<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رضا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@roozmarreh</link>
        <description>در دانشگاه برق خواندم، مشغول یادگیری برنامه نویسی هستم، مطالعات اسلامی را پیگیری میکنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 01:38:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>رضا</title>
            <link>https://virgool.io/@roozmarreh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کهف الوری فی مدیح علی المرتضی</title>
                <link>https://virgool.io/@roozmarreh/%DA%A9%D9%87%D9%81-%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%AD-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C-khstxx3oanls</link>
                <description>کهفُ الوری في مديح علی المرتضیشاعر: احمد محبی آشتیانیای فلک شَست  از کمان بردار      بس کن از تیر، کُشته ام برداراین نَفَس نیست، رفتن روح است      این بدن نیست، تلّ خاک و غبارعمر من یک شب زمستانی      بخت من خواب ، من بَرَش بیمارسر بر آورده یک دو موی سپید      یک دو روز دگر شود بسیارگر جوانی چنین رود که رود      بو که پیری نبیندم رخسارملک الموت سر رسد گویم:      هی! زهی! دیر آمدی هُش دار!جان؟ بگو چیست تا بدانم نیز      روح؟ شاید بجویی از بازار!دو مَلَک گر به گور گرد آیند      تن زنم از شنیدن و گفتارگر دمد صور تا که زنده شوم     گویمش: بَس! کشیده ام یک بارهیچ کس را سخن نخواهم گفت      مگر آن بُت بیایدم به کناراو که دستان مهربانی داشت      او که غمبار بودم او غمخوارگر بیاید صدای پایش را      می شناسم زدور یا از بارسر درون آورد به خانه دل      که: کسی هست تا دهدمان بار؟گر در آید به دیده می بیند      لَیسَ فی الدّار غَیرُهُ دَیّار(ترجمه عربی: در خانه دلم  کسی به جز او مقیم نیست)گر درآید به خویش می مانم      یک دمش اشک می فشانم زاررو ندارم که بنگرم در چشم      چشم بر پای می کشم بسیارگویمش دیر کردی ای دلبر      گویمش پیر گشتم ای دلدارای علی من تو را نی ام پیرو      تو مرا نیز نیستی سالار؟گر ز کویت گریختم بسیار      جز به کویت نمانده ام به قراردست بگشا علی به دادم رس      یک دمی نیز بر سرم بگذارمن چی ام تا چِشَم شرنگ فراق؟      من کی ام تا کشم چنین آزار؟من که؟ یک ذره مانده ام تا هیچ       تو که؟ یک پرده مانده  تا دادارتو که رفتی بگو که تا به کجا      رفت یک مشت خاک بی مقدارای علی! جمله عقل و چشمی تو      گول کوری به خویش وامگذارچهره ای از وجود خود بنما      که شدم از وجود خود بیزارکوهسار خدا! پناهم ده       دارم از خود شبانه عزم فرارتو مگو کهف جای اصحاب است      می شناسم سگی که خُفت به غارذوالفقار از نیام بیرون کن      بغض چرکینم از گلو بردارای علی زخم کهنه ای دارم      تو نداری، که داردم تیمار؟چنگ زن ، خُرد کن مرا سُتُخوان      سینه بشکاف و قلب بیرون آرآهنین مُشت سخت دار و بکوب      پس مرا قطعه قطعه کن صد پارقطعه ای را به داغزارِ کویر      لخته ای را به آب شور بحارتکه ای را به قُلّه کوهی      تکّه ای را به درّه های کُبارپس به اذن خدا چو ابراهیم      أُدعُنی یَأتِیَنَّک الأطیار(ترجمه عربی : صدایم کن تا پرندگان به سویت بازآیند.... تلمیح به ماجرای حضرت ابراهیم علیه السلام)نو شوم نو، اگر توام خواهی      دیگرم کن، به دیگرم مسپارنو شوم نو، چو شبنمی که دمد      بر گل یاس در پگاه بهارهمچو شبنم به سینه می گیرم      نه فلک را، نُه است یا که هزار،ز افق تا افق کِشَم بر دوش      فلکم گو ببار، تیر ببارتا علی دارم از تو باکم نیست      عزم پیکار داری ای غدّار؟گویمت کیست؟ آن که روز ازل      چون تو تن می زدی، کشید آن بار( تلمیح به آیه شریفه۷۲ سوره احزاب : إنّا عرّضنا الأمانة علی السموات والارضَ فأبَینَ أن یَحمِلنَها و حَملَها الإنسان إنّه کان ظلوماً جهولاً - ما امانت را بر آسمانها و زمین عرضه کردیم، پس از حمل آن إبا کردند و آن را انسان بر دوش گرفت همانا که انسان ظلوم و جهول است)قدر او گویمت؟ کمر خم کن!      فضل او بشمرم؟ ستاره شمار!وصف رویش کنم؟ قمر بشکر       جای او؟ خود تو راست قطبِ مَدارنقطةُ تحتَ باءِ بسم الله       نورالأنوار ، معدن الأسرارخاطَبوه العلی بالألسُن      أم تری فوقَهُ الأولی الأبصار؟( به زبان او را علی می خوانند-- ای صاحبان چشم! آیا از او بالاتر هم می بینید؟)ها علیًّ بَشَر ، و کََیفَ بَشر؟      ربُّهّ فیه أجمَلَ الإظهار( هان! علی بشر است و چه بشری است! خدایش در او به زیبایی آشکار کرد)علَّم اللهُ آدم الأسماء       فَبِنورِاسمِهِ انطَوَی الأوتار( که خداوند اسماء را به آدم آموخت و اهل کمال به نور اسمش خو گرفتند)بَهـر بخش است او به آتش و باغ      همه بر حکم حاکم قهارخار در چشم و استخوان به گلو      تیغ بر فرق و سینه پُر آزاربا چنین حال در صف محشر       می شتابد به پیش همچو شرارمَلَکی همچو کوه بسته کمر       در یمین و دگر مَلََک به یسارصوت بشکوهشان چو نعره رعد      لرزه افکنده توفش این جارألمُسمّی بِحَیدَرِ الکَرّار      ها علیًّ علی ، حِذار، حذار!(ترجمه: به او می گویند حیدر کرّار....علی ، علی، مواظب باشید!)هر طرف می کند نگه ، جمعی      رو بپوشند از خجالت کارتفت دوزخ بجوشد و غُرّد      صوت هَل مِن مَزید را به کرارلیک ، حاشا زمهربانی او      گوید این گونه نرم زمزمه وار:ما مُناکِ و خطبُکِ یا نار؟       أنا خیرالوری و بِرُّالبار( ترجمه: تو را چه شده و چه می گویی ای آتش؟ من خیرالوری هستم و بهترین نیکانم)أنا زوج البتول، أتَعرِفُنی؟       فسلاماً و بارداً یا نار(  ترجمه: مرا می شناسی؟ همسر فاطمه زهرایم ..... پس آرام و سرد باش ای آتش!)قالعُ الباب أن افتَحواالأبواب      جنّةُالخُلدِ مأمَنُ الأخیار( بر در بهشت می کوبد که درها را باز کنید....... جنت خُلد آرامشگاه خوبان است)عَرضُها الأرضُ و السَّمواتِ      أنا مَولاکُمُ ،  هوالغفّار( گستره بهشت به اندازه زمین و آسمانها جا دارد.... مولای تان منم و خداوند بسیار آمرزنده است)ای علی زان خروش و زان غوغا      من یکی بال و پر شکسته هَزارسهم من زآسمان معرفتت       قدر یک پنجره است زین دوّارسدرة المنتهی است لانه تو       سوزدم پر پرنده پندارعلی ای جویبار چشمه قاف      یک شبی بر کویر شوره ببارای علی ای تو فاء کُن فَیَکون      علی ای دین و کفر را معیارعلی ای مرزبان سرّ و شهود      علی ای بر سپاه حق سردارعلی ای… ای خدا چه می گویم؟      چند گویم ، چه سود بی کردار؟چه کنم آرزوی من عمری است       که کنم بیتکی به پات نثارحال فیض تو بین و فضل تو بین       که شده است این مجیز یک طومارباز هم دل نمی کنم از تو      لیک بسیار می شود تکرارباک عاشق ندارد از تکرار     من تو را عاشقم هزاران بارمنبع: وبلاگ به نام او</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jan 2024 20:09:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای پرنده‌ی مهاجر (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@roozmarreh/%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-f5esiydivkd1</link>
                <description>در قسمت قبل نتایج گفتگو و مشورت با دو نفر از ایرانیان مقیم خارج را بیان کردم. در این قسمت نتایج مشورت با دو نفر دیگر از افرادی که به غرب مهاجرت کرده اند را ارائه می دهم. 3-زهرا، 30ساله، مجرد، پزشک عمومی، حدود 6 ماه است که به آلمان مهاجرت کرده:من در ایران هفت سال تحصیل کردم و بعد از گذراندن طرحم در یک درمانگاه دولتی مشغول به کار شدم. ابتدای شروع کار من در درمانگاه دولتی همزمان بود با آغاز همه گیری کرونا. بعد از مدتی همزمان با کار در همین درمانگاه دولتی، در یک درمانگاه خصوصی هم شروع به کار کردم. درآمد من در دوره ای که همزمان در دو جا کار میکردم تقریبا ماهی 17-18 میلیون بود و این برای من که مجرد هستم کافی بود. در همین مدت یک ماشین خریدم و حتی اگر کمی تلاش میکردم یک واحد آپارتمان هم میتوانستم خریداری کنم. با اینحال، آینده شغلی من در ایران معلوم بود. باید یک پزشک عمومی معمولی میشدم و زندگی خودم را به صورت روزمره میگذراندم. در حالی که من علاقه داشتم که ادامه تحصیل بدهم ولی در ایران موقعیت پزشکان برای ادامه تحصیل بسیار بد است. شیفتهای مکرر رزیدنتها همراه با رفتارهای انتقامجویانه اساتید و درآمد نامناسب و فشار کاری و درسی همه باعث میشود که ادامه تحصیل برای پزشکها در ایران آسان نباشد. در ماههای اخیر هم ظاهرا آمار خودکشی در بین پزشکان رزیدنت بالا رفته است. همه اینها باعث شد که من همه سختی یادگیری آلمانی را به جان بخرم و از اوایل دوره طرحم شروع کنم به یادگیری زبان آلمانی. هم خودم مطالعه میکردم و هم استاد خصوصی گرفتم که به صورت آنلاین برایم تدریس میکرد. الان در آلمان البته شرایط زندگی مثل سابق نیست. با برخی از ایرانیهایی که سالهای گذشته اینجا آمده اند صحبت میکنم می گویند اوضاع اقتصادی آلمان بعد از کرونا و به خصوص بعد از جنگ اوکراین نابسامان است. هوای سرد و آفتاب بی رمق آلمان هم برایم اذیت کننده است. با این حال بنظرم می ارزد که سختیهای این چند مدت را تحمل کنم و آینده خودم را رقم بزنم. از نظر فرهنگی، چون من هویت دینی دارم و در ایران هم خانواده ام سنتی بوده اند و من خودم هم مقداری به این سنتها پایبندم، با توجه به زیاد بودن مهاجرین مسلمان به مشکل خاصی برخورد نکرده ام. با توجه به اینکه محجبه ام، اینجا من را با ترکیه ایها یا عرب ها اشتباه میگیرند ولی چیز زیاد مهمی نیست و برخورد بدی از مردم ندیده ام. از نظر مالی، با توجه به اینکه مهاجرت تحصیلی برای پزشکان قدری با رشته های دیگر به خصوص رشته های مهندسی و علوم پایه متفاوت است و من الان با تمکن مالی به اینجا آمده ام و خودم را برای امتحان آماده میکنم. یعنی عملاً همه این شش ماهی که اینجا بوده ام را از پس اندازم مصرف میکنم و امید دارم که پس از گذراندن موفقیت آمیز امتحانات، وارد دوره تخصص بشوم. در کل برای قضاوت اینکه مهاجرت برایم خوب بوده یا بد هنوز زود است و فعلا باید منتظر امتحانات و نتایج آن باشیم.4-علی، 44 ساله، مجرد، دکترای مکانیک سیالات، شاغل در صنعت پتروشیمی، ساکن آمریکا (علی 2 سال در هلند، 5 سال در آلمان و 10 سال است که در آمریکا زندگی می کند):مهاجرت من، مهاجرت تحصیلی بود. ابتدا برای ارشد به هلند رفتم و بعد برای دکترا به آلمان و بعد از آن برای پست دکترا به آمریکا آمدم و پس از پست دکترا همینجا در صنعت مشغول به کار هستم. نکاتی که به نظرم در مهاجرت مهم است این است که اولاً هدف انسان از مهاجرت معلوم باشد. به طوری که اگر هر دلیلی علیه استدلالهای او برای مهاجرت آوردند، انسان بتواند جواب قانع کننده بدهد. نکته دوم اینکه مهاجرت به تنهایی سخت است و وقتی انسان مجبور به مهاجرت دوم و سوم شود، مهاجرت سختتر هم می شود. من ابتدا هلند بودم و البته مهاجرت از هلند به آلمان برای دکترا چندان سخت نبود غیر از زبان آلمانی مردم در آلمان که برای من یادگیریش سخت بود و با توجه به مشغله درسی نتوانستم به خوبی آن را یاد بگیرم و از این نظر کمی اذیت شدم. همچنین فرهنگ سرد اروپایی برای من که برونگرا و اهل جوشیدن و بگو بخند هستم، کمی آزاردهنده بود. با این حال، برای پست دکترا وقتی به آمریکا آمدم تفاوت زیادی بین آمریکا و اروپا حس کردم و به نظرم مهاجرت سوم با اینکه بسیار سختتر از مهاجرت دوم بود ولی بعد از خو گرفتن با جامعه آمریکا بسیار رضایت بخش بود. مردم آمریکا خونگرمتر از آلمان بودند و سبک زندگی آنها در ایالتی که من هستم بسیار به سبک زندگی روستایی خودمان در ایران شبیه تر بود و از این نظر من راحتتر بودم. مشکل اصلی من در آمریکا، نداشتن امنیت شغلی است. با اینکه تحصیلات مناسبی دارم و درآمد خوبی هم به نسبت عایدم می شود ولی هر شوکی که در بازار نفت و مشتقات آن ایجاد شود، باعث ایجاد نگرانی برای من میشود. به طوری که در بحران نفتی چند سال پیش، چندماه بیکار بودم و این برایم بسیار اذیت کننده بود. مخصوصا اگر کسی پس انداز نداشته باشد و مجبور باشد اقساط وام بپردازد، این اذیت شدن و استرس چندبرابر خواهد بود. البته این را باید بگویم که واقعا آمریکا بهشت موعود نیست و هر کاری هم که بکنم باز اینجا بیگانه ام و اینجا متعلق به من نیست. به تازگی به این فکر افتاده ام که زمینی در روستای پدری در ایران بخرم و بعد از بازنشستگی به آنجا بیایم. وطنم با همه سختی هایی که دارد اما جایی است که من به آنجا تعلق دارم و گوشت و پوست من با آنجا عجین شده. همچنین استرس و غم و غصه ای که بعد از فوت پدر و مادرم برایم اتفاق افتاد یکی از تلخ ترین اتفاقات من در غربت بود. آنموقع که آلمان بودم مادرم را در ایران از دست دادم و توانستم خودم را به مراسم چهلمش برسانم. بعداً هم که در آمریکا بودم پدرم از دنیا رفت و سختی این دو واقعه برایم از همه سختی های زندگی بیشتر بوده است. ظاهرا ترس از مرگ پدر و مادر چیزی است که هر کسی که مهاجرت کند، همراه خودش این ترس را دارد و برای من که پدر و مادرم را بسیار دوست داشتم، این ترس دو برابر است و حسرت کنار آنها نبودن چیزی است که تا آخر عمر همراه من است...در این دو قسمت، سعی کردم قسمتهای اصلی مشورت گرفتن هایم با دوستانم را برای شما به اشتراک بگذارم. جمع بندی من از این مشورتها این بود که برای فردی با خصوصیات من، مهاجرت خوب نیست و بهتر است در ایران بمانم. از تستهای روانشناسی هم کمک گرفتم و تستها هم همین مسأله را تایید کردند. در کل مهاجرت یک امر شخصی است که برای هر کس با شرایط خاص خودش می تواند خوب یا بد باشد، ولی این سونامی مهاجرت عجیب غریبی که شکل گرفته به نظر قدری نامعقول به نظر می رسد و شاید تبدیل به مُد شده باشد! مُدی که وکلای مهاجرت، شرکتهای اعزام دانشجو، بلاگرهای اینستاگرام، دفاتر مشاوره مهاجرت، دارالترجمه ها و عده ای دیگر از آن سود سرشاری به جیب می زنند و ممکن است به زودی این مُد هم بخوابد و چیز دیگری مُد شود...</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jan 2024 23:29:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای پرنده‌ی مهاجر... (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@roozmarreh/%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-gumsvweltwv6</link>
                <description>چندسالی است که موج مهاجرت شدت پیدا کرده و این یکی دو سال اخیر هم که موج نیست و سونامی است! قبلاً اگر فقط بخشی از طبقه مرفه یا عده ای از تحصیلکردگان فرصت مهاجرت را پیدا می کردند،الان جوری شده که حتی چوپان چمن زارهای گرگان و جلوبندساز تهرانی و ساقی‌های مواد مخدر باغ ابریشم کرمانشاه و چاقوکش محله پشت بازار خرم آباد هم مهاجرت کرده اند! این را برای تمسخر ننوشتم! واقعیت اینطور است! حتما شما هم تصدیق می کنید! هر چند به دلایلی معتقدم که این موج مهاجرت هم چیزی شبیه موج سرمایه گذاری در بورس و خرید ارز دیجیتال و ... است و بزودی با خیل مهاجرت کنندگان سرشکسته مواجه خواهیم بود و بزودی عده زیادی از آنها به وطن بر خواهند گشت، اما به عنوان کسی که لااقل 2سال به طور جدی به مهاجرت فکر کرده و با برخی از آشنایان که آن طرف رفته اند مشورت کرده میخواهم نتایج تحقیقات خودم را به اشتراک بگذارم. توضیح اینکه من 28 ساله، کارشناسی ارشد مهندسی برق از دانشگاه معتبر دولتی هستم و هویت مذهبی را در زندگی‌ام انتخاب کرده‌ام و مشورتهایم را با توجه به هویت خودم و نیز برای مهاجرت تحصیلی و سپس ماندگاری در خارج، از افراد گرفته ام لذا این نتایج ممکن است لزوماً به درد افرادی که سبک زندگی متفاوتی از من انتخاب کرده اند یا اهداف دیگری از مهاجرت دارند، نخورد! ذیل چند شماره، نتایج صحبت با برخی از مشاورینم را -که البته همه آنها هویت مذهبی برایشان پررنگ نبود- گزارش می دهم:1-مهدی، 28 ساله، مجرد، دانشجوی دکترای هوش مصنوعی در دانشگاهی بسیار خوب در هلند:درآمدم اینجا از فاندی است که به ازای کار روی تز دکترایم انجام میدهم. این فاند بصورت ناخالص 3200 یورو است که میزان قابل توجهی مالیات و ... از آن کسر میشود. با این حال فاند هزینه های زندگی یک نفره مجردی را کاملاً پوشش می دهد. حتی اگر ازدواج هم کنم احتمالا باز هم هزینه های زندگی ساده دو نفره را پوشش بدهد. با این حال، مسأله اصلی بعد از پایان تحصیلات است. اینکه شغل خوب و باپرستیژ و با درآمد خوبی پیدا کنم که به تحمل غربت و دوری از خانواده و وطن بیارزد. چنین شغلی احتمالا در آمریکا بهتر پیدا شود! لذا پلن بعدی‌ام احتمالاً اپلای کردن برای پست دکترا در آمریکا باشد تا بعد از پست داک بتوانم در آمریکا ماندگار شوم. غیر از اینکه مهاجرت خودش دردسرها و غصه خوردنهای خودش را دارد، احتمالا مهاجرت دوم هم همینطور باشد. راستش برایم زور دارد که بعدها در هلند کار کنم و مالیات بدهم و مالیاتم صرف پناهندگان و مهاجرین غیرقانونی و حمایت از همجنسبازها بشود. البته در آمریکا هم همین مسأله هست ولی شاید بالاتر بودن سطح رفاه در آمریکا، بتواند کمی این را برایم جبران کند! البته برای حفظ هویت مذهبیم هم اگر چه نه مشروب میخورم و نه سراغ غذاهای حرام می روم اما اینکه مجبورم وارد مغازه هایی شوم که خود مغازه دار به زور حکومت (آنطور که خود مغازه دار میگفت) روی درب مغازه اش برچسب حمایت از LGBTQ را نصب کرده است، هم ناراحتم می کند. خانواده برایم امری مقدس است ولی اینجا به مسخره و لجن کشیده شده است...2-حامد، 43 ساله، متأهل با دو فرزند، با تحصیلات کارگردانی و جامعه شناسی، شغل آزاد (صنعت چاپ) ( حامد متولد آمریکاست و تا 2 سالگی آنجا زندگی کرده ولی در ایران بزرگ شده و یکسال است که با پاسپورت آمریکاییش به آمریکا برگشته):در ایران چیزی که مرا خیلی آزار میداد شکاف عمیق اجتماعی بود. اینکه مردم همه به فارسی صحبت میکردند اما هر کدام انگار در عالمی متفاوت از هم زندگی میکردند و زبان همدیگر را متوجه نمی شدند. این قضیه سر ماجرای زن، زندگی آزادی تشدید شد. به چشم میدیدم که عده ای برای چیزی که نمیدانند حتی چیست، رسماً حمله خارجی را هم مشروع میدانستند! عده ای از لج حکومت، همه مظاهر وطن، دین و هویت ایرانی را لگدمال می کردند و مقصر را هم فقط حکومت می دانستند! بعد میدیدی همینها در حاکمیت جایگاهی دارند و از خود حکومت تغذیه می کنند! ترجیح دادم در دارالفکر زندگی کنم ولی در دارالنفاق و جایی که همه ماسک دورویی به صورتشان زده اند زندگی نکنم! از طرفی هویت مذهبی خودم و فرزندانم برایم مهم بود. در جامعه فروپاشیده ایران که همه نوع رابطه نامشروع، گُل، مشروبات و ... به راحتی در دسترس است، بزرگ کردن فرزندانم برایم دغدغه بود. بدبختی اینکه عده ای از به ظاهر هموطنانم هم از اینکه نوجوانان رابطه غیرمتعهدانه دارند، مواد مصرف میکنند و الکل میخورند، مشعوف میشوند و حسرت این نسل z را میخورند و آنها را تحسین می کنند! از طرفی دغدغه حاکمیت معطوف به جلب رضایت طبقه متوسط شهری است ولی به فاصله طبقاتی و قشر ضعیف توجهی ندارد. جمهوریت و انتخابات و رأی مردم هم که ... همه اینها مرا تشویق به مهاجرت کرد. من برای مهاجرت افراد را چهار دسته می کنم و به ترتیب از بالا به پایین مهاجرت را به آنها توصیه میکنم. یعنی به دسته اول کاملا مهاجرت را توصیه میکنم و بعد به دسته دوم و ... و به دسته آخر هم چندان توصیه نمیکنم:&quot;1-کسانی که همزمان سه ویژگی مذهبی بودن، پولدار نبودن و بی خیال نبودن نسبت به مسائل سیاسی، اجتماعی کشور رو داره2- کسانی که دو ویژگی از سه ویژگی مذکور رو دارن3-کسانی که یک ویژگی از سه ویژگی مذکور رو دارن4-کسانی که هیچ کدوم از سه ویژگی مذکور رو ندارن (یعنی هم مذهبی نیستند، هم در ایران پولدارند و هم می توانند بی خیال و بدون دغدغه اجتماعی و سیاسی راحت زندگی کنند)&quot;ادامه دارد...</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Fri, 29 Dec 2023 14:31:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@roozmarreh/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-dzukytdn6iaj</link>
                <description>نمیدانم اختلال روحی است یا طبیعی است که من در گذشته زندگی میکنم! خیلی وقتها ساده لوحانه انتظار دارم تا زمان به عقب برگردد و کاستیها و مشکلات گذشته را رفع کنم! معمولاً صدایی را که میشنوم یا تصویری را که می بینم به گذشته پرتاب میشوم! مثلاً امروز نزدیک اذان ظهر بود و صدای تلاوت قرآن می‌آمد. من را به غروبهای دلگیر دبیرستان بُرد. احتمالاً سال 89 در آن مدرسه شبانه روزی... هنوز باورم نمیشود که سالهای سال از آن روزها گذشته و دبیرستان و دانشگاه تمام شده اند! هنوز منتظرم تا موقعیتی پیش بیاید تا ضعفهای دبیرستان را جبران کنم، معدل امتحاناتم را بهتر کنم، برای کنکور فلان کتاب را تهیه کنم، فلان درس را چطوری بخوانم که نتیجه بهتری بگیرم و ...! غافل از اینکه بیش از 10 سال گذشته است و زمان هم به گذشته بر نمی گردد...</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Sun, 24 Dec 2023 14:23:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و موسیقی</title>
                <link>https://virgool.io/@roozmarreh/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-n9a6gjaikzkl</link>
                <description>1-بچه که بودیم، اواخر دهه هفتاد، در خانه نوار ترانه (به معنای آن‌ور آبی) نداشتیم. تنها نوارهای موسیقی که داشتیم نیلوفرانه و هنگامه از علیرضا افتخاری بود. همین دوتا را هم عباس در اردویی که از طرف مدرسه به مشهد رفته بودند از مشهد خریده بود. یک نوار مداحی هم از مشهد خریده بود که میخواند &quot;ضامن آهو رضا، لاله خوشبو رضا&quot;! ظاهرا آن سالها این مداحی مُد بود و در مغازه های مشهد زیاد پخش میشد!2- در استان ما که زمستانها همیشه برف میبارید احتمال تعطیلی مدارس زیاد بود. البته آن وقتها خیلی روی تعطیلی مدارس سختگیری میکردند و باید کلی برف میبارید و معابر بسته میشد تا مدارس تعطیل شوند. آنموقعها که شبکه های تلویزیونی استانی هنوز به آن شکل وجود نداشت، ما خبر تعطیلی مدارس را از رادیو استانی میشنیدیم. پدرم همیشه تأکید داشت که موج رادیو را عوض نکنید تا صبحهای زمستان در به در دنبال پیدا کردن موج رادیو استانی نباشیم. البته ما بچه ها -به سرکردگی عباس- زیاد حرف گوش کن نبودیم. عباس پنجشنبه ها ظهر که از مدرسه شبانه روزی به خانه برمیگشت، می نشست پای رادیو و ما هم دور عباس می نشستیم. موج رادیو را میچرخاند و به هر زحمتی بود رادیو فردا را میگرفت. نوار ترانه در خانه نداشتیم اما با کمک عباس ترانه ها را از رادیو فردا گوش میکردیم. 3- چند وقت پیش، به صورت اتفاقی آهنگ &quot;قرارمون یادت نره&quot; از منصور به گوشم خورد. پرت شدم به همان سالها و رفتم توی اتاقی که در ظهر یک پنجشنبه زمستانی آفتاب داخل آن افتاده بود و ما کنار سفره آبگوشت با عباس نشسته بودیم! آهنگ خیلی آشنا به نظر می آمد و کلماتش را هم حفظ بودم! احتمالا آن را همانموقع از رادیو فردا شنیده بودم. 4- دیشب با اتوبوس به قم برمیگشتم. اولش بلیط اینترنتی گیرم نیامد ولی به هر ترتیبی بود توانستم صندلی 4 واقع در ردیف دوم اتوبوسی به مقصد کرج را بگیرم. کمی که از شهر فاصله گرفتیم، صدای اختلاط راننده با شاگردش هم شنیده نمیشد. راننده ضبطش را روشن کرد. باز پرتاب شدم به همان سالهای کودکی و البته نوجوانی. عباس قادری میخواند و آهنگ بعدی از بلک کتز بود. بعدش آهنگی از آغاسی پخش میشد و بعد آن صدای خالو خالو یار مو خیلی قشنگه می آمد! حساب کنید وسط این آهنگها میخواستم بخوابم! خوابم خیلی آشفته بود...</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Wed, 20 Dec 2023 14:09:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخواهم شروع کنم به نوشتن؛ باسم الله</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-jidpiadd0m2a</link>
                <description>1-امشب سید علیرضا به اتاقم آمده بود. از من در مورد این پرسید که برنامه نویسی را به کجا رسانده ام. من هم که یدی طولا در تنبلی دارم، جوابم معلوم بود... 2-پارسال بعد از اینکه از پایان نامه دفاع کردم فکر میکردم که ظرف 3 ماه برنامه نویسی را تمام میکنم و جذب بازار کار میشوم. اما زهی خیال باطل! مگر این تنبلی میگذارد؟ تازه حتی اگر اینقدری پشتکار داشتم که 3 ماهه آن را تمام میکردم -با پس زمینه دانشی که داشتم دور از دسترس نبود اما برای برنامه ریزی نباید بلندپروازی کرد. خودم هم از حجم تنبلی خودم خبر دارم- بعدش مگر جذب بازار کار شدن به این راحتی است؟ آنهم در دوره ای که هر تینیجر = یک برنامه نویس! 3-اخیراً وارد گروه تلگرامی میلاد عظمی (یکی از آموزش دهندگان برنامه نویسی) شده ام. از پیامهایی که خیلی از اعضای گروه میفرستند معلوم میشود که هنوز مشغول درسهای مدرسه هستند. از یک طرف میگویم خوش بحالشان که از این سن شروع به یادگیری برنامه نویسی کرده اند و در آینده ان شاءالله موفق میشوند و وقتی همسن من شوند لااقل 10 سال سابقه کار دارند! اما از طرفی دیگر می بینم که با تصور عجیب و غریب برنامه نویسی را دنبال میکنند! با این خیال که کار راحتی است و سریع، فوری، انقلابی میشود به درآمدهای بالا رسید... معلوم است برادر مدحج و عزیزان رویافروش، کارشان را خوب انجام داده اند و گرنه این حجم از ساده انگاری قضیه، بی سابقه است!4-بعد از وقفه یکی دو هفته ای در ادامه برنامه نویسی، حرفهای سید علیرضا تلنگری بود -شاید هر چند موقت- که دوباره کارم را شروع کنم و بالاخره به سرانجام برسانمش! من استاد تمامی کارهای نیمه کاره در زندگی دارم! چه بسیار کارهایی که شروع کردم و بعد از مدتی یا دلسرد شدم و رهایشان کردم یا از این شاخه به آن شاخه پریدم و به هدف نرسیدم. همین فرانت اندی که الان با دوره میلاد عظمی پیگیری میکنم را هم سال 96 شروع کرده بودم به یادگیری! (البته آن موقع هم میلاد عظمی تازه شروع کرده بود به یادگیری فرانت اند ولی بعد 6 سال او با فروش دوره هایش درآمد میلیاردی دارد و من...) بعدش که آن مشروطیهای کوفتی پیش آمد و 12 ترمه شدم و ...، بعدش هم که ارشد بود و استرس عجیبی که ناشی از کمبود اعتماد به نفس بود! الان هم که تنبلی ام اجازه نمیدهد... 5-خدایا به من عزمی بده که لااقل یکبار هم که شده کاری را به نحو احسن به انتها برسانم و آن کار همین دوره فرانت اند بوتواستارت باشد و هر چه زودتر و به خوبی و با قوت و قدرت تمام شود!6-تصمیم دارم در ویرگول بنویسم. احساس میکنم چیزی به اندازه نوشتن ذهنم را آرام نمیکند! از سال 89 که وبلاگی در بلاگفا با موضوع تلاوت قرآن داشتم تا عضویت در فروم انجمن قاریان و بعدتر وبلاگ تراوشات ذهن من و سپس نشریات دانشجویی و بعدترتر توییتر، مشغول نوشتن بودم. این بار ببینم نوشتنم در ویرگول تداوم پیدا میکند یا نه! شاید، یک روزی، کسی نوشته هایم را خواند و اگر چه برایش الگو نشدم ولی لااقل درس عبرتی شدم تا مثل من نباشد و عزمش را جزم کند و با تمرکز روی یک کار جلو برود و دائم از این شاخه به آن شاخه نپرد.خدایا به امید خودت...</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Mon, 11 Dec 2023 21:30:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>