<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رضا جمیلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rezajamili</link>
        <description>رضا جمیلی هستم، روزنامه‌نگار و عشق سینما و مدیر توسعه کسب‌وکار راه‌کار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:50:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/620/avatar/DPQWro.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رضا جمیلی</title>
            <link>https://virgool.io/@rezajamili</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرور بخشی از تاریخ شفاهی 20 سال تولیدمحتوا در وب فارسی</title>
                <link>https://virgool.io/@rezajamili/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%B4%D9%81%D8%A7%D9%87%DB%8C-20-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-ixarg8akkvju</link>
                <description>این روزها همه تولیدکننده محتوا شده‌اند. به نظر می‌رسد که کارهایشان را زمین گذاشته‌اند، یا اینکه کاری ندارند و از سر بیکاری تولید محتوا می‌کنند. حتی برخی به‌ خاطر تنگنای مالی و محقق نشدن پیش‌بینی‌های مالی که برای خود و کسب‌وکارشان داشتند به تولید محتوا روی آورده‌اند. یک نفر پادکستر شده است، دیگری ویدئوکستر و یکی دیگر هم مدام می‌نویسد و پست‌های کوتاه و بلند در شبکه‌های اجتماعی مثل لینکدین و ویرگول می‌گذارد.این وضعیت مرا یاد اوایل دهه ۸۰ می‌اندازد؛ زمانی که ما یکی از قدرتمندترین جریان‌های محتوایی را در وب فارسی شاهد بودیم. می‌توانم بگویم وب فارسی با آن جریان محتوایی شروع شد؛ سال‌هایی که وبلاگ‌نویسی فارسی به دلیل راه‌اندازی سرویس‌های وبلاگ و در دسترس عموم قرارگرفتن اینترنت خیلی رونق پیدا کرد. در آن دوره ما شاهد تولیدکنندگان محتوایی بودیم که افکار، اندیشه‌ها، نظرات و نقدها و حتی دانش و مهارت خودشان را در قالب پست‌های وبلاگی روزانه به اشتراک می‌گذاشتند. کار آنها دلیل خاصی داشت؛ فضای وبلاگستان فارسی واجد ویژگی‌هایی بود که این امکان را در اختیار افرادی قرار می‌داد که به‌شدت تشنه و مشتاق بودند و شاید اولین‌بار در تاریخ ایران بود که دسترسی این‌چنینی به تولید محتوا برای مردمی فراهم شده بود که تا آن روز چنین ابزاری را نداشتند.یکی از این ویژگی‌ها همین دسترسی‌پذیری بود؛ یعنی نوشتن در قالب پست بلاگی نیازمند دانش و مهارت فنی و خیلی پیچیده‌ای نبود. اینترنت کم‌کم در همه خانه‌ها راه پیدا کرده بود. کامپیوتر شخصی یا PC در حال همه‌گیر شدن بود؛ سال‌هایی که هر خانواده‌ای برنامه داشت یک کامپیوتر شخصی به دیگر وسایل خانه خود اضافه کند. اولین کارکرد این PCها و کامپیوترهای شخصی و خانگی هم این بود که افراد می‌توانستند با کمک آنها به وب فارسی متصل شوند و شروع به خواندن و نوشتن و دیدن نوشته‌های دیگران کنند.دومین ویژگی این وبلاگستان که باعث می‌شد افرادی که حرفی برای گفتن داشتند یا حتی حرفی برای گفتن نداشتند، اما فکر می‌کردند دارند، دست به کیبورد شوند، ناشناس بودن افراد بود. آدم‌ها با اسم‌های مستعار در وبلاگ‌ها می‌نوشتند و از سد مجوز و کانال‌های رسمی عبور می‌کردند، انگار بال پروازی به افراد داده بودند که تا قبل از آن وجود نداشت. گویی میدانی برای دویدن و آسمانی برای پرواز کردن به آدم‌هایی داده بودند که سال‌ها فقط مصرف‌کننده محتوا بودند، اما الان می‌توانستند تولیدکننده محتوا باشند. آدم‌هایی که پیش از آن اگر می‌خواستند بنویسند، فارغ از اینکه چه چیزی می‌خواهند بنویسند، یا باید وارد کانال مطبوعات و رسانه‌های رسمی می‌شدند یا باید سراغ نوشتن کتاب می‌رفتند که تمام اینها گرفتاری‌هایی مانند مجوز، ممیزی و پروتکل‌های خاص خود را داشتند. افراد کمی هم می‌توانستند از موانع بگذرند.ولی وبلاگستان تمام این سدها را برداشت. وبلاگستان این فرصت و ابزار را به وجود آورد که آدم‌ها به یک جریان محتوایی بپیوندند. موضوعاتی که راجع به آنها صحبت می‌شد موضوعاتی بود که معمولاً در جامعه ایرانی امکان صحبت کردن در مورد آنها وجود نداشت، اما با وبلاگستان امکان حرف زدن در مورد آنها به وجود آمده بود؛ موضوعاتی مانند علاقه‌مندی‌های شخصی، سبک‌های روز موسیقی‌ غربی مثل راک و متال، سینما، بدن، جنسیت، رابطه و… . شاید بسیاری از مطالبی که در آن سال‌ها تولید شد در مورد مسئله‌ای به نام رابطه بود؛ رابطه زناشویی، ازدواج، پیچیدگی‌ها و رموز و چالش‌های مرد و زن، پدر و مادر بودن، عاشق و معشوق بودن در ایران… برای اولین‌بار بود که آدم‌ها می‌توانستند این‌گونه صریح و بی‌پرده و ناشناس بنویسند.آدم‌ها می‌توانستند راجع به فلسفه و خرده‌حکمت‌های شخصی و فردی‌شان بنویسند. باز هم شاید برای اولین‌بار بود که راجع به روزمره ایرانی جریان محتوایی شکل گرفت. آدم‌ها راجع به پیش پاافتاده‌ترین چیزها، لذت‌های شخصی و علاقه‌مندی‌های کوچکی که در زندگی روزمره‌شان داشتند مثل رفتن به یک بستنی‌فروشی یا رفتن به یک رستوران خاص، عبور از یک مسیر در تهران، درست کردن یک مربای خاص، خرید عید و… می‌نوشتند؛ اموری که تا پیش ‌از این پیش‌پاافتاده محسوب می‌شدند و راهی به کانال‌های رسمی تولید و توزیع محتوا پیدا نمی‌کردند.پایان یک عصر باشکوهآن دوره بسیار باشکوه بود. من فکر می‌کنم اگر کسی بخواهد هرگونه تحلیل یا تاریخی برای جامعه ایرانی در ۵۰ سال اخیر بنویسد، باید این دوره را در نظر بگیرد؛ به‌خصوص اگر آن تاریخ یا تحلیل راجع به وب فارسی یا دنیای دیجیتال فارسی یا مهم‌تر از آن اقتصاد دیجیتال ایران باشد. فراموش نکنیم آن وبلاگستان فارسی بود که آدم‌ها را با وب فارسی آشنا کرد و به همگانی شدن وب کمک زیادی کرد. در دل همین نوشتن‌ها، ارتباط گرفتن‌ها، پست گذاشتن‌ها و بازخورد گرفتن‌ها بود که آدم‌ها مراوده در فضای وب را یاد گرفتند. و این پایه‌ای شد که بعدها اقتصاد دیجیتال از دل آن بیرون آمد. سایت‌هایی مثل ایستگاه، افه و… که می‌توان آنها را جد استارتاپ‌های امروزی نامید، از دل همین محتواها بیرون آمدند.بعدها آدم‌ها متوجه شدند که از این زیرساخت نه‌تنها می‌توان برای خواندن و نوشتن استفاده کرد، بلکه می‌توان برای تجارت هم بهره برد. در نتیجه سایت‌هایی برای خریدوفروش کالا به وجود آمدند. سپس سایت‌های منسجم‌تری شکل گرفتند که امکان ارسال کالا هم داشتند. بعد از مدتی درگاه پرداخت به این سایت‌ها اضافه شد و کم‌کم استارتاپ‌های امروزی شکل گرفتند. سپس بازیگران دیگری به این فضا اضافه شدند و فضایی به اسم اکوسیستم به وجود آمد.چرا تولید محتوا دوباره ترند شده است؟الان که ۲۰ سال از آن زمان می‌گذرد، جریان محتوایی دیگری شکل گرفته است. بعید می‌دانم این جریان دستاوردی شبیه به جریان دهه ۸۰ داشته باشد. حتی فکر می‌کنم این جریان آسیب‌هایی نیز داشته باشد. این روزها همه تولیدکنندگان محتوا شده‌اند. آن سرمایه‌گذاری یا وی‌سی که باید سالانه روی چند استارتاپ سرمایه‌گذاری کند و در اکوسیستم پول توزیع کند، کارش را زمین گذاشته و مشغول تولید محتواست. در مورد سرمایه‌گذاری خوب و بد ویدئو می‌سازد. مشاور یا منتوری که باید در کسب‌وکارها باشد و وابستگی روشن و صریحی به چند کسب‌وکار داشته باشد و به آنها کمک کند تا رشد کنند، کارش را زمین گذاشته و در حال آموزش در مورد رشد کسب‌وکار است. آن بنیان‌گذاری که باید کسب‌وکارش را جلو ببرد، مسائلش را حل کند و ویژگی‌ها و خدمات جدید به محصولش اضافه کند و کسب‌وکارش را توسعه دهد، کارش را تعطیل کرده و راجع به رشد کسب‌وکار تولید محتوا می‌کند. آن کسب‌وکاری که سال‌هاست در فضای مبهمی قرار گرفته و معلوم نیست زنده است یا مرده و محصولش کی به بازار می‌آید، راجع به شفافیت در اکوسیستم استارتاپی تولید محتوا می‌کند.تناقض‌هایی شکل گرفته که این جریان محتوایی را به بن‌بست‌ یا حتی به شکست خواهد رساند. وقتی آدمی که خودش یکی از بزرگ‌ترین شکست‌های استارتاپی در کشور را رقم زده، پادکستر آسیب‌شناسی این فضا می‌شود و در مورد رمزورموز موفقیت استارتاپی با دیگران گپ می‌زند، به نظر می‌رسد که این جریان محتوایی دوامی نخواهد داشت. فارغ از اینکه خود محتوا می‌تواند جذاب و شروع‌کننده گفت‌وگو باشد و برای این اکوسیستم آورده داشته باشد، اما فکر می‌کنم افراد اشتباهی در حال تولید محتوا هستند. حیف است آدمی که از او نقش کسب‌وکاری یا سرمایه‌گذار انتظار می‌رود کارش را زمین بگذارد و تولیدکننده محتوا شود. متخصصان مارکتینگ، متخصصان منابع انسانی، مدیران محصول و… همه و همه تولیدکننده محتوا شده‌اند.عصر فعلی محتوای استارتاپی دیری نخواهد پاییدمن فکر می‌کنم این جریان محتوایی کشش لازم را ندارد و به نظر می‌رسد بازی عرضه و تقاضا را به هم زده است. این روزها ما به تعداد شنوندگان و متقاضیان، تولیدکننده محتوا داریم و تعداد پادکسترها از شنونده‌ها بیشتر شده است. یکی از بزرگ‌ترین آسیب‌های ماجرا این است که عمق محتواها رو به‌ کاهش است. آدم‌ها بیش‌تر از اینکه به کیفیت محتوا بیندیشند، برای تولید و انتشار آن عجله دارند. از طرف دیگر دسترسی به محتواهای غیرفارسی، کار را راحت کرده است. با چند سرچ ساده و گردآوردن چند مطلب می‌توانید به راحتی درباره موضوعی که دیروز از آن چیزی نمی‌دانستید حالا یک پادکست تولید کنید!با مقایسه این دو جریان، آن‌ هم با یک فاصله ۲۰ساله، چیزی که به نظر من ارزشمند است و تناقض ایجاد نمی‌کند، صحبت کردن از تجربه‌های شخصی است. یعنی ما بیش از اینکه در مورد موضوعات مختلف آموزش دهیم، باید در مورد تجربه‌های واقعی صحبت کنیم. مثلاً اگر شخصی کسب‌وکاری را داشته به اسم بامیلو، کسب‌وکاری داشته به اسم ریحون یا مدیر کمپین بازاریابی بوده به نام بیمیتو یا بیمه بازار، نهایت محتوایی که از او انتظار می‌رود گفتن درباره تجربه شکست‌ها و خطاها و دستاوردهایش است؛ محتوایی که اکوسیستم امکان سنجش صحت و ارزش‌گذاری آن را داشته باشد.</description>
                <category>رضا جمیلی</category>
                <author>رضا جمیلی</author>
                <pubDate>Sat, 11 May 2024 16:17:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای من درخت نکارید!/آسیب‌شناسی هدایای برندها در ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@rezajamili/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-muagx4wj1tld</link>
                <description>تا حالا به این فکر کرده‌اید بهترین هدیه‌ای که گرفته‌اید چه بوده؟ و اینکه چه کسی آن را به شما داده؟ سوال سختی است. اول اینکه باید به حافظه‌تان رجوع کنید و موقعیت‌های مختلفی که هدیه گرفته‌اید را بالا پایین کنید. تازه متغیری به نام سن و سال‌تان و مناسبت آن‌ هدیه و آدمی که به شما آن هدیه را داده هم در این بین خیلی تاثیر گذار می‌شود.شاید اگر این سوال را اینگونه بپرسم پاسخ کمی راحت‌تر شود. تا حالا کدام برند یا شرکت برای شما هدیه‌ای فرستاده که خیلی از گرفتن آن شاد و مسرور شده‌اید؟من به واسطه حرفه‌ام که نزدیک به 15 سال گذشته روزنامه‌نگاری و رسانه‌داری و آموزش این حوزه‌ها بوده خیلی پیش می‌آید که به مناسبت‌های مرتبط با حرفه‌ام یا مناسبت‌های ملی و عمومی هدیه سازمانی بگیرم. یعنی از سازمان‌ها و برندها و شرکت‌ها مثلا به مناسبت تکریم مقام رسانه یا روزنامه‌نگار هدیه بگیرم. آن اوایل بر اساس آنچه از آیین‌نامه‌ها و مرام‌نامه‌های رویترز و سرویس جهانی بی‌بی‌سی و رسانه‌های اسم‌ورسم‌دار دیگر خوانده بودم درباره کل ماجرا حس ناخوشایندی داشتم. اینکه روزنامه‌نگار کلا نباید این دست هدیه‌ها را قبول کند و از این حرف‌ها. اما بعدا دیدم کانتکس ایرانی ماجرا را پررنگ‌تر ببینم و هرچیزی را با مترومعیار حرفه‌ای بین‌المللی قضاوت نکنم و زیاد برای خودم موضوع را پیچیده نسازم. یک هدیه نوروزی یا یلدایی را که نباید الزاما با آیین‌نامه حرفه‌ای رویترز قضاوت کرد.اما چیزی که اینجا و امروز هم می‌خواهم بنویسم راستش یک‌جورهایی با آن راحت نیستم. شاید در نگاه اول کمی قدرنشناسی به نظر بیاید. از دو سه سال پیش هی مزه‌مزه می‌کنم که این مطلب را بنویسم یا نه. چون همیشه آدمی بوده‌ام که قدردان ریزترین محبت‌های آدم‌ها هستم و هر هدیه‌ای را به صرف محبت و دوستی و ارادت‌های متقابل به دیده منت ارج می‌گذارم. (چقدر لحنم ادبی شد!) اما فکر می‌کنم از منظر ارتباطات سازمانی و موضوع برند کارفرمایی هم که شده باید این مطلب را بنویسم؛ و البته کمک به کمتر حیف‌ومیل شدن کاغذ و چوب و ...خلاصه بخواهم بگویم در دو سه سال گذشته بارها به خودم گفته‌ام وظیفه داری درباره هدایای سازمانی یک مطلب مفصل و تحلیلی بنویسی و بعد هی به خودم نهیب زده‌ام که بی‌خیال شو. اول اینکه دندان اسب پیشکشی را که نباید شمرد. دوم اینکه دوستان و عزیزانی که در بخش روابط عمومی و برند و مدیریت شرکت‌های مختلف هستند را بی‌خود و بی‌جهت آنتریک نکن و خودت را از لیست اینجور هدایا بیش از این محروم نساز!شوخی کردم. بیشتر تنبلی و گرفتاری‌های کاری‌ام بوده که هی نوشتن این مطلب را به تاخیر انداخته. وگرنه همیشه اعتقاد دارم هرچیزی را بتوانی اندکی، و حتی اندک‌تر از اندکی بهبود دهی نباید یک دقیقه تعلل کنی. آن‌هم در نوشتن یک مطلب که خرج زیادی برایت ندارد!بازهم البته باید تاکید کنم این نوشته صرفا در جهت صرفه‌جویی در هزینه‌های شرکت‌ها در تهیه این دست هدایا و کمک به برند آن‌ها و به جا گذاشتن یک تجربه و خاطره شیرین‌تر و بهتر با حداکثر صرفه‌جویی ممکن نوشته شده است. وگرنه من همیشه و همه‌جا قدردان آدم‌ها و برندهایی که به من لطف و محبتی داشته‌اند بوده و خواهم بود و البته کماکان پذیرای هدایای آن‌ها هستم!!!مرور چند تجربه شخصیبزرگترین مشکل هدایای سازمانی در ایران این است که محتوا را فدای فرم می‌کنند. یعنی بسته‌بندی و زرق‌وبرق و شیوه ارسال و رنگ‌بندی و ... اینقدر برای کارکنان بخش‌های مرتبط در شرکت‌ها مهم می‌شود که اصولا یادشان می‌رود هدیه آن چیزی است که در نهایت و بعد از پاره‌پوره کردن بسته‌بندی، دست فرد موردنظر را می‌گیرد!برای نمونه یکی از تصاویر تکراری برای من در روز خبرنگار همین جعبه‌های چوبی و کاغذها و کارتن‌های بزرگی است که باید با دلی پرخون ببریم کنار سطل آشغال سر کوچه بگذاریم. اینقدر هدایای سازمانی را در بسته‌های بزرگ که می‌دانم بسیار هم گران هستند ولی به هیچ دردی نمی‌خورند جا می‌دهند که آدم می‌ماند یک جعبه هدیه گرفته یا چیزی که درون جعبه بوده؟!بگذارید با یک مثال موضوع را باز کنم. چرا باید دو-سه شیشه دم‌نوش کوچک به همراه چند دانه کوکی و یک کارت تبریک را در یک جعبه چوبی 40 در 40 سانتیمتر گذاشت و بعد آن جعبه را در یک کیسه پارچه‌ای احتمالا گران‌قیمت جا داد و بعد کلی هزینه پیک بدهید بابت ارسال آن؟! چه نیازی است به چنین بسته‌بندی‌ای آخر؟ بگذریم که اصلا به این فکر نکرده‌اید در خانه هر ایرانی که مفهوم سردی-گرمی و بالانس هستی‌شناسانه از طریق چای‌نبات از عنفوان کودکی با روح و جانش قرین بوده خروارخروار دمنوش در کابینت‌ها و شلف‌ها روی هم جای گرفته یا نه؟! باور کنید در شبیه‌سازی جعبه مهمات زمان جنگ برای ارسال مثلا یک اسپیکر و جانمایی دو شیشه مربا یا رب انار هیچ چیز خفنی وجود ندارد. به‌خصوص وقتی خودتان می‌دانید آن جعبه چوبی با اندازه خیلی خاص و لوگوی زمخت یک شرکت روی آن جایی بهتر از سر کوچه یا نهایتا انباری پیدا نمی‌کند. کمی بیشتر به فکر محیط زیست و درختان و بودجه شرکتتان باشید.باور کنید این فقط یک ماگ است نه بلاگ سازمانی!لیوان و ماگ آن‌هم با درج لوگوهای گنده شرکت یا برند یکی از دم‌دستی‌ترین انتخاب‌ها برای هدیه دادن است. همیشه قبل از اینکه بخواهید برای کسی یک لیوان جدید دیگر بفرستید از خودتان به عنوان مدیر برند یا روابط عمومی باید بپرسید که احتمالا در سال‌های گذشته ده‌ها ماگ و لیوان با همان طرز فکر شما دریافت کرده باشد. این موضوع را بیشتر از این باز نمی‌کنم. ماگ با لوگوهایی به بزرگی کف دست؟ با شعارهای لوس که کمترین فکری برای آن‌ها نشده؟ نکنید از این کارها.می‌دانم همه ما درباره قدرت و تاثیرگذاری داستان‌سرایی یا همان استوری‌تلینگ (Story Telling) زیاد شنیده‌ایم. اما چیزی که کمتر درباره آن از منظر علم ارتباطات صحبت شده این است که هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد! حالا که دست به جیب شده‌اید و به زحمت افتاده‌اید و برای کسی دارید هدیه‌ای سازمانی ارسال می‌کنید حتما که نباید تاریخچه و قصه و داستان سازمان و محصولاتتان را هم کلهم اجمعین با آن بفرستید. یک کارت تبریک یا یک کارت پستال را با چند صد کلمه داستان برند خودتان نباید تزیین کنید. باور کنید هدیه‌ای که فرستاده‌اید برای این است که یک حس خوب ایجاد کند نه اینگونه به ذهن متبادر شود که بهانه‌ای است برای اینکه شما طرف مقابلتان را مشتری کنید و چیزی به او بفروشید.این یک هدیه است نه کمپین جذب کاربرصحبت از فروش شد و بد نیست بپردازیم به یکی از مشکلات و باگ‌های اساسی ماجرا. خیلی وقت‌ها دیده‌ام که شرکتی (به‌خصوص در حوزه مالی و فین‌تک و صرافی‌ها و... این موضوع مشهود و توی ذوق زننده است.) یک هدیه‌ای ارسال کرده که برای گرفتن آن باید از هفت‌خوان نصب اپلیکیشن گرفته تا احراز هویت و... بگذرید.این همان جایی است که آدم فکر می‌کند باز این بچه‌های مارکتینگ و فروش، کار را از دست روابط‌عمومی‌ها درآورده‌اند و از این پیشنهادهای عجیب از خود در کرده‌اند. آخر وقتی می‌خواهید به پاس فلان مناسبت یا فلان روز یک هدیه ناقابل به کسی بدهید که نباید به چشم مشتری یا کسی که قرار است کلیک و ترافیک برای شما بیاورد به او نگاه کنید. در چنین مواقعی برگردید به فلسفه کاری که دارید می‌کنید: می‌خواهم حس خوبی از شرکت و برندمان برای آدمی که به هر دلیلی اندک اهمیتی برای ما داشته ایجاد کنم! سایر وسوسه‌ها را کنار بگذارید و اجازه ندهید تصویر برندتان پیش چشم آن دسته از ذی‌نفعانتان که برایتان مهم بوده‌اند مخدوش شود.آخر این چه کاری است که در هدیه سازمانی‌تان که مثلا یک کد تخفیف است، فرمول ریاضی طرح می‌کنید؟! «اگر تا سقف فلان مقدار برای خرید سه کالا اقدام کنی این کد تخفیف برای شما اعمال خواهد شد؟!!» نکنید این کارها را با برندتان. اصلا شما هدیه نفرستید و بگذارید آدم‌ها بدون هدیه سازمانی شما را دوست داشته باشند!لوگویتان را در حلق هدیه‌گیرنده نکنیدراستش یکی از مشکلات روابط عمومی‌ها در ایران این است که به تفاوت هدیه سازمانی و مناسبتی با گیفت‌های رایگان تبلیغاتی دقت کافی نمی‌کنند. گیفت رایگان تبلیغاتی یک هدیه است که شما در نمایشگاه‌ها یا رویدادها و مناسبت‌های مختلف برای پروموشن برندتان به بازدیدکنندگان و افراد گذری می‌دهید. مثل یک لیوان، مثل همین آفتاب‌گیرهای شیشه جلوی ماشین، مثل خودکار و... هدایایی که معمولا ارزش خیلی بالایی ندارند و مصرفی هستند و شما می‌خواهید با دادن آن‌ها، به دیده شدن برندتان و لوگوی آن کمک کرده باشید.اما هدیه سازمانی که مثلا به مناسبت روز مادر دارید به کارمندانتان می‌دهید که دیگر جای پروموشن کردن نیست! یا هدیه‌ای که به مناسبت نوروز دارید برای یک گروه خاص از ذی‌نفعانتان ارسال می‌کنید را که نباید با یک لوگوی گنده از خودتان حیف کنید.حتی برخی جاها باید خیلی پرهیزگار شوید و جلوی خودتان را بگیرید و از زدن یک لوگوی کوچک هم صرف‌نظر کنید. یکی از برندهای استارتاپی را یادم می‌آید که به مناسبت تولد خبرنگاران پرتره آن‌ها را می‌داد طراحی می‌کردند و برایشان می‌فرستاد. لوگوی خودش را هم پایین این پرتره‌ها که الحق زیبا کشیده شده بودند حک می‌کرد. البته با کلی درایت به خرج دادن در اندازه کوچک. راستش یک طراحی سیاه‌سفید از شما که پایین آن یک لوگوی قرمز از یک برند شناخته‌شده باشد هیچ‌وقت آنقدر جذاب نیست که بخواهید یک گوشه از خانه‌تان آویزانش کنید. نهایتا سعی می‌کنید یک گوشه از محل کارتان که کسی هم آن را زیاد نبیند گم‌وگورش کنید. آخر چرا باید عکس خودم را با لوگوی یک شرکت بزنم به دیوار؟ من مگر سفیر یا بازاریاب آن‌ها هستم؟ موضوع خیلی ساده است. کافی است به عنوان کسی که این ایده را در شرکت مطرح کرده از خود بپرسید این قاب زیبا با لوگوی شرکت شانس زیادی برای آویزان شدن روی دیوار را پیدا خواهد کرد یا بدون آن؟! پاسخ خیلی واضح و روشن است. می‌دانم قانع کردن مدیران ارشد شرکت‌ها که از مفهوم آگاهی برند یک چیز کلیشه‌ای در ذهن دارند در بسیاری از مواقع خیلی خیلی سخت است اما کار و حرفه و تخصص شما مگر چیزی جز همین است؟ بگذریم.جان من به جای من درخت نکارید!امان... امان از حرکت‌های محیط زیستی در هدایای سازمانی. یا بهتر است بگویم ژست حرکت‌های محیط زیستی گرفتن. راستش من حالا بیشتر از اینکه به جای من درخت کاشته شود برایم مهم است که بدانم سرنوشت درخت‌های قبلی که اسم من یک جایی پای آ‌ن‌ها یا روی آن‌ها یا در شناسنامه آن‌ها ثبت شده یا شایدم نشده، چه شده است! خشک شده‌اند؟ با سیل و آب و طوفان از جا کنده شده‌اند، از آفت و بی‌آبی و مریضی مرده‌اند؟ کسی از ریشه آنها را کنده و هیزم کرده؟همکاری داشتم سالها قبل که وقتی از این دست هدایا مثل آزاد کردن زندانی‌ها و یا درختکاری به اسم او به دستش می‌رسید می‌گفت این دست هدایا خیلی توهین‌آمیز هستند. پیامشان این است که شما چون به عقل خودت نمی‌رسیده درخت بکاری ما به جایت کاشته‌ایم. یا می‌گفت پیام این هدیه‌ها می‌تواند حتی اینگونه باشد: پولی که می‌خواستیم صرف خرید هدیه برای تو و امثال تو بکنیم را بهتر دیدیم با آن چند زندانی آزاد کنیم و منتش را سر تو هم بگذاریم! می‌دانم این استدلال‌ها می‌تواند حسابی محل بحث و مناقشه باشد اما کمی نفس عمیق بکشید و به خواندن ادامه دهید!راستش با تیکه دوم استدلال این دوست قدیمی آن‌هم به شکلی نرم تا حدی موافقم. برای مثال وقتی روز معلم از راه می‌رسد و شما می‌خواهید برای معلم‌تان یک هدیه بخرید که نمی‌نشینید با خودتان حساب‌وکتاب کنید که به جای اینکه به چهل معلم زندگی‌م هدیه بدهم بهتر است که این پول‌ها را صرف هدایای ریز برای تک تک آن‌ها نکنم و پول همه آن‌ها را یکجا بدهم مثلا به یک موسسه خیریه. بله شما اگر بخواهید به اعضای هیئت‌مدیره‌ شرکت خودتان هدیه بدهید و بعد شرکت تصویب کند که به جای این ریخت و پاش‌ها مثلا برویم درخت بکاریم یا آمبولانس بخریم، منطقش درست و بجاست. اما نمی‌توانید یا بهتر است بگویم درست نیست که منت کاری که به شکل دیگری باید در شرکتتان انجام می‌دادید را سر چند نفر دیگر بگذارید.شما در روزهای دیگر سال و با بودجه‌های دیگر از سازمانتان می‌توانید کار خیر بکنید یا به محیط زیست یاری برسانید و نیازی نیست بودجه‌ای را که می‌خواستید صرف قدردانی از مقام مثلا معلم‌ها یا خبرنگاران بکنید را صرف این کار بکنید. می دانم این بخش کمی ناخوشایند است و شاید بهتر باشد از هر درختی که به این کشور اضافه می‌شود خوشنود باشیم و زیاد مته به خشخاش نگذاریم اما واقعا استدلال و بودجه پشت درختکاری و کار خیر و ... که باید در واحد مسئولیت‌های اجتماعی یک برند تعریف شود را نباید صرف تکریم برخی ذی‌نفعان کلیدی برندتان در حوزه‌هایی چون رسانه یا ... بکنید. شما می‌توانید از اساس با دادن هدیه سازمانی (نوروزی، یلدا و...) مخالف باشید اما اینکه بخواهید دست به چنین جابه‌جایی‌هایی بزنید کمی حس صرفه‌جویی بیش از اندازه یا حتی زرنگ‌بازی از آن به نظر می‌رسد! حالا خود دانید دیگر.شرکت‌هایی که هدیه‌های قالبی برای شما می‌سازندبدترین تجربه‌های من از هدایای سازمانی در 10 سال گذشته مربوط به شرکت‌هایی بوده که هدایای خود را دربست به شرکت‌هایی برون‌سپاری کرده‌اند که کار تخصصی‌شان گویا همین بوده. یعنی شرکت‌های که هدایای تبلیغاتی و سازمانی تدارک می‌بینند. درست است که در سال‌های اخیر کمی و فقط کمی خلاقیت این دوستان بیشتر از قبل شده و در کنار استکان نعلبکی سفالی، حالا کتاب یا شکلات دست‌ساز محمد ساعدی‌نیا هم ممکن است بگذارند اما نتیجه کلی کار آن‌ها چیزی نزدیک به فاجعه است. بازهم از مشکل انتخاب هدیه درست و شکیل بگذریم موضوع غلبه بسته‌بندی و استفاده از جعبه‌های اجق‌وجق و سنگین و پرهزینه و ضدمحیط زیستی آن‌ها اینقدر زیاد است که گویا این شرکت‌ها و ایده‌پردازان آن‌ها یکبار نشسته‌اند و تمام هنرشان را صرف یک بسته‌بندی چشم‌درآر کرده‌اند و دیگر رمقی برای محتوای داخل آن برایشان باقی نمانده است!خفن‌ترین این شرکت‌ها فرمولی جز ریختن کشمون‌ها در ساعدی‌نیاها یا ترکیب کردن سنتی و صنعتی ندارند. مثلا یک عروسک دست‌ساز عشایری را که نه به درد دست‌کلید ماشین می‌خورد نه آنقدر بزرگ و شکیل است که به کار گذاشتن توی دکور خانه بیاید را می‌گذارند کنار یک هولدر (نگه‌دارنده) فلزی یک کیلویی بدترکیب موبایل. باور کنید روزنامه‌نگارها هم مثل همه مردم عادی عالم هستی، موبایلشان را افقی می‌گذارند روی میز کارشان.یا کار خیلی آسان را بکنید یا کار خیلی سخت راوقتی می‌خواهید برای تولد یکی از دوستانتان یک هدیه بگیرید دو استراتژی آسان و سخت در پیش رو دارید. فرمول آسان این است که یک چیز کاربردی و تیپیکال بگیرید که به درد زندگی روزمره‌اش بخورد. مثلا یک شلوار جین. یک پیراهن مجلسی. یک کت تک که بتواند سر کارش بپوشد. یک کفش از یک برند شناخته‌شده و سایز پایش که می‌دانید به هر حال به کارش می‌آید و آن را خواهد پوشید.فرمول سخت هم این است که مثلا بروید در ویش‌لیست (Wish List) چیزهایی که دوست دارد داشته باشد سرک بکشید و از بین آن‌ها یکی را انتخاب کنید و با صرف وقت و هزینه بیشتری نسبت به فرمول اول برایش تهیه کنید. مثلا دوستتان موزیک‌باز است می‌روید برایش یک اسپیکر هارمن کاردن می‌خرید یا اگر بودجه‌تان محدود است تیشرتی با عکس موزیسین محبوبش یا پوستری حتی از یک خواننده که دوست دارد. دوستتان قهوه‌باز است می‌روید برایش یک اسپرسوساز اسمگ (یا یک کیلو قهوه خوب از جایی که دوست دارد) می‌خرید. دوستتان فیلم‌بین است می‌روید یک سینمای خانگی یا کتاب چندجلدی تاریخ سینما می‌خرید...برای هدیه سازمانی دادن کار بهتر و کم‌ریسک‌تر این است که فرمول اول را بردارید. یعنی چیزهای کاربردی و سرراست هدیه بدهید که در زندگی روزمره هرکسی به کار می‌آید. درخصوص لوگو و درج نشان تجاری‌تان هم جوری عمل کنید که آن هدیه روزمره بلااستفاده نشود. هیچ‌کس دوست ندارد شلواری را بپوشد که روی آن یک لوگوی بزرگ مثلا گلرنگ درج شده. یا فرش و گلیمی را در خانه‌اش پهن کند که وسط آن لوگوی چه می‌دانم مثلا تپسی باشد! اگر می‌خواهید به مناسبت یلدا به 100 نفر یک هدیه بدهید پیشنهاد می‌کنم با فرمول اول مثلا آجیل بدهید و خودتان را خلاص کنید. باور کنید دادن یک انار سفالی قرمز رنگ با لوگوی شرکت شما روی آن که خیلی هم گران قیمت ممکن است باشد، هیچ جذابیت و کاربردی برای هیچ‌کس ندارد و خیلی زود راهی خرت‌وپرت‌های انباری یا بدبینانه‌اش راهی سطل آشغال می‌شود.اگر بخواهید فرمول دوم را بردارید باید کمی وقت و انرژی بگذارید. مثلا گروهی که می‌خواهید به آن‌ها یک هدیه بدهید را باید در دو یا سه یا حتی چهار دسته مختلف بگذارید و در هر دسته متناسب با یک عالقمندی یک هدیه مناسب بگیرید. باید شناخت بیشتری از آدم‌ها داشته باشید یا یک نفر از تیمتان را بگذارید شبکه‌های اجتماعی آن‌ها را بجورد و علاقمندی‌های آن‌ها را لیست کند...شما چه فکر می‌کنید؟اگر مدیر روابط عمومی یا برند و ارتباطات یک شرکت یا سازمان باشید احتمالا این نوشته شما را تا همینجا عصبانی کرده و نمایی از یک متفرعن دماغ‌سربالای ایرادگیر از من برای شما ساخته. قصد داشتم برای اینکه فضا را کمی تلطیف کنم یک لیست از هدایایی که اصول درست این کار را رعایت کرده بودند و من در این سال‌ها گرفته‌ام اینجا بنویسم اما حیفم آمد این مطلب را شخصی‌سازی کنم. هدایایی که ارزششان نه به قیمتشان بلکه به کاربردی بوده که برای من داشته و جایی در محل کارم یا خانه‌ام ماندگار شده‌اند و بدون اینکه لوگویی روی آن‌ها باشد من را همیشه به یاد برندهایی می‌اندازند که چنین هدیه‌های ارزشمندی برایم فرستاد‌ه‌اند. همینقدر بگویم که اگر شما لیست آن‌ها را می‌دیدید خیلی راحت به این نتیجه می‌رسیدید که من آدمی اهل قهوه و سفر و سینما هستم.خیلی طولانی شد وگرنه یک فصل مفصل درباب تقویم که پای ثابت این موضوع است هم می‌نوشتم. شاید تعجب کنید اگر نظر من را درباره «تقویم به عنوان هدیه سازمانی» را بشنوید ولی آن را می‌گذارم برای فرصتی دیگر.بگذریم... شما بهترین هدیه‌ سازمانی که تا به حال گرفته‌اید یا داده‌اید چه بوده است؟ چقدر این کار را در تقویت برند یا برند کارفرمایی شرکت‌ها موثر می‌دانید؟ اگر از کارشناسان و مدیران روابط عمومی یا برند یک شرکت هستید معمولا از چه فرمول یا مسیری برای انجام این کار استفاده می‌کنید؟</description>
                <category>رضا جمیلی</category>
                <author>رضا جمیلی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jan 2024 12:30:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درود بر صداقت کسی که نمی‌خواهد پیشرفت کند</title>
                <link>https://virgool.io/@rezajamili/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%82%D8%AA-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D8%AF-esr7bsimzcbr</link>
                <description>یکی از بهترین خاطراتی که در رابطه با رشد و پیشرفت شغلی شنیده‌ام از همکارم رسول قربانی بوده. رسول خاطره‌ای که فکر می‌کنم مال خودش نیست را اینجور برایم نقل کرد: «یکی از دوستان‌مان را برای کار به مجموعه راه پرداخت دعوت کردیم. مدتی گذشت و دیدیم حرکت خاصی نمی‌کند و به روزمرگی می‌گذراند. یک روز او را کشیدیم کنار و گفتیم رفیق چرا تکانی به خودت نمی‌دهی؟ چرا روز را به شب می‌رسانی و انگیزه و تلاشی برای رشد و پیشرفت نداری؟ آدمی که می‌خواهد رشد کند باید مدام در حال تکاپو باشد و از خودش مایه بگذارد و...» رسول می‌گفت با یک هیجان خاصی با این رفیق‌مان حرف می‌زدیم و منتظر بودیم که بگوید آره من آماده‌ام تا هرکاری که برای پیشرفت نیاز است انجام دهم. اما این رفیق صادق و باحال برگشته و گفته: «می‌دانی چرا من هیچ تلاشی برای رشد و پیشرفت نمی‌کنم؟ چون اصلا نمی‌خواهم رشد و پیشرفت کنم! چون این کار درد دارد. سختی دارد. زحمت فراوان دارد. به همین دلیل من در زندگی نمی‌خواهم پیشرفت کنم و به چیزی که هستم راضی و قانعم! چون من تحمل درد و رنج و سختی و زحمت را ندارم!»صداقت از این بیشتر. خیلی خوشم می‌آید از آدم‌ها و پرسوناهایی که با خودشان دقیقا می‌دانند چندچند هستند. آن‌ها که تحت تاثیر سخنرانی‌های انگیزشی و احساسات و غرایز شخصی‌شان برای رقابت با نزدیکان و دوستانشان نیستند و تکلیف خود و زندگی‌شان را روشن کرده‌اند. حالا حتی اگر این تکلیف این باشد که هیچ برنامه‌ای برای رشد و پیشرفت نداشته باشند! حداقل وقت خودشان و دیگران را نمی‌گیرند و اعصاب خودشان و همکاران‌شان را خطخطی نمی‌کنند.«هیچ رشدی در محدوده امن شما و هیچ راحتی‌ای در محدوده رشد شما قرار ندارد.» این جمله دردناک را در مقدمه کتابی که امروز روی میز همکارم بود خواندم. جمله بی‌رحمانه‌ای است. راستش من هم دوست داشتم با ادبیات و رویکردی خلاف جهت سرمایه‌داری کلیشه‌شده آمریکایی آرزو می‌کردم کاش دنیا جور دیگری بود و می‌شد رشد و پیشرفت را بدون درد و خونریزی و سختی کسب کرد. یا حتی می‌توان به شیوه رندانه آن دوستی که خاطره‌اش را بازگو کردم به نویسنده این جمله پاسخ داد که به همین دلیل است که باید رشد و پیشرفت را تبلیغ نکرد یا آن را نخواست و از اساس قید آن را زد... به هر حال این نخواستن هم یک انتخاب است برای خودش!حالا بیایید کمی دز سختی را بیشتر بکنیم. همه این فرض‌ها و فرمول‌ها را جمع بزنید با مختصات و ویژگی‌هایی جایی که در آن زندگی می‌کنید. یعنی جامعه‌ای که در آن به سرمی‌برید. اگر رنج‌ها و سختی‌ها و دردهای پیش‌فرض محیط را هم قرار باشد به دوش بکشید و بعد آن‌ها را جمع بزنید با سختی‌های رشد و پیشرفت که دیگر اوضاع خیلی خیط می‌شود. در چنین جامعه‌ای دست بالا را احتمالا همان رندهای به صلح رسیده با خود خواهند داشت که رشد و پیشرفت را با این همه هزینه، مقرون‌به‌صرفه نمی‌دانند و نمی‌خواهند. یا بدتر رویافروش‌ها و سخنران‌های انگیزشی که از رشد و پیشرفت می‌گویند و بسته‌های فست‌فودی بدون درد و شیک موفقیت می‌فروشند! اینجاست که نباید از این‌همه سخنران و کارشناس و انگیزه‌پخش‌کن رشد و موفقیت در جوامع بحران‌زده و پر از رنج تعجب کرد. آن‌ها ضدروایت پیشرفت را می‌فروشند؛ حالا هرچقدر جعلی و غیرواقعی.آداستان آن‌ها اما که می‌دانند و می‌خواهند که سختی‌ها را گردن بگیرند و رنج محیط را در سختی به پیش رفتن و ساکن نبودن ضرب کنند داستان جذاب‌تری است به نظرم. حالا این انتخاب چه از روی جاه‌طلبی شخصی باشد، چه احساس مسئولیت در قبال استعداد و ظرفیت شخصی‌شان یا چه از روی اجبار و تلاش برای بهتر کردن زندگی آدم‌های دوروبرشان یا افتادن در دام رویای آگراندیسمان‌شده آمریکایی برای اولین و بهترین بودن. اغلب این آدم‌ها بوده‌اند که چیزی ساخته‌اند، چیزی را اندکی یا بیشتر به پیش برده‌اند و گهگاه دنیا را کمی جای بهتری کرده‌اند. البته که مثال‌های زیادی هم می‌توان زد از آن‌ها که با حتی انگیزه‌های خوب، با همین تلاش‌های رشدخواهانه‌شان، دنیا را جای بدتری کرده و کابوس‌ها به بار آورده‌اند. مثلا فکرش را بکنید رابرت اوپنهایمر (کسی که اولین بار بمب اتم ساخت و احتمالا داستان هالیوودی‌اش را دیده‌اید این روزها) از دسته اول می‌بود و این همه در پی پیشرفت و رشد در حرفه و تخصص‌اش نمی‌بود!اما یک دسته خطرناک دیگر هم در معادلات و محاسابات رشد و پیشرفت داریم. دسته‌ای که هم خواهان رشد است و هم نمی‌خواهد سختی‌اش را به جان بخرد و دردکشی را شایسته خودش نمی‌داند. از دل این دسته زیر کار درروها، زیرآب‌زن‌ها، غرزن‌ها، لایی‌کش‌ها، زرنگ‌‌ها، متقلب‌ها، انگیزشی‌بازها، جویندگان میانبر و رویاباف‌ها و کلی کتگوری سمی دیگر در می‌آید! همان‌ها که هر محیط حرفه‌ای یا اجتماعی و عمومی را می‌توانند آلوده و مسموم کنند. همان‌ها که از دلشان رانت‌خوار و اختلاس‌گر و مدیر آسانسوری و اتوبوسی و ... هم در می‌آید.راستی یادم رفت بگویم که سختی و درد و رنج، شرط کافی است در این مبحث و اصلا شرط لازم نیست! یعنی چه بسیار سختی‌کشندگانی که هیچ‌وقت رنگ پیشرفت و رشد و میوه آن را نخواهند دید و چشید! همینقدر بی‌رحمانه و ناعدلانه... حالا انتخاب با خودتان است!</description>
                <category>رضا جمیلی</category>
                <author>رضا جمیلی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Dec 2023 16:25:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منابع انسانی اکوسیستم استارتاپی ته کشیده؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@rezajamili/%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B9-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%DA%A9%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE%DB%8C-%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-p0svpequtduc</link>
                <description>رویداد برند کارفرمایی در نوع خودش یک اتفاق بود. آدم‌های حوزه‌ای تخصصی که پیش از این تنها در دو جا فرصت حضور و دیدار داشتند، این ‌بار در محفلی جمع شدند که تماماً به آنها، دغدغه‌ها، دستاوردها و چالش‌هایشان اختصاص داشت.مدیران و متخصصان منابع انسانی و برند کارفرمایی اگر خوش‌اقبال باشند، می‌توانند در رویدادها، کنگره‌ها و همایش‌های علمی و دانشگاهی گهگاهی تعدادی از همکاران و هم‌صنفان خود را ملاقات کنند و در رقابتی دانشی معمولاً سرگرم یادگیری مباحثی تئوریک می‌شوند. یا نهایتاً در حاشیه دورهمی‌های محدود و کم‌جمعیتی که عنوان‌های کلی را یدک می‌کشند، این امکان را پیدا می‌کنند که به‌صورت پراکنده از دغدغه‌ها یا اولویت‌های حوزه خود بگویند.پنلی که با حضور (از راست) رضا جمیلی سردبیر کارنگ، مسعود طباطبایی قائم‌مقام دیجی‌کالا، محمد خلج مدیرعامل اسنپ و کیوان جامه‌بزرگ معاون فناپ برگزار شداما در رویداد برند کارفرمایی در یکی از معدود فرصت‌های جمعی که با حضور بیش از ۶۰۰ چهره اکوسیستم نوآوری کشور برگزار شد، هم متخصصان، مشاوران و مدیران این حوزه از آنچه اولویت این روزهایشان بود گفتند و هم بنیان‌گذاران و مدیران عامل کسب‌وکارهای بزرگ و کوچک فرصت یافتند با مفهوم منابع انسانی از دریچه نیازها و چالش‌های کسب‌وکاری مواجه شوند؛ یک رویداد پرشور که برای اولین‌بار تلاش کرد منابع انسانی را از زاویه کسب‌وکار (نه صرفاً مباحث دانشگاهی و نه صرفاً مباحث آموزشی-کارگاهی) ببیند.آنچه برای من در دو هفته گذشته و در ارتباط با رویداد برند کارفرمایی برجسته و پررنگ شد، این بود که منابع انسانی اکوسیستم نوآوری کشور هم از نظر دانشی و هم از نظر مدیریتی در وضعیت مناسبی قرار ندارد. از کمبود نیروی متخصص و ماهر گرفته تا فرایندهای نخ‌نماشده و تاریخ‌گذشته شرکت‌ها برای جذب و نگهداشت نیروی انسانی، چالشی است که اگر امروز برای آن چاره‌ای اندیشیده نشود، در دو، سه سال آینده همان‌طور که مدیران اسنپ، دیجی‌کالا و فناپ گفتند یک بحران تمام‌عیار برای همه درست خواهد کرد.اما چاره کوتاه‌مدت و بلندمدت کار چیست؟ برای بلندمدت تنها می‌توان امیدوار بود به بهتر شدن شرایط کشور و گشایش‌های اقتصادی-اجتماعی و کار زیادی از دست کسب‌وکارها برنمی‌آید، اما در کوتاه‌مدت به نظر می‌رسد باید نیروی آماده‌به‌کار یا بهتر بگویم آماده آموزش شهرستان‌های مختلف کشور را دریابیم؛ آن ‌هم نه با انتظار داشتن از بدنه بوروکراتیک دولت.باید شرکت‌ها و استارتاپ‌های بزرگ آستین بالا بزنند، برنامه‌های منسجم تعریف و هزینه کنند و برای آموزش‌های تخصصی مهارت‌هایی که این روزها کمبود آنها بیداد می‌کند، از همین امروز در گوشه‌گوشه ایران دست‌به‌کار شوند. وقتش رسیده از دیجی‌کالا تا فناپ و اسنپ در برنامه‌های مشترک یا مستقل به دل اقیانوس آبی شهرستان‌ها بزنند و از رقابت بیش از پیش و خسته‌کننده بر سر شکار جمعیت محدود نیروهای ماهر تهران دست بکشند.</description>
                <category>رضا جمیلی</category>
                <author>رضا جمیلی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 13:05:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره تصمیم‌های خلق‌الساعه‌ای که از یک رویکرد همسان‌ساز سرچشمه می‌گیرند / دو روز ناقابلی که ۱۰۰ میلیارد تومان ارزش دارد!</title>
                <link>https://virgool.io/@rezajamili/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D9%82-%D8%A7%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DB%B1%DB%B0%DB%B0-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-sl8u543kbtpl</link>
                <description>مهم‌ترین مسئله این روزهای اقتصاد دیجیتال کشور و به‌ طور کلی اقتصاد نوآوری که به دنبال خلق ارزش و تولید ثروت از طریق ایجاد تغییر در فرایندهای کهنه و سنتی است، چیزی نیست جز مانعی به نام رویکرد بخش‌هایی از حاکمیت. بخش‌هایی که به نظر می‌رسد اگرچه قلیل‌اند، اما صدا و قدرت زیادی دارند.هسته سخت و چگال تصمیم‌گیرنده‌ای که همه‌چیز را هم‌شکل خودش و افکارش و اولویت‌هایش می‌خواهد. این بزرگ‌ترین سد اکوسیستم نوآوری ایران امروز و این روزهاست!بی‌پولی، تحریم‌ها، بسته و آکواریومی بودن اقتصاد، سختی راه‌اندازی و اداره کسب‌وکار و حتی شاید مسئله تلخ و پرچالش مهاجرت و بی‌انگیزگی نیروی انسانی را بتوان به هر ضرب و زوری که باشد حل کرد، اما این رویکرد بسته و یکسان‌ساز را کسی نمی‌تواند در درون کسب‌وکارها برایش چاره‌ای بیندیشد.نگاه و رویکردی که به کسب‌وکارهای داخلی به‌خصوص در بخش اقتصاد دیجیتال خصمانه و سلبی است و هر تغییری را تهدیدی برای خود می‌بیند.رویکردی که آن‌قدر استانداردها و بایدهایش را بسته و خودی تعریف کرده که تقریباً تمامی فعالان اکوسیستم نوآوری و کسب‌وکارهای آن‌، با این متر و معیارها از دایره تعریفش بیرون می‌افتند. نگاهی که فکر می‌کند و دوست دارد همه مانند او فکر کنند که اگر دو روز آخر یک هفته را برای یک مناسبت مهم مذهبی از صنعتی مانند گردشگری کسر کند، اتفاق خاصی نمی‌افتد و انتظارش هم این است که همه متفق‌الفکر مانند او بیندیشند و تمکین کنند.نگاهی که با تکیه بر همین هم‌شکل‌سازی همگانی باعث لغو رزروهای پلتفرم‌های آنلاین اجاره ویلا می‌شود و احتمالاً با خود می‌اندیشد که دو روز ناقابل به جایی برنمی‌خورد که کسی سفر نرود یا اقامتگاهی خالی بماند.گزارش جاباما را می‌خواندم که در آن اشاره شده بود آمارها نشان می‌دهد اندازه بازار اقامتگاه‌های ایران ۱۸ هزار میلیارد تومان برآورد شده و متوسط ارزش هر سفارش (رزرو) ۲.۵ میلیون تومان است. همچنین بیش از ۱۰۰ هزار اقامتگاه در سراسر ایران وجود دارند که متعلق به ۵۰ هزار نفر میزبان هستند.اگر دیتای جاباما را با اغماض دیتای کاملی بدانیم، همین دو روز ناقابل برای صنعت اقامتگاه‌های گردشگری کشور بیش از ۱۰۰ میلیارد تومان ارزش دارد! عدد درشتی است. عددی که برای هزاران خانوار روستایی (جایی که روی صنعت اقامتگاه و گردشگری حساب ویژه‌ای باز کرده) بزرگ‌تر و و مهم‌تر هم می‌شود.گرفتاری این روزهای ما در بخش‌های زیادی از جامعه از جمله اقتصاد دیجیتال همین نگاه همسان‌سازی است که می‌پندارد هر مسئله‌ای تنها یک راه‌حل دارد و آن راه‌حل هم نزد اوست. این گرفتاری بزرگ ماست که متأسفانه هرچه هم تلاش می‌کنیم برای تغییر آن، کمتر موفق و بیشتر حسرت‌زده هستیم. فعلاً دریغ و حسرت است و لب‌گزیدن مدام و مدام… .</description>
                <category>رضا جمیلی</category>
                <author>رضا جمیلی</author>
                <pubDate>Mon, 31 Jul 2023 17:45:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا هدست مجازی اپل می‌تواند یک محصول انقلابی دیگر باشد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rezajamili/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%BE%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-jzp6eeismail</link>
                <description>بدون شک وقتی زمان فروش هدست جدید شرکت اپل با عنوان ویژن‌پرو (Vision Pro) در سال 2024 میلادی فرا برسد، بسیاری از طرفداران سرسخت و متعصب اپل و آن دسته از کاربران که شیفته و فریفته واقعیت مجازی هستند، کیسه‌‌خواب‌های خود را از کمد بیرون آورده، پشت در فروشگاه‌ها صف خواهند کشید، هق‌هق‌کنان و جامه‌دران خواستار به دست آوردن این هدست جادویی خواهند بود و شاید حتی برخی از گیمرها هم به جرگه این خاطرخواهان اضافه شوند.اما باقی مردم چطور؟ نه… قطعاً نه… آنچه مسلم است، ویژن‌پرو یک محصول انقلابی نیست و قرار هم نیست با خریدن آن اتفاق خاصی بیفتد. حال اپل یا کسانی که پشت پرده این محصول جنجالی (اما باز هم می‌گویم غیرانقلابی) هستند، هر چقدر هم که می‌خواهند آن را تبلیغ کنند… این یکی از اشتباهات نادری است که ممکن است از غول فناوری بزرگی همچون اپل سر بزند. شرکتی که تاکنون آن را به اسم و رسم محصولات و نوآوری‌هایی شناخته‌ایم که اقلام مبتنی بر فناوری ضروری ما را هدف گرفته‌اند و امروز، شاید بتوان گفت ویژن‌پرو بزرگ‌ترین ضعف اپل است که هیچ‌یک از نیازهای اساسی بشر امروز را نشانه نرفته است.این محصول به قدری ساده و بدون چشم‌انداز طراحی و راهی بازار شده که گویی کوپرتینویی‌ها (به دلیل اینکه کوپرتینو زادگاه دفاتر مرکزی شرکت اپل است به اپلی‌ها کوپرتینویی‌ها نیز گفته می‌شود) چشم‌اندازشان برای آینده را از دست داده‌اند و مانند بسیاری دیگر، در همین امروزی که در آن هستیم گیر افتاده‌اند.به قول لورن گود (Lauren Goode) که در وایرد (Wired) فعالیت رسانه‌ای دارد، «طی دو دهه گذشته هر محصول موفقی که اپل راهی بازار کرده به گونه‌ای سر از زندگی ما درآورده است. آیفون‌ در جیب‌مان، آی‌پد در کیف‌مان، ساعت‌های اپل‌واچ روی مچ دستان‌مان و ایرپادهایی که روی گوش اغلب‌مان جا خوش کرده‌اند.» این در حالی است که به عقیده لورن گود، «ویژن‌پرو از بسیاری جهات شبیه سایر محصولات اپل نیست… نقش چندانی در زندگی ما ندارد… در عوض روی چشم‌های شما می‌نشیند و آنها را پنهان می‌کند! ارگان‌های حسی که بخش مهمی از تجربه زیسته انسان هستند»!وی اعتراف می‌کند که صدالبته باقی هدست‌های واقعیت مجازی هم همین کار را می‌کنند، اما طراحی و ارائه یک‌چنین محصولی از سوی شرکتی مثل اپل، وقتی به احتمال زیاد قرار است تأثیر زیادی روی بازار بگذارد و خواسته یا ناخواسته پایش به خانه و زندگی بسیاری از کاربران باز شود (که نه به عشق واقعیت مجازی محصول که به خاطر برندش آن را خریداری می‌کنند) کمی چالش‌برانگیز است.خواندن همین نقد کوتاه از لورن گود کافی است تا اغلب ما، اشتیاق پوچ و بی‌معنی خود برای ویژن‌پروی اپل را کنار گذاشته و خود به منتقدی تمام‌‌عیار برای این محصول تبدیل شویم. ویژن‌پروی اپل، بیشتر از اینکه یک محصول با اتکا به پتانسیل‌های خارق‌العاده فناوری واقعیت مجازی باشد، صرف‌نظر از همه مشخصات فنی شاید درخشان آن، یک زنگ خطر بزرگ برای همه مردم جهان نیز است. چه آنها که قرار است برای خریدن این هدست سر از پا نشناسند و چه آنها که صرفاً از دور نظاره‌گر این منظره‌اند.با اینکه توسعه‌دهندگان ویژن‌پرو اصرار دارند آن را یک محصول ساختارشکن و انقلابی معرفی کنند، اما واقعیت این است که ویژن‌پروی اپل نیز مانند همه محصولات و هدست‌های مشابه دیگر، صرفاً برای ارائه واقعیت افزوده، واقعیت مجازی یا هر دو به توده‌ها طراحی شده است. همین!یک محصول تکراریقبل از ویژن‌پرو، چهار فناوری مشابه متاکوئست پرو (Quest PRO) متا، هولولنز (HoloLens) مایکروسافت، مجیک لیپ 2 (Magic Leap 2) و گوگل‌گلس (Google Glass) که به‌عنوان چهار جابه‌جایی پارادایم (Paradigm shift) (تغییر اساسی و پارادایمی در تفکر، الگوهای ذهنی و سبک زندگی) مطرح شدند نیز نتوانستند آن‌طور که باید مسیر پیشرفت مورد انتظار را طی کنند و در نهایت، به سرنوشت غم‌انگیز یکسان دچار شدند.بدون شک، ویژن‌پروی اپل نیز قرار نیست چیزی فراتر از آنها باشد و تکرار همان ایده خواهد بود با سرنوشتی به احتمال زیاد به همان صورت. در واقع اپل این‌بار نه‌تنها روی یکی از نقاط ضعف و نیازهای اساسی ما دست نگذاشته، بلکه محصولی را برای توسعه انتخاب کرده که آینده چندان خارق‌العاده‌ای را نمی‌توان برای آن متصور شد. منظور کل محصولی به‌عنوان هدست واقعیت مجازی است.همان‌طور که بون اشورث (Boone Ashworth) نیز اخیراً طی گزارشی به آن اشاره کرده، قرائن و شواهد زیادی هستند که نشان می‌دهند مردم، تمایل خیلی زیادی برای استفاده از این نوع دستگاه‌ها ندارند (شاید یکی، دو بار امتحان کردن برایشان جذاب باشد اما نه برای همیشه) و دلیل این مورد می‌تواند موارد زیادی باشد. از دلایل زیبایی‌شناختی گرفته (درست مثل اینکه بخواهید با یک عینک غواصی زشت بخوابید!) تا دلایل عملی (که دست‌وپاگیر هستند و فعالیت‌های اصلی را محدود می‌کنند) و دلایل اجتماعی (که شما را به کنج عزلت و انزوا می‌کشاند تا به جای رفاقت و معاشرت با دوستان و اعضای خانواده درگیر واقعیتی شوید که می‌دانید مجازی است).در واقع، اپل باید می‌دانست که حتی قبل از اینکه بخواهد ویژن‌پرو را طراحی کرده یا روانه بازار کند، این عوامل به محبوبیت آن آسیب رسانده بود و عملاً اشتهایی در بازار فعلی برای محصول آن وجود ندارد.برخلاف دفعات قبلی که معمولاً همه مشتاق و چشم‌به‌راه به بیلبوردها و بنرهای تبلیغاتی اپل خیره می‌ماندند، این‌بار شور و شوق چندانی برای تجربه محصول جدید اپل در مردم موج نمی‌زند و عموم مردم به این محصول با شک و تردید می‌نگرند. شاید بسیاری از مردم هم (که کمی حرفه‌ای‌تر و واقع‌بین‌تر هستند) بر این عقیده باشند که بازار، پر از محصولات واقعیت افزوده و مجازی خراب است که با شعار ساختارشکنی و انقلاب آمده بودند اما راه به جایی نبردند.وقتی اپل محکوم به موفقیت استالبته از حق نگذریم، اپل را نمی‌توان یک شرکت فناوری ساده در نظر گرفت. اپل شرکتی با سابقه بسیار بسیار درخشان در ارائه فناوری‌های نوآورانه و جسورانه است و شاید به همین خاطر است که برخی بر این باورند که ویژن‌پرو را نباید از منظر یک هدست واقعیت مجازی، که از منظر یک گجت توسعه‌یافته به دست اپل نگاه کرد. بسیاری بر این عقیده‌اند محصولی که به دست اپل ساخته می‌شود، امکان ندارد شکست بخورد و ویژن‌پرو نیز از این جهت محکوم به موفقیت و انقلاب در بازار است.گجت‌هایی که اپل تاکنون راهی بازار کرده، حتی آنهایی که در ابتدای امر احمقانه به نظر می‌رسیدند یکایک‌شان توانسته‌اند بازار را از آن خود کرده و به همه ابعاد زندگی رسوخ کنند و این‌بار هم شاید نوبت به ویژن‌پرو رسیده است.بسیاری از ما از ایرپادهای پرو اپل برای ساعت‌های طولانی روی گوش خود استفاده می‌کنیم، با اینکه می‌دانیم برای گوش‌هایمان به شدت ضرر دارند، گاهی آنها را گم می‌کنیم، یادمان می‌رود و در ماشین لباس‌شویی می‌مانند و این در حالی است که هدفون‌های سیمی قدیمی‌مان هیچ مشکلی نداشتند و بدون هیچ‌گونه دردسری کارمان را راه می‌انداختند.وقتی با گوشی آیفون‌مان می‌توانیم همه کارهای دنیا را انجام دهیم، احتمالاً هیچ‌کس به آی‌پد نیاز ندارد (جز والدینی که برای بچه‌هایشان در آن فیلم و کارتون و آهنگ باز می‌کنند تا ساکت شوند!) ولی با این همه فروش آی‌پد در سراسر جهان سر به فلک می‌گذارد.هرچه که هست، اپل و هر گجت و محصولی که روانه بازار می‌کند، محبوب دل مردم سراسر جهان است و شاید برای عرضه یک هدست واقعیت مجازی هم هیچ‌کسی نتواند کاری از پیش ببرد، مگر همین اپل! با این حال بالا رفتن از این نقطه کمی برای اپل سخت خواهد بود. دست‌کم سخت‌تر از موانعی که پیش‌تر در مسیرش قرار داشت.آخرین محصول انقلابی و ساختارشکنی که اپل توانسته راهی بازار کند کی بود؟ محصولی که بتواند سبک زندگی مردم را تغییر دهد و یک انقلاب واقعی در عرصه فناوری قلمداد شود. بدون شک بعد از رفتن جانی آیو (Jony Ive)، طراح ارشد اپل از شرکت در سال 2019 میلادی که نبوده است. اگر بخواهیم ایرپاد را یک محصول انقلابی و ساختارشکن برای اپل در نظر بگیریم، آخرین طوفانی خواهد بود که این غول فناوری توانسته به راه بیندازد که به سال 2016 میلادی برمی‌گردد.این در حالی است که اکنون، شرکت‌های دیگر هم با محصولاتی بزرگ و عجیب و غریب در کمین نشسته‌اند و کار برای اپل بسیار سخت‌تر از گذشته شده و شیره مالیدن بر سر مردم هم دیگر مثل قبل آسان نیست. این‌بار کار اپل سخت‌تر از مورد ایرپادهاست که مردم را بی‌خود و بی‌جهت متقاعد می‌کرد که این هدفون‌های بی‌سیم بلوتوثی احمقانه‌ای که مدام یا گم می‌شوند یا در ماشین لباسشویی می‌مانند یا نیاز به مراقبت و شارژ و… دارند بهتر از آن هدفون‌های سیمی‌ است.چالش‌های پیش‌ روی هدست اپلحتماً دلیلی دارد که حتی بسیاری از کارمندان خود اپل نیز در مورد ویژن‌پرو ابراز تردید کرده‌اند. خودشان هم اذعان دارند که این یک فروش بسیار سخت در سطح مفهومی خواهد بود؛ بنابراین فارغ از اینکه اجرا یا نتیجه چه باشد، اپل با چالش بزرگی مواجه خواهد بود. مهم‌تر از همه اینکه ایده‌ای که اپل دنبال کرده ناقص است یا دست‌کم آن‌قدرها که باید کامل نیست. شاید اگر قرار بود یک هدست واقعیت ترکیبی با وزن چهار اونس یا عینکی بر مبنای واقعیت ترکیبی اما با عملکردی بسیار شبیه‌تر به عینک‌های معمولی راهی بازار کند، شاید… با این حال، ویژن‌پرویی که اکنون اپل عرضه کرده یک به‌روزرسانی شیک‌تر در ژانر عینک‌هایی است که ظاهری عجیب و غریب داشتند.بخش عجیب‌تر و متأسفانه احمقانه‌تر ماجرا هم همین است. همان‌طور که مارک گورمن (Mark Gurman) از بلومبرگ (Bloomberg) نیز طی یکی از مقالات خود به آن پرداخته، تاکنون هیچ عکسی از تیم کوک (Tim Cook) ، مدیرعامل اپل، یا سایر مقامات بلند پایه اپل که این عینک انقلابی ساختارشکن را پوشیده باشند منتشر نشده است.به قول مارک گورمن، «چه دلیلی غیر از کنترل میم می‌تواند وجود داشته باشد برای اینکه تیم کوک به جای پوشیدن بزرگترین محصول دوران تصدی خود در کنار آن بایستد؟». در واقع، نپوشیدن این عینک توسط تیم کوک یا دیگر افراد بلندپایه‌ای که در اپل فعالیت دارند کمی عجیب به نظر می‌رسد؛ عجیب و البته گویا!تصور کنید مقامات اپل مدام جلوی تابلوی اعلانات پوشیده‌شده از عکس‌های رابرت اسکابل (Robert Scoble) که در حال دوش گرفتن با عینک ویژن‌پرو است قدم می‌زنند، عکس می‌گیرند، مصاحبه می‌کنند و می‌خندند اما هیچ رغبتی برای اینکه یک عکس عینک به چشم هم از خودشان به ثبت برسد نشان نمی‌دهند. به نظر پیامی که این رفتار به مردم می‌رساند بسیار روشن‌تر و تأثیرگذارتر از پیامی است که عکس‌های رابرت اسکابل قصد دارد مخابره کند.به‌رغم معدود تصایر محرمانه‌ای که از برخی مقامات اپل با این عینک‌ها فاش شده، رویکردی که اپلی‌ها در پیش گرفته‌اند عمیقاً این پیغام را مخابره می‌کند که ویژن‌پرو یک محصول ضداجتماعی است که هر کس معقول و عادی باشد، کاملاً منطقی است که تمایلی به استفاده از آن نداشته باشد. شاید حتی اگر این عینک را بپوشید، مسخره شوید.به هر حال ما در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که حتی بزرگ‌ترین غول‌ها و امپراتوری‌ها هم اشتباه می‌کنند. به اف‌تی‌ایکس (FTX) نگاه کنید، یا اوضاعی که برای ان‌اف‌تی‌ها (NFT) و کریپتو پیش آمده؛ بدون شک حتی بازیگران برتر فناوری بزرگ نیز بدون خطا نیستند. اگرچه پیش‌داوری در مورد این محصول درست نیست، اما در هر حال هیچ‌کس انتظار ندارد آن‌طور که اپل وعده داده، همه‌چیز خوب و طوفانی پیش برود. شاید هم این‌طور نبود و این عینک، زیر سایه نام بزرگی تحت عنوان اپل واقعاً توانست مرزهای واقعیت مجازی را تغییر دهد. اما هرچه هست، بحث فقط و فقط به همان واقعیت مجازی محدود می‌شود و ویژن‌پرو آینده نیست.</description>
                <category>رضا جمیلی</category>
                <author>رضا جمیلی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jun 2023 13:03:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابوالقاسم فردوسی در اکوسیستم استارتاپی!</title>
                <link>https://virgool.io/@rezajamili/%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DA%A9%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE%DB%8C-x8hcwjuhlbzo</link>
                <description>هم ادبیات مهم است و هم تاریخ، بیزنس‌من عزیز!جستاری از رضا جمیلی، سردبیر رسانه‌های چاپی راه‌کار درباره نسبت جامعه ایران و جامعه کسب‌وکاریفکر می‌کنم اواسط بهمن‌ماه بود. در جلسه‌ای در کمیسیون نوآوری اتاق تهران و در بحبوحه بحث‌های داغی که استارتاپ‌ها و کسب‌وکارهای بزرگ آنلاین کشور داشتند جمله‌ای شنیدم که حیرت‌انگیز بود! جمله‌ای که به من می‌گفت مدیران موفق‌ترین استارتاپ‌ها و هلدینگ‌های کشور به شکلی خطرناک در دام پی‌آر کسب‌و‌کارهایشان افتاده‌اند. بحث‌ها بر سر این بود که چرا جامعه در حال بدوبیراه گفتن به کسب‌وکارهایی است که خود مهم‌ترین قربانی وضعیت اینترنت و محدودیت‌های آن هستند. چرا وقتی دولت عرصه عمومی و اجتماعی را بر مردم تنگ کرده و این محدودیت‌ها چندبرابر بیشتر دامن کسب‌وکارها را هم گرفته، باز هرجا بنشینی از مدیران کسب‌وکارها به عنوان هم‌دست سانسور و محدودیت و ... یاد می‌کنند. اینکه چرا اعتماد عمومی به «جامعه کسب‌وکاری» تا این اندازه کم است.نهایت تلاش هوش مصنوعی برای کشیدن فردوسی!بحث این بود که اوضاع جامعه و مختصات و متغیرهای اجتماعی آن، از دروازه‌های کسب‌وکاری عبور کرده و تا قلب کسب‌وکارهایی رسیده که تا همین چند ماه پیش فکر می‌کردند تنها جایی که باید به مسائل اجتماعی فکر کنند همان کارزارهای گل‌درشت و دم‌دستی «مسئولیت اجتماعی»‌شان است. اما آن روز در آن جلسه پرحرارت همه از خود می‌پرسیدند گناه ما چیست... مایی که مهم‌ترین روزهای جوانی‌مان را برای ساختن و کارآفرینی و البته ثروت‌‌‌آفرینی (اول و بیشتر برای خود و بعد برای بسیاری دیگر از هم‌وطن‌های خود) خرج کرده‌ایم این‌چنین آماج تهمت و ناسزا قرار گرفته‌ایم... آنقدر که برخی از آن‌ها می‌گفتند تصویر کارآفرین موفق آن‌ها حتی در بین اهل خانه و فامیل و نزدیکانشان بدل به آدم‌هایی شده که برای پول حاضرند هم‌دست حکومت در هر کاری شوند!آن‌روز به عنوان یک روزنامه‌نگار این حوزه که چند سالی در حوزه‌های اجتماعی و حتی سیاسی هم کار رسانه‌ای کرده بودم از ضرورت شناخت جامعه، تغییرات آن و روح حاکم بر آن گفتم. اینکه کافی نیست در اتاق‌های خوش‌آب‌و‌رنگ استارتاپ‌ها و کسب‌وکارهایتان بنشینید و فقط آمارها و نمودارهای رشد را بالا پایین کنید و از اکسل‌شیت‌هایتان برای ترسیم آینده بهره ببرید...از این می‌گفتم که جامعه‌شناسی و علوم میان‌رشته‌ای مرتبط با کسب‌وکار این روزها ابزاری است برای اینکه بدانیم کجاها در حال گرفتن تصمیم‌های مدیریتی اشتباه و حتی خطرناک هستیم... اینکه وقتی کارمند یا مدیر میانی‌ای که حقوق‌بگیر شماست راستی و درستی شما را در مواجهه با یک جنبش مردمی قبول ندارد نمی‌توانید کمپین‌های پی‌آْری سطح پایین در توییتر یا اینستاگرام پیاده کنید و بعد تصویر کسب‌وکارتان در اذهان عمومی را با تعداد لایک‌ها یا میزان دیده‌شدن آن پست‌ها بسنجید. اینکه ارتباط با مردم و شناخت جامعه را نمی‌توان با کارهای پی‌آری که برای معرفی یک محصول‌تان همین چند ماه پیش به کار گرفته بودید یکی بدانید!آن جمله که در پاسخ به چنین ضرورت‌هایی که من مطرح کرده بودم شنیدم این بود: «مگر ما فیلسوف هستیم که الان بنشینیم از این صحبت کنیم که جامعه چه می‌خواهد و چه تغییری کرده و مردم چه مطالبات اجتماعی-سیاسی دارند؟! من مدیر یک هلدینگ هستم و باید بروم به هیئت‌مدیره‌ام پاسخ بدهم که چرا آمار فروش استارتاپ‌هایم افت کرده. چرا ریزش 50 درصدی داشته‌ایم. به جای این بحث‌های فلسفی و جامعه‌شناختی به من بگویید الان چطور باید فروشم را به حالت قبل برگردانم؟! به من ساده و سرراست راهکارهای بیزنسی بدهید و بگویید بحران کسب‌وکارم را چه کنم!»با خودم فکر کردم واقعا میزان فروش استارتاپ‌های یک هلدینگ و آمارهای آن آخرین مسئله مهمی است که روزهایی که خیابان‌های ایران صحنه تحولات بزرگ سیاسی-اجتماعی است برای دیگران مهم است. چطور مدیری در این جایگاه به این راحتی زمینه (کانتکست) متغیرهایی که روی کسب‌وکارش این‌چنین تاثیر گذاشته را از صورت مسئله حذف می‌کند؟ چطور نمی‌خواهد جامعه و مردمش را ببینید اما درآمدهایش از آن جامعه برایش حیاتی است؟!شکسپیر در استارتاپ‌ها! طرح از اوپن‌ای‌آیکاری که می‌شد کرد...من آن روز سرخورده شدم. فکر کردم در اکوسیستمی کار می‌کنم که آدم‌ها فقط دانش بیزنس دارند. مدیریت و ام‌بی‌ای و اسکرام و او کی آر و ترلو و اکسل و ترم‌شیت و طراحی محصول و جی‌پی و ال‌پی و اسکیل‌آپ بلدند اما اگر بخواهید با آن‌ها درباره مردم ایران، خلق‌وخو و مطالبات تاریخی‌شان‌ حرف بزنید حوصله ندارند.همین سرخوردگی بود که باعث شد بعدها اگر در رویدادی استارتاپی ببینم که کسی شعری از حافظ یا حکایتی از مولانا نقل می‌کند گل از گلم بشکفد که نه؛ هستند کسانی که ورای بیزنس و مهارت‌های ریاضی‌وار آن به زندگی و فرامتن‌های آن یا بهتر بگویم اصل متن آن هم توجه دارند و مهارت‌هایش را آموخته‌اند. از شعر و ادبیات گرفته تا جامعه‌شناسی و فلسفه و... هرکس به قدر وسع و علاقمندی و البته نیازش، سرش را از داده‌های کسب‌وکاری‌اش بالاتر آورده و نگاهی به دیگر حوزه‌های دانش و علوم و معرفت داشته. اینگونه هم نیست که خود را بی‌نیاز از هر دانش و سواد و یادگیری، در حوزه‌هایی بدانیم که شاید مستقیما نتوانیم آن‌ها را در یک ستون یا ردیف یک اکسل‌شیت جای بدهیم اما در کار و کسب و زندگی‌مان بسیار بسیار تاثیرگذارند. اما هرچه بیشتر می‌گشتم کمتر آدم‌هایی از این جنس می‌یافتم. یا آدم‌هایی که از ضرورت شناخت جامعه بگویند...از آن روز که چندماهی از آن می‌گذرد این مسئله را به کنار نگذاشتم. مدام درباره آن فکر کردم و خواندم و با آدم‌هایی از این اکوسیستم که احساس می‌کردم می‌شود درباره اهمیت این حوزه‌های میان‌رشته‌ای و فرامتنی صحبت کرد، حرف زده‌ام.در کارنگ رسانه‌ای که سردبیری‌اش را برعهده داشتم به سراغ جامعه‌شناسان رفتم تا آن‌ها از مختصات و بایدها و دغدغه‌های ایران امروز و مردمش برای کسب‌وکارها بگویند. از این بگویند که چرا مهم است مدیران و صاحبان کسب‌وکارها این جامعه را بشناسند. آن‌هم یک جامعه سیال در حال تغییر که شناختش کاری است سخت و پیچیده.از این بگویم و بگوییم که پیچیدگی اساسا چیز مذمومی نیست و نمی‌شود و نمی‌توان هرچیزی را ساده و یک خطی کرد و از استیو جابز نقل قول آورد که ساده زیباست. ساده کاربردی‌تر است! نه آقایان، نه خانم‌ها باور کنید سادگی همیشه فضیلت نیست و گاه باید برای پیچیدگی و سختی‌های پدیده‌ها و زندگی وقت بگذاریم. یاد بگیریم و تک‌بعدی نباشیم و دانش زندگی در یک بستر سیال و مهارت‌های نرم آن را مهم بدانیم. این نه‌تنها وقت تلف کردن نیست بلکه در محیط‌های کسب‌وکاری که بدنه اصلی آن کم‌کم به دست نسل زد خواهد افتاد از واجب‌ترین کارهاست!خطر حلواحلوا کردن مهارت‌های کاربردی و حذف پیچیدگیدکتر احمد امینیان استاد میان‌داری در دانشگاه بروکسل بلژیک است. چند هفته پیش در یک مهمانی در تهران با او درباره اکوسیستم استارتاپی و آنلاین کشور صحبت می‌کردم. از تغییراتی که آن‌ها در جامعه رقم زده بودند می‌گفتم. از اینکه چطور کسب مهارت‌های کسب‌وکاری از میان‌بری‌هایی خارج از دانشگاه به تولد نسلی از مدیران کسب‌وکاری منجر شده که بسیاری از آن‌ها از رشته‌های فنی یا غیرمرتبط با مدیریت آمده بودند.نسلی که در کلاس‌های ام‌بی‌ای یا با مطالعات شخصی و کارگاه‌های تخصصی در حوزه کسب‌وکار تبدیل به مدیران خلاقی شده بودند. اصل حرفم این بود که شکسته شدن هیمنه و انحصار دانشگاه و باز شدن مسیرهای آموزش موازی آن‌هم به شکل تخصصی در حوزه کسب‌وکار چقدر تاثیر مثبت در این خصوص داشته است. صحبت من این بود که این نسل با نگاه کردن از روی دست الگوهایی که در سیلیکون‌ولی بودند و اکثرا دانشگاه‌هایی چون استنفورد را نیمه‌کاره رها و با خودآموزی یا کارآموزی در دوره‌ها و شرکت‌های پیشرو، به دانش کسب‌وکار رسیده بودند راه مشابه‌ای را در ایران باز کرده بودند. اینکه وقتی به این نتیجه رسیدند که از دانشگاه و مدرک آن نمی توان شرکت‌داری و کارآفرینی آموخت خودشان آموزش‌های غیررسمی اما کاربردی و تخصصی دیدند و رفتند وارد فضای کسب‌وکار شدند.علیرغم تایید حرف‌هایم و دستاوردهایی که من از آن‌ها صحبت می‌کردم دکتر امینیان توجه من را به یک نکته مهم و یا بهتر بگویم خطر جدی در این مسیر جدید جلب کرد که تا آن موقع به آن توجه نکرده بودم. اینکه دانشگاه و آکادمی و محیط آن صرفا برای یادگیری مهارت‌های سخت و کاربردی نیست. کسی که در محیط دانشگاه عمیق می‌شود و آن را زندگی می‌کند بسیاری از مهارت‌هایی را می‌آموزد که وجه اشتراک آن‌ها «پیچیدگی» است.مثلا در دانشگاه است که یاد می‌گیریم با هم‌اتاقی‌ای با افکار مخالف خود زندگی کنیم. اینکه می‌آموزیم همکلاسی که از یک شهر دیگر آمده دنیا را چطور می‌بیند. چه کتاب‌های غیردرسی‌ای می‌خواند و چه فیلم‌هایی می‌بیند. اینکه می‌آموزیم جامعه‌ای که بعدها قرار است در آن کار و زندگی کنیم چجور جایی است. چه خلاهای تاریخی دارد و خلق‌وخوی مردمانش چیست. این‌ها چیزهایی است که زندگی دانشگاهی کم و بیش به آدم‌ها می‌آموزاند. اینکه رها کردن دانشگاه یا کلا جایگزین کردن آن با دوره‌های تخصصی که صرفا همان مهارتی را که فرد دنبال یادگرفتن آن است به او یاد می‌دهند خطر ساده‌سازی آدم‌ها را به دنبال دارد. خطر رقیق شدن و کم عمق شدن‌شان را.شما به دانشگاه می‌روید تا مهندسی برق بخوانید اما احتمالا مجبورید چند واحد ادبیات هم پاس کنید. برای همین چند واحد هم که شده مجبورید یکی دو ترم از دانشکده مهندسی به دانشکده ادبیات بروید. همین بر خوردن با آدم‌هایی که شبیه شما نیستند باعث می‌شود مثلا بدانید اولویت‌های ادبیاتی‌ها چیست. دنیا را چطور می‌بینند. چرا همانقدر که برای شما ترانزیستورهای دوقطبی پیوندی مهم است برای آن‌ها «نقد ادبی» مهم است؟ این چیزهایی است که با بودن در بطن جامعه به دست می‌آورید.محدود کردن جامعه به یک کلاس تخصصی 30-40 نفره یادگیری مدیریت سازمانی در یک موسسه سطح بالای آموزشی شاید از شما خیلی سریع‌تر یک مدیرعامل بادانش بسازد اما آن مهارت‌هایی که از آن‌ها صبحت کردیم را به شما نخواهد داد! شما خیلی ساده و در مسیری روشن مهارت‌های مدیرعاملی را یاد می‌گیرید اما مهارت کشف و شهود پیچیدگی‌های زندگی و جامعه را از دست می‌دهید! و خطرناک‌تر اینکه به این نتیجه اشتباه می‌رسید که چرا باید ادبیات و رمان و فلسفه و ... بخوانید و چرا نباید سر راست بروید سراغ اصل مهارتی که نیاز دارید. این همان خطر شیرین شدن فرمول ساده‌سازی و خلاص کردن خود از دردسرهای پیچیدگی است.ربط شکسپیر و شاهنامه به کریپتو!مولی جین زاکرمن یک روزنامه‌نگار ساکن نیویورک است. مدیر بخش یادداشت‌ها و مقالات تحلیلی سایت بلاک‌ورکز است و قبلا هم مدیر محتوای آموزشی وب‌سایت معروف کوین‌مارکت‌کپ بوده. او اخیرا مطلبی نوشته که فکر می‌کنم حرف دل من است. می‌گوید در یک مهمانی یا بهتر بگویم رویداد رمزارزی وقتی با یک نفر درباره اینکه هر دوی آن‌ها اصالتا از شرق اروپا آمده‌اند و او حتی در سفری به یک روستای رومانی، قبر پدر پدر پدربزرگش را هم پیدا کرده حرف می‌زده است، ناگهان طرف مقابلش دستش را بالا برده و گفته: «صبر کن! ما در یک رویداد رمزارزی هستیم و تو داری درباره چیزی صحبت می‌کنی که مرتبط با رویداد نیست. درضمن تو یک روزنامه‌نگار هستی و من نمی‌توانم چیزی به تو بفروشم!» بعد هم بیزنس‌من باهوش ماجرا، راهش را می‌گیرد و می‌رود و گفت‌وگو را رها می‌کند! گفت‌وگویی که فکر می‌کرده برایش بی‌فایده و بدون نفع کسب‌وکاری است!زاکرمن این برخورد عجیب را بهانه می‌کند تا نقدی جدی به جو مسلط صنعت کریپتو وارد کند. اینکه این صنعت از اینکه روشنفکری را بد می‌داند و برای دانش و آگاهی خارج از صنعت خود هیچ ارزشی قائل نیست حتی به خود می‌بالد. پرچمدار و کعبه آمال این تفکر هم کسی است که این روزها تق کسب‌وکار و مدل مدیریتی‌اش در آمده و پشت میله‌های زندان است. سام بنکمن فراید مدیرعامل صرافی اف‌تی‌ایکس که جمله مشهورش این است که «من هرگز در زندگی‌ام کتابی نخوانده‌ام.» گویا استاد اعتقاد داشته همین که کدنویسی و سواد راه‌اندازی کسب‌وکار داشته باشد برایش کافی است و باقی وقت‌تلف‌کنی است.زاکرمن از چیزی می‌گوید که به نظر می‌رسد درد مشترک است. اینکه همین حالا هم توییتر انگلیسی را بالا-پایین (اسکرول) کنید خیلی خواهید شنید که مثلا رشته زبان و ادبیات انگلیسی به هیچ دردی نمی‌خورد و جامعه مهندس و کدنویس نیاز دارد و آدم‌ها در انتخاب رشته دانشگاهی‌شان اول باید سری به فهرست پردرآمدترین مشاغل بزنند تا اینکه به این فکر کنند که چه علوم و دانش‌هایی مهمند و فارغ از بازار کارشان باید یاد گرفته شوند.او هم مثل من، فکر می‌کند مدیرانی که شکسپیر خوانده‌اند نه‌تنها وقت خود را تلف نکرده‌اند بلکه به عینه دیده که شرکت‌هایی که در آن‌ها آدم‌ها با ادبیات و رمان آشنا بوده‌اند محصولات و خدمات بهتری داشته‌اند. به همین دلیل بوده که سعی کرده در هر شرکت تازه‌ای که وارد شده وضعیت فرهنگی و آبشخور فکری آدم‌ها را بسنجد. از کتاب‌ها و فیلم‌هایی که خوانده‌اند و دیده‌اند بپرسد و اجازه ندهد آدم‌هایی که فکر می‌کنند صرف بلد بودن اصول مذاکره و گرفتن بیشترین خروجی از یک جلسه کفایت مهارت‌های انسانی است؛ دست بالا را داشته باشند.چند وقتی است که چند ساعت در هفته در یک کارگاه ادبی به نام «قدرت و تباهی در شاهنامه» شرکت می‌کنم. بخش زیادی از مباحث هر جلسه با گریز زدن از شاهنامه و اسطوره‌ها و جنگ قدرت و روانشناسی شخصیت‌های متنوع آن به زیست امروزی «انسان ایرانی» پرسش‌هایی را درباره چیستی و کیستی نظام فکری و ذهن تاریخی «ما ایرانی‌ها» مطرح می‌کند. اینکه برای مثال روح تاریخی ما در لایه‌های پنهان خود چه چیزهایی در چنته دارد که حتی این روزها هم می‌شود رد آن‌ها را در جامعه و مطالباتش دید و سنجید! این‌ها چیزهایی است که شما با دیدن تدتاک فلان مدیر موفق سیلیکون‌ولی یا شرکت در دوره‌های فشرده مهارتی کسب‌وکاری هرگز یاد نخواهید گرفت. تازه معمولا با چیزهایی که از این تدتاک‌ها یاد می‌گیریم اینقدر هیجان‌زده می‌شویم که فکر می‌کنیم اصل ماجرا همین است و نشستن و یادگرفتن مباحثی از آن دست که من گفتم جز تلف کردن وقت نیست!گوگل و مایکروسافت و مسئله مهم ارتباط با حاکمیتانتشارات راه پرداخت کتابی دارد به نام ابزارها و سلاح‌ها. عنوان کتاب به شکلی اشاره دارد به این موضوع که چطور فناوری می‌تواند تبدیل به سلاح شود. سلاحی علیه حقوق بشر و زندگی آدم‌ها. در بخش‌هایی از کتاب چالش‌های شرکت‌هایی چون مایکروسافت و گوگل در کار با دولت و تجربه‌هایی مطرح شده که مشابه چیزی است که در چند ماه گذشته شرکت‌های ایرانی با آن مواجه بوده‌اند. برای نمونه در دوره ترامپ و وقتی دیوار بین مکزیک و آمریکا کشیده می‌شده استفاده پلیس گمرک و مهاجرت آمریکا (آیس) از فناوری تشخیص چهره مایکروسافت برای شناسایی مهاجران و جدا کردن والدین از کودکان به یک جنجال بزرگ در مایکروسافت تبدیل می‌شود.ساتیا نادلا مدیرعامل مایکروسافت می‌گوید در یک جلسه کاری بوده که دیده توییتی در این باره منتشر شده و تا خودش را به شرکت برساند جو آنقدر ملتهب شده بود که بسیاری از مدیران و کارمندان شرکت او را به چشم همدست ترامپ و یک جنایتکار می‌دیده‌اند. با اینکه توضیح داده چیزی که آن‌ها به آیس داده بودند اصولا کارکرد دیگری داشته و برای استفاده علیه مهاجران طراحی نشده بوده است.او می‌گوید آن روز فهمیدم که هر چقدر در مهارت کسب‌وکاری دانش زیادی دارد اما در مواجهه با مسائلی که در جامعه رخ می‌دهد بی‌دانش و تسلیم است. تاکید می‌کند که من می‌توانستم در سخت‌ترین و پرچالش‌ترین جلسات کاری، مدیران ارشد شرکتم را درباره رویکردها و استراتژی‌های آینده‌مان قانع کنم اما از پس یک دانشجوی کارآموز در مایکروسافت که از من می خواست شرکت دربرابر سیاست‌های ضدنژادی یا ضدمحیط زیستی ترامپ موضع صریح بگیرد هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. او تاکید می کند آن موقع بود که فهمیدم در جهانی که نسل زد مهم‌ترین شهروندان آن هستند هر مسئله‌ای به شرکت من مرتبط است. نمی‌توانم در کنج امن خود بنشینم و بگویم مسئله مهاجران مکزیکی مسئله دولت است و خودش باید آن را حل کند!تغییرات را درک کنیمکم‌کم اکثریت کارمندان و مدیران شرکت‌های فناوری از نسل زد خواهند بود. نسلی که اگر اعتراضی راه می‌اندازد نه برای افزایش دستمزد (به شیوه کارکنان نسل‌های پیش از خود) بلکه برای این است که بداند آخرین محصول شرکت چقدر برای محیط زیست یا حقوق زنان مخرب خواهد بود! صحبت درباره نسلی است که دیگر همین که حقوق او را بدهید برای او کفایت نخواهد کرد و او حق خودش می‌داند بداند شما درباره سیاست‌های دولت یا جنگ در یک کشور دیگر چه فکر می‌کنید و موضع‌تان چیست! درباره محدودیت‌های اینترنت یا دستگیری یک فعال اجتماعی نظری دارید یا خیر...کتاب ابزارها و سلاح‌ها از قول مدیران شرکت‌های فناوری دنیا که درگیر چالش‌هایی از این دست شده‌اند به شما می‌گوید مدیریت یک شرکت، این روزها شبیه اداره یک دانشگاه شده است. شما دیگر با کارمندان سربه‌راهی که هرچه شما بگویید دربست قبول کنند مواجه نیستید. درست مثل دانشگاه با آدم‌های همیشه معترض و صاحب اندیشه‌ای روبه‌رو هستید که مدام شما را و سیاست‌ها و مواضع‌تان نسبت به جامعه و تحولات آن را به چالش می‌کشند.چه دیجی‌کالا و اسنپ و ابرآروان باشید و چه گوگل و مایکروسافت نمی‌توانید بگویید نان و ماست‌مان را می‌خوریم و یک محصول یا خدمت می‌فروشیم و اینکه چه دولتی بر سر کار باشد یا نباشد و در خیابان چه می‌گذرد به ما ربطی ندارد. مسائل اجتماعی و سیاسی و تغییرات جامعه بیش از هر زمان دیگری شرکت‌ها را، به‌خصوص آن‌ها که سهم بیشتری از نیروی کار نسل زد دارند را درگیر خواهد کرد. اینجاست که دیگر کتاب‌های انگیزشی و کسب‌وکاری برایان تریسی و حتی پیتر تیل و رمان‌های امثال جی کی رولینگ و جی.آر.آر تالکین چیزی برای یاد دادن به شما نخواهند داشت. اینجاست که متوجه خواهید شد ادبیات و رمان و جامعه‌شناسی و دانستن تاریخ سرزمینی که روی خاک آن به دنبال گرفتن «یوزر» بیشتر هستید حتما به کار می‌آید! این بهانه که از خواندن سعدی و حافظ و خاقانی و نظامی و تاریخ تصوف و تاریخ اجتماعی ایران و ... چیزی متوجه نمی‌شوید هم نمی‌توانید بیاورید؛ بعید می‌دانم بار اولی که بوم کسب‌وکار را هم دیدید کاملا آن را متوجه شده باشید. درضمن این تقصیر خود شماست که اهمیت پیچیدگی مفاهیم را با فرمول‌های ساده‌سازی موفقیت جایگزین کرده‌اید.بله. نه حرف کسانی که می‌گویند کتاب و رمان خواندن از مد افتاده را باور کنید و نه برای حرف آن‌ها که فکر می‌کنند مسئولیت اول و آخرشان این است که فروش استارتاپ‌های هلدینگ‌شان را بالا ببرند اعتبار زیادی قائل باشید.</description>
                <category>رضا جمیلی</category>
                <author>رضا جمیلی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jun 2023 18:51:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به این خراب‌شده پول بفرستیم یا نه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rezajamili/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%A8%D9%81%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-szc8lmrcqass</link>
                <description>اوضاع اقتصادی ترکیه در دهه هفتاد و هشتاد میلادی اونقدر وخیم شد که هزاران شهروند ترک مجبور شدن در جستجوی کار و زندگی بهتر راهی اروپا از جمله آلمان بشن. شهروندانی که حدود دو دهه، میلیاردها فرانک روانه کشورشون کردن تا خانواده‌ها و بستگان‌شون اوضاع بد اقتصادی رو تاب بیارن. اوضاع سیاسی ترکیه هم در این دهه‌ها با کودتاها و تغییرات مداوم چندان تعریفی نداشت. اما بهانه‌ای برای این مهاجران نبود که شرایط اقتصادی کشورشون رو فراموش کنن و بگن به ما چه که توی اون خراب‌شده چی می‌گذره...مهاجران چینی سالانه حدود 70 میلیارددلار پول می‌فرستن به کشورشون. مهاجرانی که خیلی‌هاشون از دیکتاوری صد ساله حزب کمونیست به تنگ اومدن و بیشترشون توی آمریکا زندگی و کار می‌کنن. فرستادن این حجم از پول اونم به اقتصاد قدرتمندی که دنیا رو داره فتح می‌کنه شگفت‌انگیزه. معمولا بخش زیادی از این پول‌ها در قالب پول‌های خرد مستقیم تزریق می‌شه به اقتصاد خانواده‌ها ازجمله والدین و نزدیکان مهاجران.حدود 6 میلیون ایرانی خارج کشور زندگی می‌کنند. شاید هم بیشتر. در سال‌های گذشته زیر فشار تحریم، سیاست‌های غلط بین‌المللی و اقتصادی؛ فشار زیادی روی مردم کشور بوده. فشاری که درصد زیادی از جمعیت ایران رو به زیر خط فقر کشونده. اگر هر ایرانی مهاجر سالی فقط 1000 دلار به اقتصاد داخلی کشور کمک کنه پولی معادل سالانه 6 میلیارد دلار نه به حکومت و دولت که به اقتصاد و معیشت خانواده‌های ایرانی کمک می‌شه. 6 میلیارد دلار. واقعا آماری ندارم که چقدر پول توسط مهاجرهای ایرانی به داخل کشور آورده می‌شه اما در دایره دوستان و همکارانم آدم‌های زیادی رو می‌شناسم که صاحبخونه‌هاشون که اکثرا چند ملک و مغازه در داخل ایران دارند پول اجاره‌ها رو چندماه یک بار میان می‌گیرن و می‌برن خرج زندگی اون ورشون می‌کنن. یعنی خیلی‌ از مهاجرهای ایرانی نه‌تنها پولی به کشور وارد نمی‌کنن بلکه از اساس با وجود سال‌ها زندگی در کشورهای دیگه هنوز دارن از اقتصاد داخل ایران ارتزاق می‌کنن! خیلی‌های این خیلی‌ها هم احتمالا پاش بیفته طرفدار تحریم هستن تا با بد شدن اوضاع اقتصادی مردم گرسنه سناریو براندازی موردنظر اون‌ها رو اجرایی کنن. یک تناقض بزرگ در رویکردهای اقتصادی-سیاسی. از یک طرف یک اقتصاد رو داغون می‌خوایم و از طرف دیگه هنوز می‌خوایم ازش درآمد داشته باشیم.این آگهی‌ها رو چند روز پیش توی پرواز هما دیدم. بهترین جای آگهی‌های نشریه داخلی هما رو وکیل‌های ایرانی مقیم کانادا گرفتن که هنوز بخش زیادی از درآمدشون رو از ایرانی‌هایی دارن که با هزار بدبختی پول جمع کردن مهاجرت کنن. بله می‌دونم به هرحال این ایرانی‌ها برخی‌هاشون وکیل می‌خوان و چه بهتر از وکیل ایرانی... اینا رو می‌دونم. ولی همینجوری حالا این عکس‌ها رو فقط نگاه کنید. کلا هم یه مدلش اینه که بگیم کسی که رفته مسئولیتی در قبال داخلی‌ها نداره و با استراتژی از «این خراب‌شده چیزی در نمیاد» در ان‌جی‌اوهای بین‌المللی تلاش کنن برخی گرفتاری‌های آفریقا کم بشه.تکمله: مهاجرت یک امر شخصی، و داغون بودن شرایط اقتصادی، سیاسی و آزادی‌های فردی در ایران امروز یک امر بدیهی و مشهوده. لزوم نگاه کردن به جهان و هستی و زندگی با یک رویکرد جهان‌شمول و دوری گزیدن از تعصب‌های ملی هم توی کت من یکی نمی‌ره. توی کامنت‌ها اگر موافقت یا مخالفتی دارید استدلال‌های دیگه رو مطرح کنید لطفا.</description>
                <category>رضا جمیلی</category>
                <author>رضا جمیلی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 18:01:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه دختران استارتاپی</title>
                <link>https://virgool.io/@rezajamili/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE%DB%8C-zbkyyftqsthp</link>
                <description>گزارشی نوشتم درباره موفق‌ترین دختران استارتاپی ایران. از نازنین دانشور تا نغمه عقیلی. دختران نترس و شجاع؛ بادانش و با لیاقت که برای موفق کردن استارتاپ‌هاشون، هم با موانع کسب‌وکار در ایران جنگیدن و هم با سدها و دیوارهای جنسیتی مرئی و نامرئی فضاهای کاری ایران که البته همه جای دنیا هست و اینجا کمی شدیدتر.من ده سال گذشته یکی از دلمشغولی‌های کاری‌م و شاید جدی‌ترین‌شون توی حوزه استارتاپ‌ها بوده. می‌تونم به جرئت بگم مفهوم استارتاپ و بیزنس مدل جدید کسب‌وکارهای آنلاین کمک زیادی کرد به حضور بیشتر و مثمرثمرتر و عادلانه‌تر دختران و زنان در فضای کسب‌وکار.مطمئنا تا رسیدن به نقطه مطلوب راه زیادی مونده اما قدم‌های خوبی برداشته شده و آینده روشنه. تا زمانی که راه برای رسیدن زنان به مناصب بالای مدیریتی کشور به‌خصوص در سطح ریاست جمهوری باز نشده می‌تونیم امیدوار باشیم که این تجربه‌های موفق کسب‌وکاری، جبران بخشی از بی‌عدالتی‌های بزرگ‌تر رو بکنه و این گوشزد رو به همه ماها بکنه که از فرصت دادن به دیگران فارغ از جنسیتشون لحظه‌ای نباید غفلت کرد.همون‌طور که توی گزارش اشاره کردم این لیست انتخاب‌های منه براساس این تجربه تقریبا ده‌ساله... خیلی‌ها جا موندن از لیست و شاید به زودی یک لیست مفصل‌تر تهیه کردم و توی سایت خودمون منتشر کردم.گزارش در روزنامه هفت صبح منتشر شد. درست روزی که از قضا گویا تولد نازنین دانشور بوده. اگه روی سایت هفت صبح پیداش نکردید می‌تونید روی سایت آی‌چیزها کاملش رو بخونید. اینجا</description>
                <category>رضا جمیلی</category>
                <author>رضا جمیلی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Dec 2020 19:38:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا واقعا 2020 را می‌توان با مصیبت‌های بزرگ گذشته مقایسه کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rezajamili/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-2020-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B5%DB%8C%D8%A8%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-aojlfhlb0shn</link>
                <description>1.ما چه هستیم؛ چه بی‌پا و دستیم... این ترانه زنده‌یاد حبیب برای مردم و جهانی که ویروس کرونا این‌طور زمین‌گیرش کرده، بهترین توصیفه. آدمیزادی که سودای فتح مریخ و فرستادن پیام به ساکنین نادیده کهشکشان‌های  دوردست رو داره، آدمیزادی که نمونه باهوش و زرنگش یعنی ایلان ماسک، موشک‌های قابل‌برگشت از فضا می‌سازه و به فکر کاشتن تراشه در مغز نوع بشره، این‌طور در برابر ویروسی که گفته می‌شه وزن تمام موجودی اون در دنیا 5 گرم هم نمی‌شه آچمز شده. گیر افتاده عجیب2.مرگ همیشه مال همسایه بوده. در جهانی که مدام یک گوشه اون درگیر جنگی خانمان‌براندازه؛ صحبت از غرابت و تازگی مرگ‌های پرشمار و ملت‌های سوگوار کردن،؛ راستش کمی مضحکه. مرگ در ویتنام، مرگ در جبهه‌های خوزستان، مرگ در غزه، مرگ در بنگلادش، مرگ در منهتن، مرگ در سین‌کیانگ، مرگ در قره‌باغ، مرگ در غزه، مرگ در کنگو، مرگ در لیبی ... مرگ، مرگ، مرگ... جهان بعد از نظم تازه‌اش در 1948 که پایان جنگ بزرگ دوم قرار بود سرآغازش باشه، از قضا بیش از هر زمان دیگری آغشته و آموخته با مرگ‌های بی‌شمار و توقف‌ناپذیر بوده.3.مقاله مرتبط با این جلد تایم می‌گه اگر بخواهید سالی سخت‌تر و دردناک‌تر از 2020 به یاد داشته باشید یا باید بالاتر از 100 سالتون باشه تا آنفلوآنزای اسپانیایی و جنگ اول جهانی رو دیده باشید، یا باید بالای 90 سالتون باشه تا رکود اقتصادی دهه 20 میلادی رو دیده باشید، یا باید بالای 80 سالتون باشه تا جنگ دوم جهانی رو به یاد بیارید و تلخی‌های بزرگش رو. تایم با این خط زمانی (تایم‌لاین) از عمر طبیعی یک انسان می‌خواد بگه چه سال سختی بوده 2020. اما به نظرم این یک شوخی بی‌مزه است. همه‌گیری مرگ، رفتن مرگ تا اروپای غربی، بی‌دفاع شدن اروپا و ژاپن و آمریکا و ملل همیشه قدرتمنده که این سال رو اینجور برای همه مهم کرده. وگرنه برای خانواده‌های داغدار آفریقا که هر سال از جنگ و تجاوز و قحطی و شورش در دام مرگ می‌افتن، مقیاس مصیبت کرونا یک شوخی سبکه. یا اگر در همین خاورمیانه درگیر جنگ و ترور، تعداد خانواده‌های داغدار هر سال رو جمع بزنی اعداد و ارقام کرونا و این ضربدر روی 2020 به یکی از همون جوک‌های آمریکایی شبیه می‌شه که ما شرقی‌ها معمولا با خودمون می‌گیم اینا به چی این جک می‌خندن... 2020 شاید از این نظر که همه درگیر یک بلای همه‌گیر بی‌درمون شدیم سال عجیبی باشه، از اینکه خیلی از دوستان و دوروبری‌های ما رو عزادار کرد سال سیاهی بود، اما مقایسه کردنش با تلخی‌هایی که جنگ و ناامنی و زیاده‌خواهی بر آدمیزاد روا داشته، خیلی خیلی غلطه</description>
                <category>رضا جمیلی</category>
                <author>رضا جمیلی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Dec 2020 20:59:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدیکال توریسم، استارتاپ‌ها و البته یوروی 34هزار تومانی</title>
                <link>https://virgool.io/@rezajamili/%D9%85%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AA%D9%87-%DB%8C%D9%88%D8%B1%D9%88%DB%8C-34%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-wgnyiujyeuon</link>
                <description>در 4 سال گذشته یکی از کارهایی که در تیم محتوایی خودمان به شکل ویژه انجام داده‌ایم کار روی یکی از جذاب‌ترین حوزه‌های گردشگری یعنی گردشگری سلامت یا مدیکال توریسم بوده است. حوزه‌ای که هم ارزآوری بالایی دارد و هم کمک می کند اقتصاد درمان ایران به کشورهای منطقه و حتی اروپا وصل شود.اینکه این روزها کروناست و ظرفیت‌های درمانی کشور در حال رسیدن به یک آستانه انفجار است را از بحث این صنعت باید فاکتور گرفت و شاید بد نباشد بدانید در همین روزها هم کشورهایی چون ترکیه و حتی هند بحران‌زده در حال جذب توریست درمانی هستند. اصولا توریست‌های درمانی خدمات روتین و روزانه درمانی که را نمی‌خواهند و نیازهای آن‌ها معمولا بخشی از ظرفیت‌های درمانی کشور را هدف می‌گیرد که در شرایط معمول مورد استفاده قرار نمی‌گیرند.نکته جالب توجه مدیکال توریسم ورود استارتاپ‌ها و فعالان استارتاپی به این حوزه است. در دو سه سال اخیر که قیمت دلار رشد خیره‌کننده‌ای داشت این بیزنس به یک کسب‌وکار جذاب برای کسانی تبدیل شد که از دنیای دیجیتال‌مارکتینگ و بازاریابی محتوایی سررشته‌ای داشتند. خود ما در مدتورپرس یک مجله چند زبانه هم داریم که از جمله به زبان‌های عربی و کردی و انگلیسی و با تمرکز روی بازار خاورمیانه تولید و توزیع محتوا می‌کنیم.به نظرم گردشگری به شکل ویژه و گردشگری سلامت به شکل خاص به خصوص در بحث توریست ورودی آینده‌ای روشن دارند. از جمله اینکه بدانید یک توریست درمانی به طور متوسط 2 هزار دلار بیش تر از یک توریست عادی خرج می‌کند. با دلار 30 هزار تومانی عدد و رقم‌های این بازار، بسیار جذاب و وسوسه انگیزند. بماند که سختی‌های زیادی از جمله درگیری‌های زیاد با بدنه دولتی را هم باید متذکر شوم که خب این قصه معمول هر کسب‌وکاری در این سرزمین بلاخیز است!اگر خواستید بیشتر درباره ظرفیت‌های این صنعت به ویژه برای راه‌اندازی یک کسب‌وکار آنلاین بدانید هم می‌توانید به مدتورپرس سربزنید هم از این کتاب که امسال و در روزهای قرنطینه روانه بازار کردم استفاده کنید.</description>
                <category>رضا جمیلی</category>
                <author>رضا جمیلی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Sep 2020 17:26:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر ما ایرانی‌ها بودیم...</title>
                <link>https://virgool.io/rezajamili/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-cbjyoop6y8ec</link>
                <description>  اگر ما ایرانی‌ها بودیم هم، دقیقا همین «کار قشنگ» را می‌کردیم و از قضا می‌کنیم! این جمله را با اعتراف به اینکه در مورد رویکرد کلی خودانتقادی فرهنگی هموطنانمان، موضعی انتقادی دارم، درباره در مورد زیست‌بوم نواوری و استارتاپی ایران و نه هیچ ساحت دیگری از زیست ایرانی‌ها عنوان گفته‌ام. برخلاف ورزش و هنر و سیاست و رفتارهای شهروندی که با رویکرد «خودزنی فرهنگی» معمولا در برابر نمونه‌ کنش‌های خوب، والا یا تحسین‌برانگیزی که متعلق به «از ما بهتران» چشم‌رنگی یا چشم‌بادامی هستند، خود را در مظان داشتن فرهنگی فرودست قرار می‌دهند، در حوزه تکنولوژی و استارتاپ‌ها، چنین کم‌بینی و خودزنی‌ای کمتر رخ نشان می‌دهد. اگر استارتاپ‌های آمریکایی و اروپایی را جوان‌های تی‌شرت‌پوش 20-30 ساله راه می‌اندازند که با کتانی‌های رنگارنگ‌شان شرکت‌های بزرگ چند میلیارددلاری به جامعه تحویل می‌دهند که قادرند بار معضلات اقتصادی، حمل‌و‌نقل یا حقوق مصرف‌کننده را کم کنند و یا حتی تغییر در خرده‌فرهنگ اجتماعی به وجود آورند، در اکوسیستم فناوری ایران هم همین تاثیرگذاری و رخدادها را شاهدیم البته با مقیاس‌های خودمان؛ یعنی شاهد موفقیت‌های جوانانی هستیم در مقیاس جمعیت و ریال کشورمان. اگر در استارتاپ‌ها و زیست بوم‌های نوآوری دنیا صحبت از مسئولیت اجتماعی، کمپین‌های خیرخواهانه، تامین سرمایه جمعی، فضای کار اشتراکی، به اشتراک گذاشتن تجربه‌های شکست و موفقیت، سهام پاداش برای کارمندان موثر، رویدادهای همفکری جمعی و... هستیم، نیازی نیست در اقلیم مشابه ایرانی‌اش، زبان تند و طعنه‌دار بگشاییم که اگر ما ایرانی‌ها بودیم: «یک قران هم پول جمع نمی‌شد!»، «اینجا کسی دست کسی را نمی‌گیرد» «ایرانی‌جماعت فقط به فکر جیب خودش است»، «فوت کوزه‌گری را اینجا کسی فاش نمی‌کند» «دو شرکت ایرانی پیدا نمی‌شود که بتوانند یکجا کار کنند» و... ما ایرانی‌ها در حال بادبادک‌بازی :)اتفاقا با وجود کوچک بودن اکوسیستم استارتاپی ایران، مقیاس برخی رخدادهای مثبت و قشنگ و لایک‌خور، که معمولا اگر توسط خارجی‌ها انجام شود، در فضای مجازی و گفت‌وگوهای روزانه، پتکی می‌شود برای کوبیدن بر سر خودمان، در بین استارتاپ‌های ایرانی بعضا پررنگ‌تر از نمونه‌های مشابه‌ای است که چشم‌رنگی‌های آن سوی اقیانوس‌ها انجام می‌دهند؛ که البته این نباید مایه مباهات ویژه‌ای و یا غلطیدن به دام وسوسه‌های ژنی و ناسیونالیستی خاصی شود!حالا نمی‌خواهم از خودزنی فرهنگی به ورطه خودستایی و شیفتگی حاد ملی برسم، اما می خواهم بگویم که برخلاف بسیاری ساحت‌های فرهنگی و هنری و شهروندی که گهگاه شاهدیم چطور «ما ایرانی‌ها» برای اینکه تیغ نقد به روی خودمان برکشیم، دست به دامن موفقیت‌های کوچک و بزرگ خارجی می‌شویم و یا نُرم‌ها و هنجارهای قانونی آن‌ها را که معمولا شهروندانشان در فرایندی مبتنی بر سه‌ متغیر آموزش-تقدیر-تنبیه، آموخته و رعایت می‌کنند، به متری برای تنزل دادن رفتارها و کنش‌های خودمان به نازل‌ترین سطوح تحلیل‌های جامعه‌شناسانه تبدیل می‌کنیم، هستند حوزه‌های نوظهوری که افراد به جای اینکه مترصد شکار لحظه‌های لایک‌خور خودزنی و حتی خودکشی فرهنگی باشند، کنشگران فرهنگی قدری هستند که مرعوب قشنگی و بهنجاری کنش‌های جذاب خارجی که نمی‌شوند هیچ، بلکه یا همان‌ها را به‌درستی «کپی» می‌کنند، یا نمونه‌های موردپسندتر «ایرانی‌ها» را خودشان تعریف و عملیاتی می‌کنند. </description>
                <category>رضا جمیلی</category>
                <author>رضا جمیلی</author>
                <pubDate>Thu, 09 May 2019 14:45:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعوت به درنگ وسط امیرآباد</title>
                <link>https://virgool.io/rezajamili/%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-ulmimwcoavvu</link>
                <description>درست مثل یک هزارتوست. هزارتویی که می‌شود از در شمالی‌اش وارد شوی، جهت را از دست بدهی، آسوده‌خاطر، خود را دست کوچه‌پاساژهای باریکش بسپری، کاتوره‌ای راه باز کنی، نظاره‌کنان تنه‌به‌تنه آدم‌هایی مثل خودت ساعتی یا حتی بیشتر را وقت بگذارنی و بعد حوصله پرسه‌زنی‌ات که سر رفت، ببینی که درست جلوی در جنوبی‌اش هستی و داری از «بازارچه پارک لاله» خارج می‌شوی...بازارچه پارک لاله بخشی از هویت فرهنگی امیرآباد است. محله‌ای که از قضا المان‌های هویت‌بخشش بیش از اینکه تاریخی باشند، فرهنگی‌اند.المان‌هایی مثل دانشکده‌های مختلف دانشگاه تهران، دانشگاه تربیت مدرس، کوی دانشگاه، موزه فرش، موزه هنرهای معاصر، چند سینما و با کمی اغماض حتی تالار وزارت کشور.  با این‌حال یک بازارچه جمع‌وجور که با نیتی اقتصادی و با چشم‌انداز توانمندسازی زنان سرپرست خانوار در دهه شصت خورشیدی و با کمترین تلاش و ادعایی برای داشتن یک معماری خاص و یا حتی امکانات حداقلی وسط این محله بنا شده و جا خوش کرده، خیلی بیش از قیافه و شمایل تکیده و رنگ‌پریده‌اش، جدی گرفته شده است. اما چند ده «دکان» دیواربه‌دیوار با راهروهایی نامنظم و پیچاپیچ چطور توانسته‌ در کنار یکی از مشهورترین سازه‌های معماری مدرن ایران یعنی موزه هنرهای معاصر تا این اندازه از اهالی امیرآباد دلبری کند؟ پاسخ ساده است: این مکان، اینرسی بالایی برای متوقف کردن آدم‌ها دارد. یک گرانش دلچسب برای پابند شدن در حاشیه یکی از خیابان‌های همیشه شلوغ تهران، آن‌هم وقتی با سخاوت پارک لاله سهم‌تان از اکسیژن بیش از مقیاس معمول پایتخت خواهد بود.برای دانشجویان و خانواده‌ها و جوان‌هایی که ساکنین همیشگی و آشنای این بازارچه هستند، این فضا-مکان، فرهنگی است نه اقتصادی. جایی است که مساحتی ناچیز اما دلربا از تهران را مفت ‌و ‌تقریبا مجانی از آن خود می‌کنند. می‌توانند روی پله هر مغازه‌اش بنشینند، کیف و کوله را رها کنند، ساعت‌ها بی‌دغدغه صورت‌حساب‌های آنچنانی گپ بزنند و گپ بزنند و آدم‌ها و رفت‌وآمدشان را تماشا کنند. بازارچه پارک لاله ادامه حیاط‌های نداشته خوابگاه‌ها و خانه‌های کوچک اهالی امیرآباد است که برخلاف حیاط‌های رنگی‌رنگی کافه‌های درندشت، خرج خاصی روی دست سیاحت‌گرانش نمی‌گذارد. زیر سایه‌بان‌هایی که شلخته و با ارتفاع کم تلاش کرده‌اند سقفی روی سر این بازارچه باشند چشمی شما را نمی‌پاید که کی آمده‌ای و چقدر نشسته‌ای و چه سفارش داده‌ای. لبخند و تشری نیست که معنایش این باشد که زیاد از حد مانع کسب شده‌اید! اینجا یک تکه از زمین تهران را می‌توانید برای ساعتی هم که شده داشته باشید.مرام بازارچه پارک لاله میل به خونگرمی و مهمان‌نوازی و خواهش و تمنا برای بیشتر ماندن دارد؛ دعوت به دمی باهم بودن در شهری که دعوت‌گر نیست. بازارچه کزکرده کنار باغ مجسمه موزه هنرهای معاصر، بازارچه‌ای که پرهیب «سنگ‌ها و ریشه‌های» تونی کرگ در چند متری ضلع جنوبی‌اش به عابران گذر امیرآباد فخر می‌فروشد، آدم‌ها را به نشستن در وسط امیرآباد دعوت می‌کند. یک دعوت مداوم، یک دعوت به درنگ و دورهم‌نشینی وسط شهر. دعوت به یله‌شدن و معاشرت کردن باهم. و مگر یک مکان فرهنگی چه کارکردی بالاتر از این می‌تواند داشته باشد؟! آن‌هم در شهری که مبتلا به سندرم دویدن مدام برای زودتر رسیدن و فقر درنگ و سبکباری است.این مطلب را برای روزنامه همشهری نوشته‌ام.</description>
                <category>رضا جمیلی</category>
                <author>رضا جمیلی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Aug 2018 12:47:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چاه ویل اینماد</title>
                <link>https://virgool.io/rezajamili/%DA%86%D8%A7%D9%87-%D9%88%DB%8C%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF-oe3lpaljfpws</link>
                <description>چندی پیش یکی از روزنامه‌نگاران حاذق و کاربلد حقوقی به من زنگ زد و درباره پرونده‌ای مطبوعاتی مشورت خواست؛ پرونده‌ای که موضوعش این بود: متولی قانونگذاری و صدور مجوز برای کسب‌وکارهای آنلاین کیست؟ قرار بود با نگاهی تحلیلی به معرفی همه مراکز و نهادهایی بپردازد که استارت‌آپ‌ها و کسب‌وکارهای آنلاین باید پیش از راه‌اندازی به آنها مراجعه کنند ‌یا اینکه برای پیش‌رفتن اموراتشان در نهایت گذرشان به آنها خواهد افتاد. راستش وقتی موضوع را مطرح کرد، برای اینکه کمی روشنش کنم که چه پرونده سختی را دست گرفته، یک جمله به او گفتم: «در این فضا همه متولی‌اند. بستگی دارد چقدر سمبه‌شان پرزور باشد.» توضیح دادم اینقدر استارت‌آپ‌ها بی‌دفاع‌اند که هر کسی هرجا بتواند و دستش برسد، یک مجوز تعریف می‌کند تا برای یک‌بار هم که شده، استارت‌آپی‌ها مجبور شوند جلوی میز روسا و کارشناس‌های آنها با گردن کج بایستند و به خاطر گریز از پلمب و از هستی ساقط نشدن، تن به کاغذبازی‌ها و رویه‌های پایان‌ناپذیر اداری آنها بدهند. از روزی که سنگ کج اول را مرکز توسعه تجارت الکترونیکی با اینماد گذاشت و پشت‌بند آن هر نهادی با یک «نماد» دیگر برای خودش تولی‌گری تعریف کرد تا امروز که مرکز ملی فضای مجازی می‌خواهد متولی بیمه استارت‌آپ‌ها باشد، بانک مرکزی می‌خواهد نبض فین‌تک‌ها در مشتش باشد و سازمان نظام صنفی رایانه‌ای برای اتحادیه «صنفی» استارت‌آپ‌ها، نامه تهدیدآمیز می‌نویسد، رقابت بر سر صدور مجوز برای کسب‌وکارهای آنلاین، یک رقابت جذاب، درآمدزا و البته اقتدارساز برای نهادهای دولتی و شبه‌دولتی شده است. حالا که بحث بر سر تغییر فرایند اینماد در اکوسیستم استارت‌آپی دوباره به جریان افتاده، من این سوال را یک‌بار دیگر از خودم پرسیدم و جدی‌تر به آن فکر کردم: واقعا چه کسی متولی صدور مجوز برای راه‌اندازی کسب‌وکار اینترنتی است؟ حتی سوال را می‌توان کمی متواضعانه‌تر و بی‌ادعاتر پرسید: از چند جا باید مجوز گرفت؟ اخذ چند مجوز می‌تواند خیال یک کسب‌وکار مجازی را راحت کند که دیگر کسی یقه‌اش را بابت نداشتن فلان مهر یا نماد در فوتر وب‌سایتش نخواهد گرفت؟!ماجرای اینماد و اصرار مرکز توسعه تجارت الکترونیکی بر نقش‌آفرینی در این حوزه، راستش کمی به شوخی‌های برنامه‌های مهران مدیری می‌ماند! عده‌ای جمع شده‌اند و به رویه‌های دست‌و‌پاگیر و وقت‌هدرکن دریافت اینماد و اصولا به ماهیت وجودی اینماد، اعتراض کرده‌اند و از هیات مقررات‌زدایی خواسته‌اند این سنگ را از پیش پای آنها بردارد، هیات هم تشکیل جلسه داده اما نتیجه‌ای که گرفته یک تصمیم کمیک و ابزورد تمام‌عیار بوده! نتیجه از این قرار است: از این به بعد استارت‌آپ‌ها و کسب‌وکارهای آنلاینی که می‌خواهند درگاه پرداخت بگیرند، اول باید بروند از یک نهاد دیگر یک مجوز اولیه دریافت کنند، بعد بیایند در مرکز توسعه تجارت الکترونیکی (همان نهادی که معترضان می‌خواستند از شر رویه‌های اداری آن خلاص شوند) آن مجوز را راستی‌آزمایی و تایید کنند و همان پروسه دریافت اینماد را پشت سر بگذارند و بعد معرفی شوند برای دریافت درگاه پرداخت! تنها نتیجه‌ای که از این تصمیم می‌توان گرفت، این است که از این به بعد بهترین راه اصلاح رویه‌های نادرست این است که به آنها رضایت دهیم و هیچ اعتراض و درخواستی برای اصلاح‌شان نداشته باشیم. خنده‌دار است نه؟!راستش من قویا اعتقاد دارم تنها راه خلاصی از دست نهادها و مراکزی که می‌خواهند با هر نام و عنوانی، تولی‌گری نابجای خود را به استارت‌آپ‌ها و کل اکوسیستم تحمیل کنند، جمع‌شدن زیر علم اتحادیه است. اتحادیه کشوری کسب‌وکارهای مجازی، هرچقدر که نقد به آن وارد باشد، یک نهاد صنفی برای تسهیل‌گری چنین مواردی است. باید فارغ از هر نقدی، این مرجعیت را پذیرفت، با مشارکت فعال و به دور از نق‌زدن و مطالبه‌گری بدون کنش، آن را تقویت کرد و مهم‌تر اینکه تلاش کرد متولی اول و آخر این فضا این اتحادیه باشد؛ اتفاقی که به تاخیر افتادن آن معنایی جز خلق موقعیت‌های کمیک که نتایج تراژیکی برای استارت‌آپ‌ها خواهد داشت، آن‌هم توسط نهادهای کند و بوروکراتیک دولتی و شبه‌دولتی نخواهد داشت؛ موقعیتی که باعث شده هنوز در پاسخ به این سوال که چه کسی متولی صدور مجوز برای راه‌اندازی یک استارت‌آپ است و اصولا برای دست‌زدن به چنین «دیوانگی‌» چه تعداد و چه نوع مجوزهایی نیاز دارید، به شیوه سیامک انصاری رو به دوربین فرضی خیره و مبهوت نگاه کنید و با خودتان فکر کنید که از دیروز تا امروز آیا هیات مقررات‌زدایی، مجوز و مقررات یا رویه‌ تازه‌ای زاییده یا نه! </description>
                <category>رضا جمیلی</category>
                <author>رضا جمیلی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Aug 2018 12:49:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام استارتاپ‌ها سال 97 را تمام نخواهند کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/rezajamili/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84-97-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-pgpwootzey3c</link>
                <description> تعداد قابل‌توجهی از استارتاپ‌ها در ماه‌های آینده، یعنی تا همین آخر سال 97، به شرایطی خواهند رسید که مجبور می‌شوند تسلیم شوند و به اصطلاح شکست را بپذیرند یا اگر بخواهم با ادبیات این حوزه بگویم، Fail کنند. این را بر اساس آنچه این روزها از شرایط آنها می‌بینم و می‌شنوم، پیش‌بینی می‌کنم؛ از شرایط آنها و همچنین از شرایط پیرامون آنها، یعنی شرایط اقتصاد و لاک دفاعی که هم سرمایه‌گذاران و هم مشتریان در این روزها به خود گرفته‌اند. در روزهایی که نه‌تنها سرمایه‌گذاری در استارتاپ‌ها بلکه هر نوع سرمایه‌گذاری، اساسا خطرپذیر شده است؛ روزهایی که شاهد بالاترین درجه خطرپذیری در کل اقتصاد کشور هستیم. درجه‌ای که هنوز هم در حال رکورد ‌زدن است و امیدها برای بسامان‌شدن آن حداقل در ساعت اکنون، زیاد جاندار و برانگیزاننده نیست. اما چاره چیست...ابتدای سال 96 یادداشتی در همین ستون نوشته و تاکید کرده بودم که روزهای سرخوشی اکوسیستم به‌زودی تمام خواهد شد و چهره سخت واقعیت، خودش را به روی استارتاپی‌ها نمایان خواهد کرد. نوشته بودم که دوره استارتاپ‌بازی به پایان خواهد رسید و روزهای سخت استارتاپ‌داری شروع می‌شود و مراوده‌ها و حساب‌و‌کتاب‌ها دقیق‌تر و سفت‌و‌سخت‌تر از آن خواهد شد که استارتاپی بتواند بیشتر از یک سال بدون رسیدن به یک نتیجه و رشد قابل‌قبول دوام بیاورد. اما فکرش را نمی‌کردم که این دوره با دیوانه‌بازی‌های ترامپ و رم‌کردن کل اقصاد کشور، همزمان و متقارن شود؛ یعنی بدترین سناریوی ممکن، چیزی شبیه فاجعه! حالا نه‌تنها استارتاپ‌های دو-سه‌ساله و سرمایه‌جذب‌کرده باید بیایند و حساب‌وکتاب پس دهند بلکه بدتر و تاسف‌بارتر اینکه استارتاپ‌های خوش‌ایده و خوش‌تیم تازه‌وارد هم شانس چندانی برای جذب سرمایه و پیدا‌کردن سرمایه موردنیاز خود ندارند. اما این تمام ماجرا نیست...چه اقتصاد حال خوبی داشته باشد چه ناخوش باشد و چه سرمایه‌ها با شجاعت و سرعت به سمت اکوسیستم استارتاپی بیایند و چه محتاط و سلانه‌سلانه، تقریبا بیش از 95 درصد اقتصاد کشور کماکان آفلاین است. «شکر خدا و دعای بارون» (یک اصطلاح امیدوارکننده جنوبی است!) هنوز کسی در دادستانی و دادسرای هیچ شهر و دیاری به ذهنش نرسیده که کلا شیر اینترنت را ببندد! پس خواه‌ناخواه درصد‌ زیادی از اقتصاد کشور به سوی آنلاین‌شدن خواهد رفت؛ و این یعنی اینکه امید هنوز ادامه دارد و زنده است. اما چه کسانی باید امیدوار باشند...با وجود امیدی که در آنچه ظرفیت آنلاین‌شدن اقتصاد کشور می‌توان نامید، نهفته است، اما باز من سر حرف خودم هستم که تعداد زیادی از استارتاپ‌های ایرانی، امسال را به سال دیگر نخواهند رساند! دلیل هم آشکار است. تعداد زیادی از استارتاپ‌ها کماکان منتظر سرمایه‌گذارها هستند تا نجات‌شان دهند! تعداد بسیار زیادی از استارتاپ‌های ایرانی هنوز روزی 15 ساعت کار سخت و مداوم را در برنامه‌هایشان قرار نداده‌اند، هنوز بسیاری از استارتاپی‌ها، جمع‌شدن و گعده راه انداختن در رویدادها و دورهمی‌ها را بخشی از کار جدی روزانه‌شان به حساب می‌آورند. اینها همان‌ها هستند که سال 98 اسم‌شان را نخواهیم شنید؛ همان‌ها که هنوز زنگ بیدارباش سال سخت 97 را نشنیده‌اند و نمی‌دانند عبور از روزهای سخت، جان‌سختی می‌خواهد و عرق‌ریزی توأمان روح و جسم.</description>
                <category>رضا جمیلی</category>
                <author>رضا جمیلی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jul 2018 10:50:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید مراقب کمای اکوسیستم استارتاپی و خطر ناامیدی باشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/rezajamili/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8-%DA%A9%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DA%A9%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D8%B7%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-sll8ogpjxy4v</link>
                <description> به دعوت یک رویداد استارتاپی این فرصت برای من فراهم شد تا یک روز را در اکوسیستم استارتاپی و در کنار استارتاپ‌های اصفهانی بگذرانم. خلاصه چیزی که در اصفهانی که دیگر زاینده‌رود ندارد، دیدم این بود: امیدها هنوز زنده‌اند. در یک ماه گذشته منحنی ناامیدی با چنان شیب تندی در حال اوج گرفتن بوده که هرگونه صحبتی از امید کردن، مساوی است با متهم شدن به ماله‌کشی یا در خوشبینانه‌ترین حالت، خوشبینی ساده‌انگارانه. اما آنچه من در اصفهان دیدم، امید بود؛ امید زیر سایه سنگین نگرانی البته! استارتاپ‌هایی که با ایده‌های درخشان، با تیم‌های فوق‌ا‌لعاده، با آنالیزها و تحقیقات بازار دقیق، سنگ روی سنگ گذاشته و چیزی ساخته بودند که تمام و کمال شایسته این بود که آن را کسب‌وکار بنامید. کسب‌وکارهای آنلاین اصفهانی، امید را در یک اکوسیستم جمع‌وجور اما مستعد شهرستانی زنده نگه داشته‌اند.عکس از ارائه تیم دیجی‌زرگر در دمودی اکسلاما یک سوال اساسی این است: چقدر سرمایه‌گذارها به این امید باور دارند. استارتاپ بدون سرمایه برای رشد، خیلی خوش‌شانس باشد در حد یک کسب‌وکار آنلاین یا راحت‌تر بگویم یک سایت باقی خواهد ماند. استارتاپ بدون سرمایه، وقت تلف کردن است. به خصوص وقتی از قبل، پیوندی میان بنیانگذارها و بازارهای هدف نباشد، این نیاز به جذب سرمایه شدیدتر و حیاتی‌تر هم خواهد شد. راستش را بخواهید هرچقدر استارتاپ‌ها امیدوارند، سرمایه‌گذارها محتاط و دست‌به‌عصا و محافظه‌کار شده‌اند. طیفی از سرمایه‌هایی که یک پایشان در بازارهای سنتی بوده، این روزها بیشتر بازار دلار و سکه را رصد می‌کنند و مزه‌مزه می‌کنند که بی‌خیال خطرپذیری استارتاپی شوند و بروند سراغ همان سودهای بادآورده یک‌شبه؛ همان سودهایی که این روزها خبرها و حاشیه‌های آنها، در کنار اتهام‌زنی‌های پرهیاهو در حال مخابره شدن است. این روزها با آشفته بازاری که ارز درست کرده، این خطر بزرگ وجود دارد که سرمایه‌گذارها، استارتاپ‌ها را تنها بگذارند. خطر جدی‌ای است که باید هشدار آن را داد. باید به آنها که در روزهای خوب گذشته ادعای حمایت و ماندن در کنار استارتاپ‌ها را داشتند، یادآوری کرد که حمایت در روزهای سخت است که ارزش دارد. که در این روزهای وسوسه دلار و طلاست که باید به یاری استارتاپ‌ها آمد. یاری‌گری وی‌سی‌ها آنقدر مهم است که اگر کمی در آن تعلل و رخوت رسوخ کند، باید منتظر سونامی استارتاپ‌های شکست‌خورده آن‌هم در همین سال ۹۷ باشیم. خطر جدی است و البته آزمونی واقعی برای مدعیان حمایت از استارتاپ‌ها.وضعیت بیم و امید دو بازیگر اصلی اکوسیستم استارتاپی یعنی استارتاپ‌ها و سرمایه‌گذارها را مرور کردم. شاید بد نباشد سری هم بزنیم به یک ضلع مهم این زیست‌بوم یعنی بازیگران حاکمیتی و دولتی؛ همان‌ها که یکی دو سالی است قربان صدقه استارتاپ‌ها می‌روند؛ همان‌ها که وعده ‌وعیدهای خوبی در ماه‌های داغ شدن ترند استارتاپ‌ها داده‌اند؛ همان‌ها که در قاب عکس‌ها و بازدیدها خوب می‌درخشند. راستش در سفری که به اصفهان داشتم، یک گلایه خیلی شدید از تصمیم‌ها و رویکردهای مسئولان دولتی در قبال استارتاپ‌ها وجود داشت، مشابه آنچه در تهران وجود دارد. حرف هم همان حرف همیشگی بود؛ اینکه ما را به خیر تو امیدی نیست، شر مرسان. آنها از بودجه‌هایی که به اسم استارتاپ‌ها نصیب ژن‌ها و رفقای خوب می‌شود، گله‌مند بودند، از اینکه برای برگزاری یک رویداد باید به چند نفر جواب پس داد، از اینکه باید اخم چند نهاد دولتی که عنوان پژوهشی و نوآوری و فناوری را یدک می‌کشند را تحمل کرد تا بتوان یک حرکت استارتاپی را چند قدم جلو برد. راستش شاید حتی در این روزهای سخت بی‌ثباتی اقتصادی هم برای استارتاپ‌ها درخواست حمایت کردن از دولتی‌ها سخت باشد، اما ما به عنوان رسانه این اکوسیستم وظیفه داریم یادآوری کنیم اگر در این روزها دولتی‌ها بخواهند همان رویه‌های معمول متکی بر تنگ‌نظری و بوروکراسی و تعلل و مجوزخواهی و سنگ‌اندازی را در پیش بگیرند، بیش از هر زمان دیگری به استارتاپ‌ها خیانت کرده‌اند. این روزهاست که استارتاپ‌ها نیاز دارند دولتی‌ها، هم‌دلانه‌تر از قبل در کنار آنها باشند، برای ورود سرمایه‌گذاران سنتی به سمت اکوسیستم استارتاپی هرچه در توان دارند انجام دهند، به طمع بودجه‌های اجرایی و طرح‌های بی‌آینده، در سازوکار استارتاپ‌ها دخالت نکنند، مانع نترشاند و مهمتر از همه به یاد داشته باشند، اکوسیستم استارتاپی یک فرصت تضمین‌شده همیشگی نیست که بتوان بدون حد و مرز در آن آزمون و خطا کرد. آسیب خوردن این فضا می‌تواند یکی از آخرین سنگرهای امیدبخش اقتصاد کشور را وارد یک دوره طولانی از رکود و ناامیدی و رخوت کند که هیچ وام و هیچ همایش و هیچ بودجه‌ای هم نتواند از پس احیای آن بربیاید؛ یک کمای خطرناک که خروج از آن با خسارت‌های غیرقابل‌ جبران همراه خواهد بود.</description>
                <category>رضا جمیلی</category>
                <author>رضا جمیلی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jul 2018 15:11:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استارتاپ‌ها و ضرورت یادگیری زبان جامعه</title>
                <link>https://virgool.io/rezajamili/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%B6%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-ebuwxiun4or0</link>
                <description>اکوسیستم استارت‌آپی، فقر گفتمان دارد. شاید  بپرسید گفتمان چیست و اصلا به چه درد اکوسیستم می‌خورد؟ بگذارید ماجرا را از ته توضیح دهم. این روزها خیلی‌ها در حال صحبت‌کردن از استارت‌آپ‌ها هستند. برای آنها تصمیم‌گیری می‌کنند، از برخی رفتارها و برنامه‌های استارت‌آپ‌ها و یا حتی خدمات‌ آنها انتقاد می‌کنند و البته آدم‌ها و نهادهای زیادی هم در حال تعریف‌کردن از آنها هستند و می‌خواهند پا به میدان حمایت از استارت‌آپ‌ها بگذارند. اما واکنش و استراتژی اکوسیستم و استارت‌آپ‌ها در برابر این فضا چگونه باید باشد؟ برای توضیح و معرفی خود و مطرح‌کردن خواسته‌ها‌یشان از چه مفاهیمی باید یاری بگیرند؟ چطور باید مفهوم استارت‌آپ‌ را به تصمیم‌گیرندگان سنتی توضیح دهند، چطور باید از مفهوم خلق ارزش در این اکوسیستم بگویند؟ چطور باید به یک وزیر دولتی بگویند که چرا آنها مستحق فلان برخورد یا فلان تصمیم نیستند و چرا ماهیت و فرآیند‌های این اکوسیستم با دیگر بخش‌های اقتصادی کشور متفاوت و متمایز است؟عکس از ایمان همی‌خواه یا شایدم حمی‌خواه!وقتی پای مکالمه و دیالوگ با فضاها و آدم‌های خارج اکوسیستم به میان می‌آید، می‌توان این فقر گفتمانی و این ناتوانی و الکن‌بودن صدای اکوسیستم در برقراری ارتباط با دنیای بیرون و مناسبات آن را دید. فعالان استارت‌آپی آنقدر غرق در ایده‌پردازی‌‌های مبتنی بر چارچوب‌ها و منطق و مبانی استارت‌آپی بوده‌اند که هم فراموش کرده‌اند تصویر قابل‌فهمی از آنچه در این اکوسیستم در حال رخ دادن است را به دیگران، از جمله بخش زیادی از ذی‌نفعان خود ارائه دهند و هم مهم‌تر اینکه روی برخی مفاهیم اجتماعی و اقتصادی جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنند مسلط شوند تا از یک سو ارتباط بهتری با جامعه بگیرند و از سوی دیگر بتوانند در بزنگاه‌های مختلف، دفاع بهتری از منافع این اکوسیستم بکنند. باید پذیرفت که تنها با تاکید بر اینکه استارت‌آپ‌ها ماهیت و هویت متمایزی دارند نمی‌توان دیگران را متقاعد کرد که امتیازهای خاصی (که مستحق آن هستند) به این کسب‌وکارها بدهند، نمی‌توان از سازمان امور مالیاتی خواست چتر حمایتی برای استارت‌آپ‌ها تعریف کند، وقتی صرفا بر این نکته پا می‌فشاریم که استارت‌آپ‌ها نیاز به حمایت دارند! یا چون استارت‌آپ‌ها، کسب‌وکارهایی خلاقانه هستند باید مورد عنایت دولتی‌ها باشند. بلکه باید مفاهیم موردنظر، قوانین، اولویت‌ها و گفتمان اقتصادی که پشت سر دستگاه‌های مالیاتی، بیمه‌ای، قانونگذاری و... است را خوب بفهمیم و بتوانیم به همان زبان با آنها مکالمه کنیم و اینکه بتوانیم مفاهیم استارت‌آپی و گفتمان کارآفرینانه اکوسیستم استارت‌آپی را برای آنها روشن و متقاعدکننده تبیین و تشریح کنیم.در حال حاضر بیشترین مفاهیمی که از اکوسیستم به بیرون مخابره می‌شود، سوار بر ارزش‌های اقتصادی است. سوار بر همان مفاهیم کلاسیک کارآفرینی سنتی است. یعنی همان اشتغال‌زایی و خلق ثروت. این یک ضعف بزرگ است. اینکه بروید به مسئول بیمه تامین اجتماعی کشور بگویید چون من شغل ایجاد می‌کنم باید از من حمایت خاصی کنید. ممکن است این جواب را هم بشنوید که فلان واردکننده یا فلان مونتاژکار سنتی هم شغل ایجاد کرده و کسی هم از او حمایت بیمه‌ای نکرده است. اگر قرار است به اداره مالیات بگوییم در دوره بذری، استارت‌آپ‌ها باید معاف از مالیات باشند ممکن است بگوید یک شرکت که همین دیروز ‌ثبت شده هم، یک شرکت نوپا محسوب می‌شود و چرا باید چنین تمایزی را برای شما قائل شویم؟! باید گفتمان اکوسیستم استارت‌آپی را با ادبیاتی فاخر، وزین و علمی ابتدا بین خودمان مرور کنیم، مسلط شویم و بعد برای ترویج آن، خارج از این فضا در هیات سفیران مطلع و مسلط آن اقدام کنیم. آنچه مسلم است، اینکه اکوسیستم استارت‌آپی هرچقدر نوآورانه و امیدوار و پر از ایده و ارزش در حال کار و پیش رفتن باشد، وظیفه دارد مفاهیم اقتصادی و اجتماعی دنیای اطرافش را هم درست بیاموزد و برای آشتی‌دادن منافع خودش با این مفاهیم‌، و قوانین و مقررات منتج از آن تلاش کند. تک‌تک اعضای این فضا باید فراتر از استراتژی‌های بازاریابی، طرح کسب‌وکار و برنامه‌های مارکتینگ و فروش و توسعه و جذب سرمایه و... دغدغه‌های گفتمانی هم داشته باشند. باید بتوانند و بپذیرند که وظیفه دارند توانایی دفاع درست و علمی (فراتر از مطالبه‌گری صرف و گرفتن قیافه حق‌به‌جانب و متهم‌کردن ساختارهای حاکمیتی به نفهمیدن و درک‌نکردن آنها) از مفاهیم و منافع استارت‌آپ‌ها را داشته باشند و حتی متعهدانه در چنین میدانی، نقش برعهده بگیرند. اکوسیستم استارت‌آپی، آدم‌هایی می‌خواهد که در قامت کارآفرین-کارشناس ظاهر شوند و توانایی ارائه راهکارهای کارشناسی در چالش‌های مختلف مرتبط با این فضا را داشته باشند. اگر غیر از این باشد کارشناسان دیگر بخش‌ها و نهادها، برای این اکوسیستم تصمیم خواهند گرفت و مطمئن باشید در این صورت، نتیجه چندان به نفع استارت‌آپ‌ها نخواهد بود.</description>
                <category>رضا جمیلی</category>
                <author>رضا جمیلی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jun 2018 13:20:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطر اینفلوئنسر مارکتینگ برای استارتاپ‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/rezajamili/%D8%AE%D8%B7%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%81%D9%84%D9%88%D8%A6%D9%86%D8%B3%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE%D9%87%D8%A7-imohz7pzqgje</link>
                <description> هفته گذشته یادداشتی نوشتم در مذمت سپردن یکجای دل و دین به دست شاخ‌وشوخ‌های اینستاگرام و خطرات اینفلوئنسر مارکتینگ ، درباره اینکه چرا نباید وقتی یک کسب‌وکار شرافتمندانه دارید، مرعوب تعداد فالوئرهای این به‌اصلاح اینفلوئنسرها شوید و آینده و آبرویتان را بگذارید روی داریه این معرکه‌بگیران فضای مجازی. در این مطلب که استخوان‌بندی اصلی آن، ترجمه یک مطلب خارجی است، گزارشی داده‌ام از یک ماجرای فضاحت‌بار که اینفلوئنسرهای اینستاگرامی در آمریکا باعث و بانی‌اش بوده‌اند.این روزها گمان می‌رود صحبت‌کردن از دیجیتال مارکتینگ یا همان بازاریابی در دنیای اینترنت، بدون توجه به اینفلوئنسرها یا همان اینفلوئنسر مارکتینگ تقریبا امری محال است. اما به‌راستی اینفلئونسر کیست، اینفلوئنسر مارکتینگ چیست و چقدر باید برای تبلیغ یک محصول روی آنها حساب باز کرد و چقدر مصرف‌کنندگان یا همان مردم عادی باید چشم‌شان به توصیه‌ها و نوشته‌ها و لایک‌های آنها باشد؟ خیلی ساده اگر بخواهیم به این سوال پاسخ دهیم، باید بگوییم اینفلوئنسرها یا همان چهره‌های تاثیرگذار کسانی هستند که در شبکه‌های اجتماعی حضوری قدرتمند و در نتیجه هزاران و گاه میلیون‌ها دنبال‌کننده یا فالوئر دارند. عکس‌ها، ویدئوها، پست‌ها و توییت‌ها و حتی کامنت‌های آنها لایک می‌گیرند، به اشتراک گذاشته می‌شوند و پای آنها کامنت زیادی درج می‌شود. در بیشتر موارد این چهره‌های تاثیرگذار، خارج از دنیای مجازی هم سلبریتی و مشهور هستند؛ خواننده‌ای چون سلنا گومز، مدلی چون بلا حدید، بازیگری چون دوان جانسون یا شخصیت‌های مشهوری چون کیم کارداشیان از این دست اینفلوئنسرهای فضای مجازی هستند که در دنیای واقعی هم اگر کسی آنها را در خیابان ببیند، به احتمال زیاد می‌شناسدشان. برخلاف شاخ‌های خودمان که برخی‌هاشان اگر مودم‌تان را خاموش کنید، از زندگی شما حذف خواهند شد!اما همه اینفلوئنسرهای خارجی هم، چهره‌های معروفی در جهان هنر یا کسب‌وکار و به‌طور کلی در دنیای واقعی نیستند. (البته توجه داشته باشید که این روزها خیلی‌ها معتقدند که مرز گذاشتن بین دنیای واقعی و مجازی دیگر یک مرزگذاری بی‌مورد است؛ اصولا از دید آنها یک دنیا بیشتر وجود ندارد و آنچه به عنوان دنیای مجازی شناخته می‌شود، ادامه یا بخش مهمی از دنیای واقعی ماست.) برای نمونه کسانی که به مدل‌های اینستاگرامی مشهور شده‌اند، هزاران فالوئر پیدا کرده‌اند در حالی که تنها از زندگی خود در حالت‌های مختلف عکس به اشتراک می‌گذارند و کار خاص دیگری نه در دنیای مجازی و نه در دنیای واقعی انجام نمی‌دهند. آنها چه در حال صبحانه‌خوردن باشند، چه در تعطیلات و چه در حال آرایش کردن، عکس‌هایشان زیاد دیده می‌شوند و به اصلاح لایک‌خور بالایی دارند. بعضی از اینفلوئنسرهای شبکه‌های مجازی هم در مورد زیبایی و آرایش مطلب می‌نویسند و برخی از آنها ممکن است ویدئوسازهای آماتور اما بامزه باشند و برخی از آنها هم صرفا بچه پولدار هستند و نه چیز دیگر!مهم نیست که شهرت این آدم‌ها از کجا می‌آید، چیزی که مهم یا بهتر بگویم خیلی مهم است، اینکه آنها یک چیز مشترک دارند؛ مردم به حرف آنها گوش می‌دهند! آنها به یک دلیل اینفلوئنسر یا تاثیرگذار نامیده می‌شوند، به این خاطر که لباس‌هایی که می‌پوشند، محصولاتی که مصرف می‌کنند و جاهایی که می‌روند فورا با اقبال روبه‌رو می‌شود! یعنی کافی است یک شکلات یا چای لاغری را در آغوش بگیرند و یک سلفی بیندازند و بگویند «با تشکر از شکلات حسن‌آقا که باعث شد امروز اینقدر شاد و قشنگ باشم» که آمار فالوئرهای شکلات حسن‌آقا برود بالا؛ و شاید هم فروش حسن‌آقا. البته که اگر حسن‌آقاب خواهد اینفلوئنسر مارکتینگ کند همه‌چیز به این راحتی نیست و مهم‌تر اینکه نتیجه اینفلوئنسر مارکتینگ هم همیشه خوشایند حسن‌آقا نخواهد بود.وقتی حسن‌آقا باید دست به جیب شود!شامپوهای ویتامینه تقویتی مو، دستورالعمل‌های تناسب اندام، لباس‌های زیر، عطر، مبلمان و خیلی دیگر از محصولاتی که در شبکه‌های اجتماعی این آدم‌های پرفالوئر ظاهر می‌شود، در راه رضای خدا و محض کار خیر، ظاهر نشده‌اند. پست‌هایی که در مورد چنین محصولات و خدماتی در صفحه اینستاگرام و توییتر این چهره‌ها می‌بینید، همان خونی است که در رگ زندگی «معمولا لاکچری» آنها جریان دارد، این پست‌ها در واقع همان راهی است که آنها خرج و مخارج زندگی‌شان را با آن‌‌ در‌می‌آورند و صورتحساب‌هایشان را پرداخت می‌کنند. (همان زندگی غبطه‌برانگیز و رویایی که آدم‌های معمولی به خاطر دید‌زدنش، آنها را دنبال یا فالو می‌کنند.) در واقع اینفلوئنسر‌بودن برای آنها یک شغل تمام‌وقت است! حتی برای سلبریتی‌هایی که شغل و حرفه‌ای هم دارند، این پست‌های پولی، یک درآمد قابل‌ملاحظه است که نمی‌توان از خیرش گذشت؛ یک درآمد قابل‌ملاحظه و خیلی آسان! برای نمونه کیم کارداشیان برای یک توییت یا استوری اینستاگرام حداقل 100 هزار دلار پول می‌گیرد! می‌توان گفت اینفلوئنسر مارکتینگ یک بازار بزرگ دارد.نتیجه اول: مردم معمولی، سلبریتی‌های مجازی را دنبال می‌کنند چون فکر می‌کنند آنها زندگی قشنگ و غبطه‌برانگیزی دارند. سلبریتی‌های مجازی زندگی راحت و گاه غبطه‌برانگیزی دارند چون آدم‌های معمولی زیادی آنها را دنبال می‌کنند و آنها از این موضوع پول خوبی درمی‌آورند!روزگاری که سلبریتی‌ها قیمت نداشتنددنیای تبلیغات به شکل مستمر در حال تکامل است. سلبریتی‌ها و دنیای تبلیغات همزمان تغییرات زیادی کرده‌اند. زمانی نه‌چندان دور سلبریتی‌ها حتی دست به یک کالا نمی‌زدند مبادا که برای آن کالا تبلیغی شود، چه برسد به اینکه بخواهید مهدوی‌کیا را ماست‌به‌بغل روی بیلبورد تقاطع ولیعصر-فاطمی ببینید. صحبت از زمانی است که تبلیغ‌کردن اصولا کار پسندیده‌ای نبود. اما پول مثل خیلی چیزهای دیگر این خودداری و پرنسیب بی‌نیازی را از آنها گرفت. اما تبلیغ‌کردن با سلبریتی‌ها کار ناپسندی نیست؛ بلکه تایید و تبلیغ‌شدن از طرف سلبریتی‌ها همیشه هم ریسک داشته و هم پاداش. همه‌چیز به اعتماد میان مشتریان و برندها بستگی دارد. اگر موضوع حاشیه‌دار و بدی حول یک شرکت شکل بگیرد، سلبیریتی‌ای که در کمپین تبلیغاتی آنها حاضر شده هم احتمالا از این حاشیه و رسوایی آسیب می‌بیند. همچنین اگر یک سلبریتی کار نادرستی مرتکب شود، برندی که اسپانسرش شده هم احتمالا ترکش‌هایی خواهد خورد! جالب اینکه معمولا رابطه برندها و سلبریتی‌ها به دلیل رسوایی یکی از طرفین به هم می‌خورد. (برای نمونه توجه کنید به مورد تایگر وود، ستاره گلف که به دلیل رسوایی که خیانت به همسرش به بار آورد، قرارداد بزرگش با نایک را از دست داد.)با این وجود، یک درجه از «آگاهی» در تبلیغات سلبریتی‌ها در مدل سنتی‌اش وجود داشت؛ یعنی در پایان روز هم سلبریتی و هم برند و هم مردم می‌دانستند که یک قرارداد تجاری وجود داشته و آنچه آنها دیده‌اند یک تبلیغ تجاری بوده است. حالا فکرش را بکنید که در این ماجرا، مردم از تبلیغ بودن کاری که سلبریتی کرده، بی‌خبر باشند و مهم‌تر اینکه هیچ ریسکی هم متوجه سلبریتی‌هایی که در تبلیغات ظاهر می‌شوند، وجود نداشته باشد. یعنی تحت هیچ شرایطی سلبریتی متضرر نشود! به عبارتی ریسک‌ها فقط متوجه مردم (مصرف‌کنندگان) و برندها (شرکت‌ها) باشد. این همان اتفاقی است که در دنیای اینفلوئنسرها افتاده است؛ یعنی مهم‌ترین فرق بازاریابی به کمک ستاره‌ها (اینفلوئنسر مارکتینگ) با بازاریابی به کمک چهره‌های اینستاگرامی و توییتری پرفالوئر یا همان اینفلوئنسرها، این است که آنها هیچ‌وقت بازنده نیستند و هر خطایی بکنند ضرری متوجه آنها نخواهد شد.فلسفه اولیه اینفلوئنسر مارکتینگ و آنچه واقعا رخ دادمنتشر‌کردن پست تبلیغاتی درباره یک محصول، در اینستاگرام شخصی یک نفر خیلی صمیمی و خودمانی به نظر می‌رسد. فکر کنید کیم کارداشیان تبلیغ یک محصول لاغری را با یک سلفی و یا وقتی سوار لامبورگینی‌اش است، در بین دیگر عکس‌های خانوادگی‌اش در اینستاگرام منتشر کند. چنین تبلیغی به نظر خیلی بیشتر از یک بیلبورد در یک بزرگراه تاثیرگذار و معتبر خواهد بود.اما حالا ثابت شده این صمیمیت و اعتبار دردسرهایی به همراه دارد. این روزها برای مصرف‌کنندگان تشخیص اینکه چه چیزی یک تبلیغ است و چه چیزی واقعا پیشنهاد شخصی یک سلبریتی، دشوار شده است.  مرز این تبلیغ و پیشنهاد به شدت مبهم شده است به طوری که دولت‌ها مجبور شده‌اند برای مبارزه با این مشکل و حمایت از حقوق مصرف‌کنندگان وارد میدان شوند. برای نمونه در آمریکا، «کمیته فدرال تجارت» تصویب کرده همه پست‌ها و محتواهای تبلیغاتی و پولی، یک علامت مشخص داشته باشند؛ چه این کالاها و خدمات پولی باشند چه حتی رایگان. اینفلوئنسرها اگر بخواهند واردی وادی اینفلوئنسر مارکتینگ شوند باید پست‌های تبلیغاتی خود را با هشتگ‌هایی چون #ad، #sp یا sponsored# مشخص کنند. البته همه سلبریتی‌ها این قانون را رعایت نمی‌کنند؛ قانونی که جدید است و کمیته فدرال تجارت آمریکا هنوز نتوانسته سرعت لازم برای  اجرایش را به خرج دهد.البته درصدی از مصرف‌کنندگان و کاربران به اندازه کافی تیز و خبره شده‌اند که متوجه شوند کدام پست تبلیغاتی است و کدام کالاهای نمایش‌داده شده بابت‌شان پولی پرداخت شده است، اما با این وجود هنوز پست‌های سلبریتی‌ها بر تمایل مردم به خرید کالاهای تبلیغ‌شده تاثیر می‌گذارد.نتیجه 2: استارتاپ‌هایی که این روزها با هیجان وارد بازار اینفلوئنسر مارکتینگ شده‌اند، باید دستورالعمل‌ها و کدهای اخلاقی لازم را برای فعالیت خود تدوین کنند و ریش و قیچی را دست چند صفحه پرفالوئر ندهند.یک رسوایی تمام‌عیار برای اینفلوئنسرهاافتضاحی که فستیوال فایر به راه انداخت، اثبات خوبی است برای آنچه این روزها، خطر اینفلوئنسرها برای دنیای ما نامیده می‌شود. اگر چیزی درباره این فستیوال نشنیده‌اید، بهتر است یک سرچ سریع بزنید و اصل مطلب را متوجه شوید. اما خلاصه ماجرا این است: چندده اینفلوئنسر به شکل برجسته‌ای، یک فستیوال موسیقی خیلی لاکچری و گران‌قیمت را در باهاماس تبلیغ کردند، اما وقتی شرکت‌کنندگان پایشان به آنجا رسید، با چیزی در حد یک کمپ آوارگان مواجه شدند. نکته جالب‌تر اینکه عده‌ای از قبل هشدار داده بودند که ماجرا از چه قرار است اما صدای آنها میان هیاهوی پست‌های تبلیغاتی اینفلوئنسرها شنیده نشد.مردم در ابتدا برگزارکنندگان را محکوم کردند (برگزارکننده خودش، یک جوانک 25 ساله اسم‌ورسم‌دار و به‌اصلاح سلبریتی بود) اما چند روزی که گذشت، تیغ انتقاد آنها به سمت اینفلوئنسرهایی نشانه رفت که چنین رویای توخالی‌ای را به آنها فروخته بودند. اما مگر اینفلوئنسرها برای این فستیوال چه کرده بودند؟ آنها عکس‌هایی از سواحل زیبا و آفتاب درخشان و مهربان را در صفحات مجازی خود منتشر کردند که دل هر کاربری را غش و ضعف می‌برد و از این می‌گفتند که به‌زودی در با‌هاماس در یک فستیوال معرکه حضور خواهند داشت و چقدر مشتاقند و چقدر لحظه‌شماری می کنند و چقدر هیجان دارند برای رسیدن این روز (‌این جملات برای شما آشنا نیست؟ چند بار در پیج‌های شاخ‌وشوخ‌های اینستاگرامی خودمان این ادبیات نازل و مبتذل را دیده‌اید؟) یک هشتگ ناقابل fyrefestival# هم ته هر پست‌شان می‌گذاشتند تا مفاد قرارداد تجاری‌شان با برگزارکننده این فستیوال را تمام و کمال رعایت کرده باشند و به قول خودمان پولی که گرفته‌اند را حلال کرده باشند.همه این چهره‌ها را مفهوم داغ این روزها یعنی اینفلوئنسر مارکتینگ دور هم جمع کرده بود. جالب اینکه این سلبریتی‌ها زمانی با تبلیغات خود باعث فروش بلیت‌های این فستیوال شدند که هنوز هیچ کاری انجام نشده بود. در واقع آنها چیزی را به کاربران فروختند که هنوز وجود نداشت‌ و البته که پول خوبی هم بابت آن گرفتند. اطلاعات درزکرده نشان می‌دهد فقط یکی از آنها بیش از 250 هزار دلار بابت یک پست‌ اینستاگرامی‌اش پول گرفته است.موضوع مهم این است که از بین همه این به‌اصلاح سلبریتی‌ها، فقط یکی از آنها از هشتگ تبلیغات یا ad# زیر پستش استفاده کرده بود. کاربران هم از این رویداد استقبال کردند و بلیت‌های آن را با قیمت‌های چندصد‌دلاری و حتی چند‌هزار‌دلاری خریدند (برخی بلیت‌ها 12 هزار دلار قیمت داشت!) به نظر هم قیمت‌های منصفانه‌ای می‌آمدند، اگر که رویای آمریکایی‌ این باشد که با یکی از مدل‌های ویکتوریا سیکرت در یک ساحل استوایی، حمام آفتاب بگیرند! اما واقعیت ماجرا اصلا اینگونه نبود، بعضی‌ها نزدیک بود از گشنگی هلاک شوند!وقتی تق ماجرا درآمد و مشخص شد فستیوال چیزی در حد کنسرت‌هایی است که دی‌جی فسنقری در عروسی‌ها برگزار می‌کند، چه اتفاقی افتاد؟ زیبارویان اینستاگرامی خیلی شیک و مجلسی پست‌هایی که گذاشته بودند را حذف کردند! فقط یکی از آنها (بلا حدید) یک پست عذرخواهی نه‌چندان صادقانه گذاشت که از قضا خیلی زود آن را هم حذف کرد. (احتمالا چند هزار دلار بابت حذف‌کردن این پست هم به جیب زده!)دو شکایت در دادگاه علیه این فستیوال به راه افتاد که ادعای خسارت 100میلیون‌دلاری را مطرح کردند. یکی از آنها منجر به دستگیری برگزارکننده این فستیوال شد و یکی دیگر مستقیما ‌علیه اینفلوئنسرهایی بود که برای این فستیوال تبلیغ کرده بودند. این شکایت تاکید ویژه‌ای روی این نکته داشت که این اینفلوئنسرها هیچ تلاشی برای آگاهی‌دادن به کاربران شبکه‌های اجتماعی درباره اینکه بابت این پست‌ها پول گرفته‌اند، نکرده‌اند.همزمان توییتر هم پر شد از جوک‌هایی که برای بچه پولدارهایی ساخته بودند که به گفته آنها به شکل احمقانه‌ای گول حرف‌ها و نوشته‌های این سلبریتی‌های اینستاگرامی را خورده بودند. یکی توییت کرده بود: «نمی‌دانم فستیوال فایر چیست اما می‌دانم که به بچه پولدارها بد گذشته و من از این موضوع خیلی خوشحالم.» یکی هم نوشته بود همیشه آرزو داشته یک تله مرگ برای گرفتن 1 درصد پولدار آمریکا درست کند و حالا خبردار شده فستیوال فایر این کار را کرده! این جوک‌ها خیلی خنده‌دار بودند اما واقعیت این بود که استانداردهای برگزاری فستیوال آنقدر بد بود که خیلی راحت ممکن بود چندین نفر کشته شوند (تعداد زیادی بر سر گرفتن چادر و جای خواب و غذا کارشان به درگیری کشید). تنها دلیلی هم که افراد خود را در چنان موقعیت خطرناکی قرار داده بودند، اینفلوئنسرهایی بودند که پول به جیب زده بودند. همان اینفلوئنسرهایی که چشم‌بسته پول و هدیه قبول می‌کنند تا اعتبار خود را بفروشند. آنها فالوئرهای خود را گول زده بودند.نتیجه 3: در هر تبلیغی باید آگهی‌بودن محتوا، مسئولیت تبلیغ‌دهنده و تبلیغ‌کننده و خسارت‌های احتمالی مشخص باشد. هیچ اینفلوئنسری نباید فکر کند در برابر آنچه تبلیغ می‌کند، مسئولیتی ندارد.آنچه می‌توان آموختاگر یک چیز را بتوان از فستیوال موسیقی فایر آموخت، این است که اینفلوئنسر مارکتینگ چقدر می‌تواند قدرت تخریبگر داشته باشد. برخلاف آنچه فکر می‌شد که اینفلوئنسرها قدرت دارند، اما ثابت شد قدرت بدون مسئولیت‌پذیری می‌تواند نتایج ویرانگری داشته باشد. اگرچه چنین رسوایی و افتضاحی شاید پایان عصر اینفلوئنسرها نباشد، اما یک زنگ هشدار جدی است که هم کاربران از خواب خرگوشی بیدار شوند و گول پست‌های خوش‌آب‌و‌رنگ را نخورند و هر کسی را فالو نکنند و هم اینکه کسی که با هر ترفند و تمهیدی فالوئرهای زیادی در شبکه‌های مجازی دست‌و‌پا کرده، اعتبارش را خرج هر برند و هر رویداد و هر محصولی نکند؛ یعنی بدون اطمینان از تایید صلاحیت چیزی که تبلیغ می‌کند و بدون اعلام‌کردن آگهی بودن حرف و نوشته‌ای که منتشر می‌کند، دست به چنین فعالیت‌هایی در شبکه‌های اجتماعی نزند.تجربه فستیوال فایر برای هر کسی که در دنیای دیجیتال مارکتینگ و مشخصا اینفلوئنسر مارکتینگ فعالیت می‌کند، از جمله برای استارتاپ‌هایی که به دنبال پیدا‌کردن مشتری برای خدمات و محصولات جذابشان هستند، می‌تواند چراغ راه باشد. اینفلوئنسرمارکتینگ قدرت زیادی دارد؛ قدرتی که اگر حساب‌شده به کار گرفته نشود، می‌تواند آسیب‌هایی به برند و کسب‌وکار شما بزند که هیچ اینفلوئنسری نتواند آن را ترمیم کند. اینفلوئنسر مارکتینگ هنوز نمرده ‌اما اگر قرار است بماند و تاثیرگذار باشد، باید کنترل شود.</description>
                <category>رضا جمیلی</category>
                <author>رضا جمیلی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jun 2018 19:45:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبرو و اعتبار استارتاپ‌تان را دست شاخ‌وشوخ‌ها نسپارید</title>
                <link>https://virgool.io/rezajamili/%D8%A2%D8%A8%D8%B1%D9%88-%D9%88-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%88%D8%AE%D9%87%D8%A7-%D9%86%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-xxbepwwvlocj</link>
                <description>تبلیغات استارت‌آپ‌ها در شبکه‌های مجازی کم‌کم در حال تبدیل‌شدن به یک چالش جدی و هویتی برای کلیت اکوسیستم استارت‌آپی است. استارت‌آپ‌های ریز و درشت برای بهتر دیده‌شدن محصول و یا خدمات خود تقلای عجیبی می‌کنند. بسیاری از استارت‌آپ‌ها به این نتیجه نادرست رسیده‌اند که رسیدن به مخاطب و کاربر از هر راهی، باید هدف اول و آخر بازاریابی در شبکه‌های اجتماعی باشد. اقبال مردم به این شبکه‌ها هم باعث شده تا در این راه و هدف، راسخ‌تر شوند. در این میان یکی از گزینه‌های مهم استارت‌آپ‌ها برای تسلط بر شبکه‌های اجتماعی و مطرح‌کردن برند، محصولات یا خدماتشان، کمک گرفتن از صفحات و اکانت‌هایی است که فالوئر زیادی دارند و صاحبان آنها این روزها سلبریتی و اینفلوئنسر نامیده می‌شوند؛ یعنی چهره‌های تاثیرگذاری که برنده و بازنده بودن برندها و استارت‌آپ‌ها افتاده دست آنها! می‌دانم که پا به یک وادی پرحاشیه و البته خطرناک گذاشته‌ام. می‌دانم که این روزها اینفلوئنسرمارکتینگ بخشی از بودجه و استراتژی بسیاری از صاحبان استارت‌آپ‌ها را به خود معطوف کرده، می‌دانم که برخی از این اینفلوئنسرها و طرفدارانشان به هیچ‌کس و هیچ‌چیز رحم ندارند و با یک پست یا همان فرمان آتش ممکن است بریزند بر سر آدم و بی‌هیچ ملاحظه و خط قرمز و اصول اخلاقی‌ای، چنین نقدهایی را با ادبیاتی ویران‌کننده پاسخ دهند. اما حرف من و نقد من به این فضا، اتفاقا همین نداشتن خط قرمز و اصول و چارچوب‌های اخلاقی در «بیزینسی» است که این چهره‌ها به راه انداخته‌اند؛ همان فضایی که این روزها در شبکه‌های اجتماعی شکل گرفته و استارت‌آپ‌ها به اشتباه فکر می‌کنند باید با کمک آن به کسب‌وکار خود رونق دهند. بگذارید با یک مثال بروم سر اصل مطلب. وقتی استارت‌آپی به یک آدمی که حتی اسم و فامیل واقعی‌اش در صفحه مجازی‌اش درج نشده چند میلیون تومان پول می‌دهد تا با یک استوری زیرآب رقیب آنها را بزند و با گواه گرفتن پیام‌هایی که از دایرکت گرفته، کیفیت خدمات رقیب آنها را زیر سوال ببرد، این سوال پیش می‌آید که ما در حال استفاده از کدام شیوه مارکتینگ هستیم؟ ما از کدام اعتبار خرج کرده‌ایم؟ اعتبار برندمان را دست چه کسی داده‌ایم؟ گیرم که رقیب هم متضرر شد و بخشی از مشتری‌هایش به اعتبار این استوری به سبد کسب‌وکار ما آمد، آیا فکر کرده‌اید که همین به اصطلاح اینفلوئنسر با گرفتن یک میلیون تومان بیشتر، ممکن است غیراخلاقی‌ترین استوری‌ها را علیه برند خود شما هم بگذارد؟ آیا اصلا به این فکر کرده‌اید که چارچوب‌های اخلاقی و استانداردهای استوری‌گذاشتن این عزیزان چیست؟ اصلا از اصول کسب‌وکار و اخلاق حرفه‌ای چیزی می‌دانند؟ آیا مشتری‌گرفتن با کمک اعتبار یک چهره اینستاگرامی که فالوئرهایش را با استوری گذاشتن از دماغ و لباس و گربه و گلدان و استیکرهای رنگی روی میز آرایشش کسب کرده، یک تمهید بلندمدت و اصولی است؟ آیا اجازه دادن به آنها که چهار خط درست نمی‌توانند درباره محصول شما بنویسند، برای کوبیدن رقیب کسب‌و‌کاری‌تان را یک روش هوشمندانه می‌دانید؟ اگر استفاده از چهره‌های مشهور ورزشی یا هنری بخشی از راهکارهای بازاریابی برندهای معتبر دنیا شده، نباید فراموش کرد که آن چهره‌ها، دلیل اعتبارشان، سابقه حرفه‌ای و شخصی‌شان، نوع قراردادهای تبلیغاتی‌شان و حتی هویت هوادارانشان مشخص است. تفاوت زیادی دارد با کسی که ممکن است یک پست بعد از آگهی استارت‌آپ شما یک عکسی از خودش بگذارد که هم با عرف و هم با قوانین جامعه صددرصد در تضاد باشد. واقعا چند مشتری بیشتر و چند لایک اضافه‌تر، ارزش این را دارد که همه اعتبار یک استارت‌آپ را که در سخنرانی‌ها و پنل‌ها و پرزنتیشن‌های‌مان بر «خلق ارزش» به عنوان مهم‌ترین ویژگی آن تاکید داریم، بسپاریم دست یک جوانک نابالغ و ناپخته که برای لایک و فالوئر گرفتن حاضر است هر مرز و استاندارد و عرفی را رد کند، که از قضا دیده‌ایم چطور هم رد کرده‌اند! آش آنقدر شور شده که این سلبریتی‌های خودساخته صبح که از خواب پا می‌شوند، ویارشان را با یک سلفی از خودشان و یا یک عکس رنگی‌رنگی از گربه یا گلدان‌شان به اینستاگرام مخابره می‌کنند و چند ساعت بعد یکی از استارت‌آپ‌های خوشنام و معتبر درخواست آنها را اجابت می‌کند! ناهارشان را می‌فرستد خدمت آنها یا تعمیرات ساختمان‌شان را برعهده می‌گیرد یا ماساژور می‌فرستد خستگی آنها را در کند! بدتر و فاجعه‌بارتر اینکه شنیده شده برخی از استارت‌آپ‌ها آنها را بدون هیچ عنوان شغلی مشخصی، استخدام می‌کنند! بخشی از رشد و تعالی هر جامعه‌ای (و در مقیاس کوچک‌تر هر اکوسیستم اقتصادی) با الگوهایی که برای خودش می‌سازد، محقق می‌شود. وقت آن رسیده در الگوسازی‌هایی که می‌کنیم، در میدان و فرصتی که به آدم‌های نااهل و ناشناخته می‌دهیم که باد کنند و بزرگ شوند، تامل کنیم و فراموش نکنیم تف سربالا انداختن، آخر و عاقبت خوشایندی ندارد.پی‌نوشت 1: می‌دانید چرا عکس را دستکاری کرده‌ام؟ چون فکر می‌کنم  گذاشتنهر عکسی در این پست ممکن است با اصول،و استانداردهای ویرگول جور نباشد، اصول و استانداردهایی که بخشی از آن‌ها از عرف جامعه، برخی از قوانین و برخی از اخلاق جمعی می‌آیند، بنابراین اگر بی‌ضابطه و ناپخته هر عکسی بخواهم بگذارم ممکن است به ویرگول آسیب بزند، ممکن است برای ویرگول دردسر درست کند، حساب باز کردن روی شاخ‌های اینستاگرامی و  توییتری فرق زیادی با همین عکسی که من گذاشتم ندارد. هر آن ممکن است کار دستتان بدهند.پی‌نوشت 2: باز هم در این مورد خواهم نوشت.</description>
                <category>رضا جمیلی</category>
                <author>رضا جمیلی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jun 2018 13:31:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اکوسیستم استارتاپی را رها نکنیم</title>
                <link>https://virgool.io/rezajamili/%D8%A7%DA%A9%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-w6u8daux2ugu</link>
                <description>ترامپ، دلار، برجام، نتانیاهو، عربستان، تندرو، رادیکال، تحریم. این واژه‌ها بسامد بحث‌ها و گفت‌وگوهای این روزهاست؛ واژه‌های نحسی که حال همه ما را بد کرده‌اند؛ واژه‌هایی که هر ترکیب و جایگشتی از آنها بسازید، ذره‌ای نمی‌توانید دلخوش باشید که شاید جمله‌ای امیدوارکننده از آن بیرون بیاید. رسانه‌ها و خبرها را اگر بالاوپایین کرده باشید، احتمالا زیاد از این دست جمله‌ها هم شنیده‌اید و خوانده‌اید و حال‌تان هم بی‌شک ناخوش شده است. راستش باید اعتراف کنم بهار بارانی و منچستری تهران، با این واژه‌ها به گند کشیده شد! درست در آغازین ماه‌های سال که همه، از هر قشر و صنف و دسته و رسته‌ای باید برای عملیاتی‌کردن برنامه‌ها و هدف‌هایشان آماده شوند، ما با آوار بی‌رحم ترکیب‌های بدترکیب و بدقواره این واژه‌ها روبه‌رو شده‌ایم. اما آیا این پایان ماجراست؟ آیا باید مقهور این ترکیب‌های زشت و امیدکُش شویم؟ آیا باید بپذیریم که زندگی در جغرافیای خاورمیانه گره خورده با همین واژه‌ها و ترکیب‌ها و یا باید تسلیم شد و پا را از این جغرافیا بیرون گذاشت، یا ماند و مقهور و سرخورده و افسرده و دلمرده ادامه داد؟ راه سومی نیست که بتوان از زمانه‌ای که تیر بلا از زمین و آسمانش می‌بارد، امیدهای‌مان را به سلامت عبور دهیم؟ بمانیم، با امید و دل‌روشنی بمانیم، کار کنیم، نبازیم، کم نیاوریم؟ عکس رو به پاس این روزهای بارونی خرداد گذاشتم که دلخوشی‌هامون یادمون نرهراستش من هم به اندازه همه‌مان که این روزها دل‌خسته‌ایم، خسته و آزرده‌خاطرم. آزرده از بدعهدی و جهان پرآشوبی که در آن زیست می‌کنیم، خسته از همین نامرادی‌ها و نامردی‌ها و دروغ‌ها و هوس‌ها و جاه‌طلبی‌های جهان‌خراب‌کن. اما ما، به خصوص ما دهه‌شصتی‌ها کم از این ناامیدی‌ها و دل‌مردگی‌ها ندیده‌ایم. کم با تصویر بی‌رحم ناامیدی و خنده‌های چندش‌آور ناامیدکنندگان روبه‌رو نشده‌ایم، اما تنها دل‌خوشی من در این روزها این است که ما از این بزنگا‌ه‌ها زیاد عبور کرده‌ایم؛ گیرم با کلی زخم و خاطره تلخ. ما زیاد جان به در برده‌ایم از روزهایی که فکرش را هم نمی‌کردیم بتوانیم با ته‌مانده امیدمان از پس‌ نحسی‌شان برآییم. حالا هم از همان روزهاست، ترامپ و هلهله‌کنندگان داخلی که به جای چاره‌اندیشی خردمحور و پیوستن به عقلانیت جمعی، آتش به بازی ترامپ تزریق می‌کنند، می‌خواهند امیدهای ما را بکشند، ما نباید پا پس بکشیم، ما نباید از یاد ببریم که همه این بازی برای ناامید کردن ماست، برای کشتن بذر امید ما، برای از میدان به‌در‌کردن ما که می‌خواهیم بمانیم و مبارزه کنیم، هم با دیوانه‌ای چون ترامپ هم با رادیکال‌های داخلی که رانت و سهمیه و واردات و خودی و شب‌نامه و تندروی، سلاح سیاه‌شان برای کشتن امید و کارآفرینی و زیست‌بوم و جوانی و ایده و خلاقیت و نوآوری است. لشکر واژه‌های آنها در برابر واژه‌ها و مفاهیمی که از قضا بخشی از هویت اکوسیستم استارت‌آپی است، یک رویارویی تمام‌عیار است. اگر حالا پا پس بکشیم، باید قید آینده و امیدهای آینده‌مان را بزنیم. این روزها برای آنها که در این سال‌های امیدواری روی شالوده کار و تلاش، چیزی ساخته‌اند، روزهای حساسی است. شاید این واقعی‌ترین مقطع حساس کنونی باشد که همیشه به طنز و پوزخند بر زبانش می‌آوردیم. این‌بار صحبت از کشتن امید آنهاست که دل در گرو مهر این خاک دارند، آنها که تا رفتن و مهاجرت و رفاه در خاک غریبه، راه زیادی نداشته‌اند، اما مانده‌اند تا چیزی را که از باور و اعتقاد و خلاقیت‌شان می‌آید بسازند و به پیش ببرند. ما در این روزها نباید امیدهای‌مان را تنها بگذاریم. ما بیش از هر زمان دیگری محکوم به درآویختن به پاره‌های امید خود و دوختن تکه‌پاره‌های آن به هم هستیم. اکوسیستم استارت‌آپی ایران باید این روزهای سخت را با امید پشت سر بگذارد، ما چاره‌ای جز ایستادن بر شانه‌های امید خودمان نداریم، ما اگر در برابر آنها که با هُل دادن برجام به بازی ترامپ تلاش دارند همه راه‌ها و امیدهای ما را بی‌راه و ناامید کنند کم بیاوریم، بازی را تا آخر خواهیم باخت. الان وقت جا زدن و نق زدن و کم آوردن و رفتن و بی‌تفاوتی نیست. باید ماند و کار کرد و با سختی‌ها و زخم‌ها و زخم‌زبان‌ها هم ساخت. این تنها فرمول و تنها راه ماست؛ فرمولی که ما را در گذشته نجات داده و سخت‌جان‌مان کرده،‌ باز هم نجات خواهد داد. ما در واقعی‌ترین مقطع حساس‌ کنونی باید با چنگ و دندان از اکوسیستم استارت‌آپی ایران مراقبت و نگاهبانی کنیم.</description>
                <category>رضا جمیلی</category>
                <author>رضا جمیلی</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jun 2018 11:46:35 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>