<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های روژین صادقی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@roginsadeghi1375</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:20:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/137038/avatar/wqmeCO.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>روژین صادقی</title>
            <link>https://virgool.io/@roginsadeghi1375</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چگونه پشت ترافیک سنگین تهران دوام آوردم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@roginsadeghi1375/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%85-pzvozaszoexx</link>
                <description>همیشه وقتی از سر کار بر می گشتم از یه طرف خوشحال بودم که دارم بر می گردم خونه و طرف دیگه ناراحت که باید این ترافیک کوفتی تهران رو تحمل کنم. واقعن هم سخت بود. فکر کنین ساعت 5 محل کارتون رو ترک کنین ولی هیچ وقت قبل 7 به خونه نرسین. بعد کلی کلنجار رفتن با خودم و میونبر زدن تو مسیر و زودتر راه افتادن از سر کار، یکم تونستم تایم برگشت رو کاهش بدم ولی باز هم اونی که میخواستم نشد.به نظر من باید یه بخشی تو آیین نامه اضافه کنن به نام آموزش رانندگی در ترافیک که ملت یاد بگیرن چجوری خودشون رو تو این وضعیت سرگرم کنن. حالا که یه همچین بخشی وجود نداره، خودم چند وقته دارم سعی می کنم با رانندگی در ترافیک سنگین کنار بیام و خودم رو یجوری تو ماشین آروم کنم. چندتا راهکار هم به ذهنم رسیده که بهم خیلی کمک کردهالبته قبل این که برم سراغ راهکارها اینم بگم که در برخورد با ترافیک یه نکته ای خیلی تاثیر گذاره. وقتی شما میرین و تو یه آموزشگاه رانندگی در تهران ثبت نام می کنین، برای تمرین شمارو به منطقه های شلوغ شهر نمیبرن. چون تو امتحان شهر فقط از شما دور دو فرمون و پارک دوبل می خوانو چیزهایی شبیه اینا. دنبال این نیستن که شمارو برای رانندگی در ترافیک شهری آماده کنن. پس بهتره خودمون به فکر خودمون باشیم. خب اما ترفندهای من...اول از همه سعی می کنم یه سری خوراکی همیشه همراه خودم داشته باشم تا اگه خیلی ترافیک طول کشید از گشنگی هلاک نشم. چیپس، پفک و پاستیل.. کلا از این جور چیزا میخرم. ماشین های بقل دستی معمولا نگاه میکنن. جهنم.. بذار نگاه کنن. شاید گشنه تو زندگیشون ندیدن.این بازی های آنلاینی که دور و وریا رو پیدا میکنه هم خیلی سرگرم کنندس. میتونین تو ماشین با بقیه رانندهای اطرافتون بازی کنین. البته به شرطی که اونا هم با همین کار سعی در سرگرم کردن خودشون داشته باشن.تازگی ها هم یه اپلیکیشن خوب پیدا کردم که اسمش Tideه (به معنی جزر و مد که واقعا برازندشه). 4 5 تا مدل موزیک داره مثه ریلکسیشن و صدای طبیعت. این اپ از یه تکنیک مدیریت زمان جالب استفاده میکنه برای مطالعه خیلی مفیده. چهارتا تایم 25 دیقه ای که بین هر کدوم 5 دیقه زمان استراحت قرار داده شده. بعد از این یه ساعت، تا 30 دیقه استراحت داده میشه. اگه اهل کتاب خوندن هستین که قطعا برای شما هم جواب میده مخصوصا تو ماشین. اگرم نه که فقط میتونین باهاش ریلکس کنین مثه من.گفتم کتاب یاد این افتادم که هر وقت پشت فرمون چیزی خوندم سردرد گرفتم. انتخاب من کتاب صوتیه. پادکست ها و کتاب های صوتی. شاید یکم گوش دادن بهشون تمرکز لازم داشته باشه ولی بازم سرگرم کنندس.دو سه ماه پیش داشتم برای رفتن سرکار به مترو و اتوبوس فکر می کردم که یهو سر و کله کرونا پیدا شد. تصمیم گرفتم همین ماشین خودم رو دو دستی بچسبم و با همین روش ها ترافیک رو واسه خودم قابل تحمل کنم ولی حداقل زنده بمونم. شما چی؟ اگه قرار باشه برین بیرون، سعی میکنین با ترافیک تهران کنار بیاین</description>
                <category>روژین صادقی</category>
                <author>روژین صادقی</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2020 10:26:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجیب ترین قوانین رانندگی که تا حال نمی دونستم</title>
                <link>https://virgool.io/@roginsadeghi1375/%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85-nq4si7n6zzab</link>
                <description>چند وقت پیش داشتم یه مقاله ای میخوندم در مورد قانون های عجیب و غریبی که موقع رانندگی تو کشور های مختلف باید رعایت بشه. خیلی هاشون واقعا احمقانه به نظر می رسن و یجورایی اصول رانندگی هم زیر پا می ذارن. البته رعایت بعضی از این قانون ها شاید بتونه خیلی مفید باشه. مخصوصا اگر تو کشورهایی مثل کشور خودمون اجرا بشنمثلن تو یکی از خیابون ها تو ایالت مینه سوتا نمی تونین از ماشین قرمز استفاده کنین! پس اگه ماشینتون قرمزه هیچ وقت نمیتونین اونوری برین. یا مثلن یکشنبه ها رانندگی با ماشین های مشکی تو کلورادو ممنوعه! اگه با ماشین کثیف برین تو خیابون های روسیه، حتما جریمه میشین. تو روسی هیچهایک هم ممنوعه. اگر دیده بشه کسی با علامت دست به دنبال گرفتن سواری رایگانه، دست به یه کار غیر قانونی زده.بعد از خوندن این قانون های عجیب و غریب خیلی خوشحال شدم که یه همچین مواردی تو ایران وجود نداره چون همینطوری کشته های جاده های ما سر به فلک میکشه حالا فکر کن پیچیدن با ماشین موقعی که چراغ قرمزه مثل امریکا، اینجا هم آزاد بود. دیگه معلوم نبود چه اتفاق هایی می افتاد.البته برخی از این قانون ها واقعن به درد بخورن و فقط کسایی ارزش رعایت کردنشونو درک می کنن که کلاس آموزش خصوصی رانندگی راه انداختن و صبح تا شب دارن یه همچین رفتارهایی از راننده ها می بینن. مثل بد دهنی که تو انگلیس جریمه داره. اگر موقع رانندگی به بقیه راننده ها بد و بیراه بگین 1000 پوند جریمه میشین. یا با سرعت از کنار عابر پیاده رد بشین و آبی که رو زمین جمع شده، بپاشه روی اون بنده خدا. حتی این اتفاق ممکنه راننده خاطی رو دادگاهی بکنه! 200 پوند هم باید بدین اگر به هر دلیلی گوشی موبایل تو دستتون باشه. فقط وقتی میتونین تو انگلستان از تلفن همراه استفاده کنین که زده باشین یه کنار و موتور ماشینو کاملا خاموش کرده باشین.این مورد خیلی کار راه بندازه. احتمالا براتون پیش اومده که موقع رانندگی، راننده های لاین مقابل در مورد وجود پلیس تو مسیر با نور بالا یا بوق با خبرتون کردن. احتمالا اون راننده قصدش کمک کردنه ولی در واقع داره یه کار غیر قانونی تو بریتانیا انجام میده و جایزشم پرداخت 1000 پوند جریمه به اداره پلیسه!قانون هایی هم هستن که واقعا برای حفظ ایمنی رعایت کردنشون خیلی میتونه مفید باشه. مثلا تو فرانسه نشستن بچه زیر 10 سال رو صندلی جلو خودرو غیر قانونیه البته خیلی از جاها این قانون وجود داره ولی به سفت و سختی فرانسه اجرایی نمیشه. یا تو بلغارستان همه ماشین ها حتما باید یه کپسول آتش نشانی همراه داشته باشن. یا کلن خوردن غذا تو ماشین تو کشور قبرس غیر قانونیه.گاهی اوقات هم کشور ها مجبورن که یک سری قانون ها رو بذارن. مثلن تو کشور سوئد از اونجایی که خیلی از روزهای سال نور خورشید ندارن، باید 24 ساعته چراغ های ماشین رو موقع رانندگی روشن بذارن.فکر کردن به این که این قانون های جایی مثل ایران بخواد اجرا بشه از یه طرف خیلی جذابه و از طرفی می تونه وحشتناک باشه. من که ترجیح میدم وقتی یکی پشت فرمونه، هیچوقت از گوشی استفاده نکنه ولی واقعا می ترسم از اون روزی که موقع چراغ قرمز هم ماشین ها بتونن از خیابون رد بشن ...</description>
                <category>روژین صادقی</category>
                <author>روژین صادقی</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2020 09:59:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطوری در دو هفته استرس رانندگی ام را کم کردم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@roginsadeghi1375/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-tloijzl6myvq</link>
                <description>همیشه از این که بعد یه اشتباه وسط رانندگی چه واکنشی از طرف بقیه راننده ها به سمتم میاد، وحشت داشتم. فکر می کردم تمام بوق هایی که تو خیابون می شنوم، به خاطر رانندگی بد من زده می شه. تمام سعیم این بود که با راننده های دیگه چشم تو چشم نشم. این ترس لعنتی از قبل گرفتن گواهینامه شروع شد. زمانی که برای اولین بار پشت فرمون نشستم تا در آزمون شهر شرکت کنمبرای من آزمون راهنمایی رانندگی کاری نداشت چون آموزش آیین نامه رو تو اینترنت پیدا کرده بودم و با تسلط کامل سر جلسه حاضر شدم. البته همیشه تئوری من بهتر از عملی بود. پس امتحانی که خیلی ها چند بار باید بدن تا قبول شن، برای من یه روزه کاملا جمع شد. اما رسیدیم به روز امتحان شهر...خب مثل همیشه استرس داشتم ولی تنها یه کار باعث شد امتحان شهرم قبول بشم. کله سحر قبل از امتحان موقعی که هیچ کس تو خیابون نبود، با ماشین پدر رفتم تمرین. دقیقا مثل درس خوندن یک ساعت قبل از امتحان برام عمل کرد. خیلی راحت از پسش بر اومدم. ولی این آخرش نبود تازه باید بدون کمک کسی تو شهر رانندگی می کردم. تازه ترس اصلی از اینجا شروع شد.تقریبا نزدیک به چهار سال از زمانی که گواهینامه گرفته بودم می گذشت. تو این مدت هر بار که پشت فرمون میشستم، استرس مثل خوره می افتاد به جونم. نمیدونم .. شاید کلا آدم استرسی هستم ولی دیگه نباید انقدر طول میکشید. هر چی بیشتر از زمانی که گواهینامه گرفتنم میگذشت، شرایط بدتر میشد. خیلی از مسافت های طولانی رو به خاطر همین ترس کوفتی پیاده می رفتم. هیچ وقت یادم نمیره، یه مسافت طولانی تو یه جاده خطرناک به سمت رودهن پیاده رفتم فقط به خاطر این که از رانندگی می ترسیدم.همه این ها باعث شد که بعد از کلی از این در به اون در زدن بالاخره یه کلاس رانندگی پیدا کنم که برای کسی مثل من بهترین گزینه بود. تو ماشین خودم می شستم و کنارم کسی بود که سال ها تجربه رانندگی داشت و بدون وجود پدال های کمکی، به من تو مسیر کمک می کرد. بدون دخالت مستقیم تو رانندگی، همیشه بهترین توصیه ها رو می کرد. این تمرین مدتی طول کشید تا نهایتا خودم به تنهایی تونستم پشت فرمون بشینم. دیگه اون استرس قبلی از بین رفته بود. حس می کردم بقیه راننده ها بهم احترام می ذارن همین مسئله باعث شد اعتماد به نفسم بیشتر بشه و روز به روز ترسم بیشتر از بین بره.حالا انگار خیلی از زمانی که هماهنگی بین فرمون و دنده اومده دستم، میگذره. تقریبا الان تبدیل به راننده شخصی اعضای خانواده و خیلی از پیرمرد ها و پیرزن های دور و وری شدم که برای کوچکترین کاری که دارن سراغ منو می گیرن. شاید بهتر بود صداشو در نمی اوردم که گواهینامه گرفتم، ولی شما اگه جای من بودید بعد این همه دردسر و ترس و وحشت، کل فامیلو شیرینی نمیداین؟</description>
                <category>روژین صادقی</category>
                <author>روژین صادقی</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2020 16:13:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیزهایی که از کرونا یاد گرفتیم</title>
                <link>https://virgool.io/@roginsadeghi1375/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%85-rwerzyyjbzwm</link>
                <description>نمی دانم چون در وسط یک بحران هستیم این گونه به ماجرا نگاه می کنیم یا واقعا دنیا تغییر پیدا کرده است. خیلی ها معتقد هستند که کرونا می تواند همه چیز را تغییر دهد. شخصا بگویم خیلی امیدی ندارم. احساس می کنم این جو تغییرزدگی پس از کرونا صرفا یک تب و تاب زودگذر است. تبی که احتمالا پس از رفتن کرونا حداکثر چند هفته دوام بیاورد. اما نباید بی انصاف باشیم. ما از کرونا خیلی چیزها یاد گرفتیم.لحظه های عادی زندگی را قدر بدانیماولین درسی که کرونا به ما داد قدردانی از لحظه های عادی است. لحظه های عادی همان لحظه هایی هستند که هیچ اتفاقی در آن نمی افتد. سوار مترو شدن و رفتن به سر کار چندان کار سختی یا خاصی نیست اما کرونا به ما یاد داد، همین کار هم می تواند برای هفته ها آرزوی ما باشد. راستش را بخواهید من که دلم لک زده برای شلوغی ایستگاه دروازه دولت.هنوز هیچ نمی دانیمغرور بزرگترین آفت بشر است. قبل از کرونا همیشه فکر می کردم بمب اتم بزرگترین دشمن بشر است. اما گاهی اوقات موجودی نامرئی همه معادلات را بر هم می زند. یک ویروس کوچک می تواند تمام یافته ها و دستاوردهای بشر را زیر سوال ببرد. اگرچه همه می دانیم مرگ و میر کرونا تنها 2 درصد است. اما اگر مرگ و میر این ویروس 50 درصد یا بیشتر بود چه می کردیم؟ اگر سرعت انتشاراش بالاتر بود چه می کردیم؟ راستش من هنوز هم فکر می کنم ما خیلی چیزها را نمی دانیموقتی هم دست نیستیمراستش در این بحران فهمیدم نمی توانیم به یکدیگر اعتماد کنیم. همه چیزمان به همه چیزمان می آید. وقتی عده ای کوچک سلامتی اکثریت جامعه را به خطر می اندازد، چقدر می توانیم به آینده خوشبین باشیم. نمی دانم من خیلی بدبین هستم یا واقعا اوضاع همین طور است. وقتی به همدیگر رحم نمی کنیم اوضاع همین طور می ماند. ما همیشه غره به خودمان هستیم. فکر می کنیم همه چیز برای بقیه است. اصلا هیچ چیز بدی برای ما اتفاق نمی افتد. موتور ما دزده نمی شود چون ردیاب موتور داریم. ماشین مان بهترین دزدگیر را دارد. در بهترین خانه سکونت داریم و بقیه هیچ ارزشی ندارند. نمی دانم تا کی می خواهیم با این طرز تفکر زندگی کنیم. اما من مطمئن هستم با این فکر کردن هیچ وقت هیچ چیز در این جا درست نمی شود.کرونا خیلی چیزهای دیگر به ما یاد داد. اینکه از لحظه های کوچک با هم بودنمان لذت ببریم. کرونا بیشتر از یک ویروس بود. به نظر من یک معلم. همان طور که گفتم حدس نمی زنم اوضاع بعد از کرونا چندان تغییری کند. شاید این خانه نشینی فرصت خوبی بود تا بیشتر به خودمان، کارهایمان و آینده مان نگاه کنیم؟ خوشحال می شوم شما نیز نظرتان را درباره کرونا بنویسید. آیا دنیا پس از کرونا واقعا تغییر می کند؟</description>
                <category>روژین صادقی</category>
                <author>روژین صادقی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Apr 2020 13:08:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عالم محضر خداست</title>
                <link>https://virgool.io/@roginsadeghi1375/%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%AD%D8%B6%D8%B1-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA-osyck4cvpfp0</link>
                <description>وقتی به این چند روز فکر می کنم خنده ام می گیرد. مایی که هیچ وقت برای مان بهداشت دغدغه نبوده حالا به ساعت نکشیده دستمان را با صابون می شوریم. الکل می زنیم و مواظبیم که جایی را آلوده نکنیم. ما همان هایی هستیم که سال ها دغدغه های محیط زیستی و بهداشتی را به هیچ می گیریم.شاید تا قبل از کرونا خیلی هامان وقتی به خانه برمی گشتیم با همان دستی که دست داده بودیم و در مترو هم همه جا را لمس کرده بودیم می نشستیم و غذا می خوردیم و می گفتیم سیستم ایمنی ما باید قوی باشد که مال ما هست. یا وقتی همه جای یک فروشگاه می نوشتند عالم محضر خداست و برخی ها نمی دیدند این همه کاغذ را اما تا چشمشان به دوربین مدار بسته می افتاد ماست ها را کیسه می کردند. اگر محضر خدا نبود حداقل محضر صاحب فروشگاه بود. یاد عروسی های مان می افتم که تا دوربین یا کوادکوپتر دوربین دار بالای سرمان نبود مثل یک گرسنه می افتادیم به جان سفره اما وقتی احساس می کردیم کسی یا چیزی به ما اشاره می کند مظلوم ترین مردمان دنیا می شدیم و سعی می کردیم حجم غذایی که داخل دهان مان هست را پنهان کنیم.ما انگار عادت کرده ایم که هر بار چیزی از دور باید بیاید و ما را نجات دهد. از پلیس گرفته تا تشر والدین. آن موقع هم نه چون خود کار را قبول داشته ایم انجام داده ایم بلکه به خاطر ترس از مجازات انجامش داده ایم یا به خاطر پاداش. مثل پسر کوچک دوستم که بهش قول داده اند اگر پسر خوبی باشد برایش یک کوادکوپتر با برد بالا خواهند خرید. مثل زمان ما که به همه ما وعده دوچرخه می دادند. باید نمرات بالایی در درس می گرفتیم تا به جایزه مان برسیم.راستش را بخواهید همه ما این طور بار آمده ایم. انگار همیشه باید چیزی از بیرون باشد تا ما را هل دهد. نمی دانم تا به حال چند کار را برای خودم انجام داده ام. از رشته تحصیلی که برای دیگران خوانده ایم چون کلاس دارد و تا انتخاب دوست. همه را انجام داده ایم تا قطار پرسرعت با کلاس عقب نیفتاده باشیم. ما هم به سرعت حرکت کنیم. تا جایی که می شود خودمان را برسانیم به بقیه.به تمام کسانی که احساس می کنیم در یک مسابقه با آن ها گرفتار شده ایم و گرد هم آمده ایم. شاید انتخاب ما در فیلم و سریال ها بر همین اساس بوده است. سعی کردیم چیزهاییرا نگاه کنیم که با کلاس تر بوده باشند. رفته ایم به سمت چیزهایی که انگاری برای همه ما یک بت بزرگ بوده اند. نمی دانیم چقدر فهمیده ام که چه چیز را نگاه می کنیم. انگار همه چیز برای ما حکم کلاس گذاشتن داشته است. که هر چقدر بیشتر خود را روشن فکر نشان دهیم، پاداش های بیشتری به ما می دهند. نمی دانم شاید این متن هم از همین جنس است یا از جنس خستگی روزنوشت های من.</description>
                <category>روژین صادقی</category>
                <author>روژین صادقی</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 16:32:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم هایی که خاطره شدند</title>
                <link>https://virgool.io/@roginsadeghi1375/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF-dg5l7rn4wj0m</link>
                <description>چند وقت پیش بود که رفته بودم خونه یکی از دوست هام. این دوستم را از دوران دانشگاه ندیده بودم. تقریبا 3 یا 4 سالی می شد. خیلی اتفاقی وقتی تو محیط کارم دیدمش. از طرف یک شرکت دیگه برای پرزنت یک محصول اومده بود. اول من را نشناخت ولی بعد که با هم حرف زدیم کاملا من را به جا آورد. خلاصه یک روز دعوتم کرد برم خونه اش. متوجه شدم ازدواج کرده. من هم رفته ام خونه اش. نشستیم و کلی از قدیم ها حرف زدیم. یک بخشی از فیلم عروسی اش را برام گذاشت. بیشتر جایی که توسط کوادکوپتر حرفه ای فیلم برداری شده بود.راستش داشت به زندگی اش حسودی ام می شد. ما تقریبا هم سن بودیم. از یک دانشگاه و یک رشته فارغ التحصیل شده بودیم. اما انگار این سال ها ساناز بیشتر از من پیشرفت کرده بود. تو کارش مدیر فروش شده بود. یک ازدواج موفق داشت. اما من چی ؟ هنوز تو آن شرکت لعنتی به عنوان کارشناس کار می کردم. همه رابطه هام رفته بود روی هوا.. داشتم به خودم می گفتم که ای کاش نیامده بودم دیدنش. اصلا چرا آمدم جایی که می دونستم قراره تهش با ناراحتی برم. ساناز قرار بود بره برای تولد پسر یکی از همکاراش کادو بخره. خوشحال بودم که قرار نیست این عذاب بیشتر طول بکشه. این جا هم نمی دونم خواسته بود یا ناخواسته دوباره رفت رو اعصابم. گفت قرار برم یکی از بهترین مدل های کوادکوپتر را بخرم مدل کوادکوپتر dji. چون جلوی این همکارش خیلی آبرو داره. البته وسط حرفهایش فهمیدم همکارش نیست و در واقع رئیسه. احتمالا می خواهد ارتقا بگیره.با ساناز خداحافظی کردم و زدم بیرون. راستش داشتم به همه این سال ها فکر می کردم. به اینکه چرا الان احساس شکست می کنم؟ به اینکه چقدر وقتم را هدر دادم. هی از این شاخه به آن شاخه پریدم. اولش می خواستم برنامه نویس بشم یکی دو سالی که کار کردم دیدم مال من نیست. بعدش گفتم من که ریاضی ام خوبه اصلا برم تو بورس. آن جا هم پس اندازم به باد رفت. دوباره برگشتم سراغ کار شرکتی با بیمه. رفتم تو بازاریابی. فعلا بد نبوده اما بقیه چی. آن ها از همان اول رفتند سراغ کاری که هم علاقه داشتند هم توش خوب بودند. خب من چرا نرفتم؟ نمی دونم شاید چون پیدا نکرده بودم که چی رو دوست دارم... البته خیلی وقت ها به خودم می گم که عیب نداره. تو این همه تجربه به دست آوردی. این همه تلاش کردی. این همه خواستی کارهای مختلف داشته باشی. شاید هم بد نبوده. الان بیشتر از همه همکارام دوست و آشنا سراغ دارم.آدم هایی که تو حوزه های مختلف کار می کنند. تو رابطه ها هم داستان همین بود. من آدمی با تعهد بلند مدت نبودم. فقط و فقط بودم. حتی چند باری که پیشنهاد ازدواج داشتم رد کردم چون می ترسیدم از یک رابطه طولانی و بلند. تهش چی می خواهد بشه. شاید خیلی چیزها اشتباهه. شاید هم من دارم اشتباه فکر می کنم...</description>
                <category>روژین صادقی</category>
                <author>روژین صادقی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Mar 2020 17:17:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزهای سخت کرونایی</title>
                <link>https://virgool.io/@roginsadeghi1375/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-yvxjmfi2wp6h</link>
                <description>این روزها که مجبور به تحمل خانه هستیم، دلمان بیشتر برای خیلی چیزها تنگ می شود. راستش آدم وقتی چیزی را از دست می دهد، قدرش را می داند. به خودم نگاه می کنم من دلم برای مترو سواری تنگ شده است. برای اینکه هر روز صبح سوار مترو شوم و فشار جمعیت را تحمل کنم تا بلاخره قطار بایستد و من پیاده شوم. دلم برای کتاب فروشی های انقلاب تنگ شده . دلم برای پیاده روی در پارک ملت تنگ شده. راستش آن روزها که همه ی این ها را مثل آب خوردن انجام می دادیم فکر نمی کردیم روزی حسرتش را بخوریم. اما یک ویروس کوچک همه چیز را عوض کرد. کرونا به ما یاد داد که باید بیشتر حواسمان به خودمان باشد.به تک تک لحظاتی که با هم هستیم. دل هیچ کس برای ما نمی سوزد اما ما باید هوای خودمان را داشته باشیم. راستش در این چند روز داشتم فکر می کردم که آدم هایی که همه روز می دیدمشان ولی از کنارشان می گذشتم الان در حال چه کاری هستند؟ آیا هنوز گوینده مترو می گوید: مسافرین محترمی که قصد ادامه مسیر به سمت ایستگاه تجریش و یا کهریزک را دارند در این ایستگاه از قطار پیاده شده و با توجه به تابلوهای راهنما وارد خط یک شوند.) نمی دانستم روزی دلم برای همین یک جمله تکراری که خیلی وقت ها روی اعصابم هم بود تنگ خواهد شد. من حتی دلم برای فروشنده های مترو تنگ شده. آن هایی که در بساطشان همه چیز بود، از شیر مرغ تا جان آدمی زاد. این آخرها حتی وسایلی مثل گوشی یا ردیاب کودک را هم می فروختند. و من همیشه تعجب می کردم که این همه جوری جنس از کجا می آید.می گویند در دل هر تهدید فرصتی هم نهفته است. من هم سعی می کنم این روزهای تهدیدآمیز را به چشم یک فرصت ببینم. فرصتی برای مطالعه بیشتر و نوشتن بیشتر. سعی کرده ام در این روزها بیشتر فیلم ببینم. بیشتر موسیقی گوش کنم و بیشتر با خانواده باشم. سعی می کنم این بار از کرونا یاد بگیرم که قدر لحظات محدودی که با هم هستیم را بیشتر بدانم. قدر تمام آغوش هایی که منتظرم هستند و من باید آن ها در آغوش بگیرم. مثل نگاه هر روزی مامان و بابا و دوستانم. انگار کرونا آمده بود به مردمان این سرزمین یادآوری کند زندگی خیلی کوتاه تر از آن است که می پندارید. ما مثل یک جی پی اس مغناطیسی به این زندگی چسبیده ایم ولش نمی کنم. شب تا صبح و صبح تا شب دنبال پول در آوردن و بالارفتن از نردبان موفقیت هستیم. انگار کرونا آمده بود بگوید چرا اینقدر جدی هستی؟ وقتی من می توانم به این راحتی زندگی را مختل کنم بهتر نیست کمی راحت تر باشی.این بحران هم حداکثر یک ماه یا دو ماه دیگر تمام می شود و ما به زندگی عادی برمی گردیم اما من می خواهم این بار با لذت به صدای تکراری و خستگی گوینده مترو گوش کنم. به همان صدایی که هیچ وقت نشنیدمش.</description>
                <category>روژین صادقی</category>
                <author>روژین صادقی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Mar 2020 17:13:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوهایم</title>
                <link>https://virgool.io/@roginsadeghi1375/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-hcmegktcw684</link>
                <description>آدم به آرزو زنده است. آرزو ریشه در آینده دارد. یعنی زمانی که هنوز نیامده است. فکر می کنم اگر قدرت آرزو کردن را از ما آدم ها بگیرند در کمتر از 24 ساعت خیلی هامان می میریم. فرض کن نمی توانستیم برای یک دقیقه بعدمان را تصور کنیم یا برای رابطه ای که الان داریم آینده ای پیش بینی کنیم قطعا می مردیم. ما به دنیا آمده ایم تا رویا پردازی کنیم. رویا پردازی خوبی اش این است که پول نمی خواهد. می توانی خودت را تصور کنی که در کنار ساحلی بزرگ قدم می زنی. آن طرف تر ویلای تابستانی ات قرار دارد و کمی دورتر یک فراری پارک شده است.من هیچ وقت نقاشی ام خوب نبوده وگرنه احتمالا رویاهای من شبیه پرنده ای یا شاید یک کوادکوپتر بالاتر از همه در حال پرواز است. آدم رویا پرداز اما عاقبت خوشی ندارد. حداقل این طور که بقیه می گویند این قدر رویاپردازی نکن آخرش که چی... اما مگر می توان رویا را از آدم گرفت. امید، رویا و آرزو چیزهایی هستند که نمی توانیم بدون آن ها زندگی کنیم. وقتی دنیا اینقدر تلخ است حتما باید چیزی باشد که به آن دل ببندیم و گرنه دل مرده می شویم. آدمی هم که دلش مرده باشد همان بهتر که اصلا زنده نباشد.این روزها که بیشتر در خانه هستیم من هم رویا پردازتر شده ام. برخی هایش را می توان خیلی راحت به دست آورد اما برخی هایش هم نه. مثلا راحت ترین چیزی که در دسترس من است این است که پس از تمام شدن قرنطینه اول کار کالیبره کردن هلی شات خودم را انجام دهم و بعد هم بروم پروازش دهم. ببینم پرنده ام هم مثل رویاهایم سر درازی به ابرها دارد یا دلش می خواهد زودتر فرود بیاید.بعضی هایشان اما دراز هستند و دور. مثل رویای چاپ اولین مجموعه شعرم. راستش هنوز خام تر از آن هستم که خودم را شاعر بدانم و قاطعانه باید بگویم که شاعر نیستم اما عجیب دلم می رود برای شعر. دوست دارم یکبار پشت یکی از همان کتاب فروشی های انقلاب کتاب خودم را ببنیم. کتابی که حالا پرفروش شده و خیلی ها من را با آن می شناسند. آخ که چقدر این رویاها شیرین هستند. البته شاید آن موقع مثل صادق هدایت به خودم فحش بدهم. هدایت جایی می نویسد که آرزو داشت روزی کتابش را پشت ویترین کتاب فروشی ها ببیند اما بعدا که مشهور شد دیگر این چیزها خوشحالش نمی کرد. این روزها مثل همیشه و شاید بیشتر از همیشه در حال خیال پردازی هستم.قوه ی خیال آدمی قوی ترین چیزی است که یک فرد دارد. انیشتین جایی می گوید که تئوری نسبیت به من الهام شد و من تنها کاری که کردم اثباتش بود. خیلی از اختراعات نیز چنین داستانی دارند. از هشتاد هزار فرسنگ زیر دریا تا دوردنیا در هشتاد روز. آدمی اول خیال می کند. رویا می بافد. رویا می بافد و رویا می بافد. بعد فکر می کند که این رویا واقعی است و آن قدر تلاش می کند تا واقعی شود.</description>
                <category>روژین صادقی</category>
                <author>روژین صادقی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Mar 2020 10:40:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش پیشگیری از کرونا ویروس به کودکان</title>
                <link>https://virgool.io/@roginsadeghi1375/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-de2ekidlim7v</link>
                <description>چند روز پیش نشسته بودم تو مترو. یه پدر مادری با یه بچه حدودا شش ساله اومدن نشستن جلوی من. بچه از لحظه ای که نشست شروع کرد به جیغ و داد کردن که من آدامس میخوام. باباش اصرار داشت که نه الان نباید آدامس بخریم برات. مامانش خطاب به باباش گفت که خب اخه چه عیبی داره بچه آدامس بخوره. یکی بخر براش دیگه. چرا انقدر خسیسی؟حالا بماند که بابا دختره یه نگاه خیلی بدی به مادر بچه کرد و گفت من خسیسم؟ چرا نمیفهمی کرونا اومده؟ الان یه آدامس براش بخرم کرونا بگیره چیکار کنیم؟همین لحظه بچه برگشت گفت بابایی خسته شدم از رفتارات. الان من یه ادامس بخورم کرونا میگیرم؟ تا دیروز نمیزاشتی برم خونه علی اینا چون فکر میکردی که ما میریم تو کوچه و آخرشم به من ردیاب کودک وصل کردی تا خیالت راحت شه. الانم بخاطر کرونا هیچی برام نمیخری!اولش که باورم نمیشد این حرف های مکالمات واقعی باشه ولی واقعا انگار بود! آخرش باباش رو کرد به بچه و گفت که بچه جون بگیر بشین اگه شلوغ کنی نمیبرمت خونه مادر بزرگ!شاید بهتر بود پدرش روش های دیگه ای برای پیشگیری از کرونا رو انتخاب می کرد!اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چقدر این بچه پدر مادر ناآگاهی داره. واقعا گناه دارن این بچه هایی که اینطور گیر این پدر مادرا میوفتن.دومین چیزی که به ذهنم رسید این بود که با توجه به حرف های رد و بدل شده، این بچه با شیش سال سن قطعا میتونه سلامتی رو درک کنه ولی چرا پدرش به جای اینکه بهش یاد بده که باید احتیاط کنه، بچه رو تهدید میکنه. حالا کاری ندارم که پدر کلا شوت تشریف داره ولی شما اگه بچه دارید لطفا اینطوری نباشید.بچه ها باید نسبت به روش های پیشگیری از کرونا ویروس آگاه باشن چون اونا میفهمن!مطمئن باشید وقتی بچه 2 سالش میشه و شما بهش میگید که فالن چیز جیزه، اینو میفهمه و واقعا درک میکنه که جیز یعنی چی! پس به جای اینکه بچه بره بیرون از خونه و همه بهش ترس رو انتقال بدن، شما خودتون براش موضوع رو باز کنید.· لازم نیست بگید که این بیماری از اون سر دنیا پاشده اومده اینجا ولی با توجه به درک بچه، خودتون بهش بگید که پسر نازم دختر گلم ببین الان باید مراقب باشی چون خطر اطرافمون هست.·  دیدش رو به دنیا خراب نکنید و حس نا امنی بهش ندید.· بهش بفهمونید که هر عملی عکس العملی داره و این بچه اگه مراقبت نکنه پس مریض میشه و کسی جز خودش مقصر نیست.·  طوری رفتار نکنید یا از بیماری حرف نزنید که اره چینی های بیشعور برداشتن خفاش خوردن حالا ما باید تقاص پس بدیم! حس قربانی بودن رو به بچه منتقل نکنید.·  بهش این اطمینان خاطر رو بدید که شما کنارش هستید ولی خب بودن شما کافی نیست و نباید کاملا به شما تکیه کنن بلکه باید مراقبت کنن خودشون.اگه تجربه ای در این زمینه دارید، خوشحال میشم که نظرتون رو بگید بهم.</description>
                <category>روژین صادقی</category>
                <author>روژین صادقی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Mar 2020 08:37:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه با وجود کرونا، بازهم می خواید عید برید مسافرت این چندتا نکته رو رعایت کنین</title>
                <link>https://virgool.io/@roginsadeghi1375/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%A7-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%B1%D8%B9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%86-ynddanm8a1ni</link>
                <description>کرونا این روزها شده کابوس من. وقتی میرم باشگاه و برمیگردم انرژی میگیرم خیلی زیاد ولی تو اره همش به این فکر می کنم که واقعا باشگاه اومدن الان تو این شرایط درسته؟ خلاصه دیروز تو راه برگشت تصمیم گرفتم فعلا باشگاه رو کنسل کنم و تو دلم کلی بد بیراه به این چینی ها گفتم که هر جنبنده ای رو میخورن و اونوقت ما باید تاوونش رو بدیم.حالا جالبیش اینجاست که امروز داشتم با یکی از دوستام صحبت می کردم میگفت قراره عید بریم مسافرت. گفتم کجا؟ گفت اصفهان!سفر عید با کرونااولش فکر کردم که داره شوخی می کنه و جدی نمیگه ولی یکم بیشتر حرف زدیم دیدم نه داره جدی میگه که میخوان عید برن. خلاصه که اگه شما هم مثل این دوست ما قراره برای عید برید مسافرت چند تا نکته میگم که شاید به دردتون بخوره .اگه گلدون دارید، به حال خودشون رهاشون نکنیداولین نکته اینکه لطفا اگه نمیتونین گل نگهداری کنین خب نخرین به خدا زندن اینا گناه دارن. اگه قراره عید برید مسافرت حتما برای این بیچاره ها اب بزارید. لازم نیست پاشید برید همه گلهارو بدید ب همسایه یا کلید خونه رو به هر کس و ناکسی بدید که بیاد به گل ها اب بده. کافیه کنار هر گلدون یه ظرف اب بزارید و یه نخ کلفت بردارید و سر نخ رو بندازید کنار ریشه گیاه و ته نخ رو بزارید تو ظرف اب. اینطوری رطوبت به گل میرسه.اگه ماشین یا موتور دارید، ردیاب بزنید بهشاگه ماشین دیگه ای دارید یا موتور دارید و پارکینگ ندراید حتما از ردیاب استفاده کنید. دریاب های مختلفی تو بازار هست که از نمونه اون ها میتونم ردیاب آهنربایی رو مثال بزنم. لازم نیست که حتما برید دنبال بهترین ردیاب خودرو. هر چند که من خودم معتقدم ادم از هر چیزی باید یه بار بهترینش رو بخره که دیگه نیاز نباشه هی اون گزینه بی کیفیت خراب نشه و مجبور شه بره مختلف رو بخره. به قول اون فرد ثروتمندی که میگفت من هنوز انقد پولدار نشدم که از حراجی ها چیزی بخرم.لحظه هاتون رو با همه اشتراک نذارید!لطفا دوست و دشمنتون رو بشناسید. اگه میرین مسافرت و خونتون خالیه خب قطعا اینو همه نباید خیلی راحت بفهمن. چرا؟ خیلی سادس جوابش. چون چند وقت پیشا یه زوجی که میرن مسافرت و همش لایو میزارن، وقتی برمیگردن میبینن خونشون رو دزد زده. حالا جریان چی بوده ؟ یه اقای دزد باکلاس و محترم هر دوی این زن و شوهر رو تو اینستا فالو میکرده و میبینه که عه مسافرتن! پامیشه با خیال راحت میره خونشون و دزدی میکنه. خیلی ساده میشه متوجه شد که جناب دزد از اشناها بوده. چون هم خونه رو بلد بوده هم میدونسته این دو نفر زن و شوهرن.خلاصه که رعایت کنید. اگه نکته دیگه ای هست که از دید من پنهون مونده و شما تجربه جالب دارید، خوشحال میشم تجربیاتتون رو بگید.</description>
                <category>روژین صادقی</category>
                <author>روژین صادقی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Mar 2020 16:44:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جامعه شناسی دزدی</title>
                <link>https://virgool.io/@roginsadeghi1375/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C-r57sykixxzus</link>
                <description>جامعه شناسی، مبحثی که مستقیم و غیر مستقیم تو همه صنف ها هست!چند وقت پیش یکی از دوستام تعریف میکرد که رفته بودن سینما فیلم ببینن و چون پارکینگ سینما جا نداشته، دوستم مجبور شده ماشین رو خارج از پارکینگ پارک کنه.وقتی برمیگردن میبینن ک ماشین نیست! اول که تعریف میکرد گفت مامانم شروع کرد گریه کردن و استرس گرفت که وای ماشین رو دزدیدن و بدبخت شدیم. بعد که دید من ارومم گفت میفهیم ک ماشینت رو بردن؟بعد دوستم تعریف میکرد که گفتم مامان جان اروم باش من به ماشین جی پی اس وصل کردم و ماشین جی پی اس داره.بعد از اینکه دوستم این خاطره رو گفت دقیقا داشتم به این فکر میکردم که خب خیلی درسته حرفش و باید تو این وضعیت که میزان دزدی انقدر افزایش پیدا کرده خیلی مراقب باشیم. خلاصه منم تصمیم گرفتم که برم یه جی پی اس خوب برا ماشینم بخرم. هر چند که بعید میدونم برا پرایدو من اتفاقی بیوفته ولی به هر حال خوبه که از همین هم مراقبت کنم.اینطوری شد که تصمیم گرفتم برای ماشینم برم یه جی پی اس بخرم. تصورم این بود که جی پی اس دقیقا یه دونه وسیله اهنی بزرگ هست که باید بزارم تو موتور. تا اینکه وقتی یکم سرچ کردم و رفتم که خرید کنم، فهمیدم که نه آقا جان انگار فکر همه جا رو کردن برادران جی پی اس ساز!یه جی پی اس هایی بود که مثل کابل شارژر بود. در اصل کابل شارژر بود دقیقا و هیچکس متوجه نمیشد این جی پی اس هست. فروشنده که نشونم داد گفتم اقا این چیه من میگم جی پی اس میخام. گفت خانم خب جی پی اس هست و بعد توضیح داد که اقایون دزد خیلی ساده جی پی اس دیاگ رو پیدا میکنن و میندازن دور بعد ماشین رو میبرن خونشون!دزدها هم جامعه شناسی خودشون را دارنداینجا بود که دقت کردم چه جالب، جامعه شناسی و روانشناسی انگار دوپایه اساسی همه شغل هاست. حالا نمیدونم این موضوع رو بر حسب تجربه فهمیدن که جناب دزد میاد جی پی اس دیاگ رو میکنه و ماشین رو میدزده یا واقعا طبق جامعه شناسی، شناخت خوبی روی عملکرد دزدها داشتن و به همین دلیل ردیاب فندکی و جی پی اس کابل شارژی و مدل های مخلتف ساختن که وقتی دزد این هارو میبینه شک نکنه که جی پی اس هستن اینا!به نظر من یکی از اصولی که تو فروش و به خصوص برای تولید کنندگان پروداکت ها باید اهمیت داشته باشه در نظر گرفتن اصول و موارد روانشناسی هست. از نوع بسته بندی یک محصول گرفته تا نحوه معرفی و فروش.از روزی که به این مسئله پی بردم، به شدت دارم فکر میکنم که من هم میتونم تابلوهای نقاشیم رو با این تکنیک ها بهتر بفروشم و ایا راهی هست به جز نمایشگاه زدن یانه.شما تجربه خاصی تو این موضوع داشتید؟</description>
                <category>روژین صادقی</category>
                <author>روژین صادقی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Mar 2020 14:14:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین تجربه فیلم برداری من</title>
                <link>https://virgool.io/@roginsadeghi1375/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%86-n2t8uuf4efuf</link>
                <description>وقتی فهمیدم که چقدر این هلی شات ها جذابن، تصمیم گرفتم یکی از اونارو بخرم و فیلم برداری رو شروع کنم. با یکی از دوستام که خیلی تو این کار خفن هست تصمیم گرفتیم یه روز پاشیم بریم تنگه واشی و اونجا فیلم برداری رو بهم یاد بده.اقا خلاصه ما پاشدیم و رفتیم تنگه واشی تا من بتونم فیلم برداری با هلی شات رو تو فضای خیلی باحال و خفن یاد بگیرم.روزی که رفتیم تنگه واشی وقتی خنگی اب به پاهام میخورد همش به این فکر میکردم که چقدر دلم برای امانم تنگ شده. اگه الان بود دعوام میکرد و میگفت پاچه های شلوارتو چرا دادی بالا چرا رفتی تو آب. سرما میخوری بیا بیرون بعدم یه پارچه بهم میداد تا پامو بپوشونم و یه چای نبات هم بهم میداد تا بقول خودش سرما تو جونم نفوذ نکنه. خلاصه بعد از یکم بغضی که بخاطر مامان تو گلوم جا خوش کرده بود رو بالا پایین کردم و سعی کردم قورتش بدم و امروز رو خوب بگذرونم. هر چند برام راحت نبود اما خب به هر حال باید تمرین میکردم این فصل از زندگیم رو طور دیگه ای رقم بزنم.کوادکوپتر و کنترلش رو با کمک امیر از تو جعبه در آوردیم و سعی کردیم پرواز رو شروع کنیم. اولش که حس میکردم هرچی با کنترل کوادکوپتر سعی میکنم کنترلش کنم بدتر میشد و من میگرفتم چپ اون میرفت راستمیگرفتن بالا اون میرفت پایینمیگرفتم پایین، پرندم میرفت بالاخیلی عصبی شدممثل همون وقتایی که یه دختر بچه تخس و لجباز بودم، دوباره بغض گلومو گرفت فقط چون که نمی تونسم پرنده ی زشتمو کنترل کنم. واقعا هم تو اولین نگاه خیلی زشت به نظر میرسید. حیف که گوشیم همون سال از طبقه چهارم افتاد و پایین و جنازشو رفتم از کف زمین جمع کردم وگرنه یکی از عکسای همون پرنده اهنی زشت ولی دوست داشتنیم رو براتون میزاشتم. اره خلاصه داشتم میگفتم همینطور ک من درگیر بودم با پرندم و حرصم گرفته بود، امیر صدام کرد که محیا بیا پرنده منو تست کن ببین چه فرقی تو پروازشون حس میکنی.دلم میخواست بگم اصن همه کوادکوپترهای زشت که شبیه عنکبوت های اهنی هستن برن به درک ولی بغضم نمیزاشت حرف بزنم. خلاصه با مصیبت پرندمو نشوندم رو زمین و رفتم ریموت کنترل امیر رو گرفتم.اون لحظه شروع عالی بودریموت رو به سمت راست هدایت میکردم، کوادکوپتر خیلی قشنگ و ریز میرفت سمت راست. یهو مث بچه هایی که بهشون قاقالی لی میدن ذوق کردم. یهو تو همون لحظه امیر صدام کرد گفت محیا چرا این ریموت تنظیم نیست. چطوری با این کار میکردی این نیاز به کالیبره داره ... اولش خندم گرفت بعد خنثی شدم و بعد دوباره عصبی شدم. دیدم خیلی دارم به خودم سخت میگیرم. من حاضر نبودم یه بار از امیر سوال کنم که هی پسره این کوادکوپتر چرا اینطوری پرواز میکنه. اصلا مگه تو نگفتی پرواز حال منو خوب میکنه پس چرا عصبیم کرد. نپرسیدم تا امیر تو جوابم بگه خب اخه دختر خوب تنظیم نیست! اون روز فهمیدم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و دوست دارم فقط خود آزاری کنم. تمرین های زیادی کردم تا دیگه هر اتفاقی میوفته سریع عصبی نشم و یکم صبر کنم. یکم شرایط رو بسنجم و یکم دقت کنم شاید همه چیز حل شه.شما تاحالا همچین تجربه ای داشتید که یهو از خودتون ناراحت شید که انقد با خودتون بد اخلاقید؟ ممنون میشم به اشتراک بذارید.</description>
                <category>روژین صادقی</category>
                <author>روژین صادقی</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2020 22:59:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک آرزوی برآورده شده</title>
                <link>https://virgool.io/@roginsadeghi1375/%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-h92iit6sjif7</link>
                <description>از تورم که بگذریم من یادمه همون سه سال پیش هم که میخواستم کوادکوپتر بخرم، قیمت ها رو که دیدم سرم گیج رفت. راسش اول داشتم فکر میکردم که منصرف بشم و این تفریحات بچه پولدارارو بزارم کنار و برم خونه با همون بوم نقاشی خودم حال کنم. تا اینکه امیر گفت یه دقیقه دندون رو جیگر بزار، گزینه های بهتر و ارزون تری هم هست برای خرید کردن.امیر این همه عجول بودن و سریع بیخیال شدن منو درک نمیکرد منم این همه اصرار این بچه رو نمیفهمیدم برای اینکه اقا من یه روز تو یه مراسمی از یه پرنده اهنی خوشم اومده حالا اون اصرار داره خب پس باید بری ی دونه بخری و اصلا بیای باهم بریم عروسیا فیلم برداری کنیم.حالا بماند که من کلاذهن منفی بافی داشتم و هر بار امیر در مورد این مسئله صحبت میکرد، به این فکر میکردم که عه الان میلیون ناقابل رو بدم به اقای کوادکوپتر فروش بگم یه دونه از این کفتر اهنیاتون بدید که خیلی هم بد اخلاقن اما خب به هر حال کار راه بندازن.همیشه دوست داشتم این بالا باشمبعد پاشم با کفتر زمختم برم عروسی که فیلم برداری کنم حالا به هر دلیل باد بیا طوفان بیاد کفتر اهنی من پرت شه تو سر عروس خانم و من بمونم و یه قوم و خویشی که میخوان از من دیه بگیرین!خداوکیلی بهم نخندید ولی خب واقعا همه این فکرا تو سرم میگذشت و اخرش فکر میکردم خود عروس خانم حالا به جهنم. نه یعنی منظورم این بود که ایشالا بلایی سر عروس خانم نمیاد ولی خب اگه کفتر اهنی زشتم چیزیش بشه من دوباره باید برم یه 5 میلیون دیگه بدم یه کتفر اهنی دیگه بخرم؟امیر همیشه بهم میگه روژین تو واقعا شبیه بچه های هفتادی نیستی. انگار مال نسل 40 یا 50 هستی. چرا فکر میکنی الان اون دوره قدیمه که هرچی خراب بشه یعنی مرگش رسیده. خب هر چی بشه این پرنده به قول خودت اهنیت، میریم تعمیرش می کنیم. ولی این بچه نمیفهمید ک من یکی از ناخونام وقتی میشکنه، خودم 9 تای دیگه رو میرم میگیرم. بعد این میگفت بیا 5 میلیون پول ناقابل بده یه اهن پرنده بخر و اگه تو کوه و دشت و بیابون افتاد و کج و کوله شد غصه نخور.خلاصه که من به حرفش گوش ندادم و گفتم دوتا راه حل میزارم جلو پات. یا یه دونه از این پرنده ها ولی پلاستیکی و اسباب بازیشو میخری تا من پرواز یاد بگیرم. یا مال خودتو میدی با مال خودت یاد بگیرم اگه راست میگی. بچه اصلا نه نگفت و گفت باشه با کوادکوپتر من یاد بگیربعدش که حرفه ای شدی میریم یه خوبش رو برات میخریم. خلاصه من اموزش پرواز با کوادکوپتر رو با هلی شات امیر یاد گرفتم. بعد از یک ماه تلاش برای یاد گرفتن پرواز، کم کم به خرید هلی شات فکر کردم.اگه شما هم مثل من خیلی ترسو هستید که چند میلیون پولتون به باد نره، یا یه دوست مثل امیر پیدا کنید و با کمک اون و البته با هلی شات خودش پرواز رو یاد بگیرین ? یا اینکه کوادکوپتر ارزون و مبتدی بخرید.امیدوارم این تجربه به دردتون بخوره.</description>
                <category>روژین صادقی</category>
                <author>روژین صادقی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Feb 2020 14:52:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراسم عروسی که باعث شد حالم عوض بشه</title>
                <link>https://virgool.io/@roginsadeghi1375/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D8%B4%D8%AF-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%D8%A8%D8%B4%D9%87-gnz5k9ptgdgs</link>
                <description>دقیقا 3 سال پیش همین روز بود که حالم خوب شده بود و میخواستم بشم همون روژین قدیمی و پر انرژی ...نمیدونم شما مثل من تو زندگیتون چنین تجربه ای داشتید یا نه اما من این تجربه رو توی یه مقطعی از زندگیم کسب کردم!تجربه ی تلخی که فکر میکنم حداقل الان برام شیرین شده و داره روزای خوبی رو برام رقم میزنه. بعد از سه سال افسردگی شدید یهویی تصمیم گرفتم برگردم به همون چیزی که بودم ...همون سه سال پیش همه چیز از یه عروسی شروع شد.مریم که صمیمی ترین دوستم بود و فقط توی اون روزا می تونسم اونو تحمل کنم، یه شب اومد دستمو گرفت برد عروسی پسرخالش اون شبو قشنگ یادمه. پا شدیم رفتیم عروسی و با دیدن اون همه ادم که همشون یه طور خاصی به خودشون رسیده بودن، یه تلنگر دوباره بود برام رفتیم عروسی، با پسرخاله ها و دخترخاله های مریم شب خیلی خوبی رو گذروندیم. حقیقتا اولش خیلی گیج و منگ و مات بودم. بخصوص که وقتی یه پرنده سفید رنگ اهنگی هی از بالای سر ما میرفت و میومد و من داشتم همش فکر میکردم که این چیه؟ آمریکا حمله کرده؟عروسی که حالم را عوض کردبعدها فهمیدم اون پرنده اهنی یه هلی شات بود که وظیفش فیلم برداری از مراسم عروسی بوده! اون شب وقتی برگشتم خونه حال خودمو درک نمیکردم. نمیفهمیدم من کجای داستان وایسادم و این ادما کجای داستان وایسادن.حقیقتا داستان زندگی منم خیلی بالا و پایین داشته ولی خب بعد از اون عروسی و صحنه هایی که دیدم یهو به خودم اومدم.گاهی اوقات فکر میکنم همه اتفاقای این دنیا زنجیره هایی هستن که هیچ کدوم بی ربط نیستن و همه به هم وصلن. همین که من سالها پیش با مریم دوست شده بودم.بعد سالها مریم دقیقا شبی که من داشتم برای تموم کردن زندگیم برنامه ریزی میکردم میاد و منو میبره عروسی....تو اون عروسی یاد خیلی چیزا میوفتم و بخاطر ارامش روح مامانم تصمیم میگیرم درست زندگی کنم. نمیدونم شاید اون شب همه چیز معمولی بود ولی خب برای من هیچ چیز معمولی نبود. برای من اولش گنگ بود اما بعدش تکونم داد.همیشه شنیده بودم ادمای افسرده حوصله اینطور جمع هارو ندارن ولی خب یهو تو این موقعیت ها یادشون میاد ک قبلا چقد خوب بودن و چقد الان تاریک شدن ....   شروع کردم دوباره باشگاه رفتن تحقیق کردن درباره پرنده های آهنینقاشی و شافل رقصیدن بعد از مدتها پارسال همین روز من دوباره برگشتم به زندگیم. الان بعد 3 سال یه پرنده اهنی باز خفن شدم، یه مربی رقص شافل، یه نقاش نیمه حرفه ای ... با همینا دنیام میگذره ....دیشب داشتم توی اینترنت میگشتم خیلی اتفاقی با این سایت ویرگول آشنا شدم. خیلی زیاد در موردش نمیدونم اما خب چند تا نوشته خوندم و برام جالب بود. همین شد که الان تصمیم گرفتم منم یهویی بنویسم. از حرفام از تجربه هام و از خیلی چیزایی که دلم میخواسته همیشه با یکی در موردشون صحبت کنم ولی تا الان نمی شده...نمیدونم یا اصلا نمی تونسم بعد از اتفاق های ناخوشایندی که برام افتاده به کسی اعتماد کنم یا اینکه حرف بزنم ولی واقعا تو این چند سالی که به زندگی قبلی برگشتم دارم بیشتر قدر نعمت هامو میدونم. به نظر من همین که این موقع شب می تونم بشینم حرفامو تجربه هامو بنویسم جایی که میدونم ممکنه خیلی از ادمهای شبیه من بیان بشینن بخوننش، به نظرم برام یه نعمت محسوب میشه.تصمیم گرفتم از این به بعد اینجا بنویسم. اگه قانون و قاعده خاصی هست که رواج داره ممنون میشم برام کامنت بزارید. امیدوارم بتونم اینجا دوستای خوبی پیدا کنم.این بود اولین قدم من توی ویرگول دوست داشتنی ....</description>
                <category>روژین صادقی</category>
                <author>روژین صادقی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2020 10:17:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>