<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کی قراره چراغ ها رو خاموش کنه؟</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@roozha</link>
        <description>روزنوشته های اجباری یک زن معمولی در آستانه دهه پنجم یک زندگی معمولی تر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 16:03:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/30752/avatar/fJskwl.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کی قراره چراغ ها رو خاموش کنه؟</title>
            <link>https://virgool.io/@roozha</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادداشت 1439 - تا کی میتونی حقیقت رو پنهان کنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@roozha/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD-%D8%AF%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%DA%AF%D9%88-wleerpa0cp6c</link>
                <description>دیروز تو فاصله بین جوش اومدن آب برنج و تو مدتی که مامانم داشت تلفنی برای دخترکوچولوم قصه می گفت و من به صورت معجزه آسایی فرصت داشتم پنج ده دقیقه واسه خودم نفس بکشم، اینستا رو باز کردم، یه پست طراحی دکور رو اکسپلورر نشون داد و یه نگاهی بهش انداختم ، اسکرول کردم پایین تر یه پست شبه آموزشی! طراحی دکور دیدم. یه نگاهی به پیجش انداختم ، متعلق به یک آقایی بود بنام مرتضی اونطور که خودش نوشته بود...یک سری تصاویر اینترنتی رو با متن و نوشته هایی که اغلب تو سایت های زرد و مجلات خانه و خانواده پیدا میشه گذاشته بود کنار هم و یه سر و شکلی بهش داده بود و با قربون صدقه و جونم فدات و غیره و ذلک هم به کامنت گذارها جواب داده بود. تعداد فالورهاش هم عدد قابل توجهی نزدیک به دویست کا بود که اصلا هم دیدن این عددها عجیب نیست و خیلی ادم های خیلی بی سواد و حتی نادون هستن که به راحتی با یک سری موضوعات عامه پسند و سرگرم کننده به راحتی طرفدارهایی مشابه خودشون پیدا می کنن. دیگه لازم که نیست از طرفدارهای تخم مرغی و تتلو و امثالهم بگم...حالا تا اینجاش مساله ای نبود، جایی توجهم جلب شد که دیدم به صورت خیلی زیر پوستی ادعا کرده که این طراحی های جالب و حرفه ای که بلا استثنا از طراحان غیر ایرانی شاخص بود، آثار شخص شخیص خودشه! یعنی در پاسخ به فالور جوگیر و کم سوادی که اومده بود تحسینش کرده بود که چقدر طرحت خوبه! خیلی متواضعانه و خاشعانه تشکر کرده بود!! و طی پاسخ های متعدد ابدا منکر این نشده بود که بابا من اصلا اینکاره نیستم و جالب اینکه اغلب تصاویر رو از پیج هایی برداشته بود که خودش اونا رو فالو کرده بود...بهرحال من نتونستم سکوت کنم (بهتر بود می کردم) و تو جواب چندتا جو گیر که با اشک و زاری خواسته بودن ایشون چنین ایده و طراحی هایی برای خونه هاشون انجام بده مودبانه نوشتم که عزیزم این طراحی ایشون نیست که ، طراحی معمارهای مشهور غیر ایرانی هست و اگر یک سرچ کوتاه بکنید می تونید ببینید  کار کیه...و سو وات ؟ قابل حدسه دیگه! من بلاک شدم و کامنت هام پاک شدن و چند تا فالوری که به نوشته های من جواب داده بودن رو با نوشتن اینکه ایشون رقیب منه و سعی در تخریب داره توجیه شدن!بعد هم استوری گذاشتن و چند تا از این کامنت های جانم به قربان خودت و طرح هاتو استوری فرمودن و در ملا عام به پاسخ دادن به محبت های روزافزون فالورها پرداختن، باشد که اون چند نفری که احیانا کامنت های روشنگرانه رو دیدن و خوندن توجیه بشن...از امثال این کذابِ مدعی تو اینستاگرام کم نداریم، اما مساله اینه که تا کی قراره به این رویه دروغگوییش ادامه بده و گیرم که با این اباطیل موفق شد پروژه ای هم به دست بیاره ، چطور قراره طراحیش کنه وقتی نهایت هنرش کپی پیست کردن آثار کسانی هست که کیلومترها فاصله سواد و شعور دارن باهاش :|||مثلا این طراحی که به دلیل استفاده هنرمندانه از یک فضای سی متری به یک شکل خیلی شاخص برنده جایزه شده، کار ایشونه! منم رقیب و حسودشونم!</description>
                <category>کی قراره چراغ ها رو خاموش کنه؟</category>
                <author>کی قراره چراغ ها رو خاموش کنه؟</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 06:21:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1440- کاکائو با کرونا یا بی کرونا :|</title>
                <link>https://virgool.io/@roozha/1440-%DA%A9%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%A6%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-tvurfuaewsm3</link>
                <description>تو لیست خرید امشب نوشته بودم یه مشت هله هوله شیرین ، بعد یادم اومد که همسر محترم ممکنه بابت این نوشته کوتاه یه عالمه خلاقیت به خرج بده و یه چیزهایی بخره که نهایتا نصیب گرگ های بیابون میشهاین بود که اصلاحش کردم و نوشتم کاکائو ! داشت می رفت پرسید این چیه نوشتی ؟ گفتم نمی دونم دیگه ، از این کاکائو تخته ایا و هرچی بود بگیر یکی دو تاتا اینجا که مشکلی نبود ، مساله جایی شروع شد که وقتی رسید یادم اومد الکل مون داره تمام میشه و ناچارم این سه تا بسته رو هم به شیوه غرقابی بشورم و کرونا زدایی کنم!دیگه بقیه اش هم می دونین چیه، با مایع و اسکاچ شستمشون و بعد که گذاشتم تو ابکش خشک بشه، دیدم کلا وا رفتنباز تا اینجا هم میشد یه جوری با جریان کنار اومدمشکل از جایی شروع شد که نمی دونم با کدوم درایت و هوشی تصمیم گرفتم خشک شون هم بکنم! یعنی فکر کردم خب خشک شون کنم بهتر از اینه که بذارم تا فردا بمونن و کلا آب صابون به فیها خالدون شون نفوذ کنه...القصه ، یه قابلمه چدنی کوچیک برداشتم و شکلات ها رو انداختم توش که ببرم بذارم روی بخاری که ناگهان وسط راه چششم افتاد به هیتر اتاق دخترم!کانه یک دانشمند خلاق پریدم تو اتاقش و جعبه لگوها و اسباب بازی های چوبیش رو گذاشتم روی هم که ارتفاعشون برسه به مقابل هیتر و و قابلمه رو با خیااالی راحت و مغزی تهی! گذاشتم جلو هیتر و رفتم دنبال کارهامساعت دور و بر یازده بود ( چون پایتخت رو یادمه که تیتراژش رو شنیدم) ، و در ساعت یک و چهل دقیقه بامداد در حالی که داشتم به این فکر می کردم که چرا اینقدر تو این نقشه خرابکاری های عجیب کردم، یادم اومد که یه خرابکاری دیگه هم کردم و اون همانا گذاشتن شی آب شونده ای به نام شکلات جلوی بخاریه :(((((دیگه پشیمانی سودی نداشت و شکلات ها به فنا رفتن کرونا خیلی چیزها رو ازمون گرفت ، حتی شکلات تخته ای رو :(جعبه ها که مشخصه به چه حال و روزی افتادن و شاید تو عکس مشخص نباشه ولی کاکائوها به صورت یک توده حجیم و بدترکیب پایین بسته ها جمع شدن و نوید بخش یه خوردنی با ظاهر نازیبا و طعم یحتمل صابونی هستنهمین دیگه :(</description>
                <category>کی قراره چراغ ها رو خاموش کنه؟</category>
                <author>کی قراره چراغ ها رو خاموش کنه؟</author>
                <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 01:50:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت 1441 - قرنطینه با استرس -</title>
                <link>https://virgool.io/@roozha/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA1441-bp0o7bastcgm</link>
                <description>کانه بخشی از انسان های به ظاهر شریف و زبان بفهم ، روزهای خود را در قرنطینه می گذرانیم.نه اینکه خیلی ناراحت باشم و نه اینکه قبل از کرونا هم علاقه ای به بیرون رفتن از غار خونه امون داشته باشم، اما خب اگر استرسش وجود نداشت خیلی بهتر بود...بعد از چند ماه ، یادم نیست تصمیم گرفتم باز بنویسم...حرف های روزمره که نوشتنی نیست ، شب می شینی سرکارت و با همکارهای شب بیدار چک و چونه میزنی و برای خواب ها پیام میذاری و کارها رو راست و ریس می کنی و وسطش هی چای و نسکافه و گاهی هله هوله می خوری و یه دستی به نقشه ها و ادیت ها میکشی...دم دمای صبح ،صبحانه همسر رو میذاری رو اپن و بعد دو سه ساعت می خوابی تا دخترک به زور بیدارت کنه...بعد پا میشی و غذا درست می کنی و کارهات رو لیست می کنی و اینور و اونور خونه راست و ریس شون میکنی و وسطش جواب پیام دوست و همکارها رو میدی و با مزاحم های تلفنی که شامل خانواده درجه یکی هستن که شماره خونه ات رو دارن یه کمی گپ میزنی و گزارش چه کردی و بچه چه کرده و چه خورده بهشون میدی...عصر میشه و همسر میاد و دیگه بشین و پاشو که اقا غذا بخوره و بچه شیشه اش رو خورده باشه و تا دوازده- یک مسواک زده باشن و به زور و غرغر یکی رو از وسط کوه اسباب بازی ها و دومی رو از پای تلویزیون بکنی و بندازیشون تو تخت و باز بشینی پای کارت...روز تمام شد و کسی هم نیست و نبود که چراغ ها رو خاموش کنه...--------------------پی نوشت : یکی از مشکلات بزرگی که با نوشته های پابلیک دارم اینه که نمی تونم بعضی چیزها رو ، بعضی واقعیت ها رو خیلی عریان ، دقیقا همون طوری که تو ذهنم هست بنویسم و این سانسور خیلی زود منجر میشه به سکوت مطلق...و یکی از مشکلاتی که با نوشتن و یادداشت های پرایوت دارم اینه که زود انگیزه ام رو برای نوشتن از دست میدم.البته که مشکل از خودم هست و نباید منتظر نیروی محرک بیرونی باشم ، اما خب با سابقه ای که از پرشین بلاگ مرحوم دارم شاید این روش بتونه یک کمی جریان نوشته ها رو راه بندازه، بعدا یه فکری برای ادامه اش می کنم...</description>
                <category>کی قراره چراغ ها رو خاموش کنه؟</category>
                <author>کی قراره چراغ ها رو خاموش کنه؟</author>
                <pubDate>Mon, 23 Mar 2020 15:23:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید خیلی هم بد نباشه...</title>
                <link>https://virgool.io/@roozha/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-hva9iyiozwxq</link>
                <description>برداشتم در یک حرکت نه چندان انتحاری هرچی اسم و آدرس از شخص شخیص واقعیم تو نوشته های ویرگول داشتم پاک کردم ( انشالله که پاک کردم! ) و حالا حداقل راحت تر میتونم بنویسم و مدام نباید نگران یک دانشجوی کنجکاو یا همکارِ در جست و جوی آتو! باشم که زیر و زبر نوشته هام رو بگرده و یک نکته ای حرفی چیزی برای متلک گفتن پیدا کنه...بله ...در چنین مکان فرهنگی آلوده ای کار میکنم من  که همه اش باید مراقب باشم یکی یه چیزی رو پیرهن عثمان نکنه...از یکی دو سال پیش که اکانت توئیترم محبوب و دوست داشتنیم رو فقط به خاطر اینکه یک دانشجو در حد ده ثانیه پشت سیستمم نشست ، بستم و کلا توئیتر رو گذاشتم کنار، دیگه جایی نبوده که برای دل خودم بنویسم ، جدیدا البته یک اکانت دارم اما مطلب خاصی نمی نویسم، حسش پریده دیگه...خیلی وقت ها فکر می کردم که چقدر اون لحظه نویسی ها و اون اکانت نسبتا پرطرفدار برام جذاب بود ، من که تو دنیای واقعی با آدم ها زیاد نمی جوشم و روابطم محدود به ارتباطات اجباری روزمره با همکار و دانشجو و خانواده ست ( همه اش هم اجباریه کاملا مخصوصا خانواده ) ، دلبستگی غریبی به اون نوشته ها و اون فضا و تعاملات با آدم های بعضا خاص و عجیب توئیتر داشتم ...وقتی بستمش خیلی فکر کردم که اشتباه بوده یا نه خیلی فکر کردم که چقدر تنها شدم و دیگه جایی نیست که از دیوانگی های ذهنی و پریشانی هایی که پشت لبخندها ، ظاهر جدی، استاد بازی و همسر بازی ها هست بنویسم...و بعد هی توجیه کردم که نه، اون شخص خاص نباید می فهمید که چی تو ذهن من میگذره...و اگر می فهمید، اگر به فلانی و بهمانی میگفت چی میشد،چی می تونست بشه...و خودم رو در جایگاه جواب پس دادن به رئیس دانشکده، رئیس حراست که چه ها که از خودش و خرابکاری ها و تعصباتش توییت نکرده بودم! و علی الظاهر بشدت با هم دوستیم ! و حتی مادر و برادر همسر که چه قیمه ها ازشون بار نگذاشته بودم، می دیدم و باز به خودم دلداری میدادم که دیگه اتفاقیه که افتاده ...یک سری مطلب دیگه هم نوشته بودم که پرید و البته مهم هم نیست...عکس و متن ربطشون به هم اینه که الان دارم در مورد اکسسوری ها یه چیزهایی می نویسم این عکس دم دستم بود</description>
                <category>کی قراره چراغ ها رو خاموش کنه؟</category>
                <author>کی قراره چراغ ها رو خاموش کنه؟</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jul 2019 04:31:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچی دیگه ؛ حدسم به واقعیت پیوست!</title>
                <link>https://virgool.io/@roozha/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-dnzxdkofo4lj</link>
                <description>می دونستم اینجا هم نمی تونم ادامه بدم ، اصولا کاری رو میتونم ادامه بدم که توش کسی کاری به کارم نداشته باشه! نه خودم رو معرفی کنم نه حتی کوچکترین رد و نشونی از خودم به جا بگذارم ...امشب یک مطلبی رو سرچ می کردم، به ویرگول رسیدم ، یک نگاهی به نوشته های خودم انداختم و یک آن تصمیم گرفتم یه کپی بگیرم و دیلیت اکانت کنم و به سیاهی های درون خودم پناهنده بشم!اما بعد یک مشکلی برای ویدئویی که روش کار می کردم پیش اومد و بعد هم یک دوست شب بیداری آنلاین شد و اصرار که همین الان بیا با هم مشکلات ایران و امریکا رو حل کنیم! و دیگه هم حس دیلیت اکانت پرید هم وقتش...امشب سه چهار تا مطلب از پیشنهادات ویرگول در ادامه سرچ انجام شده خوندم و به نویسنده های هر کدام که یک سری زدم از چند ماه پیش به این ور هیچ خبر و اثری ازشون نبود...خودم رو دلداری دادم که ببین! همه عین خودتن ! جوگیر میشن، عضو میشن، یه کمی می نویسن و به مقصد نامعلومی رهسپار میشن! بهرحال تلاشم رو برای دوباره نوشتن میکنم...همینجوری یک عکس از مطلبی که امشب روش کار می کنم برداشتم، صرفا برای خالی نبودن عریضه تصویری!</description>
                <category>کی قراره چراغ ها رو خاموش کنه؟</category>
                <author>کی قراره چراغ ها رو خاموش کنه؟</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2019 06:31:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر مزایای اینترنت و شبکه های اجتماعی...</title>
                <link>https://virgool.io/@roozha/%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-bufne2kjhojw</link>
                <description>امشب یه خوشبختی غیرمنتظره بهم رو آورد و دخترک به طرز باورنکردنی ساعت دوازده و نیم خوابید، البته که به حدی تو باغ کتاب دوید اینور و اونور و تو ماشین پرید عقب و جلو که دیگه نایی براش نمونده بود و هر چقدر تلاش کرد که باز هم تا سه و چهار در خدمتمون باشه موفق نشد...حالا بماند که از همون دوازده و نیم که خوابیده هی پاشده و هی بغلش کردم و هی روی پا گذاشتمش، بهرحال چند تا ده دقیقه و یه ربع اتلاف وقت چیزی از شادی من کم نکرده! طبق معمول دارم کار میکنم و وسطش که دیگه واقعا مغزم از کار میفته یه سری میزنم به گروه ها و شبکه هایی که دارم، تو این عوالم مجازی، تقریبا هرگز صحبت نمی کنم مگر اینکه گمراهی از نوع با شعورش البته، در حال خراب کاری تو دکور خونه اش باشه که اونم به ندرت پیش میاد و خوندن بحث ها و تبادل نظرات و گاه کتک کاری های دوستان همراه یه لیوان چای یا نسکافه بزرگترین و البته فعلا تنها فان موجود در زندگیمه...امشب پیرو سوالی که چند روز پیش یکی پرسیده بود بحث بر سر این بود که اسم ها چه تاثیری تو شخصیت انسان دارن و طبق معمول موافقان و مخالفان در عین اینکه سعی می کردن یه جورایی با هم کنار بیان، اما با بیان عباراتی مثل &quot;همه کسایی که هم اسم شما هستن و من تو عمرم دیدم آدم های بیخودین!! &quot; یا &quot;خدا رو شکر که اسمم شبیه شما نیست که شخصیتمم مثل شما بشه&quot; و الخ ، از خجالت هم در میامدن...سال سوم دبیرستان یک دبیر دیفرانسیل و حسابان داشتیم که بانوی بسیار موقر و فهمیده ای بود، ارتباط بسیار خوبی هم با من داشت و جزو معدود دبیرانی بود که ننوشتن تکالیف و شیطنت ها رو به پای نمرات خوب می بخشید و با من وارد چالش نمی شد؛یک روزی نزدیک عید که کلاس بود اما حس درس نبود در مورد بخشی از تز دکتراش برامون صحبت کرد که البته هنوز ناتمام بود اما به تاثیرات اسم بر کاراکتر و شخصیت انسان ها پرداخته بود( توقع ندارین که یادم باشه چرا دبیر ریاضی تزش چنین موضوعی بوده؟ این خاطره مربوط به بیش از دو دهه قبل هست و تنها حدسی که الان میزنم اینه که دکتراش رو در رشته متفاوتی با رشته ارشد گرفته باشه) و از یک سری منابع علمی انگلیسی زبان در این خصوص اسم برد و در نهایت هم جمع بندی کرد که اسامی بر شخصیت انسان بی نهایت موثر هستند و ایشون پس از مدت ها تحقیق و بررسی به همین دلیل اسم پسرشون رو محمدحسن گذاشتند...بهرحال کاری به صحت و سقم بیانات ایشون ندارم اما در کل موضوع جالبی هست اگر به صورت علمی بررسی بشه و دوست دارم بدونم به جز فالگیرهای محترم، دیگه کی به صورت علمی به این سوژه پرداخته...اینترنت و شبکه های اجتماعی برای جغدهای شب بیداری مثل من که روز و شب شون مشخص نیست و گاهی لازمه یکی از عمق کار و خرابکاری بکشدشون بیرون و پرتشون کنه تو روزمرگی و قصه های کوچه بازار، محاسن زیادی داره ...و باز برای جغدهای همیشه بیداری که قبلا وقتی خوابشون نمی برده و خسته تر از اون بودن که کار کنن اما میتونستن چند صفحه کتاب بخونن، هم از دنیای جهالت بیرون بیان و هم راحت تر خوابشون ببره،  اما الان بزحمت میتونن خودشونو از اینستا و وبلاگ و این مقاله و اون سایت بکشن بیرون ، معایب زیادی داره...خیلی وقته میخوام یه پست در مورد درست کردن پارتیشن های بامبو تو سایت یا اینستاگرامم بنویسم که وقت نمیشه اینقدر که سوال های متفرقه ازم  می پرسن ، اما اونقدر دیدم و شنیدم که تصور می کنن این پارتیشن ها خیلی خاص و گرون قیمت هستن که حرصم از سودجوهایی که خیلی ساده و ارزون درستش می کنن و گرون و با دردسر میدن به خلق اله دراومده و مصمم شدم دقیق در موردش توضیح بدم، ببینم کی وقتم آزاد میشه...پ.ن فردا یا درست تره بگم امروز یوم ا... بیست و دو بهمنه و به قول حضرت صدرالسادات، چهل سال از حکومت اشراف بر ما گذشت...پ.ن دو : حذف شد! </description>
                <category>کی قراره چراغ ها رو خاموش کنه؟</category>
                <author>کی قراره چراغ ها رو خاموش کنه؟</author>
                <pubDate>Mon, 11 Feb 2019 05:26:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا از کادر عنوان را وارد کنید خوشم نمیاد؟ :|||</title>
                <link>https://virgool.io/@roozha/%D8%AF%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%88-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-aicwskpzcx4y</link>
                <description>یادم نیست نوشته قبلی برای چه روزی بود، اصولا از سال ها پیش که وبلاگ نویسی رو کنار گذاشتم و روزانه نویسی های منظم رو ترک کردم زمان زیادی گذشته و با اینکه بارها تلاش کردم نوشته هام رو منظم کنم اما موفق نشدمتصور خوبی نیست اما به نظرم سرنوشت این وبلاگ هم مشابه بقیه یادداشت هایی هست که داشتم و حالا یه گوشه هارد یا کمد خاک میخورنبهرحال دختر کوچولو رو بردیم برای واکسن ، توفیق اینو داشتم که نیم ساعتی که دکتر! مرکز بهداشت بیمارستان طالقانی در حال صرف نیم چاشت بودن و دخترم لحظه ای روی پاش بند نمیشد و با باباش از اینور به اونور بیمارستان می دوید، به تماشای مردم بنشینم، آدم هایی که فقط خدا میدونست تو دلشون چه آشوبی بود... زن میانسالی با موهای آشفته که انگار اصلا براش مهم نبود بیرون از خونه حضور داره و اونقدر با دقت جواب سونو و آزمایشش رو بررسی می کرد که هیچ پزشکی تابحال نکرده...و یه چیزهایی زیر لب می گفت که نمیدونم عجز و لابه به درگاه خداوند بود که نتیجه با چیزی که متخصص رادیولوژی گفته یکی نباشه و یا حرف های امیدوار کننده ای که نیاز داشت یکی بهش بگه اما کسی نبود و ناچار بود خودش به خودش بگه....مرد بلندقدی با پای شکسته و چشم های کبود که با حسرت به این سو و آن سو رفتن آدم ها نگاه می کرد و شاید در آرزو و به امید روزهایی بود که باز هم بی خیال و بی منت راه بره...و از همه دردناک تر شاید برای منِ مادر، مادری که کودک بیمارش رو در آغوش داشت و هر چند دقیقه یک بار کف دهان پسرک رو پاک می کرد و آهی می کشید...بهرحال رفتیم و کمی با دکتر در مورد دهه فجر! و فجایع حکومت اشراف گپ زدیم و واکسن رو زدیم و دخترک رو آروم کردیم و بهش وعده کتاب دالی موشه تاشو رو دادیم و اومدیم...عکس نوشت طولانی رو آخر متن نوشتم ، جاش نمیشد!چه اصراریه هی یه عکس از تو نوشته های سایتم برمیدارم میذارم اینجا ؟ از اون ویرهاییه که خودم هم منشاش رو نمیدونمدلم میخواد یه عکسی بذارم و اصلا حس و حال سرچ کردن و وسواس به خرج دادن برای عکس رو ندارم و چه کاریه که وقتی این همه عکس تو سیستمم هست باز برم سرچ کنم !! حالا عکسِ دکوره ! مگه کی اینا رو میخونه و می بینه ؟ عکس نوشت : ای کسانی که دیزاین های تیره رنگ رو برای اتاق خوابتون می پسندید، بدانید و آگاه باشید که قرتی بازی های مدرنیته با طبع و فرهنگ ایرانی سازگار نیست و تنها در صورتی میتونید چنین رنگ های سرد و دیزاین مدرنی در اتاق خواب داشته باشید که اولا نورگیری(نه نورپردازی) بسیار خوبی داشته باشه و ثانیا با چندتا اکسسوری گرم روشن صمیمت و گرما رو در اون ایجاد کنید... باشه؟ روابط و زندگیتونو با یک دکور ناجور خراب نکنین، آفرین...پ.ن : این وسواس به هـ کسره منو ول نمیکنه اَه اَه </description>
                <category>کی قراره چراغ ها رو خاموش کنه؟</category>
                <author>کی قراره چراغ ها رو خاموش کنه؟</author>
                <pubDate>Mon, 11 Feb 2019 01:24:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فعلا فقط مامان هستم نه طراح دکور نه هیچ چیز دیگه ای</title>
                <link>https://virgool.io/@roozha/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-stmuzspgkzdc</link>
                <description>خسته شدم از بازی نقش طراح دکوراسیون، الان که اینقدر الکی وب گردی کردم که فکر کنم متنفر هم باشم ازش...شاید تنها دلیل بیدار بودنم در این ساعت شب ( هشت دقیقه به پنج بامداد 16 بهمن) نگرانی و استرسی هست که برای واکسن فردای دخترم دارم و اگرچه مدام تلاش کردم با خوندن نظرات ارزشمند یا اباطیل دیگران در این خصوص به خودم دلداری بدم که مشکلی نیست و این هم میگذره ولی هنوز موفق نشدم و استرس به دندان و گوش راستم هم سرایت کرده...تو سایت یک پزشک به دنبال مطلبی در خصوص اینستاگرام بودم که لینکی از ویرگول پیدا کردم و با اینکه یکی دو بار دیگه هم دیده بودم و از اونجا که خودم رو می شناسم و میدونم که به نوشتن غیر رسمی ادامه نمیدم، اما تحت تاثیر جو قرار گرفتم یحتمل و بلاگ رو ساختم طراحی رابط کاربری و دسترسی های کاملا اسان هم قطعا بی تاثیر نبود و منتظر بودم که هر لحظه یک خطای کوچک از قبیل درخواست شماره همراه که ندارم یا اطلاعات محرمانه که اغلب سایت ها درخواست می کنند داشته باشه که صفحه رو ببندم و خیال خودم و خودش رو راحت کنم، اما خب هنوز موفق نشدم آتویی پیدا کنم...یک نکته مثبت این بلاگ برای من با بیماری وسواس ارائه ای که دارم این هست که دست فرد مبتلا رو برای انجام حرکات وسواس گونه و انواع قرتی بازی های رایج در سایر شبکه های اجتماعی تا حد بسیار خوبی بسته و دیگه لازم نیست برای انتخاب یک فونت یا رنگ ساده به ملاقات اجدادم برم و نهایتا هم دست خالی برگردم...#تاریخ نوشت : بالاخره تصمیم گرفتم واکسن تزریقی فلج اطفال رو که گویا در چهارماهگی باید تزریق میشده اما موجود نبوده همکنون و در حالی که دخترم نزدیک بیست ماه سن داره بهش بزنم، انبوهی کار دارم فردا و نگران این هستم که اگر تب و بی قراری حمله کنند دقیقا باید چکار کنم با دختر بدعنق و بابای خسته اش! بخشی از نگرانی هم بابت این هست که مبادا این واکسن عوارض عجیبی داشته باشه که سال ها بعد معلوم بشه یا اصولا مشخص نشه که از این واکسن بوده، توهمی نیستم، مادر چندان نگران و استرسی هم نیستم، فقط به مسئولین شرافتمند و غیر دزد! مملکتم اطمینان ندارم...رنگ عکسه قشنگه؟ نگاهش کنین شاید حس خوبی بهتون بده...به نظرتون عکس و متن بی ربطه؟ منم باهاتون موافقم ، همین جوری یه عکس از نوشته های قبلی سایتم سرچ کردم گذاشتم...</description>
                <category>کی قراره چراغ ها رو خاموش کنه؟</category>
                <author>کی قراره چراغ ها رو خاموش کنه؟</author>
                <pubDate>Tue, 05 Feb 2019 05:15:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>