<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های روشن نوروزی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@roshannorouzi</link>
        <description>علاقه‌مند به رسانه، ارتباطات، عکاسی، گیمینگ، نجاری و دیه‌گو مارادونا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:11:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/723876/avatar/7AK5xF.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>روشن نوروزی</title>
            <link>https://virgool.io/@roshannorouzi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>.</title>
                <link>https://virgool.io/@roshannorouzi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-xptdhoxafeq9</link>
                <description>می‌آمد و جلوی در کافه می‌نشست و روزنامه می‌خواند. پیرمرد خسته‌ای بود که به سختی با عصا راه می‌رفت و معلوم بود که پاهایش یک مشکل جدی دارند. شاید یک عمل جراحی ناموفق، شاید یک تصادف یا شاید هم یک معلولیت مادرزادی. می‌آمد و از بچه‌های بار یک چایی بیرون‌بَر می‌گرفت، می‌نشست روی سکوی کنار کافه و روزنامه می‌خواند. پاشنه کفش‌هایش را می‌خواباند. شاید برای اینکه پاهایش توی کفش راحت‌تر باشند و از رنجِ راه‌رفتنش کمی کاسته شود.آن وسط‌ها اگر ما برای سیگار از کافه بیرون می‌زدیم، یک سلام و علیکی بینمان رد و بدل می‌شد. دفعات اول انگار که انتظارش را نداشته باشد کسی تحویلش بگیرد، کسی آدم حسابش کند، هول‌هولکی جواب سلاممان را می‌داد. بعدها راحت‌تر برخورد می‌کرد و لبخندی هم با سلام‌و‌علیک تحویلمان می‌داد. روزنامه‌خواندنش، چایی‌خوردنش که تمام می‌شد، به سختی بلند می‌شد و همانطور به سختی راه می‌رفت به سمت خیابان. ساعت‌ها طول می‌کشید تا برخیزد، راه برود و آنقدر برود و برود تا ما دیگر نبینیمش.برای ما اسمش «اون آقاهه» بود. ناگفته پیداست که قیافه‌اش، لباس‌هایش و حرکاتش شبیه متکدی دوره‌گردی بود که جایی برای خواب نداشت. اما بعدها فهمیدیم که معلم بوده، که توده‌ای بوده، که از کار اخراجش کرده‌اند، که خانه و کاشانه‌ای در شهرستان داشته و بعدها به خاطر بی‌محلی بچه‌هایش آنجا را رها کرده و به تهران آمده است. تنها نکته مشترک واقعیتِ اون آقاهه با تصورات ما این بود که جایی برای خواب نداشت. در گرمخانه می‌خوابید. همه این‌ها را بعدا فهمیدیم. وقتی با شرم و خجالت از «پ» خواسته بود که برایش پول جمع کنیم تا بتواند کفش بخرد. گفته بود قیمت گرفته و یک جفت کفش دست‌دومِ راحتی را می‌شود با ۳۰۰ هزار تومان خرید و حتی با خودش حساب کرده بود که اگر بچه‌های کافه نفری ۲۰-۳۰ هزار تومن کمک کنند، پول کفش جور می‌شود. وسط همان مکالمه بوده که بقچه دلش را برای «پ» باز کرده بود و از رنج‌های بی‌شمار زندگی‌اش گفته بود. این که باید پاهایش را عمل کند؛ اینکه خیریه‌ای حاضر شده خرج عملش را بدهد؛ اینکه بچه‌هایش در حقش ظلم کرده‌اند و او هم تصمیم گرفته رهایشان کند و خیلی چیزهای دیگر.«پ» اولین نفری بود بین ما که تصمیم گرفت با اون آقاهه سلام‌وعلیک کند. آن اوایل همه ما می‌دیدمش و از کنارش رد می‌شدیم؛ سیگاری روشن می‌کردیم و شروع می‌کردیم به حرف زدن با هم جلوی کافه. «پ» بود که در اون آقاهه شخصیتی را کشف کرده بود که ارزش معاشرت دارد. اون آقاهه خیلی زود برای ما یکی از خودمان شد. هیچوقت توی کافه نمی‌آمد و نمی‌نشست و بچه‌های بار حواسشان بود که چایی‌اش را ببرند جلوی در و به دستش برسانند.اون آقاهه خودِ معنی رنج بود. راه رفتنش دل آدم را کباب می‌کرد. چشم‌های بادامی مهربانش موقع سلام‌وعلیک کردن دلت را آتش می‌زد. رنج از سر و کول این مرد بالا می‌رفت. انگار که این مرد برای رنج‌کشیدن و با رنج زیستن آمده باشد توی این دنیا. حتما روزی که کیانوری را آوردند جلوی تلویزیون تا اعتراف کند، اون آقاهه هم یکی از تماشاچیان بوده و مثل بقیه هم‌حزبی‌هایش رنج کشیده، خجالت کشیده و فروریخته بود. اما همه ما می‌دانستیم روزی که از «پ» خواسته بود برایش پول کفش را جور کنیم، از تماشای اعترافات تلویزیونی رهبر حزب هم برایش سخت‌تر بوده است.▪️من هیچوقت توانمندی خوبی در لباس خریدن نداشتم. کلا نمی‌فهمیدم برندهای لباس چه هستند و وقتی کسی از اهمیت خرید از بنتون، ال‌سی وایکیکی، نایکی یا جین‌وست حرف می‌زد، برایم خنده‌دار بود. کلا برایم بین آن چیزی که اینها می‌فروختند و آن چیزی که دستفروش میدان رسالت می‌فروخت، فرقی وجود نداشت. اولین بار «پ» بود که من را مجبور کرد لباس برند بخرم. رفتیم پالادیوم و یک سری پیراهن خریدیم و من که شیفته پیراهن آبی آسمانی هستم حسابی از خجالت خودم درآمدم. بعدها هربار که سفر خارجی می‌رفت برایم لباس سوغاتی می‌آورد و هیچ باری نشد که از یک چیزی، برایم فقط یکی بخرد. اگر کفش بود دو جفت بود. اگر کمربند بود سه تا بود. اگر جوراب بود ۷-۸ تایی می‌شد. یکبار یک کیسه زباله مشکی بزرگ آورد و همه لباس‌هایی که دلم نمی‌آمد دور بیاندازم را ریخت توی آن و گفت ببرم ببخشم به کسی. از رکابی‌هایم متنفر بود و مجبورم کرد برویم و لباس‌های تازه بخرم.▪️امروز شلوار طوسی جین‌وست را با پیراهن آبی آسمانی ال‌سی‌وایکیکی ست کردم و کمربند قهوه‌ای گاراموند را با کفش زارا سرمه‌ای قهوه‌ای پوشیدم که حالا دیگر رنگ و رویش رفته است. شلوارم زانو انداخته و پایین پیراهنم یک نقطه‌ای سوراخ شده است که چون توی شلوار می‌رود اهمیتی ندارد. کمربندم از نقطه‌ای که تا شده خط انداخته و روی کراواتم نخ‌کش شده است. چند وقتی می‌شود که دیگر لباسی نخریده‌ام. حالم شبیه لباسهایم نخ‌کش است و یاد بعضی آدم‌ها مثل کمربندم روی روحم جا انداخته.اون آقاهه را جلوی کافه دیدم. کاپشن قرمز زیبایی پوشیده بود و یک جفت کفشِ راحتی نو که «پ» برایش خریده بود توی پاهایش بود. دیگر پاشنه کفش را نخوابانده بود. کفش‌ها فیتِ پاهایش بودند. جلوی کافه نشست، چایی‌اش را خورد و روزنامه‌اش را خواند. بعد عصایش را برداشت، به سختی بلند شد و توی خیابان پرواز کرد و رفت.</description>
                <category>روشن نوروزی</category>
                <author>روشن نوروزی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Dec 2023 23:39:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.</title>
                <link>https://virgool.io/@roshannorouzi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-hdkzrafgqqvh</link>
                <description>«آدم دیر رازهای جهان را می‌فهمد». مثل خود من که همیشه فکر می‌کردم که تنهایی‌ام صمیمی‌ترین رفیق همه دوران‌هایم است و به نظرم می‌آمد که آن تکه از شعر حبیب ساهر، خودش به تنهایی مانیفستِ زندگی است که می‌گوید: «قاپیمی دؤیمه‌ده‌دیر هر گئجه غم». یک چیزی در مایه‌های این‌که «غم با همه بیگانگی، هر شب به ما سر می‌زند».در این سال‌ها من و رنجِ تنهایی با هم خیلی شب‌های عجیبی را دوتایی گذرانده‌ایم. رفیق و مونس اشک‌ها و آه‌های هم بوده‌ایم. می‌دانم که قبل از من هم با ساهر خیلی دمخور بوده و تا پای مرگ خودخواسته او، همراهی‌اش کرده است.نطفه این بدعهدی در یک روزی از روزهای کرونا توی مغزم کاشته شد. زنگ زده بودم به تراپیستم که آن موقع‌ها ذوق داشتم حرف بزنم باهاش. دختر زیبا و جوانی بود که خوب حرف می‌زد؛ یا حداقل من دلم میخواست اینطور باشد. راستش من هیچوقت ندیده بودمش و هیچ وقت هم ندیدمش بعدا. کرونا بود و فقط تلفنی می‌توانستم حرف بزنم. یک‌بار گفتم من شبیه آن کاراکتر فیلم Her شده‌ام‌ که با یک ربات حرف می‌زد از تنهایی‌هایش؛ و او پشت تلفن خندید. خنده‌اش هم زیبا بود لعنتی.یک‌بار همان روزهای اول بود که گفت تو حفره‌هایی در زندگیت داری که از آنها فرار می‌کنی و این فرار را هم با رفتارهای اعتیادگونه انجام می‌دهی؛ خیلی از تعبیر «حفره» خوشم آمد. اصلا انگار همه این سال‌ها دنبال همین کلمه بودم و هیچوقت به عقل خودم نرسیده بود. همانجا بود که با خودم گفتم این ۲۵۰ هزار تومان برای یک ساعت واقعا حقش است. فکر کن چنین کلمه درستی را کی به من گفته بود تابحال؟ و هرساعتی از هفته بعد را به این فکر گذراندم که حفره‌هایم را پیدا کنم و مثل دانش‌آموزی که تکالیفش را تمیز و خوانا با چند رنگ توی دفتر نوشته است، به خانم معلم جوان و زیبا تقدیم کنم.یک روزی وسط گفت‌وگوهایمان از من خواست یک خط صاف بکشم روی کاغذ و سال تولدم را اول خط بنویسم. بعد پرسید دلت می‌خواهد چقدر عمر کنی؟ خواستم بگویم ۶۰، که نمیدانم از کجای مغزم پرید که گفتم ۶۵ سال. به نظرم به اندازه کافی زیاد بود. عمر مفصلی است برای خودش و من خوب دست‌ِ بالا را گرفته بودم. حساب کرده بودم که تا آن وقت به خاطر سنم بازنشسته هم شده‌ام و پنج‌سالی را هم وقت دارم که کارهای عقب‌مانده را جمع‌و‌جور کنم. خانم جوان زیبا از من خواست که سال مرگم را ته آن خط بنویسم. یک جمع ساده چهاررقمی بود برایم و راحت از پسش برآمدم. با خودم گفتم تا اینجا را خوب پیش برده‌ام و این روانکاو یا روانشناس یا روانپزشک یا هرچی که اسمش است را خوب با هوشم تحت تاثیر قرار داده‌ام. مشقِ سومی که خانم معلم داد این بود که سال جاری را روی این خط پیدا کنم که ناگفته پیداست که این هم برایم کار ساده‌ای بود. نمی‌دانم با خودش چه فکری کرده بود یا حواسش کجا بود که داشت چنین چیزهایی کودکانه‌ای می‌خواست. از یک طرف با خودم می‌گفتم حیف این همه پول که الکی برای این جلسات دور می‌ریزم و از طرف دیگر اینکه خانم جوان زیبا از من راضی بود، کیفورم می‌کرد. سال را روی خط پیدا کردم و پشت تلفن گفتم: انجام دادم.درست در همین لحظه، همینجا، همین ثانیه بود که خشکم زد و برق از سرم پرید. چیزی که می‌دیدم را باور نمی‌کردم. ماجرا در ظاهر یک پاره‌خط ساده بود که مطابق تعریفش در هندسه، به دو نقطه انتهایی محدود شده و تمامی نقاط بین آن دو را در بر گرفته بود. اما وحشتناک این بود که یکی از این نقاط -که دست بر قضا، سال جاری بود- به انتهای پاره‌خط خیلی نزدیک‌تر از  ابتدای آن بود. توی مغزم و توی دلم آشوب بزرگی برپا شده بود. انگار که همه شهروندان یک مملکت علیه حاکمی که نسل‌اندرنسل با اقتدار حکمرانی کرده بود، شوریده باشند و در لحظاتی که به کاخ نزدیک می‌شوند به‌دنبال جایی برای زنده ماندن بگردم.- خوبی؟- نهگفتم «نه» و این صادقانه‌ترین حرفی بود که در تمام آن جلسات به خانم زیبا گفته بودم؛ بعد پرسیدم: الان بالای یکی از اون حفره‌هاییم؟ و منتظر جوابش نماندم. معلوم بود که هستیم.بقیه حرفهایش را خیلی نمی شنیدم. آن «بدعهدی» که قبلا‌حرفش را زدم اینجا رخ داد. درست نیم‌ساعت قبل از آن بود که در دفاع از سبک زندگی‌ام مونولوگ مفصلی برای خانم گفته بودم و الان مثل یک عروسک کوکی که پیچ کوک‌ش را تا ته پیچیده باشند، یکریز حرف می‌زدم؛ که دلم می‌خواهد برگردم به روستایمان، زن بگیرم، کشاورزی کنم و همانجا بمیرم و خاکم کنند.من رفیقهام را خیلی دوست دارم. رفقایم آخرین بازمانده ذرات غرور من هستند. خودم انتخابشان کرده‌ام. رنجِ تنهایی در صدر جدول لیگ برتر رفقایم است همیشه. قهرمان بلامنازعی که هیچ وقت نائب‌قهرمانی در کارش نیست. اما چندیست که در رفاقتمان خدشه افتاده. این را امروز فهمیدم. وقتی از ذوق آمدن رفیقِ دیگری، سرپیچ یکی از سیم‌های آویزان از سقف را بستم تا خانه تاریک نباشد.«آدم دیر رازهای جهان را می‌فهمد.»</description>
                <category>روشن نوروزی</category>
                <author>روشن نوروزی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Dec 2023 23:39:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.</title>
                <link>https://virgool.io/@roshannorouzi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-brhygvqd0w2p</link>
                <description>امشب دلم میخواست عرق بخورم. شاید چون دلم گریه می‌خواست و همینجوری نمی‌آمد. شاید چون یک معجونی باید بریزد توی گلویم، گلویم را بسوزاند و راهش را از میان رگ‌ها و گوشت‌ها باز کند و برسد به اعماق قلبم و بعد یک قطراتی را بکشد بیرون و بریزد توی کاسه چشمم. اما به جای عرق، نشسته‌ام پشت میز کافه و لیوان چایی کنارم است. «ویران شود این شهر...» به آدم‌هایی که دلم می‌خواست کنارم باشند پیام دادم و زنگ زدم. همینجوری در حد حال و احوال؛ که ببینم برنامه‌شان چیست. نیامدند. یعنی نمی‌توانستند بیایند. نه اینکه من چیزی خواسته باشم، یا آن‌ها چیزی جواب داده باشند. این را خودم حدس زدم از مکالمه‌مان. خب طبیعی است که آدم‌ها این وقت شب یهویی برنامه نچینند برای شب تعطیلشان. با خودم گفتم خب الان بروم خانه که چه بشود؟ «چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه‌ای تاریک؟» این تاریک بودن خانه برای غزاله علیزاده شاید معنی شاعرانه‌ای داشته باشد ولی برای من عین حقیقت است. چون تازه به این خانه آمده‌ام و نفر قبلی لوسترهایش را با سیم‌چین چیده و برده است. هنوز حوصله نکرده‌ام سرِ سیم‌ها سرپیچ ببندم و لامپ بیاندازم رویش. خانه واقعا تاریک است. اصلا از تاریک بودن خانه که بگذریم، کدام آدم احمقی در دنیا هست که تنهایی عرق بخورد و تنهایی گریه کند؟بعد یکهو فهمیدم که من تا ساعت‌ها بعد کاری ندارم. تا زمانی که کافه‌چی بگوید ساعت کار کافه تمام شده است و من بپرسم آیا می‌توانم تا وقتی که او کف کافه را جارو می‌کند و تی می‌کشد، بنشینم؟ و خب او معمولا مخالفتی نمی‌کند. یکهو حس کردم ساعت به آن موقع رسیده است، کافه‌چی جارو و تی را کشیده، یک لیوان چایی آخر شب مهمانم کرده و حالا دیگر وقت رفتن است. رفتن به خانه‌ای تاریک که کسی منتظرت نیست و قرار هم نبوده کسی منتظرت باشد. یکهو انگار همه این ساعت‌ها به سرعت گذشت و من ماندم در خیابانی که باید در آن قدم‌زنان به سمت تنهاتر بودن بروم.پشت میز کافه، لیوان چایی کنارم است و انگار که ده پیک عرق خورده‌ام؛ منگم و عمیق نفس می‌کشم. به این تنهاییِ عجیب فکر می‌کنم، یک چیزی از اعماق قلبم می‌جوشد و خودش را به کاسه چشمم می‌رساند. سرم را بین دستهایم گرفته‌ام و پشت میز کافه در حالی که لیوان چایی کنارم است، اشک می‌ریزم؛ بی‌نیاز از عرق.کافه‌چی آمد کنار میز، لیوان چای سرد شده را برداشت و یک لیوان چای تازه مهمانم کرد.</description>
                <category>روشن نوروزی</category>
                <author>روشن نوروزی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Dec 2023 23:38:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«رویای یک شبِ نیمه‌ی تابستان»</title>
                <link>https://virgool.io/@roshannorouzi/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8%D9%90-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-cr31hwvcgr41</link>
                <description>ما احتمالا آدم‌های تنهایی هستیم. آنقدر تنها که وقتی به تولد یکی که نمی‌شناختیمش، آن هم در کافه، دعوت شدیم بی‌برو برگرد دعوت را پذیرفتیم. آنقدر که حتی وقتی گفتند تولد کنسل شده، گفتیم آقا صف را چرا به هم می‌زنی؟ آن تولد کنسل شده، قرار که سر جایش هست!◽ما آدم‌های تنهایی هستیم. آنقدر تنها که ذوق عصر یکشنبه را از روزها پیش داشتیم و برایش برنامه چیدیم؛ جلسات را جابجا کردیم حتی. آنقدر که حتی فکر کردیم که چه بپوشیم که مناسب عصر یکشنبه باشد. کدام عطرمان را بزنیم که بویش در کافه نه آزاردهنده باشد نه تند. ما دنبال بوهایی گشتیم که ما را به آدمهایی که بسیاریشان را برای اولین بار می‌دیدیم بشناساند.◽ما احتمالا، شاید، یحتمل، آدمهای تنهایی هستیم. آنقدر تنها که وقتی از خیل آدمهای دور میز یکی‌یکی کم شد، ما قرص و محکم هنوز سرجایمان نشسته بودیم. آنقدر که وقتی صدای خنده‌ها و هیاهوی اول دیدار فرو نشست، تذکرات کافه‌چی گم شد و سکوت همه جا را گرفته بود، ما به این فکر می‌کردیم که چه حرفی یا چه موضوعی را وسط بیاندازیم که برای دقایق بیشتری این جمع را کنار هم نگه داریم. ما هرچه که توانستیم را گفتیم و هرچه را که داشتیم رو کردیم.◽ما آدم‌های تنهایی هستیم؛ آنقدر که هیچ موضوعی را برای صحبت رها نکردیم و هیچ پیشنهادی را نه نگفتیم. وقتی یکیمان گفت که «بقیه‌شو بریم بیرون؟» بقیه نپرسیدیم چرا؟ اصلا کی بود که چنین پیشنهاد مسخره‌ای داد؟ هیچکداممان به این فکر نکردیم. اصلا چه اهمیتی دارد؟ ما آدم‌های تنهایی بودیم که دلمان میخواست این شب را پایانی نباشد. آنقدر تنها که وقتی بعد چند ساعت حرف زدن مقابل تئاتر شهر یکی‌مان گفت که «بریم دور هم بنشینیم؟» بقیه اما و اگر نیاوردند. همان را گازش را گرفتیم تا بالاخره خانه یکی‌مان مأمن بشود. یکی دیگر هم بساط فسق و‌فجور را آورد که بهانه‌ای داشته باشیم برای منطقمان. بالاخره منطق حکم می‌کرد که یک چیزی دراز شدن این شب را توجیه کند. اگرچه منطق هر شش‌تامان جلوی این تنهایی کم آورده بود، ولی هنوز آنقدر هشیار بودیم که منطقمان را رها نکنیم.◽وقتی چندساعت بعد از نیمه شب، یکی یکی از خانه دوستمان خداحافظی کردیم، منطقمان بود که داشت ما را هل می‌داد. وگرنه ما آدم‌های تنهایی بودیم که می‌توانستیم برای تمام سال‌های باقیمانده عمرمان کافه برویم، آدم‌های جدید ببینیم، پارک دانشجو را گز کنیم و آخر شب خانه یکیمان بساط فساد را علم کنیم.ما آدم‌های تنهایی هستیم.https://t.me/roshanlightroom</description>
                <category>روشن نوروزی</category>
                <author>روشن نوروزی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Dec 2023 23:38:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.</title>
                <link>https://virgool.io/@roshannorouzi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-abdwwi264yjp</link>
                <description>یکبار آن قدیم‌ها که بیست‌و‌چندسال داشتم، آن قدر از فشار و استرس کار و بدبختی زندگی کم آوردم که رفتم جلوی در یک بیمارستان ایستادم و با خودم گفتم بروم به دکتر بگویم من را دو سه روز بستری کن.خودم از ایده‌ای که به ذهنم رسیده بود خوشم آمد. تصور آرامشی که در بیمارستان با آن روبرو خواهم بود لذت‌بخش بود. هرچه که بود این ایده هم مثل بسیاری از ایده‌هایی که در زندگی خجالت کشیدم با کسی مطرح کنم، ناتمام ماند.من ماندم و فشار و استرس کار و بدبختی‌های زندگی که روی هم تلنبار می‌شدند. بدشانسی پشت بدشانسی؛ شکست پشت شکست.▫️رابطه من و بابا از آن جنس رابطه‌های عاطفی و صمیمانه نبود که خیلی با هم حرف بزنیم، همدیگر را بغل کنیم یا قربان صدقه همدیگر برویم. گفت‌و‌گویمان محدود به مسائل روزمره بود و روبوسی‌هایمان هم محدود به لحظه تحویل سال یا جشن تولد. اما در عین حال رابطه‌مان احترام‌آمیز، صادقانه و با فاصله بود.یک روز بعد از کار، خسته از شکست‌های زندگی خودم را به خانه رساندم. بابا نشسته بود روی کاناپه و تلویزیون نگاه می‌کرد. سلامی بینمان رد و بدل شد، نشستم کنارش و سعی کردم من هم تلویزیون تماشا کنم. دقایقی به همین منوال گذشت. دلم طاقت نیاورد. همانجا کنارش دراز کشیدم و سرم را روی پایش گذاشتم. متعجب شد و نگاهم کرد. دستش را روی شانه‌ام گذاشت. دستش را گرفتم و روی صورتم گذاشتم. اشکم نوک انگشت‌هایش را خیس کرد.تنها چیزی که توانستم بگویم این بود که: «من همش پشت سر هم بدشانسی میارم بابا...» همین! و اشکم سرازیر شد. این تنها جمله‌ای بود که می‌توانست تمام شکست‌ها، فشارها، استرس‌ها و سختی‌هایی که زندگی روی شانه‌های نحیف من گذاشته بود توصیف کند.جملاتی که بابا گفت خیلی یادم نیست. چیزی در این‌مایه‌ها که «این هم بخشی از زندگی است». ساده‌ترین و ابتدایی‌ترین جملاتی که احتمالا به ذهن هرکسی می‌رسد. این قسمتش مهم نبود. آن ارتقای رابطه عاطفی بین ما دو تا بود که آرامش‌بخش بود. حتی آرامش‌بخش‌تر از تصور بستری شدن در بیمارستان.▫️من در زندگی خیلی آدم مسئولیت‌پذیری نبوده‌ام. کلا هر مسئولیتی، هرچه قدر هم کوچک، آنقدر ذهنم را درگیر می‌کند، که برایم تبدیل به کابوس می‌شود.حالا این روزها روی دوشم مسئولیت‌هایی هست که روزگاری تصورش هم برایم هولناک بود. این فشار خرد‌کننده، شکست‌های روزمره، مرگ اطرافیان، حسرت‌های زندگی و... باعث شده تا دوباره یاد آن جوانک بیست‌و‌چندساله بیافتم.امروز عصر در اورژانس بیمارستان، دخترک جوان زیبایی را دیدم که در لباس خواب غرق در خون روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود. دور مچ دست چپش باند پیچیده بودند و همین نشانه برای فهمیدن اصل ماجرا کافی بود. دلم برایش سوخت. دلم حالش را خواست.▫️شب که آمدم خانه، بابا دوباره روی کاناپه نشسته بود و تلویزیون نگاه می‌کرد. یک لحظه دلم خواست دوباره سرم را روی پایش بگذارم و گریه کنم. جلوی خودم را گرفتم و این ایده هم مثل بسیاری از ایده‌هایی که در زندگی خجالت کشیدم مطرحش کنم، به لیست ناتمام حسرت‌هایم اضافه شد.</description>
                <category>روشن نوروزی</category>
                <author>روشن نوروزی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Dec 2023 23:37:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آرش</title>
                <link>https://virgool.io/@roshannorouzi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%B4-vqedtvyadmiz</link>
                <description>عکس از نیلوفر امراییکاوه گفت: «تو برو بالا بعنوان مجری». هنوز آن تکه فلز سیاه براق توی دستم بود. محکم چسبیده بودمش. رویش نوشته بود: مرحوم آرش عاشوری‌نیا، قطعه 88، ردیف 132،‌ شماره 532. گفتم: «چشم» و یادم نیست آن تکه فلز سیاه براق توی دستم را به چه کسی سپردم. به‌نظرم خودش به تنهایی یک اثر هنری است و راستش بعضی وقتها به هنرمندی که می‌نشیند و اسم و شماره آدم‌ها را توی قبرستان با رنگ سفید روی آن تکه فلز سیاه می‌نویسد حسودیم می‌شود. رفتم بیرونِ قطعه، سیگاری که می‌دانم نباید بکشم را روشن کردم. با خودم گفتم قرار نیست آن بالا گریه کنی. قرار نیست بغض کنی. قرار است محکم و رسا آدم‌ها را دعوت کنی. وقتی رفتم بالا، آرش زیر پایم دراز کشیده بود. دستهایش را گذاشته بود پشت سرش، پاهایش را انداخته بود روی هم و توی صورتم می‌خندید. همه آن چیزهایی که قرار بود بگویم از مغزم پرید. قرار بود از میهمانان بابت حضورشان تشکر کنم ولی اولین چیزی که گفتم این بود که «سلام آرش. مرگ به تو نمیاد». خندید؛ اما من گریه نکردم. بعد انگار که حرصی از درونم از دست آرش داشته باشم گفتم «ما جوونتر از اونیم که رفقامونو با دست خودمون خاک کنیم.»تقصیر آرش بود. همه‌مان را حرص داده بود. من اینجور وقت‌ها که از دست کسی حرصم می‌گیرد، می‌زنم زیر گریه. راستش از ناتوانی‌ام است، خودم هم می‌دانم. اما آنجا با همه حرصی که داشتم باز هم گریه نکردم. یعنی نتوانستم گریه کنم. وقتی یکی یکی رفقای گمشدۀ این سال‌ها را در آغوش می‌کشیدم هم نتوانستم گریه کنم. وقتی حسین چنگ می‌زد توی خاک و زاری می‌کرد هم نتوانستم گریه کنم.سوتفاهم نشود؛ برای ما تُرک‌ها معنیِ گریه کردن این است که بنشینیم روی زمین و به تُرکی اوخشاما بخوانیم و زار بزنیم. توی مراسم مرگ عمه‌ام بود که فریبا، دخترعمه‌ام را می‌گویم، اوخشاما می‌خواند سر مزار و من گریه می‌کردم. دلم می‌خواست مثل فریبا زار بزنم برای آرش و درست وسط اوخشاما خواندن یقه‌ام را بگیرد و بپرسد که «این کلمه که گفتی یعنی چی؟» عادتش بود. دلش می‌خواست معنی همه‌چیز را بداند. آخرین تکه‌های خاک را که پاشیدند روی مزار آرش، من با وحشت اطراف را نگاه می‌کردم. من هنوز نتوانسته بودم گریه کنم.رفتم خانه، روی کاناپه دراز کشیدم و به سقف اتاق نگاه می‌کردم. آرش توی آشپزخانه داشت چایی می‌ریخت. قلبم سنگین شده بود انگار که نطفه یک جانوری درون سینه‌ام بسته شده باشد. گفتم: «تو واست شجریان چایی دم کرده،‌ من برام آرش عاشوری‌نیا». خندید و من باز هم گریه نکردم. نتوانستم یعنی؛ نمی‌آمد. یک چیزی گیر کرده بود توی سینه‌ام و نمی‌توانستم بیرون بیاندازمش. آن شب، سقفِ سفیدِ اتاق، پرده نمایشی بود که تمامی تصویرهایی که از آرش یادم بود را جلوی چشمم آورد. سه فریم قبل و سه فریم بعدش را هم نشانم داد که اصالتش مسجل شود. اما باز هم گریه نکردم. نمی‌آمد لعنتی. در مراسم خانه هنرمندان با صدای تک‌تک خواننده‌ها و سخنران‌ها اشک ریختم، ولی زورم نمی‌رسید دست کنم وسط سینه‌ام و این جانوری که درونم رخنه کرده بود را بکشم بیرون.***چراغ‌ها را خاموش کرده بودند. گوشه سالن، روی صندلی نشسته بودم  وهزار فکرِ مداوم توی مغزم می‌چرخید. در این چند ساعتی که به این جمعِ گلوله خورده‌ها دعوت شده‌ام، همه آن تصاویر سقفِ سفیدِ اتاق در شب مرگ آرش، جلوی چشمم می‌رقصند. وقتی خاطره خواند که «ای چنار خوش قیافه»،‌ من منتظرِ «ما حالمون بده» نشدم.خاطره اوخشاما می‌خواند، درست عین فریبا؛ و من گریه کردم.</description>
                <category>روشن نوروزی</category>
                <author>روشن نوروزی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Oct 2022 16:49:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای حمیدرضا صدر و سکوهای امجدیه</title>
                <link>https://virgool.io/@roshannorouzi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D9%87-rj7nmog98vyt</link>
                <description>از مجموعه «امجدیه» | روشن نوروزی | گروه عکس پودیومتابستان 1397 بود که در حال پژوهشی پیرامون نمایشگاه سالیانه گروه عکس پودیوم بودیم. این دومین نمایشگاه سالیانه ما بود و قرار بود عنوان «خرده روایت‌هایی درباره فوتبال» داشته باشد. چندین مجموعه مختلف درباره فوتبال کار کرده بودیم و من هم قرار بود مجموعه‌ای درباره ورزشگاه امجدیه کار کنم.برای مشورت با حمیدرضا صدر به دیدار او در دفتر یک شرکت رفتیم. با مهربانی پذیرای ما بود. بیش از آنکه از فوتبال حرف بزنیم از زندگی حرف زدیم و همین نگاه او به فوتبال بود که من را علاقه‌مند به شنیدن حرفهایش کرد.در میانه آن گفتگو، بحث به امجدیه کشید. نگرش سوسیالیستی‌اش به فوتبال را دوست داشتم. وقتی از امجدیه حرف می‌زد اصلی‌ترین چیزی که برایش اهمیت داشت این بود که روی سکوهای امجدیه آدم‌ها با هم برابرند. فارغ از طبقه، درآمد، جایگاه شغلی، مذهب، نژاد یا هرچیز دیگری، شانه به شانه هم می‌ایستد، یکدیگر را در آغوش می‌کشند و سرود تیمشان را آواز می‌کنند. هربار از امجدیه می‌گفت، شور عجیبی در چشمهایش می‌شد یافت. سر و دستهایش بیشتر و بیشتر تکان می‌خوردند و با حالتی شیداگونه به دنبال کلماتی می‌گشت که شاید بتواند شوری که در سر داشت را اندکی به مخاطبش منتقل کند.از مجموعه «امجدیه» | روشن نوروزی | گروه عکس پودیومهمانجا، درست سر بحث درباره امجدیه بود که از وصیتی عجیب برایمان سخن گفت. اینکه خودش خوب می‌داند که این بار که از ایران برود، خبری از بازگشت نیست و در غربت خواهد مُرد. در واکنش به جملات کلیشه‌ای «خدا نکنه» و «این چه حرفیه» که ما از خودمان صادر می‌کردیم، دست‌هایش را دوباره تکان داد؛ به این نشانه که این حرف‌ها را رها کنید. گفت در آمریکا با شرکتی که وظیفه‌اش سوزاندن اجساد است صحبت کرده و قرار مدارها را گذاشته که بعد از مرگش یک گلدان حاوی خاکستر جسدش را تحویل خانواده بدهند. وصیت کرده که نیمی از گلدان در اقیانوس ریخته شود تا -آنگونه که خودش می‌گفت- شاید برسد به خلیج فارس. نیمی دیگر از خاکسترش را دوست داشت روی سکوهای امجدیه ریخته شود. تا آخرین ذرات وجودش دوباره همان سکوها را لمس کند.از مجموعه «امجدیه» | روشن نوروزی | گروه عکس پودیومحمیدرضا صدر آدم سانتی‌مانتالی بود؛ همه ما این را خوب می‌دانیم. ولی وقتی داشت درباره ریخته شدن خاکستر بدنش روی سکوهای امجدیه حرف می‌زد، در چشمهایش اعتقاد راسخی بود. انگار که تصور برآورده شدن این آرزو، آرامش عجیبی به او می‌داد.بعدها برای آن نمایشگاه، با یک دوربین کونیکا که لنزش آسیب دیده بود و نگاتیوهای قطع متوسط، مجموعه امجدیه را عکاسی کردم. حمیدرضا صدر چندی بعد از ملاقاتمان از ایران رفت و فرصتی پیش نیامد تا نمایشگاه را ببیند. مردی که عاشق امجدیه بود، اگرچه هیچگاه این عکس‌ها را ندید، ولی حالا شاید زمانش رسیده باشد که بگویم این عکس‌ها را از نگاه او عکاسی کرده‌ام.از مجموعه «امجدیه» | روشن نوروزی | گروه عکس پودیوم </description>
                <category>روشن نوروزی</category>
                <author>روشن نوروزی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jul 2021 14:36:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوگل علیه روایت؛ سئو علیه روزنامه‌نگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@roshannorouzi/%DA%AF%D9%88%DA%AF%D9%84-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%D8%A6%D9%88-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-tv3gjv2a7ute</link>
                <description>دو روز قبل از آنکه محمدرضا پهلوی و فرح دیبا برای همیشه ایران را ترک کنند، غلامحسین صالحیار سردبیر روزنامه اطلاعات، عباس مژده‌بخش رییس شعبه صفحه‌بندی و مسوول آرایش صفحه اول روزنامه را به خلوتی کشاند و روی یک تکه کاغذ کوچک، یک تیتر دو کلمه‌ای را نوشت: «شاه رفت»؛ و در واکنش به چشمان متعجب مژده‌بخش گفت: «می‌توانی این دو کلمه را با آگران طوری بزرگ کنی که تمام عرض بالای صفحه اول را بپوشاند؟»روز 26 دی‌ماه دو روزنامه بزرگ کشور، کیهان و اطلاعات، هر دو با این تیتر مشترک منتشر شدند. آن هم در حالی که تا روز قبل هم هیچ روزنامه‌ای از فعل مفرد برای شاه استفاده نمی‌کرد. حتی کسی او را در رسانه‌های رسمی «شاه» خطاب نمی‌کرد و به کمتر از اعلیحضرت یا شاهنشاه آریامهر رضایت داده نمی‌شد. اما قصۀ دوکلمه‌ای به نویسندگی مشترک غلامحسین صالحیار در اطلاعات و رحمان هاتفی در کیهان، پیام‌های روایی بسیار عظیمی داشت: «بساط سلطنت 2500 ساله برچیده شد.» روایتی که احتمالا گوگل از آن چیزی نمی‌فهمد.روزگاری بسیاری از کسانی که به عشق روزنامه‌نگار شدن به تحریریه قدم می‌گذاشتند، باید توانایی خود را در نوشتن اثبات می‌کردند. روزنامه‌نگار باید قصه‌گوی قهاری می‌بود که ادبیات می‌دانست و به تاثیر تک‌تک کلماتش بر مخاطب اندیشیده بود. به جز محتوای خود مطالب، نوشتن تیتر جذاب برای یک گزارش یا گفتگو، مسئولیت سنگینی بود که بعضی وقت‌ها شانه‌های روزنامه‌نگار توانش را نداشت و مسئولیت آن به شورای سردبیری -که جمعی از غول‌های روزنامه‌نگاری در آن نشسته بودند- منتقل می‌شد. همه ما توی حیاط تحریریه با روزنامه‌نگار کهنه‌کاری همکلام شده‌ایم که خاطره پاره شدن گزارشش توسط سردبیر را در دوران شروع کاری‌اش برایمان تعریف کرده است.حالا جای لید را فیلد خلاصه مطلب گرفته و برای نوشتن مطالبی که به مذاق گوگل خوش بیاید، باید حتما حواستان به تگ‌های h1 تا h6 باشد. توانمندی بیان روایت‌های روزنامه‌نگارانه جای خود را به توانمندی‌ کار کردن با پنل وردپرس داده و بجای اتاق تیتر، افزونۀ سئو به شما برای بیشتر دیده شدن تیتر کمک خواهد کرد.این روزها طولانی بودن تیتر در سایت خبری منافاتی با اصول روزنامه‌نگاری حرفه‌ای ندارد. حتی می‌توانی تیترهایت را با اسلش از هم جدا کنی و کلمات کلیدی را بچپانی توی تیتر اصلی و سرمست بشوی از اینکه گوگل وقتی تگ h1 را می‌خواند همه آن چیزی را که می‌خواهی پایش کرده است و دل خوش کنی به اعداد کانتر کنار مطلب.تیتر هفت خطی در سایت معاون اول رئیس جمهوری ایراناگر زمانی معیار روزنامه‌نگاری را استانداردهای روزنامه‌نگاری و توانمندی نگارنده در نوشتن به فارسی تعیین می‌کرد، امروز اما دانستن تکنیک‌های فنی در اولویت است. اگر زمانی خوانده شدن یک مطلب و اثربخشی آن بر مخاطب دغدغه نویسنده بود، امروز تعداد بازدیدکننده یکتا دغدغه رسانه است. صف مقابل دکه روزنامه‌فروشی برای خرید یک نسخه روزنامه حالا جایش را به صفحه اول گوگل داده و فارغ از اینکه چه محتوایی تولید شده، قرار گرفتن در ویترین گوگل است که باعث می‌شود تا رسانه‌ای دیده شود. در واقع گوگل است که به نگارنده می‌گوید چگونه بنویسد، با چه ادبیاتی بنویسد، چه کلماتی را در متن بگنجاند و چه شیوه نگارشی را انتخاب کند.در چنین وضعیتی هنوز هستند روزنامه‌نگارانی که برای مخاطب و احترام به ذات سخن می‌نویسند. امضایشان چه پای نوشته‌شان باشد یا نباشد، می‌توان هنرنمایی‌شان را در متن دید. در چنین روزگاری باید به احترامشان کلاه از سر برداشت. حتی اگر گوگل زبان آن‌ها را نفهمد.</description>
                <category>روشن نوروزی</category>
                <author>روشن نوروزی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jul 2021 14:28:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحران‌های رسانه‌ای ابر آروان و جهنم ملبورن</title>
                <link>https://virgool.io/@roshannorouzi/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%85%D9%84%D8%A8%D9%88%D8%B1%D9%86-alxs6jzqvegs</link>
                <description>۲۹ نوامبر ۱۹۹۷ «پیتر هور» از میان تماشاگران ورزشگاه کریکت ملبورن به زمین مسابقه پرید و قسمت بالایی تور دروازه ایران را پاره کرد. بازی برای دقایق طولانی متوقف شد. تیم ایران که تا آن لحظه زیر هجوم حملات گسترده استرالیایی‌ها له شده بود، فرصتی پیدا کرد تا نفسی بکشد.بسیاری کارِ پیتر هور، هولیگان آشوبگر استرالیایی را معجزه‌ای می‌دانند که به تیم ایران کمک کرد تا خود را از بحران خارج کند.شرکت ابر آروان برای نابود شدن تصویر سازمانی‌اش، یک حمله هکری در روزهای پایانی اسفند را کم داشت؛ در حالی‌که درگیر بحران‌های رسانه‌ای ناشی از پروژه ابر ایران بود و در توییتر آماج انواع انتقادها قرار گرفته بود، حمله هکری به زیرساخت‌ها و آسیب‌دیدن کسب‌وکارهای مشتریانش در این اتفاق، باعث شد تا توجه افکار عمومی بیش از پیش به این شرکت جلب شود. تیغ دولبه‌ی ارتباطات!این درست همان نقطه‌ای بود که شکاف‌های استراتژی ارتباطات در این سازمان خود را نشان داد. آروان که در تمام این سالها به‌عنوان یک سازمان خدمات دهنده به نهادها، استراتژی ارتباطاتی خود را بر نمایش تصویر سازمانی خود در افکار عمومی و توسعه برند کارفرمایی خود گذاشته بود و از هیچ فرصتی برای برندینگ تیم خود  فروگذار نمی‌کرد، از همان نقطه مورد هدف قرار گرفت و ناچار شد در دو جبهه بجنگد. در یک جبهه با هکرها و در جبهه‌های دیگر با افکار عمومی و کاربران توییتر که فاصله زیادی میان تصویر ارائه‌شده از آروان و واقعیت می‌دیدند. همین بود که باعث شد تا به جز سازمان، اعضای تیم هم در صدد بازیابی اعتبار خود بربیایند، آن هم در لحظاتی که باید با تمام توان خود در جبهه دیگر می‌جنگیدند.در این میان «پیتر هور» وطنی به داد آروان رسید. مستر تیستر درست مثل لحظاتی که دروازه ایران به توپ بسته شده بود، به‌عنوان یک تماشاچی نه‌چندان محبوب به میان زمین دوید و آروان را تاحدی از زیر حملات گسترده خارج کرد. آروان اگرچه فرصتی برای نفس کشیدن پیدا کرد و در گفتگوی سخنگوی خود با بی‌بی‌سی فارسی تلاش کرد تا از حیثیت و تصویر سازمانی ساخته شده در تمام این سالها دفاع کند، ولی همچنان آماج حملات است. بگذریم از اینکه گفتگو با یک رسانه خارجی فارسی‌زبان خودش به تنهایی می‌تواند عامل یک بحران باشد.بحران‌های رسانه‌ای آروان، ناشی از خطاهای پیشین در استراتژی و تاکتیک‌های ارتباطاتی است. تاکتیک‌های ارتباطاتی نادرستی چون سلبریتی‌سازی از سرمایه‌های انسانی و نادیده گرفتن نقش «سکوت» به‌عنوان یک رفتار فعالانه ارتباطاتی از سوی سازمان پیش از این از سوی آروان انجام شده بود. از طرف دیگر استراتژی ارتباطات آروان برای یک استارتاپ کارآمد است، نه برای بزرگترین شرکت زیرساخت ابری کشور. آروان باید بپذیرد که دیگر یک کسب‌و‌کار B2B نیست و مشتریانش مطالبات و نیازهای ارتباطاتی متفاوتی دارند.این گزاره که «فوتبال ۹۰ دقیقه است» چندان هم درست نیست. آروان پس از حل مشکلات فنی خود و پایان ۹۰ دقیقه عذاب آور، تازه وارد وقت اضافه خواهد شد. من نمی‌دانم تیم ارتباطات آروان برای بحران‌های احتمالی پیش‌روی‌خود فکری کرده‌اند یا نه، ولی مشخصا در قدم بعدی آروان وارد یک بحران جدی در زمینه پرداخت خسارت به آسیب‌دیدگان خواهد شد. مرحله‌ای که در آن آروان به SLA استناد خواهد کرد و آسیب‌دیدگان تقاضای خسارت وارده به کسب کارشان را مطالبه خواهند کرد. درست همان نقطه‌ای که شاید قواعد حقوقی و قانونی به سود آروان باشد اما افکار عمومی به احتمال زیاد در کنار کسب‌وکارهای آسیب‌دیده خواهد ایستاد.اینکه این بحران چه قدر طول خواهد کشید برای کسی آشکار نیست. مهدی پاشازاده و افشین پیروانی هم وقتی بعد از دقیقه ۹۰ مدام زیر توپ می‌زدند، نمی‌دانستند ساندرو پل مجارستانی بیش از ۸ دقیقه وقت اضافه منظور خواهد کرد.حالا دیگر همه از ماجرای انتهای روز هشتم آذر ۱۳۷۶ خبر داریم. آروان این روزها بیشتر از آنکه به «ناخدا» و «شوالیه» و... نیاز داشته باشد، محتاج یک پاس گل «شهریار» و ضربه تمام کننده «غزال تیزپا»ست. چیزی شبیه معجزه در جهنم ملبورن.اما اگر معجزه را نادیده بگیریم، شاید مهمترین اقدام آروان بعد از خروج از این بحران، بازنگری اساسی در استراتژی ارتباطاتی خود باشد.</description>
                <category>روشن نوروزی</category>
                <author>روشن نوروزی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 01:49:10 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>