<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کهنموئی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rkahnamoyi</link>
        <description>مشتاق تغییرم  از تغییرات رفتاری و اخلاقیم مینویسم و معجزاتی که از این تغییرها دیده ام  صبور باشید ارام ارام قصه زندگیم را خواهم نوشت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 17:26:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1246453/avatar/5PwugT.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کهنموئی</title>
            <link>https://virgool.io/@rkahnamoyi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فصل اول زندگی قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@rkahnamoyi/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-urrheoexv8pd</link>
                <description>روزها یکی پس از دیگری سپری میشد پدر در جبهه بود و گهگاهی به ما سر میزد و ما هم گاهی در شهر بودیم و گاهی از ترس بمباران دشمن به روستای پدری میرفتیم اما پدر همیشه در شهر بود و به خاطر شرایط کاریش نمیتوانست کنار ما باشد .در روستا سرمست از دوران کودکی با بچه های فامیل بازی میکردیم و این مادر بود که به تنهایی بار مسئولیت خانواده را بدوش میکشید و ما همچنان سرگرم بازی  بودیم البته ان روزها خانواده خواهر بزرگ و برادرم که ازدواج کرده بودن هم کنار ما در روستا بودن و همگی در یک خانه روستایی دوطبقه قدیمی زندگی میکردیم  .وقتی شرایط جنگ کمی بهتر شد به منزلمان در شهر برگشتیم و بعد هم که صلح شد . زندگی همچنان ادامه داشت  و ما بزرگتر شدیم اما شرایط و اوضاع خانه ما زیاد جالب نبود چون مادرم با زن برادرم رابطه خوبی نداشتن و ما بیشتر وقتها شاهد دعوا و بگو مگو بودیم و من از لحاظ روحی در شرایط خوبی نبودم روزها گذشت و برادرم منزلی خرید و به منزل جدید نقل مکان کرد و تا حدودی از کشمکش دور شد ولی  گهگاهی تنش و دعوا رخ میداد تا اینکه در سال 70پدر تصمیم گرفت منزلمان را بازسازی کند .اسکلت منزل ما قدیمی بود و سقف منزل ترک برداشته بود و بیم ان میرفت که خراب شود بنابراین تصمیم بر این شد منزل نو ساخته شود پدر کارهای شهرداری و نقشه کشی را انجام داد و ما به اتاقک اخر حیاط نقل مکان کردیم .تا منزل دوباره ساخته شود روزهای سختی را پشت سر گذاشتیم دست پدر خالی بود برای پرداخت دستمزد کارگر و بنا به مشکل بر میخورد و این اذیت کننده بود مادر اما مثل یک مرد کمک حال پدر بود صبحانه و ناهار کارگران به لطف مادر براه بود و بعد از رفتن کارگران هم مادر بعضی وقتها اجرها را جابه جا میکرد و من و خواهر کوچکترم هم گهگاهی کمک حال مادر بودیم  .منزل با هر مشقتی بود ساخته شد و من دست به کار شدم و چارچوبهای در را رنگ کردم  خدای من چقدر خوشحال بودم که منزل نو شده است منزل با هر سختی بود ساخته شد و ما به منزل جدید نقل مکان کردیم ولی حال مادر خوب نیود از نظر روحی مشکل داشت و کمی عصبی بود مادر زودرنج بود و این هم به دوران سخت کودکی که داشت بر میگشت و ترکشهای این ناارامیها به خانواده اصابت میکرد و این رفتار ها در من تاثیر بدی داشت و من ناخوداگاه این رفتارها رو یاد میگرفتم البته من ان موقع نمیدانستم مادر حالش خوب نیست که اینطور رفتار میکند کمی تندخو بود و سر هیچ با پدر دعوا میکرد ولی پدر ارام و صبور بود وبرای راحتی ما تلاش میکردالبته مادر هم کار میکرد ولی شکایتش زیاد بود و بی صبری مادر در من اثر میگذاشتزودرنج و عصبی بودم خدای من  این اخلاق بد چه به زندگی من اورد نادانسته رفتار و اخلاق بدی داشتم  از همان کودکی زود قهر میکردم و عصبی میشدم  .ان روزها نمیدانستم که این اخلاق بد تاثیر خوبی در زندگیم ندارد   القصه هر چه بیشتر میگذشت اتفاقات بدی در زندگی ما می افتاد و حالا متوجه میشوم  حال بد مادر در زندگی جذب اتفاقات ناخوب را رقم زده بود .روزها گذشت و من در سال 72زمانی که 20سال داشتم ازدواج کردم و بعد از یکسال نامزدی و عروسی صاحب پسری شدم 3سال بعد  از عروسی من هم خواهر کوچگترم ازدواج کرد و بدین سان فصل دوم زندگی من  بعد از فراز و نشیبهای زیادی اغاز شد ........تا</description>
                <category>کهنموئی</category>
                <author>کهنموئی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Dec 2024 03:46:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل اول زندگی قسمت اول  زندگی نااگاهانه</title>
                <link>https://virgool.io/@rkahnamoyi/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%85-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B9-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-gvmshjrla72x</link>
                <description>در یک خانه مذهبی با پدر و مادری که از نعمت سواد محروم بودند بدنیا امدم فرزند چهارم خانواده بودم .دو برادر و سه خواهر دارم  از وقتی یادم میاد سختگیر و زودرنج و خجالتی بودم  براحتی نمیتوانستم با دیگران ارتباط بگیرم و حرف و خواسته هایم را نمیتوانستم بیان کنم خواهر بزرگترم در سن ۱۶ سالگی ازدواج کرد و من در انزمان سال ۱۳۵۳و ۴ ماهه بودم .بعد از ان یه خوهر و یک برادر دیگر نیز به جمعمان اضافه شد کم کم انقلاب شد و من نیز بزرگ شدم  از انقلاب چیزی به یاد ندارم ولی از جنگ تا دلتون بخواد پدرم بیکار بود و جذب سپاه شد و بعنوان باغبان در انجا مشغول به کار شد کم کم جنگ اغاز شد و پدرم به منطقه اعزام شد و ما ماندیم و مادرم و۳بچه ی قد و نیم قد . دو خواهرم  که ازدواج کرده بود و برادر بزرگترم که او هم در سن ۱۹ سالگی ازدواج کرده بود و عروسمان که در نزد ما در یک اتاق کنار ما زندگی میکرد خرمالوهای خانه پدری </description>
                <category>کهنموئی</category>
                <author>کهنموئی</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2024 21:10:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>