<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هستی مولوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@romi</link>
        <description>خاطرات یک مُعَلِّم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:22:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1986527/avatar/MkY31E.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هستی مولوی</title>
            <link>https://virgool.io/@romi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مزه شیرین پشمک !!</title>
                <link>https://virgool.io/@romi/%D9%85%D8%B2%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B4%D9%85%DA%A9-tisidwcyzf9a</link>
                <description>یادت نره که مزه شیرین پشمک را با تمام وجودت لمس کنی حتی اگر در ظاهر بی معنا باشد شاید که معنای کل زندگی در آن نهفته باشد...به نام خدا بالاخره بعد از هزاران سال و درگیری ها و کلنجار هایی که با خودم داشتم آمدم سر صحنه و دست به تایپ شدم. حقیقتا این کار نیروی خیلی مضاعفی میخواست انگار که میخواهم متنی در باب نخست وزیر امریکا یا نواسانات سهام بنویسم! از الان بگویم که از این خبر ها نداریم بنده یک دانش اموز معمولی در یک زندگی معمولی در حال دست و پنجه زدن با امتحانات معمولی هستم که بشدت برایم غیر معمولی و سخت هستن... بهرحال بنده هرچه که بخواهم و دوست دارم خواهم نوشت و خواهم گفت نمیخواهم اینجا هم ذهنم را درگیر این کنم که مخاطبم از این متن یا به عبارتی از من خوشش بیاید بعضی وقت ها خودم را درجایی میبینم که دیگر خودم نیستم ان هم برای که؟؟ برای چه؟؟ تبدیل به ادمی میشوم که برای دوست داشته شدن و پذیرفته شدن له له میزند برای اینکه از نظر  دیگران  عادی بنظر بیایم به راستی که این معمولی و عادی بودن سخت اسان است و دشوار!! هر ازگاهی از خودم میپرسم:هی! داری چیکار میکنی ؟! حواست هست که داری تبدیل به کسی میشی که جامعه توقع داره که باشی و تو رو در چهارچوب خفگان انتظارات و بهترین  بودن ها و چیزهایی که به اصطلاح  به صلاحت هستن به دام میندازه و سعی میکنه الگوی رفتاری خاصی رو در ما بگنجونه . انگار که برای رسیدن به چیزی،هدفی  متولد شدیم . و اگر به اون نرسیم زندگیمان بی معنا بوده . جالبه که بعضیا با وجود رسیدن باز هم زندگی رو بی معنا میدونن و با خودشون میگن : عه همین بود؟ باید عرض کنم که اینها یا زندگی رو درست متوجه نشدن یا معنای زندگی رو ... مگر نیامدیم برای زاده شدن رنج کشیدن لذت بردن و زندگی کردن و مردن ؟ حال که پادشاهان بزرگ هم رویه زندگیشان غیر این نبود . چه بسا که ما مقصدی واسه خودمون تعیین میکنیم و جوری مسیرمون تغییر میکنه و هزاران کیلومتر از اون دور میشیم که انگار از ازلیت وجود نداشته و چه بهتر! چون بعضی وقتا واقعا اون چیزی که از زندگی میخوایم اون چیزی نیست که بخاطرش پا به این زمین گذاشتیم شاید در این مسیر جدید درک و حس کنی معنای زندگی کردن رو معنای وجود داشتن رو...  یه دوستی دارم ( که از قضا دوست صمیمی ام هست -_-) میفرماید باید همیشه مراعات حال بقیه رو کرد و خارج از عرف و فرهنگ جامعه نباید رفتار کرد جوری که انگشت نمای بقیه شی. بله بنده هم قبول دارم که کلا هرکاری که باعث اسیب رساندن به دیگران بشه نباید کرد زیرا اسیب به دیگری اسیب به خود هم محسوب میشه ( البته در مواقع نادری میتونیم ازش چشم پوشی کنیم ^ ^ )  ولی شاید خواسته ها و نحوه ی زندگی من خارج از این چهارچوب و زندان جامعه باشه که اینطور هم هست! مثلا من دوست دارم در خیابان خالی بدویم و با صدای بلند بخندم یا مانند بچه ها پشمک به دست در شهربازی بالا و پایین بپرم ( عکس این اثر موجود است! ) یا بجای جاده مستقیم روی اجرهای پیاده رو راه برم . حتی اگه تمام شهر به من بهم زل بزنند خیالی نیست تا زمانی که به کسی اسیب نرسوندم . کی تعیین میکنه درست و غلط چیه ...کی تعیین میکنه چهار چوب ها رو ...اصلا چه کسی میگه که من باید چطور و چگونه رفتار کنم ؟! بگذار این ملت یک دل سیر نگاهت کنن . بگذار به شادی هایت به پایکوبی هایت به رقصیدنت تماشا کنند . اصلا بگذار یک شهر به تو بگویند که دیوانه هستی  چه کسی معیار و مرز دیوانه و عاقل بودن را تعیین میکند؟؟ به قول نیچه : کسانی که قادر به شنیدن موسیقی نبودند رقصندگان را دیوانه میپنداشتند. این ملت در حسرت چیزی هستند که خودشان  خودشان را  از ان محروم کرده اند . این ملت در حسرت یک دل سیر خندیدن در حسرت لذت بردن در حسرت زندگی کردن هستند و چون نمیتوانند انرا داشته باشند پس تو را محکوم میکنند که این کار چه بسا اسانتر از محکوم کردن خود است!!پس بگذار و بگذر که زندگی در آستان همین گذاشتن ها و گذشتن هاست .در این مسیر پیچ در پیچ قبول دارم که سنگلاخ زیاد است اما یادت نرود و هر ازگاهی سرت را بالا بیاوری و به آ سمان آبی ، درختان سر سبز و گل های رنگارنگ  نظری بیاندازی و از ته وجود رنگ ها را صدا ها را و بو ها را ببینی زیرا وقتی به خود میای میبینی که این مسیر به سر آمد و رهسپار نیستی شدی ...نویسنده: رومی</description>
                <category>هستی مولوی</category>
                <author>هستی مولوی</author>
                <pubDate>Mon, 27 May 2024 00:42:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب کنکور!..</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%B4%D8%A8-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-lg8jpkenekm1</link>
                <description>حس آن کسی را دارم که قرار است فردا او را به چوب دار بیاویزند بدلیل گناه نکرده.! این شب از آن شب های است که نمی‌دانم چه حسی دارم اصلا چه حسی باید داشته باشم؟؟قابل وصف نیست اگر احساس ترس بکنم فکر میکنم آدم ضعیف و ترسویی هستم اگر احساس غرور و خوشحالی بکنم فکر میکنم آدم خودپسندی هستم و اگر احساس بی‌خیالی بکنم فکر میکنم آدم بی فکری هستم ولی باور کنید که هیچکدام از آنها را نیستم ! از آنهایی هم نیستم که بگویم اگر این مرحله را رد کنم تمام می‌شود زیرا میدانم سختی ها که تمام نمی‌شوند سختی ها باعث میشوند ما سرسخت تر شویم و ظرفیت وجودمان برای ادامه دادن بیشتر شود ... بعضی ها به من می‌گویند که در آینده به این وضع خواهی خندید امیدوارم سخن آنها درست باشد و بتوانم در جایگاهی بیاستم که آنقدر محکم و قابل اتکا باشد تا نیازی به هراسیدن برای قدم گذاشتن نداشته باشم و بتوانم به عقب بنگرم. احساس میکنم آینده ام در دستان باد می‌رقصد. نه گذشته نه آینده هیچکدام دلگرم کننده نیستند تنها چیزی که به من احساس گرما میدهد حال است که آن هم گویا رفته رفته تبدیل به زمستان میشود! از یک طرف هم میدانم که تلاش هایم به من خیانت نمی‌کنند بخاطر همین به خودم اطمینان خاطر میدهم که همچی رو به راه خواهد شد ولی همیشه و همیشه در یک جایی از قلبم آن نکند نمیشود ها مانند پتکی روحم را ویران میکنند .می‌خواهم آن زندگی که لایقش هستم را زندگی کنم میخواهم بر فراز آسمان آبی پرواز کنم و به جاهایی کسی به خاطرش نمیرسد پر بکشم ولی میترسم از آنکه نکند طوفان بیاید و مرا با سر به زمین بزند ؟ چه میتوانم گله کنم از طوفان زندگی که حتی اگر پرواز نکنم باز هم به من اصابت خواهد کرد ؟!تنها میتوانم دلم را قرص کنم که آن بالایی نخواهد گذاشت تا این طوفان بال های مرا سوراخ کند پس بال هایم را هرچه شکوهمند تر و قدرتمند تر باز میکنم و از دل ابرهای سیاه و شیطانی می‌گذرم و به سوی افق زیبا و فریبنده پر میکشم که جایگاه  و قرار من آنجاست..‌.توکل به تونویسنده:رومی</description>
                <category>هستی مولوی</category>
                <author>هستی مولوی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Apr 2024 23:34:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجوای قلب...</title>
                <link>https://virgool.io/@romi/%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8-armkzgavpbf5</link>
                <description>در اینجا پیر مرده به شیزوکو میگه که همه یک استعدادی مثل یک سنگ قیمتی دارن ولی اول باید روش کار بشه و بعد مدت زمان زیادی ناخالصی هاش رفع شه بعدش میشه به عنوان یک شی با ارزش و قیمتی به حساب بیادسلام امروز از اون روزایی بود که واقعا حس و حال چیزی نبود و اینجوریه که وقتی پا میشی با خودت میگی هدف از بودن من چیه خب که چی و 8 دقیقه تمام به دیوار زل میزنی(محض اطلاع من دیوانه نیستم:)و از اونجایی که جمعه است همه اینا بیشتر دلگیر کننده تر میشه . بعضی وقتا به ادم این حس دست میده که انگار رو هیچ چیزی از زندگیش کنترل نداره و اونجوری که میخواد پیش نمیره. با وجود اینکه هر چقدر تلاش میکنه انگار بی فایدست واقعا حس پوچی و مزخرفیه که هر از چند گاهی سراغ ادم میاد و تا سر از پا در نیاره ول کن نیست . از همه بدتر اون مواقعی هستش که وقتی وایب و مود بدی داری یکدفعه تمام خاطرات بد گذشتت بهت هجوم میارن حتی اونایی که از یادشون برده بودی و دیگه نور علانور میشه. اشتباه نکنین هیچکدوم از اینا باعث نمیشن که من یک صبح همیشگی با صبحانه مفصل نداشته باشم (اولا دیگه عادتم شده دوما من از هرچی بگذرم از شکمم نمیگذرم حتی اگه افسرده هم بشم از غذام کم نمیزارم و هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه مانع عشق من به غذا بشه خلاصه که همچین ادم غذا پرستی هستم :)))) معمولا روزهای جمعه چون دیگه از کتابخونه خلاص شدم و باشگاه هم میرم ، همراه با غذا انیمه هم میبینم ( لطفا نگین که انیمه چیه کمی از عهد دایناسوری فاصله بگیرین بی زحمت) امروز تصمیم گرفتم whisper of the heart یا همون نجوای قلب رو ببینم . اونقدر این انیمه رو من تاثیر گذاشت و حالم رو بهتر کرد که مشاور سال اخر دبیرستانم نتونسته بود همچین کاری با من بکنه !! درمورد دختری بود که در نویسندگی استعداد داشت ولی نمیدونست میخواد در اینده چیکار کنه و در طول داستان هم با پسری اشنا میشه که ارزو داشت تا سازنده ویولن بشه اولا این موضوع جذبم کرد دو تاشون میخواستن اون کاری که ازش لذت میبرن رو انجام بدن و در اون موفق شن و مثلا چرخه تکراری و به اصلاح روتین جامعه پیروی نکنن ( الان اگه من برم به خانوادم بگم که میخوام سازنده ویولن شم والا شما رو نمیدونم ولی من یکی رو اصلا حمایت رو که هیچی از خونه میندازن بیرون:/ ) و در این راه بالا پایین زیادی داشتن ولی تا اخرش تلاش میکردن و با جدیت دنبال رویاهاشون بودن مهم نبودن به چه قیمتی تموم شه. دوما نکته جالبترش اینجاست که در طول این مسیر واقعا لذت میبردن حتی با وجود سختی ها و ناکامی ها اشک و غم ها هنوزم زیبا و دلنشین بود . واقعا مدتی بود که انگیزه انچنانی نداشتم و با اینکه سعی میکردم روزهام خسته کننده نشه و در سیکل معیوب تکراری زندگی گیر نیوفتم ولی بازم سر درگم میشدم و فکر میکنم این مسئله عادیه ولی تا وقتی که چشم انداز و اهداف و رویاهات رو فراموش نکنی چون اونا هستن که به زندگیت ارزش و جهت میدن و مسیر رسیدن به تعالی و خوشبختی رو نشون میدن.   پ ن :با دوستم که حرف میزدم متوجه شدم در خاطرات روزمرگیم همچی مینویسم بجز روزمرگیXD بهرحال سعی میکنم یواش یواش بهتر شم و این ممکن نیست تا زمانی که به نوشتن ادامه بدم:) و ممنونم ازش  واقعا باعث دلگرمی و خوشبختیه که ادم همچین دوستی داشته باشه و همیشه با اغوش باز شنونده تمام حرفات باشه و حمایتت  کنه مرسی که هستی:)))</description>
                <category>هستی مولوی</category>
                <author>هستی مولوی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Nov 2023 00:30:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طعم پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@romi/%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-jccvufeygr6i</link>
                <description>سلام من امروز در تاریخ 1402/8/18 زندگی کردم. همین یک جمله خیلی حرف توش هست که خیلیا قادر به درک و فهمیدنش نیستند . یک جایی خونده بودم که هیچ چیز غم انگیز تر از این نیست که وقتی هنوز نفس میکشی بمیری در واقع خیلی ها بعد 30 سالگی فقط زنده هستن و زندگی نمیکنن و این خیلی مایوس کنندس. من تمام تلاشم رو میکنم که حتی اگه امروز اخرین روز باشه هیچ پشیمونی بجا نزارم. سعی میکنم هر روز عزیزانم جوری به اغوش بکشم که انگار اخرین دفعس جوری به درختا و خیابون ها نگاه میکنم که انگار اولین باره با همچین منظره ای روبه رو میشم جوری غذام رو میخورم که انگار خوشمزه ترین غذای دنیاست و در نهایت جوری زندگی میکنم که انگار فردایی وجود نداره . و چه لذتی داره وقتی از نگاه کودکان به این دنیا بنگریم انگار همچی رویایی  فوق العاده و فراتر از حد تصور هستش، حتی رنگ ها رو چندین برابر زیبا تر و جذاب تر از اونی که هست میبینی و به معنای واقعی کلام میفهمی که لذت بردن از زندگی یعنی چی و عاشق زندگی میشی. البته من خیلی به فلسفه مرگ اعتقاد دارم همونطور که اگه تاریکی نباشه نور هم بی معناست و ارزش نداره زندگی هم بدون مرگ هیچ ارزشی نداره . شاید الان بعضیا  پیش خودشون بگن که بس کن بابا چه مرگی چرا داری درباره اینا فکر میکنی و دوباره فردا جوری زندگی کنن که انگار قراره هزار سال عمر کنن و وقتی وقتش میرسه میگن که عهه ما که هنوز هیچ کاری نکردیم اصلا از زندگی لذت نبردیم اصلا این زندگی ارزش نداره و هزاراان بهانه دیگر که همش دنبال این هستن که کسی رو مقصر جلوه بدن مثلا چون تو این کشور به دنیا اومدم خوشبخت نیستم چون دخترم خوشبخت نیستم چون بی پولم خوشبخت نیستم و... (نمیگم که پول خوشبختی نمیاره ولی اصلا بهانه ی خوبی نیست که از هر روزتون استفاده نکنین و لذت نبرین) بیاین تمام این طرز تفکرات که ما رو به بیراهه میکشونن فاصیه بگیریم. جامعه فقط سعی میکنه که همه رو مثل هم کنه و تمام استعداد ها و نبوغ منحصر بفرد شما رو نابود کنه تمام چیزی که میخوام بگم اینه که هیچ اشکالی نداره متفاوت باشین هیچ اشکالی نداره که بدنبال ارزوهاتون برین هیچ اشکالی نداره که خودتون باشین هیچ اشکالی نداره که کمی زندگی کنین و ازش لذت ببرین .بالاخره که این زندگی کوتاهه بیاین هر روز مشتاقانه تا جایی که میتونیم عشق بورزیم متفاوت بیاندیشیم و از پاییز این سال عمرتون لذت ببرین چون ممکنه پاییز سال بعدی نباشه:)</description>
                <category>هستی مولوی</category>
                <author>هستی مولوی</author>
                <pubDate>Thu, 09 Nov 2023 22:34:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک پشت کنکوری...</title>
                <link>https://virgool.io/@romi/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-xaz21lmpjnfl</link>
                <description> بالاخره بعد از مدت ها دست به تایپ میشم و بازتابی از زندگی خودم رو شرح میکنم!از اخرین باری که چیزی نوشتم حدود 10 ماهی میگذره وای... حقیقتش اگه بگم تعجب کردم دروغ گفتم چون زندگی یک برنامه هایی واسم چیده بود که حتی به عقل جن که چه عرض کنم به عقل هفت جد و ابادم هم نمیرسید:/ بگذریم امروز 17 ابان ماه 1402 الان و در همین لحظه میخوام پیروزمندانه اعلام کنم که زندم !! یعنی هنوز زندم:)))فعلا تا اینجا گرفتاری ها نتونستن منو فیتیله پیچ کنن امیداورم هم تا اخرش ناکام بمونن. بزارین خلاصه ای کوتاه از  این 10 ماه رو خدمتتون در عرض چند سطر نقل کنم...خب من در تیر ماه کنکور تجربی و زبان شرکت کردم خودم هیچ امیدی از تجربی نداشتم چون واقعا اونجور که باید تلاش میکردم در طول سال نکردم (حالا از حاشیه ها و اتفاقات فراوان به سرعت بنز گذر میکنیم:) ولی چون چند سالی زبان کلاس رفته بودم و پایه ام بدک نبود تقریبا دو ماه مونده شروع کردم به تست زبان زدن و فقط خدا خدا میکردم زودتر فارغ التحصیل بشم و تمام این قضایا تموم شه که بعلهههه از فردای کنکور شروع کردم به برنامه چیدن و عشق و حال واقعا هم امیدی داشتم که حالا چیزی نشه از دبیری زبان میتونم قبول شم! و واقعا شکایت نمیکنم این تابستون تقریبا اونجور که میخواستم گذروندم  اونقدر دوستام رو بهم اشنا کردم که الان اونا باهم صمیمی تر از من هستنXDحتی رفتیم کیش تو چله تابستون واقعا تابستون متفاوتی بود چون تا حالا به معنای واقعی کلام بخار پز نشده بودم... االبتههه بجز ماه اخر که بنده انتخاب رشته دبیری زبان زدم و پسر عموی مامانم گفت که افرادی که نمره چشماشون بالای 3هستش رو برنمیدارن و بلههه شماره چشم بنده خیلی خیلی بیشتر از 3 بود (خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه)و مجبور شدم چشام رو در سن 18 سالگی عمل کنم!! و کل شهریور تو اتاقم بودم و داشتم ناله میکردم که چیزی نمیبینم( حتی الان که حدود 2 ونیم ماه میگذره بیناییم کامل خوب نشده و هنوزم دکتر میرم:/ )و بله من (من ابله) چون درست انتخاب رشته نکردم برای مصاحبه دعوت نشدم وووووو.... درست حدس زدید بخاطر همین الان یک پشت کنکوری داره باهاتون حرف میزنه:)))) حدود یک ماهی میشه که شروع به درس خوندن کردم و به کتابخانه میرم البته هنوز به اون حد نصاب مطالعه اونجوری که راضی باشم نرسیدم ولی تلاشم رو میکنم و قول میدم که دیگه فوقش ساعت مطالعه ام رو تا اذر به 11برسونم و به بودجه بندی هم برسم(لامصب هرچی میخونم تموم نمیشه:/ )شاید خیلیا فکر کنن که پشت موندن سخت و خسته کنندس خب باید بگم که کاملا درست فکر کردید...خب حقیقت اینه داداش نمیشه کاریش کرد&gt;_&lt; ولی من نهایت سعیم رو میکنم که از تمام لحظاتم و روزهام به درستی استفاده کنم و به اصلاح هر روز رو زندگی کنم(چی گفتم...) بگذریم الان متاسفانه تایمی که باید صرف نوشتن میکردم تموم شد و باید برم ولی امیدوارم خدا اونقدر عمر بده که بیام وبقییش رو واستون تعریف کنم.خیلی خیلی خوشحالم که تا اینجا رو خوندید و به یقین میتونم بگم شمایی که صبر و حوصله به خرج گذاشتین ؛حتما در زندگیتون اگه همینقدر صبر کنین و در مسیر ازش لذت ببرین و به درستی تلاش کنین موفق خواهیدشد .(البته به شرطی که همین الان گوشی رو خاموش کنی و بری سراغ رویاهات:)) </description>
                <category>هستی مولوی</category>
                <author>هستی مولوی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Nov 2023 22:02:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نام مقدس تو</title>
                <link>https://virgool.io/@romi/%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D8%AA%D9%88-okxbkicn3jjp</link>
                <description>خیلی وقت هست که یکی درهای قلبم را به سوی دنیا بسته است. مانند دشمنی که میخواهد مرا از درون به اتش بکشد . عزیزم هنوز رد پایت را در حفره های وجودم احساس میکنم . اگر تو بخواهی قبول است هر دویمان در این اتش عشق به رقص در اییم و در حالی که دنیایم را در چشمانت میبینم ، به هزاران رنگی که هیچکدام توانایی بازگویی احساساتم را ندارند در می اییم. اه محبوبم دیگر هیچکس بعد تو زخم هایم را برایم مرهم نمیکند . خیلی وقت است که زخم هایم سرباز کرده اند . دلبندم دیگر هیچکس غیر از تو نمیتواند قلبم را لمس کند . وجودم مانند چمنی است سرسبز و یک دست... هرکس که مرا میبیند انچنان مرا لگد مال میکند که گویا قلبم در اسمان هفتم جا مانده است و چیزی جز جسم بی روحی نیستم . هنگامی که در این دنیا مینگرم گویی در میان اسمان وزمین معلق هستم و نظاره گر عشق سوزان جهانی هستم که همانند کودکی تلاش برای&quot; تعلق داشتن&quot; میکند. مهم نیست به که به چه ... من سالیان سال است که بدنبال خانه ای برای تعلق داشتن  و تعلق گرفتن هستم . من سالیان سال است در جاده زندگیم بدنبال جایی هستم که به ان خانه میگویند. پس کجاست ان جایی که بتوان دل بست ؟ به کجا باید رفت ؟ به که باید پیوست؟حس تنهایی درونم میگوید:بشکن دیواری که درونت داری!چه سوالی داری ؟ تو خدا را داری...ای ان که در این هزاران مسیر میتوانی عشق گمشده ی مرا دریابی...خیلی وقت است که عشق هایم مانند کشتی به گل نشسته اند و خاطره هایم در میان امواج کوبنده به صدا در می ایند.محبوب من انها فقط یک چیز را بر زبان می اورند ، ان هم نام مقدس تو است.   عشق یعنی سستی و دیوانگی عشق یعنی از جهان بیگانگی عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی جدایی از دیارنویسنده:رومی</description>
                <category>هستی مولوی</category>
                <author>هستی مولوی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Dec 2022 19:34:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارادوکس زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@romi/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%A9%D8%B3-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-idtakbhrnfvy</link>
                <description>من هنوز در میان تمام دلتنگی ها ،در اعماق چاه ناامیدی، امیدم به همان خدایی است که یوسف را از سیاهی به روشنایی کشاند.من هنوز به دنبال راهی هستم که جاده ای برایش وجود ندارد. من هنوز، دنبال راهی هستم که ابتدا و انتهایش معلوم نیست .من هنوز در میان تمام دلشکستگی ها بدنبال دلی هستم که دلم را به او بسپارم. فرقی ندارد خرد شدن له شدن نیست و نابود شدن، من همانند پروانه ای دیوانه و مست انقدر او را طواف خواهم کرد تا عبادتم مورد قبول واقع شود وبه  نیستی بگرایم . زندگی چیست؟ زندگی شعری است که انرا باید سرایید.زندگی گلی است که باید انرا بویید .زندگی نواختن عشقی است که باید با دل شنید .زندگی لیلی است دریغا که مجنون از نگاه به او سیر نمیشود.زندگی اغوش مادری است دریغا که گرمایش اتش به پا میکند. زندگی تکیه گاه یتیمی است افسوس که هیچ تکیه گاهی در این دنیا وجود ندارد.زندگی مهر من به توست اما افسوس که مهری وجود ندارد. زندگی عشقی است جاودانه اما افسوس که دیگر عشقی وجود ندارد .اما... من خواهم رفت مانند سربازی که راهی جز رفتن ندارد زیرا میداند چه برود چه برگردد گرفتار باران تیر خواهد شد. مانند اسیری که میداند روزی ازاد خواهد شد .خواه با کلید خواه با مرگ. من خواهم رفت به ناکجا باد زیرا  میدانم تو در انجا در میان انبوه گل های یاسمنی، هنگامی که قلبم همچو اسمان گلگون شود و باد مهربانی ارام دست در گیسوانت بکشد، منتظرم ایستاده ای تا تن زخمی ام را در اغوش بکشی و مرا به دیار خود ببری.اه ای دلبندم انقدر دنبال سرایزی ان لبخندت بودم که هاجر برای اسماعیلش بدنبال اب نبود.ای تمام وجودم انقدر از این دنیا پرم که دیگر چشمانم تاب اینهمه غم را ندارند، به یوسف بگو تا پیراهنش را بیاورد کسی چه میداند شاید من نیز بینا شدم .خاطراتم مانند سیلی دیوار های تهی قلبم را فرو میریزند. عزیزکم بعد ازتو گویی تمام خوشی های جهان برایم مانند زهری است که تریاقی جز تو ندارد.میدانم که نمیتوانم جلوی چیزی را بگیرم ، همچو برگی که میوفتد رفتنی هم میرود.دنیا ان چنان تورا از من و مرا از تو دور کرد انگار که نمیدانست من هیچم و تو در تمام پوچی من همه ای.در اواخر شب هنگامی که چشمانم در چشمان ماه گره میوفتد یاد تو زنده میشود من همانند ماه از ازل تا ابد به دور تو خواهم چرخید تا به قیامت. تا زمانی که خورشید هردوی ما را در خود ببلعد من عاشقانه تورا عبادت خواهم کرد. زندگیم همانند پارادوکسی است .عشق و نفرت ،شادی و غم همه اینها در ان معنا میشوند اما نمیدانم چرا هر چه میکنم برای &quot;من و تو&quot; هیچ معادلی وجود ندارد.نویسنده:رومی</description>
                <category>هستی مولوی</category>
                <author>هستی مولوی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Dec 2022 14:08:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>