<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Rojan Khanipour</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rojankhanipour</link>
        <description>لیسانس ادبیات انگلیسی، عاشق تجربه، داستان‌های کوتاه و نمایشنامه 3&gt;  https://yek.link/rojan</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:04:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/138481/avatar/yGGYTm.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Rojan Khanipour</title>
            <link>https://virgool.io/@rojankhanipour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بیا و از آیلتس بگو! خودخوان پیش برم یا معلم بگیرم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rojankhanipour/ielts-test-txzbkq5515cm</link>
                <description>تابستون سال ۱۴۰۰ بود که تصمیم گرفتم برای آزمون آیلتس آماده بشم. اون موقع اگر یه همچین مقاله‌ای نوشته شده بود خیلی می‌تونستم ازش کمک بگیرم و وقتم رو کمتر تلف کنم. حالا یک سال بعد از اینکه آزمونم رو دادم تصمیم گرفتم تجربه‌هایی رو بنویسم که کمتر کسی درباره‌شون صحبت کرده. اینجا قرار نیست منابع آیلتس خودخوان معرفی کنم ولی مطمئنم خوندنش به درد کسایی که می‌خوان این روزها امتحان بدن می‌خوره.   برای آشنایی بیشتر با من و پیش‌زمینه‌م در انگلیسی، باید بگم که از کودکی جسته و گریخته و از ۱۰ سالگی به طور منظم کلاس زبان انگلیسی می‌رفتم. بعدها هم توی دانشگاه این روند کم و بیش ادامه داشت و وقتی رشته‌م رو به زبان و ادبیات انگلیسی تغییر دادم تا مدت‌ها موندگار شد. درس خوندن به زبان انگلیسی و امتحان دادن به این زبان، من رو حسابی به خودم مطمئن کرده بود که آیلتس که کاری نداره. می‌ریم ۸ رو می‌گیریم و میایم :))‌ پیش خودم گفتم:خودخوان پیش می‌رم. من که بلدم! فقط کافیه مهارت‌هاش رو یاد بگیرم. معلم‌ها فقط پول اضافه می‌گیرن، خودت بخون! (نقل قول از اطرافیان)دوستان، آدم باید در سن ۲۵-۲۶ سالگی به یه خودشناسی نسبی رسیده باشه که خب من رسیده بودم ولی نمی‌خواستم قبول کنم :)) همین شد که برای چندماه داشتم خودمو گول می‌زدم که خودخوان می‌خونم. چیزی نیست که! یه آزمونه دیگه. دروغ چرا، حرف‌های بقیه هم به این باور دامن می‌زد که من با چنین پیش‌زمینه‌ای نیاز به معلم ندارم.توی ویرگول چندتا مقاله خوندم از تجربیات آدم‌های مختلف و دیدم تونستن موفق باشن. چندتا هم ویدیوی یوتیوب دیدم و از چند نفر هم راهنمایی گرفتم. به‌نظرم همین کافی بود، پس شروع کردم به انجام دادن نصیحت‌هاشون :))  توی یوتیوب ویدیو می‌دیدم، پادکست گوش می‌کردم، کم و بیش تست می‌زدم. ولی هیچکدوم موثر نبودن. چرا؟۱. چون برنامه‌ریزی دقیقی نداشتم۲. چون شرایطم رو با شرایط اون آدم‌ها مقایسه نکرده بودم و فقط داشتم راهکارهاشون رو اجرا می‌کردمیه وقت اشتباه برداشت نشه، من روش اون دوستان رو زیر سوال نمی‌برم. این کارها خیلی هم خوبه. «من» آدمِ خودخوانی نبودم. یا حداقل توی اون برهه از زندگیم نمی‌تونستم باشم. گذر از خودخوانی!اون روزها داشتن می‌گذشتن و اولین چیزی که در من یک استرس ریز ایجاد کرد و بهم تلنگر زد، قیمت آزمون بود. (الان که بیشتر هم شده) دیگه لازم بود دست از تنبلی بردارم و شروع به برنامه‌ریزی کنم. اولین قدم پیدا کردن یه معلم بود. پرس‌وجو کردم و یه معلم خوب پیدا کردم. برنامه‌‌م نظم پیدا کرده بود. از اونجایی که شغل تمام‌وقت داشتم، زیاد نمی‌رسیدم درس بخونم ولی به‌هیچ‌وجه کلاس‌هامو از دست نمی‌دادم. همون کلاس‌ها کلی کمکم کردن که بتونم با برنامه پیش برم. شهریور پارسال، بعد از تمام ماجراهایی که از سر گذروندیم، یه ماهی از برنامه‌م عقب موندم و دیگه اصلا دل و دماغ درس خوندن نداشتم. ولی خب تونستم خودمو جمع و جور کنم و دی ماه، آزمونمو دادم. نتیجه چیزی نبود که فکر می‌کردم. روی ۸ حساب می‌کردم ولی ۷.۵ شدم. اما بازم با اون شرایطی که من داشتم، بد نبود.تا اینجای مطلب حرفم یه چیز بود:فکر نکنین با معلم گرفتن و کلاس رفتن، چیزی از ارزش‌هاتون کم می‌شه. :)) هرکسی برای یادگیری روش خاص خودش رو داره و لزوما قرار نیست با یک پیش‌زمینه‌ی قوی، بتونین خودتون از پس این آزمون بربیاین. با خودتون روراست باشین و کاری که به نفعتونه رو انجام بدین. اینجوری مثل من یک سال از کارهاتون عقب نمی‌افتین. آیلتس کامپیوتری یا کتبی؟ (paper based یا CD)تا من بخوام این مقاله رو کامل کنم، چندتا اتفاق نه‌چندان جالب افتاد که آیلتس paper-based رو در ایران (حداقل فعلا) لغو کرد. بیاین یه نگاه کلی به ویژگی‌های هرکدومشون بندازیم: مقایسهٔ ایلتس کتبی و کامپیوتریبرم ترکیه آیلتس بدم؟ چطوری؟ خودم دیگه توی پروسهٔ آیلتس نبودم اما دوستام رو می‌دیدم که چقدر سردرگم شدن و می‌خوان قبل از اینکه تاثیر کلاس‌هایی که رفتن از بین بره، امتحانشون رو بدن. علاوه بر آیلتس کامپیوتری (CD) در ایران، شما می‌تونین برین کشورهای اطراف و توی امتحان شرکت کنین. به‌صرفه‌ترین‌هاشون ترکیه و ارمنستان هستن. من دربارهٔ آیلتس دادن توی ترکیه خبر دارم و تجربیاتی رو که از دوستان نزدیکم پرسیدم اینجا می‌نویسم. سوال اول و مهم اینه که: چطوری ثبت‌نام کنم؟چند تا راه هست: ۱. اگر حساب ارزی دارین یا فامیلی دارین که خارج‌ از کشوره و می‌تونین ازش درخواست کنین براتون پرداخت کنه، وارد این سایت بشین و آزمون رو رزرو کنین. حواستون باشه که باید حتما تا ۴۸ ساعت پرداخت رو انجام بدین وگرنه رزروتون سوخت می‌شه. ۲. اگر فامیل یا دوستی ندارین که این کار رو براتون انجام بده، می‌تونین خودتون رزرود آزمون رو انجام بدین ولی برای پرداخت، مجبور می‌شین از موسسه‌هایی که این کار رو انجام می‌دن استفاده کنین. خواهرم از خدمات «زیماپی» استفاده کرد و راضی بود. خیلی سریع کارها رو انجام دادن و پشتیبانیشون هم عالی بود. حتی کار خواهرم رو با اینکه پنجشنبه بود و ساعت کاریشون داشت تموم می‌شد سریع انجام دادن که یه وقت مشکلی برای رزرو آزمونش پیش نیاد. (مثل فروشنده‌های بازار شد این قسمت. برای خواهر خودمم از همین بردم. راضی بودم ?). موسسه‌های دیگه‌ای هم هستن که این کارها رو براتون انجام می‌دن البته که من چون تجربه‌ای ندارم، اسم نمیارم. اگه شما تجربه دارین، چه مثبت و چه منفی، توی کامنت‌ها بنویسین. ?۳. بعضی آژانس‌ها هستن که خدمات ثبت‌نام، رزرو و دریافت کارنامه رو براتون انجام می‌دن. من باز هم چون خودم استفاده نکردم و کسی رو هم نمی‌شناختم که استفاده کرده باشه، نمی‌تونم اینجا کسی رو معرفی کنم ولی شما باز هم می‌تونین تجربه‌هاتون رو توی کامنت‌ها بنویسین. ?آزمون رو که رزرو کردین کافیه یه تور به شهری که می‌خواین توش آزمون بدین رزرو کنین و تمام. سوال دوم و مهم اینه که: کارنامه‌م رو چطوری بگیرم؟ اگر خودتون ثبت‌نام کردین، باید خودتون هم فکر دریافت کارنامه رو بکنین :)) (چشمامو بستم، غیب گفتم)با توجه به اینکه سنتر IDP توی ترکیه، کارنامه رو برای ایران و روسیه ارسال نمی‌کنه ? از یکی از راه‌های زیر می‌تونین اقدام کنین: آدرس کسی رو که می‌شناسین توی ترکیه به سنتر بدین که کارنامه رو برای اون‌‌ها ارسال کنن و بعد هم اون‌ها برای شما پستش کنن. آدرس رو می‌تونین روی پاکتی که روی میزهاتون می‌ذارن بنویسین اما اگر حفظ نبودین هم می‌تونین آدرس رو بعد از امتحان براشون ایمیل کنین. کارنامه رو به شخصی غیر از شما هم تحویل می‌دن پس اگه بتونین با کسایی که بعد از شما امتحان می‌دن در تماس باشین، می‌تونین ازشون خواهش کنین کارنامه رو به‌جاتون تحویل بگیرن.سوال سوم و مهم هم دربارهٔ هزینه‌هاست. هزینه‌ها می‌تونه متغیر باشه. این هزینه‌ها برای اوایل ماه مهر سال ۱۴۰۲ئه. هزینه‌‌ی آزمون: ۴۵۰۰ لیرهزینه‌ی تور دو نفر: ۴ روز و ۳ شب - هتل ۴ ستاره - ۲۱ میلیونهزینه‌ی همین تور تک نفره: ۲۷ میلیون ساندویچ در استانبول: حداقل ۱۱۵ لیر (دونر) هزینه رفت و آمد: سنتر استانبول قسمت اروپایی به میدان تکسیم نزدیکه و اگه هتلتون اون اطراف باشه می‌تونین پیاده برین. چندتا نکتهٔ مهم: ۱. اگر می‌خواین توی یه کشور دیگه امتحان بدین، حتما با بقیه‌ی کسانی که می‌خوان اونجا آزمون بدن یا اونجا آزمون دادن در ارتباط باشین. واسه‌ی این کار یه سری گروه‌های تلگرامی هست که با یه مقدار جست‌وجو می‌تونین پیداشون کنین. ۲. تست اسپیکینگ توی سنتر استانبول به صورت پیش‌فرض، کامپیوتری برگزار می‌شه. یعنی شما باید تشریف ببرین محل امتحان و اونجا با ممتحن ویدیوکال کنین. اگر می‌خواین امتحانتون با ممتحنِ حضوری و به‌صورت رودررو انجام بشه، حتما زودتر بهشون ایمیل بزنین و ازشون بخواین براتون تایم حضوری در نظر بگیرن. این کار رو قبل از خرید بلیط انجام بدین که تاریخ‌ها رو درست انتخاب کنین. ۳. حواستون باشه از آژانس مسافرتی معتبر تورتون رو رزرو کنین. تاریخ رسیدنتون رو حتما با یک روز فاصله از آزمونتون در نظر بگیرین که اگه به هر دلیلی (تاخیر هواپیما، شرایط جوی، به مشکل خوردن ترانسفر به هتل و ...) دیرتر به مقصد رسیدین، نگرانیتون کمتر باشه و بتونین برای آزمون خوب استراحت کنین. ۴. مکان آزمون رو حتما از قبل روی نقشه و اگر تونستین و وقت داشتین، حضوری چک کنین. ۴. توی ایران  وقتی امتحان می‌دادیم، روی میزامون شکلات گذاشته بودن. توی ترکیه انگار از این رسما ندارن :))) پس قبل از امتحان، صبحونه‌ی مفصل فراموش نشه. ۵. سطح اضطراب توی امتحان دادن خارج از کشور معمولا بالاتره چون ابهامات زیادی داره. اگر معمولا استرسی هستین، راه حل مناسب خودتون رو پیدا کنین. بعضیا زودتر به مقصد می‌رن تا با فضاش آشنا بشن، بعضیا از دارو‌هایی که تپش قلب رو کنترل می‌کنن استفاده می‌کنن. هرکسی یه روشی داره :))۶. موقع امتحان کتبی می‌تونین وسایلتون رو تحویل بدین و تا آخر امتحان براتون نگه می‌دارن. برای امتحان اسپیکینگ هم می‌تونین وسایلتون رو توی لاکر بذارین. همین! امیدوارم به دردتون بخوره. اگر به‌دردتون خورد حتما با بقیه هم‌رسانی کنین. ?</description>
                <category>Rojan Khanipour</category>
                <author>Rojan Khanipour</author>
                <pubDate>Mon, 23 Oct 2023 18:55:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکتانت - غول زرد مهربون ?</title>
                <link>https://virgool.io/@rojankhanipour/%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%BA%D9%88%D9%84-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D9%88%D9%86-vscjh7twxf3t</link>
                <description>(G)OLDچند روز پیش در حالی که داشتم از سوپر مارکت نزدیک خونه‌مون با یه بغل خرید میومدم بیرون، یه نفر جلومو گرفت و گفت:«ببخشید، شما خانم خانی‌پور هستین؟»من با یه کم ترس و لرز گفتم: «بله بفرمایین.»-: «توی یکتانت کار می‌کنین دیگه درسته؟ با خانوم عروضی؟»+: «بله یکتانت کار می‌کنم.»-: «خانوم چطوری می‌شه اومد یکتانت؟‌ من واقعا دلم می‌خواد بیام اونجا کار کنم.»و این شد یه تلنگر که بشینم و این پست رو اینجا بنویسم. نمی‌دونم اصلا دارم کار درستی می‌کنم یا نه و نمی‌دونم چه بازخوردی قراره بگیرم. فقط حس کردم بودن این مطلب، اینجا، بهتر از نبودنشه.هدفم چیه؟ که یه آگاهی نسبی از فرایند جذب و استخدام یکتانت بهتون بدم و یه مقدار هم از فرهنگ‌هایی که توی یکتانت دوستشون دارم، بنویسم تا شما هم باهاشون آشنا بشین.شروع کنیم؟نزدیک به ۲ ساله که اینجا کار می‌کنم و از یکتانت نوشتن برای من دیگه کار سختی نیست.روزی که وارد یکتانت شدم، خبری از ولکام پکیج و عکس‌های تیمی بزرگ نبود. من چهارمین نفری بودم که به تیم محتوا اضافه می‌شد. ندا که کارهای محتوایی رو تا قبل از اون انجام می‌داد و هد تیم بود، محمود که کار سئو رو پیش می‌برد،‌ گلناز که سوشال مدیا رو دست گرفته بود و من به این تیم اومده بودم که کارشناس تولید محتوا باشم.این عکسیه که از روز اولِ اومدنم دارم. ?ولکام پکیج من :)) که البته پر از مهر بود ?اما داستان از کجا شروع شد؟ترم آخر دانشگاه بودم و دلم یه کار درست و حسابی می‌خواست. رشته‌م کارشناسی زبان و ادبیات انگلیسی بود و نهایت شغلی که بقیه برام متصور بودن، تدریس یا ترجمه بود.توی دورهٔ دانشجوییم کم ترجمه نکردم. بارها پیش اومده بود که پروژهٔ ترجمهٔ هم‌خوابگاهی‌های عزیز رو در قبال مبلغی کمتر از عرف بازار انجام می‌دادم و پول تو جیبی خودم رو در میاوردم.تدریس هم کار من نبود. با اینکه «همه قبیلهٔ من»* معلم بودن، در خودم نمی‌دیدم که بخوام سر کلاس دووم بیارم. چند باری هم امتحان کردم، نه که نتونم، دوستش نداشتم.همون روزها بود که توی لینکدین یکی از دوستان دبیرستانم رو پیدا کردم و متوجه شدم کار تولید محتوا انجام می‌ده و من که نمی‌دونستم تولید محتوا چیه، تازه رفتم توی فاز تحقیقات.داستان اینکه چطور وارد این حوزه شدم رو بعدا براتون تعریف می‌کنم، اما الان بیاین بعضی قسمت‌ها رو بزنیم جلوتر و زودتر برسیم به غول*‌* زرد دوست‌داشتنی من،‌ یکتانت.شروع کار با یکتانتتازه تازه با تشویق دوره‌ای که توش شرکت می‌کردم اکانت ویرگولم رو راه انداخته بودم و سعی می‌کردم بنویسم. برای جاهای زیادی تسک ترجمه و تولید محتوا فرستاده بودم و به در بسته خورده بودم. حسابی از خودم و توانایی نوشتنم ناامید شده بودم که با ندا عروضی آشنا شدم.اون موقع‌ها ندا دنبال یه نفر می‌گشت که فریلنسری باهاشون کار کنه و دوستم من رو بهش معرفی کرده بود. اولین کاری که بهم داد یه سری فایل برای ویرایش بود و بعدش هم اولین مقالهٔ جدی زندگیم رو بهم سپرد. مقاله دربارهٔ‌ تحقیق کلمات کلیدی بود و از شما چه پنهون، اونقدر به مذاق همه خوش اومده بود که بلافاصله مقالهٔ بعدی رو بهم سپردن.بعد از چند تا کار، ندا بهم گفت که پوزیشن کارشناس محتوا رو باز کردن و می‌تونم توی مصاحبه شرکت کنم. https://www.yektanet.com/blog/9807/keyword-research/ مصاحبه با یکتانتیه کم عجیبه که تیتر مربوط به مصاحبه، بعد از تیتر شروع کار قرار گرفته :)) ولی خب واسهٔ من ترتیبش همین طوری بود!اولین باری نبود که مصاحبه می‌رفتم و مصاحبه‌های عجیب و غریبی رو از سر گذروندم؛ از جاهای دولتی گرفته و فرم‌های طولانی‌ای که مجبور به پر کردنشون بودم و شرکت‌هایی که جواب مصاحبه رو بهم نداده بودن تا هُلدینگ‌های خصوصی که ۴ ساعت باهام مصاحبه کردن و آخرش با سرم قندی‌-نمکی به زندگی برگشتم. ?مصاحبهٔ یکتانت اما خیلی ساده، محترمانه و مفید برگزار شد.بعد از تجربهٔ کار فریلنسری که باهاشون داشتم، برای پوزیشن جدیدشون رزومه فرستادم، باهام تماس گرفتن و قرار یه مصاحبهٔ حضوری گذاشتن.با حضور ندا عروضی و عارفه میکائیلی که اون روزها توی اچ‌آر یکتانت کار می‌کرد، مصاحبه‌م به بهترین مصاحبه‌ای که تا اون موقع رفته بودم تبدیل شد. یک ساعت صحبت کردیم، از کارهایی که انجام داده بودم گفتم و به یک سری سوالات معمول اچ‌آری جواب دادم. مصاحبه انقدر برام سبک گذشت که آخرش پیش خودم گفتم:«همین؟ تموم شد؟»از اونجایی که با هم کار کرده بودیم از قبل و از کم و کِیف کارم مطلع بودن،‌ بهم تسک ندادن. بعد از یک هفته بهم زنگ زدن، آفر دادن و تونستیم همکاریمون رو شروع کنیم.البته که الان فرایندها عوض شده و منابع‌ انسانی داره منظم‌تر کارها رو پیش می‌بره. مصاحبه‌ها بسته به پوزیشن شغلی گاهی تا ۳ جلسه هم پیش می‌رن و اطلاع‌رسانی‌ها از طریق ایمیل انجام می‌شه.به علاوه اینکه روند کارها، هم برای ورود و هم برای خروج، تا حد خوبی سر و سامون گرفته. دیگه ولکام پکیج هم داریم. ?هرچند توی یکتانت همیشه به این فکر می‌کنیم که می‌تونیم بهتر بشیم. این دیدگاهیه که برای من به شخصه خیلی دلنشینه.ولکام پکیج جدید :))فضای کاری یکتانتفضای استارتاپی یه تعریف مشخص توی ذهن اکثر ماها داره. حرف استارتاپ که می‌شه آدم یاد یه عده جوون شاداب و پر جنب و جوش می‌افته که از لفظ قلم حرف زدن و بروکراسی‌ بیخودی فرار کردن و دارن توی یه فضای دوستانه کار می‌کنن تا به هدفشون برسن.نمی‌دونم تاثیر تیمی بود که باهاشون کار می‌کردم یا شغلی که همیشه آرزوشو داشتم یا چی، اما یکتانت برای من دقیقا همین بود. یه فضای شاد و مثبت. احتمالا از ویدیوهایی که توی سوشال مدیای یکتانت و بچه‌ها دیدین، تا حالا متوجه فضای غالب شرکت شدین. اگه هنوز چیزی ندیدین ازش، بهتون پیشنهاد می‌کنم یه سر به پیج لینکدین یکتانت بزنین. https://www.linkedin.com/company/yektanet/ روز اول و وقت آنبوردینگ، ندا برام از ارزش‌هاشون گفت. گفت که صداقت، احترام و مغرور نبودن از ارزش‌هاشونه و بهش پایبندن.چرا دروغ بگم، اولش فکر کردم خب همه همینو می‌گن؛ هیچکس نمی‌گه بی‌احترامی ارزشمونه، یا اینجا دوست داریم به هم دروغ بگیم. اما بعدا همه‌چیز فرق کرد.من کِیف می‌کنم از اینکه وارد فضایی شدم که این حرف‌ها توش شعار نیست و به چشم می‌بینم آدم‌ها دنبال کوبیدن همدیگه نیستن و فضای سالم و به نسبت مثبتی توی شرکت حاکمه. نمی‌گم همه‌چیز گل و بلبله، ولی ارتباط بین آدم‌ها معمولا بد نیست و اگه مسئله‌ای هم پیش بیاد که ناراحتم کنه، می‌تونم با مدیرم یا حتی خود اون شخص در میون بذارم و خیالم راحت باشه که مشکلی پیش نمیاد.یکی دیگه از اصولی که اینجا حاکمه و بهت جرئت  امتحان کردن می‌ده اینه:«اشتباهی که بار اول اتفاق میفته، اسمش اشتباه نیست،‌ تجربه‌ست.»این جمله، به نظر ساده میاد ولی من رو از استرس و اضطراب اولین کارم نجات داد. ? برای اولین بار بود داشتم با وردپرس کار می‌کردم. یه نیروی تازه‌کار به تمام معنا بودم و همیشه منتظر بودم یه جایی یه چیزی رو خراب کنم و یکی بهم تشر بزنه که:«بلد نیستی! برو بیرون!» ?همون روزا بود که توی یکی از جلسات وان‌آن‌وان با ندا، این ترسم رو مطرح کردم. در جوابم همین جمله رو بهم گفت. دروغ چرا، خیالمو کلی راحت کرد و من رو از اون حالت دستپاچگی در آورد.(در مورد جلسات وان‌آن‌وان توی این پست لینکدینم قبلا نوشتم.)آموزش توی یکتانتخیلی پیش میاد که ببینی چند نفر از بچه‌ها که حوزهٔ کاری مشترک دارن، توی یکی از اتاق‌های شیشه‌ای جمع شدن و یکی داره با پاورپوینت چیزی رو ارائه می‌ده، یا با هم صحبت می‌کنن.جلسات chapter چیزیه که خیلی توی یکتانت رایجه. چند نفر که علاقمندی یا هدف مشترک دارن جمع می‌شن و دور هم چیزی رو که دوست دارن یاد می‌گیرن. چپتر سئو، چپتر محتوا، چپتر مربوط به گوگل‌ آنالیتیکس و چپترهای فروش نمونه‌هایی هستن که من دیدم برگزار شدن و آدم‌ها خیلی خوب ازشون استقبال کردن. پست‌های امیرحسین خرمی و امید شجاعی رو در مورد چپترها می‌تونین توی صفحات لینکدینشون بخونین.یکی دیگه از شرایطی که برای یادگیری اینجا فراهمه، تخصیص بودجه به یادگیریه. اینجوری که اگه شما برای بهبود کارِت به شرکت کردن توی یه دوره نیاز داشته باشی، پنجاه درصد هزینهٔ دوره رو یکتانت پرداخت می‌کنه و برات امکان استفاده ازش رو فراهم می‌کنه.قبلا یک سری جلسات هم به اسم یک-تاک (yektalk) داشتیم که از طرف تیم مهندسی یکتانت راه افتاده بود و بعد به کل سازمان سرایت کرد. ? توی این جلسات هرکسی می‌تونست با منابع انسانی هماهنگ کنه و دربارهٔ یه موضوع جالب که توش مهارت داره برای بقیه یه کارگاه کوتاه نیم الی یک ساعته بذاره.البته نمی‌دونم چی شد که تعداد این جلسات رفته رفته کم شد و به صفر رسید، ولی به نظرم جلسات مفیدی بودن. اولینی که من توش شرکت کردم کارگاه پاسخگویی به فیدبک‌های منفی بود که مهدیه معظمی، مدیر روابط عمومی یکتانت، برگزار کرده بود.این آموزش‌ها فقط محدود به مهارت‌های سخت نیست و مهارت‌های نرمی رو هم که توی محل کار نیازه بلد باشیم پوشش می‌ده. مثلا فکر می‌کنم بهمن ماه پارسال بود که یه کارگاه راه‌های مقابله با آزار جنسی در محل کار برامون ترتیب دادن که واقعا کارگاه جذاب و مفیدی بود. هفتهٔ آینده هم قراره یه کارگاه مهارت فیدبک‌دهی داشته باشیم. این رو هم بعدا درباره‌ش می‌نویسم.منتورینگ رو هم می‌تونیم جزو آموزش حساب کنیم؟ به نظرم می‌تونیم. ?وقتی کسی وارد یکتانت می‌شه، یکی از اعضای تیم که قدیمی‌تره، منتورینگ فرد جدید رو به عهده می‌گیره. بسته به اینکه شخص تازه وارد نیاز به آموزش‌های تخصصی داره یا نه، منتورش می‌تونه توی حوزهٔ کاری مرتبط باشه یا نباشه.منتور توی دورهٔ آزمایشی همراه فرده و بهش چم و خم یکتانت رو یاد می‌ده. از چیزهای کوچیک گرفته مثل جای کمد خوراکی‌ها، تحویل ناهار و جای چای و قهوه، تا کارهای مهم‌تر مثل گرفتن دسترسی‌های لازم، معرفی افراد برای ارتباط گرفتن و پیش‌برد کارها و روال انجام کارهای تیم.راه‌های ورود به یکتانت!متاسفانه یا خوشبختانه راه‌های ورود به یکتانت مثل راه‌های رسیدن به خدا، به تعداد آدم‌ها نیست :)) اما یه راه مطمئن وجود داره که شما رو به اینجا برسونه: صفحهٔ فرصت‌های شغلی  https://www.yektanet.com/careers/ توی این صفحه شما می‌تونین رزومه‌هاتون رو برای فرصت‌‌های شغلی‌ای که باز هستن ارسال کنین. روی هر کدوم از عناوین شغلی که کلیک کنین، می‌تونین وظایف مربوط به اون شغل رو بخونین و مطمئن بشین چیزی خارج از عرف ازتون خواسته نشده.این رو یادتون باشه که اگر پوزیشنی که می‌خواین توش اپلای کنین هنوز باز نیست، یه گزینهٔ «سایر» توی لیست پوزیشن‌ها وجود داره که می‌تونین رزومه‌تون رو اونجا بدون عنوان شغلی آپلود کنین تا توی لیست منابع‌انسانی قرار بگیره و موقعی که پوزیشن مربوطه باز شد، شما هم توی لیست کسایی باشین که برای این موقعیت درخواست دادین.غول زرد مهربون :)بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم*** که حضور توی یکتانت به عنوان اولین تجربهٔ کاری توی این حوزه برام خیلی ارزشمنده. کار کردن با آدم‌هایی که به راحتی اطلاعاتشون رو در اختیارت می‌ذارن، کسی بدِ کسی رو نمی‌خواد،‌ همه احترام همدیگه رو نگه می‌دارن و اگر ضرری بهت برسه همه برات ناراحت می‌شن و کمکت می‌کنن برای من خوشبختی بزرگی بوده.باید بگم که حضور توی این محیط - حداقل تا الان - برای من لذت‌بخش بوده و اتفاق‌های خوبی رو برام رقم زده. نمی‌خوام بگم مشکلی نیست، چون دروغه. مشکلات همیشه هستن. اما اینکه توی محیطی باشی که آدم‌ها درجا نمی‌زنن و دنبال بهتر شدنن، دنبال راهن برای رفع مشکلاتشون، به نظرم خیلی قابل تقدیر و امیدوارکننده‌ست. * برگرفته از شعر شیخ اجل - همه قبیلهٔ من عالِمان دین بودند / مرا معلم عشق تو شاعری آموخت** اینجا از معنای استعاری غول استفاده شده و منظور بزرگ بودن یکتانته*** اشاره به شعر حافظ - بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم / که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم</description>
                <category>Rojan Khanipour</category>
                <author>Rojan Khanipour</author>
                <pubDate>Tue, 13 Sep 2022 18:27:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه خیال‌ها گذر کرد و...</title>
                <link>https://virgool.io/@rojankhanipour/%DA%86%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%88-wadvhj6rizh6</link>
                <description>خاصیت خیال است که همیشه زیباتر از واقعیت ظاهر می‌شود. اصلا برای همین فکر و خیال کردن لذت‌بخش است و آدم را حالی به حالی می‌کند. می‌بردت به دنیایی که مثل بهشت برین است؛ همه چیز دارد و تو به هر چیزی فکر کنی الساعه در خدمتت است.اگر ۵ سال پیش از من می‌خواستند خیالاتم را بنویسم نوشته‌ی خوش رنگ و لعاب‌تری تحویلتان می‌دادم. نوشته‌ای که با هر سطرش غرق شیرینی بی حد و حصر دنیای خیال می‌شدید، در آن اسب‌های بالدار رنگین‌کمانی پیدا می‌کردید، صاحب یک ساعت برنارد می‌شدید که با آن زمان را به تسخیر خود درآورید، رودخانه‌های رنگ و وارنگ پیدا می‌کردید و یک کلبه‌ی نه چندان بزرگ درختی داشتید که وقت‌های بی حوصلگی به آن پناه ببرید و حالتان خوش شود. دنیایی که ۵ سال پیش می‌توانستم برایتان تصویر کنم بسیار با خیالات امروزم فرق داشت و به قدری زیبا بود که شاید هرگز از فکر آن بیرون نمی‌آمدید.حالا اما دلم برای خودم و خودمان می‌سوزد که دنیای خیالی‌مان، همان که مطابق قاعده نباید چندان دست‌یافتنی به نظر برسد، این‌قدر نزدیک و همان‌قدر دور است.اما هر چه باشد باز هم خیال است و مثل پسته‌ی شور دل آدم را می‌برد. همین که بتوانیم چند دقیقه‌ای را برای فکر کردن به یک دنیای زیباتر کنار بگذاریم خودش نعمتی است. دستتان را به من بدهید تا راه بیفتیم.شیراز- ساعت ۴ بعد از ظهر - آستانهپدر از سر کار به خانه برمی‌گردد، سلام بلند بالایی می‌دهد و دختر کوچکش را که دم در ایستاده با ذوق و شوق بغل می‌کند. بستنی‌هایی را که خریده به دستش می‌دهد و خودش میوه‌ها را به آشپزخانه می‌برد. خوشحال است که بعد از یک دوره‌ی سختی، حالا می‌تواند به راحتی خانواده‌اش را تامین کند و نیازی به کار دوم و سوم نیست. حالا می‌تواند وقت بیشتری با دخترکش بگذراند و مجالی برای هم‌صحبتی با همسرش دارد.تهران- ساعت ۱۰ شب - منیریهدختر جوان از ماشین دوستش پیاده می‌شود. تا به خانه برسد باید مسیری را پیاده طی کند. وارد کوچه که می‌شود مردی را می‌بیند که در تاریکی کوچه صورتش پیدا نیست. دختر با خیالی راحت و بدون ترس از کنار مرد عبور می‌کند و به خانه می‌رسد.خوزستان - ساعت ۱ ظهر - بازار شهر اهوازهوا ۵۰ درجه‌ی سانتیگراد است اما بازار این را نشان نمی‌دهد. پر است از فروشنده و آدم‌هایی که برای خرید کردن آمده‌اند. از وقتی بحران  کمبود آب از سرشان گذشت، شادی و صفا به این شهر برگشته. دیگر نه نشانی از جنگ بر سر خاک است نه بر سر آب.اصفهان - ساعت ۸ صبح - اخبار شبکه‌ی استانی«خلاصه‌ی اخبار: زاینده‌رود زنده شد. شورای شهر اصفهان اعلام کرد از امروز آب به رودخانه‌ی زاینده‌رود باز می‌گردد.جلسه‌ی علنی دادگاه متهمان پرونده‌ی اسید پاشی اصفهان ساعت ۱۲ امروز در شعبه‌ی ... برگزار می‌شود....»سیستان و بلوچستان - ساعت ۳ بعد از ظهر - فرودگاه زاهدانسال‌ها پیش در دانشگاه زاهدان درس‌ خوانده بود و حالا با تعجب به فرودگاه شهر خیره شده بود. سوار تاکسی که شد در مسیر هتل تک تک خیابان‌ها را با ناباوری نگاه می‌کرد. از راننده اسم خیابان‌ها را می‌پرسید و هر بار بیشتر باور نمی‌کرد. نشانی از محرومیت نبود. همه جا به سبک بومی نوسازی شده بود. از خیلی‌ها شنیده بود زاهدان تغییر کرده، باورش نشده بود تا آخر خودش آمد و دید.کردستان - ساعت ۱۰ صبح- بازارچه‌ی مرزی مریوانبا یکی از فروشنده‌ها هم صحبت شد. فروشنده از زمانی تعریف می‌کرد که کودک بود و عمویش را که کولبری می‌کرد در مرز از دست داده بود. حالا اما با اعلام شهرهای مرزی به عنوان منطقه‌ی آزاد، کسب‌وکار مردم رونق گرفته و هرکس به فکر بهتر کردن شرایط شهر است.مشهد - ساعت ۸ شب - مکان نامعلومصدای جمعیت آن‌قدر بلند است که به سختی می‌تواند حرف‌های بغل دستی‌اش را بشنود. همه با هیجان منتظر شروع شدن کنسرت هستند. با این‌که این همه سال از وقتی که کنسرت در این شهر ممنوع بود گذشته اما شور و هیجان مردم هنوز هم به اندازه‌ی اولین کنسرت زیاد است.کابل - ساعت ۱۴ به وقت محلیدختران و پسران سر کلاس درس نشسته‌اند و به معلم تاریخ گوش می‌دهند. معلم از زمانی می‌گوید که جنگ سراسر افغانستان را گرفته بود و به بچه‌ها یادآوری می‌کند نجاتشان از دست طالبان اتفاق مهمی است که هیچ‌وقت نباید فراموشش کنند. نباید یادشان برود همین که الان می‌توانند با خیال آسوده به مدرسه بیایند، کنار هم بنشینند و نگران بمب و ناامنی‌های دیگر نباشند مدیون پدر و مادرهایشان هستند که توانستند نکبت طالبان را از سر این سرزمین پاک کنند. یادشان می‌دهد که هر کسی با علم مخالف است به حتم ریگی به کفشش دارد.تهران - ۲۸ تیر ۱۴۰۰ - ساعت ۲۱:۳۷ همین الان که این متن را می‌نویسم بیش از هر چیز آرزو می‌کنم این دنیایی که درش هستم خیال بود و چیزهایی که نوشتم واقعیت. خیالم این است که یک نفر بیاید یک بشکن بزند و تمام این اتفاقات دود بشود و برود به آسمان‌ها، جایی که دیگر با چشم مسلح هم نتوان دید.بگذارید حرف آخر را هم بزنم و زحمت را کم کنم. گاهی نویسنده‌ها در خلال یک نمایشنامه، نمایش دیگری را اجرا می‌کنند. نمایشی در نمایش! مثل داستان هملت که یک تئاتر برای عمویش ترتیب داد تا او را بسنجد. اصطلاح تخصصی‌اش می‌شود meta-fiction. حالا قصه‌ی ما هم همین شده، در خیال‌هایمان باز هم خیال می‌کنیم. meta-dream می‌سازیم انگار.والسلام. #جهان_خیالی</description>
                <category>Rojan Khanipour</category>
                <author>Rojan Khanipour</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jul 2021 23:07:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سورپرایز؛ یا به قول فرهنگسرا: شگفتانه!</title>
                <link>https://virgool.io/@rojankhanipour/%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B2-qdrrbmanghex</link>
                <description>ازم پرسید:«هنوز دوستم داری؟» در جوابش سر تکون‌دادم و با صدایی که به‌ گوش خودم هم کمی غریبه بود گفتم:«آره فکر کنم دارم.»چند وقتی بود رابطه‌مون قطع شده بود. با هم حرف نمی‌زدیم و این انتهای اولین مکالمه‌مون بعد از مدت‌ها بود؛ وقتی‌ من رو تا دم در خونه‌مون رسونده بود و ازم خواست پیاده نشم تا یه کم بیشتر کنار هم بشینیم.قرار شد فرصت بدیم، قرار شد به هم کمک کنیم، مثل تمام این مدت که کرده بودیم، بدون منت. ۱۰-۱۲ روز بعد قرار گذاشتیم. با استرس و شوق سوار ماشینش شدم، اما برعکس همیشه سکوت خوبی برقرار نبود. سکوتش اذیت می‌کرد. فضای ماشین سرد بود.گفته بود سرش درد‌ می‌کنه. می‌دونستم میگرنش اذیتش می‌کنه. حتما به خاطر همین بود که حوصله نداشت.تا برسیم من سعی کردم حرفامو مرور کنم که یه وقت چیزی رو از قلم نندازم.«اون از رابطه‌ی جدی ترسیده» صدای تراپیستم توی سرم می‌پیچید. به خودم که اومدم، پشت میز روی صندلی‌های فلزی مشکی رنگ نشسته بودیم و صدای بلند‌ موزیک، جای صدای تراپیستم رو توی سرم گرفته بود. ازم خواست شروع کنم. بهش گفتم بهتره اول اون بگه. می‌خواستم با حرف‌هام سورپرایزش کنم. برعکس همیشه زیاد اصرار نکرد. انگار عجله داشت. بهم گفت:«ما زیاد به درد هم نمی‌خوریم. ۴ سال یه چیزی‌ بوده و گذشته، ولی الان دیگه نمی‌شه. تو دنبال پیشرفت نیستی، من اهل‌ ریسکم!» و یهو من براش شده بودم کسی که می‌ترسید، اونی که آزادیش رو می‌گرفت!! دلم نمی‌خواست بیشتر بشنوم. اومدم بیرون.هیچ‌وقت نشد حرف‌هامو به زبون بیارم. نشد بهش بگم منم مثل تو می‌ترسم، ولی به خاطر تو حاضرم قید دنیا رو بزنم.</description>
                <category>Rojan Khanipour</category>
                <author>Rojan Khanipour</author>
                <pubDate>Mon, 17 May 2021 10:00:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;غریبه&quot; _ قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@rojankhanipour/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-lp6wmniebsh0</link>
                <description>وقتش را تلف نکرد. در این مدت پول خوبی جمع کرده بود. به یک دفتر بلیط فروشی رفت. اولین بلیط به سن_ پترزبورگ را رزرو کرد و سریع به خانه‌اش برگشت تا وسایلش را جمع کند. فقط سه دست لباس برداشت و همراه با وسایل شخصی‌اش در کوله پشتی‌ای جا داد. بالاخره می‌توانست به یک تعطیلات بی‌دردسر برود. عالی نبود؟ البته اگر منظور از دردسر، مردن بعد از یک سال نباشد! به مادرش تلفن کرد و گفت که به سفر می‌رود. شوق و ذوقی که در وجودش نشسته بود او را یاد کودکی‌هایش می‌انداخت. یاد زمانی که پدر برایش از شب‌های روشن پترزبورگ می‌گفت.مسافرت‌ها به سن پترزبورگ ختم نشد. به جاهایی سر زد که از بچگی دلش می‌خواست ببیند. معبد‌های هندوستان و تبت، سواحل کازابلانکا، اهرام مصر، جنگل‌های آفریقا و هرکجا که داستانی از آن شنیده بود. یک ماه کامل را برای مادرش کنار گذاشت. کنارش بود و آن یک ماه شادترین ماه زندگی‌اش شد.کوچک که بود، یک سال برایش طولانی می‌گذشت. یادش هست که همیشه از شب تولدش تا تولد بعدی چقدر طول می‌کشید. هر سال منتظر بود تا تولد بعدی سر برسد و بزرگتر شود. آن قدر روزها را شمرد که نفهمید چگونه شد که یک روز دیگر پدر نبود تا برایش داستان های جالبش را -هرچند تکراری- تعریف کند، که نفهمید مادری که بیش از قبل به او احتیاج داشت را رها کرد تا فرصت شغلی‌اش از دست نرود. چه فرصت شغلی خوبی هم بود گذران هر روزش کنار جوزف غرغرو! متوجه نبود و فقط می‌شمرد تا بگذرد. روزها، ماه ها، سال ها، بگذرند تا حقوقش زیادتر شود، تا سابقه کار و بیمه اش بیشتر شود، تا... . و نفهمید تمام زندگی‌اش منتظر گذشتن بود. هیچوقت برای عشق وقت نداشت و تنها چیزی که به آن فکر می‌کرد موفقیتش بود. حالا به لطف &quot;غریبه&quot; اینجا روی این بلندی نشسته بود و گسترش آفتاب روی مغازه‌ها و خیابان‌ها را نگاه می‌کرد و از این همه حماقت خودش در عجب بود. روز آخر زندگی‌اش بود و او فقط یک سال زیسته بود.نمی‌خواست ترسو باشد. به مادرش از این جریانات چیزی نگفته بود. قصد داشت به عمو اسمیت هم بگوید تا مانع مصاحبه‌های بعد از قتلش شود. اینجوری مادرش فکر می‌کرد دختر بیچاره‌اش توسط یک آدم جانی به قتل رسیده و ماجرا تمام می‌شد. غرق این افکار بود که خود را جلوی کافه‌ی عمو اسمیت دید. کافه هنوز بسته بود اما آنا می‌دانست خانه‌ی عمو اسمیت همان‌جاست. در زد و منتظر ماند. خبری نشد. دوباره در زد. عمو اسمیت با سر و وضعی ژولیده و چشمانی پف کرده در را باز کرد:«چه خبره این وقت صب‍...خدای من، آنا!! بیا تو» و از جلوی در کنار رفت. آنا قدم به داخل کافه گذاشت و عمو اسمیت هم پشت پیشخوان رفت و شروع کرد به دم کردن قهوه:«صبحانه که نخوردی،ها؟» با تکان سر جواب پیرمرد را داد. عمو اسمیت که دیگر به آشفتگی قبل نبود کمی سرخوش شد و گفت:« خیلی وقته کسی واسه صبحانه همراهیم نمی‌کنه. معلومه امروز، روز خوبیه.» آنا لبخند زد. انگار اسمیت پیر فراموشی گرفته بود. صبحانه را که شامل پنکیک‌های تازه و قهوه‌ی داغ بود خوردند. آنا بیشتر از همیشه خورد. یک سالی می‌شد که دیگر پایبند به رژیمش نبود. چه فرقی داشت آدم چاق بمیرد یا لاغر؟ اسمیت پیر روی دور حرف زدن افتاده بود. حال و هوایش آنا را همزمان به خنده و گریه می‌انداخت. دلش برای او خیلی تنگ می‌شد. اسمیت داشت از خاطرات جنگ برای آنا می‌گفت و آنا غش‌غش به فرار کردن او از مسئولیت‌هایش می‌خندید که صدای زنگوله‌ی در کافه بلند شد. آنا برنگشت. نمی‌خواست او را ببیند. منتظر بودیک گلوله مغزش را بشکافد یا یک تسمه که دور گردنش بیفتد و با فشار راه نفسش را ببندد. صدای پا نزدیک‌تر می‌شد و نفس آنا ناخوداگاه سخت‌تر رفت‌وآمد می‌کرد. صدایی آشنا گفت:«خانوم آنا پیِرمَن؟». مثل اینکه چاره‌ای نبود. باید برمی‌گشت:«خودمم» پستچی بود. یک نامه به دستش داد و امضایی گرفت و رفت. نطق اسمیت بریده شده بود. انگار تازه داشت یادش می‌آمد آنا اینجا چکار دارد. نامه را باز کرد:«آنای عزیز؛زندگی همان کار متفاوتیست که خیلی از ما بلد نیستیم درست انجامش دهیم.امضاء؛غریبه.پی‌نوشت: به اسمیت سلامم را برسان.»</description>
                <category>Rojan Khanipour</category>
                <author>Rojan Khanipour</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2020 17:33:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;غریبه&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@rojankhanipour/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-gqt8l6bx9lu0</link>
                <description>از معدود کسانی بود که زمان مرگش را می‌دانست. موهبت بود یا زجری خودخواسته؟ تقدیرش این بود؟ آیا تا قبل از این به تقدیر اعتقادی داشت؟ نمی‌دانست! حالا که کمتر از بیست و چهار ساعت دیگر فرصت نفس کشیدن داشت به این بلندی آمده بود تا طلوع آفتاب آخرین روز زندگی‌اش را نظاره کند. سخت است که نگذارد ذهنش به یک سال قبل برگردد. آن روز آفتابی که هوا به نظر برای پیاده‌روی با یک دوست یا گشت‌و‌گذار در طبیعت عالی می‌رسید. اما او پی گشت‌وگذار نبود. دوست و رفیقی هم نداشت. بازی می‌کرد. مثل هر آخر هفته دیگری. این تنها تفریحش بود که هر آخر هفته به کافه قدیمی و دنج عمو اسمیت بیاید و وقتش را پای میز شطرنج بگذراند، گاهی هم پولی به جیب می‌زد. حالا که فکر می‌کند شاید بهتر بود آن روز را در رخت‌خوابش می‌ماند و به کارهای کسل‌کننده و تکراری فردا و غرغرهای جوزف فکر میکرد یا حتی یک کار خسته‌کننده‌ی دیگر. هر کاری که او را از شرط بندی بر سر جانش _آن هم به خاطر هیجانی که مشتری‌ها به او داده بودند_معاف می‌کرد. آن روز اولین و آخرین باری بود که غریبه را می‌دید. انگار از آسمان پیدایش شده بود تا آنا را به مبارزه بطلبد. قبول کرد و بر سر میز نشست. عمو اسمیت میز شطرنج همیشگی را برایش آورد و طبق معمول مهره‌های سیاه را سمت آنا چید. غریبه گفت که فقط شرطی بازی می‌کند. آنا نیشخند زد:«چه بهتر!». آن‌قدر بازی کردند که جیب‌های آنا خالی شد. نمی‌فهمید چه اتفاقی دارد می‌افتد. کلافه و عصبی نشان می‌داد، برعکس غریبه که آرام و سرسخت می‌نمود. دست آخر را بر سر جانش شرط بست. شاید اگر رولت روسی بازی می‌کردند احتمال قسر در رفتنش بیشتر بود.تا به خودش آمد؛ کیش و مات! واقعا هم مات مانده بود و به صفحه سیاه و سفید رو به رویش خیره بود. به چشمان رقیبش نگاهی نینداخت و اگر نگاه هم می‌کرد قطعا رحمی در آن نمی‌یافت. بلند شد و از کافه بیرون زد. زندگی‌اش همین بود؟ مدتی انتظار کشید. چرا دنبالش نیامد تا او را بکشد؟ حتما آدرسش را می‌دانست که اینقدر خونسرد بود. به سمت خانه اش رفت و در تمام طول راه به مادرش فکر کرد و به کارهای جوزف که هنوز انجامشان نداده بود. مطمئن نبود بعد از مرگش هم از دست غرغرهایش در امان باشد. واقعا زندگی‌اش را باخته بود؟ کل شب کابوس دید. وقتی هم بیدار می‌شد به راه‌های مختلفی فکر می‌کرد که غریبه ممکن است برای کشتنش انتخاب کند. چندباری هم نبض و فشار خونش را چک کرد، مبادا در نوشیدنی‌اش سم ریخته باشد؟ هرچه بود زیادی به بردش مطمئن به‌نظر می‌رسید.فردای آن روز عمو اسمیت با پیغامی از &quot;غریبه&quot; دم در خانه اش بود. پیغام عجیبی بود، به آنا گفته بود یک سال به او مهلت می‌دهد تا زندگی کند و اگر توانست در این یک سال کاری متفاوت انجام دهد جانش در امان است. با او قرار گذاشته بود که یک سال بعد در همین کافه به دیدنش بیاید تا بتواند جایزه‌اش را بگیرد. همین لغت “جایزه” نامه را عجیب کرده بود. به زندگی آنا گفته بود &quot;جایزه&quot;. آنا هیچوقت در این باره فکر نمی‌کرد. تمام تلاشش پیشرفت در کارهایش بود و هیچوقت فکر نمی‌کرد زندگی‌اش یک هدیه باشد. یک هدیه که حالا داشت از دستش می‌داد. دقیقا مثل همین آخرین طلوع خورشید که با افکار به هم ریخته و بی فایده‌اش، از دستش داده بود.از همان روزی که نامه را گرفت تا یک هفته به این فکر کرد که چه کار متفاوتی می تواند جانش را نجات دهد، اصلا چقدر متفاوت؟ این طور که به نظر میرسید &quot;غریبه&quot; عادت نداشت واضح حرف بزند. کلافه بود و دور خودش می چرخید. به کارهایش نمی‌رسید. می توانست قسم بخورد جوزف دیگر بیشتر از این نمی‌توانست غر بزند با این حال هر روز سر کارش حاضر می شد. کاری که به نظر خودش سکوی پرتابی می شد برای موفقیت هایش. اما حالا فقط یک سال دیگر وقت داشت که یک هفته اش را به بطالت گذرانده بود. رفته رفته به این نتیجه رسید که کار متفاوتی وجود ندارد که او از پسش بربیاید و آن جا بود که فهمید کمتر از یک سال دیگر زنده است. تلخ بود که سر یک بازی مسخره و شرط‌بندی‌ای که دلیلی جز یک هیجان آنی نداشت، قرار بود بمیرد.فردای آن اعتراف تلخ با چشمانی ورم کرده و قدم‌های محکم به دفتر کارش رفت. جوزف از او خواست که برای دیر آمدنش توضیح دهد و تنها کاری که آنا کرد این بود که دست برد و از کیفش یک کاغذ مرتب بیرون آورد و به دستش داد. جوزف با چشمانی بی حالت به برگه نگاه کرد و گفت: «استعفا؟هاه! چه بهتر!!» و آنا اصلا ناراحت نشد. چرا باید از دست کسی که برای آخرین بار در عمرش می‌دید ناراحت می‌شد؟ او فقط پشتش را به جوزف کرد و از در دفتر بیرون زد. عجیب نبود که خیابان همیشه شلوغ و خسته‌کننده رو به رویش به نظر زیباتر می‌آمد؟ادامه دارد...</description>
                <category>Rojan Khanipour</category>
                <author>Rojan Khanipour</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2020 15:38:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه به انتظار یاری...</title>
                <link>https://virgool.io/@rojankhanipour/%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-lntu0zke9gco</link>
                <description>دنیایی که درش زندگی می‌کنیم گاهی چنان سفت و سخت با مابرخورد می‌کند که نطق آدم بریده می‌شود. اتفاقاتی که در یک هفته‌ی گذشته رخ داد برای روحم کمی زیادی بودند. نمی‌توانستم دست به قلم ببرم و بنویسم. امروز اما یک اردنگی حواله‌ی خودم کردم و گوشم را گرفتم و پای کامپیوترم نشاندم و گفتم:«یالا! بنویس.»نوشتم، شاید کمی آرام بگیرم. زلزله‌ی تهران، جنگ و کشتار در کابل، حادثه‌ی ناوچه‌ی کنارک و عزادار شدن مردم، همگی در سرم رژه می‌روند. ترس و وحشت به جانم می‌اندازند و لرزه به قلبم. اما نمی‌توانم به استاد فلان درسم بگویم به خاطر اوضاع مردم در کابل نتوانسته‌ام به تکالیفم سامان دهم یا خانواده‌ام را توجیه کنم در این اوضاع کمتر به پایم بپیچند. پس پنهان می‌کنم، حس و حالم را، دردم را. به روال سابق به کارهایم می‌رسم اما این چه حسی است که از میان کاغذهای پخش و پلای دورم سرش را بیرون می‌آورد و می‌گوید:« من اینجا هستم، با تو.» می‌شناسمش. فقط اندوه اینقدر سمج است که از خاطر نمی‌رود. گفتم که چیزی ننوشتم اما تا دلتان بخواهد فکر کردم.به مادران کابلی فکر کردم که کودکانشان را در خاک و خون دیدند. زجه‌هایشان را شنیدم، در بغضشان شریک شدم، گریستم.به گروهی فکر کردم که با افتخار جار زدند تعدادی کودک نورسیده_ از همان‌ها که قدمشان مبارک است_ را کشته‌اند. نکند افتخارشان به پای کس دیگری نوشته شود.به مادرانی فکر کردم که پسران رشیدشان را و دخترانی که برادرانشان، همسرانشان را  در دریا از دست دادند و از دور برایشان شیون کردند و به خاک سپردند. به حافظ فکر کردم وقتی نوشت:                                                   یاری اندر کس نمی‌بینیم، یاران را چه شد؟یعنی از همه‌کس بریده بود و فهمیده بود نباید انتظاری داشته باشد؟ یا مثل من  هنوز در شگفتی باور این همه نامهربانی و بدعهدی بوده؟به این جغرافیای شوم فکر کردم، که اسمش را گذاشته‌اند خاورمیانه. تکه‌ای از نقشه که نمی‌دانم سرخ است یا سیاه.می‌دانم... بختش سیاه است و خاکش سرخ. </description>
                <category>Rojan Khanipour</category>
                <author>Rojan Khanipour</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2020 15:37:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برزیل،آفریقا یا تهران؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rojankhanipour/%D8%A8%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D9%84%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-efglysvrqndn</link>
                <description>پدر یک طوطی با خود آورده. سرپرستی‌اش را قبول کرده. می‌گوید اسمش طوطی برزیلی است اما بومی آفریقاست. من که نفهمیدم ،برزیلی یا آفریقایی، اینجا در آپارتمان ما در تهران چه می‌کند؟پرنده قشنگی است. پرهایش سبز و نارنجی و زردند. یک نوک خمیده قرمز هم دارد. کوچک است. کمی بزرگتر از گنجشک شاید. خیلی هم ترسوست. بار اول که دیدمش یک جفت داشت. جفتش بیمار بود. پرهایش را می‌کند. پدر میگفت به خاطر استرس است. الان ولی در آن قفس طلایی رنگش تنهاست. تمام دنیایش شده آن قفس. پدر برایش دوتا چوب لای میله‌ها گذاشته تا رویش بنشیند. یک تکه طناب و یک گردنبند مهره‌ای کهنه هم از سقف قفسش آویزان است. گاهی بازی میکند. عاشق موسیقی و سروصداست. تا تلویزیون روشن می‌شود یا پدر سازش را به دست می‌گیرد، شروع به آواز خواندن می‌کند. الحق هم صدای قشنگی دارد. من اما شاد نمی‌شوم، ذوق هم نمی‌کنم. شده با یک آواز قشنگ دلت بگیرد؟ شده دلت بخواهد با یک موسیقی زیبا گریه کنی؟ از خودم بدم می‌آید که می‌گذارم در قفس بماند. که انقدری پول ندارم که یک بلیط مستقیم به نامیبیا بگیرم و ببرم رهایش کنم در جایی که به آن تعلق دارد.از کسی که او را خریده متنفرم چون حتی اگر رهایش هم کنیم، حالا که به قفس عادت کرده، نمی‌تواند دردنیای وحشی آن بیرون دوام بیاورد و خواهد مرد.ما شانس زندگی را از او گرفته‌ایم. شانس زیر باران ماندن، سرپناه پیدا کردن، شانس پرواز بی دغدغه، شانس جفت پیدا کردن. از کجا می‌دانیم، شاید عاشق می‌شوند. شاید عاشق آن قبلی نبود. آن نر پراسترسی که پرهای خودش را می‌کند.عکاس: نیلوفر خانی‌پور</description>
                <category>Rojan Khanipour</category>
                <author>Rojan Khanipour</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2020 17:02:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی‌نامه!</title>
                <link>https://virgool.io/@rojankhanipour/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-gwiach2cv6sc</link>
                <description>سلام. من روژانم. روژان به زبان کردی به معنی روز و روشناییه. ۲۴ سالمه و شیفته‌ی ادبیات و زبان انگلیسی‌ام که با هم‌دیگه رشته‌ی تحصیلیم یعنی زبان و ادبیات انگلیسی رو می‌سازن.چند ماهی می‌شه که حساب ویرگول رو راه‌اندازی کردم ولی تا همین الان هیچ ایده‌ای نداشتم که چی باید بنویسم. امشب اما خودم رو مجبور کردم اولین پستم رو بذارم. جالبه، به محض اینکه وارد سایت شدم به مطلبی برخوردم تحت عنوان: چالش من: سی روز وبلاگ نویسی! خب راستش پیش خودم فکرکردم اگه یکی می‌تونه ۳۰ روز بنویسه، چرا من نتونم یه متن منتشر کنم؟برعکسِِ خیلی از کسایی که اینجا می‌نویسن، من نه وبلاگ شخصی داشتم و نه دفترچه خاطراتی و نه صفحه اینستاگرام پر و پیمونی! من یه نیمچه مهندس عمرانم که وسط راه مهندس شدنش زد زیر میز نقشه‌کشی و بتن و سیمان و رفت نشست سر کلاسی که استادها توش قصه تعریف میکنن و ازت میخوان قصه بگی. کلاسی که شعر میخونن و از احساسات مردم جاهای مختلف دنیا باهات صحبت می‌کنن.فکر می‌کنم ایده‌ی جالبی باشه اگر بتونم قصه تعریف کنم. بقیه میگن قصه‌گوی بدی نیستم. می‌دونم تعریف کردن و نوشتن خیلی با هم فرق دارن، ولی خب بالاخره آدم باید از یه جا شروع کنه دیگه. شما هم اگر اینجا رو میخونین نظر بدین و بهم بگین به چه موضوعاتی علاقه دارین، چجور قصه‌هایی میخونین یا از کدوما لذت میبرین.Queen&#039;s university, Belfast</description>
                <category>Rojan Khanipour</category>
                <author>Rojan Khanipour</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2020 00:46:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>