<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های راوی کوچک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rezaeianmaedeh99</link>
        <description>مقاله می‌نوشتم؛ دیدم که حکایت بهتر است. حکایت‌نویس شدم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:15:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3192524/avatar/XlA2Zo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>راوی کوچک</title>
            <link>https://virgool.io/@rezaeianmaedeh99</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دشمن مردم؛ دانایی</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeianmaedeh99/%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-okv8d6nq7ehs</link>
                <description>فرد دانایی در روستایی زندگی می‌کرد. مردم او را دوست می‌داشتند چون او روز را صرف گوش دادن به گلایه‌های مردم می‌کرد و شب‌ها به فکر چاره می‌افتاد. یکی می‌گفت که نان گران است؛ دیگری می‌گفت ارزن گران است؛کشاورز می‌گفت که باران کم می‌بارد و خلاصه هر کسی یک مشکلی داشت. فرد دانا که برای تک‌تکمسئله‌ها نمی‌توانست چاره پیدا کند. چون راه‌حل‌ها، همه، به یک نفر بر می‌گشت، دهخدا. پیش خودشفکر کرد که باید شکایت را برد پیش دهخدا تا چاره‌ای پیدا کند. فردایش با روستایی‌ها ایده‌اش را مطرح کرد. همه قرار گذاشتند که فردا بروندپیش دهخدا تا حرف بزنند. از چارهٔ او خوششان آمده بود. از او کلی تشکر کردند و هر کسی از محصولش کمی چیزی به او داد.همان وقت، دربان یکی از خان‌های ده که شاهد ماجرا بود نقشه‌ای برای اربابش چید. با خوشحالی رفت و به اربابش چیزیگفت. اربابش که خوشش آمد از ذکاوت دربان، چند سکه به او داد و او را سرنگهبان کرد. فرداصبح زود قبل از اینکه اهالی ده جمع شوند درهر خانه کمی آرد و ارزن بود.از طرفی مرد دانا که سرمیدان اصلی ده منتظر مردم بود تا در خانهٔ دهخدا بروند، به این تاخیر روستاییانشک کرد که مبادا کسی پشیمان شده باشد. پس به سمت خانه‌هاشان راه افتاد.هر چه به خانه‌ها نزدیک‌تر می‌شد صدای همهمه‌ها هم بیشتر. تا اینکه رسید به جایی که جمعیت قفل شده بود و جای سوزن انداختن نبود. دید که خان ثروتمند ده روی سکویی نشسته و مردم دور تا دورش را گرفته‌اند.نوچه‌اش داشت می‌گفت که همگی بخواهید که خان من دهخدا شود تا به همه یک کیلو آرد و ارزن رایگان بدهیم. امروز که دیدید چه شد، پس اگر خان، دهخدا شود چه نانی در روغن بزنیم.همه از خوشحالی کف می‌زدند و حتی بعضی‌ها با چماق تهدید می‌کردند که کدخدا را با زور راضی می‌کنند. فرد دانا از میان جمعیت داد زد:« چند کیلو باران رایگان می‌دهی؟»سکوت همه جا را گرفت. مردم شروع به پچ کردند:«راست می‌گوید باران را چه کنیم؟ باران را که خان نمی‌تواند کاری کند.» که ناگهان نوچه جواب داد:« این چه سوالی است احمق، در کار خدا که دخالت نمی‌توان کرد! ان‌شاءالله درست می‌شود. اگر خان، دهخدا شود، مسجدی می‌سازیم تا همه در خانهٔ خدا دعای باران بخوانند، انشاءلله مستجاب می‌شود.»همهٔ مردم پس از او فریاد زدند:«ایشالله!» و بعد متفرق شدند. موقع رفتن هر کسی به دانا نگاه بدی می‌انداخت و نچ نچی می‌کرد. فرد دانا همان وسط تنها ماند و خان و نوچه‌اش را می‌دید که به سمت خانهٔ دهخدا می‌رفتند. نوچهٔ دهخدا هم جلوتر آن‌ها راه افتاده بود.راوی کوچکble.ir/join/77dVpmHmzv</description>
                <category>راوی کوچک</category>
                <author>راوی کوچک</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 19:51:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودت را آرام بریز بیرون؛ ژانر وحشت و پیشگیری از انقلاب</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeianmaedeh99/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%B1-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-zipwt7emtjtv</link>
                <description>بترس ولی آنجوری که صدایش بلند نشود.از جلسهٔ یک‌شنبه اگه چیز مهمی بخواهم بهتون بگم اشاره به نقش تولیدات فرهنگی در فروکاستن احساسات نامطلوب و ناپسند اجتماعی‌ست.یک‌شنبه جلسه‌ای در مورد ارتباط ژانر وحشت با انسان داشتم که این چکیده‌ای از نکاتی است که برایم جالب بودند. برای مطالعهٔ بیشتر می‌توانید به کتاب ژانر وحشت اثر بریجید چری رجوع کنید.حالا برویم سر اصل مطلب.اینجا به صورت اخص، در مورد ژانر وحشت صحبت می‌کنم. هر چند تعریف ژانر وحشت و اینکه دقیقا به چه تولیدات فرهنگی ژانر وحشت می‌گوییم کار سختی است ولی اگر فیلم‌ها و داستان‌های ترسناک با صحنه های وحشت‌آفرین و منزجر کننده را در نظر داشته باشیم می‌توانیم ادعا کنیم که کارگردانان با برگرفتن از اضطرابات اجتماعی در فیلم‌هایشان به تخلیهٔ هیجانات منفی کمک می‌کنند. مثلا فیلم‌های زامبی نمونه‌ای‌ست از خود بیگانگی مردمان در قرن معاصر.این گفتار ما را احتمالا یاد صحبت‌های ارسطو دربارهٔ تاثیر هنر به ویژه تراژدی می‌اندازد. آنجایی که تراژدی منجر به پالودگی احساسی در مخاطبان می‌شود. در واقع، این تزکیه یا والایش در زبان فروید می‌تواند همان تصعیدی باشد که تمایلات دگرآزارانه را جراح با اشتغال به حرفهٔ جراحی به نوعی فعالیت جامعه‌پسند تبدیل می‌کند.استفان کینگ معتقد است که احساسات ضد اجتماعی ما هرگز از بین نمی‌رود و ما همواره نیازمند مجالی برای تخلیهٔ آن‌ها هستیم. پس برای همین است که ژانر وحشت را دوست داریم. اما چیزی که مهم‌تر است در این یادداشت، نظر او دربارهٔ محافظه‌کارانه بودن ماهیت ژانر وحشت است. این که فیلم‌های ترسناک با تخلیهٔ هیجانات منفی می‌توانند آشوب را در جامعه کمتر کند.به هر جهت، چه تماشای این فیلم‌ها را نوعی تزکیه بدانیم یا نوعی از ارضای مطلوب تمایلات ناپسند اجتماعی، نمی‌توانیم انکار کنیم که جمعی از مردم به این فیلم‌ها علاقه‌مند هستند. شاید شما یکی از طرفداران این ژانر باشید.راستی فیلم ترسناک مورد علاقهٔ شما کدام است؟ من فکر می‌کنم از دیدن کانجورینگ لذت بردم.</description>
                <category>راوی کوچک</category>
                <author>راوی کوچک</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 00:03:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم‌های اجاره‌ای؛ نگاهی به داستانی از صادق هدایت</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeianmaedeh99/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-a4w0muqc9b4d</link>
                <description>بررسی داستان کوتاه آینه‌ٔ شکسته از صادق هدایت نمی‌دانم چند داستان کوتاه در جهان هست که بتواند در چهار صفحه مشقت انسان را چنان گیرا و مختصر لقمه کند و در دهان مخاطب بگذارد که این داستان چنان کرده. اگر که تعداد این داستان‌ها زیاد است که خوشا به حال ما!داستان با یک و یک شروع می‌شود. یک مرد و یک زن. مرد راوی شروع به توصیف زنی می‌کند که عاشق اگر نه ولی مجذوب او شده. طبق معمول از ویژگی‌های جسمانی مطلوب او شروع می‌شود و می‌رسد به ویژگی کمتر جذاب محبوب. زن و مردی در پاریس که از دو پنجرهٔ آپارتمان‌هایشان با هم ارتباط می‌گیرند. ارتباط به صمیمیت می‌رسد و مرد ناگهانی رابطه را به تعلیق در می‌آورد. در آخر سر هم دخترک خودش را به کام مرگ می‌فرستد تا باورهای ما و راوی را به چالش بکشد. راوی‌ای که همچنان پس از نقل این ماجرا هنوز اودت، دختر محبوبش را لجباز و بچه‌سان توصیف می‌کند.داستان از زبان محدودیت‌های راوی اول شخص نقل می‌شود و به ناچار ما هم تا انتهای داستان شریک تعصبات او می‌شویم. اما در پایان، با نامهٔ دختر تمام این تعصبات، وانگهی، نقش برآب می‌شود. راوی دختر را از دور اولاً تماشا می‌کرده، از طریق پنجره و بعد هم شیفتهٔ تماشای لحظاتی بوده که او خواب بوده. میزان تعامل آن‌ها به زبان راوی خیلی کم و سطحی می‌نموده. تمام توصیفات ابتدایی داستان به نفع فاصله داشتن راوی از محبوبش است. گویی که همیشه پرده‌ای میان ارتباط واقعی بین آن دو وجود داشته.حتی وقتی که پرده‌ها کنار می‌رود، باز راوی دخترک را سرد و بی‌اعتنا می‌خواند با این حال که دخترک همراه و شریک لحظات او بوده. او از زندگی‌اش نزد پسر می‌گفته، بیرون می‌رفته‌اند، کنار هم وقت می‌گذراندند ولی نزد مرد آن‌ها فقط در حال سپری کردن اوقات خود بودند تا ساعتی بگذرد. انگار که هر دو مشغول به مصرف زمان بوده‌اند، مستاجرانی که زمان هم را اجاره کرده‌اند. اما با هجرت مرد به لندن و فاصله گرفتن او، نامهٔ دخترک افشاگر احساساتش می‌شود. افشاگر حقایقی که راوی به ما نگفته بود. او اودت را دختری کم‌حرف و بی‌اعتنا تلقی می‌کرد حال آن که دخترک هر روز روبه‌روی پنجرهٔ خالی مرد می‌نشیند و به یاد او قطعه والسی را می‌نوازد. عکسی که با هم گرفته‌اند را روی میز نگه‌داشته و در ضمن در مورد این مرد، جمشید، با دوستش حرف زده. در ضمن می‌فهمیم که جمشید وعده‌هایی هم به اودت داده بوده. حالا که همهٔ این‌ها یک‌شبه دود شده رفته هوا، دخترک مضحکهٔ مردم شده. اینجاست که ما با صدای حذف شدهٔ دخترک مواجهه می‌شویم. و در می‌یابیم که تفسیر راوی از حالات  دخترک چقدر دور از واقعیت بوده. گویی که اصلا با او در تماس و ارتباط نزدیک نبوده است.در این داستان از آهنگ والسی به نام گریز ری صحبت می‌شود که اهمیتش در جمعی بودن رقص است. آهنگ والس را برای مجالس رقص می‌نوازند و این دو نفر نه تنها مانند دو رقصنده هرگز به ساز هم نرقصیدند بلکه بسیار ناهماهنگ و ناکوک هم بودند. چرا که مرد قادر به برقراری ارتباط عمیق با دخترک نبود. در آخر راوی پس از بازگشت به پاریس، خانهٔ خالی اودت را می‌بیند که برای اجاره گذاشته شده است. از یک و یک رسیدیم به یک. واقعیتی انکار نشدنی که مرد حتی در حضور اودت هم یک بودن خودش را کنار نگذاشت. داستان با عبارت سهمگین « خانهٔ اجاره‌ای» تمام می‌شود. روابط اجاره‌ای برای گذران اوقات اجاره‌ای‌. جایی که آدم‌ها از اصالت و ارتباط واقعی به دور هستند. به نظر شما چه چیزی آدم را از عمق به سطح می‌آورد؟ داستان را می‌توانید از کانال تلگرام من دانلود و مطالعه کنید. د</description>
                <category>راوی کوچک</category>
                <author>راوی کوچک</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 01:19:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چاره‌ای هست یا نیست؟ نگاهی به فیلمی از پارک چان ووک</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeianmaedeh99/%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%DA%86%D8%A7%D9%86-%D9%88%D9%88%DA%A9-jg20awpwoq0n</link>
                <description>خطر اسپویلهمانطور که از اسم فیلم پیداست ما با جبر و اختیار روبه‌رو هستیم. فیلم در بستر خانواده، صنعت کاغذسازی و جامعه است. پس ناچارا با سیستم هم روبه‌رو هستیم. دو سیستم اینجا به چشمم خورد. یکی سیستم مردسالارانه‌ی جامعه و دوم سیستم کاپیتالیستی. مرد داستان که نه قهرمان است و نه ضد قهرمان برای پیدا کردن شغل تحت فشار است. این فشار هم از فضای سخت رقابتی محیط کاری می‌شود و هم از توقعات شخصی و خانوادگی. در نهایت این فشار و بحران خانوادگی را با ارتکاب به قتل حل می‌کند.هویت افراد در این سیستم سرمایه‌داری چنان به شغلشان وابسته است که منجر به تصمیمات افراطی می‌شود. مرد خانواده اخراج می‌شود؛ پس از ۲۵ وفاداری به شرکتش. او که برای پیدا کردن شغل جدید زیر فشار است با وجود سوابق درخشان هیچ کجا استتخدام نمی‌شود.حتی مرد داستان از کمک کردن به خودش هم عاجز است؛ به پیشنهاد زنش برای داشتن شغلی رده پایین‌تر دست رد می‌زند. خودش را قانع می‌کند که هیچ راهی ندارد جز اینکه سمت قبلی‌اش را برگرداند. دغدغه‌اش نه فقط پول و خانواده بلکه هویت هم هست. به زنش می‌گوید که من زندگی‌ام را سر این شغل گذاشتم. حتی فرصت خوش‌گذرانی با تو(زنش) را هم فدا کردم. مثل مرد دیگری در فیلم که بر خلاف میل زنش فقط دنبال استخدام شدن در شغل قبلی‌اش است. او می‌گوید:« من مهندسم.» همین یک جمله نشان می‌دهد که فرد تا چه حد شغلش را با هویت خودش گره زده. شخصیت اصلی تحت تاثیر تفکرات کاپیتالیستی به راه حل‌های دیگر پشت می‌کند و سعی در بازپس گرفتن هویت جعلی‌است که سیستم روزی به او اعطا و حالا از او دریغ کرده است.از سمتی دیگر او پدری است به شدت مهربان که همسرش را هم خیلی دوست دارد. ولی نقش او بیشتر در این فیلم حمایت مالی است تا حمایت عاطفی. تحت تاثیر انتطارات مردسالارانه خودش را تحت فشار می‌گذارد تا بتواند تمام امتیازهایی را که یک مرد باید برای خانواده فراهم کند مجددا به دست بیاورد. هیچ ایرادی در این که کسی بخواهد خانواده‌اش را تامین کند نیست. مشکل آنجایی است که یک سیستم یا طرز تفکر به جای کمک به شخصیت برای حل تعارضات و مشکلاتش او را به بیراهه می‌کشاند. مسئولیت‌پذیری این مرد ستودنی است اما نمی‌شود افراط او را نادیده گرفت. به ویژه اصرارش برای اینکه چاره‌ای ندارد جز تصمیم بر جنایت. این فیلم به خوبی نشان می‌دهد که اگر فشار سیستماتیک بر افراد زیاد شود چه تصمیمات خشونت‌باری می‌تواند گرفته شود.جالب‌تر اینکه تار و پود سرمایه‌داری و مردسالاری جوری در هم تنیده شده که از سمتی مرد را به سمت بیش‌مراقبتی و از سمتی دیگر به سمت خشونت و جنایت می‌کشاند. سیستم سرمایه‌داری با هم‌ارزش دانستن مالکان با مایملکشان و سیستم مردسالار با پیوند دادن ارزش مرد به قدرت و پولش موتور محرک یک مرد آسیب‌پذیر می‌شوند. ما شاهد تحریف واقعیت از سمت مرد و انکار وجود راه‌حل‌های دیگر هستیم. نه به خاطر اینکه فرد مجبور است بلکه این تفکرات چنان در او درونی‌سازی شده‌اند که فرد قادر به تمایز خود از هویت جعلی‌ای که سیستم برایش ساخته نیست.به صورت خلاصه، فیلم خیلی خوب از پس نشان دادن اثرات سو رقابت و بقا در یک سیستم سرمایه‌داری و مردسالار بر آمده است. سیستمی که خودش مولد خشونت، جرم و فساد است. این فیلم به هیچ وجه فیلم ساده‌ای نیست که در یک یادداشت بتوان خلاصه‌اش کرد. فردی را داریم که قواعد و انتظارات اجتماعی را چنان درونی کرده که زمان بحران به جای محافظت از خودش، سعی در حفظ همان مناسبات و مقررات است. البته ارتکاب او به قتل همان طعنه‌ی سنگینی است که فیلم به تلاش‌های به ظاهر مفید او برای حفاظت از خانواده‌اش می‌زند.و اما نهایتا با نقد مارکسیستی یا فمینیستی می‌شود بهتر متوجه فشار‌های سیستماتیک شد ولی برای درک بهتر فیلم باید از چند منظر به آن نگاه کرد. ناچارا در یک یادداشت می‌توان به یک یا دو دیدگاه پرداخت ولی امیدوارم این فرسته منجر به تحقیق و تامل بیشتر در مورد فیلم شود. شما بودید چه می‌کردید؟</description>
                <category>راوی کوچک</category>
                <author>راوی کوچک</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 18:38:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسطور‌هٔ تنها؛ خلاقیت</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeianmaedeh99/%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%87%D9%94-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-bxyonqxbagld</link>
                <description>بررسی خلاقیت؛ حاصل تلاش‌های فردی یا تلاشی چندعاملیشما هم حتما باورتون شده که هنرمندان نابغه‌های منزوی‌ای هستن که تنهایی توی اتاق خودشون می‌شینن و خلق می‌کنن. اشتباه هم فکر نمی‌کنین. احتمالاً هنرمندان مثل یک تیم تولید محتوا که باید سر وقت پروژه‌ای رو تحویل بدن دور هم جمع نمیشن تا یه اثر رو بنویسن. حتی مکاتب هم اینجوری شکل نگرفتن. یعنی یک روزی ویرجینیا وولف نیومده فراخوان بده که من می‌خواهم مکتب مدرنیسم رو پایه‌گذاری کنم و به همفکر نیاز دارم! مثلاً مکتبی که امروزه به عنوان مدرنیسم می‌شناسیم تلاش‌های سازمان‌یافته و ساختارمندی پشتش نبوده و حتی خود فعالانش هم این اسم رو به خودشون ندادن چون در اصل با هم ارتباط مستقیمی نداشتن! پس حتما همه چیز رو خود هنرمند خلق می‌کنه دیگه. شایدم نه! بیاین یه نگاه به مکتب گوتیک بندازیم تا ببینیم سهم هر کسی چقدره. یک روزی هوراس والپول توی قرن ۱۷ام تصمیم می‌گیره که رمانی بنویسه که بعدا آغازگر مکتبی بشه که تا قرن اخیر هنوز تاثیراتش پیداست. اما آیا این مکتب رو به تنهایی خلق کرد یا کسی کمکش کرد؟  قلعه‌ی اوترانتو اولین رمان گوتیک به قلم والپول، قراردادهای ژانری رو هم تثبیت کرد. قراردادهای ژانری گوتیک شامل لوکیشن‌های ترسناک مثل قلعه‌ها و ویرانه‌ها، زیرزمین‌ها می‌شه. از طرفی از نظر ساختاری، داستان باید پلاتی پیچیده، شخصیت‌های کلیشه‌ای و دخالت‌های ماورائی داشته باشد.شاید فکر کنین که مکتب گوتیک با نبوغ هوراس ناگهانی خلق شده. مثل جادوگری که یک مرتبه‌ای ورد جدیدی می‌سازه. اما راستش اینکه هوراس والپول تونست این کار رو بکنه به چند عامل مربوط بود از جمله علاقه‌‌ٔ خود هوراس به قرون وسطی و رمانس‌های قرون وسطی، رسالهٔ مهم برک و مکتب شعری گورستان.ما خوب می‌دونیم که این مکتب از کی شروع شده ولی نمی‌دونیم دقیقا نقطه پایانش کجاست؛ اصلا اگه پایانی داشته باشه. توی قرن ۲۱ام تماشاگران هنوز از داستان‌های ترسناک، خون‌آشام‌ها و گرگینه‌ها لذت می‌برن و این نشون‌دهنده‌ی تاثیر پایدار گوتیک روی مخاطبین مدرنه.پس میشه گفت که یک اثر هنری فقط زاییده‌ی ذهن نویسنده نیست و شرایط اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی در خلق اون اثر تاثیر دارن.</description>
                <category>راوی کوچک</category>
                <author>راوی کوچک</author>
                <pubDate>Mon, 15 Sep 2025 16:04:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بفرمایید ترس و دلهره؛نگاهی اجمالی به ادبیات گوتیک ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeianmaedeh99/%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%AF%D9%84%D9%87%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%AF%D9%88%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%DB%B1-m1xl3agcuhdh</link>
                <description>مرگ، زوال و وحشت از مضامین پرتکرار  مکتب گوتیکساختمان‌های نیمه‌کاره، خانه‌های تسخیرشده، قلعه‌ها و خون‌آشام‌ها و گرگینه‌ها برای شما جذابن؟ پس‌زمینه‌ی گوشی و لپ‌تاپ‌تون عکس اسکلت و گل رز پژمرده است؟ پس شما احتمالا از ادبیات گوتیک خوشتون بیاد. ادبیات گوتیک چیه؟ من برای همین این پست رو می‌نویسم.اولین رمان گوتیک رو هوراس والپول توی قرن ۱۸ می‌نویسه و بعدش نویسنده‌های دیگه به دنبال اون این مکتب رو ادامه میدن. نویسنده‌های این مکتب توی نوشته‌هاشون روی ویرانی، زوال، آشوب، مرگ، وحشت و برتری نامعقول بودن نسبت به عقلانیت تمرکز داشتند.یعنی نمی‌اومدن نشون بدن که انسان موجود منطقیه و تصمیماتش رو بر اساس عقل و منطق می‌گیره و بیشتر روی جنبه‌های تاریک و احساسی انسان‌ها تمرکز می‌کردند. مثلا بیاین توی یه داستان این‌ها رو توضیح بدم براتون. یکی از نویسنده‌های موفقی که توی همین ژانر نوشته ادگار آلن پوست.آلن پو یک داستانی داره که یک قاتل داره بعد از تقریبا ربع قرن داستان کشتن مقتولش رو توضیح میده. یا مثلا رمان فرانکشتاین از مری شلی رو در نظر بگیرین. توی این رمان ما نشونه‌ای از انسان منطقی، جهانی مبتنی بر عدل و عقل نمی‌بینیم.پس توی ادبیات گوتیک نباید دنبال آموزه‌های اخلاقی یا پرتره‌های شیک و مجلسی از انسان باشیم. ادبیات گوتیک به خواننده‌هاش راهی رو نشون میده تا به درک جدیدی از انسان برسن، زوایای پنهان و تاریکش رو ببینن و در عین حال با مطالعه‌ی زمینه و بافت تاریخی قرن ۱۸ و ۱۹ در مورد علل پیدایش این مکتب ادبی تامل کنن.حالا اگه دوست داشتی از این مکتب بیشتر بدونی توی پست بعدی دقیقا قراره که در مورد نویسنده‌ها و آثار مکتب گوتیک بیشتر بگم.ممنونم بابت اینکه مطالعه کردین و وقت گذاشتین.</description>
                <category>راوی کوچک</category>
                <author>راوی کوچک</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 23:51:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک پایان؛ سکوی پرتابی به سوی آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeianmaedeh99/%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DA%A9%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-egd0veda4zzy</link>
                <description>امشب کارگاه تمام شد. یک ماه پیش کارگاه ادبیات چیست رو شروع کردم و‌ حالا این برگه از کتاب زندگی‌ام هم ورق خورد و رفتیم برای صفحهٔ بعدی. توی این صفحهٔ کتاب خیلی چیزها یاد گرفتم که می‌خوام با شما به اشتراک بذارم و فکر می‌کنم برای هر چالش با مرحله‌ای از زندگی به کار بیاد:۱) خوشحالم که ناامید نشدم. راستش زندگی خیلی بی‌ثبات‌تر از اونه که همیشه یه شکل بمونه. وقتی کارگاه شروع شد حالم خیلی خوب بود. هرگز فکر نمی‌کردم آخرین جلسهٔ کارگاه رو در حالی برگزار می‌کنم که یکی از تلخ‌ترین تجارب زندگی‌ام رو پشت سر می‌گذارم. اما خوشحالم که یک روزی تصمیم گرفتم به قله صعود کنم. چون وقتی که سقوط می‌کنی، مسیری که شروع کردی هرگز ترکت نمی‌کنه. این شروع، توی دورهٔ رکود زندگیم، برام سرچشمهٔ الهام و امید شد. الان بیشتر به حرف حافظ پی می‌برم که « دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور». زندگی منم مثل موج دریا بالا رفت؛ پایین اومد. اما مهم این بود که ثمرهٔ روزهای خوشم باهام بود. ۲) لازم نیست کامل باشیم. جلسهٔ اول همهٔ مطالب رو که نه ولی نیمی از اون‌ها رو نتونستم خوب بیان کنم. یادم میاد که شاید از سه یا چهار کتاب مطلب جمع کرده بودم. نه از همهٔ فصول، از بعضی فصل‌هایی که به کارم میومد. بعد توی جلسه از بار سنگین مطالب، زبونم نمی‌چرخید. این شد که کلاً ایدهٔ بی‌نقص بودن رو گذاشتم کنار. سعی کردم که به خودم اعتماد کنم و هر آن چیزی که می‌دونم رو به بهترین شکل ارائه بدم. هدف بی‌نقص بودن نیست؛ هدف رشد کردن و بهتر شدنه. من مسئولیت اشتباهاتم رو پذیرفتم و تلاش می‌کنم به نسخهٔ بهتری در این زمینه تبدیل بشم.۳) همیشه هم حق با من نیست.خیلی سخته که اولین کارگاهت باشه و کلی ذوق داشته باشی و کسی بهت بازخورد درست و حسابی نده. اولش خیلی عصبی و کلافه بودم. خسته شده بودم. نمی‌دونستم باید چیکار کنم. هر ترفندی که استفاده می‌کردم جواب نمی‌داد. یک روز که حسابی کلافه شده بودم پیش خودم فکر کردم که کجای کارم اشتباهه. بعد یکهو از این چراغ‌ها توی ذهنم روشن شد که نه، همه چیزم انگار تقصیر من نیست. شاید دیگران نمی‌تونن این بازخورد رو بدن. شروع کردم به فرض کردن سناریوهای محتمل. اینکه دیگری چه می‌تونه بهش گذشته باشه که بازخورد نداده. به شکل واقع بینانه‌ای سعی کردم بسنجم که سهم من از این رویداد چقدر بوده و سهم دیگری چقدر. بعد فهمیدم چندین دلیل می‌تونه پشت این ماجرا باشه که همه‌اش تقصیر من نیست. چک کردم که عوامل تاثیرگذار از سمت خودم رو روی بازخورد مخاطبین بسنجم. وقتی مطمئن شدم که من سهمی نداشتم؛ شروع کردم به حق دادن به دیگران.یعنی گاهی سخت‌گیری بیش از حد به خودم من رو تهاجمی می‌کرد؛ باعث می‌شد به دیگری حق ندم یا حتی بهش فکر نکنم. انگار اون همه فشار و استرس راه همدلی من رو با دیگران بسته بود. وقتی آروم شدم و با خودم مشفق بودم، تونستم با دیگران هم همدلی کنم و ببینم که شاید واقعاً حال و حوصلهٔ نظر دادن رو ندارند و یا حتی شاید علاقه‌ای به این کار ندارند. یادم میاد که یکی از بچه‌ها براش مشکل پیش میومد هر بار که جلسه داشتیم یا یکی دیگه از بچه‌ها بیماری‌اش شدت گرفت و از پیش ما رفت تا استراحت کنه. خلاصه که توی چنین شرایط سختی، بهترین کار آروم موندن و واقع‌بینانه بررسی کردن سهم هر کسی از مشکله. عدم تعامل و بازخورد خیلی برام من مدرس سخته، باعث میشه عصبانی و گله‌مند باشم اما همیشه هم نباید حق به جانب بود. گاهی باید حق داد که کسی نظری نده. عدم تأیید همیشه نشانهٔ ضعف و کاستی نیست گاهی دلایل دیگه‌ای داره. ۴) من زندگی‌ام رو مدیون خودم و اطرافیانم هستم.گاهی نمیشه پیش‌بینی کرد که زندگی تو رو کجا می‌بره؛ اما هر تصمیمی که می‌گیری همیشه همراه توست. این رو زمانی خوب درک کردم که یک شکست فاجعه‌بار توی کسب و کار کارفرمام رخ داد. مجبور شد مغازه رو جمع کنه. با کلی رؤیا و هدف مجبور شدم خداحافظی کنم. توی این حال و هوا بود که جلسهٔ آخر کارگاه رو برگزار کردم. فقط شکست شغلی نبود که من رو از پا درآورد. شکست عاطفی سنگینی هم  تن و روحم رو آزرده می‌کرد. جلسهٔ آخر برام خیلی خاطره‌انگیز شد. من زمانی تصمیم درستی گرفتم. تصمیم گرفتم که پی هدفم برم و کارگاه رو تشکیل بدم. امروز که سقوط کردم، این تصمیم خوب مایهٔ شادمانی و قوت قلبم شد. دیگرانی که توی این مسیر کنارم بودند و بهم اعتماد کردند. همه و همه برام مفید واقع شدند. عزیزانی که اگر نبودند من طعم این پیروزی رو نمی‌چشیدم. آدم‌ها یکی از بزرگترین سرمایه‌های من هستند؛ باارزش و مهم. در کنار این جامعهٔ انسانیه که من رشد می‌کنم و یاد می‌گیرم و همیشه قدردان حضور و زحمات عزیزان هستم. ما آدم‌ها باارزش‌ترین سرمایه‌های هم هستیم. قدر هم رو کاش بیشتر بدونیم. از طرفی خود خودم، کسی که تصمیم گرفت همیشه کنارم باشه و ترکم نکنه، امروز اینجاست. هر چند خیلی حالش خوب نیست ولی هنوز من به اونه که دلم گرمه. بزرگترین سرمایهٔ هر انسانی به نظرم خودشه.اگر من خودم رو از دست بدهم، یک قبیله آدم هم نمی‌تونن جای خودم رو برای خودم پر کنند. قدر خود رو باید دونست تا بتونی قدر حضور دیگری رو بدونی.در آخر گمونم این مسیر من رو خیلی پخته‌تر و بزرگتر کرد. شایدم نه. اما حداقل دیدگاه‌های جدیدی بهم داد. </description>
                <category>راوی کوچک</category>
                <author>راوی کوچک</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 18:06:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال خوب، بدون وابستگی به آدم‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeianmaedeh99/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-qpcork3dyrrq</link>
                <description>هر چی بیشتر دنبال حال خوب می‌گردم، بیشتر حالم بد میشه.اما اگه تو هر روز حس بهتری تجربه می‌کنی، این نوشته به کارت میاد؛ چون شاید داری خودت رو گول می‌زنی!ما همه عاشق امن بودن هستیم. حتما توی پیج‌های روانشناسی دیدی:«آدم امن کسیه که...اگه می‌خوای آدم امنی باشی...پنج ویژگی آدم امن...»چه حسی داری؟ من که حس فریب می‌کنم. واقعیت اینه که هیچ‌کس نمی‌تونه صد درصد امنیت رو برای خودش یا دیگری تضمین کنه.خوبه آدم امن باشیم یا توی زندگی یکی رو پیدا کنیم، اما نباید فراموش کنیم: زندگی پر از بی‌ثباتیه و امنیت کامل وجود نداره.توی دنیای امروز که هر روز نزدیک‌تر به جنگ، فقر و قحطی می‌شیم، دنبال امنیت بیرونی بودن، خسته‌کننده‌تر از هر زمان دیگه‌ست. نمیشه که هر روز حال خوب داشت.همه‌مون ترسیدیم، نگرانیم و آشفتگی داریم. توی این شرایط، شاید بهترین کار پیدا کردن آدم امن نباشه.شاید باید روی امنیت درونی کار کنیم. ژان ژاک روسو، توی تنهایی خودش یاد گرفت:«فقط وقتی توی انزوا و مراقبه‌م، کاملاً خودم و ارباب خودمم.»اون تونست از بودن با خودش لذت ببره. چیزی که ما هم می‌تونیم یاد بگیریم:این‌که ساعتی از شلوغی جهان فاصله بگیریم، کنجکاو بشیم، تخیل کنیم و وارد دنیای درون‌مون بشیم.وقتی امنیت بیرونی تضمینی نیست، بهترین کار اینه که با خودمون صلح کنیم.امنیت واقعی یعنی بتونیم توی تن خودمون احساس مصونیت داشته باشیم.پس کلید حال خوب، همیشه نتایج بیرونی نیست. با کشف جهان درونی و صلح با خودمون، می‌تونیم حس امنیت و آرامش رو تجربه کنیم، حتی بدون وابستگی به بیرون.یادمون نره، هیچ کسی کامل نیست؛ حتی خودمون. اما با رعایت این نکته‌های کوچولو میشه تغییر ایجاد کرد. مثل قطره‌های آبی که یک سنگ رو حفر می‌کنن! حالا نوبت توست، بگو ببینم چه کاری از دستت برمیاد تا حال دلت رو خوب کنی؟ و آرامش رو تجربه کنیم، حتی بدون وابستگی به بیرون.</description>
                <category>راوی کوچک</category>
                <author>راوی کوچک</author>
                <pubDate>Sat, 06 Sep 2025 17:03:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملکه باش یا مشتری دائمی| نگاهی به پشت‌پردهٔ بازاریابی احساسی بلاگرهای آرایشی</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeianmaedeh99/%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DB%8C-paezkojorhkx</link>
                <description>این روزها اگه سری به صفحه‌های بلاگرهای آرایشی بزنی، حتماً این جمله‌ها رو شنیدی:«ملکه جان! تو لایق بهترین‌هایی. اگه دوست‌پسر یا شوهرت قدرت رو نمی‌دونه، رهاش کن!»تو از بقیه متفاوتیتو شایسته‌ی احترام و توجه بیشتری هستیو البته… این توجه رو می‌تونی اینجا پیدا کنی (یعنی در صفحه یا محصول او)حالا چرا بحث «رها کردن دوست‌پسر یا شوهر» این وسط میاد؟اینجا داستان جالب‌تر می‌شه.آدم وقتی توی یک رابطه‌ی سالمه، معمولاً از نظر عاطفی یه احساس امنیت داره و کمتر نیاز پیدا می‌کنه مدام از بیرون تایید بگیره. اما وقتی تنها می‌شی، اون نیاز به تأیید برمی‌گرده، حتی بیشتر از قبل.و کی اون لحظه کنارته؟ بله، همون بلاگری که مدام بهت میگه: «ملکه‌ام! این رژ جدید رو دیدی؟» یا «این ویدئو رو ببین، حتماً بهت میاد!»به زبان ساده، بعضی‌ها با جدا کردن تو از منبع طبیعی امنیت و ارزشمندی‌ات (رابطه‌ات)، کاری می‌کنن که بیشتر به محتوای اونا سر بزنی، بیشتر ازشون خرید کنی و بیشتر وابسته به تاییدشون بشی.از طرفی داشتن این میزان از تایید حتی توی یه رابطه‌ٔ سالم هم وجود نداره. می‌دونم سخته، ولی واقعیت اینه که ما آدم‌ها یک روزهایی یا حتی دوره‌هایی داریم که حالمون خوب نیست، خیلی خوش اخلاق نیستیم یا حتی ممکنه از لحاظ شخصیتی هم خیلی ابرازگر نباشیم و نتوانیم این حد از تمجید رو به کسی هدیه بدیم. این روزها هم زندگی سخت شده و انگار تایید گرفتن یه جورهایی زود حالمون رو خوب می‌کنه.از طرفی ممکنه پارتنرمون نتونه این حد از تمجید رو بده بهمون، از طرفی هم خودمون خیلی خسته باشیم و نیاز به تایید داشته باشیم، از طرفی هم بلاگرها هم خیلی ساده و راحت این میزان از تایید رو در اختیارمون قرار میدن.پس سخت میشه در مقابلشون مقاومت کرد. اما همیشه راهی میشه پیدا کرد؛ زود ناامید نشو.شاید بخوای دفعه‌ی بعد که کسی گفت «ملکه باش»، از خودت بخوای بپرسی:آیا این حرف برای خودم خوبه یا برای جیب کسی؟و توی پست بعدی حتما می‌تونیم به جایگزین‌های حال خوب کن سالم‌تری بپردازیم. اگه موافقی توی کامنت بگو که با هم چند راه موثر و ساده تمرین کنیم که حالمون خوب بشه به عنوان یک خانم توی دنیایی که همه‌اش بهمون انرژی منفی میده.مرسی که برای خودت وقت گذاشتی و خوندی خانم و آقای آگاه.ه یا برای سبد خرید اون‌ها؟</description>
                <category>راوی کوچک</category>
                <author>راوی کوچک</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 16:57:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا من هم می‌گریزم| خوانشی تحلیلی از پیوند عشق معینی کرمانشاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeianmaedeh99/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D8%B9%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C-biwxyhljs4mp</link>
                <description>ابتدا شعر پیوند عشق از معینی کرمانشاهی را می‌خوانیم و بعد با من همراه باشید تا ببینیم که آیا ما هم می‌گریزیم یا نه. توی ای آهوی من کجا می‌گریزیچه کردم که بی‌اعتنا می‌گریزیخدا خواست پیوند عشق تو با منز من، یا ز کار خدا می‌گریزیچرا گرم خواندی، چرا سرد راندی؟چرا لطف کردی، چرا می‌گریزی؟نداری چو تاب وفا، رو بپوشیندانی چو قدر مرا، می‌گریزی نگویم دگر از محبت نگویمچون طفل مریض از دوا، می‌گریزیبه بیگانه بودن، عزیزم گرفتیچو اکنون شدم آشنا، می‌گریزیبمن همچنان با قضا، می‌ستیزیز من همچنان کز بلا، می‌گریزیچو با خنده گویم برو، دل ربائیچو با گریه گویم بیا، می‌گریزیز دست من آنگونه، کز دست کودکچو پروانه‌ای بی صدا، می‌گریزیبمن عشق درد و بلا می‌پسنددز من بهر چه، ای بلا، می‌گریزیز چشم من ای من بقربان چشمتچنان قطرهٔ اشک‌ها، می‌گریزیفدای ستیز و گریز تو کردمکه چون کبک، شیرین ادا می‌گریزیایده‌ی نوشتن تحلیل این شعر از آنجایی آب خورد که من در خوانش یکی از ابیات شک کردم. این شک هم کم چیزی نیست‌ها. اصلاً همین شک خودش در مهم‌ترین اثر ادبیات جهان ظهور کرده. آنجایی که هملت میگوید:«بودن یا نبودن؟ مسئله این است.» شک کل این اثر را تسخیر کرده است و دست عمل هملت را هم از پای در آورده. این شک هم، با کل هیبتش، لحظه‌ای وجود مرا به چنگ درآورد. برای غلبه به این شک بود که این استدلال‌ها را آوردم. یعنی این بیت و آن کلمه‌ی عشق درون شعر، آتش این تردید را شعله ور کردند.«به من عشق درد و بال می‌پسندد/ ز من بهر چه، ای بال، می‌گریزی»اولین باری که این بیت را خواندم، عشق را بر خلاف ذاتش، بی‌حرکت خواندم و روی نون ساکن گذاشتم.( کلمهٔ عشق را می‌توان هم با حرکت ساکن روی نون خواند و هم با حرکت کسره روی نون که در هر دو صورت معنا دستخوش تغییر می‌شود) اما بعد پرسیدم آیا همین تنها خوانش درست است؟ شک افتاد به جانم. عشق را بی‌ساکن خواندم و دیدم که اگر عشق ساکن نباشد، آن وقت مسئله می‌شود. آن وقت است که باید بپرسیم که اگر عشق نمی‌پسندد چه کسی پس می‌پسندد؟ آن هم درد و بال را؟ لابد می‌گویید دشمن. خب خدا را شکر این جا قضیه عشق و عاشقی است و دشمن کاری به عاشق ما ندارد. شاید هم رقیب از شعر حافظ بپرد این وسط و اوست که درد و بلا را برای عاشق می‌پسندد که در این مورد می‌توان شک نداشت و با قاطعیت سست انسانی آن را رد کرد. چرا که دیگر زیادی از جهان متن به دور است. آن قدر به در است که باید ماشین زمان اختراع کنیم تا بشود این مفهوم را به شعر چسباند. شاید هم روزی بشود. باری امروز نمی‌شود و چون لامیسر است پس می‌توانیم با رضایت خاطر و لبخندی گشوده به این بسنده کنیم که عشق نمی‌تواند ساکن نباشد چرا که مرجع ضمیری در مصراع نمی‌ماند که بتواند مسئولیت این پسندیدن شرگونه را گردن بگیرد.با این حساب، اگر عشق را دیوار کوتاه‌تر ببینیم که بی‌راهه هم نرفته‌ایم، عاشق در این شعر معتقد است به دو عقیده. یک اینکه عشق پر درد و بلا است. دوم آن که همین عشق پر درد و بلا هم ارباب او. به بیانی، او که عاشق است در برابر عشق از خود اراده ای ندارد. او به صورت کامل تسلیم اراده‌ی عشق است. قدرتی که در این بیت از قدرت خودش فراتر می‌رود. از آنجا که معشوق را هم بلا می‌داند، که هر دو معنی این کلمه حتما به ذهن متبادر می‌شود، و عشق هم برای او بلا می‌پسندد؛ دیگر عاشق که باشد که از آن چه که عشق برایش مقدر کرده است، سرپیچی کند؟ عشق اینجا مانند انسانی است که برای دیگری انتخابی می‌کند یا چیزی را بهتر می‌داند. برای عاشق درد و بال را می‌پسندد و عاشق هم که اسیر عشق است، معشوقش را بلا می‌بیند. در این جا او ناگریز است از عشق خودش به معشوقش.اما برای اثبات این تفسیر نیاز داشتم شک دیگری را هم از رو ببرم. این یکی شک می‌گفت باید در جای دیگری از شعر، بتوانیم همین عقیده را پیدا کنیم. یک چیزی برای اثبات بیاور، مگر نه جانت را می‌جوم. من هم که از جانم سیر نشده بودم. افتادم به جان شعر تا ببینم چی دستگیرم می‌شود. بخت با من و جانم یار بود و در ابتدای متن، یک بیت پیدا کردم که بشود با آن روی این شک را به خاک مالید. در دومین بیت از شعر عاشق ما می‌گوید:«خدا خواست پیوند عشق تو با من/ ز من یا ز کار خدا می‌گریزی؟»اینجاست که باز معشوق بی‌اختیار از نپذیرفتن این عشق، خدا را گواه لاجرم بودن این وصال می‌داند و به معشوقش هم می‌گوید که آخر این خواست خداست؛ تو هر چه می‌خواهی دور بشو. اما ای معشوق بیچاره‌ی من، کجا فرار می‌کنی؟ راه فراری نیست. حالا هی دورتر و دورتر برو. در کل ‌این حرف‌ها، این ایده مطرح است که عشقی که عاشق بین خودش و معشوقش می‌بیند یک قدرت برتر از خودشان دارد که هر دو از سرپیچی از فرمانش بی‌اختیار هستند یا ناچارند به فرمانبرداری. همین جاست که آدم میگوید آخ گفتی! بسوزد پدر عاشقشی. هر کسی که این را می‌گوید تا آخرین استخوان بدنش این را لمس کرده که از عشق گریزی نیست. از آن حسی که خونت را مثل آسفالت زیر آفتاب ظهر داغ می‌کند هیچ راه فراری نیست. عشق وقتی که در سینه‌ی آدم می‌نشیند، دیگر رفتنش دست آدم نیست. کفتری است که ناخوانده می‌آید. من که تا حد زیادی نخواستم که بیاید، پس رفتنش هم دست من نیست. این عشق عصیانگر، این قدرت برتر، آنقدر می‌ماند، آنقدر سماجت می‌کند تا او را ببینی. می‌توانی خودت را در استخری در کار غرق کنی، یا سرت را خدایی نکرده گرم این فاخته و آن کلاغ و زاغ کنی. ولی آخرش هر کجا که بروی، می‌دانی این احساس جایی در اعماقت، کمین کرده تا تنها شوی. برسی خانه، کارهایت را تمام کنی، لختی بنشینی برای خودت باشی تا سر و کله‌اش پیدا شود. پرده‌ها را کنار بزند و خودش را توی چشمت فرو کند که مرا ببین. من هستم. پریشان می‌شوی، دلتنگ‌تر از قبل هم می‌شوی، با خودت می‌جنگی ولی او همچنان مصرانه ایستاده و با لبخندی پرمعنا انگار که می‌گوید:«ای آهوی گریزپا کجا میگریزی؟»حال که شک‌ها را دانه به دانه از دلم بیرون کرده‌ام می‌توانم بروم با خیال راحت لختی برای خودم باشم. عاشق را در این شعر، عاشقی دیدیم که نه از عشق فراری است و نه از این قدرت بی‌حدش شاکی. بلکه با آرامش کمی هم با لبخند به معشوقش می‌گوید که تو کجا می‌گریزی وقتی که هیچ راه فراری نیست. امیدوارم در اشعار بعدی، معشوق هم با خودش و این قدرت عشق سر سازگاری بگذارد. الان که می‌روم برای خودم باشم، چیزی درون خودم حس می‌کنم. انگار باز سر و کله‌اش پیدا شده. شک است. این دیگر چه می‌خواهد؟ می‌پرسد؟ می‌پرسد... امان. نکند من هم می‌گریزم؟این متن را به هوای انتشار در کانال تلگرامم نوشتم. ولی دیدم حیف است که فقط در تلگرام باشد. اگر مطالب این شکلی را دوست دارید، می‌توانید کانال تلگرامم را دنبال کنید(Ruyamag) یا منتظر مطالب بعدی همینجا باشید.ممنون که خواندید.</description>
                <category>راوی کوچک</category>
                <author>راوی کوچک</author>
                <pubDate>Fri, 08 Aug 2025 01:59:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سر کیسه را شل کنید؛ کمبود محبت، بیماری مسری جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeianmaedeh99/%D8%B3%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D9%84-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%85%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-bsplpi23q0b2</link>
                <description>چخوف در داستانش درشکه‌چی را به شکل روح در می آورد و اسبش را به اسب زنجبیلی یک کوپکی. کاترین منسفیلد دوشیزه بریل را از خواب خرگوشی‌اش بیدار می‌کند که آن‌چنان هم برای افراد جامعه‌اش مهم نیست و عمیقا تنهاست. تنهایی، شاید نخ گردنبدی باشد که این داستان‌ها را بهم وصل می‌کند. تجربه‌ی انفصال از خویشتن و از دیگران.مارکسیسم در توضیح این انفصال چه دارد بگوید؟ به زبان خودشان، از خودبیگانگی، زمانی اتفاق می‌افتد که کارگر در کارخانه به مثابه‌ی یک دستگاه تولیدی دیده می‌شود و نه مانند انسان. درست مانند داستان سوگواری چخوف که درشکه‌چی کاملا از منزلت انسانی خودش تنزل پیدا می‌کند و دوشیزه بریل که با بی‌رحمی جوانان روبه‌رو می‌شود. دوم اینکه انسان از فرایند شی شدگی در جامعه هم در امان نیست. در جامعه‌ای که شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری محاصره‌اش کرده است؛ نگرشی را ایجاد می‌کند که در پی آن انسان را روی سود متمرکز می کند و در نهایت با شی انگاشتن انسان‌ها و دور کردن آدم‌ها از هم، او را می‌بلعد.«... جهان داستان [چخوف] چندان کینه‌جویانه یا ستمگرانه به نظر نمی‌رسد.» بروکس و وارن شخصیت‌ها را درمانده در کار خود می‌بیند. در واقع هیچ کدام از شخصیت‌ها در داستان نمی‌توانند گوش شنوایی برای پیرمرد سوگوار باشند. آن‌ها در ادامه استدلال می‌کند که چخوف در طول داستان از طرق مختلف از انتخاب راوی تا استعاره‌ها و پرداخت شخصیت در تلاش بوده است که همدردی ما را نسبت به شخصیتی که در سوگ است بکاهد. اگر با این دو منتقد نقد نوگرا موافق باشیم، باید بپذیریم که داستان در مورد سوگ نیست پس نباید هم احساساتی باشد. اما این کاهش همدردی با شخصیت برای چیست؟ یعنی متن با تقلیل دادن احساسات در این اثر، به چه دست یافته؟ شاید مارکسیسم بتواند راهگشای ما برای پاسخ به این سوال باشد.فردریک جیمسن، منتقد مارکسیست آمریکایی، گفته است که ما به شکل ناخواسته‌ای دچار کمبود محبت -فقدان عواطف راستین شده‌ایم آن هم به خاطر استیلای مطلق الگوی سرمایه‌داری. دقیقا همانطور که منتقدین قبلی به خوبی اشاره کردند، درشکه‌چی قربانی خشونت نیست. شخصیت‌ها هم الزاما ستمگر نیستند. پس مشکل کجاست؟ شاید مشکل در همین باشد که «ناخواسته دچار کمبود محبت» شده‌اند. در طول داستان این آدم‌های عجول، تمام فکر و ذکرشان رسیدن به مقصد است. مدام از درشکه‌چی می‌خواهند که سریع‌تر برود. نحوه‌ی بیان درخواستشان هم از کمی ‌نامحترمانه تا کاملا توهین‌آمیز حرکت می‌کند. آن‌ها درشکه‌چی را از هیبت انسانی خود خارج می‌کنند، درست مثل نویسنده که شخصیت را از همان ابتدا روح می‌بیند نه انسان. به او القابی زشت چون پیرسگ، یابو و گوساله نسبت می‌دهند. اما شاید دقیق‌ترین کلمه‌ای که بتوان از آن سود جست، کلمه‌ی حمال است. این کلمه کل دیدگاه مردم را نسبت به او به تنهایی به دوش می‌کشد. آن‌ها درشکه‌چی را فقط کسی که درشکه را به حرکت در می‌آورد می‌بینند و غم او را هم ضمن نادیده گرفتن، فقط در پی رسیدن به سود و مقصد خود هستند. در این راه هم از دشنام دادن و یا اعمال خشونت، بعضا، ابایی هم ندارند. آن‌ها با انسان‌زدایی از پیرمرد نه تنها ارتباطی اصیل با او شکل نمی‌دهند بلکه صرفا او را وسیله‌ای برای رفع نیاز خود می‌بینند. درشکه‌چی در نهایت در انزوای کامل قرارمی‌گیرد درست مثل صحنه‌ی ابتدایی داستان که مانند روح سراپا سفید شده بود.این دیدگاه ابزاری به انسان در این داستان مانع آن شده که آدم‌های اطراف بتوانند به ارتباط اصیل با درشکه‌چی برسند. در اصطبل هم، پیرمرد در میان هم‌طبقه‌ای‌های خودش هم از گزند چنین دیدگاهی در امان نیست. آن جا هم جوانی از او تقاضای آب می‌کند و به محض اینکه نیازش پاسخ داده می‌شود، خودش را کنار می‌کشد. در اینجا راوی وارد صحنه می‌شود و ابراز نظری مهم می‌کند. «پیرمرد آهی می‌کشد و سرش را می‌خاراند. همان اندازه که جوان به آب نیاز دارد، پیرمرد می‌خواهد حرف بزند.» بعد از تلاش‌های مستمر برای یافتن کسی که بتواند به او گوش بدهد، نیازش هنوز پاسخی نیافته است. او نیاز همه را پاسخ داده است اما هیچ کسی اهمیتی به نیاز او نداده. دقیقا به خاطر این که همه در پی سود و نه در نظر گرفتن احساسات و منفعت دیگری بوده‌اند. شاید انسان موجودی ذاتا خودمحور باشد که تا مجبور نباشد، سود دیگری را حساب نکند اما قطعا اگر نگرش غالب جامعه‌ای بر سود شخصی متمرکز باشد، این ویزگی انسان باعث تنهایی و انزوایش می‌شود چنان که درشکه‌چی با اهمیت دادن به دیگری نتوانست کاری از پیش ببرد و خودش را با اسبش در اصطبل دید. او با نحوه‌ی خطاب قرار دادن اسب گویی که دارد به او انسانیت می‌بخشد در پی رفع نیازهای خودش است. او همچنان تنهاست. چون با انسان فرض کردن اسب، در تلاش است که نیازش به حضوری انسانی را ارضا کند. خوشبختانه این سودجویی دیگران باعث تحریف هویت درشکه‌چی و بیگانگی خودش از خودش نشد اما سرنوشتش روشن نیست چرا که هنوز هم تنهاست. ابتدا و انتهای داستان با هم فرقی ندارد. در ابتدا شخصیت با اسبش تنهاست و در آخر هم همینطور. انگار که یک چرخه‌ی ابدی شکل گرفته است که تنها یک رویداد، یک کنش کوچک می‌تواند آن را بشکند؛ یک چیزی مثل شنیدن این جمله که پسرت چطوری مرد پیرمرد؟</description>
                <category>راوی کوچک</category>
                <author>راوی کوچک</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 03:24:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لباس آدم‌های خوب این شکلیه</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeianmaedeh99/%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%87-rjbcjdfvhs8i</link>
                <description>الیزابت بنت در مجلس رقص، در میان مردمانی از طبقه‌ی خودش.سلام، من مائده‌ام، و در حال گذراندن آخرین آزمایش‌های خدایان برای گرفتن صلاحتیم برای فارغ‌التحصیل شدن با مدرک کارشناسی ادبیات انگلیسی. من همیشه عاشق داستان کوتاه بودم و با خودم گفتم که چرا که نه؟ چرا با شماها این ذوقم را به اشتراک نگذارم؟ قصد دارم در چند پست، چند داستان کوتاه که برای خواننده‌ی امروز می‌تواند موثر باشد، معرفی کنم. در این پست به سراغ داستانی از فلنری او کانر رفتم. امیدوارم از خواندن این مطلب نهایت لذت را ببرید و خود داستان را هم توی لیست خواندنی‌هایتان اضافه کنید؟ (لیست خواندنی ها دارید اصلأ؟ اگر دارید برای من هم بنویسید اسم کتاب خوشگل‌هاتون را) دیگر لحنم از این جای نوشته به بعد تغییر می‌کند به اقتضای محتوا. آماده‌اید؟ فلنری او کانر داستان کوتاهی دارد به نام «آدم خوب کم پیدا می‌شود» که  به نظرم داستان خوبی می‌آمد برای معرفی. پس مصمم شدم که  ترجمه‌اش را به فارسی پیدا کنم که دیدم خوشبختانه آقای گلشیری، سال‌ها پیش، در جلد اول مجموعه‌ی داستان و نقد داستان، ترجمه‌اش کرده‌اند. داستان حول موضوعی که در عنوان هم هویداست، می‌گردد و به خاطر پایانبندی محکم و قدرتمندش، تأثیرگذاری شگرفی بر خواننده می‌گذارد. اما شاید داستان علاوه بر لذتی که به خواننده پیشکش می‌کند، در دل خود، میان ابریشم و ترمه، سخنی را  مخفی کرده باشد. از گنجینه‌ی دانش بشری، این داستان، به صیادش، درّی را به ارمغان می‌آورد که در جهان اکنونش هم هنوز قیمتی است، به بیانی دیگر نقد شوندگی‌اش بالاست. ظاهربینی و ظاهرپرستی، کلمه‌‌ای که شاید به نظرم بیشتر مناسب خواننده‌ی امروزی باشد، در این داستان چنان عیب بزرگ و خطرناکی شمرده شده است که هیچ شخصیتی نمی‌تواند از خطرات آن در امان بماند. شاید در زندگی واقعی، چنان خطری ما را تهدید نکند ولی با داشتن فرصتی غیر قابل تمدید برای زیستن، و مهلتی کوتاه برای خوب زیستن، شاید چنین اخطاری چندان هم غیرواقعی و اغراق شده به نظر نرسد.</description>
                <category>راوی کوچک</category>
                <author>راوی کوچک</author>
                <pubDate>Tue, 27 May 2025 13:18:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکتب رئالیسم در یک نگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeianmaedeh99/%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%D8%B1%D8%A6%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-m5k7xknkhhvo</link>
                <description>چارلز دیکنز از نویسندگان سبک رئالیسم در انگلستان 📎نکات مهم مکتب رئالیسم:🔖📖📚کشور مبدا: فرانسه🍉زمان: قرن ۱۹ ام میلادی🍓کشورهای هدف: فرانسه، انگلیس، آمریکا و روسیه 🍐مضمون: اختلاف طبقاتی، شهر، خانواده و ازدواج، فلسفه🍎 وجه تمایز با مکتب پیشین: (رمانتیسم) 📍ترجیح نثر به نظم📍توجه به جامعه‌ی کنونی به جای گذشته📍برون گرایی در مقابل درون گرایی📍قهرمان‌ها مردم عادی در برابر قهرمان‌هایی با ویژگی‌های عجیب🥝 رمان‌های رئالیستی در قیاس با رمان‌های رمانتیک به جای پرداختن به ایده‌آل‌ها و اینکه زندگی چگونه باید باشد به این می‌پردازند که زندگی چگونه است ولو که حتی زشت باشد. شما نکته‌ای توی ذهنتون دارید؟ برام بنویسید حتما😍رویامگ| ادبیات محض</description>
                <category>راوی کوچک</category>
                <author>راوی کوچک</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2025 15:17:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصلا خوشگل نیستی، چه بهتر</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeianmaedeh99/%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4%DA%AF%D9%84-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-jjadpgwafsvb</link>
                <description>🌞شبیه خورشید نیستی، چه بهتر!در ادبیات انگلیسی یکی از بهترین نمونه‌های اغراق را شعر نغمه‌ای برای سلیا می‌دانند.در اولین خط‌های شعر می‌خوانیم که: &quot;Drink to me only with thine eyes,         And I will pledge with mine;Or leave a kiss but in the cup,         And I’ll not look for wine.&quot;بن جانسون در این شعر به معشوقش می‌گوید که فقط با چشمانت با من می بزن، و من هم با چشمانم به تو تعهد می‌دهم. یا در جام بوسه‌ای بگذار و مرا دیگر شراب چه حاجت؟از جهتی با شعری از شکسپیر روبه‌رو هستیم که نه با عناصر زیبای آشنایی که همیشه در ذهن داریم، بلکه با تعریف نکردن از معشوقش و فروتر دانستن جمالاتش نسبت به طبیعت و موسیقی، از او تعریف می‌کند.&quot;My mistress&#x27; eyes are nothing like the sun;Coral is far more red than her lips&#x27; red;If snow be white, why then her breasts are dun;&quot;یا If hairs be wires, black wires grow on her head.I have seen roses damasked, red and white,But no such roses see I in her cheeks;من در ابتدای مواجهه با شعر شوکه شدم ولی در انتهای شعر وقتی دیدم که شکسپیر منظورش از این قیاس‌ها و فروتر نمایاندن زیبایی معشوقش این است که او را سزاوار عشق می‌داند با این که در حدی ایده‌آل زیبا نیست. در حقیقت شکسپیر با نوشتن این شعر به رسم رایج مقایسه‌های معمولاً اغراق‌آمیز معشوق در شعر معاصر با خودش خرده می‌گیرد. دقت کنید که چگونه در پایان شعر به این نکته می‌رسد:&quot;And yet, by heaven, I think my love as rare   As any she belied with false compare.&quot;من این دو نمونه را خیلی در باب ستایش معشوق دوست دارم و می‌پسندم. به دو دلیل:مهم‌تر از همه اینکه خردمندانه هستند و پر محبت و دوم اغراق‌گونه که نیستند هیچ، بلکه بسیار به واقعیت امر دوست داشتن نزدیک هستند حداقل در مورد شعر شکسپیر با قطعیت می‌توانم این را بگویم.آلن دوباتن همیشه در ویدئوهایی که از او می‌بینم به این نکته اصرار ورزیده که دوست داشتن هرگز یک احساس نیست و صرف احساس دانستن عشق، ویرانی برایمان به بار می‌آید. در نظر این فیلسوف، عشق بیشتر جنبه‌ی عملی و مهارتی دارد. از این جهت وقتی به شعر شکسپیر نگاه می‌کنم، مهارت دوست داشتن بی‌قید و شرط و مهارت کنار آمدن با نکات کمتر دلخواه و مطلوب دلبر را پررنگ می‌بینم. در شعر بن جانسون، حرف از تعهد به میان می‌آید که به نظرم عنصر اصلی یک رابطه‌ی عاشقانه توانایی متعهد ماندن است و کسی که توانایی پذیرفتن معشوق را با نقاط سیاهش را دارد و او را یک اثر هنری می‌بیند که گاهی جایی‌اش خط و خش دارد، تعهد را هم می‌پذیرد. این مسائل روی کاغذ شاید کاملا بدیهی به نظر برسند ولی کافی‌ست شما پایتان به کارگاه‌های پیش از ازدواج باز شود تا ببینید که چقدر از جوانان ما درگیرند با کمالگرایی و استانداردهای غیرواقع بینانه برای دوست داشتن شریکشان و بس که بیهوده گشته‌اند سرخورده‌اند. جان دان در شعر طلوع خورشید از ابدی بودن عشق صحبت می‌کند بهتر بگویم، از آزاد بودن عشق از زمان. اینکه دست ستمگر و چیره‌گر زمان نمی‌تواند عشق را مسخر کند. و در انتها معشوق را می‌ستاید. ستایشش الهه‌وار است، او تک و تنهاست من دوست داشتن را لایق. شاید هر آدمی دلش بخواهد که ملکه و پادشاه قلب معشوقش باشد و این بسیار دلخواه و خوب است اما ته آن چاه کسی غولی‌ست که میل دارد خواسته بشود. غولی به نام پیری، بیماری، نادانایی و زشتی.  دان شعری دیگر دارد که می‌گوید هرچند که زیبایی نمی‌پاید ولی عشق است که انتهایش نامعلوم. اما برایم همیشه مقایسه‌ی این سه شعر جذاب بوده‌ست و برای همین نوشتم. در ادامه بخشی از شعر جان دان را برایتان می‌گذارم که شاعر ادعا می‌کند که خورشید چندان نیرومند نیست چرا که(شاعر) می‌تواند چشمانش را ببندد و مثل ابر جلوی نور خورشید را بگیرد ولی چنین اگر نمی‌کند به خاطر این است که نمی‌خواهد لحظه‌ای دیدن معشوق را از دست بدهد. از طرفی به خورشید می‌گوید که اگر هنوز معشوق من نور از دیدگانت نبرده صبح فردا برگرد و ببین که سوغات هندوستان سرجایش است یا اینجاست در تخت من. چنین چیزی، به نظر من، اغراق است، آن هم از نوع خیلی لوس و بی‌مزه‌اش.&quot;Thy beams, so reverend and strongWhy shouldst thou think?I could eclipse and cloud them with a wink,But that I would not lose her sight so long;If her eyes have not blinded thine,Look, and tomorrow late, tell me,Whether both th&#x27; Indias of spice and mineBe where thou leftst them, or lie here with me. &quot;لیست منابع: 🔍📖کتاب اصطلاحات و لغات ادبی آبرامز، ویراست ششم.یک پست اینستاگرامی که نمی‌توانم لینکش را بگذارم. ولی در تلگرام بنده به آیدی ruyamag می‌توانید آدرس پست را بیابید.و شعرها را هم از سایت poetry foundation برداشته‌ام. 🧚‍♀</description>
                <category>راوی کوچک</category>
                <author>راوی کوچک</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2024 20:05:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر به اشتراک گذاشتن احساسات</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeianmaedeh99/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%A9-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-jo4qjrzk98nt</link>
                <description>از لای پنجره به جایی نگاه کردنتا حالا شده که توی رابطه حس کنی که شنیده نمیشی؟ یا مثلا درک نمیشی؟ نه الان قرار نیست که در مورد طرحواره حرف بزنم. نمیخوام هم ریشه ای به قضیه نگاه کنیم. بعضی اوقات یک سری کارها رو از سر عادت انجام میدیم. اونجاست که میگن ترک عادت موجب مرض است. همیشه هم عادات بد نیسنن اما چی میشه اگه بخواهیم یه عادت بد رو از خودمون دور کنیم. حتما خیلی سخته مخصوصا اگه خیلی وقت باشه که اون عادت رو داریم. حالا حتما می پرسید اصلا بهزیست این چیزی کهه میگی-شتیده نشدن- چه ربطی به عادت داره؟ نکنه تو هم میخوای بگی مقصر منم که کسی بهم گوش نمیده؟ ببین، می دونم که چقدر سخته که نیازت به شنیده شدن براورده نشده باشه و همزمان حس گناه هم داشته باشی اما عزیز هدف این پست این نیست که دنبال مقصر بگرده. ما داربم تلاش می کنیم که به خوداگاهی بیشتر شما کمک کنیم که در جهت رفع نیازهای خودون موثرتر قدم بردارید. امروز میخواهیم ببینیم آیا این عاداتی که منجر به شنیده نشدن و حس درک نشدن در ما میشه چقدر سروکله شون توی زندگی ما پیدا میشه.توی یک مقاله ی معتبر توی سایت سایکولوژی تودی نویسنده ادعا می کنه که فوران کردن یا بیش خودافشاگری منجر میشه تمرکز از روی عمق بیشتر به تعداد مسایل بیشتر منحرف بشه. بیش از حد بقیه اشتراک گذاشتن به حالت انفجاری زمانی پیش میاد که شخص در یک آن کل احساسات، تروماها و لحظات سخت زندگی اش رو تخلیه می کنه روی سر دیگری. مثل یک مسلسل که پشت سر هم شلیک می کنه. حالا عیبش مگه چیه؟تتصویر مقاله در سایت سایکولوژی تودیمیگه که وقتی شما بیش از از احساساتت بگی، در توجه و درک رو روی خودت می بندی چون بقیه نمیدونن که روی کدوم صحبت یا موضوع تمرکز کنند. از طرفی ممکنه که صحبت های شما هیجانات و واکنش ها متفاوتی رو  در بقیه ایجاد کنه که از شدت زیاد احساسات ممکنه دچار حالت قفل شدگی روانی بشن و نتونند با شما همدلی مناسب موقعیت رو داشته باشند یا حتی ممکنه که موقعیت رو ترک کنند و قطعا این اخرین چیزی است که شما می خواهید. پس در نتیجه بر خلاف تصور شما که دارید خودتون رو به بقیه معرفی می کنید یا احتمالا از لحاظ عاطفی گشودگی دارید نشون میدید ولی این رفتار چه ناخودآگاه چه از سر عادت منجر به صمیمت و گفتگوی سازنده نمیشه و یکجورهایی با این ععادت فرصت سوزی میشه. پس به خواسته و هدف خودتون که ایجاد صمیمت و درک هست نمیرسید. نه تنها نیازهامون براورده نمیشه بلکه ممکنه که با این کارمون جلوی شفافیت با خودمون رو هم بگیریم و هیچ وقت نتونیم توی احساسات و خاطراتمان عمیق بشیم. بیش از حد به اشتراک گذاشتن اینطوریه که مثلا توی صحبت با همسر یا پارتنرتون ممکنه اینقدر شما و یا اون از خودتون و احساساتتون بگین که باعث گیج شدن و یا طرف مقابل بشین. پس یعنی با این رفتار به خودمون آسیب می زنیم. حالاچه نکاتی باعث میشن من شنیده نشم:·  بیش از حد به اشتراک گذاشتن·  مطرح کردن چند موضوع همزمان·  اجازه ی صحبت کردن ندادنمثالتوی دعوای زن و شوهری، یک نفر کاملا توی نقش قربانی فرو میره و با حرف ها و خاطرات و احساساتش دیگری رو بمباران می کنه و فرصت حرف زدن رو از طرف مقابلش می گیره و نمی تونن یه گفتگوی سازنده داشته باشند.یا طبق تجربه ی نویسنده، شخصی توی یک کارگاه گروهی پر از ادم غریبه از خاطره ی سوء استفاده ی جنسی که ازش شده بود صحبت کرد و همه قفل شده بودند و نمی دونستند چی باید بگند.راه حل چیه؟1.  موضوع رو محدود کنید.2.  عمق بعض تعدد موضوعه3.  صبور باشین.راه حل پیشنهادی این بود که به جای صحبت و گشودگی بیش از حد یک سکانس رو انتخاب کنیم و تعریف کنیم. مثل اینکه یه کوچولو رای پرده رو باز کنیم و از طریق همون به اطلاعات برسیم.واضح ترش یعنی با اختیار و آگاهی یک بحث رو انتخاب کنیم و درباره اش حرف بزنیم. وقتی آگاهانه انتخاب می کنیم فرصت بیشتری هم برای شنیده شدن به طرف مقابل میدیم و فضای کافی برای تامل ورزی و گفتگوی سازنده میذاریم. خوبی اش به اینه که همتسر و یا پارتنرتون و هم شما هر دو احساس صمیمت و شنیده شدن می کنید.و در نهایت بیش از حد افشا کردن راه مناسبی برای ایجاد صمیمت نیست و قسمت کردن احساساتتون با دیگران یک هنره، هنری از جنس تعادل بین خودمراقبتی و مرزگذاری و اسیب پذیری. از طریق اشتراک گذاری هدفمند احساساتمون با دگیران می توونیم به روابط معنادارتر، خو تاملی بیشتر و صمیمت برسیم. در نهایت سیلی از عواطف و خاطرات بد ممکنه باعث اسیب به روابط و برطرف نشدن نیازهامون بشه و این رفتار چه از سر عادت باشه یا ناخوداگاه تاثیرش یکسانه. برای پیدا کردن ریشه ی این رفتار می تونید از یک متخصص با صلاحیت کمک بگیرید.</description>
                <category>راوی کوچک</category>
                <author>راوی کوچک</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2024 12:14:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>