<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی رودکی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@roudaki</link>
        <description>‏از تجربیات کاری، امید، شوق ‎سفر، زندگی در ‎روستا، دنیای اوپن سورس و ‎سئو می‌نویسم. سایتم: https://roudaki.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 19:36:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/30903/avatar/ejS8qP.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی رودکی</title>
            <link>https://virgool.io/@roudaki</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لبخندی پنهان است</title>
                <link>https://virgool.io/@roudaki/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-uqqz84ctkxqm</link>
                <description>کارمند  اداره مهاجرت می‌پرسد که آیا اینجا حساب بانکی داری، با تعجب می‌گویم “نه”  و ادامه می‌دهم “اما بعد از تایید شما حتما باز خواهم کرد”. در تلاشم  وضعیت پذیرش را زودتر از میان کلماتش بیرون بیاورم. چقدر این خانم آرام،  منظم و پیگیر است. همین چند لحظه پیش از آوردن چای صرف‌نظر کرد و پشت میز  برگشت. بین ما دیواری شیشه‌ای‌ست. گوشه بیرونی میز نشسته است تا رودرروی من  باشد. بدون هیچ تکانی و تنها با چرخاندن سر حرفم را دنبال می‌کند که  “انشاا…”. تمام. این پاسخ معنایش چیزی جز پذیرش اقامت نمی‌تواند باشد.علیرغم  داشتن پیش‌زمینه منفی به این کشور، امروز خوشحال شدم. وقتی به‌ناچار وطن  را ترک می‌کنیم؛ هر حسی به زبان، ملیت، جغرافیا و حتی تاریخ را باید بکشیم.  احساس را باید در مبدا جا بگذاریم. هر احساسی به مبدا، مهاجر را پس  می‌کشد. هر احساسی به مبدا، گفتگو با مقصد را پیش نمی‌برد. گذشته با مهاجر  می‌آید چه بخواهد و چه نه. مهاجر! رهایش کن. در توست؛ گذشته خودِ تویی. رو  به آینده، گذشته دیگری بساز. این گذشته‌یِ نو را برای خود بی‌وطنت بساز.  مهاجر! رها کن؛ هر تعلقی را.و حالا چند دقیقه از آن انشاا.. گذشته  است. درون تاکسی این چیزها را می‌نویسم. پشت چهره راننده پیر و بر لبان من  لبخندی پنهان است. در مسیر داروخانه‌ام. آهنگی در حال پخش است. به طریقی به  من می‌فهماند که آن ترانه چیزهایی از عشق می‌گوید. عشق، بی‌زبان است و  صحبت از آن هم زبانی مشترک نمی‌خواهد. می‌رسم. آهنگ Ben Sana Aşık Oldum  استقبال این سرزمین از من است.پ.ن: ترانه را در این آدرس گذاشته‌ام:https://roudaki.com/n/kocber</description>
                <category>مهدی رودکی</category>
                <author>مهدی رودکی</author>
                <pubDate>Mon, 02 May 2022 15:43:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوش‌بینی بی‌پایان یا توهم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@roudaki/%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-trojzyb9e7mp</link>
                <description>معرفی کتاب خون نحسکتاب را دوستی برایم هدیه فرستاد. وقتی به دستم رسید بلافاصله از خودم پرسیدم چرا آن را بخوانم؟ کتاب از شکست استارتاپی مشهور در سیلیکون‌ولی می‌گوید و من ماجرای آن رسوایی را می‌دانم، چرا کتابی را بخوانم که نتیجه‌اش را می‌دانم؟بررسی شکست‌ها، فجایع و رسوایی‌ها با تاکید صرف بر نتایج نهایی شاید چندان آموزنده نباشد. بررسی روندهای طی‌شده، تصمیم‌های گرفته‌شده و یا گرفته‌نشده، نقش و روابط افراد و گروه‌ها، شرایط کار و سیاست‌های حاکم بر فضا و دلایل دیگر بهتر می‌تواند گره از ابهامات بگشاید و عبرت‌آموز شود.در رسوایی ترانوس، تصمیم‌های نادرستی که فاجعه در پی نداشتند، پشت‌سرهم فراموش شدند تا روزی که تصمیمات واقعا فاجعه بیافرینند و مدیر جوان همه ذهن و توانش را برای اصلاح امور به‌کار بگیرد. اما دیگر دیر شده بود. صاعقه حقیقت، عمارت دروغ را ویران کرد و ملکه را عریان.با این دیدگاه صفحاتی از کتاب را ورق زدم و درباره نویسنده چیزهایی خواندم و متقاعد شدم کتاب می‌تواند آموزنده باشد. اگر این موضوع را هم در نظر بگیریم که روایت را خبرنگاری ریزبین و پیگیر که شم کارآگاهی دارد، نقل می‌کند بر جذابیت کتاب افزوده می‌شود.استارتاپ ترانوس در فضای سیلسکون‌ولی که ظواهر و تبلیغات تعیین‌کننده است؛ ظهور می‌کند و نوید محصولی انقلابی می‌دهد. فردی جوان و متاثر از استیو جابز، مدیرعامل این استارتاپ است و  جاذبه زنانه‌اش را به‌گونه‌ای متفاوت نمایش می‌دهد:‌ پوششی ساده، آرایشی سبک و صدایی بم و دور از ظرافت.او با تکیه بر کاریزمای فردی و توانایی فروش و متقاعدسازی بالا و با ارایه نمونه‌های اولیه و آمار و پیش‌بینی‌های خیره‌کننده، نظر سرمایه‌گذاران را جلب می‌کند. سهام استارتاپ رشد می‌کند و نام‌هایی چون اوبر و اسپاتیفای را هم پشت سر می‌گذارد. الیزابت هولمز در رسانه‌ها حضوری موثر دارد و از او به عنوان کسی که پا جای پای بزرگانی چون بیل گیتس و استیو جابز خواهد گذاشت، نام می‌برند. این درخشش‌ها اما روی دیگری هم دارد.در روی دیگر، محصول انقلابی ترانوس هرگز از سطحی معمولی فراتر نمی‌رود، نتایجی که ارایه می‌دهد اطمینان‌بخش نیست و به دیگر محصولات رایج در بازار متکی‌ست. ساختار شرکت و فرهنگ سازمانی آن پرتنش و غیرشفاف است و کارمندان مرتبا ترک شغل می‌کنند. به سرمایه‌گذران آمارهایی بسیار خوش‌بینانه ارایه می‌شود و امکان بررسی کنترل نشده محصول، فراهم نمی‌گردد. بی اعتمادی به کارکنان و تحت فشار گذاشتن آنان و شرایط سخت دیگر در نهایت اطلاعات محصول و ادعاهای ترانوس را به بیرون درز می‌دهد؛ خبرنگاری ماجرا را دنبال می‌کند و رسوایی را آشکار می‌سازد.اما چه بخش‌ها و ایده‌هایی برای من جذاب بود؟بله. در آمریکا هم.خواننده کنجکاو همین که کمی در کتاب پیش برود با این سوال جدی روبرو می‌شود که واقعا این همه موارد ساده، شک‌برانگیز و تابلو در کشوری اتفاق افتاده است که به سیستم‌های نظارتی و کنترلی‌اش شهره است؟نیک بنگریم کتاب، قصه آدم‌هاست. از انسان، فارغ از نژاد و زبان و ملیت، هر کاری برمی‌آید تنها شرایط وقوع، ابعاد و نتایج اتفاقات ممکن است متفاوت باشد اما انگیزه شکل‌دهنده اتفاقات همواره ثابت می‌ماند. در همه جای این کره خاکی توهم فاجعه به‌بار می‌آورد، برخی بر اعتماد پا می‌گذارند و آمارها طبق نظر ذی‌نفعان دست‌کاری می‌شود.مصاحبه خروجاگر در زمان خروج از سازمان و ترک شغل کارکنان، مصاحبه‌ای برای آنها ترتیب داده شود برخی از گره‌های کور شرکت‌ها نمایان می‌شود. ترانوس این کار را نکرد. در ایران هم چنین رویه‌ای ندیده‌ام. سازمان‌ها نباید همه روایت‌های ترک شغل کارکنان را خود کنترل کنند.فرهنگ سازمانیمدیران باید با اصول معاشرت آشنا باشند و بدبینی و شک را به سازمان خود تزریق نکنند. فرهنگ ترس باید حذف و نظرات و سوالات مخالف باید تحمل شود. شفافیت باید در صدر تا ذیل سازمان برقرار باشد، نبود شفافیت کارمندان را بله‌قربان‌گو بار می‌آورد. کارمندان و مدیران باید با یکدیگر راحت باشند و شرایط و مشکلات را به زبانی نرم بیان کنند. رفتار با کارکنان ترانوس حقیقتا شرم‌آور بود. آنها همواره تحت نظر بودند. در بخش‌هایی از کتاب حس کردم گویی «قلعه حیوانات» را می‌خوانم.مدیریتبا خواندن چند کتاب مدیر نمی‌شویم. تنها با قبول مسوولیت‌های کوچک و به‌تدریج برای آن آماده می‌شویم. به‌کار گماردن مدیری جوان و کم‌تجربه که بر کارش تمرکز نداشت فاجعه ترانوس را رقم زد. مدیری که از یک ابتکار عمل نسنجیده به دیگری می‌جَست. اعطای قدرت بیشتر به یکی از مدیران به نفع هیچ شرکتی نیست.ارتباطات گروه‌هاترانوس ارتباط بین گروه‌های کاری را قطع کرده بود و همه راه‌های ارتباطی به یک یا دو مدیر ختم می‌شد. مدیری که پیش‌بینی‌ناپذیر بود و رفتارش جز هرج و مرج رقم نمی‌زد.خطوط قرمزهر شرکت و سازمانی باید خطوط قرمزی برای خود داشته باشد و از آنها عبور نکند. ترانوس، آمار ساخت، از اعتماد سواستفاده کرد، رسانه‌ها را سرکار گذاشت و سلامتی شهروندان را به خطر انداخت. آنها از همه خطوط قرمز جامعه خود را گذر کردند.هدف‌گذاریتمرکز بر اهداف عالی، زیباست اما باید به اجرا پذیر بودن آنها هم توجه داشت. ترانوس اهدافی را دنبال می‌کرد که پس از گذشت سال‌ها هنوز هم محقق نشده و سطح تکنولوژی به آن حد نرسیده است.سیاست‌های کلان اقتصادی کشورتصمیم‌ها و سیاست‌های کلی هر کشور به سرمایه‌گذاری‌ها جهت می‌دهد. سرمایه‌گذاری و خروج از آن در آمریکا بسیار راحت‌تر از ایران است. آنجا بستر آماده است: نیروی متخصص، ابزار و مواد، قوانین، رسانه و سرمایه‌گذار.آنها راحت‌تر از ما شروع می‌کنند و راحت‌تر هم تمام می‌کنند. آنها ایده‌ها را بسیار بیشتر از ما اجرا می‌کنند و حتی اگر ایده‌ای شکست بخورد باز هم حداقل تجربه‌اش برای جامعه می‌ماند. اما ما؟ما در فضایی عمدتا ذهنی و رقابتی که مبتنی بر احساسات فردی‌ست به ارزیابی ایده‌ها می‌پردازیم. در محیطی پر از شک و تردید و بسیار سخت مذاکره می‌کنیم، به‌ندرت شروع می‌کنیم و بسیاری از ایده‌ها اجرانشده، رها می‌شوند. فایده؟ شکست‌ها؛ تجربه‌ای به جامعه نمی‌افزاید.رسانه مستقل و آزادترانوس به کمک رسانه‌ها مطرح و با پیگیری و سماجت همان رسانه‌ها، رسوا شد. در تمام لحظاتی که کتاب را می‌خواندم این ویژگی جامعه آمریکا برایم بسیار پررنگ بود. در همان زمان که یک واحد خبرنگاری در وال استریت ژورنال مشغول تهیه گزارش و تحقیق است واحد دیگری در حال حمایت از ترانوس. این استقلال واحدها حقیقتا برایم جذاب بود. و جالب‌تر آنکه مالک همین رسانه با آنکه در ترانوس سرمایه‌گذاری کرده بود، مانع انتشار گزارش در رسانه‌اش نشد. گردش آزاد اطلاعات به‌سود جامعه است و در نهایت رسانه نقش خود را به‌خوبی ایفا کرد.انتخاب‌هارسوایی ترانوس روایتی از خوش‌بینی بی‌انتها و شاید توهم مدیری جوان بود که بر حقیقت سرپوش گذاشت. همچنین روایت همه کارکنان و سرمایه‌گذرانی‌ست که شواهد شک‌برانگیز و آمارهای هشداردهنده را جدی نگرفتند و یا دیر جدی گرفتند.اینکه شما فقط چیزی را شدیدا بخواهید،دلیل نمی‌شود آن خواسته حتما محقق شود.کتاب: خون نحس یا Bad Bloodنویسنده: جان کریروترجمه: صدرا و ثمین امامیانتشارات برآیندپ.ن.مهم: معرفی این کتاب را به‌دلخواه خود نوشته‌ام و هیچ رابطه مالی با ناشر، نویسنده یا مترجمان آن ندارم اما برای نوشتن این یادداشت اجازه گرفته‌ام.</description>
                <category>مهدی رودکی</category>
                <author>مهدی رودکی</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jan 2021 00:29:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این کوچه‌ها هیچ گم‌نامی را مشهور نمی‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@roudaki/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%AF%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B4%D9%87%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-wcmsilzcghta</link>
                <description>کتابخانه‌ای لب‌شار از امید و حس‌های دیگرزنگ در را زدم و منتظر ماندم؛ خبری نشد. کلید ورودی ساختمان را هم نداشتم. چاره چه بود؟ ریموت را زدم و در کرکره‌ای پارکینگْ قیژقیژکنان درخود می‌پیچید و باز می‌شد. همین‌که تا نصفه بالا می‌آمد، کافی بود؛ خم و از زیر آن رد می‌شدم، داخل پارکینگ و پای آسانسور می‌رفتم. در فکر محاسبه زمان مناسب برای اقدام بودم که کسی صدایم کرد:– آقا.برگشتم. دختری به تورفتگی ورودی ساختمان در چند متر آن طرف‌تر اشاره می‌کرد. در هنوز به نیمه نرسیده بود.– «آقا. در آیفون، شما رو صدا می‌زنند.»دیگر دیر شده بود. همان بهتر که از پارکینگ می‌رفتم. صدای کیه، کیه همچنان از آیفون می‌آمد.– «خیلی ممنون. از این در بزرگ‌تر می روم.»دسته‌های ساک چرمی و بزرگ را که زیپی باز داشت محکم گرفته بود. کتاب‌ها را سرو‌ته و بی‌قاعده درون آن جا داده بود. نگاهم به آن حجم درهم کتاب‌ها بود که شروع به حرف زدن کرد.– «کتاب می‌خرین؟ آثار جلال رو دارم، چشمهایش علوی رو. کیمیاگر، ملت عشق و آئین دوست‌یابی کارنگی رو.»تندتند نام می‌برد و با همان سرعت من هم می‌گفتم نه.دختری حدودا سی‌ساله بود با لباسی تیره و چروک که آشکارا یکی‌دو سایز بزرگ‌تر می‌نمود. بی‌وقفه کتاب‌ها را بیرون می‌آورد، روی جلدشان را نشانم می‌داد و نامشان را بلند می‌خواند و با شنیدن نه، آنها را بر زمین روی هم می‌چید. روز گرمی بود و در سایه بلند ساختمان، گربه‌ای از بالای دیوار به ما خیره شده بود.کمی خَش‌دار و شمرده نفس می‌کشید و کلمات را به‌درشتی ادا می‌کرد. نشانه‌ای از هر دختر کتاب‌فروشی که در ذهن داشتم در او ندیدم. سده‌ها قبل دختری زیبا و خندان با کالسکه چوبی در بازار می‌چرخید و برای خوانندگان گمنام، کتاب می‌برد. در روزگار ما کتاب‌فروشی خسته و معترض روبرویم بود که با ساکی دستی در کوچه‌ها به‌دنبال مشتری می‌گشت.برج کاغذی پله‌پله به زانویم می‌رسید که بالاخره نام کتابی توجهم را جلب کرد... ادامه در اینجا.پ.ن: هنوز به تکنولوژی نوشتن باب میل کاربران ویرگول، دست نیافته‌ام :)</description>
                <category>مهدی رودکی</category>
                <author>مهدی رودکی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jan 2021 15:21:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاده جنگلی</title>
                <link>https://virgool.io/@roudaki/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C-a7lt8zrudvkx</link>
                <description>نگل در روز مه‌آذین، نهایت زیبایی را دارددرست بعد از آخرین پل، رود خروشان نفسی می‌گیرد و بسترش را بر پهنه پیش‌رو می‌گستراند. اینجا کمی مانده به انتهای اتوبان رشت است. کوه و رود و جنگل به‌هم می‌رسند و تفرجگاهی‌ست برای مسافران تا آخرین فرصت تجربه جنگل را از دست ندهند.همین که می‌رسم پسر و دختری به سویم می‌آیند، هیجان دارند. پسر می‌پرسد «از این طرفم راه دارد؟»- بله.دختر می‌گوید «یعنی از داخل جنگل اومدی؟» - بله. پسر می‌پرسد «مسیرش چطوره؟ ما هم می‌تونیم بریم؟» و همزمان به ۲۰۶ نقره‌ای اشاره می‌کند. می‌گویم «اگه بعد از بوسه‌های جنگلی با پیاده برگشتن مشکلی ندارید»، خنده پهنای صورتم را می‌گیرد و پله‌پله می‌گویم «شما هم می‌تونید». حالا هر سه می‌خندیم. دختر برای خنثی کردن حرف‌های من، می‌گوید «حالا اونقدرها هم هَوَل نیستیم». با انگشت درخت بلندی را در دوردست نشان می‌دهم و می‌گویم «تا اون درخت پیاده برید. پنج دقیقه راهه، جای دنجی‌یِ و بد نیست کمی هم گِلی بشید. شاید چسبید».چقدر شبیه اوست. خندان و راحت حرف می‌زند، با دست‌هایش حرف می‌زند. چشمان سیاهی دارد، ابروانی پرپشت، صورتی سبزه و بینی کمی بزرگ؛ انگار خودش است. مثل او اهل آرایش نیست و ساده‌پوش است. او که در کافه دوژوان آخرین نگاه و خنده را به من داد و رفت. چقدر از مالزی بدم می‌آید. پسر بلندتر می‌خندد. همان زمان که به سمت من دویدند، هوایی شدم. می‌گوید «خیلی باحالی، دمت گرم». هیچ نمی‌گویم. دستی تکان می‌دهم و به کنار رود می‌روم.خاطرات چون رودی در جریان‌اند، می‌آیند و می‌آیند؛ هیچ رفتنی، نیست. اینک در ساحل ایستاده‌ام و کامیون قرمز آن طرف رود را تماشا می‌کنم؛ حسابی تمیز شده است و برق می‌زند. تقریبا چهل متر دورتر است و در کنار آن مردی با پاچه‌هایی خیس مشغول تکان دادن پارچه‌ای در هواست. حیفم آمد داستان کامل را اینجا بگذارم. البته مدتی گذاشتم و خبری نشد. خوانندگان اینجا معتاد تیترهای خاص‌اند مثلا پنج چیز که ... چرا فلان شد... چگونه فلان کنیم ... یازده دلیل برای ... یا خلاصه کتاب و ترفندهاب وبی. ادامه داستان را در اینجا بخوانید. امیدوارم در سایت چرخی بزنید و بقیه مطالب رو هم ببینید. گذاشتن نوشته در اینجا با این حال تجربه‌ای خوب برای بررسی شرایط بود. نه اینکه خیلی شاخ بنویسم؛ مخاطب من با این نوع نوشته‌ها در اینجا نیست. سبک دیگری از نوشته‌ها را باید آزمایش کنم تا سلیقه مخاطبان اینجا را بیابم. /سپاس</description>
                <category>مهدی رودکی</category>
                <author>مهدی رودکی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Dec 2020 12:35:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پانزده سال است که چای دم می‌کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@roudaki/%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-x7itcjpjvnlc</link>
                <description>لیوان چای و کلوچه فومنحسن که در حال رفتن به واحد کناری‌ست زیر آن نور ملایم ورودی می‌ایستد و می‌گوید:‌ دست شما درد نکند آقا ناصر. خسته نباشید. تدارک جلسه فردا فراموش نشود. مثل این‌که چیزی یادش می‌آید. رو به من می‌گوید: آقا ناصر کارش درست است، چیزی از آن باریستا که گفتی کم ندارد. آقا ناصر مودبانه و رسمی می‌گوید: لطف دارید. چشم مهندس. حسن می‌رود و او لیوان‌ها را منظم درون سینی می‌چیند. اگر از چیزی که نوشیدم، تعریف نکنم؛ چند واژه در گلویم می‌خشکد. می‌گویم: آقا ناصر عجب چای خوش‌رنگ و خوش‌طعمی. و به شوخی می‌گویم دوره مخصوص دم‌کردن چای گیلان را دیده‌اید؟ دوست داشتم طور دیگری صدایش می‌کردم.او که در حال منظم کردن وسایل پذیرایی روی میز است؛ گل از رویش می‌شکفد. گویی در حال مزه‌مزه‌کردن کلمات است. با مکث می‌گوید: چای که دم می‌کنم، همیشه اولین لیوانش را برای مهندس می‌آورم، عطر و طعم آن، چیز دیگری‌ست. حسن که در حال برگشت است، گفتگوی ما را می‌شنود و در تایید صحبت‌های او می‌گوید: مخصوصا چای تازه‌دم بعد از ناهار.حالا طوری حرف می‌زند که گویی سر صبح است؛ پر از انرژی. می‌گوید: مهندس تا خاموش نکردم یک چای دیگر هم بیاورم؟ بلند و کشیده می‌گویم: چای بعدی به افتخار باریستا ناصر. همان بار اول هم باید همین‌طور صدایش می‌کردم. حسن تکرار می‌کند باریستا ناصر و هر سه می‌خندیم. می‌رود و چای سوم را هم می‌آورد. همزمان با گذاشتن آن بر روی میز می‌گوید: پانزده سال است که چای دم می‌کنم. لب‌هایم را روی هم می‌فشارم، گردنم را کمی مایل می‌کنم، چشمکی می‌زنم و همزمان برایش لایکی نشان می‌دهم. می‌خندیم. به‌وقت رفتن می‌گوید: مهندس باز هم تشریف بیاورید.داستانی در دل داستانی دیگر. آنچه خواندید بخشی از داستان کوتاه من با نام «کلمات چون پنجره؛ رهایی‌بخشند» است. می‌توانید نسخه کاملش را در اینجا بخوانید: https://roudaki.com/n/vajeyen-me</description>
                <category>مهدی رودکی</category>
                <author>مهدی رودکی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Dec 2020 14:58:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست سبکی دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@roudaki/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A8%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-d6psarjxrciv</link>
                <description>زیتون پرورده. رشت رودبار گیلانچند روز پیش از فروشنده‌ای به نام سیدعادل زیتون و زیتون پرورده خریدم. موقع خرید برایش آرزو کردم که فروش آن روزش خوب باشد و در اصطلاح گفتم دستم سبک است. نمی‌دانم چه کرد و فروش آن روزش چقدر بود اما از همان زمان درباره دست سبک و انرژی مثبت حرف زدم، درونم این سوال مدام تکرار شده است که چرا دست سبک یا انرژی مثبت فقط ۲۴ ساعت کارکرد داشته باشد؟ کی چنین حرفی زده است؟ به گمانم فرهنگی که فقط به دنبال نتیجه و زود نتیجه گرفتن است چنین ذهنیتی را به مردم خود تحمیل می‌کند. چگونه فرهنگی با گنجشگ‌روزی مخالف است اما آن را ترویج می‌کند؟اگر این شانس را داشته باشم که با روحی بزرگ، با صاحب دستانی سبک همراه شوم؛ روزها، ماهها و شاید عمری؛ بهره‌مند خواهم بود. او فقط تلنگری می‌زند و می‌رود. ما متحول می‌شویم؛ مایی که سال‌ها در مسیریم تا آن روز فرارسد.بزرگی، سبکی و زیادی مفاهیمی نسبی‌اند. هر یک از ما ممکن است برای دیگری همان روح بزرگ باشیم. زندگی را معطل تلنگرخوردن از دیگری نکنیم و خود تلنگری باشیم برای دیگران. شاید لازم است دست از قضاوت یکدیگر برداریم. درباره آن خرید و اتفاقات بعدی‌اش در اینجا نوشته ام. قصه شما از تحول چیست؟ چند روح بزرگ به زندگی دیده‌اید؟</description>
                <category>مهدی رودکی</category>
                <author>مهدی رودکی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Nov 2020 22:32:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از هر چیز نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@roudaki/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-kx9795eqbxtu</link>
                <description>جاذبه‌های ممنوعه اصفهان :)از وقتی که فهمیده‌اند می‌خواهم تجربیاتم را منتشر کنم مدام از من می‌پرسند قرار است چقدر راحت بنویسی؟ آیا همه چیز را می‌نویسی؟ با خنده می‌گویم بله، از همه چیزهایی که شما دوستان عزیز می‌دانید و یا نمی‌دانید.چقدر این «همه چیز» ترسناک است. نوشتن از همه چیز یعنی نوشتن از ناتوانی، نوشتن از گریستن، نوشتن از درد، از ترسِ تنهایی، از ترس آینده‌ای «همچنان در خانه». نوشتن از بی پولی، ناتوانی جنسی و تمام شدن پس‌انداز. آیا می‌نویسم؟ بله.اما چیزهایی هست که نوشتن از آنها ساده نیست، چیزهایی که تصور ما از خود در ذهن دیگران را مخدوش می‌کند. این وقت‌ها دستم به نوشتن نمی‌رود. ما نمی‌نویسیم که خود را کوچک کنیم. مواجهه با مرگ آنچه در ذهن دیگران می‌گذرد را برایم کمرنگ کرد. تصمیم گرفتم بنویسم، با صداقت بنویسم. قصه این نوشتن را بخوانید. رنج من شاید درسی باشد برای دیگران.می‌دانم بی‌پروا نوشتن تبعاتی دارد و درون زندگی سرک‌ها خواهند کشید. یا باید پاسخگوی چیزهایی باشی که تو فراموش کرده‌ای و دیگران نه.زندگی رودی در گذر است، ما هم بگذریم.</description>
                <category>مهدی رودکی</category>
                <author>مهدی رودکی</author>
                <pubDate>Fri, 27 Nov 2020 01:47:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی هیچ سرمایه‌ای جز امید نیست باید آن را ‌به‌تمامی خرج کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@roudaki/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%AC-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-izks1o0t3k0s</link>
                <description>زندگی در جریان است هر چند که مثل سابق نیست، هیچ چیز مثل سابق نیست. گویی در برهه‌ای مبهم از تاریخ گیر افتاده‌ایم. مواجهه مردم و حکومت‌ها با اپیدمی کرونا درس‌های مهمی داشته است. کمکم یاد می‌گیریم با هم و با طبیعت مهربان باشیم و اهمیت تنهایی را دریابیم. اپیدمی کرونا، تلنگری برای بازگشت گزینه‌ها به زندگی‌ست. هر که تنها به یک گزینه متکی باشد زندگی‌اش به تنگنا می‌افتد.به طبیعت بازگردیم.من از مرگ گریختم. رویارویی با مرگ، بیم و امید و رنجِ ناتوانی، اثری عمیق بر من گذاشت. موسیقی و کتاب به زندگی من بازگشت. وجودم، خودم، مهم شد. باری سنگین از تعلقات و تعصبات را از دوشم برداشتم. آن منی که پذیرای فشارها و هنجارهای جامعه بود، مُرد.حال که از نو متولد شده‌ام به روستا برمی‌گردم. دنیا به روستا، زندگی روستایی و فهم اصیل و نخستینی که در آن شکل می‌گیرد؛ نیاز دارد. ایده اپن سورس و تاثیری که بر جهان گذاشته است، برایم مهم شد. باوری استوار به تلاش انسان‌هایی دارم که زندگیِ ساده را می‌سازند. تجربه من را بخوانید.</description>
                <category>مهدی رودکی</category>
                <author>مهدی رودکی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Nov 2020 17:16:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حوصله ته‌کشیده و تعاملات بیلاخی</title>
                <link>https://virgool.io/@roudaki/%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%AA%D9%87%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AE%DB%8C-elr7x4c0wvmj</link>
                <description>جویباری بهاریذات وبلاگ‌نویسی در رهایی از اجبار و نظم رایج در سایت‌هاست. بلاگر مجبور نیست بنویسد و اگر هم نوشت اجباری در ادامه دادن ندارد. او در هر زمانی که بخواهد ریتم، لحن و موضوع نوشته‌ها را تغییر می‌دهد و یا دیگر نمی‌نویسد. رابطه بلاگر و خوانندگانش شناور و پرنوسان است؛ به‌کندی پیش می‌رود تا شاید پروبال گیرد و گاه رابطه شکل گرفته، به ناگاه می‌خشکد.اما تب بلاگ‌نویسی فروکش کرده و مدیای موثر این سال‌ها عکس و فیلم شده است. حوصله مخاطبان ته کشیده و تعامل آنها با همان عکس و فیلم نیز بیلاخی* شده است. در چنین وضعیتی سخت است از نوشتن و یافتن مخاطب سخن بگوییم.اما بلاگ‌نویسی زنده است و «واژه‌ها» هنوز هم خواننده دارند. بلاگینگ، به‌روزشده و متفاوت‌تر از سال‌های اولیه خود به پیش می‌رود. بلاگ‌ها تخصصی‌تر شده‌اند و مخاطبان هم. حرف حسابی و ایده ناب مخاطب خود را می‌یابد. موفقیت مدیوم و نمونه ایرانی آن، ویرگول شاهدی بر مدعاست.من بلاگ شخص خود را راه انداختم و در ویرگول برای حمایت ار آن بهره می‌برم. دلایلی از این کار دارم که بعدا درباره‌شان می‌نویسم. اما من از بلاگ چه میخواهم؟ می‌خواهم در تعامل با مخاطبان جسورانه‌تر بنویسم. از تجربیاتم بی پرده می‌نویسم و نویسندگی را تمرین می‌کنم. نوشتن؛ جویباری است که به پیش می‌‌رود؛ امیدوارم برای من رودی خروشان شود.</description>
                <category>مهدی رودکی</category>
                <author>مهدی رودکی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Nov 2020 06:10:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست طلایی</title>
                <link>https://virgool.io/@roudaki/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-fcyjgp3ioons</link>
                <description>رینات داسایوفدوران مدرسه دروازه‌بانی می‌کردم. دست طلایی بودم. در بازی یکی مانده به پایان، سه پنالتی گرفتم و سرمستانه راهی فینال شدیم. از دروازه واقعی فوتبال در استادیوم شهر می‌گویم نه بازی در حیاط مدرسه. فینال شد و چه فینالی! هیچ‌کس انتظار نداشت ما را آنجا ببیند، تیمی از مدرسه خرخوان‌ها.مدرسه رقیب تمام دانش‌آموزان خود را به استادیوم آورده بود. گویی قبل از ورود به زمین باخته بودیم. بازی پایاپای پیش رفت و حتی با برتری ما ادامه یافت. دقیقه شصت بازی، اولین کرنر را زدند. تا کنار خط هیجده‌قدم دویدم، پریدم و توپ را دودستی دور کردم؛ تقلیدی حرفه‌ای از سگ‌مان که نان را در هوا می‌قاپید. معلم ورزش هیجان‌زده‌تر از من تا پشت دروازه دوید و فریاد زد: عجب دروازه‌بانی دارم، باریکلا مهدی. همانجا برای مسابقات استانی انتخاب شدم، این را بعدها مربی تیم شهرستان گفت. بازی درگیرانه، سریع و در هیاهوی طرفداران رقیب پیش می‌رفت تا به آن لحظه خاص رسیدیم. آن لحظه ماندگار لعنتی و آن شیرجه لامصبی که نزدم. گل شد. با یک گل باختیم. هِی ? .اگر این سبک از نوشته‌ها را می‌پسندید؛ خوشحال می‌شوم ادامه آن را هم در سایتم بخوانید.</description>
                <category>مهدی رودکی</category>
                <author>مهدی رودکی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Nov 2020 07:57:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>