<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رضوانه خانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rezvanekhani</link>
        <description>اینجا تلاش میکنم خودم رو تبدیل به کلمه کنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:51:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/217157/avatar/evS44s.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رضوانه خانی</title>
            <link>https://virgool.io/@rezvanekhani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من گاهی کلمات را گم میکنم.</title>
                <link>https://virgool.io/@rezvanekhani/%D9%85%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-nknsw1h8mfwv</link>
                <description>نمیدانم مشکل از کلمات است، مشکل از من است یا مشکل از اتفاقات، اما کلمات گاهاً تهی میشوند از معنا، انگار معنا عمق است و واژه سطح، همینکه دهانت را باز کنی برای گفتن کلمه‌ای که معنای حالت را توصیف کند، معنا را زایل میکنی. لباسِ واژه برای جانِ معنا تنگ است، هیچ‌جوره تنش نمیشود.اینجا بنظرم آدم‌ها دو کار میکنند یا هیچ‌ نمیگوید، یا یک چیز میگوید تا هزار چیز را پنهان کنند. گاهاً فکر میکنم کلمات بیشتر برای پنهان کردن بکار میروند تا بیان کردن. من میگویم حالم خوب است تا نیازی نباشد درباره‌ی حال بدم توضیحی بدهم.اما چه میشود کرد؟ هیچ. چرا که حتی الان هم من برای بیان ناتوانی‌ام از ابراز کلمات، از کلمات استفاده کردم.و در آخر سلام به ویرگولِ عزیزم؛ پناهگاهی که هروقت از خودم و دنیا خسته شدم به آن پناه بردم.</description>
                <category>رضوانه خانی</category>
                <author>رضوانه خانی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 01:06:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعضی آدم‌ها فقط بلدن تا عدد پنج رو بشمارن.</title>
                <link>https://virgool.io/@rezvanekhani/%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D9%84%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%86-vo1re1askn4n</link>
                <description>علی چهارسالشه.امروز بهش گفتم چقد منو دوست داری؟ گفت خیلی. گفتم یعنی چقد؟ گفت پنج‌تا. گفتم پنج‌تا یا ده‌تا؟ گفت پنججججج‌ تا.فکر میکنم که ما چقد روزانه تلاش میکنیم بزرگ‌تر و بیش‌تر دیده بشیم و شناخته بشیم از طرف دیگران و چقد اندازه خودمونو تو ظرف دیگران می‌سنجیم و چقدر چشم دیگران آیینه‌ی ماست برای دیدن خودمون. این چقدر درسته؟ دوست عزیزی میگفت وقتی از چیزی در درون خودت مطمئن نباشی، در بیرون دنبال اطمینان ازش میگردی. و حرف درستی میزد ولی ما چقد میتونیم در درون خودمون به اطمینان برسیم؟ و چقدر مطمئنیم این اطمینان تحت‌تاثیر بیرون، در درون ما بوجود نیومده؟ نمیدونم. اما میدونم بعضی آدم‌ها فقط بلدن تا عدد پنج رو بشمارن. نه به این‌خاطر که لایق شما نباشن، بلکه به این‌خاطر که بلد نیستن و نتونستن دهِ شمارو ببینن. من میدونم نگاه آدم‌ها به ما خیلی تاثیرگذار و مهمه و باید هم باشه چون اقتضای زندگی اجتماعی ماست اما اون فقط یک نگاهه! یک نگاه از بیرون هیچ‌وقت مهم‌تر از تجربه درونی نیست. تجربه درونی یک فراینده و نگاه یک لحظه از اون فراینده. الان فکر میکنم چیزی که مهم‌تر از تاثیرگذاشتن یا نذاشتن بیرون در ما هست، میزان این تاثیره. </description>
                <category>رضوانه خانی</category>
                <author>رضوانه خانی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2024 23:30:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دیگر کلاس سوم نیستم.</title>
                <link>https://virgool.io/@rezvanekhani/%D9%85%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-stpsnqyljal9</link>
                <description>سلام‌؛امروز سومین روز آموزش رانندگی‌ام بود؛ چندباری ماشین را خاموش کردم و روی دنده روشنش کردم. خانوم مربی نگاه های معناداری می‌کرد، به او گفتم: اونقدر ها هم که فکر میکنید بد نیستم، و خندیدم. جواب داد: خوبه که به خودت امیدواری!بله خانوم مربی به خودم امیدوارم، چون میدانم مهارت طی فرایند یاد گرفته میشود و همچنین میدانم آدم‌هایی که این فرایند را طی کرده‌اند خیلی زود یادشان میرود در ابتدا از کجا شروع کرده‌اند و میدانید چیست؟ خسته شدم از سخت گرفتن به خودم برای اتفاقاتی که هنوز زمانش نرسیده و یا اتفاقاتی که هرگز زمانش نمیرسد. شما دست فرمون من را میبینید و من رضوانه‌ای میبینم که هرروز اتفاقات زیادی برایش می‌افتد و احساسات متناقضی را تجربه میکند اما به تلاش کردن ادامه میدهد و خانوم مربی، تلاش کردن ارزشمند است.میدانید چیست خانوم مربی؟ من از شما ناراحت نشدم و شاید حتی از معلم کلاس سومم که بخاطر یاد نداشتن ضرب سه گفت من را می‌اندازد! میدانید چرا؟ چون نه تنها ضرب سه را یاد گرفتم که رتبه ۵۰۰ کنکورهم شدم، پس رانندگی را هم یاد میگیرم. و نمیذارم دیگر مثل کلاس سوم نظرات شما که رندوم ترین انسان زندگیِ من هستید، دیدگاهم را نسبت به خودم تغییر دهد. من حرف‌های شمارا میپذیرم اما تاجایی که درباره رانندگی‌ام باشد نه خودم.</description>
                <category>رضوانه خانی</category>
                <author>رضوانه خانی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Oct 2024 23:35:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه انسان‌ها اشطباه میکنند.</title>
                <link>https://virgool.io/@rezvanekhani/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-jc09py9cunbb</link>
                <description>سلام؛من امروز متوجه شدم همه انسان‌ها اشتباه میکنند! یافته عجیبی‌ست چون احتمالا همیشه میدانستمش اما نفهمیده بودم. نفهمیده بودم چون از اشتباه کردن میترسیدم و از اشتباهاتم شرمگین میشدم، نفهمیده بودم چون به قضاوت دیگران بیشتر از یادگرفتن خودم اهمیت میدادم و همگی این‌ها دلیلی میشد برای سخت‌گرفتن به خودم برای عالی بودن و چون عالی بودن ممکن نبود پس تلاش برای پنهان کردن این خودِ معیوب. این را امروز فهمیدم زمانی که نتوانستم حتی یک کلمه از صحبت‌های دوستی را بفهمم که همیشه معتقد بودم خیلی شیوا و قابل فهم صحبت میکند و حتی الان هم معتقدم. چرا؟ چون من و احتمالاً ما دیدگاهمان نسبت به یک‌دیگر با صرف یک اشتباه دگرگون نمیشود، هرآدمی که متوجه کمبودها و محدودیت‌های خودش باشد، کمبودهای دیگران را هم میپذیرد. و آدمی که شمارا بخاطر اشتباهاتتان شرمگین میکند، احتمالا آدم شرم‌زده‌ای ست که بسیار از اشتباه کردن میترسد.</description>
                <category>رضوانه خانی</category>
                <author>رضوانه خانی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2024 22:41:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنبه‌ی اجتماعی معنای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@rezvanekhani/%D8%AC%D9%86%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-jy2x0rzpxnnq</link>
                <description>سلام؛امروز به این نتیجه رسیدم که شاید معنای زندگی هرکس، انقدرهاهم که به‌نظر می‌آید فردی نباشد. اگرچه میدانم معنای زندگی بسیار موضوعی شخصی و معطوف به فرد است اما جنبه‌ای اجتماعی دارد.این را امروز فهمیدم؛ زمانی که در ایستگاه اتوبوس غرق در دنیای ذهنی خودم بودم و دلیل بی‌حوصلگی چندروز اخیرم را واکاوی میکردم، خانم میانسالی وارد ایستگاه شد اما جایی برای نشستن نداشت، بلند شدم تا بشیند؛ بعداز تعارفات همیشگی، رضا داد به نشستن. آنجا به قول استاد لامپی در سرم روشن شد و فهمیدم انقدر در خودم غرق شدم و تلاش کردم همه‌چیز را درخودم جستجو کنم که فراموش کردم چقدر زندگی ما در جمع معنا پیدا میکند، که چقدر حال خوب یا بد دیگران احوالات مارا شکل میدهد. و فکر میکنم این جنبه اجتماعی معنای زندگی دقیقا آنجا که معنای فردی زندگی‌ات را گم کردی، رنگ میگیرد و به دادت میرسد و به یادت می‌آورد هرچقدرهم اتفاقات حل‌نشدنی زندگی شخصی‌ات تورا به درون کشیده باشد، در بیرون به اندازه جای صندلی ایستگاه اتوبوسی میتوانی به کسی کمک کنی.</description>
                <category>رضوانه خانی</category>
                <author>رضوانه خانی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2024 22:05:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر زندگی شما نماد یک‌چیز باشد، آن چیز چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rezvanekhani/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D8%A2%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-zd0c2uiferyk</link>
                <description>سلام؛سه یا چهارسالی هست این اکانت را در ویرگول دارم و هیچ‌چیز، مطلقاً هیچ‌چیز ننوشتم. احتمالا فکر میکردم اولین نوشته باید بی‌نقص باشد و این‌هم نتیجه تلاش برای بی‌نقص بودن: هیچ‌چیز ننوشتن.اما چه شد که الان دارم مینویسم؟ پادکستی گوش میدادم که میگفت اگر زندگی شما نماد یک‌چیز باشد، آن چیز چیست؟ فکر کردم و دیدم زندگی من احتمالا نماد &quot;بازدارندگی&quot; هست. همه‌کار و همه‌چیز را عقب انداختم تا بهترین و درست‌ترین کار را انجام دهم و الان میفهمم برای انجام درست‌ترین کار باید هزاربار اشتباه کرد. با عقب ایستادن، هیچ وقت جلو نخواهم رفت. و الان یک قدم جلو آمده‌ام، نه برای بهتر شدن بلکه صرفاً برای زیستن و زندگی کردن بدون ترس از اشتباه کردن. در آخر، اگر زندگی شما نماد یک‌چیز باشد، آن چیز چیست؟</description>
                <category>رضوانه خانی</category>
                <author>رضوانه خانی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jul 2024 21:56:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>