<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های roozbehp.shafiee</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@roozbehp.shafiee</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-30 08:01:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/11398/avatar/dEBGAO.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>roozbehp.shafiee</title>
            <link>https://virgool.io/@roozbehp.shafiee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>­­­­­­­اَدیبه</title>
                <link>https://virgool.io/@roozbehp.shafiee/%C2%AD%C2%AD%C2%AD%C2%AD%C2%AD%C2%AD%C2%AD%D8%A7%D9%8E%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87-bxfgajyq2wse</link>
                <description>کرمان - مرداد ماه ساعت 11:30آفتاب با تمام توان می‌تابد و گرما وجود شهر را در بر گرفته است. درختان ملتمسانه شاخه‌های خود را به سوی آسمان بلند کرده تا شاید آسمان بخیل قطره‌ای آب به کویر خشکیده ببخشد، اما ماه‌هاست که خبری از باران نیست و غبار تمام سطح شهر را پوشانده است. با این حال گرما سبب نشده مردم از کار و زندگی باز بمانند. جاده تهران به رسم همیشگی این ساعت از روز، پُر است از ماشین‌های ریز و درشت و مردمی که از فرط گرما تنها به فکر رسیدن به مقصد و پناه بردن به خُنکای مغازه یا اداره‌ای هستند.اواسط خیابان، مقابل ساختمان یک‌دست سیاه کارخانه جمع کوچکی ایستاده اند. دختری 25 ساله به همراه مادرش، پسر جوانی 22 ساله، کامل مردی 50 ساله و نگهبان قلدر و چهارشانه ساختمان که مرتب حواسش به این است کسی مقابل درب ساختمان پارک نکند و گه‌گاه از سر تفریح نگاهی به دختر می‌اندازد. همگی منتظر رئیس کارخانه هستند که قرار بوده امروز به دفتر اداری کارخانه سر بزند.مرد مرتب به ساعتش نگاه می‌کند. گه‌گاه به کناره خیابان می‌رود و در میان سیل ماشین‌ها چشم می‌دواند تا شاید بتواند خودرو رئیس را تشخیص دهد.اما آفتاب سوزنده اجازه نمی‌دهد بیشتر از چند دقیقه دوام آورد و دوباره به عقب می‌آید تا در سایه سنگین ساختمان کارخانه اندکی از گرمای وجودش را بکاهد.جوان که کاغذی با مهر دانشگاه در دست دارد به دیوار ساختمان تکیه داده و با نگاه غمگین خود ماشین‌های لوکسِ در حالِ عبور (که تعدادشان کم نیست) را از نظر می‌گذراند. حسرت بر صورتش سایه انداخته و انگار با عبور هر ماشین دردی بر دردهایش اضافه می‌شود.مادر و دختر اما حال دیگری دارند. گرما اَمانشان را بُریده. مادر چادر سیاهش را تکان می‌دهد تا کمی خنک شود. دختر نیز با کاغذی که در دست دارد صورت خود را باد می‌زند. اما تلاششان بی‌فایده است. مقنعه و مانتو جلوی هر نسیم خنکی را می‌گیرد. شکنجه‌ای دائم و بی‌امان که مادر در پس ذهن خود به‌خاطر تحمل آن احساس افتخار و پاکدامنی می‌کند، دختر اما گیج از این بی‌عدالتی به پیراهن آستین کوتاه مرد و پسر جوان نگاه می‌کند.در همین لحظه بی‌سیم متصل به کمربند نگهبان خش‌خش می‌کند و صدایی از آن به گوش می‌رسد : &quot;مانع‌ها را بردار&quot;.نگهبان جلو می‌رود و موانع سه‌گوش راهنمایی را از جلوی درب ساختمان بر می‌دارد، خودرو سفید و درخشان رئیس به آرامی جلوی ساختمان پارک می‌کند. مرد که زودتر متوجه آمدن رئیس شده است با سرعت به سمت خودرو خود که اندکی جلوتر پارک شده می‌رود و از داخل صندوق عقب چهار کیسه بزرگ مواد غذایی شامل میوه، سبزی و گوشت را بر می‌دارد و به سمت خودرو رئیس بر می‌گردد. رئیس کارخانه از ماشین پیاده می‌شود و همین اینکه نگاهش به مرد می‌افتد سوییچ ماشین را به نگهبان می‌دهد و می‌گوید: &quot; وسایل را بذارین صندوق عقب&quot;.پسر جوان و مادر و دختر هم به کنار خودرو رئیس می‌آیند . پسر با کم رویی می‌گوید: &quot;سلام آقای فرهمَند، روزتان بخیر&quot;.رئیس به سمت صدا نگاه می‌کند و می‌گوید: &quot;سلام، ممنون&quot;.پسر ادامه می‌دهد: &quot;ببخشید مزاحم شدم، من نظری هستم، آقای سیامکی من را فرستادند تا در رابطه با کارآموزی باهاتون صحبت کنم&quot;.رئیس می‌گوید: &quot; آهان ... سیامکی، ...  والا الان وضعیت کارخونه طوری نیست که بتونیم کارآموز بگیریم ...  اگر فقط برای دانشگاه می‌خواهی فردا بیا من برگه‌هات را امضا می‌کنم&quot;.پسر با خوشحالی می‌گوید: &quot;بله برای دانشگاه می‌خواهم، چه ساعتی خدمت برسم؟&quot;.-&quot;حدودای ده ، ده . نیم بیا&quot;جوان خداحافظی می‌کند و با رضایت خاطر می‌رود. مادر و دختر جلو می‌آیند و سلام می‌کنند، آقای فرهمَند در حالی که عامداً سعی می‌کند به زن نگاه نکند سلام می‌دهد و  می‌گوید: &quot;در خدمتتان هستم&quot;.زن می‌گوید: &quot;این دخترم ادیبه هست، لیسانس آمار داره، آقای سلیمانی خدمتتان تماس گرفتند ... در رابطه با اینکه کاری بهش بدین&quot;.فرهمَند می‌گوید: &quot;بله ... گفتید اسمش ادیبه هست؟ .... اگر ادیب بود همین الان استخدامش می‌کردم، مشکل آن « ه » آخر هست&quot; و بلند می‌خندد.زن نیز زورکی خنده‌ای می‌کند و می‌گوید: &quot;بله ، .... راستش ما را آقای سلیمانی فرستادند، ... حالا نمیشه یک کاری براش بکنید؟ ... انشالله خدا خیرتان بده&quot;.فرهمند می‌گوید: &quot;والا بعید می‌دانم ..... شما شماره خودتان را به دفتر دادید؟&quot;.زن سر تکان می‌دهد و می‌گوید: &quot;بله&quot;.-&quot;باشه ... اگر کاری پیش آمد می‌گم بهتون اطلاع بدهند ... اما قول نمی‌دهم&quot;.زن ملتمسانه تکرا می‌کند: &quot;خدا خیرتون بده، ... انشالله&quot;.-&quot; به امید­­ خدا....&quot;.  کلید را از نگهبان می‌گیرد، سوار ماشین می‌شود و به راه می‌اُفتد.ادیبه و مادرش به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت می‌کنند. خورشید ظالمانه بر آن‌ها می‌تابد. اما گرما دیگر ادیبه را آزار نمی‌دهد. به اسم خود فکر می‌کند، به لباسی که به‌اجبار پوشیده، به خنده‌های رئیس کارخانه با مادرش، اشک از چشمانش سرازیر می‌شود.مادرش نهیب میزند: &quot;بجنب الان جا می‌مونیم&quot;.</description>
                <category>roozbehp.shafiee</category>
                <author>roozbehp.shafiee</author>
                <pubDate>Fri, 28 Aug 2020 20:53:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست و دو سال</title>
                <link>https://virgool.io/@roozbehp.shafiee/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D9%84-exsvt1hdi5qz</link>
                <description>کرمان - مرداد ماه، ساعت 7:30 بعد از ظهرخورشید به آرامی غروب می‌کند. هُرم گرمای تابستان اندکی فروکش کرده و نسیم گرم با عبور خود فضای کوچه را پر غبار می‌کند. گرد و خاکِ هنگام غروب همان‌قدر برای مردم کرمان طبیعی است که ریزش باران برای مردمان شمال، حتی در زمستان هم از غبار رهایی نیست.کوچه خلوت است و به ندرت ماشینی از آن عبور می‌کند. در انتهای کوچه  سینا محبی با گام‌هایی سلانه سلانه ظاهر می‌شود. بی‌اختیار راه می‌رود، انگار پاهایش می‌دانند به کجا باید بروند. ۲۹ سال بیشتر ندارد اما به نظر ۳۵ ساله می‌آید با قد کوتاه و صورتی تپل. ته ریش کم پشتش حال او را نزار جلوه می‌دهد. تنها پیراهن سفید خود را به‌روی لباس راحتی پوشیده تا از سوپر مارکت محل خرید کند. یک هفته‌ای می‌شود به این محله اسباب‌کشی کرده‌اند و آنقدر طی این مدت به سوپر مارکت محل سرزده که بی‌اختیار گام بر می‌دارد. تک پسر خانه است و طبعا خریدهای خُرد خانه با اوست.آنچنان در افکار خود غرق است که توجهی به اطرافش ندارد، انبوهی از صداها و تصاویر ذهنش را فراگرفته. چشم‌ها و گوش‌هایش باز است اما نه می‌بیند و نه می‌شنود.صدای پدرش را می‌شنود: پسرجان!  پس کی می‌خواهی ازدواج کنی؟ نزدیک ۳۰ سالته!صدای خواهرش جواب می‌دهد : با کدام پول؟ یک حقوق حق‌التدرس از دانشگاه می‌گیره که میشه هزینه رفت و آمدش تا دانشگاه‚ تازه سربازی هم نرفته.صدای مادرش را می‌شنود: مادر پس کی میری سرِ کار؟باز صدای خواهرش جواب می‌دهد: کار؟! مگه کسی به دکتر برق کار می دهد؟ فوق لیسانسش رو هم به زور با حقوق لیسانس استخدام می‌کنند!صداها و تصاویر یکی‌یکی جای خود را به دیگری می‌دهند، ذهنش حتی یک لحظه هم از کار نمی‌نشیند.در همین لحظه چند متر جلوتر آقای حجتی یکی از ساکنان محله از درب خانه خود خارج می‌شود. قد بلند و هیکل چهارشانه‌اش توجه هر آدمی را جلب می‌کند. با طمأنینه طول کوچه را ورانداز می‌کند و نگاهش روی سینا ثابت می‌ماند. سیل خاطرات از نظرش می‌گذرد.  بعد از گذشت ۲۰ سال هنوز می‌تواند چهره‌ی همکلاسی درسخوان را در صورت مردی که از روبه‌رو می‌آید تشخیص دهد. انگار همین دیروز بود که هر عصر بعد از مدرسه به‌اجبار به خانه همکلاسی می‌رفت تا با هم ریاضی کار کنند.-&quot;محبی؟ ….. سینا محبی؟ &quot;سینا سر خود را به سمت جایی که صدایش زده‌اند متمایل می‌کند. چند ثانیه طول می‌کشد تا اینکه می‌تواند خطوط چهره دوست قدیمی را در چهره‌ی مردی که صدایش زده تشخیص دهد. لبخند به‌روی لبهایش می‌نشیند و می‌گوید:-&quot;اکبر؟….. اکبر حجتی؟! چطوری پسر؟&quot;با هم دست می‌دهند و روی یکدیگر را می‌بوسند. دکتر در چهره دوستِ قدیمی دقیق می‌شود، موهای اصلاح شده و سر و وضع مرتب اکبر با خاطراتی که از ۲۰ سال پیش در ذهنش مانده متفاوت بود.اکبر می‌گوید: &quot;چه خبر؟ ….. اینجا چکار می‌کنی؟ &quot;-&quot;سلامتی، والا یک هفته‌ای هست که اسباب‌کشی کردیم اومدیم اینجا - با دست به انتهای کوچه اشاره می‌کند - اون خانه آخری درب سفید را اجاره کردیم.&quot;-&quot;به سلامتی، پس همسایه شدیم. اینجا هم خانه من هست.&quot;-&quot;مبارک باشه . ازدواج هم کردی؟&quot;-&quot;اوووه …. الان ۴ ساله، یک بچه هم دارم، تازه یکسالش شده.&quot;-&quot;جدی؟!  آقا تبریک می‌گم، قدم نو رسیده مبارک، هرچند یکم دیره شده.&quot;اکبر می‌خندد و می‌گوید: &quot;ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه هست. تو چه کار می‌کنی، بلاخره دکتر شدی؟&quot;-&quot;آره همین هفته پیش پایان نامه‌ام را تحویل دادم …. بلاخره تموم شد&quot; لبخند کجی به روی لب‌هایش می‌نشیند.-&quot;آفرین، پس دیگه باید دکتر صدات کنیم.&quot;-&quot;ممنون، توچی؟ ادامه تحصیل ندادی؟&quot;-&quot;نه، از اول راهنمایی ترک تحصیل کردم رفتم دنبال کار، من به دردِ درس خواندن نمی‌خوردم.&quot;-&quot;واقعا!  کارت چیه؟&quot;-&quot; یک گاوداری دارم، دو سه تا زمین کشاورزی گرفتم روی اون‌ها هم کار می‌کنم.&quot;در همین لحظه زن زیبایی به همراه بچه‌ای در آغوش از درب خانه بیرون می‌آید. اکبر با لبخند به زن اشاره می‌کند و می‌گوید: ”دکتر، خانمم هستن و دخترم&quot;سینا سلام می‌کنداکبر رو به زن می گوید: &quot;آقای دکتر محبی، دوست قدیمی.&quot;زن با نگاهی محجوبانه جواب سلام سینا را می‌دهد. چشم‌های سیاهش مثل ستاره در شب می‌درخشیدند.حضور زن سینا را معذب کرده و رو به اکبر می‌گوید:&quot; اکبرجان، خانمت آمده دیگر زیاد مزاحمت نمی‌شوم، بهتر است به کارتان برسی&quot;- &quot;مخلصم دکترعزیز؛ راستی کجا داری میری؟ اگر وسیله نداری برسانمت؟&quot;- &quot;ممنون‚ تا سر کوچه بیشتر نمیرم، مادرم گفته یک سطل ماست بگیرم.“ عصبی می‌خندد.- &quot;خیلی خوب هرجور راحتی، خوشحال شدم دیدمت دکتر، نشه باز ۲۰ سال بعد همدیگر را ببینیم.&quot;- &quot; نه آقا دیگه همسایه هستیم، همدیگر را می‌بینیم&quot;دست همدیگر را می‌فشارند. سینا از حجتی و زنش خداحافظی می‌کند و آرام دور می‌شود؛ چند لحظه بعد حجتی در ماشین خود بوق‌زنان از کنار او عبور می‌کند.هیچ چیز در ذهن سینا نیست، فقط راه می‌رود. بدون اینکه متوجه شود وارد سوپرمارکت شده و به فروشنده نگاه می‌کند.فروشنده می‌گوید: &quot; امری داشتین آقا؟&quot;دکتر سرش را به زیر می‌اندازد، یادِ کاغذی می‌افتد که قرار است چند روز آینده به خاطر ۲۲ سال تحصیل خود دریافت کند، یادِ لبخند حجتی در کنار خانواده‌اش، یادِ چهره پدر و مادرِ پیرش و یادِ تمام سختی‌ها و مرارت‌هایی که طی این ۲۲ سال تحصیل کشیده بود.- &quot;آقا؟!&quot;اشک در چشمان سینا حلقه می‌زند، زیر لب می‌گوید: &quot;دو نخ سیگار لطفا&quot;</description>
                <category>roozbehp.shafiee</category>
                <author>roozbehp.shafiee</author>
                <pubDate>Sun, 23 Aug 2020 19:34:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عبور از چهار راه</title>
                <link>https://virgool.io/@roozbehp.shafiee/%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-sujxlaeohjoi</link>
                <description>دی ماه، سه شنبه ساعت 7:30 صبحآقای احمدی با غیظ آفتابگیر ماشین را پایین می‌آورد. آفتاب صبگاهی چنان کور کننده است که حتی عینک آفتابی هم جواب‌گوی چشمان حساس او نیست. درحالی که از سرما می‌لرزد به سمت محل کار می‌راند. عادت ندارد بخاری ماشین را روشن کند، این حس که راحتی خودش به ماشین فشار می‌آورد عصبی‌اش می‌کند. به آرامی رانندگی می‌کند، ذهنش خالی است و انگار اعضای بدنش می‌دانند چطور باید او را به محل کار برسانند.هنوز پنج دقیق از شروع حرکتش نگذشته که به ترافیک همیشگی چهارراه برخورد می‌کند. طبق تجربه یادگرفته در این وقت صبح، سه‌بار باید سبز شدن چراغ راهنما را ببیند تا  بتواند از چهارراه عبور کند. بی‌اختیار می‌ایستد و به سیل ماشین‌ها نگاه می‌کند. خودرو مقابلِ آقای احمدی اندکی به جلو می‌رود و می‌ایستد. فاصله‌ای بین آن دو ایجاد می‌شود. احمدی به فاصله توجه‌ای نمی‌کند، ازاینکه مرتب ماشین را در دنده بگذارد و بعد خلاص کند بیزار است. خودرو مقابل باز به جلو حرکت می‌کند و احمدی بلاخره تصمیم به حرکت می‌گیرد. اما در همین لحظه راننده‌ای از فرصت استفاده کرده و ماشین خود را به جلویِ ماشینِ احمدی می‌کشاند. احمدی ترمز می‌کند و با عصبانیت دست خود را روی بوق فشار می‌دهد. راننده با سرعت بیشتری جلو می‌رود و به راحتی ماشین خود را در فاصله ایجاد شده جا می‌دهد.عصبانیت تمام وجود آقای احمدی را می‌گیرد و زیر لب فحش می‌دهد. در خیال می‌بیند که از ماشین پیاده شده و راننده خاطی را کتک مفصلی می‌زند. چند لحظه‌ای با این خیال سرگرم است که ناگهان به خود می‌آید و متوجه می‌شود هیچ کاری از دستش ساخته نیست. نااُمیدی در دلش سَر باز می‌کند، با خود می‌گوید: &quot;باشه تو هم حق من و بخور&quot;.ماشین‌ها دوباره توقف می‌کنند. دلخوری هنوز در درون آقای احمدی جولان می‌دهد. رویش را از مقابل بر می‌گرداند و به سمت چپ نگاه می‌کند. توجه‌اش به راننده سمت چپ جلب می‌شود که خیره به او نگاه می‌کند. نگاهش طوری است که انگار خواسته‌ای دارد. راننده چراغ راهنمای ماشین خود را روشن می‌کند و اندکی به سمت او پیش می‌آید، احمدی سریع عکس‌العمل نشان می‌دهد و فاصله خود را تا حد امکان با خودرو مقابل کم می‌کند. با خود می‌گوید: &quot;تو یکی رو دیگه نمی‌گذارم&quot;.چراغ سبز میشود و ماشین‌ها حرکت می‌کنند. راننده سمت چپ باز هم خود را به سمت خودرو احمدی متمایل می‌کند. اما احمدی چنان با فاصله کمی نسبت به خودرو مقابل حرکت می‌کند که امکان تغییر مسیر برای راننده به وجود نمی‌آید. بلاخره راننده از تغییر مسیر منصرف می‌شود و احمدی با خوشحالی در صندلی خود راست می‌نشیند. سینه خود را جلو می‌دهد و به اطراف نگاه می‌کند.حتی دلخوری‌اش از ماشین مقابل را فراموش کرده است. پس از چند لحظه دوباره توقف می‌کند.دیگر فاصله چندانی تا مرکز چهارراه باقی نمانده، می‌داند این دفعه با سبز شدن چراغ می‌تواند از چهارراه بگذرد. از آینه به عقب نگاه می‌کند. خودرویی که می‌خواست از او راه بگیرد بلاخره موفق شده و حالا پشت ماشین او قرار دارد.احمدی با خود می‌گوید: &quot;حالا اینجا رو داشته باش&quot;چراغ سبز می‌شود، احمدی به آهستگی جلو می‌رود، ماشین‌ها از اطراف سبقت می‌گیرند اما احمدی توجه‌ای نمی‌کند. سیلی از چراغ‌ها و بوق‌های اعتراض آمیز از پشت سر روانه می‌شود، اما احمدی همچنان آهسته جلو می‌رود. به محض اینکه چراغ زرد روشن می‌شود احمدی پای خود را روی گاز فشار می‌دهد و به سرعت از چهارراه عبور می‌کند. راننده پشت سر احمدی تا به خود می‌آید چراغ قرمز شده و مجبور به توقف می‌شود. احمدی قهقه می‌زند، شادمانی‌اش چنان است که انگار بهترین جایزه روی زمین را به او داده‌اند. از شدت خنده چند بار دست خود را روی فرمان می‌کوبد و سرمست راهش را به سمت محل کار ادامه می‌دهد.***ازدحام خودرو‌ها در چهارراه همچنان ادامه دارد، اما انگار به غیر از چراغ راهنما کسی حواسش به این اتفاقات نیست. چراغ سال‌هاست که خستگی ناپذیر شاهد ماجراست.</description>
                <category>roozbehp.shafiee</category>
                <author>roozbehp.shafiee</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2020 16:01:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>