<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Romina Shirmohamadi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rominashirmohamadi5</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 15:34:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/790034/avatar/qetZjK.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Romina Shirmohamadi</title>
            <link>https://virgool.io/@rominashirmohamadi5</link>
        </image>

                    <item>
                <title>۸ تیرِ مخصوص من✨️</title>
                <link>https://virgool.io/@rominashirmohamadi5/%DB%B8-%D8%AA%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D9%85%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5-%D9%85%D9%86%E2%9C%A8%EF%B8%8F-rooqivzlcfrx</link>
                <description>امروز در تقویم زندگی از آنِ من است۲۳ سال از اولین باری که چشمانم به دنیا باز شد، می‌گذرد و هر سال اتفاقات متفاوتی در زندگی این دختر رقم می‌خورد.از همان بچگی روز تولدم خیلی برایم خاص بود.به عقیده ی من روز تولد هر کسی روز خیلی مقدسی برای اوست.وقتی به گذشته نگاه میکنم، به یاد می‌آورم که تا ۱۸ سالگی چقدر تولدهایم برایم باشکوه بودند.تا آن سال نه دغدغه ی آنچنانی ای داشتم، نه مسئولیت سنگینی در زندگی ولی الان...نمیدانم چرا اینگونه شده...الان که دقت میکنم، انگاری از ۱۹ سالگی به بعد در تولدهایم حس غم نقش پررنگ تری از شادی دارد.تولد ۱۹ سالگی که برای خودش عالمی داشت🙃نمیدانم چه چیزی درونم اتفاق افتاده، ولی این احساس بی ربط به بزرگسالی نیستانگاری هر سالی که بزرگتر میشوم این حس غم بیشتر روز تولدم خودش را به رخ من میکشدبه همین خاطر است که این سالها اصلا دوست ندارم روز تولدم تنها باشم.دلم میخواهد این روز کنار عزیز ترین های زندگیم باشم تا این غمگینی کمتر خودش را به من نشان دهد🙃تولدت مبارک رومینایِ قویِ ادامه دهنده🫂💚○○○○○○○○○○○○○○○○○○○○○○○○○○○○○○○رومینای درونم🫂میدونم که امسال قوی تر از سال‌های قبل با همه چیز میجنگی و کم نمیاریامسال باید خیلی محکم باشی، چون نبرد تو تازه تو این زندگی شروع شدهیادت نره که چه روزهای سخت تری رو پشت سر گذاشتیکم نیار عزیزدلم🙃 من همه ی امیدم به توئه🩵تا آن سال</description>
                <category>Romina Shirmohamadi</category>
                <author>Romina Shirmohamadi</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jun 2025 01:23:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آستانه ی 23 سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@rominashirmohamadi5/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-23-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-rvpgkyummzbc</link>
                <description>                     کسی نمیتونه نوری رو خاموش کنه که یاد گرفته توی تاریکی بدرخشهاز آخرین نوشته ای که تو ویرگول پست کردم بیشتر از 4 سال میگذره و من همچنان عاشق نوشتنم.از 4 سال پیش تا الان که دارم اینهارو مینویسم خیلی چیزها عوض شده، من کلی تغییر کردم، زندگیم عوض شدهمسئولیت یک آدم دیگه بهم اضافه شده و...نمیدونم از کدوم تغییر الان صحبت کنم. شاید بزرگترین تغییرم دانشگاه رفتن و آشنا شدن با کلی آدم جدید باشه. آدم هایی با دغدغه های متفاوت و اخلاقیات خوب و بد خودشون :)دانشگاه رفتن واسه من یک خوبی و یک بدی خیلی بزرگ داشت.بدیش این بود که 4 سال از عمرم رو از دست دادم و با تمام نا امیدی هام جنگیدم، واسه دووم آوردن تو این زندگی با خودم جنگیدم و خداروشکر که حالم بهتره. بزارین واضح تر بگم، سال آخر دانشگاه فهمیدم که افسردگی شدید دارم و چند ساله که دارم باهاش دست و پنجه نرم میکنم.شاید خیلی دیر بود فهمیدنش، ولی خداروشکر با کمک یکی از روانشناس های دانشگاه حالم بهتر شد و هر روز بیشتر از قبل به خودم کمک کردم.با اینکه تجربه ی ترسناکی برام بود  و میترسیدم که بخوام قرص استفاده کنم ولی اینکارو کردم و تغییری که توی روحیه و زندگیم ایجاد شد رو دیدم. از یک رومینایی که کارش هر روز گریه و ناامیدی بود رسیدم به رومینایی که الان میتونه زندگی عادی رو تجربه کنه. میتونه لبخند بزنه و به زندگی آینده امیدوار باشه :))البته اینم بگم که وجود یک آدم جدید توی زندگیم خیلی تاثیر گذار بود. این آدم دقیقا قسمت خوب دانشگاه رفتنم بود. چون توی دانشگاه باهاش آشنا شدم. با اومدنش توی زندگیم هر روز حالم رو دگرگون میکرد.  بودنش شده بود امیدِ من واسه این زندگی.  اون با ورودش به قلبم یک نوری توی وجودم روشن کرد که هیچ وقت خاموشی نداره. خوشحالم که اجازه دادم آدم درستی وارد زندگیم بشه و الان به عنوان همسر کنارم باشه. با اینکه پستی و بلندی های زیادی رو باهم پشت سر گذاشتیم ولی همه ی اون سختی ها ارزشش رو داشت تا این آدمو کنار خودم داشته باشم. خب از همه ی اینها و پروسه ی دانشگاه رفتن بگذریم باید به یک چیزی اعتراف کنم. زمانی که داشتم میرفتم دانشگاه فکر میکردم که خیلی اتفاق خاصیه و قراره بعد از اون کلی زندگیم دگرگون بشه و حتما بعد از فارغ التحصیلیم یک کار درست و حسابی خواهم داشت ولی....زهی خیال باطل!!!!!!!!!!!هیچ کدوم از این اتفاق ها نیفتاد و الان که داره 22 سالم تموم میشه یک فارغ التحصیل بیکارم. البته سوء تفاهم نشه... من اصلا منظورم این نیست که دانشگاه رفتن بده یا اینکه اگه دانشگاه بری بعدش کار گیرت نمیاد. ابدا همچین منظوری نداشتم. شرایط من اینطوری پیشرفت که اینجا باشم. اصلا هم نمیخوام خودم رو سرزنش کنم بابت چیزی که هستم.قطعا میتونستم از این بهتر باشم ولی شرایط زندگیم خیلی سخت تر از چیزی بود که باید میبود و همه چیز دست به دست هم دادن تا رومینای الان باشم و من از این &quot;رومینا&quot; خیلی راضیم، چون با همه چیز جنگیده و الان تو نقطه ایه که میخواد آینده اش رو بسازه. اولین هدفم اینه که میخوام ووردپرس رو یاد بگیرم و شروع به کار کنم. از اونجایی که برنامه نویسی علاقه ی قلبی منه و حوزه های دیگه ی برنامه نویسی زمان بیشتری نیاز داره که بتونم وارد حوزه ی کاری بشم تصمیم گرفتم از ووردپرس شروع کنم و بعدش خودم رو ارتقا بدم. هدف های بعدی هم بمونه واسه آینده. این منِ مبارز دونه دونه از پس هدف هاش برمیاد...لحظه هاتون به قشنگی آسمون :))))بمونه به یادگار از 12 خرداد 1404، 23:26 </description>
                <category>Romina Shirmohamadi</category>
                <author>Romina Shirmohamadi</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jun 2025 23:27:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گریز</title>
                <link>https://virgool.io/@rominashirmohamadi5/%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2-qpz8jygq6rra</link>
                <description>کاش میشد فرار کرد از همه چیز از همه آدمها،حتی...حتی از زندگی...کاش میتونستم از زندگی فرارکنمیا زندگی رو نگه دارم پیاده شم تو این ایستگاه و بگم کم آوردم بگم خستم از ادامه دادن تا همینجا کافیه کاش زندگی دکمه خاموش روشن داشت تا هروقت که دلمون میخواست با میل خودمون دکمه رو به هر سمتی که میخواستیم فشار بدیم و خیلی کاش های دیگهههههههههه??کاش خیلی اتفاق ها نمیفتاد.....دلم یه پرواز میخواد، یه پرواز طولانی...دلم میخواد روحم پرواز کنه و از همه ی دنیا دست بکشه اینقدر پرواز کنه تا به آرامش برسه...بعضی موقع ها با خودم میگم کاش میتونستم یه گوشه دنیا به دور از همه ی شلوغی ها واسه خودم زندگی کنم...ساز بزنم، نقاشی کنم، شیطنت کنم، آواز بخونم و....مثلا تو یه جنگل سبز با پرنده های خوش صدا و خرگوش های کوچولو یا شایدم کنار دریا،کنار آرامش موج هاماخیرا یه نفر بهم گفت به  زندگی واقعی خوش اومدی جمله ی خیلی تلخی بود واسمیعنی واقعا زندگی واقعی اینه؟??واقعیت زندگی ایناییه که دارم میگذرونم نمیدونم واقعا...خستم خیلی خسته...ـو همین طور دلتنگ...??دلم تنگ شده واسه خودم واسه آدمی که بودم واسه شیطنتام...و...از همه چیز از همه آدمها،حتی...حتی از زندگی...کاش میتونستم از زندگی فرارکنمیا زندگی رو نگه دارم پیاده شم تو این ایستگاه و بگم کم آوردم بگم خستم از ادامه دادن تا همینجا کافیه کاش زندگی دکمه خاموش روشن داشت تا هروقت که دلمون میخواست با میل خودمون دکمه رو به هر سمتی که میخواستیم فشار بدیم و خیلی کاش های دیگهههههههههه??کاش خیلی اتفاق ها نمیفتاد.....دلم یه پرواز میخواد، یه پرواز طولانی...دلم میخواد روحم پرواز کنه و از همه ی دنیا دست بکشه اینقدر پرواز کنه تا به آرامش برسه...بعضی موقع ها با خودم میگم کاش میتونستم یه گوشه دنیا به دور از همه ی شلوغی ها واسه خودم زندگی کنم...ساز بزنم، نقاشی کنم، شیطنت کنم، آواز بخونم و....مثلا تو یه جنگل سبز با پرنده های خوش صدا و خرگوش های کوچولو یا شایدم کنار دریا،کنار آرامش موج ها اخیرا یه نفر بهم گفت به زندگی واقعی خوش اومدی جمله ی خیلی تلخی بود واسمیعنی واقعا زندگی واقعی اینه؟??واقعیت زندگی ایناییه که دارم میگذرونم نمیدونم واقعا...خستم خیلی خسته...و همین طور دلتنگ...??دلم تنگ شده واسه خودم واسه آدمی که بودم واسه شیطنتام...و...</description>
                <category>Romina Shirmohamadi</category>
                <author>Romina Shirmohamadi</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jul 2021 02:34:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به وقت شب ??</title>
                <link>https://virgool.io/@rominashirmohamadi5/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B4%D8%A8-csudf2e6t2zz</link>
                <description>چه پارادوکس قشنگی...سکوت بلند ترین گریه است.سکوت مثل شب میمونه....شبی که یه کلمه ی دو حرفیه ولی تو خودش کلی حرف داره??کلی تضاد قشنگ...کلی حس درد،غم،نگرانی،شادی،تنهایی،خوشبختی و در آخر حس خلاء...اصلا این چه حسیه که وجود داره؟؟هستی ولی در عین واحد تمامت رو نیستی پر کرده ...چقدر شباهت دارن این سه:سکوت،شب و خلاءبنظرم شب خیلی تنها تر از بقیه هستش...مگه میشه این همه حرفو بشنوی، این همه حسو درک کنی ولی کسی نباشه که بشینه پای حرف و احساست...شب و سکوت تو خودشون دلتنگی دارن ...?شب از این همه تنهایی دلتنگه...دلتنگه کسی که بیاد و از تنهایی درش بیاره.ولی...سکوت دلتنگ کسی که بتونه به حرفاش گوش بده .کسی که بیاد و بدون قضاوت بشینه پای حرفاش...ولی چون همچین کسی نیست سکوت میکنه?سکوت یاد گرفته که پر باشه از حرف ولی چیزی نگه ...و این چیزی نگفتنه توش کلی حرفه?پارادوکس قشنگیه.نه؟?اصلا چه اتفاقی میفته که وقتی این همه پر شدی از حرف ،وقتی وجودت لبریزه از حرفهای نزده،از حس های بیان نشده،از خیلی نشدن ها ...ولی... دریغ ازاینکه به زبون بیاری??سکوت میکنی و زل میزنی به شب...به این زیبایی بی انتها??و در آخر میبینی که بدون  زدن هیچ حرفی وجودت سرشار از حس قشنگه رهاییه.??یه جوری که انگار جسمت رو ‌حس نمیکنی و روحت پرواز  میکنه??چه اتفاقی میفته دقیقا؟؟??اصلا مگه این شب تو‌خودش چی داره ؟؟??</description>
                <category>Romina Shirmohamadi</category>
                <author>Romina Shirmohamadi</author>
                <pubDate>Wed, 28 Apr 2021 01:56:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>