<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های روح الله پیری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@roohipiri</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:52:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/705700/avatar/wqq4dT.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>روح الله پیری</title>
            <link>https://virgool.io/@roohipiri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تا پیچ آخر صلوات!</title>
                <link>https://virgool.io/@roohipiri/%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%DA%86-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B5%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%AA-tpr3z3rzwjmm</link>
                <description>مینی بوس اوس مراد...بنام خداتمام شب را از ذوق بیدار مانده بودم. هشت سالم بود. قرار بود به زیارتگاه برویم. همه در خانه ی پدر بزرگخوابیده بودیم تا صبح زود با مینی بوس آقا مرداد، راه بیفتیم. اواخر دهه ی شصت بود. کمتر خانواده ای ماشین شخصی داشت و سفر رفتن سخت و وقت گیر بود. برای همین کمتر پیش می آمد به مسافرت یا جای دوری برویم.بالاخره آفتاب از پس کوه های سر به فلک کشیده ی زاگرس بالا آمد. ما بچه ها سر از پا نمی شناختیم.آقا مراد بوق زنان  با مینی بوس قرمزش از راه رسید.بالاخره بعد از نیم ساعت معطلی و جابه جا کردن  وسایل یک روزه ی سفر که به قاعده ی رفتن به سفر قندهاربود، با ذوق سوار شدیم.بوی آفتاب با بوی چرم صندلی ها در هم آمیخته بود و درآن لحظه برای من بهترین بوی دنیا بود.ما بچه ها در انتهایی ترین قسمت ماشین روی صندلی مثل دانه های انار، کیپ و چسبیده به هم نشسته و منتظر حرکت کردن آقا مراد بودیم.آقا مراد با آن صورت درشت و سیبیل های پرپشت، تک تک مسافران را از نظر گذراند و با ژست خاصی روی صندلی راننده نشست. پسر جوان دراز و دیلاقی شاگردش بود و به ما که مدام  از ذوق، مثل گندم برشته بالا پایین می پریدیم و ریز ریز می خندیم چشم غره می رفت.آقا مراد با خواندن دعایی که نمی دانستم چیست بالاخره ماشین را روشن کرد و با صلوات دسته جمعیِ جمع به راه افتادیم.هر چه از شهر دور می شدیم قلب من بیشتر از پیش به تالاپ تولوپ می افتاد.به ابتدای جاده های باریک  و پیچ در پیچ صالح آباد (صالح اباد شهری کوچک در استان ایلام است)  که رسیدیم آقا مراد سر اولین پیچ نگه داشت.من که عاشق ماشین و جاده و طبیعت بودم، فوری حواسم را به راننده دادم تا بدانم موضوع از چه قرار است؟آقا مرداد با صدای زمخت و داش مشتی که آن زمان مختص بیشتر راننده ها بود رو به شاگردش گفت:_ممد جَلدی بپر ببین از روبرو ماشین میاد یانه؟پسر با چالاکی در را باز و شروع به دویدن کرد.بعد از دقایقی پسر بالا آمد و با نفس نفس گفت:_اوسا امن و امانه ماشین نمیاد...آقا مراد با گفتن صلوات محمدی عنایت بفرمایبن ، دوباره راه افتاد. چند دقیقه بیشتر راه نرفته بودیم که راننده دوباره ماشین را نگه داشت و همان مکالمه بین خودش و شاگردش رد و بدل شد . پسر دوباره پیاده شد و رفت و دقایقی دیگر برگشت.آن زمان جاده ها خیلی خلوت بود ‌ کمتر ماشینی را در جاده می توانستی ببینی. ما که بچه بودیم و نمی دانستیم این کارها برای چیست؟ ولی بار سوم که نگه داشت پدر بزرگم رو به اقا مراد گفت:_آقا مراد این پسر کجا میره؟ این توقف ها برای چیه؟من که از کنجکاوی به ابتدای مینی بوس رفته و کنار بابابزرگم ایستاده بودم ،نگاهم را به آقامراد دوخته بودم تا ببینم حکمت  این دویدن ها چیست؟آقا مراد دستی به سیبیل های پرپشتش کشید و دستمال یزذی چرک را روی گردنش کشید و گفت:_پیچ های خطرناک رو نمیبینی حاجی؟ ممد میره دید بزنه اگه ماشینی از رو برو اومد منتظر بمونیم اون رد بشه تا من راه بیفتم...ابروهای بابا بزرگم از حیرت بالا پرید و حس کردم لب های کش آمده اش را کنترل کرد تا نخندد.دستی به ریش های سفیدش کشید و با لحن شوخی گفت:_اینجوری که تا فردا هم نمی رسیم...آقا مراد  بادی به غبغب انداخت و گفت:_فردا برسیم بهتر از اینه که اصلا نرسیم...آمدن پسر دیلاق فرصت حرف زدن را از بابا بزرگم گرفت.باز نبودن ماشین و باز صلوات بلندی که فضای ماشین را پر کرد و آقا مراد به راه افتاد.ایلام در دل کوه ها و جنگل های زاگرس قراردارد و بیشتر جاده ها پر از پیچ و گردنه است و رانندگی در آن جاده ها،  برای راننده های ناشی و نابلد، خطرناک به نظر می رسد و فکر کنم آن زمان برای آقا مراد، در حد گذشتن از پل صراط ترسناک و خطرناک بوده است.‌آن روز راه یک ساعته را در چهار ساعت طی کردیم و تا به زیارتگاه برسیم، شمار کیسه هایی که از استفراغ پر شده بود از دست همه در رفته بود.آخرین پیچ را که رد کردیم دیگر رمقی برای صلوات فرستادن نداشتیم.آن روز به شمار تمام پیامبران الهی صلوات فرستاده بودیم و نرسیده به زیارت گاه خاصعلی، فرشتگان ثواب دوحج را برایمان ثبت کرده بودند....خاطره ی آن سفر هیچوقت از خاطرم نمی رود و هر بار در آن جاده رانندگی می کنم، پسر  لاغر ودیلاقی را می بینم که از پس پیچ ها و گردنه ها با نفس نفس می دود تا نوید نبودن ماشین را برای اوسا مرادش ببرد.پایان</description>
                <category>روح الله پیری</category>
                <author>روح الله پیری</author>
                <pubDate>Tue, 28 Oct 2025 21:10:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنجاب  آخرین امید بلوط</title>
                <link>https://virgool.io/@roohipiri/%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%B7-ylafutsdzclp</link>
                <description>سنجاب حنایی جنگلهای زاگرسغلتی روی برگها زدم و چشم دوختم به شاخه هایی که نور از لابه لای برگهای سبز تیره اش ساطع بود. یک لحظه بالای سرم سنجاب حنایی زاگرس را دیدم که با چابکی به لانه اش رفت و از دیدم پنهان شد.نفس عمیقی کشیدم و چشمم را بستم فکرم رفت به سالهای دور بچگی ..یادش بخیر!همیشه با پدرم برای گشت و گذار در جنگلهای ایلام همراه می شدم از همان موقع ها عاشق طبیعت بکر و بی نظیرش و درختهای کهن چند صد ساله ی بلوط بودم ،در یکی از روزها در حالی که با هیجان داشتم سنجاب زیبای دم حنایی را دنبال میکردم تا بگیرمش پدرم بهم نزدیک شد و گفت هیچوقت سعی نکن سنجاب یا هر موجود جنگلی را اسیر کنی ،من که بچه ی هفت ساله ای بیش نبودم گفتم نمی خواهم اسیرش کنم من دوستش دارم میخواهم ببرم خانه و مواظبش باشم و با او هم بازی شوم ،پدرم لبخند مهربانی زد و گفت دوست داشتن اشتباه تو یعنی اسارت سنجاب و کم شدن درختان بلوط!!!من که منظورش را متوجه نمی شدم گفتم سنجاب چه ربطی به درخت بلوط دارد!من که نمی خواهم درخت بلوط را ببرم ،پدرم از زیر درخت چند دانه میوه بلوط برداشت و گفت سنجاب غذای اصلیش بلوط است و برای زمستان و روز مبادا بلوط ذخیره میکند،بلوط ها را جمع کرده ودر جاهای مختلف جنگل قایم میکند ،ولی چون کم حافظه ست یادش میرود انبارش کجاست ،همان بلوط ها به مرور زمان سبز می شوند و جوانه میزنند و این یعنی بقای بلوط !!!!سنجابها اگر نبودن شاید خیلی وقت پیش این درختان و جنگلها از بین میرفتند چون بیشتر انسانها نه تنها بلوط نمی کارند بلکه با شکستن و سوزاندن درختان برای منافع خودشان باعث از بین رفتن جنگلها میشوند،پس یک سنجاب خیلی بیشتر از انسان برای این جنگلها مفید است حالا میخواهی تو هم یک سنجاب شوی!!من که فکر میکردم هیچوقت این کار امکان پذیر نیست کودکانه خندیدم و گفتم من که آدمم نمی توانم سنجاب شوم؟!پدرم دست مهربانی بر سرم کشید و گفت ده بیست تا میوه بلوط سالم و محکم جمع کن تا برایت بگویم...من که ذوق زده بودم بیست تا بلوط درشت و سالم و محکم جمع کردم و گفتم الان چکار کنم ؟چشم دوختم به پدرم که داشت با تکه ای چوب چاله ای نسبتا عمیق میکند با خوشرویی گفت بیا بلوط ها را بریز اینجا ،بلوطها را در گودال گذاشتم و پدرم نوک بلوطها رو به بالا مرتب کرد و رویش خاک نرمی ریخت و با کف دست فشار داد و گفت هر موقع آمدی جنگل همین کار را انجام بده هر چقدر توانستی بلوط سالم زیر خاک پنهان کن همان کاری را که سنجاب میکند، اگر همیشه این کار را انجام دهی به بقای این جنگلها کمک کردی درست مثل یک سنجاب .من با ذوق بالا و پایین پریدم و دوباره با جمع کردن بلوط و کندن چاله کار پدرم را تکرار کردم و او دستم را نوازش کرد و گفت از امروز تو یک سنجابی، یک سنجاب مفید برای جنگل و بلوط تو پسر زاگرسی تو یک سنجابی ...چشمانم را باز کردم و نشستم از اطراف درخت بلوط ها رو جمع کردم در حالی که داشتم گودال میکندم با خودم فکر کردم الان که سی و چندی سال از عمرم گذشته چند تا بلوط کاشتم ؟و آن لحظه هزاران بلوطی که طی این سالها کاشته بودم از ذهنم گذشت و با رضایت بلند شدم و دستانم را باز کردم و با صدای بلند که در کوه و جنگل می پیچید گفتم من پسر زاگرسم...من نگهبان و پاسدار بلوطم ...من با افتخار یک سنجابم...سنجاب در جنگلهای ایلامسنجاب در هنگام صرف غذا</description>
                <category>روح الله پیری</category>
                <author>روح الله پیری</author>
                <pubDate>Wed, 17 Mar 2021 00:16:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>