<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد رستم زاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rostamzad</link>
        <description>کمی نمایشنامه نویس، کمی کارگردان و کمی عصبی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:59:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>محمد رستم زاد</title>
            <link>https://virgool.io/@rostamzad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برادران کم خونی</title>
                <link>https://virgool.io/@rostamzad/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%85-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C-vpj6ex1k6npx</link>
                <description>این داستان پنج تا برادرهحمید، وحید، سعید، سهیلا و مجیدشاید براتون سوال پیش بیاد که سهیلا کیه؟ پدر و مادر عزیز بعد از به ثمر رسوندن سه پسر، سر بچه چهارم از خدا یه دختر خواستن، ولی اشتباهات پزشکی بهشون یه پسر داد. البته این موضوع جلوشون و نگرفت و الحق که باهاش مثل یه دختر برخورد کردن و واسش چیزی کم نذاشتن. دردسرای زیادی سر سهیلا گریبان گیرشون شد. برای مثال ثبت نام یه پسر توی مدرسه دخترانه همچین کار راحتی نبود. اوایل، مدرسه سهیلا رو مثل یه عضو پیوندی پس می‌زد. ما هم که دیدیم این موضوع هم سهیلا، هم خود ما رو اذیت می‌کنه تصمیم گرفتیم واسه نجات سهیلا هم نشده، واسه نجات خودمون دست به کار شیم. چون همون دوزار پول توجیبی که از پدر بزرگوار می‌گرفتیم هم قطع، و خرج خرید کرم‌های موبر واسه سهیلا می‌شد. البته که خیلی سعی کردیم به مدیر مدرسه بفهمونیم این بچه ذاتا پُر مو هستش ولی زیر بار نمی‌رفت. این شد که به مدت سه ماه، برای نشون دادن اعتراض خودمون نسبت به خشونت علیه سهیلا با شال و روسری توی خونه می‌چرخیدیم. تا اینکه راضی شدن واسه سال تحصیلی جدید توی مدرسه پسرانه ثبت نامش کنن. ولی خود سهیلا چندان راضی به این اتفاق نبود. اول فکر کردیم شاید ساختارهای هورمونی این بچه با توجه به تلقین خانواده مورد تغییر قرار گرفتن، ولی بعد کاشف به عمل اومد سهیلا عاشق یکی از همکلاسی هاش شده به اسم پیمانه. قبل از اینکه پیگیر ماجرای عشقی بشیم تمام ذهنمون دنبال پیدا کردن این جواب بود که چرا پیمانه؟ مگه قاشق چای خوری چشه؟ یا هر وسیله دیگه برای اندازه گیری یا انتقال چیزی.   این عشق نافرجام هم کم کم به فراموشی سپرده شد و سهیلا با جامعه آشتی کرد و ریش و سیبیلش رشد خودشون و از سر گرفتن ولی خاطره اون عشق دوران مدرسه برای همیشه باهاش موند و نتونست خودش و به زندگی در کنار قاشق چای خوری دیگه‌ای راضی کنه.   زندگی مسیر خودش و پیش گرفته بود که فیس بوک اختراع شد. یه روز سهیلا اومد که، آی ملت پیداش کردم. ما یه نگاهی به تصویر پروفایل کسی که پیداش کرده بود انداختیم و … به به. قوربون قدرت خدا برم. سهیلا موفق شده بود بعد از سال‌ها پیمانه رو توی فیس بوک پیدا کنه. البته بعد از اینکه تصویر پروفایلش و دیدیم همگی معتقد بودیم کمه کمش این بانو سرویس ۱۸ پارچه هستن و پیمانه واقعا برازندشون نیست. صحبت‌های پنهانی سهیلا و پیمانه روز به روز بیشتر می‌شد و کم کم به این سمت می‌رفت که پیمانه در ساعات مختلف روز چه نوع لباسی رو برای پوشیدن ترجیح می‌ده. ما جواب اون بانوی دلربا رو ندیدیم ولی رنگ رخسار و همچنین عرض دهان سهیلا که به اندازه اتوبان رشت قزوین پهن بود تنها نشانگر یک چیز بود. اینکه پیمانه ترجیح می‌ده از لباس خاصی استفاده نکنه. همین شد. همین کافی بود که حضور سهیلا محدود به اتاقش بشه و هر از گاهی که برای رفع حاجت از اتاقش می اومد بیرون ببینیمش. کاهش وزن و گودی زیر چشم سهیلا به وضوح نشون می‌داد که … خودش تنهایی ماشین لباسشویی و روشن می‌کنه. استفاده افراطی از ماشین لباسشویی کار دستش داد و ... البته ما به همه گفتیم بر اثر تصادف از دنیا رفت ولی بعید میدونم کسی باور کرده باشه.پی نوشت: استفاده افراطی از ماشین لباسشویی میتواند به روح و جسم شما آسیب برساند</description>
                <category>محمد رستم زاد</category>
                <author>محمد رستم زاد</author>
                <pubDate>Sun, 29 Mar 2020 23:50:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان های بی داستان - ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@rostamzad/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B1-owkotzknheln</link>
                <description>حافظ حافظ میهن ... حافظ حافظ میهن ... میهن جان مهمونی خیلی شلوغه ... میزبانم توی مهمون نوازی کم نذاشته ... چپ و راست داریم پذیرایی میشیم ... مصرف آجیل بالاست ... چندتا از بچه‌ها وضع معدشون خرابه ... حافظ حافظ میهن ... میهن صدام و داری؟ ... میهن جان پس بقیه بچه ها چی شدن؟ ... تنهایی از پَس این نخودا برنمیایم ...عملیات لو رفته بود و زیر آتیش دشمن گرفتار شده بودیم ... کاری جز منتظر موندن از دستمون بر نمیومد ... فقط باید منتظر میموندیم بلکه نیروهای پشتیبانی برسن ... دو سه تا جنگنده رو میدیدم که از بالای سرمون میرفتن تو هوای دشمن و بزنن به قلبش ... ولی گنجشکا نتونستن سالم برگردن خونه ... بچه هامونم پخش شده بودن ... هرکدوم پشته یه سنگی ... دیواری ... صخره ای چیزی پناه گرفته بودن و دسترسی به هم نداشتیم ... دار و ندارمون یه بیسیم بود که اونم معلوم نبود پیام و میفرسته یا نه حافظ حافظ میهن ... میهن جان کجایی که دارن میوه هاشون و پخش میکنن ... نارنگی هاشون دمار از روزگار بچه ها درآورده ... حافظ حافظ میهن ... هرکاری میکنید سریعتر ... اینا تا ما رو واسه شام نگه ندارن ول کن نیستنهرچقدر سعی میکردیم با مقر ارتباط بگیریم و پشتیبانی بخوایم فایده ای نداشت ... انگار پیامای ما هم مثل خمپاره های دشمن همچین میومد اوج بگیره و دَر بره با سَر میخورد زمین ... قرار بود پلی که افتاده بود دست نیروهای دشمن پس بگیریم ... چند هفته برنامه ریزی و تجسس آخرش ختم شد به غافلگیری ما ... پلی که حتی یدونه سربازم روش نبود و وقتی ازش رد شدیم افتادیم زیر آتیش دشمن و هُلمون دادن سمت خرابه ها ... خواستیم چریکی عمل کنیم ولی نامردا چروکمون کردن ... اونقدر جا خورده بودیم که درد گلوله و ترکش حالیمون نبود ... شده بودیم شِبه جزیره ... سه طرفمون دشمن بود و پشتمونم امیدوار بودیم که خدا باشهحافظ حافظ میهن ... میهن ... حاجی ... میهن ... حاج احمد ... میهن بچه ها دلشون خونه ... راهشون دوره ... شدیدا دلتنگیم ... میهن ... میهن اگه صدام و داری ما بعد از کوچه وسط مجلسیم ... نزدیک بشی چراغونیا مشخصه و حسابی بزن و بکوبه ... خودت و برسون که بدجوری به رقص افتادیم ...فکر میکردیم بالاخره پیاممون رسیده به مقر فرماندهی ... تازه جون دوباره گرفته بودیم که یه موشک دقیقا نشست ورودی دِه ... دقیقا جایی که حاج احمد و یکی از بچه‌ها سنگر گرفته بودن ... تو یه لحظه همه جا سرخ شد ... فقط خون بود که میدیدی ... انگار یه گردان و سر بریدن ... انگار شاه رگ و بزنن ... یاده عروسی محمود، پسر عموی احمد افتادم ... قبل جنگ بود ... همونجا بود که فهمیدیم احمد گلوش گیر کرده ... دستش و گرفتم و کشوندمش وسط مجلس ... لعنت به این آهنگای خانمان برنداز ... من که خودم و میزدم به در و دیوار ولی احمد آروم فقط وایساده بود و پنجره بالاییِ خونه رو نگاه میکرد ... سر که چرخوندم دیدم مهین پرده رو انداخت و فرار کرد ... نیشم تا بناگوش باز شده بود ... با ریتم آهنگ رفتم طرفش و درگوشش یه چیزی گفتم که یهو دستاش از هم باز شد و به قصد پرواز خودش و تکون میداد ... همینجا بود که دستش گرفت زیر سینی شربتای آلبالویی که حشمت خان داشت جابجا میکرد و کل مجلس سرخ شد ...حافظ حافظ میهن ... میهن جان داشتیم میرقصیدیم که حاج احمد زد زیر سینی شربت آلبالو ... میدونم الان برم سراغش داره میخنده ... همه میخندن ... مگه نه اینکه توو مجلس عروسی وقتی همه جا سرخ شده بود همه میخندیدن؟ ... احمد از همه بیشتر میخندید ... احمد ... حاج احمد چرا صدای خندت نمیاد قوربونت برم؟! ... یدونه از اون نگاها که توی عروسی به مهین پشت پنجره انداختی بنداز حداقل ... حافظ حافظ میهن ... حافظ حافظ میهن ... احمدت رفت میهن جان ...پی نوشت: این نوشته قرار بود چیز کاملی باشه ولی خب قسمت نشد و تکه پاره موند</description>
                <category>محمد رستم زاد</category>
                <author>محمد رستم زاد</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 18:19:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارها سفر باید، تا خیلی چیزا دستت بیاد</title>
                <link>https://virgool.io/@rostamzad/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AF-rsqezhqvw0zf</link>
                <description>اولین باری که میخواستم برم تهران و دقیقا یادمه، یه روز به شروع جشنواره تئاتر فجر مونده بود . ۱۷ ساله بودم و از تمام هنرها زورم فقط به تئاتر رسیده بود و واسه اینکه ثابت کنم &quot;تئاتری&quot; هستم حاضر بودم دست به قتل هم بزنم . کنار همه این ها احمق هم بودم و این خودش یه داستان جداست . بعد از یک هفته پیاده روی های مداوم روی مغز و اعصاب مامان و بابا، قبول کردن برم تهران، واسه جشنواره، تنها . بابت سیگارایی که میتونستم با خیال راحت بکشم توی پوست خودم نمی گنجیدم . کوله پشتی و پر از آت و آشغال و چندتا کتاب سنگین کردم . کتابایی که مربوط به دوران خدمت بابا میشد و جلدشون و با روزنامه پوشونده بودم و فقط بخاطر سایزشون میخواستم جلو تالار شهر بگیرم دستم که بله، حاجیتون زیر ۸۰۰ صفحه رو وقت تلف کنی میدونه .ساعت ۴ عصر رفتم ترمینال، عینک گرد و زدم چشمم و سیگار و گذاشتم گوشه لبم و هندزفری توی گوش . داشتم فکر میکردم قراره یه دختر خوشگل توی اتوبوس کنارم بشینه و قبل اینکه برسیم به کمربندی شهر عاشقم شه . بعدها فهمیدم مادرنزاییده بخوان دختر پسر غریبه کنار هم بنشونن . پس جای دختر خوشگل یه آقای سیبیل کلفت همسفرم شد که سیبیل هم نداشت . حس گوگوش بودن بهم دست داده بود . وسیله ای نداشتم پس با دیدن اتوبوس سریع پریدم بالا و نگاهی به شماره صندلیم کردم و نشستم . صدای موسیقی و زیاد کردم و کوله پشتی و بغل گرفتم و جیکم درنیومد . هم بخاطر اینکه عاشقم نشدن خورده بود تو پرم و هم یه ترسی ته دلم بود . ترس روبرو شدن با چیزای تازه . بین راه که اتوبوس نگه داشت بدون توجه به بغل دستیم سریع پریدم پایین و رفتم ترس و نهار قبل از سفر و توی توالت خالی کنم . از ترس اینکه تهران دچار رکود اقتصادی نشم بقیه پولم از نگهبان و پاکبان سرویس بهداشتی گرفتم . وقت برگشت به اتوبوس بود . آقای بی سیبیل زودتر برگشته بود . نشستم و موزیک و قطع کردم تا باطری گوشی و واسه شرایط اضطراری حفظ کنم و هندزفری و از گوشم جدا کردم . همسفرم که انگار منتظر موقعیت بود تا سر صحبت و با یکی باز کنه سریع گفت:تنها اومدی؟یه حس غریبی تموم وجودم و گرفت . معلوم بود تنهام . این چه سوالی بود که این پرسید . میخواست من و امتحان کنه؟ چی باید بگم؟ باید بگم فک و فامیلمون توی اتوبوس پخش شدن؟ ما یه خانواده نینجایی لعنتی هستیم که فقط تو سایه میگردیم؟ اصلا جواب نمیدم . کاش زودتر میرسیدیم . بهتر بود جواب ندم . بحث و عوض کنم . پرسیدم:خیلی مونده برسیم؟یکم جاخورد . آره، همینه . برسیم میدم بچه های سنگلج پوستت و بکنن . پدر تئاتر ایران پدرت و دربیاره بیچاره . گفت:راهی نیومدیم هنوز . فکر کنم نزدیکای ظهر برسیم ها؟ ظهر؟ این چی میگفت؟ گفتم:ظهر؟ مگه کلا ۶ ساعت راه نیست؟ خندید . نخندیدم . گفتم پررو میشه . گفت:۱۷، ۱۸ ساعت راهه . اولین باره میری مشهد؟اونجا بود که فهمیدم نمیرم تهران . پی نوشت: دیگه هیچوقت از هندزفری استفاده نکردم و همیشه سعی کردم سریعا سر صحبت و با همه باز کنم</description>
                <category>محمد رستم زاد</category>
                <author>محمد رستم زاد</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 06:16:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرکات آشنای عروسی ها</title>
                <link>https://virgool.io/@rostamzad/%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%A7-ox5apstsoqqs</link>
                <description> جاتون خالی چند روز پیش عروسی داشتیم . عروسی یکی از دوستان با یکی دیگه از دوستان . همونطور که میتونید حدس بزنید یکی از دوستان مونث بودن چون ازدواج هم جنس هنوز جا نیفتاده . ساعات اول عروسی واقعا چیز خاص و دندون گیری نداره، به همین دلیل اکثرا سعی میکنن کمی دیرتر حضور پیدا کنن تا از اون ساعات اولیه گذشته باشه . ولی خب همه همین فکر و میکنن و به اجبار ساعات اولیه رو کمی دیرتر تجربه میکنیم .از تغییر جا به دفعات برای اشراف کامل به تمامی نقاط تالار یا بررسی تک تک مهمان ها از ورودی تا نشستن و پوست اندازی اولیه (منظور درآوردن البسه و رونمایی از لباس مجلسی است) میگذریم .پچ پچ های بسیار با کنار دستی که نود درصد به این شکل میباشد:+ اون و ببین- آررررررهاین مکالمه محرمانه تقریبا تا وقتی تالار و به قصد منزل ترک میکنی و دیگه امکان مشاهده چراغ های تالار از آینه ماشین وجود نداشته باشه ادامه پیدا میکنه و بعدش تبدیل میشه به :+ اون و یادته؟- آرررررهاز اینا که بگذریم و یکی دو ساعت و فاکتور بگیریم میرسیم به بخش اصلی . زمانی که یه جوون بیست و چند ساله با چشمانی جستجوگر میاد توی سالن و به چند نفر اشاره میزنه و میره . بعد به صورت رندوم از هر میز یک تا دو نفر کم میشن و میرن بیرون . این وسط بعضی وقتا یه نفر دوباره برمیگرده و جیباش و با میوه و شیرینی پر میکنه و چند قدم که دور میشه دوباره برمیگرده و ظرف میوه رو کلا میبره .از اونجایی که من روح جستجوگری دارم٬ این دوست عزیز و تعقیب کردم و دیدم میرن سمت پارکینگ و همگی پشت یه پرده ضخیم خودشون و مخفی میکنن .به صداها که توجه کنی همه برای هم آرزوی سلامتی میکنن و شادی همدیگه رو میخوان . وقتی پرده رو کنار میزنی میبینی شوهر عمه ۶۸ ساله عروس چهار زانو نشسته و یه لیوان به همراه یه خیار دستشه و بقیه بهش میگن :+ بو نکن . فقط بخور!این شرایط اونقدر ادامه داره که تقریبا نیمی از جمعیت تالار پشت پرده رو ببینن .بعد از پایان ماجرا، دوستانی که از میون جمعیت انتخاب شده بودن راهی سالن میشن، ولی فقط کمی بیشتر از ۷۰ درصدشون موفق میشن از ورودی عبور کنن .مابقی و میشه میون بوته‌های گل، صندق عق ماشینی که بازه پیدا کرد . تعدادی پیاده مسیر خیابون و به سمت ناکجا آباد طی میکنن و تعدادی هم سعی دارن از طریق عبور از دیوار وارد سالن شن . اونایی که موفق به ورود شدن شادی و نشاط خودشون و به بقیه هم انتقال میدن و شروع مکالمه با کنار دستی :+ حاجی اون و - آررررره+ بریم وسط؟- نگرفتهاین مکالمه تا چند روز بعد از مراسم هم ادامه داره منتهی با کمی حذفیات :+ اصن نگرفته بود- آره </description>
                <category>محمد رستم زاد</category>
                <author>محمد رستم زاد</author>
                <pubDate>Tue, 04 Sep 2018 14:35:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جنگی میخی افتاد ...</title>
                <link>https://virgool.io/@rostamzad/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-qgaz1g0cnuzy</link>
                <description> در جنگی میخی افتاد . هیچی هم نشد، چون نعل اسب چندتا میخ داره با افتادن یکی چیزی نمیشه . اون میخ همونجور موند . روستاها شکل گرفتن . آباد و آبادتر شدن . شهرها ساخته شدن . انسان ها پیشرفت کردن . مردانی از غرب ابزارهای ارتباطی و اختراع میکنن . مردانی در غرب گوشی های هوشمند و اختراع کردن . باز مردانی در غرب اینستاگرام را اختراع کردند . اینترنتم کار هموناست .خدا خیرشون بده کلی زحمت کشیدن تا دختری از سرزمین پارس یه سلفی از خودش بگیره و پُست کنه اینستاگرام و من لایک کنم . دایرکت بدم: جوجو چشات لنزه؟جوجو جواب بده: نخیرم، چشمای خودمهعاشق چشمای خودش بشم . با اولیا بریم خونشون واسه امر خیر . همچین از در رفتیم داخل و خواستم با پدرزن آینده حال و احوال کنم پام بره روی همون میخ و چنان از درد زانو رو بیارم بالا که بخوره زیر هشت پیرمرد . شوک بشه و سکته کنه و بره اون دنیا . مادرزن زیر این فشار دووم نیاره و دِق کنه . توی اون وضعیت که کُل فامیل اومدن عروس خانم و دلداری بدن پسرخاله اوسکل کانادایی بیاد و دلش و ببره . بره کانادا .یه عکس از دوتا کفش که واسه عروسی مدنظر داره بگیره بذاره اینستاگرام . من بازم لایک کنم . کامنت بذارم: پاشنه میخی و انتخاب کنپی نوشت: اگه هزاران هزار جایزه نقدی و غیر نقدی باشه قسمت ما نیست، ولی اگه میخی باشه مطمئنا برای پای ماست</description>
                <category>محمد رستم زاد</category>
                <author>محمد رستم زاد</author>
                <pubDate>Thu, 30 Aug 2018 15:42:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدم که جانم می رود</title>
                <link>https://virgool.io/@rostamzad/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF-j41t0ubrrkp1</link>
                <description>بیشترین ارتباطی که با جنس مخالف داشتم برمیگرده به هشت ماه قبل . وقتی که توی کافه نشسته بودم و قلم و کاغذ یه طرف میز بود و قهوه ترک نصفه و سیگار و فندکم یه گوشه دیگه . از این شخصیتا که حسابی تو خودشونن و از بیست و چهار ساعت ، هشت ساعت میخوابن و باقی به تفکر میگذره . تازه از کلاسای نمایشنامه نویسی فارغ التحصیل شده بودم و یه نمایشنامه هم نوشته بودم که اندازه قطر کمر حسین رضازاده روش خاک نشسته بود . خودم که روم نمی شد برم جلو با یه دختر حرف بزنم . مثل مرگ بود واسم . با ایده &quot;اونی که من و بخواد خودش میاد سراغم&quot; برگ های تقویم جوانی رو یکی پس از دیگری به دست باد میدادم . تا این که اومد .پنج شنبه بود . بارون میزد و‌کافه حسابی شلوغ بود . از نفس نفس زدناش معلوم بود که یه مسیری و دویده تا خودش و به یه سرپناه برسونه . حالا من تو همین فاصله تو رویاهام با اون سه بار شکست عشقی خوردم و دفعه چهارم همه چی بخیر و خوشی تموم شده و بچه اولمون تو راهه . زل زده بودم‌ بهش و مثل چی داشتم موشکافانه نگاهش میکرد که وای . برگشت سمتم . من هول کردم اومدم خودم و مشغول کنم به نوشتن که مثلا حواسم بهش نیست . اومدم کاغذ و بردارم دستم خورد به فنجون قهوه ، اومدم اون و بگیرم گوشه لباسم گیر کرد به گوشه میز ، خواستم دستم و بذارم رو میز تعادلم و حفظ کنم که دست گذاشتم توی زیرسیگاری . سیگار دستم و سوزوند و پریدم هوا خوردم به چراغی که از سقف آویزون بود . سی ثانیه طول نکشید . بدبختی دقیقا همینقدر به آدم نزدیکه . به این فکر میکردم یا باید واسه همیشه از این کافه برم . یا باید واسه همیشه از این شهر برم . آروم آروم سرم و آوردم بالا که دیدم آخیش . همه حواسشون به کار خودشونه . برگشتم سمتش که ، لعنت بهت، با یه لبخند ریزی نگام میکنه و اومد سمتم .حالا این نزدیک میشه ضربان من میره بالا ... صد و شصت .. صد و هفتاد ... رسید لعنتی ... دویست و هشتاد ... دستش و گذاشت رو صندلی و دهن که باز کرد گوشت تنم آب شد ، نصف شدم ، دهنم خشک شد ، چشام رفت اصلا . میتونم ادعا کنم از مرگ برگشتم . خدایا بالاخره نیمه گمشده منم پیدا شد . به خودم اومدم دیدم هی میگه : آقا ، ببخشید ، آقا . زبان گشودم گفتم : بفرمایید؟ . منتظر بودم از عشق سیراب شم که گفت : میتونم این صندلی و بردارم؟ . تعدادمون زیاده ، یه صندلی کمه . با سر و دست و پا و تمامی اعضای بدن که قدرت انتقال اطلاعات و دارن بهش فهموندم که آره میتونی صندلی لعنتی و برداری و بری . صندلی و برد ولی من به چشم خود دیدم که جانم میرودپی‌نوشت : نشود فاش کسی آنچه میان من و توست پی‌نوشت دوم : نه از کافه رفتم نه از شهرپی‌نوشت سوم : از همون کافه پست میکنم</description>
                <category>محمد رستم زاد</category>
                <author>محمد رستم زاد</author>
                <pubDate>Wed, 29 Aug 2018 17:52:21 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>