<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدیه رضایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rezaeimahdiye73</link>
        <description>برای آگاهی خودم و دیگران می خونم و می نویسم. seo specialist and web developer</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:48:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1854294/avatar/WxiFKt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدیه رضایی</title>
            <link>https://virgool.io/@rezaeimahdiye73</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به وقت دلتنگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeimahdiye73/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-omhjtxmdpms5</link>
                <description>آخرین پلی که پشت سر تو خراب شد، &quot;خود من&quot; بودم...&quot;من&quot; واسطه ی تو با دنیای دخترکی بودم که دلش برای آن چشم های نجیب اما مغرور پشت عینک لرزیده بود...&quot;من&quot; همان آخرین تیر معروف بودم، که تو دلت نخواست به هدف بزنی...&quot;من&quot; آیت الکرسی های هر روز بعد از نماز صبح برای سلامتی تو بودم،&quot;من&quot; بدرقه ی نامرئی هر روز صبح تو تا محل کاری بودم که همیشه دلم میخواست بدانم دقیقا کجاست...؟!&quot;من&quot; ضبط صوتی بودم که تمام حافظه اش صدای شعر خواندن تو در سالهای دور  بود، همان روزهایی که &quot;سین&quot; تو میزد (یک راست به قلب من...)اما این روزها &quot;من&quot; تماما توام...هر سال که نهالی بر زمین میکارم &quot;توام&quot;...دستم که به ضریح هر &quot;بچه سیدی&quot; میرسد &quot;توام&quot;...دست هر افتاده ای را اگر بگیرم &quot;توام&quot;...وقتی به چهره ی مغموم رهگذرها لبخند میزنم &quot;توام&quot;...یک زمان دوست داشتن تو &quot;بخشی&quot;از هویت من بود، حالا به تمام من بدل شده...فقط ای کاش این &quot;تبدیل شدن&quot; درد کمتری داشت......فقط ای کاش این تبدیل شدن &quot;درد&quot; کمتری داشت..........</description>
                <category>مهدیه رضایی</category>
                <author>مهدیه رضایی</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 15:40:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با خدا معامله کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeimahdiye73/%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-f9hbasmempcp</link>
                <description>روایت سنگ تراشی که دلش را به خدا فروختسال ۸۱۸ هجری قمری حکومت ایران زمین بدست شاهرخ میرزای تیموری افتاده بود. من زیر دست میرزا قوام الدین شیرازی سنگ تراشی میکردم و آفتاب جوانی ام تند می تابید. به شانه های ستبر و بازوانم مغرور بودم و خیال می کردم سخت ترین چیزیکه می توانم بشکنم همین سنگ هاست. غافل از اینکه روزگار قصد جانم را کرده و میخواهد بزرگترین هنجار زمانه را به دست من بشکند.ایامی بود که همراه میرزا به دستور حکومت به بنای یک مسجد گماشته شده بودیم. کار همان کار بود، اما قوانین عجیب شده بودند. من و مابقی عمله ها همگی اهل نماز بودیم. شرط دائم الوضو بودن و اقامه ی اول وقت نماز از نظر من ارتباطی با معماری ساختمان نداشت، ولی حکم از بالا داده شده بود. علاوه بر این به مراقبت از احشام گماشته به کار، سفارش زیادی شده بود. آب و علوفه در مسیر اسب و قاطرها، حساب و کتاب به وقت عمله ها، صورت برداری دقیق سنگ و کاشی و سیمان و و و...طرح اولیه را زنی به اسم &quot;آغا گوهر شاد&quot; داده بود؛ همسر شاهرخ میرزا. سربزرگ بود و گاه و بی گاه در امور مملکت نظر می داد، حرف هایی که چندان بی راه نبود، اما باب دهان زن های عصر ما هم نبود.من شنیده بودم که ملکه گوهر شاد، سفارش کرده آفتاب که عمود بر زمین تابید، به کارگران تشنه شربت گوارا بدهند. سفارش کرده اگر کسی در ایام کار مریض و زخمی شد، خرج طبیب و دوایش را از کیسه ی شخصی بانو بپردازند. همه ی اینها را شنیده بودم و میدانستم عاقله زنی ست با انصاف. و ساخت این بنا دست کم ده سال شیرین زمان میخواست.یک روز که طبق روال مشغول انجام کار بودیم، بین عمله ها ولوله ای افتاد؛ بانو برای بازدید و سرکشی آمده بود و با میرزا صحبت از تهیه ی کاشی فیروزه ای می کردند. ما همه باز سرگرم کار شده بودیم. که حس کردم سایه ی بلندی کنار من افتاد: &quot;خدا قوت، چیزی که کسر ندارید؟&quot;سر برگرداندم و درست در لحظه ای که باد پیچه ی آن پری را به بازی گرفته بود، قلبم زیر هرم آن نگاه مثل یک تکه یخ ذوب شد. تیشه از دستم افتاد...هول شده بودم و زبان در دهانم نمی چرخید. باز گفت: &quot;برای عرض خسته نباشید آمده بودم، مرخص میشوم تا شما به کارتان برسید&quot;. و رفت.تا عصر آن روز حال خودم را نمی فهمیدم. چه بر سرم آمده بود؟ منی که نان شبم را با ریختن عرق جبین از دل سنگ ها می تراشیدم، دلباخته ی نازپرورده ای شده بودم که خشت خشت این مسجد به فرمان او بالا می رفت. گوهر شاد...همسر شاهرخ میرزا. ما جزء قشر ضعیف جامعه بودیم و من شاهرخ میرزایی به چشم ندیده بودم که بدانم چند ساله است و همسری به این جوانی دارد. آنهمه اظهار فضل و جهت دهی به سیاست های حکومت از زنی به این سن و سال انتظار نمیرفت. و هر وقت نامش را می شنیدم در تصورم زن میان سالی را می دیدم که از بس خشک و جدی ست از خود حاکم هم روی می گیرد.روزهای پس از آن دیدار به کندی می گذشتند. من هر روز خروس خوان صبح قبل از همه ی عمله ها سر کارم بودم و تمام مدت گوش تیز می کردم بلکه خبر قدم رنجه ی آن بانو به گوشم برسد، اما نمی آمد. حالا طعم آن شربت های سر ظهر در سینه کش آفتاب جور دیگری بود. حتی من هم دیگر خودم نبودم. به جایگاه آب و علوفه ی احشام جوری نگاه می کردم که انگار بوته ی گل سرخی ست که در سحرگاه روی برگ هایش شبنم نشسته و چشم هام برق می زدند. صداهای آدم ها در مغزم تحلیل نمی شد و از هر چه با من صحبت می کردند، نمی فهمیدم.یک روز صبرم به سر آمد. ته مانده ی جانم را جمع کردم و جوریکه گزمه ها مشکوک نشوند در گذری نزدیک اقامتگاه شاهرخ میرزا جلوی حجره ی بزازی ایستادم. وانمود میکردم مشغول بررسی پارچه ای هستم، حال آنکه تمام وجودم چشم و گوش شده بود که به قدر ثانیه ای و رد شدن محبوبم از آن گذر برایم اکسیر زنده ماندن ذخیره کند. نام پارچه ها را بلد نبودم و شاگرد بزاز دیگر جواب سوالات مهملی که می پرسیدم را نمی داد.با ناامیدی راهم را به طرف حجره ی بعدی کج کردم و نمیدانستم مرغ آمین حاجت دلم را با خود به ملکوت اعلی برده است. در یک آن چنان بوی یاسی در فضا بلند شد که برگشتم تا منشأ آن بو را پیدا کنم. بانوی من همراه دو ندیمه اش در حال عبور از آن گذر بود. باز عرق سردی به تنم نشست و با ولع آن عطر دلنشین را به ریه هایم فرستادم. میخواستم دست دراز کنم و مثل گداهای سرگذر گوشه ی چادرش را بگیرم، بلکه برگردد و نگاهم کند اما شدنی نبود. دیگر نای ایستادن نداشتم. به خانه رفتم و تا الاه صبح در تب عشقی یکطرفه سوختم و سرواژه کردم. دیگر به گذر زمان التفاتی نمی کردم و سر بنا حاضر نمیشدم. دست هایم رمق تیشه زدن نداشتند. از مرضی رنج می بردم که دوای آن در قوطی هیچ طبیبی مگر خدا پیدا نمی شد. و از شرم آن مراد ناممکن هر روز و شب آرزوی مرگ می کردم. هرچند اگر این عشق عیان میشد، گزمه های شاهرخ میرزا گردنم را می زدند و به آرزویم می رسیدم. من کجای این جهان ایستاده بودم؟ اصلا کی بودم؟!دو هفته گذشت، چشم هایم به قعر دو چاه تاریک فرو رفته بودند و لباسم به تنم گریه می کرد. طبیب یک به یک همه ی دواها را امتحان کرده بود ولی افاقه ای نداشت. میرزا پیاپی پیغام و پسغام میفرستاد، نه روی جواب دادن داشتم و نه پای برگشتن. تا اینکه یک روز ندیمه ی بانو طبق آدابی که برای همه ی عمله ها اجرا میشد، برای احوالپرسی من به منزل مان آمد. من با زندگی خداحافظی کرده بودم. اشک ریزان و با شرم اعتراف کردم که قصد برگشتن ندارم، چون چشم هام خیانت در امانت کرده اند و حالا گرفتارم.بعد از رفتن آن ندیمه، منتظر بودم ماموران حکومتی بریزند در خانه و از مهلکه نجاتم بدهند، اما روزگار میخواست درس دیگری به من بدهد. فردای آن روز، باز همان ندیمه آمد، با غذا، دوا و وعده ی وصال! بانو شرط کرده بودند اگر مایل به وصل ایشان هستم، باید ۴۰ روز در محراب نیمه کاره ی مسجد چله نشينی و عبادت کنم. بعد از چهل روز، ایشان حاضرند ترتیبی بدهند که از نکاح شاهرخ میرزا خارج شوند و مابقی ماجرا. فکر می کردم خواب می بینم. رویای شیرینی که میترسیدم ادامه اش یک کابوس ترسناک شود. در حالتی از بیم و امید توامان قدم برمی‌داشتم و جانی دوباره گرفته بودم. به ستون های نیم تراشیده ی مسجد دست  کشیدم و با خود عهد کردم بعد از تحقق وعده ی وصال، تمام قد در خدمت ساخت این مسجد باشم.چله نشینی را خیلی زود شروع کردم. رو به قبله ایستاده بودم، ولی در قنوتم، سجده ام، سلامم طرح چشم های گوهرشاد را می دیدم. تسبیح می انداختم اما بجای ذکر، نام گوهر شاد بر زبانم بود.کاشی های فیروزه ای کم کم زبان باز کردند. انگار ورق برگشته بود. گوهرشاد مرا به ضیافتی فرستاده بود، که صاحب خانه اش کس دیگری بود. حالا بیشتر مایل بودم از آن باریکه نوری که بر دلم تابیده بود، منبع اصلی نور را پیدا کنم. گوهرشاد عبد و مرید کدامین خدای بود که حتی راه رفتن و نفس کشیدنش ذره ای از جهان هستی را آزرده خاطر نمی کرد؟ چرا عاشق رفته رفته شبیه معشوق خود می شود؟ و شناخت این عشق بی بدیل گوهر شاد چه لذت عجیبی داشت.رفته رفته داشتم از اصل ماجرا دور می شدم. حس شیرینی مثل یادآوری یک  نسیم خنک بهاری از گوهرشاد در دلم ته نشین شده بود و کشش عجیبی به خدای گوهرشاد پیدا کرده بودم. بانو؛ به راستی که تو تنها معمار بناهای فیروزه ای و لاجوردی نبودی، تو معمار جان و روح بودی. عشق به تو برای من مثل پیچکی ست، که چون ریشه در جای درستی دارد انتهایش به عشق لایزال الهی میرسد...چله به سر رسیده بود. ندیمه ی بانو به سراغم آمد که ببینید همچنان بر حرف خود هستم یا نه. و آنجا فهمیدم گوهرشاد دانسته تمام این داستان را پیش برده و قصدش تنها اتصال من به منبع آن عشق ابدی ست. حالا معشوقی را یافته بودم که نه پیر میشد، نه می مرد و نه عاشقش را از درگاه خود می راند. این یادگار ماندنی گوهرشاد، ملکه ی هرات برای من، جوانک سنگ تراش مشهدی در آن سالهای دور بود. &quot;و حالا من، بنده ی خدا، آیت الله سید محمدصادق همدانی هستم.&quot;</description>
                <category>مهدیه رضایی</category>
                <author>مهدیه رضایی</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 09:50:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب تولد شخصیت &quot;شازده کوچولو&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeimahdiye73/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-dlctgzy8exnp</link>
                <description>از خاموش شدن شعله ی سوزان یک قلم تا درخشش ابدی یک ستارههمه ی شما عزیزان حتی اگر این اثر ادبی خارق العاده را نخوانده باشید، دست کم نام آن را بارها شنیده اید: &quot;شازده کوچولو&quot; اثر آنتوان دو سنت اگزوپری که با ترجمه ی شاملوی دل و جان در کشور ما شناخته شده تر است. از نثر ساده، زبان کودکانه و نقاشی های آماتور کتاب، در نگاه اول اینطور برداشت میشود که این اثر، یک کتاب کودک است. اما حقیقت این است که مخاطب شازده کوچولو &quot;کودک درون بزرگسالان&quot; است. اگزوپری کودکی را مثل سرزمینی می بیند که به جبر آن را ترک کرده، اما به هیچ عنوان قصد فراموش کردنش را ندارد. در تقدیم نامه ی کتاب هم اینطور آمده: &quot;به لئون ورث؛ وقتیکه یک پسر بچه بود!&quot;اما ایده ی نوشتن این اثر جاودانه از کجا به ذهن نویسنده خطور کرد؟در سال ۱۹۳۵، اگزوپری که خلبان جنگنده نیز بود، به همراه مکانیکش در صحرای لیبی(بخشی از صحرای بزرگ افریقا) سقوط می کند. او به مدت چهار روز با غذای بسیار مختصری در میان ماسه ها سرگردان بود و با توهمات دیداری-شنیداری ناشی از بی آبی شدید دست و پنجه نرم می کرد. و این نقطه ای ست که شخصیت دوست داشتنی شازده کوچولو در ذهن نویسنده متولد شد. نویسنده ای که عمرش به قدر دیدن موفقیتش و جهانی شدن شهرت این کتاب قد نداد!حقایقی درباره ی زندگی نویسندهشاید عجیب به نظر برسد که چنین شخصیتی با روحیه ای لطیف که در خلق آثار ادبی دستی بر آتش دارد، چطور می تواند خلبان جنگنده شود؟در ابتدا باید بدانید اگزوپری در واحد شناسایی فعالیت می کرد، یعنی با هواپیمای خود بر فراز اهدافی که قصد جمع آوری اطلاعات از آنها را داشت پرواز میکرد و تصاویر و مختصات مورد نیاز را بدست می آورد. بنابراین او ترجیح میداده بیشتر چشمی برای آگاهی باشد، تا دستی که مستقیما سبب مرگ و ویرانی می شود. از طرفی هم در بحبوحه ی جنگ، نمی توانسته با خیال راحت و بی تفاوت تنها به نوشتن اکتفا کند. بنابراین بعنوان یک خلبان جنگی تا سن ۴۴ سالگی در کنار نوشتن به پرواز نیز ادامه می دهد.گل شازده کوچولو یک نماد استعاری بودجالب است بدانید اگزوپری همسری داشته، که ویژگی هایی از او را به این گل قرض می دهد، تا بتواند به زبان ساده رنج دوست داشتن و دوست داشته شدن را به رشته ی تحریر درآورد. &quot;کنسوئلو&quot; همسر اگزوپری زنی بسیار زیبا، باهوش، مغرور و در عین حال تشنه و نیازمند عشق و توجه بوده است. ویژگی هایی که تماما در گل محبوب شازده کوچولو دیده می شوند.اگزوپری با همسرش در یک ضیافت در آرژانتین آشنا می شود و در همان دیدار اول از کنسوئلو و دوستانش دعوت می کند تا سوار هواپیمای او بشوند. وقتی با هواپیما بر فراز دریا پرواز میکردند، اگزوپری از کنسوئلو درخواست میکند که او را ببوسد و او امتناع می کند. اگزوپری هم برای مغلوب و وادار کردن او عمدا ارتفاع کم می کند تا با تهدید این زن مغرور به غرق شدن به کام دل خود برسد! نامه ها و بخشی از خاطرات عاشقانه ی این دو نفر بعدها به قلم کنسوئلو چاپ می شود که پر از جملات خواندنی ست.&quot;بی قرارم هر چه زودتر به سرزمین خودم برگردم و سرزمین من وجود توست...&quot;نقاشی های ماندگار کتابیکی از نکاتی که شازده کوچولو را در ذهن خواننده، فراموش نشدنی می سازد تصویری ست که نویسنده با آن طرح های ساده و جذاب به ما می دهد. تصویر اولیه ی شخصیت شازده کوچولو، در حقیقت از عادت اگزوپری به سیاه کردن کاغذ می آید‌. او در هر فرصتی بر ورق های خالی کاغذ، گوشه های دستمال جیبی و در و دیوار تصویر پسرکی پریشان مو را نقاشی می کرده که از قضا برای ناشر او جالب به تظر میرسد. اگزوپری در کمال سادگی در نقاشی های کتاب به دنبال اثبات والاترین معانی ست. بعنوان مثال اینکه تناسب گل سرخ از لحاظ ابعاد با اخترک شازده کوچولو و آتشفشان ها رعایت نشده، می تواند نشان دهنده ی این باشد در دنیای احساسات، یک گل حتی از آتشفشان ها نیز بزرگتر و مهمتر است.مرگ نویسنده و تولد شازده کوچولوآنتوان دو سنت اگزوپری در تاریخ ۳۱ ژوئیه ۱۹۴۴ و در زمانیکه با یک فروند هواپیمای p 38 مشغول عملیات شناسایی بود ناگهان ناپدید می شود. او هرگز از آن ماموریت بازنگشت و هیچ اثری از خودش یا هواپیمایش پیدا نشد. مرگ او برای دهه ها یکی از بزرگترین اسرار دنیای ادبیات و هوانوردی بود.در سال ۱۹۴۶ یعنی دو سال پس از ناپدید شدن اگزوپری، آخرین کتاب او یعنی &quot;شازده کوچولو&quot; در فرانسه چاپ میشود و پس از آن به سرعت به شهرتی جهانی دست می یابد و بعنوان پرفروش ترین کتاب غیر مذهبی در کل جهان شناخته می شود.پیدا شدن نشانه هایی از نویسنده، بدون اثری از خودش!در سال ۱۹۹۸ و تقریبا نیم قرن بعد از ناپدید شدن اگزوپری، یک صیاد در نزدیکی سواحل مارسی دستبند نقره ای را می یابد که پرده از رازی سر به مهر برخواهد داشت. &quot;روی این دستبند، نام آنتوان دو سنت اگزوپری، کنسوئلو و نشانی ناشر نویسنده ی مفقود حکاکی شده بود!&quot;دستبند یافت شده از آنتوان اگزوپریبعد از این اتفاق، جستجوها در حوالی محل پیدا شدن دستبند از سر گرفته شد و در نهایت لاشه ی هواپیمای نویسنده در اعماق دریای مدیترانه یافت شد. در حالیکه با وجود تفحص موشکافانه ی گروه های جستجو، هیچ اثری از پیکر اگزوپری پیدا نشد. این دستبند و قطعات باقیمانده از هواپیما در حال حاضر بعنوان یکی از ارزشمندترین یادگاری های عرصه ی هوانوردی و البته ادبیات در موزه ی هوا فضا در پاریس نگهداری می شوند.یک اعتراف تکان دهنده و دیر هنگامدر سال ۲۰۰۸ یک خلبان سابق نیروی هوایی آلمان به نام &quot;هورست ریپرت&quot; ادعا کرد که درست در تاریخ مفقود شدن هواپیمای اگزوپری، یک p 38 را بر فراز دریا سرنگون کرده است. او که خود یکی از طرفداران سرسخت اگزوپری بود با اندوه گفت: &quot;اگر میدانستم خلبان چه کسی ست، هرگز شلیک نمیکردم...&quot; و این فکر میتواند حسرت ابدی یک انسان باشد.تلخ ترین قسمت ماجرااگزوپری هرگز موفق نشد شاهد موفقیت خیره کننده و جهانی کتابش باشد. او نوری را برای جهان روشن کرد، در حالیکه خودش قبل از اینکه حتی گرمای آن نور را حس کند، در تاریکی دریا ناپدید شد. شاید پیکر اگزوپری اکنون بخشی از طبیعت باشد یا به تعبیر دلپسند دیگری، چون این جسم سنگین و مزاحم بوده، آنرا با خودش نبرده و به اخترک خودش برگشته است.&quot;خودت که درک میکنی، راه خیلی دور است. نمی توانم این جسم را با خودم ببرم. خیلی سنگین است.گیرم عین پوست کهنه ای می شود که دورش انداخته باشند. پوست کهنه که غصه ندارد، ها؟&quot;شاید هم اصلا جایی نرفته، و فقط در میان کلماتش و عطر گل های سرخ جهان تکثیر شده...و چه تناقض عجیبی! هواپیمایی که قرار بود در خدمت جنگ و نزاع باشد، حالا در موزه تبدیل به بنای یادبودی برای نویسنده ی صلح طلب ترین کتاب جهان شده است!اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست، برای احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن بالا بیندازد و با خودش بگوید: گل من یک جایی میان آن ستاره هاست...!به نظر شما بهترین جمله یا پاراگراف کتاب کدام قسمت است؟</description>
                <category>مهدیه رضایی</category>
                <author>مهدیه رضایی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 15:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>3 دلیل بر اثبات مرگ &quot;سورملینا&quot;در سمفونی مردگان</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeimahdiye73/3-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%AB%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%84%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-z0ewdbzyoywt</link>
                <description>عباس معروفی، نویسنده ی فقید ایرانی در معروف ترین اثر خود یعنی &quot;سمفونی مردگان&quot; دست به خلق کاراکترهایی می زند که می توانند تا ابد ذهن خواننده را درگیر سرنوشت خود سازند. این داستان روایت فراز و فرودهای زندگی آیدین اورخانی جوان روشن فکری ست که در خانه ی پدری تحت شدیدترین تعصبات سنتی که پدر بر او تحمیل می کند، زندگی را مثل کابوس کشداری تا افتادن در ورطه ی جنون سر می کند.اما می توان گفت نقطه ی عطف زندگی آیدین آشنا شدن با &quot;سورملینا&quot; ست. دختری ارمنی تبار که در این داستان نماد پاکی، عشق و ظرافت های زنانه است.سورملینا یا به اختصار &quot;سورمه&quot; درست در زمانی که آیدین قصد دارد برای همیشه خانه ی پدر را ترک کند و پس از بدست آوردن اندک اندوخته ای جهت گذران زندگی در پایتخت از زادگاه خود عزیمت کند سر راه او قرار می گیرد. و با حضور خود تمام معادلات را در زندگی آیدین بر هم می زند.اعتراف گرفتن از آیدیناو از دیدارهای کوتاه یک دقیقه ای از طریق &quot;پوتشکا&quot; در سقف زیر زمین کلیسا که مخفیگاه آیدین بود، و بردن کتاب و روزنامه برای او همزمان روح و قلب آیدین را سیراب می کند. و در نهایت با جسارت و جدیتی که در داستان از او می بینیم برای عمیق تر ساختن این ارتباط پیش قدم می شود:&quot;گفت: خانم. اگر شما را اینجا ببینند چه می شود؟گفتم: هیچ اتفاقی نمی افتد.گفت: شما را به خدا از اینجا بروید. خوب نیست.گفتم: خوب نیست؟ چرا خوب نیست؟و یکراست رفتم پشت میز کارش.&quot;سورملینا که به اعتراف خودش از همان ابتدا دلش لرزیده، تمام ظرفیت قلب و روحش را نثار آیدین می کند، حتی مسلمان می شود و به عقد او در می آید. اما در جایی از داستان، پس از اینکه خبر بارداری اش حسابی کنجکاوی خواننده را برای پیگیری ادامه ی سرگذشت این شخصیت برمی انگیزد، ناپدید می شود.&quot;بعد از مرگ آیدا، عصرها ساعت چهار سراغش میرفتم، گشتی در شهر می زدیم و به خانه می آمدیم. عمو گالوست طبقه بالا را در اختیار ما گذاشته بود. و حالا هر روز عصر ساعت چهار به ارمنستان می رفت. جلو کلیسا پرسه میزد، حلقه ی در را می کوبید، اما کسی نبود که در را براش باز کند. ماه ها بود که این راه را می رفت و برمیگشت. بی فایده. من کجا بودم که او ناچار می شد تنها به خانه شان برود، به زیرزمین بخزد و گاه اگر شد کتابی بخواند، و بقیه وقتش را روی تخت دراز بکشد و پلک بزند؟&quot;دلیل مبهم بودن سرنوشت سورمه چیست؟معروفی تعمدا سرنوشت سورملینا را در هاله ای از ابهام باقی میگذارد تا هر خواننده با برداشت شخصی خودش نُت های گمشده ی این سمفونی را بیابد و کنار هم بگذارد. و دلیل این ابهام درک کردن و همراه شدن با داغ همیشگی آیدین است که سخت در انکار مرگ همسرش می کوشد.&quot;آیدین سرپا نشست. پارچه سفید را از صورت من کنار زد. به صورت خیره شد. دقیق نگاه کرد. زیر چشم ها و پیشانی کبود بود. صورت بادکرده و زرد، و گوشه هاش کبود میزد. با موهای خیس و نامرتب.دکتر گفت: تنها جنازه ای که در این مدت تحویل ما شده، همین است&quot;قلبش تند میزد، دست هاش می لرزید. گفت: این نیست آقای دکتر. باور کنید همین است. ولی من مطمئنم که این نیست.&quot;و بعد در قسمت های دیگر اشاره می کند که شبها می ترسید بخوابد چون بعضی وقتها مرا می دید و وقتی بیدار میشد پر زده بودم و رفته بودم.&quot;و بعد مثل بچه های پدر مرده در آن اتاق سیمانی سرد، گریه می کند. با دنیایی حسرت در دل، و غمی عجیب گریه می کرد، رنگش می پرید، و دست هاش به لرزه می افتاد. آن وقت مادر به سراغش می آمد، بهش نبات داغ می داد، باهاش حرف میزد، و اصرار میکرد که اتاقش را عوض کند، اما او می گفت: همینجا می مانم.&quot;پیوند احساسی بین آیدین و سورملینا یکی از پر جاذبه ترین المان های این کتاب است که آن فضای سرد، برفی و سیاه و سفید داستان را تلطیف می کند. اما این ناپدید شدن ناگهانی و بدون ذکر علت مشخصی از طرف نویسنده، خواننده را سخت به همزادپنداری با شخصیت اول داستان وا می دارد. آن وجود ظریف و دوست داشتنی که آخرین رشته ی اتصال آیدین به جهان محسوب میشد، ناگهان پاره می شود و خواننده را در بهت عمیقی ناشی از عدم درک دلیل فقدان فرو میبرد.در نهایت این زخم عمیق بر قلب آیدین، همراه با جفای برادر خونی خود یعنی &quot;اورهان&quot; که در ویلادره به او مغز چلچله می خوراند و باعث زوال عقل آیدین می شود، پایان آن شخصیت روشن فکر کاریزماتیک یعنی &quot;آیدین اورخانی&quot; را رقم می زنند.اما به راستی سورمه کجا رفت و چه اتفاقی برایش افتاد؟در ادامه با اشاره به 3 قسمت از متن کتاب، مرگ سورملینا را اثبات می کنیم:۱. &quot;مادر گفت: لابد میخواهی تا آخر عمر به سورمه فکر کنی و به حساب خودت به پاش بنشینی...آیدین ترسید که اگر بگوید آره، مادر بخواهد نصیحتش کند و بگوید به مرده ها فکر نکن&quot;۲.&quot;قلبش تند میزد، دست هاش می لرزید. گفت: این نیست آقای دکتر. باور کنید همین است، ولی من مطمئنم که این نیست.۳. &quot;در ذهنش خواست که من بگویم داری خواب می بینی. و من گفتم: داری خواب می بینی. ته سیگارش را انداخت و انگشت هاش را با زبان خیس کرد. و دید که مادر دارد نگاهش می کند.در فراز و فرودهای موومان سوم که نقل قول از زبان سورملیناست، خطوط اعجاب انگیزی به چشم می خورند، از جمله اعتراف او به عشق بی قید و شرطش: &quot; و من نمی دانم آیا مادرش هم او را به اندازه ی من دوست داشت؟&quot; یا تفسیر او از تنهایی در یک عشق مسکوت: آدم وقتی یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست. و اگر آن شخص کسی باشد که تو را به سکوت تشویق کند، تنهایی تو کامل می شود.&quot;در نهایت دنیای آیدین پس از سورملینا شبیه به دشتی می شود که به تعبیر شاعر یک کوه از آن سفر کرده. و به راستی چقدر تحمل هر لحظه ی پس از این طاقت فرساست...با تمام این تفاسیر، برداشت شما از علت مرگ سورملینا چیست؟ از قسمت نظرات، با ما به اشتراک بگذارید.</description>
                <category>مهدیه رضایی</category>
                <author>مهدیه رضایی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 19:16:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز درباره ی نیکولو پاگانینی بهترین ویولنیست تاریخ موسیقی</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeimahdiye73/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88%DB%8C%D9%88%D9%84%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-hpdkww07iwlg</link>
                <description>نیکولو پاگانینی نوازنده ی ویولن، ویولا و گیتار متولد 27 اکتبر 1782 در جنوای ایتالیا بود. وی در خانواده ای فقیر و تحت تعلیم پدری سخت گیر و خشن ایام کودکی تا نوجوانی خود را سپری کرد و سرانجام به علت سخت گیری های بیش از اندازه ی پدرش در نوجوانی خانه ی پدری خود را برای همیشه ترک کرد.پدر نیکولو نوازنده ی ساز ماندولین بود و فشار زیادی را با هدف یاد دادن موسیقی به فرزندش تحمیل می کرد، تا حدی که قبل از یاد گرفتن کامل یک قطعه ی موسیقی، نیکولو حتی اجازه ی غذا خوردن نداشت!تصویر نیکولو پاگانینیماجرای معامله ی روح با شیطان در عوض پیشرفت در موسیقییکی از شایعاتی که درباره ی پاگنینی نقل می شود این است که وی روح خود را با شیطان معامله کرده تا بتواند حرف اول موسیقی در جهان را بزند. مهمترین علت این شایعه، سبک بسیار نوین پاگانینی در نواختن ویلون بود، چرا که تا قبل از او کسی جسارت و استعداد نواختن این ساز بدین شکل را نداشته. از طرفی پاگانینی صورتی لاغر با موهای آشفته داشته که سبب رازآلود شدن چهره ی او گشته بود و ساز زدن چهره ای این چنینی با سبکی عجیب و ناشناخته باعث ایجاد شایعاتی از این دست شده. به نقل از بعضی مقالات، مادر پاگانینی که شاهد تلاش بی شائبه ی فرزندش در فراگیری و شماطت های بی رحمانه ی پدرش بود، برای تسریع پیشرفت نیکولو در نوازندگی، روح وی را با شیطان معامله کرد که تا بحال مدرک و نشانه ی معتبری در این زمینه پیدا نشده.تعلیم ویولن نزد فرانچسکو نیکونیکولو پس از فراگیری اصول اولیه ی نواختن با ویولن، تحت تعلیم اساتیدی همچون جووانی سروتو، جاکومو کوستا و فرانچسکو نیکو بود. در نهایت نیکولو پس از آموزش دیدن توسط سروتو که نقطه ی عطفی برای وی بود، برای آموزش های تکمیلی نزد الساندرو رولا رهبر ارکستر رفت. رولا بعد از اینکه صدای نواختن نیکولو پاگانینی را شنید به او گفت چیزی برای آموختن به تو ندارم! بدین ترتیب نیکولو پاگانینی اولین کنسرت خود را در سن دوازده سالگی اجرا کرد.ویولنیست شیطان 2013پاگانینی از جمله هنرمندانی بود که مورد بی مهری انسان های زمان خود واقع شد. بدین ترتیب که در ابتدا پاگانینی و سبک ویولن نواختنش در جامعه ی آن دوران پذیرفته نبود. زمانیکه پاگانینی مشغول نواختن ویولن در یکی از اجراهای عمومی خود بود، مردم با سر و صدا و فریاد: شیطان، شیطان در حال نواختن بجای اوست، اجرای پاگانینی را قطع کردند. نیکولو برای اثبات اینکه کسی روی صحنه و پشت سر او نیست نواختن را متوقف کرد و از جلوی صحنه کنار رفت تا مردم اطمینان یابند صدای نواختن متعلق به خود او بوده است.پس از اینکه اجراهای پاگانینی گل کرد و به اندازه ی کافی شناخته و محبوب شد، آوازه ی شهرت او سراسر اروپا را فرا گرفت.پاگانینی در شیطان ویولنیستدر حال حاضر چندین فیلم درباره ی زندگی پاگانینی ساخته شده که یکی از آنها ویولنیست شیطان (به لاتین The devils violinist  ) تولید شده در سال 2013 است. David Garrett نوازنده ی معروف ویولن در این اثر سینمایی به ایفای نقش پاگانینی پرداخته است.دیوید گرت بازیگر نقش پاگانینیفصل آخر داستاننیکولو پاگانینی در سن پنجاه و هفت سالگی بر اثر ابتلا به بیماری سیفلیس و سپس سل پس از تحمل یک دوره بیماری شدید درگذشت. در روزهای پایانی زندگی اش، بر خلاف باور عموم که عقیده داشتند پاگانینی هنر خود را با خود به گور خواهد برد و در اختیار کسی نخواهد گذاشت، وی تمامی نت های ساخته ی خودش را جهت انتشار نوشت و چند شاگرد پذیرفت.مقبره ی پاگانینی در پارما ایتالیامتاسفانه شایعات بعد از مرگ نیز دامن این هنرمند دوست داشتنی را رها نکرد. نیکولو در واپسین روزهای عمرش از پذیرفتن کشیش به بالین خود جهت انجام آخرین عبادات امتناع کرد، چرا که عقیده داشت هنوز فرصتش تمام نشده. یک هفته پس از این اتفاق، نیکولو پاگانینی در تاریخ 27 می 1840 بر اثر خونریزی داخلی درگذشت و از آنجاییکه کلیسای کاتولیک موفق به انجام اعمال او نشده بود، اجازه ی دفن او در قبرستان کاتولیک ها داده نشد. پس از مدتی کوتاه که پاگانینی در یک قبرستان محلی به خاک سپرده شده بود، ساکنان آن حوالی معترض شدند که شب ها از قبرستان صدای نواختن ویولن به گوش می رسد و باعث وحشت ما می شود. در نهایت پس از چندین بار جا به جایی پیکر پاگانینی در قبرستان های مختلف، 36 سال بعد، نوه ی پاگانینی با همکاری اوندرچیک ویولنیست یک تشییع رسمی برای پاگانینی ترتیب داده و پیکر او سرانجام در یک مقبره ی با نام و نشان و تندیس در پارما به خاک سپرده شد.</description>
                <category>مهدیه رضایی</category>
                <author>مهدیه رضایی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Oct 2023 11:42:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواص باورنکردنی سوغات از ما بهتران: پسته!</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeimahdiye73/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B5-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%BA%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%AA%D9%87-d8ftqyuwhz0s</link>
                <description>طلای سبز که تا چند سال اخیر یکی از اجزای جدانشدنی آجیل عید در سفره ی ما ایرانیان بود، چند سالی ست بنای بی وفایی گذاشته! طبق اظهارات رئیس هیئت مدیره ی انجمن پسته (جناب آقای صالحی) به دلیل صادرات نود درصدی این محصول به کشورهای اطراف، پسته یک کالای صادراتی محسوب می شود و قیمت گذاری آن بر اساس نرخ دلار صورت می پذیرد. از حق نگذریم با این قیمت و این اوصاف پسته صلاحیت داشتن انجمن و هیئت مدیره را حقا داراست! اما علت محبوبیت این محصول تا به این اندازه چیست؟طلای سبز1. برابری یک عدد پسته ی ناقابل با یک عدد موز!طبق آزمایشات معتبر، پتاسیم موجود در یک عدد پسته تقریبا برابر پتاسیم موجود در یک عدد موز متوسط می باشد. بنابراین مصرف پسته می تواند نقش به سزایی در کاهش فشار خون، پیشگیری از پوکی استخوان، جلوگیری از ابتلا به سنگ کلیه و تنظیم انقباضات قلبی داشته باشد.2. داشتن طبعی گرم و خشکسردی دستگاه گوارش و در نتیجه سردی بدن از معضلاتی ست که در نتیجه ی غلبه ی طبع سرد بر بدن و عادات غلط غذایی به وجود می آید و پیامدهای ناخوشایندی خصوصا در سنین بالا به دنبال دارد. سردی بدن می تواند باعث بروز بیماری هایی مثل ام اس شود. پسته با طبع گرم و خشکی که دارد می تواند باعث افزایش گردش خون در بدن، افزایش انرژی و شادابی، جلوگیری از چاقی مفرط به دلیل سردی بدن و... شود.3. درمان کم خونیهر صد گرم پسته حاوی 21% آهن، 9% ویتامین سی، 10% کلسیم، 40% پروتئین و سایر مواد مغذی ست. بنابراین می تواند منبع خوبی برای تامین آهن و پروتئین مورد نیاز افرادی که گیاه خوار هستند باشد. خصوصا اگر با پرتقال یا سایر میوه هایی که ویتامین سی بالاتری دارند مصرف شود، جذب آهن پسته بالاتر می رود.44. تاثیر مستقیم روی زیبایی پوست و موبیوتین موجود در پسته می تواند از ریزش موها جلوگیری کرده و ظاهری زیبا تر برای موها به ارمغان آورد. همچنین استفاده از روغن پسته برای آب رسانی پوست و جلوگیری از چروک شدن آن بسیار موثر است.5. کمک به عملکرد دستگاه گوارش در فرایند هضموجود درصد بالای فیبرهای محلول و نامحلول در پسته سبب تسهیل عملیات هضم می شود و برای افرادی که از یبوست رنج می برند ماده ی غذایی با ارزشی محسوب می شود.تاثیر پسته در مشکلات هضمبا تمام این تفاسیر اگر شما مالک یه باغ پسته هستید، طبق آنچه هم صنفان شما انجام می دهند، صادرات پسته تجارت پر سودی ست. خصوصا اگر راه این کار را بلد باشید. بسته بندی پسته به شکلی که مورد پسند جامعه ی هدف باشد، جدا کردن پسته های در بسته از پسته های با کیفیت بالاتر، تفت دادن پسته با زعفران، نمک و موادی که ظاهر اشتها برانگیز تری به پسته می بخشند از مواردی ست که می تواند در تجارت پسته موثر باشد.چطور طول عمر پسته را بالا ببریم؟باغداران و فروشندگان پسته، معمولا در اوایل فصل پاییز به فکر دپو بسته بندی محصول خود تا زمان عرضه به بازار می افتند. جالب است بدانید روش هایی وجود دارد که طول عمر پسته را سه تا چهار برابر افزایش می دهد. یکی از این روش ها که برای بسته بندی پسته ی صادراتی کاربرد دارد استفاده از دستگاه بسته بندی وکیوم می باشد. عملکرد دستگاه به این صورت است که پس از ریختن پسته داخل نایلون و قرار دادن نایلون زیر فک دستگاه، هوای داخل نایلون کاملا و تا رسیدن به حد خلا خارج می شود. سپس درب نایلون دوختی با ضخامت بالا و آب بند می خورد. با این تکنیک علاوه بر بالا رفتن طول عمر پسته، از ورود هرگونه آلودگی به داخل بسته بندی جلوگیری می شود. همچنین به دلیل فشرده شدن پسته در یک قالب مستطیل شکل و منسجم، حمل پسته و جای دادن بسته های پسته در کنار یکدیگر نیز آسان تر خواهد شد.سابق بر این برای بسته بندی این محصول گاها از دستگاه های ارزان تری مثل دستگاه دوخت عمودی پلاستیک استفاده می شد. تفاوت این دستگاه با دستگاه وکیوم در این است که هوای بسته در این روش تخلیه نمی شود و بنابراین هم از لحاظ طول عمر محصول و هم شکل نهایی بسته در رده ی پایین تری نسبت به وکیوم قرار دارد. با توجه این موارد، دستگاه دوخت پلاستیک عمودی برای بسته بندی پسته کنار گذاشته شد و میدان به دست دستگاه های جدیدتر و پیشرفته تر افتاد.روش شما برای بالا بردن عمر این محصول چیست؟ در بخش نظرات برای ما به اشتراک بگذارید.</description>
                <category>مهدیه رضایی</category>
                <author>مهدیه رضایی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Aug 2023 19:51:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اردشیر رستمی و مکتب فکری شاعرانه اش را بهتر بشناسید</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeimahdiye73/%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%AF-heobstb8b0gn</link>
                <description>نوشتن اوصاف کسیکه خودش نویسنده ای چیره دست است، جسارت می خواهد! اردشیر رستمی نویسنده، بازیگر، روزنامه نگار و یکی از طراحان بی نظیر ایرانی ست که در سال های اخیر با منتشر کردن اندیشه های ناب خود در قالب کلیپ، کتاب و حضور در برنامه ی کتاب باز توانسته است محبوبیت زیادی در بین عوام و خواص بدست بیاورد. آخرین آثار منتشر شده از ایشان یک مجموعه کتاب شامل کتاب های: تلنگر، اردشیرنامه و مادران کبوتر می شوند می باشد.اردشیر رستمی طراح و نویسندهاردشیر رستمی سال ها پیش با شهلا پیرجانی شاعر ازدواج کرده و دارای یک فرزند پسر به نام اردوش می باشد. وی به واسطه ی دوستی با آذرخش فراهانی در دوره ی نوجوانی، با این خانواده آشنا شد و بهزاد فراهانی او را به فرزند خواندگی گرفت. ایشان از همان سال تا قبل از ازدواج با خانم پیرجانی در منزل بهزاد فراهانی زندگی کرده اند و به گفته ی بهزاد فراهانی عضوی از خانواده ی فراهانی شدند. اردشیر رستمی مادری دارد که همواره از او به نیکی یاد می کند و اظهار می دارد که از مادرش چیزهای زیادی آموخته است.اردشیر رستمی و خانواده اشاو می تواند هزاران بیت شعر را از حفظ و با درک مفهوم و جان شعر بخواند و در موقعیت های مختلف همواره شعر یا مطلب مرتبطی در آستین دارد. در ادامه بخش هایی از آثار ایشان را با هم مرور می کنیم.از کتاب تلنگر: جهان اضدادپادشاهی به فرزانه ای برخورد و گفت:&quot; چه چیز از من می خواهی؟ هر چه میخواهی بگو تا در اختیارت قرار دهم.&quot;فرزانه گفت:&quot; جلوی باد را گرفته ای و نمی گذاری آن را لمس کنم. برو و بگذار باد بیاید.&quot;کدامشان پادشاه بودند؟ اگر پادشاه بی نیاز نباشد که پادشاه نیست.با، لانشانه ها ما را به نشان ها رهنمون می کنند. نشانه در ذهن و اندیشه ی ما شکل گرفته و رمزگشایی می شود. آن ها از نشان بودن خود آگاه نیستند. شاید شما کسی را دوست داشته باشید که او درباره ی عظمت، زیبایی و خوبی خود هیچ نداند.فروغی بسطامی چقدر زیبا می گوید:بالای خود در آینه ی چشم من ببینتا با خبر ز عالم بالا کنم تو رانیاز به نیازیپرسیدم: تخم مرغ های تان محلی ست؟گفت: نخیرپرسیدم: آیا ما در روستای مقصدمان به بقالی برخواهیم خورد؟گفت: بی گمان آنجا باید بقالی داشته باشد.زیبا بود مرد روستاییمقداری خرید کردماز او دور شدمسفر به پایان رسیدو سفر به پایان نرسیدمرد روستایی، صاحب بقالی شهاب در مرزن آباد چالوس بود.اردشیر رستمی در سریال شهریاراز کتاب اردشیرنامه:گره ها مشکلات زیادی را حل می کنن.مشکلات باعث میشن آدم ها و مشکلات را بیشتر بشناسیم.همه در شرایط خوب می تونن خوب باشن. در شرایط سخته که آدم باید خوب باشه.سهراب گفت: گاه زخمی که به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است...اندیشه های زیبای اردشیر رستمیاردشیر رستمی افکار و تئوری های زیبایی دارد و طبق اظهارت خودش از کنار مسائل ساده و سطحی نمی گذرد. ایشان معتقدند بعضی پدیده ها و شخصیت ها در ذهن ما متولد می شوند و ما با فکر کردن درباره ی آنها، به آنها بال و پر می دهیم و در نتیجه منجر به تاثیر گذاری آنها می شویم. پس نباید به کسانی که منجر به ناراحتی و آزار ما می شوند افتخار حضور پیدا کردن در ذهن مان را بدهیم.اردشیر رستمی در یکی از قسمت های برنامه ی کتاب باز اظهار داشت بخشی از وجود هر کس تنها متعلق به خود اوست، و نباید با ببش از حد نزدیک شدن به انسان ها این حق آنها را سلب کرد.راه های برقراری ارتباط با اردشیر رستمیاردشیر رستمی یک صفحه ی رسمی به آدرس @ardeshirrostamiofficial در اینستاگرام دارند که پذیرای نظرات عموم در این صفحه هستند.با آرزوی موفقیت برای تمامی هنرمندان و متفکران خوب ایران زمین، به ویژه آقای رستمی عزیز...</description>
                <category>مهدیه رضایی</category>
                <author>مهدیه رضایی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jun 2023 16:37:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>4 شغل پر درآمد با پلاستیک و نایلون با حداقل امکانات</title>
                <link>https://virgool.io/@rezaeimahdiye73/4-%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D9%BE%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D9%86%D8%A7%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D9%82%D9%84-%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-kjlqign7tr2y</link>
                <description>با شغل های پلاستیکی پردرآمد آشنا شوید! 4 شغل پلاستیکی آبرومندانهبر اساس آمارهای رسمی، در حال حاضر بیش از چهار میلیون نفر در کشور فاقد شغل هستند. این بدین معناست که حدود پنج میلیون نفر با صلاحیت داشتن کار و درآمد خانه دار هستند یا بنا به دلایلی متقاضی شغل نمی باشند. به هر جهت این تعداد قابل ملاحظه، می توانستند بخشی از اقتصاد فعال جامعه ی ایران باشند و نیستند! یکی از رسته های شغلی پر درآمد که نیاز به تجهیزات و امکانات چندانی هم ندارد، مشاغل مربوط به حوزه ی بسته بندی ست. به عنوان مثال تولید نایلون های کیلویی، بسته بندی ادویه جات و حبوبات، تولید نایلون های گلخانه ای و... .برای راه اندازی این گونه مشاغل، شما تنها نیاز به یک فضای کوچک (که حتی گاهی اوقات می تواند بخشی از خانه ی شما باشد)  و یک دستگاه دوخت و برش پلاستیک دستی دارید. البته این نکته را باید در نظر داشته باشید که هر شغلی بعد از چند مرحله پیشرفت، نیاز به توسعه دارد. اگر کسب و کارتان را گسترش دادید، خرید یک دستگاه اتوماتیک، اجاره ی یک کارگاه و دعای خیر برای نویسنده ی این محتوا را حتما در برنامه ی خود داشته باشید.با یک دستگاه دوخت پلاستیک چه مشاغلی می توانیم راه اندازی کنیم؟همانطور که چند سطر بالا اشاره کردیم، یک دستگاه ساده ی دوخت و برش پلاستیک که از برق شهری تغذیه می کند و کم مصرف نیز هست، می تواند شریک شما در راه اندازی یک کسب و کار آبرومندانه باشد. این دستگاه ساده و در عین حال کاربردی با کمک یک نفر اپراتور که شما باشید، می تواند رول نایلون را اصطلاحا شیت کند و پاکت های پلاستیکی بسازد، یا درب پاکت های پلاستیکی که شما با ادویه، قند خرد شده یا هر چیز دیگری پر کرده اید را دوختی تمیز و آب بند بزند. در ادامه با مشاغل مرتبط بیشتر آشنا شوید.تولید نایلون کیلویی یا فله ایمصارف نایلون فله ای به قدری متنوع است که به تنهایی یک مقاله ی آسمان خراش چند هزار کلمه ای را طلب می کند. اما اگر بخواهیم اشاره ای اجمالی داشته باشیم، این نایلون ها برای مواردی مثل: بسته بندی لوح های سی دی و دی وی دی بسته بندی اقلامی که در عطاری ها به فروش می رسند بسته بندی میوه و اجناس فروشگاه هاتولید نایلون زبالهو هزاران مورد دیگر کاربرد دارند. شما حتی می توانید با یک تغییر جزئی روی این دستگاه، کاور لباس یا کاور خشکشویی تولید کنید که بازار منحصر به فرد خود را داراست.تولید روکش پالتمنظور از پالت، بسته های بسیار بزرگی ست که از روی هم چیده شدن چندین بسته ی کوچک تر به شکلی منظم، محکم و قابل حمل ایجاد شده اند. بطور مثال پالت های آب معدنی از روی هم چیده شدن چند ده بسته ی چندتایی آب معدنی درست می شود که برای منتقل کردن از جایی به جای دیگر در زمان، هزینه و انرژی صرفه جویی شود.پالت آب معدنیاین پالت ها علاوه بر اینکه به یک دستگاه استرچ پیچ پالت نیاز دارند (که تخصصی ست و شخص تولید کننده در کارگاهش حتما چندتایی از این دستگاه دارد)، به یک دستگاه دوخت و برش روکش پالت نیز نیاز دارد. گرچه اسم این دستگاه کمی عجیب و طویل بنظر می رسد، اما باید بدانید که این همان دستگاه دوخت و برش پلاستیک است! که بطور هوشمندانه تری در این مورد از آن کار کشیده شده. پس تولید کننده ی این روکش ها می توانید شما باشید و بازار این نایلون کاربردی را به انحصار خودتان در آورید.روکش پالتبسته بندی حبوبات پاک شدهاین شغل نیاز به هیچگونه تخصصی ندارد و تنها باید حبوبات را به صورت فله ای تهیه کنید، پاک کنید، وزن کنید و توسط دستگاه دوخت و برش نایلون بسته بندی نمایید. پیدا کردن بازار فروش این محصول از آنجاییکه جزء اقلام مصرفی روزانه ی جامعه محسوب می شود کار سختی نیست.دلایل پرطرفدار بودن شغل بسته بندی حبوبات در منزل این است که نیاز به  سرمایه اندک برای راه اندازی و شروع دارد، دارای ریسک کمتر و بازار فروش  خوبی است.زمانی که کار دست خودتان باشد،در هر ساعتی از شبانه روز می‌توانید کار  بسته بندی را در خانه خود انجام دهید. در واقع خودتان،کارفرمای خودتان  هستید.این ‌کار برای خانم‌ها و آقایانی که به دلایل مختلف نمی‌توانند در  بیرون از خانه فعالیت کنند، بسیار گزینه مناسبی است.بسته بندی حبوباتتولید نایلون خیارینایلون های خیاری نایلون های درازی هستند که از شیت شدن نایلون روده ای و دوخت خوردن آن درست می شوند. این نایلون ها مصارف فراوانی دارند. از جمله بسته بندی میوه و سبزیجات از مزرعه برای رسیدن به بازار و بسته بندی هر نوع مواد خوراکی وزن نشده و فله.نایلون روده ای (خیاری)در یک کلاممشاغلی که به واسطه ی یک دستگاه ساده و چند متر جا ایجاد می شوند، متنوع اند و پرداختن به تمامی آنها از حوصله ی مخاطبان این محتوا خارج است. اما عبارت &quot;بسته بندی&quot; در هر صنعت و هر شغلی طیفی گسترده از شغل های دیگری را در دل خود دارد که می توانند انتخاب هر یک از چهار میلیون افراد فاقد شغل باشند. اگر شما صاحب یکی از مشاغل نامبرده هستید، تجربیات خود را از بخش نظرات با خوانندگان جویای کار این محتوا به اشتراک بگذارید.</description>
                <category>مهدیه رضایی</category>
                <author>مهدیه رضایی</author>
                <pubDate>Mon, 15 May 2023 19:12:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>