<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رهام سلطانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@roham.soltani</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:02:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2428195/avatar/4x0rT6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رهام سلطانی</title>
            <link>https://virgool.io/@roham.soltani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پیری دری وری گوی</title>
                <link>https://virgool.io/@roham.soltani/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C-wozbpyp13wrh</link>
                <description>حس میکنم پیرمردی کهن سال در من خفته است و گاهی احساس پیری چون خطی روشن بر روی ذهنم مرا می‌آزارد. آزردنم از این بابت است که پیری من فقط جسمی است و ذهنم هنوز خام و نتراشیده است.گاهی حس میکنم اگر امروز بمیرم چه چیزی را از دست داده‌ام؟ چه کسانی مرا از دست می‌دهند؟ آیا کسی از نبودن من بجز خانواده‌ام اندوهگین می‌شود؟ پاسخم روشن است بغیر از چند نفر که فقط یک روز و شاید چند ساعت بیشتر ناراحت رفتن من نمی‌‌شوند. تازه آن هم فقط بخاطر خانواده‌ام است با این پرسش که بعد از من به آنها چه میشود؟ آنهایی که بجز من پشت و پناهی ندارند و تنها امید و آرزویشان همراه من میسر می‌شود.بلاتکلیفی و تنهایی در این جهان مرا در خود غرق کرده است و حتی مجال فکر کردن به من نمی‌دهد.امروز اینجا می‌نویسم شاید نوشتنش دردی از من دوا کرد. شاید من هم توانستم این سنگینی احساس را از روی دوش خود بردارم و بر روی دوش دنیای لاکردار بگذارم.بیشتر افسانه‌ها با یک خاموشی و یک داستان خوش به پایان می‌رسد. اما من افسانه‌های دیگری را هم دیده‌ام افسانه‌هایی که م......حواسم سرجایش نیست نوشتنم درد می‌کند باقیش را بعدا می‌نویسم.</description>
                <category>رهام سلطانی</category>
                <author>رهام سلطانی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 01:53:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره یکباره با آهنگ سیما بینا</title>
                <link>https://virgool.io/@roham.soltani/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7-kxgp07yexcwe</link>
                <description>اندوه تمام تنم را از آن خود کرده بود و از غم این اندوه داشتم آهنگ &quot;نگارینا قد چهارشونه داری لیلا خانم&quot; را گوش میدادم که یاد خاطره ای از مادربزرگم افتادم. ما همه نوه ها مادربزرگمان را دوست داشتیم. پسر داییم برای مادربزرگم این آهنگ زیبای &quot;سیما بینا&quot; &quot;لیلا خانم&quot; را میخواند و بجای اسم لیلا اسم مادربزرگم را میگذاشت. لبخندی را که برگوشه لب مادربزرگم می‌آورد که به کل دنیا می‌ارزید. وقتی تمام می‌شد دوباره پسرداییم آن آهنگ را تکرار می‌کرد و ما همگی گوش به این آهنگ قدیمی و زیبا می‌کردیم.وقتی این خاطره را مرور می‌کنم دلم تنگ آن خاطرات کهنه می‌شود که غبار غم روی آن را گرفته و دیگر دستی به آن‌ سوی نیستی نمی‌رسد که این غبار را پاک کنم.گر بدانی حال من گریان شوی بی‌اختیارای که منع گریه بی‌اختیارم می‌کنیوحشی بافقیرهام سلطانی</description>
                <category>رهام سلطانی</category>
                <author>رهام سلطانی</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jul 2025 00:42:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آهای چه می‌کنی؟ مرا سوزاندی.</title>
                <link>https://virgool.io/@roham.soltani/%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-uipxdmktqaeh</link>
                <description>شب پیش که مثل همیشه داغ تنهایی در دلم خانه کرده بود. به این فکر میکردم که چه باید بکنم؟ کجا باید بروم و قرار است چه اتفاقی برای من و خانواده ام بیفتد؟ همینطور بی حوصله و پریشان در ذهنم به دنبال راه حلی برای این امر بودم که نمی یافتمش.به بهانه گیراندن سیگار به بیرون رفتم تا افکارم را منسجم و درگیری های ذهنی ام را کاهش بدهم.از کودکی توهمات عجیبی داشتم. از صحبت های متعدد با آدم‌های ذهنی ام گرفته تا کتک کاری هایِ د بگیر و بزن به سبک فیلم های چینی مرا در خود غرق می کرد. سیگار را که گیراندم. فریادی نکشیده و آبداری برخواست که آی چه می‌کنی؟ مرا سوزاندی.به چپ و راست نگاهی انداختم و پک محکمتری به سیگار زدم. این بار صدا بلندتر و خراشیده تر بود. هر چه نگاه می کردم کسی را نمی یافتم.... آخر گفت: با توام بیشعور ایکبیری میگم داری چه غلتی می‌کنی‌؟ داری من رو می‌کُشی؟نگاهی به سیگار انداختم و دیدم دو پا درآورده و دو دست دارد و با چشمانی عجیب مرا نگاه میکند. هول شدم و سیگار را انداختم. دود غلیظی از او خارج شد و بعد خاموش. پس از خاموش شدن دیدم دست ها و پاهایش دوباره ناپدید شدند اما چشم هایش همچنان مرا می پایید. گفتم: پناه بر خدا این دیگه چجورشه! انقدر با خودم فکر میکنم که سیگار هم دُم درآورده.بی توجه به آن، نخی تازه درآوردم و شروع به کشیدن کردم. فریادها این بار از نخ تازه برخواست و بی توجه به آن تا آخر کشیدمش. پس از پایان، فیتیله را در کناری انداختم. چه سیگار مزخرفی دودش تلخ و مزه ای شبیه مرگ داشت. پیش‌تر آرامم می‌کرد اما اکنون فقط مرا بد حال و عصبانی‌تر کرد.می خواستم نخی دیگر بکشم اما با خود مقابله کردم و برای نکشیدنش جنگی سهمگین با نفس خود کردم. جنگی خونین و مالین جنگی سخت با موجودات ماورایی. عجب روزگاری شده است. ذهنم مدام به رقص درمی‌اید و در لبه تیغه سخت زندگی به پرتگاه سخت زمان سر میخورد و تا به خودم بیایم تراش زمان عمر با ارزشم را با خود تراشیده و تنها اندکی برایم باقی گذاشته است.در این گیر و دار ذهنی بودم که سیگاری تازه دراوردم و اتشی بر جانش انداختم. اینبار میخواستم در فضای مه الود و وهم انگیز ذهنم غرق شوم. منتظر بودم سیگار چشم و گوشی درآورد و فریادی نخراشیده سر دهد. امام خبری نبود. نه خبری از صدای ناهنجار بود و نه خبری از ذهن عجیب و غریبم. اینبار سیگار را تا انتها نکشیدم و گذاشتم مقداری از او باقی بماند.ادامه دارد....1404.04.02رهام سلطانی</description>
                <category>رهام سلطانی</category>
                <author>رهام سلطانی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jun 2025 22:22:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاه اسماعیل صفوی، مردی که تاریخ ایران را به لرزه درآورد</title>
                <link>https://virgool.io/@roham.soltani/%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84-%D8%B5%D9%81%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%84%D8%B1%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF-yhqswpksw25a</link>
                <description>شاه اسماعیل صفوی، مردی که تاریخ ایران را به لرزه درآورد، کودکی را در سایه‌های تاریک انتقام گذراند. او که از خاندان صفوی برخاست، با روحیه‌ای سرشار از شجاعت و بلندپروازی، مسیر زندگی خود را در مسیری متفاوت رقم زد.سال ۱۴۸۷ میلادی، در قلعۀ اردبیل، شاه اسماعیل متولد شد. او تنها هفت سال داشت که پدرش، شیخ حیدر، در نبردی خونین به قتل رسید. خانواده‌اش به اجبار به تبریز تبعید شدند و اسماعیل کوچک در میان جنگ و آشوب‌های سیاسی بزرگ شد. این سال‌ها او را مردی ساخت که برای هدفی بالاتر زندگی می‌کرد؛ انتقام از دشمنانی که خون پدرش را ریخته بودند و بازگرداندن اقتدار به خاندان صفوی.با گذشت زمان، او در میان حامیان قزلباش خود رشد کرد و به نماد اتحاد تبدیل شد. قزلباش‌ها، این جنگجویان وفادار، او را به عنوان رهبر و امید خود برگزیدند. در پانزده سالگی، اسماعیل به میدان نبرد گام نهاد. داستان‌های جسارت و مهارت او در جنگ‌ها همچنان در تاریخ باقی مانده است.یکی از تأثیرگذارترین لحظات زندگی او، نبرد چالدران بود. این جنگ، تقابل قدرت‌های صفوی و عثمانی را به تصویر کشید. اسماعیل که در این نبرد شکست خورد، درس‌های عمیقی از قدرت دشمن و محدودیت‌های خود گرفت. اگرچه این شکست به معنای از دست دادن بخشی از قدرت سیاسی صفویان بود، اما ارادۀ اسماعیل را برای تقویت پایه‌های حکومتش دوچندان کرد.شاه اسماعیل نه تنها در میدان نبرد، بلکه در سیاست نیز دست به نوآوری زد. او با تکیه بر مذهب تشیع، توانست ایران را متحد کند و این مذهب را به عنوان دین رسمی کشور اعلام کند. این تصمیم او از یک سو باعث تقویت هویت ملی ایرانیان شد و از سوی دیگر او را در تقابل مستقیم با امپراتوری عثمانی قرار داد که اهل تسنن بودند. همین تقابل مذهبی، یکی از عوامل اصلی درگیری‌های طولانی‌مدت میان این دو امپراتوری بود.اسماعیل با داشتن شخصیتی کاریزماتیک و جذاب، توانست قلوب مردم را به دست آورد. او شاعری توانا بود و با نام &quot;خطایی&quot; اشعاری سرود که هنوز هم در ادبیات فارسی جایگاه ویژه‌ای دارند. این جنبه از شخصیت او، تلفیقی از هنر و سیاست را به نمایش می‌گذارد که نشان از عمق تفکر و چندوجهی بودن او دارد.اما زندگی شاه اسماعیل تنها به پیروزی و افتخار محدود نمی‌شد. شکست چالدران نه تنها از نظر نظامی، بلکه از نظر روانی نیز ضربه‌ای سنگین به او وارد کرد. او که تا آن زمان خود را شکست‌ناپذیر می‌دانست، با واقعیت سخت قدرت عثمانی روبرو شد. این تجربه، او را به فردی متواضع‌تر و شاید محتاط‌تر تبدیل کرد.شاید بتوان شاه اسماعیل را نمادی از تلفیق شور جوانی و تدبیر سیاسی دانست. او با تأسیس حکومت صفوی، مذهب شیعه را به عنوان دین رسمی ایران معرفی کرد و میراثی ماندگار از خود به جای گذاشت. هرچند که اشتباهات و نقاط ضعف او نیز در تاریخ ثبت شده، اما او همچنان به عنوان یکی از بزرگ‌ترین و تأثیرگذارترین پادشاهان ایران شناخته می‌شود.مطالعه تاریخ در سال 2025 با من همراه شومنابع:خنجی، امیرحسین. تاریخ شاه اسماعیل صفوی.</description>
                <category>رهام سلطانی</category>
                <author>رهام سلطانی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jan 2025 21:39:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کور سوی امید ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@roham.soltani/%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%DB%B1-rqjivrz43hd0</link>
                <description>جهان سنگدل تر از آن بود که کمکم کند. خدا هم ساکت تر از آن بود که انتظارش را داشتم. بختیار علیدستم به نوشتن نمی رود. مدام سنگ به سفال می کوبم تا این گیر ناامیدی از من رخت برکند. دستم به کار نمی رود و مدام از این شاخه به آن شاخه می پرم. زندگیم لبریز از ناامیدی است و خودم می دانم که انسان ها این تجربه را داشته اند که زندگی سنگدل تر از آن است که انتظارش را داشتیم. هر گاه نوشته ای از نویسنده ای بزرگ و یا گاهی حتی فیلسوفی بزرگ می خوانم می فهمم که درد و غم بسیاری بر او گذر کرده و زندگی او را ساخته.بیایید کمی در مورد انسان های ناامید بخوانیم: آرتور شوپنهاور بداخلاق و بدبین گاهی وقت ها به ما درس خوشبختی می دهد. درسی که خودش هرگز در آن خوشبخت نبود. او که از زندگیش عاصی است. می گوید: «اگر شاه می شدم، اولین فرمانم این بود که دست از سرم بردارید.» و حتی در جایی نوشته بود: «زیستن کسب و کاری است که به خرجش نمی ارزد.»حتی با نگاه تیزبینانه ای این اندرز را به ما گوشزد می کند که خوشبختی را نمی توانیم ببینم. اما برای بدبختی ارزش بیشتری قائل هستیم: «ما سلامتی تمام بدن خود را احساس نمی کنیم، اما امان از فشاری که تنگی کفش به پایمان وارد می کند.»گاهی وقت ها می توان گفت: بی احساس رنج، خوشبختی معنایش را از دست می دهد. با این حال شاعر ها و نویسنده های زیادی هستند که احساس پوچی را در زندگیشان تجربه کرده و خود را در عذاب می دیدند و درنهایت از آن عذاب بی پایان رهایی میافتند.این متن پراکنده را حوصله شرح قصه نیست باقیش را در زمانی دیگر می نویسم.رهام سلطانی</description>
                <category>رهام سلطانی</category>
                <author>رهام سلطانی</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 06:44:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب باستان گرایی</title>
                <link>https://virgool.io/@roham.soltani/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-rjbqzjmpypc6</link>
                <description>گاهی نویسندگانی نیز در روزهای آغازین نوشتن و گاهی آنهایی که سال‌هاست می نویسند، چنان دچار دشوار نویسی و بقول خودشان مفهومی نوشتن می‌شوند که آدم خیال می‌کند یه دوره فشرده آنلاین در کنار بزرگانی چون نصرالله منشی «خالق کلیله و دمنه» گذرانده‌اند و یا حتی پای از آن فراتر گذاشته اند و بجای ساده نویسی روی به فلسفه بافی می‌کنند و متن هایشان را چنان سنگین و پیچیده می‌نویسند که خداشاده اگر شخص نصرالله منشی را نیز بیاوریم عمرا سر از نوشتن آنها دربیاورد چه برسد به ما که خواندن متن را نیز بزور می‌توانیم. آنهم با این گرانی‌ها. تازه اگر به آنها بگوییم چنان به تریج قبایشان بر‌می‌خورد که کارد بزنی خونشان درنمی آید و چنان تخریبت می‌کنند که گاهی فکر می‌کنی که اگر شخص «ابوالفضل بیهقی» فقید را هم بیاوریم که به آنها این عمل ناشایست را گوشتزد کند به رگبار عصبی گونه انواع فحش های رکیک و خاک‌برسری مواجهه می‌شود.نمی دانمْ چرا؟ ساده نویسی چه ایرادی دارد که جوانان( خودم هم همین مشکل را داشتم ولی نقد پذیر خوبی هستم باور کنید) و گاهی آنها که تجربه نوشتن چند جلد کتاب هم دارند نیز دچار همین باستان‌گرایی هایی  عجیب می‌شوند. «البته باستان گرایی در نوشتن اصلا بد نیست تازه لازم هم هست اما بدرستی.» حال آنها اسم خودشان را گذاشته اند مخاطب خاص و اسم نویسنده های ساده نویس را گذاشته اند بازاری.چه کارها که نمی کنند.باستان گراییرهام سلطانی </description>
                <category>رهام سلطانی</category>
                <author>رهام سلطانی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jan 2024 15:22:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای بدون خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/@roham.soltani/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-svnttblctpek</link>
                <description>مقدمهکسانی که عاقبت کار خود را در رویا می بینند. و در رویا مثل نونهالانی‌‌اند که در جستجوی سرنوشت خویش می رویند، گردش و تغییر زمان را نمی توانند ببینند. چندی پیش که شوق نوشتن در من بسیار بود. این تصویر را دیدم و در خودم حس نوشتن داستانی بلند پیدا شد. نطفه نیک و بد داستان را و سرنوشت انسان ها را که از مرگ می گریختند.در اساطیر همانگونه که فروهرها به یاری اهورا مزدا می شتابند و نیکی را برمی گزینند. در زمان خود به گیتی می آیند و رسالت خود را به سرانجام می رسانند. و کسانی که فریب «دیوان و اهریمن» را می خورند بر ضد نیکی درمی آیند و بازی در اساطیر همانطور که می دانیم آغاز می شود. این داستان طنز همانطور که در ذهن من نطفه می بست را بر روی صفحه موبایلم می نوشتم. بی پیرنگ و بی پیرایه. دوست داشتم داستان خودش خودش را بسازد. اما گاهی ایراداتی در این امر هست. بهشت و جهنم و در مقابل آن اهریمن و اهورامزدا را باید چهارچوب هایی باشد که آن موقع به اندیشه من راه نمی یافت و اکنون که می خواهم این داستان رو در ویرگول ارسال کنم در فکر ایجاد چهارچوب و سیستم جادویی برای آن هستم. هرچند مدتی بس طولانی از نوشتن من می گذرد اما سعی در اصلاح و مدیریت این داستان را دارم. فعلا همین داستان را که پیشتر نوشتم را بدون ویرایش بخوانید تا برسیم به شکل داستان و تغییر روایت آن. قسمت اول دنیای بدون خورشید جبرئیل با چنان حدتی «تیزی،تندی» اسبش را می‌تازاند که به سختی می‌توانست حرف بزند؛ «ای بابا زنم ول‌کن نیست، انقدر زنگ می‌زنه که نمی‌تونم به کارهام برسم.»پاشا فرشته دون‌مرتبه‌ای که دندان‌های درشت و سختی داشت گفت: «اون فکر می‌کنه که شما ممکنه کار احمقانه‌ای‌ بکنید، و من بهش اطمینان دادم کسی به باهوشی شما عمرا خودش رو توی خورشید بندازه.»جبرئیل سرعتش را کم کرد و گفت: « اون فکر می‌کنه من ممکنه خودکشی کنم؟»پاشا که به سختی داشت نفس می‌کشید با سر تایید کرد و جبرئیل ناگهان ایستاد و چنان قهقهه ای زد که پاشا جا خورد و سپس گفت:« آخه این خورشید دومی اصلا آتیش نداره! یه لامپ بزرگه که کار دوست های اهریمنی خبیث‌مونه و زیر نظر ادیسون طراحی شده.»پاشا با تعجب پرسید:«ادیسون! خبیث! دوست؟». بعد با هر کلمه انگار کاسه‌ای در دست داشت، دستانش را بالا و پایین می‌برد. « ادیسون با اهریمن چیکار داره!؟ مگه ادیسون قرار نبود بهشت باشه!؟» از اینکه از حرفش اطمینان نداشت جا خورد.جبرئیل که انگار برایش اهمیتی نداشت و اصلا زمان درستی را برای سر‌به‌سر گذاشتن او نمی‌دانست گفت:«ما فرستادیمش به جهنم.»- «چطور ممکنه! اون که این‌همه کار ارزشمند انجام داده بود.»- «درسته که کار‌ ارزشمندی انجام داده اما بهشت جای آدم های بی‌دین نیست.» سپس لبخندی به پهنای صورت زد و ادامه داد:« ادیسون یک نابغه باهوشه که می‌تونه از اون اهریمن‌ها مثل اسب کار بکشه. تازه اون‌ها صنعت کارهای ماهری هستن که توی هیچ کجای بهشت پیدا نمی‌شه.»-«اونوقت چرا پیدا نمی‌شه؟ مگه قرار نبود بهشت جای آدم‌هایی باشه که به خلق خدمت کردن مثل ادیسون.»-«اهالی بهشت وقتی برای اندیشیدن ندارن، اونها تا جایی که تونستن دعا کردن و برای گناهای نکرده اشک‌ریختن. خدمت به خلق یعنی دعا خواندن و عذاداری کردن، اون‌ کافرها همش درحال عیش‌ونوشند.»-«خب دانشمندی که هم دعا کرده و هم به علم پرداخته نداریم؟»-«داریم ولی مثل ادیسون نیستند، اونها فقط می‌تونن از مخترعین دیگه کپی برداری کنن، البته با کیفیت پایین.» -«پس چرا با اهریمن همکا....» جبرئیل که حسابی کلافه شده بود حرفش را قطع کرد و گفت:«بسه دیگه چیزی نمی‌خوام بشنوم، شما فرشته های دون‌مرتبه چه کاری به این کارها دارید. سرتون توی لاک خودتون باشه.» دلش می‌خواست با کفشش پاشا را حسابی کتک بزند اما در شأن فرشته  عالی‌مرتبه‌ای مثل جبرئیل نبود.قسمت دوم دنیای بدون خورشید.مطابق دستور های از پیش تعیین شده باید خورشید هر هزارسال یک‌بار سوخت‌گیری می‌شد تا تابش و حرارتش را حفظ کند اما کم کاری تیم سوخت رسانی باعث این فاجعه عظیم شده بود. حالا خورشید خاموش بود.«اونجاست.» پاشا به آن‌سوی دشت اشاره کرد که دروازه ای طلایی قرار داشت. دروازه‌ای که ممکن بود سرنخی به آنها بدهد.جبرئیل با اینکه قلبش مملو از احساسات شده بود صدایش در نمی‌آمد. چشم بر دارایی انسان‌ها دوخته بود. حس می‌کرد آتشی داغ درون بدنش راه افتاده. مورمورش شد حس اندوه از زمانی که خورشید خاموش شده بود همراهی‌اش می‌کرد.پاشا که به دروازه خیره شده بود گفت: «می‌دونم بد موقع است فقط کنجکاوم بدونم که چه اتفاقی افتاد؟ چی عوض شد؟.»جبرئیل شانه بالا انداخت و گفت: « کل موجودات زمین ناپدید شدن.»پاشا ناباورانه به اطراف نگاهی انداخت و بعد به اسب‌ها اشاره کرد و گفت: «پس اینها چرا هستند؟»با اشاره دستش اسب‌ها به غباری در باد تبدیل شدند. «این‌ها فقط توهم هستند» -«آخه چطور ممکنه؟ ما که دستوری برای حذف یا بردن موجودات نداشتیم؟»-«نمی‌دونم به همین خاطره که اومدیم اینجا.»سکوت مثل موجی آرام بین آنها ایجاد شد و هر دو برای مدتی به دروازه خیره شدند. جبرئیل و پاشا را، برای پیدا کردن اهالی زمین به آنجا فرستاده بودند. اما دریغ از یک سرنخ کوچک، تنها چیزی که آنها پیدا کرده بودند همان دروازه بود.++++++++++++++پاشا گفت: «تا به حال چنین چیزی ندیده بودم.» ناباورانه به دروازه چشم دوخته بود که جبرئیل را حیرت زده کرد.دروازه از دو تکه سنگ حلالی شکل ساخته شده بود که نوشته‌ای با خط‌ میخی روی آن نگاشته و مدام تغییر می‌کرد. نوشته چنان تیره بود که نمی‌شد حدس زد با چه چیزی حک شده بود، انگار تمام سیاهی جهان در آن نوشته فشرده شده بودند. جبرئیل کمی که دقت کرد احساس کرد سیاهی در لبه‌خط می‌چرخد.-« چیکار داری می‌کنی؟» دستش را در هوا چرخاند و نوشته ای نورانی پدیدار شد و پاشا را از آن خلسه اهریمنی بیرو آورد « می‌دونستم شما فرشته‌های دون‌پایه نمی‌تونید در برابر وسوسه های اهریمن مقاومت کنید.» بعد سرش را با تأسف تکان داد.شب و روز در این باره فکر کرده بود البته نمی‌توانست به غیر از این فکر کند. او امیدوار بود بتواند راهی برای پیدا کردن موجودات پیدا کند اما حالا کاملاً امیدش را از دست داده بود. و حالا اهریمن کار خودش را کرده. موجودات در قلمرو او بودند. جبرئیل نمی‌توانست وارد قلمروی تاریکی شود. تنها راه ارتباطی او با آنها همان جن‌های پر فیس‌و‌افاده ای بود که هر از گاهی پشت‌ دیوارهای بهشت پرسه می‌زدند.رهام سلطانی </description>
                <category>رهام سلطانی</category>
                <author>رهام سلطانی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 13:37:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارش مهر</title>
                <link>https://virgool.io/@roham.soltani/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%B1-jxglhgeqomm1</link>
                <description>.
بیایید با یکدیگر مهربان باشیم، زندگی زیباست. آسمان هنوز روشنایی خودش را دارد و خورشید گرمای محبتش را می‌تاباند. این ها مناظر عشق هستند. انگشت‌های کشیده زمان را ببینید که قالی عمرمان را چگونه می‌بافد. نقوش پررنگ و کمرنگ فراوانی را بافته و هنوز راه بسیاری برای بافتن دارد. پس فرصت را از دست ندهید. بگذارید این دستهای پوسیده زمان، شادی را ببافند، خوشبختی را برای پایانمان نشانمان دهند. با عشق رنگ‌آمیزی‌اش کند.باید به جستجو بپردازیم، تجربه کنیم، بیاندیشیم، مطالعه کنیم، ببینیم، ارزشش را دارد.زندگی را ساده بگیر. بهای زندگی کردنمان گران تمام می‌شود و تا می‌توانی از آن لذت ببر. «هر آدم همانند بادیست که این‌سوی و آن‌سوی می‌وزد. کله به دیوار و درخت می‌کوبد. و به هر سوی که خواسته‌هایش می‌خواهند می‌رود. »ارباب بادهای خودت باش. این کرانه ناپیدا و وسیع، زمانی به پایان می‌رسد و تو باید از آن به خوبی استفاده کنی.آرام باش، بوسه را بر لب‌های معشوقت بگذار و آغوشت را برای آن باز بگذار.در یک دل یک دوست را بگنجان. دوست داشتن را از یاد نبر. تو تنها مرغ آوازه‌خوان زمانی که برای خویش آواز می‌خواند. ....جستار های گاه و بیگاه #رهام_سلطانی</description>
                <category>رهام سلطانی</category>
                <author>رهام سلطانی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jan 2024 10:14:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال پریشان و دل تنگ</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%86%DA%AF-a8gvom1ujus7</link>
                <description>امروز مثل همیشه آشفته و پریشانم، سنگین و غم زده، در دلم آشوب و غوغایی است. چندماهی می شود که میل به ویرانی در من غلبه می کند. اما امروز در صفحه اینستاگرامم بعد از مدت ها که به حال خودش رهایش کرده بودم، سری زدم. چشمم به متنی خورد که هفته های گذشته نوشته بودم:بورخس می‌گوید:  تنها وظیفه ای که یک انسان دارد، شجاعت است.این بار وقتی این جمله را خواندم، برایم شگفت‌انگیزترین بود. شاید قبل‌تر بارها شنیده باشمش اما این‌بار فرق داشت. این جمله همانند نوری بود که از هر سوی به سمتم می‌آمد. و حتی سایه‌ها، سایه های شوم لعنتی مثل جوهری که در آب پخش می‌شود از من پاک می‌شدند.حس آشنایی بر من چنگ می‌اندازد، این‌بار بهتر از هر زمانی آن را درک می‌کنم. حس بودن را، شجاعت را، عشق را، دوستی را، صداقت را و امید.... نیازی نیست که دیگر با ناامیدی بجنگم اینبار این ناامیدیست که باید با امید من بجنگد تا شکستم دهد. این میراثی است متعلق به خودم.اسمش را می‌گذارم: «نیشا» کُردی‌است، به معنای: «نشانه».من بالاخره فرصتی برای رهایی از این منجلاب پیدا کرده ام. اما معنایش این نیست که پاک و سفید می‌شوم. میدانید که خورشید هر چقدر هم بیشتر بتابد باز سایه‌ای هست که دنبالت کند.#رهام_سلطانیمتن ساده ایست. شاید مثل همان روزی که نوشتمش، سرمستم نکند. اما «نیشا» شعله ای هرچند کوچک برای روزهای ناامیدی است. جهان به مجلس مستان بی خرد ماندکه رنج بیش برد هر کسی که هشیار است - صائبجهان به مجلس مستان بی خرد ماندکه رنج بیش برد هر کسی که هشیار است - صائب رهام سلطانی </description>
                <category>رهام سلطانی</category>
                <author>رهام سلطانی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jan 2024 07:55:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>