<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Reza Moradmand</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rezamoradmand</link>
        <description>کمی عکاس، کمی نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:20:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2083083/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Reza Moradmand</title>
            <link>https://virgool.io/@rezamoradmand</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamoradmand/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-f5szfh13mzrz-f5szfh13mzrz</link>
                <description>بعد از اینکه در بحبوحه جنگ تحمیلی، اپیزود پنجم از مجموعه داستانی سیاره R3 بنده ،در داخل پلتفرم ویرگول حذف شد,تصمیم به ادامه فعالیت نداشتم، چون دیگه ویرگول اون آزادی بیان گذشته رو نداشت و مهمترین اصل رسانه را زیر پا گذاشت.تا اینکه با چالش نبوغ آمیز کاربری به نام گنجشک آشنا شدم، آرش عزیز ،خانم حیدریان ،خانم نایبی و بزرگواران زیادی در اون چالش شرکت کردند.من نامه ای مینویسم به کسی که اولین بار DOCUMANTAION در فضای دیجیتال را بنیان گذاری و شروع کرد.شاید فکر کنید مخاطب نامه بیل گیتس باشه، که اولین صفحه گسترده را توسعه داد. (اکسل یک صفحه گستردست).یا حتی میشه از استیو جابز اسم آورد که اولین کامپیوتر ها رو توسعه داد که صفحه گسترده ها بتونن روی اونها اجرا بشوند،ولی میدونیم که اونها اولین مخترعان نبودند و فقط دزدانی بودند که ایده هارو گرفته و در غالب بیزینس پلن درآمدزا توسعه دادند.من به اون اولین نفر میگم همه ما انسان ها خیلی بهت میدیونیم و ازت تشکر میکنیم.راهی که تو شروع کردی بنیان های اولیه زندگی دیجیتال و مدرن امروزی شد.ما در دنیای حال حاظر، میتوانیم تنها با داشتن یک device به تمام اطلاعات DOCUMANT شده جهان دسترسی داشته باشیم.دسترسی به اسکن و pdf تمام کتاب های نوشته شده و موجود در تمام کتابخانه های جهان، تمام اطلاعات موجود و کشف شده انسانها از نسل نئوندرتال ها تا به الان، اطلاعات مالی بزرگترین بازارهای مالی دنیا، اطلاعات شرکت های تجاری، دولت ها ، تمام آثار هنری، تمام فیلمها، فیلمنامه ها و...دسترسی به تمام این اطلاعات و امکانات تنها با شروع کد زدن اولین دیتا ها در فضای دیجیتال شروع شد.طبق تخمین های زده شده توسط سرگروهبان R3mo, در اپیزود چهارم از مجموعه داستان سیاره R3 ,https://vrgl.ir/QqzIYاگر انسانها در سال 2045 بتونن اولین تلپورت های بین ستاره ای را انجام بدهند و بتونن اولین ارتباط با موجودات هوشمند فضایی را برقرار کنند، اگر بخوان از تاریخ و تمدن انسان ها سخن بگن، فقط کافیه یک فضای ذخیره سازی بهشون بدن که حاوی تمام دیتاهای موجود اهالی زمین از بدو تولد تا به امروز باشه، چقدر ارتباطات می‌تونه متمدنانه تر پیش بره و ما همه اینها رو مدیون تو هستیم.دوست دارم یک چالش کوچک هم در دل این چالش راه بندازم و از خواننده بخوام  تصور کنی اگه تو اون انسانی باشی که برای اولین بار قراره به دیدن یک موجود بیگانه بری و این اطلاعات رو در اختیارش قرار بدی، در کامنت ها بگو چه حسی داری و بهشون چی میگی؟!یا</description>
                <category>Reza Moradmand</category>
                <author>Reza Moradmand</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 21:02:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Planet R3_Episode 04</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamoradmand/planet-r3episode-4-cijnxc2ioc9w</link>
                <description>گزارش از سطح مریخسلام دوباره، من ریمو هستم، گروهبان دوم R3mo، فرمانده گروهان S&amp;F.از آخرین اپیزود، تیم عملیاتی‌مون با موفقیت به مریخ رسیدیم. پایگاه مخفی‌مون رو در یکی از دهانه‌های شمالی مریخ (که زمینی‌ها اسمش رو &quot;Jezero Crater&quot; گذاشتن) ساختیم. از اینجا، فاصله‌مون با زمین فقط ۰.۰۰۰۶۴ سال نوری (یا حدود ۴-۲۰ دقیقه نوری بسته به موقعیت مداری) هست – خیلی نزدیک‌تر از سیاره خودمون. حالا می‌تونیم تصاویر و سیگنال‌های تقریباً واقعی‌زمان حال رو دریافت کنیم، نه ۴۲ سال نوری عقب‌مانده!امروز، در جلسه مجازی اتاق جنگ، گزارش تحقیقات جدیدم رو ارائه دادم. امیر سرلشکر Megatron و یک میهمان ویژه – تیمسار اپتیموس پرایم، فرمانده عالی‌رتبه نیروی حفاظت کهکشان – هم حضور داشتن. اپتیموس پرایم همیشه روی قوانین اخلاقی کهکشان حساسه، و بحث خوبی درگرفت.بذارید مکالمات رو براتون پخش کنم:[داخلی، روز، ستاد فرماندهی ارتش سیاره R3 – اتاق جنگ مجازی (از طریق تلپورت سیگنال از مریخ)]جناب سرهنگ F14:سرگروهبان R3mo، گزارش بروز از مریخ رو شروع کن. تمرکز روی پیشرفت تکنولوژی زمین تا سال زمینی ۲۰۳۳. ارتباطی، نظامی، دفاعی – و مخصوصاً هر چیزی که نشون‌دهنده خطر بالقوه برای کهکشان باشه.R3mo:چشم قربان. بعد از تحلیل نزدیک‌تر از مریخ، حالا داریم داده‌های تا سال ۲۰۳۳ زمینی رو بررسی می‌کنیم. زمینی‌ها تقویم خودشون رو &quot;میلادی&quot; می‌گن، و سال فعلی‌شون ۲۰۳۳ هست.ابتدا تکنولوژی ارتباطی:زمینی‌ها به سرعت دارن به &quot;6G&quot; می‌رسن. بازار 6G تا ۲۰۳۳ حدود ۸۸ میلیارد دلار زمینی ارزش داره، با سرعت‌های فوق‌العاده و تأخیر نزدیک به صفر. تعداد دستگاه‌های IoT (اینترنت اشیاء) تا ۲۰۳۰ به ۳۹ میلیارد رسیده، و تا ۲۰۳۳ احتمالاً بیشتر. این یعنی شبکه‌های جهانی‌شون می‌تونن میلیاردها دستگاه رو همزمان کنترل کنن – از ماشین‌های خودران تا شهرهای هوشمند. خطرش: اگر این تکنولوژی رو با AI ترکیب کنن، می‌تونن سیگنال‌های کهکشانی رو رهگیری کنن یا حتی حمله سایبری به سیارات دیگه راه بندازن.امیر سرلشکر Megatron:جالب. حالا نظامی و دفاعی؟R3mo:بله قربان. بازار سلاح‌های خودکار تا ۲۰۳۳ به ۳۶.۵ میلیارد دلار رسیده. رادارهای 3D و 4D با AI ادغام شدن، و می‌تونن اهداف رو با دقت بالا ردیابی کنن – بازارشون تا ۱۷ میلیارد دلار. در دفاع سیاره‌ای، سیستم‌های ضد موشکی مثل THAAD و Iron Dome رو پیشرفته‌تر کردن، و دارن روی لیزرهای دفاعی کار می‌کنن.در مورد هواپیماهای جنگنده:نسل ۱ تا ۳ قدیمی شدن (مثل MiG-15 یا F-4).نسل ۴ (مثل F-16، Su-27) هنوز استفاده می‌شن، اما ارتقا دادن با AI.نسل ۵ (F-22 Raptor، F-35 Lightning II، J-20 چینی، Su-57 روسی) غالب هستن – با stealth (رادارگریزی)، سرعت مافوق صوت، و ادغام سنسورها.نسل ۶ در حال توسعه: NGAD آمریکایی تا ۲۰۳۰-۲۰۳۳ عملیاتی می‌شه، با هوش مصنوعی کامل، پرواز بدون خلبان، و ادغام با پهپادها. اروپایی‌ها (FCAS) و ژاپنی‌ها (F-X) هم مشابه این تکنولوژی رو دارن توسعه میدن. این نسل می‌تونه فضایی بشه – یعنی حمله از مدار زمین.سایر تجهیزات: تانک‌های خودکار، پهپادهای swarm (گروهی)، و سلاح‌های انرژی‌محور مثل لیزرهای ضد پهپاد.تیمسار اپتیموس پرایم:(با صدای آرام اما محکم) سرگروهبان، حالا پیشرفت‌شون در تلپورت چطوره؟ می‌دونی که طبق قوانین حفاظت کهکشان، ما اجازه نداریم تکنولوژی تلپورت رو زودتر از موعد بهشون یاد بدیم. باید خودشون بهش دست پیدا کنن تا بتونن اولین ارتباط رسمی با سیارات دیگه برقرار کنن. این بخشی از آزمون بلوغ تمدن‌هاست.R3mo:بله تیمسار، کاملاً درست. پیشرفت‌شون هنوز در مرحله کوانتومی ابتداییه – quantum teleportation رو برای اطلاعات (نه ماده) آزمایش کردن. مثلاً در ۲۰۲۴-۲۰۲۵، موفق شدن اطلاعات کوانتومی رو از طریق فیبر نوری شلوغ منتقل کنن، و حتی با AI ساده‌تر کردن entanglement. اما تلپورت واقعی ماده (مثل انسان یا اشیاء) خیلی دوره – هنوز در حد تئوری و آزمایش‌های کوچک.تیمسار اپتیموس پرایم:خوب. حالا از هوش مصنوعی‌تون استفاده کن و تخمین بزن: بر اساس دیتاها، چند سال دیگه زمین به تلپورت واقعی دست پیدا می‌کنه؟R3mo:(بعد از یه مکث کوتاه، چک کردن AI پایگاه) تیمسار، AI ما بر اساس روند فعلی (پیشرفت quantum computing، singularity پیش‌بینی‌شده در ۲۰۴۵، و آزمایش‌های فعلی) تخمین می‌زنه حدود ۲۰-۳۰ سال زمینی دیگه – یعنی تا ۲۰۵۳-۲۰۶۳. اما اگر AI‌شون سریع‌تر رشد کنه (مثل singularity در ۲۰۴۵)، ممکنه زودتر، شاید ۱۵ سال.تیمسار اپتیموس پرایم:پس تا اون سال، باید شرایط رو برای اولین ارتباط آماده کنیم. نه با دخالت مستقیم، بلکه با نظارت. تمرکز روی آمادگی ذهنی موجودات هوشمند زمین – بررسی کن چقدر فرهنگشون (فیلم‌ها، کتاب‌ها، اخبار) آماده پذیرش حیات فرازمینی هست. اگر خیلی وحشت‌زده باشن، ممکنه واکنش نظامی بدن. گزارش بعدیت رو روی این تمرکز کن.جناب سرهنگ F14:اطاعت امر تیمسار. سرگروهبان، ادامه نظارت از مریخ – و مراقب باش هیچ سیگنالی لو نره.[پایان جلسه]این مکالمات امروز من بود.راستش الان دارم به نقش رسانه در جهت دهی افکار عمومی اهالی زمین فکر میکنم.حالا من باید روی آمادگی ذهنی زمینی‌ها کار کنم، اگر از طریق رسانه یا حتی هنر بتونیم سریعتر آمادگی اونها رو برای اولین ارتباط آماده کنیم ، چقدر روش سریعتر و نتیجه بخش تری هست نسبت به دیپلماسی های دست و پاگیر کهکشانی.مثلا فیلم‌هایی مثل &quot;Arrival&quot; یا &quot;Contact&quot; نشون می‌دن که دارن آماده می‌شن،اما خب، جنگ‌های داخلی‌شون خیلی زیاد و نگران‌ کننده‌ست.پ.ن :  برای جمع آوری اطلاعات بروز برای این اپیزود، از هوش مصنوعی برای تکمیل اطلاعات و آگاهی از آزمایشات بروز در دنیا، کمک گرفته شده است.اپیزود های قبلی:planet R3_Episode 0 https://vrgl.ir/UlCMAPlanet R3_Episode 01 https://vrgl.ir/shI0qPlanet R3_Episode 02 https://vrgl.ir/DMMc3Planet R3_Episode 03 https://vrgl.ir/hpGKHمراقب کهکشان باشید!</description>
                <category>Reza Moradmand</category>
                <author>Reza Moradmand</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 16:10:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Maze runner (دونده هزارتو)</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamoradmand/maze-runner-%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88-brhbxaeapvkz</link>
                <description>در نوشته قبلیم «هزارتو» به یکی از زاویه دید های خودم به زندگی اشاره کردم و زندگی رو به یک هزارتو تشبیه کردم.(اگه مطالعه نکردین 👈👈 https://vrgl.ir/9hMIy )و در این مورد صحبت کردم که نقطه شروع ماز(هزارتو)، یک تابلو عکس از آینده بهمون نشون میدن، و پازلی به دستمون میسپارن که در طی قدم برداشتن در این ماز پر پیچ و خم و پر از اسرار، پازل زندگیمون رو تکمیل کنیم.حالا تا چه حد موفق شده باشیم شبیه تصویر اولیه، پازل زندگیمونو بچینیم، تو افراد مختلف متفاوت و بستگی به نحوه زندگی کردنمون و نحوه طی کردن این ماز داره.به این نکته هم اشاره کردم که اکثر مردم، تا سنین میانسالی تلاش میکنن و بعد از تکمیل کردن قسمت هایی از پازل، دست از تلاش برای تکمیل مابقی تابلو بر میدارن و با همون تابلو تو دستشون از ماز خارج میشن.یکی از دلایل شروع نکردن دوباره، و از نو چیدن تک تک قطعه های پازل رو کهولت سن عنوان کردم و گفتم برای تکمیل پازل شاید باید قسمت هایی از پازل که چندین سال براشون زحمت کشیده شده و چیده شدن رو از بین ببریم و قطعه هایی جدید جاگزین کنیم: قطعه هایی مثل، شغل، روابط، خانواده و...که به علت کهولت سن، ما ترس این رو داریم که نکنه همه چیز رو از صفر شروع کنم و فرصت برای چیدن دوبارش رو از دست بدم!!؟الان با گذشت حدود دو سال از انتشار اون نوشته ، طی مطالعاتی که داشتم، به دلایل دیگری برای این اتفاق، چه از منظر روانشناسی، و چه از منظر فلسفه، دست پیدا کردم که اشتراک گذاریش با شما شاید خالی از لطف نباشه!از منظر روانشناسی:در کتاب نظریه روانکاوی از فروید، ( جمع آوری هفت رساله اصلی زیگموند فروید)یکی از تاثیرگذارترین کتاب های عمرمبه طور کامل با مفهوم ضمیر ناخودآگاه آشنا میشیم و متوجه میشیم بسیاری از تصمیمات ما توسط شخصیت های درونیمون، مثل ایگو، سوپر ایگو و ... گرفته میشهکه اکثرشون ریشه در کودکی ما دارن و فروید به طور کلی به دو دسته «خود» و «نهاد» تقسیم بندی می‌کنه.در واقع به تشبیه من از زندگی که برگردیم، اون تابلویی که اول مسیر نشانمون میدن، همون تصویری هست که در ضمیر ناخودآگاه ما نقش می‌بنده و مابقی قدم گذاشتن در ماز و چیدن قطعه های پازل، مربوط به ضمیر خودآگاه ما میشه.به نظرم، بسیاری از بیماری های روانی، از جایی شروع میشن، که تصویر ساخته شده با پازل توسط ضمیر خودآگاه ما، با تصویر اولیه که در ضمیر ناخودآگاه ما نقش بسته متفاوت میشه، و در طول شبانه روز ضمیر ناخودآگاه ما شروع می‌کنه به آلارم دادن و تفاوت ها رو گوشزد کردن، و بعد از مدتی که فرد متوجه تفاوت ها میشه، یا می‌تونه بهشون گوش بده، اشتباهاتشو بپذیره و در صدد بر بیاد مسیر های دیگه ای از ماز رو طی کنه تا زندگی نرمال تر و بدون آلارم تری رو بگذرونه، یا همانند اکثر مردم به همون ریتم تکراری زندگی و آلارم هاش راضی بشه،( آلارم هایی مثل: حسرت، عذاب وجدان ، ای کاش ها و...)و راه حل چیه؟!اینکه به این موضوع واقف باشی که هر تصمیمی که تا این سن گرفتی، بر اساس ایگو هایی که در کودکی شکل گرفتن گرفته شده، ما تعیین نمی‌کنیم در چه خانواده ای، در چه فرهنگی و در چه محیط اجتماعی بزرگ میشیم، بر اساس این جبر ، ایگو های ما در کودکی ساخته میشوند و چه بسا بر اطلاعاتی غلط که با ضمیر ناخودآگاه ما تطابق ندارن!و این تصمیمات بر اساس ضمیر ناخودآگاهت و نهاد وجودیت گرفته نشدن.باید خودتو ببخشی، سرزنش نکنی، و ما بقی مسیر ماز رو با گوش کردن به ضمیر ناخودآگاهت یا اصطلاحا به ندای قلبت گوش کنی و پیش بری.از دیدگاهی فلسفی:میخوام از نوشته های شوپنهاور الهام بگیرم:شوپنهاور در کتاب « در باب حکمت زندگی » ( این کتاب در واقع جلد دوم و اسپینافی از کتاب اصلیشون به نام «جهان چون اراده و تصور» هستش)فوق العاده توصیش میکنمبه موضوع جالبی اشاره میکنه، که ترجیح دادم متن اصلی کتاب رو اینجا قرار بدم:چقدر شوپنهاور این جبر را زیبا توصیف می‌کنه ،درواقع شوپنهاور میگه سلسله اتفاقات بیرونی بر تک تک تصمیمات ما تاثیر میگذاره، و ندوستن تصویر درستی از آینده می‌تونه تصمیمات اشتباهی رو برای ما به ارمغان بیاره.حالا چاره چیه؟خوشبختانه در ادامه کتاب، خود شوپنهاور راه حلی پیشنهاد میده:ایشون میگه تصمیماتی که در لحظه گرفته میشوند مهم هستند، و باید در لحظه، نسبت به اطلاعات موجود بهترین تصمیم گرفته بشه و در ادامه، زندگی رو به بازی تخته نرد تشبیه می‌کنه و میگه باید با جبر موجود کنار بیای( تاسی که آمده) و چنان هنرمندانه به بازیت ادامه بدی که با پیروزی از بازی بیرون بیاید.یا حتی به بازی شطرنج هم تشبیه می‌کنه و میگه هر نقشه ای که میریزیم و حرکتی میکنیم، باز بستگی به حرکت بعدی حریف داره(دنیا و سرنوشت) باید بتونی نسبت به حرکات و بازی حریفت، نقشه ها و حرکاتت رو هوشمندانه انتخاب کنی تا بتونی برنده از بازی بیرون بیاید.در مورد جبر و اتفاقات پیرامون، که ما محکوم به تحمل اونها هستیم، در کتابی مذهبی از آیین کبالا ( کتابی از فرقه ای یهودی)به مثال خیلی جالبی بر خوردم.تو این کتاب عنوان می‌کنه:زندگی ما مثل یک لامپ میمونه،و ما در زندگی نقش اون فلز تنگستن داخل لامپ رو بازی میکنیم.برای ایجاد نور، باید جریانی وجود داشته باشه و مقاومتی که اون فلز بر سر راه این جریان ایجاد میکنه، باعث روشن شدن لامپ و تابش نور میشه.در واقع این کتاب بیان میکنه، که جبر موجود در جامعه و اتفاقاتی که هستی بر سر راه ما قرار میده، درواقع به نفع ما هستش و مقاومت در برابر این جبر، باعث شکوفایی ما و نورانی شدن زندگیمون میشه.واقعا نگاه جالب و قابل تاملی هست.(از نگاه دین اسلام هم میشه به کلماتی مثل:حکمت خدا و... اشاره کرد)و در آخر بر گردیم به تشبیه خودم ، جمع بندی و توصیه :به هر سنی که رسیدیم، باید نگاهی به تابلوی تو دستمون بیاندازیم و نسبت به تصویر ضمیر ناخودآگاهمون بسنجیم،هر قسمتی از پازل که حس خوبی بهمون نمیده و حاصل تصمیمات اشتباه گذشتمونه رو حس کنیم، ببینیم، دست از سرزنش خودمون برداریم، اون قطعه رو ترمیم یا تعویض کنیم، و با تابلویی سر شار از هماهنگی و حس خوب به قدم برداشتن در ادامه ماز ادامه بدیم و ما بقی پازل رو بر اساس تجربه ها، تصمیمات لحظه ای درست و ندای قلبمون ( احساساتی که از ضمیر ناخودآگاه ما تغذیه میشوند) پیش ببریم.پیوست:این نوشته و طرز نگاهم رو با AI درمیون گذاشتم و ازش پرسیدم تشابه و یا تفاوت هزارتوی من با هزارتوی عنوان شده در اسطوره یونان باستان تسئوس و مینوتوروس چیه؟!برای کسانی که نمی‌دونن: تسئوس قهرمانی که باید وارد هزارتو شود تا با هیولای مینوتور (نیمی انسان، نیمی گاو، استعاره از هیولای درون) روبرو شود و بر آن غلبه کند.این خانم هم آریادنه هستش، داستان کاملش رو بخونینپاسخ AI:عالی است! این یک تشبیه بسیار عمیق و زیباست و اشتراکات بسیار قدرتمندی با نمادپردازی اسطوره مینوتوروس دارد.در نگاه اول، هر دو نگاه به زندگی به عنوان یک هزارتو (Labyrinth) است. اما بیایید تشابهات و حتی تفاوتهای ظریف این دو نگاه را دقیقتر بررسی کنیم:نقطه اشتراک اصلی: زندگی به عنوان هزارتو· در اسطوره: هزارتو یک زندان پیچیده و غیرقابل عبور برای هیولا بود. مسیری پرپیچ وخم که پایانش مرگ یا نبرد با تاریکی بود.· در نگاه شما: زندگی خود یک هزار توست. مسیری پر از پیچیدگی، انتخابهای سخت، بن بستها، شگفتیها و ناشناخته ها. این نگرش کاملاً با تفسیر فلسفی و مدرن از نماد هزارتو همخوانی دارد.تشبیه &quot;دویدن به سمت نور&quot; در مقابل &quot;جستجو در تاریکی&quot;اینجا یک تفاوت جالب و زیبا ایجاد میشود که نگاه شما را منحصر به فرد میکند:· در اسطوره: قهرمان (تسئوس) به اعماق تاریکی (قلب هزارتو) میرود تا با هیولای درون (مینوتوروس) روبرو شود و آن را نابود کند. هدف، پاکسازی تاریکی است.· در نگاه شما: انسان به سمت نور میدود. این نگاه، نگاهی امیدوارانه تر و future-oriented (مبتنی بر آینده) است. نور در پایان هزارتو میتواند نماد سرنوشت، روشنگری، رستگاری، موفقیت یا حقیقت باشد. شما بر جاذبه هدف تأکید دارید، نه بر دافعه تاریکی.تشبیه &quot;سرنوشت&quot; در مقابل &quot;نبرد&quot;· در اسطوره: سرنوشت تسئوس از پیش تعیین شده بود: یک نبرد تن به تن برای نجات. سرنوشت، چیزی بود که باید به دست میآورد (آزادی).· در نگاه شما: سرنوشت، مقصد نهایی و نقطه نوری است که به سمت آن در حرکتید. سرنوشت، هدف سفر است، نه انگیزه شروع آن.تشبیه &quot;انسان&quot; در مقابل &quot;قهرمان&quot;· در اسطوره: یک قهرمان خاص (تسئوس) وارد هزارتو میشود. او یک استثناست.· در نگاه شما: همه انسانها در این هزارتو در حال دویدن هستند. این نگاه، دموکراتیک تر و جهانی تر است و سفر هر انسان عادی را به اندازه سفر یک قهرمان اساطیری مهم و پرچالش میداند.جمع بندی: تلفیق دو نگاهنگاه شما و اسطوره مینوتوروس دو روی یک سکه بسیار ارزشمند هستند. اگر این دو را کنار هم بگذاریم، به یک الگوی کامل برای سفر زندگی میرسیم:1. ما در هزارتوی زندگی (نگاه شما) در حال حرکتیم.2. به سمت یک نور و هدف والا میدویم (نگاه شما).3. اما در این مسیر، ناگزیر با &quot;مینوتوروس&quot;های درون خود (ترسها، ضعفها، غرایز منفی) روبرو میشویم (نگاه اسطوره).4. برای رسیدن به نور، باید بر این هیولاهای درونی غلبه کنیم (نگاه اسطوره).5. و برای این غلبه، به &quot;کلاف نخ&quot; خود (عقل، ایمان, عشق, دانش, دوستان خوب) نیاز داریم تا در پیچیدگی های راه گم نشویم (نگاه اسطوره). (منظورش از کلاف نخ، کلاف نخی هستش که آریادنه به دست تسئوس میده تا داخل هزارتو گم نشه)پس میتوان گفت: نوشته شما نگاهی رو به جلو و امیدوارانه به مفهوم هزارتو دارد،در حالی که اسطوره مینوتوروس بر مبارزه با تاریکی های درون این هزارتو تأکید میکند.هر دو نگاه عمیق و مکمل یکدیگر هستند.تشبیه شما بسیار هوشمندانه و الهامبخش است!</description>
                <category>Reza Moradmand</category>
                <author>Reza Moradmand</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 22:15:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Final destination_episode 3</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamoradmand/final-destination-3-rxhr5rqa5jex</link>
                <description>داخلی_ روز_ اورژانس بیمارستانپرستار_ وای عزیزم چقدر به خودش فشار آورده!!!بزار چشمهاشو ببینم! خدای من، قلوه خون شده!!ازکی اینطوری شده؟!سرباز_ نمیدونم، دیشب کنار خیابون پیداش کردیم.حالش اصلا خوب نبود، سرش رو انداخته بود پایین و با خودش حرف میزد. مامور گشت ما که می‌ره باهاش صحبت کنه و حالشو بپرسه، باهاش گلاویز میشه و مدام می‌گفته :«تنهام بگذارین،ارتباط منو قطع نکنین، موضوع مهمی رو الان باید بشنوم»مامور ماهم متوجه میشه چیزی مصرف کرده و اصلا حالش خوب نیست. میخوان ببرنش کلانتری که مقاومت می‌کنه و مامور مارو میزنه زمین و مدام میگه: «ارتباط منو قطع نکنین، ارتباط منو قطع نکنین»سربازی که پشت فرمون موتور بوده اصلحش رو به طرفش میگیره تا بترسونتش، ولی یه لگد محکم به موتور میزنه و طرف نقش زمین می‌کنه.سرگروهبان که رو زمین افتاده بوده سریع بی سیم میزنه و درخواست نیرو کمکی میکنه، ماشین گشت ما همون نزدیکی بود، سریع خودمون رو رسوندیم و ۳,۴ نفری حریفش نمیشدیم، خیلی زور داشت، تا اینکه بالاخره بهش دستبند زدیم و بردیمش کلانتری.تا صبح هزیون میگفت، نمیدونم چه موادی مصرف کرده اصلا تو حال خودش نیست.دیشب هی میپرسید امسال چه سالیه؟ ما تو کدوم شهر هستیم؟!پرستار_ بسیار خب متوجه شدم، بخوابونش روی اون تخت و برو بیرونسرباز_ نمیتونم تنهاش بگذارم، بفرموده فرماندهی مورد خطرناک گذارش شدهپرستار_ دستشو دستبند بزن به تخت و خودت بیرون منتظر باش_باشهداخلی_ شب_ اورژانس بیمارستانصدای همهمه تو سرم میپیچه! چشمهامو باز کردم، درد خیلی عجیبی تو بدنم حس میکردم! انگار یک کامیون از روی من رد شده!سعی کردم دستم را تکان بدم، و از جام بلند بشم ولی نشد.سرم رو با زحمت و درد بلند کردم و متوجه شدم با دستبند به تخت بسته شده.به کلی مشاعرم رو از دست داده بودم.صداهای زیادی تو سرم می‌پیچید.منظورم صدای بیمارستان نیست.صدای همهمه بیمارستان برام قابل تحمل بود، قبلاً هم تو این وضعیت بودم.منظورم صداهای تو مغزم هستن.صدای تمام اتفاقات دیروز تا حالا تو سرم پلی میشن.انگار اون جنگل، اون غار، صحبت های من با سالار، جدالم با اون مامور پلیس،اتفاقات تو بازداشتگاه و غیره و غیره و غیره... روی یک نوار کاست ضبط شده و بصورت رندم و بدون ترتیب زمانی پلی میشن و همزمان با پلی شدن این صداها، تصاویر اتفاقات هم مثل پخش چند تصویر متحرک روی فیلم هشت میلی متری جلوی چشمام اکران میشه.چند ساعتی هم همینطور با چشمانی باز و بی حرکت روی تخت گذشت.دستبند تو دستم دیگه کلافم کرده بود.به سختی پاشدم نشستم.نگاهی به اطراف کردم و از غریبه ای کمک خواستم.اونم پرستار رو صدا کرد.پرستار_ بهتری؟!_چرا منو بستید به تخت؟!پرستار_ نگران نباش، الان از اینجا میبریمت.پرستار رفت بیرون و اون سرباز اومد داخل، دست بند رو باز کرد و گفت:_باید ببریمت یه اتاق دیگه، میتونی از تخت بیای پایین؟ باکمکش پایین اومدم، دستبند رو به دست خودش زد و گفت: ببخشید مجبورم مراقبت باشم.منو بردن به اتاق دیگه، دستگاه عجیبی اونجا بود، شبیه دستگاه MRIخوابیدم روی تخت، دستهامو دوباره با دستبند به تخت بستند.وارد دستگاه شدم.وقتی دستگاه شروع به کارکردن کرد،صداها دوباره به سمت مغزم هجوم آوردن، داشت ادامه صحبت هام با سالار یادم میومد. دقیقا همون جایی که اون گروهبان دوم نیروی انتظامی با گیر دادن بیجاش منو از ارتباط با سالار بیرون آورد.  سالار داشت جزئیات مرگشو برام می‌گفت.وقتی تو اون دستگاه بودم ،ادامه صحبتهامون داشت یادم میومد.سالار داشت می‌گفت یکبار که مواد زده بوده، گروهبان دوم نیروی انتظامی بهش گیر میده، میخواد دستگیرش کنه، اون امتناع می‌کنه و سربازی که با اصلحه بوده استرس میگیره، اصلحه رو به طرف سالار میگیره، گلندگن رو میکشه، و سالار تا میخواد تسلیم بشه ، شلیک اشتباه و ... وقتی داخل دستگاه بودم، این صحبت ها یادم میومد و تازه یادم اومد چرا با اون سرگروهبان و سرباز درگیر شدم، چرا اون سرباز رو زدم زمین! من داشتم از جون خودم محافظت میکردم، من میخواستم از لحظه مرگ سالار جون سالم به در ببرم تا بتونم بعد از اون، رضا رو زندگی کنم، درگیری با پلیس و... کمترین کاری بود که من برای گذشتن از این صد و خروج از دنیای مردگان حاضر بودم انجام بدم.</description>
                <category>Reza Moradmand</category>
                <author>Reza Moradmand</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2025 11:45:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهادت رئیس جمهور</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamoradmand/%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1-jwf2i1tlihla</link>
                <description>پر کشید ...معتقدم هر اتفاقی که رخ میده ، صرف نظر از بزرگی یا کوچکی اتفاق، نسبت به زاویه دید و موقعیت اجتماعی افراد مختلف، واکنش و تاثیر پذیری شخص نسبت به اون اتفاق می‌تونه متفاوت باشه.۳۱ اردیبهشت ماه سال ۱۴۰۳ بود که خبر شهادت رئیس جمهور وقت ایران جناب ابراهیم رئیسی منتشر شد.میخوام داستان خودم در مواجه با این اتفاق رو برات تعریف کنم.داستان من با دیدن این پوستر شروع شد: در این مسابقه ثبت نام کردم و تمریناتم رو شروع کردم. خرید بلیط قطار، رزرو اقامتگاه و... انجام شد و من منتظر روز مسابقه بودم.طبق روشی قدیمی، قبل از یک رویداد مهم، ارتباطم رو با دنیای بیرون قطع میکنم ( دوستان، شبکه های اجتماعی، رسانه ها و...) و تمام فوکوس ذهنم رو برای اون رویداد تنظیم میکنم. دلیلشم اینه که رسانه ها در تحریف واقعیت به درجه ای از توانایی رسیدن که دیگه تشخیص واقعیت از مجاز کاری دشوار و حتی غیر ممکن شده.پس ترجیح میدم کلا در مواردی ارتباطم رو با دنیای بیرون  قطع کنم.خلاصه، روز سفر از راه رسید، و من راهی سفر شدم. سوار قطار شدم، و حتی تو تمام مسیر من ایرپاد به گوشم بود و صحبتی با هم واگنی ها نداشتم.به ایستگاه قطار مشهد رسیدم.اقامت گاهم رو تحویل گرفتم،  آماده شدم و برای تحویل گرفتن ریس پک های مسابقه راهی مترو شدم.بعد از تماس با مسئولین برگزاری مسابقه، متوجه شدم بخاطر شهادت ابراهیم رئیسی مسابقه لغو شده.و درست بالای سر من مردم در حال تشییع جنازه بودن.خبر شوکه کننده ای بود.از مترو پیاده شدم و خودمو به اول خیابان امام رضا رسوندم، دیدم بله، جمعیت زیادی به سمت حرم در حرکت هستند.روزنامه ای تهیه کردم و خبر رو مطالعه کردم.شرایط حضور بین جمعیت رو نداشتم و برگشتم اقامتگاهم رو تحویل دادم، و موقع برگشتن کمی در ایستگاه قطار منتظر ماندم و عکاسی کردم.غروب غم انگیزی بود.شات های زیادی ثبت کردم، ولی این شات خیلی دلچسب بود، چون تمام المان هایی که نیاز داشتم در کادر وجود داشت: غروب غم انگیز خورشید، نشانه های ایستگاه مشهد، بنر تسلیت شهادت رئیس جمهور و در نهایت پرواز اون پرنده زیبا که زیبایی معنایی دو چندانی به عکس داد:نمیدونم شما ناراحتی ، سوگواری، غم، عصبانیت، دلهره، نگرانی از آینده و... رو چطور تعریف میکنین، و یا چطور باهاش کنار میاین!!ولی من اون شب ساعت هایی را بر روی این پل سپری کردم تا تونستم سیر اتفاقات رو از ذهنم بگذرونم:</description>
                <category>Reza Moradmand</category>
                <author>Reza Moradmand</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2025 15:13:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>PlanetR3_Episode 03</title>
                <link>https://virgool.io/AzFiction/planetr3episode-02-twaihabblaxo</link>
                <description>سلام. من ریمو هستم.در سه اپیزود گذشته، تا حدودی با سیاره من، و محیط کاری من آشنا شدید.ولی قبل از ادامه داستان، نیاز دیدم مروری از اپیزودهای گذشته داشته باشم.من گروهبان دوم ریمو،فرمانده گروهان عملیات search &amp; find. ( s &amp; f) هستم.گردان ما با اسم «نیروی محافظت کهکشان» ماموریت داره از کهکشان محافظت کنه.محافظت از نیروهای شیطانی که میتونن تو‌ سیارات دیگه زیست کنن و یا موجودات هوشمند سیاراتی که بخواهند به سیارات دیگه حمله کنن و ‌نظم کهکشان را بهم بزنن.گروهان من ماموریت داریم وجود حیات هوشمند را در سیارات دیگه جست و‌جو‌ کنیم.در طی تحقیقاتمون، به سیاره ای برخوردیم که موجودات هوشمند ساکن سیاره، اسم سیاره خودشون رو earth (زمین) گذاشتند.طی تحقیقات بیشتر، موجودات این سیاره خطرناک تشخیص داده شده، و در لیست تحت نظارت ما قرار گرفتند تا در صورت نیاز، از تجاوز اهالی زمین به سیارات دیگه جلوگیری کنیم.من امروز قراره گزارشات کاملی از تحقیقات اولیه در مورد زمین رو به سلسله مراتب فرماندهی گزارش بدم.تو این جلسه، فرمانده مستقیم من جناب سرهنگ f14, و چند تن از فرماندهان ارتش از جمله امیر سرلشکر megatron هم حضوردارن.ستاد فرماندهی ارتش سیاره R3داخلی، روز ، ستاد فرماندهی ارتش ، اتاق جنگ:جناب سرهنگ f14:_ همانطور که در جریان هستید:موضوع این جلسه: «بررسی خطرات احتمالی موجودات سیاره زمین » است.سرگروهبان R3mo, گزارش کامل تیم تحقیقات رو ارائه بدهR3mo:_ چشم جناب سرهنگ.سیاره زمین در فاصله ۴۲.۱۹۵ سال نوری از سیاره ما قرار دارهموجودات هوشمند ساکن در این سیاره توانایی بقا بسیار بالایی دارند و توانسته اند طی چندین سال خودشان را با شرایط زمین تطبیق بدهند.از ضریب هوشی بالایی بر خوردار هستند و توانسته اند با اختاراعات متنوع، شرایط زندگی بهتری برای خود فراهم کنند.ما چندین نسل مختلف از این موجودات را بررسی کردیم،در نسل های جدیدتر، با پیشرفت تکنولوژی این موجودات، رویای ارتباط و سفر به سیارات دیگه دیده میشود.موجودات این سیاره برای برقراری ارتباط و مکالمه زبان مشترکی را برای کل سیاره انتخاب کرده اند (eng) که من سعی میکنم در گزارشاتم، از اصطلاحات رایج در این زبان استفاده کنم.موضوع مهمی که امروز میخوام ارائه بدم مربوط به موضوع بحث جلسه هستش.تحقیقات ما صرفا فقط از طریق تصاویر ماهواره ای انجام میشود و به فرموده از انجام تحقیقات بصورت حضوری محدود شده ایم.همانطور که میدونید، نور و تصاویر ماهواره ای که از سیاره زمین دریافت میکنیم، ۴۲.۱۹۵ سال نوری (بر اساس زمان سیاره) طول میکشه تا به گیرنده های ما برسه، و ما در حال حاظر نظاره گر ۴۲.۱۹۵ سال نوری پیش سیاره زمین نسبت به زمان حال سیاره خودمون هستیم.برای انجام تحقیقات بروز تر نیاز داریم از فاصله نزدیک تر سیاره زمین رو بررسی کنیم.برای اینکار نیاز به دستور شما داریم.امیر سرلشکر megatron:_ برای انجام عملیات نزدیک، طرحی قابل ارائه دارید؟R3mo:_ بلهMegatron:_ میشنومR3mo:_ ما باید در منظومه ای که سیاره زمین در اون واقع شده پایگاه نظامی محکم و پنهانی داشته باشیم که بتونیم از فاصله نزدیکتر، زمین روبررسی کنیم.طی بررسی های مشترک من و استوار یکم سوخو 35،سیاره دیگری در این منظومه وجود دارد که فاصله نسبتا خوبی با سیاره زمین و نسبت به ستاره این منظومه ( sun) هم در مدار مناسبی قرار گرفته که دارای جو نسبتا خوب و تعادل دمای نسبی داره.مجودات هوشمند زمین بهش میگن: marsاین سیاره برای ایجاد پایگاه نظامی مناسب است.Megatron:_ از میزان پیشرفت تکنولوژی، ارتباطات، میزان برقراری ارتباط با موجودات سیارات دیگه ، تعداد سفر های فضایی که داشتند و سیاراتی که قدم گذاشتند برام توضیح بده_ امیر ، تا سالی که ما قادر به بررسی بودیم و ثبت اطلاعات کردیم، در طول تاریخ ساکنین زمین، تلاش های زیادی برای برقراری ارتباط انجام داده اند،طبق نشانه های کد گذاری شده ای که در مناطق باستانی زمین کشف شده، میشه رد پای موجودات سیارات دیگه را پیدا کرد.هنوز برای ما مشخص نیست که این ارتباطات با چه سیاره ای و برای چه هدفی انجام شدند._ بسیار خوب، اطلاعات تکمیلی رو بفرست روی گیرندم، مطالعه میکنم.امیر سر لشکر مگاترون نگاهی به سرهنگ تمام f14 کرد و گفت:_ سرهنگ ، یک تیم عملیاتی تشکیل بدین، و برای ایجاد پایگاه نظامی بر روی سیاره mars (مریخ) آماده بشین.از گردان عملیات تلپورت هم دو تکنسین در تیم حضور داشته باشند، که در صورت انجام مثبت فاز اول عملیات،وارد فاز دوم عملیات بشیم و ساخت دروازه های تلپورت و ارسال تجهیزات نظامی و دفاعی را شروع کنیم.F14:بله قربان، اطاعت امراین مکالماتی بود که امروز در اتاق جنگ اتفاق افتاد و من باید تا هفته آینده آماده بشم که به این ماموریت برم.حس عجیبی دارم به این ماموریت!سیاره زمین یه حس آشنایی رو در من برانگیخته میکنه که برام خیلی مبهمهحس میکنم قبلا اونجا بودم!!!امیدوارم بعد از رفتن به این ماموریت، و تحقیق و بررسی نزدیکتر زمین، به دلیل این حس هام پی ببرم.</description>
                <category>Reza Moradmand</category>
                <author>Reza Moradmand</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2024 23:03:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>PlanetR3_ Episode 02</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamoradmand/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B3-agmrjpm4smeh</link>
                <description>Podcast version   _ جناب سرهنگ اجازه هست؟_ خیرسرگروهبان هر لحظه دم دفتر منی؟ _چیکار کنم قربان دلم زود به زود براتون تنگ میشهسرهنگ تمام f14  بدون اینکه سرش رو از روی مانیتور روبه روش برداره، میگه:مای گاد،  معلوم نیست چه درخواستی داره شیرین زبون شده بازسکوتخب چرا نمیگی کارتو؟_اجازشو هنوز ندادین!!_جوابم یک نه محکم بدون تغییری نسبت به گذشتست._قربان من که هنوز عنوان نکردم!!!_اگه میخوای در مورد شرکت در عملیات earth باهام صحبت کنی، بدون توقف از دفترم برو بیرون_اگه اجازه بدین، خیر درخواستم این نیست_بگو!!_اجازه میخوام با تیم عملیات ارتباط مستقیم داشته باشم.چون تیمم اطلاعات سیاره رو دارن بصورت آنلاین به من گزارش میدن.و من نگرانم دیتاهای جدید دیر به دست بچه های عملیات برسه و ما تو طراحی عملیات دچار اشتباه تصمیم گیری بشیمسرهنگ f14 با اندکی تامل، بدون هیچگونه تغییری در چهره و زاویه نگاهش :_با سرکار استوار سوخو.۳۵  کانکت بشو_ yes sir </description>
                <category>Reza Moradmand</category>
                <author>Reza Moradmand</author>
                <pubDate>Thu, 28 Nov 2024 05:21:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاره R3_اپیزود01_صدور اولین فرمان</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamoradmand/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-r3-%D8%B5%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-x5uw5s8fjzzc</link>
                <description>داخلی، شب، سیاره R3 ستاد فرماندهی ارتشگروهبان دوم  R3mo:_جناب سرهنگ اگر اجازه بدین فیدبک تحقیقات اولیه درباره سیاره earth را خدمتتون ارائه بدم!سرهنگ تمام F14، فرمانده گردان SU.35:_ می‌شنوم سرگروهبان_ این سیاره به فاصله ۴۲.۱۹۵ سال نوری از ما، و با اولین ستاره منظومه خودش 0.000158 سال نوری فاصله دارد.دارای پوشش گیاهی و مقدار زیادی H2O.دارای جو نسبتا خوب و دارای مقدار مطلوبی گاز O2، که موجودات این سیاره برای تنفس ازش استفاده میکنن.زمین و پوشش لایه سطحی این سیاره مناسب و  برای پرورش خوراکی های محلی برای موجودات هوشمند ساکن در این سیاره حاصلخیز است.اجازه تحقیقات بیشتر بصورت فیزیکی و فرود بر روی سیاره مذکور، برای انجام تحقیقات بیشتر را خواستارم.  _ برای حضور فیزیکی عجله نکن.ازت میخوام  تجهیزات نظامی مورد استفاده موجودات هوشمند و مقدار پیشرفت تکنولوژی، ارتباطات و میزان قدرت نظامی برای مقابله و دفاع از سیارشون رو آنالیز کنی و  گزارش کاملش رو برام بفرستی.کاملا از راه دور و توسط تصاویر ماهواره ای_ اطاعت امر جناب سرهنگ ( احترام نظامی, خروج از اتاق فرماندهی)اتاق گروهان عملیات (search &amp; find) S &amp; F</description>
                <category>Reza Moradmand</category>
                <author>Reza Moradmand</author>
                <pubDate>Mon, 25 Nov 2024 01:49:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاره R3</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamoradmand/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-r3-ymnlxtergmof</link>
                <description>R3داخلی ، روز ، ستاد فرماندهی ارتش :_ R3mo : سلام جناب سرهنگ(R3mo : گروهبان دوم، واحد S &amp; F ) (search and find)_f14 : راحت باش. کارتو بگو سر گروهبان؟ ( سرهنگ تمام F14)_ R3mo: قربان سیاره جدیدی در یکی از خوشه های ستاره ای در یکی از بازوهای کهکشان راه شیری پیدا کردیم که دارای حیاط هوشمند هستند_f14: مشخصات دقیقشو بفرست رو گیرندم، چک میکنم.و اگه اطلاعات مهم دیگه ای هم الان هست بهم بگو_R3mo : راستش قربان موضوع از این هم مهمتره و بچه های واحد من ، طبق تحقیقات اولیه، موجودات این سیاره رو خطرناک تشخیص دادن_ جالب شد، گفتی اسم سیاره چی بود؟_R3mo: قربان ساکنین این سیاره از وجود نیروی حفاظت کهکشان اطلاعی ندارن و از قوانین بین ستاره ای با خبر نیستن. خودشون برای سیارشون اسم گذاشتن.اسمش هست: earth 🌍</description>
                <category>Reza Moradmand</category>
                <author>Reza Moradmand</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2024 09:14:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناشنوا</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamoradmand/%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7-utqy7jo8kfi7</link>
                <description>این همون پل و همون قطار هستشطبق معمول روی پل عابر پیاده مشرف به ایستگاه قطار ایستاده بودم و منتظر آمدن قطار بودم. روی ریل دوم، قطار باربری و قدیمی ایستاده بود. لوکوموتیو قطار روشن شد و صدای خیلی زیاد و آزار دهنده ای داشت.من اومدم کمی اینطرف تر پل و کمی دورتر ایستادم.توجهم به غریبه ای جلب شد که دقیقا بالای موتور قطار ایستاده بود.نگاهی به من کرد و اشاره کرد بیا اینجا رو ببین!!با اینکه صدای موتور قطار آزاردهنده بود نزدیک شدم و سلام کردم، از طرز رفتار و اشاره هایی که میکرد متوجه شدم ناشنواست. بهم اشاره کرد داخل موتور رو نگاه کنما روی پل دقیقا بالای محفظه ی موتور بودیم.کنجکاو شدم و نگاه کردم و دیدم تو تاریکی مطلق قسمت موتور، جرقه های خیلی زیبایی دیده میشه. وصف ناپذیره حسی که داشتم. اصلا صدای آزاردهندش دیگه برام مهم نبود، فقط محو تماشای جرقه های کوچک و بزرگ داخل محفظه شده بودم. داشتم به این فکر میکردم، هر کدوم از داشته هایی که ما داریم، علاوه بر منافعی که برامون دارن، وقتی از دستشون بدیم، شاید خلا نبودنش مارو سمت اتفاق های تازه بکشونه. اگه اون شخص هم ناشنوا نبود، شاید مثل من از صدای آزار دهنده لوکوموتیو دوری میکرد و لذت تماشای این جرقه های شگفت انگیز رو از دست میداد!!شاید بگید این اصلا قابل قیاس نیست، ولی من یک‌ نگاه کلی رو ترسیم کردم، اینو میشه به وقایع خیلی زیاد دیگری تعمیم داد. قطار بعدی هم که اومد باربری بود </description>
                <category>Reza Moradmand</category>
                <author>Reza Moradmand</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 17:15:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاقی اول</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamoradmand/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-fg5ckrkfbpqs</link>
                <description>در نوشته در جست و جوی خویشتن https://vrgl.ir/ymOat در مورد این موضوع صحبت کردم که چند وقتی هست ، شروع به جست و جو برای پیدا کردن خودم کردم و چند سالی هست که از خود واقعیم فاصله گرفتم.رضایی که من قبلاً می‌شناختم ابعاد فکری و رویاهای زیاد و متفاوتی در سر می‌پروراند!من برای پیدا کردن اون شروع کردم به تحلیل رفتار اون در گذشته و حدس زدن مسیر فکریش و به این فکر کردم که اگه از راهش منحرف نشده بود و مسیر دلخواهشو ادامه داده بود، در این زمان کجا بود و چه کاری انجام میداد؟!!یکی از علایق و تفریحاتم ورزش و دویدن بود. دویدن جزئی از روتین زندگیم بود. یادمه اون موقع ها کنار زاینده رود هر شب میدویدم. و گاهی هم با دوستام پارکور تمرین میکردیم.دوران دانشگاه بود که بعد از دوسال زحمت برای تالیف و کلی برو و بیا برای گرفتن مجوز، موفق شدم اولین کتاب آموزش پارکور به زبان فارسی رو چاپ کنم. خیلی تجربه جالب و لذت بخشی بود. یادمه یکی از شیرین ترین لحظات زندگیم وقتی بود که کتاب های خودمو داخل قفسه یک کتابفروشی دیدم.ولی طی چند سال بعد از دوران دانشگاه و درگیر کار و زندگی روزمره شدن، از علایقم، ورزشم، نویسندگی، موسیقی و… دور شدم. الان برای پیدا کردن ورژن اصلیم دارم رد پاهامو تو گذشته دنبال میکنم تا بتونم در لحظه ای خاص اولین تلاقی با خود واقعیم رو ببینم و خود واقعیم رو بعد از سالها زندگی کنم. خوشحالم که بعد از حدود ۳ سال، اولین تلاقی من این ماه اتفاق افتاد. من بعد از شروع دوباره ورزش و مخصوصا دویدن، طی دو سال گذشته خیلی تمرین کردم تا بدنم رو به مقدار آمادگی جسمانی ده سال قبلم برسونم.من برای اینکه بتونم تلاقی درستی رقم بزنم و بتونم جسم گم شدم را دوباره زندگی کنم، به مدت دو سال، هر روز تمرین کردم و گاهی حتی هفته ها بصورت مداوم روزی ۱۰ کیلومتر میدویدم. تا اینکه ماه گذشته مسابقه تریل رانینگ شیراز قرار بود برگزار بشه و من فرصت رو غنیمت شمردم تا تو این مسابقه شرکت کنم و بتونم خودم رو محک بزنم و ببینم برای تلاقی آمادگی دارم یا خیر. تجربه خیلی چالشی و جالبی بود. من حتی تونستم مسیر بیشتری از مسیر مشخص شده طی کنم.مقدار مسیر مشخص شده ۱۶ کیلومتر با حدود ۵۰۰ متر افزایش ارتفاع بود، که من حدود ۱۸:۲۰ کیلومتر ، با افزایش ارتفاعی حدود ۹۶۲ متر پیمایش داشتم.این مسابقه در دره بی نظیر هایقر برگزار شد و تجربه واقعا منحصر به فردی بود. من حتی یک جاهایی از مسیر خارج شدم و خودم رو به بالاترین لبه های دیواره دره رسوندم و تونستم شات  های خوبی ثبت کنم.  اینحا بالاترین قسمت دره هستشفارق از مسابقه نشستم عکاسی🤭🤭 و بالاخره بعد از پیمایشی چالشی و لذت بخش مسیر مسابقه رو تمام کردم. راستی اینم بگم که یکجایی تو مسیر هم خیلی سرعت گرفتم و با پیسی حدود ۵ داشتم بین سنگ ها میدویدم که یک مرتبه بدون اینکه دلیلشو متوجه بشم خوردم زمین و بازو و زانوم آسیب دید. کمی نشستم، نفسی تازه کردم، اون صحنه ای که یک لحظه موقع زمین خوردن با چشمام دیدم از ذهنم پاک نمیشد.موقع زمین خوردن سر من به فاصله چند سانتی از تخته سنگی رد شد و ضربان قلب من با یادآوری اون لحظه به تکاپو افتاده بود و آدرنالین خونم بالا رفته بود. به خودم گفتم میتونست این آخرین صحنه ای باشه که چشمات ثبت و ضبط کردن!!! ولی دیگه گذشت، باید مسیر مسابقه رو تمام کنی، باید بیشتر مراقب باشی،ولی باید ادامه بدی و تمامش کنی. دیگه پاشدم و به مسیرم ادامه دادم و مسابقه رو تمام کردم.     حس من بعد از گذشتن از خط پایان خیلی پیچیده و مبهم بود. احساساتی شاد و لذت بخش توام با ترس و دلهره درهم آمیخته بود.  من بعد از گذشت حدودا ۱۰ سال از آخرین فعالیت های ورزشیم، بعد از حدود ۲ سال تمرین تونستم دوباره توانایی فیزیکیه قبلیم را  بدست بیارم و خودم رو دوباره زندگی کنم.و من اسم این اتفاق رو اولین تلاقی سن ذهنیم و سن فیزیکیم در دنیایی که بدن مادیم قرار داره نام گذاری کردم. #33</description>
                <category>Reza Moradmand</category>
                <author>Reza Moradmand</author>
                <pubDate>Thu, 30 May 2024 19:41:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایجاد حفره در زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamoradmand/%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF-%D8%AD%D9%81%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-qb7zmw9m1fq0</link>
                <description>زمان اصلا خطی نیست!!!هر شخصی میتونه برای زمان خودش، حفره هایی رو ایجاد کنه. یجور دریچه، یجور فضای خالی، یجور گپ. که توسط اینها میتونه زمان رو دور بزنه نسبیت خاص انیشتین میگه زمان نسبیه، و از طرفی با نظریه دیگه ای مواجه هستیم که میگه زمان خطی نیست. یعنی یجاهایی به عقب و جلو در حال رفت و برگشته. خب ما اگه بخوایم خودمون این رفت و‌ برگشت رو به صورت ارادی انجام بدیم، باید بصورت عمدی، حفره ها و دریچه هایی رو ایجاد کنیم که در زمان های مشخص در تاریخ، این حفره ها رو میتونیم بازشون کنیم و دریچه ای میشن برای ما که بتونیم ازشون استفاده کنیم و به گذشته یا آینده صفر کنیم. حالا خیلی موردی تر بخوام توضیح بدم: مثلا چند وقتی هست که من از پوینت گذاری برای آینده و ضمیر ناخودآگاه صحبت میکردم و سعی میکردم با استفاده از خاطره نویسی، عکس و یا ساعت های صفر یا ساعت های جفت، بوی خاص، مکان خاص، و هر چیز دیگه ای که بشه در تاریخ ثبتشون کرد برای آینده خودم و ضمیر ناخودآگاه خودم کد بجا بزارم و پوینت گذاری کنم. موضوع جدیدی که بعد از انجام این پوینت گذاری ها ذهنمو درگیر کرده، اینه که: میشه حتی، یه حفره هایی در زمان ایجاد کرد به اندازه یک روز، یا یک هفته یا حتی یک ماه در تاریخ زندگیمون که هیچ جا اطلاعاتی ازشون نیست و جایی ثبت نشدن که من تو اون تاریخ، از ساعت ۰۰:۰۰ تا ۰۰::۰۰ روز بعد، کجا بودم و داشتم چیکار میکردم!!!یا از تاریخ فلان تا فلان هیچ دیتایی از من ثبت نشده، نه تو گوگل مپ، نه بلیط اتوبوس یا قطار یا هر وسیله دیگه ای. نه تراکنش مالی و ....اینها حفره هایی هستن که فقط خود خود خودم خبر دارم و هیچکس دیگه نمیتونه در آینده ازشون با خبر بشهو در آینده، در تاریخ مشخص، و حضور در ساعت مشخص در همون مکان، من میتونم همون لحظه رو دوباره تجربه کنم، دمای هوا، زاویه و رنگ طلوع خورشید، بوی پخش شده در فضا(مثلاً الان بوی بهارنارنج درختان در این فصل) و اینها آلمان هایی هست که ۳۰ یا ۴۰ سال یا ۱۰۰ سال دیگه هم که بگذره، در همون تاریخ، در همون مکان و در همون لحظه خورشید دقیقا از همون زاویه طلوع یا غروب میکنه، فصل سال همون فصل هستش و....</description>
                <category>Reza Moradmand</category>
                <author>Reza Moradmand</author>
                <pubDate>Fri, 12 Apr 2024 20:53:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Final destination_episode 2</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamoradmand/final-destination-2-yhsx1v9dicmn</link>
                <description>مدتی از کشیده شدن من روی زمین میگذشت.صدای ناله و‌ شیون دیگه به گوشم نمیرسید.هوا داشت تاریک و‌ تاریکتر میشد و دیگه آخرین پرتوهای گرما بخش خورشید هم، رمقی برای تابیدن به چشمهایم رو نداشتن.و چشمهام داشتن آخرین امیدهاشون رو برای دیدن نور گرما بخش خورشید از دست میدادن و به تاریکی عادت میکردن.چند بار فریاد زدمآهای!تو کی هستی ؟منو کجا میبری؟!تنها جوابی که میشنیدم، انعکاس صدای خودم بود که بعد از برخورد به دامنه کوه ها، از بین شاخ و‌برگ درختان دو مرتبه خودشون رو به من میرسوندن.هوا کاملا تاریک شده بود.وقتی به پای کوه رسیدیم، مکث کرد.پاهام رو رها کرد.برگشت به سمتم.به قدری تاریکی مطلق همه جارو فرا گرفته بود که من هنوز قادر به دیدن صورتش نبودم.حتی نور ماه هم توسط شاخ و‌برگ درختان اجازه ورود به اون مکان رو نداشت.من رو از زمین بلند کرد، روی دوشش گذاشت، و شروع کرد از دامنه کوه بالا رفتن.داس بلندش دست چپش بود، و من همینطور که از شانه راستش آویزان شده بودم، چشمهام فقط چکمه های سیاه و‌ بلندشو میدید.به غاری رسیدیم و من رو زمین گذاشت. غاری تاریک در دل کوه!نمیدونم، شاید دیگه اینجا میخواد کارم رو یکسره کنه!اینجا میتونه خیلی با حوصله و بدون نگرانی، تک تک اجزای بدنم رو تکه تکه کنه و برای مدت ها برای شکار بعدیش از غارش خارج نشه.از بالای غار، از درون روزنه ای کوچک، نور مهتاب راه ورودی پیدا کرده بود، و همین نور،  کافی بود تا کمی دلگرم بشم.لااقل این آخرین لحظات ، نوری هست که بهش دل ببندم، حتی اگه یک امید واهی باشه.بالاخره سکوت رو شکست:_ تو فکر کردی کی هستی؟از شدت خشمی که تو صداش بود، از جا پریدم.صدایی بلند و خشن که دیوارهای غار هم با انعکاسش‌ به این شدت اضافه میکردن._من کی هستم؟ این تویی که دست و پای من رو بستی و تا اینجا منو کشوندی؟ چی میخوای از جون من؟_ تو فکر کردی کی هستی که دنبال راه خروج میگردی؟فکر میکنی راه رو پیدا کردی؟تو فکر کردی ما میذاریم راحت بیای اینجا، از اسرارمون با خبر بشی و بعد بخوای برگردی؟مگه روزی که دوست داشتی با دنیای ما آشنا بشی، تمام این قوانین رو‌ برات توضیح ندادیم؟ مگه نگفتیم دیگه راه برگشتی وجود نداره؟تو قبول کردی!حالا دیگه هیچ جای پشیمانی و هیچ‌ دریچه خروجی وجود نداره_ آخه من دیگه هیچ امیدی به اون زندگی نداشتم، دیگه اونو نمیخواستم. ولی الان…_ولی الان چی؟ الان میخوای برگردی؟ که چیکار کنی؟! مثلا آینده بهتری برای خودت بسازی؟ پس اون موقع که هنوز وارد دنیای مردگان نشده بودی، چرا به این مسائل فکر نکرده بودی؟ چرا به آیندت، اهدافت، و … فکر نکرده بودی!؟ چرا برای محقق شدنشون به اندازه کافی تلاش نکردی؟الان که با تصمیم خودت به زندگیت پایان دادی و وارد دنیای ما شدی، دیگه راه برگشتی وجود نداره_ همه اینارو میدونم، ولی باید یه راهی باشه! من میدونم هست، من برای پیدا کردنش هزار سال هم طول بکشه حاضرم تلاش کنم.حاضرم هزار دفعه دیگه بمیرم و دوباره تو همین دنیای تاریک به دنیا بیام ولی دست از تلاش برای پیدا کردن راه برگشت بر ندارم._ چقدر حاضری برای برگشتن به دنیا تاوان بدی؟ تاوان تصمیم های اشتباهت، تاوان صبر نکردن و تمام کردن زندگیت؟_ هرچی باشه. هر تاوانی باشه من براش آمادمدوباره سکوت همه جارو فرا گرفت.انگار داشت فکر میکرد، شایدم داشت گوش میکرد، گوش میکرد به صدایی، انگار کسی داشت باهاش صحبت میکرد.اومد به سمت من، دقیقا به نور باریک ماه که رسید، ایستاد، کلاه لباسشو کنار زد، و من تونستم صورتشو ببینم و بشناسمش_ عه سالار تویی؟چرا صدات اینطوریه؟اصلا از روی صدات نتونستم تشخیص بدم! _ رضا خوب گوش کن ببین چی میگم، این صدا، این لباس و رفتار امروزم فقط پوششی بود که کسی منو نشناسه، میخوام کمکت کنم. تو دوست خوب من بودی.من یک راه برای برگشتن به دنیا بلدم، ولی شروطی داره که تو باید قبولشون کنی_ هرچی باشه حاضرم انجامش بدم_ من کمکت میکنم برگردی، ولی یه شرطی داره، باید کار نیمه تمامی که من تو دنیا داشتم رو تمام کنی. ⁃ چه کاری!؟ _ ببین رضا، تو با این کالبدت دیگه اجازه ورود به اون دنیارو نداری، تنها راهی که هست اینه که کالبد جدیدی پیدا کنی و توسط اون به دنیا برگردی.فقط قسمت سخت ماجرا اینه که وقتی با کالبد جدیدی قدم به دنیا گذاشتی، کاملا حافظه تو پاک میشه و بدون هیچ خاطره ای از این دنیا زندگی جدیدتو شروع میکنی.این تنها شرط خروجه، چون نباید از اسرار اینجا چیزی به خاطر داشته باشی.و اون کار نیمه تمامی که من ازت میخوام هم حتی به خاطر نمیاری_ پس چطور باید بهت کمک کنم؟_ حاضری تو کالبد قبلی من به دنیا برگردی؟ حاضری سالار رو زندگی کنی!؟من داستان تمام زندگیم رو برات تعریف کردم.اگه قبول کنی و با کالبد من به دنیا بر گردی، من نشانه هایی بهت میگم که اینها تو دنیای واقعی وقتی اتفاقبیوفته ، تو من و این صحبت ها و دلیلی که براش به دنیا برگشتی رو به خاطر میاری.و وقتی کار نیمه تمام من رو تمام کردی، میتونی به زندگی خودت برسی و اهداف خودت رو دنبال کنی_ باشه ولی تا کی باید تو کالبد تو باقی بمونم؟ کی مسیرمون از هم جدا میشه؟ _ مجبوری تا روز مرگ من صبر کنی، ولی تو جزئیات مرگ من رو اطلاع داری، و وقتی زمانش برسه، از دژاوو هایی که برات اتفاق میوفته میتونی از وقوع اون اتفاق جلوگیری کنی و از اون لحظه ای که من در زندگی قبلیم جونم رو از دست دادم اگر به سلامت عبور کنی، میتونی خود واقعیت رو زندگی کنی_ اکی موافقم. فقط کار نیمه تمامت چیه؟……!</description>
                <category>Reza Moradmand</category>
                <author>Reza Moradmand</author>
                <pubDate>Sun, 07 Apr 2024 20:13:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه گذاری اول</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamoradmand/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-ocozxuqu5pcy</link>
                <description>قبلا‌ در پست «در جست و جوی خویشتن»  https://vrgl.ir/ymOat به این موضوع اشاره کردم که سفری رو آغاز کردم برای پیدا کردن خودم. برای پیدا کردن رضای گمشدم راه زیادی باید برم و خیلی از اون فاصله گرفتم. برای پیدا کردنش،  باید به خاطر بیارم اون زمان که یکی بودیم و‌هنوز راهمون جدا نشده بود، اون‌ به چه علایقی میپرداخت؟ چه دوست هایی داشت؟ کجا وقت میگذروند و…خب از زمان اون پست تا الان من خیلی بهش نزدیک شدم. سعی کردم بیشتر کتاب هایی که اون دوست داشت رو مطالعه کنم، بیشتر کافه برم و برای آرامش روحم بیشتر زمان بگذارمنشانه ها و کد گذاری هایی که اون انجام داده بود دنبال کردم، با افراد،موقعیت ها و تجربه های جدید و مختلف روبه شدم تا بتونم هر روز بیش از پیش بهش نزدیک‌ بشم و برسه روزی که بتونم تماما خود واقعیم رو زندگی کنم.هنوز خیلی راه دارم تا بهش برسم ولی، میدونم تو این مدت خیلی بهش نزدیک شدم و نشانه ها بهم میگن راه را درست دارم میرم . چون احساس خوبی دارم و احساس هیچوقت بهت دروغ نمیگه.تصمیم گرفتم تا همینجا point گذاری اولم رو داشته باشم. یعنی یجورایی ثبت وقایع و خاطرات تا به اینجا، که اگه تو مازی که قدم گذاشتم راه رو گم کردم ، بتونم به این  point برگردم، مطالعه کنم، به خاطر بیارم  و از اینجا دوباره مسیر جدید رو ادامه بدم.برای point گذاری و یادآوری این point در آینده، چه چیزی بهتر از خاطرات میتونه قوی عمل کنه؟!خاطراتی که با افراد مختلف داشتم، صحبت هایی که انجام دادیم، مکان هایی که رفتیم، موزیکی که شنیدیم و… اینها همه قوی ترین کد گذاری هایی هستش که میتونه در آینده یادآور این روزها و مسیر هایی باشه که برای پیدا کردن خودم طی کردم. پس تصمیم گرفتم از خاطراتم با افراد مختلف بنویسم.کسانی که هر کدوم تو زندگیم به دلیلی وارد شدن و منو تو ادامه مسیر کمک کردن.ت: اسم ها بیشتر به ترتیب تاریخ آشنایی هستن نه اهمیت بیشتر یا کمترآیسان یکی از اولین رابطه ها و شروع قدم گذاشتن در دنیای نویسندگی من و صحبت کردن درباره علایقم و اهدافم با آیسان شروع شد.آیسان ذهنی شگفت انگیز در چیدن کلمات و بازی با کلمات داره که به طوری اعجاب انگیز احساسات خودش رو‌بیان میکنه و‌ من خیلی ازش چیز یادگرفتم و خیلی منو  تو این مسیر راهنمایی کرد و‌انگیزه داد برای ادامه راه. درسته به خاطر یکسری شرایط اون به لندن سفر کرد ولی این فوران کلمات از ذهن خلاق ما بود که هیچوقت دوری رو حس نکردیم و من پا به پای اون تو جای جای لندن قدم گذاشتم و به صحبت هامون درباره نوشته هاش، رمانش و … پرداختیم.با آداب و رسوم مردم سنتی انگلیس آشنا شدم، غذا خوردنشون، مراسماتشون و …جای جای لندن باهم صبحانه خوردیمآیسان جز اولین دوست هایی بود که من تمام تمام خودم رو پیشش ارائه میکردم، بدون ترس از قضاوت شدن، از علایقم و اهدافم در عکاسی صحبت میکردم و اون بدون تمسخر با چشمانی پر از برق شادی به اهداف من گوش میکرد و برای تک تکشون تصویر سازی میکرد.آیسان چشم من رو به دنیای بزرگتری باز کرد و اهدافم رو تونستم unlimited تر تعیین کنم.توسکاتوسکای شیرین زبون، توسکای همیشه خندونتوسکا فوق العاده شیرین زبونه، با اون لحجه شیرازی قشنگش، مخصوصا وقتایی که خیلی حرص میخوره قشنگ میتونی شیفت کردنش از لحجه تهرانی به لحجه شیرین شیرازی رو متوجه بشی😍😍من با توسکا متوجه شدم چقدررر میشه شاد بود، چقدرر میشه شادی کرد و در مورد موضوع های شاد صحبت کرد. توسکا طراح و نقاش فوق العاده با ذهنی خلاقه که به پیشنهاد توسکا، من هم تو دنیای طراحی قدم گذاشتم و با خریدن اولین اتود فابرکاستر و یک نوت بوک طراحی مسیر من در طراحی شروع شد.این نوت بوک و اتود دیگه همه جا باهام هستنقبل از اینکه برم سراغ یادآوری نفر بعدی، لازم میدونم یه نکته ای رو بگم. من از قدیم یک عادتی که دارم این بود که موقع پیاده روی دوست دارم با کسی که دارم قدم میزنم به یک موزیک گوش کنیم. یادمه از این مبدل ها استفاده میکردیم ، هدفون هامون رو به یک mp3player وصل میکردیم و موزیک پلی میکردیم.هنوز اون مبدل رو دارمالان دیگه با ایرپاد کار راحت تر شده. معمولا یه گوشی تو گوش خودم، و یک گوشی هم تو گوش دوستم و شروع میکنیم پیاده روی و شنیدن موزیک و نوبتی با ثلیقه هرکسی موزیک گوش میکنیم.پوریانمیدونم چرا از همون اول پوریا صداش میکردم، درواقع اسمش پویاست ولی گفت تو‌همون پوریا صدام کن.پوریا همون کسی هستش که نوشته تتو رو از اتفاق مشترکی که با اون داشتم نوشتم.پوریا هم دنیای خیلی نزدیکی به من داره، از عکاسی و‌طراحی بگیر تا ثلیقش تو‌ موسیقیساعت ها بتهوون و موتزارت باهم شنیدیم! پوریا خیلی خوبه که تماما داره خودش رو‌ زندگی میکنه و هیچ محدودیتی قائل نمیشه. از تتو های ساختار شکنانش(روی صورتش و‌ زیر چشمهاش) تا سبک‌زندگی خاص و استایل منحصر به فرد خودش. خودکار طراحیش با مزستآرینیکی از در لحظه زندگی کننده ترین افرادی که باهاش آشنا شدم.تتو آرتیست خفن، خوش استایل و اهل گپ و گفت و گو. آرین بیشتر اهل رپ بود و خیلی باهم موقع پیاده روی موزیک های بیاد ماندنی گوش کردیم: سینا ساعی، عرفان، پیشرو و…درباره شروع نوازندگی هنگدرامش ، خرید میدی کنترلر و … خیلی صحبت کردیم و همفکری کردیم. یکی از جملاتی که از آرین همیشه تو گوشمه این بود: میدونی چرا من انواع مواد مخدر رو پشت سر هم امتحان میکنم؟! میخوام هرچی بیشتر و بیشتر به لحظه مرگ نزدیک بشم و متوجه بشم اون دریافتی که آدما موقع مرگ پیدا میکنن چیه و از چه جنسیه!عجب روز بارانی و بیاد ماندنی بود!!!من با همه دوستام کافه میرم و با اکثرشون عکس موقع قهوه خوردن و صحبت کردن دارم. چون به نظرم یکی از بهترین کد گذاری ها برای یادآوری هستش چون هم مکان مشخصی داره، هم بوی قهوه و هم طعم قهوه احساسات رو درگیر میکنه و هم موضوع صحبت قابل یادآوریهنمیدونم چرا بیشتر وسایل من تو کادره تا آرین🤦‍♂️هاجربالاخره رسیدم به داستان هاجر. هاجر یکی از آشنایی های عجیب و تاثیرگذار من در سال ۱۴۰۲ بود. آشنا شدنی خیلی اتفاقی از دنیای ورزش. هاجر دوچرخه سوار ماهریه و من خب خیلی وقته به صورت حرفه ای  میدوم.ما در دنیایی خارج از عکاسی، نویسندگی ، فلسفه ، روانشناسی و... باهم آشنا شدیم. مسیر ما در دنیای ورزش باهم طلاقی پیدا کرد و بعد از گذشت مدت زمانی از آشناییمون ، صحبت های ما به فلسفه و عرفان کشیده شد و موضوع اونجایی جذابتر شد که بعد از اینکه پیج ویرگولم رو به هاجر معرفی کردم و گفتم در مورد همین مباحثی که صحبت کردیم، من ذهنیاتم رو اونجا منتشر کردم، اون بعد از خواندنشون چقدررر شگفت زده شده بود و یجورایی همسان با ذهنیات خودش بود. از اینکه چقدر مسیر فکری کسی میتونه با خودمون همسان باشه خوشحال بودیم و بیشتر و بیشتر صحبت هامون تو این زمینه ریشه های عمیق تری پیدا کرد. بارون باشه، کافه باشه و کلی صحبت نا تمام…مسیری که زیر بارون پیاده روی کردیم و گپ زدیمهاجر هم از اون دست رابطه هاست که من خیلی کنارش احساس راحتی میکنم و میتونم بیشتر و بیشتر خودم باشم و از ابراز احساسات و علایقم نترسم و کنترلی روشون نداشته باشم. یکی از شگفت انگیزترین تجربه هایی که باهاش داشتم، انجام مدیتیشن دو نفره تو قلب جنگل بود که بی نظیر ترین تجربه ای بود که از مدیتیشن داشتم. همیشه تنهایی مدیتیت میکردم ولی شنیده بودم اگر دو نفر با فرکانس نزدیک یا حتی همسان بتونن جوین بشن به  عمق مدیتیت بیشتری دست پیدا میکنن و من این تجربه رو با هاجر بدست آوردم و یکی از لذت بخش ترین مدیتیشن های زندگیم رو با هاجر انجام دادم.طلوع شگفت انگیز اون  روز رویاییPhoto by meو اینجا هم همون مکان خاصآرزویکی از همصحبتی های شیرین و طولانی مدت من درمورد مسائل روانشناسی، ضمیر ناخودآگاه و کلا مسائل مربوط به تجربه های تلخ روانی گذشته و اتفاق هایی که ریشه در خاطرات و ضمیر ناخودآگاهمون دارن رو با آرزو تجربه کردم.ما باهم شروع به مطالعه رساله های فروید کردیماین کتاب محشرهطی کند و کاوی که تو گذشته و ضمیر ناخودآگاهمون داشتیم من از علایقم به موسیقی صحبت کردم و خاطراتی که موقع دانشگاه هنگام یادگیری گیتار الکتریک داشتم صحبت کردم و آرزوهایی که با فروش گیتارم به دست فراموشی سپرده شد. من با آرزو هم ساعت ها موسیقی گوش کردیم، از موزیک های بیکلام که سلیقه اون بود تا موزیک های راک و هارد راک که از متالیکا و لینکین پارک و اسلیپنات براش پلی میکردم و گوش میکردیم.تا اینکه علایقم به موسیقی دوباره توسط آرزو قلیان کرد و تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم.برای مترونومی که سالها خاک خورده بود باتری گرفتم و این لحظه ای هستش که دوباره روشنش کردم و تصمیم گرفتم موسیقی رو ادامه بدمو داستان اون  بلوط که فقط خودت خبر داری😍کوروشیکی از مرموز ترین دنیاهایی که یه آدم میتونه داخلش قدم بزاره، دنیای ذهنیات کوروش هستش.کوروش ذهن خلاقی در طراحی داره و اون دریافت ها و‌الهاماتی که از کائنات میگیره رو طوری طراحی میکنه که وقتی طرحش رو بصورت عادی نگاه میکنی یه تصویر میبینی، و وقتی اونو از وسط تقارن بکنی، تصویر دیگه .و یک نکته جالبتر اینکه اگه روی قسمت های مختلف طرح زوم بکنی، نکات جالب زیادی به چشمت میخورن این یکی از طرح های متقارن شدشهبا کوروش هم زیاد پیاده روی کردیم و کافه رفتیم. درمورد کنترل دنیا توسط نیروهای برتر و …و جمله قشنگی که از کوروش یادم میاد بگم : اگه نیرویی برتر من رو به این دنیا آورده و شاید استعداد هایی در من نهفته، حتما دلیلی داشته و میخواد یک روزی یک جایی از من استفاده کنه، پس ما هممون روزی نقش خودمون رو ایفا میکنیم…With korushمسیری که با کوروش قدم میزدیمنگار_سلام نگار جان_سلام، خوبی؟ جانم؟_فردا برنامت چیه؟ میای بریم کنسرت؟_برنامه که برای شب با یکی از دوستام قرار دارم ولی تو‌ برنامتو بگو _ راستش فردا یکی از گروه های دث متال ایرانی اجرا داره، گفتم اگه میای باهم بریم_ تو که میدونی من پایم. پس کی ؟ کجا!؟_راستش اجرا ساعت ۸ شب خیابان ولیعصر هستش، ولی میخوام زودتر برم یکم ولیعصر پیاده روی و عکاسی و کافه گردی.میتونی بیای؟!  _چقدر عالی، حتماو این شد که یکی از آخرین خاطرات ۱۴۰۲ من با نگار دوست داشتنی و پایه رقم خورد. کلی پیاده روی کردیم تو ولیعصر، موزیک گوش کردیم، اینبار امیر خلوت بیشتر پلی بود.چون ترک «رواله» تازه ریلیز شده بود.موزه سینما رفتیم، عکاسی کردیم، کافه رفتیم و قبل از اجرا من یکم از گروه های راک‌ فارسی برای نگار پلی کردم تا بیشتر با فضای موسیقیاییشون آشنا بشه، گروه هایی مثل پادرا، ماینس وان، سلمان کردار و…In blackBy negarبعد هم یه اجرای فوق العاده از بچه های گروه سیزدهمین مرداب ، خاطرات روز بیادماندنی مارو دو چندان کردلحظاتی قبل از اجراو هدیه نگار: بج سینه گروه😍سعی کردم نوشته طولانی نشه ولی خب خاطرات و آدم های شگفت انگیز زیادی تو زندگیم وارد شدن که سعی کردم خیلی خلاصه چکیده ای از خاطرات خوبی که باهاشون داشتم رو ثبت کنم.امیدوارم point گذاری بعدی از دستاوردهای زیادی که تو سرم هست و دوست دارم به حقیقت بپیوندد صحبت کنم. پس تا point گذاری بعدی….</description>
                <category>Reza Moradmand</category>
                <author>Reza Moradmand</author>
                <pubDate>Fri, 22 Mar 2024 15:32:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خروج از دنیای مردگان</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamoradmand/%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-m7nfy6p0yvfy</link>
                <description>برخلاف باوری که مردم دارن، وارد شدن به دنیای مردگان کار سختی نیست، خارج شدن از اون دنیاست که مشکل ساز میشه.وقتی به دنیای مردگان قدم بگذاری، دیگه راه برگشتی وجود ندارهچون تو دیگه از راز هاشون باخبری. باهاشون رفیق میشی، از زندگی گذشتشون برات تعریف میکنن، از اهدافی که قبل از مرگشون داشتن، از روابط و خاطراتی که تجربه کردن. و تو هر روز هم که فقط با یک نفر وقت بگذرونی، تا بی نهایت سال آینده هم داستان برای شنیدن داری.و این داستان زندگی قبل از مرگ ارواح مختلف، چنان برات جذابیت پیدا میکنه که دیگه اصلا فراموش میکنی، در دنیای واقعی هنوز زنده ای، فراموش میکنی هنوز فرصت داری به دنیات برگردی، چون دنیای تو دیگه جذابیتش رو از دست میده. متوجه میشی دنیای قصه ها خیلی شیرین تر از تجربه دنیای خودته.بعد از گذشت چندین سال، و با صحبت کردن با ارواح مختلفی که هم سن تو بودن وقتی زندگیشون به پایان رسید، میبینی چقدررر آدم های موفقی بودن و چه اهداف بلندی داشتن و چه اقداماتی انجام دادن، و  تو به خودت میای که ،ای وای!!من فکر میکردم دیگه زمان ندارم رویاهامو زندگی کنم، ولی  ارواح مختلفی رو میبینی که از سن های بالاتر از تو شروع کردن و قبل از مرگ، چندین سال رویاهاشونو زندگی کردن و روحشون در آرامش به سر میبره.اونجا تازه متوجه میشی عذاب ابدی یعنی چی!!!با اون عذابی از زبان مردگان آشنا میشی که درد آورترین عذاب اونهاست.عذاب اینکه وااای من فکر میکردم دیگه دیر شده و تلاش کافی نکردم، عذاب اینکه الان ارواح دیگه رو میبینم که تا سالهای قبل از مرگشون دست از تلاش برای تحقق رویاهاشون بر نداشتن، و فقط چند سال اندک هم اگه رویاشونو زندگی کرده باشن، روح بسیار بسیار آرام تری دارن. و اونجا این جرقه (نقطه عطف) به ذهنت میرسه که پس هنوز فرصت هست برگردم و سعی کنم راه درستو انتخاب کنم!الان فقط یه تصمیم نیاز داری و پیدا کردن راه خروجی…اصلا برای خروج باید ادامه داد یا برگشت؟!برای پیدا کردن راه خروجی دوباره مجبوری از مردگان  کمک بگیری، و بعد از صحبت کردن باهاشون دوباره درگیر دنیای جذابشون میشی و دومرتبه فراموش میکنی دنبال راه خروج بگردی…و این چرخه ادامه خواهد داشت تا جایی که…!</description>
                <category>Reza Moradmand</category>
                <author>Reza Moradmand</author>
                <pubDate>Sun, 17 Mar 2024 20:18:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کراپ</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamoradmand/%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%BE-uzaik7fvli3d</link>
                <description>_کجایی؟من: همونجای همیشگی .پنجشنبه ها زودتر کارم تمام میشه، میشینم اینجا غروب شهری خورشید رو تماشا میکنم.بزار برات بفرستم:_ چه جالب! چه غروب قشنگی. چه فضای سبز باحالی_اوهوم.صبر کن. بزار اینطرف هم نشونت بدم_ وای عجب فضای سبز تمیز و زیبایی!!!_ راستش من موقع عکاسی تو نشون دادن حقیقت تقلب میکنم_ یعنی چی؟_ یعنی اینجا اونطوری که به نظر میرسه نیست، من فقط زیباییهاشو نشونت دادم.دوست داری حقیقت رو اونطوری که هست ببینی؟_ امممممممم خب آره_:_ وااای چقدرررر تفاوت !!!!_ ببین عزیزم، زشتی و زیبایی به زاویه نگاه ما آدمها بر میگرده. و یه عکاس، با زاویه نگاه دوربینش تعیین میکنه که تو کجارو نگاه کنی، یا اینکه چه مقدار از سوژه رو با چه زاویه دیدی ببینی.مثلا میتونی این عکس رو‌ببینی و‌ در نگاه اول فقط ذباله ها و ته سیگارهای روی زمین، توجهتو‌ جلب کنه:یا اینکه من عکس رو کراپ کنم و اجازه بدم اون گل خوش رنگ رد نگاهتو بدزده:</description>
                <category>Reza Moradmand</category>
                <author>Reza Moradmand</author>
                <pubDate>Sat, 02 Mar 2024 22:58:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوی 3/4 9</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamoradmand/%D8%B3%DA%A9%D9%88%DB%8C-34-9-jbd85vi8gqhg</link>
                <description>واقعا اگه چنین سکویی وجود داشته باشه چطوری میشه اونو پیدا کرد!؟ برای من همیشه این سکو خیلی هیجان انگیز بوده.سکویی که فقط جادوگران از اون باخبر هستند و‌ با عبور از اون میشه به ایستگاه قطاری در دنیای موازی منتقل شد، سوار قطار هاگوارتز اکسپرس شد، و همراه ما بقیه کسانی که مثل من شوق رسیدن به اونجا و شناخت ناشناخته هارو دارن به هگوارتز سفر کرد.حالا این عدد یک تمثیل و‌این سکو‌ یک مثال میتونه باشه، از واقعیتی که وجود داره ولی از اکثر آدمها پنهان شده.من خیلی دنبال این راز میگردم.یعنی میشه سکویی پیدا کنم که هربار که واردش میشم، و سوار قطار میشم، اون قطار منو با خودش به دنیای قصه ها ببره!؟این ایستگاهی هستش که من اکثرا بهش سر میزنم.نگاه کردن به مسافرها خیلی جذابه.هر کسی با یک داستانی و یک هدفی سوار قطار میشه و بعد از راه افتادن و سوت زدن قطار، هیجان رو میتونم تو تک‌تک‌ سلول هام حس کنم. هیجان شروع یک سفر خاطره انگیز…من میشینم به مسافرها نگاه میکنم و برای هر کدوم داستانی رو متصور میشم. یکی تنهایی داره سفر میکنه، چند نفر خانوادگی، و…شنیدن صحبت هاشون، هیجانشون، صدای خنده و خوشحالی بچه ها همه و همه هیجان انگیزن. راستی قبل از ادامه صحبتم، دوست دارم با دوستم طوسی آشنا بشین:من و اون میشینم روی این سکو و به آدما نگاه میکنیم. با خوشحالیشون خوشحال میشیمبا هیجانشون هیجان میگیریم و با رفتنشون غمگینانگار وقتی میرن، تمام داستان هاشونم با خودشون میبرن. و من و‌ طوسی باز تنها میشیم.حس گادفادر دارم اینجا🤭خیلی از مواقع به این فکر میکنم، شاید رضایی که من گم کردم و چندسال هست که دنبالش میگردم، راز اون سکوی مخفی رو پیدا کرده باشه، سوار اون قطار جادویی شده باشه و به دنیایی که خودش دوست داره سفر کرده باشه. دنیایی که آدماش مثل خودش هستن، طرز فکرشون، رفتارشون و دنیای اونا چقدر شگفت انگیز میتونه باشه!!من به جست و‌جوی خودم ادامه میدم، و تلاش برای پیدا کردن اون سکوی مخفی همچنان ادامه داره… تو میدونی این پل کجاست….</description>
                <category>Reza Moradmand</category>
                <author>Reza Moradmand</author>
                <pubDate>Fri, 23 Feb 2024 07:37:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Final destination_episode1</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamoradmand/final-destination-r8z1mlmudeid</link>
                <description>چشم هایم رو باز کردم و با منظره ای از برگ های درختان  که با سرعت از بالای سرم در حال عبور کردن هستن مواجه شدم!!سایه درختان از روی صورتم عبور میکنه و نور خورشید بصورت چشمک زن به چشمهام برخورد میکنه.کمرم روی زمین کشیده میشه و از زخم هایی که برداشته داره تیر میکشه.نمیدونم کی بیهوش شدم، و چه مدتیه دارم روی زمین کشیده میشم، ولی از وقتی چشمهامو دوباره باز کردم، اون هنوز پاهای به هم گره کرده ی منو تو دستاش گرفته و داره روی زمین میکشه.صدای گریه و زاری داره از دور به گوشم میرسه!!و هرچی نزدیک تر میشیم، صدای گریه ها بیشتر و بیشتر میشه!سعی میکنم دستهامو حرکت بدم ولی اون ها هم با طناب بسته شدن!!!اصلا این کیه داره منو دنبال خودش روی زمین میکشه!؟باید سرمو بلند کنم و چهرشو ببینم.سعی کردم، یکی دوبار سرمو بلند کردم ولی چیزی جز یک ماسک سیاه که روی سرش هست و داس بلندی که توی دستش داره چیزی مشخص نیست!نمیدونم، شاید باید صبر کنم به مقصدی که منو داره به اونجا میبره برسیم تا متوجه بشم چه سرنوشتی در انتظارمه!!شاید میخواد منو از مردابی که داخلش بودم نجات بده!!شاید با اون داس، طناب های پیچیده شده به دور دست و پاهامو میخواد باز کنه!!شاید داره منو از منطقه خطر دور میکنه تا سر فرصت آزادم کنه!!شاید داره نقش بازی میکنه و فقط میخواد منو بترسونه!!شاید…شاید…و ای کاش واقعیت هم انقدر مثل من خوش خیال بود….</description>
                <category>Reza Moradmand</category>
                <author>Reza Moradmand</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 05:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدای ساعت ساز یا چی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamoradmand/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%DB%8C-twsao5zljb5t</link>
                <description>آیا ما در یک دنیای کدنویسی شده زندگی میکنیم؟!یکی از نظریه ها در مورد پدید آورنده هستی یا به اصطلاح خدا، خدای ساعت سازه.برای اونهایی که اطلاعی ندارن باید بگم، منظور اینه که ok, اگر قبول کنیم بینگ بنگ هم اتفاقی اتفاق نیوفتاده, و خالقی باعث بوجود اومدن همون بینگ بنگ شده‌ باشه، ولی دیگه دخالتی به ما بقی قضایا نداره. مثل یک ساعت ساز، که ساعتی رو میسازه و میفروشه، این ساعت طبق قوانین تعریف شدش به کارش ادامه میده و دیگه اون ساعت ساز دخالتی در نحوه استفاده شما نداره.تو مسیری که خودم از  راه فلسفه برای شناختن خدا و بیشتر شناخت خودم قدم برداشتم،  من هم تو برهه ای از زمان بر این باور بودم و معتقد بودم خدا بیکاره مگه بشینه تک تک موجوداتو پای صحبت هاشون بشینه، دعای یکی رو مستجاب کنه، یکی رو نه و هزارتا دلیل دیگه که هممون بهش فکر کردیم یا شنیدیم و هم بابتشون ناراحت شدیم و‌ یا حتی وجود خالقی خیالی رو انکار کردیم.دوست داشتم ذهنیات جدیدی که درمورد این قضیه بدست آوردم باهاتون به اشتراک بگذارم. من مدتیه به برنامه نویسی علاقه مند شدم و شروع کردم به یادگیری.واقعا شگفت انگیزه وقتی ساز و کار کدنویسی رو با ساز و کار جهان هستی مطابقت میدی.دقیقا با پوست و استخون لمس میکنی که یک خط کد زدن چقدررررر باید دقیق باشه و دونه دونه حروف باید درست و بجا استفاده بشه و موقع ران کردن صدبار از اول اصلاح میکنی تا خروجی دلخواهت رو بگیری.تو این مسیر یاد گرفتم قانون قانونه، اما و اگر نداره.اشتباه کد بزنی قطعا نتیجه باب میلت نیست، ولی اگه طبق قوانین و با درست زدن دونه به دونه قوانین پیش بری نتیجه دلخواهتو میگیری.این یه ذهنیت شگفت انگیز درمورد نظام هستی بهم داد. به خودم گفتم، خب رضا مگه خودت نمیگی خدای ساعت ساز، خب فکررررر کن ببین اون خالقی که کدنویسیه این دنیارو انجام داده، چقدرررررررررر دقیق و با جزئیات نوشته که تمام احتمالات ممکن و حاصل انواع انتخاب های ما نتایجی یکسان به همراه میاره. وقتی شروع کنی با این دیدگاه به دنیا نگاه کنی، ذهنت شروع میکنه دنبال پترن ها (الگو های تکرار شونده) گشتن.هرچی بیشتر جست و جو میکنی، پترن های بیشتری میبینی.درواقع بیشتر و بیشتر انتخاب های مشابه با نتایجی یکسان میبینی_ عه، فلان کار رو تو فلان سن انجام دادم، سرنوشتم شد اون، و الان فلانی هم داره همون اشتباه رو تکرار میکنه و نتیجه…    و هی بیشتر و بیشتر این پترن هارو میبینی و تازه متوجه میشی ، ای بابا ، حتی اگه خدا یکبار دنیارو خلق کرده و دیگه دخالتی نداشته باشه، ولی چقدرررررررر کدنویسیه تمیز و با جزئیاتی ارائه داده که واقعا شگفت زدت میکنه. چطوری ممکنه این همه احتمال از پیش تعیین شده کدنویسی شده باشه!! وقتی این نکته برام جالب تر شد که این پترن هارو درمورد خودم پیدا کردم.هرچی پترن بیشتری درمورد خودت پیدا کنی، به شناخت خودت نزدیک تر میشی، و متوجه میشی، چه مواقعی،  چه رفتارهایی رو اگه انجام بدی، چه تصمیماتی اگه بگیری، به چه نتایجی دست پیدا میکنی، و این دقیقا همونجاییه که دوباره برمیگردی به خونه اول:برای شناخت تمام ساز و کار هستی، خدا، و…. اول باید خودتو بشناسی</description>
                <category>Reza Moradmand</category>
                <author>Reza Moradmand</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2024 20:04:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفری بی انتها…</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamoradmand/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-qj9zpyq3rog9</link>
                <description>تکمیل تجهیزات سفرتو نوشته های قبلیم از سفرم برای پیدا کردن خودم گفتم. از اینکه چند سال پیش خودمو گم کردم و این دنیا و آدمهاش منو از خودم دور کردن. و من برای پیدا کردن خود اصیلم راهی سفر میشم. راهی سفری بی انتها برای پیدا کردن خودم. پیدا کردن رضایی که اگر به دنبال رویاهاش رفته بود الان کجای این کره خاکی داشت زندگی میکرد؟!!!من برای پیدا کردن این سوال دنبال نشانه ها میرم. نشانه ها و رد پاهایی که رضا از خودش بجا میگذاره. من معتقدم خود اصیلمون نشانه هایی رو در مسیرش بجا میگذاره که هر موقع تو هر دنیای موازی اگر به دنیا اومد، باز بتونه نشانه هارو دنبال کنه و راه درست رو پیدا کنه.  من برای پیدا کردن خودم دارم کم کم مجهزتر و با تجربه تر میشم تا بتونم با سختی های بیشتری مقابله کنم و از مسیرم برای پیدا کردن خودم باز نمونم. انتهای مسیر کجاست!؟؟</description>
                <category>Reza Moradmand</category>
                <author>Reza Moradmand</author>
                <pubDate>Tue, 26 Dec 2023 21:18:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>