<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های m.a.h.p</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@roan</link>
        <description>...a lonely patter head</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 08:17:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3322390/avatar/MgkmsB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>m.a.h.p</title>
            <link>https://virgool.io/@roan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حسرت های یک نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@roan/%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-okwdfeau1dds</link>
                <description>قلم یک_ قلم در در دست گرفتم و به راحتی کشتمش!کشتن آدم در فکر و خیال های خودت راحت است...مهم است جرعتش را داشته باشی که چاقو دستت بگیری!مجموعه ی حسرت های یک نویسنده واقعا حسرت های یک نویسنده رو نشون میده...از اون همه تصمیم که گرفته شد ولی اجرا نشد تا این همه فکر خیال که شبا نمی‌ذاره راحت بخوابی!این مجموعه قراره ۳۲ حسرتی که منِ نویسنده دارم رو بیان کنه....شاد و بی حسرت باشید....</description>
                <category>m.a.h.p</category>
                <author>m.a.h.p</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 16:05:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تو...</title>
                <link>https://virgool.io/@roan/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-cikuenbbyzje</link>
                <description>امروز برای صدمین بار اون رویای همیشگی رو دیدم...هوای آفتابی،بوی آفتابگردونا،موهای خورشیدیت،تو و من....موهات زیر نور خورشید طلایی میشه...دستامو میزارمم تو دستات،نفس هامون با هم یکی میشه....دندونات توی اون لبخند بی نقص خودنمایی میکنن...همه چی عالیه،تو قضاوتم نمیکنی.....و من و تو با هم به انتها نزدیک میشیم....تو اون رویا، تو قضاوتم نمیکنی.....قضاوتم نمیکنی مثل اون روزا .....قضاوتم نمیکنی بابت اون کاری که انجام دادم...آخه میدونی من...مَ...مَ...من مَ...مجبور شدم...تو اون لحظه ی آتشین میخواستم کل حاضرین رو به آتیش بکشم تا مجبور نباشم...مَ مجبور نباشم اون کارو بکنم....آخه تو...اون چشمات....اونا طلسمم کرده بودن،نمیخواستم از دستت بدم!نمیخواستم جلوی اونا شاهد پر کشیدن روحت باشم...آخه اگه میرفتی دیگه جسمت هم مال من نبود....چون دیگه روحی تو چشمات نبود....میدونی اونا بهم چی گفته بودن؟گفتن نابود میشی....ولی اولش نابودی تورو تضمین کرده بودن!اونم جلو چشمای من!نمیتونستم از دستت بدم!نمیتونستم....پ.ن:شاید یه راه بهتر برای فرار از اون موقعیت بود ولی تواون لحظه؟نه؟....انتها در انتها آشکار میشه....چالشی از گنجشک (همون جا که دستتو گرفتم گنجشکه داشت نگاه میکرد...یادت نمیاد؟رو اون درخته...)ذهنم بدون تو مثل یه صفحه ی خالی میمونه🤍درسته منو نپذیرفتی ولی برگرد...(داس کوری اگه بفهمه ناراحت نمیشه؟)پست بعدی؟شاید تفسیر و تعبیر طول و دراز شعر خواجه ی درمانده...این پست؟شاید موقت باشه شایدم نه...ویرایش؟این یه تیکه از ذهن روئنه،اون رویا هیچ وقت عوض نمیشه،قلب شکسته اش هم همین طور.....این پست شاید فن فیکشنی باشه از کتاب داس مرگ(یه چیزی بین جلد 2و3)شایدم واقعیتی باشه که از دید روئن دارم تجربه میکنم.شایدم یه تلاش بی نتیجه که بتونم سیترا رو راضی کنم که...فکر کنم یه بخشی از رسالتم انجام شد:)</description>
                <category>m.a.h.p</category>
                <author>m.a.h.p</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 12:42:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این داستان:یک خواجه ی درمانده!</title>
                <link>https://virgool.io/@roan/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-ednax7mabi5u</link>
                <description>می‌گریم و می‌سوزم می‌سوزم و می‌سازممیگویم و میخندم خورشید فروزان استاز آتش عشق یار از بوسه ی لب بر یاردر آتش گرم عشق مست است و نمی‌سوزدای خواجه ی درمانده برخیز و بگو امروزخورشید فروزان است بس گریه و بس خندهتا ماه در آن بالاست خورشید فروزان استماه شب مجلس باش خورشید همی نور استآن ماه فروزان مهر در آتش عشق اوهر روز به پا خیزد مست است و فروزان استتا ماه همی داری برخیز و بسوز از عشقآن روز که او سوزد مست از چه و عشق از که؟...اگر این شعر رو خوندید حتما تو کامنت ها بهم بگین ازش چی فهمیدین😂من خودم یه داستانی توی ذهنم بود و بر اساس اون این شعر رو نوشتم و چندان اطلاعاتی هم توی شعر نیاوردم!😁برام جالبه که یه نفر دیگه اینو بخونه چی ازش می‌فهمه....توروخدا بهم بگین!بی صبرانه منتظرممممم😂</description>
                <category>m.a.h.p</category>
                <author>m.a.h.p</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 11:16:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفهیم نامه!</title>
                <link>https://virgool.io/@roan/%D8%AA%D9%81%D9%87%DB%8C%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-iegmfhscnddy</link>
                <description>درود!از این به بعد قراره نوشته های کوتاه و جمله های کوچولوی دوست داشتنیم رو در قالب یه سری بخش های مختلف با شما به اشتراک بذارم....هر قسمت مربوط به یک سری نوشته های خاصه؛میتونید فقط بخش مورد علاقه تون رو دنبال کنید و راحت تر دنبال بخشی که می‌خوایید بگردید...اینجا اسم همه ی لیست های مختلف رو میذارم 👇🏻(خواستید لیست ها رو جست و جو کنین بدون #بنویسین)#تکست#شعر دلی#داستان کوتاه#درد و دل#حسرت های یک نویسنده#روئن#دلیو...این لیست مدام به روز رسانی میشه🪄و یه چیز دیگه!تمامی متن هایی که منتشر میکنم توسط خودم نوشته شده...لطفا از کپی کردن و انتشار این مطالب خودداری کنید...و اگر می‌خوایید پستی رو جای دیگه ای منتشر کنید یه لینک درست و حسابی به اینجا بدید....ممنون🙂</description>
                <category>m.a.h.p</category>
                <author>m.a.h.p</author>
                <pubDate>Sat, 27 Dec 2025 14:52:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک شروع جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@roan/%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-f2kkrg25aofd</link>
                <description>میتونم زندگیمو به دو بخش مهم تقسیم کنم:۱ـ وقتی پاتر هد نبودم۲ـ وقتی که پاتر هد شدماین دو بخش کاملا جدا از همن.هر کدومشون یه داستان طولانی و پیچیده از زندگی منن که من به هر دو تاشون افتخار میکنم...ساده و بی پرده بگماین نقطه ای که روش وایستادم یه نقطه ی جدیده....از الان به بعد میخوام شما رو هم با زندگیم همراه کنمو از چیزایی بنویسم که باید نوشته بشه!اگر دوست داری با من همراه باشی من رو فالو کن تا ادامه ی ماجرا رو ببینی...منتظر پست های جدید باشید....ییز</description>
                <category>m.a.h.p</category>
                <author>m.a.h.p</author>
                <pubDate>Sat, 08 Feb 2025 12:29:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>