<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Morteza</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rinzayi</link>
        <description>آروم باش ، آخرش چال میشی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 01:51:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Morteza</title>
            <link>https://virgool.io/@rinzayi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دیجی کالا دلال است یا من احمق و بی سواد ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rinzayi/%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82-%D9%88-%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%AF-zxwv4mivqgto</link>
                <description>با سلام و عرض  ادب خدمت همگی دوستان پس از یک وقفه طولانی ، اول از همه امیدوارم حال همگی دوستان نه خوب و نه بد ، بلکه اونطوری که در دراز مدت به نفعتونه همونطوری باشه !! اما موضوع امروز چیه ؟ بله از عنوان مشخصه !!با این مقدمه شروع کنم که چند مدتی است که قصد دارم یک قلاده کیبورد KeyChron K2 خرید کنم و بنا به دلایل عجیب و غریب و شاید امراض روانی ، مهر این کیبورد علی رغم قیمت عجیب و غریبش از مغز من بیرون نمی رود !به هرحال از عشق و سودای این کیبورد که بگذریم باید خدمت مبارک شما عرض کنم که یک هفته ای میشود قیمت این کیبورد را در بازارهای جهانی و داخلی مقایسه میکنم !! موضوعی که برایم عجیب و غیر قابل درک است اختلاف قیمتِ نه تورمی ، بلکه وحشتناک و فاحشه گونه ی این کیبورد نادان در بازارهای داخلی و خارجی است !!بسیار بسیار خوشحال میشوم شخصی مرا قانع کند که چطور ممکن است که کیبوردی که در بازارهای جهانی 60 الی 70 دلار دارد قیمت دارد در کشور ایران آنهم در وبسایت دیجی کالا با قیمت 7.5 میلیون تومان برای فروش گذاشته شود ؟گیرم که بنده ی حقیر نفهم و نادانم و از قیمت گمرک و عوارض و حمل و نقل و ... هیچ چیز سر در نمی آورم ! اما واقعا جای تعجب نیست که این کیبورد در ایران با قیمت دلار 100 هزار تومنی به فروش می رود ؟ آیا ماشین زمان اختراع شده و وب سایت ها و فروشگاه های ما به آینده رفته و با قیمت دلار آینده با ما حساب و کتاب میکنند ؟ لینک این کیبورد کافر و گران و کم یاب در دیجی کالا شاید بگویید تحریم و قاچاق و عرضه و تقاضا و ... قیمت را بدین شکل تنظیم کرده اما همچنان برای بنده ی حقیر غیر قابل درک است که چطور میتوان از دلار 40 هزار تومنی مستقیم به سمت دلار 100 هزار تومنی رفت و فروش اجناس را این نرخ تنظیم کرد ؟ آیا وبسایت دیجی کالا از این قیمت گذاری ها آگاه و خبردار است یا اهمیتی نمیدهد که چطور کالایی با دو برابر قیمت اصلی خود برای فروش گذاشته می شود ؟ </description>
                <category>Morteza</category>
                <author>Morteza</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jan 2023 19:44:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاهی دوست داشتنی است ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rinzayi/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-nxmbxaezvgry</link>
                <description>سیاهی را دیدم برخلاف گفته های دیگران ترسناک نبود !طر شده و تک افتاده ، هیچ نگاهی متوجه او نبود در نتیجه وجود خود را فراموش کرده بود !تعفن وجودش چندش آور و بوی عطر چشم پیر مردانی را میداد که حرمت ریش سفید خود را فراموش کرده و نگاه هیز خود را به سمت دختران کوچک نشانه گرفته اند .چشمانش به رنگ سقوط بود و خبر از مردانی میداد که در جستجوی آسمان ها خاک را فراموش کرده و ریشه ای مستحکم در زمین نداشتند و چنان در آسمان اوج گرفته بودند که ریشه ی ضعیفشان طاقت نیاورده و سقوطی دردناک را تجربه کرده بودند .برای لحظه ای اشک دور چشمانم حلقه بست و علی رغم چندش او را به آغوش کشیده و سخت گریستم ، دقیق نمیدانستم چرا اما احساساتی پیچیده را در درون من بیدار کرده بود ! سپس گفتمش چه کنم که به سرنوشت تو مبتلا نشوم ؟گفت : من سالهاست در زمین زندگی میکنم و دروغ ، قتل ، طمع و حسادت و ... همگی را به خوبی میشناسم ، بخشی از سیاهی وجود خویش را به تو هدیه خواهم داد تا ریشه ی خود را در زمین قوی کنی تا اگر به اوج رسیدی سقوط وحشتناکی تجربه نکنی </description>
                <category>Morteza</category>
                <author>Morteza</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 10:39:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ در بی خبری و تنهایی وحشتناک است</title>
                <link>https://virgool.io/@rinzayi/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-k1ypswe2gfj8</link>
                <description>از محفل برادران جدا شده و حقیقت را در میان آدمیان جستجو کرد پس نیافت و رهسپار تاریکی شد !سرانجام لطافت روحش طاقت تاریکی را نیاورده و نفس های آخر خود را تنهای تنهای در آغوش سیاهی شب و در انتظار سپیده دم صبح کشید !می گویند معمولا در آخرین و تاریکترین لحظات زندگی جنگجویان راه حقیت ، بانوی شب آن مقدس دست نیافتنی بر آنان نازل شده و روح زخمی و خسته ی آنان را به سمت نور می برد اما هر چه اطراف را می نگریست و انتظار می کشید بجز سیاهی بی انتهایی که حتی سنگ و کلوخ ها را نیز از دیده ها مخفی کرده بود هیچ چیز و هیچ کس دیده نمیشد .هیچ چیز در این جهان به اندازه ی مرگ در بی خبری و تنهایی وحشتناک نیست اما او بیشتر از آنکه وحشت زده باشد دلتنگ و غمگین بود ! پس از کشمکش های فراوان این مبارزه پایان یافته و با چشم هایی که منتظر روشنایی بودند خود را تسلیم تاریکی کرده و جان سپرد  اما درست در آخرین لحظه قطره اشکی از چشم او جاری شده و تبدیل به ماه شد تا دیگر هیچ جنگجویی که در دل تاریکی فرو رفته است در انتظار روشنایی صبح جان نسپارد !آورده اند چشم های هرکسی منتظر بماند سرانجام یک روز آن ماه را که از هر ماه دیگری زیبا و واقعی تر است خواهد دید .رینزایی </description>
                <category>Morteza</category>
                <author>Morteza</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 10:32:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگترین راز هستی</title>
                <link>https://virgool.io/@rinzayi/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-pibvjm8tucj6</link>
                <description>می گویند در روزگاران باستانی ، در دور دست ها ، جایی که  در تصور هیچ موجود زنده ای نمی گنجد دروازه ای وجود داشت که ورود به آن توسط خداوند ممنوع اعلام شده بود !در نهایت کاسه ی صبر و کنجکاوی فرشتگان لبریز شده و صدها هزار سال پرواز کردند تا وارد آن دروازه بشوند بالاخره ...آن لحظه ی سرشار از هیجان از راه رسید !پس از صدها هزار سال پرواز ، دروازه در یک قدمی آنها بود !تصمیم گرفتند پیش از گشودن درهای دروازه ؛ آنچه که داخل آن است را حدس بزنند !یکی گفت : بدون شک دانشی وجود دارد که موجودات را تبدیل به خدایان میکنددیگری گفت : بهشتی وجود دارد که برتر و زیباتر از تمامی بهشت ها می باشد در نهایت پس از آنکه حدس و گمان ها تمام شد وارد دروازه شدند ؛ هیچ چیز وجود نداشت ! خالیه خالی!نتیجه : اکثر اوقات ممنوعیت و پیچیدگی کافی است تا کنجکاوی ما کار دستمان داده و کارهای بیهوده انجام دهیم یا وقت خود را بیهوده تلف کنیم !  گاهی واقعا رازی وجود ندارد پس راز نسازیم و از سادگی لذت ببریم بخصوص در معامله گری نویسنده : رینزایی ?? @TradingGalaxy</description>
                <category>Morteza</category>
                <author>Morteza</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 02:11:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز غَم مبارک باد</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%BA%D9%8E%D9%85-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-v3pybvzvqm9a</link>
                <description>می گویند در روزگاران باستانی ، در دور دست ها ، جایی که  در تصور هیچ موجود زنده ای نمی گنجد دروازه ای وجود داشت که ورود به آن توسط خداوند ممنوع اعلام شده بود !در نهایت کاسه ی صبر و کنجکاوی فرشتگان لبریز شده و صدها هزار سال پرواز کردند تا وارد آن دروازه بشوند بالاخره ...آن لحظه ی سرشار از هیجان از راه رسید !پس از صدها هزار سال پرواز ، دروازه در یک قدمی آنها بود !تصمیم گرفتند پیش از گشودن درهای دروازه ؛ آنچه که داخل آن است را حدس بزنند !یکی گفت : بدون شک دانشی وجود دارد که موجودات را تبدیل به خدایان میکنددیگری گفت : بهشتی وجود دارد که برتر و زیباتر از تمامی بهشت ها می باشد در نهایت پس از آنکه حدس و گمان ها تمام شد وارد دروازه شدند ؛ آنچه با آن رو به رو شدند چنان سنگین و غمناک بود که در لحظه ای کوتاه موی همگی سفید ، کمرشان خم و صدها هزار سال پیرتر شدند .یکی از میان جمع گفت بدون شک اشتباه بزرگی را مرتکب شده ایم و اگر راه بازگشت و فراموشی این حقیقت را پیدا نکنیم به زودی از سنگینی این حقیقت نابود خواهیم شد .پس از مدتی بحث و مشاجره سرانجام همگی تصمیم گرفتند حتی به قیمت شدیدترین مجازات و رنج ها مساله را با خداوند در میان بگذارند .خداوند : مگر ما امر نکرده بودیم وارد دروازه نشوید ؟فرشتگان : کنجکاوی ما کار دستمان داد و بدون مددی از جانب  تو نابود خواهیم شد ، ما پشیمانیم .خداوند : شما را یاری خواهم کرد اما نافرمانی شما بدون مجازات نخواهد ماند .فرشتگان بدون هیچگونه پرسشی پذیرفتند ! پس خداوند موجودی آفریده و در برابر فرشتگان قرار داده و سپس خطاب به آنان گفت :ما حقیقت را از وجود شما بیرون کشیده و بر روح این موجود دمیدیم ، سپس نافرمانی شما را تبدیل به روح کرده و دوباره بر روی  این روح دمیدیم تا شما را از گناه نافرمانی پاک کنیم ! این موجود از سنگینی آنچه با خود حمل میکند غمگین و سرکش خواهد بود ! بر بالاترین قله ها تاخته و خونین ترین نبردها را رقم خواهد زد ! آسمان ها را فتح و تمام هستی را زیر و رو خواهد کرد تا حقیقت را به دروازه برگرداند .فرشتگان گفتند : خداوندا پس مجازات ما چه میشود ؟خداوند گفت : مجازات شما ، برتری این موجود از شما می باشد و اینگونه بود که مَرد آفریده شد روز مرد مبارک رفقا نویسنده ، رینزایی ?? @TradingGalaxy</description>
                <category>Morteza</category>
                <author>Morteza</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 02:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتم جفتک انداختن بلدی ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rinzayi/%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%AC%D9%81%D8%AA%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%84%D8%AF%DB%8C-yuvgi1rziaio</link>
                <description>همیشه سعی کرده ام اشتباه نکنمچون گوش سپردن به نصحیت احمقاناز عذاب وجدان نیز سخت تر است !**********************دخترکی میشناسمیک محله بالاتر از مااگر فکر میکنی توپ و تفنگ خطرناک اندپس نگاه های او را ندیده ای ****************************آن گل سرخامروز در برابر چشمان منکشته شدچون زیبایی را همه دوست دارندحتی احتیاجی نداشته باشند . ******************************شکم خالیعشق را نمیفهمدفلسفه بافی نکن !****************************خیس شدن زیر باراندر گذشته زیبا بود ویزیت دکتر مقرون به صرفه نیست !**************************جفتک انداختن بلدی ؟چطور ؟چون میخواهم بگویم دوستت دارم*******************در این روزگارکه برای عقب راندنم چون اسب می تازند  ناخلفم اگر چون خر جفتک نندازم !**********************سیگارو هزاران کوفت و زهرمار دیگر رابرای رسیدن به تو ترک کردمچرا ترکم میکنی ؟************************ کارگری ساختمان آنقدرها هم که میگویند بد نیستدستانت زبر و خشن میشوندتا حدی که پول سمباده نمیدهی ****************************شونقارلی مورتوضا </description>
                <category>Morteza</category>
                <author>Morteza</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2019 01:11:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میگ میگ ! ده سال گذشت مرگ کجایی ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rinzayi/%D9%85%DB%8C%DA%AF-%D9%85%DB%8C%DA%AF-%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-s6nq7ueueoeu</link>
                <description>میگ میگ !ده سال گذشت مرگ کجایی ؟************شرمگینممانند کودکی که سرش را به زیر انداخته در ترافیکماشین پدرش واقعاً قراضه است.*************با ماشین 500 میلیونی اتاگر من نباشم به که فخر خواهی فروخت ؟تکبر ثروتمند از وجود فقیر است ************در گذر سالها به یقین دریافته امسرعت دیوانگی است !************سرم رو به پایینفقط تایید میکنملذت نفهمی را از کسی نخواهم گرفت !************زیر درختوقتی خود را گم کردمنور جهان را گرفت************اکنون که میرویبا تو حرفی دارم نـــــــــــــــــــــــــــــــــــرو !**************تا خرخره غرق شده امدر میان لجن زاربه تماشای ماه کامل************جایی برای رفتن نیستهمینجا بنشین از تماشای نیستی خود لذت ببر************چون میمونی سرگرداناز گذشته به آینده در حرکتماکنون کجایی ؟ *************گل ها زیبا هستند اما باور کن سفیدی دیوار اتاقچیزی دیگر است !*************نمیتوانم چیزی را جدی بگیرمهمیشه خندانمشاید برای همین است احمق صدایم میکنند*************هر خاری که در گلیستدستهایی که برای کَندنش دراز شده اند بوجود آورده اند . *****************ثروتمندان سخت به تمدن و جامعه نیازمندندفقیری در کار نباشد به که فخر خواهند فروخت ؟ مرتضی جهانگرد شونقاری </description>
                <category>Morteza</category>
                <author>Morteza</author>
                <pubDate>Thu, 01 Aug 2019 16:08:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از فکر اینکه  حتی پولدارها هم در کوچه ها ادرارمیکنند خنده اش گرفت</title>
                <link>https://virgool.io/@rinzayi/%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B4-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-uwaipsrjd5b0</link>
                <description>هر کجای زمین را که بگردی ، هر خیابان و هر محله ای را که  بگردی کوچه ای پیدا خواهی کرد که آدمها زباله دانش کرده اند ! جایی پیدا نکنند زباله هایشان را بندازند میروند سراغ آن کوچه !! جایی برای تخلیه ادرار پیدا نکنند میروند سراغ آن کوچه !! مانند انسان های ساده ای که فقط وقتی حالت خوب نیست سراغش را میگیری و  آرام که شدی رهایش میکنی ! انسان های ساده و فقیر سرنوشتی یکسان با این کوچه ها دارند ! آدمها فقط وقتی سراغشان را میگیرند که ادرار داشته باشند یا زباله ! مهم نیست چقدر ادرار کنند یا زباله بریزند ، آغوش اینها همیشه باز است که حال آدمها را خوب کنند . خیابان پر بود از تصمیمات که قرار است فردا صبح یا شنبه اجرا شوند و آرزوهایی که قرار است آخری باشند و مرد جوان در میان آنها  احساس خستگی کرد . برای نفس تازه کردن نیاز به مکانی داشت برای نشستن . هرچقدر چشم هایش را دوخت که در آن خیابان بزرگ صندلی برای نشستن پیدا کند نیافت ! شاید صندلی ها با دسیسه و توطئه هماهنگ کافه ها برای جذب مشتری بیشتر از جا کنده شده بودند . خیابان مانند مادر پیری بود که ساختمان های باشکوه و بزرگ در آغوش او بزرگ شده بودند اما پیر که شده بود فراموشش کرده بودند !  رفت و آمد سریع آدمها خیابان را تبدیل به میدان دوندگی کرده بود با این تفاوت که دونده های خیابان قصه ما خود نیز میدانستند هیچ وقت قرار نیست به نقطه پایان برسند ! مرد جوان از رفت و آمد سریع آدمها و شلوغی خیابان احساس خفگی کرد و تصمیم گرفت  حالا که صندلی برای نشستن نیست حداقل کوچه ای پیدا کند تا در آن با آسایش خاطر نفس تازه کند . پس از اندکی جستجو با کوچه ای تنگ و خلوت که لبریز از زباله بود مواجه شد ! در کنار آن خیابان های زیبا با ساختمان های مجلل و پرشکوه که بوی عطر آدمهایش هر رهگذری را مست میکرد وجود آن کوچه کمی دور از عقل بود ! کوچه مانند آن انسان های فقیری بود که هیچ چیز زیبایی از دید آدمها برای عرضه نداشت و به همین علت در مرور زمان تبدیل به زباله دانش کرده بودند ! گاهی اوقات حتی زیباترین لباسها با گرانترین مارک را نیز بپوشی ، خسته که باشی مجبوری دراز بکشی و جانت بیشتر از لباسهایت برایت ارزش دارد و به همین خاطر مرد جوان نتوانست مقاومت کند و به طرف کوچه برای نفس تازه کردن راه افتاد . به کوچه که میرسید مردی خوش چهره و خوش لباس را  با کودکی خردسال دید که از کوچه خارج میشوند ! از فکر اینکه حتی انسانهای ثروتمند نیز  گاهی اوقات مجبورند ادرار کنند آنهم در کوچه پس کوچه ای بی اختیار خنده اش کرد . در قسمتی از کوچه زباله ها انباشته و مانند کوه شده بودند . با خود فکر کرد که پشت آنها برود بهتر است تا  هم بدون نگاه آدمیزاد راحت نشسته نفسی تازه کند و هم سیگاری روشن کند . در آن طرف  زباله ها پیرمردی گدا  نشسته  و بدون توجه به او مشغول بازی کردن با رادیویی قدیمی بود ! پسر جوان از اینکه حضور گدا او را کمی معذب میکند ناراحت شد . تا همین چند لحظه پیش در جهانی بود که بوی عطر انسانهایش او را مست میکرد و چشم هایش از ابهت و شکوه ساختمانها لب به تمجید میگشودند اما با چند ثانیه اختلاف وارد جهانی شده بود سرتاسر زباله  با پیرمردی گدا که آسوده در میان آنها نشسته است ! برای لحظه ای حس کرد که وارد جهانی دیگر شده است و بی عدالتی جهان آزرده خاطرش کرد . پشت زباله ها هرچه گشت تا مکانی برای نشستن پیدا کند نیافت ! در انتهای کوچه میتوانست به راحتی روی بلوکهای سیمانی نشسته و با خیال راحت سیگارش را دود کند اما دوست نداشت کسی او را با لباسهای زیبایش در آن کوچه ببیند و اکنون که حتی به قیمت همنشینی با زباله ها مکانی برای نشستن در کنار زباله ها نیافته بود عصبی بود . غرق افکار بود که ناگهان دید تکه کارتنی از سوی پیرمرد به طرف او پرت شد !! بگذار زیرت تا لباسهایت کثیف نشوند ! جای تو باشم روی آن زباله مینشینم نرم تر است ...سرور قطع شد باید برم اونو راه بندازم ، ادامه انشاالله الرحمن و من التوفیق وقتی کار نداشتیم :(</description>
                <category>Morteza</category>
                <author>Morteza</author>
                <pubDate>Fri, 15 Mar 2019 02:58:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من با موی سرت تحریک شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@rinzayi/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%AF%D9%85-debe8dsoj9wr</link>
                <description>در هوای آلوده ماسک نزدن احمقانه است ! آخر کدام آدم دیوانه ای بدون ماسک پای خود را در محیطی میگذارد که سرشار از آلودگی است ؟ هوا که آلوده شد باید خود را بپوشانی . باید خود را فتیله پیچ کنی تا مبادا ویروسی ، میکروبی چیزی مریضت کند .مسئول های باغ وحش را با دقت نگاه کن ! حتی آنها نیز خود را فتیله پیچ میکنند !!! بیچاره ها چاره ای دیگر ندارد آخر ، چه کنند ؟ چگونه میتوانند گوشت لذیذ خود را از کفتارهای باغ وحش مخفی نکنند؟ گوشت تحریکشان میکند ، مگر میشود به کفتار فهماند گوشت بد است نگاه نکن ، حمله نکن ، گاز نزن ؟خود همین تهران را با دقت نگاه کن ! همه ماسک میزنند ، چرا نزنند ؟ مگر جانشان را از کوچه خیابان پیدا کرده اند که ماسک نزنند ؟ مگر میشود جان به آن شیرینی را به گرد و غبار آلوده ی هوا سپرد ؟ چگونه باید با میکروب و باکتری مذاکره کرد ؟ چگونه باید به آنها فهماند که بیمارت نکنند ؟ مگر میشود که به آنها بگویی من ماسک نمیزنم تو نیز قول بده مریضم نکنی ؟ نه آقا شوخی بردار نیست میکروب به دنیا آمده مریض کند ، مریض کردن در ذات و وجود اوست ، حرف حالی اش نمیشود باید ماسک زد ، باید خود را پوشاند . هوا که آلوده شد باید ماسک بزنی . خود همین چرنوبیل را چرا نمیگویی ؟ بیچاره ها یادشان رفت ماسک بزنند همه مریض شدند پرواز کردند ! بحث جان شد باید آزادی را ببوسی بزاری گوشه ای ! آقا جان شیرین است شوخی بردار است نمیشود گفت من در میان تشعشات هسته ای ماسک نمیزنم ، خود را فتیله پیچ نمیکنم !! تشعش هسته ای بحث ایفای نقشش که شود حرف حالی اش نمیشود ! شعور نداشته اش از گوسفند و الاغ نیز کمتر میشود  تا وظیفه اش را عمل کند! از هر سوراخ و سمبه ای که شده وارد میشود مریضت کند ! باید با سرب خود را بپوشانی ماسک بزنی وگرنه می آید ! پررو هم تشریف دارد و از سوراخ های سرب هم که شده می آید به سراغت تا مریضت کند ! باید خود را بتن پیچ کنی .در ژاپن شهری آلوده وجود دارد ! افرادش آنجا را دوست دارند و ترک نمیکنند اما این دوست داشتن به بهای ماسک زدن برایشان تمام شده است ! از آن روزی که آن اتشفشان بی شعور فوران کرد هوا آلوده شد و همه فهمیدند باید ماسک بزنند . بیچاره ها مجبور بودند ، چاره ای دیگر نداشتند !! هوا آلوده شده بود ! حتی جرات نداشتند ماسک خود را برداشته و به میکروب ها بگویند یک دقیقه مرا مریض نکن تا یکم هوا بخورم !! همه جا بودند ، حتی باید در خواب هم ماسک میزدی تا مبادا بیایند به رویایت و مریضت بکنند ! در یکی از کتابهایی که در مورد آن جزیزه نوشته شده است آورده اند که مردم زیادی کشته شدند ! آن احمق ها فکر میکردند که میشود با میکروب مذاکره کرد ! میشود به میکروب فهماند که مریض نکن آدم باش بشین سر جایت ! مردم عادی بعد آن کشته شده ها یاد گرفته بودند دیگر هرگز با میکروب ها مذاکره نکنند ! میترسیدند ماسک را بردارند !  ماسک را که برمیداشتی و میگفتی سلام میکروب فوری قصد جانت را میکرد ! زمانه خرابی شده آقا ، به هر میکروبی نمیتوان اعتماد کرد ! اصلا چرا راه دوری میروی و خود من را نمی گویی ؟ همین زمستان سال پیش هوا سرد بود خودم را نپوشاندم سرما خوردم ! فکر میکردم سرما بحث و فکر حالی اش میشود !!! هرچقدر گفتم آقا نکن آقا دست نزن مگر حرف حالی اش میشد ؟ پاک قاطی کرده بود و آخرش موفق شد مریضم کند ! بعد آن زمستان ها چهار جوراب ، دو شلوار ، یک کلاه ضخیم به سر میکنم ! مجبورم چون جانم را دوست دارم ، چطور با سرما و میکروب از آزادی حرف بزنم ؟ حتی وقتی میخواهم  کلاهم را برداشته و با آنها حرف بزنم فوری تمام میکروب ها به من نگاه میکنند و هجوم می آوردند برای مریض کردنم ! </description>
                <category>Morteza</category>
                <author>Morteza</author>
                <pubDate>Tue, 12 Mar 2019 15:16:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا برنامه نویس ها حقوق دان های خوبی میشوند ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rinzayi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-qtjfodyklotb</link>
                <description>تا بحال از خودتون سوال کردید اگر یک برنامه نویس روزی برسه که از شغل خودش خسته بشه و یا به هر طریقی دلش بخواد در یه رشته دیگه فعالیت کنه در کدوم رشته موفق تر از بقیه عمل میکنه ؟هرکس بنا به سلیقه شخصی خودش میتونه پاسخ های متنوعی بده و ممکنه عده زیادی بگن در یک رشته مهندسی دیگر یا یکی از رشته های پزشکی که ارتباطی با تکنولوژی و الگوریتم ها داشته باشه !پاسخی که قراره من به این سوال بدم ممکنه باعث تعجب خیلی از شماها بشه و حتی نتونید قبول کنید ! یکی از کوچکترین اثراتی که این شغل در ذهن ما بجای میگذاره دیدگاه باینری است ، در مرور زمان این شغل آرام آرام بدون اینکه خودمون متوجه بشیم تاثیر بسزایی در عملکرد ذهن ما و دیدگاهمون به دنیا میگذاره . ساعت های طولانی تک تک ما در مورد شباهت های جهان خاکی با کامپیوترها تفکر کردیم و دائم مسائل اطرافمون رو مثل برنامه ها تحلیل کردیم . ذهن تک تک هر برنامه نویسی رو بگردید دیدگاههای بسیار منطقی در مورد تحلیل مسائل روزمره را پیدا خواهید کرد ! حتی همکارانی داشته ام که صحنه اعدام برای آنها نه تنها بسیار عادی بوده است بلکه چنان استدلال های منطقی و بی رحمانه ای عنوان کرده اند که هر هر شنونده ای راهی بجز تسلیم شدن در مقابل آنها را ندارد . از طرفی باید این نکته را در نظر بگیریم که برنامه نویس ها در عین حال محققان بسیار توانمند و خبره ای هستند . گاهی هفته ها و گاها ماهها در مورد مسائل مختلف بدون خستگی تحقیق کرده اند ! برای همین از ابتدا به سختی و بعدا شیرینی و لذت دانستن پی برده اند ! تک تک ما داخل پروژه ها و ... به مواردی برخورده ایم که لزوم پیاده سازی آن تحقیق و تفکر های طولانی بوده و برای همین تنبلی ذهنی که یکی از بزرگترین آفت اکثر دانشجویان ایرانی است در برنامه نویس ها پیدا نمیشود ! قدرت استدلال برنامه نویس ها در حل مسائل اگر به نیرومندی هندسه دان ها نرسد بدون شک به مراتب بسیار قوی تر از دیگران است . هر برنامه نویسی عادت دارد از کنار هم قرار دادن مسائل کوچک سیستم های پیچیده بوجود بیاورد و مسائل پیچیده و بزرگ را برای فهم بهتر به مسائل کوچک تر خرد کند . سر و کله زدن با الگوریتم ها و مسائل پیچیده ای که در طول روز با آنها مواجه میشود یواش یواش ذهن او را اینگونه تربیت میکنند که در نگرش او به تمام مسائل منطق و روابط ریاضی وار دیده میشود و همین باعث میشود قدرت استدلال فوق العاده ای حتی در جهان بیرون از کامپیوتر داشته اند ! هیچکس مثل برنامه نویس ها عادت به خواندن کتاب های خسته و کسل کننده که هیچ جذابیتی ندارند ندارد ! به خواندن کتاب های برنامه نویسی خشک و بی جان که برخلاف کتاب تاریخ و ادبیات و زیست شناسی هیچ جذابیتی ندارند هیچس کس مانند برنامه نویس ها عادت نکرده است .تمام این خصوصیت هایی را که در بالا ذکر کرده ام دانشجویان حقوق برای بدست آوردنشان مجبور به تلاش و پشت کار فوق العاده ای هستند ، برای مثال :اکثریت دانشجویان حقوق از فهم روابط و منطق نهفته در پشت مسائل حقوقی و قوانین عاجزند کتاب های حقوقی مانند کتاب های برنامه نویسی بی جان و خشک هستند و برای اکثریت مردم کسل کننده میباشند .برای موفق بودن در رشته حقوق باید روحیه تحقیق داشته باشید .چند نفر از دوستانی که من نیز داشته ام و قبلا با من همکار بودند و الان مشغول شغل وکالت یا قضاوت میباشند این حقیقت را به زیبایی ثابت کرده اند ! رشته حقوق احتیاج به خصوصیت و خصلت هایی دارد که درون هر برنامه نویس ماهری یافت میشود ! برای همین توصیه میکنم اگر روزی بنا به هر دلایلی خواستید به رشته دیگری نیز فکر کنید حقوق را فراموش نکنید !! مطالب و کتب حقوقی برای قشر ما باور کنید در مقابل کتب و الگوریتم های پیچیده ای که دود از کنده بلند میکنند یک بستنی خوشمزه است . تازه قانون برخلاف تکنولوژی به زمان بالاتری برای تغییر احتیاج دارد و یک بار که یاد گرفتید گاها تا آخر عمر کفایت میکند :)</description>
                <category>Morteza</category>
                <author>Morteza</author>
                <pubDate>Mon, 11 Mar 2019 20:11:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا Php رو بندازیم دور و هوا بخوریم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rinzayi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-php-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%85-hmuyoujlgfvk</link>
                <description>مشکل از جایی شروع شد که ذهن برنامه نویس های ایرانی به این طرف کشیده شد که کل دنیا معطوف به PHP یا Asp است ! سرویس دهنده ها هم از روی همین تفکر شروع کردند تمام خدماتشون رو به این دو محدود کردند و یکی که خارج از این چهارچوب فکر میکرد و دوست داشت چیزهای جدید رو تجربه کنه یا مارک بی سوادی خورد یا گفتن : باو تو هم حوصله داری ها ول کن با همین php میزنیم تموم میشه میره ! یا هم هزینه سرور و ... چنان بالا رفت که هرچقدر حساب کتاب کرد دید حتی پروژه شخصی خودشم با چیزی که علاقه داره نباید بزنه ! این بینش سیاه و سفیدی در مرور زمان حتی به کارفرما هم سرایت کرد و یواش یواش با درخواست های این چنینی از کارفرما روبه رو شدیم : آقا میتونی برای من یه برنامه حساب داری با PHP بنویسی ؟متاسفانه هرچقدر اون زمون ها سعی میکردیم که کارفرما رو متوجه کنیم عزیز دل من با این php حسابداری مغازه نمیزنن نمیشد !! چرا ؟ چون اون طرف یه احمق به تمام معنا وجود داشت که میگفت دروغ میگن 1 تومن بدی به خودم برات بنویسم ! یواش یواش این بینش سیاه و سفیدی باعث شد که کسانی هم که میخواستن تازه وارد این صنعت بشند مبتلا به این بینش بشند و یواش یواش نسلی از برنامه نویس ها پدید اومد که میتونستند با وردپرس سایتی شبیه گوگل بسازند فقط افزونه شو نمیتونستند پیدا کنند و گاها حتی با پی اچ پی سعی میکردند برنامه های دسکتاپ چه عرض کنم ، کد سطح پایین بزنند !!!!!بعدها زمان گذشت و گذشت و  کلی ایراد اساسی در این زبان برطرف شد و فریم ورکی بنام لاراول هم با اومدنش باعث شد این قشر سنتی و تنبل تعصبشون چند برابر بشه و اعتماد به نفسشون از سقف هم بگذره بره خونه طبقه بالا !  یکی از خاطراتی که از اون دوران دارم اینه که با یه خانوم بحث میکردم و این خانوم به طرز عجیبی حس میکرد من احمق و بی سوادم و تاکید داشت که هوش و درایت کافی برای یادگیری لاراول رو ندارم ( یکی از میوه هایی که همون قشر سنتی برای ما گذشت وجود این اشخاصه که بحث علمی سرشون نیست ) . قسمت جالب ماجرا این بود که وقتی از ایشون سوال میکردم برای چی باید با لاراول کار کنید استدلال میکردند که احزار هویت داره !! و اینجای کار بود که میفهمیدم اکثر این افراد حتی خود php رو هم درست و حسابی بلد نیستند و اگر تقاضا کنی برات یه فریم ورک ساده mvc پیاده کنند مات و مبهوم به صورتت نگاه میکنند ! دوستان دقت کنید که من به زبان php حمله نمیکنم اما باید واقعا قبول کنیم این زبان بیش از اندازه مسخره هست و اینکه امروز اکثر آگهی های برنامه نویسی متعلق به این زبانه واقعا شرم آوره !! چرا ما نباید عینک سیاه و سفید خودمون رو برنداریم  ؟ آیا تو کل این کره خاکی غیر php زبان دیگه ای وجود نداره ؟ وقتی که بحث سرعت توسعه در میانه و از دید اقتصادی نگاه میکنید چه کسی میتونه ادعا کنه که سرعت توسعه در لاراول خیلی بیشتر از ROR یا MeteorJs هست ؟ چرا نباید از ابزارهای دیگه استفاده نکنیم ؟ دقیقا کجا نوشته شده یا کدوم قانونی وجود داره که قشر کثیری از جامعه ما رو مجبور کرده برن لاراول یاد بگیرن ؟ لاراول و php مگه چه مزیتی دارند ؟ تنها مزیتشون اینه که اکثر ما تنبل هستیم و چون زبان php رو بلدیم در نتیجه لاراول رو هم یاد میگیریم و بعد اون دیگه ول کن ماجرا نیستیم و این باعث میشه که در کشور ایران خیل عظیمی از برنامه نویس های php وجود داشته باشه و در نتیجه کسی که با دید تجاری به قضیه نگاه میکنه مجبوره پروژه رو با این ابزار جلو ببره تا بعدا لنگ برنامه نویس نمونه ! تنها توصیه برادرانه ای که میتونم بکنم این است که حتما و حتما زبان هایی مثل پایتون و روبی و اسکالا و الکسیر و ... رو امتحان کنید ! چندتا پروژه ساده در ریلز یا جانگو پیاده کنید و بعد از اون اگر دوباره راضی شدید با زبان PHP کد بزنید هرچقدر دوست دارین به من فحش و ناسزا بدید ! برای شخص من توسعه هر پروژه ای در پایتون یا روبی و ... به مراتب بسیار لذت بخشتر و هیجان انگیزتر از آفتی بنام Php بوده و هرکسی که پیشنهاد من رو اجرا کرده با من موافق بوده ! اما چرا ناراضی هستیم ؟ بیشتر نارضایتی قشر عاشق برنامه نویسی در این خلاصه میشه که برای بازار کار مجبوریم با php کد بزنیم ! علتشم وجود عده ای هست که از یاد گرفتن چیزهای جدید ترس دارند یا تنبلی میکنند و برای مخفی کردن این ترس و تنبلی تنها راهشون دفاع از Php یا لاراول است ! این دوستان گاها استدلال های عجیبی هم میارند که خالی از لطف نیست : زبان Php بیشترین استفاده در حیطه وب رو داره بله دوست عزیز منم منکر این نیستم اما شما وردپرس و ... رو نباید به حساب بیارید ! زبان php بیشترین استفاده رو داره چون هرکی از راه میرسه یه سایت وردپرس راه میندازه ! فیس بوک و کلی سایت بزرگ با Php نوشته شدهمن با کسی که هنوز خبر نداره بچه نانوری بنام Php چطوری به لطف C++ و هسکل و ارلنگ و جاوا و ... غیره در جلوی صحنه تازی گری میکنه حرفی ندارم و پیشنهاد میکنم مطالعه خودشون رو بیشتر کنند ! اتفاقا بهتره بدونید پروژه های خیلی خیلی خفن تری با پایتون یا روبی یا اسکالا و .... نوشته شدند ! وب سایت یوتیوب جالبه بدونید اولین بار با Php پیاده سازی شده بود اما تصمیم گرفتند بعدا با پایتون بازنویسی کنند و علتشم ساده هست : زبان php مزخرفه و کس که با ابزار دیگه کار کنه وقتی با php کد میزنه انگار از لس آنجلس میبرنش افغانستان !سرعت توسعه در لاراول به مراتب بیشتره با یک گوگل کردن میتونید زبان ها و فریم ورکهایی پیدا کنید نه تنها سینتاکسشون میلیون ها بار جذاب تر از php هست بلکه در مبحث سرعت و سرعت توسعه  و Scale و ....... لاراول رو جیب پشتی خودشون میزارن !با چندتا کلیک لاراول رو میندازم داخل هاست و لازم نیست غم دیپلوی و کانفیگ سرور داشته باشم اتفاقا همین الانم با چندتا کلیک ROR و جانگو ... رو دیپلوی میکنند اما از اونجایی که ایران همیشه 500 سال از جهان عقب بوده برای همین هنوز هم هیچ خدمات درست و حسابی برای وب سایتهای نوشته شده با زبون های دیگه داخل ایران پیدا نمیشه ! اتفاقا ما باید بیشتر تلاش کنیم که خدمات دهنده های ایرانی هم سنتی شکنی بکنند و یه تکونی به خودشون بدند ! زبان Php به مراتب آسونتر از بقیه است این طرز تفکر از پایه غلطه ! اتفاقا این زبان به مراتب از زبانی مثل پایتون سخت تره و بنظر من بهتره بگید که من جرات و شهامت کافی برای امتحان کردن چیز جدید رو ندارم و چون php بلدم بنظر من بهترین ابزار موجوده در بقیه زبان ها چیزی بنام LAMP نداریمبا کسی که حتی به خودش از شدت تنبلی اجازه نمیده یه گوگل بکنه ببینه چی به چیه بحث خطاست من زبان Php رو دوست دارم و جذاب ترین زبانه این یک دروغه بزرگه ! غیر ممکنه کسی با زبانهای دیگه کار کنه و از php خوشش بیاد ! حتی زبان گو که آدمو یاد دوران داس و سی میندازه به مراتب خیلی جذاب تر از Php هست ! چطور میتونید بگید در مقابل سادگی و خوانایی پایتون ، جذابیت روبی  و ... php رو دوست دارید  ؟اما سخنی با تازه کاران : حتما و حتما یک پروژه رو با لاراول پیاده کنید و دوباره همون پروژه رو با روبی آن ریلز یا پایتون جانگو یا هر چیز دیگه ای که دوست دارد بازنویسی کنید ! بدون شک از php متنفر میشین بخصوص سینتاکسش و از خودتون عصبی میشید که چرا سالیان سال با وجود بنز و لکسوس رایگان از گاری استفاده کرده اید ! </description>
                <category>Morteza</category>
                <author>Morteza</author>
                <pubDate>Sun, 10 Mar 2019 18:24:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا دقایقی دیگر مثل خوک میمیری ، چرا لبخند میزنی ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rinzayi/%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AE%D9%88%DA%A9-%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%DB%8C-vyhdmc3pryoj</link>
                <description>در میان جمعیت کشان کشان او را به طرف چوجه دار میبردند ! شور و شعفی توصیف ناپذیر در میان جمعیت رسوخ کرده بود گویی که جشنی بزرگ در راه است . عده ای فریاد میکشیدند مرگ بر تو ای خائن بمیر بمیر و عده ای دیگر با پرتاب سنگ دوست داشتند به هر نحوی که شده به او آسیبی برسانند . سرباز جوانی که همراه او بود گفت : ای مردک خائن با دقت تماشا کن !! بوی خیانت تو چنان آنان را آزاد داده است که اگر رهایت کنیم حتی ذره ای از تو باقی نمیگذارند . مرد لبخندی زده و چیزی نگفت . سکوت اعدامی سرباز جوان را آزار داد و گفت : میبینی ؟ حتی خودت نیز حرفی برای گفتن نداری زیرا میدانی که یک خائن پست فطرتی و یقین دارم که خود نیز برای مرگ ثانیه شماری میکنی تا ننگ خیانت را از وجود خود پاک کنی . سرباز دیگری که به همراه آنان بود و کمی از  دوران جوانی فاصله گرفته بود به سرباز جوان گفت : تا مرگ او چیزی باقی نمانده است پس دندان روی جگر بگذار و لحظات آخرش را تلخ نکن . سرباز جوان گفت : چگونه ممکن است در برابر این خائن دندان روی جگر بگذارم ؟ تو از من میخواهی که در مقابل یک خائن سکوت کنم ؟ مرد اعدامی سخنان سرباز جوان را که با خشم میخواست ادامه دهد قطع کرد : این مردم سالیان سال با فقر و فلاکت برادری کرده اند و اکنون بهترین فرصت است جبران کنند ! سرباز جوان گفت ای مردک چه میگویی ؟ مرد ادامه داد : ای سرباز جوان به من گفتی که مردم از بوی خیانت من به خشم آمده اند و من در پاسخ گفتم که این بوی فقر است که آنان را به تماشای من کشیده است . سرباز جوان  نتوانست خشم خود را کنترل کند و گفت : تو علاوه بر خائن یک دروغگو نیز هستی ! چگونه خشم آنان از خیانت تو را به فقر نسبت میدهی در حالی که در مقابل چشمانت تو را نفرین میکنند ؟ مرد اعدامی پاسخی نداد و در سکوت فرو رفت ! سرباز نیز به احترام سکوت چیزی نگفت و به راه ادامه  دادند که ناگهان یکی از میان جمعیت  به طرف آنها هجوم کشیده و با مشت خود محکم بر صورت مرد اعدامی کوبید ! سرباز جوان با نگاهی آمیخته به لذت به صورت خونی اعدام زل زده بود ! گویی که منتظر بود مرد اعدامی برای نجات جانش از خشم مردم به او التماس کند اما مرد اعدامی فقط لبخند میزد ! در این میان سرباز کهنه کار بدون توجه به سرباز جوان و پیرمرد فرد هجوم کشیده را دور میکرد و سعی داشت اوضاع را مرتب کند . سرباز جوان در ذهن با خود میگفت لعنت به قانون که اجازه میدهد از یک خائن دفاع کنم ! ای کاش زمین دهن باز میکرد و مرا قورت میداد و از این شرم راحت میشدم ! ای کاش همینجا و همین لحظه این خائن را تکه تکه کنم یا او را بدست مردم بسپارم ! هجوم افکار به سرباز جوان داشت او را متقاعد میکرد که مرد اعدامی را تکه تکه کند اما  ناگهان سرباز کهنه کار از نگاه کینه توزانه سرباز جوان به مرد اعدامی ذهن او را خواند و فوری دست او را گرفته و گفت : فراموش نکن که تو یک سرباز هستی و وظیفه سرباز اطاعت از دستورات است . سرباز جوان با حیرت و تعجب از اینکه سرباز کهنه کار چگونه ذهن او را خوانده بود به او کمک کرد که مرد اعدامی را بلند کرده و او را به طناب دار برسانند ! چیزی در این میان سرباز جوان را به شدت آزار میداد ! او در طول خدمتش با اعدامیان بی شماری روبه رو شده بود اما تا بحال هیچ اعدامی را ندیده بود که لبخند زده و در آرامش باشد ! از خود سوال میکرد چگونه ممکن است شخصی با اینکه می داند تا دقایقی دیگر قرار است از این جهان خداحافظی کند میتواند انقدر آرام باشد ؟ سرانجام نتوانست خود را به بی تفاوتی بزند و گفت : ای مردک خائن !! برای چه انقدر آرامی و مدام لبخند میزنی ؟ مگر نمیدانی چند دقیقه بعد قرار است مانند یک خوک کثیف  کشته شوی  و جنازه ات خوراک سگان و گرگان باشد  ؟ مگر غیر این است که خود نیز میدانی یک خائنی و اکنون از اینکه قرار است خیانت تو با مرگ پاک شود خوشحالی و لبخند میزنی ؟ سرباز جوان منتظر پاسخ مرد اعدامی بود و از همه بیشتر نمیتوانست درک کند که چرا از سوال او سرباز کهنه کار ناراحت گشته و با اندوه فراوان به مرد اعدامی مینگرد ! گویی سوال سرباز جوان احساس خستگی توام با اندوهی ازلی را در چشمان سرباز کهنه کار روشن کرده بود . ناگهان سرباز جوان با خشم فراوان فریاد کشید : محض رضای خدا مگر چه پرسیدم که این چنین ناراحت شده ای ؟ آیا بجای او قرار است تورا اعدام کنند ؟ &quot;نکند تو با او همدستی و &quot; را  که گفت مرد اعدامی سخن او را قطع کرده و نگذاشت ادامه دهد  : لبخند میزنم چون خوشحالم که حداقل برای مدت کوتاهی نیز باشد توانسته ام کاری کنم که انسانها در کنار هم باشند ! من امروز به تنهایی توانسته ام حس یاغی گری و عضوی از قبیله بودن را در این مردم که سرکوب شده بود را زنده کنم ! علت اصلی خوشحالی این جمعیت این است که در کنار یکدیگرند اما خود آنها نمیفهمند و هیچ وقت نخواهند فهمید ! سرباز جوان در این میان متوجه شد قطره اشکی از چشمان سرباز کهنه کار سرازیر شد و برای اینکه کسی متوجه اندوهش نشود سریع پاک کرده و این چنین وانمود میکرد که کاملا بی تفاوت است ! سرباز جوان گفت : اگر دلیل اصلی لبخند و آرامش تو این است واقعا احمقانه است ! تو برای مردمی خوشحالی که اکنون در مقابل چشمانت به تو نفرین میفرستند و میخواهند تو را تکه تکه کنند ! مرد اعدامی پاسخ داد : این مردم سالیانی بسیار بسیاط طولانیست که به رنج و درد چنان عادت کرده اند که نمیدانند رنج و درد چیست ! آنها دوست دارند با چشمان خود یکی بدبخت تر از خود را ببیند و لذت ببرند . میخواهند  با چشمان خود کشته شدن من را دیده و خود را قانع کنند که درد و رنج هم داشته باشند حداقل زنده اند و قرار نیست دقایقی بعد کشته شوند . حس یاغی گری در آنان اکنون زنده است ، خودشان شاید نتوانند بکشند اما حداقل اینکه میتوانند کشته شدن مرا ببیند به آنها آرامش میدهد ! سرباز جوان گفت : حرفهای زیبایی میزنی اما با این حال تو یک خائنی و خیانت تو نابخشودنی است . مرد اعدامی لبخندی زده و در حالی که  با خنده به جمعیت نگاه میکرد گفت : نمیدانم شاید خائن باشم اما اگر نباشم چه ؟ از کجا مطئنی که من یک خائنم ؟  سرباز جوان گفت اگر خائن نبودی اکنون اینجا نبودی ! اعدامی گفت : تو نیز همرا منی اما خائن نیستی پس بودن من در این مکان دلیل بر خائن بودن من نیست . سرباز جوان محکم دست او را به قصد آزار فشرده و گفت : ای مردک با کلمات بازی نکن خیانت تو را بزرگان ما فهمیده اند و برای همین تو را به ما سپرده اند که اعدامت کنیم ! مرد اعدامی در حالی که با شدت میخندید : گفت کدام خیانت  ؟ میتوانی بگویی من چه خیانتی کرده ام ؟ سرباز فوری پاسخ داد : بله البته که میتوانم بگویم ، تو چند ماه پیش در مقابل این جمعیت فریاد کشیدی که خدا وجود ندارد  و مردم میخواستند تو را به قتل برسانند که سربازان جان بی ارزشت را نجات دادند و اکنون دقایقی بعد قرار است مرگ را به آغوش بکشی  ! مرد اعدامی این بار لبخندی نزد ، چشمانش لبریز از اشک شد و ماتمی سنگین بر پیکرش نقش بست . سرباز کهنه کار در این میان به آرامی زیر لب میگفت :  &quot;لعنت به نان لعنت به نان لعنت به نان&quot;  و با تمام وجود سعی داشت کسی از حال و احوال درونی او باخبر نشود  ! سرباز جوان با تعجب هردوی آنان را تماشا میکرد و هر از گاهی به اطراف نگاه میکرد تا اعدامی را از دستان جمعیت دور نگه دارد . سرباز کهنه کار ناگهان گفت : قسم میخورم که این آخرین بار است که با یک سرباز جوان یک اعدامی را تا پای طناب دار همراهی خواهم کرد ، به راستی که جوانی جهالت است و پیری ذلت است ، &quot;لعنت به نان  لعنت به نان لعنت به نان لعنت نان &quot; ادامه به زودی انشاللله </description>
                <category>Morteza</category>
                <author>Morteza</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2019 23:14:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور با برنامه نویسی یه شبه میلیاردر شدم !</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D8%A8%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%85-rkrpyeyzxjra</link>
                <description>دوم راهنمایی میخوندم که یک شب به طور اتفاقی داخل یک سایت با کلیک روی یه دکمه از بالای صفحه برف شروع به باریدن کرد و من هیجان زده شدم ! برام واقعا عجیب و پیچیده بود و خیلی ذوق زده شده بودم و هی روی دکمه میزدم تا دوباره برف بباره یا قطع بشه ! از منطق پشت صحنه چیزی نمیدونستم و احساس میکردم یک جادوی بزرگ پشت صحنه خوابیده . زبانم خیلی خیلی ضعیف بود ، در حد چیزایی که از مدرسه یاد گرفته بودم . برای همین هرچقدر تلاش میکردم از قضیه سر در بیارم نمیشد و بالاخره بعد از دو سه ساعت گوگل کردن با زبون فارسی یه یک سری نوشته های عجیب و غریب انگلیسی رسیدم که داخل سایت نوشته بود بخاطر این نوشته های عجیب و غریبه که داره برف میباره . شروع کردم به تحقیق بیشتر و یواش یواش یاد گرفتم این نوشته ها رو تو یه فایل دیگه کپی کنم و اینطوری اجرا بشن و من از دیدن نتیجه شون سرشار از غرور و افتخار میشدم . دوتا دستور یاد گرفته بودم که با یکیش ازم اسم منو میپرسید و تو صفحه چاپ میکرد و با یکی دیگه رنگ صفحه رو عوض میکردم و هر روز دیوانه وار این دستورهای تکراری رو مینوشتم و خلاصه انقدر ادامه دادم که بالاخره خسته شدم و به این نتیجه رسیدم که اینجوری نمیشه باید کارهای هیجان انگیز بیشتری انجام بدم ! یک هفته از تغذیه تو مدرسه زدم و درست روز پنج شنبه رفتم به یه نرم افزار فروشی و بهش گفتم من میخوام برنامه نویسی یاد بگیرم ! صاحب مغازه بهم چندتا سی دی داد و گفت اینا برای تو خوبه برو به این فیلمها نگاه کن برنامه نویس میشی . داخل اون سی دی ها آموزش ویژال بیسیک 6 بود و من از طریق اون فیلمها یواش یواش راه افتادم تا اینکه تونستم به خودم بگم : آره پسر خودشه یاد گرفتی تو یه برنامه  نویسی ! دوران دبیرستان تمام وقت پشت کامپیوتر بودم و وقتی حرف مسافرت مهمونی مدرسه میشد با تمام قلب آرزو میکردم از کامپیوتر دور نشم و ... خلاصه زمان گذشت و گذشت و الان 26 سال دارم و در این فاصله زمانی از دوم راهنمایی تا همین الان حداقل حداقل (سوای شغل و کار) بدون تعارف میگم روزی 3 ساعت پشت کامپیوتر بودم و هنوزم متاسفانه یا خوشبختانه نه تنها از عطش و علاقه دیوانه وار من به این دستگاه اعتیاد ذره ای کم نشده بلکه اتفاقا بیشترم شده . تو این چند سال تجربیات خیلی خیلی زیادی به دست آوردم که دوست دارم با همه دوستان چه همکار  چه کسانی که میخوان تازه وارد این وادی بشن به اشتراک بزارم .یکی از علت های اصلی که خواستم این پست رو بنویسم ، تبلیغات عده ای شیاد و کلاهبرداره که چند تا داستان از موفقیت یه عده محدود نقل میکنند که چطور از طریق برنامه نویسی بنز و ویلا خریدن و الان در حال خوشگذرانی هستند و بعد از اینکه در انتهای داستان ذهن خواننده رو شستشو میدن ، به خواننده توصیه میکنند که بسته های پیشنهادی رو خریده و بعد از یادگیری برنامه نویسی سریعا میلیاردر بشن !!!!!توصیه منفی یک : زبان انگلیسیت خوب نیست بیخیال برنامه نویسی شو ! توصیه صفر اینه که از الان عادت کنید به اینکه با هزینه یه میلیون ازتون بخوان سایتی مثل گوگل طراحی کنید چون هنوزم که هنوزه از دید اکثر ایرانی ها قشر ما یه عده احمقن که پشت کامپیوتر نشستن و دارن با کامپیوتر بازی میکنن و ما رو جدی نمیگیرن که هیچ مسخره هم میکنن ! توصیه اولی که بهتون میکنم این هست که اگر به دنبال راحتی و یه درآمد ساده هستین به هیچ وجه به برنامه نویسی فکر نکنید ! چون بعد از یه مدت کوتاهی میفهین دردسر این شغل گاهی وقتا از پزشکی هم بیشتره اما درآمدش از یه فروشنده کیف و کفش کمتره ! برنامه نویسی اعصاب و اراده خیلی بالایی میخواد و باید هر روز چند صفحه مطالعه مفید داشته باشید وگرنه بعد از یک سال تمام اطلاعات شما قدیمی میشن و  از بازار کار عقب میمونید ! دقت کنید که منظور از مطالعه مفید این هست که باید مطالب رو جوری یاد بگیرین که قراره فردا سر کلاس به آدمهای دیگه یاد بدین و شبیه جزوه و ... نیست حفظ کنید 20 بگیرید ! از طرفی گاهی وقتها مجبور میشین در کمتر از یک هفته تکنولوژی های دیگه ای رو یاد بگیرین و باید عادت کنین کتاب 200 صفحه ای رو تو یک یا نهایتا دو روز قورت بدید ! خلاصه کلام اینکه چه بخوایین چه نخوایین اگر وارد این رشته بشین مجبور هستین به یاد گیری و مطالعه عادت کنید وگرنه کسی قرار نیست بهتون کار بده ! برخلاف رشته هایی مثل پرستاری که دانشجوی پرستاری برای یک بار سوزن زدن رو یاد میگیره و تا آخر عمر با همون روش سوزن میزنه تو برنامه نویسی شرایط طوری شده که اگر با این سرعت دیوانه وار بره جلو احتمالا هر هفته یک بار روش سوزن زدن سهله خود سوزن عوض بشه و شما مجبورید با این جریان جلو برید و این یعنی مطالعه و کار کشیدن بیشتر از مغز ! هیچ وقت به خودتون دروغ نگید و اگر واقعا حال و حوصله این کارا رو ندارید برید سراغ یه رشته دیگه چون گاهی وقتا واقعا پروسه یادگیری حتی با وجود علاقه کسل کننده میشه ! و آدم از این شغل متنفر میشه .توصیه دومی که میتونم بکنم اینه که اگر اعصاب قوی ندارین به هیچ وجه به این شغل فکر نکنید ! چون قراره خیلی جاها کله تون رو بکوبین به دیوار و ساعت ها  و بعضی وقتها هفته ها بخاطر یه خطای مسخره درگیر بشین ! باید روحیه بیش از اندازه سمج و جستجوگر و صبوری داشته باشین وگرنه فوری خودتون رو میبازین ! گاهی وقت ها مواردی پیش میاد که واقعا هیچ راهی وجود نداره و درکمال تعجب کارفرما و مدیر پروژه و .... ازتون انتظار دارن  تا آخر هفته یک راه بسازین ! توصیه سومی که میتونم بکنم اینه که هیچ وقت رویایی فکر نکنید و واقع بین باشید ! هر رشته ای یک سری افراد موفق داره و دلیل نمیشه بگیم چون فلان دندان پزشک یا وکیل ماهی 60 میلیون درآمد داره پس بقیه دندانپزشک ها و وکلا هم اینطوری ان ! اتفاقا خیلی ها با همین توهمات وارد رشته پزشکی میشن و بعد از اینکه متوجه میشن فقط تعداد اندکی درآمدهای بالا دارند میفهمند که راه رو اشتباه اومدند و نباید پزشکی میخوندند ! قضیه برنامه نویسی هم دقیقا اینطوری هست با این تفاوت که پزشک قراضه ماهی 4 تومن میگیره اما برنامه نویس خوب ماهی 2.5 میلیون میگیره و اونجای داستان تاسف آوره که برنامه نویس تا آخر عمر مجبوره کتاب بخونه تحقیق کنه اما پزشک نه ! سری به شرکت ها بزنید برنامه نویس هایی با حقوق ماهی 800 تومن یه تومن و ... میبینید و واقعیت دستتون میاد !توصیه چهارمی که میتونم بکنم اینه که هیچ وقت با مدیر پروژه و .... بحث نکنید و همیشه جوری رفتار کنید که اونها فکر کنند شما احمق تر از اونها هستین چون اگر خلافش ثابت بشه مقدمات اخراجتون رو فراهم میکنند . شرکت های ایرانی یه مرضی دارند که وقتی آدمو استخدام میکنن میگن ما نیروی کاری میخواییم که بحث کنه اشتباههای مارو بگه و گزینه های بهتر رو جلوی ما بزاره اما بعد یه مدتی میفهمین تمام اینا چاخان هستند و  کسی اخراج نمیشه که هرچی شنید بگه چشم بحث نکنه یا کاری نکنه بفهمن چیزی بلد نیستن ! توصیه پنجمی که میتونم بکنم اینه که اگر وارد حوزه وب بشین سعی کنید حتما در مبحث فرانت اند بیش از اندازه مهارت بدست بیارین ! باور کنید برای تمام شرکت های ایرانی حتی حرفه ای ها سر سوزن ارزشی نداره که شما چقدر کارتون خوبه و چطور میتونید یه برنامه رو بین چندتا کلاستر توزیع بدین ! تنها چیزی که ازتون میخوان ظاهر خوشگله ! حتی برای دکترای هوش مصنوعی هم کار کنید این اصل رو اجرا کنید و فریب حرفهاشون رو نخورید ! برای اونها مهم نیست چه الگوریتم خفنی پشت احراز هویت وبسایت پیاده کردی فقط یه سایت خوشگل میخوان :)توصیه ششمی اینه که اگر آگهی هایی مثل این : به یک برنامه نویس مسلط به وب ، اندروید ، طراحی ، فتوشاپ ، آی او اس ، سی شارپ ، جاوا ، پایتون ، اسکالا و ... نیازمندیم ، اولویت استخدام با کسانی است که خانم باشند و سیم کشی هم بلد باشند  دیدید به هیچ وجه تعجب نکنید ! در ایران شما رو با هر عنوانی استخدام کنند به طرز عجیبی انتظار دارند همه این موارد رو یا بلد باشین یا فوری یاد بگیرین وگرنه یکی دیگه جاتون میارن یا از حقوق شما کم میکنند ! برای خود من بارها پیش اومده که با عنوان بک اند کار استخدام شدم اما بعد مدتی مجبورم کردن کد فرانت اند هم بزنم و وقتی اعتراض کردم اخراج شدم بجام یه فرانت اند کار دیگه آوردن به اون بک اند یاد دادن :) برای همین فرانت اند رو خیلی خوب یاد بگیرید !توصیه ششمی که میتونم بکنم هیچ وقت با مدیر پروژه یا صاحب شرکت یا کارفرما و ... غیره صمیمی نشید چون از صمیمیت شما خوشتون بیاد نیاد سو استفاده میکنند و بعد یه مدت میگین لعنت به من که با این گفتم و خندیدم ! برای همین هرچقدر جدی تر باشین و رو ندین موفق ترین ! گول حرفهایی رو که یه آقای کت و شلواری یا یه جوون خوش تیپ با تی شرت بهتون در مورد اینکه چقدر صمیمی و دوست هستند  داخل شرکت و انتظار دارند شما هم اونجوری باشید به هیچ وجه نخورید چون بعد یه مدت با چشمای خودتون میبینید و حس میکنید که دروغن ! توصیه هفتم اینه که به هیچ شرکت و شخصی دل نبندید و هرجا موقعیت بهتر یا درآمد بهتری بود فوری قبول کنید و با مرام بازی درنیارین چون شما نکنین شرکت شما بالاخره یه روزی میکنه  و  نیروی کار با قیمت کمتر پیدا کنن فوری اخراجتون میکنند و کلی دلیل میارن که اونا نمیخوان اما مجبورن و ذره ای به زحمات و کارای شما اهمیت نمیدن ! خلاصه کلام اینکه کار جای مرام بازی نیست .توصیه هشتم اینه که باید به مدت های طولانی بیکاری عادت کنید چون تقاضا برای این شغل کمه و گاهی وقتها باید ماهها از جیب بخورین یا با قیمت مفت کار کنید تا یه کار خوب گیر بیارین ! توصیه نهم اینه که اگر از بیرون پروژه میگیرید قیمت ها رو همیشه چند برابر بگید و زمان تحویل پروژه هم رو ضربدر سه بکنید ! قیمت پایین بگید شک نکنید یا میگن چیزی بلد نیست یا برای همون قیمت پایینم انقد چونه میزنن که چیزی نمونه چون از نظر خیلی ها کار ما مسخره بازی هست و پول مفت میگریم ! اما در مورد زمان باور کنید اگر پروژه رو زود تحویل بدید اولا کارفرما سنگینش میشه پول بده و استدلالشم اینه برای چند روز از من خدا تومن پول میخوایی ! دوما داخل شرکتم باعث سو استفاده میشه و بجای اینکه بهتون پاداش بابت زود تموم کردن کار بدن اتفاقا ازتون بیشتر کار میکشن ! اما این پست چه ربطی به میلیاردر شدن داشت ؟ خب از نظر من آدم میلیاردر کسی هست که به علاقه خودش برسه و منم رسیدم برای همین میلیاردرم و این پست رو نوشتم عده ای افراد ساده که یک شبه دنبال میلیاردر شدن هستند فریب عده ای شیاد رو نخورن و بیخودی وقت و انرژی خودشون رو هدر ندن ! چون این شغل واقعا علاقه میخواد و بدون علاقه نهایتش یک سال میتونید دووم بیارید ! کم نیستند تعداد همکارهایی که نه تنها علاقه بلکه درآمد بالا هم دارند ولی بارها گفتند که اگر به گذشته برگردند شغل دیگه انتخاب میکنند و شبها فقط دوسه ساعت تفریحی کد میزنند برای دل خودشون ! امیدوارم موفق باشید و خوشتون اومده باشه :)امیدوارم موفق باشید ! </description>
                <category>Morteza</category>
                <author>Morteza</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2019 22:58:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>