<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Draco</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@roniakamali48</link>
        <description>Ifnp/Isfp
فقط حرفای دلمه عزیزانم🌑💫</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 15:33:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3666226/avatar/pmeBPs.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Draco</title>
            <link>https://virgool.io/@roniakamali48</link>
        </image>

                    <item>
                <title>𝘈𝘳𝘢𝘮𝘦𝘴𝘩</title>
                <link>https://virgool.io/@roniakamali48/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-hs7ok8qopofv</link>
                <description>.•♫•♬• ʏᴏᴜ² •♬•♫•.دستم که اغشته به خونش بود را در اب جاری قرار دادم ، گمان کردم که اب او را با خود در حفره فرو میبرد.. حس گذرای اب میان انگشتانم مرا ارام میکرد ، گویا اب گناه مرا میشست و در حفره خود پنهان میکرد. نوازش دستی را بر شانه ام احساس کردم ، همزمان با از جابرخواستنم در اغوش او پنهان و خود را در در وجودش حک کردم. اشک می ریخت، چنان که او قاتل من باشد. مگر من او را نکشتم؟ مگر با چاقوی دستی ام لبانش را سرخ نکردم؟ لبانش به رنگ دندان‌هایش و صورتش کم از رنگ دیوار نداشت!...چنگی به پارچه بینمان زدم و خود را بیشتر در اغوشش فرو بردم، گاه و بی گاه دستی بر سرم می کشید و بوسه‌ای رویش برجا میگذاشت. او از احساساتی با من صحبت کرد که حالا درکی از انها نداشت. انگشتانش سرما را به بدن نحیفم وارد میکردند و باعث لرز در وجودم میشدند. همان سرمایی را گفت که پس از مصعوف کردنش به او هدیه داده بودم، همان خونی را بر لبانم ریخت که از لبانش دزدیده بودم.لذت بخش بود، طمع گس خون مرا وادار به لذت بردن میکرد. چطور بعد از مرگ هم شیرین بودی ، عزیزکرده؟ </description>
                <category>Draco</category>
                <author>Draco</author>
                <pubDate>Sat, 29 Mar 2025 20:51:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>𝘓𝘢𝘮𝘴☆𝘮𝘺 𝘮𝘰𝘰𝘯</title>
                <link>https://virgool.io/@roniakamali48/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-rzdmxl8kzzb2</link>
                <description>∘∘∘اغوشت بهترین راه برای ارام کردنم است. اغوشت را باز کن تا بتوانم ارامش را تجربه کنم. میخواهم دوباره عاشقت شوم. رنگ چشمانت عزیزکرده! مرا وادار به خیره شدن میکنند. چشمان درشت و زیبایت که با مژه هایی بر رویش تزئین شده است..پس بگذار با بوسه هایم لمست کنم. گونه هایت تشویقم میکنند تا با لب هایم ازشان پذیرایی کنم ، تو  گوله برفی در دل تابستان براق و شفاف هستی عزیزم! چگونه عاشق شدم اما قلبم نمیزد؟ چرا میترسیدم ولی میخواستم که تو را از دست مردمان ظالم نجات دهم؟ درحالی که کسی به فکر نجات من از بین مردمان ماگل نبود. من او را میخواستم، حرکاتش را، رفتارش را به طوری که مرگ کسی هم برایم مهم نبود. من از شماها متنفرم. اما برای او من عاشق ترین میشوم،برای ان جانم را هم میدهم.من مردم گریز هستم عزیزم. ماه من! درخششت را برایم نگهدار. اجازه این را نده که انها، زیبایی و اقتدار تو را ببینند. میدانم روزی ستاره‌ای دنباله دار، برای من به زمین میرسد..و تنها ارزویی که خواستار جوابش هستم تو هستی، ماه من!.. همیشه منتظر تو میمانم، حتی اگر بارها صدایم را بشنوی و پاسخی ندهی من به دنبال پاسخی کوتاه از ان میروم، کلمه‌ای که من را امیدوار بسازد. من منتظر میمانم عزیزدلم٭.. ثانیه‌ها، هفته‌ها، ساعت ها، روزها، هفته‌ها، ماه ها، سال ها.. منتظرت میمانم شکلات من♡!..</description>
                <category>Draco</category>
                <author>Draco</author>
                <pubDate>Sun, 09 Mar 2025 18:18:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>𝚈𝚘𝚞</title>
                <link>https://virgool.io/@roniakamali48/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-nuaetjm6xtlc</link>
                <description>صدای شلیک در فضا پیچید! جسم بی جانش روبه رویم افتاده بود و کاری از دستم برنمی امد. بوی خون زیر بینیم پیچید و حالم را دگرگون کرد..رنگ سرخ خون مرا به یاد لب های سرخش می انداخت که حالا بی رنگ شده بود و برای ذره‌ای هوا باز و بسته میشد. شاید برای هر شخص دیگری این صحنه دردناک بود اما من عاشقش بودم، میخواستم لب هایش را با چاقوی دستی ام پاره کنم تا دوباره رنگی بگیرد. در ان لحظه میخواستم در اغوشش گم شوم به طوری که از یادم برود با شلیک گلوله او را به قتل رساندم. دستان سردش را میان انگشتانم گرفتم و نوازشش کردم ، هنوز هم پوستش نرم بود..روی انگشتانش بوسه‌ای زدم و عقب رفتم. حالا دیگر تقلایی نمیکرد تا نفس بکشد.. در واقع هیچکاری نمیکرد و این باعث شد تا صبح در اغوشش قهقه بزنم. </description>
                <category>Draco</category>
                <author>Draco</author>
                <pubDate>Mon, 03 Mar 2025 01:11:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>𝐿𝑜𝑣𝑒 𝑦𝑜𝑢-</title>
                <link>https://virgool.io/@roniakamali48/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-fcx9mb95v1mh</link>
                <description>დ .•*””*• 𝑚𝑦 𝑏𝑎𝑏𝑒•*””*•.დاشک هام پایین میریختند و همزمان میخندیدم، چشماش ترسیده و لرزون میخکوب حرکات من شده بود.عاشقش بودم، اون وقت اون دربرابر تمام عشقی که بهش داشتم چیکار کرد؟ منو شکوند، منو نابود کرد.البته حق داشت،کدوم احمقی عاشق من میشه؟تمام کاری که این دختر کرد این بود که بزاره نگاش کنم، هرلحظه، هرثانیه.. این خودش یه نعمت بود نه؟ اینکه بتونم یه فرشته زمینی رو از نزدیک ببینم، لطفی بود که خدا در حقم کرده بود.حس میکردم تو اتیشم ، هیچ درکی از دختر روبروم نداشتم. مگه من چیکار کرده بودم؟- ثنا، من متاسفم که مزاحمتم، متاسفم که مثل یه عوضی تمام عیار همیشه جلوی چشماتم. متاسفم که وجود دارم و وجود من تو رو اذیت میکنه، متاسفم که باعث شدم ناراحت بشی، البته من کی باشم که بتونم الهه‌ای مثل تو رو ناراحت کنم؟ ببخشید که حاضرم برات بمیرم، معذرت میخوام که اینقد ضایعم، متاسفم که اینقد زشتم و باعث میشم که از دیدن نیمرخم بالا بیاری، ببخشید که هستم، ببخشید که من، منم. ببخشید که باعث شدم پارسال عشقت ناراحت شه، متاسفم که عامل تمام بدبختیا و بدشانسیات منم. خیلی خیلی متاسفم که وقتی همزمان باهم یجا باشیم به دوستت میگی ازش متنفرم و میری من هیچکاری نمیتونم بکنم جز اینکه وقتی رسیدم خونه گریه کنم ، و من واقعا متاسفم و معذرت میخوام که عاشقتم.متاسفم که میخوام با دیدن گریت بغلت کنم. متاسفم که پارسال وقتی برای نمره های کوفتی گریه میکردی نتونستم بغلت کنم چون اون پیشت بود و با بغل اون اروم میشدی. متاسفم که پارسال حتی وقتی فهمیدی دوست دارم بازم جلو نیومدم چون میدیدم با اون خوشحالی و میخندی نمیخواستم خوشحالیتو خراب کنم، البته من کی باشم که توانایی اینکارو داشته باشم؟منم نمیخوام ثنا، باور کن نمیخوام باعث تمام بدبختیات باشم، نمیخوام که من باشم. نمیخوام عاشقت باشم تا حالتو بهم بزنم. حتی اسم تو از وجود بی ارزش من، باارزش تره، اما وجود تهی من تنها احساساتی که براش باقی مونده عاشق توئن.وقتی جوابی از دوستم دریافت نکردم فهمیدم اون ثنا نیست ، اشکامو پاک کردم و لبخندی زدم.-خوب بازی کردم ، نه؟.بهرحال هیچکس نمیفهمید من هنوز عاشق ثنام</description>
                <category>Draco</category>
                <author>Draco</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2025 22:06:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زاده ماه🌑💫</title>
                <link>https://virgool.io/@roniakamali48/%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87-a5ftjvxihb9z</link>
                <description> زمان من برای زندگی روی زمین به پایان رسیده بود. هرچند برای تعریف ان جمله ای ندارم که شروعی برایش بسازد. دلم هم صحبت و هم فکر اشنایی میخواست برای گفتن احساساتی که از جسم بی جانم ربوده بودم.  فکر نمیکردم مرگ برایم چنین حس خوبی داشته باشد! من اینجا ازاد بودم و مهم تر از همه اینها کنار ماه... من از کودکی احساس نزدیکی به ماه داشتم در واقع به گودی های روی ماه، همیشه تنها و من دیدم که فریاد میزنند ولی انقدری از زمین دور هستند که کسی صدایشان را نشنود.  افکارم خوره های وجود من بودند. ای کاش مانند جسمم زیر پارچه ای سفید پنهانشان کرده بودم! ناگهان توجهم به ترکی بر روی ماه جلب شد.. ماه هم ترک خورده بود؟ ماه هم مانند من دلش را به خورشیدش خوش کرده بود و... شکسته شده بود؟ درکش برایم کمی سخت بود، یعنی ماه هم ترک هایی را حمل میکرد؟ ماه گرفتگی که حواس همه را به زیبایی خود پرت میکرد در واقع تلاش ماه برای قایم کردن خورشید از خواهانش بوده!؟ زمینی که ماه و خورشید را از هم جدا کرده قطعا حسودی بیش نیست.  جوی که ماه داشت به دلیل شکستگی هایش بوده.. زمانی که الهه من هم از من جدا شد جوی سرد را اطراف خود ساختم تا ورود هر شخص دیگری را به درون قلبم ممنوع کنم. الهه من هربار با نزدیک شدنم پسم میزد و من در افکارم تنها میشدم و در نهایت اتش میگرفتم، هر ماه گرفتگی،ماه بی توجه به جو سردش و فقط برای عشقش جلو می رفت اما تش گرفته..پس زده میشد.  پازل های گم شده ذهنم سریع درحال جای گرفتن بود. دیوانه وار قهقه میزدم، بارها افتادم ولی حسی نداشتم مانند ماه! فقط یک همراه میخواستم اما حالا من الهه‌ی دیگری را برای خود پیدا کرده بودم... مرا پس نمیزد و با جو سردی که داشت مانع اتش گرفتنم میشد. به یاد اولین الهه‌ام افتادم، زنی مهربان، زیبا و صبور.. مادرم! همیشه با گفته هایش ذهنم و با نوازش هایش دلم ارام میشد. ناگهان جیغ ها و گریه های او زمان مرگم در گوشم مانند زنگ خطری زده شد، من ان زمان نمیتوانستم کاری برایش انجام دهم چون در کما بودم... در تاریکی نشسته بودم و فقط قابلیت دیدن زجه های دردناکش را داشتم...  زمانی که در تاریکی مطلق فرو رفته بودم میتوانستم قلبم را ببینم ان بود که سبب این اتفاقات بود ولی چیز عجیبی که می دیدم این بود که قلب کوچکم تکان نمیخورد اما روشنی داشت که چشمم را در تاریکی اذیت میکرد و ترسناک بود که بودم اما انگار خودم نبودم.. خودم را نمی شناختم، منی که بعد از یک قطره اشک مادرم مانند ابربهار میزدم زیر گریه و مادرم را در اغوشم میگرفتم، حالا...انگار اشک هایم خشک شده بودند و تمایلی به انجام این کار غیر ممکن نداشتم!؟ دیدن خطی صاف، در ان تلویزیون کوچک عجیب برایم پایانی بود که انتظار طولانی تر بودن ان را داشتم.. دیگر قهقه نمیزدم و بی حس به نقطه ای خیره شده بودم، ستاره های کوچک درخشانی اطراف مارا احاطه کرده بودند ولی برای من اینجا نبودند و پیش الهه‌ی خودشان بودند..من ستاره هایی داشتم، همیشه همراهم بودند و مشتاق شنیدن افکار مزاحم من! اما من با تهمت زدنم انها را هم از خودم رنجاندم. مطمئن هستم حتی اگر تهمت هایم هم نبود انها فقط از سر کنجکاوی و فضولی همراهم بودند و تظاهر به مهربانی با من را داشتند وگرنه کدام شخصی داوطلبانه میخواهد رویاها و مزخرفات ذهنی یک پسر 14 ساله را بشنود؟  ستاره ها همچنان اینجا بودند... بهرحال انتظار دیگری نمی توان داشت مگر نه؟ ماه خیلی زیبا بود و توجه هر شخصی را به خود جلب می کرد، این نورهای زیبای درخشان که دیگر جای خود را داشتند!..رنگ خاکستری و سردی که داشت و برق عجیبی که با فکر کردن درباره ماه در چشمان خاکستریم ظاهر میشدند ، خیلی اولین تجربه زیبای زندگیم را درخشان میکرد.  دوست داشتم بدانم نیمه تاریک ماه چه اسراری را در خود پنهان کرده؟ عجیب بود و...در واقع فوق العاده بود! اینجا بودند.. تمام ستاره های از دست رفته‌ام و مادرم!! با هیجان و ذوقی وصف ناپذیر به سمت او حرکت کردم و دیدم که اغوشش برایم باز شد..نتوانستم او را لمس کنم؟! مادرم اغوشش را برای خواهرم که برایم مانند فرشته ای درخشان بود باز کرده بود، او مرا فراموش کرده بود؟ با دیدن اینکه باهم میخندند و کنارهم شاد هستند، لبخندی روی لب هایم جا خوش کرد و همراهش گرمی اشک هایم را بر روی گونه هایم احساس کردم..مانند مادرم در روزی که داشتم از زمین میرفتم، گریه کردم، خندیدم، فریاد زدم، با خودم حرف زدم و در نهایت...از انجا رفتم..  حالا بیشتر این گودی ها را درک میکردم درحالی که تو رفتگی های کوچک روی ماه را لمس میکردم با خودم فکر کردم و بعد تصویر ان دو فرشته زمینی با لبخندی به زیبایی ماه جلوی چشمانم نقش بست، یعنی او هنوز مرا دوست داشت و فراموشم نکرده بود؟ وقت نکردم به سوالم پاسخی دهم چون چشمم به طلوع زمین خورد..از زمین متنفر بودم ولی دوباره مانند اولین روزی که به ماه امده بودم، طلوع زمین را تماشا کردم و خسته همانجا نشستم.. منظره فوق‌العاده‌ای به نظر میرسید..من زاده‌ ماه هستم.  میدونم زیادی طولانی و مزخرف شده..خودم نوشتمش ولی 💪🌑💫			 			 			 			                          </description>
                <category>Draco</category>
                <author>Draco</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2025 12:57:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>