<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های reza.jahangiri</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rj8</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:56:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/69212/avatar/9eZFEg.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>reza.jahangiri</title>
            <link>https://virgool.io/@rj8</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقد فیلم Nobody Knows I’m Here هیچکس نمی‌داند من اینجا هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@rj8/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-nobody-knows-im-here-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-z1tairu1u5la</link>
                <description>باری که از گذشته بر دوش مانده است، باید روزی بر زمین گذاشته شود. Nobody  Knows I’m Here سبک‌کردن بار گذشته است.دنیای رمانتیکِ اطراف همه چیز را در پنچه خود دارد. در چنین دنیای، شکست و شکوفایی شخصی موضوع هزارها هزار فیلم و رمان و محتوای فرهنگی است. ممو (خورخه گارسیا) در فیلم Nobody Knows I’m Here، بازنمایی یک شکست رمانتیک است. رمانتیک‌بودن صرفا به معنای درام عاشقانه داشتن نیست. عناصر رمانتیک، عشق را از این نظر به‌عنوان مشخصه‌ای بارز در بر می‌گیرند که حامل شاخص‌هایی است که فردگرایی و درمرکزقراردادن نیازهای فردی را نمایندگی می‌کند. دنیای رمانتیک چنین دنیایی است. بنا بر این، برای صحبت‌کردن از یک دنیای رمانتیک، نیازی به روبه‌رو بودن با یک فیلم عاشقانه نداریم. دنیای رمانتیک بزرگتر از آن است که همه مرزها و گستره‌اش را ببینیم. باید به جمله ابتدایی بازگردیم: وقتی درون چیزی هستیم، داشتن احساسی خارج از آن غیرممکن می‌شود. پس باید با آگاهی و پذیرش دنیای بیرون‌مان، حق ارزیابی چیزی که برخاسته از آن است را از خودمان دریغ نکنیم.توجه! در ادامه داستان این فیلم فاش شده است.ممو  در اتاق‌های خانه‌ای خالی می‌چرخد، آهنگی را می‌خواند و با برداشتن تکه پارچه‌ای از خانه خارج می‌شود. فیگوری بسیار چاق دارد، نفس‌نفس می‌زند و از همین رو، همه حرکاتش با نوعی تقلاکردن ذاتی همراه است. کمترین کار، حتی ساده‌ترین آن‌ها هم، نوعی زحمت مضاعف‌اند. ممو در خانه ای با عموی خود زندگی می‌کند. جایی که همه چیز از دنیای به‌شدت رمانتیک آن بیرون جدا‌ افتاده است. نه گوشی هوشمندی وجود دارد، نه تلویزیونی. هرچه است سَرکردن با گوسفندان، دریاچه، آبشار و طبیعت است و البته یک کار دیگر هم هست: زجرکشیدن. نقد فیلم Nobody Knows I’m Here زجرکشیدنی که اساس تمام پلات داستان را نیز تشکیل می‌دهد، حاصل یک محروم‌شدن است. محروم‌شدن از آروزی کودکی. حاصل محروم‌شدن ممو از خوانندگی است. چیزی که زندگی فعلی‌اش را در نقطه مقابل آن قرار داده است (انزوا دربرابر شهرت). ممو در نوجوانی صدایش را با چهره نوجوان خوش‌قیافه‌ای، اصطلاحا، تاخت زده است: آنجلو کاساس (گاستون پالز)، سلبریتی معروفی که کارش دادن روحیه و انگیزه و امید به طرفدران‌اش است؛ کتابی نوشته است به نام مسیر من (Mi Camino) و همه این‌ها را  از جایی به‌دست آورده است که صدای ممو را دزدیده است. شهرتی که اساسش با عملی غیراخلاقی آغاز شده است، حالا در نقش امیددهنده و روحیه‌دهنده ظاهر شده است: یک کنایه به دنیای سلبریتی‌ها؟ شاید. اما مهم‌تر از آن، بهایی است که هردوی‌شان پرداخت کرده‌اند. سرانجام، ممو که دیدن صدای خود روی چهره شخص دیگری را بر نمی‌تابد، از پشت صحنه به جلوی آن می‌رود و به آنجلو حمله می‌کند؛ حمله‌ای که به فلج‌شدن آنجلو می‌انجامد. این لحظه‌ای است که از ممو تصویر یک هیولای وحشی را می‌سازد. کاراکتری که نه فقط باید از صحنه خارج شود، که از روند زندگی رمانتیک نیز، تا مجبور شود آن زندگی را با گوسفند، قایق، دریاچه و آبشار عوض کند و هر از گاهی نیز به سراغ خانه‌های خالی برود تا با برداشتن تکه‌پارچه‌ها، برای خودش لباسی بدوزد. لباسی برای رفتن روی صحنه‌ای خیالی.تضادهای دراماتیکی که فیلم براساس آن‌ها پیش می‌رود، قرار است با ما چه  کنند؟ می‌توانیم داستان و همه کنایه‌هایش به شرایط جامعه را با بسط بیشتری  بررسی کنیم. می‌توانیم بزرگی تنهایی و زجرکشیدن ممو را ارج بنهیم.  می‌توانیم به شکوه ایستادن‌اش دربرابر آبشار فکر کنیم و لحظه استفراغش، که  قرار است دنیای مزخرف آن بیرون، بیرونی که در طی سال‌ها از آن فاصله گرفته  است غی کند، را ستایش کنیم. ترکیب‌بندی‌های دقیق، فضاهای تاریک و سرد و  نوسان دایم او میان گذشته وخیالش برای خوانندگی را در فیلم‌نامه به‌عنوان  نکته مثبت طرح داستانی فیلم ذکر کنیم. در این گریز‌ها می توانیم به سراغ  کات‌های درست، نورپردازی‌های دل‌نشین و شات‌های دو نفره موفق فیلم هم  برویم. بیش از آن می‌توانیم به نقش حاشیه صوتی فیلم که رُل مهمی در آن دارد  هم اشاره کنیم: جایی که قرار است شحصیت از «نشنیده‌شدن» صدای‌اش در طی  سال‌ها زجر بکشد، صدای عناصر طبیعتی که محاصره‌اش کرده‌ است به شکل موفقی  تاثیر گذار می‌شوند.صحنه‌های ایستادن ممو دربرابر آبشار، که همچون چیزی وسیع‌تر و بزرگ مقیاس‌تر از تمام اشکال رنج و خوشی‌های او، در برابرش ایستاده است، به همان المانی تبدیل می‌شود که در لحظه‌های خاصی از فیلم‌ها به آن‌ها نیاز داریم. لحظه‌هایی که تمام «ایده» فیلم را، احتمالا به شکلی تصادفی، در خود فشرده کرده‌اند. این لحظه موفق در Nobody Knows I’m Here، همان لحظه‌های ایستادن دربرابر آبشار است، جایی که حد و مرز دلتنگی‌های رمانتیک شخصیت، به مثابه فرد، دربرابر حضور فراگیر طبیعت (آبشار) همچون چیزی بی حد و مرز، چیزی خارج از ذهن ما و ممو و همه رمانتیک‌های زندگی‌مان، حضورش علیه فردگرایی تثبیت‌شده در ما، در فیلم و در جهان است. این لحظه‌های تصادفی در سطحی بزرگتر، آقازاده از فیلم بیرون می‌زنند و شخصی می‌شوند؛ از طرح داستانی و تمام المان‌های رمزگذاری شده آن توسط فیلم‌ساز که من (مخاطب) باید نقش رمزگشای آن را بازی کنم (مثل تمام کاری که در چند پاراگراف پیشین انجام دادیم) جدا می‌شوند و در جایگاهی عالی‌تر می‌ایستند. پس در نگاهی متفاوت می‌توان تحلیل ساختارگرایانه را به نفع تحلیل مبتنی بر لذت شخصی کنار زد، اما هر فیلمی برای چنین سطحی از لذت، ظرفیت و توانی دارد و در Nobody Knows I’m Here این ظرفیت بسیار محدود است. ورای این، این‌ها چیزی نیستند که به‌راحتی قابل دسته‌بندی و طبقه‌بندی باشد و کار مخاطب و منتقد، هر دو، در به بیان آوردن تجربه‌های انباشته‌شده‌شان، را مشکل می‌کند.در بازگشت به تحلیل ساختارگرایانه محبوب‌مان (!) می‌توانیم از این هم فراتر برویم، و به پدر ممو را در چنین تحلیلی به عنصر سرمایه‌داری و آفات آن ربط بدهیم. کسی که فرزندش را با پول معاوضه کرده و از مسیر آن اعبتار شخصی کسب کرده است. عنصر نفرت‌انگیزی که حالا بعد از سال‌ها، هم‌چنان، مغرورانه ممو را متهم می‌کند که او (ممو) در حال نابود کردنش است. این همان اتفاقی است که در برنامه تلویزیونی هم می‌افتد. آنجلو از موضعی بالاتر، دربرابر دوربین از ممو عذار خواهی می‌کند، اما ممو انتقام واقعی‌اش را در زمانی‌که دوربین خاموش است می‌گیرد (خوانندگی‌اش): هر اندازه آنجلو یک عنصر منتسب به سرمایه‌داری است که وجودش با دوربین معنا می‌شود (دوربینی که همچون عنصری ویران‌گر و مخوف در اینسرت‌ها به نمایش کشیده می‌شود یا درحال جاسوسی از ممو و زندگی اوست)، ممو در جایی بیرون از آن معنا می‌یاید (دوربین موبایلی که او بلد نیست با آن کار کند و همان دوربین قرار است پای او را به صحنه انتقام بکشاند). از این زاویه، دوربین، آنجلو و پدر ممو در سمت سرمایه‌داری می ایستند و ممو و عمویش در سمت دیگر. عمویی که برای ممو شرح نقاشی رنه ماگریت می‌خواند و مشخصا زندگی به کل با برادرش متفاوت است. سوررئال بودن ماگریت شاید همان چیزی است که در نیای ممو و عموی‌اش در جریان است. جایی که آن‌ ها از دنیای سرمایه‌داری جدا افتاده‌اند. هر چند دنیای رمانتیک سینمایی داستان بزرگتر از آن است که چنین اشاره‌هایی بخواهد در آن فرصت بروز و ظهور کافی پیدا کند.می‌توانیم به رمزگشایی از المان‌های فیلم ادامه دهیم و همه تلاش‌مان را به کار بگیریم تا طرح داستانی را جوری بازنمایی کنیم که شخصیت ممو را ترحم‌انگیز ندانیم. می‌توانیم همه ویژگی‌های چسب‌شده به او را جوری در نظر آوریم که تلاش فیلم‌نامه‌نویس برای ساختن چیزی که ترحم‌انگیز بودن را در ته فهرست ویژگی‌های شخصیتی ممو قرار دهد، توجیه نماییم. اما چقدر در این تلاش موفق خواهیم بود؟ آن چه من را از فیلم جدا می‌کند، حساب بیش از اندازه فیلم‌ساز روی توان خودش در خرید ترحم مخاطب با نشان‌دادن فیگور «چاق نفس‌نفس‌زنان»‌ی است که هنوز از چنگ فانتزی‌های هویت جنسی‌اش نیز خلاص نشده است. بله، در طرح داستانی، این فانتزی جایی تمام می‌شود که ممو با کت و شلوار روی صحنه ظاهر می‌شود، آنجلو را وادار به اعتراف می‌کند و در میان‌پرده برنامه تلویزیونی، پس از سال‌ها با صدای خودش ظاهر می‌شود: کت و شلوارپوش و با اعتماد به نفس. صحنه موفقی است. نه‌تنها بر فانتزی نوجوانی‌اش فایق آمده است (پوشیدن کت و شلوار را با طرح لباس زنانه ای که از پارچه‌ها درست کرده بود مقایسه کنید)، که این موفقیت را در زمانی‌که مردم او را نمی‌بینند به‌دست می آورد: کنایه‌ای موفق به فاجعه ای که از اساس تلویزیون و سلبریتی ها، و در یک کلام، سرمایه‌داری، عامل اش‌اند.اما ورای این، همه‌ این‌ها همان چیزی نیستد که فیلم را در جایی نگه می‌دارد که نتوانیم آن را کمی بیشتر دوست داشته باشیم؟ چاقی و تنهایی و عذاب سرکردن در طبیعت تاریکِ دل‌گیر و بارانی و تمایل عجیب دختر ریز نقش، مارتا (میلاری لوبوس) که شیفته لاک‌زدن ممو هم می‌شود، همه این‌ها عنصرهای امتحان پس‌داده و البته از نفس افتاده‌ای هستند که جز تضاد و ترحم چیزی دیگری عایدمان نمی‌کنند و البته کار چندانی هم برای نجات کامل فیلم صورت نمی‌دهند. رابطه ممو و مارتا چیزی بیش از یک رابطه با تضاد ظاهری عجیب‌اش نیست و در بهترین کارکرد، از همان تصویری پایانی که مارتا آن را درکنار ممو به نمایش می‌گذارد فراتر نمی‌رود. پایان‌بندی فیلم همان‌طور که گفته شد، موفق است و این چیزی است که جلوی فیلم را از سقوط کامل به ورطه یک فیلم احتمالا بد می‌گیرد و آن را در سطح متوسط‌اش نگه می‌دارد. با این حساب شاید باید این نکته را خیلی بیشتر جدی بگیریم که بیستْ‌دقیقه‌های پایانیِ خوب  واقعا می‌توانند هفتاددقیقه‌ْهای ابتدایی‌شان را نجات دهند.حالا شاید این تحلیل و نگاه کمی بیش از اندازه شخصی و سلیقه‌ای شده است، اما واقعا Nobody Knows I’m Here، در حلقه‌ای گرفتار می‌شود که می‌توانیم همان هزاران هزار فیلم‌ها و محتوای رمان‌های رمانتیک را در آن قرار دهیم. اشتباه نکنیم، قرار نیست از حلقه رمانتیک‌ها بیرون برویم، آن هم زمانی‌که خودمان در میان چنین دنیایی زندگی می‌کنیم. در دنیایی که همه چیز، بدون آن‌که قادر به تغییرش باشیم، بسیار شخصی شده‌اند و مسئله هم قضاوت ارزشی درستی یا نادرستی آن نیست، مسئله انتخاب‌های ما است. انتخاب‌هایی که یک سر آن در دنیای سینما، به دوست‌داشتن یا نداشتن و ارج‌نهادن یا کنارزدن برخی فیلم‌ها می‌انجامد. با همه این حرف‌ها Nobody Knows I’m Here، فیلمی با دغدغه‌های قابل احترام است که در صف متوسط‌هایِ خوب باقی می‌ماند.</description>
                <category>reza.jahangiri</category>
                <author>reza.jahangiri</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jul 2020 22:25:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرآنچه باید درباره فیلم ترمیناتور 2019 بدانید</title>
                <link>https://virgool.io/@rj8/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-terminator-dark-fate-vgvemzsdmutz</link>
                <description>چند سال پس از ریبوت مجموعه علمی تخیلی و پرطرفدار «ترمیناتور یا  نابودگر» با فیلم Genisys (جنسیس) که چندان مورد استقبال قرار نگرفت، شاهد  تولید و پخش یک دنباله‌ دیگری توسط کمپانی پارامونت هستیم. فیلم Terminator: Dark Fate (نابودگر: سرنوشت تاریک) قرار است  دنباله مستقیمی برای «نابودگر 2» باشد و تمام فیلم‌های پس از آن را نادیده  بگیرد. جنسیس نقدهای خوبی دریافت نکرد و بسیاری از طرفداران نیز از آن  خوش‌شان نیامد، آینده مجموعه نابودگر در هاله‌ای از ابهام قرار گرفته بود،  تا اینکه رسماً اعلام شد که فیلم جدیدی ساخته می‌شود. در ادامه مقاله سینمایی با ما همراه شوید.فرق  اساسی «سرنوشت تاریک» با دیگر دنباله‌ها، این است که جیمز کامرون به عنوان  تهیه‌کننده به مجموعه بازگشته و آن را نظارت می‌کند. همچنین دو بازیگر  اصلی «نابودگر 2» یعنی لیندا همیلتون در نقش سارا کانر و آرنولد شوارتزنیگر در نقش T-800 بازگشه‌اند. جیمز کامرون، کارگردانی فیلم را به تیم میلر  (سازنده قسمت اول Deadpool) سپرد تا امیدها برای تماشای یک فیلم در شأن  مجموعه، افزایش یابد. با اینکه ترمیناتور همواره نام مهمی در صنعت سینما  بوده و میلیون‌ها دلار در باکس آفیس فروخته، مئت‌هاست از کیفیت لازم و  موردانتظار برخوردار نبوده است. مطمئناً نابودگر 1 و نابودگر 2: روز موعود( آهنگ مجید خراطها شرمنده )  از آثار ماندگار و فوق‌العاده‌ی تاریخ سینما هستند اما سه فیلمی که پس از  آن‌ها به اکران درآمد، چندان راضی‌کننده ظاهر نشدند. همین موضوع باعث شده  که عده‌ای از همین الان، «سرنوشت تاریک» را مانند فیلم‌های قبلی شکست‌خورده  تلقی کنند. باید تا زمان اکران فیلم منتظر ماند، آیا «سرنوشت تاریک»  می‌تواند این مجموعه‌ی 35 ساله را به روزهای اوج بازگرداند؟ در ادامه همراه  ما باشید تا مروری بر اطلاعات این اثر سینمایی داشته باشیم.آن‌ها به مجموعه نابودگر برمی‌گردندهرآنچه باید درباره فیلم ترمیناتور 2019 بدانیددو ستاره اصلی مجموعه، لیندا همیلتون و آرنولد شوارتزنیگر هستند.  همیلتون نقش سارا کانر را آخرین بار در فیلم T2 (نابودگر 2) بازی کرده بود و  پس از چند دهه به این نقش بازگشته است. از این شخصیت می‌توان به عنوان یکی  از نمادین‌ترین شخصیت‌های زن در تاریخ آثار اکشنِ سینما نام برد. خبر دیگر  این است که ادوارد فرلانگ، بازیگر نقش جان کانر در T2 نیز در فیلم حضور  دارد و شایعه شده که در فلش‌بک‌های فیلم او را خواهیم دید.بی‌شک نام آرنولد با این مجموعه گره خورده و بار دیگر شاهد حضور وی در  نقش T-800 هستیم. او در تمام فیلم‌های مجموعه به‌جز Terminator: Salvation  (نابودگر: رستگاری) به ایفای نقش پرداخته و حالا نسخه‌ای سالخورده از این  ربات است که به شخصیت‌های دیگر کمک می‌کند.بازیگران و شخصیت‌های جدیددر بخش شخصیت‌های جدید، گابریل لونا نقش ترمیناتوری پیشرفته به نام Rev-9 را بازی می‌کند. این نسخه قابلیت  تقسیم شدن به ترمیناتوری دو بخشی را دارد و کاملاً خطرناک و شکست‌ناپذیز  (!) به نظر می‌رسد. بازیگر کلمبیایی یعنی ناتالیا ریس در نقش دنی راموس حضور دارد، او هدف اصلی Rev-9 به شمار می‌رود. مکنزی دیویس نیز یک سرباز ارتقایافته است که وظیفه محافظت از دنی راموس را برعهده  دارد. او در تریلرها بارها با Rev-9 درگیر می‌شود، اما بی‌شک شکست دادن او  به‌تنهایی ممکن نیست.داستان درباره چیست؟داستان درباره چیست؟در خلاصه داستان رسمی فیلم آمده: «27 سال پس از اتفاقات فیلم نابودگر 2:  روز موعود، اسکای‌نت یک ترمیناتور با بدنه فلزیِ مایع را از آینده  می‌فرستد تا فردی به نام دنی راموس، یک انسان سایبورگی و دوستان آن‌ها را  نابود کند. سارا کانر به همراه ترمیناتور T-800 به کمک آن‌ها می‌آیند.در مصاحبه اخیر تیم میلر با مجله اینترتیمنت ویکلی موزیک امروز، او درباره ارتباط فیلم به T2 صحبت کرد:دو فیلم اول با مفهوم زمان به عنوان یک تایم لوپ (حلقه زمانی) سروکار  دارند، وقتی فیلم را مشاهده کنید، بهتر متوجه این موضوع می‌شوید. چیزی که  اتفاق می‌افتد همان چیزی است که در گذشته اتفاق افتاده و همه دارند مبارزه  می‌کنند تا مطئن شوند دوباره به شکل قبلی اتفاق می‌افتد. این قانون در  انتهای فیلم نابودگر 2 شکسته شد، چراکه سارا کانر در واقع سایبردین را  نابود کرد، این اتفاق در گذشته نیفتاده بود، بنابراین آینده تغییر کرد، اما  هیچ کس نمی‌دانست این تغییر به چه نحوی خواهد بود.فیلم های بیشتری در راه است؟حتی شکست فیلم سینمایی Genisys / جنسیس نتوانست جلوی حرکت قطارِ  ترمیناتور را بگیرد. معمولاً یک شکست سخت هم نمی‌تواند مشکلی برای ساخت  فیلمی جدید، در یک فرنچایز بسیار محبوب ایجاد کند. بنابراین اگر Dark Fate  به موفقیت مالی دست یابد، به احتمال زیاد باید منتظر دنباله‌های آن باشیم.کامرون در مصاحبه‌ای با Deadline فاش کرد که نویسندگان، برنامه‌هایی برای ادامه داستان پس از «نابودگر: سرنوشت تاریک» در سر دارند. او گفت:ما چند هفته مشغول موشکافی و بررسی داستان بودیم تا متوجه  شویم می‌خواهیم آن را به چه شکلی روایت کنیم. آستین‌ها را بالا زدیم  و  شروع کردیم به موشکافی داستان و در نهایت به داستانی رسیدیم که در سه فیلم  به تصویر کشیده می‌شود. بنابراین داستانی بزرگ‌تر وجود دارد. اگر به اندازه  کافی خوش‌شانس باشیم و «فیلم Terminator: Dark Fate» بتواند فروش خوبی را تجربه کند،  دقیقاً می‌دانیم که با فیلم‌های بعد از آن چه خواهیم کرد.</description>
                <category>reza.jahangiri</category>
                <author>reza.jahangiri</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2019 23:32:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد و بررسی فیلم ققنوس سیاه Dark Phoenix 2019</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%82%D9%82%D9%86%D9%88%D8%B3-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-dark-phoenix-2019-xsfketompque</link>
                <description>نقد و بررسی فیلم ققنوس سیاه Dark Phoenix 2019فرنچایز «مردان ایکس»ِ فاکس با فیلم «فونیکس سیاه» که جایگاه خودش را به عنوان شرم آورترین پایان بندی این سری فیلم ثابت می کند، برای همیشه به اتمام رسید و خودش را با رویی سیاه تسلیم مارول استودیوز کرد!بگذارید همین ابتدای کار حس و حالی که پس از دیدن این فیلم داشتم برایتان توصیف کنم: «سایمون کینبرگ» در قسمت پایانی حکم شکنجه گری را داشت که ما را در خرابه ای متروک، مخوف و تاریک به صندلی آهنی و سختی بسته و آرام آرام شکنجه های رنگارنگ خودش را رو می کند. ابتدا از کشیدن دندان ها شروع کرده و آهسته آهسته شروع به کشیدن ناخن ها می کند، کار به جایی می رسد که در انتهای آن آرزوی مرگ کرده و خدا خدا می کنیم که هر چه سریع تر کارمان را تمام کند و با گلوله ای به سرمان این شکنجهٔ تمام نشدنی را پایان بخشد! فیلم به قدری افتضاح است که شاید واکنش عقلانی برای طرفداران این فرنچایز فریاد زدن در یک چاه بی انتها باشد. فاکس با منتسب کردن جایگاه کارگردانی به «سایمون کینبرگ» رسما نشان داد که هیچ منطقی در کله خود نداشته و عقلانی فکر نمی کند.یک زمانی هست با امثال فیلم جاستیس لیگ طرف هستیم که از ابتدای شروع دنیای سینمایی اش چیزی برای گفتن نداشته و قبل از آن با فیلم های بتمن علیه سوپرمن، جوخه خودکشی و مرد پولادین نشان داده بود که خشت اول را اشتباه قرار داده و بنایی که ساخته از اول کج بوده اما وقتی نوبت به «فونیکس سیاه» می رسد با چنین چیزی طرف نیستیم! فرنچایز مردان ایکس علیرغم تمام فراز و نشیب هایی که داشته ما طرفداران دنیای کمیک خیلی خاطرات شیرینی از آن داریم. فیلم مردان ایکس سال ۲۰۰۰ رسما پایه و بنیان، فیلم‌های مدرن ابرقهرمانی را پایه ریزی کرد و از همان سال بود که پیشرفت های قابل توجهی در این ژانر فیلم‌ها داشتیم. پس وقتی «دارک فونیکس» فیلم شدیدا بدی از کار درمی آید، برعکس فرنچایزهای دیگر، احساس ناراحتی و درد بسیار بیشتری حس خواهیم کرد.واقعیتش این که در سری کمیک های ایکس من زمینه چینی بسیار زیادی چیده شد تا سرانجام به “حماسهٔ فونیکس سیاه” منجر شد یعنی ما کم کم طی ۲۸ شماره کمیک جلو رفتیم تا بالاخره به داستان اصلی رسیدیم. در کل هم حدود ۴۰ شماره کمیک منتشر شد تا شاهکاری در سری کمیک های ایکس من خلق شد که هنوز که هنوز است در ذهن طرفداران دنیای کمیک حک شده. اما در دنیای سینما اصلا و ابدا چنین چیزی نبود و فقط به خاطر محبوبیت این داستان عنوان فیلم را دارک فونیکس قرار دادند تا طرفداران را به سینماها بکشانند. یعنی برای شکل گرفتن این داستان در سینما می بایست یک سری مواد اولیه برای ساخت آن وجود می داشت که نبودِ آن‌ها به منزلهٔ ساخت خانه‌ای بی اسکلت بود، ( دانلود آهنگ مهراد جم هواییتم ) لااقل اقتباس قبلی یک سری متریال پایه ای برای روایت چنین داستانی در چنته داشت اما «فونیکس سیاه» برعکس «مردان ایکس: آخرین ایستادگی»، نه فداکاری جین برای تیمش وجود داشت نه ولورینی بود و نه مثلث عشقی بین جین و لوگان و اسکات! همه اتفاقات کشکی کشکی و بی منطق جلو می روند و در بدترین حالت خود طرفداران را تنها می گذارند.حداقل در «آخرین ایستادگی» صحنه های اکشن قابل قبول داشتیم، حداقل در «آخرین ایستادگی» کمی مراودهٔ بین شخصیت ها را داشتیم؛ رابطهٔ بین جین و ولورین بین جین و سایکلاپس و از همه مهمتر درگیری بین پرفسور ایکس و جین که یکی از مهمترین اتفاقات برای این شخصیت در سه گانهٔ اولیه بود. یعنی در آن سه گانه دیده شد که به دلایل مختلف پرفسور ایکس را به حاشیه می برند اما در آخرین ایستادگی نقش این شخصیت را پر رنگ تر کرده و ارتباطش به جین گری را جوری کنار هم قرار داده بودند که با وجود عجیب غریب بودن و مغایرت داشتن با ذات چنین شخصیتی میشد از نقاط قوت فیلم به شمار آورد چون بالاخره یک پیچش به خصوص به این شخصیت اضافه کرده بودند. اما در «فونیکس سیاه» دقیقا همین نقطهٔ بسیار مهم به یکی از ضعیف ترین لحظات فیلم تبدیل می شود. یعنی کاملا واضح است که «سایمون کینبرگ» از پروفسور ایکس و شخصیتش بدش می آمده و برای نابود کردن این شخصیت، داستان را جوری چیده که حال طرفداران از کارهایش بهم بخورد، طوری که در خلال فیلم می خواهید یک پس گردنی محکم به سر کچل جیمز مک‌آوی بزنید جوری که از گردن به پایین قطع نخاع بشود انقدر که اعصابتان را خرد خواهد کرد! فرق مگنیتو و پروفسور ایکس در این فیلم چی بود دقیقا؟ یکی میخواست جین را بکشد دیگری نمی خواست؟هیچ کدام از صحنه های فونیکس سیاه نمادین نیستند، به عنوان مثال ما در آخرین ایستادگی نابود شدن خانهٔ جین و البته متلاشی شدن پروفسور ایکس را داشتیم یا مثلا در پایان فیلم آن صحنهٔ نمادین بلند کردن پل گلدن گیت را داشتیم که توسط مگنیتو به سوی آن جزیرهٔ درمانی برده شد اما هرچقدر نگاهی به فونیکس سیاه می اندازیم چیزی جز یک کپی افتضاح یادآورمان نمی شود. صحنه بلند ( موزیک امروز  ) شدن قطار زیرزمینی در این فیلم اصلا آن حس و حال بلند شدن پل گلدن گیت را به ما نمی دهد. جدا از این صحنه های نمادین رویارویی اعضای جهش یافته در بدترین وضعیت خود قرار دارند، کجاست آن صحنه تعقیب و گریز بین جاگرنات و کیتی پراید یا کجاست آن مبارزه بین «پایرو» و «مردیخی»؟!غیر از صحنه افتتاحیه فیلم و مبارزه پایانی که کمی قابل تحمل هستند، مابقی فیلم به شدت خسته کننده و البته اعصاب خرد کن هستند به شخصه تا به حال غیر از جاستیس لیگ انقدر طی دیدن فیلمی به ساعت نگاه نکرده بودم. فیلم های اخیر ابرقهرمانی با وجود اشکالاتشان حداقل کاری که انجام دادند این بود که لااقل یک ساعت نیم دو ساعت ما را سرگرم خود می کردند اما «دارک فونیکس» ذره ای در این کار موفق نیست و همانطور که گفته شد دیدنش مانند شکنجه ای تمام نشدنی بود! در فیلم های اخیر لااقل چندین صحنهٔ فان و باحالی وجود داشت که خستگی را از تن تماشاگر خارج می کرد ولی فقدان چنین چیزی در این فیلم به حد اعلای خود رسید. در «روز های گذشته در آینده» و «آپوکالیپس» دو صحنه برجسته و فان داشتیم آن هم صحنهٔ دویدن «کوئیک سیلور» برای نجات افراد ایکس بود ولی امان از فونیکس سیاه! شاید بدترین صحنه ای که میشد برای کوئیک سیلور رقم زد همین چیزی بود که در فیلم دیدیم! «کینبرگ» به جای این که از اشتباهات خودش درس بگیرد، نقاط قوت را به نقاط ضعف تبدیل کرده یعنی اشتباهاتش را حذف و خوبی های دیگران را به شیوهٔ کاملا افتضاحی به تصویر کشیده و بسیار تابلو این کار را انجام داده. در سه فیلم «کلاس اول»، «روز های گذشته در آینده» و «آپوکالیپس»، از فلش بک ها و روایت سرگذشت شخصیت ها به منظور روایت و ارتباطِ بهتر برقرار کردن مخاطب با فیلمنامه استفاده شده بود اما کینبرگ می خواسته یک تقلید مفتضحانه از آن فیلم ها انجام دهد، فلش بک چارلز و کودکی جین گری نه چیزی به داستان اضافه می کند نه چیزی کم می کند کاری که در روزهای گذشته در آینده به بهترین شکل خود انجام پذیرفت. یا مثلا آن صحنه پایانی صحبت های ذهنی بین جین و پروفسور ایکس دقیقا مشابه صحبت های نسخهٔ جوان چارلز با پروفسور ایکس مسن فیلمبرداری شده اما به هیچ عنوان تاثیرگذاری آن را نداشته و نخواهد داشت.شاید بتوان بزرگترین خیانت فیلم را به شخصیت پردازی پروفسور ایکس اختصاص داد! در خلال فیلم ما شاهد یک شخصیت آنارشیسم بودیم که اعضای تیم را با در نظر نگرفتن خطرات احتمالی به فضا می فرستد فقط به خاطر این که تشویق شده و از سوی رئیس جمهور مدال افتخار دریافت کند. وقتی هم که منطق این حرکات بی اساس پرسیده می شود با جواب های بی ربطی مثل پذیرفته شدن جامعه جهش یافته بین انسان های عادی گوشزد می شود در صورتی که در فیلم کاملا با فضای جامعه مغایرت دارد؛ جت “مخفی” مردان ایکس از جایی “مخفی” از وسط زمین بسکتبال خارج می شود، اگر جهش یافته ها به “ابرقهرمانان” و “ناجیان” جامعه تبدیل شده اند پس دلیل و منطق این همه مخفی کاری چیست؟ چرا مدرسهٔ اگزاویر وسط ناکجا آباد تاسیس شده است؟ و هزاران دلیل بیخود و بی منطق دیگر که رفتار بی پایه پروفسور ایکس را توجیه کنند!از کی تاحالا جهش یافته ها در میان جامعه پذیرفته شدند و حکم انتقام جویان را پیدا کردند؟ معمولا در دنیای کمیک جهش یافته بودن باعث تنفر بین انسان ها میشده، در اصل جوهرهٔ اصلی مردان ایكس به عنوان موجوداتی جهش یافته را زجر و محنت تشكیل میدهد.  استن لی (و جک كربی) از این ایده به عنوان استعاره ای از نژاد پرستی استفاده كردند. یعنی مردان ایكس از سوی جامعه طرد میشدند درست مثل سیاه پوستانی كه توسط نژاد پرستان آمریكایی طرد میشدند و میشوند. اما در ابتدای فیلم دیدیم که ملت برای تشویق آنها حاضر می شوند و آن حس “تنفر” در این فیلم به شدت منحرف شده است.(خیلی جالب است که عروسک عریان میستیک دست یکی از دختربچه های طرفدار دیده می شود!!!) بعد جالبی مطلب اینجاست که در انتهای فیلم تمام این “ابرقهرمان” بازی ها به فراموشی سپرده می شود و ناگهان نیروهای ضربتی برای دستگیری آنها حاضر می شوند!برعکس جنگ داخلی که به هر ابرقهرمان فرصت داده شده بود تا یا قرارداد سکویا را امضا کند یا خانه نشین شود! اینجا به صورت ناگهانی و بی منطق شاهد دستگیری “تمام” ِ جهش یافته ها هستیم! آن هم چه کسانی کسانی که به خاطر فداکاری‌شان از رئیس جمهور مدال دریافت کردند و رهبرشان که رفیق فابریک او بوده و اجازهٔ تماس مستقیم را دارد!!!! بی منطقی تا چه حد؟ دیگر رئیس جمهور پاسخگوی پروفسور ایکس نبوده و حکم دستگیری آنها جاری شده! آن هم به چه دلیلی؟ به دلیل اینکه ایکس من داشتند وظیفه شان را انجام میدادند و در خیابان به مبارزه پرداخته تا جلوی میوتانت های خبیث را بگیرند! مگر وظیفه اصلی ایکس من ناجی بودن و نجات دادن نیست؟ پس در این واقعه چه استثنائی وجود داشته که باعث دستگیر شدن آنها شده؟ چه شده که مبارزه با مگنیتو و فضایی ها شده خلاف قانون؟! واقعا تا مدت ها از کینبرگ به خاطر این فاجعه‌ای که در نویسندگی انجام داده ممنون خواهیم بود!کارگردانی این فیلم به شدت افتضاح است! چیزی جز این در وصف فیلم نمی توان گفت. شاید تنها تمثیل های توهین آمیز بتوان به کار برد. فیلم های کوتاه دانش آموزی بعضا بهتر از این فاجعه‌ای بود که «سایمون کینبرگ» رقم زده بود. تاحالا سابقه نداشته توی فیلم های هالیوودی در مورد فیلمبرداری و سوییچ شدن بین دوربین ها عصبی بشوم و ضعف قابل توجهی در آن‌ها ببینم اما در این فیلم دقیقا همین اتفاق میافتد. برخی از جاهای فیلم هست که انقدر بدجور این تغییر رخ میدهد که مجبور می شوید چشم هایتان را ببندید، یک نفس عمیق کشیده و بعد ادامه فیلم را تماشا کنید. نکته دیگری که تا به حال کمتر سرشاخ با آن شده بودم بحث گریم بازیگر هاست! خیلی وقت بود به خاطر گریم در  فیلمی ایراد چشمگیری ندیده بودم اما مثل این که «فونیکس سیاه» می خواهد از همه لحاظ رو سفیدمان کند، گریم ها واقعا بد کار شدن مخصوصا گریم سنگینی که می بایست روی دو شخصیت بیست و میستیک قرار می گرفت!از فاجعه کارگردانی گفتیم اما هیچکدام به بازی گرفتن از بازیگرها نمی رسد! تا به حال سابقه نداشته بازی بدی از «جیمز مک‌آوی» ببینم که بالاخره چشممان به جمالش باز شد! به جرئت می توانم ادعا کنم که این بدترین بازی‌ای بود که مک‌آوی در دوران بازیگری اش داشته! کارایی او در فیلم دقیقا مانند ربات تبدیل متن به گفتار و دستیارهای صوتی عمل می کرد! جنیفر لارنس هم به نظر میرسید از این که بالاخره از دست این سری فیلم خلاص میشود خوشحال است و دیگر مجبور نیست گریم های سنگینی روی صورتش قرار بگیرد. بازی او در فیلم کاملا خواب آلود و خسته به نظر میرسد. مابقی هم که چیزی عایدشان نمی شود که به انجام برسانند. مایکل فسبندر هم یک سری از جاها، به نظ‍ر میرسد از دیالوگایی که قرار است ادا کند گیج شده است؛ دقیقا متوجه نمی شود این چیزی که که دارد میگوید چیست، انقدری که دیالوگ‌ها بد نوشته شده اند. «جسیکا چستین» بیچاره هم همین وضعیت گریبان گیرش شده است. مگر میشود بازیگر به این معروفی و با استعدادی بازی بدی را به نمایش بگذارد، اصلا ممکن است؟ او در  فیلم قدم میزند و چند تا دیالوگ آبکی به سوفی ترنر میگوید که خودش هم نمی‌تواند بفهمد که چه کاری باید انجام دهد. «سوفی ترنر» هم شاید برخی از نقش آفرینی او خوششان بیاید اما اگر سری به دنیای کمیک بزنیم کاملا متوجه میشویم که با افتضاحی بیش سر و کار نداشتند، سوفی ترنر در طول فیلم یا داره گریه می کنه یا داره میگه من نمی تونم کنترلش کنم من نمی تونم کنترلش کنم و ناگهان «سانسا»وار حمله می کند.جلوه های ویژه هم حتی خوب نیستند، مخصوصا صحنه هایی که به استورم مربوط میشود انقدر مصنوعی اند که یاد سریال های تلویزیونی خواهیم افتاد! شاید تنها جایی که کمی قابل قبول هستند همان مبارزه بین جهش یافته ها و فضایی ها باشد بالاخص صحنه هایی که به مگنیتو مربوط می شود. صحنه های مربوط به نایت کراولر هم خوب هستند اما ما را یاد آن زمانی خواهند انداخت که او در فیلم X2: United دیده بودیم، جایی که تحت کنترل قرار گرفته بود و بی رحمانه به قتل و خونریزی مشغول بود.ریشوت های انجام گرفته بهتر است در سکوت باقی بمانند! مثلا قرار بود ریشوت ها با هزینه بالایی انجام بشود ولی نتیجه چی شد؟ ریشوت های ریبوت چهارشگفت انگیز برایتان کامکلا تداعی خواهد شد. آن صحنه های تابلویی که از «کیت مرا» داشتیم را به یاد دارید؟همان صحنه هایی که کلاه گیس تابلوی او روی سرش زار میزد! یا جاستیس لیگ را به یاد دارید که در برخی از صحنه ها مدل موی بازیگرها تغییر می کرد یا از همه جالب تر، لب و دهن «هنری کویل» حالتی غیر عادی به خود می گرفت. اینجا هم همینطور است. دقیقا می توانید بفهمید از کجا ریشوت ها شروع شده اند. چون به راحتی قابل تشخیص اند چرا که به صورت ناگهانی یک سری شخصیت از صحنه غیب خواهند شد.از شخصیت پردازی ها نگویم! در اینجا به علت تناقضات بزرگی که وجود دارد مجبوریم به سوال و جواب بپردازیم! پروفسور ایکس را که گفتیم، برعکس سه فیلم قبلی یک آدم احمق شده که حاضر است همه چیز را فداکند تا محبوبیتشان خدشه دار نشود. بیست(وحشی)/هنک مک‌کوی هم به یکی از بی منطق ترین شخصیت های فیلم تبدیل می شود! واقعا چرا تغییر ناگهانی‌ای در او رخ داد و برای انتقام طرف مگنیتو رفت؟ مگر او باهوش ترین عضو مردان ایکس نبود! چرا در مبارزهٔ اولیه می‌خواست جین را با تیر بزند؟ مگر جین دوست و هم تیمی او نبوده؟ یعنی انقدر قسی القلب شده که قصد جان یکی از اعضای تیم یا به عبارتی دیگر خانواده اش، آن هم کسی که خودش را فدا کرد تا چهارتا فضانورد را نجات دهد، کرده؟ این جین با جینی که آنها را از دست آپوکالیپس خلاص کرد چه فرقی دارد؟مگنیتو دقیقا به چه دلیل می خواست انتقام خون «میستیک» را  بگیرد؟ مگر در آیندهٔ این شخصیت در فیلم های قبلی ندیده بودیم که از میستیک استفاده ابزاری شده بود؟ مگر در فیلم «مردان ایکس: آخرین مقاومت» بعد از این که میستیک قدرت های جهش یافتگیش را از دست داد، روی زمین عریان ولش نکرد؟ شاید برخی بگویند این دنیا ریبوت شده؛ پس اما چرا در فیلم «مردان ایکس: روز های گذشته در آینده» می خواست میستیک را بکشد، مگر آنجا عاشق ریون نبود؟ حالا چه شده که ناگهان برگشته تا انتقام او را بگیرد؟فلسفه وجودی جنوشا چی بود؟ اصلا برای چی همچین مکانی را در فیلم دیدیم؟ آیا جدیدا دولت عقلش را از دست داده است؟ مگر مگنیتو همان کسی نبود که در وقایع فیلم «مردان ایکس: آپوکالیپس» هزاران نفر را کشته بود؟ چی شد یهو جزیره‌ای را اختصاص دادن به چنین آدمی؟ آن هم چه جزیره ای! جزیره ای که کوچکترین شباهتی با همتایش در دنیای کمیک نداشته و برعکس آنکه شهری آباد با ساختمان های بلند بود به زباله دانی از آهن پاره ها که خانه هایی از آن تشکیل شده تبدیل شده!این خبیث هایی که در فیلم دیدیم دقیقا چی بودند؟ چرا هیچی از آن ها نفهمیدیم؟ اصلا در دنیای کمیک وجود خارجی داشتند؟ چرا بازیگر فیلم باید بعد از سه روز اکران بیاد توضیح بدهد که دقیقا چه شخصیتی بوده؟ انگیزه دقیق این شخصیت های خبیث فضایی چی بود؟ مگر نمی‌خواستند یک سیاره برای خودشان بسازند؟ پس چرا این کار را زودتر انجام نداده بودند! اگر اون فضایی‌ای که «جسیکا چستین» نقشش را بازی می کرد توانایی این را داشت تا قدرت فونیکس را در بدنش جذب کند چرا از اول این کار را نکرد؟ چرا اصلا به جین انگیزه می داد وقتی خودش می توانست قدرت فونیکس را تو بدنش نگه دارد؟ چرا می خواست زمین و جهان را نابود کند؟ اصلا انگیزه اش چی بود برای نابودی زمین؟ میرفت سیاره خودش را درست می کرد و والسلام!در کل به هیچکدام از شخصیت ها فرصنتی برای درخشیدن داده نمیشود! بعد از ناکجا آباد یک سری فضایی پیدایشان میشود که هیچ شخصیت پردازی ندارند هیچ معرفی خاصی ندارند فقط هستند که فیلم خالی نباشد! خب لعنتی شمایی که میخوای با وارد کردن فضایی ها یکمی تنوع به داستان وارد کنی پس چرا هیچ انگیزه درست حسابی به آن‌ها نمی‌دهی؟ مثلا می‌خواستی مثل قبلی های نباشد که فقط “انسان ها علیه میوتانت ها” یا “میوتانت ها علیه میوتانت ها” بود، نباشد؟ خب این چه وضع روایت داستانی است، یکمی رنگ و لعاب به آن میدادی لااقل! به خاطر همین شخصیت پردازی افتضاح وقتی پروفسور ایکس یک “فضایی”(تکرار می کنم “فضایی”) را ملاقات می کند، میگوید: “عه شما آدم نیستین!” همین! و کلا به همین وضعیت خلاصه میشود!! این تازه فقط رهبر تیم بود؛ هیچکدام از اعضا از وجود فضایی ها شگفت زده نمیشوند، انگار نه انگار که چنین واقعه عجیب غریبی رخ داده! همه به سادگی از کنارش عبور می کنند هیچ‌کس در این بین شوکه نمیشود!سایکلاپس دقیقا چی بود؟ مگر کینبرگ نباید از اشتباهاتش درس می گرفت! این سایکلاپس که از آن سایکلاپس قبلی هم بدتر بود! لااقل در سری قبلی اسکات یک کَل کَلی با لوگان داشت اما اینجا فقط جین را بدون هیچ دلیلی دوست داشت و از او دفاع می کرد، بدون پرداخت به این رابطهٔ عمیق در دنیای کمیک های مارول!همهٔ این شخصیت ها در فیلم های قبلی دست کم پیچیدگی مخصوص به خودشان را داشتند. مثلا مگنیتو، یک شخصیت فاشیست که هر کاری برای خودکامگی جامعه جهش یافته می‌کند بود اما اصلا در فیلم چنین چیزی وجود نداشت فقط به خاطر جذابیت داستان و اسم «مایکل فسبندر» به فیلم اضافه شده بود. حتی ما یک دیالوگ درست حسابی جایی که کاملا فضای فیلم می طلبید نداشتیم مثلا آنجایی که همه دستگیر شدن میشد دیالوگی جذاب بین مگنیتو و پروفسور ایکس ترتیب دید اما چنین فرصتی کاملا از بین رفت. آخه باباجان در فیلم‌های قبلی یکی از جذاب ترین قسمت های داستان، همین گفتگو و درگیری های بین چارلز و اریک بود. چرا خب از این اتفاق جذاب صرف نظر شد؟ حتی در آن قسمت پایانی فیلم همه چیز کشکی کشکی تموم شد فقط به خاطر نمادین بودن آن ما چارلز و اریک را دیدیم که می خواستند باهم شطرنج بازی کنند. نه دیالوگ خوبی رد و بدل شد نه صحنه دوستداشتنی‌ای خلق شد!(اشاره به کپی از فیلم های قبلی و تکرارشون به بدترین شکل) جفت این شخصیت ها دو تا جامعه بزرگ را رهبری می کردند، یکی جنوشا یکی مدرسه اگزاویر که ول شدند. بعد حالا این خوبه! ریاست مدرسه به هنک مک‌کوی‌ای رسید که اصلا آدم منطقی ای در این فیلم نبود! بعد دقیقا به چه دلیل چارلز مدرسه را به امان خدا ول کرد؟ مگر در روز های گذشته در آینده و آن آیندهٔ جایگزین ندیده بودیم پروفسور ایکس سالم و سر حال هنوز رئیس مدرسه است؟البته جنوشا هم معلوم نشد دست کدام از خدا بی خبری افتاده چون افراد کلیدی مگنیتو چپ و راست در این فیلم مردن! از طرفی چه بلایی سر جین آمد؟ مگر در آینده ندیده بودیم که هنوز زنده هستش؟ پس چرا در پایان فیلم تبدیل به انرژی خالص فونیکس شده بود؟در کل باید گفت پایان فیلم X-Men Dark Phoenix 2019 باید چیزی شبیه به روزهای گذشته در آینده می بود که همه چیز در آن کاملا با عقل جور می آمد و به زیبایی جمع بندی شده بود اما در «فونیکس سیاه» چطور شد. هیچی ما خودمون باید حدس زده و پل می زدیم تا به یه پایان مطلوب برسیم. پایان فیلم هیچ چیزی برای بحث کردن باقی نمی‌گذاشت نه پیچش بزرگی بود نه اتفاقی که بشه راجع به آن صحبت کرد. احساسات در این فیلم هیچ معنایی ندارد، اتفاقات یکی پشت دیگری بدون ذره ای تنفس رخ می‌دهند کینبرگ هیچگاه موفق به دستیابی به نقاط قوت شگفت انگیز دو کارگردان قبلی یعنی برایان سینگر و متیو وان نمی شود بعد از دیدن فیلم دلمان برای فیلم‌های قبلی به شدت تنگ می شود جایی که احساسات در آن حرف اول را می زد. به راحتی می توان گفت که «فونیکس سیاه» بدترین فیلم ایکس من تا به اینجای کار بوده حتی از «خاستگاه مردان ایکس: ولورین»، «مردان ایکس: آپوکالیپس» و «مردان ایکس: آخرین ایستادگی» اثر ناامیدکننده تری بوده است.در آخر باید گفت شاید بهتر می‌شد به جای نقد، کمی برای این پایان مرثیه‌خوانی می‌کردیم. یاد آن روزهایی بخیر که از بازی فوق العادهٔ مک‌آوی و فسبندر در قالب چارلز اگزاویر و اریک لنشر لذت می بردیم. یاد آن روزها بخیر که هیو جکمن با کاریزمای بی نظیرش ما را شیفتهٔ بازی خود در نقش لوگان می کرد و قند در دل ما طرفداران آب می کرد. اما این روزها تنها چیزی که باقی مانده یک افسردگی و پوچی بی پایان است که آخرین فیلم این فرنچایز ۲۰ ساله از تک تک صحنه‌هایش برای به گند کشیدن و خراب کردن این خاطرات نهایت استفاده را می کند. حیف این همه زحمت چندین ساله که برای این سری فیلم کشیده شد. حیف این داستان شاهکاری که برای بار دوم به جویباری از فاضلاب تبدیل شد. حیف از موسیقی متن زیبایی که «هنس زیمر» سازندهٔ آن باشد ولی اثرنهایی چیزی جز ناامیدی به بار نیاورد. حیف از نویسندگی کریس کلرمانت برای خلق قصه‌ای که خواندنش هنوز تازگی دارد اما فاکس با قرار دادن جایگاه نویسندگی و کارگردانی در دستان بی کفایت کسی که در طول عمر خویش هیچ فیلمی را کارگردانی نکرده است، تمام نقاط عطف سابقی که خلق کرده بود را از بین برد! ما دیدن این فیلم را به هیچ احدالناسی مخصوصا طرفداران این فرنچایز توصیه نخواهیم کرد و مشتاقانه منتظر ورود این شخصیت ها به دنیای سینمایی‌ای خواهیم بود که به دستان با کفایت کوین فایگی اداره خواهد شد.</description>
                <category>reza.jahangiri</category>
                <author>reza.jahangiri</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2019 02:46:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم Alita: Battle Angel - آلیتا: فرشته جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/alita-battle-angel-review-cscxvhyg7j29</link>
                <description>«آلیتا» به  نویسندگی جیمز کامرون و کارگردانی رابرت رودریگز برای اکثر مخاطبان اثری با  درجه‌بندی کیفی متوسطِ روبه‌بالا است و برای عاشقان سینمای علمی‌تخیلی،  فیلمی نسبتا خوب که نباید تجربه‌ی یک بار تماشای آن را از دست داد.پیشرفت جنون‌آمیز تکنولوژی‌های سینمایی را بدون شک می‌توان یکی از  تاثیرگذارترین عناصر شکل‌دهنده به فیلم‌های چند سال اخیر دانست. پیشرفتی که  برخی‌ها مطلقا با آن مخالف هستند و برخی دیگر نیز آن را به‌عنوان عنصری  می‌بینند که غیرممکن‌ها را ممکن می‌کند و برای سینمای فانتزی و به‌خصوص  فیلم‌های علمی‌تخیلی، فرصت‌هایی تازه و مثال‌زدنی را به وجود می‌آورد. به  همین خاطر هم همان‌قدر که می‌شود آدم‌هایی را دید که با به کارگیری CGIها  در صنعت/هنر سینما مخالفت جدی دارند، فیلم‌سازها، منتقدان و تماشاگرانی هم  هستند که پیشرفت تکنولوژی را خوشحال‌کننده می‌بینند و تنها باور دارند که  فیلم‌سازها باید با نگاه درست به استفاده از آن بپردازند. چون همان‌قدر که  امکان دارد برخی از کارگردان‌ها با استفاده‌ی بی‌جا از جلوه‌های ویژه‌ی  کامپیوتری کار خود را راحت کنند و در طراحی و ساخت اکشن‌های مثال‌زدنی شکست  بخورند یا آفرینش میزانسنِ حساب‌شده را از یاد ببرند و همه‌ی وظایفِ جذاب  کردن صحنه را به دوش برخی جلوه‌های ویژه‌ی زیبا اما بی‌حساب‌وکتاب  بیاندازند، امکان هم دارد که فیلم‌سازی از راه برسد و تصویری غیر قابل ضبط  از اعماق فضا را در فیلمی معنادار نشان‌مان بدهد. طوری که مخاطب از  توانایی‌های CGIها به وجد بیاید و متوجه شود که سازندگان نه برای ساده کردن  بخش‌هایی کلیدی از مراحل ساخت یک فیلم که برای ممکن کردن ناممکن‌ها به  سراغ استفاده از تکنولوژی رفته‌اند.آلیتا : فیلم Alita: Battle Angel اما برخلاف اکثر فیلم‌هایی که از CGIهای سنگین استفاده می‌کنند، نه درون  یکی از این دو گروه که در جایی بین دو مورد گفته‌شده طبقه‌بندی می‌شود.  یعنی از یک طرف با خلقت عجیب و تحسین‌برانگیز برخی کاراکترها و بخش‌هایی از  دنیای خود نشان می‌دهد که قدرت‌های تازه‌ی به وجود آمده در جهان فیلم‌سازی  چه آورده‌ی بزرگی برای مخاطبان دارند و از یک طرف پرشده از سکانس‌های پوچی  است که استفاده‌ی بیش از اندازه‌ی سازندگان از تکنولوژی درون آن‌ها، منجر  به تکراری و خالی از جذابیت بودن تصویرسازی‌های‌شان شده است. به‌گونه‌ای که  در عین آن که دوره‌ی زمانی به‌شدت آینده‌نگرانه و خاص فیلم‌نامه می‌توانست  آن را از حیث تصویرسازی تبدیل به تجربه‌ی بکری برای مخاطب کند، Alita:  Battle Angel منهای طراحی اکثر کاراکترها و مخصوصا کاراکتر اصلی، در هیچ  بخش دیگری از خود تصویری اورجینال و حقیقتا متفاوت را به نمایش نمی‌گذارد.اکثر قاب‌های عظیم بسته‌شده در فیلم که می‌خواهند بخشی از جهان  آینده‌نگرانه و متفاوت آن را نشان بدهند، زیبا به نظر می‌آیند و در عین حال  هرگز اورجینال نیستند. فیلم به هیچ عنوان روی داستان‌گویی بصری تکیه‌ی  خاصی نکرده است و به همین خاطر هرگز از جهان‌سازی و قابلیت‌های فنی خود  استفاده‌ی استعاری خاصی نمی‌کند. نتیجه هم می‌شود اینکه حتی وقتی با طرح  داستانیِ مهم وجود فاصله‌ی طبقاتی دیوانه‌وار بین مردم حاضر در Zalem و  زباله‌دان‌ها سر و کار داریم، باز هم توضیحات داستانی جلوتر از تصاویر این  مفهوم را به مخاطب بفهمانند و کارکرد آن حجم از تصویرسازی‌های عظیم  کامپیوتری چیزی بیشتر از معرفی ساز و کارهای فیزیکی و تکنولوژیکی جهان قصه  نباشد.البته از آن‌طرف هم نمی‌توان انکار کرد که شاید این تصویرسازی‌ها در مسیرِ  بخشیدن یک هویت داستانی مشخص به خود فیلم و مخصوصا دنیای مجموعه‌ی آن موفق  نباشند و برای مخاطب جوان‌تر دائما بیرون کشیده‌شده از دل قصه‌های  علمی‌تخیلی شناخته‌شده‌ی دیگر به نظر برسند، اما در نشان دادن طول و عرض  شهرها و خیابان‌ها و مناطق حاضر درون جهان خیالی اثر شکست نمی‌خورند. تا  جایی پس از پایان یافتن فیلم، بیننده تا مدت‌ها می‌تواند بدون توجه به  شخصیت‌ها، دنیای Alita: Battle Angel را در ذهن خویش ببیند و به نحوه‌ی  جریان یافتن فرم‌های عجیبی از حیات در گوشه به گوشه‌ی زباله‌دان قرارگرفته  در زیر Zalem بیاندیشد. چرا؟ چون سازندگان باتوجه‌به اینکه فیلمِ خود را به  غلط، قسمت اول یک چندگانه در نظر گرفته‌اند که البته اکنون باتوجه‌به  عملکرد مالی نسبتا ضعیف اثر احتمال ساخته نشدن قسمت‌های دیگرش وجود دارد،  به نمایش جزئیات بیش از اندازه‌ی همه‌چیز اهمیت زیادی می‌دهند. نتیجه‌ی  چنین حرکتی از سوی آن‌ها هم می‌شود اینکه تصاویر ثبت‌شده در ذهن مخاطب از  فیلم هرگز کُلی، خلاصه‌شده و غیر قابل به یاد آوردن نباشند.اما همان‌گونه که اشاره کردم، بزرگ‌ترین اشتباه سازندگان در تولید فیلم  نگاه انداختن به آن در قالب «افتتاحیه‌ی یک سریال تلویزیونی» است. آن‌ها ( موزیک امروز ) در  آفرینش Alita: Battle Angel مشخصا بیشتر از تمرکز روی «ساخت یک بلاک‌باستر  عامه‌پسند خوب»، روی «ساخت قسمت اول یک مجموعه‌ی سینمایی بزرگ» و  «به‌کارگیری تکنولوژی‌های دیوانه‌وار برای ساخت یک فیلم بلند» تمرکز  کرده‌اند. نتیجه هم می‌شود آن که بسیاری از سکانس‌های اضافی فیلم، صرفا  شکل‌گرفته برای نمایش گوشه‌هایی دیگر از دنیای اثر و به رخ کشیدن قدرت  CGIهای آن باشند.انگار رابرت رودریگز و تیم او به اندازه‌ای مات‌ومبهوت تکنولوژی‌های تازه و در دسترس قرارگرفته  و ساخت تصاویری مثال‌زدنی با آن‌ها شده‌اند که گاهی فراموش می‌کنند همه‌ی  این فیلم‌برداری‌ها و تدوین‌ها و افکت‌گذاری‌ها درنهایت باید در خدمت روایت  قصه‌ای در سینمای داستانی باشند. این موضوع را هم به وضوح هرچه تمام‌تر  می‌توان در پرده‌ی اول قصه‌گویی فیلم دید. جایی که کارگردان روی خودِ آلیتا متمرکز می‌شود، از شگفت‌زدگی او به خاطر دیدن دنیا فیلم می‌گیرد و به همین  شکل نزدیک به سی دقیقه به‌جای داستان‌گویی، صرفا جهان و موجودات قرارگرفته  در پیرامون او را نشانِ مخاطب می‌دهد. اعتماد کاذب شکل‌گرفته در وجود  سازندگان برای داستان‌گویی اندک در فیلمی ۲ساعته هم حاصل آن است که باور  کرده‌اند Battle Angel صرفا باید جهان و کاراکترهای اصلی و برخی از  اسطوره‌شناسی‌های خود را به مخاطب معرفی کند و می‌تواند در قسمت‌های آتی  سراغ روایت‌های جدی‌تر و عظیم را بگیرد. حال آن که بهترین چندگانه‌های  تاریخ سینما آن‌هایی بوده‌اند که کشش مثال‌زدنی هر قسمت‌شان طوری مخاطب را  جلب می‌کرد که او نمی‌دانست چگونه باید منتظر از راه رسیدن فیلم بعدی آن  مجموعه باشد! درحالی‌که جدی‌ترین طرفداران Alita: Battle Angel هم صرفا در  صورت اکران شدن قسمت بعدی بدون شک آن به تماشای آن می‌روند و غالبا عطش  خاصی برای از راه رسیدن محصول مورد بحث ندارند. به این علت که سازندگان  فیلم حتی زمینه‌چینی عجیب‌وغریبی برای داستان قسمت دوم آن نکرده‌اند و  بیننده کم‌وبیش در انتهای اثر هم‌اندازه با اواسط آن درباره‌ی برنامه‌های  آلیتا برای آینده و چالش‌هایی که احتمالا در مقابل او قرار خواهند گرفت،  اطلاعات دارد.در عین حال نمی‌شود انکار کرد که فیلم در معرفی بسیاری از بخش‌های  بحث‌برانگیز مجموعه‌ی خود از جمله تصویرسازی‌هایی ناآشنا از کاراکترها برای  مخاطب به او موفق است. به‌گونه‌ای که اگر «آلیتا» دنباله‌ای داشته باشد،  دیگر تمامی بینندگانِ قسمت اول آن می‌دانند که آیا امکان پذیرش ظاهرهای  عجیب‌وغریب موجودات حاضر در جهان این فیلم را خواهند داشت یا تماشای اَشکال  تخیلی و خاص مورد بحث، مطلقا برای آن‌ها آزاردهنده هستند. همچنین فیلم  موفق می‌شود که از ترکیب برخی دکوپاژها و میزانسن‌های استاندارد در بعضی  سکانس‌های کلیدی، به حداقل هویت لازم برای خود از نظر تصویری برسد. به این  مفهوم که وقتی یک لایواکشن سینمایی بر پایه‌ی نمایش موجودی به خاصی آلیتا  جلو می‌رود، سخت می‌توان تمامی انسان‌ها و موجودات و مکان‌ها و اشیا و  وسایل نقلیه‌ی قرارگرفته در پیرامون او را طوری به تصویر کشید که با ماهیت  تصویر ناشناخته‌ی ارائه‌شده از وی به مخاطب جور دربیایند و به اصطلاح در  ذوق تماشاگر نزنند. اما فیلم در این مهم به در بسته نمی‌خورد و حتی در همان  اواسط کار موفق می‌شود که گارد اکثر مخاطبان در مقابل ذات بصری عجیب خود  را پایین بیاورد و بر کسی هم پوشیده نیست که حجم قابل توجهی از بینندگان  امروزی فقط در صورت شکسته شدن این گار ذهنی قرارگرفته در وجودشان توسط یک  اثر علمی‌تخیلی، شانس ارتباط برقرار کردن با‌ آن را پیدا می‌کنند.اما پس از موفقیت‌های فنی خیره‌کننده‌ی اثر، نقش‌آفرینی‌های لایق تحسین  بازیگران را باید جزو اصلی‌ترین بخش‌های سازنده‌ی «آلیتا: فرشته‌ی جنگ»  دانست که به پذیرفتنی شدن آن برای حجم قابل توجهی از سینماروها کمک  می‌کنند. این نقش‌آفرینی‌ها با آن که لزوما همگی از لحاظ تصویرسازیِ صحیح  از احساسات درونی شخصیت‌ها بی‌اشکال نیستند، اما دائما در نمایش نحوه‌ی  برخورد هر شخصیت با جهان یگانه و باز هم عجیب قرارگرفته در پیرامون او  می‌درخشند. به این مفهوم که همواره هنگام حرکت کاراکترها در طول و عرض  دنیای فیلم، واکنش‌های باورپذیر آن‌ها نسبت به موارد به‌خصوصی که در  اطراف‌شان دیده می‌شوند، به ارتباط بهتر بیننده با فیلم کمک کرده‌اند.  مواردی که مشخصا بسیاری از آن‌ها تنها بعد از پایان یافتن پروسه‌ی ساخت  فیلم و با CGIهای سنگین به تصاویر اضافه شده‌اند.نقد فیلم Alita: Battle Angel - آلیتا: فرشته جنگ هرچند که نباید انکار کرد که کریستف والتس در نقش دکتر دایسون ایدو، جنیفر کانلی در نقش چیرن، ماهرشالا علی در نقش وکتور، اد اسکرین در نقش زَپان، جکی ارل هیلی در نقش سایبورگ و کین جانسون در نقش هیوگو هم‌اندازه با استاندارد بودن اجرایی که تحویل مخاطب می‌دهند، فراموش‌شدنی  نیز به نظر می‌آیند. در حقیقت ترکیب شخصیت‌پردازی‌های اکثرا تک‌بعدی  انجام‌شده برای کاراکترها و نقش کمی که اکثر آن‌ها در طول فیلم دارند،  منهای رزا سلزار همه‌ی بازیگران Alita: Battle Angel فارغ از آن که عملکردی متوسط، خوب یا عالی داشته‌اند، جایگزین‌پذیر نشان می‌دهد.ولی رزا سلزار طوری در این فیلم با اجرای احساسی خود آلیتا را زنده  می‌کند که به جرئت می‌توان گفت اکنون تصور این کاراکتر بدون نقش‌آفرینی او  ناممکن به نظر می‌آید. تعامل او با دیگر بازیگران که طبعا در فیلم  نقش‌آفرینی کاملا متفاوت و از نظر فنی ساده‌تری داشته‌اند، جزئیات  فوق‌العاده‌ای که با حرکات اغراق‌شده‌ی صورت به نمایش می‌گذارد و جدیت و  شوخ‌طبعی خاصی که در ادای هر یک از دیالوگ‌ها با حس‌وحال خاص خودشان به خرج  می‌دهد، همه و همه عناصری کلیدی برای کشاندنِ مخاطب به دنیای Alita:  Battle Angel هستند. اثری که در حقیقت همیشه حول محور آلیتا می‌چرخد و از  آن‌جایی که دیگر شخصیت‌هایش هم عملا ابزارهایی هستند که صرفا در تعامل با  او تعریف می‌شوند، این قهرمان نقش یکتایی در آن ایفا می‌کند. به‌گونه‌ای که  اگر خود آلیتا کاراکتری دوست‌داشتنی، کم‌وبیش قابل هم‌ذات‌پنداری و از نظر  اجرا انقدر عالی از آب درنیامده بود، امکان نداشت که Battle Angel به  جایگاه فعلی هم دست پیدا کرده باشد.«آلیتا» از نظر داستانی ابدا فیلم پیچیده‌ای نیست.(سریال Fear The Walking Dead ) طوری که حتی می‌توان در  ظاهر به‌سادگی آن را قضاوت کرد و در این مسیر از اهمیت دادن به بسیاری از  جزئیات نالازم دست کشید. در عین حال بهترین کار برای ادا شدن حق فیلم آن  است که که به دور از هیاهوی ماه‌های اکران و حتی اوایل رسیدن آن به دست  عموم مخاطبان، فیلم‌نامه‌اش را نگاه کنیم. فیلم‌نامه‌ای که از یک طرف شکی  در ناگهانی و غیر قابل لمس بودن تصمیمات برخی کاراکترهای فرعی در آن، تبدیل  شدن حجم قابل توجهی از شخصیت‌هایش به ابزارهایی برای پیش‌برد شخصیت‌پردازی  آلیتا و قابل پیش‌بینی بودن درصدی بزرگ از رخدادهای آن وجود ندارد و از  طرف دیگر، نکات مثبتی را هم یدک می‌کشد. نکات مثبتی همچون معرفی  داستان‌هایی بزرگ‌تر با پتانسیل بالا که می‌توانند در آینده این مجموعه را  تبدیل به اثری جذاب برای مخاطبان کنند. نکات مثبتی همچون پرداخت مناسبِ  قوس‌های شخصیتیِ خود آلیتا در طول فیلم که به‌معنی واقعی کلمه در بسیاری از  لحظات قابل لمس و لایق اهمیت دادن هستند. شاید هم نکات مثبتی مثل  تصویرسازی از برخی جزئیات قرارگرفته درون جهانی آینده‌نگرانه و عجیب که  برخی مخاطبان را درباره‌ی دنیای امروز به فکر می‌اندازد.با همه‌ی این‌ها بزرگ‌ترین آورده‌ی «آلیتا» برای مخاطب، نه اکشن‌های  انصافا حساب‌شده و در نوع خود جذابش که عدم پیروی آن از یک فرمول جواب  پس‌داده است. «آلیتا» به‌معنی واقعی کلمه پتانسیل تبدیل شدن به یک مدل  متفاوت از فیلم‌های ابرقهرمانی را داشت و می‌توانست با معرفی دشمنان، به صف  کردن آن‌ها و فرستادن شخصیت اصلی به جنگ‌شان به پایان برسد و موفقیت مالی  چندبرابری نسبت به وضع فعلی را تجربه کند. اما به ذات داستانی خود خیانت  نمی‌کند و از ابتدا تا انتها فیلمی شخصی و پرشده از تصمیمات منطقی و قابل  درک پروتاگونیست اصلی باقی می‌ماند. پروتاگونیستی که در طول فیلم ضربه  می‌خورد، تغییر می‌کند، گاهی مجبور است چند قدم رو به عقب بردارد و برای  مخاطبِ هدف نیز به ارزش و جذابیت لازم می‌رسد. نتیجه هم آن است که بسیاری  از نکات مثبت کوچک فیلم مثل چند پیچش داستانی لایق توجه به خاطر قرار گرفتن  او در متن آن‌ها مهم‌تر و پررنگ‌تر به نظر می‌آیند.شاید بزرگ‌ترین برگ برنده‌ی فیلم که آن را از تبدیل شدن به فیلمی ضعیف بازمی‌دارد و به جایگاه یک اثر سینمایی با درجه‌ی کیفی متوسطِ رو به بالا و نسبتا خوب برای علاقه‌مندان به زیرژانر خود می‌رساند، عدم تقلید فیلم‌نامه‌ی آن از اکثر فیلم‌های ابرقهرمانی چند سال اخیر باشد!آیا متفاوت بودن  نسبت به عامه‌پسندهای سینمایی جواب پس‌داده‌ی دیگر دنیای بلاک‌باسترهای  پرخرج هالیوودی در سال‌های اخیر، «آلیتا: فرشته‌ی جنگ» را نجات می‌دهد و  ناگهان آن را تبدیل به فیلمی واقعا خوب می‌کند؟ قطعا خیر. اما آن‌قدر  اثرگذار به نظر می‌آید که درصد خوبی از مخاطبان به خاطر این نکته و تمام  نکات مثبت دیگر یادشده در طول بررسی، بتوانند اشکالات را هم بپذیرند و اگر  فضای کلی فیلم جذب‌شان کرده است، ابدا از یک بار تماشای Alita: Battle  Angel ناامید نشوند.</description>
                <category>reza.jahangiri</category>
                <author>reza.jahangiri</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2019 14:15:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واکنش اولیه منتقدان به فیلم جوکر با بازی واکین فینیکس</title>
                <link>https://virgool.io/@rj8/joaquin-phoenix-joker-review-round-up-reactions-ixjxtisv9lee</link>
                <description>واکنش اولیه منتقدان به فیلم جوکر با بازی واکین فینیکسجدیدترین اثر تاد فیلیپس به بهترین شکل ممکن توانست نظر منتقدان را به خود جلب کند.«جوکر»  (Joker)، فیلمی جنایی و مهیج محصول سال ۲۰۱۹ به کارگردانی تاد فیلیپس  می‎باشد. بازیگران مشهوری از جمله واکین فینیکس، رابرت دنیرو، زازی بیتز،  بیل کمپ، فلانسیس کونروی و برت کالن در آن حضور داشته و به ایفای نقش  می‌پردازند. فیلم سینمایی جوکر به منشاء داستانی شخصیت جوکر می‌پردازد و  اتفاقات این فیلم در دهه‌ی هشتاد میلادی و در شهر گاتهام جریان دارد. این  فیلم داستان آرتور فلک را روایت می‌کند که دلقک یک سیرک و یک کمدین شکست  خورده است و اتفاقاتی باعت می‌شود که او تبدیل به آدمی بی‌رحم و ترسناک شود  و… به تازگی این اثر در جشنوراه فیلم ونیز به‌نمایش درآمده؛ جایی که  منتقدان و بازیگران مطرح سینما به تماشای این فیلم پرداختند و نظرات خود را  منتشر کردند. ورایتی به تازگی با انتشار خبری اعلام کرده که تماشاچیان  حاضر در جشنوراه فیلم ونیز به مدت ۸ دقیقه به تشویق این موزیک پرداختند و  سپس تاد فیلیپس، واکین فینیکس و زازی بیتز به روی صحنه آمده و تشکر کردند.  این را هم اشاره کنیم که این فیلم در تاریخ ۴ اکتبر ۲۰۱۹ (۱۲ مهر ۱۳۹۸)  به‌روی پرده‌های سینما می‌رود. حال بیایید مروری بر مهم‌ترین نقدهای منتشر  شده بی‌اندازیم:فیلیپ ده سملین از تایم اوت:“حقیقتاً  جوکر بهترین اثر ترسناک دوران سرمایه‌داری و بحث‌برانگیزترین فیلم ترسناک  اجتماعی از زمان فیلم برو بیرون (Get Out) است و واکین فینیکس در راس این  فیلم جاذبه بسیار قوی دارد.”آلونسو دورالد از وبسایت TheWrap:“اگر  تمام تاریخچه ۸۰ ساله شخصیت فرهنگی جوکر و فیلم‌های دهه ۱۹۷۰ این کارکتر  را در نظر بگیریم، چیز زیادی برای نمایش دادن باقی نمی‌ماند اما به نظر  مقدر شده تا واکین فینیکس دنیایی متفاوت را ارائه دهد.”زان بروکز از وبسایت گاردین:“با  وجود اینکه رگه‌هایی از سبک کارگردانی مارتین اسکورسیزی در این فیلم خارجی دیده  می‌شود، تاد فیلیپس عناصر دزدیده شده را به فیلم جدیدی تبدیل کرد به طوری  که فیلم به شکلی جذاب و لذت‌بخش آغاز می‌شود و لحظه لحظه خطرناک‌تر و دیدنی  تر نمایش داده می‌شود.”دیوید سکستون از London Evening Standard:“هرکسی که این فیلم را ببیند دیگر نیازی به دیدن ورژن‌های دیگر فیلم جوکر ندارد.”گلنی کنی از RogerEbert.com:“به عنوان یک تسفیر کننده اجتماعی این فیلم به شدت مزخرف بود”جاستین چانگ از مجله Los Angeles Times:“جوکر یک فیلم تاریک، تفکربرانگیز و روانشناختی است که داستانی اوریجینال و بسیار منحصربه‌فرد را پیش گرفته است.”به  عنوان جمع‌بندی می‌توان گفت که با توجه به نقدهای منتشر شده و نظر مخاطبان  جشنواره ونیز با فیلمی بسیار باکیفیت همراه هستیم که نه تنها توانست  انتظارات را برآورده کند، بلکه فراتر از آن نیز پیش رفت. اکثر منتقدان  فیلمنامه بسیار عالی و نقش‌آفرینی منحصربه‌فرد واکین فینیکس را تحسین کردند  و از آنطرف هم تک و توک منتقدانی بودند که به نقد این فیلم پرداختند و  نقاط ضعف آن را بازگو کردند. شما نیز اگر نظری داشتید با ما در میان  بگذارید.</description>
                <category>reza.jahangiri</category>
                <author>reza.jahangiri</author>
                <pubDate>Tue, 03 Sep 2019 23:04:39 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>