<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ریحانه قنبری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rhnghanbari96</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:42:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/886525/avatar/ey5mjR.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ریحانه قنبری</title>
            <link>https://virgool.io/@rhnghanbari96</link>
        </image>

                    <item>
                <title>طبیعی باش!</title>
                <link>https://virgool.io/@rhnghanbari96/%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-mc6ugafjwcyc</link>
                <description>مسئله فلسطین و اسرائیل فارغ از تمام ظلم و ستم‌های این سال‌ها، فارغ از منیت‌ها و تمامیت‌خواهی‌ها، فارغ از اینکه دنیای فعلی بخواهد با نایس‌بازی چگونه توضیحش بدهد یا حتی عده‌ای بخواهند واقعیت را پشت مظلومیت کودکان شهرک‌نشین پنهان کنند، یا اصلا با هر توضیح و تفسیر اضافه‌ای که تلاش شود سرگرم‌مان کند چنان که فراموش کنیم آنچه دارد اتفاق می‌افتد اصلا چیست، چنان که ۳ گرم حق را با ۳ تن باطل درآمیزد تا باطل را تطهیر کند، حتی فارغ از جغرافیا، فارغ از آب‌ ‌وهوا و فارغ از نفت و حتی فارغ از فلسطین!یک چیز مهم دارد،مسئله انگار اصلا مسئله طبیعی بودن و مصنوعی بودن است.مسئله‌ی جماعتی است که طبق یک سیر طبیعی و تاریخی در پدیده‌های عالم در مکانی جمع می‌شوند، زبان مشترک دارند و غذای مشترک و بیان مشترک و یک همبستگی فطری بدون آنکه یکدیگر را دیده باشند، این‌ها یک ماه از سال را با یک رژیم خاص غذا می‌خورند، یک ماه از سال را در یک کنفرانس بین‌المللی در مکه دور هم جمع می‌شوند، رفرنس اصلی همه‌شان یک چیز است و شبیه به هم زندگی می‌کنندو در مقابل تلاشی مصنوعی برای اینکه یک مکانی را تصاحب کنی بعد انسان‌هایی را به اسم یک دین دور هم جمع کنی چنان که مهم نیست حتی واقعا به خدایی باور داشته باشی تا تو را در دسته پیروان آن دین بگذراند! [دیدن مستند متولد اورشلیم توصیه می‌شود]و تمام تلاشت را برای رفاه و امنیت‌شان بکنی و چنان دارا باشی که رسانه‌ها اصلا از آن تو باشند، حتی بتوانی طبق خواسته خودت صلح و جنگ را تعریف کنی و بکوبی بر سر تمام مردم جهان و...یک لحظه خودتان را از این ورطه بیرون بکشید، از دور به آنچه واقعا دارد اتفاق می‌افتد نگاه کنید، این همان دست‌وپا زدن دیرینه‌ی شیطان نیست مقابل خدا، همان منیت مقابل حقیقت،یک تلاش مذبوحانه دیگر نیست مقابل لیظهره علی الدین کله؟این آهنگ را میخواستم زودتر از این‌ها بگذارم، اما توییت مسئول سابق صداوسیما منصرفم کرد. امروز همینطوری که داشتم با خودم به طبیعی و مصنوعی بودن فکر می‌کردم دیدم دارم ناخودآگاه زمزمه‌اش می‌کنم. جای جالبی در زندگی هرکداممان می‌شود اگر برسیم به نقطه‌ای که آنقدر یقین داشته باشیم که این جمله را زندگی کنیم اَلحق سلاحی و اُقاوم..</description>
                <category>ریحانه قنبری</category>
                <author>ریحانه قنبری</author>
                <pubDate>Sun, 22 Oct 2023 22:14:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم‌بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@rhnghanbari96/%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-mr2vaa5cw1zl</link>
                <description>یک زمین بزرگ روبروی خانه‌مان بود. سه-چهارساله بودم که دایره‌‌های بزرگی با گچ رویش کشیدند، انگار بخواهند قسمت‌بندی‌اش کنند. کاشف به عمل آمد که قرار است بشود یک پارک محله‌ای.مدت‌ها انتظار می‌کشیدم تا پارک ساخته شود، روزی را تصور می‌کردم که قرار است تاب و سرسره‌هایش را اضافه کنند.یادم است یک روز با صدای خواهرم از خواب بیدار شدم که خبر از آمدنشان می‌داد! تاب و سرسره‌هایی که با جرثقیل قرار بود توی جای خودشان قرار بگیرند و حالا در هوا معلق بودند، درست بالای سر حیاط خانه‌ی ما، همان‌هایی که مدت‌ها منتظرشان بودم!سرسره‌‌ای که یک جور خاص بود، با تمام سرسره‌هایی که دیده بودم فرق داشت. پله‌هایش دایره‌ای بود، دایره‌های متحد‌المرکز. من تمام آن روز درِ خانه را باز کرده بودم، جلوی در نشسته بودم و تک‌تک مراحل نصب‌شان را می‌ديدم، انتظار آمدن مادر و پدرم را می‌کشیدم تا بهشان خبر بدهم که بالاخره آوردندشان! و دقیقا هم گذاشتند روبروی اتاق من، یک جوری که می‌توانستم هر صبح نگاهشان کنم، برای تاب و سرسره‌ای که دوستم هستند، دست تکان بدهم و ببینم چندتا بچه دارند رویشان بازی می‌کنند.سال‌های زیادی از کودکی و نوجوانی‌ام در این پارک گذشت. از اوایل بهار که هوا دیگر سرد نبود بچه‌ها کم‌کم می‌آمدند توی پارک، بعد از امتحانات خرداد هم سروصداها به اوج خودش می‌رسيد.من توی همین پارک یادگرفتم دوچرخه‌سواری کنم، اولین بار که بدون کمک کسی اسکیت بازی کردم هم همینجا بود. اولین بار که خواستم دوست پیدا کنم که تا سال‌ها صمیمی‌ترین دوستم باشد هم درست کنار همان تاب و سرسره‌ها بود.پارک برایم مظهر زندگی بود، شب‌های تابستان که توی حیاط می‌خوابیدیم، صدای آدم‌های توی پارک یادت می‌انداخت که زندگی جریان دارد، صبح هم با صدای فواره‌ها و نسیم خنکی که از روی آب گذشته، با بوی گل‌های پارک می‌شد بودن را لمس کرد. انصافا برای یک زندگی شهری فوق‌العاده هم هست!اوایل پاییز که می‌شد، کم‌کم بچه‌ها می‌رفتند سراغ درس و مشقشان، من پاییز را با غم خالی شدن پارک از بچه‌ها کنار یک سرمای خشک به یاد می‌آورم وقتی خودت هم تازه از مدرسه برگشتی و مشق‌هایت مانده!پارک تقریبا هم‌سن‌وسال من است، درخت‌هایش خیلی کوچک بودند وقتی آمدند پیش ما، هم‌بازی هم بودیم، سرو‌های زینتی کوچکی که از رویشان می‌پریدیم، پشتشان قایم می‌شدیم و زیر برگ‌هایشان عروسک‌بازی می‌کردیم. آمار تک‌تک‌شان را داشتیم که هرکدام جان می‌دهد برای چه بازی‌ای. مثلا درخت‌های آن انتها سایه‌ی خوبی داشت برای ظهرها. آن‌ها که جلوتر بودند جای دنجی بود برای نشستن در شب‌ها.این درخت یکی از همان هم‌بازی‌هاست، از همان‌ها که از رویش می‌پریدم، حالا اما حسابی برای خودش کسی شده!</description>
                <category>ریحانه قنبری</category>
                <author>ریحانه قنبری</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jul 2023 09:26:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان نشان از تو دارد...</title>
                <link>https://virgool.io/@rhnghanbari96/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-kc2cfqnjlyts</link>
                <description>می‌گویند آدم باید برای رابطه‌هایش با آدم‌ها زمان کنار بگذارد، باید هزینه کند. رابطه‌ها برنامه‌ریزی می‌طلبند.مثلا از یک هفته قبل برنامه‌ریزی می‌کنی، درست و منظم، تا چندساعتی را در یک گوشه‌ی دنج شهر، یک کافه یا یک پارک با کسی بگذرانی.یا یک‌هو وسط کارهایت خیال می‌کنی که جای یک بستنی قیفی با او خالی است، یک گوشه از برنامه‌ات را خالی می‌کنی تا با او پرش کنی.یک نوع دیگری از دوست داشتن هم هست که به حکم فاصله یا دوری تماس تلفنی می‌طلبد، اما با این همه نیاز نیست وقت قبلی بگیری یا یک پیامک روانه کنی که مطمئن باشی زمان خالی دارد، تو آنقدر او را بلدی که می‌دانی کی باید زنگ بزنی، می‌دانی اگر جواب نمی‌دهد احتمالا کجاست و کی دوباره باید تماس بگیری.دوست داشتن هرچه قوی‌تر می‌شود زمان را بی‌معناتر می‌کند، هفته‌ها و روزها را به ساعت‌ها و ثانیه‌ها تقلیل می‌دهد، به پیام‌های یک‌هویی و تماس‌های لحظه‌ای.اما دوست داشتنی هم هست که دیگر هیچ شکل و قالبی نمی‌خواهد، آنقدر هست، آنقدر جاری است که حتی به زمان برای معنادار شدن نیاز ندارد، آنقدر هست که زمان معنایش را از او می‌‌گیرد، آنقدر هست که فقط می‌توانی بگویی هست، تو نیستی که برنامه‌ریزی‌اش می‌کنی، او تو را به مقصد می‌کشاند، او تو را برنامه‌ریزی می‌کند. مثل اینکه صبح، به حکم دوست داشتن چای را دم کنی، توی صف نان بایستی و در راه برگشت خیال کنی اگر از خواب بیدار شده باشد عجب صبحانه‌ای بخوریم!</description>
                <category>ریحانه قنبری</category>
                <author>ریحانه قنبری</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jun 2023 10:49:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیستم زنده را تعریف کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@rhnghanbari96/%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-r5shm79q6zjg</link>
                <description>صبح با بچه‌های دهمی کلاس داشتم، دیگه تقریبا با هم رفیق شدیم، هم اونا من رو می‌شناسند هم من اونا رو یاد گرفتم. من می‌دونم کجای درسیم، اونا هم روند رو فهمیدن.با فاصله خیلی کم، در حد ۱۰ الی ۱۵ دقیقه رفتم سر یه کلاس که ۶ سال کوچکتر از قبلی‌ها بودن، بچه‌های کلاس چهارم.شبیه یه موجود ناشناخته بودم که رفته وسط گلبول‌های سفید، چند دقیقه اول داشتن آنالیز می‌کردن که دوستم یا دشمن! سعی کردم خودم رو یه چیزی اون وسط نشون بدم.موجود جدید انگار فرصت خوبیه برای بچه‌های شیطون‌تر، که شاید این یکی که هنوز منو نمی‌شناسه بذاره هرکاری خواستم بکنم، یا شاید شیطون بودن و کارهای عجیب و غریب کردن ناشی از یه جور کمبود توجهه که شخص جدید فرصت خوبیه که توجهش جلب بشه، نمی‌دونم!تجربه زنده‌ای از انسان بود، انسانی که هنوز با قانون‌های دنیا رام نشده و دقیقا خودش رو نشون میده. برعکس کلاس صبح که همه سر جاشون نشسته بودن و منتظر درس دادن من بودن، اینجا ترجیح این بود که نقطه تعادل سیستم رو به سمت خودشون تغییر بدن. اول کار حس کردم یه جور ویروس باشم که بین گلبول‌های سفید محاصره شده. برعکس صبح که بیشتر شبیه‌شون بودم، اینجا ما توی دو جبهه بودیم. ولی حق با اوناست یا من، حق با طبیعت رهاطلب اوناست یا منِ اجتماع دیده‌ی، قانون‌پذیر شده؟ نمی‌دونم، به هرحال هرچی که هست دیدم وسط ماجراییم، با خودم گفتم بگرد و نقطه تعادل سیستم رو پیدا کن! خودم رو رها کردم، دیدم اصولا اینجا سیستم با برنامه‌ریزی دقیق قبلی جلو نمیره، ببین بچه‌ها چطوری پیش میرن.نگران این بودم که نکنه اینو بگم بد بشه، توی ذهن این بچه چه اثری میذاره، نکات تربیتی‌اش رعایت نشده باشه چی، فلان برخوردم اثر بد نذاره، نکنه حس بی‌توجهی بگیره...چالش اول رو حل کردم، خیلی بهش فکر نکن، رها باش و طبیعی برخورد کن! اونا بهتر از تو میفهمندت، خوبیش اینه اگر به نظرشون مسخره و خسته‌کننده باشی یا هیجان‌انگیز و جالب راحت و صریح بهت می‌گن، اینکه خیلی بروزاتشون رو پنهان نمی‌کنند کمک می‌کنه که تو راحت‌تر تغییر کنی.ولی چالش دوم هنوز سر جاش بود! ذهن منی که ریاضیات رو مجرد می‌بینه اومده بود کنار ذهن اونا که مثال‌ها و عینیت‌ها براشون پررنگه، خیلی تلاش کرده بودم به جای خط و دایره و پرگار، نخ و چوب بذارم ولی تا وقتی مسئله درد اون بچه نمی‌شد که اصلا به من گوش نمی‌داد، دیدم اینطوری نمیشه کلاس بعدی رو با قصه شروع کردم و بعد یه جوری مسیر داستان رو عوض کردم که اونا بشن مسئول حل اون مشکل، خیلی خوب بود، خیلی بهتر از انتظارم!خوشحال بودم از اینکه به نظر سر کلاس سوم می‌تونم تجربه‌ها و چالش‌هایی که حل کردم رو به کار بگیرم، اما! سیستم زنده، زنده‌تر از اونیه که فکرش رو بکنی، تک‌تک آدم‌ها با هم فرق می‌کنند، نظرت درمورد بچه‌ای که قلق خودش رو داره چیه؟??پی‌نوشت یکم: معلمی پر از لحظات مستاصل شدن و راه حل پیدا کردن در زمان‌های کمه، در حد چند ثانیه و اینه که جالب‌ترش می‌کنه.پی‌نوشت دوم: امروز چندین بار به مامانم افتخار کردم، هرباری که تصویری از کلاساش میومد توی ذهنم و سعی می‌کردم یادم بیاد اون چیکار می‌کرد. بابت اون ۹ ماه از سالی که صداش گرفته بود و بابت همه هنری که در برخورد با پسربچه‌های شیطون داشت!</description>
                <category>ریحانه قنبری</category>
                <author>ریحانه قنبری</author>
                <pubDate>Sun, 16 Apr 2023 13:58:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمونی؛ قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@rhnghanbari96/%D9%85%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-ym76bbbiyhrm</link>
                <description> رابطه‌ی موسی و خدا از آن رابطه‌های قشنگ است. گاهی حس می‌کنم خدا در قرآن با موسی پُز می‌دهد، از آن بچه درس‌خوان‌هایش هست که خدا دلش می‌خواهد به همه بگوید خیلی زحمت کشیده، خیلی اذیت شده ولی خودش ادعایی ندارد اما من خیلی دوستش دارم. این خدایی که بنده‌ها را لوس نمی‌کند، اشک بنده را هم درمی‌آورد، اذیت شدنش را هم می‌بیند ولی یک چیزی در این بنده دیده فراتر از این حرف‌ها و به بنده‌اش دلگرمی می‌دهد که برو، نگران نباش، ادامه بده تو مال خودمی! خدا به موسی می‌گوید تو مال خود خودمی! آدم با ذهن راحت‌طلب خودش خیال می‌کند که خب اگر یک بنده‌ای بشود مال خود خود خدا یعنی عشق و حال یعنی آرامش یعنی دیگر رنج تمام شد...اما این موسی که شده مال خود خدا یک جور دیگری است،  این بچه را قرار است بکشند، رفته در دل شیر بزرگ شده، در کاخ فرعون، بعد هم اصلا خودش یک جاهایی علنا به خدا می‌گوید من یک کمی دلم می‌لرزد.در داستان موسی و خدا من روایت زندگی موسی از زبان خدا را خیلی دوست دارم، موسی و خانواده‌اش داشتند در بیابان می‌رفتند، یک بیابان سرد و تاریک، معلوم است که شرایطشان سخت بوده، خسته شده بودند. موسی از دور یک نوری می‌بیند. شاید آبادی‌ای باشد شاید عده‌ای آتشی داشته باشند که گرم‌مان کند، شاید راه را بشناسند، موسی جلوتر می‌رود، موسی دقیقا وسط زندگی‌اش و سختی‌هایش نور را دید، موسی می‌خواست مشکل خود و خانواده‌اش را حل کند که نور را دید...من اینجای داستان را خیلی نمی‌فهمم، این که خدا به موسی گفت من خدا هستم دقیقا یعنی چه؟ اینکه آن صدایی که موسی شنید چه صدایی بود را من متوجهش نمی‌شوم اما خب به هرحال خدا بود دیگر به موسی گفت جای مهمی آمدی و من خود خدا هستم.من که فکر می‌کنم موسی اینجا حتما بهت‌زده شده، شاید کمی هم ترسیده نمی‌دانم ولی خب حتما وسط آن سرما و تاریکی این اتفاق برای موسی عجیب بوده.خدا به موسی می‌گوید این چیزی که در دستت داری چیست؟ موسی هم می‌گوید عصا، موسی برای اینکه خدا و همه‌ی ما را مطمئن‌تر کند و بدانیم عصایش چیز خاصی نیست و یک چوب معمولی است، از همان‌هایی است که زیر درخت‌ها پیدا می‌شود، تاکید می‌کند این چوب ابزار کار من است، گاهی به آن تکیه می‌دهم، گاهی گوسفندانم را با آن هدایت می‌کنم، برگ‌ها را برایشان می‌آورم. ?خدا خوشش می‌آید، خوب است همین عصایت مهم است، همین عصایی که با آن زندگی معمولی می‌کنی، همین ابزار کارت وسیله‌ی اعجاز و روشنای نبوتت است بیندازش زمین تا ببینی با همین ابزار کار معمولی‌ات چه کارها می‌توانی بکنی، موسی فورا عصا را می‌اندازد، حس می‌کنم موسی جلوی خدا یک مقدار رودربایستی هم دارد، به هرحال خدا است ولی خب این موسی هم وسط آن سرما و تاریکی بعد هم آن صدا حق بدهید که ترسیده باشد و مدهوش. حالا هم که عصایش می‌شود اژدها. اینجای داستان خدا ترس موسی را می‌بیند اما خدا اینجا صحنه‌ی غلبه‌ی موسی بر جادوگران را هم می‌بیند آنچه که ما و موسی نمی‌بینیمش!خدا معجزه‌های موسی را نشانش می‌دهد و بعد مسئولیتش را به او می‌گوید، برو به سمت فرعون، موسی باز هم جا می‌خورد، من واقعا انسان بودن این پیامبر را دوست دارم، مثل من و شماست، می‌ترسد، از آینده خبر ندارد، مستاصل می‌شود، دعا می‌کند اینکه اینقدر مثل آدم‌های معمولی زندگی می‌کند را دوست دارم، حتی همینقدر معمولی که ابزار کارش معجزه‌اش است. موسی به خدا می‌گوید من را در شرایط سختی گذاشتی، حتی اینجای قصه هم قشنگ است موسی فراموش کرده که در چه شرایطی بزرگ شده، مثل من و شما که گاهی یادمان می‌رود. خدا  یادآوری می‌کند جریان آن نوزادِ بدون غذایِ رها شده در آب را، جریان بزرگ شدن موسی را...و می‌گوید موسی تو مال خودمی!موسی‌ای که می‌ترسد، که فراموش می‌کند، که انسان است که گم می‌شود که اسیر سرما و تاریکی می‌شود، موسی‌ای که خیلی عادی و معمولی یک چوپان است با یک عصا، که ابزار کار روزانه‌اش، کاری که خیلی‌های دیگر هم انجامش می‌دهند می‌شود معجزه‌اش، این موسی می‌شود مال خدا، خدا با زبان خودش به موسی می‌گوید تو را برای خودم برگزیدم!پایین‌نوشت: آنچه خواندید برداشتی آزاد از آیات سوره‌ی طه بود.</description>
                <category>ریحانه قنبری</category>
                <author>ریحانه قنبری</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 00:15:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمونی؛ فصل بیست‌و‌چهارم، قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@rhnghanbari96/%D9%85%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-ycls23vfmijr</link>
                <description>داستان آفرینش انسان هم جالب است، همانطور که داستان آفرینش لحظه لحظه‌ی انسان یا هر واحد اندازه‌گیری که جهان غیرزمانی دارد... که نه هر آنچه که من اصلا نمی‌دانم چیست، همان غیبی که یُومنون بِه!قضیه شبیه یک اتاق فکر است که خدا نشسته آن بالای مجلس همه‌ی درجه یک‌های خلقتش را هم صدا زده، فرشته‌های تراز و عبادت‌کنندگان خط اولش را.می‌خواهد از ایده‌ی ورژن جدید خلقت رونمایی کند، جانشینش روی سیاره‌ی سوم منظومه شمسی واقع در کهکشان راه شیری در آسمانِ... ایده‌ی خلقت انسان! از آپشن‌های این اثر جدید می‌گوید، صحبت‌هایش تمام می‌شود، یک سکوت عجیبی جلسه را فراگرفته، خدا منتظر نظر فرشته‌هاست، این تسبیح‌گویان تراز خلقت...فرشته‌ها اما انگار حیران شدند، جریان چیست؟ خدایا تو که ایده‌های بی‌نقص می‌دهی، منزهی اما این ورژن جدید یک مشکلی ندارد؟ فرشته‌ها انگار شک کرده باشند به خدا، از طرفی می‌دانستند حرف خدا سند است اما این ورژن جدید هم عجیب است، پتانسیل‌های ورژن‌های قبلی را دارد اما انگار فحش هم می‌دهد، جنگ و خونریزی هم به پا می‌کند، #فساد به راه می‌اندازد، خدایا مطمئنی درست جلو رفتیم؟ جایی باگ ندارد؟ خدا انگار دارد به خودش افتخار می‌کند(that&#x27;s the point طور!) من یک چیزی در این انسان دیده‌ام که می‌گویم جانشین است.اینجای داستان یک خدای فرایندگرا توجه مرا به خودش جلب می‌کند، خدایی که لزوما دنبال نتیجه نیست برخلاف فرشته‌ها، خدایی که پتانسیل‌ها را می‌بیند و روند را...انگار اینجای داستان خدا قضیه را برای حاضرین جلسه باز می‌کند، ببینید اگر این انسان پتانسیل دارد که فساد کند حتما پتانسیل‌های دیگری هم دارد، اگر می‌تواند طغیان کند یعنی از شرایطش ناراضی می‌شود و تلاش می‌کند اوضاع را به نحو خودش تغییر دهد. ببینید فرشتگانم! یعنی دنبال چیز کامل‌تری هست که می‌خواهد تغییر دهد، این یعنی رشد کردن را هم بلد است.من اینجای داستان را خیلی دوست دارم یک اعتماد نهفته‌ای دارد این خدا به انسانش که ببینید منِ خدا که می‌فهمم این انسان فساد بلد است، می‌دانم دو روز دیگر می‌رود جنگ به راه می‌اندازد، خودش هم که از پس کار برنمی‌آید من و شما و کل دستگاه خلقت قرار است کمکش کنیم ولی من یک اعتمادی به این انسان دارم، بگذارید خودش یک جوری کار را در می‌آورد، یک جوری مثل من، از جنس من...فرشته‌ها کمی نرم‌تر شدند، خدا انگار می‌خواهد یک دمو اجرا کند...دستور می‌دهد که جعبه‌ی اسامی را بیاورند، این جعبه خیلی مهم است، جعبه‌ی پس‌پرده‌ها است. جعبه باز می‌شود خدا به انسان اسم‌ها را می‌دهد و بعد دقیقا بدون کم و زیاد همان اسم‌ها را به فرشته‌ها می‌دهد. فقط خدا است که اینجای داستان را خوب بلد است از جنس اِنکَ اَنتَ اَلاعلی‌هایی که بعدا به موسی می‌گوید.فرشته‌ها کلمات را عینا تکرار می‌کند، بدون نقص، کارشان را خوب بلدند. فرشته‌ها که به خوبی از پس کار برآمدند پس انسان چه کار قرار است بکند؟ دوباره سکوتی در جلسه حاکم می‌شود، همه‌ی توجه‌ها به سمت انسان است...و انسان می‌اندیشد، انسان ترکیب می‌کند، انسان #خلاق است و #رب و #جبار و #مالک... در بند ظاهر کلمات نمی‌ماند، کلمات را به کار می‌گیرد، ارزش افزوده خلق می‌کند، انسان مثل یک پدیده emergent در سیستم‌های پیچیده معانی فراتر از ظواهر می‌سازد از این اسم‌ها.خدا ته دلش ذوق می‌کند از این آشکار و نهان‌ها.این خدای فرایندگرایِ اعتماد‌کننده به انسان برایم خیلی قشنگ است، جاهای دیگر به خودش می‌گوید تو عجولی، ضعیفی، حتی درگوشی یک جا به خود انسان می‌گوید ظالم و جاهل هم هستی حالا هرچند این ظالم و جاهلش هم یک جورهایی تعریف است ولی خب جلوی جمع، کنار بقیه‌ی خلقت پتانسیل‌های این انسانش را می‌بیند، این انسانِ مختار، این فهم‌کننده‌ی اسم‌ها. شبیه پدر و مادرهایی که پای خرابکاری بچه‌شان هم ایستادند چون توانایی‌هایش را می‌شناسند.آن جانشین، آن فساد کننده، آن مختار، آن ضعیف، آن فهم‌کننده‌ی‌ اسم‌ها، آن انسان...من و تو‌ایم...برداشتی آزاد از نشانه‌های 30 تا 33 بقره(گاو)وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ۖ قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّـحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ ﴿٣٠﴾و آن زمان را یاد آر که پروردگارت به فرشتگان گفت: به یقین جانشینی در زمین قرار می دهم. گفتند: آیا موجودی را در زمین قرار می‌دهی که در آن به فساد و تباهی برخیزد و به ناحق خون ریزی کند و حال آن که ما تو را همواره با ستایشت تسبیح می‌گوییم و تقدیس می کنیم. [پروردگار] فرمود: من [از این جانشین و قرار گرفتنش در زمین اسراری] می دانم که شما نمی دانید. (۳۰)وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَٰؤُلَاءِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿٣١﴾و خدا همه نام ها [یِ موجودات] را به آدم آموخت؛ سپس [هویت و حقایق ذات موجودات را] به فرشتگان ارائه کرد و گفت: مرا از نام های ایشان خبر دهید، اگر [در ادعای سزاوار بودنتان به جانشینی] راستگویید. (۳۱)قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴿٣٢﴾گفتند: تو از هر عیب و نقصی منزّهی، ما را دانشی جز آنچه خودت به ما آموخته ای نیست، یقیناً تویی که بسیار دانا و حکیمی. (۳۲)قَالَ يَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ ۖ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ ﴿٣٣﴾[خدا] فرمود: ای آدم! فرشتگان را از نام های آنان خبر ده. پس هنگامی که نام هایشان را به فرشتگان خبر داد [خدا] فرمود: آیا به شما نگفتم که من یقیناً نهانِ آسمان ها و زمین را می دانم، و به آنچه شما آشکار می کنید و به آنچه پنهان می دارید، دانایم؟ (۳۳)پایین‌نوشت اول: مهمونی نوشته‌های فصل بیست‌وچهارم زندگی من از مهمانی خداست. آنچه خواندید قسمت اول این ماجرا بود. </description>
                <category>ریحانه قنبری</category>
                <author>ریحانه قنبری</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 14:42:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام یا چطور قدم اول را برداریم!</title>
                <link>https://virgool.io/@rhnghanbari96/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-o18wuszhjqrv</link>
                <description>هرچی دوست داری بنویس... این راحت‎‌ترین چیزی بود که می‌شد نوشت، تلاش کردم روی همان خط خاکستری کمرنگی که ویرگول همین اول کار نوشته هرچی دوست داری بنویس... بنویسم هرچی دوست داری بنویس...، مثل سرمشق‌های کتاب بنویسیم کلاس اول دبستان...از آن‎ها که با خاکستری کمرنگ و با خط نستعلیق، یکی دوتا سرمشق، اول خط‌های آبی آن کتاب کوچک می‌گذاشت و تو با دقت تمام تلاش می‌کردی روی همان سرمشق را پرکنی. یک طوری که انگار کار کار خودت باشد! بعدی را که خودت می‎نوشتی لزوما آنقدرها هم خوب نبود، شبیه آن خط نستعلیق قشنگ هم نبود ولی کار کار خودت بود مهم این بود که دیگر شروع کرده بودی... </description>
                <category>ریحانه قنبری</category>
                <author>ریحانه قنبری</author>
                <pubDate>Sat, 04 Feb 2023 23:46:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>