<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Elnaz</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@roz19097</link>
        <description>نه ادبیات خوانده ام نه فلسفه و نه هنر . اینها اشتباهات زندگی ام هستند...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:33:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/178189/avatar/OrdlgM.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Elnaz</title>
            <link>https://virgool.io/@roz19097</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سقوط</title>
                <link>https://virgool.io/@roz19097/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-iqlj4bqlidj7</link>
                <description>تماشاگران سایه به سایه ایستاده اند . دستهایشان را به هم میکوبند و پاهایشان را به زمین . از دهان بازشان حروف تند تند میریزد روی زمین . تپه های کوچک  . کلمه ها جمع میشوند . کوه . جمله ها بالا و بالاتر میروند  . چشمانم  را میبندم . سقوط</description>
                <category>Elnaz</category>
                <author>Elnaz</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2020 00:26:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@roz19097/%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7-j8caszwia6lv</link>
                <description>گفته بود: نگذار سکوت بشود گفته بود : حرف بزن ، کلمه ها نجاتت میدهندلابد گفته بودم : خالی ست ، سیاه است  . شبیه یک حفره تو خالی ،  یک دندان کرم خورده .گفته بود :  برای ارام شدن باید کلمه پیدا کنی باید بنشینی یک گوشه و کلمه ها را یکی یکی بگذاری کنار هم باید جسمیت ببخشی...لابد بین حرف هاش رفته بودم توی فکر . سکوت کرده بودم به اندازه یک ساعت سکوت کرده بودم و بعد کوله ام را انداخته بودم روی شانه ای که تیر میکشید . رفته بودم دنبال کلمه...</description>
                <category>Elnaz</category>
                <author>Elnaz</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2020 13:42:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب ها</title>
                <link>https://virgool.io/@roz19097/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-v0sis31idppn</link>
                <description>خواب نوشته هایی بی پایان و  فاقد ارزش .اول شبیه خانه های قدیمی ست . طول حیاط را میدوم .میروم توی خانه.  تاریک است دست میکشم به کمرکش دیوار ها، به تک تکشان . کلید را پیدا میکنم . چراغ لحظه ای روشن میشود و بعد دوباره خاموشی . جان گرفتن و جان دادن یک شبپره. میدوم سمت دیوار دیگر . صدای قدم هایم را نمیشنوم . بازهم خاموشی . جیغ میزنم صدایی از حنجره ام بیرون نمی اید . دنبال جایی میگردم برای پناه گرفتن از خطری که نمیشناسمش . جسمی چهارچوب در را پر میکند. تاریکی در تاریکی . قصد میکند بیاید سمتم . این را لابد از پاهاش که تکان میخورد و صدایی نمیدهد میفهمم .  عقب عقب میروم .از پله ای که قبلا آنجا نبود، پرت میشوم . چشمانم را باز میکنم . هنوز شب است و تاریکی. دوم در یک دالان روشن هستم میخندم چیزی هست که به سمتش میروم. یک پرنده _ بال های سفید با رگه هایی از رنگ ابی _کنار گردنم ،شانه به شانه ام پرواز میکنم تماس نوکش را هرازگاهی روی گردنم احساس میکنم _شبیه خواراندن دلمه ی روی یک زخم لذت دارد_ . به سمت انتهای دالان میدوم . از سقف دالان چیزی میریزد روی سرم _مایعی_ . به پرهای پرنده که میرسد همه را از ریشه میکند . پر ها به یکباره میریزد کف دستهایم . حالا پرنده _لخت و صورتی_ نزدیک گردنم میشود نوکش را فرو میکند توی رگی ابی رنگی که از کنار گردنم رد میشود . پرها چسبیده اند به دستهایم . پرنده از  نوکش _ شبیه یک قلاب_ اویزان شده است به رگ گردنم . پرنده مدام تکان میخورد ،  رگ گردنم مثل یک کلاف ابی رنگ میپیچد دور گلویش . پرنده دور میزند دور گردنم . رگ میپیچد دور گردنم . پرنده دور میزند . رگ میپیچد . دور میزند میپیچد ....  سوم‌شبیه صحنه تئاتر است یا شاید هم یک فیلم صامت سیاه و سفید .  انگار که صحنه، یک میدان باشد . وسط میدان ،پاهای مجسمه ای را کرده اند توی یک پیت حلبی پر از سیمان.بازیگر ها می ایند توی صحنه . دور میدان میچرخند . دور اند. انگشت های پاهایم شروع میکنند به تیرکشیدن . ادم ها یکی یکی نزدیک میشوند . دایره شان را تنگ تر میکنند . هر کدام به پیت حلبی لگی میزند . چیزی پیچیده است دور مچ پاهایم. لگی به راست، مجسمه میچرخد به راست . لگدی به چپ ،مجسمه میچرخد به چپ. راست . چپ . راست . چپ... سرم گیج میرود . پاهایم تا زانو بی حس شده . تلاش میکنم تکانشان بدم ، گیر کرده است به لبه تخت . هنوز شب است و تاریکی.</description>
                <category>Elnaz</category>
                <author>Elnaz</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2020 10:57:14 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>