<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های انجمن رمان نویسی رمانیک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@romanik_ir</link>
        <description>انجمن نویسندگی رمانیک همراه تمام نویسندگان! https://romanik.ir/forums/</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 20:12:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/742446/avatar/E4MpLY.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>انجمن رمان نویسی رمانیک</title>
            <link>https://virgool.io/@romanik_ir</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لیانای من | مهدیه مومنی</title>
                <link>https://virgool.io/@romanik_ir/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D9%88%DA%98-%D9%87%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D9%82%D9%84%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-ddpbl4bhkt6m</link>
                <description>نام اثر: لیانای مننویسنده: مهدیه مومنیژانر: عاشقانه، اجتماعیسطح: ___تعداد صفحات: 769خلاصه: زندگی پر از فراز و نشیب‌هاست. لیانای داستان ما هم گذشته‌ی بسیار سختی رو پشت سر گذاشته و به امید این که آینده‌ی روشن‌تری داشته باشه، روزهاش رو می‌گذرونه؛ اما تقدیر همیشه هم قرار نیست فقط و فقط ضربه بزنه، بلکه گاهی هم یه‌دفعه‌ای یه چیزهایی رو بهت میده که همیشه توی رویاهات می‌دیدی. لیانا هم طی اتفاقاتی معجزه‌ی واقعی رو حس می‌کنه و در این راه با افرادی خاص آشنا میشه که آیندش رو رقم می‌زنن؛ خصوصاً کسی که عشق لیانا میشه.زندگی شاید آن لحظه مسدودی‌ستکه نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می‌سازد“فروغ فرخزاد”مقدمه: در زندگی گاهی به حدی ناامید میشی که به خیالت دیگه هیچ دری نیست که زده باشی و باز بشه؛ یعنی هیچ راهی نیست که امتحان نکرده باشی تا شاید بتونی زندگیت رو تغییر بدی. به خیالت که خدا هم تو رو فراموش کرده و دیگه براش مهم نیستی؛ اما اشتباه ما انسان‌ها توی همینه! این‌که خیال می‌کنیم خدا دیگه حواسش به ما نیست درحالی‌که این ماییم که از اون غافل شدیم. درست نگاه کنیم شاید میون تموم تاریکی‌ها وناامیدی‌ها نوری هر چند کوچیک مثل معجزه، زندگیمون رو از این رو به اون رو کنه و ما رو از اعماق زمین به انتهای آسمون‌ها ببره. آره، اگه خدا بخواد معجزه همیشه رخ میده، همیشه.برشی از اثر:از جام به سختی بلند میشم و با بی‌حالی خودم رو کشون کشون به سمت حموم می‌کشم و برای هزارمین بار به این زندگی نکبتی ل*ع*ن*ت می‌فرستم و لباس‌هام رو از تنم بیرون میارم. با خودم فکر می‌کنم چرا باید این‌همه سختی و تنهایی رو تحمل کنم؟ مگه نه این‌که آدم‌ها برای ادامه‌ی زندگیشون به یک انگیزه، امید و دل‌خوشی نیاز دارن؟ مگه نه این‌که باید برای هر چیزی هدف داشته باشی؟ من کدوم یکی از این گزینه‌ها رو دارم که بخوام به‌خاطرش غم‌ها رو تحمل کنم و با طوفان‌های شدید زندگی و پستی بلندی‌های مداومش بجنگم؟دوش آب رو باز می‌کنم و زیر می‌خزم. آب گرم که به تنم می‌خوره کمی رخوتم رو کم می‌کنه؛ اما افکارم، لحظه‌ای راحتم نمی‌ذارن؛ با خستگی زمزمه می‌کنم:– اَه خدای من، باز هم صبح شد و افکار مختلف اومدن توی سرم تا من رو دیوونه کنن.چشمم لحظه‌ای به تیغ روی سکوی حمام می‌افته و فکری شیطانی از سرم گذر می‌کنه “خودکشی”.از این دنیا خلاص میشم، مگه نه؟ خب پس چرا معطلم؟ اصلاً چرا تا حالا به ذهنم نرسیده بود؟ وقتی که مجبورم با این سنِ کم، بار تموم سختی‌های زندگی رو به تنهایی به دوشم بکشم، برای چی تحمل کنم؟دستم میره سمت تیغ و با تردید و دستی که مدام لرزشش بیش‌تر و بیش‌تر میشه تیغ رو برمی‌دارم و روی رگ دست چپم می‌ذارم… فشار بدم؟برای دانلود، کلیک کنین.</description>
                <category>انجمن رمان نویسی رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Sun, 24 Apr 2022 16:57:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگ لرز | Atiyeh</title>
                <link>https://virgool.io/@romanik_ir/%D8%B3%DA%AF-%D9%84%D8%B1%D8%B2-atiyeh-qubzppjhtc1n</link>
                <description>رمان سگ لرز از خانم Atiyeh رو میتونین از رمانیک بخونین.این رمان درحال تایپ هست.نام رمان: سگ لرزنویسنده رمان: ATI_Eژانر رمان: تراژدی، معماییخلاصه:خونه می‌شینی، پاهاتو زیر کرسی دراز می‌کنی و به فنجون قهوه داغی که توی دستتِ نگاه می‌کنی و با آرامش چشم‌هاتو می‌بندی و با داغی فنجون توی دست‌هات حس خوبی پیدا می‌کنی، ولی اگهخونه ای باشه، کرسی ای باشه، آرامشی باشه...تکه ای از رمان:بی دلیل نرفت...بازوم خیلی درد می‌کرد. با دستم سفت گرفتمش و از روی زمین بلند شدم.همه‌جای هواپیما پر از خون بود.حالم از بوی بدِ هواپیما و خون داشت بهم می‌خورد. دو-سه تا سرفه کردم و قدم برداشتم.شماره صندلیم چهار صد و بیست و هفت بود.با دیدن اون همه جنازه واقعا حالم داشت بهم می‌خورد.خیلی سعی می‌کردم که روشون راه نرم.هر چقدر که می‌گشتم پیداش نمی‌کردم‌.انگار اصلا صندلی ای به این شماره وجود نداره.شاید توی سقوت کَنده شده!مینا: تو اینجا چیکار می‌کنی؟برگشتم و با مینا و عسل چشم‌تو‌چشم شدم، هر کدوم یه سری پتو و کابشن و نیم بوت دستشون بود.لبم رو با زبون تر کردم و گفتم:《 اومدم دنبال کیفم. 》عسل دماغش رو بالا کشید. خیلی سعی داشت گریه نکنه ولی صداش بیش از اندازه می‌لرزید.عسل: الان حالت خوبه؟بوی بدِ جنازه‌ها و خون واقعا حالمو بد کرده بود. ته دلم یه جوری بود. حالت تهوع داشتم ولی سرم رو به علامت مثبت تکون دادم.مینا: رنگت خیلی پریده.-‌ رنگ تو هم بهتر از من نیست، بقیه کجاان؟مینا: من و عسل باهم اومدیم، کامی و کاترین و پریا باهم رفتن، سامی و رادمان‌هم باهم رفتن.- دکتر چی؟عسل: دکتر کیه؟- محمد.مینا: ما که ندیدیمش. حالا که اومدی بیا یکم بگردیم ببینیم چیز بدرد بخوری پیدا می‌شه.سرم رو به علامت باشه تکون دادم.حالم واقعا بد بود. دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم.خم شدم و به سرفه افتادم و محتویات معدم رو بیرون دادم.عسل: چیشد؟دخترها دویدن و عسل سمتِ چپ و مینا سمتِ راستم وایسادند و زیر کتم رو گرفتن.به نفس نفس افتاده بودم.عسل: بیاین بریم بیرون. می‌تونی بیای؟سرم رو به علامت مثبت تکون دادم.کمر صاف کردم و به قیافه‌ی نگرانِ مینا و عسل چشم دوختم. با درد بدی که توی دستم پیچید قیافه‌ام رفت توی‌هم.عسل هول‌زده دستش رو از روی بازوم برداشت.عسل: وای ببخشید اصلا حواسم به زخمت نبود.- چیزی نیست، فقط، سریع بریم بیرون، من حالم خوب نیست.مینا دستش رو دور کمرم حلقه زد و راه افتاد.برای حمایت از نویسنده ی نوپای رمانیک، وارد این لینک بشین و اثرشون رو لایک کنین.</description>
                <category>انجمن رمان نویسی رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Sun, 24 Apr 2022 16:45:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان انهدام | ترلان محمدی</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C-ysbiuacr8bvt</link>
                <description>رمان انهدام از خانم ترلان محمدی رو میتونین از رمانیک بخونین.این رمان در حال تایپ هست.بسمه تعالی♠نام رمان: انهدامنویسنده: ترلان محمدیژانر: اجتماعی، عاشقانه، پلیسی، تراژدیخلاصه:قصه‌ی دختری پس از ناسازگاری‌های روزگار به پرورشگاه کشیده می‌شود و شادی‌های شادین، یک شبه در اتش می‌سوزد و او را وارد دنیای بی‌پناهان می‌کند. در تنهایی خود بزرگ می‌شود و حسرت‌های زیادی به‌دلش می‌ماند تا اینکه پای کسی به زندگیش باز می‌شود که دخترک را وارد دنیای جدیدی می‌کند که تا ان موقع تصورش هم برای وی غیر ممکن بوده.​تکه ای از رمان:تنهایی، جایی پر از شعله‌های آتش. سردرگمی، صدای جیغ‌های بلند شخصی که بین شعله‌ها در حال سوختن است. اسمت رو می‌شنوی؛ کسی اسمت رو فریاد می‌زنه. می‌خوای جوابش رو بدی؛ اما احساس خفگی شدیدی می‌کنی. کم‌کم سرت گیج میره و صداها توی سرت می‌پیچه؛ محکم به زمین می‌خوری و این کابوس شونزده‌ساله تموم میشه. شونزده‌سال یکنواخت؛ همیشه کارت بعد از کابوس گیجیه. همیشه از شدت گریه و عـ*ـرق، کل لباس‌هات خیسن. تا سه‌سال پیش، حداقل کسایی بودن که بعد از کابوس کنارت باشن و یک‌لیوان اب دستت بدن؛ اما الان سه‌ساله که بعد از کابوس دراز می‌کشی و مثل دیوونه‌ها به سقف نگاه می‌کنی. نمی‌دونی چه زمانی این کابوس‌های ل*ع*ن*ت*ی تموم میشن و این بیشتر اذیتت می‌کنه؛ اما کافیه شادین، واقعاً کافیه.فصل اول/ شادین- هه... کارم به جایی رسیده که خودم به خودم دلداری میدم؛ البته جوابم میده‌ها؛ ولی تا قبل از دیدن کابوس بعدی. دفعه بعد باز همه چیز رو از یاد می‌برم.وقتی بچه بودم، بخاطر این کابوس‌ها از خوابیدن می‌ترسیدم؛ اما الان برام عادی شدن، فقط از اتش متنفرم و از تاریکی بیزار.من شادینم؛ میگن پدرت سرهنگ بوده. این کابوس‌ها برمی‌گرده به پنج‌سالگیم. دقیق یادم نیست؛ شاید شبی تو زمستون. میگن پدرت ماموریت بوده و دشمن‌هاش خانه‌تون رو آتیش زدن. میگن تو اون آتیش‌سوزی از سه‌نفری که داخل خونه بودن، فقط تو زنده موندی! دوهفته‌ی‌پیش آخرین‌نفر گفت: «فکر می‌کرده همتون مردین! اگه می‌دونست زنده‌ای حتما میومد.»هه! نمی‌دونم کدوم رو باور کنم؛ فکرم؟ یا حرف‌های اونا؟! گیریم همه مرده بودن؛ مگه میشه آدم خانوادش بمیرن، اون‌هم بخاطر خودش؛ بعد نیاد تشیع جنازه؟! نمی‌دونم؛ شاید ما رو نمی‌خواسته. شاید هم...کلی سوال تو سرمه. سه‌ساله دنبالشم و هیچ‌کس، هیچ‌ردی ازش نداره. فقط تونستم همکارای اون موقعش رو، اونم بعضیاشون رو پیدا کنم که اونا هم نشونه‌ای ازش نداشتن. به ساعت نگاه کردم. سه و نیم رو نشون می‌داد. باید می‌خوابیدم. صبح کلاس داشتم و بعدشم آموزشگاه.برای حمایت از نویسنده ی نوپای رمانیک، وارد این لینک بشین و اثرشون رو لایک کنین.</description>
                <category>انجمن رمان نویسی رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Sun, 24 Apr 2022 16:27:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی من رمان نبود | بهاره برجسته</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D9%87-hga8q3ulzb3s</link>
                <description>رمان زندگی من رمان نبود، از خانم بهاره برجسته رو میتونین از رمانیک بخونین.این رمان درحال تایپ هست.به نام خالق عشقعنوان: زندگی من رمان نبودژانر: عاشقانه، هیجانی، اجتماعینویسنده: بهاره برجستهخلاصه: گاهی خودخواهی برای ما و دیگران عواقب بدی داره.دختری که با تقلید از یه رمان قصد داره عشقش رو برای همیشه تصاحب کنه اما دست به کاری میزنه که آینده خودش و عشقش رو زیر و رو میکنه...مقدمه:بعضی از انتخاب های زندگی ما بدون در نظر گرفتن عواقب آن گرفته میشود و انسان رو به اعماق گودالی عمیق میکشاند که راه در رویی نداشته باشد.‏این خیلی مهارت باارزشیه که تشخیص بدی کی باید رها کنی و کی باید صبور باشی و ادامه بدی.تکه ای از رمان:تمام ذوقم یک آن کور شد و گفتم:خب میرم تو یکی از اتاقا و بیرون نمیاممحمد:چه زبون نفهمی تو..... میگم میری بیرون بگو چشم.....حاضر شو برو دیگه تکرار نکنمهجوم اشک رو تو چشمام احساس کردم و گفتم: منو واقعا داری بیرون میکنی؟محمد صداشو برد بالا و گفت :حرف نباشه میگم برو بگو چشمبا بغض گفتم :من جایی نمیرممحمد صداشوبرد بالا ودسشو بلند کرد که بزنه توصورتم ولی منصرف شد و گفت:میزرو میچینی و گم میشی ...روحرف منم حرف نمیزنی پررو وگرنه میزنم تو دهنتامیترسیدم که حرفی بزنم بخاطر همین مشغول چیدن میز شدمواشکام بیصدا میریخت محمد یه شاخه گل رز با یک جعبه جواهر گذاشت کناربشقاب .باتعجب گفتم چیه!در جعبه رو باز کرد ویک حلقه پراز جواهر رو روبه روم گرفت وگفت :برای عشقمهدستمو آوردم بالا تا تو دستم بگیرم که گذاشت توجعبه اشو گفت:هه..فک کردی واس توهه..مگه زده بسرم!بهار:پس مال کیه؟محمد :قرار نیس که تا آخر عمرم پاسوز تو وجرمی که نکردم باشم.بهار:داری شوخی میکنی نه!محمد:دلیلی نمیبینم باتو شوخی کنم...سریع برو نمیخام برگردم ریختت جلو چشمام باشهسیگارشو روشن کرد ورفت سمت تراس...از حرص چندتا نفس عمیق کشیدم و خیز برداشتم سمت غذاهای رو میز تا همشو روانه سطل زباله کنم که یهو برگشت و گفت : تا بهت خبر ندادم هم بر نمیگردی.این رفتارش دیگه ته نامردی بود ۲ ساله با هر اخلاق و رفتارش ساختم با طعنه ها و بد دهنیاش، با خرد کردن شخصیتم، با کم محلی هاشولی دیگه این کارش حرصمو درآورده بود نمیتونستم سکوت کنم برا همین جلو بغضمو گرفتم و رفتم گل و جعبه انگشتر رو...برای حمایت از نویسنده ی نوپای رمانیک، وارد این لینک بشین و اثرشون رو لایک کنین.</description>
                <category>انجمن رمان نویسی رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Sun, 24 Apr 2022 16:19:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور قدم به قدم، کتاب چاپ کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@romanik_ir/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%86%D8%A7%D9%BE-%DA%A9%D9%86%D9%85-y8gigiycl7r6</link>
                <description>اگه نویسنده باشین یا اگه حتی یه دونه دلنوشته جذاب نوشته باشین، احتمالا درمورد چاپ رمان و کتاب، خیلی تحقیق کردید. میدونین که چاپ اثر، پروسه ی خیلی سختی هست که احتمال قبول شدن اثارتون و چاپ کردنش، خیلی کمه.خیلی ها هم هستن که به عنوان دست گرمی، دوست دارن اول از انتشار ارشون شروع کنن و ببینن اگه مخاطب زیادی جذب کردن و قلمشون، حرفه ای بود، تازه بعدش برن چاپ کنن.با قدم‌های درست، روهات رو دنبال کن!ولی خب از کجا متوجه بشم قلمم خوبه یا نه؟ بذارین قدم به قدم با هم حرف بزنیم.قدم اول: قلم خوبی داشته باشم.ما با متون اموزشی، بهت کمک میکنیم!قدم دوم: یه بستر پر از خواننده های سطح ابتدایی تا حرفه ای که کمکم کنن.رمانیک هرروز پر از خوانندست پس فقط باورم کن!قدم سوم: یه حرفه‌ای که جدای از خواننده ها، پا به پام حرکت کنه و ریز به ریز نکات پارت هام رو بگه.ناظر رمان، همراه پارت به پارت شما!قدم چهارم: منتقدی وجود داشته باشه که بهم کمک کنه سطح اثرم رو از برنزی به الماسی برسونم که مجوز چاپ بگیره.نمونه نقد و تعیین سطح رمانیکیقدم پنجم: با سانسوری ها آشنایی داشته باشم و یه تیم قوی کمکم کنه تا بتونم سریع مجوز بگیرم.رصدکننده، متخصصان حرفه‌ای فیلتری‌های اثر شما!قدم شیشم: وقتی خواننده کتابم رو باز کرد، انقدر ویرایش اثرم پر ایراد نباشه که خواننده زده بشه.نمونه اعلام پایان ویرایش آثار!قدم هفتم: جلد اثرم، انقدری جذاب باشه که به عنوان نویسنده تازه کار، خواننده ها با جلدم هم جذب بشن.طراح: خانم ح.خدامیقدم هشتم: یه تیم حرفه ای، کلی متن گرافی برام درست کنه که بذارم داخل شبکه های مجازی و تبلیغ کتابم رو بکنم.نگارگر: رویا.سینقدم نهم: بتونم پادکست کوچیک یا بزرگ، جهت جذب خواننده ها برای رمانم درست کنم یا آماده تحویل بگیرم.برای دیدن این پادکست، وارد اینستامون بشین! کلیک کنقدم دهم: تیزرهای جذاب و حرفه ای داشته باشم تا به دوستا و آشناها نشون بدم و جذبشون کنم.نمونه کوچیکی از طراحی تیزر آثارکوچیک‌ترین نمونه کارهای رمانیک رو دیدید. حالا بیاین تخصصی با هم حرف بزنیم.انتشار آثار، به دو دسته تقسیم میشن: انتشار پولیانتشار غیرپولیانتشار پولی هم به دو نوع تقسیم میشن: چاپ اثرانتشارات مجازی رمانیکبرای هر دو دسته ی انتشارات پولی و غیرپولی، تمام مراحل و قدم هایی که، بالاتر حرف زدیم، اجرا میشه. در نهایت، نویسنده است که تصمیم میگیره ما براش چاپ کنیم یا رایگان منتشر کنیم.یه مقدار این سه تا رو با هم مقایسه کنیم:گفتم برای انتشار رایگان و پولی، تمام این قدم‌ها اجرا میشن؛ بله درسته. توی تمام اثار، ناظر و بعد منتقد، ویراستار، رصدکننده، طراح، نگارگر، تدوینگر و گوینده، تقش دارن؛ اما یه نکته ریزی که هست، اینه که طراحی جلد اثار چاپی، قالب متفاوتی دارن و یکم متقاوت طراحی میشن ولی برای انتشار رایگان و یا مجازی(پولی)، همون نمونه ای که بالا قرار دادم، اعمال میشه.یه تفاوت دیگه ای که هست، برای چاپ کتاب، صفحه‌آرایی خاصی اعمال می‌کنیم که با انتشارات مجازی(پولی) و رایگان، متفاوت هست.برای هر سه عمل (چاپ، مجازی و رایگان) منتقد، نقد میکنه و سطح اثرتون رو مشخص میکنه. سطح بندی های رمانیک، از برنزی تا الماسی هستن. حالا تفاوت تگ اثر شما برای هرکدوم از انتشار دادن ها چطوریه؟برای چاپ، نیاز به این دارین که اثرتون حداقل تگ نقره ای رو داشته باشه.برای انتشار مجازی نیاز دارین تگ طلایی یا الماسی داشته باشین.برای انتشار رایگان، هیچ تگ خاصی مد نظر نیست و با هر تگی، میتونین اثرتون رو منتشر کنین.نمونه فروش مجازی رمانیک!بریم سروقت انتشارات مجازی!انتشارات مجازی رمانیک، به این صورت عمل میکنه که به جای اینکه کتاب رمانتون رو بفروشه، پی دی اف رمان رو میفروشه.هیچ هزینه ای از شما گرفته نمیشه و هر پرداختی انجام بشه، 80 درصد به حساب شما ریخته میشه و 20 درصد به حساب رمانیک میره.آثار شما فقط و فقط باید اختصاصی رمانیک باشن. چرا؟ اگه شما اثرتون رو در چندین انجمن منتشر کنین، دیگه خواننده ها پولی بابت خرید رمانتون نمیدن و به صورت رایگان، از انجمن های دیگه دانلود میکنن. این به ضرر شماست نه شخص دیگه ای!برای چاپ اثر، رمانیک با انتشارات هماهنگه و اثرتون توسط اون انتشارات، چاپ میشه.اول اثرتون مورد بررسی قرار میگیره؛ این بررسی به نهایتا یه هفته کاهش داده شده.رمانیک داخل تمام این مراحل، همراهتون هست و راهنماییتون میکنه.امکان ارسال چند اثر از یه نویسنده وجود داره و میتونین به صورت همزمان، درخواست بدید.بعد از اتمام، کتاب به نویسنده داده میشه.هزینه ها اینطورین که اگه اثر شما حدودا 100 صفحه باشه، برای 10 جلد، حدودا زیر یک میلیون تومن میشه.به امید روزی که تمام جوونا، به آرزوهاشون برسن!</description>
                <category>انجمن رمان نویسی رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Sun, 24 Apr 2022 15:58:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تکه زندگی | تکه متن‌های منتخب کتاب‌ها (بخش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@romanik_ir/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A8-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-xas44e4ayjpv</link>
                <description>کتاب رویاییست که در دستان خود دارید.بعضی وقت‌ها یه کتاب ده جلدی رو می‌خونیم و ازش فقط اندازه یه جمله به دلمون می‌شینه. بعضی وقتا هم یه جمله می‌خونیم که اندازه یه کتاب ده جلدی تو دلمون جا می‌گیره.&quot;یک تکه زندگی&quot; مجموعه‌ای از این تیکه کتاب‌های تو دل برو و باحاله، که برای شما آماده کردیم.ابتدا بخوانید: یک تکه زندگی | تکه متن‌های منتخب کتاب‌ها (معرفی)بخش‌های گذشته:یک تکه زندگی | تکه متن‌های منتخب کتاب‌ها (بخش دوم)اغلب با مشاهده‌ی افراد موفق در یک دام فکری گرفتار شده و فکر می‌کنیم آن‌ها به دنیای دیگری تعلق دارند، فقط به دلیل این‌که دارای استعدادهای خاصی هستند.با نگاهی دقیق‌تر به این موضوع متوجه می‌شویم که بزرگترین تفاوتی که افراد موفق نسبت به افراد معمولی دارند، توانایی آن‌ها برای &quot;عمل کردن&quot; است. این توانایی پاداشی است که هر کدام از ما می‌توانیم آن را درون خویش باور کنیم.قدرت نامحدود | آنتونی رابینزبعضی وقت‌ها احساس می‌کنم که هیچ چیزی معنی ندارد. در سیاره‌ای که میلیون‌ها سال است با شتاب به سوی فراموشی می‌رود، ما در میان غم زاده شده‌ایم. بزرگ می‌شویم، تلاش و تقلا می‌کنیم. بیمار می‌شویم، رنج می‌بریم، سبب رنج دیگران می‌شویم، گریه و مویه می‌کنیم، می‌میریم، دیگران هم می‌میرند و موجودات دیگری به دنیا می‌آیند تا این کمدی بی‌معنی را از سر گیرند.تونل | ارنستو ساباتوزندگی بدون روزهای بد نمی‌شود، بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم. اما روزهای بد، همچون برگ‌های پاییزی، باور کن که شتابان فرو می‌ریزند و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی، استخوان می‌شکنند و درخت استوار و مقاوم برجای می‌ماند. عزیز من، برگ‌های پاییزی بی شک، به تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند.چهل نامه کوتاه به همسرم | نادر ابراهیمیبدبختی درست در همین نهفته است، در کلمات! هر یک از ما درون خود چیزهایی پنهان داریم و هر یک از ما آن چیزها را با کلمات خودمان بیان می‌کنیم. آقای گرامی وقتی به آن چیزهای درونی خود با کلمات خود معنا و ارزش می‌دهیم دیگر چگونه می‌توانیم حرف هم‌دیگر را بفهمیم؟ شنونده برای خودش مفهوم و ارزش دیگری قائل می‌شود. ما همگی خیال می‌کنیم که حرف هم‌دیگر را درک می‌کنیم اما هرگز هیچ‌کس حرف دیگری را درک نمی‌کند.شش شخصیت در جستجوی نویسنده | لوئیجی پیراندلواگر مثل آدم خداحافظی کنی، غصه می‌خوری ولی خیالت راحت است. اما جدایی بدون خداحافظی بد است، خیلی بد. یک دیدار ناتمام است؛ ذهن ناچار می‌شود هی به عقب برگردد. و درست یک ذره مانده به آخر متوقف بشود، انگار بروی به سینما و آخر فیلم را ندیده برق برود یا گوشه‌ای از آنجا آتش بگیرد یا هزار و یک اتفاق دیگر بیفتد و اتفاق اصلی که همان آخر فیلم یا خداحافظی است، نیفتد.پنجره‌های عوضی | گیتا گرکانیافراد ناسالم به جای پذیرش در کمبودها و ضعفهایشان، خیال می‌کنند همه چیز کاملاً مرتب است. آن‌ها به جای این‌که در مقابل بازخوردهای شما با گشودگی رفتار کنند مدام حالت تدافعی می‌گیرند. یعنی کاملاً حق به جانب هستند و اثری از فروتنی در آن‌ها دیده نمی‌شود.اگر هم اشتباه کنند به جای تغییر رفتارشان، فقط عذرخواهی کلامی می‌کنند و عملاً رفتارشان تغییری نمی‌کند. به‌خاطر این ویژگی‌ها، این افراد از مواجه شدن با مشکلات دوری می‌کنند و همین مانع رشد شخصیتی و بلوغ فکری آن‌ها می‌شود. در هنگام بروز مشکلات به جای پذیرش مسئولیت اشتباهشان، دیگران را مقصر می‌شمارند و همه این مشکلات باعث می‌شود به جای رشد کردن درجا بزنند.ارتباطات پررویی نیست | مرتضی رجب نیاباید اعتراف کنم که یک آرزو را با خود به گور می‌برم: خیلی دلم می‌خواهد وقتی که از دنیا رفتم، هر ده سال یک بار از میان مرده‌ها بیرون بیایم، خودم را به یک کیوسک برسانم و با وجود تنفری که از رسانه‌های جمعی دارم، چند روزنامه بخرم.این آخرین آروزی من است. روزنامه‌ها را زیر بغل می‌زنم، بعد کورمال کورمال به قبرستان برمی‌گردم و از فجایع این جهان باخبر می‌شوم؛ و سپس با خاطری آسوده، در بستر امن گور خود دوباره به خواب می‌روم.با آخرین نفس‌هایم | لوئیس بونوئلسرانجام این رویاها را در عالم حقیقت لمس کردم، بی آن‌که با کسی به جز با خودم مسابقه دهم. اسب‌ها هرگز با هم مسابقه نمی‌دهند، ما انسان‌ها هستیم که آن‌ها را به مسابقه می‌کشیم. اسب‌ها هنگامی که آزاد و سرمست‌اند به سرعت بادها می‌دوند. زنبورهای عسل نیز از هم پیشی نمی‌گیرند، همگی از گل‌ها کام دل برمی‌گیرند و در پایان نیز کمتر از شهد گل نمی‌آفرینند.بال‌های یک پرنده با هم رقابت نمی‌کنند که به پروازش درآورند. و پرندگان نیز در یک دسته و در زمان پرواز از هم جلو نمی‌زنند، ولی همه‌ی آن‌ها به اوج می‌رسند. ما انسان‌ها نیز گله‌وار آفریده نشده‌ایم که با هم مسابقه زندگی دهیم، ما تک تک به وجود آمده‌ایم تا زیست کنیم و به اوج لایتناهی برسیم.تنها دویدن | نادر خلیلیرابطه‌ی آزادی و جنایت، همان‌قدر ناگسستنی است که حرکت هواپیما و سرعت آن. یعنی وقتی سرعت هواپیما به صفر می‌رسد، دیگر حرکت نمی‌کند؛ وقتی آزادی بشر به صفر می‌رسد دیگر مرتکب جنایت نمی‌شود، این واضح است. تنها راه رهایی بشر از شر جنایت، رهایی بخشیدن وی از شرّ آزادی است.ما | یوگنی زامیاتینهرکسی حق داره برای زندگی خودش تصمیم بگیره، این اصلیه که همه قبول دارن، یعنی هیچ‌کس تو این دنیا وصی و قیم لازم نداره. اما یه چیزای دیگه‌ام هست، آدم تنها واسه خودش زندگی نمی‌کنه. اگه غیر این بود که حرفی نداشتیم، اما دیگرونم هستن، اونایی که آدم به اون دل بسته‌س، یا اونایی که به آدم دل بسته‌ن، به هرصورت دیگرونم باید در نظر گرفت، بی‌اعتنایی به دیگران، فکر نمی‌کنم تنها وسیله‌ی راحتی و رهایی باشه.واهمه‌های بی‌نام و نشان | غلامحسین ساعدیامیدواریم از بخش اول &quot;یک تکه زندگی&quot; لذت برده باشین.کدوم کتاب رو خونده بودین؟ دوست دارین کدوم نویسنده رو معرفی کنیم؟ از کدوم کتاب بیشتر خوشتون اومد؟ دوست دارین بخش‌های آینده بیشتر درباره چه موضوعاتی باشن؟ نظراتتون رو با ما به اشتراک بذارین.خوشحال می‌شیم اگه بخشی از کتابی که دوست داری رو برامون ارسال کنی.</description>
                <category>انجمن رمان نویسی رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Tue, 22 Feb 2022 14:06:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریخچه رمان نویسی آنلاین</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-vphr2tk0ddv3</link>
                <description>انجمن‌های رمان نویسی دیر زمانی‌ست که وجود دارند.از وقتی که بشر نوشتن رمان را آموخت تا به کنون، نویسندگان مختلف با یکدیگر تعامل داشته‌اند و سعی می‌کردند از تبادل نظر، اثرهای بهتر و ماندگارتری خلق کنند.این روزها که فضای مجازی با زندگی روزانه‌ی ما در هم آمیخته، انجمن‌های نویسندگی هم رنگ و بوی دیگری گرفته‌اند. علاوه بر انجمن‌های حضوری و شب‌های شعر که هنوز هم پا برجا هستند، انجمن‌های نویسندگی در فضای مجازی هم روی کار آمده‌اند و توجه خیلی از نویسندگان جوان و تازه‌کار، و علاقمندان به نویسندگی را به خود جلب کرده‌اند. در این عصر که علم در حال پیشرفت و زندگی مدام در حال تغییر است، انجمن‌هایی که در فضای مجازی وجود دارند، از انجمن‌های قدیمی کارآمدتر و به روزتر هستند. در این انجمن‌ها، نویسندگان علاوه بر انتشار رمان خود و تبادل نظر می‌توانند از ویژگی‌های متنوع آن‌ها بهره‌مند شوند. آشنایی با دوستان جدید، نقد رمان، ویراستاری رمان، آموزش‌های نویسندگی و ده‌ها ویژگی دیگر که بسیار کمک‌کننده و مفید است. انجمن‌های رمان نویسی عصر جدید، نه تنها برای نویسندگان و علاقمندان به رمان، بلکه برای عموم کارآمد است و همه‌ی کاربران می‌توانند در یک فضای امن، گرم و صمیمی فعالیت داشته باشند.</description>
                <category>انجمن رمان نویسی رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Sun, 12 Sep 2021 13:07:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح فعالیت انجمن رمان نویسی در راستای پیشرفت سطح قلم نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%B3%D8%B7%D8%AD-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-bjvwgz2q5ugl</link>
                <description>نویسنده و پیشرفت سطح قلم با کمک انجمن رمان نویسیانجمن نویسندگی رمان محیطی گرم و دوستانه برای خوانندگان و نویسندگان فراهم آورده است که با هم در ارتباط باشند و اثرات را با کمک همدیگر تبدیل به بهترین ها کنند.هدف از فعالیت انجمن رمان‌نویسی ترویج کتاب‌خوانی و نویسندگی و تقویت قلم است.محیطی که کسل کننده نیست و با جمع گرمی که دارد باعث می‌شود که هم نویسنده‌ها و هم خواننده‌ها از محیط آن‌جا لذت ببرند و این تقویت روحیه‌ای نیز برای ایجاد رمان‌ها و کتاب‌های بیشتر است.دوستانی که در این انجمن فعالیت می‌کنند می‌توانند از آموزش‌های طراحی و نویسندگی و نقد کردن و... استفاده کنند و بتوانند استعداد خود را در این زمینه‌ها شکوفا سازند.ما تیم‌های کاربری حرفه‌ای داریم که باعث پیشرفت سطح و قلم نویسنده‌ها می‌شوند.از ابتدای ایجاد اثر تا انتها ناظر همراه نویسنده است و به او در بهترین کردن رمان کمک شایانی می‌کند. سپس پس از ناظر منتقد‌های کار بلد ما اثر را نقد کرده و نقاط ضعف و قوت نویسنده را بیان می‌کنند تا با ویرایش نقاط ضعف و تقویت نقاط قوت، اثر سطح بالاتری به خود بگیرد. ویراستاران انجمن نیز برای زیباتر کردن و قابل فهم‌تر کردن اثر اقدام می‌کنند و اثر را بدون نقض و کامل میکنند.طراحان انجمن نیز با سلیقه خود نویسنده و کار حرفه‌ای خود جلد تک و بینظیری برای اثر درست میکنند و اثر را بیش از بیش زیباتر می‌سازند.همچنین کپیستان و گوینده‌های انجمن نیز به هرچه بهتر شدن اثر کمک میکنند و اینطور از همه نظر نویسنده مورد حمایت و کمک قرار میگیرد.تمام این موارد گفته شده بدون هیچ چشم داشت هست و کاملا رایگان انجام میشود و هدف همه‌ی تیم‌ها فقط و فقط کمک به نویسندگان برای بیشتر کردن آثار است.در نهایت ثمره فعالیت نویسنده و کمک های تیم های اجرایی انجمن نویسندگی در فایل نهایی رمان به صورت PDF ختم می‌شود که در همه ی دستگاه‌ها قابلیت اجرا را دارد و در سایت منتشر می‌شود تا خوانندگان به آن دسترسی داشته باشند و بتوانند آن را دریافت  کنید.جهت شروع نویسندگی و استفاده از این مزایای رایگان، اکنون در انجمن نویسندگی رمانیک ثبت‌نام نمایید. نام نویسی رایگان در انجمن رمان نویسی</description>
                <category>انجمن رمان نویسی رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Fri, 27 Aug 2021 07:44:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسندگان و انجمن رمان نویسی در عصر جدید</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-ovfhhxdqwpdc</link>
                <description>نویسندگی در عصر جدیدنوشتن دردناک است،یک دردناک دوست داشتنی.نوشتن یک لذت غمگین است،وقتی برای یافتن واژه ها،باید دامنه لغاتت را توسعه دهی.زمانی که تو در نقطه ای از جغرافیا زندگی می‌کنی،که از ادبیات روز جامعه و از امکانات کافیو اساتید خوب و کلاس و کارگاه های نویسندگیصدها کیلومتر فاصله داری.شاید ندانی اما،امروزه از همان جهان کوچک محل زندگی‌ات که شاید فرصت کسب دانش نویسندگی از طریق کلاس‌های آموزشی نیست، می‌توانی با استفاده از تلفن همراه خود وارد جهانی شوی که نه تنها عشق به نوشتن و مشق عشق نوشتن را به بهترین شکل آموزش می‌دهد، بلکه امکان انتشار آثاری را می‌دهد که ممکن است، سالیان سال در سررسید گوشه‌ی اتاقت به فراموشی سپرده شده باشند.حالا که انجمن‌های نویسندگی، با استفاده از دانش نوین امروز، قصد بازتاب آثار را دارند و پشتیبان نیاز جامعه‌ی نویسندگی هستند،دریغ که هنوز تعدادی از افراد علاقه‌مند از حضور چنین محافل ادبی آگاهی ندارند.پس برای انتشار نوشته‌های جا مانده در سررسید روزانه‌ات، نگاهی به دنیای جدید نویسنده‌ها داشته باش.​حال شما می‌توانید از انجمن رمان نویسی رمانیک کمک بگیرید و با توجه به امکانات رایگان سفر خود در عرصه نویسندگی را شروع کنید و به قله های ترقی برسید. ❤❤ثبت‌نام در انجمن نویسندگی رمانیک</description>
                <category>انجمن رمان نویسی رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Wed, 18 Aug 2021 07:20:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی رمان مسخ اثر فرانتس کافکا</title>
                <link>https://virgool.io/@romanik_ir/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%AE-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B3-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7-zexf69idyuuf</link>
                <description>رمان مسخ از آثار معروف فرانتس کافکا، یک داستان نمادین اغراق‌آمیز است که با مضمون‌های زیادی سروکار دارد، مهم‌ترین آن‌ها، نابودی انصاف و شفقت، حتی از سوی افرادی است که چنین انتظاری از آن‌ها نمی‌رود.مسخ رمان کوتاهی از فرانتس کافکا است که در پاییز سال ۱۹۱۲ نوشته شده و در اکتبر سال ۱۹۱۵، در لایپزیگ (یکی از شهر‌های بزرگ و مهم شرق آلمان) به‌چاپ رسید. مسخ یکی‌از مهم‌ترین آثار ادبیات فانتزی قرن بیستم به‌شمار می‌رود که در دانشکده‌ها و آموزشگاه‌های ادبیات سراسر جهان غرب، تدریس می‌شود. اولین ترجمه کتاب مسخ به‌فارسی را نویسنده‌ی کتاب مشهور بوف کور، یعنی صادق هدایت انجام داده است؛ اما بعدها این اثر توسط مترجمان دیگری نظیر علی‌اصغر حداد و فرزانه طاهری نیز ترجمه شد.رمان مسخ در مورد فروشنده جوانی به نام گرگور سامسا است که یک روز صبح از خواب بیدار می‌شود و متوجه می‌شود که به یک مخلوق نفرت‌انگیز حشره‌ مانند تبدیل شده است. دلیل مسخ سامسا در طول داستان بازگو نمی‌شود و خود کافکا نیز هیچگاه در مورد آن توضیحی نداد. لحن روشن و دقیق و رسمی نویسنده با جملات دقیق و کوتاهش در این کتاب تضادی حیرت‌انگیزی با موضوع کابوس‌وار داستان دارد و آدمی را بر جای خود میخکوب می‌کند. که تا انتهای داستان این سبک نوشتار باقی می‌ماند. جملاتی که مانند یک گزارش از یک اتفاق فقط به توصیف فضا و آمبیانس و بیان دیالوگ شخصیت‌ها است. همین متن گزارش گونه‌ی کافکا در تضاد با کابوسی که اتفاق می‌افتد بر شدت وهم و ترس و شگفتی موجود در فضای داستان می‌افزاید. درباره کتاب مسخ همین بس که «ولادیمیر ناباکوف» نویسنده رمان، داستان کوتاه، مترجم و منتقد چندزبانه روسی آمریکایی در مورد این داستان گفته است: «اگر کسی مسخ کافکا (Franz Kafka) را چیزی بیش از یک خیال‌پردازی حشره‌شناسانه بداند به او تبریک می‌گویم چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته است.»داستان‌های کافکا، همگی در موقعیت‌هایی روزمره اتفاق می‌افتد و شخصیت‌ها در همین فضاها در شرایطی عجیب گرفتار می‌شوند؛ فضاهایی که به‌دلیل نوع منحصر‌به‌فردشان و یافت‌شدن آن‌ها تنها در آثار فرانتس کافکا، کافکایی نامیده می‌شوند.مسخ سرگذشت انسانی است که تا وقتی می‌توانست فردی مثمر ثمر برای خانواده باشد و در رفع احتیاجات خانواده کوشش می‌کرد، برای آن عزیز بود و دوست‌ داشتنی؛ اما وقتی از کار می‌افتد و دیگر قادر نیست تا مایحتاج خانواده را تأمین کند نه‌ تنها دوست‌ داشتنی نیست؛ بلکه به مرور موجودی بی‌مصرف و حتی مضر و مورد تنفر خانواده می‌شود تا جایی که حتی زنده‌ بودنش برای اعضای خانواده ملال‌انگیز است. ابتدا به حال او دل می‌سوزانند و می‌خواهند درباره گذشته او مراتب حق‌شناسی به‌ جا آورند؛ اما وقتی ضبط و ربط‌ کردنش از حد می‌گذرد، هر کس می‌خواهد از شرش خلاص شود.این خانواده سمبل جامعه‌ای است که نسبت به افراد ضعیف و ناتوان بی‌رحم است و آن‌ها را مضر و مخل آسایش و امنیت جامعه می‌داند؛ هر چند که اگر چنین شخصی قدرتی داشته باشد و یا همین اجتماع فرصت انجام کاری را از او دریغ نمی‌کردند، شاید منشأ کارهای عظیمی باشد.مسخ سرگذشت انسانی است که جامعه او را از خود طرد می‌کند و او به گوشه انزوا و تاریکی تنهایی خود پناه می‌برد و بدون آن که کاری به دیگران داشته باشد؛ این دیگران هستند که حتی وجود بی‌آزار او را نمی‌توانند تحمل کنند تا جایی که آرزوی مرگ به او روی می‌آورد و خود نیز به مرگ خود خشنود می‌شود.با خواندن مسخ به‌ راحتی می‌توان دریافت که هدایت چرا شیفته این داستان شده است. او نیز در دوران خفقان کشور وقتی شور و نشاط جنبش مردم را می‌بیند، به وجد آمده شروع به نوشتن داستان‌های کوبنده اجتماعی و انتقاد از قوانین ظالمانه می‌کند و با سرکوبی این جنبش‌ها به انزوا و تنهایی خود پناه می‌برد، درست مثل گرگور داستان مسخ که وقتی متوجه تنفر خانواده‌اش می‌شود درمی‌یابد که اگر هم‌اکنون افراد خانواده و به‌ خصوص خواهرش کارهایش را انجام می‌داد، از سر دلسوزی بوده نه از بابت حق‌شناسی و دوست داشتن؛ پس به گوشه انزوای خود پناه برده و در تنهایی کامل می‌میرد، هدایت نیز پس‌ از شکست در آرمان‌های انقلابی خود، به گوشه انزوای آپارتمانش در پاریس پناه برده و همان‌جا به زندگی خود خاتمه می‌دهد.این کتاب پس از مرگ نویسنده‌اش بین عموم مخاطبان محبوب شد؛ اخم و تمسخر واکنش‌هایی بودند که «مسخ» در زمان حیات «کافکا» دریافت کرد. البته ناگفته نماند که قشر سطح بالاتری از عامه مردم در آن زمان کار «کافکا» را تحسین کردند. «کارل استرنهایم» در سال 1915 جایزه نقدی «تئودور فونتان» خود را به «کافکا» هدیه کرد. این کار شبیه به این بود که برنده جایزه «من بوکر»، ‌جایزه 50 هزار پوندی خود را به یکی از رقیبانش اعطا کند چون اعتقاد داشته اثر او بهتر بوده است.در بخش اولیه‌ی کتاب مسخ، یک انسان مدرن مشاهده می‌شود؛ هنگامی که صبح به حشره‌ای بزرگ بدل می‌شود بزرگ‌ترین دغدغه‌اش این است که مبادا دیر به محل کارش برسد! این فرد ابدا به این فکر نمی‌کند که در موقعیت فعلی بهترین راه‌کار چیست و همواره می‌خواهد به روزمرگی‌هایش برسد.در کتاب مسخ می‌توانیم به‌وضوح تغییر رفتار انسان‌ها را با توجه به منفعت‌طلبیشان ببینیم؛ چه‌بسا این افراد عزیزترین انسان‌های زندگی ما باشند.نقطه‌ی قوت این نویسنده‌‌ی چیره‌دست آلمانی، بیان ذقیق جزئیات و لحن رسمی اوست که با اتفاق کابوس‌واری که روایت می‌کند در تضادِ کامل است.قسمتی از رمان مسخپدر همیشه توضیحات خود را از سر نو شروع می‌کرد؛ برای این‌ که جزئیات فراموش‌ شده را دوباره به یاد بیاورد و یا به زنش بفهماند. زیرا در اولین لحظه به مطلب پی نمی‌برد. گرگور از نطق‌های او به‌ اندازه کافی فهمید که باوجود همه بدبختی‌ها پدر و مادرش از دارایی سابق خود مقدار وجهی اندوخته بودند؛ گرچه مختصر، اما از منافعی که روی آن رفته بود زیادتر شده بود. از همه پولی که گرگور ماهیانه به خانه می‌پرداخت و برای خودش فقط چند لورن نگه می‌داشت، همه را خرج نمی‌کردند و این موضوع به خانواده اجازه داده بود که سرمایه کوچکی پس‌انداز بکند. گرگور سرش را پشت در از روی تصدیق تکان می‌داد و از این مال‌اندیشی غیرمترقبه خوشحال بود. بی‌شک، با این پس‌اندازها ممکن بود، قرضی را که پدرش به رئیس او داشت، خیلی زودتر مستهلک بکند. و این امر خیلی زودتر تاریخ نجات او را نزدیک می‌کرد. ولی با پیشامدی که اتفاق افتاده بود خیلی بهتر شد که آقای سامسا به همین طرز، رفتار کرده بود.بدبختی اینجا بود که این وجه کفاف خانواده‌اش را نمی‌داد که با منافع آن زندگی بکنند؛ فقط یکی دو سال می‌توانستند گذران بکنند و بس. این پس‌انداز، تشکیل مبلغی می‌داد که نمی‌بایستی به آن دست بزنند و باید آن را برای احتیاجات فوری دیگر بگذارند. اما پولی که برای امرار معاش بود، بایستی فکری برای به دست آوردن آن کرد. پدر، با وجود مزاج سالمی که داشت، مرد مسنی بود که از پنج سال پیش هرگونه کاری را ترک نموده بود و نمی‌توانست امیدهای موهوم به خود راه بدهد. در مدت این پنج سال استراحت، که اولین تعطیل یک دوره زندگی بشمار می‌آمد که صرف زحمت و عدم موفقیت گردیده بود شکمش بالا آمده و سنگین شده بود. اما مادر پیر با مرض تنگ‌ نفسی که داشت چه از دستش برمی‌آمد؟ همین به‌ منزله کوشش فوق‌العاده‌ای برایش بود که در خانه راه برود و نیمی از وقتش را روی نیمکت بگذراند و پنجره را باز بگذارد که خفه نشود. بعد هم خواهر؟ یک دختر بچه هفده‌ ساله بود که برای زندگی بی‌دغدغه‌ای که تاکنون می‌کرد، آفریده‌ شده بود؛ یعنی: لباس قشنگ بپوشد. خوب بخوابد و به کارهای خانه کمک بکند، ضمناً بعضی تفریحات مختصر هم داشته باشد و مخصوصاً ویلون بزند. آیا هیچ به او مربوط بود که پول دربیاورد؟ وقتی که صحبت راجع به این موضوع می‌شد، گرگور همیشه در را ول می‌کرد و می‌رفت روی نیم تخت چرمی که خنکی آن به تن گرگور که از زجر و خجالت می‌سوخت، گوارا می‌آمد می‌خوابید.صفحه معرفی رمان مسخ در رمانیک</description>
                <category>انجمن رمان نویسی رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Thu, 05 Aug 2021 11:45:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیشرفت ابزار ادبی بشریت در رمان نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@romanik_ir/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-hcpktjsad0dw</link>
                <description>کتاب مجازی VS کتاب کاغذیاز دیرباز، کتابخوانی و نگارش متون، دغدغه‌‌ی آدمیان، خصوصاً جوامعی بوده که تمرکز شگرفی به روی ترویج فرهنگ و فرهیختگی داشتند. تهیه‌‌ی متون از سویی و از سوی مقابل، ایجاد آثار در قالب‌‌های مختلف که به آسانی در اختیار تمامی قشرهای جوامع قرار گیرد، در رسته‌‌ی مشکلات آدمی بوده.در گذشته، خصوصاً عهد پیش از اختراع کاغذها اعم از کاهی، چرمی و...، این مشکل جنبه‌‌ی به شدت گسترده‌‌تری در خود داشت. غالب علوم و ادبیات و فرهنگ‌ سطحی جوامع آن دوران، به روی سنگ و چوب و به شکل تصاویر به تحریر در می‌‌آمدند و در اختیار گذاشتن همه آن‌ها در دسترسی عموم مردم، دشوار تلقی می‌‌شد.با پیشرفت بشریت و حتی ورود به عرصه‌‌ی کتاب‌‌های چاپی، همچنان دغدغه‌‌ی قطع درختان و گرمایش جهانی که بی‌‌شک این قطع شدن‌‌های پی در پی در آن بی‌‌تاثیر نبودند، ادامه‌‌دار شدند. اما امروزه ما شاهد ترویج آثار گرانبها به صورت کتاب الکترونیکی و عرضه‌‌ی رایگان و یا هزینه‌‌دار، درون بستر فراهم شده‌‌ی ساده‌‌ی اینترنت و سایت‌‌ها هستیم.انجمن رمانیک، محیطی جذاب و جلب کننده برای نویسندگان و علاقه مندان به مطالعه، می‌‌باشد. نویسندگان امکان انتشار آثار خود را به شکلی کاملاً رایگان و آنلاین، دارند. متقابلاً، مخاطبان نیز به سادگی می‌‌تولنند آثار مدنظرشان را بدون وجود مشکلات متعدد پیشین دنبال کنند.</description>
                <category>انجمن رمان نویسی رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 14:17:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد سال تنهایی، چیزی که متفاوت‌تر است!</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%B5%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ocmjq60ysuox</link>
                <description>​صد سال تنهایی دارای شاعرانه‌ترین و ناب‌ترین لحظات زندگی آدم‌هایی متفاوت است. روایتی پوشیده از همه جهات زندگی فردی و اجتماعی موجودی به نام انسان در محدوده‌ای به وسعت همه‌ی تاریخ. (از متن پشت کتاب، ترجمه عبداله جمنی، انتشارات آوای مکتوب، چاپ سوم 1399)صد سال تنهایی داستانی است درباره‌ی هفت نسل از خانواده‌ی بوئندیا و داستان از زبان سوم شخص حکایت می‌شود.ماجرای کتاب از صحنه اعدام سرهنگ آئورلیانو بوئندیا آغاز می‌شود. درحالیکه مقابل جوخه اعدام ایستاده و خاطرات گذشته‌اش را مرور می‌کند، یعنی زمان آغاز به وجود آمدن دهکده ماکوندو زمانی که جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدنشان می‌بایست با انگشت به آنها اشاره کنی. خوزه آرکادیو بوئندیا روزی از محل زندگی خود کوچ می‌کند و این دهکده را برای سکونت انتخاب می‌کند و همراه با اطرافیانش کم کم شروع می‌کنند به پایه‌ریزی این دهکده.شاید برایتان سوال پیش بیاید که چرا خوزه آرکادیو بوئندیا محل زندگیش را ترک کرد؟ او در یک درگیری، پرودنکیو آگیولار را کشت و قرار بود به خاطر این کار عقیم شود. برای همین محل زندگیش را ترک کرد. یک شب رویای «ماکوندو» را دید. شهری از آینه‌ها که جهان را در خود منعکس می‌کند و نشان می‌دهد. به محض اینکه بیدار شد، تصمیم گرفت ماکوندو را در کناره‌ی رود پایه‌ریزی کند. ماکوندو یکی از نمونه‌های ساختن اتوپیا (آرمان‌شهر) در ادبیات داستانی است. خوزه آرکادیو اعتقاد داشته ماکوندو باید دور تا دور با آب محصور شود. برای همین ماکوندو تبدیل به جزیره‌ای می‌شود که با جهان بیرون تا سال‌ها هیچ ارتباط و پیوندی ندارد. البته به جز سالی یکبار حضور گروه کولی‌ها در جزیره.سبک این رمان رئالیسم جادویی است. مارکز با نوشتن از کولی ها از همان ابتدای رمان به شرح کارهای جادویی آنها می‌پردازد و شگفتی های مربوط به حضور آنها در دهکده را در خلال داستان کش و قوس می‌دهد تا حوادثی که به واقعیت زندگی در کلمبیا شباهت دارند با جادوهایی که در این داستان رخ می‌دهند ادغام شده و سبک رئالیسم جادویی به وجود آید. ناپدید شدن و مرگ بعضی از شخصیت های داستان به جادویی شدن روایت‌ها می‌افزاید. در کل جنگ و درگیری‌های داخلی، ورود بیگانگان، عشق، نفرت، حسادت، مرگ، ازدواج و تولد اساس همه‌ی اتفاق‌هایی است که در این کتاب و برای نسل‌های مختلف خانواده بوئندیا رخ می‌دهد.واقعیت‌های نهفته در &quot;صد سال تنهایی&quot;صد سال تنهایی بخشی از تلاش مارکز برای ثبت تجربه‌های واقعی خود در زمان‌های زندگی در کلمبیا است. مثلا در محل زندگی مارکز در سال‌های نوجوانی کارخانه‌های میوه خارجی به خاطر هدف‌های مختلف حضور پیدا کردند. موضوعی که در کتاب هم دقیقا به آن اشاره کرده است. در زمان حیات مارکز محل زندگیش به مرور در فقر و بدبختی فرو رفت. دقیقا همان اتفاقی که برای ماکوندوی کتابش اتفاق افتاد.علاوه بر این مارکز سعی کرده بخشی از تاریخ کشورش را در دل داستان بیاورد. مثلا در آمریکای لاتین ابتدا جمعیت بومی آزتک و ایکناها سکونت داشتند. اما به مرور اروپایی‌ها منابع این منطقه را کشف کردند و به این محدوده مدام در رفت آمد بودند و در آنجا با قتل عام و کشت و کشتار مدام دنبال غارت منابع طبیعی بودند. ساکنان بومی هم کم کم از طریق آن‌ها با تکنولوژی و بعد سرمایه‌داری آشنا شدند. دقیقا اتفاقی که در ماکوندو هم افتاد. گروه کولی‌ها و البته ملکیادس نماد همان اروپایی‌ها بودند که با حضورشان باعث آشنایی اهالی ماکوندو با تکنولو‌ژی شدند و همچنین موجب رواج پول در میان ماکوندویی‌ها شدند.همچنین مارکز وضعیت سیاسی کشورهای مختلف آمریکای لاتین را در کتابش نشان داده است. همانطور که در ماکوندو هم به سرعت قدرت میان افراد مختلف جا به جا می‌شد در کشورهای آمریکای لاتین هم در آن دوره این اتفاق می‌افتاد. آمریکای لاتینی‌ها هم انگار ناتوان از این بودند که دولتی ثابت و ساختارمند ایجاد کنند.رمانی که با بقیه متفاوت است!در اسپانیای دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ اغلب نویسنده‌ها با سبک واقع‌گرای اجتماعی می‌نوشتند. سبکی که در آن شخصیت‌های اصلی با مجموعه‌ای از داستان‌های غمگین و شرایط بد اجتماعی رو برو می‌شوند.بعضی دیگر از نویسنده‌های اسپانیایی زبان در آن دوره اعتقاد داشتند نیاز نیست هدف رمان روایت داستان باشد. آن‌ها به سبک ضد رمان اعتقاد داشتند. مثلا گئورگ پیرس در سال ۱۰۶۹ رمانی نوشت که در آن اصلا از حرف e که پرکاربردترین حرف زبان اسپانیایی است، استفاده نکرد.اما در نهایت در ۱۹۶۷ عده‌ای از نویسده‌های جوان با «بومی‌سازی» سبک‌های نوشتاری دیگران مقابله کردند. آن‌ها دنبال اثری ناب در آمریکای لاتین بودند. در بازه‌ی زمانی ۱۹۶۷ تا ۱۹۶۹ عده‌ای از منتقین به این باور رسیدند که « صد سال تنهایی» توانسته بر محدودیت‌های این سبک‌ها غلبه کند. رمانی که نه تنها در ادبیات آمریکای لایتن، که در سطح جهان هم توانست مسیر رمان مدرن را اصلاح کند. رمان او با تفسیرهایی شاعرانه و زبانی شعله‌ور مسیر خودش را کاملا از رئالیسم اجتماعی جدا کرد. او به روایت تخیل بازگشت.​بخش‌هایی از رمان صد سال تنهاییاورسولو نگران نشد. گفت: ما از اینجا نمی رویم. همینجا می مانیم، چون در اینجا صاحب فرزند شده ایم. خوزه آرکادیو بوئندیا گفت: اما هنوز مرده ای در اینجا نداریم. وقتی کسی مرده ای زیرخاک ندارد به آن خاک تعلق ندارد.آئورلیانو اکنون نه تنها همه چیز را می فهمید، بلکه تجربیات برادرش را قدم به قدم برای خود مزمزه میکرد. یکبار که برادرش جزئیات عشق بازی را برای او شرح میداد، صحبتش را قطع کرد و پرسید: چه حسی به آدم دست میدهد؟ خوزه آرکادیو بلافاصله جواب داد: مثل زلزله است.در واقع برای او زندگی مهم بود؛ نه مرگ. برای همین هم هنگامی که حکم اعدام را به اطلاعش رساندند به هیچ وجه نترسید؛ بلکه احساس دلتنگی کرد.خوزه آرکادیو، ناگهان لبه برگردان های کت او را چسبیده و از زمین بلند کرد و صورت او را در مقابل صورت خودش گرفت و گفت: این کار را برای این انجام دادم که ترجیح میدهم جسم زنده ی تو را با خودم به این طرف و آن طرف بکشم، نه جسد مرده ات را.وقتی که نجار برای ساختن تابوت قدش را اندازه می گرفت از میان پنجره متوجه شدند که از آسمان گل های کوچک زردرنگی فرو می بارد. باران گل تمام شب به صورت طوفانی آرام بر سر شهر بارید. بام خانه ها را پوشاند و جلوی درها را مسدود کرد. جانورانی که در هوای آزاد می خوابیدند در گل غرق شدند. آن قدر از آسمان گل فرو ریخت که وقتی صبح شد تمام خیابان ها مفروش از گل بود و مجبور شدند با پارو و شن کش گل ها را عقب بزنند تا مراسم تشییع جنازه در خیابان برگزار شود.آئورلیانو یازده صفحه ی دیگر را هم رد کرد تا وقتش را با وقایعی که با آنها آشنا بود تلف نکند و به پی بردن رمزگشایی لحظه ای که در آن به سر می برد مشغول شد و همچنان به آن رمزگشایی ادامه داد تا اینکه خودش را در هنگام رمزگشایی آخرین صفحه ی آن نوشته دید؛ انگار که خودش را در آیینه ای ناطق ببیند. در این موقع همچنان ادامه داد تا از پیش بینی و یقین تاریخ و نوع مرگش آگاه شود؛ اما دیگر نیازی نبود که به خط آخرش برسد؛ زیرا فهمید که دیگر هرگز از آن اتاق بیرون نخواهد رفت؛ چون پیش بینی شده بود که شهر ماکوندو درست در همان لحظه ای که آئورلیانو بابیلونیا رمزگشایی نوشته ها را به به پایان می رساند، با آن توفان نوح از روی کره ی زمین و از یاد نسل آدم محو میشود و هرچه در آن نوشته آمده، دیگر از ابتدا تا همیشه تکرار نخواهد شد؛ چون نسل های محکوم به صد سال تنهایی بر روی زمین فرصت زندگی دوباره ای را نخواهند داشت.صفحه معرفی رمان صد سال تنهایی در رمانیک</description>
                <category>انجمن رمان نویسی رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 11:44:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تکه زندگی | تکه متن‌های منتخب کتاب‌ها (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A8-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-zet6qlzm1ssc</link>
                <description>برگ‌های کتاب به منزله بال‌هایی هستند که روح ما را به عالم نور و روشنایی پرواز می‌دهند.بعضی وقت‌ها یه کتاب ده جلدی رو می‌خونیم و ازش فقط اندازه یه جمله به دلمون می‌شینه. بعضی وقتا هم یه جمله می‌خونیم که اندازه یه کتاب ده جلدی تو دلمون جا می‌گیره.&quot;یک تکه زندگی&quot; مجموعه‌ای از این تیکه کتاب‌های تو دل برو و باحاله، که برای شما آماده کردیم.ابتدا بخوانید: یک تکه زندگی | تکه متن‌های منتخب کتاب‌ها (معرفی)نمی‌توانیم خود را به دلیل خلاف‌هایی که کرده‌ایم ببخشیم؛ مگر این که در جهت اصلاح کارهای بدی که احساس می‌کنیم در حق دیگران انجام داده‌ایم، دست به کار شویم. باید مسئولیت رفتار خود را بپذیریم و زباله‌هایی را که در مسیر جا گذاشته‌ایم، پاک کنیم. مدام از این حیرت می‌کنم که حتی وقتی می‌دانیم اصلاح کارهایمان حالمان را خوب و ما را از قید و بند اشتباهات گذشته رها می‌کند، باز بسیاری از ما به علت خود بزرگ بینی از این کار سر باز می‌زنیم.تکبر دروغین به ما می‌گوید: گذشته، گذشته است. الان که دیگر کاری از من ساخته نیست. هنگامی که از سر محبت اعتراف می‌کنیم اشتباهاتی کرده و کارهایی انجام داده‌ایم که به ما و دیگران آسیب رسانده‌اند، در حیطه بخشایش گام برداشته‌ایم. بخشایش حقیقی از ما می‌خواهد که از سرکوب خود برای نقص‌ها و اشتباهاتمان دست برداریم. اگرچه معمولاً بخشایش همانند هدیه‌ای سخاوتمندانه که به دیگری می‌دهیم به نظر می‌رسد، در نهایت کاری در جهت دوست داشتن خود است و هدیه‌ای است که به خودمان می‌دهیم.چرا آدم‌های خوب کارهای بد می‌کنند | دبی فوردزندگی‌ات را بر مبنای ترس بنا نکن؛ بی‌هیچ واهمه‌ای زندگی کن. تنها در این صورت است که به معنای واقعی کلمه، زندگی کرده‌ای. ترس، تو را بسته نگه می‌دارد و مانع باز شدن و شکوفایی‌ات می‌شود. ترس موجب می‌شود که پیش از اقدام به هر کاری، هزار و یک نگرانی و دغدغه راهِ تو را سد کنند. دغدغه‌ها و وسواس‌ها، تو را سردرگم‌تر می‌کنند. این‌ها سیاه‌چاله‌های کهکشانِ روح تواند. انسان جایزالخطاست. خطا کردن، لازمه‌ی انسان بودن و نیز انسان شدن است. فقط یک چیز را در خاطر داشته باش: سعی کن خطاهای خود را تکرار نکنی. تکرارِ خطاها نشانه‌ی حماقت است.فهم عاشقانه‌ی هستی | مسیحا برزگربه رغمِ همه‌چیز هیچ آرامشی نیست؛ امیدهای صبح در بعدازظهر دفن می‌شود. امکان ندارد که بشود با این جور زندگی، دوستانه کنار آمد. مسلماً هرگز کسی وجود نداشته که بتواند چنین کند. وقتی آدم‌های دیگر به این مرز نزدیک می‌شوند که حتی نزدیک شدن به آن هم اسف‌بار است به عقب باز می‌گردند؛ من نمی‌توانم. حتی به نظرم می‌رسد که انگار به پای خودم نیامده‌ام بلکه در کودکی به اینجا هل داده شده‌ام و بعد به این نقطه زنجیر شده‌ام.یادداشت‌ها | فرانتس کافکاگمان می‌کنم بهترین کار من به انجام رسیده است. این امر نوعی احساس راحتی و رضایت آرام به من می‌دهد. و با این همه احساس نمی‌کنم که همه نوشتنی‌ها را نوشته‌ام. می‌توانم بگویم که شور جوانی اکنون از وقتی که مرد جوانی بودم به من نزدیک‌تر است. دیگر شادی را چیزی دست نیافتنی نمی‌دانم؛ زمانی، خیلی پیش‌ترها، آن را چنین می‌پنداشتم. اکنون، می‌دانم که شادی می‌تواند هر لحظه رخ دهد، اما هرگز نباید به دنبال آن رفت.شکست یا شهرت، چیزهایی کاملاً نامربوطند و هرگز خودم را نگران آنها نمی‌کنم. آنچه امروز می‌جویم آرامش است، لذت اندیشیدن و لذت دوستی، و هر چند این شاید خیلی بلندپروازانه باشد، احساس دوست داشتن و دوست داشته شدن.مرگ و پرگار | خورخه لوئیس بورخستنها محبت است که کهنه نمی‌شود. همه چیز طراوت خودش را از دست می‌دهد. تازگی همه چیز به کهنگی و پوسیدگی می‌گراید. زیباترین چهره‌ها زیر چروک‌های پیری دفن می‌شود. گرد تیره‌ی پیری، درخشنده‌ترین چشم‌ها را از لوندی و فطانت می‌اندازد. ولی محبت... نه!بیهودگی | احمد محمودمی‌دانی این عشق‌های بچگی و جوانی دست خود آدم نیست. بابا ننه‌ها بچه‌هاشان را عاشق هم می‌کنند. از روز اول همین‌طور شوخی شوخی عروس من و داماد من توی گوش بچه‌ها می‌کنند. تا یک روز که به سن عاشق شدن می‌رسی می‌بینی عاشق همان عروس بابات شدی!من هم عاشق عروس بابام شدم. اما وقتی باباها فهمیدند، روزگار ما را سیاه کردند. بابای او برای دخترش یک شوهر پولدارتر از من پیدا کرده بود. بابای من هم برای من یک عروس پولدارتر. نه خیال کنی پولدارتر. مثلاً آن موقع سالی دویست تومن تفاوت عایدی ملکی بود. منتهی ما از رو نرفتیم. آن‌قدر کتک و فحش آزار را تحمل کردیم تا ما را به هم دادند. آن‌روز دیگر خیال می‌کردیم که قدم توی بهشت گذاشته‌ایم.من دو سال تمام حتی فکر یک زن دیگر در مغزم نگذشت. انگار توی دنیا هیچ زنی غیر از زن خودم وجود نداشت. دنیا و آخرت و خواب و بیداری و گذشته و آینده و همه چیز هم توی وجود این زن خلاصه می‌شد. زنم هم یکسالی ظاهراً همین حال را نسبت به من داشت، ولی یواش یواش من به چشمش عوض شدم. دوران تحول را حوصله ندارم تعریف کنم ولی سال دوم وقتی من با عجله خودم را از اداره به خانه می‌رساندم، علتش به چشم اون این بود که جایی نداشتم بروم. اگر به زن دیگری نگاه نمی‌کردم برای این بود که عرضه‌اش را نداشتم!دایی جان ناپلئون | ایرج پزشکزادهمیشه کسانی هستند که دفاع از خدا را وظیفه‌ی خود می‌دانند، انگار که واقعیت مطلق، چهارچوب نگهدارنده‌ی وجود، چیزی ضعیف و بی‌دفاع است. این آدم‌ها از کنار بیوه‌ای بر اثر جذام از شکل افتاده که چند سکه گدایی می‌کند رد می‌شوند، از کنار کودکان ژنده‌پوشی که در خیابان زندگی می‌کنند رد می‌شوند اما اگر کمترین چیزی علیه خدا ببینند داستان فرق می‌کند. چهره‌هایشان سرخ می‌شود، سینه‌هایشان را بیرون می‌دهند، کلمات خشم‌آلودی به زبان می‌آورند. میزان خشم‌شان حیرت‌انگیز است؛ نحوه‌ی برخوردشان هراس‌آور است. این آدم‌ها نمی‌فهمند که باید در درون از خدا دفاع کرد، نه در بیرون. آن‌ها باید خشم‌شان را متوجه خودشان کنند!زندگی پی | یان مارتل​فکر نمی‌کردم که قلب، این‌همه کوچک باشد. در قفسه‌ی سینه‌ی باز بیمار، تند و با ضربان یک‌نواخت، می‌تپید. دنده‌ها را با دو‌گیره‌ی فلزی، از هم، باز نگه‌ داشته ‌بودند. جراح، مجبور بود یک لایه‌ی ضخیم چربی را بشکافد و من شگفت‌زده بودم که چرا جای برش، خونریزی نمی‌کند. عمل جراحی دو ساعت طول کشید.بعد از عمل که با جراح، قهوه می‌نوشیدم، پرسید آیا دیدن آن صحنه برایم جالب نبوده. گفتم: قلب چه کوچیکه. فکر کنم بهتر بود اصلا نمی‌دیدمش. گفت: کوچیکه و خستگی‌ناپذیر!تمام چیزهایی که جایشان خالی است | پتر اشتامواقعيت‌ها چيزهایی نيستند كه وجودشان بی‌مصرف باشد، بلكه تا حدودی شاخص‌های راهنمایی هستند كه موجب هدايت شما می‌شوند. ايده‌هایی در ذهن شما به وجود می‌آورند و شما را در يک مسير مشخص قرار می‌دهند. واقعيت‌ها طلب می‌كنند، زيرا خصوصيت مطالبه‌ای دارند، حتی چنان كه كهلر می‌گويد لازمند.من غالباً احساس می‌كنم زمانی می‌دانيم چه بايد بكنيم يا خيلی بهتر می‌دانيم چه بايد كرد كه اطلاعات ما كافی‌باشد، غالبا آگاهی كافی موجب حل مشكل می‌شود و اغلب در مراحل انتخاب و در تصميم‌گيری، در انجام دادن يا انجام ندادن كاری از نظر اخلاقی و رعايت اصول اخلاقی به ما كمک می‌كند. به طور مثال تجربه‌ی مشترکی كه ما در درمان داريم، اين است كه دانش و اطلاعات مردم هر چه آگاهانه‌تر باشد، راه حل‌ها و انتخاب‌های آن‌ها خيلی آسان‌تر و خودكارتر صورت می‌گيرد.زندگی در اینجا و اکنون | آبراهام اچ مزلویانوشکا گفت: «عشق یک چیز عتیقه است که با عتیقه فروشی فرق دارد. عشق یک جواهر یا عتیقه گران قیمت است که آدم را با آن معنا می‌کند، اما عتیقه فروشی پر از وسایل گران است که حالا از زندگی خالی شده.» چشم دوخته بود به راه رفتن یک زن و مرد، مثل این که ذهنش را راه می‌برد. وقتی آن‌ها به کوچه‌ای پیچیدند، گفت: چیزهایی که توی عتیقه فروشی هست تاریخ کشف ندارد، اگر هم داشته باشد اعتباری ندارد.» ولی عشق لحظه کشف دارد. نمی‌شود فراموشش کرد. حتی اگر آن عشق تمام شده باشد، از یادآوری لحظه کشفش مثل زخم تازه خون می‌آید. تا یادش می‌افتی مثل این که همان موقع خودت با کارد زده‌ای توی قلب خودت.تماما مخصوص | عباس معروفیامیدواریم از بخش اول &quot;یک تکه زندگی&quot; لذت برده باشین.دوست دارین بخش‌های آینده بیشتر درباره چه موضوعاتی باشن؟ نظراتتون رو با ما به اشتراک بذارین.خوشحال می‌شیم اگه بخشی از کتابی که دوست داری رو برامون ارسال کنی.</description>
                <category>انجمن رمان نویسی رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jul 2021 20:06:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تکه زندگی | تکه متن‌های منتخب کتاب‌ها (معرفی)</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A8-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-oiy1sof4tctw</link>
                <description>شاید زندگی همان لحظه‌ایست که حتی شده جمله‌ای کوتاه، از کتابی خوب می‌خوانیم.بعضی وقت‌ها یه کتاب ده جلدی رو می‌خونیم و ازش فقط اندازه یه جمله به دلمون می‌شینه. بعضی وقتا هم یه جمله می‌خونیم که اندازه یه کتاب ده جلدی تو دلمون جا می‌گیره.&quot;یک تکه زندگی&quot; مجموعه‌ای از این تیکه کتاب‌های تو دل برو و باحاله، که برای شما آماده کردیم.برای چی تیکه کتاب؟این روزها مسائل روزمره و مشکلات کوچیک و بزرگ اینقدر توی زندگی همه‌ی ما وقت می‌گیرن که دیگه وقتی برای رسیدن به خودمون هم نمی‌مونه چه برسه به کتاب خوندن! ولی اصلاً راه نداره که کلاً کتاب رو از زندگیمون حذف کنیم. می‌شه بدون غذا زنده موند؟ نمی‌شه دیگه! بدون کتاب هم همینطور. پس باید کتاب‌هایی که می‌خوایم بخونیم رو درست انتخاب کنیم تا وقتمون صرف کتاب‌های در ظاهر کتاب نشه و بتونیم به همه جنبه‌های زندگیمون بپردازیم.برای همین می‌تونیم با خوندن چند بخش از کتابی که قصد مطالعه‌ش رو داریم متوجه بشیم که آیا این کتاب به درد ما می‌خوره یا نه. البته مطالعه معرفی و نقد این کتاب‌ها هم می‌تونه مفید باشه ولی توی اکثر معرفی‌ها بخشی از کتاب (یا شده حتی کل داستان) گفته شده و دیگه خوندنش اونقدر که باید کیف نمیده. اگه هم کتابی مد نظرتون نیست می‌تونید با مطالعه این بخش‌ها با کتاب‌های جدید و موضوعشون آشنا بشین و اگه خوشتون اومد اون رو برای مطالعه تهیه کنین.چه کتاب‌هایی؟قراره همه جور کتابی رو این‌جا ببینین. از هر ملیتی و با هر موضوعی. سعی می‌کنیم موضوع و مشخصات بیشتری از کتاب‌ها رو براتون قرار بدیم (به صورت معرفی) تا بیشتر باهاشون آشنا بشین و راحت‌تر انتخاب کنین.چه کسی؟این تکه‌ها، تکه‌های منتخب همراهان عزیز ما هست که شما هم می‌تونین جزوشون باشین! فقط کافیه به لینکی که در ادامه گذاشتیم برین و بخش مورد نظر+نام نویسنده و اگه دوست داشتین و براتون مقدور بود نام مترجم رو برامون بفرستین. بقیش با ما ?ارسال بخشی از کتاب مورد نظر شما | اگه مشکلی پیش اومد | اگه سوالی داشتینراستی شما می‌تونین از طریق ارتباط با این ایمیل (soom.romanik@gmail.com) به ما بگین بیشتر از چه نوع یا چه کتابی متن، معرفی یا... بذاریم.چه وقت؟ ما همه سعیمون رو می‌کنیم که براتون هر روز تیکه کتاب‌های باحال بذاریم ولی هنوز روز یا ساعت خاصی برای گذاشتن &quot;یک تکه زندگی&quot; مشخص نشده. (این قسمت ویرایش می‌شه.)بخش‌هایی که تا الان قرار گرفته:یک تکه زندگی | تکه متن‌های منتخب کتاب‌ها (معرفی)</description>
                <category>انجمن رمان نویسی رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Wed, 19 May 2021 21:04:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان بچرخ تا بچرخیم | گل سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DA%86%D8%B1%D8%AE-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%DA%86%D8%B1%D8%AE%DB%8C%D9%85-%DA%AF%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-f6lbfx6txzos</link>
                <description>رمان بچرخ تا بچرخیم | گل سرخنام اثر: بچرخ تا بچرخیمنوع: رماننویسنده: گل سرخژانر: طنز، عاشقانه، اجتماعیخلاصه: داستان از این قراره که مریسا، دختری شیطون و بازیگوش، با دوست‌هاش وارد شرکت سارته می‌شه. دوتا دوست خل و چل هم داره که خیلی با هم رفیق هستند.از اون‌ور هم نویان و داداش‌هاش، با داداش‌های مریسا، با هم دوست هستند و می‌خواهند دخترها رو آزار بدهند؛ ولی ماهان و ماکان نمی‌دونن مریسا همون آبجی کوچولوشونه و وقتی می‌فهمند که مریسا توی دردسر می‌افته.مقدمه: من آب و آتشم؛ با من بازی نکن!می‌گویند از باد باران، از بازی جنگ،من هم‌بازی خوبی نیستم!سرم که بشکند، میدان بازی را خالی می‌کنم.تو عاشق رمز و راز و روباه بازی؛من عاشق رمز گشایی‌‌ام!بشناسمت، ترش می‌شوم که نتوانی با صد من عسل مرا هم بخوری!من بدم، بد بَد!کاری می‌‌کنم شوره بزنی؛ ترک برداری و بعد در بخار خودت حل شوی!حالا خودت می‌دانی؛ اگر می‌‌خواهی، بچرخ تا بچرخیم!پارت اول:(مریسا)اَ بابا جونم!این چه شرکتی هست؟ فکر کنم رئیس شرکت پیر و خرفت باشه چون معمولاً رئیس‌‌های این شرکت‌‌ها، پیرن، خرفتن یا نق نقو هستن. والا! با لیدی و فاطی وارد شرکت شدیم. دوباره دهنم کف که چه عرض کنم تاید داد بیرون بس که خوشگل و جیگر بود. من که دلم نمی‌اومد توش قدم بردارم چه برسه به کار کردن. برگشتم سمت اون چلغو‌ز‌ها که دیدم اون‌ها هم دهن و چشم‌‌هاشون از حدقه بیرون زده. با دست‌هام یک پس‌گردنی مشتی نثارشون کردم که به خودشون اومدن و یه جیغ فرابنفش رو رد کردن و رسیدن به آبی. وقتی جیغ‌‌شون تموم شد، گذاشتن دنبالم و من هم فرار رو به قرار ترجیح دادم و الفرار! حالا من بدو و اون‌ها بدو! از پله‌ها بالا رفتم و رسیدم به طبقه آخر که یک فضای باز داشت. چنان می‌‌دویدم انگار مدال و جام قهرمانی می‌‌دادند. به یکی برخورد کردم؛ ولی هم‌‌چنان می‌‌دویدم. برگشتم و دیدم با فاصله دو متر از من دارن می‌دوند و من هم‌ غافل، از جلو یه دفعه پام به اون یکی گیر کرد و خواستم بیوفتم که دست‌هایی قدرت‌مند مانتوم رو گرفت و مانع شد. من هم اسکل و جوگیر، چشم‌‌هام رو محکم به هم فشار می‌‌دادم و جیغ می‌کشیدم. یک‌دفعه به خودم اومدم و یکی از چشم‌‌هام رو باز کردم و دیدم یه پسره با بهت و تعجب داره نگاهم می‌کنه. منم نامردی نکردم و گفتم:- ها چیه؟ آدم ندیدی؟!یکمی نگاهم کرد و گفت:- چرا دیدم ولی خر انسان‌نما ندیده بودم که دیدم!قشنگ با خاک یکسانم کرد که من هم پوکر نگاهش کردم.اَه! چلغوز یالغوز! ایش برو بمیر عامو کیلو چندی؟ دیدم داره بر و بر من رو نگاه می‌کنه. چیه من و نگاه می‌کنی؟! آهان، بهترین فرصت واسه انتقام. آروم آروم یکی از پاهام رو بردم نزدیک پاش دیدم هنوز غرقه. یک، دو، سه، بگیر عمو که اومد. پاش رو له کردم چنان جیغی زد که ایمان آوردم پسر دخترنماست:- دختر خیره‌ سر چه غلطی کردی؟لبخند حرص‌ دراری زدم و گفتم:- اونی که غلط می‌کنه تویی!دانلود رمان بچرخ تا بچرخیم</description>
                <category>انجمن رمان نویسی رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Mon, 17 May 2021 21:41:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان دوست داشتنت را کم دارم | هانیه.پ کاربر انجمن رمانیک</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87%D9%BE-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-eqmmyeumdwti</link>
                <description>رمان دوست داشتنت را کم دارم | هانیه.پنام اثر: دوست داشتنت را کم دارمنوع: رماننویسنده: هانیه.پژانر: عاشقانه، تراژدیخلاصه: سخت است جنگیدن با روزگار و تقدیر، تقدیری که با انتقام رقم می‌‌خورد. این  رمان روایت‌‌گر زندگی دختری است که قلب پاکش را جایگاه عشق خالصش می‌‌کند؛  اما چه عشقی؟ چه علاقه‌‌ای؟ به چه کسی؟ به کسی که او را فقط با چشم کینه و  انتقام می‌‌بیند؟ کسی که مرده و زنده‌‌ی دخترک برایش فرقی ندارد؟ کسی که  خرد شدن احساس دیگران برایش لذت‌بخش است؟ عاقبت چه می‌‌شود؟ شهاب، پسری که  با نگاهش از دور در گوش دخترک داد می‌‌زند: “دوست داشتنت را کم دارم!” به  چه چیزی می‌‌رسد در حالی که نگاه عاشق دختر بدرقه کننده‌‌ی اشکان است؟!  پایان این روایت به کدام عاشق و معشوق، به کدام عشق ناکامی ختم می‌شود؟  پایان راه کجاست؟مقدمه: کنارم باش؛ اما در چشمانم نگاه نکن. صورتم را غرق نگاهت کن؛ اما در چشمانم نگاه نکن. عطر تنت را مهمان ریه‌‌‌هایم می‌کنم؛ اما در چشمانت خیره نمی‌‌شوم. تکیه‌‌‌‌گاهم باش، من تنها هستم؛ اما در چشمانم خیره نشو. نگاهت دیوانه‌‌ام می‌‌‌کند، نگاهم نکن. می‌‌خواهم دوستت نداشته باشم؛ اما مگر دیدگانت می‌‌گذارند؟ و این تنها جایی‌ست که “خواستن توانستن نیست”پارت اول:بی‌‌‌حوصلگی، بی‌‌نهایت بهم فشار آورده بود. خودم رو روی صندلی میز  کامپیوتر ولو کردم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم، بی‌‌‌هدف زل زدم به  گوشه‌‌ای‌‌‌ترین نقطه‌‌ی سقف، نفس عمیقی کشیدم و به فکر فرو رفتم. زیر لب  زمزمه کردم: – چی‌کار کنم؟ نفس سنگینم رو فوت کردم و با یادآوری  چیزی، سیخ توی جام نشستم، آره الان بهترین فرصته! گوشی رو از روی میز چنگ  زدم و توی مخاطبینم دنبال شماره‌‌ی مورد نظرم گشتم. با پیدا کردن شماره؛  گزینه‌‌ی تماس رو لمس کردم. بعد از چند بوق کوتاه صدای آرومش توی گوشم  پیچید. – جانم آرام؟ لبخندی زدم و گفتم: – سلام زن دایی، خوبی؟ با مهربونی گفت:دانلود رمان دوست داشتنت را کم دارم</description>
                <category>انجمن رمان نویسی رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Thu, 06 May 2021 21:47:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان خرده علاقه | هانیه.پ کاربر انجمن رمانیک</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87%D9%BE-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-koq9fngdfgvs</link>
                <description>رمان خرده علاقه | هانیه.پنام اثر: خرده علاقهنوع: رماننویسنده: هانیه.پژانر: عاشقانه، تراژدیخلاصه: فراموشی! نعمتی که خداوند برای تسکین دردها، از بین بردن کینه‌ها و ساختن  لبخندهای جدید به ما هدیه کرده است. به راستی که اگر فراموشی نبود، چه  زندگی‌ها که از هم نمی‌پاشید؛ ولیکن هیچوقت فراموشی به تنهایی کارساز نیست.  همیشه باید یک کاتالیزگر هم در کنار فراموشی قرار بگیرد. در ادامه‌ی  داستان تلخ زندگی هانیه، شهاب به افسردگی دچار می‌شود و این بین ورود شخصیت  جدیدی که نماد صبر است، باعث می‌شود برگ جدیدی از دفتر زندگی شهاب رو  بشود. روزگار چه بازی را برای این دلداده رقم می‌زند؟ این مرتبه چه کسی  قربانی آتش زیر خاکستر انتقام می‌شود؟!مقدمه: – حالا چی می‌شد مراسم رو سه هفته دیگه می‌گرفتین؟ درحالی که با گره‌ی کراواتم ور می‌رفتم، خونسرد گفتم: – به جای این‌که اینقدر غر بزنی پاشو برو لباس‌هات رو عوض کن، دیر شد! دستش رو به کمرش زد و روی مبل نشست. شکم برآمدش نوید وجود نوزادی رو  می‌داد که قرار بود خواهر زاده‌ام باشه. شیرین کمی نگاهم کرد و گفت: – خب شهاب جان! منم دوست دارم پسرم توی مراسم باشه دیگه! لبخند محوی زدم و در همون حال گفتم: – من مخلص اون جوجه هم هستم! منتها… ادامه‌ی حرفم رو خوردم. شیرین با شیطنت گفت: – منتها چی؟پارت اول:– حالا چی می‌شد مراسم رو سه هفته دیگه می‌گرفتین؟ درحالی که با گره‌ی کراواتم ور می‌رفتم، خونسرد گفتم: – به جای این‌که اینقدر غر بزنی پاشو برو لباس‌هات رو عوض کن، دیر شد! دستش رو به کمرش زد و روی مبل نشست. شکم برآمدش نوید وجود نوزادی رو  می‌داد که قرار بود خواهر زاده‌ام باشه. شیرین کمی نگاهم کرد و گفت: – خب شهاب جان! منم دوست دارم پسرم توی مراسم باشه دیگه! لبخند محوی زدم و در همون حال گفتم: – من مخلص اون جوجه هم هستم! منتها… ادامه‌ی حرفم رو خوردم. شیرین با شیطنت گفت: – منتها چی؟نفسم رو سنگین بیرون فرستادم و جوابش رو ندادم. شیرین بیخیال نشد و با ذوق پرسید:- دوستش داری شهاب؟- برو حاضر شو.مطالعه و دانلود اثر</description>
                <category>انجمن رمان نویسی رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Wed, 05 May 2021 21:59:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته شومینه | آرمیتا حسینی کاربر انجمن رمانیک</title>
                <link>https://virgool.io/@romanik_ir/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-uvx1ttgr4lt5</link>
                <description>دلنوشته شومینه | آرمیتا حسینی
نام اثر: شومینهنوع: دلنوشتهنویسنده: آرمیتا حسینیژانر: عاشقانه، دراممقدمه: یک‌بار دیگر در میان توده‌ای از مردم ایستاده‌ام، می‌خواهم بسوزانم لبی را که به دروغ باز می‌شود! بسوزانم انسان‌های انسان‌نما را! بسوزانم! من در این شومینه، خیلی چیزها قرار است بسوزانم! پله به پله، با من قدم بردار تا نقاب‌‌‌شان را کنار بکشم و ببینی زمان مرگ، چه‌قدر له له می‌زنند!قسمتی از اثر:کنار شومینه نشسته‌ام. گرم و سوزان است؛ اما… نه گرمم شده، نه می‌سوزم! هنوز یخ‌زده کنارش نشسته‌ام. لحن صدایت، آن چشمان سرد و بی‌احساس مرا منجمد کرد. آب نمی‌شوم، حتی گرم  نمی‌شوم، هنوز یخ‌زده، دستم را مقابل آتش گرفته‌ام! این روزها آتش‌ها هم  ناتوان شده‌اند. ای کاش می‌شد همه‌چیز را که راجع به تو باشد، در این آتش  سوزاند، بعد به خاکسرش خیره شد و قهقهه زد؛ اما الان وقت مرور است، شاید  بعدش سوزاندم!دانلود دلنوشته شومینه</description>
                <category>انجمن رمان نویسی رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Tue, 04 May 2021 21:31:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان مدرسه شبانه روزی در لندن | آرمیتا حسینی کاربر انجمن رمانیک</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-itvw65zfijlt</link>
                <description>مدرسه شبانه روزی در لندن | آرمیتا حسینینام اثر: مدرسه شبانه روزی در لندننوع: رماننویسنده: آرمیتا حسینیژانر: تخیلی، معمایی، عاشقانهخلاصه: اتفاقات و راز‌های اسرار آمیزی ما بین اتاقک های کلاس سوسو می‌زند. ناپدید  شدن ناگهانی معلم‌ها، ابتدا باعث شادی دانش آموزان شد و کم کم تردید را در  دل تمامی افراد جاسازی کرد. ماجرای این مدرسه‌ی شبانه روزی همچو پازلی حل  نشده بود. یک نفر، یک فرد عجیب، پشت آن همه ماجرا قرار دارد؛ اما آن فرد  عجیب تنها نیست!مقدمه: آرام دریچه را باز کردم. الکس پشت سرم مدام زمزمه می‌کرد که بازگردیم  بازگردیم اما کنجکاوی آنچان تمام وجودم را قلقک می‌داد که غیرممکن بود  بازگردم، بلاخره جایی رفتم که نباید می‌رفتم، با ورودم تاریکی همه جا را  فرا گرفت و در از پشت قفل شد. با صدای بلندی فریاد می‌زدم و مشت‌هایم را به  در می‌کوبیدم اما نه از بیرون به داخل صدایی می‌آمد نه از داخل به بیرون.  بازگشتم و با دیدن مقابلم، نفسم در سینه حبس شد و روی زمین افتادم...پارت اول:ماجرای مدرسهاستاد: بیاین برای مبارزه..دلارام از روی صندلی سرد بلند شد و سمت زمین بازی رفت. کارول وآلیس هردو در  مقابل یکدیگر ایستاده بودند و دلارام و راشل هم مقابل هم. آسمان گوشه زمین  ایستاده بود تا برنده با او مبارزه کند. در این لحظه نفس‌ها در سینه حبس  شده بود. دلارام به چشمان وحشیه راشل خیره بود ومی‌دانست این دختر بویی از  رحم نبرده و سرسخت ترین حریف است. البته از دید راشل هم دلارام دختر مغرور و  ترسناکی بود یک حریف خشن. در این میان هرکسی برای حریف خود فکرهای  وحشتناکی می‌کرد. استاد ابتدا به گروه اول یعنی کارول و آلیس اجازه مبارزه  داد. هردو خم شدند و پس از احترام به یکدیگر مبارزه را آغاز کردند. کارول  با تمام قدرت با پایش به قفسه سینه آلیس می‌کوبید و چنان محکم ضربه می‌زد  که آلیس نفس‌اش چند لحظه بند آمد اما تلاش کرد تا پا بر جا بماند. کارول  نسبت به آلیس تازه کار بود و تا زمانی که پایش را بالا بیاورد چند لگد نوش  جان می‌کرد. در آخر کارول پرید و ضربه محکم به گیج گاه آلیس زد و آلیس نقش  بر زمین شد. همه جا را تار می‌دید و صداها را گنگ می‌شنید. کل سالن دور سرش  می‌چرخید و در حقیقت آلیس در یک حالت خواب و بیداری بود و یک حس مبهمی  داشت. استاد کارول را برنده اعلام کرد و آلیس از زمین بازی خارج شد تا کمی  استراحت کند. دلارام ظاهرش را خشن و آرام نشان می‌داد اما از درون آتش  گرفته بود. راشل فقط لبخند پلیدش را حفظ کرده بود و نقشه‌می‌چید تا به نقطه  ضعف دلارام ضربه بزند غافل از اینکه دلارام نقطه ضعف ندارد. بازی آغاز شد و  اول از همه راشل حمله کرد. دلارام با لبخند ریلکس‌اش ضربه‌های راشل را یکی  پس از دیگری با جاخالی دادن دفع می‌کرد و فعلا قصد حمله نداشت. او همیشه  ابتدا حریف را خسته می‌کرد و خود نفسی تازه می‌کرد پس از خسته شدن حریف  وارد میدان می‌شد. دلارام می‌توانست قطرات عرقی را که از پیشانیه راشل  می‌ریزد تماشا کند. همچنین حدس می‌زد راشل نفس کم آورده باشد و پاهایش خسته  باشند اما فعلا داشت مقاومت می‌کرد. با بی حال شدن ضربان راشل، دلارام  سریع وارد عمل شد و پرید و با یک حرکت چرخشی پا، راشل را روی زمین انداخت و  راشل انقدر خسته بود که نتوانست بلند شود و دلارام فقط با یک ضربه پیروز شد.  آهسته روی صندلی نشست و آبش رانوشید. پس از چند دقیقه‌ مبارزه سالن بسته شد  و دلارام با بستن زیپ ساکش از سالن خارج شد.مطالعه ادامه‌ی اثر</description>
                <category>انجمن رمان نویسی رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Tue, 04 May 2021 21:09:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود دلنوشته پس از باران | نادیا بیرامی کاربر انجمن رمانیک</title>
                <link>https://virgool.io/Romanik/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-ns49wasdopqz</link>
                <description>دلنوشته پس از باران | نادیا بیرامینام اثر: پس از باراننوع: دلنوشتهنویسنده: نادیا بیرامیژانر: عاشقانهمقدمه: آن روز می‌گذ‌شتم از کوچه‌ی یاس نظری را حس کردم بر روی خودم بی مهابا برگشتم و لرزید دلم پس از بارانی که باریده بود من باخته بودم، دلم!قسمتی از اثر: شنیده بودم که اگر روزی با دیدن کسی در دلت، توفان به پا شد و درونت آشوب، هرگز نگذار که نسیمی از آن به رخسارت بورزد. می‌ترسم و تردید دارم برق چشمانم را دیده باشد و به توفان درونم آگاه باشد. دنبال جواب می‌گشتم که چرا؟ چرا عشق پنهان؟ مگر عشق با غرور یکی می‌شود؟ یا غرور از عشق بهتر است؟ چرا نمی‌شود هر دوی آن‌ها را داشت؟ اگر غرورت را حفظ کنی، خانه عشق را ویران کردی!دانلود دلنوشته پس از باران</description>
                <category>انجمن رمان نویسی رمانیک</category>
                <author>انجمن رمان نویسی رمانیک</author>
                <pubDate>Mon, 03 May 2021 19:01:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>