<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رضا مرتضوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rezamortazavi</link>
        <description>کل روز میمونم خونه خرگوش از کلاه درمیارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:17:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4808535/avatar/AMV8lq.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رضا مرتضوی</title>
            <link>https://virgool.io/@rezamortazavi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Miracle-: The Prodigy Who Conefined Greatness</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamortazavi/miracle-the-prodigy-who-conefined-greatness-fdefxcvy1cy5-fdefxcvy1cy5</link>
                <description>داستان میراکل با نام عابر البرقاوی, متولد 20 ژوئن 1997 در کشور اردن, شروع میشود. او که اصالتاً اردنی-لهستانی است, راهی غیر منتظره را برای ورود به دنیای حرفه ای طی کرد.میراکل در سال 2015 بود که حسابی سر و صدا به پا کرد, او اول از سد رکورد 8000 mmr (امتیاز) در رتبه بندی عبور کرد و کمی بعد, اولین بازیکنی در تاریخ بازی dota2 شد که به رکورد 9000 mmr میرسد, در آن زمان, این عدد رکوردشکنی باورنکردنی بود.از Monkey Business تا OG: عملکرد خیره کننده او در بازی های رتبه بندی. توجه (N0tail) و (Fly), دو تن از اسطوره های بازی, را جلب کرد. آنها او را به تیم تازه‌تأسیس خود به نام (Monkey business) دعوت کردند. این تیم خیلی زود به OG تغییر نام داد و دوران جدیدی در بازی dota2 شروع شد.میراکل در تیم OG بود که از یک پدیده رتبه بندی به یک ابرستاره جهانی تبدیل شد. او در نقش بازیکن میانی (Mid) تیمش را با نمایشی خیره کننده پیش میبرد. تیم OG با درخشش او توانست در سال 2016 دو رویداد بزرگ معتبر به نام های Frankfurt Major و Manila Major را پشت سر هم فتح کند.اما با وجود همه این موفقیت ها, آرزوی نهایی هر بازیکنی, قهرمانی در جام جهانی بازی بود. متاسفانه, تیم OGدر جام جهانی The International 2016 عملکرد خوبی نداشت و در رتبه 9 تا 12 متوقف شداین اتفاق نقطه عطفی در زندگی حرفه ای میراکل بود. او تصمیم به یک ریسک بزرگ گرفت و از تیم OG جدا شد تا به Team Liquid بپیوندد. اوج واقعی کارنامه میراکل در جام جهانیThe International 2017 رقم خورد. Team liquid با درخشش او به عنوان هسته اصلی تیم, توانست در یک نمایش خیره کننده و با نتیجه 3 بر 0 در بازی نهایی, قهرمان جهان شود.با این قهرمانی, میراکل به تمام سوالات پاسخ داد. او همان سال به عنوان بهترین بازیکن سال دنیا در بازی های رایانه ای انتخاب شد; جایزه ای که پیش از آن عدمتا به افسانه هایی مثل Faker در بازی League of Legends تعلق داشت.__________________________________________________________________________________________________پس از اوج گیری در Team Liquid, میراکل و تیمش سالهای خوبی را پشت سر گذاشتند ( از جمله نایب قهرمانی در جام جهانی سال 2019), اما در نهایت تصمیم به شروع یک ماجراجویی جدید گرفتند...تولد Nigma: در سال 2019, تمام Team Liquid از سازمان جدا شدند و تیم خودشان را به نام Nigma تاسیس کردند. میراکل به عنوان اعضای بنیان گذار این تیم, مسیر جدیدی را در پیش گرفتتغییر نقش و خداحافظی تدریجی: با گذر زمان, متا بازی تغییر کرد و میراکل که دیگر 25 سال پشت سر گذاشته تغییر پست داد. با ورود ستاره های جوان تر به نیگما, او (Carry(بازیکن ضربه زن)) بود, از نقش بازیکن میانی به بازیکن کری. او کمک کردن تیم را از روی نیمکت ذخیره ها ادامه داد.از سال 2023 به بعد, میراکل عملا از دنیای رقابت های حرفه ای فاصله گرفته است. او به طور رسمی اعلام کرده که به دلیل مسائل شخصی به نیمکت ذخیره ها رفته و برنامه ای برای بازی در فهرست اصلی تیم ندارد.</description>
                <category>رضا مرتضوی</category>
                <author>رضا مرتضوی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 11:11:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دقیقه های خسته</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamortazavi/xhausted-minutes-k8npwd4c4mnl</link>
                <description>از خواب بلند میشم, ساعتو نگاه میکنم, ساعت 9.36 دقیقه صبح بود, با آرامی از جام بلند شدم و دیگر آن سردرد وحشتناک را نداشتم, دورم پر از سرسبزی بود با آسمون سفید, حتی آبی هم نبود.چند لحظه ای به آسمون خیره شدم, نسیم خنکی از روی پیشونی ام رد شد, دوباره دور و ورم رو نگاه کردم, اما خبری از چیزی نبود.به خود گفتم شاید دارم رویایی میبینم, اما نه, رویا نبودش کاملا واقعیت بود میتونستم با پوستم حسش کنم که این خواب نیست. سکوت ذهنم رو فرا گرفته بود.به خود میگفتم اینجا کجاست. چندین بار از خود پرسیدم, ده بار, بیست بار, اما جوابی پیدا نمیکردم.آخرین چیزی که یادم میامد تخت خوابم در اتاق کوچک و شلوغ شهر بود، با دیوارهای خاکستری و صدای همیشه بوق ماشین‌ها. اما اینجا... اینجا هیچ صدایی نبود. نه موتور، نه آژیر، نه صدای همسایه‌ی بالاسری. فقط سکوت مطلق, تنها چیزی که سالها در گوشه کناره های اتاقم التماس میکردم برای داشتنش.چمن ها خیس بودند, قدم زدن روی آنها بهترین حس را در آن موقعیت میداد, انگار تازه باران آمده بود و وقتی من آز خواب بلند شدم قطع شده بود. هرچه جلوتر میرفتم سبزی در آنجا بیشتر میشد, درختانی را میدیدم که تابحال ندیده بودم, برگ های طوسی رنگشان زیبا بود, مخصوصا زیر آن آسمان سفید رنگ, نمیتوان دروغ گفت نور زیبایی رو پخش میکردند. ناگهان به سرم زد که باید اینجا کسی باشد, امکان ندارد که من تنها در این پوچی باشم, صدا زدم:&quot; کسی هست؟&quot;. جوابی نگرفتم, فقط همان نسیم خنک دوباره وزید, اینبار بوی عجیبی را با خود آورد, بوی نمناکی یاس را حس کردم, اما یاسی که هیچوقت در خانمان نبود.سریعا دست در جیب شلوارم کردم, گوشی نبود, کیف پول هم نبود, فقط یک تیکه کاغذی را حس کردم که مچاله شده بود, روی آن با خط خودم نوشته شده بود: &quot;خوبی؟ یادت میاد کی هستی؟ دقیقه هارو میشناسی؟ همه کنارت هستن هیچوقت ندیدیشون, امیدوارم در آخرت ببینی آنهارا جناب آقای برنارد&quot;.به خود لرزیم, خط خودم بود اما خاطره ای از نوشتن آن ندارم.نامه را دوباره خواندم, &quot;آقای برنارد...&quot; این اسم برایم آشنا بود, اما نمیتوانستم بگویم از کجا. مثل خاطره ای که ته ذهن دفن شده باشد.ناگهان صدای خش خشی از پشت درختان طوسی می آمد, برگشتم اما کسی نبود, فقط علف ها زیر پای چیزی له و خم میشدند, دلم میگفت که فرار کنم, اما نمیتوانستم راه بروم, از شدت استرس سردرد لعنتی داشت دوباره تمام ذهن و جمجمه ام را فرا میگرفت....... چشمانم را بستم.وقتی چشمانم را باز کردم همان دیوار خاکستری اتاقم را دیدم, سریعا دویدم که ساعت را ببینم, ساعت.. ساعت 9:37 بودیک دقیقه گذشته بود, یا شاید یک قرن و یک دقیقه, کاغذ دیگر دستم نبود. امابوی یاس هنوز در اتاق پیچیده بود.فقط آنجا نشسته بودم و دقیقه‌های خسته را می‌شمردم تا بالاخره بتوانم بخوابم.کانال تلگرام بنده: بزودی (به محض وصل شدن اینترنت کانال بله حذف و به کانال تلگرام منتقل میشود)</description>
                <category>رضا مرتضوی</category>
                <author>رضا مرتضوی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 13:43:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی تمام میشود؟ این آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamortazavi/when-will-it-end-oxgtcdoezps8</link>
                <description>کی تموم میشه؟ این فکرا, این اوضاع, این آشفتگیی که هرکی داره و نمیتونه راجبش با کسی حرف بزنه چون میترسه مورد قضاوت یا تمسخر قراره بگیره.شاید باید کمی سعی کرد اما شاید به خود بگید تا کی میشه یا باید صبر کرد؟ سال ها؟ ماه ها؟ روز ها؟ یا حتی قرن ها؟شبا میخوابیم با کلی خستگی و فکرای نامناسب و ناجور, صبح با کلی استرس باید منتظر اتوبوس یا تاکسی بمونیم, بدونه قهوه ای که تو طول روز حالمونو خوب نگهمیداره, شخصی حضور نداره که بهش بگوییم:&quot;خداحافظ عزیزم! غروب میبینمت!&quot;, که با کلی ذوق و هیجان بتونیم اون روزو ادامه بدیم.اما همچین نیست, برعکس است.اعصابمون در بهترین موقعیت نیست, فکر آینده خود, فکر فراموش شدن, فکر اینکه امشب چه دارویی بخورم که راحت بخوابم, همه اینا باعث میشه نتونیم لحظه ای هم که شده نزدیک عزیزانمان باشیم, گاهی اوقاتم با داد کشیدن یا با آرامی به آنها میگوییم که نمیتونیم کاری برایشان انجام دهیم یا به صحبت هایشان گوش بدهیم.شب هایی شده که رویایی ببینم, رویایی که در آن خون خود را ریخته و به سنگ قبرم خیره میشم, به قدری نگاهش میکنم تا چشم هایم سیاهی برود و وقتی دوباره بیدار میشم, چشمان او را ببینم, لبخندش را, موهای شونه شده اش را, دامن گلگلیش را و دیگر... دیگر فکر آینده را نمیکنم.آیا فراموش شدم؟ آیا در آینده میتونم موفق بشم؟ در مورد آشفتگی ذهنی ام به کسی بگویم؟ خیر, در همان ذهن خود نگهمیدارم.دیگر فکر آینده را نمیکنم, دستان او را در دشت سرسبزی گرفتم, صدای خندانش را همیشه میشنوم بعضی موقع ها با آن صدایش اسمم را به زبان میاورد و تا یک قدمیه از هوش رفتن میرسم, صدای دریاچه های کوچکی که از آنها رد میشویم بسیار راحت به گوش میرسد و لذت میبرم.انگار تمام ذهنیتم پاک شده بود, نه سرکاری بود, نه آدمای دیگه که باهاشون سروکله بزنم, فقطو فقط چشمان مردمک درشت او بودو موهای طلاییه شونه شده اش و گونه های سرخش که دیدن چشم هایم دلیلش بود.به زیرزمین خانه ام رفتم و وقتی رسیدم آنجا بدن بی جان او را که پشیمانی آن را فرا گرفته بود روی تخت قرمز رنگی با یک گربه نارنجی نزدیک به او دیدم, دست رنگ-پریده اش را در دستانم قرار دادم و آن را بوسیدم.&quot;دوست داشتم تا ابد باهات باشم, بزودی میام کنارت, باهم آنجا زندگی میکنیم و دیگر کسی نمیتواند مارو اذیت کند&quot;[یاداشتِ روزنامه سرنوشت: آقای _______, روزِ گذشته در آسایشگاهِ بیمارانِ روانیِ خطرناک در گذشت]کانال بله بنده: @rezamortazavi12کانال تلگرام بنده: بزودی (به محض وصل شدن اینترنت کانال بله حذف و به کانال تلگرام منتقل میشود)</description>
                <category>رضا مرتضوی</category>
                <author>رضا مرتضوی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 14:40:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب پادشاه زردپوش/the king in yellow</title>
                <link>https://virgool.io/@rezamortazavi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%B2%D8%B1%D8%AF%D9%BE%D9%88%D8%B4-dc99ctcdygo6-dc99ctcdygo6</link>
                <description>&quot;دیوانگان را مورد تمسخر قرار ندهید, زیرا جنون آنان بیشتر از جنون شما است, تفاوت همین است&quot;1.کتاب پادشاه زردپوش یک کتاب داستان کوتاه از نویسنده آمریکایی رابرت دبلیو چمبرز است که در سال ۱۸۹۴ میلادی منتشر شده است. نام این کتاب برگرفته از نمایشنامه‌ای با همین عنوان است که به عنوان یک موتیف در برخی از داستان‌ها تکرار می‌شود. نیمه اول کتاب دارای داستان‌های ترسناک بسیار معتبری است و منتقدان آن را به عنوان یک کتاب کلاسیک در زمینه ماوراء طبیعی توصیف کرده‌اند. لین کارتر آن را &quot;یک شاهکار مطلق، احتمالا بزرگترین کتاب فانتزی عجیب و غریب که در این کشور بین مرگ پو و ظهور لاوکرفت نوشته شده است&quot; نامید.چهار داستان اول با سه وسیله اصلی به هم متصل هستند:نمایشنامه ای در قالب کتاب با عنوان پادشاه زردپوشموجودی مرموز و بدخواه ماوراء الطبیعه و گوتیک معروف به پادشاه زردپوشنمادی ترسناک به نام علامت زرداین داستان‌ها لحن وحشتناکی دارند و بر اساس داستان‌های دیگر، شخصیت‌هایی را متمرکز می‌کنند که اغلب هنرمند یا منحط هستند.داستان‌های اول و چهارم، «تعمیر آبروها» و «نشان زرد» در آینده‌ای خیالی در آمریکای دهه 1920 می‌گذرد، در حالی که داستان‌های دوم و سوم، «نقاب» و «در دادگاه اژدها» هستند. این داستان ها با این مضمون تسخیر شده اند: &quot;آیا علامت زرد را پیدا کردی؟&quot;شخصیت ترسناک در طول داستان‌های باقی‌مانده به‌تدریج محو می‌شود و سه مورد آخر به سبک داستانی رمانتیک رایج در آثار بعدی چمبرز نوشته شده‌اند. همه آنها به واسطه فضای پاریسی و قهرمانان هنریشان با داستان های قبلی مرتبط هستند.&quot;دوست داری برات از اون تعریف کنم، پیشی؟ بانوی تو خیلی زیباست. موهای سنگینش هم مثل طلای صیقل خورده براقند. می تونم نقاشی اش کنم، البته نه روی بوم، چون اون وقت به رنگ ها و سایه هایی نیاز خواهم داشت شکوهمندتر از رنگین کمان. اون رو فقط می تونم با چشای بسته نقاشی کنم…&quot;کتاب پادشاه زردپوش مستقیما راجب خود پادشاه اطلاعاتی به ما نمیدهد بلکه به ما چند داستان مختلف میدهد از زندگی افراد مختلف که در آن داستان ها آنها به کتاب پادشاه زردپوش برخورد میکنند که خواندن بیش از حد این کتاب باعث بدست آوردن تمام علم دنیا و همان علم غیب خودمان میشود, اما شاید از خود بپرسید خب چه موردی دارد؟ خیلیم خوب است!..&quot;آه! حالا فهمیدم! تخت و امپراطوری را مال خود کردید! وای! وای بر شما که میخواهید تاجی را بر سر خود بگذارید که از آن پادشاه زردپوش است!&quot; -کستین هیلدرد, راوی بخش اول.در طول این داستان ها شخصیت های کتاب آن کتاب را &quot;زشت&quot; و &quot;غیر قابل فهمیدن انسان&quot; توصیف میکنن.محتوای این کتاب به این صورت است:I احیاگر آبروII ماسک/نقابIII در دادگاه اژدهاIV نشانه زردالبته تعداد محتوایای این کتاب بستگی به چاپش دارد.</description>
                <category>رضا مرتضوی</category>
                <author>رضا مرتضوی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 16:50:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>