<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Niuuking</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rostamianniyusha666</link>
        <description>زندگانیم و زمین زندان ما است ، زندگانی درد بی درمان ما است ، راندگانیم از بهشت جاودان ، وین زمین زندان جاویدان مااست ، گندم آدم چه با ما کرده است، کآسیای چرخ سرگردان مااست.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:14:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1637484/avatar/W9YTLG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Niuuking</title>
            <link>https://virgool.io/@rostamianniyusha666</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای دوستِ &quot; عجیب عزیزم &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@rostamianniyusha666/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-tj5r4lxfqqlp</link>
                <description>گویند سکوت سرشار از ناگفته هاست . اما سکوت ، سرشار از گفته هاست و آنچنان شگرف است که اگر به حرف و صورت و لحن در آید سرشار از ناگفته ها می شود و در غبارِ کلمات پنهان میشود . سکوت را باید به چه چیزی تشبیه کرد ؟ چگونه درباره این کلمه غیر قابل تحمل سخن به میان آورم ؟ درباره امید های تلخ و کوچکش گویم ؟ یا درباره تنفری که به من دارد ؟ بیاید بیشتر به این گودال سفید نزدیک شویم شاید درونش چیزی پیدا شود . قدم هایی پر از شک و تردید به جلو حرکت می کردند قدم های که سفیدی ها را لک دارد می کند . با خودش شروع به حرف زدن می کرد و بار ها سرزنش می شد . چرا به دنیال تغییر نبود ؟ برای اوکلمه تغییر بی معنا و عجیب بود باید صبر می کرد ، می دانست اگر منتظر باشد شاید همه چیز بهتر شود به دنبال امید تک تک آن محیط سفید را می کشد  قدم ها کوتاه تر و پر درد تر می شد و کم کم  واقعیت پر رنگ تر می شد . ناگهان سرش را به سمت راست چرخاند نگاهش به یک تکه سنگ در آن زمین سپید گره خورد کنجکاو شد تا نزدیک تر شود نگاهی دقیق بر روی آن تخت سنگ انداخت چیزی بر روی آن نوشته شده بود « تا لحظه مرگ محکومَم به امید و هیچ چیز نفرت انگیز تر از این نیست .»بعد از خواندن آن متن سکوت پر معنایی بر فضا حاکم شد دستش را مقابل چانش قرار داد و متفکرانه با خود این چنین گفت : « بشر بیشتر از خودش تنفر داشته تا چیز دیگری به جوز امید دِگر چه تلاشی برای مداومت این زندگی تحمیلی است ؟ »پوزخندی بر کنج لبش نشست و ادامه داد : « نمیدانم چرا گاهی انسان دوست دارد تا لحظه آخری از همه چیز و همه کس مغموم باشد ؟  گاهی انسان با همین تفکراتَش خود را به گودال می اندازد باید قوی بود ! باید دوام آورد و ادامه داد وگرنه هر چقدر دَم از امید و تخیلات و حرفای پوچ انگیزشی بزنیم و اگه واقعیت هدف مان را پیدا نکنیم هیچ جوره تغییری نخواهیم کرد . »پایان سخنش را با لحنی قاطعانه و محکم اَدا کرد و از این پس به خود قول داد تا قدم های معتقد و شجاعانه بردارد و بخاطر ترس از تمام نشدنش افسوس نخورد شروعش را می دانست باید برای پایان خودش را آماده می کرد از آن سنگ قبر مضحک عبور کرد و به راهی که باید ادامه داد ......عجیب بود همه جا سفید بود و با برف پوشیده شده بود نه قابل درک بود نه قابل وصف ، انگار در دنیای دیگری وجود داشت . با خود فکر می کرد که چگونه شد که تصمیم داشت از اول به این گودال بیاید ؟ باید چه چیزی را می دانست ؟ شاید تا چند قدم به واقعیت راهی نمانده . .....</description>
                <category>Niuuking</category>
                <author>Niuuking</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 23:46:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیل و فنجان</title>
                <link>https://virgool.io/@rostamianniyusha666/%D9%81%DB%8C%D9%84-%D9%88-%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-qxxmdhdlgmdy</link>
                <description>فنجان و فیل وقتی کلمه فنجان به گوشم میخورد یاد یه قهوی تلخ می افتم ولی فیل درون فنجان چه میکند ؟شاید یه اصطلاح باشد اگر قهوی من تلخ هست پس شاید فیل هم نماد تمامی آن تلخی های هست که درون فنجان جای گرفته است ولی چرا فنجان من کوچیک هست و فیل من درشت هیکل ؟ پس شاید تلخی های زندگی مثل نیتروژن های درون اکسیژن هستند در هر گوشه ای بلاخره جای میگردن حالا اگر به هر اندازه ای باشد .ولی چرا بعضی ها این قهوی تلخ را با قند شیرین نمیکنند ؟خب شاید آدم ها با هم متفاوت هستند بعضی ها تلخی رو دوست دارن بعضیی ها شیرینی را و تعداد کمی هم هر دو را چرا می گویم تعداد کمتری ؟آخه کم تر کسی شکر میکند .ولی متاسفانه هیچکس نتوانسته به اندازه فیل درون فنجان دوام بیارودتلخیص کلام من برمیگرده به غم زیاده آدما که مانند آن فیل خودشان را در فنجان روح جای دادند .</description>
                <category>Niuuking</category>
                <author>Niuuking</author>
                <pubDate>Tue, 11 Oct 2022 22:46:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی  2</title>
                <link>https://virgool.io/@rostamianniyusha666/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-2-csdomk9qdtza</link>
                <description>...دستی به گل های کنار تختش کشید ؛ ساعت ها به در نگاه می کرد ، شاید کسی که انتظارش را می کشید از راه برسد ؛ صدای موسیقی بی کلام مورد علاقه اش فضای اتاق را فرا گرفته بود . گل ها را نوازش کرد و با صدای لرزانی خطابشان کرد : *خوابتون میاد ؟دستی به کاکتوس خاردارش کشید . خار کاکتوس بی رحمانه انگشت شستش را زخمی کرد .  لبخندش رنگ باخت. *دوستم نداری عزیزم ؟ چرا منو پس زدی ؟پرستار وارد اتاق شد ؛ با دیدنش لبخند زد و گفت :&amp;برای بچه ها لالایی خوندی ؟زمزمه کرد :*دیگه دوستم نداره .انگشت خونی اش را نشان داد .*منو پس زد .پرستار ویلچرش را سمت تخت هدایت کرد .&amp;بهت گفته بودم این بچه ات یه کم سرتق و لجبازه . شما صبوری کن .کم طاقت گفت :*دیگه نمیادش ؟پرستار کمکش کرد روی تخت دراز بکشد .&amp;کی ؟ آب دهانش را بلعید به سختی گفت :*همون ملاقاتی مهربون .پرستار برای دل خوش کردنش زمزمه کرد : &amp;آروم بخواب . میادش . نگران نباش .اثرات داروها چشم هایش را سنگین کرد و به راحتی خود را به دستان خواب سپرد . </description>
                <category>Niuuking</category>
                <author>Niuuking</author>
                <pubDate>Wed, 25 May 2022 22:41:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسرت</title>
                <link>https://virgool.io/@rostamianniyusha666/%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-sacjwdoyqs0r</link>
                <description>...با دیدن دختران کوچک و لباس های فرم یاسی رنگشان ، لبخندی محو روی لب هایش نشست ؛ چقدر دلش برای دخترش تنگ شده بود . همیشه از دور نظاره اش می کرد . با تمام وجود چشم شد ، دخترک ریز نقشی که چشم های لیلی مانندش فرسخ ها بیداد می کرد ، دختر همان زن است ، توجه اش را جلب کرد . مبهوت پلک زد ، از این که این همه شباهت به مادرش داشت حسرت خورد . عینک آفتابی اش را از روی چشم هایش برداشت و چشم ریز کرد . لیلی را دید که چگونه دخترک را در آغوش می فشارد و خسته نباشید مهمانش می کرد . بعد از چند ماه دخترش را می دید چه می شد او هم کنار لیلی قرار می گرفت و مانند همه ی زوج ها از فرزندشان استقبال می کرد! آخ! آخ که هر چه می کشید حقش بود ! لیلی لبخندزنان در ماشین را برای لیا باز کرد تا سوار شود . عجب دنیای صورتی رنگی داشتند مادر و دختر ! لیا طبق عادت همیشگی اش مقنعه ی سفیدش را از روی سر درآورد و شروع به صحبت کردن کرد .در باورش نمی گنجید ، دخترش آن قدر بزرگ شده که به مدرسه برود . آن قدر بزرگ شده که کیف روی شانه اش بگذارد . به استقامت و ایستادگی لیلی غبطه خورد ؛ که چگونه بدون مرد ، یک تنه ، بار مسئولیت ها را به دوش می کشد و دم نمی زند . سوار ماشینش شد ؛ در خیالاتش با لیلی اش بود . همان سال ها ، آغوش پر از لطافت و آرامش ، دست های معجزه گر و کوچکش ، آخ که چقدر دلتنگ لیلی و نگاه زلالش بود ! زندگی خوب و خوشی که سر انجامش به دو سال نکشید ، به سویش دهن کجی می کرد . آب دهان فرو داد ، تا نزدیک های خانه شان رانندگی کرد . هدفش فقط دیدن لیا بود اما با دیدن مادر دختر ، تمام محاسباتش غلط از آب در آمد . ماهیت لیلی همین بود ؛ با دیدنش تمام استقامتش سست می شد . به خود دلداری داد ،« تا نزدک های خانه شان بدرقه شان می کنم. »ماشین دویست شش وارد خانه ای شد و از پشت حصار درها لیلی را دید . صدای خنده اش و لیا گفتن هایش ، نفس های پی در پی اش را به غلیان درآورد . دستش را مشت کرد ضربه ای به فرمان کوبید . نعره اش فضای ماشین را فرا گرفت : لعنتی ...... لعنتی ...... لعنتی ...... نبض شقیقه اش می زد . از فکر این که خودش زندگی شان را خراب کرده بود عصبانی بود . به قدری که دلش آرزوی مرگ می کرد . از دست دادن لیلی، برایش حکم مرگ را داشت .سرش را روی فرمان گذاشت و چشم هایش را بست . راست می گفتند ؛ خود کرده را تدبیر نیست !</description>
                <category>Niuuking</category>
                <author>Niuuking</author>
                <pubDate>Sun, 22 May 2022 13:52:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدایی</title>
                <link>https://virgool.io/@rostamianniyusha666/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-mpscrl1ohmsh</link>
                <description>ولی آسون نیست . من سال ها به این نامه فکر کردم . وقتی عاشق هم بودیم ، برای فهمیدن هم دیگه نیازی به کلمات نداشتیم . ولی مردم تا ابد عاشق نمی مونن . یه وقتی رسید که برای نگه داشتنش باید از کلمات استفاده می کردیم و من نتونستم از کلمات استفاده کنم . </description>
                <category>Niuuking</category>
                <author>Niuuking</author>
                <pubDate>Wed, 18 May 2022 15:37:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی 1</title>
                <link>https://virgool.io/@rostamianniyusha666/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-tqg53okjw20m</link>
                <description>...پنجره های اتاقش را دوست داشت ، از پشت پنجره آسمان آبی را نگاه می کرد و در رویای خودش غرق می شد ، لبخند کم رنگی روی لبش نشست ، به خودش آمد و چرخ ویلچرش را به حرکت در آورد . در همان لحظه تقه ای به در نواخته شد ، متعاقب پرستار وارد اتاق شد ، به سویش چرخید با دیدنش لبخندش پر رنگ تر شد . پرستار گفت : &amp;غذاتو آوردم . دستی به گلبرگ های سبز کشید . زمزمه کرد : *غذای بچه هامم آوردی ؟پرستار به گل های اتاقش چشم دوخت . مهربان نگاهش کرد : &amp;اول غذای خودت بعد اونا . باشه ؟ غمگین نگاهش کرد ، پس بچه هایش چه می شد ! معترض گفت : *اول بچه هام باید سیر بشن .کنارش نشست ، حرف های بی سر و ته اش را دوست داشت ، با خود فکرکرد ای کاش او هم بی خیال از دنیا باشد . لبخند دلگرم کننده ای مهمانش کرد . &amp; باشه. پس اول غذای بچه هاتو میدم ؟ بعد خودت !راضی شد ، حس پرواز داشت . بچه هایش باید در اولویت باشند . می دانست بچه هایش به حمایت احتیاج دارند .آرام گفت : *بچه هام این فصل که میشه بد اخلاق می شن . بهار که بیاد مهربون می شن . پرستار نفس عمیق کشید و تنها نگاهش کرد . سپس لیوان آب را در درست گرفت و به سوی گل های دوست داشتنی رفت . مشتی آب روی دستش ریخت و گل برگ هارا  آبیاری کرد . رو به چشم های سال خورده اش لب زد :&amp; خوبه ؟ راضی شدی ؟ از سر رضایت چشم های پر چین و چروکش را که نشانگر گذر زمان بود بست و به کاکتوسش اشاره کرد .*اون بچه امم غذا بده . پرستار خندید :&amp;اون بچه ات خودساخته است . ساخته شده واسه روزهای سخت و بی غذا.چشم های معصومش غمگین شد . چگونه می توانست میان بچه هایش تبعیض قائل شود ؟ بی رمق گفت : *عیب ندارد . بهش غذا بده . گناه داره غذا خوردن بقیه رو می بینه دلش می شکنه !پرستار آه عمیقی کشید و چند قطره آب بر روی کاکتوس پرخار پاشید . چشم های بی فروغش بسته شد . بی آن که خودش ذره ای غذا بخورد . </description>
                <category>Niuuking</category>
                <author>Niuuking</author>
                <pubDate>Tue, 17 May 2022 17:52:22 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>