<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های روح الشرق?</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rouhalshargh</link>
        <description>همه چیز درست خواهدشد و شب تاریک نیز از چراغ ترک خورده عذر خواهد خواست... &quot;سید علی صالحی&quot;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:18:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1783322/avatar/USMp6f.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>روح الشرق?</title>
            <link>https://virgool.io/@rouhalshargh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خدافظی!</title>
                <link>https://virgool.io/@rouhalshargh/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-vt4pwrfetz5n</link>
                <description>اینجا تا اطلاع ثانوی تعطیلهدوباره کوچ کردم بلاگفااینجا حریم امنی داشتم که دیگه ندارمشو خب فعلا دیگه قرار نیست اینجا چیزی بنویسمبیشترشم تقصیر شادیه! اگه اینو میبینی بدون خیلی ازت بدم میاد من اینجارو دوست داشتم???خلاصه که تا متجاوزهارو از اینجا بیرون کنم،فعلا خدافظ!:)</description>
                <category>روح الشرق?</category>
                <author>روح الشرق?</author>
                <pubDate>Mon, 17 Apr 2023 01:38:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدوم من؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rouhalshargh/%DA%A9%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%85%D9%86-rygkx38qpn90</link>
                <description>واقعا نمیدونم دقیقا نسبت به تغییراتم تو ۶ماه گذشته چه احساسی دارمازشون بدم میادبرام عجیبنجالبنیا چی؟ولی در هر صورت کاملا غیرعادین!مسلما خانم‌ح خیلی خوشحاله که عوض شدم و اصلا پنهانش نمیکنه. مثلا سر ماجرای &quot;ع&quot; که با لبخند می‌گفت وجدانت داره بیدار میشهحسن تو کامنتی که برام میذاره که حلال کن و اینای شب قدر میگه تلاشت برای تغییر خیلی خوب بودهزینب با خوشحالی میگه باورش نمیشه ناراحت شدن آدما انقد روم تاثیر بذارهیا خیلی واکنش‌های دیگه که خوششون اومدهولی من نه. همچنان دوسش ندارم. هرچقدم همه بگن که خیلی خوبه (که نمیگن البته) برام دوست نداشتنیه.اینکه وقتی دیگه تو روی آدما وای‌نمیسم از شرایط سواستفاده میکنن و اذیتم میکنناینکه احساس ضعیف و بی دفاع بودن میکنماینکه بجای تعریف شنیدن بابت کمتر هاپ هاپ کردن بدتر ضدحال میخورمو هزارتا چیز دیگه...فقط عصبیم میکنن!حتی برخورد آدمایی که به تازگی باهم آشنا شدیم و اون موقعای پاچه گیرِ رکِ بی ملاحضه ی منو ندیدن برام عجیبهیه جوریم انگار هنوز عادت نکردم به منِ جدید و توقع دارم تو دیدِ آدمای اطرافم همون منِ قدیم دیده بشم و وقتی اوضاع این شکلی پیش نمیره نمیتونم بهش فکر نکنم و حس بدی ازش نگیرم.از &quot;ه&quot; که مثل مامانای دلسوز برخورد میکنه که انگار میخوان تربیتت کنن بگیر تا &quot;م‌ح&quot; که با اینکه سنی و قدی نصفمه به خودش اجازه میده هرجور دوست داره باهام برخورد کنه یا &quot;ف&quot; که (با اینکه معروفه به اسوه ی ادب و اخلاق بودن) با خط قرمزام شوخی میکنه و هرچی مهربون بهش میگم خوشم نمیاد بازم ادامه میده.ولی چیزی که به طرز احمقانه‌ای درگیرم کرده ماجرای دیشبه.این سه شب احیا رو هیئت استاد غلامی بودم. قسمت تشریفات. ازینا که چوب پر میگیرن دستشون مردمو میزنن?(البته ما رو تهدید میکنن که اینکارا کلا غدغنه? بهمون میگن اگه یکی چک زد تو این گوشت تو اونورو بیار جلو?) در هر صورت. خانواده هم بخاطر من دو شب اولو اومدن تا چهارشنبه که رفتن کرمان و شب سومو نبودن و من خونه &quot;ه&quot;اینا مونده بودم. &quot;ا&quot; هم رفت باهاشون و طبق معمول &quot;ع&quot; بخاطر شرکتشون نرفت و موند تهران.اخرای شب سوم احیا خیلی شلوغ شده بود. غذا به همه نرسید و رفتن دوباره برای بقیه غذا بیارن. دیدم نمیتونم بگم &quot;ه&quot; و خاله‌ن بخاطر من وایسن این همه مدت. &quot;ع&quot; با دوستاش هیئت بود. اونا رفتن و قرار شد &quot;ع&quot; برگشتنی بیاد دنبالم. عسل گفت برا داداشتم غذا ببر حالا که داره میاد دنبالت. ساعت نزدیک ۲و۴۵ شد. &quot;ع&quot; رسیده بود ولی سری دوم غذا ها نه. زنگ میزد که بیا دیره. ولی نمیشد. نه سیل جمعیت میذاشت از جامون تکون بخوریم نه کمبود نیرو نه تعارفای عسل!چندبار زنگ زد. آخر شاکی شد. به عسل گفتم توروخدا تا کار بیخ پیدا نکرده بزا برم???نزدیکای ۳و۱۰ بود که تونستم از در بیام بیرون.&quot;ع&quot; شاکی بود و خب حق داشت.ولی واقعا رفتنه دست من نبود. بهشم گفتم. منتها از نظرش جمله ی احمقانه‌ای بود و چطور میتونه دست من نبوده باشه. مگه اینا صاحبکارمن که نمیذارن. متاسفانه اصرارهام جواب عکس میداد و چیزی حل نمیشد. گفت: [مشکل تو اینه که روت نمیشه مث آدم حرف بزنی حقتو بگیری. من میشناسمت دیگه چرا انکار میکنی.]و بله? اصلا نمیدونستم چی بگم. خنده‌م گرفته بود. من نمیتونم حقمو بگیرم؟ روم نمیشه؟? آخرین جمله ای بود که انتظار داشتم از یه نفر بشنوم?بهش فکر هم که میکنم تمام کلمات توی ذهنم پاک میشن. یه عالمه حرف دارم ولی نمیتونم جملاتمو سرهم کنم و بنویسم. انگار که حناق شده باشه توی گلوم.مثل دیشبنتونستم بگم من؟ من روم نشه حقمو بگیرم؟فقط این حرف شروع کرد به خوردن روحم و دامن زدن به افکار قبلیم مبنی بر نفرت انگیز بودن تغییرات این ۶ماه?و هرچقدر با خودم فکر میکنم میبینم بدم میاد از اینکه اولین برخوردم با آدما و شخصیتی که تو ذهنشون از من شکل میگیره این باشه. ولی اینه. من تو ذهن آدمایی مث &quot;ع&quot; که از قبلم هیچ تصوری ندارن یه آدم ضعیف و حساس و درونگرام!واقعا نمیدونم باید چیکار کنمواقعا...</description>
                <category>روح الشرق?</category>
                <author>روح الشرق?</author>
                <pubDate>Fri, 14 Apr 2023 21:12:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت!</title>
                <link>https://virgool.io/@rouhalshargh/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-awfh2prjq5lk</link>
                <description>بعضی وقتا انقدر از حرف زدن لذت می‌برم که نمیتونم متوقفش کنم و ساکت بمونممثلا ۵شنبه که یه عالمه با شادی حرف زدم و وقتی سوار اسنپ شدم که از مدرسه برم افطاری بنیاد داشتم به ازن فکر میکردم واسه چی باید این همه حرف بزنم و این همه احساساتمو به بقیه بگم؟از این فکرا بدتر وقتی بود که استادغلامی دیشب از فواید سکوت گفت! =)کاش میتونستم بیشتر سکوت کنمکاش بجای زبونم از چیزای دیگه استفاده کنمکاش لذتی که ابرازگر بودن داشت رو درونگرایی و سکوت هم داشتکاش میتونستم بعد از حرف زدن با آدما حافظه‌شونو پاک کنمکاشکاشکاش...</description>
                <category>روح الشرق?</category>
                <author>روح الشرق?</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 16:35:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه پیشنهاد برای تحویل سال ۱۴۰۲</title>
                <link>https://virgool.io/@rouhalshargh/%DB%8C%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D9%88%DB%8C%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B2-j0shk7rohozk</link>
                <description>امسال خیییییییلییییییی طول کشید?? و فکر نکنم اگه اینو بگم دروغ گفته باشم. ولی بهترین سال زندگیم بود! و فکر می‌کنم اینکه این نمازو لحظه ی تحویل سالش خونده بودم توش بی تاثیر نبوده ?‍♀خلاصه که هم خودتون بخونین هم دعا کنین منم بتونم امسالم بخونمش</description>
                <category>روح الشرق?</category>
                <author>روح الشرق?</author>
                <pubDate>Mon, 20 Mar 2023 08:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میشه مث ناظمِ ما نباشین؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rouhalshargh/%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%85%D8%AB-%D9%86%D8%A7%D8%B8%D9%85%D9%90-%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-exg57hytxsba</link>
                <description>من خیلی عصبانیمخیلی شاکیمخیلی بهم برخوردهبهم توهین شدهما امسال کنکور داریم‌. سال افتضاحیه و ما ۱۸ تا داریم سعی می‌کنیم به هر ضرب و زوری که شده برای خودمون و بقیه قابل تحملش کنیم. و هرررربار میایم یه کاری کنیم که بهمون خوش بگذره دقیقا باید یکی یه ضدحال بزنه!امروز (طبق روال هربار) نوبت ناظم عزیزمون بود?بالون آرزو آوردیم که هوا کنیم. آقای مشاور اول با شوخی گفتن شماها ۱۸سالتونه خجالت بکشین از سنتون. بچه ها گفتن شما که میدونین ما هرکاری بخوایم میکنیم. اونم گفت هرکاری میخواین بکنین.فکر کن خانومی حورا(پشتیبان انسانیا) و حدود ده دوازده نفر از ما انسانیا و دو سه تا از دوستامون تو ریاضی تجربی رفتیم پشت بوم(ما طبقه ی چهارمیم و حیاطمون پشت بومِ مدرسه س) که بخاطر چهارشنبه سوری و عوض کردن حال و هوامون بالون آرزو بفرستیم هوا. بالون آرزوی چندتا بچه ی کنکوریِ خسته که داشت افکارشون رو با خودش بالا میبرد!مگه میشه از همچین صحنه ای عکس و فیلم نگرفت؟ معلومه که نه!!!!! حسن گوشیمو گرفت. میخواست فیلم بگیره. خانومی حورا گفت با گوشی من بگیرین. یکی از بچه هامون گرفت گوشی رو و شروع کرد به گرفتنمنم گوشیم دست حسن بود. حواسم به وصل کردن صابونِ بالون به سیماش بود و روشن کردنش.بالون رفت هوا. جیغ زدیم. دست زدیم. خوشحال شدیم. خیلی داشت خوش می‌گذشت. بالون رفت اونور. داشتیم دنبالش می‌گشتیم. از تو حیاط معلوم نبود. رفتیم جایی که پنجره داره و میشه پایینو دید. داشتیم با حسن از پنجره نگاه میکردیم ببینیم کجا رفت. نبود. خواستیم برگردیم. ناظم اومد. برگشتم سمت حسن. گوشیم رو میز بود. اشاره کردم برش دار نبینتش???? نفهمید. ناظم دید. ناظم مثل همیشه ضدحال زد. ناظم مثل همیشه فقط مارو عصبی کرد.ناظم از ما انسانیا بدش میاد. به هر دلیلی. با هر منطقی. از ما بدش میاد. رسما به ما میپره و با ریاضی تجربیا میگه و میخنده. کافیه اسم گوشی بین ما برده بشه پدرمون دراومده ولی اونا جلوش آهنگ گوش بدن و سلفی بگیرن بازم گوشی ازشون نمیگیره. برمیگرده درباره ی همکلاسیِ من میگه ولش کنین این که همه ش خوابه درس نمیخونه بیدارش نکنین‌.نه ازش توقع ندارم بفهمه یه کنکوری امسال چه حس و حالی داره. چقد فشار روشه. چه زجری میکشه از اینکه تمام آینده ش وابسته س به ۴ساعت کذایی که اصن شاید وسطش حالش بد شه و کل درسی که خونده بخاطر چند دیقه بره رو هوا.شاید داره روانشناسی میخونه و تازه کنکور دکتری داده. ولی ذره ای. تاکید می‌کنم. ذره اییییییی نمی‌فهمه باید با یه آدم چجوری رفتار کنه. اونم آدمی تو شرایط ما.اولین باری نیست که اینجوری میکنه. آره ما اشتباه کردیم گوشی بردیم ولی مگه تو از رشته های دیگه گوشی شونو گرفتی که الان سر من داد میزنی که گوشیمو تحویل بدم بابت فیلمی که توش نیست؟ خانمِ مشاور گوشی رو قطع میکنه و جواب نمیده. یکی از بچه ها میگفت شرط میبندم زنگ نزده فقط خواسته تو رو بچزونه.قبلا هم از ما گوشی گرفته. ولی فقط از ما گرفته. بهش میگم خب چرا تبعیض قائل میشی بین ما؟ از ما میگیری از اونام بگیر دیگهبعدم بهم میگه دوقطبی.خب من چه توقعی از این ناظم دارم؟تازه میگه لطف کرده منت گذاشته چون من و یکی دیگه حساسیم با ما کاری نداره.(بهتره نگم که البته دقیقا کلید کرده رو ما دوتا)گوشی رو تحویل ندادم. داشت به اون یکی ناظممون می‌گفت خانم فلانی شما شاهد باش من ۴۰دیقه با دانش‌آموز حرف زدم آخر گوشی رو نداد.آخرشم پشت چشم نازک کرد و داشت میرفت منم برگشتم به اون یکی ناظممون گفتم خانم من همین الان گوشی رو نشون شما میدم ببینین یه دونه عکس و فیلم توش نیست!گفتن من بهت اعتماد دارم میدونم اگه میگی نیست ینی نیستگفتم من واقعا بابت اعتمادتون ممنونم تا کمر بابتش خم میشم جلوتون. ولی میخوام فردا شاهد بگیرمتون که اگه ناظم رفت پشتم دروغ گفت بتونم سند بیارم برا حرفم.نشونش دادم. دید که هیچی نیست. گفت من میدونستم تو اگه با این اطمینان میگی نشون میدم ینی نیست. ولی انقد حرص نخور‌. تنش درست نکن. مهم نیست.ولش کن بزار قسمت خوبشو بگممن که داشتم حرف میزدم بچه ها تحصن کرده بودن? داشتن درس نمیخوندن که خانومی حورا رفته بهشون گفته پاشین درس بخونین?اون موقعم که ناظم اومد تو سالن و گفت گوشی مال کی بوده هیشکی جیکش درنیومد. اگه خانومی حورا نمیگفت مال منه عمرا نمیتونست پیدا کنه صاحبش کیه.:))) اولین باری بود که بچه هامونو انقد متحد میدیدم:))) حقیقتا کیف کردم:)))) فردام قراره اگه داستان ادامه دار شد تحصن کنن. کاش واقعا بازم مث امشب بشن و واقعا پشتم وایسن.فردا ولی گوشی نمی‌برم. شاید دیگه کلا هم نبرم البته. یذره دلشوره دارم نکنه بخوان زنگ بزنن خونه و.... متاسفانه من از داخل ساپورت نمیشم و خیلی خوب نیست اگه اینجوری شه?‍♀️?‍♀️?‍♀️فردا میخوام بگم اینبار از گوشی من چشم پوشی کنین مث هزار باری که از گوشی ریاضی تجربیا چشم پوشی کردین. حالا دفعه های بعد اگه خبری شد تحویل میدم.حالا کاش گوشی بود. هرکاری تو مدرسه واسه ما ممنوعه ریاضی تجربیا با خیال راحت انجامش میدن.من واقعا دیگه نمیخوام کوتاه بیام.خدایا لطفا کمتر استرس داشته باشم.[در این محل یک عدد نفرین نصب بوده که الان نیست]خدایا لطفا.مرسی.</description>
                <category>روح الشرق?</category>
                <author>روح الشرق?</author>
                <pubDate>Wed, 15 Mar 2023 21:43:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا من در گند زدن مهارتِ بالایی دارم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rouhalshargh/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%86%D8%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-wdponc84v14m</link>
                <description>دیشب رفته بودیم باغِ آقا‌ص اینا. تقریبا همه بودن. اولش همه می‌گفتیم میخندیدیم والیبال و قایم موشک و فوتبال و پانتومیم و خلاصه هر بازی ای که فکرشو بکنی هم کردیم. شام جوجه و قورمه سبزی خوردیم. با &quot;ه&quot; و &quot;ر&quot; و &quot;ح&quot; رفتیم تو اتاق غیبت کردیم. کلی از کنسرت دیشب گفتیم و اینکه چقد خوش گذشت.خب راستشو بگم؟ واقعا هیچ وقت فکرشو نمیکردم بتونم این شکلی گند بزنم تو اتفاقای خوب زندگیم. ولی انگار هنرِ نهفته م اینه و کاریش نمیشه کرد.اخرِشب بعد پانتومیم نشستیم به حرف زدنای آخر و اینا.یه گوشی بغلمون بود &quot;ه&quot; نشونش داد گفت این گوشیِ &quot;مح&quot;ه؟ &quot;ز&quot;(زنش) پیام داده بهش.گفتم نه بابا گوشیِ &quot;ع&quot; عه. بکگراند &quot;مح&quot; چک لیست کاراشه? این برج ایفله مال &quot;ع&quot; عه (جفتشون ایفون۱۱ دارن)اون لحظه مهم نبود گوشی مال کیه. مهم این بود یه دختری ک اسم هم نداشت و جاش ? روی صفحه اومده بود پیام داده بود و شاخکاشون جنبیده بود.بعدم که معلوم شد مال &quot;ع&quot; عه بیشتر. اون که هربار این قضیه رو با هزارتا شوخی رد میکنه و می‌پیچونه اینکه الان یه دختر با اسمِ ? بهش پیام داده باشه عنانِ اینارو از کف برد و کاریو کردیم که نباید. وقتی داشتیم زوم میکردیم ببینیم دختره چه شکلیه &quot;م‌ح&quot;(۱۲سالشه) اومد گوشیو از دستمون قاپید و فوری رفت بهش داد. گندی زد که باعث شده از دیشب تا همین الان ضربانم زیر۱۱۰ نیاد.فک نکنم تا لحظه ی مرگمم قیافه ی شوک زده ی &quot;ع&quot; یادم بره. جوری که نگامون کرد و جوری که یه لحظه به خودش اومد و فهمید چیشده. جوری که میخواست خودشو کنترل کنه ولی &quot;س&quot; رفت بهش گفت من ندیدم به منم نشون بده اونم گفت تحفه ای نیست و &quot;س&quot; گفت پس میتونی ازش جدا شی. جوری که بلند شد همون موقع رفت و وقتی &quot;حس&quot; خواست ازش خداحافظی کنه برگشت گفت ولم کن حوصله ندارم. جوری که در عرض ده دیقه کلا غیب شد و مارو تو شوک ول کرد رفت.حمیده م اصلا به هیچ جاش نبود که بچه ش این شکلی بانمک بازی درآورده گوشیو داده و گند زده به زندگی من. &quot;س&quot; هم کلا حالیش نبود چه گندی زده. فقط خوشحال بود به خیال خودش به کراشش یه خودی نشون داده. &quot;ه&quot; هم که نفر اولی بود که شروع کرد کلا خودشو کشید کنار. موندیم من و &quot;ر&quot;. دست از پا درازتر.دم رفتن قرار شد بهش پیام بدم ببینم اوضاع از چه قراره. اولش خیلی جدی به نظر نمیومد. همیشه انقد همه چیو به شوخی و خنده میگیره که نمیتونی بفهمی الان این حرفش چقد جدیه. (ولی خب کاشف به عمل اومد که خوشبینانه نباید نگاه کنم)به &quot;ر&quot; اسکرین فرستادم. گفت منم زنگ زدم عذرخواهی کنم وسط حرف زدن گوشیو روم قطع کرده. به مامانم گفته چمیدونم دخترت تربیت نداره و فلان. درنهایت فهمیدیم هیچ جوره نمیشه جمعش کرد.دیشب تو بگو من خوابیدم؟ نهوسط قلمچی امروز سه بار حالت تهوع گرفتم. آخرش گفتن برو بشین نمازخونه. چه مرگته؟اومدم خونه هی اینور اونور رفتم دیدم نه اینجوری نمیشه. واسه اینکه کسی نشنوه رفتم ته حیاط بهش زنگ زدم. جواب نداد. زنگ زدم مامانش. نمیدونم واسه چی ولی خودش جواب داد.  جوابای کوتاه و یه جوری که انگار حوصلم سررفت قطع کن دیگه.هرچی به ذهنم می‌رسید گفتم. اینکه چمیدونم تلافیت سرجاش ولی توروخدا ناراحت نباش. دلخور نبودنت برام مهمه. ولی خب هیچی به هیچی...&quot;آدم باید به هر کسی تا یه حدی رو بده&quot;کاش مث &quot;ر&quot; تلفنو روم قطع میکرد ولی اینو بهم نمیگفتولی بله. این جمله دقیقا همون جمله ای بود که میترسیدم بشنوم. جمله ای که نشون میداد سه ماه تلاشم واسه بودن تو این خانواده درعرض چند دیقه  به باد رفته.سردردی گرفتم که تا حالا همچون دردی نداشتم. بغض داشتم ولی گریه‌م نمی‌گرفت. چه مرگم بود؟ نمیدونم. ولی همین الانم همون چمه. &quot;ر&quot; گفت به &quot;مر&quot;(مامانش) پیام بده ببین چی میگه. پیام دادم. تعریف کردم که چمیدونم اینکه نمیدونم میدونی دیشب چیشده یا نه احتمالا بدونی و دیشب &quot;ر&quot; زنگ زده تلفنو روش قطع کرده من زنگ زدم اینارو گفتم اون اونجوری گفته و خلاصه هرکاری فکرمون رسیده کردیم ولی جواب نمیده و اینا. اسکرین جوابشو واسه &quot;ر&quot; فرستادم. گفت با حرفش یکم آرامش گرفته. ولی من هنوز تو فکر جمله ایم که گفت. فکر نمی‌کنم دیگه بتونیم مث قبل شیم.من خیلی نگرانم. خیلی ناراحتم. خیلی میترسم.و همه ی این داستانارو برای همین تعریف کردم. که بگم این منِ جدید رو دوست ندارم. این منِ جدید که از ناراحت کردنِ یه نفر انقدر حالش بده. این منِ جدیدِ توسری‌خور.جوری که زینب تعجب کرده بودبرگشت گفتتو قابلیت لج کردن با همین یه جمله رو داری?چجوری میتونی این شکلی بابت ناراحتی یکی بهم بریزی؟ من اگه همین حرفو بهت زده بودم پدرمو درمیاوردیواقعا اگه چندماه قبل بود ذره ای برام اهمیت نداشت و حتی به خودم زحمت عذرخواهی هم نمی‌دادم. ولی الان تنگی نفس دارم. بغض بیخِ گلومو گرفته. از فکر و خیال نمیدونم باید چیکار کنم.علاوه بر همه ی اینا اینکه این اتفاق سر &quot;ع&quot; افتاد ناراحتم میکنه. نمیدونم الان با خودش چه فکری میکنه. ولی دوست ندارم فکر کنه با آدم بی‌لیاقت و بی‌شعوری طرفه. دلم نمیخواد فکرِ اینکه زیاد بهم رو داده تو ذهنش باشه. الانم بیشتر از اینکه بابت آینده‌م ناراحت باشم از فکرِ اینکه &quot;ع&quot; رو دلخور کردم ناراحتم.خلاصه؛ مرسی که خوندی:)پ.ن۱: نمیدونم دیگه باید چیکار کنم. گفتم اینجا این حرفارو بزنم. بلکه شاید نوشتنش یکم آرومم کنه یا یکی بخونه و بتونه حرفی بزنه که کمکم کنهپ.ن۲: احتمالا فردا رفتم مدرسه بتونم پیش خانم‌ح(مشاورمون) گریه کنم. و امیدوارم بتونه برام یه کاری کنهآپدیت:ینی میدونه این حرفا که مثلا واسه اروم کردنم میزنه فقط باعث میشه اشک جوری جلو چشمامو بگیره که نتونم تایپ کنم؟</description>
                <category>روح الشرق?</category>
                <author>روح الشرق?</author>
                <pubDate>Fri, 10 Mar 2023 22:22:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرنده ی کوچک خوشبختی</title>
                <link>https://virgool.io/@rouhalshargh/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-onr73cili2nf</link>
                <description>چند روز پیش یکی از دوستام توی کانالش خواسته بود کسی براش چیزی بنویسه.منم که چند وقتی دست و دلم به نوشتن نمیرفت خودمو هل دادم سمت اینکه یه چیزی براش بنویسم و بالاخره امشب سدو شکستم و شروع کردم.نوشتم.راستش اون دوستم چند سالی از من بزرگتره. ازدواج کرده. باردار شده. اما بچه هاش...یکی از دلایلی که هیچ جوره نتونستم با اغتشاشگرای امسال ذره ای همذات پنداری کنم یا ذره ای بهشون حق بدم همین دوستم بود.دوستم اهواز زندگی میکنه.اون روزای شلوغی وسطای بارداریش بود. با همسرش رفته بودن داروخونه. همسرش میرن که داروهاشو بگیرن و دوستم جلوی در منتظرشون بوده.دوستم چادریه.مدافعای زن زندگی آزادی از چادریا بدشون میاد.مدافعای زن زندگی آزادی دوستمو به جرم چادری بودن کتک میزنن.اونا دوستمو روضه ی مجسم حضرت زهرا(س) میکنن.یکی از قُلاش درجا سقط میشه و قُل دوم بعد حدودا یه ماه....صدای قلب بچه هاش که رفته سونوگرافی و برامون فرستاده بود هنوزم توی گوشم میپیچه...براش نوشتم.میدونین چیه؟آدما همه شون یه روزایی دارن که مزه ی زهرمار میدهروزایی که چشاشون از شدت اشک پف میکنه و هیچ جا رو نمیتونن ببیننولی ابرایِ همین روزایی که فکر میکنیم هیچ وقت تموم نمیشن؛به راحتی. با چندتا کلمه ی کوچیک. با یه &quot;عزیزترین خواهرم&quot;؛حتی ساعت دوی نصفه شبم خورشید اونارو کنار میزنه و داد میکشه: تو هنوزم وصله های زیادی به این دنیا داری?به راحتی. با چندتا کلمه ی کوچیک. با یه &quot;عزیزترین خواهرم&quot;؛خدایی اگه مردم میدونستن من با چه چیزای کوچیک و گاهی شاید احمقانه ای ذوق میکنم انقد فلانم نمیکردن?‍♀مثلا اینو امشب که با &quot;ع&quot; رفتیم سوپری برام خرید. همین کیندر کوچولوی احمقانه همین الانم باعث میشه عین دیوونه ها لبخند بزنم?و الان دوس دارم به تقلید از محمدامین اسکندری شکرگزاری کنم:خدایاشکرت که این خوشبختی های کوچیکو تو زندگیامون گذاشتیخدایاشکرت که نمیزاری آدما خسته شنمرسی که زندگیامونو سیاهِ مطلق نیافریدیازت ممنونم بخاطر خوشی های ریز و درشتبخاطر روزای برفیبخاطر برف بازی کردن حتی به خاطر همین سرماخوردگی که گرفتم و نشون میده چقد بهم خوش گذشتهیکمم ممنون بخاطر خانواده ی جدید نصفه نیمه:)پ.ن: خدایا میشه بخاطر اینکه ازت خیلی دور شدم معذرت بخوام و خواهش کنم کمکم کنی همون آدمِ قبلی بشم؟...02:5127/11/01</description>
                <category>روح الشرق?</category>
                <author>روح الشرق?</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 02:56:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدمه!</title>
                <link>https://virgool.io/@rouhalshargh/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%85%D9%87-r4vx3ejisr9s</link>
                <description>سلامامروز که نهولی یه هفته پیش تولدم بودمتاسفانه این کنکور و درسا و اینا نمیذارن سروقتش بیامبهرحالحقیقتا خیلی منتظر بودم 18 سالم بشههمیشه فکر میکردم اگه 18 سالم شه چه اتفاقی میوفته؟شاید بتونم بگم از اول زندگیم منتظر 18 سالگیم بودمنه اینکه دوست داشته باشم بزرگ شم. نه.اتفاقا بزرگ شدنو دوست نداشتمولی همیشه 18سالگیمو تصور میکردم و فکر میکردم قراره چه اتفاقی بیوفته18سالگی بنظرم خیلی جادویی میومدولی راستش حداقل هفته ی اولش که هیچ فرقی نداشتشاید حتی پودرم کرد فانتزی هاموبهرحالبرام آرزوی سالِ خوب و 18سالگیِ تراز کنین لطفا:)پ.ن: فک میکنین بشه برام یادگاریِ شروعِ 18سالگی بنویسین؟:))??پ.ن2: کاش بتونم دوباره متنای طولانی بنویسم</description>
                <category>روح الشرق?</category>
                <author>روح الشرق?</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 00:25:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو شهید بن شهید، تو جهاد بن عماد...</title>
                <link>https://virgool.io/@rouhalshargh/%D8%AA%D9%88-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%86-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%88-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%86-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%AF-j24ajqz6grtp</link>
                <description>شاید طیربا نمیدانست قرار است اولین قدمگاه کسی شود که طرحش دلدادگی و راهش آزادگی است.قلبش مالامال از پاکی و ذهنش مملو از زیبایی است.طیربا گمان نمی کرد بتواند روح بلندی چون تو را پرورش دهد تویی که فخر اهل زمین و آسمان و فخرالشبابی!طیربا جایگاه لبخند کسی شد که آرامش صدیق و هراس عدو بود؛ طیربا نمی توانست روح تو را اقناع کندنه طیربا بلکه کل دنیا نمی توانست جایگاه تو باشدتویی که بال هایت بر روی زمین جای نمی گرفتجای تو از همان ابتدا هم آسمان بودبرای همین تویی که روح مطلع الفجر هستی را به دست قنیطره سپرد تا از آنجا به آغوش خدایت بروی!خدایی که عاشقانه بندگی اش کردی و او هم مزد این بندگی را چه زیبا داد...</description>
                <category>روح الشرق?</category>
                <author>روح الشرق?</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jan 2023 11:22:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای محیا...</title>
                <link>https://virgool.io/@rouhalshargh/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%A7-bhss0hx9xdac</link>
                <description>نمیدونم4سال قبلاین موقعداشتیم چیکار میکردیمخواب بودیمبه هم پیام میدادیمشایدم تو داشتی درس میخوندی و من غرق یکی از کتابام بودماخه همیشه نمره هات از من بهتر بودریاضیتو 20 نمیشدی، از 18 کمترم نبودیتو تو همه چی از من بهتر بودیحتی تو باشگاهاخلاقت بهتر بودقشنگ تر بودیمهربون تر بودیکسی بودی که هرکسی دوست داشت جای بچه ش باشیولی من همیشه اون بداخلاقه بودماون که هی غر میزنهاعصاب ندارههمیشه گشنه سهمیشه خوابش میادهیچ وقت تو ریاضی نمره ی خوبی نگرفتهاصلا هم اجتماعی نیستولی تو! منو با تموم این عیبا دوست داشتیمیدونیمن تو رو مقصر میدونممقصر خیلی از مشکلاتمتو مقصریتو توقع منو از آدمای دور و برم بالا بردیانقد بالا که دیگه نمیتونم پایینو نگاه کنموقتی هم که نگاه میکنم،یهو سقوط میکنم تو عمق بی اعتمادی...تو همیشه بودیهمه جوره بودیحتی منو بهتر از خودم میشناختیمیدونستی کِی دلم میخواد گریه کنمکی دلم میخواد از شدت خوشحالی تو بغلم فشارت بدمهیچ وقت پشتم بد نگفتیهیچ وقت وسط حال و روز مزخرفم ولم نکردیهیچ وقت تنهایی خوشحالی نکردیهیچ وقت تنهایی تولد نگرفتی:)....ولی من دلم برات تنگ شدهدوست دارم فقط یبار دیگه م که شدهبشینم کنارتتکیه کنم بهتفقط باشی و به صدای نفس کشیدنت گوش بدمکه چقد دلم تنگه که یبار دیگه بیام خونتون پیشت بخوابمنصفه شب پاشم و از صدای نفسات مطمئن شم هستیمطمئن شم که ولم نکردیتنهام نذاشتیولی خب...تنهام گذاشتیتو خیلی دوریتویی که هنوز برام بهترینی،دیگه نیستیو من هنوز دلتنگتمدست به موهای رویا میکشم و تو رو تو ذهنم میارمکه پیشم نشستی و داری از روزی که گذروندی برام تعریف میکنیمنم سرمو گذاشتم رو پات و دارم از خنده میمیرمولی درستش این بود الان پیشم باشیکه وقتی آدما بهم ضربه میزنن؛یه قدم بیام عقب و بخورم به تو و ببینم تو پشتم وایسادیبهم لبخند میزنیکه ولشون کن بابا تو منو داری بقیه رو میخوای چیکار؟!ولی من تو رو ندارممن تو رو 4سال و 11ماه و 7روز پیش از دست دادمو دیگه هیچ وقت ندیدمتو حسرت خداحافظی کردن ازت رو دلم موندحسرت هزارتا چیز دیگه هم...شاید حتی حسرت اینکه ساده تر از دستت بدمدلم برات تنگ شده. کاش بودی=)3&gt;۱۶/۱۰/۰۱</description>
                <category>روح الشرق?</category>
                <author>روح الشرق?</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jan 2023 22:46:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام:)</title>
                <link>https://virgool.io/@rouhalshargh/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-mcoulhmcmpbt</link>
                <description>خب این اولین کلماتیه که دارم اینجا مینویسم بعد از کوچ کردن از بلاگفا به اینجا?نمیدونم فضای اون شکلی داره یا همه باید تو یه قالب مشخص فقط متنای باکلاس و علمی و اینا نوشت.ولی خب بهرحال. من یه چی مینویسم واسه خودم دیگهچه فرقی داره؟پس خب باید بگم:سلامممممممم:)!</description>
                <category>روح الشرق?</category>
                <author>روح الشرق?</author>
                <pubDate>Sun, 11 Sep 2022 18:39:57 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>