<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رضوان فروغی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rezvanforoughi</link>
        <description>شادی عدم غم نیست، شادی کنار اومدن با غمه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-12 04:19:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/230509/avatar/1cmEAB.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رضوان فروغی</title>
            <link>https://virgool.io/@rezvanforoughi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازهم در باب جستار نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@rezvanforoughi/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-l14qad2txch7</link>
                <description>یادداشت روزانه‌هایی که قرار است تبدیل به سبکی بشوند که نامش جستارنویسی است.همانطور که چندروز پیش هم گرفته‌ام مطالبی اینگونه نوشته ام اما هرگزانتشار نکرده ام.فقط برای خودم بودند و بس،برای فرار ازچیزی به نام نشخوارها یاواگویه‌های ذهنی.این روزها با اینکه کرونا یکسالی‌ست که مهمان ماست همه درانتظار آمدن روزهای بهارهستند.می دانی همین امید است که ما انسان‌ها را به چنین کاری وا میداد و گرنه امیدی که رفته باشد آدمی انگیزه هیچ کاری ندارد.این روزها من در حال زندگی دونفره‌ی خودم و همسرم هستم که هرکاری که از دستم برمی‌آمد کردم که تبدیل به زندگی یک نفره نشود.اما نشد که نشد.تا حدی ناراحت و عصبانیم.اما این را هم میدانم که زندگی در جریان است و هیچ چیز جز خودم نمیتواند جلوی این زندگی بایستد و به او بگوید: هی زندگی! من از تو قوی ترم!و نشانش دهی تا ببیند و اینکه بیشتر از همه خودت کیفش را بکنی.درست است که با یک نفری که دوستش داری دیدن زندگی قشنگ‌تر است اما کسی که نمیخواهد زیبایی های دنیا را ببیند و به تماشای قله بنشیندرا نمیتوانی اجبار کنی که بامن به قله بیا! خستگی راه برای هردویتان میماندوبس.میدانی میخوام بگویم که مغزم سعی در ناراحتی من دارد ولی برعکسش قلبم با من دوست است.و من این روزها سعی میکنم به جای اینکه خودم راسرزنش کنم، باخودم مهربان‌تر باشم و بگویم: خودت را دوست داشته باش.کمتر حرف بزن و بیشتر بنویس.درسته که سخته،اما از زندگی که موهبتی‌ست که یکبار به تو داده میشم نهایت لذت را ببر.حرفم شعاری نیست.باید بهش برسی.هرچند با قدم‌‌های کوچیک در راهش قدم بگذار.</description>
                <category>رضوان فروغی</category>
                <author>رضوان فروغی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Mar 2021 09:55:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب جستار نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@rezvanforoughi/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-agks50wfpwjf</link>
                <description>به رسم پنج شنبه ها،دیروز کلاس آنلاین داشتیم.موضوع کلاس درباره ی مطالب غیر داستانی بود. اما خود من اگر باشم مطالب داستانی را به مطالب غیر داستانی ترجیح میدهم.استاد کلانتری مدام تکرار میکنند و می گویند که اگر میخواهی بنویسی حتمن باید از نوشته هایی که مورد علاقه ات نیست بخوانی، باید از نوشته هایی که ارتباط برقرار نمی کنی رونویسی کنی، باید با واژگان جدید آشنا شوی و ...برای همین درس را گوش دادم و چه خوب شد که اینکار را کردم.با سبکی به نام جستار نویسی آشنا شدم که قبلا برای خودم زیاد نوشته بودم اما نمیدانستم اسمش چیست و سبک خاصی دارد.مینویسی، روایت میکنی درباره خودت یا شخص دیگری یا حتی یک شی اما آن را با تجربه همراه می کنی.همین تجربه ها و احساساتی که در نوشته ات بکار میبری آن را خوشایند و لذت بخش می کند. اما این نباید خواننده را خسته کند. می توانی از جزییات هم اسنفاده کنی. اما این جزییات هم نباید جوری باشد که خواننده قید خواندن آن را بزند، حواسش پرت شود و حوصله اش مثل شیر روی گاز سر برود. باید هوشمند باشی. در به کار بردن استفاده از کلمات و جملات.هوشمندی هم چیز عجیبی است. چیزی که این روزها زیاد آن را میشنوم.به محض شنیدن هوشمندی از استاد، آن را روی کاغذی بزرگ نوشتم تا یادم بماند که هوشمندی چیست و چگونه کار می کند. عجیب است. می دانی؟! فکر می کنی آن را داری و خیلی خوب و به موقع هم از آن استفاده می کنی اما ممکن است به خطا رفته ای و خودت ندانی تا اینکه می بینی راهی را که رفته ای بیراه بوده. نه راه.از این به بعد است که سعی در جبران می کنی، شاید دیر باشد شاید هم نه. اما به نظر من از موقعی که فهمیدی راهت بیراه بوده و در مسیر درست گام برداری همه چیز و همه کَس همراهت می شوند تا تو را دراین مسیر همراهی کنند.</description>
                <category>رضوان فروغی</category>
                <author>رضوان فروغی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Mar 2021 10:57:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی تابستانی در مادرید</title>
                <link>https://virgool.io/@rezvanforoughi/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AF-wn2eyp38e9jz</link>
                <description>سال ۱۹۹۴ میلادی- تابستان- ماه آگوست - صحنه اولتازه شب شده است و هوا کمی خنک شده است. تابستان است دیگر. تابستان ها در مادرید همین گونه است، مردم به کافی شاپ می آیند و نفسی تازه می‌کنند، نوشیدنی سفارش می‌دهند. شنیدن صدای گیتار زنده به همراه میل کردن نوشیدنی خنک گذر این شب ها را راحت تر می کند.به همراه جان، به کافی شاپ همیشگی مان می رسیم. دستانمان در دستان همدیگر است. میز ما در بیرون از کافی شاپ است. روی صندلی های میز همیشگی که در تابستان های دو سال اخیر جای من وجان بوده است می نشینیم.گارسون کمی بعد به ما نزدیک می‌شود، سفارش را می گیرد و در دفترچه اش یادداشت می‌کند و می‌رود. گارسون هم دیگر ما را می شناسد اما مجبور است که سفارش ما را در دفترچه ثبت کند. من به رسم تابستان‌های این دو سال مثل همیشه موهیتو سفارش دادم و جان آب آلبالو با تکه های یخ.به جان می گویم: « درسم که تمام شد می‌خواهم کار کنم، یکی از شغل هایی که دوست دارم کار کردن در کافی شاپ است.»دلیلش را می پرسد.«خوب معلوم است برای منی که آدم برونگرایی هستم، کار کردن در جایی که با آدمها در رابطه ام هستند لذت بخش است. حتی کار کردن با تاکسی را هم دوست دارم. فکر کن هر روز قصه‌های متفاوت از این مردم را می شنوی. یک روز یک نفر آنقدر غمگین است که هیچ چیز جز گریه کردن خوشحالش نکند! یک روز یک نفر یه همسرش می گوید که دیگر جمعشان سه نفره شده است! یک روز دیگر یک نفر یک همسفر و همراه برای زندگی اش انتخاب می کند! همه ی زندگی همین است. پر از قصه! و چه شیرین تر از این!جان مخالف حرف من است و دوست دارد که با رشته کار کنم دقیقا عین مادرم.به من می گوید: «پس چرا در دانشگاه درس می خوانی؟ بیا اینجا کار کن و لذت ببر.»و من هم طبق معمول این جواب را دارم بدهم: «به خاطر مادرم! به خاطر مادرم مجبورم که در دانشگاه درس بخوانم و مدرک بگیرم! باور کن که اگر مادرم یک روز به دانشگاه آمده بود و حال و روزم را در هنگام درس خواندن و شنیدن دیده بود حتم دارم که دیگر اصرار نمی کرد و در لحظه به من اجازه می داد که کار کنم! اما مجبورم!»گارسون سفارش هایمان را می آورد، طبق معمول اول از سفارش همدیگر یک جرعه می‌نوشیم، به سلامتی هر دونفرمان و عشقمان، جای لیوان ها عوض می شود. من موهیتو را می نوشم و جان آب آلبالو با تکه های یخ را.گارسون که می رود به جان می گویم: فکر کن اگر من جای این گارسون بودم و اگر این صحنه را می‌دیدم، دامنم را به نشانه احترامِ عشق این دو نفر می گرفتم و روی زانوان می نشستم و برایشان کف می زدم.جان می خندد و می‌گوید:«تو دیوانه ای. تو همیشه از این کارهای غیر مترقبه که آدم نمی تواند پیش بینی کند در ذهن داری. همین است که مرا شیفته تو می کند، من همیشه طبق چهارچوب و قانون جلو رفتم، اما تو هر کاری که تو را خوشحال می‌کند انجام می دهی و واهمه هم از آن نداری. خوشا به حالت! ای کاش می توانستم چنین ویژگی داشته باشم!»سال ۱۹۹۷ میلادی- زمستان- ماه مارچ- صحنه دومآمده ایم همان کافی شاب همیشگی، اما این بار داخل کافی شاپ نشسته ایم. جان عصبانی به نظر می‌رسد. دستانش گرمای همیشگی را ندارد. حتی با اینکه داخل کافی شاپ هستیم، شومینه هم روشن است و صدای سوختن چوب ها به گوش می‌رسد اما جان کتش را در نیاورده است. مدام با لبه چترش به زمین می زند، حرفی برای گفتن دارد اما نمی زند، کارت را از جیبش در می‌آورد و از کافی شاپ خارج می‌شود.هنوز گارسون سفارش مخصوص زمستان مان را که برای من قهوه تلخ و برای جان چای است نیاورده است.کارت را باز میکنم، کارت جشن عروسی جان با دخترعمویش.بالاخره خانواده ی جان کار خودشان را کردند، همان جشن عروسی خانوادگی که نسل به نسل در میانشان گشته بود جزو میراث ارزشمندشان بود، همیشه که با جان حرف میزدم و میگفتم ماهمسفر همدیگر هستیم؟ جوابش مثبت بود، چون جان می خواست تابو را بشکند و نگذارد که این عروسی صورت بگیرد اما نتوانست!گارسون هم قهوه و هم چای را می‌آورد. اما دیگر دیر شده است نه چای خوردن دارد نه قهوه. حتی به سلامتی هر دونفرمان و به سلامتی عشقمان! لعنت به این زمستان که برایم شوم است!سال ۲۰۱۱ میلادی - تابستان - ماه آگوست - صحنه سوملباس سفید گارسونی ام را پوشیده ام. در حیاط کافی شاپ مشغول گرفتن سفارش های مردم هستم، صدای نواختن گیتار می آید. شغلم را دوست دارم.خرج زندگی ام را می دهد، همین برایم کافیست. لذتش از پولش بیشتر است!مرد و زنی را به همراه بچه ای می بینم که به میزی که من و جان روی آن می نشستیم نزدیک می شوند. مرد آب آلبالو به همراه تکه های یخ و زن آب انگور سفارش می‌دهد. مرد می‌پرسد:«سارا تو چی میخوری؟»می‌خواهم بگویم: «من... من… موهیتو میخورم.» ولی بچه‌شان چیز دیگری سفارش می‌دهد.</description>
                <category>رضوان فروغی</category>
                <author>رضوان فروغی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Aug 2020 19:44:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا دوست دارم نویسنده شوم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rezvanforoughi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%88%D9%85-v3o8orhn7nfq</link>
                <description>الکی که نیس خدا به قلم سوگند خورده، قلم وسیله ایه که باهاش نوشتن صورت می گیره.منم یکی از مخلوق های همین خدام. تازه به قول خوش بهترینم و اشرف روی زمین.می خوام بنویسم تا اگه قراره یه اثری از خودم روی این کره آبی و خاکی بزارم نوشتن باشه که موندگاریش از هر اثری بیشتره.با نوشتن ذهنم رو هر جا که میخوام به حرکت در میارم، فرقی نمی کنه دنیایِ خیالی باشه یا واقعی.، زمان گذشته، حال یا آینده باشه، مهم اینه که با واژه ها بازی می کنم و اون ها رو با قلمم به دنیای کاغذ میارم.</description>
                <category>رضوان فروغی</category>
                <author>رضوان فروغی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jul 2020 19:48:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>