<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رویا عطارزاده اصل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@royaatarzadeh</link>
        <description>دوست دارم پایم را بگذارم آن طرف مرزها.دیپلم نمایش گرفتم، رفتم سراغ لیسانس ادبیات نمایشی و بعد هم کارگردانی سینما که برایم کلید جادویی زیستن در جهان امروز است و نوشتن ،که فانوس دریایی این طوفان است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:06:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/409404/avatar/Qx3oyg.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رویا عطارزاده اصل</title>
            <link>https://virgool.io/@royaatarzadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سنگ سیزیف</title>
                <link>https://virgool.io/@royaatarzadeh/%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%81-ixy1fzoxgaji</link>
                <description>موجود عجیبیه آدمیزاد... چون همیشه خودتم خودتو غافلگیر می‌کنی.مثلا من فکر می‌کنم که شجاعت وایسادن جلوی همه‌ی ترسامو دارم، سگارو می‌گیرم توی بغلم، تنها وایمیسم تو تاریکی محض یه تونل دراز و سکوتو بغل می‌کنم، از ارتفاع می‌پرم و با آخرین توانم نعره می‌زنم، توی اوج یه ظهرگرم تابستون دراز می‌کشم زیر آفتاب تا شاید با خورشید دوست شم، تو سرمای یه روز برفی می‌خوابم توی برفا که سرما بره تو همه‌ی جونم، تو بارون شدید خرداد‌ماه دنده عقب از یه کوچه‌ی بن‌بست میام بیرون چون دو تا کوچه پایین‌تر رفیقم زیر بارونه....بی‌ترس از شکستنْ سنگ سیزیف رو میگیرم رو دوشم و از کوه می‌رم بالا؛  اما، دو قدم مونده به قله، سنگ قل می‌خوره از روی دوشم، خردم می‌کنه، می‌شکندم و سرازیری رو سر می‌خوره رو به پایین کوه.سنگ سیزیفم شبیه گوساله‌ی پیرزن سبکه، هرچی‌ام‌ بالاتر می‌ریم رشد می‌کنه‌ اما سنگینی نداره روی دوشم چون وابسته‌ام بهش، چون ته این راه قراره از دلش اون بتی دربیاد انگار که واسه خودم ساختم، اما ما که هیچ‌وقت به قله نمی‌رسیم...می‌دوئم‌ دنبالش، با تمام قدرت، می‌خورم زمین و سریع بلند می‌شم و دوباره می‌دوئم، مدام فکر می‌کنم این منم که کندم، شاید کفشام اشتباهه، شاید زورم کم بوده شاید...می‌دوئم، با همه‌ی سرعت می‌دوئم و وایمیسم جلوی سنگ گیانم ولی رد میشه از روم و با صدای التماس هم برنمی‌گرده و می‌ره و می‌ره و می‌ره و من مچاله شده روی شیب می‌بینمش که دور میشه و دور میشه و دور میشه...موجود عجیبیه آدمیزاد، چون فکر می‌کنه شجاعه ولی از ترس سقوطِ دوباره می‌ره توی نزدیک‌ترین غار و خودشو قایم می‌کنه، چون تازه می‌فهمه که این همه سال می‌ترسیده از شکستن و واسه همین همون پایین کوه وایساده بوده، و بعد وقتی یکی دستشو گرفته که وایسه جلوی ترس از شکستن، شکست خورده و حالا، حالا انگار هیچی نمی‌ارزه به این دردی که کم نمی‌شه انگار، به امید واهی‌ای که توقع داره بت توی ذهنش از دل قطعه سنگ بزنه بیرون و بدوئه سمتش و دردای روی دوشش رو بگیره ازش، بگه ببخشید، بشنوه که بگه ببخشید که من سر خوردم، من خودم خواستم برگردم پایین، تو زورت کم نبود...آدم فکر می‌کنه یه‌جایی ترساش می‌کشنش، ولی وقتی قایم شده توی غارش، تازه می‌فهمه می‌شه تو یه لحظه موند و مرد ولی زنده موند و درد کشید، مثل تکرار مدام جمله‌ی «خبر خوش اینه که یه سال دیگه، ده سال دیگه دوباره تجربه‌اش می‌کنی» وقتی پشت فرمونه و هیچ رنگی توی دنیا نمونده.بلند می‌شم از‌ جام، دستام، زانوهام، همه جونم زخمه، اما باید از کوه رفت بالا. می‌رم بالا اما مدام برمی‌گردم نگاه می‌کنم که نکنه سنگم یه جایی گیر کرده و باید برم کمکش؟ نکنه داره میاد پشت سرم و فکر می‌کنه من حواسم نیست بهش؟ فکر می‌کنم همه‌ی راهو نشونه بذارم که اگه برگشت پیدام کنه، با برگ‌های زرد، با کنده‌های چوب، با تصویر گوزن‌های کوهی روی تخته سنگا، با صدای آروم یه قصه‌ی آخر شبی، با آخرین رشته‌های باقی‌ مونده از جونم، با خون...آدما دورمو میگیرن که به راهم ادامه بدم، توی گوشم میخونن که بفهم، سنگا شیب کوهو بالا نمیان، که به قله فکر کن، و من چشم می‌دوزم به جلو ولی خدا میدونه که آدم بعضی ترسا رو با خودش حمل می‌کنه، که دیگه هیچ سنگی‌ به دوش نگیره چون بعضی دردا هیچوقت تموم‌ نمی‌شن انگار...</description>
                <category>رویا عطارزاده اصل</category>
                <author>رویا عطارزاده اصل</author>
                <pubDate>Tue, 29 Aug 2023 11:43:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا قبل از شروع ارتفاع صندلی راننده را تنظیم کنید.</title>
                <link>https://virgool.io/@royaatarzadeh/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%86%D8%B8%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-kl4bsteugmzj</link>
                <description>توی کلاس رانندگی خیلی چیزها را یاد آدم نمی‌دهند.مثل اینکه اگر بدجا پارک کنی، یک راننده عصبانی پیدا می‌شود برف‌پاک‌کن‌هایت را به نشانه‌ی اعتراض بزند بالا، و تو اگر ندانی که این نشانه‌ی بدجا پارک کردن توست، فکر می‌کنی یک شوخی بیجاست و عصبانی می‌شوی بیخودی.یا مثلا اینکه ارتفاع صندلی راننده، یا تنظیم آینه‌ی جلو و فاصله‌ات با فرمان، به حال روحی‌ات، به اینکه چقدر دلت می‌خواهد پشت فرمان قایم شوی، به اینکه چقدر دلت تنگ است، به اینکه چقدر توان نفس کشیدن داری، بستگی دارد و نه اندازه فیزیکی و قد و قواره و هیکلت.توی کلاس رانندگی، هیچ استاد و افسر و سرهنگی، به این اشاره نمی‌کند که اگر یک جایی توی شهر پشت فرمان بغضت گرفت و دلت خواست نعره بزنی، نیازی نیست بزنی کنار. همان جا، توی ترافیک، قریب به اتفاق هشتاد درصد آدم‌ها حال تو را دارند، فقط خیلی‌هاشان، جرات و توان و نا و روی اشک ریختن ندارند که تو، اگر موهبت گریه کردن نصیبت شد، بزن زیر گریه، بدون ترس از قضاوت شدن‌ها.توی کلاس رانندگی هیچ‌کس، از آن لحظه‌ای که خودت تنها از پس یک ماشین خاموش شده برمیایی و دلت می‌خواهد از فرط خوشی وافتخار به خودت داد بزنی و برقصی، حرفی نمی‌زند. هیچ کس نمی‌گوید که توی آن لحظه عجب همت و جسارتی به خرج دادی، و دمت گرم. هیچ‌کس. حتی به تو نمی‌گویند که این زندگی شبیه جاده‌ای بی‌انتهاست و هر لحظه ممکن است خاموش کنی و مجبوری، تنها هلش بدهی و خودت راهی پیدا کنی برای قدم بعدی. فقط تذکر می‌دهند بزنی کنار، که سر راه نباشی، که تا سراشیبی هل بدهی و بزنی توی دنده خلاص، شاید فرجی شد.توی کلاس رانندگی، مثل همه‌ی کلاس‌های دیگر دنیا، با دو خط سواد، هلت می‌دهند وسط ماجرا که خودت یاد بگیری با چشمان اشکآلود و قلبی که تند می‌زند و نفسی که از فرط غم بالا نمیاید، چطور باید به مقصد رسید. راه را خودشان می‌بندند، دست می‌برند توی تابلوهای راهنمایی، جاده‌های اختصاصی را نگه می‌دارند برای خودشان و تو را ول می‌کنند توی ترافیک بالا و پایینی‌ها و فقط، توین قشه‌های راهنما ادامه راه را الکی سبز می‌کنند که امیدوار ‌بمانی باز می‌شود این راه...توی کلاس رانندگی، توی کلاس علوم، توی کلاس ریاضی، توی کلاس دینی، توی هیچ کلاسی، هیچ چیز واقعی یادت نمی‌دهند. خودت باید بیفتی توی دل ماجرا و اگر، اگر شانس داشته باشی، یک جایی شماره‌ی امدادگر اختصاصی‌ خودت را پیدا کنی، که توی لحظه‌های سقوط بدانی یک نفر هست که آن طرف خط قلبش حتی شده لحظه‌ای برای تو می‌تپد؛ چون که حتی امدادگر‌ها هم راه را گم کرده‌اند انگار.توی کلاس رانندگی یادت نمی‌دهند اما، یک جایی که دلت خواست با سرعت بالا، توی اوج احساس تنهایی فرمان را رها کنی، چشم‌هایت را ببندی و زیر لب بگویی &quot;من غلام خانه‌های روشنم&quot;، به رسیدن امدادگرها فکر کن و بزن کنار، چون ما ته دلمان، همه &quot;*غلام خانه‌های روشنیم&quot;.*از نامه‌ی آخر #غزاله_علیزادهموسیقی پس زمینه نسخه صوتی: 2017 از olafur arnalds  </description>
                <category>رویا عطارزاده اصل</category>
                <author>رویا عطارزاده اصل</author>
                <pubDate>Mon, 16 May 2022 19:18:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پل شماره ۲۲، اتوبان امام علی.</title>
                <link>https://virgool.io/@royaatarzadeh/%D9%BE%D9%84-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B2%DB%B2-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C-prnczuniza4f</link>
                <description>زیر پل شماره ۲۲ اتوبان امام علی، باطری اجتماعی‌ بودنم تمام شد. دلم خواست بزنم روی ترمز، فرو بروم توی صندلی، چشم‌هایم را ببندم و یک دل سیر بخوابم. انگار که هیچ‌چیز توی این دنیا لنگ من نیست، همه‌ی ماشین‌ها از کنارم دور می‌زنند، خودشان را می‌رسانند به مقصدشان و برایشان هم هیچ فرقی ندارد این دخترک تقریبا سی ساله‌ی کف اتوبان، که تا دقایقی پیش با آهنگ مورد علاقه‌اش نعره می‌زد، کدام موجود غریبی است که اینجا فرود آمده. زیر پل شماره‌ی ۲۲، که اسم استان قم را گذاشته‌اند رویش، فهمیدم مثل بابا موهایم بدجور موقع خواب آلودگی می‌خارند. دلم خواست مثل بابا برس را بردارم فرو کنم توی پوسته‌ی سرم بلکه سنگینی کلمات اضافه‌ی روز از بین سلول‌های پوستی با خواب آلوگی بزنند بیرون، اما دوربین‌های امنیت اخلاقی پلیس همه جا ناظر بر ما رانندگان روسری به سر هستند تا اگر خبطی کردیم، پیامکش را بفرستند برای همان که ژن خارش سر را ازش به ارث بردیم.زیر پل شماره ۲۲، بغض کردم از دست خودم، و همه‌ی حرف‌هایی که نباید می‌زدم اما شبیه تابلوی همین پل، بزرگ نصبش کردم روی سردر زندگیم، که هرکس از راه رسید فکر کند حق دارد نظر بدهد که این تابلو چرا کج است و خط تحریرش این شکلی است و فونتش کوچک است. بغض کردم و شبیه آسمان که خاکستری شد از تجمع ابرها، نفس عمیقی کشیدم شبیه برق قبل از رعد، که نترکم یک وقت. اما آسمان بازی آینه‌ای‌مان را بهم زد ناگهان. بغضش ترکید و گرد و غبار نشسته روی اتوبان را ته نشین کرد روی سقف کوتاه و بلند اتاقک‌های چرخدار آهنی. چنان هق هق کرد که انگار، یک نفر بغلش کرده باشد. زیرپل شماره ۲۲ اتوبان امام علی، همانطور که باران به شیشه می‌خورد، درست قبل ازینکه راه باز شود و اتاقک‌ها قل بخورند پی هم، لرزشی کوتاه متوجه زنگ تلفن همراهم کرد. صدای آشنا که پیچید توی ماشین، برگشتم به  آینه‌ بازی با آسمان، زدم زیر گریه. بغضم ترکید. انگار دست گرفت روی گوش‌هایم که صدای بوق‌ها را نشنوم، انگار شروع کرد به برس کردن موهایم و زهر کلمات را کشید بین دانه‌های برس، انگار تابلوی سر در اتوبان را صاف کرد، فونتش را درست کرد و با خط خوش بازنویسی‌اش کرد. انگار که صدا یک لیوان چای داغ داد دستم، بردم تا کنار یک پنجره‌ی قناص نیمه باز، و کنارم نشست تا با هم باران را تماشا کنیم. زیر پل شماره ۲۲ اتوبان امام علی، خواب آلوده و کلافه از شهر پر از گره‌های بزرگ و کوچک و تنهایی، با یک صدا زدم زیر گریه، شانه‌هایم گرم شد، زدم توی دنده که راه بیفتم و جوری توی صندلی فرو رفتم که انگار یک نفر بغلم کرده باشد.</description>
                <category>رویا عطارزاده اصل</category>
                <author>رویا عطارزاده اصل</author>
                <pubDate>Sun, 24 Apr 2022 01:37:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زرهی برای زخم‌های کاری</title>
                <link>https://virgool.io/@royaatarzadeh/%D8%B2%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-ubd8fetrsm07</link>
                <description>بررسی طراحی لباس سریال زخم کاریپوستری از زخم کاریقدرت در جلوه‌های متفاوتی ظاهر می‌شود، گاهی در قالب خشم و فریاد، گاهی جدی و سهمگین و گاهی آرام و سربه‌زیر؛ اما در سیاستمدارانه‌ترین حالت، در ظاهری زیبا و چشم‌نواز جلوه می‌کند که زیرمتنی تندخو و درنده دارد. درست همچون لباس‌ها، که می‌توانند با ظاهری جذاب، مفهومی محتاطانه را که در کلام نمی‌گنجد به تصویر بکشند. در این مطلب، به بررسی طراحی لباس سریال زخم‌کاری می‌پردازیم، سریالی که قدرت، خشم، حرص و طمع را به نمایش گذاشته.نمایی از سریال زخم کاریبازنمایی قدرت، تکرار یک تراژدیروایت جذاب زخم‌کاری مهدویان، از ابتدایی‌ترین هفته‌های پخش خود، محبوبیتی کسب کرد که او را تحت توجه‌ فراوانی قرار داد. این محبوبیت منجر شد تا حساسیت‌ها بر این سریال افزایش بیاید و نقاط قوت و ضغف او مورد نقد بسیاری قرار بگیرد. شاید این سریال از نظر تکنیک‌های فنی با تولیدات هم‌زمان خود هم‌تراز نباشد؛ یعنی در قاب‌‌بندی و فیلمبرداری همچون قورباغه‌ی هومن سیدی جلب توجه نکند یا در دکوپاژ حرفی ویژه برای گفتن نداشته باشد؛ اما قطعا در تعریف یک داستان و روایت موفق عمل کرده است. هرچند که انتخاب درست عناصر بصری نیز نقشی پررنگ را در این موفقیت بر عهده دارند[1].چیدمان و میزانسن ساده در زخم کاریمیزانسن در سریال قورباغهآرتا ماهان، طراح لباس این سریال، برخلاف تجربه‌های پیشینش، این‌بار هوشمندانه‌تر و ریزبینانه‌تر عمل کرده است. او که پیش از این با طراحی لباس آثار منوچهر هادی معرفی شده بود، در این سریال با تمرکز بر پالت‌های رنگی مشخص و طرح‌های کلاسیک و انتخاب‌های محتاطانه، به خوبی توانسته کامل کننده روایت باشد. هرچند که این احتیاط گاها از کار بیرون می‌زند اما تا حدی خط روایی را همراهی کرده و منجر به تخریب آن نشده است.نمایی از طراحی لباس آرتا ماهان در سریال گیسو سریال اقتباسی است از کتاب &quot;بیست زخم‌کاری&quot; نوشته‌ی محمود حسینی راد. کتابی که خود براساس &quot;مکبث&quot; شکسپیر، مهم‌ترین تراژدی قدرت و طمع نوشته شده. پس مهم‌ترین عنصر روایی آن قدرت و میل دستیابی به آن است. عنصری که در ابتدایی‌ترین سکانس‌های ایپزود ابتدایی در لباس‌ها هویت پیدا می‌کند؛ جایی که سمیرا به مالک دستور می‌دهد تا ژیله‌اش را زیر کت بپوشد و خود آمرانه این لباس را بر تن او می‌کند. از همین لحظه، لباس‌ها به ابزاری برای به تصویر کشیدن سلطه‌ی قدرت تبدیل می‌شوند. اما این تنها کارکرد زیرمتنی آن‌ها نیست. لباس‌های لایه لایه، طرح‌های اغراق شده و المان‌های شخصی هر کاراکتر، هرکدام به گونه‌ای این پازل روایت زیرمتنی را کامل می‌کنند.ابراز قدرت سمیرا از طریق کنترل لباس مالکابراز قدرت سمیرا از طریق کنترل لباس مالکرنگ‌ها، طرح‌ها، واژه‌هارنگ‌هابا توجه به اینکه حجم زیادی از داستان در مرگ و عزاداری و ختم می‌گذرد، وجود رنگ مشکی به عنوان یکی از عناصر روایی در پالت رنگی لباس‌ها توجیه شده است. اما فارغ از این نکته، عمدتا رنگ‌های خنثی و تیره هستند که در کمد لباس شخصیت‌ها دیده می‌شوند، مگر در مواردی محدود. در حالی که اکثر شخصیت‌های سریال در پالت‌های رنگی تیره دیده می‌شوند، شخصیتی همچون سمیرا، که از ابتدا به عنوان لیدی مکبث بدجنس معرفی شده، غالبا با پالت رنگی روشن حضور دارد. خصوصا رنگ آبی، همچون امضای شخصیت اوست در لحظه‌های تنهایی‌اش با مالک در اپیزودهایی ابتدایی. سمیرا همچون آبی دریا آرام است و فریبکار، و همچون قدیسه‌ای شوم، تلاطم موج‌هایش را در کنش‌های مالک جای گذاری خواهد کرد. شباهت پالت رنگی کیمیا و سمیرا نشانگر هم‌سو بودن خواسته‌های آن ‌هاست. حوله‌ی سرخ رنگ مالک نیز، هربار با حضور در برابر دوربین، تلاقی حمام و خون می‌شود و تصویر مرگ حاج عمو و خون‎‌های ریخته شده را یادآوری می‌کند[2].پالت رنگ روشن سمیرا در مقابل پالت تیره‌ی مالکحوله‌ی قرمز رنگ مالک در این‌جا گویی رنگ‌های روشن، برخلاف کارکرد همیشگی به تصویر کشیدن الوهیت و معصومیت، تنها بر تن شخصیت‌های منفی و سیاه می‌نشینند و لباس‌های تیره بر تن معصومین. تا جایی که حتی حاج مظفر هم در شرایطی که نیتی شوم دارد، کت و شلوار مشکی‌اش را با کت و شلواری با پالت رنگی آبی و کالباسی تعویض کرده. اما دقت در این رنگ‌بندی و سعی کردن برای خوانشی مجدد از آن‌ها می‌تواند گمراه کننده نیز باشد. زیرا انگار طراح لباس، در عین طراحی نقشه‌ی راهی برای شخصیت‌ها از جایی در میان خطوط روایی گم شده و سرنخ پالت‌های رنگی‌اش را نیز از دست داده.پالت رنگی حاج مظفریطرح‌ها و واژه‌هاسادگی، بارزترین ویژگی بصری لباس‌های این سریال است. سادگی در طرح‌ها، برش‌های پارچه‌ها و حتی انتخاب آیتم‌ها برای هر شخصیت. اما هرجا پترن‌ها رؤیت می‌شوند بار معنایی را نیز با خود حمل می‌کنند. در برابر ساده‌پوشی قشر خاکستری و منفی روایت، سادگی و معصومیت نوجوانان و شخصیت‌های بی‌گناه داستان در المان‌هایی با طرح‌های پیچیده و اغراق شده جلوه می‌کند. میثم، مائده، مهناز، حلیمه، احمد، همه کمد لباسی پر از تنوع طرح و نقش و رنگ دارند. مهنار با شال‌های ابر وبادش، حلیمه و احمد با چیدمان لباس‌های ساده و دم‌دستی شان و مائده با ترکیب نقوش متفاوت، یک رنگ نبودن با گروه شخصیت‌های منفی داستان را به رخ می‌کشند.پترن در لباس‌های مائدهپترن در لباس‌های حلیمه در این بین اما میثم اغراق‌آمیزترین کمد لباس را داراست. شلوارهای اسلش زاپ دار و ترندی، در ترکیب با بلوزهایی با طرح‌های اغراق‌آمیز از خطوط شکسته و تصاویر نامفهوم، در ساختن تصویر نوجوانانه‌‌‌ی او، نقش بزرگی را ایفا می‌کنند. تصویری که با هر قدم به سوی بزرگ‌تر شدن، تغییر کرده و نهایتا به ثبات می‌رسد. میثم ناآگاه و عاشق، با بر تن داشتن کت جین آبی پر از ابر و فانتزی‌اش، جان اسبش را می‌گیرد و وقتی تمام کتش به خون آغشته شده، پا به دنیای بزرگسالی و خشونت می‌گذارد. اما با این وجود، خشم او تنها در قدو وقواره‌ی شمایل خشمگین روی لباسش رشد می‌کند و او یاد می‌گیرد که تنها در گوشه‌ای از روایت به تماشا بنشیند تا به حقیقت برسد. هودی سیاه رنگ میثم با شمایل مرد خشمگین شاخ‌دار، که با شلوار اسلش Raging bull ترکیب شده، او را به معصومیت گاو کوچکی که با پارچه‌ای قرمز رنگ و دروغین به بازی گرفته شده نزدیک می‌کند. که در انتهای داستان، خشم او نسبت به مالک، همچون واژه‌ی پررنگ روی کتش، خاموش شده. هرچند همین OFFبزرگ نوشته شده‌ی روی کت او، در میانه‌ی داستان و در نقطه‌ی اوج‌گیری خشم او، اصطلاح &quot;BACK OFF&quot; یعنی &quot;عقب بنشینید و سکوت کنید&quot; را ، به یاد می‌آورد[3].معصومیت از دست رفته‌ی میثم در قالب لباس‌های خونینست بلوز خشمگین و شلوار Raging bull میثم نوشته ی off بر روی کت میثمعلاوه بر همه‌ی این‌ها اما، مالک نیز تنها یک‌بار در لباسی سرخ رنگ اما پر نقش در قصه ظاهر می‌شود. جایی که با شوقی پدرانه و معصومانه، در کنار ساحل بندر، در انتظار رسیدن میثم است و تمام خشم و قدرت‌طلبی و انتقام‌جویی‌اش را در لباس‌های رسمی ساده‌اش جا گذاشته.بلوز طرح‌دار مالکلباس در کسوت زره جنگیکت و شلوار، یونیفرم رسمی تجارت‌مردان سریال است، اما همچون لباس رزمی است بر تن سربازان یک جنگ. جنگی باستانی که به مدد ساحره‌ها و شیاطین به سرمنزل مقصود خواهد رسید. پیراهن شنل گونه‌ و دارماتیک سمیرا در میهمانی شمال و صحنه‌ی قتل حاج عمو، او را به ساحره‌ی برحق این روایت تبدیل کرده. ساحره‌ای که با ظاهری آرام، از رنگی به رنگ دیگر گریز می‌زند و همه را خام خود می‌کند. بارانی‌های سمیرا، که بر اندام کشیده‌ی رعنا آزادی‌ور بلندتر از حالت عادی به نظر می‌رسند، و در سه رنگ مشکی، آبی و سبز چیده شده‌اند، همچون شنلی برای پوشاندن ظاهر اصلی این ساحره به کار رفته‌اند. اما زره جنگی این ساحره در تقابلش با مالک، وقتی قصد دارد اموال را به نام میثم کند به چشم می‌خورد. بلوز سفید رنگ با جلیقه‌ای سبز که مشخصا همچون یک زره جنگی و خفتان طراحی شده است، سمیرای در مقابل مالک را یک جنگنده‌ی بی‌عیار نشان می‌دهد. بارانی کلاه‌دار منصوره نیز، که در ابتدا برای دلبری کردن از مالک خریداری شد، در تقابل با مالک به یونیفرم جنگی و نهایتا لباس انتقام از او بدل شد.شنل ساحره‌وار سمیرازره و خفتان جنگی سمیرا در برابر مالکبارانی انتقام منصورهدر مقابل این همه، وقتی همه‌ی شخصیتی لباسی برای هنگامه‌ی جنگ دارند، ناصر، این تافته‌ی جدا بافته‌ی آقازاده، پیله‌ی محافظی دارد که تا اواسط قصه خود را در آن پیچیده. دورپیچ پشمی ناصر، همچون پر قویی است که او را از مواجهه مصون داشته و حق ضعیف بودن را به او می‌دهد. ناصر پناه گرفته در دورپیچ، تنها طاقت لحن لطیف منصوره را دارد، نیازمند تمام توجه و عشق مائده است و زیر نوازش‌های مادرانه‌ی سودابه آرام گرفته. اما وقتی با مرگ سودابه، با واقعیت خشونت مواجه می‌شود، این پیله‌ی محافظ را دور انداخته و برای جنگ نهایی حاضر می‌شود[4].دورپیچ ناصر، همچون پیله‌ا‌ی ابریشمیناصر بدون دورپیچ، همچون مبارزی برهنه در میدان جنگبازخوانش نشانه‌ها، در جست و جوی معنایکی از پرکاربردترین آیتم‌های به کار رفته در کمد لباس‌های این سریال، هودی‌ها هستند. هودی‌هایی که بر تن زنان اغواگرانه، بر تن مردان یادآور بعد آسیب پذیر و بر تن نوجوانان مد روز و ترندی هستند و گاها برای مائده‌ی نوجوان، نقش حجاب را نیز ایفا می‌کند. لباس‌های چند لایه‌ی شخصیت‌ها، علاوه بر این‌که تکمیل کننده‌ی سرمای هوا و روایتند، پیچیدگی و چندلایه بودن شخصیت‌ها را نیز یادآوری می‌کنند. طراح لباس سریال، آرتا ماهان، سعی کرده تا جای ممکن، لباس‌های فلش بک‌ها را نیز باورپذیر طراحی کند و همچون تمام سریال، به واقع‌گرایی داستان کمک کند. هرچند که به نظر می‌رسد جزئی نگری در طراحی کمد لباس‌ها می‌توانست بیشتر باشد، اما طراحی لباس به اندازه‌ی زیادی توانسته نقش مکمل خود را خوبی ایفا کند و بر روی ریتم کلی سریال هموار شود. ویژگی‌ای که منجر شده این عنصر، بر محبوبیت این سریال نیز دامن بزند.هودی به مثابه‌ی حجاب برای مائدهمالک، در میان ردپاهای مانده بر ساحلکلمات کلیدی:اولیه: سریال زخم کاریثانویه: طراحی لباس سریال، بررسی لباس، تحلیل لباس، مالک، سمیرا، میثم، طراحی لباس، سريال، روایتفرعی: رعنا آزادی ور، محمدحسین مهدویان، محمود حسینی راد، بیست زخم کاری، آرتا ماهان، جواد عزتی، مه‌لقا باقری، سیاوش طهمورث.[1] https://mag.sarak-co.com/frog-series/[2] https://mag.sarak-co.com/custom-design-for-d-story-telling/[3] https://mag.sarak-co.com/how-to-match-patterns-in-clothes/[4] https://mag.sarak-co.com/queens-gambit/منتشر شده در نشریه کمد سارک https://mag.sarak-co.com/mortal-wound-clothes-design/  https://www.instagram.com/p/CTulbl_tsRi/ </description>
                <category>رویا عطارزاده اصل</category>
                <author>رویا عطارزاده اصل</author>
                <pubDate>Thu, 16 Sep 2021 12:57:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویم وندرس (Wim Wenders)، راوی عشقی از سینما و فشن</title>
                <link>https://virgool.io/@royaatarzadeh/%D9%88%DB%8C%D9%85-%D9%88%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%B3-wim-wenders-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D9%81%D8%B4%D9%86-qmnog1hjbozx</link>
                <description>wim wendersفشن در دنیای گسترده‌ی خود، بستری می‌سازد که همچون سینماست؛ پیله‌ای برای رشد خلاقیت و تولد هویت‌های نو که جهان را تحت تاثیر قرار می‎دهند. شاید به همین دلیل است که این دو پیوندی جداناشدنی از هم دارند. Wim wendersفیلمساز مهم آلمانی، یکی از کسانی است که با ساخت ویدئوهای متفاوتی برای دنیای فشن، این پیوند جذاب را تصویر کرده است. در این مطلب به سراغ این فیلمساز و پیوند او با دنیای فشن می‌رویم[1]. ویم وندرس (wim wenders) و بازیگران فیلم a future together قدم نهادن در دنیای فشن1989 سال مواجهه‌ی Wim Wenders با دنیای فشن بود. او که پیش از این با نگاه ظریفش در paris texas و wings of desire شناخته می‌شد، با کارگردانی notebook on cities and clothes پا به دنیای فشن گذاشت. این فیلم مستندی 81 دقیقه‌ای است که به معرفی Yohji Yamamoto ، طراح فشن توکیویی می‌پردازد. Wendersاین مستند را به تنهایی ساخت تا با قرار گرفتن در موقعیت کارگردانی تنها با یک دوربین، هرچه بیشتر به Yamamoto نزدیک شود. نزدیکی‌ای که به رفاقت این دو ختم شد و Wenders را به به باوری نو از فشن رساند. او با قرار گرقتن در پروسه‌ی کاری Yamamoto، به شباهت‌های انکارناپذیر سینما و فشن پی برد. تحقیق و پژوهش، نوشتن و اتود زدن، خلق کردن و تولید و نهایتا به نمایش و عرضه گذاشتن اثر نهایی، مسیری است که یک فیلمساز و طراح فشن به یکسان طی می‌کنند. اما مهم‌ترین شباهت فشن و سینما از نگاه Wendersروایت یک قصه است. او معتقد است که فشن، همچون سینما قصه‌سرایی می‌کند و با این ویژگی است که تاثیر به جا گذاشته و ادامه می‌یابد. این تجربه منجر شد تا Wendersهمیشه دری برای پیشنهادات ساختن ویدئوهای فشن باز بگذارد.[2]Yohji Yamamoto  و wim wendersناستاسیا کینسکی (stassja Kinski) در فیلم paris Texasعشق؛ پاسخ نهاییوندرس عشق را پاسخ نهایی گذشته، حال، آینده و همیشه می‌داند. به همین دلیل است که در تمام آثارش، همیشه به تصویر کردن عشق و تاثیر آن پرداخته. کمپین بهار و تابستان 2018 Jil Sander، نیز با همین ایده و رویکرد wendersشکل گرفت. او برای این کمپین پنج ایپزود داستانی ساخت که همچون یک مینی سریال خطی از یک داستان عاشقانه را به نمایش گذاشتند. داستانی که بدون دیالوگ و تنها با کنش‌ها و مواجهه‌‌‌ی شخصیت‌ها با یکدیگر روایت شده است. او با نمایش درست شخصیت‌ها به روایت لباس‌ها نیز پرداخت و هویتی تازه به هر قطعه بخشید. Wendersهمچنین، در کمپین پائیز و زمستان 2018 این برند نیز حضور داشت. time passingعنوان ویدئویی بود که او برای این کمپین طراحی و کارگردانی کرد. شاید این ویدئو نسبت به کمپین قبلی از اتمسفر عاشقانه کمتری برخوردار بود اما، امضای Wenders، یعنی به تصویر کشیدن ظرافت یک ارتباط انسانی قابل مشاهده است[3]. نمایی از فیلم کوتاه Wim wenders برای بهار و تابستان 2018 jil sanders  نمایی از فیلم کوتاه Wim wenders برای بهار و تابستان 2018 jil sanders نمایی از فیلم کوتاه Wim wenders برای پائیز و زمستان 2018 jil sanders https://www.youtube.com/watch?v=RBfmTwuMVGs  https://www.youtube.com/watch?v=jmBGPPsOu0E فراگامو (Ferragamo) ، روایت عشق در سرمای آیندگانآینده‌ای در کنار هم، نام کمپینی است که Paul Andrew، مدیر هنری برند Salvatore Ferragamoبرای کالشکن پائیز 2021 خود انتخاب کرد. این برند که پیش از این نیز با این هنرمند همکاری داشته، با شناخت رویکرد و سلیقه‌ی او، کارگردانی ویدئوی معرفی کالکشن آخر خود را به این کارگردان سپرد. در سال 2004، Wenders و همسرش Donata مجموعه عکس‌های خود، با نام off scene را در موزه‌ی Salvatore Ferragamoواقع در فلورنس ایتالیا به نمایش گذاشتند، و این سرآغاز آشنایی این برند با کارگردان آلمانی شد. Wendersبرای معرفی این کالکشن، فیلم کوتاهی ساخت که همچون آثار قبلی او عشق، لذت، شادی و امید را به نمایش می‌گذارد؛ اما این بار در دنیای سرد آیندگان. از آن‌جایی که این کالکشن، با رویکردی تاریخی و در عین حال آینده نگرانه طراحی شدهَ، روایت فیلم Wenders، همچون یک فیلم علمی تخیلی در آینده‌ای دور رخ می‌دهد. جایی که از نظر کارگردان، غالبا سرد، بدون امید، و بدون عشق تصویر می‌شود، و این چالشی بود که چطور باید عشق را در این اتمسفر به تصویر کشید. Wendersبرای حل این چالش، تصمیم گرفت تا به بازنمایی خود روی آورد. او در این فیلم تلاش کرده تا چیزی انسانی‌تر از محصولات یک برند را نشان دهد. این فیلم دو دقیقه‌ای، داستان عاشقانه‌ی یک کارگردان و صدابردارش در پشت صحنه‌ی یک فیلم علمی­تخیلی است. Wenders اینجا هم، بدون هیج دیالوگی و تنها با کنش‌های شخصیت‌ها، اشارات جزئی و نگاه‌های معنادار عشق را در تصویر گنجانده. او با این فیلم تفاوتی بزرگ با دیگر ویدئوهای فشن ایجاد کرد. در a Future together، مخاطب در عین غرق شدن در قصه‌ی عاشقانه Angela و Paul ، به آرامی وارد دنیای کالشکن Ferragamo می‌شود و به اندازه‌ی یک کت‌واک لباس می‌بیند[6].نمایی از فیلم کوتاهWim wenders برای مجموعه‌ی a future togetherpaul  و angela شخصیت‌های اصلی فیلم a future together https://www.youtube.com/watch?v=z_GnRyV1jgg پسا کوید، و بازگشت به کمد لباس‌های کلاسیکپاول اندرو (Paul Andrew) برای طراحی این کالکشن، رو به گسترش هدف Salvatore Ferragamo موسس این برند آورده است. او معتقد است که این برند امروز به اندازه‌ای که Ferragamo مرزها را کنار می‌زد بی‌پروا نبوده و این کالکشن برای محقق کردن این اصل طراحی شده است. استراتژی مجموعه‌ پائیز 2021 این برند، با تکیه بر دو کلید واژه شکل گرفته؛ جهان پساکرونا و سینما. این یک واقعیت تاریخی است که پس از هر بحران بزرگ، نوع پوشش در افراد تغییر می‌کند. اینکه آینده‌ی جهان پس از اتمام کرونای نفرین شده چگونه خواهد بود، هنوز در پرده‌ای از ابهام قرار دارد. اما  Paul Andrew حدسیاتی دارد. او باور دارد که جهان از پوشش‌های فرمال و رسمی دور خواهد ماند و لباس‌های کژوال، کمی لاکچری، متاثر از تکنولوژی و البته دوخته شده از مواد خام پایدارتر و قوی‌تر و راحت‌تر بر سر کار خواهند آمد. به همین دلیل برای طراحی این مجموعه سعی کرد تا مفاهیم کلاسیک و آینده‌نگر را با یکدیگر ادغام کند. اورکت‌های بلند و جوانانه، پیراهن‌های فاق بلند با برش‌های غیر متقارن، شلوارهایی با پیلی‌های کنار و بدون جنسیت از نمونه‌های موجود در این کالکشن هستند. در این کالشکن بلوز و شلوار‌های بدن نما و چسبان نیز به چشم می‌خورند؛ طراحی‌های که مشخصا متاثر از یونیفرم‌های کلاسیک و چرم موتورسواران سینما بوده‌اند. Andrew در مصاحبه با vogue بیان می‌کند که علاقه‌مند بوده تا تاثیر فیلم Gattaca را بازسازی کند[8]. از مجموعه‌ی a future together، پائیز و زمستان 2021 Salvatore Ferragamoاز مجموعه‌ی a future together، پائیز و زمستان 2021 Salvatore Ferragamoاز مجموعه‌ی a future together، پائیز و زمستان 2021 Salvatore Ferragamoاز مجموعه‌ی a future together، پائیز و زمستان 2021 Salvatore Ferragamoاو برای نمایش مجموعه‌ی بهار 2021 نیز رویکردی سینمایی داشت. این فیلم کوتاه که به کارگردانی Luca Guadagnino ساخته شد، یادآور آثار و امضای Hitchcock بود. زیرا Paul Andrew پس از تماشای تمام آثار این کارگردان آمریکایی در یک نشست تصمیم به ساخت این ویدئو گرفت[9].از مجموعه‌ی READY-TO-WEAR بهار و تابستان 2021 Salvatore Ferragamoاز مجموعه‌ی READY-TO-WEAR بهار و تابستان 2021 Salvatore Ferragamoاز مجموعه‌ی READY-TO-WEAR بهار و تابستان 2021 Salvatore Ferragamo https://www.youtube.com/watch?v=pObRIP1H4us فراگامو (Ferragamo) و بازگشت به هالیوودعاشقانه‌ی سینمایی ferragamo، علاوه بر به رخ کشیدن امضای همیشگی Wenders، گذشته‌‌‌ی سینمایی این برند را نیز یادآوری می‌کند. 1920، سال تاسیس و شکوفایی Salvatore Ferragamoبود که با فروشگاه و کارگاه کفش‌های خود در بلوار هالیوود، ستارگان زیادی را به خود جذب می‌کرد. کفش‌های این برند، در شروع کار به صد تندیس و تقدیر دست پیدا کرد و منجر به محبوبیت روزافزون آن شد.  Salvatoreدر 1927، تنها با شکایت یک مشتری، کفه‌ی پهن برای کفش‌های پاشنه‌دار را طراحی کرد تا احساس راحتی را برای مشتریان تضمین کند. علاوه بر این، در جنگ جهانی دوم، برای کاهش هزینه‌ها رو به مواد خامِ در دسترس عموم آورد تا از افزایش قیمت جلوگیری کند. Audrey hepbornدر Sabrinaبا کفش‌های باله‌ و Marilyn Monroe در The Seven Year Itch با کفش‌های پشت باز این برند بر روی پرده‌ی نقره‌ای ظاهر شدند. در زمان مرگ Salvatore Ferragamo در 1960، این برند به 350 الگو و 20 هزار طرح دست یافته بود. پس از مرگ او، همسرش wanda مدیریت برند را در دست گرفت و فرزندانش، با روی آوردن به دیگر شاخه‌های فشن به گسترش این برند پرداختند. امروز ferragamoعلاوه بر کفش در تولید لباس، کیف دستی، روسری‌های ابریشم، کراوات و عطر نیز نقش دارد[11].Hollywood bootshop، فروشگاه معروف برند Salvatore Ferragamo آدری هپبورن (Audrey hepborn) با کفش‌های باله از salvatore Ferragamo در نمایی از فیلم sabrina مرلین مونرو (Marilyn Monroe) با کفش‌های پشت‌باز از salvatore Ferragamo در نمایی از فیلم The Seven Year Itchهم‌رقصی موسیقی، فشن و سینماویدئو فشن تنها تجربه‌ی غیر سینمایی Wendersنیست. در کارنامه‌ی هنری او، ساخت موزیک ویدئو نیز به چشم می‌خورد. او تاکنون سه موزیک ویدئو برای گروه ایرلندی U2، یک موزیک ویدئو برای گروه راک آمریکایی Eels و به تازگی اثری برای آهنگساز خاورمیانه‌ای Asaf avidan  کارگردانی کرده است. او معتقد است سینما ایده‌ها و نظرات ما را از دنیا می‌سازند و فشن، خاطره‌ی آنچه دوست داریم بپوشیم و آنطور که دوست داریم دیده شویم را شکل می‌دهد؛ و از ترکیب این دوست که هویتی همچون یک پوست دوم برای هر فرد ساخته می‌شود[12].نمایی از موزیک ویدئوی asaf avidan به کارگردانی Salvatore Ferragamo https://www.youtube.com/watch?v=JlMbB7lodnQ[1]https://mag.sarak-co.com/the-world-of-fashion-and-its-connection-with-space/ کلمات کلیدی:اولیه: wim wendersثانویه: Salvatore Ferragamo| Paul Andrew | vogue | مد و سینمافرعی: پائیز 2021 | کالکشن | مجموعه | بهار 2021 | سینما | موسیقی | فشن | Yohji Yamamoto | Jil Sander | فشن ویدئو | ویدئو فشن | موزیک ویدئو| فیلم |[2] https://www.instagram.com/p/COLUPBcAmAx/[3] https://mag.sarak-co.com/the-north-face-gucci-campaign/[4] https://www.youtube.com/watch?v=RBfmTwuMVGs[5] https://www.youtube.com/watch?v=jmBGPPsOu0E[6] https://mag.sarak-co.com/%d9%be%db%8c%d8%b4-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%a2%db%8c%d9%86%d8%af%d9%87%d8%8c-%d8%a8%d8%a7-sunnei/[7] https://www.youtube.com/watch?v=z_GnRyV1jgg[8] https://mag.sarak-co.com/10-trends-in-a-post-coronavirus/[9] https://mag.sarak-co.com/valentino-fall-collection-2021/[10] https://www.youtube.com/watch?v=pObRIP1H4us[11] https://mag.sarak-co.com/dior-and-i/[12] https://www.instagram.com/p/CKrYNTBgwEd/[13] https://www.youtube.com/watch?v=JlMbB7lodnQمنتشر شده در نشریه کمد سارک https://mag.sarak-co.com/wim-wenders-fashion-cinema/  https://www.instagram.com/p/CTU49JSNwog/ </description>
                <category>رویا عطارزاده اصل</category>
                <author>رویا عطارزاده اصل</author>
                <pubDate>Wed, 08 Sep 2021 11:42:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم‌نشینی هفت هنر در Grand Budapest Hotel</title>
                <link>https://virgool.io/@royaatarzadeh/%D9%87%D9%85-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-grand-budapest-hotel-s1pbpwj2g3by</link>
                <description>ماکت پاستیلی رنگ نمای خارجی هتل بزرگ بوداپست. وس اندروسن (Wes Anderson) استاد ترکیب هنرهاست. او که به وسواس قرینگی‌اش در قاب‌بندی معروف است، در Grand Budapest Hotel[1] سینمایی را تصویر کرده که مخاطب را بر جای خود میخکوب می‌کند. اما یکی از جذاب‌ترین ویژگی‌های این اثر او ترکیب نقاشی، موسیقی، هنرهای تجسمی ، ترسیمی، ادبیات و نمایش است که در جزئی‌ترین بخش‌ها نیز به نظر می‌رسند. در این مطلب به بررسی نمود این هنرها در طراحی لباس در فیلم &quot;Grand Budapest Hotel&quot; می‌پردازیم[2].غلبه رنگ‌های پالت قهوه‌ای بر طراحی صحنه. جزئیات، زیربنای یک اثر هنریوقتی در زمستان 2014، &quot;Grand Budapest Hotel&quot;، هشتمین فیلم وس‌اندرسون به عنوان فیلم افتتاح کننده‌ی شصت‌وچهارمین جشنواره فیلم برلین انتخاب شد، Dieter Kosslick دبیر جشنواره اعلام کرد: &quot;با افسون وس اندروسن، این فیلم کمدی، بی‌تردید غوغایی بزرگ به پا خواهد کرد.[3]&quot;  Wes Andersonبا جزئی‌نگری بی‌بدیلش، از همان اثر ابتدایی‌اشBottle Rocket ، خود را به عنوان کارگردانی معرفی کرد که هم‌خوانی ریتم عناصر تصویر در کنار یکدیگر را، به درستی می‌شناسد و به خوبی مدنظر قرار می‌دهد. او با خلق دنیایی ویژه برای هر یک از آثارش، به طراحی‌های ویژه برای هرکدام نیز دست یافته است[4].نقاشی پسر سیب به دست اثر Michael Taylor نقاش معاصر که مشخصا برای این فیلم نقاشی شده. خطوط زمانی روایت و سفر لباس‌هاهتل بزرگ بوداپست (Grand Budapest Hotel)، روایتگر داستان آقای Gustav مدیر هتل است که به خاطر رابطه‌ی عاشقانهش‌اش با Madam.D، وارث نقاشی پسر سیب به دست می‌شود، اما از آنجایی که Madam.D به قتل رسیده مورد سوظن قرار می‌گیرد و داستان به یک تریلر جنایی و پرهیجان در فرمی متناقض و پر از لطافت تبدیل می‌شود. روایت فیلم که بر عهده‌ی Zero، پادوی هتل است، پیچیده و پر از جرئیات مهندسی شده است و به ترتیب در چهار خط زمانی شکل می‌گیرد. ابتدا در 1985 با مقبره نویسنده‌ی داستان مواجه می‌شویم، سپس با خود نویسنده که در اتاق کارش در برابر دوربین، ملاقاتش با Zero را تعریف می‌کند، در لایه‌ی سوم نویسنده را با بازی Jude law در کنار شخصیت zero Mustafa می‌بینیم و نهایتا بازگشت به 1932 و خط داستانی اصلی. هرچقدر روایت از زمان حال دورتر شده و به گذشته می‌رود، رنگ‌ها و طراحی‌ها جان بیشتری می‌گیرند. اگر هتل 1968، رنگ‌ورو رفته و رنگ‌پریده به نظر می‌رسد، هتل 1932 پر از تنوع پالت‌های رنگی و هم‌نشینی آن‌ها در کنار هم است. لباس‌ها نیز، به شکلی هدفمند، هرچقدر بیشتر به مرکز دنیای فانتزی فیلم نزدیک می‌شوند، جزئیات بیشتری را شامل می‌شوند.زیروی (Zero) کهنسال در برابر نویسنده جوان و تقابل رنگی‌ لباس‌هایشان. هتل بزرگ بوداپست، غرق در نقاشی و عکس[5] اندرسون (Anderson) که در روایت نیز، هنر نقاشی را به عنوان یکی از پایه‌های اصلی انتخاب کرده، در طراحی عناصر بصری‌اش نیز تاثیر به سزایی از این هنر گرفته است. [6]Milena Canonero طراح لباس فیلم، که پیش ازین در دو فیلم دیگر Andersonنیز با او همکاری داشته، نقاشی و عکاسی را به عنوان مهم‌ترین منابع الهامش معرفی کرده است. Gustav Klimtیکی از نقاشانی است که Anderson به طور ویژه‌ای برای طراحی فضای کلی فیلم از او متاثر شده است. طراحی لباس شخصیت Madam.d که توسط Tilda Swinton تصویر شده، مشخصا براساس تابلوی معروف بوسه اثر klimtشکل گرفته است. او که زنی جذاب، قدرتمند، پولدار است با پالت رنگی متاثر از این اثر، ویژگی هنردوستی و کولکسیونر بودن خود را به خوبی به نمایش می‌گذارد. به علاوه اینکه طراحی گریم و اکسسوری‌هایی همچون کلاه و کت مخمل و زیورآلات او نیز تکمیل کننده‌ی شخصیت او هستند.[7]بوسه اثر Klimt ، 1907-1908.طراحی لباس Tilda Swinton که از تابلو بوسه الهام گرفته شده است. با اینکه زمان روایت در میانه‌ی دو جنگ جهانی اول و دوم و مکان کشوری غیرواقعی، جمهوری زوبروکا، واقع در اروپای شرقی در نظر گرفته شده است، اما تیم طراحان سعی بر این داشته‌اند تا با خلق پالت رنگی‌ای غیرقابل حدس و شاید ناموزون، دنیای فانتزی خود را خلق کنند[8]. به همین دلیل در کنار تاثیر رنگ‌های klimt می‌توان ردپای مشخصی از نقاشی‌های Kees van Dongen را نیز مشاهده کرد؛ از طراحی صحنه‌ی هتل و جزئیات آن، تا طراحی یونیفرم‌های بنفش هتلداران و پادوها.میلنا کانانرو (Milena Canonero) در مصاحبه با vanity fair[9] ، آثار عکاسانی همچون Man Ray و George hurrell را نیز دیگر آثار تاثیرگذار در ساخت دنیای هتل بزرگ بوداپست خوانده است. آثاری که علاوه بر فضای کلی، طراحی صحنه و لباس در قاب‌بندی‌های دوربین نیز نمایانند[10].لوسی و همراه رقصش اثر Kees van Dongen ، 1911. Noire et blanche اثر Man Ray، 1926.رنگ‌ها، آینه‌ی شخصیت‌هااگر در طراحی لباس شخصیت Madam.D قدرت، ثروت و هنر کلیدواژه‌های اصلی هستند، و پالت رنگ‌های درخشان انتخاب شده‌اند، برای کاراکتری همچون Agatha که دختر شیرینی فروش و شیرینی‌پزی دوست داشتنی است، فقر، کارگری و البته جسارت نقوش اصلی را ایفا می‌کنند. به همین دلیل در طراحی لباس او، از پالت پاستیلی رنگ‌های شیرین و غلبه‌ی رنگ گندمی بهره برده شده تا وجهه‌ی لطیف او به نمایش گذاشته شود.پالت پاستیلی غالب در طراحی لباس Agatha. در طراحی یونیفرم‌های نظامیان ارتشی، رنگ خاکستری به یونیفرم‌های رایج در جنگ‌جهانی اول اشاره دارد، هرچند که Milena سعی کرده تا تعمدا با منطق تاریخی و حتی مکانی تعریف شده تناقض ایجاد کند. او که برای دستیابی به شناسنامه‌ی هر شخصیت جلسات متعددی را با Andersonگذرانده، برای شخصیتی همچون Madam.D حدود 21 دست لباس اتود زده درحالی که نهایتا تنها سه دست این لباس‌ها در قاب تصویر دیده می‌شوند. با اینکه اعضای خانواده‌ Madam.D از ابتدا به خاطر سوگوار بودن با پالت رنگ تیره به نمایش درمی‌آیند اما، رنگ تیره به خوبی نمایانگر کاراکتر Dimitri و دستیار خبیثش است. کت چرم Willem Dafoe که کاراکتر Jopling را بازی می‌کند، یکی از نشانه‌های نقض منطق زمانی روایت است که به خوبی وجهه‌ی شرور این شخصیت را نیز نشان می‌دهد.[11]یونیفرم‌های خاکستری رنگ نظامیان ارتشی. غلبه رنگ تیره در طراحی لباس خانواده Dimitri . زیرو (Zero) جوان، با بازی Tony Revolori مهاجری پر جنب و جوش که کمد لباس‌هایش شامل یونیفرم‌ بنفش رنگ و لباس‌های فروتنانه و فرودستانه است، وقتی به Zeroکهنسال تبدیل می‌شود، همچنان لباس‌هایی به تن دارد که همان ایده فروتنی را تکرار می‌کنند. او کت بنفشی تیره به تن دارد، که گویی ادای دین به لباس‌های موسیو Gustav، پس از دستیابی به ثروت است و تنها تفاوت او، یقه اسکی قرمزی‌ است که ثروت و قدرت کنونی و گذشته‌ی پر فراز و نشیبش را نمایندگی می‌کند.کت Zero کهنسال ادای دینی به شخصیت Gustav . کت Zero کهنسال ادای دینی به شخصیت Gustav . کت‌واک برندها، در لابی هتل[12]هم‌نشینی وسواس Anderson و نگاه زیبایی‌شناسانه‌ی Canonero منجر به حضور برندهای معتبر و نام‌آشنا در تیم طراحی لباس هتل بزرگ بوداپست شده است. Silvia Venturini Fendi، مدیر خلاقیت برند Fendi، معتقد است که سینما همیشه بخش مهمی از زندگی این برند بوده است. به همین دلیل پیشنهاد همکاری با Canonero را به عنوان فرصتی برای بازگشت به سینما پذیرفت. این برند در سه فیلم Conversation Piece، The Lady of the Camellias و The Royal Tenenbaums نیز با قطعاتی از لباس‌ها و اکسسوری‌هایش حضور داشت. این برند با دوخت اورکت Madam.D و کت خاکستری رنگ شخصیت Henckels با بازی Edward Norton، جلوه‌ی پلیس خوش‌پوش و زن ثروتمند فیلم را پوشش داد. Prada که پیش از این کارگردانی دو فیلم کوتاه تبلیغاتی‌اش را به Andersonسپرده بود، با طراحی چمدان‌هایی با قاب چوبی، چرم نرم و رنگ بلوطی، برای شخصیت‌های Madam.D و Gustav، دِین خود را به این کارگردان ایفا کرد[13]. علاوه بر اینکه کت چرم ترندی Jopling نیز متعلق به همین برند است. Milena پارچه‌ی بنفش رنگ مورد نظرش را از برند انگلیسی Hainsworth[14] انتخاب کرد، و سپس در کارگاه‌ گرتیز با همکاری تیم دوخت، یونیفرم‌های بنفش رنگ کارمندان هتل را خلق کرد[15].کت دوخته شده توسط Fendi برای شخصیت Edward Norton. چمدان‌ها و کت چرم Jopling که توسط prada آماده شده‌اند. چمدان‌ها و کت چرم Jopling که توسط prada آماده شده‌اند. پرداخت نهایی یا اثر انگشت کارگرداندرست است که از ابتدایی‌ترین نما، تا آخرین قاب تصویر فیلم، دنیای خلق شده‌ی یک کارگردان است، اما اثر انگشت Wes Anderson به طرز جالبی در جزئی‌ترین عناصربه چشم می‌خورد. او برای طراحی سلاح‌ها و جواهرات مخصوصی که در دستان Jopling دیده می‌شود، به سراغ دوست نزدیک خود Waris Ahluwalia[16] ، طراح جواهرات، فعال اجتماعی و بازیگر رفت که بیشترین شناخت را از فضای ذهنی‌اش داشت. طراحی لوگوها و نشان‌ها نیز، همچون لوگوی اصلی هتل، شیرینی فروشی، سنجاق سینه‌ها و غیره، همگی یا توسط خود شخص Anderson شکل گرفته و یا نهایتا توسط او پرداخت شده است.اکسسوری‌های فیلم که توسط خود Anderson و Waris Ahluwalia ساخته شده‌اند. اکسسوری‌های فیلم که توسط خود Anderson و Waris Ahluwalia ساخته شده‌اند. اکسسوری‌های فیلم که توسط خود Anderson و Waris Ahluwalia ساخته شده‌اند. اندرسون (Anderson) در کنار وسواس خاصی که برای مدیریت تیم‌های طراحی و جزئیات بصری به کار می‌برد، در ارتباط با بازیگران نیز شیوه‌ی خود را دارد. او برای این فیلم از همه‌ی بازیگرانش خواست تا موهای سر و صورتشان را تا روز قبل از تصویربرداری اصلاح نکنند. بدین شکل تیم گریم این امکان را داشت که در آخرین لحظه طراحی مورد نظرش را قطعی کند. بازیگرانش که کاملا از سلیقه و طرز فکرش آگاهند، برای نزدیک شدن به ظاهر کاراکتر تنها نقاشی و اتود لباس‌ها را می‌بینند؛ زیرا که تا آخرین لحظه‌ی پیش از فیلمبرداری امکان پرداخت‌های کوچک ویژه‌ی Anderson وجود دارد[17].تنوع رنگی در لباس‌های شخصیت‌های فرعی. تنوع رنگی در لباس‌های شخصیت‌های فرعی. حالا که از فیلم جدید او، The French Dispatch، در جشنواره کن 2021 رونمایی شد، مخاطبان زیادی انتظار یک شگفتی دوباره را می‌کشند. شگفتی‌ای که بار دیگر، خلاقیت، جزئی‌نگری و جذابیت نگاه Wes Anderson را به رخ خواهد کشید.غلبه رنگ‌های شارپ در هتل گذشته. غلبه رنگ‌های شارپ در هتل گذشته. نمایی از آخرین فیلم Wes Anderson با نام The French dispatch . کلمات کلیدی:اولیه: Wes Andersonثانویه: Grand Budapest hotel| هتل بزرگ بوداپست | وس اندرسونفرعی: طراحی لباس | تیلدا سوئینتون | Tilda Swinton | Klimt | Madam.D| نقاشی | عکاسی | Prada| fendi| اکسسوری | جواهرات | لوگو | نشان | جشنواره کن | جشنواره فیلم برلین | پالت رنگی | Milena Canonero| Man Ray | Joplin| Bottle Rocket  | تحلیل فیلم | سینما | فانتزی |[1] https://www.imdb.com/title/tt2278388/[2] https://www.instagram.com/p/CNuCiojF3Nc/[3] https://www.screendaily.com/news/grand-budapest-hotel-to-open-berlinale-/5063246.article[4] https://mag.sarak-co.com/custom-design-for-d-story-telling/[5] https://www.instagram.com/p/CQfka02gLZR/[6] https://www.imdb.com/name/nm0134382/[7] https://mag.sarak-co.com/pop-art/[8] https://mag.sarak-co.com/%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%b1%d9%86%da%af%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87/[9] https://www.vanityfair.com/hollywood/2014/03/the-grand-budapest-hotel-fashion[10] https://mag.sarak-co.com/anti-culture-1960/[11] https://mag.sarak-co.com/%da%86%d8%b1%d9%85-%da%af%db%8c%d8%a7%d9%87%db%8c/[12] https://mag.sarak-co.com/dior-and-i/[13] https://variety.com/2014/film/festivals/wes-anderson-grand-budapest-hotel-prada-1201091474/[14] https://www.hainsworth.co.uk/[15] https://mag.sarak-co.com/fashion-corporation/[16] https://www.thenationalnews.com/arts-culture/a-chat-with-waris-ahluwalia-jeweller-actor-and-activist-1.140289[17] https://www.instagram.com/p/CM4Dch_lvzB/منتشر شده در نشریه کمد سارک  https://mag.sarak-co.com/grand-budapest-hotel/ برای مطالعه در مورد طراحی صحنه‌ی این فیلم در مجله‌ی آگراندیسمان به لینک زیر مراجعه کنید:  https://www.instagram.com/p/CR64chNF_P8/ </description>
                <category>رویا عطارزاده اصل</category>
                <author>رویا عطارزاده اصل</author>
                <pubDate>Fri, 20 Aug 2021 20:33:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ی رفتن، ماندن و درماندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@royaatarzadeh/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-lvnylgrwudx4</link>
                <description>یادداشتی بر فیلم‌های برادر، ماهر، باغ بی‌برگیسه فیلم منتشر شده در سی‌وهفتمین جشنواره فیلم کوتاه تهران.پوستر سی‌و هفتمین جشنواره فیلم کوتاه تهراناینکه جریان‌های اجتماعی منجر به هم‌خوانی و اشتراک تم در فیلم‌های کوتاه و بلند شوند، اتفاق نویی نیست. اما قاعدتا هر کارگردان با نگاه و جهان‌بینی خود راوی این اشتراکات است و نتیجه‌گیری خود را دارد. این هم‌نشینی و در کنار هم قرارگیری آثار دارای تم‌های مشابه، خوانشی از جامعه می‌دهد که تامل برانگیز است. سه فیلم برادر (بخش بین‌الملل) ، ماهر و باغ بی‌برگی (هردو بخش ملی) زیرمتن‌هایی مشابه دارند، هر سه از وطن و خانه روایت می‌کنند اما هریک با خوانشی متفاوت. یکی رفتن را انتخاب می‌کند، یکی ماندن و دیگری، درماندگی را به جان می‌خرد.                     * برادر | فرانچسکو کاسولو | رفتننمایی از فیلم کوتاه برادربرادر داستان جدیدی ندارد، براساس واقعیت بودن آن نیز، ادله‌ای محکم‌تر بر همین کهنگی داستان است؛ وجهه‌ای از مهاجرت که برای همه‌ی ما آشناست. فیلم قصه‌ی محمد، برادری را روایت می‌کند که تصمیم دارد مهاجرت کند تا راهی برای آینده برادرش، علی، بسازد؛ اما علی که جز او کسی را ندارد، آماده‌ی این تنهایی و دوری نیست و باید زندگی کردن بدون محمد را بیاموزد. فیلنامه‌‌، هیچ وجهه‌ی جدیدی از مشقت‌های زندگی مهاجران و تنهایی را نشان ما نمی‌دهد. شاید فیلم برای مخاطبی اروپایی، حرفی نو برای گفتن داشته باشد، اما در قالب جشنواره فیلم کوتاه تهران، و برای مخاطب فارسی زبان خاورمیانه، که هر روز با قصه‌های این ‌چنینی مواجه است، فیلم نکته‌ای برای افزودن ندارد. بازی بازیگران تا قدری قابل قبول است که در قالب رابطه‌ی صمیمانه و عمیق دو برادر گنجانده شده، رابطه‌ای که در بازی و شیطنت‌های صحنه‌ی ابتدایی و صحنه‌ی آشپزی به تصویر کشیده شده است. اما در صحنه‌های کلیدی همچون صحنه‌ی گفت و گوی پیش از خواب، و نماهای تنهایی علی، بازی بازیگران مصنوعی جلوه می‌کند. البته که کارگردان با چیدمان میزانسن‌هایی که دوربین را راوی قرار داده‌ و دکوپاژی که متمرکز بر کنش‌ کلی صحنه بوده، تا حدودی این نقص در بازی را پوشانده، نورپردازی طبیعی و تدوین فیلم نیز، ریتم روایت را بدون هیچ سکته و افتی پیش می‌برد. موسیقی فیلم نیز یکی از نکات مثبتی است که مخاطب را با فیلم همراه می‌کند، اما در کل در روایت پانزده دقیقه‌ای فیلم، از مهاجری که رفتن را بر ماندن ترجیح می‌دهد و عاقبت خوشی هم ندارد، حرف جدیدی نیست و در قالب بازگویی یک داستان بارها روایت شده مانده است. شاید اگر نویسنده، تمرکز خود را معطوف یکی از برادر‌ها می‌کرد و تنها به روایت داستان یکی از آن‌ها می‌پرداخت، اتفاق بهتری برای فیلم می‌افتاد.                      *ماهر | مسعود دهنوی| ماندننمایی از فیلم کوتاه ماهرقالب کلی فیلم کوتاه ماهر، مستندی صمیمانه از تلاش‌های یک شهر، در برابر هجوم و تخریب سیل است. مستندی که با بهره‌گیری از همه‌ی تکنیک‌های درست، جای‌گذاری مناسب مستندات تصویری، چیدمان دراماتیک روایت، و فیلمبرداری قوی، در نگاه اول جذاب به نظر می‌رسد. داستان ماهر، که برای عروسی خواهرش به آققلا برگشته اما سیل راه او را بسته و او یک شبه، به یکی از رهبران مدیریت بحران شهر تبدیل شده. ماهر که جوانی است بیست و هفت ساله، برای سرپا نگه داشتن شهر، شب را در انبار سپری می‌کند، با شهردار و دهیار دعوا می‌کند، در چاله‌های آب زمین می‌خورد اما تا آخرین لحظه برای نجات شهر می‌ماند.روایت فیلم جذاب است، قاب‌ها با توجه به موقعیت جغرافیایی فیلمبرداری و زیبایی طبیعی موقعیت، تحسین برانگیزند، همه چیز صادقانه به نظر می‌رسد؛ تا جایی که ماهر بین ماندن و رفتن دو دل می‌ماند. ماهر که در ترکیه شاغل است، باید بین ماندن در آق‌قلا و ساختن خانه‌‌ی نیمه‌کاره‌اش و بازگشت به ترکیه و پول بیشتر درآوردن انتخاب کند. مانور بر این وجهه داستان، نکته‌ای است که دلزدگی ایجاد می‌کند. پایان و نتیجه‌گیری فیلم، جایی است که توی ذوق مخاطب می‌خورد. ماهر تصمیم می‌گیرد به جای رفتن به ترکیه و &quot; پول بیشتر درآوردن&quot; ، بماند و &quot;خانه‌&quot;ی نیمه‌‎کاره‌اش را تمام کند. در نمایی که دختران کوچکش، با شادی و خنده دور خانه می‌چرخند، و ماهر و همسرش خشت روی خشت می‌گذارند برای آینده‌ی آن‌ها. ماهری که در ابتدای داستان جوانی بود همچون جوان‌های دیگر شهر، کم کم تبدیل به الگویی می‌شود که باید از او عبرت گرفت. پیامی، که شعاری است و سنگینی سایه‌ی نام تهیه کننده‌اش را بر دوش می‌کشد.                        *باغ بی برگی | فاطمه رضائیان | درماندگیحاج حسن، شخصیت اصلی مستند باغ بی‌برگیاگر برادر روایت رفتن و آوارگی ، و ماهر روایت ماندن و ساختن باشند که در در قالبی زیبا تصویر شده‌اند؛ باغ بی‌برگی روایت صادقانه‌ای از ماندن و درماندگی‌های آن است.حاج حسن، جانباز جنگی‌ای است که جنگ برایش تمام نشده؛ او به خاطر ذره‌ای آب برای زمین زراعی‌اش مدام در حال دویدن‌های بی‌پایان است و حتی دردهای شکمی وحشتناکش نیز مانع تلاش او نیست. اما خانه‌ای که او برای بقایش جنگیده، برای ساختنش مانده و زحمت کشیده، با او و امثال او مهربان نیست. او همچون مهره‌ای سوخته که بیرون بازی جا مانده بر لبه‌ی راه آب می‌نشیند تا شاید فرجی شود، اما نه تنها خبری از کمک نیست، بلکه هر آنچه که با دستان خود کاشته نیز خشک شده و می‌سوزند.با اینکه فیلم خط داستانی سالمی دارد، اوج و فرودهای چیدمان روایت جذاب است و قاب‌بندی‌ها مخاطب را پاگیر می‌کند؛ اما برگ برنده‌ی فاطمه رضائیان، کارگردان فیلم، صداقتی است که در تک تک لحظات فیلم جای‌گذاری شده. حاج حسن نقش بازی نمی‌کند، عاشقانه به قربان همسرش می‌شود، با اعتقاد دست نوازش بر سر گل بادام‌هایش می‌کشد و با سادگی تمام، ساعت‌ها بر سر راه آب می‌نشیند.پایان باغ بی‌برگی، تصویر کاملی از نتیجه‌گیری باسمه‌ای ماهر است. مردی که با عشق مانده، اما درد او را رها نمی‌کند و خانه به او جفا کرده.در گیر و دار جامعه‌ی امروز ما، شاید چنین خوانشی سطحی و کوته‌انگارانه به نظر برسد، اما زیرمتن سه فیلم که در کنار هم،  راویت حال امروز خیلی از ما است. روایت آن‌هایی که می‌روند، می‌مانند، و درماندگی جانشان را رها نمی‌کند.منتشر شده در نشریه سینمایی فیلشات؛ سی‌وهفتمین جشنواره فیلم کوتاه تهران، 1399. عکس‌ها از گالری عکس وبسایت تیوال. </description>
                <category>رویا عطارزاده اصل</category>
                <author>رویا عطارزاده اصل</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jun 2021 11:56:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کل فاطمه، روایت مادری و یک رنج عمیق.</title>
                <link>https://virgool.io/@royaatarzadeh/%DA%A9%D9%84-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-sqhndoizkcjr</link>
                <description>تحلیل ساختاری مستند کل فاطمه به کارگردانی مهدی زمانپور کیاسری.&quot;کل فاطمه&quot; ، لباس­‌ها را که از روی بند جمع می­‌کند، انگار پرده­ را کنار می‌­زند و دعوت می‌­کند به دیدن. هیزم‌­ها را دسته­ می‌­کند، شیر گاو را می‌­دوشد، کره می­‌گیرد، نشا می‌­کارد اما در سکوت دنیایش، هیاهویی شعله می‌­کشد که آرام نمی‌­گیرد. کل فاطمه تنها 45 سال دارد، اما به اندازه چندین تن زندگی کرده است.کل فاطمه، نه قهرمانی شگفت انگیز است و نه اسطوره. او شمایل برجا و محکمی‌ است از ایستادگی و مادر بودن. او که در جریان زندگی روزمر­ه و پرکارش جاری شده است، رنجی را حمل می‌­کند که رد سنگینی‌­اش تنها در ردپای او بر عمق برف‌­ها پیداست. کل فاطمه، زنی چهل و پنج ساله و کرو لال که با وجود مشغله­‌های زیاد روزمره زندگی روستایی‌­اش دو پسر نوجوانش را که یکی سرکش و دیگری آرام است را بزرگ می‌­کند، و تحت سیطره سنت و جبر زمانه و جامعه‎‌­ی مردسالار شاهد رنج‌­های زندگی دخترش است که در کودکی به اجبار پدرش شوهر کرده و حالا به عنوان مادری جوان و مطلقه، و به دستور برادر بزرگتر، حسین، جایی در خانه ندارد و در به در دنبال فرزندش می‌­گردد که در کودکی برای خرید مواد فروخته شده. کل فاطمه شاهد رنج کشیدن­‌هاست و زبان گلایه و شکایت ندارد.مهدی زمانپور کیاسری، این بار نیز به سراغ سوژه‌­ای رفته، که در عین سادگی، به دراماتیک‌­ترین شکل ممکن روایت می‌­شود. او با نگاهی انسان‌­شناسانه و روایتی بی‌­طرف، و با کمک قاب­‌بندی­‌هایی ناب و بی‌­بدیل، مخاطب را غرق در جهان پر جنب و جوش زندگی کل‌­فاطمه می­‌کند. جهانی که حتی در قاب تصویر نیز پر از عطر است. زمان‌پور فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد تولید سیما گرایش کارگردانی از دانشکده صداوسیما، نویسنده، تهیه‌کننده و کارگردان ایرانی که فیلم‌های مستند بسیار زیادی تولید کرده‌است، پیش از این نیز برای نگاه انسان­‌شناسانه و جامعه‌­شناسانه­‌ی آثارش مورد تحسین قرار گرفته است. وی جوایز متعدد بین‌المللی و داخلی را در کارنامه خود دارد و تاکنون بیش از ۳۰ تندیس همچون جایزه بهترین فیلم و بهترین کارگردانی از جشنواره سینما حقیقت و جشنواره‌های داخلی دیگر و نیز جایزه بهترین فیلم میان مدت جشنواره‌­ی مستند ویزیون دوریل سوئیس۲۰۱۴ را در یافت کرده و جوایزی دیگر از جشنواره‌ای بین‌المللی کشورهایی همچون اسپانیا، ایتالیا، روسیه، قطر، مصر و دیگر کشورها بدست آورده است. او با فیلم نیمه بلند &quot;مشتی اسماعیل&quot;، سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی مستند جشنواره فیلم فجر ۱۳۹۱ را از آن خود کرد. از آثار شاخص او باید به مستندهای تحسین شده­‌ی ترا من چشم در راهم (پایان‌­نامه‌­ی او که در توصیف زندگی نیما یوشیج تولید شد)، پاپلی، راه دل و آسک اشاره کرد.کل فاطمه، مستند اخیر زمانپور کیاسری، که در جشنواره سینما حقیقت 1399 به نمایش درآمد، سعی دارد تا از زاویه­‌ای نزدیک زندگی مادری را تصویر کند که در عین رنج­‌های فراوان، حتی لحظه‌­ای دست از تلاش نمی‌­کشد. معنایی که برای مخاطب امروز جامعه شهری، که پر از ملال و رنج­‌های گذرا و در عین حال طاقت‌­فرساست، بازنمایی نوع دیگر زندگی است که منجر به بازنگری زاویه نگاه مخاطب می‌­شود.فیلم به غیر از صحنه­‌ی پایانی، هیچ موسیقی و صداگذاری اضافه‌­ای ندارد، و از آن‌جایی که کل فاطمه خود، در به کارگیری کلمات و واژگان ناتوان است، نریشن به عنوان عنصر روایت‌گر اصلی به کار نرفته، و هر آن‌چه لازم به ذکر است تنها در جملاتی گذرا و در خلل کنش­‌های روایت به مخاطب منتقل می‌­شود. کم بودن دیالوگ‌­ها باعث شده که صداگذاری اثر، که توسط آرش قاسمی صورت گرفته، و صدای شاهد محیط و آمبیانس هر چه بیشتر به گوش برسد و مخاطب را غرق در فضای خود کند.فیلم نکات مثبت فراوانی دارد. علاوه بر قاب‌­بندی­‌های چشم­‌نوازی که تصاویری بی‌­مثال را بر ذهن ثبت می­‌کنند، تمرکز بر خط داستانی اصلی و پرت نشدن به حواشی منجر به این می‌­شود که مخاطب، همچون فیلمساز که به نظر زمان زیادی را برای درک و شناخت کل فاطمه و خانواده‌­اش سپری کرده، تک تک جزئیات را بپذیرد و با رنج او همذات پنداری کند. در واقع گویی روایتگر اصلی، چشمان کل فاطمه هستند که جزئیات را به زیبایی ثبت می‌­کنند.  فیلم پنجاه و پنج دقیقه است، ولی با وجود نماهای متعدد از مناظر طبیعی که ریسک بالایی در کند کردن ریتم کلی فیلم دارند، ریتم درستی دارد و با تدوینی هوشمندانه، همانقدر که باید از هر نما و کنش،  اطلاعات لازم را در اختیار مخاطب قرار می‌­دهد. طولانی‌­ترین صحنه، وقتی است که کل فاطمه، بر بالای تپه هیزم می‌­شکند، آن­‌ها را بر سر می‌­گذارد و مسیر طولانی کوه را پایین می‌­آید؛ اما درست در قسمتی از روایت جای­گذاری شده، که ما دیگر کل فاطمه را شناخته‌­ایم و این همراهی با او در سکوت پایین آمدن از شیب کوه را لازم داریم.اما شاید نکته­‌ای وجود دارد، که می­‌توانست در تاثیرگذاری بیشتر فیلم کمک کند، و آن میزان توجه به روایت کاراکتر زهره و حسین و تنش‌­های میان آن دو است. با توجه به شرایط این خواهر و برادر، حضور فیزیکی کمرنگ­‌شان قابل درک است؛ اما از آنجایی که وجهه مهمی از داستان را شکل می­‌دهند، میزان پرداخت به آن­ها رضایت‌­بخش نیست و به نظر می‌­رسد، پرداخت به حسن و مهدی جبرانی برای عدم حضور زهره و حسین باشد. البته که قدرت صحنه­‌ی پایانی به قدری است که این عدم پرداخت را از یاد ببرد، لحظه‌­ای که سایه‌­ی مادر با عشق سایه‌­ی گیسوان زهره را شانه می‌­زند.کارگردان، نوعی از روایت را گزیده که در آن مخاطب همچون یکی از اعضای خانه کل فاطمه است و بی هیچ توضیح و نکته‌­ی اضافه و زننده‌­ای، او را همراهی می­‌کند.تمامیت فیلم به قدری کامل است که توجه را بر وجوه مثبت و غیرقابل انکار آن متمرکز می‌­کند. روایتی که با وجود قاب­‌بندی­‌هایی زیبا و آرامش بخش، رنجی تلخ و سنگین را بر مخاطب بر جای می­‌گذارد.مطلب منتشر شده در نشریه سینمایی فیلشات ، جشنواره‌ی سینما‌حقیقت. </description>
                <category>رویا عطارزاده اصل</category>
                <author>رویا عطارزاده اصل</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jun 2021 17:20:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیف‌ها، میهمانان درخشان Beloved show</title>
                <link>https://virgool.io/@royaatarzadeh/%DA%A9%DB%8C%D9%81-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%D8%A7%D9%86-beloved-show-pzgnnge9gskm</link>
                <description>&quot; کیف‌ها محبوب‌های زندگی روزمره‌ی ما هستند، قهرمانانی که هر لحظه در کنار ما قرار دارند.&quot; Alessandro Michele طراح و کارگردان هنری Gucci، با این اعتقاد، دست به طراحی کمپین Belovedزد. او با این باور که کیف‌ها پروتاگونیست‌های محبوب زندگی ما هستند و لیاقت حضور در قاب تلویزیون را دارند، کمپینی طراحی کرد که در آن کیف‌های جذاب Gucci میهمانان اصلی Beloved talk show ، و ستاره‌های مشهور تنها همراهان این کیف‌ها.کمپین Beloved در 21 آپریل، در قالب یک برنامه‌ی تلویزیونی دهه 90 آمریکا و با شکلی کلاسیک رونمایی شد. مجری این کمپین James Corden ، مجری محبوب Alessandro Michele ، در شش ویدئوی دو دقیقه‌ای میزبان شش کیف از برند Gucciبود. تمرکز این کمپین بر سودآوری مجدد چهار کیف از طراحی‌ها و مجموعه‌های قبلی بود که Alessandro آن‌ها را به زمان حال بازگردانده است. https://www.instagram.com/p/CN9jtQOCvAY/ این کیف‌ها که به دلیل محبوبیتشان در کمپینی با عنوان Belovedارائه شدند، هریک با همراهی یکی از چهره‌های مشهور در برنامه حاضر شدند. چهره‌هایی که خود لباس‌هایی از طراحی‌های همین برند را بر تن داشتند. قرارگیری این کیف‌ها با نامی زنانه، در دستان آیکان‌های قدرتمند زمانه، وجهه‌ای از قدرت فشن را به تصویر کشیده است که تنها در قاب تلویزیون قابل مشاهده است. دایان کیتون (Diane Keaton) که کهنه‌کار حضور در تاک‌شوهاست، با پوشش ویژه‌ی خود که ترکیبی از استایل کلاسیک مردانه و شجاعت زنانه است با در دست داشتن کیف Gucci Horsebit  طراحی 1995 جلوه‌ای از زنی مقتدر، رها و خلاق را به نمایش گذاشته که بسیار ستودنی است. https://www.instagram.com/p/COC2orTtAGf/ جکی (Jackie  1961) با بند کوتاه و طراحی کلاسیک از لوگوهای Gucci با همراهی Sienna Miller بازیگر آمریکایی انگلیسی، و نسخه‌ی با بندبلند و مشکی همین کیف در دستان Harry styles خواننده‌ی محبوب سالهای اخیر موسیقی در تاک شوی Beloved  حاضر شدند.ستاره فیلم‌های محبوب 50 طیف خاکستری، Dakota Johnson با پوشش پولکی و سرتاپا درخشانش، همراه کیف DIONYSUS بود که به عنوان الهه پر تنوع این مجموعه شناخته می‌شود. Awkwafina بازیگر کمدین و Serena Williamsتنیسور محبوب آمریکایی نیز، هریک با نسخه‌ای از GG Marmontدر این کمپین حضور داشتند.طراحی اصلی این کمپین که متمرکز بر بازگرداندن گذشته‌ی درخشان Gucci به زمان حال و متناسب سازی آن با هر فصل و زمانی است، از جنبه‌های جذاب زیادی برخوردار است. همچون کوئیزی که در سایت گوچی طراحی شده تا کاربران با پاسخ به پنج سوال راجع به خود کیف مناسب شخصیت خود را پیدا کرده و به راحتی به مدل‌های متنوع آن دسترسی پیدا کنند. کیف‌هایی که محبوب همه خواهند شد.منتشر شده در اینستاگرام نشریه اینترنتی سارک، 7 اردی‌بهشت 1400.  https://www.instagram.com/p/COLUPBcAmAx/  https://www.instagram.com/gucci/ #harrystyles #diankeaton #gucci #50shadesofgray #beloved #jamescorden #Awkwafina #AlessandroMichele  #هری_استایلز #واندایرکشن #گوچی #کیف #کیف_چرم #جیمزکوردن #استندآپ_کمدی #تاکشو #کمدین</description>
                <category>رویا عطارزاده اصل</category>
                <author>رویا عطارزاده اصل</author>
                <pubDate>Mon, 03 May 2021 15:15:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتهای کوچه ی سوم غربی.</title>
                <link>https://virgool.io/@royaatarzadeh/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%DB%8C-shb2cx9leztj</link>
                <description>من توی یکی از این خانه‌ها بزرگ شدم؛ دقیقا کدام یکی، یادم نیست.بزرگ که نه؛ به 9 سالگی رسیدم. اما توی این خانه یاد گرفتم، عصرهای بلند تابستان را با قطار چیده شده‌ی مجله‌هایم کف زمین بگذرانم. توی حیاط این خانه بابا کاتر دستم داد تا عجیب الخلقه‌ای چوبی بتراشم و فکر کنم هنرمندم. توی این خانه موش زد به تمام دارایی‌های کودکانه‎‌ام و من از صفر شروع کردم به عاشق عروسک‌های جدید شدن. توی این کوچه، بابا گفت ده بار که با دوچرخه زمین بخوری، یاد می‌گیری بی هیچ کمکی و با سرعت تا انتهای کوچه، تنها بروی.توی سال‌های ابتدایی بعد از 9 سالگی، وقتی که رفتیم تقریبا ده دوازده کوچه بالاتر ساکن شدیم، من خانه را گم کردم. نه که حافظه‌ام را از دست داده باشم یا دور شده باشم، نه؛ شهر پوست انداخت. به سرعت قد کشیدن من، به سرعت تغییر سلیقه‌ام در تیپ زدن، به سرعت تغییر خواننده‌ی مورد علاقه‌ام، به سرعت گم شدن در زندگی؛ شهر، کوچه و خانه‌ی کوچکمان پوست انداخت.اما من یک نشان داشتم، برای یافتن خاطراتم و دوباره نه ساله شدن. خیالم راحت از درختی بود، که توی تصویر ذهنی‌ام با بابا، با هم کاشته بودیمش جلوی درب خانه. درختی که قطور نبود، اما سایه داشت برای خاله‌بازی‌هایمان. تابستان‌ها نسیم بازیگوش برگ‌های سبزش را می‌رقصاند و پائیزها پالت رنگی گرم برگ‌هایش جان می‌داد به سرمای زندگی. تکیه‌گاه استراحت‌های بین دویدن‌هایمان بود و پناهگاه قایم‌باشک‌بازی‌ها، وقتی جا می‌شدیم در قطر نازک آغوشش.من بارها دلم خواست برگردم و آن کوچه را، تا انتها، تنها بدوم و فکر کنم بزرگ شدم. هربار که گم شدم، هربار زندگی دستم را گرفت که ندو، بنشین، نکن، دلم خواست بروم پشت درخت نازکم قایم شوم که زندگی و غرغرهای بی‌امانش پیدایم نکنند. اما هربار زندگی زورش به من چربید. دستم را گرفت که به درختم، به خانه برنگردم، و من فکر کردم دیر نمی‌شود. فکر کردم، ریشه‌ی محکم درخت‌ها را نمی‌توان کند. هربار که برگردی شکل یک پدربزرگ نامیرا، بغلت می‌کنند که پنهان شوی از دردها.برای همین، توی بیست و شش سالگی، یک روز که جان به لبم رسید، دویدم به سمت خانه و درختم. با بیشترین سرعت، تا انتهای کوچه‌ی سوم غربی. اما خانه را پیدا نکردم. گم شدم، چون ریشه‌های پدربزرگ نامیرایم را کنده بودند. من به خانه، به درختم برگشتم، اما دیر شده بود. درخت را کندند و من در بیست و شش سالگی برای بار یازدهم زمین خوردم، وقتی فهمیدم پدربزرگ‌های نامیرای سبز هم جان می‌دهند، چون زور آدم‌ها وقتی به زندگی نرسد جان زمین را می‌گیرند.من توی یکی از این خانه‌ها بزرگ شدم، خانه‌ای که نشانش یک درخت سبز بود و صدای خنده‌ی بازی بچه‌ها، وسط کوچه.اردی‌بهشت 1400.</description>
                <category>رویا عطارزاده اصل</category>
                <author>رویا عطارزاده اصل</author>
                <pubDate>Thu, 22 Apr 2021 17:05:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انقلاب ضد فرهنگ 1960، تولد دوباره‌ی خلاقیت</title>
                <link>https://virgool.io/@royaatarzadeh/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%B6%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-1960-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-kqv1hya718wp</link>
                <description>انقلاب ضدفرهنگ 1960| نگاهی به فشن در انقلاب ضدفرهنگ 1960 | کمد سارکجریان‌های اجتماعی، همیشه بیشترین تاثیر را بر شکل‌گیری قالب‌های هنری و جنبش‌های فرهنگی دارند. جنبش‌هایی که خود به قالبی برای شکل‌گیری شاخه‌های مهمی از زندگی روزمره مثل گویش، خورد و خوراک، تفریحات و پوشش تبدیل می‌شوند. انقلاب ضدفرهنگ 1960 و هنرهای متاثر از آن نیز منجر به شکل‌گیری جریانی خلاق در برابر فرهنگ رایج شدند که تاثیرات آن تا امروز نیز قابل مشاهده است. در این مطلب به بررسی این انقلاب فرهنگی مهم و شاخصه‌های آن در پوشش می‌پردازیم.پادفرهنگ 1960، تولدی مجددانقلاب پادفرهنگ یا ضدفرهنگ 1960، از اواخر 1950 با جنبش حقوق مدنی آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار شروع به شکل گیری کرد. این جریان که ابتدا در انگلستان آغاز شده بود، با دو برابر شدن نیروهای نظامی آمریکا در ویتنام، جان بیشتری یافت و گروه‌های زیادی را درگیر خود کرد. جریانی که با هدف تخریب و بازنگری فرهنگ جاری جامعه آغاز شد و با جرقه‌ای آگاهی ساز، خود آغازگر انقلاب‌های بزرگی دیگر شد. پافشاری بر حقوق برابر زنان، هویت‌بخشی و مبارزه با رفتارهایی ضد جامعه سیاه پوستان، استفاده بیش از حد مواد روان‌گردان، برگزاری تابستان عشق[2] و انقلاب آزادسازی جنسی بخشی از تاثیرات این انقلاب ضدفرهنگی هستند. اما شاید یکی از مهم‌ترین جنبش‌های متاثر از این انقلاب، جنبش هیپی‌ها و بوهمیان بود که تاثیرات بسیاری بر خرده‌فرهنگ‌های اجتماعی گذاشت. جنبشی که اولین نشانه‌هایش در شکل آرایش ظاهری، موها، لباس‌ها و درواقع فشن قابل مشاهده بود.تاثیر جریان 1960 در پوششاین جریان با هدف گسترش صلح و پذیرش همه‌ی عقاید و هویت‌بخشی به توده‌های سرکوب شده شکل گرفت. رویکرد جنبش‌ هیپی‌ها و بوهمیان نیز آزادی و رهایی از قید و بندهای جامعه‌ی رو به مدرن بود. در واقع جریان پوششی این جنبش تقابلی است با کت‌شلوارهای شق و رق و پیراهن‌های پر چین و آستردهه پنجاه. علاوه بر اینکه با توجه در قالب کلی لباس‌های این جریان می‌توان به متاثر بودن از تمام فرهنگ‌های سنتی اشاره کرد، باید این نکته را نیز در نظر گرفت که جریان بوهمی در برابر رویکرد محتاطانه سنتی نیز ایستادگی می‌کند.تاثیر این جریان بر فشن دهه شصت نیز خود ماجرایی جداست. گسترش کت‌های چرم، لباس‌هایی با نقوش سنتی آفریقایی و شرقی، پیراهن‌های آزاد، کت‌های بدون بلوز، شلوارک‌های خیلی کوتاه، پالت‌های رنگی آبرنگی و پاستیلی و گیسوان بلند بخشی از فشن انقلاب ضدفرهنگ 1960 به حساب می‌آید.سینما و جریان بخشی به یک تولدبا گسترش فشن 1960 و کم‌کم متاثر شدن ‌شاخه‌های هنری متفاوت، سینما نیز دست به تولید آثاری زد که به بازسازی تصویری این انقلاب و آرمان‌هایش می‌پرداخت. Dennis Hopper با ساخت فیلم [3]Easy Riderیکی از مهم‌ترین اتفاقات این جریان را رقم زد. این فیلم با نگاه به زندگی دو جوان دهه 60 که پوشش و رفتاری منطبق با این جریان دارند، کمک به جلب توجه به این جریان و تاثیرات آن بر جامعه کرد. این فیلم جاده‌ای، با گذر از کنار تظاهرات‌ها و راهپیمایی‌ها و هم نشینی با جمع هیپی‌های مسافر تصویر خوب و درستی از این جریان و فرهنگ همراهش را ارائه می‌دهد.آگراندیسمان یا [4]Blow Upساخته‌ی Michelangelo Antonioni یکی دیگر از فیلم‌هایی است که در روایت و طراحی لباس متاثر از این انقلاب ضدفرهنگ به شمار می‌آید. [5]taking Woodstockاثر Ang Lee نیز، که مشخصا به فستیوال موسیقی و هنر woodstock[6]، یکی از مهم‌ترین رویدادهای این انقلاب اشاره دارد، با نگاهی جزئی‌نگر به زیبایی لباس‌ها و ویژگی‌های فرهنگی این جریان را به تصویر کشیده است.اما شاید جذاب‌ترین اشاره‌ها به این جریان در سینمای چندین دهه بعدتر رخ می‌دهد، زمانی که کارگردانان برای به تصویر کشیدن دهه 1960 و 1970، قبل از هرچیز به سراغ فشن این دهه و طراحی لباسی منصوب به آن زمان می‌روند. Queen’s gambit[7]یکی از بهترین سریال‌هایی است که برای به تصویر کشیدن 1960، لباس‌هایی برای کاراکترها طراحی کرده که مشخصا منطبق بر لباس‌های انقلاب ضدفرهنگ هستند. استفاده از کلاه‌ها و سربند برای کاراکتر بث نیز یکی از بارزترین این مشخصه‌هاست.برندهای هم‌قدم با یک انقلابشاید یکی از دلایل مهمی که لباس‌های این جریان و جنبش اجتماعی از مشخصه‌های خاصی برخوردارند و تاثیرات خود را تا دهه‌های بعدی نیز گذاشته‌اند، همراهی برندهای مهم طراحی لباس با آن بوده است. اینکه برندی همچون Biba یادآور دهه‌ی 60 و مستقیما جریان انقلاب ضدفرهنگ است نشان‌دهنده هوشمندی و وابستگی این برند به کنش‌های اجتماعی است. برند [8]Biba که با پالت‌های ملایم خاکی و قهوه‌ای رنگ به ظاهری لندنی معروف بود، یکی از اولین برندهایی بود که نسبت به این جریان واکنش نشان داد؛ علاوه بر اینکه به دلیل قیمت نسبتا پایین لباس‌هایش در دسترس همگان قرار داشت که این منجر به استقبال بیشتر مردم از آن شد.اسی کلارک، Ossie Clark که با طراحی لباس هنرمندانی چون Beatles ، Rolling Stones و Twiggy  به شهرت رسید، با کم کردن قیمت‌ لباس‌هایش و استفاده از پارچه‌هایی در دسترس‌تر امکان استفاده برای عموم مردم را فراهم کرد تا هرچه بیشتر با این جریان همراه باشد.پیراهن‌های دامن کوتاه Mary Quant نیز که توسط خود او برای اولین بار با عنوان mini skirt شناخته شدند، یکی از مشخص‌ترین پوشش‌های دهه 1960 است که همراه با آرایش سنگین، مژه‌های مصنوعی و مدل موی پنج سانت بالاتر از گردن bob به شهرت رسید.پیراهن‌های بلند و روسری و سربند‌های Pucci با پارچه‌های طرح آبرنگی نیز یکی دیگر امضاهای لباس این دهه به شمار می‌آیند.از 2021 به 1960با وجود اینکه دهه 1960و جریان انقلاب ضد فرهنگ امروز متعلق به پنج دهه قبل است، اما دنیای بدون مرز و زمان فشن، با نگاهی دوباره به این دوره، ترندهای زیادی را به دنیای کمد دنیای مد بازگردانده. همچون کت و شلوارهای زنانه، پیراهن‌های راسته‌ی عروسکی یا babydoll، لباس‌های سرتاسر پولک‌دوزی شده و براق و بلوزو شلوارهای ساتن که در 2021 جانی دوباره یافته‌اند[9].انقلاب‌ها و شیوع جریان‌های جدیدقطعا، همه‌ی جریان‌ها و کنش‌های اجتماعی در بازه‌ی زمانی خود، تاثیراتی بر پوشش، نحوه‌ی معاشرت و در کل زندگی افراد یک جامعه دارند. اما اینکه تاثیرات این جریان تا دهه‌ها بعد پایدار باشد و منجر به شکل‌گیری و تولد اتفاقات نویی دیگر شود، کمتر رخ می‌دهد. جریان انقلاب ضدفرهنگ 1960 نه تنها بر فشن و موسیقی بلکه بر دیگر هنرها نیز تاثیرات بسیاری داشت که خود زمینه ساز جریان‌هایی دیگر همچون پاپ آرت در دهه 90 بودند. شاید حتی اگر این انقلاب ضدفرهنگی رخ نمی‌داد، زمینه برای جنبش‌های امروز همچون me too[10] و [11]black lives matter ایجاد نمی‌شد. به هر حال، بازنگری تاریخ منجر به دستیابی به خلاقیت‌های دوباره و تولد فرهنگ‌های نوین می‌شود.منتشر شده در نشریه سارک، 22 فروردین 1400.  https://mag.sarak-co.com/anti-culture-1960/  https://www.instagram.com/p/CNfivSeA5Z5/ کلمات کلیدی:اولیه: جنبش، انقلاب، جریانثانویه: ضدفرهنگ، پادفرهنگ، طراحی لباس، فشن، مد، easy rider ، pop art، me too، black lives matter، Queen’s gambit، حقوق برابر زنان[1] https://en.wikipedia.org/wiki/Counterculture_of_the_1960s[2] https://en.wikipedia.org/wiki/Summer_of_Love[3] https://www.imdb.com/title/tt0064276/[4] https://www.imdb.com/title/tt0060176/?ref_=fn_al_tt_1[5] https://www.imdb.com/title/tt1127896/?ref_=fn_al_tt_1[6] https://en.wikipedia.org/wiki/Woodstock[7] https://mag.sarak-co.com/queens-gambit/[8] https://mag.sarak-co.com/%d9%87%d9%85%d9%87-%da%86%db%8c%d8%b2-%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d9%85%d9%84%da%a9%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%af-%d8%a2%d9%86%d8%a7-%d9%88/[9] https://mag.sarak-co.com/over-sized-style-guide/[10] https://mag.sarak-co.com/%d8%b5%d9%86%d8%b9%d8%aa-%d9%85%d8%af-%d9%88-%d9%81%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c%d8%b3%d9%85/[11] https://mag.sarak-co.com/%d9%86%d9%82%d8%b4-%d8%b5%d9%86%d8%b9%d8%aa-%d9%85%d8%af-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d9%87%d8%b4-%d9%86%da%98%d8%a7%d8%af%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%db%8c/</description>
                <category>رویا عطارزاده اصل</category>
                <author>رویا عطارزاده اصل</author>
                <pubDate>Thu, 15 Apr 2021 15:47:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یونیفرمی برای باران قورباغه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@royaatarzadeh/%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D9%87%D8%A7-reelmavu79wq</link>
                <description>| نگاهی به طراحی لباس سریال قورباغه | کمد سارکوقتی یک اثر هنری، در مرکز گفتمان‌ها و چالش‌ها و انتقادات قرار می‌گیرد، یعنی موفق به تاثیرگذاری و ایجاد جریان شده است. سریال قورباغه[1]‌ی هومن سیدی، با وجود انتقادات بسیار، طی پانزده هفته پخش، به اثری قابل بحث و جریان‌ساز تبدیل شد که نگاه‌های زیادی را به خود جلب کرد. اما صرفا ساختارشکنی در داستان‌سرایی و شیوه‌ی روایت، منجر به این امر نشد. طراحی جذاب بخش بصری مهم‌ترین عامل جلب توجه و موفقیت این سریال بوده. در این مطلب، به بازخوانی طراحی لباس این سریال اشاره می‌کنیم[2].بررسی طراحی لباس سریال قورباغهزمزمه‌های پخش اولین سریال هومن سیدی از اواسط پائیز 1399 آغاز شد. زمانی که عکس‌های معرف شخصیت‌ها در اینستاگرام به گردش درآمد، و سیلی از مخاطبان را مشتاق کرد تا در انتظار پخش بنشینند. اگرچه که این عکس‌ها داده‌ی زیادی به همراه نداشتند، اما با توجه به کیفیت طراحی نورپردازی و قاب‌بندی‌شان، خبر از پخش اثری متفاوت و جذاب را می‌دادند که ارزش انتظار را داشت. همین امر موجب شد تا خبر توقف در پخش و به تعویق افتادن آن، منجر به افزایش مشتاقان شده و سریال از همان قسمت‌های آغازین با مخاطبان زیادی مواجه شود.اما این طراحی هوشمندانه مختص عکس‌های معرف و تبلیغاتی نبود. هومن سیدی پیش از این هم با &quot;مغزهای کوچک زنگ زده[3]&quot; ، &quot;خشم و هیاهو&quot; و &quot;آفریقا&quot;، ثابت کرده بود که بیش از هرچیز به خلق جلوه‌های بصری نو علاقه‌مند است. سیدی و تیم طراحانش، در این سریال نیز، با در نظر گرفتن یک الگوی بصری یکدست، سعی در ایجاد امضایی مشخص داشتند که به شکلی آگاهانه در هر شرایطی مخاطب را متوجه اثر کند. الگویی که در طراحی تمام عناصر همچون نور، صحنه، گریم و قاب‌بندی‌‌های فیلم قابل رویت است. طراحی لباس نیز از این الگو خارج نیست.ظاهر یک دست، ویژگی بارز طراحی لباسمهم‌ترین ویژگی طراحی لباس سریال قورباغه این است که در چیدمان قاب‌های پیمان شادمانفر، یکدست به نظر می‌رسند. لباس‌های این سریال، همچون یونیفرمی طراحی شده‌‌اند که بدون اختلال در پیش روی روایت، لایه‌ی رویی ماجرا را بپوشانند و به صورتی هوشمندانه‌، تکمیل‌ کننده‌ی آن باشند. پالت رنگی تیره، در کنار دو رنگ سفید و قرمز تناژ رنگی لباس‌های این سریال را تشکیل داده‌اند و طراحی ساده و در عین حال خوش‌برش آن‌ها، ویژگی اصلی لباس قورباغه است. اما می‌توان برای تحلیل هر چه دقیق‌تر این عنصر مهم، آن را از دو منظر بررسی کرد: براساس زمان روایت و تحلیل کمد لباس شخصیت‌ها[4].لباس‌ها در خط زمانی روایتاتفاقات دو قسمت ابتدایی سریال، در سطح معمول جامعه روایت می‌شود؛ با همین منطق طراحی لباس نیز رویکردی مشخص دارد. در حالی که جامعه‌ی معمول را با همه‌ی شلختگی‌ها و بدسلیقگی‌ها به تصویر می‌کشد، کم‌کم به معرفی تم کلی و پالت اصلی سریال نیز می‌پردازد. درست از زمانی که روایت با داستان قدرت یعنی ورود به خانه‌ی نوری و حرص رامین گره می‌خورد، پالت رنگی تیره بر تمام لباس‌ها غالب می‌شود. از محافظان و افراد خانه‌ی نوری تا عابران گذری، از نوری و رامین تا فرهاد و سعید، انگار که سیاهی و تیرگی یونیفرمی‌ برای همه‌ی شخصیت‌های درگیر این قدرت کثیف است. روایت زمان حال در پائیز و زمستان تهران می‌گذرد تا هرچه بیشتر سرمای تصویری و پالت خاکستری غالب را به رخ بکشد. اما با این وجود طراحی لباس‌ها بیشتر تابستانی و بهاری‌اند که گاهی از تم یکدست بیرون می‌زنند.اما گذشته، غوطه‌ور در گرمای رنگین تابستان است. زیرا که گذشته‌ همیشه رنگی‌تر از حال به نظر می‌رسد و در اوج تلخی، نوایی خوش دارد. انگار از همه‌ی این بازی‌های کثیف زمان حال به دور است. به همین دلیل پر از رنگ و پارچه‌های طرح‌دار در نظر گرفته شده. رنگ‌های پاستیلی دل‌نشین که کودکی و حتی دهه‌ی هشتاد، روایت دوازده سال قبل، را ملایم‌تر از حال به تصویر می‌کشند. رنگ‌هایی که با در نظر گرفتن خط روایی سعی در القای آرامش قبل از طوفان را دارند. طراحی لباس گذشته، چه در دهه شصت و چه در دهه هشتاد، در کنار طراحی گریم خوب، مکمل شدت کنتراستی هستند که روایت زمان حال ایجاد می‌کند.کمد لباس شخصیت‌ها[5]سادگی مهم‌ترین صفتی است که شامل حال کمد لباس تمام شخصیت‌های سریال است. الهام معین، طراح لباس سریال، با در نظر گرفتن تم کلی پالت تیره، سادگی در طراحی و نگاهی به برش‌های مدرن دنیای مد، برای هر شخصیت به سراغ چیدمان ستی محدود و مشخص رفته. این امر موجب شده که شخصیت‌ها در طول سریال یکدستی در تم پوشش را حفظ کرده و مخاطب را دچار سردرگمی نکنند.کمد لباس نوری، شامل تی‌شرت‌های ساده مشکی یا سفید و شلوارهایی راسته و کلاسیک است که به خوبی بر تن نوید محمد‌زاده نشسته‌اند. به جز ست لباس‌های گذشته، رنگ مشکی غالب‌ترین رنگ لباس‌های اوست. این یکدستی روشن کننده‌ی تکلیف ما با نوری است؛ او شخصیت سیاهی است که نیازی به پیچیده کردن این واقعیت ندارد. البته که شاید می‌توان به لباس دهه هشتاد او نقد داشت. ست لباسی که شکل طراحی‌اش بیشتر به اواخر دهه نود طعنه می‌زند. با این وجود می‌توان در نظر گرفت که شکل رنگی و تینجیری لباس‌ها قصد دارد به ساختن تصویر نوری نوجوان کمک کند.رامین با نوع پوشش متفاوتش نسبت به دوستانش، جواد و فرید، که عادت به دزدی لباس دارند، میل به متفاوت بودن و حرص و طمعش برای بالاتر رفتن از طبقه‌ی اجتماعی‌اش را به رخ می‌کشد. ست لباس‌های او نیز در تی‌شرت‌های مشکی و شلوارهای راسته خلاصه شده، اما کت بارانی بلند و کلاه مخصوصش ظاهر او را متمایز می‌کند. با این وجود اما، در سه نقطه تی‌شرت‌های روشن او، معناسازی می‌کنند. رامین پیش از درگیر شدن با قصه‌ی نوری، در زمان اقامت در خانه‌ی فرانک وقتی همه چیز از دست رفته و در نقطه ناامیدی در تایلند، یعنی در برهه‌هایی که از قصه‌ی قدرت عقب‌نشینی می‌کند یونیفرم تیره را از تن کنده و رنگ روشن به تن می‎کند.سروش و شمس‌آبادی نیز از قاعده‌ کلی مستثنا نیستند. سادگی، خوش‌پوشی، پالت رنگی تیره‌. با این تفاوت که شمس‌آبادی مداوما در ظاهر رسمی کت و شلوار تصویر می‌شود اما ما سروش را در گذشته‌ی ساده و رنگی‌اش به عنوان یک جوان ساده‌ی دهه هشتاد می‌بینیم. علاوه بر اینکه، سروش نیز همچون رامین لحظات عقب‌نشینی از قدرت و سیاهی را دارد.لیلا و فرانک زنان دلربا و اغواگر روایتند. با لباس‌های چندلایه و المان‌های سفید و قرمز نگاه را به سمت خود می‌کشند. اما رنگ قرمز[6]، مشخصا نشان‌دهنده‌ی لیلای جوان است که در جبهه‌ی جنگ رژ قرمز و بلوز زرشکی و شال سرخابی دارد و در پشت جبهه و سنگر، هودی و کلاه و رویه‌ی بافت.در این میان آباد، متفاوت‌ترین طراحی لباس را دارد. آباد از ابتدا نه به دنبال قدرت که صادق و وفادار تصویر می‌شود، به دلیل بیماری‌اش از معصومیتی ظاهری برخوردارست. کمد لباس آباد عاشق گل و گیاه و باغبانی، پر از طرح‌های فانتزی و طرح و نقش است. او حتی در سیاه‌ترین نقطه‌ی ایستایی شخصیتش هم، با طرح‌های فانتزی و انتزاعی لباس‌هایش به خاکستری تبدیل می‌شود که او را از جمعیت سیاه پشت سرش جدا می‌کند. در انتها قدرت واقعی و گیاه مورد نظر در دستان اوست، زیرا اوست که قدر واقعی این گیاه را می‌داند و شاید تنها فردی است که نوری کاملا به صلاحیت و امانتداری او اطمینان دارد. هرچند این یک نگاه به ماجراست. اگر آباد خود دست به دزدیدن گیاهان زده باشد، در انتهای به کاراکتری سیاه تبدیل می‌شود که در تمام مدت در لایه‌ای نقوش پنهان شده بود.الگوسازی، اولین قدم در تاثیرگذاری[7]فارغ از این حقیقت که هنر، خصوصا قالب سینما و تلویزیون به شدت زیر خط‌کش سلیقه اندازه می‌شود، این که یک اثر تولیدی در تغذیه فرهنگی از استانداردی نسبی و رو به بالا برخوردار باشد اهمیت زیادی دارد. یکی از مهم‌ترین تاثیرات لباس در تولیدات تصویری، الگوبرداری جامعه از آن‌هاست. شاید یکی از اهداف بلند مدت قورباغه، همین تاثیر بر سیلقه‌ی عمومی باشد. جریانی که عمده‌ سریال‌های شبکه‌ی خانگی نیز برای ایجاد آن تلاش می‌کنند، که با توجه به طراحی لباس‌های اغراق شده و گاها بدسلیقه‌ی آن‌ها، چه بهتر که لباس‌های خوش برش و مدرن قورباغه منجر به الگوبرداری عمومی شوند. البته که می‌توان از این منظر نیز نگاه کرد؛ رویکرد مدرن در طراحی‌ لباس‌های قورباغه، جامعه‌ی مدرن پر از ترندی را به تصویر می‌کشد که واقعی است. لباس‌ها به جامعه‌ی حقیقی امروز و جریان حاکمی اشاره دارند که در عین ظاهر شیک و زیبا، پارادوکسی عمیق را پنهان می‌کند.[8]منتشر شده در نشریه اینترنتی سارک، 17 فروردین 1400.  https://mag.sarak-co.com/frog-series/  https://www.instagram.com/p/CNVOL4jgclY/ کلمات کلیدی:اولیه: سریال قورباغهثانویه: طراحی لباس سریال قورباغه، قورباغه، جلوه‌های بصری، یونیفرم، ترند، نوید محمدزاده، فرشته حسینی، هومن سیدی، الگو، طراحی لباس، فیلمبرداری، دانلود سریال، صابر ابر، نوری، سریال، گذشته، سینما، تلویزیون، مشکی، سیاه، پالت رنگی، تیره، سفید.[1]https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%87_(%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87_%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4_%D8%AE%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C)[2] https://mag.sarak-co.com/%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%ad%db%8c-%d9%84%d8%a8%d8%a7%d8%b3-%d9%88-%da%af%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%84-euphoria/[3]https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9_%D8%B2%D9%86%DA%AF%E2%80%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87[4] https://mag.sarak-co.com/schitts-creek/[5] https://mag.sarak-co.com/%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%ad%db%8c-%d9%84%d8%a8%d8%a7%d8%b3-%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%84-%d9%86%d9%87%d9%86%da%af-%d8%a2%d8%a8%db%8c/[6] https://mag.sarak-co.com/red-color-trend/[7] https://psarena.ir/the-frog-review/[8] https://mag.sarak-co.com/%da%86%d8%b1%d8%a7-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d8%af%d9%86%d8%a8%d8%a7%d9%84-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%db%8c%d9%85%d8%9f/</description>
                <category>رویا عطارزاده اصل</category>
                <author>رویا عطارزاده اصل</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 13:36:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش به سوی آینده، با Sunnei</title>
                <link>https://virgool.io/@royaatarzadeh/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-sunnei-txryuvssnclh</link>
                <description>وقتی به خاطر شیوع کوید 19، هفته‌های مد در سرتاسر جهان به نفس نفس افتادند؛ دنیای فشن شروع به یافتن راه‌حل‌هایی کرد، که جای خالی رانوی‌ها و نمایش‌ها را پر کردند. استفاده از ماسک، رعایت پروتکل‌های بهداشتی و محدود کردن تعداد میهمانان، جزو راهکارهای اجرایی بود. اما با آغاز دوران قرنطینه، باید راهی تازه ساخته می‌شد. راهی که برند [1]Sunneiیکی از پیشگامان آن شد؛ استفاده از تکنولوژی 3d و مدل‌های سه بعدی.[2]جوان و تازه‌ قدم، به مثابه پرتره‌ میلان جدیدلوریس مسینا (Loris Messina) طراح 32 ساله فرانسوی و سیمون ریزو (Simone Rizzo) شریک 33 ساله‌ ایتالیایی او، هردو با پس زمینه فعالیت در حوزه دیجیتال مارکتینگ وارد حوزه‌ی فشن شدند. وقتی آن‌ها در سال 2014، با سرمایه‌ای محدود و در دل ایتالیا شروع به کار کردند، رویکرد اصلی‌شان تولید محصولاتی بود که سریعا به فروش برسند و نقدینگی برند کوچکشان را افزایش دهند. ایده‌ی شناسنامه‌ای این برند جوان نیز، بازنمایی میلان جدید و به رخ کشیدن شیوه‌ی زیست ایتالیایی بود. اما با گذشت دو سال و رشد قابل قبول سرمایه، Sunnei دست به طراحی مجموعه‌هایی زد که در عین ویژگی کاربردی، خلاقانه و نو باشند. این برند در 2019 خط طراحی و تولید پوشاک زنانه را نیز به موسسه خود اضافه کردند و در قدم بعدی، با طراحی پوشاک یونیسکس، دامنه‌ی مخاطبان خود را افزایش دادند.شناخت بازار، کلید اصلی جذب مخاطب[3]اما شاید مهم‌ترین عامل در موفقیت این برند، تخصص در حوزه‌ی دیجیتال مارکتینگ و شناخت بازه‌ی مخاطبان بود. Sunnei که کار خود را از پیج اینستاگرام[4]آغاز کرد، با شناخت درست از مخاطبانش که عمدتا شامل آرتیست‌ها می‌شد، و با کسب دانش از جامعه‌‌ی هدف فروشش، اولین تولیدات خود را در آسیای دور به عرضه گذاشت. به موجب این عمل هوشمندانه، سری تی‌شرت‌های Everyday I Wear Sunnei با فروشی غیرقابل پیش‌بینی مواجه و برداشتن قدم بعدی برای Loris  و Simone ساده تر شد. این برند اولین حضور رسمی خود در هفته‌ی فشن میلان را با کالشکن بهار 2017 آغاز کرد.به سوی آینده‌ی دیجیتال[5]با شروع و شیوع کوید 19 در سراسر جهان، و لغو شدن تدریجی رانوی‌ها، بسیاری از برند‌ها دست به خلاقیت برای به نمایش گذاشتن کالکشن‌های خود زدند. برند [6]Moschino ، با به کارگیری پاپت‌هایی که توسط عروسک‌گردان‌ها هدایت می‌شدند، لباس‌های کالکشن تابستان و بهار 2021 خود را در برابر تماشاچیان عروسکی به نمایش گذاشت، و با راهکار خلاقانه‌اش راه را برای دیگر برند‌ها باز کرد. اما شیوه‌ای که  Sunnei برای ارائه کالکشن بهار و تابستان 2021 انتخاب کرد، راهی به سوی آینده‌ی دیجیتال و البته دوستدار با طبیعت به شمار می‌رود.سونئی (Sunnei) برای رونمایی از کالکشن برزنتی خود، دست به طراحی آواتارهایی برگرفته از دنیای گیمینگ و بازی‌های دیجیتال زد، که لباس‌های Unisex[7] این برند را بر تن کردند. این شخصیت‌های دیجیتال که آکسسوارهای برند را نیز به همراه داشتند، بر روی پلتفرم خصوصی برای اولین بار به نمایش گذاشته شدند[8]. این کالکشن که با عنوان Canvas ، به معنای لباس‌های برزنتی برای شخصیت‌های 3d طراحی شد، راهی شد برای خلاقیت‌هایی هرچه بیشتر.شیرجه به دنیای گیمینگ [9]جذابیت این طراحی‌های سه بعدی، در کالکشن پائیز و زمستان 2021 Sunneiدوچندان شد، زمانی که این برند به مجموعه شخصیت‌های دیجیتالی خود، Angelino سگ بولداگ دو ساله‌ای را اضافه کرد که لباس‌های طراحی شده این برند را بر تن داشت[10]. اما نکته‌ی مهم‌تر این است، که این کالکشن در قالب یک بازی دیجیتالی بی‌پایان بر روی پلتفرم [11]WWW.PLAYSUNNEI.IT در دسترس همگان قرار گرفت. یکی از پربازدید‌ترین ویدئوهای مرتبط به این برند در یوتیوب، بررسی این پلتفرم بازی توسط Nick یکی از یوتیوبرهای دنیای گیمینگ و طراح گیم است[12]. Simone و Lorisاین رویکرد جدید را، راهکاری برای پایداری در دنیای مدرن نامیدند. رویکرد اولیه این بود که استراتژی‌ای برای پیشگیری از تعلیق و منحل شدن کارها پیدا کرد و به فعالیت از خانه ادامه داد. ایده‌ی روی آوردن به طراحی‌های سه بعدی زمانی شکل گرفت، که این برند حتی برای گردهمایی آرتیست‌هایش نیز از پلتفرم‌های دیجیتال استفاده کرد. جرقه‌ی بعدی در این واقعیت بود که اکثریت افراد در زمان خانه نشینی قرنطینه، بیشترین زمان خود را در پلتفرم‌های گیمینگ و سرگرمی می‌گذرانند. این عوامل منجر به طراحی این کالکشن در این قالب نوین شد.گام‌هایی برای ماندگاری[13]در سال 2019، sunnei با کالکشنی در هفته‌ی مد میلان شرکت کرد، که دقیقا پنجاه درصد زنانه و پنجاه درصد مردانه بودند. این امر باعث شد تا توجه زیادی به این برند جوان و رویکرد برابر آن جلب شود.تولیدات این برند تنها محدود به لباس نیست. مجموعه جواهرات، کیف‌، کفش، عینک‌های آفتابی و آکسسوری‌هایی همچون کلاه ، کمربند و کیف پول، دیگر چیزهایی است که این برند به تولید رسانده. تولید ماسک نیز، یکی دیگر از فعالیت‌های این برند در 2020 بوده است. ماسک‌هایی که در یک کالکشن با 500 طرح در همکاری با کمپانی پزشکی LEONARDINO[14]طراحی و با استقبال زیادی مواجه شد .سونئی (Sunnei)  با به اجرا گذاشتن بخش دوم کالشکن بهار و تابستان 2021 در استخر خالی و بزرگ LIDO DI MILANO، علاوه بر به اشتراک گذاشتن تجربه‌ای نزدیک به واقعیت پس از مدت‌ها، برای اولین بار در تقویم هفته‌ی فشن زنان قرار گرفت[15].همراهی با جریان‌های زمانطراحان و تیم رهبران sunnei، معتقدند که این رویکرد و شیوه‌ی جدید، نمایانگر این است که رانوی‌ها، شوهای حضوری و در کل شیوه‌ی سنتی دنیای مد برای به نمایش گذاشتن خود، قدیمی و ناپایدار است و برای بقا در دنیای مدرن باید با تکنولوژی و جریان‌های آن همراه شد. با این نگاه، SUNNEI به زودی از همه‌ی همکاران و رقیبان خود پیشی خواهد گرفت. زیرا بسیاری از برند2ها و مدیران دنیای فشن، همچنان امیدوار و معتقد به شیوه‌ی قدیمی گردهمایی‌ها هستند. باید دید SUNNEI و برندهایی که همچون او هوشمندانه عمل کرده‌اند، پس از پایان روزگار کرونا و اتمام پاندمی هم‌چنان، جریان‌ساز و نو عمل خواهند کرد و با قدرت به شیوه‌ی نوین خود ادامه خواهند داد، یا به عقب و به روی سن رانوی‌ها باز‌خواهند گشت[16].منتشر شده در نشریه اینترنتی کمد سارک، 25 بهمن 1399 https://mag.sarak-co.com/%d9%be%db%8c%d8%b4-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%a2%db%8c%d9%86%d8%af%d9%87%d8%8c-%d8%a8%d8%a7-sunnei/  https://www.instagram.com/p/CLPe1e6ABkj/ کلمات کلیدی:اولیه: Gaming  و مد و فشنثانویه: Gaming | Sunnei | Moschino | Branding | play | Milan | Unisex | 3Dفرعی: : برند جوان| فرهنگ آزار| آزار جنسی| آزار خیابانی| فمنیست| برابری جنسی | Unisex | spring summer 2021| fall winter 2021 | LEONARDINO| کرونا ویروس|کوید 19|  ماسک | پاندمی جهانی | قرنطینه[1] https://sunnei.it/[2] https://mag.sarak-co.com/do-it-yourself/[3] https://mag.sarak-co.com/online-shopping/[4] https://www.instagram.com/sunnei/?hl=en[5] https://mag.sarak-co.com/%d8%aa%d8%a7%d8%ab%db%8c%d8%b1%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1%d9%86-%d9%85%d8%af/[6] https://mag.sarak-co.com/fashion-in-2020/[7] https://mag.sarak-co.com/nor-black-nor-white%d8%9b-%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%81%d8%b3%d8%aa-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d9%88-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae/[8] https://www.instagram.com/p/CCGJFsaKohu/[9] https://mag.sarak-co.com/fashion-corporation/[10] https://www.vogue.com/fashion-shows/fall-2021-menswear/sunnei[11] https://www.playsunnei.it/[12] https://www.youtube.com/watch?v=vMZwtLl6Q-E[13] https://mag.sarak-co.com/the-north-face-gucci-campaign/[14] http://leonardino.eu/[15] https://www.instagram.com/p/CFo5WBgqKir/[16] https://mag.sarak-co.com/milan-fashion-week-2021/</description>
                <category>رویا عطارزاده اصل</category>
                <author>رویا عطارزاده اصل</author>
                <pubDate>Wed, 17 Feb 2021 14:34:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Nor black nor white، مانیفست هنر و تاریخ</title>
                <link>https://virgool.io/@royaatarzadeh/nor-black-nor-white-%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-flhzldhfijrq</link>
                <description>معرفی برند هنری Nor Black Nor White، برند ترکیبی از دل هندوستانهر سنت و آئینی، هر بافت فرهنگی و هر خطه­‌ای جزئیات هنرمندانه‌ی شگفت‌انگیزی دارد، که در گیر و دار مدرنیزه شفافیت خود را از دست داده و دچار عادی‌انگاری می­شود. این جزئیات همیشه جذاب، به دست جادویی هنرمندی نیاز دارند که آن­ها را از دل تاریخ بیرون کشیده و دوباره به جهان معرفی کند. برند هنری Nor Black Nor White[1]، جادوی دو هنرمند است که به احترام تاریخ و هنر از یاد رفته‌ی هندوستان، جانی دوباره به رنگ و عطر و فرهنگ این خطه بخشیده‌اند. [2]بی‌مرزی فرم‌ها در برابر هنر دغدغه‌مندمیرگا کاپادیا (Mriga Kapadia)  و  آمریت کومار (Amrit Kumar) ، دو هنرمند هندی‌الاصل ساکن تورنتو، در سال 2010 با سفر به بمبئی، تصمیمی جدید گرفتند. آن‌دو با کوله‌باری تجربه از همکاری با برندهای تجاری و شرکت‌های تبلیغاتی معتبر، دست به راه‌اندازی برندی زدند که تنها یک برند تجاری نیست. Nor Black Nor White بیش از هرچیز، جریانی داستانگو و مستند از تاریخ هنری هندوستان است. جریانی که با کمک لباس‌ها و پارچه‌ها، تابلوهای نقاشی، قطعه‌های اینستالیشن و دیگر فرم‌های هنری، تلاش می‌کند تا بیش از هرچیز گذشته، حال و آینده‌‌ی هندوستان گرامی دارد. جریانی دغدغه‌مند و زیبا که برای ابراز خود فرم مشخصی[3]ندارد.کشف و شهود سرزمین مادریتولد NBNW از میل به ترکیب پارچه‌ها و استایل‌های متفاوت هندی و پیوند زدن آن‌ها با دنیای مدرن شکل گرفته است. Amrit و Mriga با وجود اینکه در تورنتو بزرگ شده‌اند، کودکی خود را غرق در فرهنگ هندوستان و به گفته‌ی خودشان[4]، در کمد پر از طرح و نقش و ساری‌های مادرشان گذرانده‌اند. اتفاقی که موجب شده حتی در همکاری با شرکت‌های تبلیغاتی غربی، همیشه نیم‌نگاهی به بستر فرهنگی هنر شرق داشته باشند. یکی از اصولی که این برند را متمایز می‌کند، همکاری با خانواده‌های هنرمند صنایع دستی هندوستان[5] است. خانواده‌هایی که Amrit و Mriga شخصا به آن‌ها مراجعه کرده، زمانی را با آن‌ها سپری کرده و بخش عمده‌ای از کار طراحی بدون دخالت به آنها می‌سپارند؛ زیرا که معتقدند هرنوع دخالتی در آثار اصالت را آن‌ها را خدشه‌دار خواهد کرد.مانیفست هنر، در برابر فرهنگ آزاریکی از مهم‌ترین پروژه‌های این برند هنری، پروژه‌ی &quot;این جا زنی آسیب دیده&quot; است که در سال 2018 شکل گرفت. پروژه‌ای که مستقیما به نقد فرهنگ آزار و هویت لباس در این فرهنگ می‌پردازد. اینکه همیشه لباس و چگونگی پوشش، یکی از سرتیترهای اصلی بحث­های مرتبط به آزار است، منجر شد که طراحان NBNW جریانی را طراحی کنند که این مسئله را نقد کند. این جریان با نصب پوسترها و نقاشی‌های در سراسر بمبئی آغاز شد، و سپس با در دست گرفتن توت‌بگ‌ها و پوشیدن تی‌شرت‌هایی با &quot;نوشته‌ی این جا زنی آسییب دیده&quot; ادامه پیدا کرد. هدف از این پروژه، به یادآوری این واقعیت بود که مسئله پوشش و کجا بودن یک فرد در آزار و خصوصا آزارهای خیابانی نکاتی بی‌اهمیتند و باید بر زنان و مردانی تاکید کرد که به هر جهت آسیب دیده‌اند. یکی از شوخی‌های صاحبان این برند، طرح مالیات آزار بود که قرار بود برای لباس‌ها در نظر گرفته شود، تا یادآور هزینه‌هایی باشد که آزارها به جامعه تحمیل می‌کنند.لباس‌های بدون مرز، کلید صلح در دنیای مدرنلباس‌های unisex برای طراحان برند NBNW، کارکردی بیش از گسترش دامنه‌ی مخاطبان دارد. Unisex بودن لباس‌ها در نگاه این برند، راهی برای یکدست کردن دنیا و به تفاهم رسیدن با جنسیت‌های موجود است. سالهاست که دختران برای پا گذاشتن فراتر از مرز‌های تعیین شده، لباس‌های &quot;مردانه&quot; پوشیده‌اند[6]. مردان نیز برای هویت بخشیدن به وجهه‌های سرکوب شده خود، رو به لباس‌هایی با برچسب &quot;زنانه&quot; آورده‌اند[7]. اما در دنیای امروز، لباس‌های unisex می‌توانند نقش پرچم یکدستی و برابری برای تمام جنسیت‌ها را ایفا کنند.نه سیاه نه سفید، بستری برای همنشینی جنبش‌های متفاوتبرند Nor black Nor white طی ده سال فعالیت، با برند‌ها و پروژه‌های زیادی همکاری مشترک داشته است. همکاری‌های که بیشتر با هدف جلب نگاه‌هایی بیشتر به فرهنگ و بافت سنت هندوستانی شکل گرفته. همکاری با برند Fila یکی از مهم‌ترین این پروژه‌هاست. در این پروژه لباس‌هایی برای برند Fila[8]طراحی شد که با ساختار هنری فرهنگ هندوستانی همخوانی بیشتری دارند و در عین حال دریچه رو به لباس‌های ورزشی مدرن باز می‌کنند. همکاری با adidas[9]کانادا نیز به همین شیوه رخ داده است.از دیگر کالکشن‌های این برند باید به FLY THE FLAG با طرح اصلی پرچم کانادا، MANGOVERSE کالکشنی در بزرگداشت میوه‌ی منگو با همکاری AJNI PERERA، و HIGH STREET CANNABIS اشاره کرد.یادآوری گذشته، حال و آیندهپاسخ یافتن برای اینکه گذشتگان ما چرا و چطور به انتخاب‌های خود رسیده‌اند، شیوه‌ی زیست هیجان انگیزی است ،که دختران NBNW برای خود اتخاذ کرده‌اند. Mriga Kapadia و Amrit Kumar با سفرهای مداوم به سرزمین مادری‌شان هندوستان، سعی در کشف و شهود رازهای این سرزمین پر نقش و رنگ، و معرفی آن به دنیا دارند. وقتی از آن‌ها پرسیده شد که دوست دارند برندشان با چه عناوین و احساساتی توصیف شود، پاسخ دادند؛ مفرح، بلندپرواز، متفکر، زیبا، کلاسیک و آینده.این مطلب در تاریخ 7 بهمن 1399، در مجله‌ی اینترنتی کمد سارک منتشر شده است.  https://mag.sarak-co.com/nor-black-nor-white%d8%9b-%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%81%d8%b3%d8%aa-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d9%88-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae/  https://www.instagram.com/p/CKeiON-ACrJ/ کلمات کلیدی:اولیه: معرفی برندثانویه: برند NBNW  | Nor Black Nor White| Mriga Kapadia  |Amrit Kumar| هندوستان | لباس هندوستانی | فرهنگ آزار| آزار جنسی| آزار خیابانی| فمنیست| برابری جنسی | Unisex | fila| Adidas |[1] https://norblacknorwhite.com/[2] https://mag.sarak-co.com/japanese-in-fashion/[3] https://mag.sarak-co.com/%d9%85%d8%af-%d9%88-%d8%a2%d8%ab%d8%a7%d8%b1-%d9%87%d9%86%d8%b1%db%8c/[4] https://www.platform-mag.com/fashion/art-meets-fashion.html[5] https://mag.sarak-co.com/%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d8%b3%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%b1%d9%82%db%8c-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d8%b1%d8%a7%da%a9%d8%b4-%d8%a8%d8%a7-%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%86-%d9%84%d8%a8%d9%86%d8%a7%d9%86%db%8c/[6] https://mag.sarak-co.com/history-of-womens-suits/[7] https://mag.sarak-co.com/men-in-skirts/[8] https://en.wikipedia.org/wiki/Fila_(company)[9] https://www.adidas.ca/en/</description>
                <category>رویا عطارزاده اصل</category>
                <author>رویا عطارزاده اصل</author>
                <pubDate>Tue, 02 Feb 2021 12:02:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت تاریخ از دل صفحه­‌ی شطرنج</title>
                <link>https://virgool.io/@royaatarzadeh/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%C2%AD-%DB%8C-%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC-uhdrzzzfwy16</link>
                <description>بررسی کارکردهای لباس در سریال queen’s gambitویدئو‌ی متن زیر در لینک زیر قابل مشاهده است: https://www.instagram.com/p/CKPCtI4g8CQ/?hl=en لباس‌­ها می‌­توانند روایت‌گر تاریخ باشند و همچون یک آلبوم تصویری عمل کنند که با ورق زدشان، می­‌توان به گوشه و کنار تاریخ سرک کشید و لذت زندگی کردن در آن دوران را، برای لحظاتی محدود تجربه کرد. سریال queen’s gambit[1] یا گامبی وزیر، ازین منظر یکی از مهم‌­ترین و هوشمندانه­‌ترین سریال­‌های سال به شمار می­‌رود. در این ویدئو به بررسی لباس‌­های این سریال می­‌پردازیم.کارکرد هویتی[2]اولین اصل در طراحی لباس فیلم در نظر گرفتن نکاتی است که کارکردشان معرفی درونیات و روحیات کاراکترهاست. اما اینکه لباس، در کسوت شناسنامه کاراکتر و هویت آن قرار بگیرد، اتفاقی است که در گامبی وزیر رخ می­‌دهد. Gabriel binder[3]طراح لباس آلمانی سریال بسیار هوشمندانه از این کارکرد بهره برده است. او پیش از این نیز با آثاری مثل in the land of blood and honey[4]ساخته­‌ی Angelina Jolie و فیلم پر افتخار [5]the lives of others هوشمندی خود را به رخ کشیده است.in the land of blood and honeyThe lives of othersلباس‌­ها داستانی مجزا و در عین حال تکمیل کننده­‌ی خط داستانی اصلی دارند. این نکته از اولین تا آخرین لباسی که بث هارمن به تن دارد، قابل مشاهده است. بث هارمن کوچک، با لباسی وارد یتیم خانه می‌­شود که مادرش شخصا نامش را بر آن گلدوزی کرده. لباسی که تنها نشان مادر از دست رفته بث است و به محض ورود او به یتیم خانه، در کوره آتش انداخته می­‌شود؛ و بث باید لباس به تن کند، که هیچ ویژگی بارزی ندارد. لباسی خاکستری و بدون هویت، مثل خود بث.لباس­‌های بث نوجوان، در خنثی­‌ترین حالت ممکن قرار دارند چون او حقی در انتخاب پوشش ندارد. اما به محض اینکه به استقلال شخصی می­‌رسد، حق انتخابش نیز به او باز می­‌گردد. ما اولین جرقه‌­های هویت را در لباس او می­‌بینیم.وقتی در اولین تورنمنت پیروز می­‌شود، برای خودش لباسی می‌­خرد با چهارخانه‌­های شطرنجی.لباس بث در صحنه‌ی مسابقه آخراولین لباسی که بث خریداری می‌کندکارکرد تاریخی[6]به خاطر زمان رخداد سریال، لباس‌­ها به خودی خود نقش تاریخی دارند و معرف مد و چگونگی پوشش در زمان خود هستند. اما چیزی که کارکرد تاریخی لباس­‌های گامبی وزیر را هوشمندانه جلوه می­‌دهد، سلیقه‌­ای است که برای بث هارمن در انتخاب لباس‌­هایش در نظر گرفته شده است. او به خاطر ناهمخوانی با جریان­‌های اجتماعی نرمال، به سراغ انتخاب لباس­‌هایی می‌­رود، که یادآور جریان انقلاب ضدفرهنگی 1960[7]در غرب هستند. انقلابی که آغازگر جریا‌ن‌­های ضدنژادپرستی، ضد تجملگرایی، دفاع از حقوق زنان و غیره شد. در کنار او، انتخاب ‌های بنی در پوشش نیز همین جریان‌­ها را تداعی می‌­کند. بنی همچون بث، با جامعه ناهمخوان است، و پوشش کابویی او که یادآور استایل اندی وارهول است نیز بر این بیرونی بودن دامن می‌­زند.بنی و بث هارمنتاثیر انقلاب ضدفرهنگ 1960 بر لباس بث هارمنکارکرد روایی[8]در این بین باید به جزئیاتی هم اشاره کرد که، کارکرد روایی مشخص­‌تری دارند. مثلا طراحی لباس بث هارمن در ابتدایی­‌ترین صحنه سریال؛ یعنی جایی که بث تحت تاثیر شبی که داشته با وضعی آشفته در مقابل بورگف قرار می­‌گیرد. لباسی که بث به تن دارد، با ترکیب رنگی سبز و برش ساده و سرراست، عینا یادآور قرص­‌های سبز رنگ و مخدری است که استفاده می‌­کند.لباسی شبیه به قرص‌های مخدربث، هربار برای مبارزه‌ای جدید آماده می­‌شود، به المانی از گذشته، یا در واقع به نقطه‌­ی­­ امنش برمی­‌گردد. وقتی در کافه از بنی شکست می­‌خورد، پالتوی مادرخوانده‌­اش را می­‌پوشد و در تخت فرو می‌­رود. وقتی برای مذاکره بر سر خانه در مقابل پدرخوانده‌­اش قرار می­‌گیرد، همان پالتو را، به مثابه زره جنگ به تن می‌­کند. و وقتی برای آخرین بار در برابر بورگف قرار می­‌گیرد، لباسی همچون لباس گلدوزی شده­‌ی کودکی­‌اش بر تن می­‌کند. لباسی با همان رنگ و تقریبا همان جنس و طراحی.اما بارز­ترین ویژگی روایی در لباس آخر بث نمایان می‌­­شود. جایی که بث شاه دنیای شطرنج را مات کرده، و تنها ملکه‌­ی باقی مانده بر صفحه است. پالتوی سفید و کلاه روسی بث در سرمای شوروی، او را کاملا در شمایل ملکه یا همان وزیر سفید شطرنج قرار می­‌دهد. ملکه سفید و قدرت­مندی که در زمین مهره‌­ی سیاه به پیروزی نهایی رسیده است.اما یکی از جزئی­ترین جایگذاری­های روایت، در لباس پیرمرد روسی است در آخرین نما در مقابل بث قرار می­گیرد. پیرمردی که طراحی لباسش یادآور سرایدار پیر مدرسه و پدر معنوی بث است، و انگار با حضورش داستان به ابتدا باز می­گرداند.بث، ملکه‌ی شطرنجچهارخانه‌­های شطرنج؛ المان­‌های اصلی تصاویر.بث در اولین مصاحبه‌­اش عنوان می­‌کند آنچه در شطرنج او را جادو کرده، خانه­‌های چهارخانه و سیاه و سفید آن است. نکته ای که Gabriel binder در جزئی­‌ترین طراحی‌­هایش نیز درنظر گرفته است. اکثریت لباس‌­های بث، از پترن و الگویی چهارخانه بهره برده است. اما جزئی‌­ترین استفاده از این طرح، در دکمه‌­های سرشانه پیراهنی است که بث، در برابر نوجوان روسی بر تن می­‌کند.دکمه‌های شطرنجیپالتوهای چهارخانه بث هارمنچهره‌­های موثر در طراحی لباس کاراکتر Beth Harmenیکی از راهکارهای طراحان لباس باهوش، در مواجهه با فیلنامه­‌های تاریخی، ارجاع دادن به هنرمندانی است که در آن برهه‌­ی زمانی تاثیرگذاری زیادی بر مد و فشن می­‌گذارند. Gabriel binder در گفت­و­گو با vogue و insider، از چهره‌­های زیادی نام برده که بث هارمن در پوشش از آن­‌ها متاثر شده است. Jean Seberg، ستاره‌­ی breathless ژان لوک گدار، یکی از کسانی است که مورد توجه طراح باهوش این سریال بوده است. یکی دیگر از این ستاره­‌ها edie sedgwick، دختر سال 1965 آمریکاست، که به عنوان مدل و آیکان فشن دهه 60 میلادی شناخته می­‌شود. استایل audrey Hepburnنیز به شدت در طراحی کمد شخصیت بث تاثیرگذار بوده است. [9]Audry hepbornEdie sedgwickjean sebergاما نباید تاثیر استایل Biba fashion[10] را نیز نادیده گرفت.Biba fashion  که توسط Barbara Hulanicki در لندن آغاز شد، یکی از استایل­‌های محبوب دهه 60 و 70 بود که به سرعت در سراسر اروپا و آمریکا فراگیر شد. این تاثیرگذاری در لباس‌­های شیک و ساده بث هارمن نیز، قابل مشاهده است.قدم به سوی موفقیتگامبی وزیر در سال 2020 به یکی از پربیننده‌­ترین محصولات Netflix تبدیل شد. این سریال علاوه بر جذب مخاطبان بالا، باعث بالا رفتن درخواست­‌های عضویت در سایت رسمی chess.com[11]شد. طراحی تمام عناصر سریال به قدری هوشمندانه و پر از جزئیات است، که در مقایسه با آثار همزمان با خود، چندین قدم رو به جلو عمل کرده است. هوشمندی که متاثر از ذهن خلاق Scott Frank، خالق سریال است. ستاره ی سریال Anya Taylor-Joy[12]نیز با درخشش بی­‌نظیرش، به جایگاه ویژه‌­ای در هالیوود دست پیدا کرده. جایگاهی درخشان، همچون بث هارمن.این متن در تاریخ 1 بهمن 1399، در سایت کمد سارک در قالب متن و در اینستاگرام کمد سارک در قالب ویدئو جستار منتشر شده است.  https://mag.sarak-co.com/queens-gambit/ [1] https://en.wikipedia.org/wiki/The_Queen%27s_Gambit_(miniseries)[2] https://mag.sarak-co.com/%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%ad%db%8c-%d9%84%d8%a8%d8%a7%d8%b3-%d9%88-%da%af%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%84-euphoria/[3] https://en.wikipedia.org/wiki/The_Lives_of_Others[4] https://en.wikipedia.org/wiki/In_the_Land_of_Blood_and_Honey[5] https://en.wikipedia.org/wiki/The_Lives_of_Others[6] https://mag.sarak-co.com/%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%ad%db%8c-%d9%84%d8%a8%d8%a7%d8%b3-%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%84-%d8%aa%d8%a7%d8%ac-%d9%88-%d9%82%d8%b5%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b4%da%a9%d9%84-%da%af%db%8c%d8%b1%db%8c-%d8%a2/[7]https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%AF%D9%87%D9%87_%DB%B1%DB%B9%DB%B6%DB%B0[8] https://mag.sarak-co.com/custom-design-for-d-story-telling/[9] https://mag.sarak-co.com/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%af-%d9%88-%d9%81%d8%b4%d9%86/[10] https://en.wikipedia.org/wiki/Biba[11] https://www.chess.com/[12] https://en.wikipedia.org/wiki/Anya_Taylor-Joy</description>
                <category>رویا عطارزاده اصل</category>
                <author>رویا عطارزاده اصل</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jan 2021 16:36:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سینما، روح گمشده Tod&#039;s</title>
                <link>https://virgool.io/@royaatarzadeh/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-tods-cq5p4kpqo3ck</link>
                <description>والتر چیاپونی (walter chiapponi) ، طراح سینه‌فیل (فیلم دوست) برند Tod’s برای به تصویر کشیدن کالشکن پائیزه 2021 خود، به سراغ بازیگر جوان سریال محبوب baby شبکه نتفلکیس رفته است و علاوه بر آلبوم عکس‌ها، دست به تولید فیلم کوتاهی زده تا توجه مخاطبان زیادی را به خود جلب کند.چیاپونی که معتقد است فیلم‌ها بزرگترین عشق او هستند، این فیلم کوتاه با نام #sevenT را ، در فضای عمارت Villa Ronchi در روستایی شمالی در ایتالیا فیلمبرداری کرده. در فضایی که علاوه بر حال و هوای سنتی، جذاب و مدرن نیز به نظر برسد. https://www.youtube.com/watch?v=y3sgQYEXiTk در این فیلم کوتاه ، سعی شده تا تمام آیتم‌های طراحی شده ، با چاشنی سینما به نمایش در بیاید. قاب‌بندی‌های فوق‌العاده ، رنگ و نور هیجان‌انگیز و لوکیشن جذاب فیلم باعث شده تا نگاه‌های زیادی را به خود جلب کند. در این کالکشن سعی شده تا سادگی و راحتی، در کنار هوش و استعداد و جذابیت به نمایش گذاشته شود. ایده‌ی پس‌زمینه‌ی این کالکشن، تاکید بر هویت زیبایی طبیعی در زندگی متمدنانه بوده؛ علاوه بر اینکه حال و هوای جوانی دهه‌س 1970 نیز در طراحی این کالکشن تاثیرگذار بوده است.چیاپونی معتقد است که مجموعه‌های لباس مردانه این روزها، بسیار بی روح و شارپ و بدون هیچ کاشخصیتی طراحی می‌شوندو تلاش داشته تا مجموعه‌ای پر از روح و آزاد را به مجموعه‌های مردانه‌ی Tod’s بیافزاید.چیاپونی ، مدیر خلاق این برند ، پیش از این نیز با طراحی‌های جذابش برای برند Gucci هوش خود را به تصویر کشیده بود و با این مجموعه، جایگاه خود را در برند Tod&#x27;s بیش از پیش محکم کرد. Walter Chiapponiاین مطلب در تاریخ 12 بهمن 1399، در صفحه‌ی اینستاگرام مجله‌ی کمد سارک منشتر شده است.  https://www.instagram.com/p/CKrYNTBgwEd/ لینک‌ها:https://www.tods.com/us-en/c/711-TodsUS/?gclid=CjwKCAiAxp-ABhALEiwAXm6IyTFaVqTKFsWZpkLlujUclqaEbJU3uY_5epQ5rx1Wf7qV2I3PPjCZQhoCQuIQAvD_BwE&amp;amp;amp;gclsrc=aw.dshttps://www.vogue.com/fashion-shows/fall-2021-menswear/tod-s</description>
                <category>رویا عطارزاده اصل</category>
                <author>رویا عطارزاده اصل</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jan 2021 11:53:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاله آلماستی</title>
                <link>https://virgool.io/@royaatarzadeh/%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-db3q4nwgv15d</link>
                <description>Tereza Zelenkovaروی طاقچه کاهگلی اتاق آقاجان، کنار آینه فیروزه بندی شده و قاب عکس های قدیمی و رنگ و رورفته، جلوی عکس ماه منیر خاتون، یک چاقو بود با تیغه ی تیز آبی رنگ. توی فامیل همه می دانستند که هیچ کس حق نزدیک شدن به آن طاقچه را ندارد. برای همین، وقتی چاقو گم شد، کسی شک نکرد که کار یک غریبه است. یک غریبه، که جاخوش کرده بود توی خانه مان و هیچ وقت بوی آشنایی به خود نگرفت. حتی بابا هم جرات نداشت به آقاجان اشاره کند که کار کیست.چاقو که گم شد، خواب و خوراک آقاجان هم گم شد. مدام توی اتاقش بالا و پائین می رفت و با عصایش روی زمین ضرب می گرفت و زیر لب حرف های عجیب و غریب می زد. ذکر می گفت، شعر می خواند یا به خودش و زمین و زمان فحش می داد کسی نمی دانست. فقط شنیده بودیم که حرف های عجیب و بی ربط می زند. بعد از سه روز سامان و حوا را به اتاقش خواست. یک صبح تا غروب، طول کشید تا حوا گریه کنان از اتاق آقاجان بدود بیرون به سمت انبار و سامان به دنبالش و آقاجان با چشمان کاسه خون، بنشیند روی صندلی لهستانی تراس اتاقش و سعید خانه زاد را بفرستد دنبال عاقد.آن روز، فقط یک نفر می خندید. با آن هیکل ریزه میزه و بد قواره اش، پله ها را بالا و پائین می دوید و چپ و راست دستور صادر می کرد و هربار که نگاهش به حوا می افتاد بلند قهقهه سر می داد. عمه شیما، هربار که خاله آلما، سامان را، دادماد دختر کشه صدا می کرد، اخم می کرد و رو برمی گرداند و به خودش و تمام خاندان فحش و ناسزا نثار می کرد. عاقد خطبه عقد را که می خواند، عمه نشست یک گوشه و چشم دوخت به پسرش که تمام مدت دستان حوا را در دست گرفته بود و سعی در آرام کردنش داشت. من و سعید خانه زاد، علی رغم تاکید های عاقد که اصرار داشت شگون ندارد پسر کنار عروس و داماد بایستد، پارچه سفید رنگ را روی سرشان نگه داشتیم و خاله آلما تند تند، قند سابید و مزه ریخت. مامان، تمام مدت گوشه لبش را می گزید و آرام اشک می ریخت، بابا هم چشم هایش را بسته بود و تسبیح شاه مقصودش را دانه می انداخت و زیر لب صلوات می فرستاد.آن شب در خانه هیچ صدایی نمی آمد، جز صدای خاله آلما که مدام از وجنات سامان تعریف می کرد. ما بچه ها از این و آن شنیده بودیم، آقاجان در جوانی‌اش، زیباترین پسر محل بوده. از آن پسرهایی که همه ی دختر های محل با دیدنش دلشان می رفت و آرزو می کردند همچون او مردی در خانه داشته باشند. عموجان یک بار تعریف کرده بود که از دختران محل، آن هایی که بر و رویی نداشتند و خوب می دانستند آقاجان حتی رغبت نمی کند نگاهشان کند، مادرشان را می فرستادند خواستگاری و این باعث شده بود پسران محل، آقاجان را سمیر دخترکشه بنامند. تمام این حرف ها، بعد از مرگ خاله خانوم، مادر آقاجان، در خانه رنگ باخت. دیگر هیچ وقت هیچ کس حرف از گذشته نمی زد. ممنوع بود انگار. سامان ده ساله بود که خاله خانوم فوت کرد. گه گاهی چیزهایی تعریف می کرد از اینکه، شب قبل از مرگ خاله خانوم، آقاجان را دیده بود، که در اتاق بالاخانه، اتاق خاله خانوم، به پای او نشسته و التماس می کرده که ببخشدش. خاله خانوم هم دستش را به عصا گرفته و چشم دوخته بوده به قاب عکس ماه منیر خاتون و آرام اشک می ریخته. توی دعواهای بزرگ ترها هم یک بار، عمه جان زینب، آقاجان را متهم کرده بود که باعث مرگ خاله خانوم و ماه منیر خاتون است. عمه جان زینب، همیشه از آقاجان کینه به دل داشت. می گفت ماه منیر خاتون را او کشته. برای عمه شیما تعریف کرده بود که ماه منیر خاتون دوست دوران کودکی شان بوده و آقاجان، عاشقانه دوستش داشته. گفته بود ماه منیر خاتون زیباترین دختر محل بوده و آقاجان زیباترین پسر محل. گفته بود که جشن عروسیشان بهترین جشن عروسی محل بوده. عمه زینب جان چیزهای زیادی به عمه شیما گفته بود، حرف هایی هم داشت که همیشه با بغض می گفت. عمه زینب جان گفته بود که ماه منیر خاتون، زمان وضع حمل پسری می زاید سفید پوست و زیبا اما بچه به یک سال نرسیده، علیل بوده و سیاه و به تشخیص حکیمان، ماه منیر خاتون هم نازا . خاله خانوم برای آنکه نوه اش مایه ی شرم بود، برای تک پسرش می رود خواستگاری مادر زهرا. عمه زینب جان گفته بود که آقاجان آن شب ها زار زار گریه می کرد و هیچ وقت روی خوش به مادر زهرا نشان نمی داد. حتی وقتی مادر زهرا دوقلوهایش ، شیما و شهاب را به دنیا آورده بود هم، آقاجان خوشحال نبوده. ماه منیر خاتون سر دو سالگی پسرش دق کرد و مرد. عمه زینب جان، گفته بود آقاجان چیزهایی زیر گوش ماه منیر خاتون گفته و او را دق داده بود. توی آن دعوا هم گفته بود که آقاجان، خاله خانوم را هم دق داده. بعد از همان دعوا بود، که ما دیگرعمه زینب جان را ندیدیم. مامان و عمه شیما معتقد بودند که تنها به یک نفر در آن خانه می شد اعتماد کرد، آن هم عمه جان زینب. برای همین هم بود که وقتی پیغامی از طرف او رسید هردوشان، پا را کردند در یک کفش که باید خانه را ترک کرد. عمه جان زینب از آمدن خاله آلماستی که بو برده بود، پیغام فرستاده بود که زودتر برگردیم تهران و دور شویم از خانه ی آقاجان. گفته بود بچه های تان را بردارید و بروید شهرتان و به پشت سرتان هم نگاه نکنید. گفته بود زودتر بروید تا سمیر داغ بر دلتان نگذاشته. گفته بود بروید، بی آنکه حتی حرفی از خاله آلماستی بگوید و ما فهمیده بودیم که باید تن دهیم به سکوت.tereza zelenkovaخاله آلماستی را هیچ کس نمی شناخت. می گفتند یک روز سعید خانه زاد، در را که باز کرده بود، جثه پیرزنی را دم در دیده بود که نشسته لب جوی و منتظر باز شدن در است. سعید خانه زاد پیرزن را می شناخت انگار، آقاجان هم. حوا دیده بود که سعید خانه زاد مستقیم رفته بوده سراغ خود آقاجان و او را با آن همه دبدبه و کبکبه اش تا جلوی در خوانده بود و آقاجان با دیدن پیرزن دست و پایش به لرزه افتاده بوده. بعد هم دست پیرزن را گرفته و برده بود به اتاق بالاخانه و برای همه مان ممنوع کرده بود پرسش کردن از او را. خاله آلماستی را هیچ کس نمی شناخت، اما همه می دانستند احترامش واجب است. پیرزن کم حرف بود، اما وقتی حرف می زد، مثل بچه ای چند ماهه، به نق نق و جیغ جیغ می افتاد. عمه شیما برای ترساندن کوچکتر ها گفته بود خاله آلما، بچه ها شلوغ را خورده و این شکلی شده. صبح به صبح تمام چاله های خانه را پر آب می کرد و مثل بچه ها می نشست کنارشان و مشغول آب بازی می شد و هر از گاهی زل می زد به آب. چشمان درشت سیاه رنگی داشت که جرات می خواست خیره شدن به آن ها. صورتش سرخ بود، سرخ تر از خون. دندان های نیشش طوری بیرون زده بود که خیال می کردی هر لحظه گمان حمله دارد به تو، خونت را مکیدن و سرخ تر شدن. تنها جذابیت چهره اش خال قهوه ای رنگ گوشه ی سمت چپ بالای لبش بود که زیر موهای همیشه پریشان و ژولیده اش، قایم شده بود. ما برای خودمان داستان پردازی کرده بودیم که خاله آلما، عشق کودکی آقاجان بوده و حالا که خاله خانوم مرده آمده بنشیند سرجای ماه منیر خاتون و مادر زهرا.سه ماهی بود که خاله آلما، مهمان این خانه بود. غریبه ای که جا خوش کرده بود توی خانه مان و با وجود تاکید های آقاجان، جا در دل هیچ کس نداشت.من و سامان، هر دو دانشجو بودیم و به طور اتفاقی، در شهرستان پدری مان، سمیرم، درس می خواندیم. یک روز، قبل از آمدن خاله آلما، هردویمان رفته بودیم سری به پدربزرگمان بزنیم. سامان در کوچه پیرزن را دیده بود که تکیه کرده به دیوار خانه همسایه و خمیده بر روی یک جگر تازه و دلی از عزا در می آورد انگار. پیرزن، سامان را که دیده بود، جگر را رها کرده و آمده بود به سمتش و اشک ریزان، او را در آغوش گرفته بود. سامان هم ترسیده بوده راه کج کرده به سمت خوابگاه. همان شب بود که سعید خانه زاد، زنگ زد به تهران که همه زود خودتان را برسانید سمیرم.tereza zelenkovaخاله آلما که آمد، ما همه در بهار خواب بزرگ نشسته بودیم و فقط صدای خنده های ریز ریز و ترسناک سعید خانه زاد را می شنیدیم که بلند بلند خوش آمد می گفت و پیرزن را به اتاقش می برد. آقاجان آن روز، از ما خواست که بخاطر احوالات نابسامانش، چند وقتی در کنارش بمانیم. همه برگشتند جز خانواده ما و عمه شیما.حوا خواهر کوچک من بود، پانزده سال داشت و از سامان پنج سال کوچکتر بود. برخلاف تلاش های عمه و مامان، سامان و حوا، یکدیگر را دوست داشتند. اما هیچ کس توقع نداشت که با وجود سن کم آن ها، آقاجان راضی به ازدواج شان شود. همان شب عقد، آقاجان  آن دو را در اتاق کناری اتاق خودش ساکن کرد. سعید خانه زاد را گذاشت نگهبان جلوی در، که حساب رفت و آمد ها را بکند. با این رفتارها، دیگر هیچ کس جرات نداشت از اتفاقات و حرف هایی که میان آن سه، در آن چند ساعت حبس بودن در اتاق، چیزی بپرسد. فقط خوب می دانستیم، که هیچ چیز سر جایش نیست.صبح، آقاجان ملاقات با سامان و حوا را ممنوع کرد. مامان و عمه شیما هرچه کردند، نتوانستند مانع او شوند. سعید خانه زاد، تمام وسایلمان را جمع کرده و چیده بود جلوی در. آقاجان، ما را از خانه اش بیرون کرد. از خانه که می رفتیم، هیچ کس جز من ندید، که سعید خانه زاد در را که پشت سرمان می بست با خنده اشک می ریخت و خاله آلما سر یکی از چاله هایش نشسته بود و صورتش را با آن می شست.tereza zelenkovaشش ماه در سکوت و سختی گذشت. من در جواب دیگران، از نبود سامان هیچ نداشتم و بابا، برای دل تنگی و نگرانی های مامان و عمه شیما دست خالی بود. تا آن که سعید خانه زاد، تماس گرفت. حوا باردار بود و وقت زایمان.سعید خانه زاد، همان سعید خانه زاد همیشگی نبود. در را که باز کرد، دیدیم که قوز در آورده بود و گردش را به سختی بالا نگه داشته بود. چشمانش سرخ بود، به سرخی خون. دستانش پر از مو شده بود و سیاه. با دیدن او مامان ترسید و به سرفه افتاد، عمه جیغ بلندی کشید و بابا به کناری هلش داد و داخل شد.حوا آرام خوابیده بود، لبخندی معصوم بر لبش بود و صورتش برق می زد همچون ماه. سامان کنار پای حوا نشسته بود و اشک می ریخت و آقاجان، کودک تازه به دنیا آمده را در آغوش گرفته بود و به عکس ماه منیر خاتون لبخند می زد.من، در کوچه ایستاده بودم که دیدم خاله آلماستی، نشسته کنار چاله ی آب جگر خونین حوا را در دامنش گذاشته، چاقوی تیغه آبی را می شوید و با آن صدای تلخش لالایی می خواند برای سعید خانه زاد که روی زمین کنار پای او مچاله شده بود و همچون کودکی خود را لوس می کرد. پیرزن، جگر را با آن دماغ گلی و خشک شده اش بو کشید، بعد آن را تکه کرد، تکه ای در دهان سعید خانه زاد و تکه ای در دهان خودش گذاشت. با هر لقمه او و پسرش، حجمی از خون رگ های من خشک می شد و من ناتوان ناتوان تر می شدم. کوهی از درد بر شانه هایم نشست و به زانو افتادم و دیدم پیرزن را، که سعید خانه زاد را که حالا به اندازه کودکی چند ساله بود، بر دوش بست، رفت نشست روی پله ها، پرید توی چاله آب و غیب شد.سامان دیگر هیچ وقت حرف نزد تا بگوید، که آقاجان آن روز در اتاق قصه ی عشقش به ماه منیر خاتون را تعریف کرده. قصه ی خاله آلماستی را، که پیرزنی بوده حسود و زشت و عاشق پیشه سعید دخترکش، به خواستگای اش رفته ولی آقاجان هیچ وقت دل به او نداده. پسر آقاجان از ماه منیر که متولد شده، خاله آلماستی آمده بوده که جگر زائو را ببرد اما آقاجان می بیند او را و داد می زند سرش که &quot;چه کار می کنی؟ برو این جگر را از هرکجا برداشتی بگذار سرجایش پتیاره&quot;. خاله آلماستی، چاقو تیه آبی از دستش می افتد و فرار می کند. اقاجان چاقو را نگه می دارد به یادگار رشادتش و خاله آلماستی برای انتقام، بچه جن خود را عوض می کند با بچه ی ماه منیر خاتون برای انتقام. سامان دیگر هیچ وقت حرف نزد تا بگوید، پیرزن بوی بچه ی حوا را شنیده و آمده بوده برای انتقام. سامان اگر حرف می زد، می گفت که آقاجان گفته بود بچه را می دهد به خاله آلماستی و حوا، می ماند برای سامان.دیگر نه حوا می توانست حرف بزند، نه سامان. آقاجان ماند، که نشسته بود روی صندلی لهستانی تراس اتاقش، کودک را در آغوش گرفته بود و زل زده بود به عکس ماه منیر خاتون.tereza zelenkova16 اردی بهشت 1393عکس‌ها از:  https://terezazelenkova.com/The-Essential-Solitude-2018 </description>
                <category>رویا عطارزاده اصل</category>
                <author>رویا عطارزاده اصل</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jan 2021 15:14:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;موتور براووی دست کوچولو&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@royaatarzadeh/%D9%85%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%88%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-xf9zrwhznqoz</link>
                <description>by roya atarzadehصدای ضبط را زیاد می کنم. می زند روی شانه ام که یعنی:&quot; کمش کن مامانت خوابه!&quot; زل می زنم به چهره و نگاه عاقل اندر سفیهش و دستم را می گذارم روی چرخونک صدای ضبط و صدایش را تا جایی که نگاهش به حالت عادی برگردد، کم می کنم. آفرینی می گوید و سرم را با دست هل می دهد تا مثل همه ی راننده های معمولی دنیا، چشم به جاده بدوزم و حواسم باشد که نکند یک وقت خانواده را به پیک نیک ناخواسته ای وسط دره ببرم.صدای ضبط که کم می شود، حوصله ام سر می رود. برف های یخ زده کنار جاده هم، کاملا متقاعدم می کنند که پایین دادن شیشه ماشین و بازی با دکمه آن، چندان کار عاقلانه ای نیست. بغیر از صدای پیانو و خواننده ی بینوایش که لابلای خرخر مامان و هشدار های پی در پی بابا در خواب گم شده اند، صدای موتور براووی قرمز رنگی که جلوی ماشین در حال حرکت است و چندان اصراری برای افزایش سرعتش ندارد و خیال بابا را راحت کرده چون من جرات سبقت گرفتن از موتور را ندارم، فضا را پر کرده است.راننده ی موتور کلاه کاسکتی قرمز رنگ هم روی سرش گذاشته. ولی بابا که موتور براوو داشت، کلاه سرش نمی گذاشت. شاید آن روزها، کلاه مد نبود، یا زور پلیس آنقدری زیاد نبود، یا شاید بابا نمی خواست مدل موهایش خراب شود ولی در هر صورت، کلاه سرش نمی گذاشت. من عاشق موتور سواری با بابا بودم و خوشحال، از اینکه بابا، هر روز صبح مرا می رساند مدرسه و برعکس باباهای دیگر که وقتی کلاهشان را از سرشان برمی داشتند موهایشان بهم ریخته بود، موهای مرتب و شانه کرده داشت. یادم می آید آن روزها، آقاجون، پدربزرگم، پژوی 405 داشت. بعضی روزها هم مرا می رساند مدرسه و از آنجایی که بچه ها، فرق پژوها را با هم نمی دانستند جلوی همه می گفتند پدربزرگ من پژو 206 دارد. ولی من، موتور براوو بابا را بیشتر دوست داشتم. احساس اینکه بابا می گذاشت من دختر کوچولویش جلوی موتور بنشینم و گاز بدهم و کلی جیغ بزنم و ادای آدم بزرگ ها را در بیاورم، آنقدر وسیع بود، که روزهای خراب شدن موتور کنار خیابان و هل دادنش و عصبانیت های بابا را شیرین ببینم. وقت هایی بود، که دیر می رسیدم، مثل همیشه، بعد تا از در وارد می شدم بیست جفت چشم زل می زدند به من و بالاخره یکی شان زبان باز می کرد:&quot; با چی اومدی امروز؟&quot; زل می زدم توی چشمهایش که:&quot; به تو چه؟&quot; و او با درصد بالایی از رو ادامه می داد:&quot;یعنی میگم با ماشین بابابزرگت اومدی؟! &quot; و من، با خنده ی بی انتهایی جواب می دادم:&quot;نخیرم! با موتور بابام! تازه بابام گذاشت تا اینجا هم خودم برونم ... کلی هم گاز دادم!!!&quot; و غرق ذوق و خوشحالی پشت می کردم به دوستی که حالا بوی سوختن دماغش کلاس را پر کرده بود.by Roya atarzadehخواب آلوده، در حالی که جایش را روی صندلی جا به جا می کند، می زند روی دستم:&quot; حواست به موتوری باشه...&quot; و دوباره مست خواب می شود. زیر لب جوابش را می دهم:&quot; تو بخواب ، من حواسم هست.&quot; و به روبرو نگاه می کنم. راننده موتور تنها نیست. پسربچه ی کوچکش، پشتش نشسته و سرش را تکیه داده به کمر پدرش و کلاه کاسکت بزرگی را که مدام روی سرش لق می خورد با دست نگه داشته. مادرش نیز، که پشت سرش نشسته، با یک دست او را نگه داشته و دست دیگرش را گذاشته روی شانه همسرش و هر چند لحظه یکبار، دنباله شال آبی رنگش را جمع می کند.مامان، هیچ وقت سوار موتور نمی شد. من و بابا، روی موتور همگام مامان می رفتیم و وقت هایی که من کلی گاز می دادم و از او جلو می زدیم، بابا دعوایم می کرد و دور می زدیم و دوباره کنار هم راه می رفتیم. قدیم ترها هم که موتور نداشتیم و راه خانه آقاجون تا خانه خودمان را، من روی شانه های بابا می نشستم، مدام باعث می شدم مامان عقب بیافتد از ما. چون مامان مسئول رساندن لوازم مورد نظر من در حین عملیات حمام کردن بابا در راه خانه بود و وقتی من شیر آب را باز می کردم و سرش را می شستم، او باید از زیر چادرش، صابون های تخیلی مان را به من می رساند و وقتی من هزار بار کله بابا را چنگ می زدم، او هم باید هزار بار به من صابون می رساند و برای اینکه ادای درآوردن صابون از کیفش، واقعی به نظر برسد، عقب می افتاد! در این حین هم بابا مثل یک نوار ضبط شده، باید همان هزار بار آواز &quot; دست کوچولو، پا کوچولو &quot; یی را که من بعد ها هیچ وقت بیت بعدش را یادم نیامد، می خواند.موتوری، جلوی یک قهوه خانه، می زند کنار و من ناخواسته از او جلو می زنم. صدای موتور که از پس زمینه حذف می شود، بابا از خواب می پرد:&quot; موتوریه کو؟!!!&quot; و من توضیح می دهم که خودش کنار زد و توسط حواس پرتی و نابلدی من له نشد!صدای خرخر مامان هنوز می آید. بابا هم ضبط را خاموش و کلاه اسکاتلندی اش را روی سرش جابجا می کند و می خوابد. و من چشم به جاده می دوزم و زور می زنم، تا شاید بیت بعدی &quot;دست کوچولو پا کوچولو &quot; یادم بیاید.اول بهمن 1391منتشر شده در نشریه عروسک سخنگو، مرداد 1392</description>
                <category>رویا عطارزاده اصل</category>
                <author>رویا عطارزاده اصل</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jan 2021 12:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی دریا او را برد . . .</title>
                <link>https://virgool.io/@royaatarzadeh/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-bu716awqkhff</link>
                <description>by Andrea Torres Balaguer  چشمانش را بست و دوباره باز کرد. رسیده بود. درست به جایی که باید. و حالا اینجا پایان داستان او بود.سکه ها هنوز توی مشتش بودند، از تهران تا اینجا. تصمیمش را که گرفت، کاپشن سبز رنگش را پوشید، پوتین های چرم مشکی اش را به پا کرد، سکه های یادگاری بابوجان را توی مشت هایش گرفت و برای آخرین بار به سارای آینه چشم دوخت. دلش نمی خواست آخرین تصویرش، چشم های فرورفته و بینی بالا آمده و لب های کج و کوله باشد. برای همین، سرش را پایین انداخت، لبخند زد و دوباره به آینه نگاه کرد. به چهره ی غمگینش یک لبخند اضافه شد، که هیچ جایی توی صورتش نداشت. با اینحال کمی راضی شد. سوییچ ماشین را برداشت، نشست پشت فرمان و زد به دل جاده. از تهران تا اینجا به هیچ چیز فکر نکرده بود، جز اولین قدم. اولین قدمی که هیچ وقت برایش راحت نبود. اولین قدمی که توی سرش یک کلمه را می کوباند، یتیم. بعد از بابوجان، تمام اولین ها برایش ترسناک بود. تمام تازگی ها برایش، آبی رنگ بود. آبی، شبیه کبودی یک جنازه، که توی دریا خفه شده بود و کنار ساحل پیدایش کرده بودند. جنازه ای که توی انگشتان مشت شده اش سه سکه قدیمی را به زور نگه داشته بود.نفس عمیقی کشید. درب ماشین را باز کرد. پوتین هایش را درآورد و انداخت روی صندلی شاگرد. بعد آرام پاهایش را روی شن های سرد گذاشت. برای لحظه ای تمام کودکی اش از مقابل چشم هایش گذاشت. خانه ی گرم و پر شورشان، خنده های بابو جان، اخم های مامو به موهای پریشانش که همیشه بیرون از روسری بود، موتور قراضه و بدقواره گوشه ی حیاط، نشستن بین بابو و مامو، جاده ی چالوس و آرزوی دریا. سرمای شن ها، فرو رفت لای انگشتانش و تا مغزش رسید. بلند شد، درب ماشین را بست و اولین قدم را برداشت. خنکای دریا دوید توی چشم هایش و اشک سردی را دواند روی گونه اش. سنگینی یک عمر نشست در گلویش و با نسیم بعدی ، اشک هایش سرازیر شد.چهارساله بود. ماموجان نشانده بودش روی پاهایش و به زور قاشق قیمه پلو را فرو می برد در دهانش. او اشک می ریخت و ناله می کرد که قیمه پلو دوست ندارد، که هیچ وقت دوست نخواهد داشت و قیمه پلو بدترین غذای دنیاست. بابوجان که تازه از راه رسیده بود، از دست ماموجان نجاتش داده، اشک هایش را پاک کرده، صورتش را بوسیده و گفته بود:&quot; الکی گریه نکن . تو اصلا می دونی گریه چرا می کنن؟ &quot; سارای چهارساله بی تفاوت گفته بود :&quot; معلومه ، موقع های درد و اذیت &quot; بابوجان خنده ای کرده بود و گفته بود : &quot; نه هر دردی . بذار بزرگ بشی ، می فهمی گریه واسه چیه . . . گریه واسه درده اما نه درده الکی . . . بزرگ که بشی خودت می فهمی&quot; و سارا حالا می فهمید.by Andrea Torres Balaguerسکه ها رو توی دست هایش فشار داد و قدم های بعدی را برداشت. با هر قدم، گوشه ای از زندگی اش را می دید که کناری از ساحل جان می گیرد. تصاویری از تمام واقعیت ها، خواب ها، آرزوها و رؤیاهایش را که بی هیچ مرزی، کنار هم توی ساحل جان می گرفتند. ماموجان را دید که نشسته بود روی زیر انداز و میوه پوست می کند و سارا را صدا می زد که لباسهایش را خیس نکند. بابوجان را که سکه های قدیمی سارا را انداخته بود توی آب و گفته بود تا ده نشمرده، با سکه ها بر میگردد. زن های محلی را که ماموجان را آرام می کردند. پلیس را، که جنازه ی کبود بابو را می پیچید لای ملحفه تا بفرستد برای پزشکی قانونی. و سارای هفت ساله را، که سکه ها در دست، چشم دوخته بود به دریا. عادتش شده بود. هر سال همین روز، صبح زود سوار ماشین می شد و خودش را می رساند به این جا. فرقی هم نمی کرد چه کسی کنارش می نشست. اوایل تنها بود و این اواخر کیوان همراهی اش می کرد. اما هیچ وقت از ماشین پیاده نمی شد. قدم زدن روی شن ها، برایش شکل راه رفتن روی خاکستر مرده بود. عطر شن که توی سرش می پیچید بابوجان را می دید غرق در شن و ماسه و بی هیچ حرف چشم از دریا می گرفت. این بار اما فرق داشت. دریا، حالا مرهم تمام دردهایش بود.کیوان را کنار همین ساحل شناخت. دوست مشترکی آنها را بهم معرفی کرده بود تا در یک پروژه بزرگ با هم همکاری کنند. پروژه ای که از ترکیب مغز خلاق سارای و هوشمندی کیوان، موفقیت بزرگی بهم زده بود و منجر به ادامه فعالیتشان شده بود. سارای و کیوان، چندسال تنها همکار هم بودند اما بعد کیوان شد رفیق راه او. تمام نیمه شب های سرد دی ماه را می نشست پشت فرمان و به ساحل نرسیده توقف می کرد. دور از چشم سارا تنی به آب می زد و خورشید که طلوع می کرد، برمی گشت پشت فرمان و جاده برگشت به تهران. سارا، دوستش داشت. بعد از سالها، کیوان برایش رنگ تمام چیزهایی را به خود گرفته بود که او، کنار دریا جا گذاشته بود. اما یک روز سارا، کیوان را کنار همین ساحل شناخت.by Andrea Torres Balaguerسرمای ساحل دوید توی استخوان هایش و رسید به زانو. لرزش زانوانش را حس کرد. گوشه ای از ساحل لحظه ای را دید که کیوان را شناخت. کیوان گفته بود که شاید روزی برگردد. گفته بود که تحمل تلخی زندگی سارا را ندارد. گفته بود بی هیچ نشانه می رود تا درد تازه ای برای زندگی اش نباشد. این ها را گفته بود و تا تهران رانده بود. بعد تمام خرده ریز های زندگی اش را از زندگی سارا جمع کرده بود و رفته بود. رفته بود، که برای همیشه برود. بدون کیوان تلخی های زندگی سارا بیشتر شده بود. تمام زورش را می زد که نبودن کیوان تلنگر بزرگ زندگی اش نشود و زمین نخورد و نشکند. اما، تلنگر بزرگتری از راه رسید و برای آخرین بار او را تا کناره دریا کشانده بود.حالا سارا مانده بود، نسیم سرد دریا که تمام بدنش را به لرزه انداخته بود، شن های ریز و چسبناک ساحل که مثل چرک چندین ساله لای انگشتان پایش خانه کرده بودند و دریا.سارا برای آخرین بار به پشت سرش نگاه کرد، به تمام گوشه کنارهای زندگی اش که حالا چشم دوخته بودند به او. اشک های صورتش را پاک کرد. سکه های توی مشتش را فشرد و بعد هر دو دستش را گذاشت روی شکمش. جنین چند هفته ای اش را به آغوش کشید، بوسید و بعد دستش را گرفت و دویدند به سمت دریا. اولین قدم را که در آب فرو برد، سرما تا روحش تیر کشید. چشمانش سیاهی رفت و تنها چهره ی تلخ و غمگین خودش را تصور کرد، که هیچ وقت شبیه زیباترین غریق جهان نخواهد بود.فردا صبح، جنازه ی دختری را پیدا کردند که در کناره ی ساحل از سرما کبود شده بود و توی مشتش سه سکه ی قدیمی را به زور نگه داشته بود. جنازه ای که با وجود اینکه کبود شده بود اما، شبیه زیباترین غریق جهان بود و لبخندی از رضایت به لب داشت، انگار درست همان جایی بود که باید؛ و اینجا پایان خوش داستان او بود.5 تیر 1394 (بدون بازنویسی)by Andrea Torres Balaguerمنتشر شده در نشریه اینترنتی بازینام، 9 اردی بهشت 1397 http://www.bazinam.ir/draya-oura-bord/ </description>
                <category>رویا عطارزاده اصل</category>
                <author>رویا عطارزاده اصل</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jan 2021 11:41:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که صحنه، نمایش را به توقف در می آورد.</title>
                <link>https://virgool.io/@royaatarzadeh/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%82%D9%81-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF-roxnpsh4wn3a</link>
                <description>یک طراحی صحنه عالی، موجب بالا رفتن ارزش یک اثر نمایشی می شود، اما آیا می تواند موجب پنهان شدن ضعف های صحنه شود؟نوشته: لین گاردنر (Lyn Gardner)، نشریه گاردین (The Gaurdien). طراحی پرواز بر صحنه – نمایش چراغ های پرنسس در تالار ملی . عکاس : برینکوف&quot;پر از جلوه های بصری، مملوء از متنی ضعیف&quot; سوزان کلپ در مصاحبه با جرج کیسر از morning to midnight  تالار ملی، این جمله را اظهار کرد. وی همچنان ذکر کرد که غریبه ها بر قطار، امیل و جنایت های داستانی مانند دیگر نمایش ها است چنانکه &quot;طراحی صحنه، نمایان تر از موضوعی است که باید جلب توجه می کرد.&quot; من می توانم به این لیست &quot;چراغ های پرنسس&quot; و سمبل های فیل مانند را اضافه کنم، که البته به دلیل شکل عروسکی برجسته و ظاهر غیر معمول در فضای صحنه، تنها شی کوچکی بود که من از آن لذت بردم. شاید این ها بیانگر آن است که صحنه، نمادی از انجیل و دوره های جدید است.این تالار تئاتر ملی بود که چیزی را تولید کرد که می توان یکی از اصیل ترین طراحی ها در به صحنه آوری مفهوم در صحنه ای متلاشی و نابسامان، دراجرای دوباره نمایش &quot;تماس های یک بازرس&quot; به کارگردانی استفان دالدری و بازی ایان مک لین معروف نام گذاری کرد. من به یاد دارم که در همان سال از مک نیلز دیزاین در طراحی نمایش &quot; نقشه عالی سوفی، 1928&quot; اجرایی بود. سپس نمایش اسب جنگی بود که متن و بازیگران در خدمت طراحی و عروسک گردانی پاپت های بزرگی بودند که در واقع برای پوشاندن عیب های صحنه به کار گرفته شده بود.باید ذکر کنم که نسبت به پیشرفت چشم گیر طراحی صحنه تئاتر بریتانیا ذوق زده ام. من کودکی خود را در رفتن به تئاتر گذراندم در حالی که پرده هایی را می دیدم که از مقابل پنجره های با طراحی فرانسوی کنار می رفتند، پنجره هایی که بعد، خود به تنهایی مورد تشویق حضار بودند. من معمولا به این فکر می کردم که با وجود تمام تشویق هایی که صحنه بدست می آورد (که به طور شگفت انگیزی، اتفاق رایجی بود)، این خانه ها و باغ های صحنه بودند که موجب شگفتی و خوشحالی تماشاگر می شدند.همچنان که تئاتر بریتانیا تغییر کرده، خداروشکر، طراحی صحنه ای که بر روی صحنه ی ما دیده می شد هم تغییر کرده است. این امر از هر لحاظ، حتی بازی بازیگران و متن و طراحی صحنه و صدا نیز که از بخش های کم اهمیت بودند و اکنون از درجه اهمیت بالایی برخوردار شده اند، خلاقانه تر و تشویق برانگیز تر بوده است. اثر باورناپذیر و هوشمندانه &quot;آدم درست رو راه بده&quot;، که در حال حاضر در تالار سلطنتی در حال اجراست، گواهی بر این موضوع است. تنها کافیست که یک بخش کوچک را حذف کنید تا تمام اثر، از جادوی متن و صدای تنور تا تغئیر احساسات ناگهانی، کاملا بی معنی شوند.طراحی اخیر کولین ریچموند برای نمایش &quot;سوئینی تاد&quot;، در خانه نمایش یورکشایر غربی، در حین سادگی، به طرز هوشمندانه ای آسمان مرده و غمناک دهه 70 را به تصویر کشیده است. کمپانی هایی مانند “ Forced Entertainment “  و “knee high“  معمولا از زیبایی های بصری به عنوان بخشی دیگر از هویت خود استفاده کرده اند، همچنان که “ Punchdrunk“ نوعی از تئاتر تجربی را خلق کرده که در آن حقه بازی به شکلی از هنر در آمده است. طراحی مکعب چرخان ای . اس . دولین برای اثر موفقیت آمیز &quot;چیمریکا&quot; از لاکی کیس روود نه تنها پیشنهادی بر باز آفرینی متن بود، بلکه بازخوردی از ارتباط جزئیات و توصیفات دنیای صحنه بود. کلوئی لمفورد مسئول دو نمونه از بهترین طراحی های سال بود: وقایع ATC  و سرکرده 1984، که هردو به صورت همزمان طرحی از گذشته و دنیای مدرن را به تصویر کشیدند. طراحی بانی کریستی برای &quot;اتفاقات هیجان انگیز&quot; نیز همزمان خلاقانه و اغراق آمیز بود؛ این طراحی به شما اجازه می داد تا به همه چیز از دید کریستوفر بنگرید.اما من فکر می کنم، که سوزانا کلپ، به نکته درستی اشاره کرده که کارگردانان گاهی، طراحان را مجبور می کنند تا لاپوشانی کرده و تماشاگر را به صحنه خیره کنند، تا دیگر ضعف ها به چشم نیاید.ترجمه و ارائه شده به عنوان مقاله درس &quot;طراحی صحنه&quot;، دانشگاه هنر، 1392.  16 دسامبر 2013، سایت “ The Guardian “.  https://www.theguardian.com/stage/theatreblog/2013/dec/16/theatre-design-dazzle-sets </description>
                <category>رویا عطارزاده اصل</category>
                <author>رویا عطارزاده اصل</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jan 2021 20:20:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>