<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رضاش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rezash</link>
        <description>بازگویی تجربه ها، مشاهدات و آنچه مطالعه می کنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 03:30:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/28228/avatar/3WRyzs.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رضاش</title>
            <link>https://virgool.io/@rezash</link>
        </image>

                    <item>
                <title>موج سواری از مهمترین مهارت مدیران و کارافرینان است.</title>
                <link>https://virgool.io/@rezash/%D9%85%D9%88%D8%AC-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-aqwjsnwuwp4u</link>
                <description>تئوری موج بلند کوندراتیف یا موج کوندراتیفداستان نوکیا را دیگر همه می دانند. این که چه کرد و چه نکرد. اینکه به تاچ اسکرین کج دهنی کرد و اعتقادی به هوش موبایل ها نداشت و اصرار داشت برنامه کاربری خودش را استفاده کند و این غول پشه ای بیش نشد. روزی کتابی می خواندم که مطلب جالبی در آن آورده شده بود و چون ترجمه اش خیلی بد بود نمی گویم اسم کتاب چه بود. دلیل جالب بودن مطلب بیشتر قالبی بود که محتوا در آن بیان شده بود. با موجی آشنا شدم که می دانستم هست اما با این قالب و نظم جدید نیافته بودمش. بعد از خواندن بیشتر بر این باورم که سوار بر این موج بودن از سواری گرفتن از موج های قیمتی و نوسان گیری در ایرانمون خیلی سودمندتره. موج کوندراتیف موجی هست که باید سوارش بود و مراقب چرخه های آن باشیم. این مقوله تحت عنوان نظریه موج بلند کوندراتیف هم شناخته می شود و قابل جستجوست.بر اساس موج کوندراتیف هر 30 یا 50 سال یک نوآوری پایه ای معرفی می شود که به این فاصله زمانی چرخه کوندراتیف گفته می شود. به عنوان مثال چرخه اول نوآوری های پنبه و ماشین بخار و کتان بوده اند، چرخه دوم فولاد و راه آهن و دریانوردی، چرخه سوم مهندسی برق و شیمی، چرخه چهارم نفت و پتروشیمی و خودرو ، چرخه پنجم فناوری اطلاعات و کامپیوتر هستند که پدران ما تحت تاثیر موج چهارم و نسل ما تحت تاثیر موج پنجم و موج شیشمی هستیم تحت عنوان بیوتکنولوژی، نانو، هوش مصنوعی، انرژی های نو و سلامت . این موج مخصوصا موج ششم تاثیر بسیاری بروی جوانب مختلف زندگی، جوامع، فرهنگ، سیاست و از همه مهمتر اقتصاد و کسب و کار ما خواهد گذاشت. این که ما چه زمانی متوجه تغییر در چرخه های موج شویم هنر رهبران و کارافراینانی است که طرز تفکر آنها استراتژیک است و به آینده پژوهی علاقه دارند. منظورم از علاقه به آینده پزوهی اینست که یا آینده مطلوب را می سازند یا پروتکل و رفتارهای خاصی برای روبرو شدن با یک آینده محتمل را برای کسب و کار خود در نظر دارند. تغییرات محیط و چگونگی توسعه کسب و کارهای ما از قوانین یکسانی پیروی نمی کنند. محیط ها برای آن که تغییر کنند شرکت و کسب و کار شما را در نظر نمی گیرند. این شرکتها هستند که باید سعی کنند رفتار و تغییرات محیط را تحت نظر گرفته و مطابق با آنها برای زنده ماندن تغییر کنند. تغییرات گاها آرام و قابل پیش بینی هستند و گاها مانند پاندمی کرونا به یکدفعه اتفاق می افتند. اما تغییرات ناگهانی مانند ویروس همه گیر برای شرکت هایی که همسو با موج و چرخه های کوندراتیف حرکت می کردند و جنبه های دیجیتالی کسب و کار خود را تقویت کرده بودند و از توسعه انلاین فعالیت ها و فرایندهای خود غافل نبودند قابل مدیریت بود؛ چه بسا که مزیت رقابتی نسبت به رقبایی که در موج های قبلی گیر افتاده اند ایجاد کرد. کجای موج هستید؟ امیدوارم همیشه سوار بر موج باشید.</description>
                <category>رضاش</category>
                <author>رضاش</author>
                <pubDate>Sun, 13 Dec 2020 18:04:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک ماشین زیبا از یک ذهن زیباتر</title>
                <link>https://virgool.io/@rezash/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D9%85-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1-twl2qfcr2sw2</link>
                <description>یک ماشین زیبا : کندترین گیربکس کاهنده با نسبت عدد گوگُلگوگُل عدد بسیار بسیار بزرگی است، می گویند بزرگترین عددی که بشر می شناسد. برای آنکه بتوانیم تصوری از میزان بزرگی آن داشته باشیم تعداد اتم های جهان هستی یعنی آن جهانی که انسان تا به امروز شناخته است عددی بین 10 به توان 78  و 10 به توان 82 می باشد. حال عدد گوگُل برابر است با 10 به توان 100. به بیانی دیگر یعنی 10 و صد صفر جلوی آن می شود عدد گوگُل. این عدد در دنیای امروز ما کاربرد چندانی ندارد. شاید یک ماجراجویی از نوع ریاضی بوده است.اکثر گیربکس های صنعتی که تولید می شوند نسبت کاهنده دارند. گیربکس دور موتور را از طریق نسبت دنده ها کاهش می دهد و گشتاور خروجی را به میزان قابل توجهی افزایش می دهد. موتور الکتریکی به تنهایی گشتاور چندانی برای انجام کارهای سنگین ندارد. برای ایجاد گشتاور زیاد باید دور بالای موتور را پایین اورد تا ترکیب توان موتور و دور خروجی کاهش پیدا کرده گشتاور قابل توجهی برای انجام کارهای سنگین مانند حرکت 1 تن سنگ آهن در ساعت بر روی نوار نقاله ایجاد کند. به عنوان مثال اگر دور موتور را 1450 rpm و نسبت کاهنده گیربکس صنعتی را 1:30 در نظر بگیریم انتظار می رود دور خروجی گیربکس حدود 48.4 دور باشد و میزان گشتاور خروجی آن اگر توان موتور 2.2 کیلووات در نظر گرفته شود حدود 434 نیوتن متر خواهد بود. با داشتن توضیحات فوق در ذهن، آقای دنیل دبراین به مناسبت یک میلیاردمین ثانیه زنده بودنش روی زمین ماشین گوگُل را که یک گیربکس کاهنده می باشد را طراحی کرده است که بزرگترین نسبت کاهنده را داراست یعنی یک به عدد گوگُل یا به عبارتی دیگر اگر میزان ورودی عدد گوگُل باشد خروجی گیربکس یک دور خواهد زد. این گیربکس کندترین گیربکس ساخته شده با ترکیب صد عدد چرخدنده که هر جفت دنده نسبت 1:10 با یکدیگر دارند. بنابراین اولین دنده باید ده به توان صد دور بزند تا دنده آخر یک دور کامل زده باشد.برای انکه بهتر متوجه شویم دنده اول باید به مقدار زیر دور بزند تا دنده آخر یک دور کامل زده باشد.10,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000,000با توجه به توضیحات حالا فیلم زیر را تماشا کنید:  https://www.aparat.com/v/Nlvwe  با توجه به اینکه نمونه ساخته شده یک نمونه آزمایشگاهی است و نمی توان از آن تستهای بلند مدت گرفت سازنده آن قصد دارد تا نمونه ای واقعی تر جهت بکارگیری بلند مدن از آن را تولید کند. چه ذهن زیبایی سازنده داشته است که یک مفهوم را که تصور و تجسم آن برای ذهن ما سخت است در قالب یک ماشین جلوی چشمان ما قرار داده است.</description>
                <category>رضاش</category>
                <author>رضاش</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2020 09:02:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکر کردن به آینده، آینده نگری نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/dataio/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-nx4cecbws0ui</link>
                <description>ما و آینده و کروناهایی که خواهند آمد.آیند در مرکز توجه ماست.در طول روز چند بار به آینده فکر می­کنید؟ وقتی مشغول انجام کاری هستید ناگهان خودتان را در حالی که به صندلی تکیه دادید و به گوشه ای خیره شدید و به چگونگی آینده فکر می­کنید پیدا می کنید؟ هستند افرادی که بخاطرش خودشون رو سرزنش می­کنند با این تعابیر که گذشته را فراموش کن، از آینده نترس و حال را دریاب. اما با تامل در ویژگی­های دنیایی که در آن زندگی می­کنیم که یکی از مهمترین های آن سرعت زیاد تغییرات است بنظر می­رسد که فکر کردن به آینده نه تنها امری عادی که خیلی هم ضروری باشد. دوست داشته باشیم یا نه آینده ما را خیلی بیشتر و سریعتر غافلگیر خواهد کرد. حقیقت این هست که شاید بر خلاف آنچه فکر می­کنیم و کلیشه ها به ما دیکته می­کنند ما برای زندگی در زمان حال ساخته نشدیم.تفاوتهای بسیاری بین ما و موجودات دیگر وجود دارد اما اگر بخواهیم به یکی از بارزترین آنها اشاره کنیم می­توان از دانایی نام برد. اما تعریف دانایی چیست؟ دانایی در زمان های مختلف میتوانسته که معانی مختلفی داشته باشد. در قرون گذشته با آن میزان تکامل علمی، فنی، فرهنگی و پیشرفت تکنولوژی دانایی معنایی متفاوت نسبت به آنچه که ما به عنوان دانایی امروزه می­شناسیم داشته است. آن زمان گاها حتی در اختیار داشتن ابزارهایی خاص برای رفع مشکل یا حل مسئله­ای دانایی به حساب می­آمده است. امروز در قرن بیست و یکم و سال 2020 دانایی چیست؟ می­تواند تفکر در خصوص آینده، چگونگی آن، پیش بینی جنبه های محتلف آینده و ارائه تعریفی از آن در عصر ما دانایی به حساب آید؟ آیا احتمال شیوع کرونا یا بروز یک پاندمی را تحلیل گران اقتصادی و صاحبان کسب و کار و سرمایه گزاران در محاسبات خود می دیدند. آیا دانایی محاسبه احتمال وقوع یک پاندمی و تاثیرات آن است؟ باید اعتراف کنیم که شنیدن حرفهایی درباره آینده برای ما همیشه جذاب بوده است و انسان همیشه سعی کرده آینده خیلی دور را بتصویر بکشد. اگر جستجویی در اینترنت بکنید با سایتهایی آشنا می­شوید که سناریوهای احتمالی از آینده را تا هزاران سال دیگر ارائه کرده اند و خواندن آنها خالی از لطف نیست. مخصوص در این برهه زمانی که ویروس کرونا بسیاری از سناریو ها را تحت تاثیر قرار داده است. می­توان زمان حال را نیز با پیش بینی های گذشته این وبسایت ها از دنیای امروز مقایسه کرد. در هر صورت ذهن ما بیشتر به سمت آینده کشیده می­شود تا آنچه از گذشته به ما می­رسد. امروزه آنکه در مورد آینده صحبت می­کند و از پیش بینی هایش می­گوید نیز دانا به نظر می­رسد.پژوهشگران دیگر مهمترین تفاوت انسان و دیگر موجوات را فقط در دانایی نمی­دانند بلکه در قابلیت اندیشیدن به آینده می­دانند و معتقدند ذهن ما بیشتر از آنکه به گذشته برود یا درگیر زمان حال باشد به سمت آینده کشیده می­شود. بر اساس آخرین تجربه پژوهشی که توسط محققان در شیکاگو انجام شد، فعالیتهای ذهنی پانصد نفر در طول روز زیر نظر گرفته شد. نتیجه بدست آمده از این قرار بود که آنها به آینده سه برابر بیشتر از گذشته فکر کردند و هنگامی که به گذشته فکر میکردند در حال بررسی عواقب و تاثیر آنچه انجام داده اند در آینده بودند.شاید یکی از نتایج جالب این پژوهش آن است که آدمها هنگام برنامه ریزی سطح پایین تری از استرس و سطح بالاتری از شادی را تجربه می­کنند. زمانی را بخاطر بیاورید که مشغول برنامه ریزی برای بدست آوردن هدفی در آینده هستید. چه حسی دارید؟ ( البته این حس شادی می­تواند برای ما ایجاد تله برنامه ریزی کند که نسبت به آن باید هوشیار بود) ذهن ما دائما در حال بررسی احتمالات آینده است بر اساس نتایجی که در گذشته حاصل شده و کاری که در زمان حال انجام می شود. ممکن است این عمل در ناخوداگاه ما صورت پذیرد. پس می­توان گفت همه ما توانایی آینده نگری داریم و ذهن ما تمایل به تفکر و پرداختن به آینده را دارد اما همه ما آدمهای آینده نگری نیستیم. و چون آینده نگر نیستیم و استراتژی هم در مورد آینده صحبت می­کند پس اساسا آدمهای استراتژیکی نیستیم. ولی در سازمان هایمان سیستم های مدیریت استراتژیک جاری می­کنیم.اما یک شخص آینده نگر چه خصوصیاتی دارد؟ذهن آینده نگر یا خصوصیت آینده نگری مختص شخص خاصی نیست و کسی با آن بدنیا نمی­اید بلکه می­توان آن را کسب کرد و یا این خصیصه را در خود پرورش داد. یک فرد آینده نگر دارای مجموعه ای از هوش ها، ویژگی های شخصیتی و شایستگی هایی است که ممکن است برخی را در خود بیابید و برخی دیگر را در خود پرورش دهید.یک آینده نگر هوش های غالب نظیر هوش طبیعت گرایی، هوش میان فردی و هوش وجودی (هستی شناختی) و هوش های تابع نظیر هوش درون فردی، هوش ریاضی و هوش آموزنده را در خود توقیت می­کند. (جهت مطالعه بیشتر در خصوص انواع هوش ها به دسته بندی ده گانه هوش ها توسط &quot;هوارد گارنر&quot; روانشناس آمریکایی مراجعه کنید.) علاوه بر هوش ها، ویژگی های شخصیتی یک ذهن آینده نگر شامل خصوصیاتی نظیر empathy، ریسک پذیری، حس اضطرار و روحیه غیر قضاوتگر اشاره کرد.اما برای آینده نگر بودن شایستگی ها و مهارتهایی لازم است که برخی در شخص وجود دارند و برخی دیگر را باید ایجاد کرد و توسعه داد. مهارتهایی مانند خود آگاهی، خود آموزی و یادگیری مداوم، خلاقیت و نواوری، تفکر غیر خطی، ذهن تحلیلگر، شناخت محیط و تسلط به آن، تشخیص و شناخت روندها و فرصتها. یک مدیر آینده نگر با به چالش کشیدن فرضیات، فعالیتها، ایده ها و راه حل های تیم ها و کارکنان به پیشرفت و توسعه مهارتهای شخصی و تیمی آنها کمک می­کند.کدام یک از خصوصیات یک فرد آینده نگر در شما وجود دارد و به چه میزان آینده نگر هستید؟! آیا تاثیرات اتفاقت امروز دنیا و وجود ویروس کرونا را در آینده کسب و کار و زندگی حرفه ای و شخصی خودتان تجزیه و تحلیل کرده اید یا خود را به موجها سپرده اید؟</description>
                <category>رضاش</category>
                <author>رضاش</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2020 18:17:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح فردای کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@rezash/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-qfalmnry3zde</link>
                <description>هرگز فکر نمی‌کردم چرخ گردون انقدر فوق‌العاده بچرخه. آقنده در راه است. اما نه آن آینده ای که گمان می‌کردیم و در موردش نوضتند وما خواندیم. آینده ما به نوعی دگرگون شد.اولین بار که فیلم Cast away رو دیدم تا مدتها درگیر اتفاقات فیلم بودم و دائما خودم را جای تام هنکس شخصیت اصلی داستان که ۴سال در یک جزیره دور افتاده تنها زندگی کرد میذاشتم. به این فکر می‌کردم که چه اتفاقی برای من می‌افتاد اگر جای او بودم؟ چقدرمقاومت می‌کردم؟ آیا خودم را نجات می‌دادم یا تسلیم اتفاقات می‌شدم. چقدر امید به زندگی داشتم و باور به  نجات پیدا کردن؟ آیاشخصیت ویلسون را خلق می‌کردم و از شدت تنهایی باهاش حرف می‌زدم؟! آیا منفعل به امید کمک روزها رو به اقیانوس چشمهایم باموجها بالا و پایین می‌رفتند و به توهم دیدن کشتی روی آب روی زانوهایم نیمخیز می‌شدم؟امروز همه ما شده ایم تام هنکس در فیلم Cast away. شاید اکثر ما تجربه تنها زندگی کردن را داشته ایم اما هیچوقت تنها نمانده بودیم. فرقی نمی‌کند یک نفر باشید یا چند نفر در خانه. حتی یک جمعیت هم می‌تواند احساس تنهایی کند. امروز تنهایی را جور دیگری تجربهمی‌کنیم.باید قبول کنیم که دنیا تغییر کرد. بسیاری از عادتها شکست. و عادتهای جدید خلق شد. اگر کتابهای انگیزشی و خلق عادت را برایمطالعه در روزهای قرنطینه انتخاب کردید. پیشنهاد می‌کنم دست نگه دارید. عادتهای جدید و انگیزه های نو خلق خواهند شد.فرض کنید روزی در شهری تعداد بسیاری مسموم شوند و عده‌ای بدلیل مسمومیت بمیرند. فرماندار شهر اعلام کند که آب آشامیدنی شهربر اثر یک اشتباه قابل شرب نیست و سمی است. به همین دلیل جریان آب تا رفع مشکل قطع می‌شود. تا رفع مشکل همه از آن پرهیزمی‌کنند تا اینکه اعلام می‌شود مشکل حل شده و آب آشامیدنی در لوله ها صد در صد سالم است. دیگر کسی به این سادگی اعتمادنمی‌کند. بسیاری قادر به بازگشت به عادت قبلی خود نیستند. حالا این اتفاق دارد در مورد سبک زندگی ما می‌افتد. تعریف جدیدی ازبهداشت فردی شکل می‌گیرد با عادتهای جدید. تنهایی ها بیشتر و عمیق تر می‌شود. بسیاری در قرنطینه ها دور خود پیله ای پیچیده اندکه دیگر مایل به خروج از آن نیستند. فاصله اجتماعی پروتکل های جدید ارتباط بین افراد در جامعه را تعریف خواهد کرد. آدمها از همدورتر می‌شوند. بغلها کمتر می‌شود و دست دادن نوعی بی نزاکتی محسوب می‌شود. ترک عادتهای قدیم و ایجاد عادتهای جدید مرضهایجدیدی هم به جان این آدم خسته خواهد انداخت. روانها پریشان تر و ظرفهای تحمل کمتر.تغییرات عجیبی در راه است. تام هنکس وقتی از جزیره تنهایی خود بازگشت دید در بین آدمها بازم تنهاست. جای او‌‌ را پر کرده‌اند. اماالان یک چیزی فرق دارد. آدمها و گروه ها هر کدام یک تام هنکس هستند و برخی نیز نقش ویلسون را بازی می‌کنند.هر چقدر داستان کرونا بیشتر ادامه پیدا کند تعییرات بزرگتر و عمیق تر.</description>
                <category>رضاش</category>
                <author>رضاش</author>
                <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 19:39:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفارش: یکی از این استادها لطفا!</title>
                <link>https://virgool.io/@rezash/%D8%B3%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-acjns3se3jlv</link>
                <description>  اوایل سپتامبر سال دو هزار و نه. چند روزی از برگزاری کلاسهای دوره فوق لیسانس گذشته بود. همه چیز جدید و هیجان انگیز بود. کشور جدید. شهر جدید. همکلاسی هایی از کشورهای مختلف. از همه مهمتر گستره جدیدی از دانش برای جوییدن و کاویدن در پیشرو بود. در انتهای سالن برگزاری کلاس ها باز شد و مردی با موهای خاکستری، قدی کوتاه و کمی چاق با چشمانی درشت و چهره ای مصمم و جدی همراه با لبخند دوستانه آمد و جلوی کلاس قرار گرفت و با صدای رسا و محکم گفت &quot;من میک هستم. نه دکتر میک و نه آقای میک و نه استاد. من میک خالی هستم و آومدم هرچیزی که بلدم و تجربه کردم رو با شما به اشتراک بذارم و امیدوارم اشتیاق کافی برای دنبال کردن مباحث من و کشف و جستجوی بیشتر در شما ایجاد بشه.&quot; چقدر این حرفها دل نشین و امیدوار کننده بود. چقدر ذوق یادگیری و پیگیری در آدم ایجاد می کرد. کلاس درس میک بهترین کلاس درس بود و من بهترین نمره رو گرفتم. ترم بعد روز اول پشت در سالن تدریس چشمم به اون افتاد از پشت پنجره نگاه نزدیک تری انداختم من رو دید و داد زد &quot;بیا تو. تا رفتم تو گفت بشین و از نزدیک تر گوش بده و یاد بگیر. در این کلاس هروقت من هستم بروی همه بازه. شاید چیز بدرد بخوری هم برای تو اینجا پیدا بشه.&quot; همیشه در حال یاد دادن و یاد گرفتن بود. از او آموختم که هم یاد بده و هم یاد بگیر. هیچ وقت نیاز آدم برای یاد گرفتن پایانی نداره. هفته ای یک بار به دفترش میرفتم. همیشه در دفتر او کسی بود. دائما با آدمها سر و کار داشت. پر انرژی بود و انرژی را به دیگران منتقل می کرد. زمانی بود که مردد بودم برای دکتری چه کنم. آیا ادامه دهم یا نه. اگر قرار هست قدم در راه دکتری بگذارم او راه ورود بود. با میک صحبت کردم و درک کرد که کاملا راهم را گم کرده ام. خیلی شفاف گفت. ببین من دکتری ندارم. اما بیشترین مشاوره پایان نامه را در این دپارتمان میدم. بیش از چهل سال سابقه مشاوره مدیریت دارم. اندازه موهای سرم پروژه انجام دادم. در نهاد و سازمانی نیست که من را نشناسند. نزدیک بیست جلد کتاب نوشته ام که در دانشگاه ها تدریس می شوند. از همه مهم تر یک زندگی خوب دارم و کاملا خوشحال و خوشبختم. اما مدرک دکتری ندارم. این انتخاب من بود. برو و ببین می خوای کی باشی و دلت می خواد چه کاری انجام بدی. فقط خودت و انتظارات خودت از خودت را در نظر بگیر. انتظارات خانواده، دوستان و جامعه مهم نیست چون این زندگی مال تو هست و زندگی خودت را زندگی کن. شاید دوست داشته باشی کار کنی. الان چند سال هست که درس می خونی؟ آیا از دنیای واقعی خبر داری؟ می دونی چقدر از درسی که خوندی اون بیرون بدرد می خوره؟ آیا آدمی هستی که چند سال توی یک اتاق کوچک در دانشگاه بشینی و تراوشات ذهنی و پس مانده های مطالعات دیگران در قالب مقاله را بخوانی و محصول خودت را تولید کنی یا میخوای در دنیای واقعی تجربه اندوزی کنی؟ برو و ببین تو کی هستی! ارزش ها و اصولت کدامن و دوست داری به چه آدمی تبدیل بشی. من دلم نمی خواست وقت برای دکتری بذارم اما دلم میخواست کار علمی بکنم و موفقم. برو ببین چی دوست داری همون را انجام بده. اما هیچوقت اونی که دیگران دوست دارند و میپسندند و یا حتی فکر میکنی که می پسندند را انجام نده. وقتی تصمیمم رو بهش گفتم که دارم برمیگردم ایران گفت می دونستم. تو انتخاب درستی کردی. حالا چند سال از اون گفت گوها میگذره و حتی دوره دکتری را هم در چند سال بعد و جای دیگر گذروندم اما هروقت یاد میک و صحبتهاش می افتم انرژی میگیرم. همه ما یکدونه از این استادها لازم داریم. </description>
                <category>رضاش</category>
                <author>رضاش</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2019 18:25:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>التون جان: &quot;متاسفم، بنظر سخت ترین کلمه برای گفتن است.&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@rezash/%D8%A7%D9%84%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%85-%D8%A8%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-qbajcpeei7yl</link>
                <description>التون جان: &quot;متاسفم، بنظر سخت ترین کلمه برای گفتن است.&quot;  در هفته های گذشته دو خبر عجیب شنیدیم. شاید برای برخی عجیب نبوده و حتی توجهی هم بهش نکردند چرا که در فرهنگ حرفه ای ما مخصوصا در سازمان و شرکت ها چنین چیزی وجود ندارد. خبر این بود که دو سیاست مدار انگلیسی بخاطر یک بار مصرف مواد مخدر آنهم بصورت جزئی در حداقل دو دهه گذشته عذر خواهی کردند آنهم در حساس ترین زمان که زمان انتخابات در انگلستان هست. سوال این هست که چرا این دو سیاست مدار از اتفاقاتی که در گذشته دور افتاده و شاید کسی هم از انها خبر نداشته عذر خواهی می کنند؟ یا اینکه شرکت ها و رهبران کسب و کار از اتفاقات گذشته و اشتباهات رخ داده عذر خواهی می کنند. به عنوان مثال شرکتهای خودرو سازی که وجود اشتباهی در نرم افزار خودروها در گذشته را با اینکه مصرف کنندگان از آن اطلاع نداشتند اعلام و بخاطر آن عذرخواهی کردند. و یا در مواردی دیگر برندهای شخصی معروف دنیای هنر و ورزش بخاطر اتفاقاتی که در زندگی خصوصیشان افتاده است در بیانیه ای عمومی عذر خواهی میکنند. نمونه آن گلف باز مشهور آمریکایی تایگر وود است که بخاطر خیانت به همسرش اینگونه در بیانیه ای عذرخواهی کرد: &quot; من خانواده خود را نا امید کردم و با تمام قلبم از گناهان گذشته ام پشیمانم. رفتارم شایسته خانواده ام نبوده و به ارزش های خود پایبند نبوده ام. من خطا کار هستم و با بی نقص بودن بسیار فاصله دارم.&quot; چه دلیلی برای عذر خواهی وجود دارد و به چه نیت و مقصودی عذرخواهی انجام می شود؟امروزه بحث عذرخواهی بیش از پیش در دنیای حرفه ای مطرح هست. بطوری که جزئی از ارزش و فرهنگ سازمان هاست و در بسیاری از موارد بصورت قانون درآمده است. بدین معنا که درصورت رخداد اتفاقات مشخص شده طبق قانون عذرخواهی کردن علاوه بر جبران خسارت یک اجبار قانونی است. پس تبدیل شدن عذرخواهی به یک فرهنگ سازمانی و یا الزام آور بودن آن توسط قانون کاری است که می توان انجام داد. اما لازم است که یک مدیر یا رهبر کسب و کار دائما برای هر چی کوچک و بزرگی عذرخواهی کند؟ توسط مدرسه کسب و کار هاروارد توصیه شده است که یک سازمان یا مدیر ارشد نباید به دفعات و بصورت سرسری عذرخواهی کند. بلکه عذرخواهی باید کم اما قابل توجه باشد بطوری که تاثیر عمیق بر مخاطب هدف یا خسارت دیدگان داشته باشد. به معنای دیگر عذرخواهی باید هدفنمد انجام شود  و در قالب یکی از چهار مقصود زیر باشد:  مقصود فردی:رهبر سازمان اشتباهی مرتکب شده است یا دستور اشتباهی صادر کرده است. وی عذرخواهی میکند تا جایگاه خود را نزد افرادی که از او تبعیت می کنند حفظ کند و سازمان از خطای او چشم پوشی کند و موضوع فراموش شود. مقصود سازمانی: یک فرد یا گروهی از افراد تحت نظارت یک مدیر ارشد اشتباهی را مرتکب می شوند. آن مدیر بصورت عمومی عذر خواهی میکند تا تصویر سازمان نزد عموم خدشه دار نشود. مقصود میان گروهی: یک فرد یا گروهی از افراد تحت نظارت یک مدیر ارشد اشتباهی را مرتکب می شوند که به یک نفر یا گروهی از افراد خسارت وارد می شود. رهبر سازمان بصورت عمومی از افراد خسارت دیده دلجوی کرده و عذرخواهی میکند تا ارتباط خود را با گروه مورد نظر و جامعه بزرگتر از دست ندهد. مقصود اخلاقی:  در صورت وجود ارزش های اخلاقی فردی و سازمانی، سازمان و رهبر سازمان احساس ندامت و پشیمانی نسبت به اشتباه رخ داده خواهند داشت و طبق فرهنگ سازمانی و احساس مسولیت که جز ارزش های بنیادی تعریف شده در سازمان است بصورت عمومی عذر خواهی خواهند کرد. آیا نیت اخلاقی پشت عذرخواهی سیاستمداران انگلیسی بوده است؟ که بنظر من بالاترین نیت در عذرخواهی است و اخلاق را بالاتر از کسب مقام می دانند؟ آیا نیت سازمانی و میان گروهی پشت عذرخواهی مدیران شرکت های خودروسازی بوده است؟ شما به عنوان مدیر کسب و کار در موقعیت های مختلف با چه نیتی عذرخواهی خواهید کرد؟ اصلا عذرخواهی می کنید؟ جز فرهنگ سازمانیتان هست؟ به عنوان یک ارزش تعریف شده است؟ شرکت ها عذرخواهی را به عنوان یک رفتار حرفه ای و فرهنگ سازمانی باید بپذیرند، مدیران آنها آن را یاد بگیرند و انجامش دهند. </description>
                <category>رضاش</category>
                <author>رضاش</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jun 2019 14:59:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی شک هر ذره تاثیرش را در این دنیا خواهد گذاشت.</title>
                <link>https://virgool.io/@rezash/%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%B1-%D8%B0%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA-asx8fbkvoads</link>
                <description>بی شک هر ذره تاثیرش را در این دنیا خواهد گذاشت. 

  شاید باور پذیر نباشه. شاید محتمل ندونیم یا توی الگریتم های ذهنیمون نگنجه اما اعمال و کلمات ما هرچقدر کوچک و ناچیز می تونند تاثیر عمیقی روی جهان اطرافمون بگذارن. سال 2006، قهوت رو تو دستت گرفتی و روبروی پیشخون منتظر 65 سنت باقیمانده پولت هستی. می تونستی باقیمانده رو انعام بدی اما ترجیح دادی که پس بگیری. امروز اخلاق نداری. تو فکر گرفتن حال همکارت هستی. اَلِن با صبر و حوصله سکه ها رو میشماره و با لبخند با نوک انشگتان دستش اونها رو کف دستت می ریزه و موقع خداحافظی روز خوبی را برات آرزو می کنه. پشت همه اون لبخندها یک نگرانی بزرگ از حقوقی داره که امخروز هم بهش ندادن و پول کمی که حتی برای کرایه اتوبوس موقع برگشتن به خانه هم کافی نیست. شاید اون 65 سنتی که بهش انعام ندادی شب اَلِن رو به خانه می رسوند و آدمهای مست اون شب مزاحمش نمی شدند و کارش به اداره پلیس نمی کشید. چند روزی را باید بیمارستان باشه. سال 2009، در یک رستوران نشستی و از خدماتی که گارسون بهت می رسونه راضی نیستی در صورتی که برایان فکر میکنه همه جوره خواسته های تو را براورده کرده اما توجه اون برای تو کافی نبوده پس تصمیم می گیری انعام کمی بهش بده. این شغل برای برایان و استعداد هایی که داره کافی نیست اما از روی ناچاری تن به این کار داده. اما حالا فرصتی دست داده که توی یک مصاحبه کاری خودش رو نشون بده. خیلی وقته که یک آرایشگاه حسابی نرفته و الان وقتشه. روی انعامی که جمع کرده برای هزینه کوتاهی موهاش حساب کرده و امشب باید این کار را انجام بده. اما اون پول هنوز کافی نیست و فردا صبح باید به مصاحبه بره. سالها پیش همسر مدیر شرکتی که برایان رفته بود برای مصاحبه با یک مرد قد بلند که اتفاقا موهای بلندی هم داشته به اون خیانت می کنه و از اون روز مدیر شرکت از همه مردهایی که موهای بلندی دارند متنفره. برایان شانس بدست آوردن یک کار خوب با حقوق عالی را از دست داد. اینها بخشی از یک مقاله در مجله نیویرکر بود با عنوان &quot; مواقعی که انعام کافی ندادی و زندگی یک نفر را خراب کردی&quot;. چیزی که ما حتی فکرش را هم نمی کنیم اهمیت و تاثیری داشته باشی. این فقط یک مثال بود. خیلی مواقع فکر میکنیم که مهم نیست یا تاثیری نداره اما گاها تاثیر عمیق و بزرگی داره. شاید هیچوقت متوجه اون تاثیر نباشیم اما دیگران در معرض آنها هستند. عمل ما، کلمات و تصمیمات ما حتما جایی تاثیر خود را گذاشته اند حتی به اندازه سر یک سوزن. بی شک هر ذره تاثیرش را در این دنیا خواهد گذاشت. </description>
                <category>رضاش</category>
                <author>رضاش</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2019 14:33:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبر داشته باش...شاید بهتر از آنی شد که میخواهی...</title>
                <link>https://virgool.io/@rezash/%D8%B5%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%B5%D8%A8%D8%B1-ag7en2qvjp36</link>
                <description> صبر داشته باش...صبر...وارد رستوران شدم. نور کم و طراحی مدرن. تقریبا همونی که در عکسهای اینستاگرم دیده بودم. مدتی بود می خواستم خودم رو مهمون یه رستوران خوب بکنم. الان وقتش بود. یکی از مهماندارهای رستوران با ظاهری شیک و با خوشرویی به سمتم اومد و خوش آمد گفت. وقتی فهمید تنها هستم من رو سمت یکی از میزهای کوچک اما خوش جای رستوران راهنمایی کرد. کمتر همچین رفتاری را در رستوران های معمولی میبینم. تقریبا خلوت بود. منو را چندین بار ورق زدم و مرد شیک پوش سفارش من را با حوصله یادداشت می کرد. در این حین چند نفر وارد رستوران شدند و بدون توجه به اطراف دور میزی نشتند. پیدا بود بارها به این محل آمدند. حسابی گرم صحبت و خنده بودند. به صندلی تکیه دادم و به تابلوهای روی دیوار نگاه میکردم. معنی آنها را نمی فهمم اما زیبا هستند. اون آدم شلوغ ها هم حالا با خواندن منو ساکت شده بودند. در افکارم غرق شده بودم که صدای چرخ دستی من رو پرت کرد پشت میز. غذا رو آوردند. اما چرخ از مقابل من رد شد و رفت سمت اون جمعیت پر سر و صدا و کنار میزشان ایستاد. غذاشون آماده بود. اما مگر من زودتر نیامده بودم. مگر من زودتر سفارش نداده بودم؟ مگر آماده کردن غذای یک نفر بیش از غذای چند نفر طول می کشد؟ زیر چشمی به من نگاه می کردند و می خندیدند. فهمیده بودند حالم گرفته شده. حالا دیگه مشغول خوردن غذا بودند. از یکیشان شنیدم که با صاحب رستوران دوست نزدیک است. وضعیت غیر قابل تحمل بود. مرد شیک پوش را صدا زدم و اعتراض کردم. اما خیلی آرام و با همون لبخند به من گفت &quot; سفارش شما یه سفارش ویژست و توسط خود سر آشپز داره تهیه می شه. اما سفارش اونها توسط آشپزهای کاراموز آماده شده چون سرآشپز مشغول آماده کردن غذای شماست. به همین دلیل غذای آنها زودتر آماده شد. لطفا کمی آبمیوه میل کنید.&quot; لیوان رو گذاشت روی میز و رفت و من با آرامش منتظر بودم. باز دوباره صدای چرخ دستی آمد. این بار شش خدمتکار رستوران به همراه مالک رستوران که از دوستان نزدیک و خیلی قدیمیم بود به سمت میز من می امدند. دوستم  من رو هنگام ورود به رستوران دیده بود و خواسته بود من را غافلگیر کند. او حتی غذایی که سفارش داده بودم را با بهترین غذای رستوران عوض کرده بود. حالا خوشحال ترین آدم رستوران بودم. همه با تعجب به من نگاه می کردند. مخصوصا اون آدمهای شلوغ که زیر چشمی نگاهم کرده بودند و پوز خند می زدند. حالا قیافه هایشان دیدنی بود. احساس خاص بودن می کردم. زندگی به مثابه همین داستان است. برخی جلوتر از تو حرکت می کنند و زودتر غذایی که دنیا برایشان تدارک دیده است را می خورند و به تو می خندند و به این فکر می کنند که چقدر از تو و کسان دیگر بهتر، پولدارتر، داناتر و باهوش ترند. به این فکر میکنند که چه زود به همه چیز رسیده اند و بهترینش را دارند. اما تو به این فکر میکنی که تا کی باید صبر کنی و همه اینها را تحمل کنی. اما نگران نباش. صاحب دنیا که دوست قدیمی و نزدیک توست، تو را و صبر تو را دیده است و قرار است غافلگیرت کند. قرار است چیزی به تو دهد فراتر از خواسته و آرزوی تو که مهیا کردنش کمی زمان می برد. آرام باش و منتظر. آرام...</description>
                <category>رضاش</category>
                <author>رضاش</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jun 2019 17:31:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوتفاهمی بنام استارتاپ</title>
                <link>https://virgool.io/@rezash/%D8%B3%D9%88%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%D9%BE-onhyxcb98uow</link>
                <description>سوتفاهمی بنام استارتاپ به عنوان کسی که ایده پردازی و پیاده سازی و ارائه ایده را تجربه کرده و هم #استارتاپ راه انداخته و هم جزیی از گروه #استارت_آپ بوده اگر بخواهم استارت آپ و یا #کارآفرینی به عنوان مفهومی جامع تر را معنا کنم در دو کلمه می گویم رنج کشیدن و در رنج ماندن. این معنا با تصوری که برخی از کارآفرینان با راه اندازی استارت آپ دارند بسیار متفاوت است. این نوشته برای کسانی است که آرزوی راه اندازی استارت آپ دارند و برای کسانی هم که درگیرش هستند حکم شنیدن درد و دل من را دارد. ما با مفاهیمی نظیر کارافرینی و استارت آپ دچار سوتفاهم هستیم آن هم از چند منظر. امیدوارم آنچه در مغزم میگذرد را بتونم به خوبی بیان کنم وگرنه از دید خواننده خودم دچار سوتفاهم شده ام. اما با داشتن چندین تجربه فکر می کنم حق بیان نظر را در حد خودم دارا هستم. از ایده شروع کنیم. ایده ناموس و تنهای دارایی شما نیست که ازش کوتاه نمی ایید. حتی اگر ایده هم به واقعیت تبدیل شده باشد بازهم ممکن است محصول افتضاحی باشد. غیرت را بجا خرج کنید. ایده ها را زودتر از آنکه دیر شود و کلی خرجش کنید و راه برگشت برای خودتان و تیم نگذاشته باشید تست کنید. از جمله های الهام بخش کتابی و روحیه های جنگجویانه کاذب که در مورد موسسین استارت آپ های بزرگ می شنوید دست بر دارید. چون وقتی ایده شما با واقعیت روبرو شد و سیلی های سختی خورد ضربه هایی که به شما و تیم وارد می شه چندین برابر خواهد بود. ایده شما فرزند شما نیست که جایی تمامش نکنید. روی یک ایده قفل نکنید. از ایده خود به هر روشی که بلدید و می دانید اطمینان حاصل کنیدو شاید باورتان نشود اما چسبیدن به یک ایده کل تیم را کور و کر میکند و راه نفوذ ایده های جدیدتر و فرصتهای دیگر را می بندد. فقط مستهلک می شوید. پس مراقب باشید قربانی ایده خود نشوید. اگر فکر میکنید استارت آپ یعنی چسبیدن به یک ایده و عملی کردن اون به هر قیمتی بدونید دچار سو تفاهم شدید. بریم سراغ تیم و کار تیمی. اگر تیم نمی دانید یعنی چه. اگر نمی دانید تیم چه ساختاری دارد و چه فرایندهایی درون آن جاریست و چه مکانیزم هایی را می طلبد. اگر نمی دانید چگونه جزیی از یک تیم باشید و نقش خود را بازی کنید. هر چه سریعتر فرا بگیرید. استارت آپ یعنی کار تیمی. یعنی تیم. اگر نمی توانید جز یک تیم باشید. اگر کار تیمی با روحیات شما سازگار نیست. اگر فکر میکنید یک سر و گردن از همه بالاترید. اگر فکر میکنید کل تیم و ایده و همه چیز کلا به شما و کاری که انجام می دهید بستگی دارد. اگر فکر میکنید بقیه اعضای تیم به شما بدهکارن و منتی سرشان دارید. اگر فکر میکنید بیش از بقیه دارید جانفشانی میکنید و انتقاد پذیر نیستید و به شما بر میخورد و تقریبا همه چیز را بلدید و نیازی به یادگیری ندارید شما شدیدا دچار سوتفاهم هستید. استارتاپ مال شما نیست. استارت آپ قرار نیست به شما کلاس اجتماعی بدهد یا برچسب خاصی را نسیبتان بکند. ود ر مقابل قرار هم نیست یک هیپی در عالم کسب و کار شوید. گرچه طبیعتش با یک سازمان با ساختار مشخص و کسب و کار توسعه یافته متفاوت است اما با این تصور که استارت آپ بزنیم که ظهر بریم سر کار تا دیروقت تو دفتر باشیم دور هم گل بگیم گل بشنویم، دوستامون بیان کیف کنیم، دفتر قشنگ با سرسره داشته باشیم و روی ماگهامون عکس گلهای وحشی باشه و غروبها کاهو سکنجبین تو تراس آفیس بخوریم کار به جایی نمی رسه. گرچه تفریح و شادابی لازمه ی سختیهای مسیر هست اما اصل و هدف نیست. اگر برای این قشنگی های فانتزی و اون چیزی که تو تصاویر برخی استارت آپ های اونور آبی می بینید و فقط دوست دارید تو همچین فضایی قرار داشته باشید دچار سوتفاهم هستید. استارت آپ یعنی رنج کشیدن، یعنی صرفه جویی، یعنی با حداقل های ممکن جوونه زدن. شما به استارت آپ هایی که با چند میلیارد تومان سرمایه اولیه و دفتر های چند طبقه زیبای جردن کارشون را شروع میکنند توجهی نکنید. آنها ایده ای از پیش امتحان شده که در جای دیگری از دنیا دارد کسب درآمد می کند را دران بومی سازی و پیاده می کنند. حالا می رسیم به شیرین ترین قسمت بحث که مباحث مالیه. اگر پیش خودتون فکر میکنید که دارید استارت آپ میزنید که پولدار بشید بطوری که حتی وقتی شبها که خوابید تراکنش ها به راه باشه و ویژن بردتون محقق بشه فقط یک چیز میتونم بگم. همینقدر سرمایه ای که گذاشتید برای این کار را در یک حساب سپرده با هرمیزان سودی که بهش تعلق می گیره حفظ کنید و دست به این کار نزنید. اکثر استارت آپ های موفق با هدف کسب ثروت شروع به کار نکردند. هدف انها حل مشکل یا ارائه راه حل به جامعه هدفشون بوده. وقتی موفق شدند این کار را بکنند پول هم خودبخود سرازیر شده و کم کم به فکر توسعه و کسب درامد بیشتر می افتند. اگر از روز اول شروع به ساختن کاخ آرزوها کردید و به جایی نرسیدید دونه دونه آجر اون کاخ رو سرتون خراب میشه و شما حتما دچار سوتفاهم هستید. خلاصه که قبل از تشکیل یک استارت آپ این چند نکته از من به یادتون باشه که دچار سوتفاهم نشید. همیشه منطقی فکر کنید و واقعیت و حقایق رو هر چقدر هم که تلخ و سخت باشند در نظر بگیرید. موانع رو دور نزنید بلکه اونها رو از سر راه بردارید. هیچ کار جدید و خلاقانه ای بدون مانع نمیشه. برای همینه که تعداد اندکی موفق می شوند و اکثرا پشت موانع گیر میکنند. موفق باشید. </description>
                <category>رضاش</category>
                <author>رضاش</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2019 15:21:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی-سو، فلسفه فنلاندی کمک حال این روزهای ما</title>
                <link>https://virgool.io/@rezash/%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D9%88-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%81%D9%86%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-tgt8qkrwend9</link>
                <description>  چند روز پیش در اینستاگرم با مفهوم یا فلسفه سی سو (SISU) که از فرهنگ و تاریخ  فنلاند میاد آشنا شدم و بقدری جالب بود که بیشتر در موردش خوندم.  سی سو در فرهنگ فنلاند کلیدی برای زندگی، عشق و موفقیت شناخته می شه و به مقاومت و ایستادگی  و سرسختی به عنوان معجزه ای پنهانی درون ما آدمها اشاره می کنه. سی سو مفهومی بسیار ساده است اما توضیح دادن اون کمی  پیچیدست و حتی در موردش کتاب هم نوشته شده. کلمه سی سو دارای ریشه فنلاندی است که ترجمه مشخصی نداره  اما به &quot;درون&quot; اشاره می کنه (احتمالا درون انسان) و تاریخچه اون به 500 سال پیش یا حتی بیشتر برمی گرده. سی سو به طرق مختلفی معنی شده از جمله: اراده, عزم راسخ، جرات، دلیری و شجاعت  و سرسختی ذهنی اما همه آنها تقریبا به یک چیز اشاره دارند و اون روبرویی با سختی ها بدون توجه به نتیجست. در جریان جنگ جهانی دوم هنگامی که چهارصد و پنجاه هزار پیاده نظام شوروی به مرزهای فنلاند نزدیک می شدند و تعدادشون سه برابر سربازان فنلاندی بود هواپیماهای شوروی بیش از 350 بمب بر سر مردم در شهر هلسینکی ریختدند و شهر را با خاک یکسان کردند. فنلاندی ها با 32 تانک و 114 هواپیمای جنگی باید با ارتش شوروی با 6000 تانک و حدود 4000 هواپیما مقابله می کردند. بعدها این جنگ به جنگ زمستان لقب گرفت. در این شرایط سخت فنلاندی ها به فلسفه سی سو تکیه کردند. آنها در طول جنگ هفتاد هزار تلفات دادند اما این تقریبا یک پنجم تلفات شوروی بود و در انتها شوروی ها کم آوردن و مجبور شدند معاهده صلح مسکو را در 1940 امضا کنند. فنلانی ها با یک سوم قوا نسبت به شوروی تونست پیروز جنگ باشه. ایمیلیا لاهتی محقق فنلاندی در مورد سی سو اینطوری میگه: سی سو بیشتر در مورد منفعل نبودن و عمل کردن در برابر مشکلات و شرایط سخت و شکست های پی در پی است. هرچند این مشکلات فراتر از قابلیت و توانایی ها و کیفیتی که از یک فرد به چشم میاد باشن. سی سو به روبرو شدن با موانع خوف انگیز و چالشهای زندگی، کار و روابط با تمام شجاعت و پس نکشیدن اهمیت میده. بنابراین بیشتر روی تنش های کوتاه مدت تمرکز می کنه تا روی استقامت بلند مدت. سی سو در واقع یک فرایند پویا برای پذیرش مثبت سختی ها، مشکلات و تراژدی هاست و ادامه دادن و جا نزدن حتی اگر هیچ امیدی برای موفقیت نداری. شاید این فلسفه فنلاندی بدرد این روزهای ما بخوره. شاید سی سو به ما کمک کرد سر خستی کنیم حتی وقتی شکست می خوریم. سی سو می تونه به ما کمک کنه در همه جوانب زندگی پا پس نکشیم و ثابت قدم باشیم. اما همه اینها به درون ما بر میگرده. به این که سی سو را درون خودمون بوجود بیاریم و پرورش بدیم. بازم در مورد سی-سو می نویسم. </description>
                <category>رضاش</category>
                <author>رضاش</author>
                <pubDate>Tue, 14 May 2019 19:53:30 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>