<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ritzio</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ritzio</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:26:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/155745/avatar/0H12Bi.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ritzio</title>
            <link>https://virgool.io/@ritzio</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا تجربه درونی داریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ritzio/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-lojkfxfrlfqc</link>
                <description>ما بسیاری کارها راناخودآگاه انجام می دهیم، ولی از بعضی از این کارهای ناخودآگاه، ما یک تجربه درونی کسب می کنیم که بهش میگیم خودآگاه. چرا؟انگار یک نفر در مغز من نشسته و اوست که منم. او در یک سالن تئاتر نشسته و ورودیهای مغز را گرفته و تصمیم میگیرد. گاهی برای این وضعیت عبارت «تئاتر دکارتی» به کار میرود.چکیدهاخطار: این متن خیلی جزئیات دارد و کمی حوصله سر بر است! اگر علاقه ای به این جزئیات و استدلالها ندارید، همین چکیده را بخوانید کافی ست.برای درک بهتر مفهوم «خود-آگاهی»، کتاب Consciousness Explained (1991) از فیلسوف معاصر Daniel Dennett مرجعی بسیار عالی از ادراکات جدید و سوالهاست. دنیل دِنت فیلسوف حوزه خودآگاهیکل داستان اینست که ما از تمام کارهایی که در بدن مان یا توسط بدنمان انجام میشود، تجربه درونی نداریم. یعنی به آنها آگاهی نداریم. ولی از برخی داریم. مثلاً میگوییم من درد دارم، یا فلان کار من را خوشحال کرد. این چیزی که در درون ما این همه چیز را تجربه میکند و خیلی چیزهای دیگری هم که در بدن اتفاق میافتد را تجربه نمیکند کیست؟اولین بار دکارت به وجود خودش شک کرد و بعد با استدلال اینکه همینکه من شک میکنم پس هستم. ممکن است حتی بدن من و همه دنیای اطرافم توهم باشد، ولی در وجود خودم شک ندارم. و منظورش از خودم همین تجربه گر درونی بود. چیزی که دکارت برای ما تصویر میکند اینست که یک «من درونی» یا «ذهن» که از جنس ماده نیست در مغز ما نشسته و یکسری از اتفاقات بر روی پرده سینمای جلوی او منعکس میشود و آن من درونی آنها را تجربه میکند. پس یک دوگانگی بین مغز وذهن که از جنس چیزی غیرمادی ست ایجاد شد.تمام حرف دَنیل دِنِت همین است که این دوگانگی وجود ندارد، همه چیز خود مغز است و همه اش هم از جنس ماده است. اما چگونه این چیزهای مادی، تجربه هایی را برای ما ایجاد میکنند که ویژگی های ماده را ندارند؟پایان چکیدهو حالا تفصیل:شاید براتون پیش آمده باشد که حین کار دارید به یک موزیک در پس زمینه هم گوش میدید. یکدفعه میبینید با خودکاری که دستتونه روی میز ریتم آهنگ رو می زنید، یا دارید پاهاتون رو مطابق ریتم آهنگ به زمین میزنید. در این جورمواقع از خودتون میپرسید: «عه! داشتم چیکار میکردم؟». حالا فکر کنید همین اتفاق در یک کتابخانه عمومی بیفتد و همین طور که غرق در افکار خودتون هستید، ناخودآگاه ریتم آهنگی که قبلش تو ماشین شنیدید رو با سوت زدن تکرار میکنید. اون لحظه که به خودتون میاد احتمالا همه دارن نگاه تون میکن.من خودم این تجربه را داشتم. در محل کار جدیدم که یکی از آن رئییس های پیر و دنیادیده و سختگیر داشتم این اتفاق برام افتاد. یک روز که رئیس داشت در نزدیکی های اتاق من با کسی صحبت میکرد، یکدفعه برگشت و بلند گفت: «کی داره سوت میزنه؟» من متعجب نگاهی بهش کردم و بلند گفتم من که نبودم. این اتفاق چند بار دیگه تو هفته های بعدش افتاد. آخرش یک روز من بلافاصله بعد از یک گفتگوی وسط سالن شرکت با رئیس برگشتم و به سمت اتاقم رفتم. یه دفعه رئیس داد زد که «این تویی که سوت میزنی». و من در اون لحظه متوجه شدم که دارم سوت میزنم و یک ریتمی رو تکرار میکنم. بگذریم که بین من و رئیس چی گذشت، ولی برای خود من قطعی بود که همه این مدت چند هفته داشتم ناخودآگاه سوت میزدم و هیچ وقت آگاهانه متوجهش نبودم.این چیست؟ این بخشی از «من» که یکدفعه متوجه می شود «من» دارم یک کاری را میکنم. این همون راز سر به مهری ست که بشر هنوز در اول اول راه فهمیدنش است. ویژگی مهمی که این پدیده دارد اینست که شناخت ما از آن باعث تغییرش میشود. مثلاً زلزله را در نظر بگیرید. ما هر چه هم مکانیسم های بروز زلزله را بشناسیم، این شناخت، روی آن پدیده هیچ اثری نداره. یا حتی بیماری ها، درسته که ما میتونیم بعد از شناخت شون در آنها مداخله کنیم، ولی دقت کنید اینجا منظورمان شناخت به تنهایی ست.به مفهوم عشق فکر کنید. ممکن است خیلی از ما در دوره نوجوونی معتقد به عاشق شدن در یک نگاه و عشق ازلی و این چیزها بوده باشیم و بنابراین عشق در ذهن ما یک مفهوم مشخصی دارد. ولی بعدتر که با فرآیندهای مغز آشنا میشویم و می فهیم عشق یک بخش بیولوژیک دارد و البته یک بخش فرهنگی؛ و اطلاعاتی مثل اینها را میفهمیم، دیگر مفهوم عشق برای ما برای همبشه عوض خواهد شد. خودآگاهی هم همین طورست. باید انتظار داشت که با شناختش، نگاه مان به کلمه «خود» یا «من» برای همیشه تغییر کند. چه طور بشود را نمی دانیم.بگذریم. بحث اصلی ما اینست که بفهمیم این «خود» کیست و چیست؟ این «من» که شاد میشود یا احساس غم را تجربه میکند، یا از یک صحنه زیبا در طبیعت به وجد می آید، این دقیقاً کجاست؟ چگونه از اتفاقاتی که در مغز ما میفتد که همه اش به ماده مربوط ست، یک چیزی به وجود می آید که اصلا مادی نیست؟اولین فکری که به ذهن همه می آید و در واقع اولین ایده ای که بشر پس از توجه به این سوال به آن فکر کرد، اینست که در مغز ما فقط ماده وجود ندارد. در ما یک چیز غیرمادی هست که این تجربه های درونی را ایجاد میکند. چیزی مثل ذهن یا روح.بیاید با هم یک تجربه کنیم. چشمهایتان رو ببندید و یک گاو بنفش را تصور کنید.حالا چشمهاتون رو باز کنید و به این سوالها جواب بدید:· کله گاو به کدام سمت بود؟ چپ یا راست؟· آیا همین طور ایستاده بود یا داشت چیزی میخورد؟· آیا تنها بود یا وسط یک گله؟· رنگش بنفش تیره بود یا روشن؟احتمالاً سه تا سوال اول رو راحت جواب دادید. ولی در مورد سوال چهارم شاید شک داشته باشید. بزارید یک بار دیگه این تجربه رو تکرار کنیم. این بار چشماهاتون رو ببندید و یک گاو زرد رو تصور کنید. این بار احتمالاً در مورد سوال آخر هم جواب قطعی دارید. خب تفاوت بین این دو تا گاو چیست؟ خب معلوم است یکیش بنفش است و آن یکی زرد. اما کسی از بیرون نمیتواند بفهمد شما چه تصویری برای خودتان ساختید. مثلا درون قرنیه چشمتان یک چیزی بنفش یا زرد نمیشود.اصلا بر فرض تکنولوژی آنقدر پیشرفت کند که دستگاه هایی بتوانند با اسکن فوق دقیق مغز شما، جواب شما به هر سوال رو چک کنند. فرضاً بگویند که کله گاو به سمت چپ بود، چون ما یک تحریک در بخش بالا و چپ ناحیه مربوط به بینایی تشخیص دادیم که باعث میشود فکر کنیم گاو ذهن خیالی شما به چپ بوده! اما آنها نمیتوانند واقعاً گاو شما را ببینند. چون وجود مادی ندارد. این فقط در «ذهن» شما ست که این گاو عزیز وجود دارد. رویاها هم چنین ویژگی دارند. داخل مغز شما اتفاق می افتند ولی نمیشود به آنها دست زد یا دید. پس دوباره همان ایده تکرار میشود: یک چیزی دیگر هم درون جمجمه ما هست که مادی نیست و برخی اتفاقات در مغز رو درک میکند و همانست که شادی، رنج، درد و غیره را تجربه میکند.دقت کردید که در کل این آزمایشهای ذهنی مان یک بیننده وجود دارد، یک مشاهده گر. آنی که گاو زرد یا بنفش را میبیند. در مورد رویا هم همین طورست (جالبه که میگوییم خوابم/رویا دیدم). راستی تا حالا فکر کرده اید که چرا فقط ما اتفاقات درون مغزمان را میبینیم. مثلا ذهن ما هیچ وقت تجربه ای درونی از اینکه کبدمان دارد چه کار میکند نداریم، چون کسی آنجا نیست که نگاهش کند و تا وقتی کبد بیچاره سیگنالی به مغز نفرستد (مثل درد) ما اصلاً متوجه آن نیستیم.خب پس باید یکی آن تو باشد، توی جمجمه مان یا یکجایی در مغزمان. ولی مشکل اینست که وقتی زنگ درِ مغز را بزنیم و بخواهیم آن «خود»، آن «تجربه گر» را ببینیم، هیچکس در را باز نمیکند. انگار هیچ کس در خانه نیست! هیچ بخشی از مغز نیست که «خود» بودن را گردن بگیرد! ما با چشمهایمان میبینیم؟ با مغزمان فکر میکنیم؟ یا با چشم مان می بینیم و با مغزمان پردازش میکنیم و با ذهنمان درک می کنیم؟ یا هیچ کدام؟مثلا میگوییم: من مغز دارم.نمی گوییم: مغز خودش را دارد.این خیلی طبیعی ست که مغز را مساوی «خود» ندانیم. باید یک چیزی ذهن/روح طور به آن اضافه شود. اولین کسی که به این موضوع پرداخت «دکارت» بود که نظر قطعی وی همین بود که «خود»ش نمیتواند مغزش باشد. یکی از استدلال هاش به این شکل است:سپس من به این اندیشیدم که من چه بودم و متوجه شدم که گرچه میتوانم تظاهر کنم که بدنم غیرواقعی ست و وجود ندارد، و حتی جهان وجود ندارد که من بخواهم در آن باشم. ولی نمیتوانم تظاهر کنم که «من» وجود ندارم. اتفاقاً بر اساس همین واقعیت ساده که من به وجود چیزهای دیگر شک میکنم نشان دهنده اینست که «من» وجود دارم. از طرف دیگر اگر من از فکر کردن باز بایستم، حتی اگر همه چیزهایی که تصورشان کرده ام حقیقی باشند، من هیچ دلیلی برای وجود خودم نمی یابم. از همین به این نتیجه رسیدم که من موجودیتی (جوهری) هستم که تمام موجودیتم تفکر است و برای وجود داشتن نیازی به هیچ چیز مادی ندارم. من می اندیشم، پس هستم.یک آزمایش ذهنی دیگر: یک کارخانه تواید شراب می خواهد افرادی را که مزه شراب های مختلف را می چشند و تست می کنند را با یک ماشین جابجا کند. به این صورت که مقداری از شراب را با قیفی درون ماشین میریزیم و ماشین بعد از چند دقیقه، گزارشی بیرون میدهد که مزه این شراب شامل این ترکیبات شیمیایی است و یک کامنت هم در آخر میدهد، چیزی مثل: مزه باکلاس و مخملی طوری دارد یا چیزی شبیه آن. در تکرارهای مختلف معلوم می شود که دقت این دستگاه خیلی بالاست، حتی شاید قوی تر از انسان. ولی فارغ از اینکه دستگاه چه دقت و توان تفکیک بین مزه های مختلف را دارد، هیچگاه لذتی را که ما از چشیدن شراب میبریم تجربه نخواهد کرد. یا خواهد کرد؟ در این مورد بعدا صحبت می کنیم.در واقع یک دستگاه هیچ وقت لذت شنیدن سوناتای بتهوون و یا دیدن یک بازی بسکتبال را نمی برد. (در این پست در مورد نرم افزاری توضیح دادیم که در سال 1997 توانست قطعه ای بسازد که موسیقی دانان نتوانستند فرق آن را با یک قطعه ساخت باخ اشتباه گرفتند). برای لذت بردن و درک کردن نیاز به «خودآگاهی» ست. در حالیکه میدانیم مغز هم در نهایت یک ماشین است، مثل قلب و کلیه و ... . پس به نظر میرسد مغز نمی تواند جایگاه ادراک و خودآگاهی باشد. «ذهن» جایی ست که چنین جایگاهی دارد. در ذهن است که رنگها و صداها ادراک می شود و جایی ست که قدر و ارزش چیزها تعیین می شود و لذت و رنج تجربه می گردد و اساساً ذهن است که باعث می شود چیزها اهمیتی داشته باشند.در کنار تمام اینها «ذهن» مرجع تمام کارهای عمدی ماست و باعث میشود که نسبت به کارهایمان مسئولیت داشته باشیم. ولی اگر یک نفر که در خواب راه میرود، به کسی صدمه بزند مسئول دانسته نمی شود. چرا؟ چون خودآگاهی نداشته است. به زبان دیگر خودآگاهی ست که «اتفاقات» را به «اعمال» تبدیل می کند. مثلاً اگر فلان کوه آتشفشان فوران کند و عزیزان ما را از بین ببرد، کسی یقه کوه را نمی گیرد. و احساس خشم و انزجار نسبت به کوه بی معناست.یکجورهایی چیزی که ما را از یک ماشین متمایز می کند، همین خودآگاهی ست و این خیلی طبیعی ست که ما بدنمان را یک ماشین ببینیم که تحت کنترل یا عروسک خیمه شب بازی «ذهن» است که از درون، بدن را کنترل می کند. من که الان دارم این سطور را می نویسم، در واقع «ذهن» یا «روح» من است که دارد می نویسد، درست است؟در کل این ایده گیروگور های زیادی دارد. امّا ظبیعتاً به نظر درست می آید که هیچ عمل کننده واقعی وجود ندارد، مگر اینکه پای یک «ذهن خودآگاه» در میان باشد. وقتی به ذهنمان این طور می اندیشیم انگار یک «من درونی» یا «من واقعی» را کشف می کنیم. منِ واقعی، منِ مفزم نیست، چیزی ست که صاحبِ مغزِ من است. هیچ بخشی از مغز نیست که منبع مسئولیت اخلاقی و شروع زنجیره فرماندهی باشد و بتوان گفت همه چیز از اینجا شروع شد.به طور خلاصه به این نتیجه رسیدیم که ذهن خودآگاه نمی تواند صرفاً مغز یا بخشی از آن باشد، چون هیچ بخشی از مغز نمی تواند:· جایی باشد که در آن گاو بنفش را میبینیم؛· عامل تفکر و ادراک و همان «من» در «من می اندیشم، پس هستم» دکارت باشد؛· از مزه شراب لذت ببرد، از نژادپرستی متنفر باشد، به دیگری عشق بورزد؛· با مسئولیت اخلاقی عمل کند.هر نظریه ای در مورد خودآگاهی انسان باید این چهار سوال را که از آن به این نتیجه رسیدیم که باید «ذهن/روح» وجود داشته باشد، پاسخ بدهد.ایده وجود ذهن که به این شکل از مغز متمایز است، از ماده معمولی تشکیل نشده، بلکه از جنس چیز دیگری ست که نمی دانیم چیست را Dualism می گویند. امروزه این ایده، با وجود همه استدلال های به نظر قانع کننده ای که پیش از این کردیم، دیگر به هیچ وجه مقبولیتی ندارد و تا این حد نامقبول است که به «نعصب دکارت» معروف شده است. البته این نظر علم تجربی ست که اکثراً بر اساس ماتریالیسم می باشد.تصور دکارت از مغز و ذهن: ذهن چیزی غیرمادی است که اطلاعات را از مغز  میگیرد و دستورها را میدهد.مهم ترین اشکالی که به Dualism وارد می شود، چیزی ست که خود دکارت هم به آن توجه کرده ولی نه خودش نه اعقابش نتوانسته اند پاسخی برای آن بیابند: اگر مغز (بدن) و ذهن از دو جنس مختلف هستند از ماده و از چیزهای ذهنی طور، به هر حال باید این دو در یک جا باهم تعامل کنند و ارتباط برقرار شود. مثلاً وقتی چشم یک چیز را میبیند، باید یکطوری به ذهن خبر بدهد که فلان چیز را دیدم. از طرف دیگر ذهن وقتی متوجه آن چیز شد و میخواهد به انگشت فرمان دهد که به آن چیز اشاره کند، باید آن چیز ذهنی طور (که ماده نیست) باید با ماده ارتباط برقرار کند. [از نظر خود دکارت هم مرکز این ارتباط بخش Pineal gland مغز بود که دقیقا در وسط مفز قرار دارد و تا زمان زیادی بعد از دکارت هم کاربردی برای آن مشخص نشده بود.]این چیز ذهنی طور، که نه امواج نور است، نه صوت، نه اشعه های کیهانی، نه جریان ذرات زیراتمی، چگونه می خواهد اثری بر ماده داشته باشد و از طرفی هیچ اتفاقی در مغر نمی افتد که دلیل مادی مشخصی نداشته باشد. از اصول اساسی فیزیک این است که برای تغییر ماده انرژی لازم است. این انرژی از کجا می آید؟این تناقض در Dualism خیلی شبیه کارتون هایی مثل کاسپرِ روح است که در آن کاسپر یکجا از دیوار عبور میکند و در جایی دیگر لیوانی را در دست میگیرد. چطور ذهن میخواهد خود را از مادی بودن بری کند و در عین حال بدن مادی ما را کنترل کند. البته بعضی هم استدلال می کنند که این ارتباط می تواند از طریق نوعی خاص ماده باشد که هنوز شناخته نشده است. بعضی هم خودشان را را راحت کرده و گفته اند نحوه کار ذهن فراتر از درک بشر است و از دسترس علم به دور است. همین موضع «ضدعلم» dualist ها باعث می شود که دِنِت آن را Dualism Dogma بنامد و تلاش کند در هر نوع و شکلی، به هر قیمتی شده از آن دور بماند.با همه اینکه اکثر دانشمندان ایده Dualism را رد کرده اند، ولی این ایده و فکر که خودآگاهی در جای مشخصی از مغز اتفاق می افتد، جایی همه ورودی ها جمع شده و روی پرده تئاتر دکارتی دیده می شود، همچنان در عمق باور تئوریسین ها جا دارد و محققان زیادی را به خود جذب میکند.</description>
                <category>ritzio</category>
                <author>ritzio</author>
                <pubDate>Wed, 30 Nov 2022 14:29:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سناریوهای آینده بشر عادی</title>
                <link>https://virgool.io/@ritzio/%D8%B3%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-emvjevttgjzb</link>
                <description>جامعه بشری هر چه بیشتر به سوی جداسازی طبقاتی و تبدیل آن به گونه های اقتصادی حرکت می کند. یعنی تفاوت بین دو طبقه اقتصادی بیشتر از تفاوت بین دو گونه از موجودات زنده می شود. چند موضوع در این مورد تاثیر بسزایی دارد:- دستکاری ژنتیکی جنینتکنولوژی کریسپر (CRISPR) اکنون به بشر اجازه میدهد که در نطفه دستکاری ژنتیکی کند. البته در شروع، این موضوع شامل بهبود بیمارهای ژنتیکی می شود. امّا در ادامه هر تغییری اتفاق خواهد افتاد. در واقع شما می توانید ویژگی های فرزند خود را انتخاب کنید. رنگ پوست و مو، قد، هوش، توان فیزیکی و ...! (در مورد این تکنولوژی و اثرات آن مفصلن در این پست توضیح داده ام)امّا این موضوع چندان هم ارزان نخواهد بود. دست کم در ابتدا. تصور کنید که یک نسل از فرزندان کاملن دستکاری شده از ثروتمندان به دنیا خواهند آمد. - کاهش اهمیت مصرف کنندهبه طور خلاصه دلیل اینکه دولت ها به حقوق مردم اهمیت می دهند اینست که اقتصاد اینگونه ایجاب می کند  چرا؟ چون مردم هستند که در نهایت مصرف می کنند و موتور محرک اقتصاد هستند. برای مثال در ایالات متحده 70 درصد اقتصاد بر دوش مصرف کننده است. بگذریم که مصرف کننده آمریکایی اقتصاد چین را هم دارد پیش میبرد. علاوه بر این، مردم عرضه کننده نیروی کار به اقتصاد هستند.امّا این نقش در حال کمرنگ شدن است. با توسعه اینترنت اشیا، مصرف کننده محصولات، هر چه بیشتر اشیا خواهند بود. همین طور تولید کننده هم اشیا و کامپیوترهای آنها خواهند بود. برای مثال پیش بینی می شود در ایالات متحده تا سال 2030 حدود 36 درصد از مشاغل از بین خواهند رفت و یا در آنها ماشین جایگزین انسان می شود. سهم انسان و ماشین در مشاغل مختلف- مقایسه بین سال 2020 و 2025. منبع WEFحتی روزی خواهد رسید (نه چندان دور) که برنامه نویسی برای تولید ماشین هایی که جای انسان را بگیرند نیز توسط خود ماشین ها انجام می گیرد! فکر میکنید وقتی شما نه تولید کنید نه مصرف، سیاست هم به شما اهمیت خواهد داد؟ مساله اینست که این روند به تدریج اتفاق می افتد و هر چند سال بخشی از جامعه بی استفاده می شود و خب بقیه می گویند &quot;به ما چه! ما که هنوز استفاده داریم&quot; - پیشرفت دانش نوروساینس و اقتصاد رفتاریهر چه جلوتر میرویم ترکیب روانشناسی و نوروساینس بیشتر کدهای رفتاری ما را هک می کنند و بنابراین می توانند ما را کنترل کنند. فکر می کنید از این دانش برای چه استفاده می شود؟ حل کردن تناقض های رفتاری بشر، کمک به صلح یا افزایش رفاه؟ اینطور به نظر نمی رسد. پاندمیک 2020 خیلی چیزها را روشن کردرویداد پاندمیک در سال 2020 به خوبی این موضوع را نشان داد که سیاست گذاران نیز به راحتی در جهت تقویت این شکاف حرکت می کنند. برای مثال نحوه توزیع کمک های مالی در ایالات متحده به گونه ای بوده که نرخ پس انداز مردم از متوسط 7 درصد به بالای 20 درصد رسیده است. در حالیکه بخشی از مردم توان تامین مایحتاج روزانه خود را هم ندارند. این نشان می دهد که توزیع کمک های دولتی هدفمند نبوده است. هنوز هم در دولت جدید آقای بایدن، همان روش بدون هیچ اصلاحی ادامه یافته است. جالب اینکه بخش قابل توجهی از پس اندازهای مردم به سمت بازار سهام رفته است که باعث رشد بی سابقه و حتی حباب گونه آن شده است. باز هم اینجا کسی که بیشترین نفع را می برد ثروت مندانی هستند که صاحبان شرکت های بزرگ هستند و با افزایش قیمت سهام، ثروت آنها چند برابر شده است. در حالیکه اگر سیاست های هدفمندتری پیاده میشد، مردم کمتری رنج می کشیدند. سناریوهای قابل تصورچند سناریو برای این روند قابل تصور است:الف) جداسازی کامل بین گونه های اقتصادی و انقراض برخی گونه های ضعیف تردر گذشته دور جوامع به شدت طبقاتی بودند و هر طبقه کاملن از طبقات دیگر متمایز بود و امکان حرکت از یک طبقه به طبقه دیگر تقریبن غیرممکن بود.  این نظام طبقاتی در هند «نظام کاست» خوانده می شد.می توان تصور کرد که کم کم دیگر نظام کاست به تفاوت در ثروت و رفاه و دسترسی اجتماعی محدود نمی شود و فقط یک مفهوم انتزاعی بر آمده از وضعیت جامعه نیست. بلکه قضیه به ویژگی های جسمی و روانی هم کشیده می شود و در واقع طبقات اقتصادی، گونه های جانوری مختلفی را شکل خواهند داد! تا حدی که انسان های یک طبقه به طور بنیادی با انسان های طبقه دیگر تفاوت دارند.به تدریج یک (یا چند) طبقه متمایز از نظر فیزیکی و روانی ایجاد می شوند که کنترل منابع را هم در دست دارند. البته الان هم درصد کمی از افراد کنترل منابع را در دست دارند، ولی آنها هم مریض می شوند و در نهایت میمیرند. و همین طور به بقیه نیاز دارند. خبر جالب اینکه کم کم اینطور نخواهد ماند. وقتی این طبقه متمایز به بقیه نیاز کمی داشته باشند، دیگر دلیلی ندارد که منابع را حتی در همین حد با دیگران به اشتراک بگذارند.تصور کنید که همین الان نگاه ما به افرادی که IQ کمتر از 70 دارند چگونه است؟ آیا آنها را به کار می گماریم؟ یا با آنها ازدواج می کنیم؟ یا چه القابی به آنها می دهیم؟ نهایتن اگر خیلی اخلاقی باشیم از آنها نگهداری می کنیم تا از بین نروند! گمان نمی کنم وقتی افرادی با IQ فرضی بالای 300 (اصلن نمی دانم در مقیاس IQ چنین عددی ممکن هست یا نه، فقط جهت مقایسه این عدد را می گویم) وجود داشته باشند، برخوردی متفاوت از آنچه گفتم با بقیه که متوسط IQ آنها 100 است، داشته باشند. حتی دیگر مسابقات ورزشی هر کاست نیز محدود به خودش خواهد بود!در این سناریو یکی از اولین مفاهیمی که فراموش خواهد شد دموکراسی خواهد بود. اگر به دقت ریشه های دموکراسی را بررسی کنیم میبینیم که گسترش لیبرال دموکراسی درقرن بیستم، بیش از همه ناشی از برنده شدن یک قرائت خاص اقتصادی در صحنه جهانی (بعد از جنگ جهانی و جنگ سرد) یعنی اقتصاد سرمایه داری متکی به بازار آزاد بود. چرا سرمایه داری متکی به بازار آزاد مدافع دموکراسی ست؟ چون اساسن چنین اقتصادی به مردم به عنوان اول مصرف کننده و سپس نیروی کار نیاز مبرم دارد. وقتی روزی برسد که اقتصاد نیاز کمتری به مردم داشته باشد، بدون شک مفهوم دموکراسی هم تضعیف خواهد شد.  ب) وضعیت کج دار و مریزپ) قیام طبقه متوسط و نابود کردن زیرساخت های اقتصادی طبقه برترسناریوی دیگری که قابل تصور است، اینست که طبقه متوسط قبل از اینکه خیلی ضعیف شود متوجه شود که در خطر انقراض است و بتواند با از بین بردن زیرساختهای مورد نیاز توسعه، روند انقراض خودش را کند نماید. در این خصوص بعدن بیشتر صحبت خواهیم کرد.</description>
                <category>ritzio</category>
                <author>ritzio</author>
                <pubDate>Sat, 13 Mar 2021 14:55:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کریسپر: ژن دلخواه خود را بسازید.</title>
                <link>https://virgool.io/@ritzio/%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%BE%D8%B1-%DA%98%D9%86-%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%AF-kbfl6sd9xm0l</link>
                <description> (Left) Emmanuelle Charpentier. Photograph: John MacDougall/AFP/Getty- (Right) Jennifer Doudna. Photograph: Jeff Chiu/AP/EPA«امانوئل شارپنتیه» و «جنیفر دودنا»؛ این دو نفر در سال 2020 برنده جایزه نوبل شیمی شدند. این جایزه به خاطر توسعه روشی در ادیت کردن DNA به آنها اعطا شده که CRISPR خوانده می شود. این روش طلیعه ای ست که می تواند سرنوشت بشر را به لحاظ جسمی، اقتصادی و اجتماعی کاملن تغییر دهد.به بیان ساده در این روش یک آنزیم به نام cas9 مانند یک قیچی مولکولی عمل میکند. این مولکول می تواند به دقت برنامه ریزی شود که یک رشته RNA را به همراه خود برداشته، به سراغ ژن مورد نظر می رود، رشته DNA را از هم باز می کند، بخش مورد نظر را جدا کرده و با پروتئین مورد نظر جایگزین کرده و دوباره رشته را به هم متصل می کند. البته ناگفته نماند از دهه 70 میلادی دانشمندان می توانستند ژن ها را ادیت کنند. مشکل میزان دقت و هزینه بسیار بالا بود که امکان کلینیکی شدن روش ها را نمیداد. کریسپر فعلن ارزان ترین و موثرترین روش دستکاری ژنتیکی ست که سرعت کاربرد بسیار بالایی پیدا کرده است و از سال 2012 که ابداع شده است، به سرعت در آزمایشگاه های مختلف برای مقاصد متنوعی به کار گرفته شده است.کمی پیچیده ترش این است که وقتی ویروس یک سلول را آلوده می کند، در واقع DNA خود را به آن تزریق می کند. DNA ویروس به بخشی از کروموزوم سلول می رود که Clustered Regularly Interspaced Short Palindromic Repeats یا به اختصار همان CRISPR خوانده می شود. این مکانیزم به سلول کمک میکند که یک هیستوری از ویروس هایی که به آنها آلوده شده نگه دارد و این اطلاعات به نسل های بعدی سلول هم منتقل می شود.حالا داستان جالب تر می شود. یک نوع مولکول خاص به نام cas9 در باکتری ها وجود دارد که می تواند آن DNA ویروس را بصورت یک رشته RNA کپی کند و با خود داشته باشد. از این به بعد cas9 به دنبال DNA های می گردد که عینن شبیه آنچه که خودش کپی کرده باشد. و اگر چنین DNA ی را بیابد دقیقن آن را از محلی که خودش کپی کرده قیچی می کند. سپس سلول شروع به ترمیم آن بخش قیچی شده میکند و اگر بتوان توالی DNA مورد نظر را دقیق در محل پاره شده به سلول معرفی کرد، سلول آن را به عنوان ترمیم استفاده می کند و می توان یک بخش جدید دقیقن در همان مکان ایجاد کرد.این کار مثل گزینه Replace در نرم افزار Word میماند! شما می توانید یک اشتباه املایی در کل متن را با پیدا کردن متن اشتباه و جایگزین کردن آن با درست، اصلاح کنید.اگر حوصله دارید و میخاهید جزئی تر در مورد این روش بدانید، ویدئوی زیر از TED Ed را ببینید: https://www.aparat.com/v/YXwTN این پست ویرگولی هم از یک دانشجوی زیست شناسی می تواند برای علاقمندان تخصصی تر جالب باشد.داستان چیست؟کاربرد اصلی کریسپِر در حال حاضر درمان بیماری های ناشی از جهش های ژنیتیکی ست و در این زمینه به سرعت در حال پیشرفت است. اما نکته ای که برای ما جالبست اینکه به نظر نمی رسد این روش به درمان بیماری محدود شود. اساسن کدام تکنولوژی به کاربرد اولیه اش محدود شد؟!کاربرد بالقوه دیگر آن بهبود ژنتیکی ست (Gene Enhancement). در سال 2018 سه دانشمند چینی موفق شدند با این روش دو جنین را طوری تغییر دهند که نسبت به ایدز مصون باشند. به صورت تئوریک هر تغییر دیگری نیز می شود در جنین انجام داد. تصور کنید که بتوانید رنگ چشم، قد، هوش و سایر ویژگی های فرزندان خود را تعیین کنید! (Designer Babies)احتمالن یکی از تصمیمات سخت والدین این خواهد بود که برای فرزندشان چه ظاهری را انتخاب کنند. تصور کنید که هنگام بارداری، به کمک یک نرم افزار چهره فرزندتان را طراحی میکنید و سپس از یک منوی بلند بالا، ویژگی های شخصیتی (که ژنتیکی هستند) و یا استعدادهای وی را تیک می زنید. عجب وضعی خواهد بود!داستان پیچیده تر هم میشود. تغییر در DNA وقتی در جنین انجام می شود محدود به همان فرد خواهد بود و با مرگ وی تمام می شود. اما وقتی تغییر در نطفه (یا حتی اسپرم و تخمک) انجام شود، به وراثت خواهد رسید. یعنی همه نسل های بعدی هم همان ویژگیها را به ارث می برند! حالا تصور کنید که یک اشتباهی هم این وسط رخ دهد و یک ژن اشتباهی جهش کند. یک مشکل دیگر احتمالی کاهش تنوع ژن های بشر خواهد بود که ذخیره ژنتیکی ما را محدود می کند و در بلند مدت برای تکامل نسل بشر مشکلاتی ایجاد می نماید. من اینجا به مسائل اخلاقی پیرامون این تکنولوژی نمی پردازم، چون معتقدم در بلندمدت اخلاقیات از اقتصاد می بازد. ولی اگر شما اگر به مباحث اخلاقی و فلسفی مربوط به کریسپر علاقمندید مناظره زیر را در سایت Doha Debates حتمن ببینید. Should we create superhumans? https://dohadebates.com/debates/should-we-create-superhumans/ اقتصاد این وسط چه کاره است؟ تکرار کاست های طبقاتیمسلمن این گونه روش ها در ابتدا بسیار گران و هزینه بر خواهد بود و تنها ثروتمندان توان استفاده از آن را دارند. این می تواند باعث ایجاد یک نسل برتر از انسان های با ویژگی های خاص و نیز دارای ثروت شود که باز به کسب قدرت و ثروت بیشتر توسط آنها منجر می شود. در گذشته دور جوامع به شدت طبقاتی بودند و هر طبقه کاملن از طبقات دیگر متمایز بود و امکان حرکت از یک طبقه به طبقه دیگر تقریبن غیرممکن بود. (مفهومی که اکنون با عنوان پویایی اجتماعی یکی از شاخص های توسعه محسوب می شود) این نظام طبقاتی در هند نظام &amp;amp;amp;quot;کاست&amp;amp;amp;quot; خوانده می شد. می توان تصور کرد که کم کم دیگر نظام کاست به تفاوت در ثروت و رفاه و دسترسی اجتماعی محدود نمی شود و فقط یک مفهوم انتزاعی بر آمده از وضعیت جامعه نیست. بلکه قضیه به ویژگی های جسمی و روانی هم کشیده می شود و در واقع طبقات اقتصادی، گونه های جانوری مختلفی را شکل خواهند داد! تا حدی که انسان های یک طبقه به طور بنیادی با انسان های طبقه دیگر تفاوت دارند. تصور کنید که همین الان نگاه ما به افرادی که IQ کمتر از 70 دارند چگونه است؟ آیا آنها را به کار می گماریم؟ یا با آنها ازدواج می کنیم؟ یا چه القابی به آنها می دهیم؟ نهایتن اگر خیلی اخلاقی باشیم از آنها نگهداری می کنیم تا از بین نروند! گمان نمی کنم وقتی افرادی با IQ فرضی بالای 300 (اصلن نمی دانم در مقیاس IQ چنین عددی ممکن هست یا نه، فقط جهت مقایسه این عدد را می گویم) وجود داشته باشند، برخوردی متفاوت از آنچه گفتم با بقیه که متوسط IQ آنها 100 است، داشته باشند. حتی دیگر مسابقات ورزشی هر کاست نیز محدود به خودش خواهد بود! همین الان هم نشانه هایی را می شود به خصوص در رفتار سیاستمداران دید که نشان می دهد، حتی در بهترین دموکراسی ها در نهایت منافع عموم جامعه ارجحیتش را از دست می دهد. این روند به همراه تغییرات دیگری که در تکنولوژی به خصوص در هوش مصنوعی ایجاد شده است راه به کجا خواهد برد و سیستم اجتماعی  نوع بشر را به چه شکل در خواهد آورد؟ امیدوارم در یک پست دیگر به این مساله بپردازم.در ویدئوی زیر از Doha Debates توضیحات خوبی در مورد کریسپر و خطرات آن توسط نیلوفر هدایت ارائه شده است.  https://aparat.com/v/RL6H9 توضیحات بیشتری هم در مورد تکنولوژی کریسپر و تاثیرات آن بر زندگی ما در این ویدئوی Kurzgesagt وجود دارد: https://aparat.com/v/0dJgE </description>
                <category>ritzio</category>
                <author>ritzio</author>
                <pubDate>Fri, 12 Mar 2021 13:00:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره ماهیت عواطف انسانی و هک شدن ما!</title>
                <link>https://virgool.io/@ritzio/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AA-%D8%B9%D9%88%D8%A7%D8%B7%D9%81-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%87%DA%A9-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%A7-bp194pwymdk9</link>
                <description>خشم، ترس، شهوت، شادی، غم، ... بخش مهمی از زندگی ما را شکل می دهند، اگر نگوییم همه آن را. اما به راستی ماهیت این عواطف و هیجانها چیست؟ این عواطف دارند بخش قابل توجهی از رفتار ما (در نتیجه سرنوشت ما) را شکل می دهد. پس چیزی که خود این عواطف را شکل می دهد حتمن نقش زیادی در سرنوشت ما دارد.تئوری تکامل گرا اینست که عواطف مکانیزم های اساسی تصمیم گیری ما هستند که تکامل در اختیار ما قرار داده است. اجداد ما که یک میلیون سال قبل در دشت های آفریقا زیست میکردند، برای زنده ماندن نیاز به مکانیزمی سریع و کارا برای تصمیم گیری و اقدام داشتند. اگر صدایی از بین علفهای بلند و یا پشت بوته ها می شنیدند، مسلمن اینطوری فکر نمی کردند: &quot;خب باید گزینه ها را بررسی کنم و ببینم چه چیزی می تواند آنجا باشد. چون اطلاعات کافی نیست بهتر است صبر کنم تا اطلاعات کافی بدست آورم&quot; آنهایی که اینطور فکر میکردند، قطعن توسط حیوانات درنده خورده شدند و ژن شان فرصت ادامه تا یک میلیون سال بعد را نداشته. بقیه اما با اتکا به &quot;ترس&quot; بلافاصله فرار کرده اند!&quot;ترس&quot; یک مکانیزم تصمیم گیری میانبر در مغز ماست، که خیلی هم سریع عمل میکند. دقیقن همان چیزی که ما نیاز داشتیم.&quot;شادی&quot; یک سیستم پاداش برای انجام کاری ست که به نفع بقای ماست. مکانیزم مغزی که تصمیم میگیرد این شیرینی خامه ای را بخورم از اینجا می آید که هر چیز شیرین بسیار برای بقای ما مفید بوده و البته کمیاب، پس مغز وقتی آن را بخوریم به ما پاداش می دهد تا دفعه بعد هم بخواهیم آن را بخوریم. باز هم آن اجداد ما که ترشی را بیشتر دوست داشته اند (یعنی مغزشان بابت ترشی بهشان پاداش میداده) چندان در طبیعت سخت دوام نیاورده اند.ولی خب، امروز دیگر ما،اخلاف آن موجود عجیب و غریب دشت های آفریقا، با چنین موقعیت هایی کمتر روبرو می شویم. تصمیم های ما از جنس اینست که پولم را کجا سرمایه گذاری کنم؟ کدام برند شوینده را بخرم؟ ...اما آیا مکانیزم های تصمیم گیری دشتی ما تغییری کرده است؟ خیر، میلیون ها سال طول کشیده که این مکانیزم توسط تکامل تدریجی در مغز ما شکل گرفته و مسلمن ظرف ۱۰ هزار سال از یا کمتر بین نمیرود.پس حالا دو بخش مغز من با هم درگیر می شوند، بخش لیمبیک که مسئول عواطف است و اینهمه قرن ما را زنده نگه داشته و لُب پره فرونتال که مسئول کنترل بقیه بخش ها از جمله عواطف است و ما معمولن اسمش را منطق یا عقل سلیم می گذاریم. هر وقت خواستید این دعوا را خوب حس کنید، وقتی در رژیم غذایی هستید به یک شیرینی وسوسه انگیز نگاه کنید ؛)همه ما می دانیم که در بیشتر مواقع کدام یک برنده می شود. خب تا همین چند دهه پیش خیلی هم مشکلی نبود چون هر کسی یک انتخابی می کرد و دنیا پیش میرفت مانند میلیاردها سال قبل از آن.و ما حتی از ۴۰۰ سال قبل شروع کردیم که به اهمیت دادن به این عواطف و به این مکانیزم تصمیم گیری. مثلن ما این را زیاد می شنویم که برای تصمیم گیری های سخت، جایی که استدلال در میماند، به قلبت رجوع کن. خب این قلب دقیقن کجاست؟ خوب که فکر کنید می بینید که قلب همان عواطف یا کدهای نوشته شده توسط تکامل هستند.کار تا جایی پیش رفت که ما تصمیم های خیلی مهمی مثل سرنوشت سیاسی مان را به همین عواطف سپردیم: دموکراسی. (بعدن در این باره بیشتر صحبت میکنیم)باز هم مشکل جدی ای ایجاد نشد. تا اینکه از یکجایی (دهه 60 میلادی) کم کم فرمول های این انتخاب ها لو رفت. یعنی انسانها فهمیدند که چگونه انتخاب میکنند و آن نیروی مرموز و عجیب که در درونشان آنها را به سمت خاصی هدایت میکند در واقع همان نیروی دشت های آفریقاست.در واقع کدهایی که تکامل در ما تعبیه کرده بود هک شد!امروز دیگر دانشمندان نوروساینس و علوم شناختی به جزئی ترین مکانیزم های شکل گیری عواطف در مغز انسان و حیوان پی برده اند و می توانند دقیقن یک حس خاص را درون مغز ما بوجود بیاورنداین هک کردن به چه درد میخورد؟ خب شاید بگوئیم می شود انسانها را به سمت منافع اکنون شان هدایت کرد. مثلن دیگر شیرینی چندان به نفع ما نیست. یا نظام قبیلگی کارایی ندارد. پس می توانیم انسانها را به سمت منفعت و پیشرفت حرکت دهیم.اما همه میدانیم در عمل چنین اتفاقی نیفتاد. در عمل بهترین استفاده ای که به مغز ما رسید این بود که از بقیه پول در بیاوریم. وقتی من میدانم شما چطور انتخاب می کنید، چه رنگی مغز شما را تحریک به خوردن میکند، چه نوا یا آهنگ کلامی شما را به حرکت می آورد، چه بافتی شما را تحریک میکند، می توانم هر چیزی بخاهم را به شما بفروشم! چه آن چیز یک شکلات باشد، یا یک ایده سیاسی یا مذهبی.پس ما شروع کردیم به استفاده از این دانش در قانع ساختن دیگران به اینکه کاری را در جهت منافع ما انجام دهند. باز هم اگر این دانش به طور نسبتن عادلانه بین همه ابنای بشر توزیع شده بود، بالاخره از پس هم بر می آمدیم. اشکال آنجا بیشتر شد که این فناوری در اختیار افراد معدودی قرار دارد که عمدتن شرکت های بزرگ هستند و اکثریت انسانها هیچ تصوری از اینکه کدشان هک شده است ندارند و با این تصور که خودشان در حال انتخاب هستند به زندگی ادامه می دهند!</description>
                <category>ritzio</category>
                <author>ritzio</author>
                <pubDate>Sat, 22 Aug 2020 22:46:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهن های آپلودی</title>
                <link>https://virgool.io/@ritzio/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%BE%D9%84%D9%88%D8%AF%DB%8C-cqymetnhy5hu</link>
                <description>پیشتر در این مورد صحبت کردیم که حافظه و پردازش، مستقل از بستری هستند که روی آنها صورت می پذیرند. به بیان دیگر اینکه دیتا توسط الگوهای نورون ساخته شده از کربن پردازش شود یا توسط الگوی اتم های سیلیسیوم، تفاوتی در نتیجه ایجاد نمی کند.این موضوع از سالها پیش این ایده را در ذهن بسیاری ایجاد کرده که پس شاید بشود همه آنچه در ذهن یک فرد هست را روی یک بستر الکترونیکی منتقل کرد. ایده ساده ایست ولی نتایج گسترده ای می تواند داشته باشد.اول از همه این را بگوییم که این ایده فقط در مرحله ایده نمانده است و کار زیادی روی آن انجام شده است و مشخص شده که حداقل به لحاظ تئوریک امکان پذیر است. معمولن به این کار Whole brain emulation (WBE) اطلاق می شود.پروژه Connectome Mapping به استخراج الگوی ارتباطی دقیق مغز می پردازدولی نیاز به پیشرفت در 3 حوزه تکنولوژی دارد:1. تکنولوژی های اسکن مغز: برای WBE نیاز داریم تک تک نورون ها (86 میلیارد) و نیز ارتباط الکتریکی و شیمیایی آنها با یکدیگر (100 تریلیون ارتباط) را اسکن کنیم. این الگو شامل نوررون ها و کل ارتباط آنها را Connectome اسم گذاشته اند (مثل Genome و پروژه های برای Connectome Mapping در جریان است). در حال حاضر MRI  که دقیق ترین روش اسکن غیرمخرب است، دقتی در حد نیم میلیمتر دارد. در حالیکه برای اسکن سیناپس ها نیاز به دقت در حد میکرومتر است. و البته برای تشخیص نوع سیناپس و توان آن نیاز به دقت بالاتری هم هست.2. وجود یک مدل کامل از نحوه عملکرد مغز3. توان پردازشی و فضای ذخیره سازی بالا و ارزان: : تخمین زده می شود که یک نقشه کامل از مغز فضایی در حدود 20 هزار ترابایت، اشغال می کند. به نظر میرسد با سرعت پیشرفت در این زمینه، این آخرین حوزه ایست که باید نگرانش باشیم.حالا در فرصتی مناسب به این موضوع که با این تکنولوژی ها و عملی شدن آپلود شدن ذهن انسان بر روی بستر دیجیتال چقدر فاصله داریم، خاهیم پرداخت. امّا در این حد بدانیم که فعلن پیش بینی نمی شود زودتر از 2050 به آن برسیم و برخی پیش بینی ها به بیش از 100 سال آینده اشاره میکنند.برخی پروژه های بلند پروازانه سودای دستیابی به قابلیت انتقال ذهن فرد به یک اَوِتار تا قبل نیمه قرن حاضر را دارندامّا  اندیشیدن به اینکه اگر چنین اتفاقی بیفتد چه اثراتی خاهد داشت، دستمایه خوبی برای تفکر است:آیا این موجودات خودآگاه خواهند بود؟معلوم نیست که این انتقال در نهایت همان نتیجه قبلی را بدهد و پدیده خودآگاهی پدیدار (Emerge) بشود. شاید فقط با یک نرم افزار خشک و خالی طرف شویم! حتی اگر چنین هم شود چطور می شود مطمئن بود که آیا این موجود خودآگاه است یا نه؟!مفهوم مرگ چه خواهد شد؟تا زمانی که بتوانی برق و پردازنده داشته باشی زنده خواهی بود و افکار، تجربه ها و خودآگاهی ات باقی خواهد ماند. حتی اگر سخت افزاری که روی آن زندگی میکنی! خراب شود، به راحتی به سخت افزار دیگری منتقل میشوی. امّا تجربیات بسیار وسیع تری خواهی داشت. دسترسی آنی به تجربیات هزاران نفر دیگر داری که برای همیشه مدل فکری ات را تغییر می دهد. شاید دیگر خودت نباشی. و شاید دیگر مرز تو با دیگری دیجیتال خیلی شفاف نباشد.کسانی که در محیط دیجیتال به زندگی ادامه خواهند داد چه جور تجربیاتی خواهند داشت؟آنها قطعن می توانند همه آن چیزی که ما الان حس می کنیم را داشته باشند. مثلن باد را در موهای خود حس کنند. شنا کنند، مزه ها و بوها را حس کنند. امّا می دانند که هیچ کدام از آنها واقعی نیستند. (حقیقتن آیا واقعی نیستند؟)یک ذهن آپلود شده چه چیزی تجربه می کند؟ می تواند تصور خوبی در این مورد به ما بدهد.مفهوم مالکیت برای آنها چه معنایی میدهد؟چون دیگر نیازی به زمین و خانه ندارند. شاید ولی مالک خانه های مجازی باشند!آیا آنها هم باید کار کنند؟همان طور که بدن ارگانیک ما برای ادامه حیات نیاز به آب و غذا دارد، آنها هم نیاز به برق و سرمایش و قدرت پردازش و فضای ذخیره سازی در یک دیتاسنتر امن دارند. خب به نظر میرسد احتمالن باید برای بدست آوردن این چیزها کار کنند. چه جور کاری؟ کارهایی که از بدن آنها که از پردازنده و حافظه بر می آید. مثلن پردازش یک نرم افزار گرافیکی یا پیدا کردن جواب یک معادله یا هر چیزی مثل این.ارتباط آنها با سایر انسان ها چطور خواهد بود؟مسملن بسیاری از کارها توسط هوش مصنوعی و نیز همین انسان های دیجیتال شده انجام خاهد گرفت چرا که سرعت و دقت بسیار بیشتری دارند. شاید انسان ها کلن بازنشسته شوند و آنها به زندگی ادامه دهند. شاید هم دیجیتال ها تصمیم بگیرند انسان های عادی دیگر بدرد نمی خورند و بهتر است حذف شوند.و شاید مهمتر آیا انگیزه انسان های دیجیتال چیزی غیر از انگیزه بقیه انسان ها یعنی بقای خودشان به هر قیمتی ست؟شما هم افکار خودتان را بنویسید تا بعد بیشتر در این مورد صحبت کنیم.</description>
                <category>ritzio</category>
                <author>ritzio</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2020 21:41:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فای (PHI)؛ کمیتی که خودآگاهی را اندازه می ­گیرد</title>
                <link>https://virgool.io/@ritzio/%D9%81%D8%A7%DB%8C-phi-%DA%A9%D9%85%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%85%DB%8C-%C2%AD%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-em6qcdo7cxdf</link>
                <description>حالا که مواد اولیه (مفاهیم) کافی را در اختیار داریم در این مطلب با یکی از نظریات جذّاب در حوزه خودآگاهی آشنا می شویم. این نظریه که توسط Guilio Tonini ارائه شده و توسط افرادی مانند Max Tagmark بسط داده شده است، به طور خلاصه اینطور می گوید:«همان طور که ماده اگر شرایط خاصی را داشته باشد، یک پدیده Emergence به نام توان پردازش یا محاسبه در آن پدیدار میشود، اگر ماده ی پردازش گر شرایط خاصی را داشته باشد، خودآگاه می شود. میزان این خودآگاهی به میزان پیچیدگی پردازش اطلاعات در ماده و میزان اطلاعات موجودِ اجزای مختلف پردازشگر ماده از یکدیگر، بستگی دارد. این میزان با کمیت Phi نام گذاری شده است و می تواند مقدار خودآگاهی بالقوه موجود در یک ماده را بسنجد»سمبل PHI که توسط تونینی به عنوان نشان کمیتی برای اندازه گیری خودآگاهی پیشنهاد شده استقبل از ورود به این بحث باید یک سوال اساسی را بپرسیم: آیا ما چیزی جز تعداد (زیادی) ذرات هستیم که در فضا-زمان کنار هم قرار گرفته اند؟یک دسته اعتقاد دارند که ما علاوه بر این ذرات مادّی که تحت قوانین فیزیک هستند، عنصر/عناصر دیگری نیز داریم که غیرمادی هستند و تحت قوانین فیزیک نمی گنجند (مثلن روح یا ذهن یا اکسیر حیات). وگرنه چرا باید یک بشقاب زنده نباشد و ما باشیم. باید یک چیزی به این ترکیب صرفن فیزیکی اضافه شود تا به آن زندگی ببخشد. به این تفکر دوگان انگاری ذهن و بدن گفته می شود. (دقّت کنید که رد این تفکر، به معنای رد عالم غیب یا خداوند نیست، بلکه صحبت در مورد چگونگی خلقت است)دسته دیگر معتقدند که ما فقط همان ذرات هستیم و فرق ما با بشقاب و کوه، آرایش همان ذرات است. آرایش ذرات ما، به ما اجازه می دهد، توان ذخیره اطلاعات و پردازش آن را داشته باشیم. همان طور که در این پست توضیح داده شد، درک پدیده های Emergent به ما این درک را می دهد که چرا برخی خواص در ماده ایجاد می شود که کاملن مستقل از خودِ ذرات است و فقط به آرایش آنها ربط دارد (مانند موج)به همین منوال میتوان استدلال کرد که یک آرایش/الگوی خاص از پردازش اطلاعات یک پدیده emergent سطح بالاتر به نام «از-درونِ-خود-آگاهی» را ایجاد میکند.پس ما اینجا با دو سطح از Emergence مواجه هستیم. یکبار emerge شدن محاسبه و پردازش اطلاعات  (Copmutronium) از الگوهای ماده، و یکبار هم emerge شدن خودآگاهی (Perceptronium) از الگوهای پردازش اطلاعات.(اصطلاح Copmutronium به کوچکترین ذره ای اطلاق میشود که امکان محاسبه دارد. و Perceptronium به کوچکترین ذره ای که امکان خودآگاه شدن دارد.)دو سطح از Emergenceبر اساس این نظریه یک سنگ هم درجه ای از خودآگاهی دارد که آن را با کمیتی به نام phi  میتوان اندازه گرفت. آقای Guilio Tonini در کتاب PHI: A Voyage From Brain To The Soul این نظریه را به تفصیل شرح میدهد. (اینجا کتاب را برای دانلود گذاشته ام). نحوه بیان و استدلال آقای تونینی در کتابش بسیار جالب است و کاملن بر مبنای مطالعات تجربی و محکمی بنا شده است. بعدن در پست دیگری در مورد جزئیات استدلال ایشان بحث خواهیم کرد.ماکس تگمارک همین موضوع را با بیانی دیگر ارائه می کند. او می گوید «خودآگاهی حسی ست که اطلاعات دارد، وقتی که پردازش  می شود!» او بیان می کند که ما هنوز شرایط کافی برای اینکه یک سیستم فیزیکی خودآگاه باشد را نمی دانیم، ولی 4 شرط لازم را برمی شمرد:1- اول اینکه باید آن سیستم قادر به ذخیره اطلاعات باشد (حافظه)2- دوم باید امکان پردازش اطلاعات ذخیره شده را داشته باشد (محاسبه)3- سوم باید استقلال نسبی از محیط داشته باشد.4- چهارم باید یک سیستم یکپارچه باشد.او همچنین در گفتگو با کسانی که از اینکه تصور کنند «ما چیزی جز مشتی ذرات نیستیم»، ناخرسند می شوند، می گوید باید دقت کرد که استفاده از کلمه «جز» در عبارت فوق کاملن اشتباه است. ما فقط ذرات نیستیم. مغز ما زیباترین آرایش ذرات در فضا-زمان در کل کائنات (شناخته شده برای ما) است. هیچ اکسیر سرّی وجود ندارد که باید به این ذرات اضافه شود. بلکه همان آرایش ذرات هستند که زیبایی ها و پیچیدگی هایی مانند مغز انسان، خودآگاهی و حیات را می سازند (برای درک بهتر این موضوع باید حتمن با مفهوم Emergent Phenomena آشنا باشید. برای همین اگر در این مورد نمی دانید توصیه میکنم حتمن سری به این پست بزنید یا در این باره جستجو کنید)درک جذاب دیگری که این نظریه میتواند برای ما به ارمغان بیاورد، یکپارچگی همه پدیده ها از طریق PHI است. گویا کمیتی از آگاهی وجود دارد که همه ذرات را به نوعی به یکدیگر متصل کرده است. برخی پا را فراتر می گذارند و معتقدند، بنای اصلی هستی همین آگاهی ست و همه ذرات درجه ای از این آگاهی را دارند. این تفکر به Panpsychism معروف است.اگر می خواهید از ابتدا مطالب من را در مورد خودآگاهی دنبال کنید: چرا ما از درون خودمان آگاهیم؟اختلالات مغزی و دودی که از ما بیرون می آید!مغز داستان پرداز ماآزمون Libet آیا حافظه مختص انسان است؟ای موج تو مگر عاشقی؟! در باب پدیده emergence!محاسبه چیست؟فای (PHI)؛ کمیتی که خودآگاهی را اندازه می ­گیرد.</description>
                <category>ritzio</category>
                <author>ritzio</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2020 21:53:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محاسبه چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ritzio/computation-nwqfauen8o15</link>
                <description>در پست دیگری در رابطه با حافظه صحبت کردیم و فهمیدیم که هر ماده ای می تواند حافظه داشته باشد، به شرط آنکه برخی شرایط را دارا باشد. در این پست در مورد «محاسبه» صحبت می کنیم.سوالی که می پرسیم اینست که ماهیت محاسبه چیست؟ و اینکه چه موجوداتی می توانند محاسبه کنند؟و پاسخی که به آن خواهیم رسید اینست که هر موجودی (لازم نیست زنده باشد) با چند شرط مشخص می تواند محاسبه کند. دقیقن مانند حافظه.خب به سراغ ماهیت محاسبه برویم. محاسبه یعنی تغییر یک حالت حافظه به حالتی دیگر. در واقع فرآیند محاسبه اطلاعاتی را می گیرد و به اطلاعاتی دیگر تبدیل می کند، با این شرط که این تغییر متعیّن باشد (تصادفی/رندوم نباشد)، یعنی هر بار با یک ورودی یکسان یک خروجی مشخص را بدهد. آن چیزی که ورودی را به خروجی تبدیل می کند اسمش «تابع» است. توابع می توانند به سادگی x2 باشند که هر ورودی بگیرد آن را در خودش ضرب می کند و خروجی میدهد و یا می تواند یک سیستم پیش بینی آب و هوا باشد که ورودی اش تعداد بسیار زیادی از متغیرهای جوی و خروجی آن پیش بینی وضع هوا برای 24 ساعت آینده باشد!خب حالا می خاهیم کمی عمیق شویم و ببینیم ماده چطور محاسبه می کند. من برای توضیح این بخش بسیار با خودم کلنجار رفتم که تا چه حد موضوع را تفصیل بدهم. در نهایت به این جمع بندی رسیدم که درک این موضوع که ماده چطور محاسبه می کند و این نوع محاسبه در انواع مواد از چرتکه تا ترانزیستور تا نورون های مغز ما عملن یک کار است، مهمترین حلقه زنجیره درک پدیده ی «از-درونِ-خود-آگاهی» ست. پس کمی حوصله کنید و تا آخر این موضوع همراه باشید.تا حالا به این فکر کرده اید که مغز ما چطور 2 را با 3 جمع می کند؟ یک ماشین حساب چطور؟ و اینها با هم چه فرقی دارند؟می دانیم که ماشین های محاسبه گر (همان کامپیوتر! به معنای عام کلمه) از منطق باینری استفاده می کنند. یعنی هر چیز را به عدد تبدیل می کنند (مثلن حروف الفبا را) و عدد را به مبنای دو می برند یعنی همان 0 و 1 معروف. سپس روی عدد در مبنای دو محاسبه انجام می دهند. (یعنی یک حالت از عدد در مبنای دو را به یک حالت دیگر از عدد در مبنای دو تبدیل می کنند، همین!)اما چطور یک ماده بدون هیچ گونه درک از 2 و 3 می تواند 2 و 3 را بگیرد و 5 را خروجی دهد. این مثل این می ماند که از یک تکه سنگ بپرسیم 2 + 3 چند می شود و سنگ جواب دهد 5! اگر من برای شما تعریف کنم که در خانه یک تکه سنگ دارم که می تواند جمع و تفریق کند، احتمالن باور نخاهید کرد! ولی در بیشتر لحظات ما یک تکه سنگ به نام گوشی تلفن در دست داریم که کارهای بسیار پیچیده تری انجام میدهد. ولی اینقدر ما به این موضوع عادت کرده ایم که به آن فکر هم نمی کنیم.حالا چطور یک تکه سنگ می تواند محاسبه کند؟ پاسخ در گیت های منطقی باینری نهفته است. در مورد این گیت ها به تفصیل در پست دیگری توضیح خاهم داد. ولی به طور خلاصه ما سه درگاه منطقی پایه در ماشین های باینری داریم: AND، OR، NOT.درگاه AND  چطور ساخته می شود؟درگاه AND یعنی باید هر دو ورودی درگاه 1 باشد تا خروجی 1 شود، در غیر اینصورت خروجی 0 است.منبعدرگاه OR  چطور ساخته می شود؟درگاه OR یعنی باید هر دو ورودی درگاه 0 باشد تا خروجی 0 شود، در غیر اینصورت خروجی 1 است.-منبع درگاه NOT  چطور ساخته می شود؟درگاه NOT یعنی ورودی هر چه باشد، خروجی معکوس آن است.فکر می کنم تصاویر واضح هستند و نیازی به توضیح بیشتری نیست.اما از این درگاه های پایه چندین درگاه دیگر ساخته می شود که برخی از آنها universal  یا همه کاره هستند، یعنی با آن درگاه می توان هر نوع تابع خوش تعریفی (قابل محاسبه) را محاسبه کرد از جمله درگاه NAND و NOR. فقط کافی ست به اندازه کافی از این درگاه ها داشته باشیم. این موضوع در علوم کامپیوتر حدود 80 سال پیش (1940) ثابت شده است. در اینجا برای نمونه ما درگاه NAND  یا NOT-AND را توضیح می دهیم.درگاه NAND  چطور ساخته می شود؟جدول نتایج منطقی درگاه NAND - منبعجزئیات این درگاه ها برای ما مهم نیست. مهم اینست که بدانیم با دو کلید می توان این درگاه ها را ساخت. در این تصاویر از جریان الکتریکی و لامپی که روشن می شود برای توضیح استفاده شده است. ولی همین کار را می توان با جریان آب در یک لوله و شیر آب به جای کلید هم انجام داد. یعنی اگر به تعداد کافی، لوله آب و شیر آب داشته باشیم هم می توان هر محاسبه ای را با آن انجام داد؛ فقط خیلی صرف نمی کند!اینکه چطور با درگاه همه کاره می توان هر محاسبه ای را انجام داده مفصل است و فعلن از آن در میگذریم. فقط در این حد توضیح بدهم که برای انجام یک عمل جمع حدود 44 درگاه NAND  مورد نیاز است و برای عمل ضرب حدود 164 تا!آیا منطق باینری تنها راه محاسبه است؟ خیر. چرتکه محاسبات ساده را با مبنای ده انجام میدهد. و مغز انسان با شبکه عصبی (که آن هم در نهایت جریان الکتریکی ست که با آرایش خاصی تغییر می کند)اگر کنجکاوی شما بیشتر از این تحریک شد و خاستید بیشتر در مورد منطق باینری و نحوه محاسبه در آنها بدانید می توانید از لینک های زیر موضوع را دنبال کنید:Khan Academy Crash Course on Computer Scienceشاید در آینده بیشتر به این موضوع بپردازیم. ولی فعلن چیزی که از این بحث لازم داریم درک کنیم اینست که ماده می تواند به روش های مختلف محاسبه کند. و این محاسبه را از طریق تغییر در آرایش مولکولهایش انجام می دهد. پس اگر کسی به شما گفت در خانه سنگی دارد که جمع و ضرب می کند خیلی هم تعجب نکنید، چون ماده قابلیت محاسبه کردن را دارد.و نکته بسیار مهم تر اینکه:نتیجه محاسبه با هر ماده ای انجام شود فرقی نمی کند. بنابراین محاسبه از بستر مادی اش مستقل است.خب مفهوم emergent phenomena که قبلن در موردش صحبت کردیم، اینجا کاربردش را نشان داد. ویژگی های این پدیده ها را یادتان هست؟1- به عنوان یک ویژگی یا پدیده جدید بر روی یک سیستم موجود ایجاد (ظاهر: emerge) می شوند؛2- از آن سیستم که بر روی آن ایجاد می شوند مستقل هستند. یعنی مستقل از بستر مادی که در آنها بروز می کنند، وجود، خواص و قوانین خودشان را دارند.محاسبه هم مانند موج و حافظه مفهومی مستقل از بستر مادی ست که در آن رخ میدهد. پس فرقی نمی کند این محاسبه در سنگی که من در خانه دارم رخ دهد، یا در گوشی تلفن شما، یا ابرکامپیوترهای گوگل (که از جنس سیلیکون هستند) یا در مغز یک انسان (که از جنس کربن است). اثرات فیزیکی آنها مستقل از بستر مادی شان، قابل بررسی و قاعده مند سازی ست.پس ما می توانیم پدیده محاسبه را بررسی کنیم و خواص و اثراتش را بفهمیم، بدون اینکه کاری داشته باشیم که محاسبه در ماده کربن صورت می گیرد یا در سیلیکون یا در هر چیز دیگری.پس می توان انتظار داشت همان نتایجی که از محاسبه و حافظه در کربن ایجاد می شود در سیلیکون هم ایجاد شود!و همه کاری که مغز ما انجام می دهد، محاسبه و ذخیره داده هاست.و از کنار هم قرار گرفتن میلیاردها عمل محاسباتی و ذخیره سازی در مغز، یک چیزی به نام تجربه آگاهانه یا همان «از-درونِ-خود-آگاهی» شکل می گیرد.با اینکه نمی دانیم چرا و چطور این اتفاق می افتد، ولی می توان انتظار داشت که در هر جای دیگری هم این ترکیب در کنار هم قرار گیرد، همان نتیجه ایجاد شود.پس آیا می توان تصور کرد که یک ماشین محاسباتی که به پیچیدگی مغز ما باشد، بتواند تجربه خودآگاه داشته باشد؟یا در مغز ما علاوه بر محاسبه و حافظه یک اکسیر رازگونه هم وجود دارد که باعث ایجاد تجربه خودآگاه می شود؟ اکسیری مثل روح، نیروی حیات یا چیزی مثل این؟آیا می توان معیاری را تصور کرد (مانند معیارهایی که برای ماده محاسبه گر برشمردیم) برای ماده ای که بتواند خودآگاه باشد؟پانوشت: اگر می خواهید از ابتدا مطالب من را در مورد خودآگاهی دنبال کنید: چرا ما از درون خودمان آگاهیم؟اختلالات مغزی و دودی که از ما بیرون می آید!مغز داستان پرداز ماآزمون Libet آیا حافظه مختص انسان است؟ای موج تو مگر عاشقی؟! در باب پدیده emergence!محاسبه چیست؟</description>
                <category>ritzio</category>
                <author>ritzio</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2020 21:08:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای موج تو مگر عاشقی؟! در باب پدیده emergence!</title>
                <link>https://virgool.io/@ritzio/emergence-t5rmjkjafz6g</link>
                <description>در این رشته نوشتار که به دنبال فهم بهتر «از-درونِ-خود-آگاهی» هستیم، سعی می کنیم همه چیز را در ساده ترین حالت خودش نگه داریم و تا جای ممکن مفاهیم و اصطلاحات پیچیده را وارد کارمان نکنیم. با این حال برخی مفاهیم به ما کمک می کنند که درک بهتر و عمیق تری پیدا کنیم و راه را سریعتر برویم و گریزی از آنها نیست.اینجا می خواهیم در مورد مفهومی به نام emergence صحبت کنیم. خلاصه اش اینست که مواد، خواصی بروز می دهند که با مشاهده مولکولهای آنها قابل درک نیست. یک مثال ساده «خیسی» آب. مولکول آب (H­2O) خاصیت خیسی ندارد. حتی آب وقتی یخ میزند با آنکه مولکول هایش همان مولکول ها هستند، دیگر خیس نیستند. این آرایشِ تعداد زیادی H­2O به گونه ای خاص است که خاصیت «خیس» بودن را ایجاد می کند.یک مثال پیچیده هم بزنیم. اگر ما مولکول های کربن و هیدورژن و اکسیژن و سایر مولکول های تشکیل دهنده یک سلول را کنار هم بگذاریم، این کار یک سلول زنده را نمی سازد. یا یک سلول وقتی زنده است با وقتی میمیرد تغییری از نظر مواد تشکیل دهنده نمی دهد. این تنها یک آرایش بسیار خاص از همان مواد هستند که تغییر می کنند و یک پدیده به عنوان «حیات» را ایجاد می کنند.و شاید بهترین مثال که درک ما را کامل میکند: «موج».به گمانم اولین برخورد همه ما با «موج» زمانی بوده که سنگی را در آب انداخته ایم و امواج دایره ای آب را حول آن دیده ایم که به اطراف حرکت کرده اند. بعدتر شاید معروف ترین موجی که همه بشناسیم موج مکزیکی در استادیوم ها فوتبال بوده است! موج انفجار، موج دریا، امواج صوتی، امواج رادیویی، ... دیگر هم قطارها آن اولی ها هستند که در احتمالن به گوشمان خورده است.امواج بر روی سطح آبامّا این موج ها چی هستند؟ آیا موج ماده است یا انرژی یا چی؟بگذارید از چیزهایی که می دانیم شروع کنیم. می دانیم که هر موجی حتمن در یک بستر مادی وجود دارد. مثلن در بستر آب، هوا، افراد داخل استادیوم و حتی در بستر زمین. دلیل اصلی زلزله امواجی ست که در اثر آزاد شدن انرژی در لایه های زمین ،در بستر زمین تشکیل می شود. دقیقن مثل امواج روی آب.چیزی که جالب است اینکه همه این امواج، در هر بستری منتشر شوند، از یکسری قوانین واحد پیروی می کنند. مثلن شما می توانید دامنه موج را پیش بینی کنید یا زمانی که طول میکشد یک موج از یک جای ماده به جای دیگر برسد. و این قوانین مستقل از بستر موج هستند. (بستر موج تنها یک ضریب ثابت در معادلات موج وارد می کند.)جهت حرکت موج با جهت حرکت ماده ای که بستر موج است متفاوت استوقتی موج مکزیکی در ورزشگاه راه می افتد و از یک سمت به سمت دیگر می رود، هیچ کدام از آدمها از یک سمت به سمت دیگر نمی روند. آنها فقط در جای خود می نشینند و بلند می شوند. جهت انرژی که افراد مصرف می کنند عمود بر زمین است، در حالیکه موج افقی حرکت می کند. همین طور مولکول های آب تقریبن فقط بالا و پایین می شوند (دقیقترش اینست که در یک دایره کوچک می چرخند) ، امّا شما با چشم خودتان می بینید که موج موازی سطح آب حرکت می کند.موج مکزیکی- حرکت بالا و پایین تماشاگران یک موج به سمت چپ/راست ایجاد می کند.در واقع موج وجود خارجی ندارد! موج فقط یک مفهوم است که به شکل خاصی از آرایش ماده اطلاق می شود. اگر همان آدمها در ورزشگاه به طور تصادفی بلند شوند و بنشینند، موجی ایجاد نمی شود در حالیکه همان قدر انرژی صرف شده و همان ماده حرکت کرده است. این تنها یک نوع آرایش خاص از همان ماده است که اسم آن را می شود موج گذاشت و خاصیت هایی دارد که صرفن با دانستن حتی همه ویژگی های آن ماده نمی توان آن را توصیف کرد.پدیده هایی مثل این (خیسی، موج، فراکتال ها، الگوهای موجود در طبیعت، حیات، و حتی خودآگاهی ...) که نمی توان آنها در سطح میکروسکوپیک توضیح داد، و باید در سطح ماکروسکوپیک آنها را بررسی کرد را emergent phenomena می نامند. نمونه هایی از emergent phenomena در طبیعت این پدیده ها:1- به عنوان یک ویژگی یا پدیده جدید بر روی یک سیستم موجود ایجاد (ظاهر: emerge) می شوند؛2- از آن سیستم که بر روی آن ایجاد می شوند مستقل هستند.  یعنی مستقل از بستر مادی که در آنها بروز می کنند، وجود، خواص و قوانین خودشان را دارند. انگار کاری به کار آن بستر ندارند. شاید حتی اگر از یک موج بپرسی که تو در چه بستری وجود داری، نداند!از این دو ویژگی بعدن استفاده مهمی خواهیم کرد.همین پدیده «از-درونِ-خود-آگاهی» هم یک emergent phenomena ست. شما نمی توانید با مشاهده تک تک نورون ها و سیناپس ها یا مولکول های مغز بفهمید که ترکیب اینهمه سلول قرار است چیزی مانند تجربه آگاهانه (Subjective Experience) ایجاد کند. اگر خواستید بیشتر در مورد emergent phenomena بدانید می توانید به این دوره در CourseEra سر بزنید. دوره جمع و جور، ولی مفیدی ست که دیدگاه های جالبی در مورد انواع این پدیده ها ارائه می کند. از بررسی معمای فوم (اینکه فوم ریش شما بالاخره مایع است یا جامد!) تا پدیده ای آشوبی و الگوهای ایجاد شده در طبیعت.پانوشت: اگر می خواهید از ابتدا مطالب من را در مورد خودآگاهی دنبال کنید:چرا ما از درون خودمان آگاهیم؟اختلالات مغزی و دودی که از ما بیرون می آید!مغز داستان پرداز ماآزمون Libet آیا حافظه مختص انسان است؟ای موج تو مگر عاشقی؟! در باب پدیده emergence!</description>
                <category>ritzio</category>
                <author>ritzio</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2020 20:27:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حافظه چطور کار می کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ritzio/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%D9%87-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-bcvgm9sz1yka</link>
                <description>این پست جدا شده از یک پست دیگر است که در باره حافظه نوشتم. بخش های تخصصی تر و شاید حوصله سربرِ موضوع را اینجا آوردم تا شما حق انتخاب داشته باشید که چقدر عمیق شوید. پس در نظر بگیرید که این متن نسبتن طولانی خواهد بود.نکته مهم (سلب مسئولیت- Disclaimer): من متخصص مغز و اعصاب یا یک نوروساینتیست نیستم. مطالبی هم که اینجا می آورم به عنوان یک فرد آماتور از منابع مختلف شامل کتابها، مقاله ها و سایر منابع آنلاین بدست آورده ام و برای به افراد آماتور علاقمند مانند خودم ارائه میکنم . گرچه سعی می کنم منابع موثق را به کار بگیرم، ولی تضمینی در مورد صحت تمام مطالب وجود ندارد و به احتمال بالا اشتباهاتی وجود دارد. پس اگر به دنبال دقت بالا، یا یک تحقیق تخصصی و معتبر هستید، اینجا جای مناسبی نیست.چه مطالبی را اینجا خواهیم گفت:- چگونه چیزها در حافظه ثبت می شوند؟- ماجرای H.M.- حافظه در کدام بخش مغز قرار دارد؟- انواع حافظه و بخش های مرتبط با آن در مغزقبلن در پست اصلی بحث کردیم که هر ماده ای که بتواند حالات متفاوت پایدار به خود بگیرد، می تواند برای ذخیره اطلاعات استفاده شود، بگذارید موضوع را بیشتر باز کنیم.(این بخش را با تصرف و تلخیص از کتاب Life 3.0  نوشته ماکس تگمارک آورده ام)  یک صفحه شبیه شانه تخم مرغ داریم که شانزده فرورفتگی مختلف دارد و شما گلوله کوچکی را روی یکی از برآمدگی ها قرار میدهید. بنابراین می توانید از موقعیت گلوله برای ذخیره یکی از اعداد 1 تا 16 استفاده کنید. این حافظه پایدار است، چون تغییر موقعیت گلوله انرژی بیشتری از اختلالات تصادفی لازم دارد. (همین کار را مسلمن روی یک سطح صیقلی نمی توان انجام داد، چون لرزشی کوچک موقعیت گلوله را تغییر می دهد)این صفحه (سمت چپ) دارای 16 حالت پایدار است که می تواند ذخیره سازی همین تعداد حالت را انجام دهد. چهار صفحه دوحالتی (سمت راست) نیز همین تعداد حالت را در ترکیب با هم ذخیره می کنند. - تصویر برگرفته از کتاب Life 3.0ساده ترین حافظه ممکن، فقط دو حالت پایدار دارد که همان حافظه Binary را می سازد. حالا اگر 4 تا از این سامانه های دو حالتی را داشته باشیم معادل 16 حالت (2 به توان 4) حالت را می توانند ذخیره کنند. معادل همان شانه تخم مرغ ما.نکته جالب اینست که مغز ما هم با همین منطق چیزها (می گویم چیزها، چون آنقدر موارد متنوعی ست که نمیشود تحت یک عنوان آنها را آورد) را ذخیره می کند. در مغز ما حدود 86 میلیارد نورون وجود دارد که با 100 تریلیون حالت مختلف به هم متصل شده اند(سیناپس ها). در مقاله ای که جان هاپفیلد در 1982 ارائه کرد، نشان داد که شبکه پیچیده ای از نورون ها سطحی مشابه همین شانه تخم مرغ ایجاد می کنند که تعداد فراوانی نقطه کمینه انرژی دارد که هر کدام می توانند حالت پایدار سامانه باشند. بعدها هم ثابت شد که در هر هزار نورون می توان 138 خاطره متفاوت را جای داد، بدون اینکه تداخل جدی پیش آید (پایان نقل قول از تگمارک)این تصاویر، ذهنیتی از آنچه با عنوان الگوی تحریک نورونی به آن اشاره شد به دست می دهد. نکته ای که در تصویر راست پایین آمده اشاره به این داره که معمولن مرتب سازی خاطره ها در یکی از فازهای خواب روی میدهد.سازوکار حافظه در مغز مادر سال 1953 جوانی به نامMolaison  Henry که تا سالیان زیادی به عنوان H.M شناخته میشد، به دلیل مشکل صرع مورد جراحی قرار گرفت. در فرآیند این جراحی عمده بافتی از مغز او به نام هیپوکامپوس برداشته شد. بعد از عمل همه چیز عالی بود . خبری از تشنج نبود، حتی IQ بیمار کمی هم افزایش پیدا کرد! اما متوجه شدند که H.M نمی تواند چیزهای جدید را به خاطر بسپارد. بخشی از حافظه بلندمدت او هم از بین رفته بود ولی برخی خاطرات دور از کودکی را به یاد می آورد.هنری مولایزون که جراحی صورت گرفته بر روی او پیشرفت فوق العاده در شناخت ما از مغز ایجاد کرد. او بعد از جراحی خود را در اختیار بیش از 100 تیم مختلف قرار داد تا رفتار و شرایط مغز او رو بررسی کنند. حتی بعد از مرگ نیز مغز او مورد بررسی و کاوش قرار گرفت.این رویداد اولین باری بود که دانشمندان را متوجه اهمیت هیپوکامپوس در حافظه کرد. داستان به طور خلاصه به این شکل است که وقتی ما یک رویداد را تجربه می کنیم، بخش های مرتبط با آن در کورتکس تحریک می شوند. مثل بخش بینایی در کورتکس مربوط به بینایی و بخش های شنوایی، بویایی و ... هم به همین ترتیب.در این تصویر بخش های کورتکس مرتبط با حس های مختلف، نمایش داده شده است.این تحریک شامل یک الگوی خاص از تحریک شدن نورون هاست. مثل یک موج که به شکل های مختلف می تواند در سطح آب ایجاد شود. در حالیکه ذرات آب تغییری نمی کنند. اگر رویداد به اندازه ای مهم باشد که بخواهیم آن را به خاطر بسپاریم، این الگو به هیپوکامپوس منتقل می شود و در آنجا به کمک یک سری پروتئین ها کد میشود.حالا اگرشما در ساعات یا روزهای بعد از رویداد بخاهید دوباره آن را به یاد بیاورید، آن پروتئین ها به کورتکس فرستاده می شوند تا همان الگو را در نورونها تکرار کنند. همچنین اگر یکی از اجزای آن الگو دوباره در اثر یک تحریک (مثلن یک بوی مرتبط با آن خاطره) تکرار شود، باز همین اتفاق می افتد. یعنی هیپوکامپوس کل الگو را برای ما بازسازی می کند.پس فهمیدیم که خاطرات خودشان در هیپوکامپوس ذخیره نمی شوند. بلکه فقط یک کد از الگوی تحریک نورونی متناسب با هر خاطره در هیپوکامپوس می ماند.طبیعتن اگر محرکی برای به یادآوری مجدد هم روی ندهد به تدریج آن حالت های پایدار نورونی تضعیف شده و با حالت های دیگر جایگزین می شوند.نکته جالب دیگری که از مطالعه HM بدست آمد این بود که همه این داستان ها مربوط به خاطرات خودآگاه مثل واقعیت ها و رویدادهاست. بعد از عمل جراحی H.M یک دانشجوی دکترا به مدت چند هفته او را مورد مشاهده قرار داد و آزمایش های مختلفی از او گرفت. مثلن متوجه شد که حافظه کوتاه مدت وی، تا حدود 15 دقیقه، کار میکند و بعد از آن رویدادها را فراموش می کند.آزمایش آیینه و ستارهیکی از مهم ترین این آزمایش ها این بود که از او خواست یک الگو (یک ستاره) را در آیینه نقاشی کند. طبیعتن ابتدا این کار برای او دشوار بود ولی به تدریج با تمرین توانست بهتر شود. و جالب اینکه این مهارت را فراموش نکرد. با اینکه اصلن یادش نبود که چه تمرینهایی انجام داده و فکر میکرد بار اول است که تست را انجام میدهد.آزمون شامل کشیدن یک ستاره مطابق الگو در آیینه بود. کاری در ابتدا دشوار است ولی با تکرار میتوان آن را با کیفیت مناسبی انجام داد.هنری در طول چند روز آزمایش به تدریج بهتر و بهتر شد؛ با اینکه هر روز در نظرش بار اول بود!بر این اساس و با آزمایش های بعدی مشخص شد که چندین نوع حافظه وجود دارد که فقط حافظه خودآگاه به هیپوکامپوس مربوط است. در شکل زیر انواع این حافظه های بلندمدت و بخش های مرتبط با آن در مغز مشخص شده است:انواع حافظه بلندمدت شامل صریح و ضمنی (خودآگاه و ناخودآگاه) می شود. بخش دوم مواردی ست که ما یاد می گیریم، بدون اینکه بتوانیم آن ها را توضیح دهیم (مثل مهارت های ورزشی یا هنری)در پایان، دیدن این ویدئو از TED-Ed را برای درک بهتر این موضوع پیشنهاد میکنم. https://www.aparat.com/v/ivyt1 </description>
                <category>ritzio</category>
                <author>ritzio</author>
                <pubDate>Fri, 03 Apr 2020 18:37:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا حافظه مختص انسان است؟</title>
                <link>https://dataio.ir/آیا-حافظه-مختص-انسان-است-jhypxs9npoye</link>
                <description>آیا از بیماری آلزایمر می ترسید؟ خب، حق دارید. ترسناک هم هست. و فکر میکنم می شود توافق داشت که بدترین جنبه اش اینست که حس میکنیم، با تضعیف حافظه، «من» دیگر خیلی «من» نیستم! شاید شما هم به این فکر کرده باشید که اگر حافظه تان را از دست بدهید، دیگر خودتان نخاهید بود.یکی از مهمترین اجزای «من» یا آن احساس «فرد» بودن یا چیزی که در نوروساینس به آن Authorship یا Agency گفته می شود، حافظه است.آیا این ویژگی مخصوص نورون ها و سلول های مغز است؟نه، همه سلول ها می توانند دیتا ذخیره کنند. DNA  انسان می تواند حدود 1.6 گیگابایت اطلاعات ذخیره کند.آیا این ویژگی مخصوص انسان و جانوارن است؟نه، کوچکترین ابزار ذخیره اطلاعات که در طبیعت تکامل پیدا کرده ژنوم نوعی باکتری به نام کاندیداتوس کارسونلا رادی است، که می تواند در حدود 40 کیلو بایت اطلاعات ذخیره کند.آیا داشتن حافظه مخصوص موجودات زنده است؟پاسخ را همه می دانیم. چون با تعداد بسیار زیادی انواع حافظه در زندگی روزمره مان مواجه هستیم.کتاب ها، تخته کلاس، حالت های مختلفی از تنظیمات یخچال یا ماشین لباس شویی، فلش مموری که در جیبمان پیدا می شود یا هارد درایو کامپیوتر یا حافظه تلفن همراه. همه اینها به نوعی از آرایش یک یا چند ماده غیر زنده برمیگردد. از آرایش جوهر بر روی کاغذ، ماژیک روی تخته تا رسانا و نارسانایی یک ترانزیستور.جعبه موسیقی که وقتی درش باز میشد، یک عروسک رقاص باله در آن میرقصید و موزیک پخش می شد یادتان هست؟اینجور جعبه ها چطور کار میکنند؟ یک استوانه فلزی گردان که برجستگی های بسیار ریزی دارد و یک برس فلزی در مقابل آن که به دندانه های استوانه درگیر می کند و هر کدام نُتی را تولید می کنند.آن برجستگی های فلزی، حافظه جعبه موسیقی اند، که باعث می شوند هر بار یک موسیقی مشخص برای ما پخش شود.اما اگر بخواهیم موضوع را دقیق تر نگاه کنیم، باید به این گزاره در علوم کامپیوتر توجه کنیم:«هر ماده ای که بتواند در حالات متفاوت متعدد و پایدار قرار گیرد، ابزار خوبی برای ذخیره اطلاعات است.»این ماده می تواند هر چیزی باشد، نورون های مغز ما که از کربن ساخته شده، یک صفحه کاغذ، یک ورقه فلزی، یک لامپ خلاء یا یک قطعه سیلیکونی.البته یک تفاوت وجود دارد. حافظه موجودات زنده در طول میلیاردها سال در طبیعت تکامل پیدا کرده است ولی سایر حافظه ها توسط انسان طراحی و ساخته شده اند.این نکته آخر بسیار مهم است. بهتر است آن را به خاطر بسپارید، بعدن خیلی با آن کار داریم:این ماده می تواند هر چیزی باشد، نورون های مغز ما که از کربن ساخته شده، یک صفحه کاغذ، یک ورقه فلزی، یک لامپ خلاء یا یک قطعه سیلیکونی.بد نیست بگویم که بحث حافظه خیلی مفصل است و تفاوتهای بسیاری در نحوه ایجاد و نحوه بازیابی اطلاعات در انواع حافظه ها وجود دارد. ولی من همیشه سعی می کنم بحث را خیلی طول و تفصیل ندهم که از اصل مطلب غافل نشویم. در یک پست جداگانه در مورد حافظه برای کسانی که بیشتر علاقمندند صحبت می کنم.پانوشت: اگر می خواهید از ابتدا مطالب من را در مورد خودآگاهی دنبال کنید:چرا ما از درون خودمان آگاهیم؟اختلالات مغزی و دودی که از ما بیرون می آید!مغز داستان پرداز ماآزمون Libet آیا حافظه مختص انسان است؟</description>
                <category>ritzio</category>
                <author>ritzio</author>
                <pubDate>Thu, 02 Apr 2020 20:10:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The Libet Experiment-Video</title>
                <link>https://virgool.io/@ritzio/the-libet-experiment-video-ceqvsui2uyyi</link>
                <description>در این پست به آزمایش معروف بنجامین لیبت پرداختیم. اینجا ویدئویی که در این مورد در پست گذاشته بودم را با زیرنویس فارسی ارسال می کنم. https://www.aparat.com/v/iUmQc اگر ویدئو در صفحه دیده نمی شود، یا مشکل پخش دارد، از لینک زیر در سایت آپارات ببینید:https://www.aparat.com/v/iUmQcاگر مطلب اصلی را نخانده اید و فقط این ویدئو را میبینید و موضوع برای شما جالب بود توضیح کامل را در لینک زیر مطالعه کنید.http://vrgl.ir/6eNLghttps://telegra.ph/Libet-Experiment-03-26این عکس رو هم فقط برای تامنیل پست اینجا گذاشتم :)</description>
                <category>ritzio</category>
                <author>ritzio</author>
                <pubDate>Thu, 02 Apr 2020 14:57:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرور «از-درونِ-خود-آگاهی»</title>
                <link>https://virgool.io/@ritzio/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-dpoa2nfdero9</link>
                <description>اگر تا الان در مبحث «از-درونِ-خود-آگاهی» با من همراه بوده باشید، چند چیز را با هم مرور کردیم:1- ما دقیقن نمی دانیم چرا از درون خودمان آگاهیم؟ یعنی این خاصیت ما به چه کار می آید؟ (لینک)2- ممکن است «از-درونِ-خود-آگاهی» فقط یک توهم باشد.3- نمونه هایی از آزمایش های روی بیماران دارای برخی اختلال های مغزی را با هم مرور کردیم و دیدیم که این بیماران کارهایی را که ما به صورت خودآگاه انجام میدیم، کم و بیش به همان صورت، ناخودآگاه انجام می دهند. (لینک)(لینک)4- آزمایشی هم از بنجامین لیبت دیدیم که همین مفهوم را در شرایط عادی مغز، نشان میداد. قرار شد که نمونه های بیشتری مشابه همین آزمایش را هم در آینده بررسی کنیم. (لینک)خب حالا کجا هستیم؟ و این راه را برای چه آمدیم؟چه کسی در مغز ما آنچه ما میبینیم را میبیند؟ کسی که به آن «من» می گوییم.اجازه دهید یک بار دیگر به عقب برگردیم: ما می خواهیم در مورد دنیای درونی مان بیشتر بفهمیم و سوال اصلی ما در مورد «از-درونِ-خود-آگاهی» ست و میخاهیم آن را بیشتر بشناسیم. چرا؟ چون یکی از بنیادی ترین اجزای شناخت ما از خودمان و از جهان است.و از بس بدیهی فرضش می کنیم، کمتر آن را زیر سوال میبریم.من در این پست علاوه بر مرور حرفهایی که زدم، میخاهم شمایی از مسیری که در ذهن دارم که با هم برویم را ترسیم کنم. این کار را با چند سوال انجام می دهم.1- من مطمئنم که از «از-درونِ-خود-آگاهی» دارم. ولی چطور می توانم بفهمم که شما هم این ویژگی را دارید؟تا حالا به این فکر کرده اید که چطور می شود مطمئن شد که دیگرانی که دور و بر ما هستند ربات هایی بیش نیستند؟! و هیچ گونه تحربه درونی ندارند؟ نمی خواهم یک فیلم علمی تخیلی را بررسی کنم! این سوال یکی از سوالات مهم در فلسفه شناخت در دنیای امروز است.2- از نظر تکاملی این ویژگی چطور بوجود آمده است؟ و آیا مواد تشکیل دهنده ما (مواد آلی) شرط لازم برای این ویژگی هستند؟ مثلن اگر ما از یک ماده دیگر درست شده بودیم، نمی شد همین ویژگی «از-درونِ-خود-آگاهی» و تجربه های درونی و نیز عواطف و احساساتی را که تجربه می کنیم، را داشته باشیم؟3- آیا مغز از ذهن جداست؟ آیا «من» مستقل از بدنم وجود دارم؟ آیا خودآگاهی بخشی از ذهن (غیرفیزیکی) است که روی مغز فیزیکی سوار شده است؟4- چه ایده ها و نظریاتی در حال حاضر در دنیا در این باره وجود دارد؟ آیا شواهد تجربی برای این نظریات وجود دارد؟ اساسن چه چیزی را می دانیم و چه چیزی را مطمئنیم که نمی دانیم؟!5- درک های احتمالی ما در مورد «از-درونِ-خود-آگاهی» چه آینده ای را برای ما، نوع بشر ترسیم می کند؟اگر به این سوالات و تعمق در مورد آنها علاقمندید با من همراه باشید.</description>
                <category>ritzio</category>
                <author>ritzio</author>
                <pubDate>Thu, 02 Apr 2020 00:38:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا و هوش مصنوعی: دوربین های تشخیص هویت جای پای خود را باز می کنند.</title>
                <link>https://dataio.ir/کرونا-و-هوش-مصنوعی-دوربین-های-تشخیص-هویت-جای-پای-خود-را-باز-می-کنند-efgqn7smmrkn</link>
                <description>تکنولوژی های تشخیص هویت به کمک هوش مصنوعی، در پسِ چند صدمیلیون دوربین مداربسته شهری دولت ها را قادر ساخته اند که نظارت های بی سابقه ای بر روی شهروندان داشته باشند.این تکنولوژی در چین برای مقابله با کرونا هم به طور وسیع استفاده شد. دولت چین در حال استفاده از این دوربین ها برای تشخیص افراد مشکوک به کروناست. یکی از این موارد مردی بود که قرار بوده 2 هفته خود قرنطینگی داشته باشد ولی زودتر از آن خانه را ترک کرده بود و توسط دوربین ها شناسایی شد.این ویدئو که بخشی از برنامه Counting The Cost  در شبکه الجزیره انگلیسی ست، به این موضوع می پردازد. من سرفصل هایی از مطالب عنوان شده در ویدئو را در ادامه آورده ام. https://www.aparat.com/v/SVgGn خلاصه ای از وضعیت کشورهای مختلف در این حوزه:· در چین هم اکنون 350 میلیون دوربین تشخیص چهره وجود دارد! یعنی تقریبن به ازای هر 4 نفر یک دوربین.· هند در حال هزینه کرد 4.3 میلیارد دلار برای AI-Facial Recognition است. همین الان هند اطلاعات بیومتریک بیش از یک میلیارد از جمعیتش را جمع آوری کرده است.· در ایالات متحده هم 70 میلیون دوربین هم اکنون وجود دارد. (باز هم به ازای هر 4 نفر یک دوربین!)· لندن دومین شهر تحت نظارت دوربین ها در جهان با 420 هزار دوربین شهری· اولین شهر پکن با حدود 500 هزار و سومین شهر واشنگتن با 30 هزار دوربینشرکت های چینی پیشرو در این حوزه هستند و بسیاری از سرمایه گذاران غربی روی آنها سرمایه گذاری کرده اند. اما دولت ایالات متحده نسبت به استفاده از دوربین های ساخت چین برای این منظور هشدار داده است.در یک از شهرهای چین (ژنگ ژو) برای ورود به مترو از سیستم تشخیص چهره استفاده می شود. یعنی شما بدون بلیت و فقط با نشان دادن صورت خود از گیت عبور می کنید. توجیه اصلی استفاده از این سیستم راحتی مردم است، ولی خب در پس پرده استفاده های فروانی از این اطلاعات می شود.(از جمله سرکوب مخالفان و اقلیت ها)شرکت SenseTime غول حوزه تشخیص هویت با هوش مصنوعی ست.جالب اینکه در ایالات متحده، اولین جایی که استفاده از AI-Facial Recognition را ممنوع کرده کالیفرنیاست! جایی که غول های بزرگ تکنولوژی حضور دارند و برنامه نویس ها و مدیران آنها اغلب در آنجا هستند. و آنها خودشان بزرگترین مخالفان استفاده از این تکنولوژی بر روی خودشان هستند!!!</description>
                <category>ritzio</category>
                <author>ritzio</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 16:10:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیپ مایند، یاد میگیرد آتاری بازی کند!</title>
                <link>https://dataio.ir/دیپ-مایند-یاد-میگیرد-آتاری-بازی-کند-jgur7c5ioywh</link>
                <description>در این ویدئوی کوتاه (1:47) و جذاب، می بینیم که چطور الگوریتم DeepMind گوگل یاد میگیرد که بازی قدیمی آتاری، Bricks را بازی کند. https://www.aparat.com/v/Efy5w اینکه میگوییم یاد می گیرد شاید نیاز به توضیح داشته باشد:در واقع به الگوریتم هیچ چیزی در مورد بازی و اینکه چطور باید بازی را انجام دهد،  گفته نمی شود. حتی اینکه اینجا یک توپ است و تو باید آن را بزنی! تنها چیزی که به او گفته می شود اینست که باید امتیازت را در کمترین زمان بالاتر ببری. همین! و در محیط رها میشود.اول حرکات رندوم و به نظر بی هدفی انجام می دهد. اما کم کم می فهمد که می تواند آن مستطیل (راکت) را حرکت دهد. و جلوتر یاد میگیرد که انگار اگر موقعیت مستطیل را زیر دایره متحرک قرار دهد ایده بدی هم نیست.خلاصه خودتان ببینید که چطور تنها بعد از دو ساعت، نه تنها از انسان بهتر بازی می کند، بلکه بهترین استراتژی برای بردن را هم پیدا می کند!</description>
                <category>ritzio</category>
                <author>ritzio</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 13:59:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوش مصنوعی قایم باشک یاد می گیرد!</title>
                <link>https://dataio.ir/هوش-مصنوعی-قایم-باشک-یاد-می-گیرد-unqfdflbkqio</link>
                <description>در این ویدئو، که از کانال یوتیوب Two Minute Papers اخذ کرده ام، یک هوش مصنوعی با متد شبکه عصبی با یادگیری عمیق، یاد می گیرد که چطور قایم باشک بازی کند! و در این فرآیند اتفاقات شگفت آوری می افتد. https://www.aparat.com/v/WnPrL توصیه میکنم حتمن این ویدئو را ببینید تا تصوری در مورد توانایی های هوش مصنوعی پیدا کنید. من با افراد مختلفی در این مورد صحبت کرده ام و باور دارم هنوز بسیاری از افراد تحصیل کرده و فعال در اجتماع تصور دقیقی از هوش مصنوعی ندارند. نهایتن آن را یک الگوریتم پیچیده که دستورات انسان را اجرا می کند می دانند. در این پست https://t.me/dataism_idealogy/4  توضیح دادم که چرا الگوریتم ها هم می توانند خلاق باشند. با دیدن این ویدئو آن را خودتان لمس کنید:در این ویدئو منبع:https://youtu.be/Lu56xVlZ40Mپ.ن.: اگر کم حوصله هستید و ۶ دقیقه به نظرتان زیاد است، حتمن دقیقه ۱:۴۰ تا ۳ را ببینید</description>
                <category>ritzio</category>
                <author>ritzio</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 01:43:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Libet Experiment</title>
                <link>https://virgool.io/@ritzio/libet-experiment-jzy2ccsxakzs</link>
                <description>خب؛ همچنان در دنیای آزمون های تجربی هستیم. آزمایش هایی که تا الان بررسی کردیم، همه بر روی افرادِ دارای یک اختلال انجام گرفته بود. نتایج، حیرت انگیز و روشنگر بود. اما آیا می شود آزمایش هایی را ترتیب داد که بر روی افراد بدون اختلال مغزی قابل اجرا باشد؟اولین بار در دهه 1980،Benjamin Libet نوروساینتیست آمریکایی در این مسیر تلاش کرد. او با به کار گیری EEG (Electroencephalogram) و اندازه گیری امواج مغزی، تلاش کرد لحظه ای که مغز تصمیم می گیرد کاری را انجام دهد از لحظه ای که فرد (بخش خودآگاه) تصمیم می گیرد، جدا کند.داستان از این قرار است: به طور طبیعی ما فرض می کنیم که وقتی میخاهیم مثلن دستمان را بالا بیاوریم، ابتدا این فکر در مغز ما ایجاد می شود که میخواهم دستم را بالا بیاورم و بعد مغز به بخش های مربوط به حرکت دستور می دهد که اینکار را بکنند. اما لیبت این فرض را زیر سوال برد.در آزمایشی که طراحی کرد از فرد خواست زمانی که اراده کرد دستش را بالا بیاورد را با زمان سنج بسیار دقیقی مشخص کند. سپس او با استفاده از EEG زمانی که امواج مغزی نشان می دهند قرار است حرکتی انجام شود را مشخص کرد. همچنین لحظه شروع حرکت را با الکترودهایی که به دست فرد متصل یود، مشخص می شد.در کمال تعجب مشخص شد که زمانی که فرد به عنوان لحظه اراده کردن مشخص می کرد، حدودن 350 میلی ثانیه بعد  ,از زمانی ست که امواج مغزی می گویند قرار است حرکتی انجام شود و خود حرکت 200 میلی ثانیه بعد از آن صورت میگیرد.در ویدئوی کوتاه زیر ماجرای این آزمایش توضیح داده شده است. (با زیرنویس فارسی) https://www.aparat.com/v/iUmQc نکته ای که باید اضافه کرد اینست که آزمایش های دیگری نیز صورت گرفته است که همین زمان را با یک Go Signal اندازه گرفت. یعنی فرد منتظر یک علامت میشود بعد دستش را بالا می آورد. هدف این بود که ببینیم اساسن چقدر طول میکشد از زمانی که مطمئنیم فرد میخواهد دستش را بالا بیاورد تا واقعن ماهیچه ها منقبض شوند.متوسط زمان این آزمایش ها چیزی بین 100 تا 200 میلی ثانیه بود! پس سوالی که پیش می آید اینست که در آن 350  ثانیه اول در آزمایش لیبت چه اتفاقی می افتد؟  انگار مغز در زمان منفی 550 میلی ثانیه تصمیمش را گرفته و خودآگاه در زمان منفی 200 مطلع شده و ماهیچه ها در زمان صفر منقبض شده است.البته به این آزمایش ایرادات زیادی وارد بود. افراد زیادی (از جمله دنیل دِنِت، که در ویدئو نیز به شوخی، آزمایش روی مغز او انجام می شود :)) به این آزمایش نقد وارد کردند. چرا که نحوه اندازه گیری ها دقیق نبود. برای مثال به دلیل اینکه سنسورهای اندازه گیری امواج مغزی روی سر قرار داشتند و از محل صدور امواج فاصله داشتند، دقت پایین می آمد. همچنین سنجش زمان اراده کردن فرد، روش دقیقی نداشت.بعدتر آزمایش های بسیار زیادی با همین سبک انجام شد و هر کدام سعی کردند نتایج را بهبود بدهند. ولی در نهایت هیچ کدام اساسن نتایج را زیر سوال نبرده اند. حتی در یکی از آزمایش ها که پیچیده تر بود تا 10 ثانیه زودتراز اینکه فرد بفهمد چه تصمیمی گرفته، تصمیمش پیش بینی شد!!!یعنی نه تنها زودتر بفهمد که قرار است حرکتی انجام شود، بلکه پیش بینی کند که آن حرکت چیستدرادامه ما دو نمونه از این آزمایش ها که تغییرات جالب توجهی در آزمایش اصلی لیبت داده اند و نتایج بهتر و قابل اتکاتری به دست می دهند، بررسی خواهیم کرد. .از نتایج این آزمایشها اکثرن در بررسی موضوع «اراده آزاد» (Free Will) استفاده می شود. بعضی ها اصرار دارند که این نتایج نشان می دهد که اختیار انسان یک توهم است و اصول اخلاقی و درست و غلط را کلن زیر سوال میبرند  بعضی ها هم می گویند درست است که به نوعی تصمیمات ما توسط خودآگاه گرفته نمی شود ولی برای داشتن اصول اخلاقی لازم نیست واقعن اینطور باشد، کافی ست توافق کنیم این طور است!امّا ما اینجا فعلن بحثی در این مورد نداریم. ما بحث مان در مورد «از-درونِ-خود-آگاهی» ست.خب؛ به نظر شما این آزمایش ها در مورد  «از-درونِ-خود-آگاهی» چه چیزی به ما می گوید؟</description>
                <category>ritzio</category>
                <author>ritzio</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 01:20:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغز داستان پرداز ما</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/storytelling-brain-ownhdh4zqcyg</link>
                <description>باز هم به عملکرد مغز می پردازیم و می دانیم که همیشه بهترین فرصت برای مطالعه عضو حساسی مثل مغز که نمی شود خیلی آن را دستکاری کرد، جایی ست که یک اختلال از قبل ایجاد شده و ما اثرات آن را بررسی میکنیم. (در این مورد مطالعه کتاب «مردی که زنش را با کلاهش اشتباه می گرفت» را توصیه میکنم)قبلن به اختلال Hemi-Spatial Neglect  در این پست  پرداختیم.در دومین مورد میخاهیم به مطالعات آقای Michael Gazzinga که استاد روانشناسی دانشگاه کالیفرنیا در سانتا بارباراست، بپردازیم.پروفسور مایکل گازینگا- که شباهت عجیبی هم به لری دیوید، کمدین مشهور دارد!درنیمه دوم قرن بیستم (دهه 60 به بعد) برای درمان بیمارانی که به صرع حاد مبتلا بودند روشی جدیدی ابداع شد. در این بیماران تشنج در یک نقطه از مغز شروع می شد و به سرعت به سایر بخش ها سرایت می کرد و همه مغز را درگیر میکرد. برای همین جراحان، اعصاب ضخیمی را که دو نیمکره مغز را به هم وصل می کند، قطع کردند تا از این سرایت جلوگیری کنند. بعدها در دهه 90 پروفسور راجر ولکات اسپری و شاگردش مایکل اس. گازینگا و تیمش بر روی این بیماران مطالعات مفصلی انجام دادند که به درک ما از مغز بسیار کمک کرد. (این بخش را با تلخیص و کمی تصرف از کتاب انسان خدای گونه آقای یووال نواه هراری نقل میکنم) در این لینک از ژورنال علمی Nature میتوانید مفصلن داستان این تحقیقات، روش های به کار گرفته شده و نیز دستاوردها را مطالعه کنید.ما می دانیم که عصب حسی هر سمت بدن به یکی از دو نیمکره میروند و درآنجا تحلیل می شوند و چون در این بیماران ارتباط بین دو نیمکره مغز قطع شده بود، شرایطی وجود اشت که در آن دو نیمکره، از اطلاعات یکدیگر خبر نداشتند. پس میشد آزمایش هایی را طراحی کرد که عملکرد هر نیمکره مغز را جداگانه تحلیل کرد. کار هیجان انگیزی به نظر میرسد!خب برای شروع، محققان می دانستند که نیمه چپ مغز جایی است توانایی تکلم را برعهده دارد، پس چیز هایی که آزمایش شونده ها می گویند محصول تحلیل نیمه چپ مغز آنهاست (در فرد عادی چون دو نیمکره ارتباط دارند، نمی شود گفت هر گفته ای محصول کدام نیمکره است) پس اگر بخواهیم بدانیم در نیمکره چپ آنها چه میگذرد کافی ست از آنها بپرسیم.در یکی از آزمایشها، از پسربچه ای (که این شرایط را داشت) پرسیدند میخاهی چه کاره شوی؟ و او گفت: طراح و نقشه کش. و در واقع این پاسخ از نیمه چپ مغز می آمد. اما در مورد نیمکره راست که از عهده مهار زبان آوایی برنمی آید چه؟آنها همین سوال را روی کاغذ نوشتند و در میدان دید چپ پسربچه قرار دادند (که اطلاعات آن در نیمکره راست تحلیل می شود) و روی میز نیز مهره های اسکرابل قرار دادند. او چیزی نگفت امّا دست چپ پسر (که از نیمکره راست فرمان می گیرد) شروع به حرکت کرد و با مهره ها نوشت: «راننده مسابقه!»در این حالت نیمه راست که توان تکلم ندارد، با این روش خود را آشکار کرد!آزمایش دوم حتی جالب تر هم بود. در این آزمایش در مقابل چشم راست افراد (متصل به نیمکره چپ) عکس یک پای مرغ را نشان دادند همزمان در مقابل چشم چپ عکسی از یک منظره برفی را قرار دادند. وقتی از آنها پرسیدند چه دیدید همه بدون استثنا پاسخ دادند، «پای مرغ». بعد از آن، تعدادی عکس دیگر به فرد نشان دادند و از او خواستند عکسی را که بیشتر از همه با عکسی ست که دیده است مرتبط است، نشان دهد.دست راست فرد عکس مرغ و دست چپ عکس پارو را نشان داد! تا اینجا خیلی هم عجیب نیست. ولی وقتی از فرد پرسیدند چرا این عکسها را نشان دادی گفت: «مرغ که چون عکس پایش را دیده بودم و پارو هم برای تمیز کردن لانه مرغ است دیگر!!!»شماتیکی از آزمایش مورد بحثدر واقع نیمکره چپ اصلن نمی دانست که عکس پارو چه ربطی دارد و چرا آن را نشان داده است. ولی تلاش کرد تا داستانی برای توجیه کردنش بسازد. تا حس یکپارچگی فرد حفظ شود. برای همین است که به نیمکره چپ، نیمکره داستان باف گفته اند!در آزمونی دیگر نیمکره راست (غیرکلامی) با یک تصویر سکسی مواجه شد. بیمار در واکنش به این تصویر سرخ شد و زیر لب خندید. محققان با شیطنت پرسیدند: «چه دیدی؟» پاسخی که از نیمکره چپ آمد این بود: «هیچ چیز. فقط بارقه نور» و دوباره خندید و با دست جلوی دهانش را گرفت. محققان باز پرسیدند «پس چرا میخندی؟» مفسّر نیمکره چپ که گیج شده بود و می کوشید توضیحی منطقی بیاید پاسخ داد که یکی از دستگاه های داخل اتاق بامزه است.تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مُجمل.</description>
                <category>ritzio</category>
                <author>ritzio</author>
                <pubDate>Tue, 24 Mar 2020 16:23:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا ما از درون خودمان آگاهیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ritzio/lets-talk-about-consciousness-dpvdgxulaiji</link>
                <description>حتمن برای شما هم پیش آمده که کاری انجام دهید، مثلن حرفی بزنید و ناگهان صدایی در درون شما بگوید «این چه حرفی بود که زدی؟!» این صدای کیست؟ و به چه دردی می خورد؟انگار ما، &#x27;هم میبینیم&#x27; و هم یک نفر درون ما میبیند که داریم میبینیم! پیچیده ترش اینست که ما از اتفاقات درون خودمان آگاه هستیم.ما رانندگی می کنیم و در حین رانندگی به طرز رانندگی کردنمان هم فکر میکنیم. یا اگر کسی جلوی ما بپیچد عضبانی می شویم یا شاید بترسیم.ماشین های خودران هم رانندگی می کنند، اما به رانندگی کردنشان فکر نمی کنند! یا اگر راننده ای از پشت سر دائمن چراغ بدهد، خشمگین نمی شوند یا نمی ترسد. و خب البته خیلی هم بهتر از ما رانندگی می کنند!پس این فکر کردن ما به کاری که می کنیم، یا خشم، غم و ترس به چه دردی میخورد؟ چرا وجود دارد؟در این سلسله پست می خواهیم در مورد این سوالات صحبت کنیم. شاید به جوابی هم نرسیم و حتی سوالات را هم بیشتر کنیم. اما مطمئنن سوالات دقیقتری خواهند بود :)حالا برای شروع بیایید کمی در مورد خوداگاهی صحبت کنیم. چیزی که آنقدر به آن عادت کرده ایم برایمان بدیهی شده.- واقعن چرا ما خودآگاهیم؟  - این موجودی که از دریچه چشم ما به جهان می نگرد و به افکار ما فکر می کند، کیست؟ - این صدایی که در درون سر من وجود دارد و آن را «من» می نامیم، از کجا آمده؟ - چرا ما حس غم، خشم، حسرت، شادی و ... را تجربه می کنیم؟- اصلن این «من» و این احساسات «من» چه کارکردی دارد؟ به چه دردی میخورد؟ - تفاوت ما با یک سنگ یا یک ویروس یا یک کامیپوتر چیست؟  حتی شاید در وهله اول این سوالات به نظر بی معنی برسد، از بس که موضوع بدیهی ست. برای همین من اول تلاش میکنم خودِ این سوال، این حیرت را، منتقل کنم.  برای بهتر فکر کردن به این پدیده، ترجیح میدهم آن را «از-خود-آگاهی» یا «از-درونِ-خود-آگاهی» بنامم.برای اینکه این پدیده را بفهمیم یک لحظه فکر کنید که «از-درونِ-خود-آگاهی» نداشتید. یعنی مثل فردی که در خواب راه میرود بودید. به نظر شما آیا تفاوتی در رفتار شما ایجاد میشد؟  مثلن شما به یک جلسه کاری می روید، یا در یک مهمانی به فرد جدیدی معرفی می شوید، در همان لحظات اولیه مغز شما با شدت تمام در حال پردازش تمام اطلاعاتی ست که می تواند از محیط دریافت کند تا بهترین واکنش را داشته باشد. به موازات این پردازش، شما یک گفتگوی درونی هم با خودتان دارید. &quot;اوه چقدر چاقه&quot; ، &quot;چه رنگ خوبی برای دکورشون به کار بردن، بهم حس آرامش میده&quot; ، &quot;چرا اینجوری نگاه میکنه آدمو!&quot;.   در نهایت شما یکسری  واکنش نشان میدهید. مثلن با فرد در مهمانی گرم می گیرید یا نه. یا لحن صحبت کردن و جملات تان را برای پیشبرد مذاکره کاری انتخاب می کنید.   خب سوال اصلی اینست که آیا آن بخشی از پردازش اطلاعات که ما متوجه آن هستیم و از آن &quot;آگاهیم&quot; - همینجا یک لحظه توقف:از آن اگاهیم یعنی اگر از ما بپرسند چطور شد که با فلانی در مهمانی سرد برخورد کردی؟ تمام چیزهایی که بعد از دیدن فلانی در ذهنمان آمده مرور می کنیم و پاسخ میدهیم/ادامه- چه تاثیری در تصمیم نهایی ما دارد؟ یعنی اگر اصلن هم درکی از اینکه چرا این تصمیم را گرفته ایم، نداشته باشیم برخورد ما با آن فرد فرق می کند؟ آیا اگر هنگام راه رفتن در خواب در همین موقعیت قرار می گرفتید تفاوتی در رفتارتان ایجاد میشد؟  خب قاعدتن پاسخ شما اینست که «البته که تفاوت میکرد. در این صورت این من نبودم که تصمیم میگرفتم و رفتار میکردم»  دقیقن این همان چیزی ست که میخواهیم به چالش بکشیم. شواهد بسیار زیادی در تحقیقات علمی هست که احتمال نزدیک به قطعیت ایجاد می کند که در هر دو صورت رفتار شما یکی ست!!!  تمام تصمیمات مرتبط با رفتارها در بخشی هایی از مغز صورت میگیرد که ربطی به بخش خودآگاه ندارد. اطلاعات از گیرنده¬های حسی وارد مغز شده و مغز آنها را پردازش می کند و کاری به این ندارد که ما از این فرآیند آگاه هستیم یا نه.به عنوان تمثیل، بخش های مختلف مغز مانند دپارتمان های مختلف یک سازمان هستند که دپارتمان گیرنده حسی، پردازش و پاسخ ، مستقل از دپارتمانی هستند که وظیفه اش نگاه کردن به آنها و گزارش دادن کار آنها و روایت کردن شان است، یعنی دپارتمان «از-درونِ-خود-آگاهی». آنها کار خودشان را میکنند حتی اگر دپارتمان «از-درونِ-خود-آگاهی» به مرخصی رفته باشد!  این موضوع را چطور می فهمیم؟اساسن وقتی نوروساینتیست ها به روش های مختلف (که خود این روشها موضوع جذابی ست) توالی فعالیت های مغز را برای انجام کارهای مختلف بررسی می کنند، هیچ جایی دیده نمی شود که بخشی از مغز که مسئول خودآگاه بودن است، پیش نیاز این فعالیت باشد.همچنین با تحقیقات در مورد بیمارانی که به دلیلی آسیب مغزی دیده اند و بخشی از «از-درونِ-خود-آگاهی» خود را از دست داده اند. آنها در موقعیت های مختلف همان رفتاری را می کنند که یک فرد عادی میکند، تنها تفاوت شان اینست که فرد صدمه خورده هیچ ایده ای ندارد که چرا اینکار را میکند.باز در یک تمثیل دیگر میتوان این توالی رویداد های مغزی (منظور توالی تحریک شدن نورونهای مختلف است) را به یک دومینو تشبیه کرد. وقتی یک محرک بیرونی باعث شروع ریزش دومینو میشود، هیچ جایی نیازی نیست که خودآگاه دخالتی بکند (حتی برای شروع تحریک)، بلکه دومینو خودش تا آخر راه را میرود. یکجورهایی وسط راه چند تا دومینو هم از مسیر اصلی منشعب می شوند که بخش های خودآگاه را تحریک می کنند. انگار کارهای خودش انجام می شود و فقط خودآگاه مطلع می شود!بعدن به این شواهد تجربی بیشتر خواهیم پرداخت و موضوع را باز می کنیم. ولی عجالتن اگر این فرض را بپذیریم، به سوالی اساسی میرسیم که بسیار از محققان و فلاسفه شناخت و نوروساینس را درگیر خود کرده است:  پس «از-درونِ-خود-آگاهی» به چه دلیل وجود دارد؟  این دپارتمانی که دارد بخش هایی از کار بقیه مغز را نگاه میکند و از آنها گزارش میدهد به چه دردی می خورد؟ (جالب اینکه این دپارتمان هم فقط از دور نشسته و نگاه میکند و بخش های کوچک از فعالیت مغز را گزارش میکند و همان گزارش هم پر از خطاست!  پس چرا این دپارتمان هست و در طول میلیونها سال در فرآیند تکامل شکل گرفته و تکامل که همیشه به دنبال بهینه کردن و انجام کارها با کمترین انرژی ست، چرا این دپارتمان را ایجاد کرده و یا آن را حذف نکرده است؟</description>
                <category>ritzio</category>
                <author>ritzio</author>
                <pubDate>Tue, 24 Mar 2020 14:05:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اختلالات مغزی و دودی که از ما بیرون می آید!</title>
                <link>https://virgool.io/@ritzio/hemispatial-neglect-qfjssvfvymod</link>
                <description>خب اولین موردی که می خاهیم برای شناخت بیشتر خودآگاهی بررسی کنیم، یک اختلال به نام Hemispatial Neglect است. این وضعیت معمولن در اثر سکته یا صدمه فیزیکی به مغز ایجاد میشود. در این حالت آنها اطلاعات ورودی از یک سمت (معمولن سمت چپ) را نادیده می گیرند. مثلن سمت چپ را نمی بینند.برای نمونه وقتی از آنها میخواهند که یک گل را نقاشی کنند، فقط سمت راست گل را می کشند. یا در مورد ساعت فقط یک نیمه آن را تصویر می کنند. در عکس هایی که در زیر گذاشته ام، می توانید نمونه ای از این نقاشی ها را ببینید.نمونه ای از نقاشی های مبتلایان به Hemispatial Neglect که نشان دهنده بی توجهی آنها به یک سمت است.همچنین در این دو ویدئو توضیح کامل در مورد این بیماری داده شده است:https://youtu.be/d4FhZs-m7hAhttps://youtu.be/-C7PzonGIuUویدئوی اول کوتاه است و توصیه میکنم ببینید.حالا تاثیر شناخت این اختلال بر شناخت ما از خودآگاه چیست؟این بخش را از یک ویدئو که در مورد خودآگاهی توسط TED Ed تولید شده وبه موضوع فوق می پردازد نقل میکنم در یک آزمایش دو عکس را روبروی یک بیمار مبتلا به Hemispatial neglect گذاشتند.هر دو عکس یک خانه را نشان میدهد. فقط در یکی از آنها سمت چپ خانه آتش گرفته است. طبیعتن این بیمار نمی توانست سمت چپ را ببیند و این دو خانه رو شبیه هم میدید. ولی وقتی از او پرسیدند که ترجیح میدهد در کدام خانه زندگی کند، خانه سالم را انتخاب کرد.نه یک بار، بلکه بارها.دو تصویری که به بیمار نشان داده شد (سمت چپ) و تصوری از آنچه وی در عمل می دید.در واقع مغز او اطلاعات را دریافت و پردازش کرده است. ولی نسبت به آن آگاهی ندارد. به نوعی این درک را به ما میدهد که دیدن آگاهانه یک چیز است و پردازش اطلاعات تصویری یک چیزی دیگر و این دو الزامن معادل یکدیگر نیستند.مثلن اگر به سمت این بیمار از سمت چپ یک توپ پرتاب شود، او جاخالی میدهد. ولی هیچ درکی ندارد که چرا این کار را کرده است! یعنی تجربه ای از پردازش اطلاعاتی که مغزش کرده ندارد.اینجا بخشی از یک ویدئو در مورد خودآگاهی آورده شده که به موضوع فوق می پردازد. (در انتهای پست کل ویدئو را خواهم گذاشت تا تمرکز شما فعلن روی همین بخش باشد. ولی توضیحاتی از آن را همین جا می آورم) https://www.aparat.com/v/4QASm پس یک قدم به این ایده نزدیک تر شدیم که خودآگاهی یک بخش کوچک از مغز است که الزامن پیش نیاز فعالیت بقیه بخش ها هم نیست. وقتی می گویم «من» دیدم، تجربه «من» کاملن در بخش های خودآگاه مغز ایجاد می شود. ولی مغز بدون اینکه «من» ببینم هم میبیند.باز برمیگردیم به همان سوال قبلی: اگر مغز میبیند، چه نیازی به تجربه «من» هست؟بعدتر بازهم مثال های بیشتری را طرح می کنیم که این ایده را عمیق تر توضیح میدهد، ولی اجازه دهید این سوال را بیش از این منتظر نگذاریم و حداقل به یک پاسخ اولیه بپردازیم:یک تئوری اینست که تجربه من در واقع مدلسازی مغز از خودش است.برای اینکه این را بهتر درک کنیم، بیایید یک آزمایش بکنیم. آیا شما الان می دانید که پایتان در چه وضعیتی قرار دارد؟ احتمالن نه. معمولن ما در شرایط عادی اعضای بدنمان را که از آنها استفاده نمی کنیم، فراموش میکنیم! ولی وقتی دارید از کتری داغ برای خودتان آبجوش میریزید از وضعیت دست خود مطلع هستید؟ حتمن هستید و چون تمام توجه شما به دست تان است تا اطلاعات کافی به مغزتان برسد تا حرکات درست را فرمان دهد. درواقع مغز شما در هر لحظه یک مدل از بدنتان میسازد. این مدل الزامن کامل و یکدست نیست. مثلن موقع ریختن آب داغ، شما از وضعیت تک تک ماهیچه هایتان آگاهی ندارید. یعنی دقت مدل فقط در حد لازم است. و همین طور شاید آن لحظه به پایتان خیلی توجهی نکنید. یعنی دقت همه اجزای مدل هم یکدست نیست.مدلی که مغز از بدن دارد را میشود شبیه نقاشی یک کودک از بدن تصور کرد، فقط خطوط بیرونی و کلیات دیده میشود و همین طور ممکن است سر چهار برابر بدن باشد!مغز همین کار را با خودش هم میکند. یعنی یک مدل ناقص و غیریکدست از اتفاقاتی که در درون خودش می افتد دارد، تا بتواند همان طور که موقعیت دست و پا و کمر و ... را درک می کند تا بتواند آنها را به جهت مناسب حرکت دهد، میزان توجه را در پردازش های مغزی حرکت دهد. برای نمونه اگر شما دارید یک فیلم میبنید و در همان حال بوی سوختگی غذا می آید، دپارتمان خودآگاهی چون دارد میزان توجه مغز به هر اتفاق بیرونی را میبیند، می گوید باید مقدار توجه از فیلم کم شده و به بوی سوختگی اضافه شود.خب این فقط یک تئوری ست. می شود در مورد این تئوری هم سوالاتی پرسید. مانند اینکه می شود همه اینکارها را بدون آن «من» هم انجام داد. اینجا که میرسیم حتی بعضی می¬گویند این «من» و همه اجزایش از جمله احساساتی چون شادی، غم، حسرت عوارض جانبی یا ناخواسته این کارکرد مغز (مدل سازی از خودش) است. مثل اینکه وقتی شما با خودرو خود سرکار میروید یک مقدار آلودگی هم از اگزوز خودرو خارج می شود که خروجی ناخواسته و حتی نامطلوب سیستم است.در واقع این نظریه میگوید «من» و همه متعلقاتش که اینهمه انسان ها بدان می بالند و عصاره انسان را همین احساسات درونی می دانند، فقط دود اضافی سیستم مغز است! https://www.aparat.com/v/65EhF </description>
                <category>ritzio</category>
                <author>ritzio</author>
                <pubDate>Tue, 24 Mar 2020 13:54:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا الگوریتم ها می توانند خلاقیت داشته باشند؟</title>
                <link>https://dataio.ir/آیا-الگوریتم-ها-می-توانند-خلاقیت-داشته-باشند-ycrutpwullo4</link>
                <description>خیلی ها تصور میکنند که هوش مصنوعی/الگوریتم ها نمی توانند خلاق باشند و صرفن از یکسری قواعد  از پیش تعیین شده (هر چند بسیار پیچیده) پیروی می کنند. این تصور سالهاست که زیر سوال رفته و شواهد جدی برای امکان خلاق بودن الگوریتم ها وجود دارد:  نمونه ۱:AlphaGo vs Lee Sedolالگوریتم AlphaGo (توسعه داده شده توسط شرکت Deep Mind) در سال ۲۰۱۶ توانست Lee Sedol، قوی ترین انسان را در بازی Go (یک نوع بوردگیم چینی) شکست دهد. (ویدئوی مسابقه اول– مستند در مورد AlphaGO)باید توجه کرد که این بازی از شطرنج (که الگوریتم ها از سال ۱۹۹۷ در آن از انسان پیشی گرفتند) خیلی پیچیده تر است (تعداد حالت های این بازی از تعداد اتم های موجود در جهان بیشتر است!) و نیاز به خلاقیت بالایی دارد به طوریکه پیش بینی نمیشد الگوریتم ها تا سال ۲۰۲۰ بتوانند انسان را در آن شکست دهند.نکته جالب در این اتفاق این بود که AlphaGo خلاقیت هایی از خود در ابداع روش های تازه نشان داد که برای بازیکنان حرفه ای Go قابل باور نبود. یعنی استراتژی هایی که در طول صدها سال توسط بازیکنان توسعه داده شده و بهینه شده بود، توسط Go به چالش کشیده شد و روش های جدیدی خلق شد.در نقطه ای از بازی AlphaGo  حرکتی کرد که سدول از حیرت و برآشفتگی 10 دقیقه اتاق مسابقه را ترک کرد.نمونه ۲:استاد موسیقی دانشگاه کالیفرنیا David Cope سالها بر روی الگوهای موسیقی هنرمندان بزرگ کار کرد و در نهایت محصولی را به نام EMI عرضه کرد که میتوانست کنسرتو، کورال ، سمفونی و اپرا بسازد. و این قطعات به گونه ای بودند که تشخیص اینکه آن را ماشین ساخته است ممکن نبود.David Copeاین موضوع آنقدر برای موسیقی دانان برخورنده بود که در سال ۱۹۹۷ یک استاد دانشگاه اورگون به نام Steve Larson پیشنهاد داد که یک مسابقه برگزار شود. به این صورت که سه قطعه که ساخته باخ، خود لارسن و الگوریتم EMI بود توسط نوازندگان نواخته شود و حضار تشخیص دهند که سازنده هر قطعه کدام یک است. نتیجه این شد که حضار قطعه EMI را به باخ نسبت دادند و قطعه لارسن را به ماشین EMI. (روایت جذاب نیویورک تایمز در این مورد را اینجا بخوانید)آلبومی برساخته شده توسط هوش مصنوعی Emmy با الهام از Vivaldiدقت کنید که این رویداد مربوط به سال ۱۹۹۷ است! یعنی بیش از ۲۰ سال پیش. الان صحبت از این است که آیا الگوریتم ها حق دارند در رقابت های هنری مثل Grammy شرکت کنند یا نه؟!</description>
                <category>ritzio</category>
                <author>ritzio</author>
                <pubDate>Mon, 23 Mar 2020 20:30:07 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>