<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های dream</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@roya-yamin</link>
        <description>آدما با حرف زدن با هم، با اشتراک گذاشتن درددلا و ایده هاشون، با تعامل و بیان احساسات شون میتونن دنیا رو جای قشنگی کنن برای هم. تو این صفحه میتونیم کلی با هم حرف بزنیم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 20:47:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1250998/avatar/Y2R1zk.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>dream</title>
            <link>https://virgool.io/@roya-yamin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی همین لحظه شادی است که گذشت....</title>
                <link>https://virgool.io/@roya-yamin/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-vqdprfagrxjz</link>
                <description>چایم را با عطرت هم بزن...دیدی چقدر حرفا و کلمه های میتونن حال آدم رو تغییر بدن. گاهی یه جمله حکم یه سنگ داره برای شیشه نازک دل، گاهی اوقاتم مثل حال الان من حکم یه چای دارچینی با شکلات تلخ 50درصد وسط یه روزکاری پرمشغله. همونقدر دلچسب همونقدر خستگی درکن....امروز دقیقا بعد از 30 روز نتیجه تلاشم رو با یه جمله رییسم گرفتم. &quot;خیلی خوب بود، برید برای انتشار&quot;. باور کن  همین موفقیت های کوچیک میتونه کلی انگیزه بخش باشه. اینکه تو این سی روز بارها تلاش کردم و بازهم کلی باگ داشت کارم، باعث میشد گاهی واقعا خسته بشم. اما کوتاه نمی اومدم. با خودم گفتم اگر بقیه می تونن منم می تونم. هر روز منتظر بودم این جمله رو از رییسم بشنوم که کارم خوب بوده و بلاخره همونی شد که می خواستیم. وقتی دیشب تا دیر وقت نشسته بودم پای کارای شرکت و تازه ساعت دو نیمه شب تمام شدن، حس کردم چقدر سکوت شب باعث شد تمرکزم بالاتر بره. آخه نتیجه کارمو خودم خیلی دوست داشتم. در نهایت امروز بعد تاییدیه آقای رییس اومدم تو اتاقم و یه یس محکم تو دلم به خودم گفتم.حالام به نظرم لایق یه جایزه هستم! به نظرتون امشب خودم رو به دیدن یه فیلم دعوت کنم یا یه رمان جدید رو شروع کنم؟ میبینی واقعا زندگی همینه. به نظرم باید مزه لحظه های خوش رو مثل چشیدن یه آبنبات پرتغالی ذره ذره به حال دلمون سرریز کنیم. تو اوقات ناخوشی مون هم یه کتاب تو ذهنمون درست کنیم به اسم؛ کتاب تجربیات. هربار با هر اتفاق ناخوش تو زندگیمون یا با هر شکست یه صفحه به این کتاب اضافه کنیم.حال دلتون پرتغالیخلاصه که امروز غرقم تو حال خوشه  چای دارچینی اول صبح با مزه آبنبات پرتغالیه دلم وسط 20 مهر 1400....</description>
                <category>dream</category>
                <author>dream</author>
                <pubDate>Tue, 12 Oct 2021 15:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید یک روز اولین رمانم رو همینجا بنویسم!</title>
                <link>https://virgool.io/@roya-yamin/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-ibr7uablwqix</link>
                <description>همیشه دلم میخواست بنویسم. از همون زمان هایی که شروع کردم به رمان خوندن و با دنیای نوشته آشنا شدم. شاید اول راهنمایی بودم که اولین رمانم رو خوندم. چقدر برام هیجان انگیز بود. چقدر اون همه احساسات تو قالب کلمه ها برام قشنگ و هیجان آور بود. عاشق این بودم تو کتاب غرق بشم و هیچکس سراغی ازم نگیره. آخه من داشتم با تک تک لحظه های رمان و با شخصیت ها زندگی میکردم. بزرگتر که شدم یادمه پشت کنکور لای کتاب های درسم رمان می ذاشتم و می خوندم. دانشگاه که رفتم در به در دنبال کتاب رمان تو کتاب فروشی ها و کتابخونه ها بودم. شاید هنوز باورم نمیشد معتاد خوندن شدم. تا اینکه سال های اول دانشگاه با یه چیز شگفت انگیز آشنا شدم! کتاب الکترونیک! چقدر خوب بود حس اینکه هر کتابی که میخوام راحت از اینترنت دانلود می کنم و میخونم. اون موقع گوشی ها هنوز جاوا بود. اما شب تا صبح کتاب خوندن با اون فونت ریز از روی گوشی باز هم مانع خوندن من نمیشد. دیگه کم کم هم اتاقی هامو هم همراه خودم کرده بودم و یه رمان که به نظرم قشنگ بود بهشون معرفی میکردم و با بلوتوث میفرستادم رو گوشی شون. خلاصه گذشت و من با 98 یا آشنا شدم. وای احساس میکردم وارد یه اقیانس پر از مروارید شدم. اینقدر خوشحال بودم از این همه رمان باحالی که منتظرن فقط من انتخاب شون کنم و اونا قشنگ ترین لذت دنیا رو بدن به من. همیشه ته ذهنم با خوندن رمانها میگفتم منم می تونم بنویسم. وقتی بقیه می تونن منم می تونم. آخه هر از گاهی شعر و داستان می نوشتم و  واقعا نویسندگی رو دوست داشتم. خلاصه درسم تموم شد و من ازدواج کردم و بچه دار شدم و همچنان خوندن رمان یکی از قشنگ ترین تفریحات زندگی منه. اما بیشتر وقتها دلم برای کتاب دست گرفتن تنگ میشه. اون حس کتاب و بوی برگ هاش و اون استرس اینکه نکنه مامانم ببینه باز دارم رمان می خونم واقعا جذاب بود. یعنی اون موقع همون استرس جذابیت رمان رو چندبرابر می کرد. بارها توی این سال ها دلم خواست رمانم رو بنویسم اما همیشه می نداختمش پشت گوش. اما مطمئنم یه روز وقتی اینقدر مهارتش رو پیدا کردم که بتونم حرمت مخاطبم رو با خوندن رمانم حفظ کنم می نویسمش. چون من و ذهنم الان مثل یه سطل پر از آبیم که سرریز کردیم. مغزم پر از کلمات و حروف هایی هستن که میخوان بزنن بیرون. اما بهش قول میدم یه روز با همراهی شما به این خواسته اش برسونمش ...</description>
                <category>dream</category>
                <author>dream</author>
                <pubDate>Tue, 12 Oct 2021 10:52:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی مثل یه سفر میمونه</title>
                <link>https://virgool.io/@roya-yamin/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D9%84-%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-xmilgmo4rhqn</link>
                <description>پشت دریاها شهری است....به نظر من زندگی میتونه مثل یه  سفر باشه. با این تفاوت که وقتی سفر رو شروع میکنی نمیدونی نقطه پایانش کجاست. یه وقتهایی این جاده ای که توش هستی کلی همراه داری که برات سفر رو لذت بخش می کنند .اما یه وقتهایی هم اینقدر تنهایی که شبیه آدمی میمونی که ماشینش توی یه جاده پرت و سربالایی خراب شده. اون لحظه که خسته و عرق ریزون از گرمای مشکلات دست به زانو میزنی تا نفسی تازه کنی می تونه لحظه بزرگی باشه برات. اگر کم بیاری و توی اون لحظات سخت زندگی بیفتی زمینی و دیگه نای بلند شدن نداشته باشی هیچ وقت نمی تونی دشت سرسبزی که بعد از این جاده انتظارتو می کشه ببینی. من حس میکنم الان تو این لحظه از مسیر زندگیم تو این سربالایی موندم. ماشینم بازی درآورده، پاهام کم رمق شدن، گرمای سختی ها داره تمام آب بدنم رو بخار میکنه اما! من یه انگیزه بزرگ دارم برای رسیدن به دشت پشت تپه. من یه دختر دارم که حتی با فکر بهش هم بغض میکنم که چقدر قلبم رو درگیر خودش کرده. به این فکر میکنم الان که دست به زانو زدم و خسته راهم با همین لب های خشک یه نفس عمیق! بکشم و با یه یا علی توان رو به پاهام برگردونم. فدای سر خودم و دخترم که ماشینم مثل آدم های زندگیم بازی در آورده و خراب شده، بدی هاشون مث همین آفتاب سوزان به جای سرم دلمو نقره داغ کرده . من به اون کلبه ای فکر میکنم که وسط اون جنگل کنار اون برکه آبی زیبا انتظار منو می کشه. تا برم و یه چای دم کنم و خستگی سفر رو از تنم در کنم. بعدم با لذت به بازی دخترکم با ماهی های برکه نگاه کنم. من از زندگی هنوز خیلی چیزا میخوام که نداده بهم. حالا حالا قصد جا زدن ندارم. من که نمیدونم مقصد بعدیم کجا هست؟ اما میتونم براش برنامه بریزم چون هنوز در کنار همه آدمای بد کلی آدم خوب دارم که بهم انگیزه بدن برای ادامه دادن. از تمام دنیای همین تو! برای من بسیهمیشه قبل از اینکه دخترم به دنیا بیاد تمام زندگیم بر محور من و خواسته های من میگذشت. اما آدم وقتی بچه دار میشه انگار قلبش  به دو نیم تقسیم میشه. دیگه در کنار اون من یه او! هم هست. در کنار خواسته های خودت، خواسته های اونو تو اولویت می ذاری. اصلا یه وقتهایی با خودم فکر میکنم قبل از دخترم زندگی چطور می گذشت برام؟ گاهی میگم خدایا میگن تو عاشق بنده هاتی. تو از مادر مهربان تری. آخ خدا با این حس مادری که به من دادی من حاضر جونمو برای دخترکم بدم تو برای ما ها چه ها که نمی کنی! من از دیدنش، از بازی کردنش، خندیدنش حتی اشتباهاتش لذت میبرم. اما با این حال همیشه یه حس نگرانی همراهمه. یا بهتر بگم حسرت. همیشه با خودم میگم کاش تا ابد من کنارش باشم. یا با خودم میگم کاش زودتر بدنیا می آوردمش تا لحظه های بیشتری رو کنارش سپری کنم. خدایا مادر بودن چقدر حس عجیبیه... یه عاشقانه ناب و زلال، همراه با حس دلتنگی لحظه به لحظه....</description>
                <category>dream</category>
                <author>dream</author>
                <pubDate>Tue, 12 Oct 2021 10:41:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>