<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم رجب وندی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rosemaryam</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:05:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/46988/avatar/3NKJJc.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم رجب وندی</title>
            <link>https://virgool.io/@rosemaryam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چو از کرونا به سلامتی گذشتم...</title>
                <link>https://virgool.io/@rosemaryam/%DA%86%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%85-e5mughsp3xrz</link>
                <description>بنویسم اینجا که یادم باشد اگر از این روزهای کرونازده و کویر وحشت، به سلامتی گذشتم، قدر خیلی چیزها را بدانم. چیزهایی که تا همین دیروز جزو بدیهیات زندگی‌ام بودند و حتی اگر یک میلیون سال نوری هم می‌گذشت به ذهنم خطور هم نمی‌کرد که قرار است روزی تبدیل به حسرت شوند.مثلا چه؟ مثلا همین بی ترس و واهمه از خانه بیرون رفتن، مثلا دیدن شلوغی و سرزندگی خیابان‌های اسفندماه و ذوق مردم برای خرید شب عید، مثلا دست دادن به دوستی و در آغوش کشیدنش یا بوسیدن لپ‌های تپل کودکی شیرین‌ زبان.اصلا همین عطسه‌های ناشی از آلرژی فصلی‌ام آن هم با خیال راحت و بدون دلهره، یا دست زدن به دکمه آسانسور و میله کثیف مترو و بی‌آرتی و حتی خودکار چرک بانک بدون این که چهار ستون بدنم بلرزد.حتی باید سپاسگذار باشم بابت این که می‌توانم موقع پیاده‌روی در ازدحام شهر گم شوم یا این که با خیال راحت روی صندلی آرایشگاه بنشینم و نفس‌های آرایشگر به صورتم بخورد. دورهمی‌ها و مهمانی‌ها و گردش‌های دوستانه هم که دیگر گفتن ندارد.سال 98 یادم داده قدر بدیهیات زندگی‌ام را بدانم و یادم باشد که شاید امروز باشند و فردا در حسرتشان روز و شب بگذرانم.این روزها می‌گذرد، خیلی زود. اما همین‌هایی که یادم داده یک دنیا می‌ارزد.</description>
                <category>مریم رجب وندی</category>
                <author>مریم رجب وندی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 19:00:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان گول زدن پادشاه</title>
                <link>https://virgool.io/@rosemaryam/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87-lzmssqqgelts</link>
                <description>من متولد پاییز هستم اما تا جایی که به یاد دارم هیچ وقت این به قول مهدی اخوان ثالث «پادشاه فصل‌ها» را دوست نداشتم چون به نظرم فصل دلگیر و کسل‌ کننده‌ای بود و حتی در این فصل دچار افسردگی فصلی هم می‌شدم.خلاصه، هر سال اواخر شهریور ماه که سر و کله پاییز پیدا می‌شد من عزا می‌گرفتم. پارسال هم همین اتفاق افتاد و وقتی عکس‌ها و پست‌های دوستانم را در اینستاگرام دیدم که با کلی ذوق و شوق به استقبال پاییز رفته بودند شروع کردم به غرغر کردن. اما یک لحظه به خودم گفتم بیا و از یک زاویه دیگر به ماجرا نگاه کن و همین شد که تصمیم گرفتم این جناب پادشاه را گول بزنم. برای همین شروع کردم به دیدن خوشگلی‌های پاییز و از آنها عکس و فیلم‌ می‌گرفتم و در پست‌ها و استوری‌های پیجم قربان صدقه این خوشگلی‌های هزار رنگ می‌رفتم.اتفاقا موفق هم شدم و جناب پادشاه گول خورد و فکر کرد که خیلی دوستش دارم و حتی عاشقش شدم چون دیگر مثل سال‌های قبل سر به سرم نگذاشت و اذیتم نکرد. خلاصه با هم یک زندگی مسالمت‌آمیز و بدون جنگ و خونریزی داشتیم.امسال هم تصمیم گرفتم همین رویه را ادامه دهم اما راستش دیگر قصد گول زدن پادشاه را نداشتم چون از شما چه پنهان مهرش به دلم نشسته بود.داستان ارتباط ما با آدم‌ها هم از همین جنس است. گاهی به قدری در دیدن بدی‌ها و نقاط ضعف آدم‌ها غرق می‌شویم که فراموش می‌کنیم آنها خوبی‌هایی هم دارند و مجمع‌الجزایری از بدی‌ها نیستند. در حالی که اگر زاویه دیدمان را تغییر دهیم و سعی کنیم خوبی‌های آدم‌ها در چشمانمان پر رنگ‌تر از بدی‌های آنها باشد رابطه‌مان با آنها بهتر می‌شود و حس بهتری به خودمان و رابطه پیدا می‌کنیم.جان کلام این که پاییز و آدم‌ها را دوست داشته باشید تا آنها هم شما را دوست داشته باشند.خش خش صدای پای خزان است یک نفردر را به روی حضرت پاییز وا کندشعر از: علیرضا بدیع</description>
                <category>مریم رجب وندی</category>
                <author>مریم رجب وندی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2019 21:55:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن وقت ها</title>
                <link>https://virgool.io/@rosemaryam/%D8%A2%D9%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%87%D8%A7-su8shewrlaxt</link>
                <description>بچه که بودم از هر کسی می پرسیدی دوست دارد چه کاره شود، معمولا جوابش از این ۳ حالت خارج نبود: &quot;دکتر&quot;، &quot;مهندس&quot;، &quot;خلبان&quot;. من هم که همه می دانستند دوست داشتم &quot;بازیگر&quot; شوم!آن وقت ها خیلی نگران جامعه آینده بودم. آن وقت ها که می گویم یعنی حدود ۷ یا ۸ سالگی. (بله ما از همان وقت ها دغدغه های اجتماعی داشتیم). داشتم می گفتم. نگران آینده بودم و پیش خودم می گفتم وقتی مثلا ۲۰ سال دیگر همه مهندس و خلبان و دکتر شدند آن وقت نان ما را چه کسی می پزد؟ آن وقت چه کسی کوچه هایمان را جارو می زند؟ آن وقت چه کسی در سوپر مارکتش به دست بچه های مردم بستنی می دهد؟ و هزار جور آن وقت چه کسی دیگر. آن وقت ها فکر می کردم همه چیز همان طوری پیش می رود که ما می خواهیم و قرار است همه بی برو برگرد به خواسته های بچگی شان برسند. فکر می کردم فقط کافیست که ما چیزی را بخواهیم و خواستن همانا و داشتن همان.چه می دانستم که قانون دنیا چیز دیگری است و گاهی پس کله مان را می گیرد و می برد به جایی که حتی روحمان هم از آنجا بی خبر بوده؟نمی دانم. شاید هم مشکل از ما باشد که آنقدر در آرزوهایمان جدی نبودیم که با رویای آنها بخوابیم و بیدار شویم. آرزوهایمان هم از ما قطع امید کردند و بار و بندیلشان را بستند و از یادمان رفتند. ما هم نشستیم و خیره به افق بیانیه دادیم که بله زور رویاهای ما به واقعیت نمی رسد!از هم بازی ها و هم کلاسی های آن دوران کسی خلبان و دکتر و بازیگر نشد. حتی آن دخترک هم کلاسی که پوستر مهدوی کیا را یواشکی به مدرسه می آورد و آرزو داشت با او عروسی کند هم زن مهدوی کیا نشد.و فکر می کنم اگر روزی فرش دنیا را بتکانیم صدها هزار میلیارد خیال و آرزو توی هوا پخش می شود که حتی از یاد صاحبانش هم رفته است.گاهی به خودم می گویم اگر در همه عمر به اندازه همان ۷ ، ۸ سالگی ایمان داشتم که هر چه بخواهم بی برو برگرد همان می شود و قانون های پر از حساب و کتاب دنیای بزرگسالی را دور می انداختم شاید الان رویاهایم خاطره هایم بودند. </description>
                <category>مریم رجب وندی</category>
                <author>مریم رجب وندی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2019 21:43:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترا شیرن مثل شمشیرن؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@rosemaryam/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D9%86-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B4%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D9%86-dwsfgglmo4le</link>
                <description>&quot;ماشاالله برای خودت مردی هستی&quot;! این جمله را بارها از زبان آدم های مختلف و در دوره های مختلف زندگی شنیده ام. خیلی قدیم ها در دوران نوجوانی و جاهلیت همان دورانی که آرزوی چریک شدن داشتم! با شنیدن آن خر کیف می شدم و فکر می کردم چه خبر است! این جمله را دوست داشتم چون به من حس قدرت می داد و فکر می کردم توانسته ام روی محدودیت های زن بودن را کم کنم. همین جمله و در اصل، نگرش پشت آن باعث شده بود همه ابعاد زندگی و نگرشم را با ابعاد زندگی و نگرش مردها بسنجم و جاهایی که بوی زنانگی می داد را به صورت ناخودآگاه مردود بدانم. چرا که معیار درستی و راستی در ناخودآگاه من نگاه مردانه تعریف شده بود، قوی و قدرتمند بدون هیچ نشانی از ضعف و غلبه احساسات. حتی اوضاع آنقدر خراب بود که احساسات کاملا طبیعی و صادقانه دختران هم سن و سالم را آشکارا یا پنهان به باد تمسخر می گرفتم و فکر می کردم آنها هم باید مثل پسرها فکر و احساس کنند تا زندگی بهتری داشته باشند!التهاب های دوران نوجوانی گذشت و کم کم این تفکرات و احساسات هم در من تغییر کرد. خیلی هم تغییر کرد. در حدی که وقتی چند ماه پیش از کسی شنیدم که گفت: &quot;تو خودت یه پا مردی&quot;، با آب و تاب و با او بحث می کردم که من زنم، اگر بر فرض قوی هستم (که زهی خیال باطل) یک زن قوی ام و نیازی نیست مرا با مردها مقایسه کنی. نباید مردها را معیار قرار دهی و بعد زنان را با آنها اندازه بگیری. همه ما زنان و مردان، انسان هستیم و هر کداممان نقاط قوت و ضعفی داریم. پس قرار نیست اسم یکی را قوی بگذاریم و اسم یکی را ضعیفه و یکی را تحسین کنیم و دیگری را تحقیر. &quot;پسرا شیرن، مثل شمشیرن. دخترا موشن، مثل خرگوشن&quot; را که همه به یاد داریم و هزار افسوس که این جملات مخرب را از زبان بچه های دهه نودی هم می شنویم!این را هم خلاصه بگویم که این اسطوره سازی از قدرت مردانه در تمام حوزه های جسمانی، اقتصادی، اجتماعی، حیات عاطفی و ... خیلی هم به نفع مردان نیست و حتی فشارهای روانی و استرس های زیادی را برای مردان ایجاد می کند آن هم در این دوران پسا اسطوره!! پی نوشت: بهانه نوشتن این یادداشت دیدن صفحه تقدیم پایانه نامه یک خانم دانشجوی رشته ادبیات بود با این جمله: &quot;به مادرم که مردانه فکر می کند، مردانه قول می دهد و مردانه عمل می کند، اما باز هم مادر است&quot;.</description>
                <category>مریم رجب وندی</category>
                <author>مریم رجب وندی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2019 09:20:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای خانه متروکه</title>
                <link>https://virgool.io/@rosemaryam/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DA%A9%D9%87-xc0g9r4yspyn</link>
                <description>وسط یک کوچه قدیمی اشاره پیرمردی که داخل حیاط یک خانه متروکه نشسته است شما را به داخل دنیای خانه ای می کشاند که سالیان سال قبل، یکی از خانه های اشرافی و پر رفت و آمد آن محله به حساب می آمده.آقای ظروفچی بزرگ به همراه 2 همسر و 16 بچه قد و نیم قد خود در این خانه 750 متری زندگی می کرده و الان پسرش که گرد پیری روی موهایش نشسته و چین و چروک دست هایش با قدمت ترک های سطحی و عمیق در و دیوار خانه شباهت هایی دارد بعد از سال ها مهاجرت از آلمان برگشته است. پیرمرد هر روز تک و تنها می آید داخل حیاط می نشیند و هندوانه ای داخل حوض رنگ پریده وسط می اندازد و منتظر است تا خانه فروش برود و سهم خود را بردارد و برود و دیگر پشت سرش را هم نگاه نکند. از در و دیوار خانه بوی کهنگی و قدمت می آید و از کاغذ دیواری های پاره شده و کف زمین که معلوم است با جسم سخت کنده شده حکایت هایی در دل خود دارد. آقای ظروفچی پسر مقصر ویرانی های خانه را معتادان محل می داند، کسانی که می دانستند این خانه قبلا محل سکونت آدم های پولدار محل بوده و حالا که متروکه شده به امید پیدا کردن گنج، جای جای خانه را حفر کرده اند و البته که گنجی در کار نبوده است. پیرمرد قصه ما عکس های پدر و مادر و همه اعضای خانواده اش را روی دیوارهای سرسرایی که با پله های عریض به طبقه بالا راه دارد چسبانده و حکایتشان را برای عابرانی که دعوتش را به خانه قبول می کنند تعریف می کند.  شنیده ام که می گویند آدم هر چقدر سنش بالاتر می رود بیشتر یاد گذشته می کند و از گذشته ها حرف می زند و حرف می زند و حرف می زند پس من هم گوش می دهم و گوش می دهم و گوش می دهم. وسط تمام جمله های پیرمرد، یک جمله چنان درخشان بود که همان جا در ذهنم پر رنگ شد. جایی که درباره دلنشینی و روح بخش بودن فضای خانه با وجود متروکه و مخروبه بودنش حرف می زد، مکثی کرد و گفت: البته، روحی که این خانه دارد و دلنشینی آن به خاطر روح و اخلاق پدر و مادرم بود. راست می گفت. این ما آدم ها هستیم که به خشت و گل و آجر و سیمان دور و برمان روح می دهیم و روحمان در تک تک خشت ها و رنگ ها و درز دیوارها رخنه می کند حتی اگر دیگر نباشیم، حتی اگر 30 سال هم از مرگمان گذشته باشد. </description>
                <category>مریم رجب وندی</category>
                <author>مریم رجب وندی</author>
                <pubDate>Mon, 20 May 2019 14:47:49 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>