<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ro.za</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rozaaaaa</link>
        <description>خُنُک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش
بِنَماند هیچش الّا هوس قمار دیگر......</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:51:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2373143/avatar/hfJ0mq.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ro.za</title>
            <link>https://virgool.io/@rozaaaaa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چشمک سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@rozaaaaa/%DA%86%D8%B4%D9%85%DA%A9-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-ivl3o5thcquq</link>
                <description>خاله شهین و خانواده‌اش، تنها‌فامیل لوکس ما محسوب می‌شدند. کوچک و بزرگ‌ فامیل حتی پدربزرگ، شوهرخاله شهین را با لقب حاجی صدا می‌کردند. حاجی که معلوم نبود دقیقاً چه شغلی را پیشه کرده که یک شبه، خانه سمت دروازه قزوین را فروخته و سعادت آباد نشین شد، دو دختر و یک پسر داشت. « اشرف» دختر بزرگ خاله، مثل اسمش اشرافی زندگی می‌کرد. شوهرش در شرکت بازرگانی پدری مشغول به کار بود و در پولداری، روی حاجی را هم سفید کرده بود. در آن سال‌ها که هنوز عمل زیبایی بینی مد نبود، اشرف دماغش را سربالا عمل کرده‌بود و سرسره‌ای روی صورتش خودنمایی می‌کرد که هزینه نصب همان سرسره از قیمت پیکان ما بیشتر بود. «کشور »دختر دیگر خاله‌شهین، بعد از ازدواج، اسمش بیتا شد. او هم شوهری داشت که هرازگاهی با درآمد بساز وبفروشی، خانواده‌اش را به مسافرت خارجی می‌برد. «کشور» با هر ترفندی که شده پُز این مسافرت‌ها را به دختران‌ فامیل می‌داد. ناصر، تکْ‌پسرِ خاله شهین، با پیکان سفید چراغ بنزی‌اش در کنار روی مد بودنش، کراش نصف دختران‌فامیل بود. اما من با همان سن کم و عقل نارسم می‌فهمیدم که این ناصر هیچ چیزی ندارد جز بابای پولدار! با اینکه ناصر به تیپ و قیافه‌اش می‌رسید و مو‌های ژل زده‌اش همیشه از فرق وسط سرش، آبشاری آویزان بود و با شلوار لی و کفش تیم برلن، دلبری از دختر‌ها می‌کرد؛ اما درس‌های مدرسه را به زور قبول شد و اگر خاله، سبیل مدیر مدرسه را چرب نمی‌کرد، باید به عنوان یک دیپلمْ ردّی در بازار شاگردی می‌کرد. بگذریم که شوهرخاله با انتخاب اسم، اولین ضربه را به پیکره لوکس بودن خانواده‌اش‌زده بود اما همگی، به خوبی از موقعیت‌شان در‌فامیل خبر داشتند و هر سال محفلی را برای پز دادن آخرین دستاورد‌هایشان برپا می‌کردند. آن سال‌ها که هنوز در ماه رمضان، ربنای شجریان از تلویزیون پخش می‌شد و تا چشم به هم می‌زدی صبح پاییزی، شب می‌شد و سفره افطار برپا بود؛ خانواده خاله شهین، کل‌فامیل را برای مهمانی افطاری دعوت می‌کرد. این مهمانی برای هر کس از یک بعد، خاص و مهم بود. دختر‌های دبیرستانی‌فامیل، حسابی برای این روز خاص، خوش تیپ می‌کردند و اگر پشتِ لب سبز و ابرو‌های کلفت و درهم اجازه می‌داد، سعی می‌کردند با عشوه و طنازی، جایگاه خودشان را تا دیدار بعدی، در قلب شلوغ ناصر تثبیت کنند. بعد از آن، نوبت می‌رسید به ظرف شستن و جمع کردن سفره و در مجموع کلفتی تا حد مرگ تا خاله بفهمد که فرد مذکور دختر کاری و با سلیقه‌ای است و می‌تواند در لیست انتظار برای ازدواج ناصر گنجانده شود. برخی از مردان‌فامیل هم به قول بابا، دنبال کاسه لیسی پیش حاجی بودند تا از قِبَلِ کار‌های مجهول حاجی، دست خودشان یا پسرشان به جایی بند شود. تازه عروس‌های جمع هم دور دخترخاله‌ها جمع می‌شدند تا از مد روز و رفتار‌های این دو تقلید کنند و رمز و راز شوهر داری به سبک مدرن را یاد بگیرند. پسر‌ها هم که از میزان جذابیت ناصر برای دختران، دل خوشی نداشتند، به سرپرستی حسن، پسر کله خراب و پر شر و شور‌ دایی، گعده مخصوص خودشان را داشتند و بدون حضور ناصرِدون ژوان، درباره فوتبال و سگا و میکرو و آتاری حرف می‌زدند و سوژه دست انداختن و خندیدن پیدا می‌کردند. گرچه همه از چند روز قبل مهیای رفتن به این مهمانی می‌شدند اما پدر و مادر من اعتقادی به این موضوع نداشتند. همین شد که یک روز، وقتی از مدرسه به خانه برگشتم، مادرم دستپاچه گفت: « اون شلوار مدرسه‌ات رو درست دربیار، اتوش خراب نشه، شب می‌خواهیم بریم مهمونی خونه خاله‌ات»  من که روزه نصفِ روزه‌ام، رمقی برایم نگذاشته بود، از جا پریدم و گفتم: « ولی من که هیچ لباسی ندارم بپوشم! » مادرم چشم غره‌ای به من رفت و گفت: «این‌همه لباس داری، یکی‌اش رو انتخاب کن! » عصبانی گفتم: «من که تو کمد لباسی نمی‌بینم مگه بخوای با مانتو مدرسه بیام که دیگه اصلاً چرا اینا رو در بیارم؟ با همین‌ها صبح تا شب و شب تا صبح می‌گَردم» مادرم که هنوز اخم در صورتش بود، سراغ کمد رفت تا روی من را کم کند. وقتی جست وجویش را تمام کرد، با لحنی که تلاش می‌کرد، بازی باخته را برد نشان دهد؛ گفت: «خوب حالا چیزی نشده، بیا بریم مغازه حبیب آقا، ببینیم چی قسطی میشه برات خرید» از اینکه صاحب لباس نو می‌شدم، سر از پا نمی‌شناختم اما مشکل این بود که حبیب آقا، همه لباس‌هایش شامل خرید قسطی نمی‌شد. همین شد که سهم من از این خرید یک پیراهن چهارخانه آبی تند با خط‌های باریک مشکی شد. گرچه این پیراهن باب میلم نبود اما ترکیب این پیراهن با شلوار و کتانی مدرسه، لااقل باعث می‌شد بتوان تفکیکی بین تیپ مدرسه و مهمانی قائل شد. نزدیک غروب بود که بابا، پیکان سبز چراغ‌خربزه‌ای را که تازه با تعمیر، جان گرفته بود، روشن کرد و راهی بالاشهر شدیم. مادرم غرغر را شروع کرد که بازهم دیر می‌رسیم ولی من میدانستم که بابا از قصد دیر آماده شد تا دیرتر برسد و همیشه در خانه خاله، اولین شخصی که نیم خیز می‌شد و می‌گفت رفع زحمت می‌کنیم، بابا بود. در همین فکر‌ها، پلک‌هایم سنگین شده بود که صدای بوق‌های ممتد، خوابم را پراند. سربالایی بود و ماشین بابا با وجود تعمیرات اخیر هم، نفس بالارفتن نداشت. اوضاع بدی بود. بابا پیاده شد و از چند نفر خواست ماشین را هل بدهند در همین بین صدای آشنایی شنیدم که می‌گفت: «ماشین رو همینجا پارک کن اکبر آقا، با ما بیاین خونه حاجی! » رد صدا را دنبال کردم و داماد کوچک خاله را در حال صحبت با پدرم دیدم. بابا مصرانه گفت: «‌یه هول بدن درست میشه »و زیر بار این تعارف نرفت. دست آخر، سبز چشمْ‌خربزه‌ای بابا، ناامیدمان نکرد و روشن شد و ما بالاخره به خانه خاله رسیدیم. وقتی وارد خانه شدیم، خیلی وقت بود که اذان مغرب تمام شده بود و تیتراژ شروع سریال رضا عطاران در میان همهمه جمعیت و تلق و تلوق قاشق‌ها و سر و صدای بچه‌ها، زور میزد تا از تلویزیون شنیده شود. در همان نگاه اول به‌فامیل، چشمم روی حسن، قفل شد و خشکم زد: چهارخانه آبی تند با خط‌های باریک سیاه! حسن؛ درست همان پیراهنی را بر تن داشت که من امروز از حبیب آقا، نسیه خریده بودم! با خنده موذیانه‌اش به من فهماند که بساط عیش‌امشب گعده پسران با پیراهن من فراهم شده و از امروز نقل مسخره بازی هایشان خواهم شد. در دلم آرزو کردم کاش زمان به عقب برمی گشت و ماشین بابا در همان سربالایی تا ابد می‌مانْد و یا مانتوی مدرسه را با هیچ پیراهن نسیه حبیب آقایی عوض نمی‌کردم. سر سفره افطار، سعی کردم در نقطه کور دید حسن باشم با این حال نه دل و دماغ خوردن داشتم نه با کسی چشم در چشم می‌شدم تا مبادا رد نگاهش از پیراهن من به پیراهن حسن برسد و پوزخند بزند. دقایقی گذشت تا تعداد دستانی که با ولع بین خوردنی‌های مختلف سفره، جابه جا می‌شدند؛ کمتر شد و دهان‌هایی که تا چند لحظه پیش برای جویدن لقمه‌های چپانده شده، زور میزدند؛ مجال نفس کشیدن پیدا کرده و اصواتی مشابه تشکر و دعا به جان صاحبخانه از خود تولید کردند. حاجی که کیفش از مهمانی دهن پرکن و تشکر‌ها و دعا‌های نصفه نیمه کوک شده بود، برای آنکه به جمعیت خودی نشان دهد با صدای رسا و لبخندی که کج روی لبش منتظر بود به قهقهه تبدیل شود، گفت: «راستی، اکبرآقا، نمی‌خوای دل از این لکنته سبز بکنی و‌یه ماشین نونوار عینهو ماشین ناصر بگیری؟ آقا داماد تعریف کرد تو سربالایی چشم‌خربزه‌ایت قالت گذاشته!»  داماد حاجی که تنور طنازی و دست انداختن را داغ دید، تعریف کرد که ما را در گل گیر کرده، در سربالایی، دیده و اگر انگشت مبارک او صندوق عقب سبز چشم‌خربزه‌ای را لمس نمی‌کرد، ما هرگز به این مهمانی نمی‌رسیدیم. حاجی با نگاه تحسین برانگیزی داماد دیلاقش را تماشا می‌کرد که تیر خلاص را به باجناق چقر بد بدن‌اش که هیچ‌گاه از او کمک نمی‌خواست، ‌زده است. بابا عجله‌ای برای جواب دادن نداشت. گذاشت حماسه سرایی‌های داماد تمام شود. با لبخند گفت: «این ماشین از روزی که این دخترو خدا به ما داد تا الان هم‌رکابم بوده. ما با همین سبز چشم خربزه‌ای سفر‌ها رفتیم و خاطره‌ها داریم که تو صدتا شورلت این حال خوش پیدا نمی‌شه!» نگاه مامان که با غرور به بابا نگاه می‌کرد و با سر تأیید می‌کرد که چه روز‌های خوشی را در کنار بابا با همین ماشین گذرانده، باعث شد آن قهقهه‌ای که حاجی انتظارش را می‌کشید، به خنده‌های ریز و نخودی تبدیل شود و سرمستی گوشه رینگ گیر انداختن بابا از سرش بپرد.  گرچه آن شب، ذوق کورشده‌ام از دیدن پیراهنم بر قامت حسن با دهن کجی حاجی به بابا، بی‌خوابم کرد اما گذر زمان، خاطرات تلخ افطاری را محوتر کرد. اسفندماه شده بود و فرش و پرده از پشت بام هر خانه‌ای آویزان بود. فاتحانه از آخرین امتحان ثلث دوم به خانه برگشته بودم که جعبه شیرینی روی طاقچه بیشتر از قابلمه مرغ روی بخاری توجهم را جلب کرد. مثل گربه‌ای که یاکریم بیچاره‌ای را به دام انداخته به سمت جعبه حمله ور شدم که صدای بابا میخکوبم کرد: «سلامت کو بچه جان!» سلام نجویده‌ای تحویلش دادم و با تعجب نگاهش کردم. بابا با خنده گفت:« چشم خربزه‌ای رفت پیش صاحب جدیدش! عوضش ما خونه دار شدیم» مامان هم در حالی که دیس پلو در دستش بود روبه روی بابا نشست و گفت :«انشالله صاحب جدیدش هم خیر ببینه. عوضش با پس انداز و وام و پول ماشین، همین خونه رو از حاج مصطفی خریدیم.» من که احساساتم مثل آونگ در ناراحتی و خوشحالی در رفت و آمد بود، به این فکر می‌کردم که سبز چشم خربزه‌ای بابا، هرچند کم رمق و لاجون شده بود اما رفیق روز‌های خوشی و ناخوشی ما بود. روزی که آپاندیسم، هوس ترکیدن کرد و اگر چشم خربزه‌ای نبود، معلوم نبود چه بلایی سرم می‌آمد یا اولین سفرمان به شیراز که گرچه حالت تهوعم با قرص ماشین هم برطرف نمی‌شد اما به دیدن شیراز وپر شدن مشامم از بوی بهارنارنج می‌ارزید. سبز چشم خربزه‌ای بابا رفت و برای ما یک خانه به یادگار گذاشت. هر بار دلتنگش می‌شوم گوشه حیاط، تصورش می‌کنم که یکی از چشمان ریزش را تنگ کرده و به من چشمک می‌زند.#دنده عقب با اتوابزار</description>
                <category>ro.za</category>
                <author>ro.za</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 20:17:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخند....</title>
                <link>https://virgool.io/@rozaaaaa/%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-rn0ltknrevro</link>
                <description> وقتی پاییز از راه می‌رسد؛ سراسر شوق و اشتیاق می‌شوم از دیدن رقص برگ‌های اخرایی و سرخ و نارنجی. دلم غنج می‌رود و عشق می‌کنم از آمدن دَم‌دَمای غروب پاییز...دلم می‌خواهد گرگ و میش غروب وقتی از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم و لُختیِ درخت‌ها، لَختیِ سایه‌های خسته از کار روزانه را برایم به نمایش می‌گذارد، چای داغم را سر بکشم و کیف کنم.هر لحظه از پاییز برای من قشنگ است از شروعش تا نقطه پایان بلندش، بلندی که بهانه‌ای برای جشن گرفتن می‌شود.شب چله که می‌شود انار گچی‌ام را در دستم می‌گیرم و هر جا که باشم و شب چله را بگذرانم آن انار هم همراه من و در تمام عکس‌های یلدایی‌ام است.آن سالی که او را از دست دادم، نه دل و دماغ زندگی داشتم و نه زنده ماندن...تمام آن پاییز جان کَندم تا رگ‌های ریش‌ریش و پاره‌ام را به زندگی بخیه کنم و وقتی یلدا رسید، بغض قلمبه در گلویم را خوردم و با انار گچی که هدیه‌ای غیرمنتظره به من بود؛ به شب نشینی رفتم. آن شب، جای خالی او مثل یک سوزن هر چند دقیقه یک بار پوستم را می‌گزید.از آن پاییز به بعد آن انار گوشه‌ای از میزم، جلوی چشمانم است گاهی می‌رقصد و پرواز می‌کند با خیالم تا محضر او..گاهی گوشه‌ای دور ازچشمم می‌ماند و به محض اینکه داغم را در انبوه روزمرگی و مشغله دنیایی‌ام به فراموشی می‌سپارم، جلوی چشمم ظاهر می‌شود و البته که فقط به نمناکی چشمانم هم بسنده نمی‌کند.با وجود همه تلخ‌کامی‌های گذشته‌ام، شب یلدا برای من حکم عید را دارد، درست مثل رسیدن بهار، مثل مهمانی که مدت‌ها انتظار دیدنش را کشیدم، مثل لحظه وصال و فراموشی هر چه هجران و سختی است.حالا که زمان برای درد و رنجم، مُسَکِن موقت شده است و دنیا بالاخره روی خوشش را به من هم نشان داده است، می‌توانم اعتراف کنم با هر حس و حالی، حتی در اوج بدوبیراه گفتن به زمین و زمان، باز هم #یلدا دوست داشتنی است. انگار وسط برهوت بدبیاری‌ها، یلدا می‌خواهد بگوید گوربابای دنیا و هرچه بدبختی! همین یک دقیقه بیشتر را بهانه کن و بخند، بخند حتی اگر بغض خفه‌ات کرده، بخند حتی اگر صبح اولین روز زمستان، جیبت خالی‌تر از قبل می‌شود، بخند حتی اگر او را کنارت نداری، دردهایت ، رنج‌هایت را بگذار پشت در پاییز و بخند....</description>
                <category>ro.za</category>
                <author>ro.za</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2024 22:19:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بودن و نبودن «زیرک»....</title>
                <link>https://virgool.io/@rozaaaaa/%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%DA%A9-gkahhcjg20xr</link>
                <description>اصغر مثل همیشه سر ساعت ۹ وارد مغازه شد. یک دست کت و شلوار رنگ و رو رفته داشت که زور خط اتوی تیزش، به کهنگی و زهوار دررفتگی لباس‌هاش می‌چربید. با قد بلند و دیلاقش، طوری کمر صاف نگه می‌داشت و گردن را براق می‌کرد که انگار همین الان از ساختمان هولدینگش خارج و به قصد یک معامله بزرگ وارد مغازه نقلی من شده‌است.در مجموع اصغر، شاید با بینی نوک تیز و ابرو‌های پرپشت و مو‌های دم اسبی‌اش خیلی خوش قیافه به نظر نمی‌رسید اما از پنجاه درصد مردانی که من می‌شناختم، تمیز‌تر و جذابتر جلوه می‌کرد.حتماً می‌پرسید اصغر، مغازه، تو، داستان چیست؟راستش داستانی در کار نیست. من در این مغازه کهنه که هیچ علاقه‌ای به نوسازی‌اش ندارم، ساعت می‌فروشم و نمی‌فروشم.نمی فروشم چون برج تجاری دو کوچه آنطرف‌تر، با پاساژ مدرنش، آنقدر پاخور دارد که پایی به مغازه فکستنی من نمی‌رسد.نمی فروشم چون از همان روزی که حاج غلامحسین شکوهی- پدرم-، با من عهد کرد که تا مغازه را سرپا نگه نداری، از سرمایه برای شرکت واردات خبری نیست، ساعت فروشی «زیرک»، زورکی چسبانده شد به بیخ ریش نداشته‌ام و من هر روز ساعاتی را در آن وقت می‌گذرانم و باقی ساعات روز، «زیرک» را به اصغر می‌سپارم.اولین بار اصغر را دم دکه روزنامه فروشی نزدیک ساعت‌فروشی دیدم. با حوصله تیتر روزنامه‌ها و مجلات را می‌خواند.کمی بعد، روزنامه نخریده، گذاشت و رفت. با ابرو‌های بالا رفته و دهانی که به قصد تعجب و غیبت باز می‌شد، رو به صاحب دکه گفتم: عجب مردمی پیدا میشن، ‌یه ساعته داره روزنامه‌ها و مجله‌ها رو ور انداز می‌کنه، بعد هم نخریده می‌ذاره میره!صاحب دکه پرید وسط حرفم و گفت: اصغرو می‌گی؟ خیلی آدم حسابیه، از همه چی سرش میشه، بهم گفت پولمو از بورس بکشم بیرون تا اوضاع خیط نشده و دمش گرم، سرمایه‌ام به فنا نرفت. الآنم حلالش باشه هرچی روزنومه می‌خونه و میره...همین شد که از دکه چی پیگیر اسم و رسم اصغر شدم و دست آخر هم اصغر با حقوق بخور نمیر من راضی شد از ساعت ۹ صبح تا ۶ غروب، سکاندار کشتی عن‌قریب به گل نشسته ساعت فروشی «زیرک» شود.اصغر ایده‌های بکر و جالبی برای فروش داشت. با چند‌ایده کم‌هزینه‌اش موافقت کردم. یک روز دکوراسیون را تغییر می‌داد و یک روز دیگر از بازاریابان معروف مشاوره تلفنی می‌گرفت؛ اما روزی که گوشی اندرویدی دست دوم خرید، ترسیدم!اصغر حقوق یک ماهش را پیش پیش از من گرفت تا گوشی بخرد. حقوقی که به زحمت قوت لایموت یک ماهه‌اش را تأمین می‌کرد، برای گوشی فدا کرد تا بتواند در فضای مجازی برای «زیرک» صفحه ایجاد کند و فروش آنلاین داشته باشیم.برق چشمانش را که دیدم، به صرافت افتادم ، راستش را بگویم.وقتی حرف‌هایم را شنید، واکنشی نشان نداد و با آرامش گفت: من تا وقتی هستم، بهترین خودم رو ارائه می‌کنم آقای شکوهی؛ بودن و نبودن «زیرک» دست شماست....به او گفتم: باشه، هرکاری فکر می‌کنی لازمه انجام بده، من جلوت رو نمی‌گیرم. فقط خرج زیاد برای من نتراش.روز‌ها به سرعت می‌گذشت و گرفتن مجوز‌های تأسیس شرکت واردات هم از پیچ و خم اداری به بن بست پیدا کردن پارتی خورده بود. دَم ظهر بود که دمغ و دلگیر راهی ساعت فروشی شدم. نزدیک ساعت فروشی، دیدم غلغله است. انگار «زیرک»، مریضِ بدحال دارد که مردم را دور خودش جمع کرده است. نزدیک در که شدم، دختر نوجوانی درحالی که آدامس بادکرده‌اش را می‌ترکاند، انگشتان لاک مشکی زده‌اش را در هوا چرخاند و گفت: هی آقا، ما تو صفیم‌ها! مسخره تو که نیستیم صفو بپیچونی!!!صف! دم «زیرک» صف بسته بودند؟؟؟؟با تعجب گفتم: صف چی؟ابرو بالا انداخت و گفت: صف نون! خوب می‌خوایم بریم تو دیگه!طاقتم طاق شد و بی‌توجه به هیاهوی پشت سرم، رفتم تو. به متلک‌های دربان توجهی نکردم و در تعجب از اینکه اصغر پول دربان را از کجا تأمین کرده، چشمم به گوشه‌ای از مغازه افتاد که مردی با قامت بلند و در لباس باریستا، با یک دستگاه کوچک قهوه ساز، کارت بانکی می‌کشید و قهوه داغ دست مردم می‌داد.گوشه دیگری از «زیرک» هم صدای شات‌های دوربین و گوشی می‌آمد و از وسط جمعیت، هاله‌ای از صورت یکی از بلاگر‌های معروف را دیدم. هاج و واج مانده بودم که دستی به پشتم خورد. اصغر بود که با لبخند گشاد و کشدارش به اطراف اشاره کرد و گفت: تا حالا «زیرک» را اینقدر شلوغ دیده بودی؟با عصبانیت گفتم: مرد حسابی، این چه وضعشه، همه این‌ها خرجیه که من بیچاره باید ازجیب بدم...لبخندش تبدیل به قهقهه شد و گفت: نه آقای شکوهی، خیالت راحت، بذار بازدید تموم شه، برات می‌گم.نزدیک غروب بود که تب رفت و آمد‌ها خوابید. اصغر خسته ولی ذوق‌زده، دخل امروز را نشانم داد و گفت: این هم از سود امروز، دربان که با یک ویدیوی یک دقیقه‌ای تکی با بلاگر معروف، کل روز را مفتی کار کرد. باریستا هم همه چیز را خودش آورد ولی نصف پول فروش قهوه را به ما داد. بلاگر را هم با کلی سفارش از دوست و آشنا، آوردم اینجا و با گرفتن سه تا ساعت راهی و راضی شد. هر کس هم می‌خواست با گوشه دنج ساعت‌های عتیقه «زیرک» عکس بندازد، باید ورودی پرداخت می‌کرد.گوشی‌اش را سمتم گرفت و گفت: نگاه کن، هشتگ «زیرک» ترند شده، عکس‌های بلاگر که هیچی، عکس‌های مردم در «زیرک» هم در صفحات مختلف منتشر شده، تبلیغ از این بهتر؟!بازهم زدم تو پرش و گفتم: همین‌یه روز به خاطر بلاگره بود. از فردا «زیرک» همون «زیرک» سوت و کوره...در چشمانم زل زد و با قاطعیت گفت: آقای شکوهی، چطوره یک درصد از تلاشی که برای تأسیس شرکتت داری رو اینجا بذاری و ببینی نتیجه داره یا نه؟!حق با اصغر بود. از بدجنسی داشتم توی ذوقش میزدم. اصغر از نان شبش زد، از خوابش زد و تحقیق کرد تا به «زیرک» ورشکسته و صاحب بی‌مهرش، سامان دهد. این من بودم که باید می‌پذیرفتم که «زیرک» دیگر، پاتوق جوانانی بود که عاشق تجربه مکان‌های دنج و قدیمی هستند. صفحات مجازی «زیرک» هم پربازدید شده بود و من با چند تولید‌کننده ساعت مدل آنتیک قرارداد بستم تا جوابگوی نیاز مشتری‌های آنلاین باشم.اصغر حالا شریک، دوست و رفیق من شده‌است. کسی که با وجود همه محدودیت‌ها، برای هدفش نقشه کشید و با همه بی‌مهری‌ها و دلسردی‌ها، به تک جوانه تلاش‌هایش چسبید و نتیجه گرفت.حالا که سرم حسابی به بازار گرم است و پرداخت‌های مستقیم پیمان، راه چاره‌ای برای پرداخت به موقع قسط و قبض و بدهی‌های من شده، گاهی فکر می‌کنم #پرداخت_مستقیم_ پیمان هم مثل اصغر است. با وجود همه تحریم‌های مالی و محدودیت‌ها، دلسرد که هیچ، راه را برای تجارت هموار می‌کند.همانطور که اصغر به فکر سرمایه بی‌رمق من بود که بر باد نرود، پیمان هم حواسش به موعد قسط و قبض‌هایم هست تا سرمایه‌ام خرج دیرکرد و جریمه نشود.اگر تعاملات اصغر در کنار تجربیات و اطلاعاتش نبود، من رفتن را به ماندن در برهوت «زیرک» ترجیح می‌دادم، درست مثل کاری که پیمان با تعاملاتش با بزرگترین پلتفرم‌های فروش مجازی می‌کند و پشت فکر ناب و تیم پر مهارت، آگاهی است که خودنمایی می‌کند.به نظرم اصغر صبور بود که «زیرک» را دوباره از نو متولد کرد، برای شکفتن دوباره بازار و کسب وکار هم می‌توان به پیمان اعتماد کرد چون تا وقتی هست بهترین خودش را ارائه می‌کند...</description>
                <category>ro.za</category>
                <author>ro.za</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 22:14:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای کتابی که درد را ترجمه کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@rozaaaaa/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-aw06aryhtw9s</link>
                <description>امسال هم مثل سال گذشته، تصمیم دارم که در چالش کتابخوانی طاقچه شرکت کنم. به مدد این چالش، هر ماه، هر طور شده خودم را ملزم کردم که حتما یک کتاب بخوانم و درباره اش هر چند کوتاه بنویسم.برای اولین ماه از سال جدید، کتاب مترجم دردها ازجومپا لاهیری را انتخاب کردم. کتابی که برنده جایزه پولیتزر شده ( جایزه ای که در عالم حوانی، آرزوی گرفتنش را داشتم!!!) و امیرمهدی حقیقت آن را ترجمه کرده است.با مجموعه داستانی سروکار داریم که غم دارد، درام دارد و حقیقت هایی که اگر در جامعه نمی توان به راحتی آنها را ابراز کرد، سعی شده حداقل در کتاب به نمایش گذاشته شود.داستان هایی از مشکلات مهاجرت از دلتنگی و غریبی گرفته تا اختلاط فرهنگ ها و نسل آینده سردرگم....داستانی از زنی که دوقلو هایش را پیش از آنکه به دنیا بیایند ازدست می دهد و در این میان رابطه ای ازدست می رود؛ رابطه ای که در حد یک صاعقه در تاریکی دوباره جوش می‌خورد ولی با روشنایی روز، پیوندهای تازه جوش خورده، از هم می گسلد و جدایی تنها مرهم برای دو قلب داغدار و زخمی می‌شود.مترجم دردها مانند اسمش سعی کرده، درد افراد مختلف را طوری برای ما ترجمه کند تا درک کنیم و خود را در زندگی آنها برای لحظه ای کوتاه غرق کنیم.نویسنده این کتاب که زنی آمریکایی هندی تبار است به خوبی توانسته با وام گرفتن از فرهنگ هند، تضاد و سایش های فرهنگی مهاجران را به خوبی به تصویر بکشد و در نهایت توصیف مناسبی ارائه دهد.مترجم دردها را بخوانید و دیگر هند را با سکانس های محیرالعقول و اغراق آمیز بالیوود نشناسید.</description>
                <category>ro.za</category>
                <author>ro.za</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2024 16:38:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادت ن‌مــــــیــکنیمـ !</title>
                <link>https://virgool.io/@rozaaaaa/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%86-%D9%85%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%DB%8C%D9%80%D9%80%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%80-miztpq3haomy</link>
                <description>نمی دانم وقتش که برسد یا حتی آدمی در چاله چه کنم، خودکشی را روبه رویش ببیند ، بازهم به دنبال زیستن و نفس کشیدن در این دنیای پایان پذیر است یا آغوش برای مرگ می گشاید اما مطمئنم آدمی برای رقابت سر و دست می شکند و وقتی عده ای هم‌جنس تو مشکلی نظیر مشکل تو را دارند، ب‍ُراق می شوی تا خودی نشان دهی یا حتی شده با تضییع حق دیگری، دمی آسایش را تجربه کنی.همه این مقدمه چینی ها برای نوشتن درباره « انسان در جستجوی معنا» نوشته ویکتور فرانکل است که برای چالش کتابخوانی طاقچه در آخرین ماه سال و فصل زمستان انتخاب کردم.در این کتاب ویکتور فرانکل در مورد دوران اسارات خود در اردوگاه کار اجباری آلمان نازی و سپس آزادیش از آن مخمصه می‌نویسد. فرانکل در این کتاب دنبال بزرگترین چالش یعنی «معنای زندگی» در هزارتوی آشویتس و جدال است و تنازع برای بقا را تفسیر می‌کند  . انسان در جستجوی معنا کلکسیونی از رفتار متفاوت انسان ها در یک رویداد یکسان است «عریانی تنها تحفه ما از اردوگاه بود! جز بدن‌های برهنه چیز دیگری نداشتیم. انسان این قابلیت را دارد که به هر چیزی عادت کند. اکنون اگر کسی از ما در مورد حقیقته گفته‌ داستایوسکی بپرسد که می‌گفت: بشر موجودی است که می‌تواند به همه چیز عادت کند. پاسخ خواهیم داد: بله، بشر موجودی است که به همه چیز خو می‌گیرد؛ اما نپرسید چگونه.»بالاخره عادت می کنیم یا عادت نمی کنیم؛ نمی دانم و پاسخ آن را به هر ذهن جستجوگر می سپارم اما خوب می دانم، زمان بزرگترین مرهم، بزرگترین همدم و بزرگترین چاره است برای همه درد ها و رنج هایی که برای هیچ کس  قابل درک نیست و در قاموس کلمات نمی گنجند....پ.ن_۱ : یک سال گذشت و من عمیقاً و از صمیم قلب خوشحالم که توانستم با چالش کتابخوانی، کتاب خوان تر شوم. امسال در هر شرایطی و هر طور که شده، خواندن کتابی را در سبد ماهانه ام گذاشتم و خوشحالم از اینکه توانستم به خط پایان برسم. پ.ن_۲ : طاقچه و این چالش مرا با ویرگول آشنا کرد و اینقدر جذب این شبکه اجتماعی شدم که کم و بیش در آن فعال شدم. به نظرم سال ادبی پرباری بود برای من...... بیش باد از این سال‌ها</description>
                <category>ro.za</category>
                <author>ro.za</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 23:45:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام چالش‌های روابط زناشویی در ۱۰۰ صفحه</title>
                <link>https://virgool.io/@rozaaaaa/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DB%B1%DB%B0%DB%B0-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-hskgja0ja483</link>
                <description>برای چالش بهمن ماه طاقچه کتابی از نویسنده مورد علاقه ام را انتخاب کردم.برای چالش بهمن ماه طاقچه کتابی از نویسنده مورد علاقه ام را انتخاب کردم.کتاب مصائب عشق زیر نظر آلن دوباتن و ترجمه الناز عظیمی از آن کتاب هایی است که صاف و ساده و مستقیم می رود سر اصل مطلب و مقوله مهمی به نام ازدواج را بررسی می کند.توقعات بی جا و انتظارات عجیب و غریب ما از شریک عاطفی مان یک طرف، عدم پذیرش جامعه از انتخابی به نام تجرد هم در طرف دیگر باعث شده انتخاب های درستی برای ازدواج نداشته باشیم و یا اگر هم انتخاب مان درست بوده به واسطه انتظارت بیهوده، زندگی مشترک را زیرو رو کنیم.آلن دوباتن به خوبی مشکلات از این دست را درک کرده و به همین دلیل مدرسه زندگی را راه اندازی کرده است.کتاب دیگری به نام سیر عشق هم دارد که در قالب رمان، یک زندگی عاشقانه را در دوران میانسالی به تصویر کشیده است و در خلال روایت این زندگی، آسیب ها، تنش ها و هوا و هوس ها را تعریف می کند.کتاب مصائب عشق یک کتاب کم حجم در عین حال در مغز است که خواندن آن حتی یک ساعت هم زمان نمی برد اما نیاز به تعمق دارد.با خواندن مصائب عشق، بیشتر زندگی مشترک را می فهمیم و بیشتر به این پی می بریم که هر شخص چه قدر در تیرگی روابط ، تقصیر دارد.با این کار، متوجه می‌شویم دنیا آن قدر هم جای بدی نیست و فقط ما نیستیم که با این گونه از مشکلات سر و کار داریم.خواندن این کتاب را به همه توصیه می کنم چه مجرد چه متأهل، چه جوان و چه پا به سن گذاشته، تا هم خودمان بهتر شویم و هم نسل بهتری را تربیت کنیم. چه بخواهیم چه نخواهیم کتاب تنها راه نجات مان است.پ.ن: این روزها که مشغله های زیادی دارم، خواندن کتاب اولویت آخرم شده اما به خاطر چالش طاقچه هم که شده ماهی یک کتاب می خوانم. این الزام از آن بایدهای خوب است از آن عادت های قشنگ که باید اعتراف کنم طاقچه باعثش شد🥰</description>
                <category>ro.za</category>
                <author>ro.za</author>
                <pubDate>Wed, 14 Feb 2024 01:01:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به میم.نون</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%86%D9%88%D9%86-vmrnnwr8nwfg</link>
                <description>این نامه، نامه ای است به من که برای مجله ایران و جهان نوشتم....سلام میم نون عزیزدلم می خواست مثل تمام انشاهای دهه شصتی نامه ام را با «اکنون که قلم در دست می‌گیرم» شروع کنم تا لبخندی به روی لبت بنشیند اما موضوعی که می خواهم برایت روایت کنم، جدی تر از این حرف هاست.وقتی داستان مشاهیر و آدم های معروفی را می خواندم که بعد از یک فاجعه در زندگی یا فرو رفتن در باتلاق بدترین شرایط ممکن، از خاکستر خودشان دوباره بلند شده و زندگی را به نفع خودشان تغییر می‌دادند، کیف می کردم و می گفتم: «همینه...، این یعنی بزرگی، موفقیت و خوشبختی..»فکر می کردم داشتن یک زندگی عادی، نمی تواند، راهی برای سیمرغ شدنم باشد و دلم می خواست من هم کاری کنم وقتی به گذشته برمی گردم، به خودم افتخار کنم که در سالتوباراندازِ دنیا، کسی که خاک می‌شود دنیاست و نه من!اما حالا، دلم یک زندگی عادی می خواهد. از همان هایی که تا به سی سالگی نرسیده، دو بچه قد و نیم قد در آغوشم وول می خورند و دغدغه ام تمیزی خانه و انتخاب غذا برای وعده ناهار و شام است و در حالی که از شیطنت بچه هایم غر می‌زنم، دنبال وقت گرفتن از آرایشگاهی باشم که کلیپ هایش در اینستاگرام، شیفته ام کرده و در فکر این باشم که چطور از همسرم دلبری کنم تا هزینه زیاد آرایشگاه را تقبل کند.روزگار من ، طور دیگری رقم خورد. جوان تر که بودم سر پرشوری داشتم که رویاهایم را دنبال کنم  اما تا به خودم جنبیدم، دیدم نه رویایی مانده نه تاب و توانی برای تحمل و نه اکسیرجوانی که بتواند، بار همه ناملایمات زندگی را یک تنه به دوش بکشد. اما دست کشیدن از رویا، تنها مشکلم نبود! من، زایش، طبیعی ترین اتفاق هستی را در سخت ترین حالت ممکن، تجربه اش کردم و باز هم نتیجه، سه بر هیچ به نفع دنیا شد!وقتی «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» اوریانا فالاچی را می خواندم با خودم گفتم: « افتضاح تر از این وجود ندارد! فاجعه است که وجود بچه ای در شکمت را حس کرده باشی اما ندیده و در  آغوش گرفتنش را نچشیده، مجبور به خداحافظی شوی! »اما فاجعه عمیق تری از آنچه فالاچی نوشته بود؛ برای من رقم خورد و درست، در همان روزگار که هرچه را سال‌ها برای ساختن و داشتنش تلاش کرده بودم؛ از دست دادم؛ یک نقل قول کورسوی امیدم شد: «شهری که زلزله زده  و خراب شده را رها نمی‌کنند ، دوباره همان شهر را  محکم تر می‌سازند»میم.نون عزیز؛ دلم می خواست این نقطه از داستان که رسید بگویم، بلند شدم، قوی شدم، دیگر ناملایمات اذیتم نکرد و به آدمی موفق تر از قبل از فاجعه تبدیل شدم اما نه!من فقط فهمیدم، همه چیز به سرعت در حال تغییر است، آدم ها، دنیا، کوچکترها بزرگ می شوند، راه رفتن یاد می‌گیرند،بچه مدرسه ای می شوند و در دانشگاه، نچشیده ها را تجربه می کنند، بزرگترها پیر می شوند و انگار به ریل قطار کوچ، نزدیک تر و من در رخوت و خستگی مثل یک آب راکد و بی رمق، فقط به تماشا نشسته ام.تنها کاری که برای خودم توانستم انجام دهم، این بود که تماشاچی نباشم. نلغزیدم؟ بارها لغزیدن و رفتن به لاک تنهایی و انزوا را تجربه کرده و می کنم!پایم نلرزید؟ پاهایم سست عنصر ترین عضو بدنم بعد از چشم های آبروبَرم ، به شمار می آیند و با هر تلنگر و هر خاطره و هر مناسبتی، غم درونم را فریاد می زنند؛ با این حال، درست مثل فیلم های هالیوودی که ابرقهرمان، تیر هم بخورد و زمین بیفتد، در سکانس بعد، برخاسته و خاک روی بدنش را تکان می دهد و ماموریتش را تمام می کند؛ من هم دوباره تکه هایم را جمع می کنم و ادامه می دهم.تلاش هایم نتیجه هم داشته‌است؟معلومه که نداشته! این زندگی واقعی است نه فیلم و داستان که یک پایان شاد، حق اول شخص قصه باشد! خرابی ها برجاست، رفتنی های زندگی ، رفته اند و من مانده ام و یک زخم عمیق...تنها کاری که توانستم این بود که منفعلانه، سیلی که نه بلکه شلاق های دنیا را تحمل نکنم. وقتی نمی توانم از زیر این شلاق ها فرار کنم، باید قلاب ذهنم را به جایی گیر دهم تا فراموش کنم و احساس نکنم درد عمیق شکنجه دنیا را!ماجرای من به اینجا ختم نمی شود، خودم هم نمی دانم به کجا ختم می شود اما خوب می دانم، شاید هیچ کس جز خودم، هیچ وقت نفهمد که من دست کمی از آن مشاهیری نداشتم که آرزو داشتم جایشان باشم. من برای زندگی از دست رفته ام یک قهرمانم؛ چون در رکود نماندم، دست روی دست نگذاشتم و نظاره گر جور زمانه نبودم و تو میم. نون عزیز، اینگونه نخواهی ماندنامت را میم. نون می نویسم و این دو حرف کوچکت را از هم جدا می کنم، چون داغ بزرگ زندگیت همچون پتک آهنگری، این دو حرف گداخته ات را تکه تکه کرد.تکه هایت را با آرامش و احتیاط جمع کن؛ با چسب دلسوزی برای خودت، آنها را کنار هم چفت کن و بدان این اولین و آخرین بار تکه تکه شدن نیست، اما مثل یک قهرمان، تا پایان برای خودت بجنگ...میم .‌نون عزیز دوباره طعم «من» بودن را خواهی چشیدhttps://iranojahan.com/a-letter-to-mim-noon/</description>
                <category>ro.za</category>
                <author>ro.za</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2024 15:59:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ یا سوگ؛ کدام دردناک‌تر است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rozaaaaa/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D9%88%DA%AF-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hayfnzt7kl9j</link>
                <description>برای چالش کتابخوانی طاقچه در ماه دی، کتاب مواجهه با مرگ اثر براین مگی و ترجمه مجتبی عبدالله نژاد را خواندم.از آن رمان های طولانی پر از توصیف که حرف های حسابی نویسنده هم میان توصیف لباس و صحنه ، گم می شود. داستان مرگ و مواجهه با آن، همواره یکی از داستان هایی است که در عین تکرار بیش از حد، اما بازهم جاذبه های زیادی دارد. در این کتاب نوع مواجهه افراد مختلف با پدیده ای به نام مرگ، شرح و بسط داده شده است.نمی دانم شما جز کدام دسته اید، کسانی که دوست دارند زمان مرگشان را بدانند یا کسانی که دوست دارند، بی توجه به لحظه کوچ، زندگی خود را داشته باشند اما من فکر می کنم مرگ یقه ما را نه در زمان رفتن خودمان بلکه در زمان رفتن عزیزان و دوستان مان می گیرد.بخواهم بهتر بگویم به نظر من سوگ از مرگ سخت تر است! احساس می کنم در زمان مرگ هم به جای اینکه حال خودم از رفتن از دنیا، بد باشد برای کسانی که دوستشان دارم، غصه دارم که بعد از من باید چه اندوهی را تحمل کنند و این به مراتب از مردن ، کشنده تر است.با این حال اگر دوست دارید یک رمان در از دیالوگ های فلسفی را در میان توصیفات جز به جز بخوانید و واکنش افراد به مرگ را در قالب یک داستان ببینید، می توانید این کتاب را بخوانیدمن از خواندنش راضی ام؟ نه نیستم؛ چرا که ۱۵۰۰ صفحه کتاب را با مشغله های فراوان خواندم تا در انتها با شگفتی مواجه شوم یا داستان تک خطی، اوج و فرودی به خود ببیند اما نشد که نشد!در آخر داستان هم با چند خط پایانی، احساس کردم که یک هپی اند مقابل چشمانم رژه می رود و دقیقا موضوع مرگ اول شخص، به قدری در حاشیه رفت و سریع به آن پرداخته شد که انگار نویسنده خسته شده و پایان را سرهم بندی کرده است.دوست داشتم در ماهی که چالش کتابخوانی طاقچه به مرگ اختصاص دارد، کتاب فاخرتری بخوانم اما سهم من این کتاب بود.</description>
                <category>ro.za</category>
                <author>ro.za</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jan 2024 04:34:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم های اصیل زندگیت را بشناس!</title>
                <link>https://virgool.io/@rozaaaaa/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%DB%8C%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-usgirumpid87</link>
                <description>برای چالش کتابخوانی طاقچه، مقاله «اگر قرار باشد به جزیره ای دورافتاده بروید، چه کسی را با خود می برید؟» نوشته فرانک مارتلا و ترجمه علیرضا شفیعی نسب را با صدای آرمان سلطان زاده انتخاب کردم. نه از این جهت که نام مقاله مرا مجذوب خود کرد بلکه از میان کتاب های پیشنهادی برای این چالش، مورد مناسبی را برای وقت گذاشتن نیافتم. برخی از کتاب های الکترونیکی پیشنهادی آذرماه از نشریات و البته نویسندگانی بود که جهت گیری سیاسی داشته و یا عناوین کتاب خبر می داد از سر درون!در هرحال، مقاله ای که به آن گوش دادم، جز یادآوری اینکه خانواده چه قدر مهم است و باید به پیوندها توجه کرد، موضوع دیگری نداشت و من در جواب اینکه خانواده خیلی مهم است؛ می خواهم بگویم بله، خانواده مهم است! اما تنهایی و آن حریمی که در این مقاله از آن به عنوان آفت های فرهنگ غرب یاد شده، آن قدر مقدس و دوست داشتنی است که ما شرقی های گرم خانواده دوست، تازه به کشف آن رسیدیم.ما آن قدر در خانواده ذوب شدیم که فراموش کردیم، تمامی تصمیمات ما نباید در بستر خانواده گرفته شود و برای هر کاری نیاز به تایید خانواده نداریم.و این شد که نسل جدید از آن طرف بوم در حال افتادن است و به دنبال انزوا و فرار از ارتباطات تنگ و تاریک فامیلی است.می توان گفت نقطه مشترک من با این مقاله در یک جمله طلایی خلاصه می شود که آدم‌های اصیل زندگی را باید شناخت و تنها و تنها برای نگه داشتن آنها در زندگی، انرژی خرج کرد؛ باقی همه رهگذرانی هستند برای لحظات شادی و آنی کوتاه!پ.ن.۱: جزو پیشنهادات دوستان طاقچه ای، دو اپیزود شاهکار از رادیو راه و مجتبی شکوری عزیز، بود که فقط به خاطر اینکه خودم را به چالش بکشم، این مقاله را انتخاب کردم.پ.ن.۲: اگر برایتان سوال شده کتاب های پیشنهادی طاقچه چه بوده که از آنها شکایت داری، می توانید کتاب های نظام حقوقی زن در اسلام، مبانی نظری غرب مدرن و جامعه شناسی فرهنگی رجوع کنید.</description>
                <category>ro.za</category>
                <author>ro.za</author>
                <pubDate>Thu, 14 Dec 2023 23:11:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجات از هزارتوی درون ممکن است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rozaaaaa/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ehmwecndbmxw</link>
                <description>کتاب «نجات از هزارتو» اثر نیکول لپرا و ترجمه شهرام شیری را برای چالش کتابخوانی طاقچه انتخاب کردم. دروغ نگویم این کتاب را یک‌سال پیش خوانده ام و این ماه عملا وقتی برای خواندن کتاب جدید نداشتم. آشنا شدن من با این کتاب و خواندنش هم کاملا تصادفی بود. درست در روزهایی که پیاده روی صبحگاهی داشتم و کتاب مورد علاقه ام تمام شده بود، این کتاب را به سبب صدای دلنشین گوینده یعنی نسترن نجاران و موضوع جذابش پسندیدم و شنیدنش را  شروع کردم.نیکول لپرا در این کتاب خیلی صمیمی، آنچه بر او گذشته را شرح داده و می توان گفت جسارتش در بیان گذشته اش و تاثیر اطرافیان به خصوص خانواده اش بر حال و شخصیتش ، تحسین برانگیز است. چرا که کمتر روانشناسی را سراغ دارم که بتواند برای خلق یک اثر ، این چنین از خودش و زندگی شخصی اش مایه بگذارد.همان طور که از اسم این کتاب پیداست، انگار سیری در درون اتفاق می افتد و فصل ها نیز بر اساس همین سیر تکاملی ، مرتب شده اند.من تاکنون، کتاب های روانشناسی زیادی خوانده ام ولی با مفهوم ایگو در این کتاب آشنا شده و خواستم از آن بیشتر بدانم. به همین خاطر در انتخاب کتاب صوتی بعدی برای پیاده روی صبحگاهی، کتاب «ایگو دشمن من است » را انتخاب کردم که راستش را بخواهید، چندان برای من کاربردی نبود.این کتاب مانند برخی از کتاب های روانشناسی که بیشتر حالت آکادمیک و آموزشی دارد، نیست و مفاهیم مهمی را در قالب داستان زندگی نویسنده بیان کرده است. نکته مهم دیگر اینکه وقتی خواننده یا شنونده متوجه می شود که یک روانشناس هم با گذشته و حال خود ، خود درگیری دارد و هنوز مسائل حل نشده ای را با خود به همراه دارد، بیشتر به این موضوع پی می برد که این مشکلات فقط برای او نیستند و همه حتی روانشناسان هم به آن دچارند و در تلاش برای حل آن هستند.خواندن کتاب نجات از هزارتو را به کسانی توصیه می کنم که به دنبال خودکاوی و پرورش و بروز احساسات درونی خود هستند و در یک کلام می خواهند، بیشتر خود را بشناسند و بیشتر منشأ رفتارهای خود را بدانند.قسمت اوج شروع داستان درست زمانی است که نیکول در جشن تولد سی سالگی اش با یک سوال کوتاه، عجیب و فلسفی، خود و زندگی اش را به چالش می کشد: « همش همین بود؟!!!»این کتاب، حتما ارزش یک بار خواندن را دارد ولی صادقانه بگویم، کتابی نیست که تا ابد، جزییاتی از آن در ذهن من حک شود و یا به تعبیر بهتر، توانسته باشد در تغییر من و کند و کاو درونی من ، نقش کلیدی و اساسی ایفا کند.پ.ن: راستش را بخواهید خیلی تلاش کردم که بتوانم کتاب خودشناسی « آلن دوباتن» نویسنده مورد علاقه ام را برای این چالش بخوانم اما در چشم به هم زدنی ، ماه آخر پادشاه فصل ها رسید و فرصت چالش آبان ماه هم رو به اتمام ...</description>
                <category>ro.za</category>
                <author>ro.za</author>
                <pubDate>Sun, 19 Nov 2023 18:27:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«تسلی بخشی‌های فلسفه» که تسلی بخش من شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@rozaaaaa/%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%85%D9%86-%D8%B4%D8%AF-vldzk4jxbfmg</link>
                <description>وقتی دیدم چالش مهر ماه کتابخوانی طاقچه درباره فلسفه است، با خودم گفتم ای وای! نه!!!من هیچ وقت فلسفه را نفهمیدم و هیچ وقت هم نتوانستم یک کتاب در باب فلسفه را تا آخر بخوانم.همین دنیای سوفی که همه به ظاهر از سادگی و روان بودنش می گفتند، نه تنها برای من قابل هضم نبود بلکه باعث شد همان اوایل خواندن کتاب، از ادامه مطالعه منصرف شوم و شدم رزایی که تصمیم گرفت دور فلسفه را خط قرمز بزرگی بکشد.اما چالش کتابخوانی طاقچه که خودم را ملزم کرده ام هر ماه در آن شرکت کنم و نفهمیدم از کجا این ابرام و اصرار در من به وجود آمد، باعث شد دوباره بخت خودم را در فلسفه بیازمایم.آلن دوباتن را از کتاب مسیر عشق اش شناختم و به حدی این کتاب کمک کننده و مجذوب کننده من بود که به دیگران هم امانت دادم و آنها هم لذت بردند. حالا در اولین ماه پادشاه فصل ها « پاییز»، کتاب دیگری از این نویسنده را با نام تسلی بخشی های فلسفه با ترجمه عرفان ثابتی خواندم.خواندم و لذت بردم از اینکه به زبان فوق العاده ساده، روان و ملموس توانستم با مشاهیر دنیای حکمت آشنا شوم و حتی یکی از آنها را به عنوان فیلسوف محبوبم انتخاب کنم.کتاب به چند بخش تقسیم شده است و هر بخش به یکی از فیلسوفان به نام و تاثیر گذار تعلق دارد. نکته جالب اینکه برای هر فیلسوف، لقبی در نظر گرفته شده تا مشخص شود که آن فیلسوف ، تسلی بخش کدام قسمت زندگی ماست!مثلا سقراط «تسلی بخش در مواجهه با عدم محبوبیت» است یا سنکا فیلسوف مورد علاقه من تا اینجا« تسلی بخش در مقابل ناکامی» لقب گرفته است.در این کتاب علاوه بر اینکه گریزی کوتاه به زندگی شخصی فیلسوف زده شده است، اندیشه ها و نگرش های آنها هم با زبان ساده بیان شده است. دانستن عقاید حکیمان و فیلسوفان در گذشته و نگاهی که به مسائل دنیا داشتند، می تواند تا حد زیادی راهگشا باشد.این کتاب، جذاب است، متن روانی دارد که باعث می‌شود دلتان نخواهد، تا پیش از تمام شدن، آن را زمین بگذارید و مثل یک آرام بخش برای روح عمل می کند.در پایان نکته ای هم باید یادآوری کنم که غلط های املایی در این کتاب، درست حکم دست انداز را داشت و ذهن من را که به شدت روی استفاده صحیح از لغات حساسم، مشوش می کرد ( آخه ویراستار عزیز مگه میشه چند جای کتاب، کلمه صاعقه اومده و هربار سائقه نوشته بشه؟)« تسلی بخشی های فلسفه» آلن دوباتن را بخوانید و لذت ببرید تا مانند من ، حداقل انگشتان پاهای تان ، کمی از دریای وسیع فلسفه را احساس کرده باشند.</description>
                <category>ro.za</category>
                <author>ro.za</author>
                <pubDate>Fri, 13 Oct 2023 02:16:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ذهنت بیرون بیا!</title>
                <link>https://virgool.io/@rozaaaaa/%D8%A7%D8%B2-%D8%B0%D9%87%D9%86%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%A7-y4b5vvdcptck</link>
                <description>خواندن کتاب « از ذهنت بیرون بیا و زندگی کن» را به افرادی توصیه می کنم که اولا تمایل به یک تغییر در طرز برخورد با تفکرات دارند و ثانیا فرصت کافی و وافی برای انجام تمامی تمرینات کتاب دارند تا نتیجه مطلوب را حاصل کنند.کتاب «از ذهنت بیرون بیا و زندگی کن » نوشته استیون سی هیز و ترجمه علی صاحبی، کتابی است که من برای پست چالش کتابخوانی طاقچه در ماه شهریور انتخاب کردم.دقیق یادم نیست در کجا ولی این کتاب هم از سری کتاب های پیشنهادی مجتبی شکوری بود و فکر کردم که چه بهتر ، سراغ سر منشاء بروم و با خواندن کتاب، حال خودم و افکارم و این روزهایم را بهتر کنم.اما قبل از اینکه بخواهم درباره کتاب توضیحی دهم، بهتر است این اعتراف را بلند اعلام کنم که واقعا پادکست یا شنیدن چکیده کتاب از زبان و کلام یک فرد با سواد و کار درست، خیلی مفیدتر از خواندن یک کتاب ۱۰۰۰ صفحه ای است در حالی که چیز زیادی از آن دستگیر فرد نشود!دقیقا این اتفاق برای من افتاد، از همان سطرهای اول، نتوانستم ارتباط موثری با کتاب بگیرم، مجبور بودم بارها به عقب برگردم تا بفهمم چه شد و حتی برخی از صفحه های کتاب را نادیده بگیرم...اما« از ذهنت بیرون بیا و زندگی کن» یک کتاب تمرینی مفید است. نویسنده برای هر فصل، تمرین های زیادی را تدارک دیده تا بتواند به فرایند تثبیت در ذهن کمک کند. علاوه بر این با استفاده از مثال های ساده و پیش پا افتاده، به دنبال فهم بهتر مخاطب از کتاب است.در سراسر این کتاب یک نکته مهم وجود دارد و آن هم این است که بیاییم با نگاه سوم‌ شخص، افکارمان را ببینیم و حتی به احساسات ناشی از افکارمان، حالت مادی و جسم ببخشیم و آن گاه با پذیرش رنج ها، زندگی را در آغوش بگیریم.مثال زیبای کتاب درباره اتوبوس زندگی که سرنشینان آن ، همگی احساسات ما هستند، یک مثال فوق العاده است و نشان می دهد که چگونه ما به برخی از احساسات منفی به دلیل ترس مان از آنها، باج می دهیم و آنها چه راحت مسیر اتوبوس زندگی را به سمت کنترل و اجتناب تغییر می دهند.نکته دیگر که در همان ابتدای کتاب، مرا به خود جذب کرد، موضوع زبان و ساختار زبانی در ذهن ماست. کلمات به خودی خود معنا ندارند اما این احساسات ماست که بار مثبت و منفی به آنها می دهد و به این ترتیب ذهن سال های سال، ما را فریب می دهد.خواندن کتاب « از ذهنت بیرون بیا و زندگی کن» را به افرادی توصیه می کنم که اولا تمایل به یک تغییر در طرز برخورد با تفکرات دارند و ثانیا فرصت کافی و وافی برای انجام تمامی تمرینات کتاب دارند تا نتیجه مطلوب را حاصل کنند.در مجموع اگر نظر من را بخواهید این کتاب از آن دست کتاب هایی است که دوست دارم توسط یک فرد خبره روانشناس در یک کارگاه آموزش داده شود تا بتوانم تمام جزییات آن را درک کنم.پ.ن: از آنجا که به غلط املایی و نگارشی، تا حد زیادی حساسم، غلط های ویراستاری، استفاده از «ء »به جای «ی » نکره و البته سرهم نویسی های بیجا که خوانش را سخت می کرد، در این کتاب به چشم می خورد. همچنین اگر نسخه چاپی کتاب را تهیه کنید، بهتر می توانید با تمرینات کتاب، ارتباط برقرار کنید.</description>
                <category>ro.za</category>
                <author>ro.za</author>
                <pubDate>Mon, 11 Sep 2023 01:16:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی پول خواست؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@rozaaaaa/%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-nbl5q5hqhc4p</link>
                <description>از کشدار حرف زدن و بی حالی اش موقع ادای جمله ها می شد حدس زد که به چیزی اعتیاد دارد.زن و مردی که از ماشین شان پیاده شده بودند، با صدای بلند او را خطاب قرار می دادند که ما سرعتی نداشتیم، تو اصلا با ماشین ما برخورد نداشتی. مرد هم با قیافه حق به جانب طوری که منتظر بود بقیه تماشاچیان او را تأیید کنند، رو به زن گفت: ول کن بابا، داره ادا در میاره ، تو کجا به ماشین من خوردی الکی خودتو انداختی رو زمین.او هم روی زمین با صدایی هر چه بلند تر با همان لحن کشدارش گفت: می‍‍‍ــــــگ‍ــم از روووو پاااااام رددد شدی‍ــــی اســــکول!در این بین صدای زن پایین تر آمد و زمزمه هایی می کرد که من الان پول ندارم اگه این کارا رو می کنی واسه پول..مرد هم بی توجه به او که روی زمین افتاده، به زن اشاره کرد که سوار ماشین شوند و گفت: باهاش دهن به دهن نشو ، کی پول میده به این!او که هنوز روی زمین، خاکی افتاده بود گفت: کی پول خواست...این آخرین کلماتی بود که زن و مرد در میانه سوار شدن در ماشین و گازش را گرفتن، شنیدند.یکی از تماشاچی ها، کمک کرد که او بلند شود.او تمام مطالبه اش را از آن زن و مرد در همان سه کلمه فریاد زده بود ولی حتی مستحق یک دلجویی ساده هم شناخته نشد؛ مستحق از روی زمین بلند کردن و یک عذرخواهی کلامی!نمی دانم چرا؛ اما وقتی گفت کی پول خواست؛  حرف های ناگفته ای از او به گوش من رسید:« من هم آدمم، اگه سهوا هم با من برخورد کردی، مثل بقیه از من عذر بخواه یا نه، جویای حالم شو! من پول نمیخوام ولی دلم میخواد حال من برای یه نفر هم شده، حتی برای لحظه ای مهم باشه...»شاید آن زن و مرد قبلا صابون معتادان سودجو یا متکدیان متمارض به تن شان خورده بود و با چنین ذهنیتی او را هم قضاوت می کردند اما این درست است که انسان ها را با متر و معیار خودمان، برچسب ارزشمندی بزنیم؟حزن صدای او هنوز هم مرا درگیر کرده است، حزن و اندوه تنهایی یک انسان که از صد تا شکوه و مویه هم رسا تر است....کی پول خواست؟؟</description>
                <category>ro.za</category>
                <author>ro.za</author>
                <pubDate>Tue, 08 Aug 2023 12:14:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگ، درد و رنجی که اگر نَکُشد...</title>
                <link>https://virgool.io/@rozaaaaa/%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%8E%DA%A9%D9%8F%D8%B4%D8%AF-xwch1udsqoon</link>
                <description>این پست را برای چالش کتابخوانی طاقچه درباره کتاب « اشکال ندارد که حالت خوش نیست» نوشته مگان دیواین نوشته ام.مجتبی شکوری، پیشنهاد دهنده این کتاب را و البته این کتاب را درست در زمانی شناختم که در حال تجربه بدترین اتفاق عمرم، بزرگترین درد و سوگی بودم  که می توانم به جرئت بگویم از سوگ از دست دادن والدین و عشق و هر آنچه که فکر می کنید دردناک تر است...روزهایی که زخم روحی و زخم جسمی ام، باریکه امیدی هم برایم به جا نگذاشته بود که بخواهم از جا بلند شوم.درست در شب هایی که یلدا، انگشت کوچیکه شان هم نمی‌شد و روزهایی که از در و دیوار، حسرت و حسرت و حسرت نثارم می شد، سعی کردم کاری کنم. شاید خنده دار باشد اما در آن برهه از زمان، همین «کاری کردن» بود که تا حدی نجاتم داد. غروب های پاییز و پیاده روی، علاج نه اما مرهمی برای زخمی بود که هر روز تازه تر از قبل خودنمایی می کرد و منِ تکه تکه شده را متلاشی تر از قبل می کرد.آن روزها بود که در پیاده روی های یک ساعته، پادکست رادیو راه مجتبی شکوری را گوش کردم و اپیزود « جادوی راه» جادو کرد.کتاب« اشکال ندارد اگر حالت خوش نیست» را که خواندم، دیدم همه به نوعی، درد و رنج ازدست دادن را تجربه می کنند و بسیاری از رفتارهای من نیز غیر طبیعی نیست. نویسنده کتاب خوب می دانست کسی که این کتاب را می خواند در وسط چه جهنمی گیر کرده است به همین دلیل فصل های کوتاه، جملات ساده و قابل فهم و بیان روان را انتخاب کرده است. در قسمت هایی از این کتاب، تضادهای فرهنگی وجود دارد که شاید برای خواننده سوگوار ایرانی، چندان کاربردی نباشد. ضمن اینکه در غالب خرده فرهنگ های ایرانی، حضور خانواده در زمان تجربه چنین دردهایی تا حد زیادی ملموس و اجتناب ناپذیر است حال آنکه در این کتاب بیشتر، روی فردگرایی و تحمل سوگ به تنهایی، توجه شده است.واقعیت این است بیشتر از آنکه بخواهم خواندن این کتاب را به دیگران و به خصوص سوگوارانی که در غم عزیزی هستند، پیشنهاد بدهم، دلم می خواهد با یک تشدید مشددی به هر کس که می شناسم و نمی شناسم، گوش کردن به اپیزود« جادوی راه» را توصیه کنم.جادوی راه ، از یتیم شدنی می گوید که در سفر زندگی با آن مواجه می شویم و باید بیاموزیم که چطور این مرحله از زندگی را پشت سر بگذاریم و از دل آتش، غنیمتی را با خود بیاوریم. این پادکست، دید من را به غمی که تا آخرین روز عمرم، همچنان برایم داغ است و پر حرارت ، تغییر داد...</description>
                <category>ro.za</category>
                <author>ro.za</author>
                <pubDate>Wed, 02 Aug 2023 21:43:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای همیشه خالی!</title>
                <link>https://virgool.io/@rozaaaaa/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-ml7u2hwcqwex</link>
                <description>هنوز هم آن روز‌ها برایم روشن و شفاف‌اند. روز‌هایی که هنوز مونس و همدم سال‌های تلخ و شیرینت نرفته بود و تو پشتت به احترام و ستایش و اعتماد به نفسی که از بودن عزیز داشتی، خوش بود و اهل و عیال، برای مشورت و همفکری، روانه خانه‌ات می‌شدند.آن روز تلخ را که برای اولین بار همه متوجه مشکلت شدند، خوب به خاطر دارم. نشسته بودی وسط گود و با آب و تاب از گذشته و تجربه سخت کاری‌ات می‌گفتی و اینکه چطور توانستی از آب، کره بگیری!داستان به اوج هیجان رسیده بود و همه در سکوت، منتظر باقی ماجرا بودند. ناگهان مکثی کردی و داستان دلاوری‌ات نیمه کاره ماند...چشم‌ها سمت نشیمنگاه و خیسی شلوارت که در پیژامه کرم رنگ به خوبی خودنمایی می‌کرد، رفت.واله و حیران از آنچه پیش آمد، به خودت جنبیدی اما زمزمه‌های زیرلبی، کم کم تبدیل به آوا‌هایی شدند که گرچه بلند نبود اما مثل پتک بر سرت می‌کوبید.- چی شد آقا جون؟- حالت خوبه بابا؟- وای نکنه زبونم لال سکته کرده!- خاک به سرم چه بی‌آبرویی شد جلو عروس و دوماد!کم کم، کوچکتر‌ها هم متوجه موضوع شده بودند و کوه یخیِ غرورت زیر خنده‌های مستانه غزاله، نوه کوچکت که بلند تکرار می‌کرد« بابا حاجی هم مثل من، جیششو نمی‌گه»، ذره ذره در حال آب شدن بود.اگر عزیز و همدمت، با بهانه اینکه به تو قرص اشتباهی داده و این از عوارض قرص است، به یاری‌ات نمی‌آمد، مصیبت بود که از آن بلوا، به راحتی جان سالم در ببری.تا وقتی عزیزت بود، شست و شوی مداوم شلوار و فرش و ملحفه و رازداری‌اش، راه هر گفت و گویی را درباره مشکلت می‌بست اما‌ امان از روز‌های بی‌ عزیز...روز‌هایی که بچه‌ها به بهانه سر زدن، به خانه‌ات می‌آمدند و انبوه شلوار‌ها و لباس‌های نَشُسته، بوی تند ادرار روی فرش و تشک، بیماری‌ات را جار می‌زد. دیگر نه تو دل و دماغ حماسه سرایی داشتی و نه کسی صدای خنده از ته دلت را می‌شنید.وقتی برای اولین بار تبلیغش را دیدم، دلم هرّی فرو ریخت. خوشحال شدم که بالاخره راهی برای این سرافکندگی که مثل خوره هر روز جانت را می‌خورد، پیدا شده اما از طرفی می‌ترسیدم که با پیشنهاد خریدش بیشتر غصه دار و ناراحت شوی.آن روز‌ها نه پوشک بزرگسالان باب بود و نه تلویزیون‌های دارای قابلیت ضبط. این بود که یک روز تمام، از صبح تا شب، کنارت نشستم و تلویزیون را روشن نگه داشتم تا دوباره تبلیغ ایزی لایف را ببینم. نقشه‌ام این بود که توجهت را به تبلیغ جلب کنم و ببینم داغ می‌کنی یا خوشحال می‌شوی از اینکه بالاخره راه نجاتی پیدا شده؟!نقشه‌ام گرفت. با حالتی خنثی بدون آنکه با من چشم در چشم شوی، گفتی: « ببین از اینا کجا دارن. ‌یه امتحانی بکنم. »نفس راحتی کشیدم و این شد که تا آخرین روز حیاتت، از شر آن بو‌های تند، نگاه‌های سرشار از ترحم و حتی سرزنش راحت شدی.گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید ایزی لایف، چیزی از درد و ناراحتی بیماری‌ات کم نکرد اما حداقل، به خاطر بیماری، انزوا و افسردگی را کمتر احساس می‌کردی.شاید اگر همان سال‌ها که هنوز جفتِ عاشق بودید، ایزی لایف هم بود، به جای آنکه عزیزت با دست‌های ورم کرده و مفصل‌های گرفتار آرتروز، مشغول شست و شوی هر روزه لباس و تشک و فرش شود، دقایق بیشتری وقت ، برای بودن در کنار هم داشتید و شاید زندگی، آنقدر برایت تلخ نمی‌شد.هیچ وقت نتوانستم تصور کنم اگر جای تو بودم چه حالی داشتم؟!با اینکه بار‌ها با چشم‌هایت فریاد می‌زدی اگر #یک_روز_جای_من بودید، می‌فهمیدید که چه دردی را سال هاست در کوله بار غصه‌ها و حسرت‌هایم دارم.جایت نیستم، هیچ وقت هم نبودم و دیگر هم فرصتی برای این نیست که بتوانم تو را جز در قاب روی دیوار، با آن لبخند مصنوعی کشدارت کنار فرزندان و نوه‌هایت ببینم.</description>
                <category>ro.za</category>
                <author>ro.za</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jul 2023 03:21:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مستأجر و هویتی که از دست می رود</title>
                <link>https://virgool.io/@rozaaaaa/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A3%D8%AC%D8%B1-%D9%88-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF-xwz03w2sixga</link>
                <description>این پست را برای چالش کتابخوانی طاقچه درباره کتاب «مستأجر » اثر رولان توپور و ترجمه کوروش سلیم زاده نوشته ام.این کتاب از آن دست کتاب هایی است که نویسنده با تیزبینی و هوشی سرشار به دنبال توصیفات بکر و البته بیان جزییات با هنر نویسندگی اش است و در برخی از قسمت های متن نمی توان بدون تحسین نویسنده بابت شرح جذاب، گیرا و دقیق جزییات گذر کرد.یکی از این قسمت ها، زمانی است که شخصیت اول داستان با صاحب خانه جدیدش ملاقات می کند، بیان جزییات درباره چوب کبریت تیز شده ای که بین دندان های صاحب خانه می گردد و تکه گوشت پیدا شده را صاحب خانه دوباره درون دهان می گذارد و می جود، نشان از یک رفتار مشمئز کننده دارد که در کنار چانه زدن های صاحب خانه برای پول بیشتر، نشان از این دارد که نه تنها صاحب خانه سخاوتمندی نیست بلکه تخطی از قوانین سفت و سختش، می شود حکمی برای اخراج مستأجر.یکی از نکات جالب داستان این است که واحد صاحب خانه درست در زیر واحد شخصیت اصلی داستان یعنی ترلکوفسکی است و این یک جور نظارت بر هرکاری است که مستأجر انجام می دهد و اگر قدم از قدم بردارد یا از دستورات و قوانین صاحب خانه سرپیچی کند، تماما ، صاحب خانه از آن آگاه می شود و یا تذکر یا تهدید می کند و یا به سقف می کوبد و اعتراض می کند. همسایه ها نیز همین گونه و به صورت بیمار گونه از قوانین پیروی کرده و هرکاری می کنند تا برهم زنندگان قوانین به اشد مجازات محکوم شوند.دقیقاً اتفاقی که برای ترلکوفسکی می افتد: برگزاری یک مهمانی دوستانه و سر و صدا و  همهمه به اعتراض همسایه ها منجر می‌شود و نتیجه اش هم می شود تلاش ترلکوفسکی برای هم رنگ جماعت شدن...اما انتهای این هم رنگی ، پذیرش از طرف همسایگان و صاحب خانه نیست، آنها توانسته اند، هویت ترلکوفسکی را از او بگیرند، اول چمدان ها و هر چه از گذشته خاطره دارد را از او می دزدند و بعد مجابش می کنند به پلیس چیزی نگوید و او هم اولین قدم برای پوست اندازی و فاصله گرفتن از هویتش را برمی دارد، سپس سلایق شخصی اش را زیر سوال می برند و آن چه که دوست دارند را جایگزین آن می کنند و ترلکوفسکی به جای قهوه صبح، ترجیح می دهد مانند مستأجر قبلی نان برشته و شکلات بخورد.دوری از حلقه دوستانش که روزی سلیقه او بوده اند و دست آخر تغییر مردانگی اش به زنانگی که همراه با تب و تهوع و حال دگرگون است و در این لحظات می فهمد که چه بر سرش آمده و مقصود همسایگانش چیست و سعی می کند دوباره به هویت سابقش باز گردد اما تلاش هایش واهی است و دست آخر، باز هم به نقطه ای بر می گردد که از آن گریزان بود.می توان تشابهات زیادی بین ساختمانی که ترلکوفسکی در آن مستأجر بود با این دنیا و آدم هایش پیدا کرد. آدم هایی که تلاش می کنند عقایدت، رفتارت و سلایقت را مطابق میل خودشان تغییر دهند و دست آخر که در مسلخ گرفتار شدی، خودت را مسبب بدبختی ات می دانند و تا گورستان آرزوها و اهدافت تو را راهنمایی می کنند.این کتاب از آن دست کتاب هایی است که توصیفات زیادش از افراد و صحنه ها، باعث شده تا بتوان به راحتی یک فیلمنامه فوق العاده از آن نوشت که در ژانر ترسناک و روانشناسی یک فیلم موفق شود.فیلم مستأجر رومن پولانسکی را که بر اساس همین کتاب ساخته شده است را ندیدم اما حدس می زنم این کتاب از آن دست کتاب هایی است که فیلمش به مدد افکت ها، نورپردازی و صداگذاری بهتر می تواند ترس را در وجود بیننده القا کند.</description>
                <category>ro.za</category>
                <author>ro.za</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jun 2023 16:58:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پذیرش وجود هیولایی به نام اضطراب</title>
                <link>https://virgool.io/@rozaaaaa/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-jqznqjwdd832</link>
                <description>این پست را برای چالش کتابخوانی طاقچه درباره کتاب «من و زندگی با هیولای درون» نوشته ام.کتاب نوشته« بو آیسبت» و ترجمه «اعظم جوزدانی» است و نکته جالب توجه این است که نویسنده خود نیز با مشکلی که در کتاب مطرح کرده است، دست و پنجه نرم کرده است.اضطراب و حمله های اضطرابی را می توان ریشه بسیاری از بیماری های روان و ناکامی ها در زندگی دانست اما این کتاب سعی کرده برای آنکه بهتر و با دیدی متفاوت تر با این مشکل آشنا شویم، آن را به هیولایی تشبیه کند که  البته سفارش دنیای بیرون نیست، بلکه سفارش دهنده و تهیه کننده ملزومات خلق آن ، خود ما و تفکرات و احساسات مان هستیم.من تاکنون، تنها به این حد از شناخت از خود رسیده بودم که فردی مضطرب هستم اما با مطالعه این کتاب متوجه شدم که تپش های قلب و نا منظمی آن هم تا حد زیادی ناشی از همین اضطراب است.نکته قابل توجه و جالب در این کتاب این است که مانند یک خلاصه از یک تحقیق مفصل، تهیه شده و تصویرگری ها هم به داشتن یک فضای آرام و خارج از تنش کمک کرده است چرا که فردی که مشکلات اضطرابی گریبانگیرش شده است، با خواندن یک کتاب ثقیل و سنگین و پر از اصطلاحات تخصصی روانشناسی، ترس بیشتری وجودش را فرا می گیرد که حتما مشکل حاد و یا لاینحلی دارد اما این کتاب با خلاصه نویسی، ارائه راهکارها و البته تصویرگری های گاها طنز آمیز توانسته ل‍ُبّ مطلب را در ۱۰۰ صفحه بازگوید.اگر با یک بار خواندن کتاب توقع داشته باشید که تمرین ها و مهارت های آن ملکه ذهن تان شود سخت در اشتباهید. این کتاب نیازمند تفکر عمیق و تمرین است تا بتوان پیشرفتی در زمینه مهار اضطراب یا همان هیولای درون داشت.نام کتاب هم به بهترین وجه انتخاب شده و البته نکته مهمی را هم در دل خود دارد: در عنوان کتاب حرفی از کشتن هیولای درون یا اسیر کردن آن به میان نیامده است. سخن از زندگی با هیولایی درون مان است که گهگاهی با وجود اتفاقات ناخوشایند، خود را در اعماق وجودمان تکان می دهد و انرژی گرفته و برای دست به یقه شدن با ما حاضر می شود. زندگی با این هیولا یعنی پذیرش اینکه وجود دارد و باید راهی برای کنترل آن پیدا کرد. پذیرش، پذیرش، پذیرش...کلید واژه ای که گرچه گاهی با نام مدارا کردن با وضعیت کنونی به خوردمان می دهند اما جنسی متفاوت از تسلیم و اطاعت کورکورانه دارد و اگر به درک این موضوع برسیم، شاید دنیا جای بهتر و راحت ترین برای زندگی کردن خواهد بود.این کتاب را به همه کسانی که از خواندن کتاب های روانشناسی زرد و راهکارهای مثبت اندیشی خسته شده اند و دنبال راهی برای آشتی با درون خودشان هستند، توصیه می کنم.پ.ن: این کتاب به خاطر تصویرگری های زیاد، به صورت عکس برداری در طاقچه الکترونیکی شده است و به همین دلیل امکان یادداشت برداری در متن را ندارد.</description>
                <category>ro.za</category>
                <author>ro.za</author>
                <pubDate>Tue, 16 May 2023 17:05:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب فرار از اردوگاه 14</title>
                <link>https://virgool.io/@rozaaaaa/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%87-14-mlfrij28l0jy</link>
                <description>این پست را برای چالش کتابخوانی طاقچه درباره کتاب فرار از اردوگاه ۱۴ ( فرار اودیسه وار مردی از کره شمالی به سوی آزادی)  نوشته بلین هاردن نوشته ام.کتاب درباره موضوعی است که از نظر من همیشه جذاب است. اینکه پشت سدهای محکم مرزهای کره شمالی، مردم چه طور و چگونه زندگی می کنند و چه طور می توانند بی خبر از آنچه در جهان در حال روی دادن و تغییر است، تقلیدی کورکورانه از رهبری داشته باشند که خود را در مقام خدا برای آنها گذاشته است.نقطه اوج داستان از نظر من زمانی است که شین شخصیت اصلی داستان که مانند یک انسان بدوی تنها به فکر ارضای غرایز اولیه خودش است، جای تأمین این غرایز، شنیدن و آگاهی را از زبان کسی که بیشتر از او تجربه دیدن دنیا را دارد یعنی پارک،  ترجیح می دهد. « اگر او پارک را لو می داد احتمالا یک پرس کلم اضافی دریافت می کرد اما داستان های پارک برای شین بسیار جذاب تر بودند» همین چند خط نشان می دهد او توانسته، در جایی از ذهنش، به فطرت آزادی طلب انسان، دست پیدا کند و حالا فقط خوردن یک وعده غذایی بیشتر او را راضی نمی کند، او تشنه و گرسنه آگاهی است.گرچه داستان فرارش و اینکه پارک زودتر از او از سیم خاردار الکتریکی رد شده است، برایم کمی شک برانگیز است و احساس می کنم شین به عمد ، پارک را زودتر از خودش فرستاده است اما به امید و تلاشش بابت کشف آنچه هرگز ندیده، غبطه خورده و فکر می کنم ما هم نیاز داریم تا پیش از آنکه سال ها در گروی کیم جونگ اون های زندگی مان، به بدترین زندگی ها خو کنیم و تصور کنیم در حق مان لطف می شود، فکری به حال خودمان، جامعه و زیست بوممان کنیم. آگاهی، تنها راه برون رفت از جامعه و جهان تاریکی است که دیکتاتورها در زندگی ما، می خواهند آن را باور کنیم و با آن خو بگیریم.شین یک نوجوان تازه بالغ بود که چیزی جز رسیدن به غذای بیشتر را ارزش نمی دید اما آگاهی از درون همین موضوع بدوی و ابتدایی، درون قلب و جانش رشد کرد و از او آدمی ساخت که مردن در راه آزادی را به زنده ماندن با غذای بخور نمیر ترجیح داد و به جایی رسید که او پارک، مشوق اصلی برای فرارش را درست در زمانی که ترسیده بود به راه فرار هل داد. او از فرصت آخر برای تجربه زندگی حرف می زند و برای پا گذاشتن در راه و مسیری که هرگز نرفته !شین حتی در روزهای بعد از و تحمل سختی ها، هرگز دست از تجربه دنیای جدید بر نمی دارد و نمی خواهد که به عقب برگردد.خواندن این کتاب را به کسانی توصیه می کنم که دوست دارند از بهشت ترسیمی رسانه ها، فاصله بگیرند و با واقعیت نظام های دیکتاتوری و کمونیستی بیشتر آشنا شوند. پ.ن: ضمن تحسین تلاش مترجم برای وفادار ماندن به متن اصلی، ویراستار هم تلاش قابل توجهی برای رعایت نکات نگارشی داشته است اما داشتن غلط املایی در کتاب که به عنوان مرجعی برای آشنایی با ادبیات و دستور زبان فارسی است، پذیرفته نیست.« صفحه ۸۸، حیات مدرسه: حیاط مدرسه»</description>
                <category>ro.za</category>
                <author>ro.za</author>
                <pubDate>Mon, 10 Apr 2023 20:10:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>