<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پادکست روزن Rozan Podcast I</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rozanpodcast</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:09:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1767792/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پادکست روزن Rozan Podcast I</title>
            <link>https://virgool.io/@rozanpodcast</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قسمت بیست و دو - زنان افغانستان، بی‌سرود و بی‌صدا</title>
                <link>https://virgool.io/RozanPodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-sxuxbdxg5dro</link>
                <description>خیابان واقعاً شلوغ شده بود، مردم ترسیده بودند. در بیانیه‌ای نوشته بود که زنان در سریع‌ترین زمان ممکن به جایی پناه ببرند. طالبان آمدند سمت آپارتمان، چند نفر جوان نزدیک در ورودی ایستاده بودند. نزدیک پتوهای روی دیوار؟... دست مرا دیدند. دو الی سه بار با یک شیء سیمانی یا جسم سخت روی دستم زدند. پنج تا از دخترها را در خیابان شناخته بودند، همراه اسلحه بودند. من مادری را دیدم که پنج تا بچه داشت و خودش حامله بود، سعی می‌کرد یکی از بچه‌ها را بگیرد تا تحویل کسی بدهد. امیدوار بود که از هواپیما اگر پریدند... اگر سقوط کرد و کشته شد... نمی‌دانست اسم آن را چه می‌توانیم بگذاریم؟ خودکشی؟ مردن بهتر از ماندن در زیر چتر حکومت تاریک طالبان بود.سلام. من هدیه میر مقدم هستم و شما دارید قسمت بیست‌ودوم پادکست «روزن» را می‌شنوید که در شهریور ماه ۱۴۰۰ منتشر می‌شود. «روزن» پادکستی است که به شما کمک می‌کند تبعیض‌های دنیای امروز را بهتر بشناسید؛ نابرابری‌هایی که آن‌قدر تکرار شده‌اند، عادی و تغییرناپذیر به نظر می‌رسند. پس اگر می‌خواهی به سیاه‌چاله‌های ذهنت نور بتابانی، به باورها شک کنی و از کنار تبعیض‌ها به‌راحتی نگذری، به پادکست «روزن» خوش آمدی.کاش هیچ‌وقت لازم نمی‌شد این اپیزود را بسازم. حدود یک ماه پیش بود که کابوس بازگشت طالبان به واقعیت پیوست. هرات سقوط کرد، بعد از آن هم کابل به دست طالبان افتاد. اخبار ارسالی از افغانستان باورنکردنی بود. تصاویر منتشر شده و صحبت‌های مردم افغانستان نشان می‌داد که گرد وحشت و یأس در سراسر افغانستان نشسته است؛ وحشتی که حتی مردان را برای فرار، به روی بال‌های هواپیمای آمریکایی نشاند؛ همان هواپیمایی که بی‌توجه به حضور مردم در باند، پرواز کرد و تصویری آخرالزمانی در فرودگاه کابل خلق کرد.حدود چهار، پنج سال پیش موقعیتی پیش آمد تا برای مدت کوتاهی به افغانستان سفر کنم و کابل زیبا را از نزدیک ببینم؛ شهری که داشت پوست می‌انداخت، مناظرش بکر بود و جوان‌های پرتلاش و باانگیزه داشت. البته غذاهایش بسیار خوشمزه و خوش‌عطر بود. وقتی این اخبار از افغانستان منتشر شد، باور نمی‌کردم آن‌همه امید به یک‌باره نابود شده باشد، که ثمرهٔ سال‌ها تلاش این‌طوری یک‌شبه از دست برود.دلم می‌خواست کاری بکنم. طبیعتاً هم به‌عنوان پادکستری که در پادکستش در مورد تبعیض و چالش‌های زنان صحبت می‌کند، نمی‌شد که در مورد این اتفاق حرف نزنم. خیلی زود فهمیدم که تنها نیستم و دوستان همدل زیادی در پادکست فارسی دارم. نتیجهٔ همدلی ما تبدیل به یک حرکت گروهی شد؛ کمپینی که با همت یازده نفر از اهالی پادکست فارسی در حمایت از افغانستان شکل گرفت. «افغانستان تنها نیست» نام کمپین ماست. یازده پادکست فارسی از تاریخ بیست‌وهفتم شهریور تا هفتم مهر ۱۴۰۰، اپیزودهای خودشان را با موضوعاتی مربوط به افغانستان منتشر می‌کنند تا با روایت آنچه بر مردم مظلوم افغانستان گذشته، ابعاد این فاجعهٔ هولناک را روشن‌تر کنند.من در این قسمت نمی‌خواهم از تاریخچهٔ طالبان بگویم یا بگویم چرا دولت اشرف غنی سقوط کرد. این یازده پادکست هر کدام یک گوشهٔ کار را گرفته‌اند و شنیدن هر کدامشان کمک می‌کند تا شما با این خیانت بزرگ تاریخی بیشتر آشنا بشوید. اگر «روزن» را در شبکه‌های اجتماعی دنبال می‌کنید، من تک‌تک این یازده پادکست را در اینستاگرام معرفی و ذخیره می‌کنم تا شما هم بتوانید بهشان دسترسی داشته باشید. علاوه بر آن، خودم هم در قسمت دوازدهم پادکست «روزن»، داستان زندگی ملاله یوسف‌زی را تعریف کردم؛ دختر پاکستانی که با طالبان جنگید و نهایتاً توسط این گروه تروریستی مورد حمله قرار گرفت. اگر می‌خواهید با طالبان بیشتر آشنا بشوید، این قسمت را هم می‌توانید گوش بدهید.طالبان ادعا می‌کند عوض شده، یعنی می‌گوید مشکلی با تحصیل یا کار کردن زنان ندارد. اما تا زمانی که من این اپیزود را می‌سازم، یعنی اواسط شهریور ماه ۱۴۰۰، بسیاری از زنان از محل کارشان به مرخصی اجباری فرستاده شده‌اند، دانشگاه‌ها و مدارس وضعیت مشخصی ندارند، طالبان زنان را به‌خاطر پوشیدن لباس‌های رنگی شلاق می‌زنند. روزهای اولی که برخی از ولایت‌های افغانستان به دست طالبان افتاد، تصاویری از اطلاعیهٔ طالبان منتشر شد که زنان را ملزم به پوشیدن برقع و حضور در شهر با محرم می‌کرد. و در همان روزها هم ویدیویی از تنبیه شدید یک زن با چوب از سوی طالبان منتشر و به‌طور گسترده‌ای دست‌به‌دست شد؛ گناه این زن فقط این بود که بدون محرم به خیابان آمده بود.اخبار بسیاری منتشر شد که طالبان خانه‌به‌خانه می‌گردد و دخترهای بالای دوازده سال را برای ازدواج (نکاح) با اعضای خودش می‌برد؛ ازدواج که چه عرض کنم، بهتر بگویم تجاوز! مغازه‌داران و کسبهٔ کابل از ترس طالبان، تابلوهای تبلیغاتی را که رویشان تصاویر زنان بوده، پایین آوردند یا روی چهره و موهای زنان رنگ پاشیدند. نگرانی و ناامیدی شهروندان افغانستان، به‌ویژه زنان و دختران، قابل توصیف نیست. زنانی که می‌توانستند از کشور خارج شدند و افرادی که ماندند، توی خانه‌ها حبس شدند.من در این قسمت از «روزن» می‌خواهم روایت ورود طالبان به افغانستان را از زبان زنانی تعریف بکنم که این روزها را از نزدیک لمس و تجربه کردند، تا شما را بدون فیلتر و بدون سانسور با واقعیت این روزهای افغانستان آشنا کنم.برای پیدا کردن مهمانان این قسمت، در توییتر و اینستاگرام فراخوان دادم و از زنان افغانستانی دعوت کردم که مهمان من باشند. خودم هم خیلی گشتم و به چندین زن که از طریق سوشال مدیا پیدا کرده بودم، پیام دادم. پیدا کردن مهمان‌های این قسمت کار بسیار سختی بود. البته من به تمام زنانی که پاسخ من را ندادند یا نخواستند که حرفی بزنند، کاملاً حق می‌دهم. در نهایت توانستم سه مهمان عزیز، سه زن جسور و توانمند را پیدا بکنم تا در این قسمت حضور داشته باشند. داستان زندگی این سه زن با هم متفاوت است و آن‌ها اتفاقات هفته‌های اخیر را با نگاه خودشان روایت می‌کنند: یکی‌شان بعد از ورود طالبان در افغانستان مانده و دیگری از افغانستان خارج شده. نفر سوم هم روزانه با صدها نفر دختر افغانستانی که به‌واسطهٔ ورود طالبان از درس خواندن محروم شده‌اند، در ارتباط است.ازتون می‌خواهم که داستان این زنان را بدون قضاوت گوش بدهید. اینکه هر کدام چه تصمیمی گرفتند و چرا، موضوع این قسمت نیست. می‌خواهم ازتون دعوت بکنم که این روایت‌ها را با گوش جان بشنوید. این قسمت در اوایل و نیمه‌های شهریور ۱۴۰۰ ضبط شده است، لذا روایت‌ها و تفسیرهایی که می‌شنوید، متعلق به این تاریخ‌ها هستند. کسی از آینده خبر ندارد. من خودم امیدوارم روزی برسد که آدم‌ها با حیرت به این قسمت گوش بدهند و باور نکنند که در همسایگی ایران و در کشوری به نام افغانستان، این‌طور زنان را از صحنهٔ روزگار پاک کرده‌اند.در ضمن، همهٔ این گفتگوها تلفنی ضبط شده و کیفیت صدا در بخش‌هایی از گفتگو پایین است یا صداهایی در پس‌زمینه شنیده می‌شود. من خیلی سعی کردم که تا حد ممکن این صداها را حذف کنم و کیفیت را بالاتر ببرم. پیشاپیش هم از اینکه شرایط ضبط این قسمت را درک می‌کنید، ازتون ممنونم.با این مقدمه، بریم که روایت‌های این سه زن را بشنویم.اولین نفری که باهاش صحبت کردم، مرضیه است. مرضیه را از توییتر پیدا کردم. در صفحهٔ توییترش، که من لینک را هم در توضیحات پادکست می‌گذارم، اخبار افغانستان را به‌صورت جدی بازتاب می‌دهد و علی‌رغم روزهای سختی که می‌گذراند، حاضر شد مهمان من باشد و تجربیاتش را به اشتراک بگذارد. از مرضیه خواستم خودش را معرفی بکند و از روزهای سقوط دموکراسی و ورود طالبان به کابل تعریف بکند.صدای مرضیه:نامم مرضیه حسینی هستم، بیست‌وهفت ساله، دانشجوی سال آخر دکترای مطالعات ایران‌شناسی از دانشگاه شهید بهشتی. اینجا به دنیا آمدم و تا بیست‌وسه سال اول زندگی، کاملاً در ایران بودم. در همان شرایط ایران تلاش کردم که درس بخوانم، با توجه به چالش‌های خانوادگی و شخصی که داشتم. از طرف دیگر، همزمان چالش‌ها و مشکلاتی را که به‌عنوان یک مهاجر افغان در ایران برایم ایجاد می‌کردند باید مدیریت می‌کردم. هویت من هم... تا پانزده‌سالگی هیچ کارت هویتی نداشتم. با استفاده از شماره و... چالش‌هایی که بسیار بسیار گسترده است. در واقع می‌گویم از قوی‌ترین مسائل زندگی‌ام همیشه با آن دچار چالش بودم، تا در سطح کلان. منتها با همهٔ این شرایط، من سعی کردم که تحصیلات خودم را به بهترین شکل ممکن تمام کنم. مدرسه را تمام کردم، وارد دانشگاه شدم. خب با توجه به شرایط افغانستان، بورسیهٔ اقتصاد را نداریم در ایران. حتی اگر با هزینه شخصی باید می‌پرداختم و... من لیسانسم را که تحصیل می‌کردم، همزمان هم کار می‌کردم، هم شهریه را هم به خودم پرداخت می‌کردم. در واقع از شانزده‌سالگی به این طرف، شاید حتی یک‌جوری خانواده برای من هزینه نکرده باشند، همهٔ هزینه‌های زندگی با خودم بوده است. باید در می‌آوردم. تا سر کار بروم... سال لیسانس من باشد، خیلی چالش‌های شخصی، خانوادگی بسیار بسیار زیادی داشتم، باید می‌توانستم مدیریت کنم و می‌توانستم درس بخوانم. منتها خب گذشت. وارد مقطع ارشد شدم، دانشگاه شهید بهشتی، و توانستم ارشد را هم با همین چالش‌ها و شرایط مشابه تمام کنم. به‌عنوان دانشجوی برتر بخش بین‌الملل دانشگاه شهید بهشتی انتخاب شدم، چرا که نمرات را داشتم و سعی کردم موضوع پایان‌نامهٔ خودم را مرتبط با شرایط و چالش‌های افغانستان انتخاب کنم. با توجه به بالا بودن نمرات، دانشگاه شهید بهشتی برای مقطع دکترا به من بورسیه داد و برای دکترا ماندگار شدم.خب، خیلی تلاش کردم. در این چند سال گذشته بود، خیلی تلاش کردم کار کنم، اما شرایط به من اجازه نمی‌داد که بیشتر از یک منشی پزشک بتوانید کار کنید. من ناچار، یا بر حسب علاقه، دیدم یک‌سری خلأهایی را که به‌عنوان یک دختر تحصیل‌کرده می‌توانم پر کنم. از بیست‌وسه‌سالگی، که من می‌گویم از نظر شخصیتی در زندگی تو ایران به بن‌بست خوردم، علاقهٔ من به وطن، برخاسته از علاقه به این سرزمین، زیاد شد، تصمیم گرفتم که زندگی را آنجا اساس بگذارم. یعنی در واقع قبل از سال‌هایی که من سفرهایی در رفت‌وآمد داشتم به ایران و افغانستان، من اولین آتلیه یا استودیوی عکاسی برای زنان را راه‌اندازی کردم. با توجه به اینکه شغل اول من عکاسی بود. گفتم، قبل از آن فضای عکاسی توی افغانستان برای زنان بسیار محدود بود، در واقع خیلی فرهنگ جاافتاده‌ای نبود که زنان آتلیه‌های عکاسی داشته باشند یا آتلیهٔ مختص عکاسی حتی برای عروسی. و بعد که برای تحصیلات دوباره برگشتم ایران، در سال‌های آخر، دو، سه سال آخر تحصیلات پی‌اچ‌دی، من کاملاً ساکن کابل شدم. زندگی در کابل را به‌عنوان یک دختر تنها شروع کردم؛ از آپارتمان گرفتن. از نظر کاری توانستم خودم را به‌عنوان مشاور ارشد به وزیر امور خارجه برسانم. در بخشی از دفتر وزیر کار کنم. همزمان توی دانشگاه تدریس می‌کردم و یک‌سری فعالیت‌های شخصی دیگری که احساس می‌کردم به‌عنوان یک زن، رسالتی در قبال کشورم دارم، انجام می‌دادم.شرایط افغانستان تا قبل از سقوط به دست طالبان، بسیار عالی نبود. واقعاً از نظر شاخص‌های بین‌المللی، از شاخص‌های بین‌المللی که آزادی و شرایط خوب برای زنان را معین می‌کند، خیلی فاصله داشت. ولی کافی بود. به‌طور میانگین می‌شد رفت‌وآمد کرد، اشتغال داشتیم، کار کردیم، تحصیل کردیم. من به‌عنوان یک دختر تنها زندگی می‌کردم، تا دیروقت وزارت بودم، می‌رفتم، می‌آمدم. این زندگی، منتهای رؤیای من بود واقعاً. توانسته بودم به استقلال برسم، توانسته بودم تمام زحماتی که در طول زندگی کشیده بودم، به ثمر برسانم. و شرایط واقعاً مطمئن پیش می‌رفت.اما همین‌که مستحضرید، تقریباً دو هفتهٔ پیش، شاید همه چیز کاملاً عوض شد و الآن انگار... بعد از آن، واقعاً، نه تنها شد برای من و شما، بایگانی شد برای همهٔ آن‌هایی که نور بودند، آن‌هایی که از من بیشتر خاک این وطن را خورده بودند، وقت گذاشته بودند و القایی... یعنی همهٔ این‌ها، همهٔ زحمات، همهٔ تلاش‌هایی که کردیم، یک‌باره و واقعاً یک‌شبه ضربدر صفر شد.که خیلی وحشتناک بود، چون که... خیلی وحشتناک بود برای همهٔ ما زنان افغان که هر کدام تلاش می‌کردند به هر قیمتی شده خودشان را از کشور خارج کنند. با توجه به تصوری که ما از طالبان دههٔ نود داشتیم و می‌دانیم که طالبان آن زمان به هیچ عنوان به زن حق تنها بیرون آمدن از خانه را هم نمی‌دادند، چه برسد به کار کردن. بیشتر از هر کسی هراس داشتم، چرا که دور از خانواده زندگی می‌کردم و اگر طالبان حتی برق خانه را از من می‌گرفتند، من هیچ فردی/محرمی نداشتم که بتواند همراهم باشد. واقعاً فاجعه... فاجعه بود.آن روز... آن روزی که من تلاش کردم که... صحبت از این شد که کابل در حال سقوط است، مجبور شدم که در عرض بیست دقیقه تمام زندگی‌ام را توی یک چمدان بچپانم و تلاش کنم که فرار کنم. آن چند دقیقه واقعاً بدترین دقایق عمر من بود. زجر کشیدم، چون هر گوشه و کنار زندگی‌ام را که نگاه می‌کردم؛ آپارتمانی که بعد از بیست‌وهفت سال زندگی توانسته بودم با زحمت تهیه کنم، وسایلی که دانه‌دانه با عشق خریده بودم، برنامه‌هایی که برای هفتهٔ بعد داشتم، لباس‌هایی که برای جلسات کاری هفتهٔ بعد دوخته بودم... همهٔ آن‌ها را من داشتم تلاش می‌کردم توی چمدان بچپانم. و واقعاً مشکل اینجا بود که آن چمدان را هم نتوانستم با خودم از آنجا خارج کنم. من تلاش کردم که خارج شوم از افغانستان. لحظهٔ آخر وقتی من داخل فرودگاه بودم، کابل سقوط کرد. وقتی ما پای پلکان هواپیما نشسته بودیم، پرواز هم لغو شد.شاید خیلی وحشتناک بود. من نمی‌دانم واقعاً خودم را باید چطور توصیف کنم. جهنم بود. تلاشم این است که توصیف دقیقی از حادثه داشته باشم. سعی می‌کنم تمرکز خودم را حفظ کنم، حرف‌هایم را روی کاغذ می‌گذارم. واقعاً آن روزی که کابل سقوط کرد، شاید... نمی‌دانم، من همیشه بعد از آن به دوستانم می‌گویم، می‌گویم پای صحبت‌هایم بنشینند و به حرف‌هایم گوش کنند. چند نفر تو زندگی‌شان تجربه‌ای به این شکل می‌توانند داشته باشند؟تمام آدم‌های عادی ولی وحشت‌زده‌ای را می‌دیدم که داشتند توی فرودگاه به‌خاطر گرفتن جا دعوا می‌کردند، یا همدیگر را کتک می‌زدند یا بدتر... افرادی که واقعاً داخل فرودگاه بودند، در آن وضعیت اسف‌بار افغانستان... من خیلی تلاش کردم که از افغانستان خارج شوم. می‌گویم، هیچ پروازی صورت نگرفت و بیست‌وچهار ساعت داخل فرودگاه منتظر بودم، به پرواز بعدی امیدوار بودم، اما نمی‌دانستم که واقعاً شرایط قرار است هر لحظه خراب‌تر بشود.تو این بیست‌وچهار ساعت، مردم زیادی هجوم آوردند به سمت فرودگاه. ابتدا منطقهٔ امن بود که نیروهای خارجی از فرودگاه نگهداری کنند و طالبان وارد نشوند. مردم زیادی به این امید، خیلی‌ها به امید خارج شدن، وارد فرودگاه شدند. واقعاً صحنه‌های وحشتناکی بود. صحنه‌هایی که من فکر می‌کنم از هر فیلم‌ هالیوودی یا جنگ جهانی که دیدم، شاید وحشتناک‌تر بود. من به چشم دیدم نیروهای آمریکایی یک طرف بودند، نیروهای طالبان یک طرف دیگر بودند و مردم بین این دو تا... به تیراندازی هوایی که هر دو طرف می‌کردند... مردم روی زمین دراز کشیده بودند که زیر رگبار گلوله‌ها قرار نگیرند. نیروهای آمریکایی برای اینکه بتوانند جمعیت را منسجم کنند، ناچار می‌شدند از خشونت استفاده کنند و این خشونت، این ترس، بسیار وحشتناک بود. چهرهٔ بچه‌های آواره‌ای که آنجا بودند... می‌گویم، من مادری را دیدم که پنج تا بچه داشت و خودش حامله بود، با قد و قامتی نحیف... دیگران را قانع می‌کردند که یکی از بچه‌ها را بگیرند تا بقیه نجات پیدا کنند. بیست‌وچهار ساعت بدون هیچ آبی... یعنی واقعاً بچه‌های کوچکی که شاید یک جرعه آب در بیست‌وچهار ساعت گذشته نخورده بودند، بی‌حال و بی‌رمق بودند. از نظر انسانی، فاجعه بود. تو این شرایط طبعاً همیشه آدم‌هایی هستند که می‌آیند فقط به قصد دزدی. عده‌ای که حمله کرده بودند به فرودگاه، مغازه‌ها را تاراج می‌کردند. مردم به هم حمله می‌کردند. همهٔ این صحنه‌هایی که در فیلم‌های آخرالزمانی به چشم می‌آید، آنجا واقعی بود.وقتی من ناامید شدم از اینکه پروازها دوباره برقرار شود، مجبور شدم که با جسارت تمام، وارد حیطهٔ اقتدار طالبان شوم. از کودکی داستان طالبان را شنیده بودم. وقتی بچه بودم، مادرم این‌ها را برایم تعریف می‌کرد و من هیچ‌وقت طالبان را این‌طوری که مادرم همیشه می‌ترساند، تجربه نکرده بودم. من وقتی که مجبور شدم صاف بایستم و بروم وارد محدودهٔ طالبان شوم که برگردم به آپارتمانم، یکی از سخت‌ترین لحظه‌های زندگی من بود. خیلی می‌ترسیدم. این کار را کردم، چون دیگر نمی‌توانستم آنجا بمانم.وقتی من برگشتم، اولین چهرهٔ طالبی که دیدم، کاملاً در ذهنم هست. وقتی که نگاهش به من می‌رفت، هول می‌شد، یا بیشتر، شاید وحشت‌زده، من را می‌نگریست؛ در حالی که اسلحه‌اش را به سمتم گذاشته بود. آدم تبدیل به... ترسیده بودم. واقعاً نمی‌خواهم خیلی در موردش اغراق کنم، نمی‌خواهم احساس شخصی‌ام را دخیل کنم. قضاوتش باشد پای شنونده.شما فکر کنید من مجبور بودم برگردم آپارتمان. جلوی فرودگاه همین جنگ بود. دو طرف درگیر بودند. یک ایرانی بودم، هول بودم، گیج بودم و نمی‌دانستم واقعاً برای من چه اتفاقی خواهد افتاد. الان چه کار کنم، اول کجا بروم... کوچه و خیابان‌ها چه شکلی است؟ چطور با مردم حرف بزنم؟ با مردمی که سال‌ها باهاشون زندگی کرده بودم... نمی‌دانستم مردم چطورند؟ باید تلاش می‌کردم تاکسی بگیرم، برگردم آپارتمان. لحظهٔ سختی می‌نمود. بالاخره توانستم و تاکسی گرفتم.وقتی برگشتم درِ آپارتمانم را باز کردم، دیدم که اکثراً آدم‌هایی که تنها و بی‌کس بودند... قبل از اینکه کابل سقوط نکرده بود، خیلی از این مسئله هراس داشتم. وقتی من آمدم سمت آپارتمان، دیدم چند نفر طالبان جلوی آپارتمان ما ایستادند. آن لحظه‌ای که من رسیدم، حتی فکر می‌کردم شاید دیگر مغزم کار نکند. آن‌قدر من شوکه شده بودم، گیج شده بودم که حتی نمی‌توانستم بگویم چند ساعت است از اینجا رفته‌ام؟ یک جایی... بیست‌وچهار ساعت مغزم کار نمی‌کند!وقتی وارد آپارتمان شدم، اولین کاری که کردم، دیدم که در چه مخمصه‌ای گیر افتادم. متناوباً حالاتم تغییر می‌کرد. شوک و وحشتی داشتم که حتی نمی‌توانستم تصور کنم در تحمل من باشد. شاید خیلی سخت بود. وقتی که من وارد آپارتمان شدم، در آن آپارتمان می‌ماندم تا مدت‌ها... همسایه‌هایم آنجا بودند و تلاش می‌کردند فرار کنند. من که تنها بودم... فکر نکنید آرام بودم، فکر کردن در آن روزها مرا می‌سوزاند.در آن شرایط، من ده روز در خانه ماندم. این ده روز در مورد جاودانه به نظر می‌رسید. بیشتر از همه چیز این بود که من چیزی برای خوردن نداشتم، جایی برای رفتن نداشتم و جرأتی برای تنها بیرون رفتن از آپارتمان نداشتم. شاید واقعاً دوران وحشتناکی بود. منتها سختی گذشت، وقت گذشت. من زیر پنجره، این کاروان‌ها و بی‌کاروان‌ها را در خیابان می‌دیدم. هیچ زنی را تو رسانه‌ها نمی‌دیدیم. اگر هم احساس می‌کردید همچنین گزارشگری آمده، زن آنجا کاملاً احساس ناامنی می‌کرد. به شکلی که من ده روز مردم!در نهایت، در یک شرایط بسیار بد، توانستم وارد فرودگاه کابل شوم، دوباره... بالاخره با هر سختی که بود، توانستم ریسک کنم. با جان خودم بازی کردم. باید وارد فرودگاه کابل شوم. دیگر چیزی در آپارتمان برای خوردن نمانده بود. کیف پول مرا دزد زده بود. تو همان شرایط، من هیچ پولی هم نداشتم. من فکر کردم که اگر وارد فرودگاه نشوم، یا فشارهای عصبی برای من مشکل ایجاد می‌کند یا فشارهای جسمی. داشتم تمام می‌کردم! وارد شدن من به گیت ورودی فرودگاه بسیار دشوار، بسیار مشکل بود.اما وقتی که من وارد فرودگاه شدم، با توجه به اسنادی که داشتم – من نزدیک یک سال برای سازمان ملل (UNAMA) در افغانستان در پروژه‌هایشان به‌عنوان مشاور بودم – حتی زمانی که همکارانم در UNAMA یا دوستانم از سفارت هلند با من تماس گرفتند گفتند برای تخلیه به کمک تو نیاز داریم، برای اینکه زنان و بچه‌های بیشتری را تخلیه کنیم. اگر تو نباشی، نمی‌توانیم این کار را بکنیم. می‌دانم تصمیم سختی است، منتها تصمیم به عهدهٔ تو می‌ماند که بمانی و کمک کنی. ولی شوکه بودم و از این طرف دیگر، ماندن، بازی با جان بود. ممکن بود فرودگاه منفجر بشود که چنانچه بعداً هم منفجر شد. تیم‌های خارجی می‌خواستند هرچه زودتر تخلیه کنند. به من گفتند جانشان را... تصمیم سختی بود. حتی قانع کردن آن سربازها که اجازه بدهید من بمانم... طولانی ماندن من در آنجا فایده‌ای ندارد. به مردم... راضی‌شان کردم. برگشتم آنجا... آنجا داشتم کمک می‌کردم. یک زن حامله را من کمک کردم... به انتخاب خودم ماندم. آدم‌های زیادی... این انتخاب برای من خیلی ارزشمند بود، حتی اگر یک ثانیه زودتر هم که شده بود از کابل خارج می‌شدم... من به آن انتخاب خودم ماندم. و بعد وقتی که احساس کردم دیگر از من کمکی برنمی‌آید و کاری پیش نمی‌برم، تصمیم گرفتم بروم و سوار هواپیما شدم، از کابل خارج شدم.صدای هدیه میری مقدم - میزبان:مادران... سقوط افغانستان به این شکل و با این سرعت زیاد، برای همه باورنکردنی بود. برای خیلی‌ها هنوز هم جای سؤال است که این فروپاشی چه دلایلی داشت. عده‌ای این سقوط را به توافق پشت پردهٔ آمریکا و سران سایر دولت‌ها با طالبان ربط می‌دهند و برخی هم می‌گویند فساد دولت اشرف غنی باعث سقوط شده است. گروهی هم معتقدند که اغلب مردم افغانستان پذیرای طالبان بودند و در مقابلشان مقاومتی نکردند. از مرضیه خواستم نظرش را دربارهٔ این مسئله بگوید.صدای مرضیه:همچنان که می‌دانید، اساساً در بیست سال گذشته، حمایت‌های مادی جهان و غرب به‌طور مدیریت‌شده در تمام افغانستان متمرکز نشد. یعنی ما هنوز شهرهای بزرگِ توسعه‌یافته داشتیم – کابل، هرات – توسعهٔ فرهنگی، توسعهٔ اقتصادی می‌آمد. اما روستاها هنوز در شرایط بدی بودند از نظر سطح تحصیل، سطح درآمد، و این باعث شده بود که مردم همان شرایط قبلی را نداشته باشند. این افراد عموماً آدم‌هایی هستند که به‌شدت افراطی بودند در خصوص مسائل دینی. جدا از بافت شهری اگر در نظر بگیریم، من فکر می‌کنم مناطق روستایی افغانستان پذیرای طالب بود؛ چرا که دولت‌سازی در افغانستان این‌طوری است که پروسهٔ طولانی دارد. مرحلهٔ بعدی دولت‌ملت‌سازی... ما ضعف‌هایی را داشتیم. ما در دورهٔ ابتدایی ملت‌سازی، دولت‌ملت‌سازی هستیم. اما متأسفانه دولت اخیر افغانستان، دولت اشرف غنی، در دو سه سال اخیر به‌شدت ضعیف عمل کرد. با توجه به رویکردها و چالش‌هایی که ما که داخل دولت بودیم، کاملاً می‌توانیم در خصوصش صحبت بکنیم، می‌بینیم که رئیس‌جمهور افغانستان داشت از درون، سیستم دولت را می‌پوساند با سیاست‌ها و مدیریت‌هایی که داشت و ما شاهدش می‌شدیم.من فکر می‌کنم سقوط ناگهانی افغانستان به دست طالبان، بزرگ‌ترین مشکل، مشکل مدیریتی بود از طرف رئیس‌جمهور افغانستان که نتوانست انسجام را در بین نیروهای نظامی حفظ کند. نمی‌دانم مطلع هستید، نیروهای نظامی افغانستان ماه‌ها بود حقوق نگرفته بودند، نان خوردن نداشتند. توانمند هم که بودند، اما گرسنه، تو بخواهی که بجنگند برای ملتش، برای کشور... نیروی... حتی اگر بپذیرد، توانش به آن اجازه نمی‌دهد. از طرف دیگر، خروج ناگهانی آمریکا تأثیر بسیار زیادی داشت که این مردم ناامن و مضطرب شدند. مصرف مواد مخدر؟... طالبان و آمدنشان... همهٔ این‌ها باعث شد که در یک هفته متأسفانه کشور سقوط کند.صدای هدیه میری مقدم - میزبان:همان‌طور که ابتدای پادکست گفتم، طالبان بعد از سلطه بر افغانستان، به‌خصوص در آن اوایل، تلاش می‌کرد تا تصویر متفاوتی از خودش ارائه بدهد. اما طالبان ورژن ۲۰۲۱ از نظر من و اغلب آدم‌ها با طالبان بیست سال گذشته هیچ فرقی ندارد. از مرضیه پرسیدم با آمدن طالبان چه چیزهایی تغییر می‌کند؟ ترس‌های زنان افغانستان در این روزها چیست؟صدای مرضیه:برای زنان افغان، طالبان یک‌سری ابهامات ایجاد می‌کنند، چرا که تصویر واضح و روشنی از آیندهٔ زنان و دختران ارائه نمی‌دهند. مشخص نیست چه آینده‌ای قرار است ایجاد شود. اما در آن چیزی که از رسانه‌ها مطلع هستیم، گفته شده که زنان می‌توانند بروند به مکتب یا مدرسه، یعنی اجازهٔ تحصیل به زنان داده شده است. اما هنگامی که می‌خواهند بروند، اجازه داده نشده است. حق کار از زنان گرفته شده است. جز زنانی که در وزارت بهداشت کار می‌کنند و به آن زنان نیاز هست – نیاز به نیروی کار در نظام بهداشت و پزشکی‌رسانی بود، شکی نیست که طالبان متوجه شدند که با عدم حضور زنان در این بخش، می‌توانست با چالش جدی برایش ایجاد شود – جز زنان وزارت بهداشت، به هیچ زن دیگری اجازه داده نشده که برگردد به محیط کار خودش.تبعاً، بله، طالبان این را به‌صورت جدی نگفتند که زنان حق ندارند بدون محرم از خانه خارج بشوند، اما خود این مسئله یک فضای بسیار ترسناک در کابل ایجاد کرده بود که زن جرئت نمی‌کرد از خانه خارج بشود به تنهایی، اگر محرمی نداشت. و هیچ‌کس، حداقل در دو هفتهٔ گذشته، حق خارج شدن از آپارتمان خودش، از خانهٔ خودش را نداشته است. یک‌سری تظاهرات سمبلیکی انجام شد و طالبان به آن‌ها هیچ وقعی/اهمیتی نگرفتند. مردم امیدوارند که شرایط بهتر شود، چون طالبان در بند دولت‌سازی است، نیاز به حمایت‌های بین‌المللی دارد و در حال حاضر، کاریزمای خود را در تعارض با جامعه جهانی می‌اندازد. به‌خاطر اینکه اگر بخواهند نمایش قدرت و استحکام بخشیدن به قدرتش شوند، مطمئنم که حتی همین حقوق حداقلی را هم حتماً سلب می‌کنند.صدای هدیه میری مقدم - میزبان:و مرضیه پس از چندین بار تلاش توانست از افغانستان خارج بشود و خوشبختانه الان در محل امنی اقامت دارد. اما دل و جانش با افغانستان است. انتهای گفتگومان برایم از لحظه‌های سختی گفت که حتی شنیدنش هم مو بر تن آدمی سیخ می‌کند.صدای مرضیه:آن لحظه‌ای که آن مادر، بچهٔ خودش را می‌خواست به من بدهد، من خیلی برایم سخت بود و من نمی‌توانستم بچه‌اش را بگیرم و نمی‌دانستم که جان خودم را می‌توانم نجات بدهم یا نه. آن لحظه، لحظهٔ خیلی سختی بود. و شاید از آن سخت‌تر، یک روزی بود که من برای وارد شدن به فرودگاه تلاش کردم. کابل شهر خیلی مدرنی است، شهری که تیز شده بود در طول این سال‌ها. آدم‌هایی که در کابل می‌دیدی، اگر قبلاً دیده بودی، تغییر را حس می‌کردی... من یک روز تلاش کردم که وارد فرودگاه بشوم، نتوانستم. تو فشار جمعیت، وقتی که برگشتم، می‌خواستم تاکسی بگیرم و دوباره برگردم. گفتم آقا می‌توانم... کرایه چقدر است؟ رانندهٔ موتورهایی که یک اتاقک فلزی دارند... مردم دالر می‌خواستند! مشخص بود که ماشین‌های شخصی بودند. وضعیت دموکراسی به‌هم ریخته بود و کابل آشفته بود. برایم تعجب داشت. یک لحظه دلم ریخت. پول کافی نداشتم. توی کابل... من یکی از آن‌ها را سوار شدم. ازش خواستم من را برسانی خانه. وقتی که ازش پرسیدم، گفتم شما از کجا آمدی؟ اسم یکی از روستاهای خیلی دورافتادهٔ افغانستان را به من گفت. گفتش که از برکت طالبان، اینجا دارند کار می‌کنند! آنجا من را پیاده کرد. برای...یک‌سری آدم‌ها مثل شما... وقتی من رسیدم جلوی آپارتمان، متوجه شدم که کیف پول من نیست! کیف پول مرا دزد زده بود! من تا آن موقع نمی‌دانستم که کیف پولم نیست. من تمام پولم، حدود سه هزار دلار داشتم... وای خدایا! من حتی کرایه را هم نداشتم به این راننده بدهم! سعی کردم ازش خواهش کنم که شرایط من را درک کند. بهش گفتم ببین، من سه هزار دلار پول از دست دادم! می‌گویم اصلاً کرایه ندارم! آن آدم نمی‌پذیرفت! و من را تهدید می‌کرد که من را دست طالبان می‌دهد! به‌عنوان یک زن تنها؟ فراری؟. برای من خیلی سخت بود. من تمام سال‌هایی که کابل زندگی می‌کردم، این اواخر امکانات دولتی داشتم، راننده داشتم، هیچ‌وقت نشده بود که در چنین شرایطی قرار بگیرم که با یک... نهایتاً با یک آدم بی‌رحم و بی‌منطق طرف شوی، آدمی که نمی‌دانستم از کجا آمده، ناچاراً با یک دزد طرف شوی! آن لحظه خیلی، خیلی بد بود. و وقتی که همهٔ تلاشم برای متقاعد کردن آن آدم، که در واقع خودش از ورود طالبان خوشحال بود؟ شاید یک نوع طالب بود... با اینکه بهش بفهمانم که من واقعاً پولی ندارم، من اصلاً پولی ندارم که پول تو را برسانم... تلاش و اعصابم خرد شد و...صدای هدیه میری مقدم - میزبان:نفر دومی که باهاش صحبت کردم، رها بود. رها را هم از طریق توییتر پیدا کردم. در تمام این هفته‌ها با جسارت تمام، ساعت‌به‌ساعت اخبار افغانستان را گزارش می‌داد. آدرس توییتر رها را در توضیحات این پادکست برایتان می‌گذارم. رها در ایران بزرگ شده، چند ماهی هست که به افغانستان رفته و بعد از آمدن طالبان تصمیم گرفته در افغانستان بماند. رها دوست دارد مردم دنیا با زیبایی‌های بی‌نظیر کشور افغانستان آشنا بشوند. از رها در مورد اتفاقات یک ماه اخیر پرسیدم. ازش خواستم تا مشاهداتش از سقوط دولت اشرف غنی و حضور طالبان را برایمان شرح بدهد. از آنجایی که رها هنوز در افغانستان زندگی می‌کند، به‌خاطر حفظ حریم شخصی، صدایش را تغییر دادم.صدای رها - تغییر یافته:من رها هستم، از فعالین اجتماعی در توییتر. و اگر بخواهم راجع به خودم صحبت کنم، من گیر جنگ و مصیبت به دنیا آمدم. با جنگ، به‌خاطر هر مسئلهٔ سیاسی و اجتماعی دیگری، مجبور شدیم که به ایران مهاجرت بکنیم. تا حدود پنج، شش ماه قبل ایران بودم، بعد از آن آمدم افغانستان. اینجا زندگی را شروع کردم. تحصیل، همه‌چی خوب بود، همه‌چیز فوق‌العاده بود. درس می‌خواندیم، کار کردیم، کنسرت می‌رفتیم و هر کار دیگری در این شهر جریان داشت، به‌خوبی جریان داشت؛ تا اتفاقات اخیر رسید.قبل از اینکه وارد افغانستان بشوم، تصورم از آن این بود که کشوری جنگ‌زده است، تصور خیلی وحشتناکی بود. وقتی وارد اینجا شدم، یک‌سری چیزهای خیلی عجیبی دیدم. می‌دانید؟ قبل از ورود طالبان، کسانی بودند که بدون روسری هم می‌توانستند بگردند. اگرچه یک‌سری تعصباتی در این کشور هست، اما تعداد تحصیل‌کرده‌ها، افراد، افرادی که بیشتر فکر می‌کنند و سعی می‌کنند خودشان را محدود نکنند در آن دایرهٔ مذهبی، خیلی زیادتر شده بود. ترجیح می‌دادند در این... تفکرات طالبانی از جامعه فاصله گرفته بود. سازمان‌هایی بودند که واقعاً حمایت می‌کردند از زنان، سعی می‌کردند که زنان را وارد سیاست بکنند، زنان بیشتر در جامعه حضور داشتند، ورزشکاران زن بیشتر شده بود، فعالان مدنی، فعالین حقوق بشر، پیشرفت چشمگیری داشتند. ورزشکارانی را می‌شناسیم، در مسابقات خارج از کشور شرکت کردند، در مسابقات داخلی مدال آوردند، در مسابقات روسیه سال ۲۰۱۸ شرکت کردند و الان در تهدید و خطر هستند متأسفانه.همهٔ این‌ها را گفتم که بدانید کشوری نیست که حالا رسانه‌ها آن را این‌گونه تعریف می‌کنند که افغانستان هر روز بمب‌گذاری می‌شود، انتحاری می‌شود و علیه زنان خشونت صورت می‌گیرد. هست! این کشوری هست که مسیر رو به توسعه‌ای را طی می‌کرد، اما پیشرفت‌های فوق‌العاده زیاد و چشمگیری داشت.این‌طوری نبود که بگوییم سقوط کرد. قصر ریاست‌جمهوری سقوط کرد. نمی‌شود بگوییم که از طرف دولت دفاع شد یا اینکه جنگی صورت گرفت. متأسفانه به‌خاطر فسادهای اداری و خرابکاری‌هایی که از سوی مقامات اداری کشور صورت می‌گرفت، هر ولایت معامله شد. در واقع ما اصلاً فکر نمی‌کردیم که همچین چیزی به این سرعت اتفاق بیفتد. اتفاقاً ما حدود دو ماه قبل با دوستانمان، دخترها و پسران جوان، نشسته بودیم صحبت می‌کردیم در مورد وضعیت کشور. بدبینانه‌ترین حالت ما این بود که تا یکی دو سال آینده هم کابل به دست طالبان نمی‌افتد. اصلاً هیچ‌کس فکر نمی‌کرد که افغانستان ظرف یک هفته سقوط بکند. متأسفانه همچین اتفاقی افتاد. تمامی ولایات معامله شد. حالا ولایتی که خود مردم مقاومت می‌کردند، متأسفانه مورد حملهٔ طالبان قرار گرفت و آسیب‌های خیلی جدی به اموال آن مردم وارد شد.خیلی جالب است که من باید بگویم همان روزی که طالبان وارد کابل شد، من سفارت ایران بودم و پاسپورت من دستم بود، تذکره‌ام دستم بود، تمام مدارک من دستم بود. داخل سفارت داشتم کارم را انجام می‌دادم که آمدند گفتند یک قسمتی از کابل جنگ شده. من این‌طوری فهمیدم. و از آنجایی که موبایل اجازه نمی‌دادند وارد سفارت ببریم، بیرون آمدم. سفارت ایران هم... همان‌طور که گفتم الان طالبان حضور خیلی گسترده‌ای در فضای مجازی دارند... پدر و مادرم وحشت‌زده بودند که طالبان وارد شهر شده‌اند و همه می‌گفتند که الان جنگ تو یک قسمتی از کابل است. من همهٔ مدارک را ول کردم و سریع خارج شدم از سفارت.خیابان واقعاً شلوغ و بی‌نظم شده بود، مردم ترسیده بودند. بیست سال پیش، شما تاریخ را ببینید، مردم به استقبال طالبان رفتند، اما اکنون مردم می‌ترسیدند و فرار می‌کردند. خانم‌ها مثل من چادر سرشان کردند و هر چیزی که داشتند سرشان می‌کشیدند جلو و جلوی صورتشان می‌گرفتند. سعی می‌کردند مرتب کنند لباس‌هایشان را، تا اگر طالبی در خیابان ناگهان دیدند، آسیب فیزیکی یا مراتب دیگر آزار نبیند. چون که همهٔ ما اکنون از ماهیت طالبان خبر داریم. همهٔ ما می‌دانیم که الان طالبان با چه هدفی وارد شده‌اند و می‌آیند به‌خاطر چه چیزی به این کشور حکومت کنند. همه فرار می‌کردند. و من، آن‌قدر که شلوغ بود، از خاطرهٔ خودم اگه بخواهم بگویم، این‌قدر خیابان شلوغ بود، ماشین گیر نمی‌آمد و تاکسی‌ران‌ها سعی می‌کردند که دختران را سوار نکنند، چون که حجاب اسلامی به‌قول طالبان نداشتند. و آن‌ها حجاب اجباری را پوشاندن چشم هم می‌دانند! یعنی تمام بدن یک زن پوشیده باشد. حضور یک زن را کم‌رنگ، نه، بلکه نابود می‌کنند، به‌کلی از بین می‌برند و نمی‌خواهند که زن‌ها وارد جامعه بشوند.زن‌ها واقعاً ترسیده بودند و تمام سعی‌شان بر این بود که اگر همین الان می‌توانند فرار کنند و سریع به خانه برسند. حتی من همان لحظه که گوشی را باز کردم، یک بیانیه‌ای منتشر شده بود که زنان در سریع‌ترین زمان ممکن به جایی پناه ببرند. و من اصلاً قسمتی را که راه افتادم تا خانه – با ماشین یک ساعت راه بود – من فقط دویدم و این ترس که زودتر برسم به خانه... همهٔ ما می‌دانستیم که طالبان به‌زودی وارد کابل می‌شوند.اتفاقات اخیر... همان روزی که این را گفتم، از رسانه‌ها متوجه شدیم. در خیابان شاهد عقب‌نشینی نیروهای امنیتی بودم. متأسفانه همان زمانی که داشتم فرار می‌کردم، من می‌دیدم که داشتند می‌رفتند و سعی می‌کردند که از شهر خارج بشوند. و دقیقاً همان روز، وقتی که من رسیدم خانه، دو الی سه ساعت بعدش، وقتی که پرده را کنار زدم و بیرون را نگاه می‌کردم، رنجرهای پلیس را می‌دیدم. جاهایی که پایگاه نیروهای امنیتی کشور بودند، پرچم خودشان طالبان را زده بودند و با مسلسل، با تمام تجهیزات، روی آن ماشین نشسته بودند و یک آهنگ مخصوصی که دارند را پخش کرده بودند و در سراسر شهر گشت می‌زدند که همه متوجه بشوند که ما وارد شهر کابل شدیم.اولین چیزی که من متوجه شدم در روز اولی که طالبان وارد شهر کابل شدند، عدم حضور زنان در جامعه بود. و اینکه کارمندهای دولت، ژورنالیست‌ها، فعالین مدنی، فعالین حقوق بشر و زنان، همگی در خانه محبوس شدند؛ از ترس اینکه طالبان آن‌ها را بکشند. شهر رسماً تبدیل شده به یک شهر ارواح. هیچ‌کسی را نمی‌بینید. و شب‌ها که من بیدار می‌ماندم، از ساعت نه شب تا شش صبح که بیرون را نگاه می‌کنم، نیروهای طالبان را می‌بینم که کوچه‌به‌کوچه و خیابان‌به‌خیابان می‌گردند، با مسلسل، با تجهیزات نظامی، متأسفانه، و پرچمشان را سعی می‌کنند همین‌جور برافراشته کنند و پرچم ملی افغانستان را از همه‌جا بکنند.فقط امیدوارم که همین قیام‌های مردمی که کرد این چند روز اخیر، که در هرات هم کردند، که از آن پیروز شوند و فکر و ذکرشان بیشتر انعکاس پیدا کند در رسانه‌ها، مخصوصاً. چون که طالبان با جنگ روانی انداختن، دارند سعی می‌کنند که مردم را ناامید کنند، بگویند طبق شایعات دارند فرار می‌کنند یا اینکه ترسیده‌اند بیرون نمی‌آیند. اما تمام سعی ما این است که در فضای مجازی پست بگذاریم، طوری صحبت بکنیم که مردم مطمئن بشوند که اگر بپا خیزند، حتماً اتفاق خوبی برای افغانستان خواهد افتاد.صدای هدیه میری مقدم - میزبان:طوری که ابتدای این پادکست گفتم، روزهای نخست بازگشت طالبان، اخباری در شبکه‌های مجازی و رسانه‌ها منتشر شد مبنی بر اینکه طالبان دختران کم‌سن‌وسال را به‌زور به نکاح خود در می‌آورند. از رها در مورد این خبر پرسیدم و اینکه چقدر صحت دارد؟صدای رها - تغییر یافته:روایت‌ها حاکی از این است که طالبان دختران را به اجبار نکاح می‌کنند و این یعنی تجاوز. و مطمئن هستم که این درست است، چون چندین نفر از دوستان نزدیک من همچین چیزی را دیدند و فرار کردند، به سمت کابل آمدند. از طرفی، همین موضوع باعث فرار شد. و اگر در کابل چنین کاری انجام نمی‌دهند، به‌خاطر حفظ روابط دیپلماتیک‌شان با کشورهای منطقه است؛ به‌خاطر اینکه در رسانه‌ها... چون که در کابل تعداد تحصیل‌کرده‌ها و ژورنالیست‌ها خیلی بیشتر از شهرهای دیگر است، تمام سعی‌شان را می‌کنند که حداقل در این زمان، سعی کنند که به‌قول‌گفتنی نمونه جنایت‌هایشان حداقل برای این مدت‌زمان محفوظ بماند و کاری نکنند که رسانه‌ای بشود و کشورهای دیگر این‌ها را به رسمیت نشناسند.یعنی در واقع نمی‌شود گفت که طالبان فقط یک گروه است؛ طالبانی که برای حفظ ظاهر سعی می‌کنند خیلی خودشان را فرهیخته نشان بدهند و بگویند که نه، ما همچین کاری نمی‌کنیم، به حقوق زنان و بشر احترام می‌گذاریم. اما اصل طالبان، آن طالبانی است که حتماً در سطح شهر تا زنی را می‌بینند که روسری‌اش کمی عقب رفته، شلاق می‌زنند و یا اینکه دختر چهارده‌ساله‌ای را به‌زور نکاح می‌کنند و به او تجاوز می‌کنند. و حتی رسانه‌ها، مثل تلویزیون طلوع‌نیوز، با زنی مصاحبه کردند که می‌گفت عروس من را جلوی چشم من بردند! این‌ها حتی به دختران ده‌ساله و خانم‌هایی که همسر دارند هم رحم نمی‌کنند.صدای هدیه میری مقدم - میزبان:رها هم مثل مرضیه روزهای سختی را در کابل سپری کرده. ازش پرسیدم تلخ‌ترین خاطرهٔ این روزها چی بوده؟صدای رها - تغییر یافته:اغلب روزها که من بیرون می‌رفتم، در واقع نمی‌شود گفت مثل قبل. با همان پوشش همیشگی خودم، که به نظر من پوشش عادی و نرمال هست، رفته بودم. و زمانی که برمی‌گشتم، رنجر پلیس – که حالا نمی‌شود گفت ناجا یا پلیس، چون که نیروهای طالبان بودند – که از کنار من رد می‌شدند، یعنی از خیابان رد شدند، زمانی که من را دیدند که مقداری از موهایم مشخص است و یا آستین پیراهن من کوتاه است، نگه داشتند، به سمت من آمدند و به من گفتند که «از خدا نمی‌ترسی؟». و از آنجایی که من ترسیدم و نتوانستم حرفی بزنم، شوکه شده بودم فقط، و تمام سعی‌ام این بود که فرار کنم. فکری که من می‌کردم این بود که من الآن باید فرار کنم و از دست این‌ها نجات پیدا کنم. آن‌ها آمدند نزدیک و تتوهای دست من را هم دیدند. تقریباً دو الی سه بار با یک شیء سیمانی/سخت روی دست من زدند. و من حتی این را توییت کردم و گفتم دفعهٔ بعدی خواهش می‌کنم کسی از طرفداران حقوق زنان بودنِ طالبان حرفی نزند و این عکس را گذاشتم. این از ماهیت طالبان. یعنی من به‌عنوان یک دختر، وقتی که یک نیروی طالبان را می‌بینم، این‌گونه تن و بدن من می‌لرزد، پس آن‌ها نمی‌توانند امنیت یک شهر را تأمین بکنند. این اتفاق را هیچ‌گاه فراموش نخواهم کرد.صدای هدیه میری مقدم - میزبان:رها و مرضیه تنها دو نفر از میلیون‌ها دختر و زنی هستند که روزهای سیاه بازگشت طالبان را تجربه می‌کنند. روایت‌هایشان تلخ، دردناک و باورنکردنی است. راستش من خودم باور نمی‌کنم که چنین فاجعهٔ تاریخی در جغرافیای نزدیک به خاک ایران در حال اتفاق افتادن است.برای این قسمت دوست داشتم با زنان بیشتری در افغانستان صحبت بکنم. از این جهت باز هم گشتم. در جستجوها به آنجلا برخوردم. آنجلا غیور در هرات به دنیا آمده، ولی در ایران تحصیل کرده و بعداً هم به انگلستان مهاجرت کرده است. آنجلا مؤسس مدرسهٔ آنلاین هرات است که اگر پیگیر اخبار افغانستان باشید، حتماً با آن آشنایی دارید؛ مدرسه‌ای که به‌صورت آنلاین برای دانش‌آموزان محروم از تحصیل افغانستانی کلاس درس برگزار می‌کند.صدای آنجلا غیور:اول که سلام عرض می‌کنم خدمت شما و تک‌تک عزیزانی که صدای ما را می‌شنوند. من آنجلا غیور هستم، اهل هرات افغانستان، ساکن انگلستان. زبان و ادبیات فارسی خواندم و الآن تدریس می‌کنم، زبان و ادبیات فارسی را اینجا. در کنارش فعالیت‌هایی دارم در راستای احقاق حقوق زنان و کارهایی برای کودکان خیابانی انجام داده‌ام، کودکان کار. تمام سعی و تلاشم این است که بتوانم با فریادهایی که می‌زنم؟، ذره‌ای از رنج انسان‌ها را بکاهم؛ به‌خصوص مردمی که در آن سوی آب‌ها هستیم و فکر می‌کنم به‌شدت به کمک ماها نیاز دارند که لااقل به اینترنت دسترسی داریم و در فضای امن زندگی می‌کنیم، زمان داریم که بتوانیم صدایشان باشیم یا صدایشان را به گوش جهان برسانیم.دقیقاً روزی که طالبان وارد هرات شدند – یعنی برای من هنوز استفاده کردن از واژهٔ «سقوط» در کنار نام هرات خیلی دردناک است، ولی خب مجبوریم قبول کنیم که این اتفاق دردناک افتاد – و طالبان وارد شهر شدند، از فرداش اجازه ندادند که خانم‌ها، زنان و دختران به دانشگاه‌ها و مدارس بروند. اجازهٔ ورودشان را ندادند به دانشگاه‌ها و مدارس. همان روز، خب با یک استوری که گذاشتم، دوستان را دعوت کردم که – به‌خاطر اینکه خودم به‌صورت آنلاین تدریس می‌کنم، تقریباً دو سال می‌شود – گفتم که زمینه‌ای فراهم شد تا به زنان و دختران کمک بکنیم. واقعاً با استقبال بسیار گرم اغلب دوستان – دوستانی که پیام دادند اساتید ایرانی بودند – مواجه شدم و کلاس‌هایی را راه‌اندازی کردیم. الان حدود دویست‌وپنجاه تا سیصد شاگرد داریم و این باعث شده که من روزانه با تک‌تک دختران در ارتباط باشم. از حالشان برایم می‌نویسند، وضعیت را می‌نویسند، میزان اندوه و رنجی که این روزها زنان و دختران افغانستان می‌کشند با هیچ پیمانه‌ای قابل سنجش نیست. نه تنها زنان، که در کنارشان مردان هم بارها خیلی از موقعیت‌هایی که داشتند را از دست دادند. در کنارش می‌شنویم که طالبان با نیروهای مقاومت درگیر شده، در حالی که مردم به‌خاطر عشق به پرچمشان و در تجمع مسالمت‌آمیزشان بودند، این آدم‌ها را کشتند. اگر اخبار را دنبال کرده باشید، مطمئناً دیدید و کسی منکرش نیست.و یک موضوع دیگری هم که هست، این است که اکثر خبرنگاران رسانه‌های معتبر دنیا از افغانستان به‌خاطر مسائل امنیتی خارج شدند. برای همین، آنچه که در آنجا واقعاً در حال به وقوع پیوستن است را نه ما می‌شنویم، نه رسانه‌ها گزارش می‌دهند. روزانه در یک گروهی که ما داریم، تعداد زیادی پیام من دریافت می‌کنم از دختران. یکی از دختران، تقریباً یک یا دو هفته پیش، برای من پیامی فرستاد – و همین موقع شب هم بود که من تا صبح خواب به چشمم نیامد – یک دختری بود از خانواده‌ای متوسط رو به پایین از نگاه اقتصادی، و پدرش کشته شده بود. با مادرش که بیماری دیابت داشت و دو تا خواهرش زندگی می‌کردند و یک برادرش که گویا در یکی از دفاتر خارجی مترجم بوده، که مجبور شده بود کشور را ترک کند. این دختر تمام دوازده سالی که مدرسه رفته بود، شاگرد اول مدرسه بود و به زبان انگلیسی مسلط بود، بسیار خوب صحبت می‌کرد. من واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم. برای من نوشته بود: «آنجلا جان، من دوازده سال درس خواندم که بتوانم وارد دانشگاه بشوم. چون ما از نگاه اقتصادی خیلی ضعیف هستیم، شاید تنها راه برای من این بود که درس بخوانم و بتوانم وارد دانشگاه بشوم و به یک جایی برسم و کمک‌خرج خانواده باشم. این تنها آرزوی من بود.» نوشته بود: «حالا که همه‌چیز از بین رفته و من آینده‌ای ندارم، احساس می‌کنم که دیگر هیچ امیدی برای زندگی کردن وجود ندارد. و از آنجایی که پدرم هم نیست و من نمی‌توانم درد و رنج مادرم و خواهرهایم را ببینم، و از طرفی برادرم هم نیست که از ما حمایت بکند، شاید بهترین کار این است که به زندگی خودم و خانواده‌ام خاتمه بدهم.»این یک بخش کوچکی از رنجی است که دختران افغانستان دارند می‌کشند و متأسفانه این پیام‌ها خیلی زیاد است. من روزانه شاید ده‌ها مورد این‌چنینی از پیام‌های ناامیدکننده دریافت می‌کنم، ولی خب تمام سعی و تلاشم این است که بهشان روحیه بدهم، باهاشان صحبت بکنم و نگذارم که همچین اتفاقی بیفتد.یک اتفاق دیگری که افتاده و من می‌خواهم بگویم این است که همان‌طوری که طالبان به زنان و دختران اجازهٔ درس خواندن یا کار کردن نمی‌دهند، به همان اندازه به مردان هم اجازهٔ برگزاری کنسرت، اجازهٔ ورزش کردن، اجازهٔ فعالیت‌های مدنی و اجتماعی نمی‌دهند. مردان هنرمند زیادی داشتیم که سازهایشان شکسته شده، مورد اهانت قرار گرفته‌اند. مردان ورزشکار زیادی داشتیم که ازشان تعهد گرفته شده که دیگر ورزش نکنند. و این درد مشترک تمام مردم افغانستان است؛ زن و مرد و پیر و جوان هم نمی‌شناسد. طالبان فقط یک هدف دارد و آن هم برقراری حکومت به‌اصطلاح خودشان اسلامی – که من اصلاً با این واژه موافق نیستم که اسلام، طالبانی باشد – و برای این هدفشان حاضرند که هر کاری را انجام بدهند.متأسفانه این قسمت را باید همین‌جا تمام کنم، اما روایت‌های تلخ این زنان در ذهن من برای همیشه ماندگار خواهد بود. روایت زنانی که برای رسیدن به حقوق اولیه‌شان سال‌ها مبارزه کردند و حالا با آمدن طالبان، تمام آن چیزی که به دست آورده بودند، از بین رفته است. آیندهٔ زنان و دختران افغانستان نامشخص است. به امید روزی که سایهٔ سیاه جهل و تعصب از سر مردم افغانستان کوتاه بشود.ممنونم که تا اینجا همراه من بودید. موسیقی‌هایی که در این قسمت شنیدید از ساخته‌های وحید قاسمی، هنرمند اهل افغانستان بود که به‌صورت رایگان در اختیار پادکسترها قرار گرفته و من هم از آن‌ها در این قسمت استفاده کردم.پادکست «روزن» در همهٔ پلتفرم‌های پادکست در دسترس است. همچنین می‌توانید پادکست «روزن» را در شبکه‌های اجتماعی با نشانی RozenPodcast (روزن پادکست) دنبال کنید تا از انتشار اپیزودهای بعدی و مطالب تکمیلی باخبر بشوید.با آرزوی صلح و آرامش برای مردم نازنین افغانستان، تا قسمت بعدی «روزن»، خدانگهدار. https://castbox.fm/vi/700390327 </description>
                <category>پادکست روزن Rozan Podcast I</category>
                <author>پادکست روزن Rozan Podcast I</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 12:31:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت بیست و یکم - بیداد، روایت صد سال آواز زنان در ایران (شماره چهارم: انقلاب۵۷)</title>
                <link>https://virgool.io/RozanPodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B5%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%B5%DB%B7-t9ytb29adfa3</link>
                <description>[صدای زن] بخشی از موسیقی ماست. زمانی که خواستم انتخاب رشته کنم، گفتم من به هنر علاقه دارم. دقیقاً دو جمله شنیدم: یکی اینکه گفتند «هنر برایت نان نمی‌شود»؛ یکی هم [با تمسخر] گفتند «می‌خواهی بروی هنرپیشه بشی؟ هر روز زنِ یکی بشی؟».[...] موسیقی دستگاهی خاموش شد، آواز دیگر خاموش شد. یک بار وقتی که داشتم تمرین می‌کردم، پدرم خیلی عصبانی و خشمگین در اتاق را باز کرد، بعد به من نگاه کرد [و گفت] «صدات قشنگ توی خیابانه!». فقط با خونسردی، البته ظاهر خونسرد، در حالی که به شدت منقلب شده بودم، بهش نگاه کردم و گفتم: «خب صدایم توی خیابان باشد، مگر چه اشکالی دارد؟ شما خودتان همه‌تان توی خیابانید، مشکلی ندارد! حضور صدای من توی خیابان تو را آزار می‌دهد؟».[...] هر کسی که گوش کند موفق نیست. هر کسی که لیلا فروهر شد موفق نیست. هر کسی که شجریان شد موفق نیست.سلام. من هدیه میری مقدم هستم و این قسمت بیست‌ویکمین قسمت «روزن» است که در مرداد ماه ۱۴۰۰ منتشر می‌شود. «روزن» پادکستی است که به شما کمک می‌کند تبعیض‌های دنیای امروز را بهتر بشناسید؛ نابرابری‌هایی که آن‌قدر تکرار شده‌اند که عادی و تغییرناپذیر به نظر می‌رسند. پس اگر می‌خواهی به سیاه‌چاله‌های ذهنت نور بتابانی، به باورها شک کنی و از کنار تبعیض‌ها به‌راحتی نگذری، به پادکست «روزن» خوش آمدی.شما دارید به چهارمین و آخرین قسمت از سریال «بیداد: روایت صد سال آواز زنان در ایران» گوش می‌دهید. در قسمت هفدهم و هجدهم در مورد زنان در عصر قاجار صحبت کردم، در قسمت بیستم دورهٔ پهلوی را بررسی کردم و این قسمت، به جریان آواز زنان بعد از سال ۱۳۵۷ می‌رسیم.یک موضوعی که در قسمت‌های قبلی گفتم و اینجا هم می‌خواهم دوباره رویش تأکید بکنم این است که هدف این سریال، بررسی موسیقاییِ این دوره‌ها نیست. یعنی اصولاً «روزن» پادکستی در حوزهٔ موسیقی نیست و من هم متخصص و درس‌خواندهٔ موسیقی نیستم. هدف این سریال، نشان دادن جریان آواز زنان با تمرکز روی زنان است، نه روی آواز. حتی وقتی از خواننده‌های زن صحبت می‌کنم، سراغ زندگی‌شان می‌روم، نه نقد آثارشان. در مورد این صحبت می‌کنم که چطور به‌عنوان یک زن تأثیرگذار بودند، اما سبک آوازی‌شان را به‌صورت تخصصی تحلیل نمی‌کنم. پس امیدوارم این سریال را با این عینک تماشا کنید و ازش لذت ببرید.در این قسمت هم آیدا شاه قاسمی، خوانندهٔ عزیز، و بردیا دوستی، پادکستر درجه‌یک، همراه من هستند. علاوه بر آن، دو مهمان عزیز دیگر هم دارم که سر وقت معرفی‌شان می‌کنم. به‌خاطر همین هم، این قسمت مقداری طولانی‌تر از قسمت‌های دیگر شده، ولی مطمئن باشید که از شنیدنش پشیمان نمی‌شوید.و رسیدیم به سال ۱۳۵۷ و انقلاب اسلامی ایران. مردم ایران، زن و مرد، که برای انقلاب مبارزه کرده بودند، در نهایت در بهمن ماه سال ۱۳۵۷ پیروزی‌شان را جشن گرفتند. تب‌وتاب انقلاب، همهٔ جامعه را در برگرفته بود. شور و هیجان انقلاب بر موسیقی هم تأثیرش را گذاشت و سرودهای انقلابی زیادی در قالب موسیقی اصیل ایرانی توسط هنرمندان بزرگ ایران ارائه شد.در همان ماه‌های بعد از انقلاب، بسیاری از خواننده‌های زن و مرد، به‌خصوص خوانندگان موسیقی پاپ، به خارج از ایران مهاجرت کردند. موضع نظام در مورد موسیقی پاپ و به‌خصوص خوانندگان زن کاملاً مشخص بود. هنوز یکی دو ماه از انقلاب سال ۱۳۵۷ نگذشته بود که خواندن زنان در رادیو تلویزیون و مجامع عمومی ممنوع شد. علتش این بود که آواز زنان باعث فساد و [در نتیجه] جایز نیست. ممنوعیت آواز زنان در سال‌های پس از انقلاب، مهر سکوتی بود بر حنجرهٔ استادان و استعدادهای بی‌شماری که هوای وطن هر روز برایشان سنگین‌تر می‌شد.بردیا دوستی در قسمت قبلی در مورد پریسا مفصل برایمان توضیح داد. پریسا خواننده‌ای بود که با ترانه‌ها و آوازهای عرفانی شناخته شده بود، اما این محدودیت‌ها دامن پریسا را هم گرفت. او در اعتراض به این تغییرات می‌گفت: «خدایی که من می‌شناسم، با آواز خواندن زنان مخالف نیست.»ممکن است بپرسید چرا ناگهان آواز خواندن ممنوع شد؟ در اوایل انقلاب، تقریباً همه به فتوای آیت‌الله خمینی در مورد موسیقی زنان اشاره می‌کردند. از ایشان پرسیدند: «چنانچه در اجرای یک قطعهٔ موسیقی نیاز به صدای زنان به‌طور دسته‌جمعی (یعنی گروه هم‌خوانی یا گروه کر) باشد، [حکم] استفاده از آن‌ها چیست؟». ایشان گفتند: «اگر مفسده داشته باشد، باید اجتناب شود.» مشکل اینجاست که «مفسده» یک تعریف مشخص نداشته و ندارد. نمی‌شود گفت چه چیزی فساد ایجاد می‌کند و چه چیزی نه. به‌علاوه، یک سؤالی که برای خود من مطرح است این است که علت فساد دقیقاً چیست؟ آیا می‌شود فاعل فساد را از عامل فساد جدا کرد؟ یکم فلسفی شد!بعد از انقلاب، حدود چهار میلیون نفر از ایران مهاجرت کردند. هنرمندان مهاجر هم که اغلب به آمریکا رفته بودند، جریان موسیقی جدیدی را پدید آوردند که با نام «موسیقی لس‌آنجلسی» شهرت پیدا کرد. جریان موسیقی لس‌آنجلسی با موسیقی داخل ایران کاملاً فاصله داشت. موسیقی داخل ایران، تحت تأثیر جنگ تغییر کرده بود. کشور تشنهٔ امید بود و موسیقی حکم خون تازه‌ای بود که در رگ‌های مردم تزریق می‌شد. آهنگسازان به صحنه آمدند و در وصف رزم و رشادت‌های رزمندگان در جبهه‌های جنگ آهنگ ساختند. خواننده‌ها هم به‌عنوان نماد اتحاد ملی و همدلی با مردم، آن آهنگ‌ها را به‌شکل گروهی و در قالب سرود می‌خواندند. اشعار این سرودها اغلب حماسی و ریتمشان نظامی و کوبنده بود. در مقابل، موسیقی لس‌آنجلسی شاد بود و محتوای اشعارش کاملاً فرق می‌کرد.بردیا دوستی که در قسمت قبلی «روزن» هم همراه من بود، در مورد این دوره بیشتر برایمان توضیح می‌دهد: «یکی از واقعاً تلخ‌ترین اتفاقات موسیقی ماست، دقیقاً. یعنی این اتفاقی که بعد از انقلاب می‌افتد، حالا به‌طور خاص در موسیقی سنتی ما، این واقعاً یکی از تلخ‌ترین اتفاقات است. و من مثلاً خودم به‌عنوان یکی از طرفداران موسیقی دستگاهی ایران، حسرت می‌خورم که یک همچین [اتفاقی افتاد]. اصلاً انگار که موسیقی ما کاملاً ناقص شده بعد از انقلاب. یعنی شجریان یک چیزی دارد برای بیان این قضیه، می‌گوید انگار که تار را برداری یک سیمش را بکَنی. و واقعاً هم همین است. یعنی اینکه ما انگار که برداشتیم یک تکه‌ای از موسیقی‌مان، کلاً از موسیقی دستگاهی، یک تکه‌ای از موسیقی را حذف کردیم و این اتفاق خیلی‌خیلی صدمات جبران‌ناپذیری زده، به‌خصوص به موسیقی دستگاهی ما. حالا موسیقی پاپ مثلاً موسیقی‌ای بوده که صدایش شنیده شده تقریباً. مثلاً شما تو همان سال‌های سیاه، صدای لیلا فروهر را شنیدید، هایده را شنیدی، هم این‌ها را شنیدید. ولی موسیقی دستگاهی خاموش شد، آواز دیگر خاموش شد. یعنی اصلاً دیگر هیچ‌جوره، ما دیگر هیچ‌جوره این [صدای آواز زن در موسیقی دستگاهی] را نشنیدیم. بعد، ذهنمان عادت ندارد که بخواهیم مثلاً صدای آواز زن بشنویم. ما الان اگر نگاه کنیم، مثلاً حتی موسیقی کسانی که پاپ می‌خواندند، من توی خود پادکست خیلی مثلاً این را گفتم که این‌ها در دههٔ شصت، موسیقی پاپ ایران به‌شدت موسیقی شادی می‌شود که این‌ها بتوانند به‌عنوان وسیلهٔ امرار معاش، عروسی بروند. و خب، کسی که موسیقی سنتی کار می‌کرده، این ابزار را هم نداشته دیگر. یعنی احتمالاً توی امرار معاش خودش هم دچار مشکل بوده. بعداً که از دههٔ نود، کنسرت دادنِ حتی این خواننده‌های پاپ ما خیلی رایج می‌شود و خیلی چیز درآمدزایی می‌شود برایشان...»تقریباً از سال ۱۳۵۷ تا سال ۱۳۷۶، یعنی برای بیست سال، صدای زنان به‌طور کامل از موسیقی ایران حذف شده بود. شما حساب کنید، سکوت مطلق!دوم خرداد ۱۳۷۶، با انتخاب محمد خاتمی به‌عنوان رئیس‌جمهور، حرف از اصلاحات به میان آمد. «خبر آمد خبری در راه است...». محمد خاتمی با شعار اصلاحات، انقلاب دیگری در عرصهٔ سیاسی ایران به وجود آورد. فضای گفتگو باز شد، رسانه‌ها و روزنامه‌ها آزادی بیشتری پیدا کردند. این وسط، موسیقی هم از این جریان تأثیر پذیرفت و به‌تبع آن، اوضاع زنان هم کمی بهتر شد. مثلاً از پری زنگنه دعوت به کار شد.پری زنگنه که بود؟ فارغ‌التحصیل شاخهٔ اپرا از هنرستان عالی موسیقی و شاگرد اولین باغچه‌بان. او بسیاری از ترانه‌های بومی و محلی ایران را به‌شکل علمی بازسازی و به سبک کلاسیک اجرا کرده است. [پخش بخشی از موسیقی پری زنگنه]پری زنگنه متأسفانه سال ۱۳۵۰ در یک حادثهٔ سادهٔ رانندگی، بر اثر پرتاب خرده‌شیشه‌های اتومبیل پیکان، بینایی خودش را از دست داد. بعد از حادثه، همسرش از او جدا شد، اما این‌ها باعث نشد دست از فعالیت حرفه‌ای بردارد. او تا الآن هم در ایران مشغول به کار است. من هم این شانس را داشتم که در یکی از کنسرت‌هایی که برای بانوان اجرا کردند، حضور داشته باشم. جالبه بدانید که ثمرهٔ ازدواج پری و همسرش، دو دختر بود. یکی از این دخترها، شاه‌پری زنگنه بود که با عدنان خاشقجی، دلال اسلحه و میلیاردر معروف عربستانی، ازدواج کرد. (البته عدنان خاشقجی الان فوت کرده. او را با جمال خاشقجی، روزنامه‌نگاری که چند سال پیش به قتل رسید، اشتباه نگیرید؛ همسر شاه‌پری زنگنه، عموی جمال خاشقجی بود. آن خاشقجی [عدنان]، دایی دودی الفاید، معشوقهٔ پرنسس دایانا بود). ممکن است بگویید خب این‌ها به تو چه ربطی داشت؟ راستش من وقتی این موضوع را فهمیدم، خیلی تعجب کردم! با خودم گفتم دختر پری زنگنه با چه خانواده‌ای وصلت کرده! گفتم تعریف کنم شاید برای شما هم جالب باشد.برگردیم به دورهٔ اصلاحات. برای اولین بار بعد از دوم خرداد بود که کاستی به نام «نور جان» با ساز و آواز داوود آزاد منتشر شد که همسرش او را در خواندن همراهی می‌کرد. البته این نوار کاست بلافاصله بعد از انتشار، جمع‌آوری شد. من آن کاست را دقیقاً یادم هست.در بخش اجرای صحنه‌ای یا کنسرت، اولین بار حسین علیزاده با دو هم‌خوان زن به روی صحنه رفت. اگر اشتباه نکنم، این هم‌خوانی مربوط به گروه «هم‌آوایان» [با سرپرستی علیزاده] یا «راز نو» [با سرپرستی خود هم‌خوانان؟ - نیاز به بررسی دقیق] بود که در تالار وحدت اجرا شد. بعد از آن، گروه کامکارها این تابوشکنی را ادامه دادند. دیگر این سنت‌شکنی‌ها یک‌جورایی مد شد.در عرصهٔ موسیقی پاپ، نوار «دهاتی» ساختهٔ شادمهر عقیلی و با هم‌خوانی الهه حمیدی خیلی سروصدا کرد. به قول توییتر فارسی: «اگه کاست دهاتی شادمهر یادته، یعنی خیلی پیر شدی!». از آن روز بیست و دو سال گذشته...در سینما هم هنگامه اخوان صدای محمد اصفهانی را در فیلم «هیوا» ساختهٔ رسول ملاقلی‌پور همراهی کرد. از صدای سیما بینا بر تصاویر پایانی فیلم «قطعهٔ ناتمام» ساختهٔ مازیار میری نقش بست. در دورهٔ اصلاحات بود که گروه آریان که هم‌خوان‌های زن داشت، آغاز به کار کرد و معروف شد.یک مروری بکنیم: اول صدای زن به‌طور کامل حذف شد. بعد از بیست سال گفتند صدای زن باشد، اما به‌شرطی که صدای پس‌زمینه یا صدای دوم باشد. سال ۱۳۸۱ اتفاقی افتاد که در تاریخ آواز زنان بعد از انقلاب بی‌سابقه بود و هرگز هم تکرار نشد. بیست و چهار سال بعد از انقلاب اسلامی، برای اولین بار و آخرین بار، یک زن در ایران تک‌خوانی کرد. حتم دارم دریا دادور را می‌شناسی، اما احتمالاً باور نمی‌کنی که سال ۱۳۸۱ دریا دادور به ایران آمد و در اپرای «رستم و سهراب» تک‌خوانی کرد.در مرداد ۱۳۸۱، دریا دادور برای ایفای نقش تهمینه، همسر رستم، در اپرایی که لوریس چکناواریان آن را رهبری می‌کرد، به ایران آمد. خود دریا این اتفاق را باورنکردنی می‌داند. می‌گوید تا آخرین لحظه‌ای که روی صحنه رفته، نمی‌دانسته که آیا واقعاً این اجازه را بهش داده‌اند یا همهٔ این حرف‌ها الکی است. این ماجرا را می‌توانید به‌صورت مفصل در مستند «صدای دوم» ساختهٔ مجتبی میرتهماسب تماشا کنید. به زنان هم‌خوان گروه گفته بودند که صرفاً لب بزنند و ادای خواندن در بیاورند تا صدای دریا به‌تنهایی در تالار طنین‌انداز بشود.[بخشی از اپرای رستم و سهراب با صدای دریا دادور] «نگه کن بدو، گفت، بر چهر من / به خوبی نگه کن بدان چهر من که بابت فرستاده بهر تو مهر / اگر داری اکنون به نزدیک من یادگاری بیار / همانا که باشد تو را این به کار به کار آیدت روزی اندر نبرد / دگر آنکه داند، نشان‌ها که برد کز این تخم و نژاد گُردان / کیست آن سوار دلیر همان زال و سام نریمان / نگردد به گیتی پدید این چنین که دارد نشان از تو گردآفرید / پسر گر به آید، سخن‌های من...»با وجود اینکه کنسرت مجوز گرفته و بلیت‌هایش برای چندین شب به فروش رسیده بود، دریا فقط برای یک شب آواز خواند و به دلیل اعتراض‌های گروه‌های بسیجی، برنامهٔ شب‌های دیگر لغو شد.در دورهٔ اصلاحات، بدعت جدیدی به وجود آمد: زنان این اجازه را پیدا کردند که «برای زنان» کنسرت اجرا کنند. عده‌ای مثل پری زنگنه با این جریان همراه شدند و برای زنان برنامه اجرا کردند، اما گروه دیگری، از جمله پریسا، با این حرکت مخالفت کردند و به آن تن ندادند.پریسا: «در ایران تک‌خوانی زن‌ها سال‌هاست که ممنوع است، اما برای اجرای خانم‌ها برای خانم‌ها هیچ محدودیتی وجود ندارد. شما یا از این مسئله استقبال کردید یا استقبال می‌کنید؟» پریسا: «خانم‌ها در ایران اجازهٔ خواندن را دارند، ولی فقط برای خانم‌ها. البته من هیچ‌وقت از این موضوع استقبال نکردم و هیچ‌وقت هم برنامه‌ای در ایران به این صورت اجرا نکردم، چون اعتقادی به این ندارم که باید فقط برای خانم‌ها این موسیقی را اجرا کنیم... [اگر بخواهیم] دوباره بیاییم این کار را بکنیم، یک خط بطلانی روی برنامه‌های قبلی‌مان باید بکشیم که اشتباه کردیم و درست این نیست که این کار را بکنیم. و این با اعتقادات من اصلاً جور در نمی‌آید. بنابراین نه، من هیچ‌وقت برنامه‌ای در ایران نداشتم برای خانم‌ها. فعالیت من منحصر به تدریس در منزل بود که...»نمی‌دانم متوجه می‌شوید که چقدر روایت‌هایی که در این قسمت تعریف می‌کنم، پراکنده است؟ راستش را بخواهید، نوشتن این قسمت برای من خیلی کار سختی بود، چون واقعاً یک خط روایت مشخص وجود نداشت. هر چند سال یک‌بار یک اتفاقی افتاده بود، اما هیچ توضیحی، هیچ دلیلی یا مستنداتی در مورد چرایی‌اش وجود نداشت.تا الان از محدودیت‌های دولتی گفتم که می‌گفت صدای زنان مایهٔ فساد است، اما از یک‌جایی به بعد، در برخی از بخش‌های جامعه هم یک چرخشی شکل گرفته بود. به هر حال، نمی‌شود نقش رسانه‌ها را در ایجاد فرهنگ نادیده گرفت. طی دو، سه دهه، رسانه‌ها تبلیغ می‌کردند که صدای زن مایهٔ فساد و خوانندگی زنان حرام یا ممنوع است. طبیعتاً بخش‌های سنتی‌تر جامعه تحت تأثیر قرار گرفتند و نگاهشان به آواز زنان تغییر کرد. این باعث شد یک مانع فرهنگی یا به تعبیر دیگر، اجتماعی هم برای زنان به وجود بیاید. خوانندگی زنان مساوی شده بود با مُطرِبی و فساد، و خانواده‌ها دوست نداشتند که دخترانشان بخشی از این چرخهٔ به‌ظاهر آلوده باشند.برای اینکه تصور بهتری نسبت به این محدودیت‌های فرهنگی و اجتماعی پیدا بکنیم، بهتر است داستان را از زبان کسانی بشنویم که درگیر این مسئله بودند. «میم» نام مستعار زنی است که از من خواست هویتش ناشناس بماند. او علی‌رغم مخالفت‌های خانواده‌اش، فعالیتش را در عرصهٔ آواز شروع کرد و ادامه داد، اما در این راه به مشکلات زیادی برخورد کرد. علاوه بر این، با «تیام» صحبت کردم. برخلاف میم، تیام دوست داشت با صدا و هویت واقعی خودش در این قسمت حضور داشته باشد. از این دو نفر خواستم داستان علاقه‌مندی خودشان به خوانندگی را توضیح بدهند؛ اینکه از کی فهمیدند به این هنر علاقه دارند و چطور اولین قدم‌ها را برداشتند.میم: «ببین هدیه جان، این‌جوری بهت بگم، من از وقتی خودم را شناختم، داشتم می‌خواندم، می‌رقصیدم و [ادای] فیلم‌ها را در می‌آوردم، نقش بازی می‌کردم. از وقتی خودم را شناختم، از بچگی این‌جوری بودم. یعنی راه رفتنِ عادی نداشتم، همیشه در حال راه رفتن داشتم می‌رقصیدم، مثلاً یک همچین مدلی بودم. ته‌تغاری خانواده‌ام بودم و بعد می‌گفتند بچه‌ست، کاری به کارم نداشتند. ولیکن خب رفته‌رفته بزرگ‌تر که شدم، با فضای جدی، به قولی، آشنا شدم و دیدم که نه! دختر نباید برقصد، دختر نباید بخندد، دختر نباید بخواند! و خانواده و محیط باعث شد که دیگر کم‌کم یک بخش‌هایی‌اش را یادم بره یا بگذارم کنار. و دیگر آخری‌اش هم آواز بود که [مجبور شدم] خداحافظی کنم باهاش.»«علاقه را این‌جوری بهت بگم که خب، یک بخشش، خودت بهتر از من می‌دانی، آواز یک بخشش استعداد است که من استعداد را فکر می‌کنم از پدر به ارث بردم، چون خودش آواز می‌خواند، آواز سنتی می‌خواند و خیلی تحریر می‌زد. نه اینکه حرفه‌ای [باشد]، برای خودش [می‌خواند]، ولی خودش خیلی گوش کرده بود و تمرین کرده بود، کار کرده بود. خودش می‌گفت من بچه بودم کار می‌کردم، کارگاهی، هرجایی کار می‌کردم، همش در حال خواندن بودم. و یک صدای خوبی هم داشت، صدای خیلی بازی داشت، دامنهٔ صداش وسیع بود و خیلی قدرتمند بود. ولیکن هیچ استفاده‌ای نتوانسته بود بکند از صداش. یعنی اصلاً فرهنگ جامعه، فضایی که زندگی کرده بودند، اصلاً به سمت این نبرده بود، به این اجازه‌ای نداده بود. همون بحث اینکه مثلاً طرف به سمت آواز می‌رود، مُطرِب می‌شود. ولی خب من این استعداد را از آنجا داشتم. وقتی بابا می‌خواند، خیلی دوست داشتم و لذت می‌بردم.»«البته این را بهت بگم که ما یک خانوادهٔ مذهبی داشتیم و داریم همچنان. و به‌خصوص برادرهای بزرگ‌تر من، مثلاً بینشان قاری داریم، قاری قرآن هستند، مداح داریم؛ این‌ها همه بحث آواز رویشان [تأثیر داشته]. خودت دقت کنی... و موسیقی تو خانهٔ ما ممنوع بود! و از آن‌هایی بودیم که اصلاً موسیقی حرام است و فلان. با اینکه خیلی عجیبه الان مثلاً یادم میاد، بحث فرهنگی دیگر... خیلی قدیم‌ترها مامانم یک دایرهٔ کوچک داشت که خودش یک ریتم را فقط بلد بود که آن را می‌زد و من خیلی کوچک بودم، برایش می‌رقصیدم. با اینکه خیلی عجیبه، این تناقض‌ها همش یادم میاد، میگم آخه پس چرا؟ ولی خب از یک دوره به بعد، که بیشتر فکر می‌کنم فضای به‌قول بعد انقلاب و دههٔ شصت به بعد حاکم شد، دیگر همهٔ این‌ها جا گرفتن تو پستو و دیگر حرام شد و این‌ها بیشتر رفتن به آن سمت که بحث‌های مذهبی باشد.»«مثلاً بزرگ‌تر که شدم یادمه که ما هر از گاهی، تابستان که می‌شد، مثلاً تو حیاط زیرانداز می‌انداختیم، می‌نشستیم، چیزی می‌شستیم، دور هم بودیم، پدر می‌رفت زیر آواز. بعد ما همراهی می‌کردیم، می‌دیدیم [او هم] می‌خواند، [ما هم] می‌خواندیم. یک‌خرده صدایمان بلند می‌شد، دقیقاً این اتفاق می‌افتاد که مثلاً [می‌گفتند] آروم‌تر! انقدر بلند نخوانید! صداتون را نشنوند! یا مثلاً صدات می‌ره بیرون شبا! مثلاً این‌جوری. و این باعث می‌شد که بدانیم که ما خب نباید صدایمان بلند باشد.»«ولی خب آن چیزی که می‌گویی، دقیقاً توی انتخاب رشتهٔ من داشتم. آن زمانی که من خواستم بروم انتخاب رشته کنم، گفتم من به هنر علاقه دارم، دقیقاً دو تا جمله شنیدم: یکی اینکه گفتند که «هنر برات نان نمی‌شود». یکی اینکه برگشتند گفتند که «می‌خواهی بروی هنرپیشه بشی؟ هر روز زنِ یکی بشی؟». این دو تا جمله یعنی چیزی بود که نگذاشت من تو انتخاب رشته‌ام بروم سمت چیزی که دوست داشتم. اصلاً فقط جمله نبود که، فضای حاکم بود که نباید! دختر نباید! دختر... فکر کن تو آن فضای اینکه موسیقی حرام بود تو خانهٔ ما!»«یکی از برادرهای کوچک‌تر من، خب یک‌ذره شیطون بود و حال و هوایی مثل ما را داشت. مثلاً می‌رفت پیش دوستاش یا خانهٔ فامیل و این‌ها، مثلاً دستش می‌رسید، یک سری کاست، آن موقع کاست بود دیگر. و حالا با این کارهای تابستانی که خودش می‌کرد یا کنار مثلاً شاگردی که می‌کرد تو بازار، این‌ها، مثلاً تونسته بود یک واکمن بگیره. و ما یک کیفی داشتیم که خیلی جالب بود این! مثلاً قایم می‌کردیم توش، یک حالت پنهان‌سازی و... این واکمن با کاست‌ها را گذاشته بودیم تو آن کیف، قایم می‌کردیم مثلاً تو پستویی، کنجی، جایی، که هر وقت می‌خواستیم گوش کنیم، می‌رفتیم باز می‌کردیم، در تنهایی‌مان! اصلاً همچین فضاهایی داشتیم! یا اینکه مثلاً رفته‌رفته حالا فضا بازتر شد، نهایت چیزی که می‌توانستیم بشنویم، آهنگ‌های مجاز بود و خواننده‌های داخل ایران. مثلاً آن‌هایی که از آن‌ور آب [بودند] را نمی‌توانستیم [گوش کنیم]، پنهانی گوش می‌کردیم لیلا فروهر را...»«وارد دانشگاه که شدم، آنجا دیگر شهر دیگری من دانشگاه قبول شدم، توی خوابگاه می‌موندم. آنجا باعث شد که من یک استقلالی به دست بیاورم و فضای خود دانشگاه و امکاناتی که بود، باعث شد که من بتوانم یک‌سری چیزها را آنجا تجربه کنم. کانون‌های فرهنگی که بود، من وارد فضای تئاتر شدم چون خیلی تئاتر دوست داشتم. و در کنارش که در کانون‌های فرهنگی رفت‌وآمد می‌کردیم، بچه‌های موسیقی را هم می‌دیدم. برای اولین بار یکی از بچه‌های کانون موسیقی می‌خواست برای کنسرتش هم‌خوان انتخاب کند که من گفتم دوست دارم مثلاً شرکت کنم، می‌توانم بخوانم و این‌ها. من رفتم تست دادم و «گل گلدون» را خواندم از سیمین غانم عزیز. و اتفاقی که افتاد، همه شوک‌زده من را نگاه می‌کردند که انقدر تو خوب می‌خوانی! و تو کجا بودی؟ بعد متأسفانه حالا با اینکه خیلی استقبال شد، [من] علمش را نداشتم. مثلاً [نوازنده] آمد پیانو برای من بزند، گفت از کجا بزنم؟ این‌جوری نگاه کردم گفتم: هر جا دوست داری! آن متوجه شد که خب من نه گام می‌شناسم، نه حرفه‌ای کار کردم و این‌ها. ولی یک آوازی زدم و بر اساس آن، خودش یک گامی انتخاب کرد و زد. متأسفانه این کنسرت برگزار نشد، ولی از آنجا من احساس کردم که می‌توانم تو جمع بخوانم و این‌جوری قرار است که استقبال بشود از من.»«بعدها، بعد از دانشگاه، یک دوستی داشتم که توی گروه کر صداوسیما کار می‌کرد، فعالیت می‌کرد. از طریق همین تئاتر آشنا شده بودم باهاش. یک روز آمد به من گفتش نیروی جدید قبول می‌کنند، دوست داری تو هم بیایی؟ خیلی جدی، خیلی مثلاً [گفتم] آره! باید باشه! که باید تمرین کنی و... [گفتم] چرا که نه! و اصلاً به هیچی فکر نکردم که من این را چجوری قرار است به خانواده بگم، چجوری قرار است فعالیت کنم، کی بروم، کی بیایم. تنها امکانی که داشتم، [این بود که] خانوادهٔ ما یک‌ذره استقلال قائل بود برایمان، درسته؟ آن هم با جنگ‌های خودم اتفاق افتاده بود! یعنی انقدر مبارزه کرده بودم که این استقلال را به دست آورده بودم و اعتماد را. و این باعث شد که خب من نگم کجا دارم می‌روم، [بگویم] خب دارم با دوستم می‌روم بیرون، یا مثلاً کلاس دارم، همچین فضایی. محتواش [را نمی‌گفتم]، که این کلاس چیه.»«من رفتم یک تستی دادم. یک تستی که دوباره نمی‌دانستم چه خبره! فقط یک سری نت‌ها بود، من خواندم و [مربی] گفت مثلاً بشین توی آلتو. مونده بودم که آلتو یعنی چی؟ مثلاً دوستم چرا رفت تو یک ردیف دیگر نشست؟ سوپرانو یعنی چی؟ بعد کم‌کم آنجا، حالا در کنارش یک حالتی بود که کارگاهی بود، در کنارش هم آموزش می‌دادند، هم اجرا می‌کردند. کم‌کم، کم‌کم یاد گرفتم اصطلاحات را. خودم رفتم کتاب دبیرستان گرفتم از بچه‌های موسیقی که می‌خواندند هنرستان، رسم‌الخطش را گرفتم، شروع کردم آشنا شدن با یک‌سری چیزها و کم‌کم خودم را کشیدم بالا. و این شد ورود من به آواز.»تیام: «خب بذار این‌جوری شروع کنم که من با لیلا فروهر شروع کردم! یعنی خیلی سنم پایین بود که عاشق دیدن کنسرت‌های لیلا فروهر بودم و همیشه تخیل داشتم وقتی می‌دیدم لیلا را، سر صحنه‌ای، در همچین موقعیتی باشم، چقدر می‌تواند جذاب باشد! و همیشه این توی ذهنم می‌چرخید. اما اینکه تصوری داشته باشم در این خصوص که امکانش برای منی که تو ایران زندگی می‌کنم فراهم باشد، واقعاً نه. چون توی محیطی که من زندگی می‌کردم و حالا آدم‌های پیرامون خودم، هیچ ما به ازای بیرونی برای این مسئله ندیده بودم که ببینم بسیار خب، یک نفری رفته انجام داده و شدنی است. اینکه توی آن مقطع خب شبکه‌های اجتماعی وجود نداشت، نهایتاً یک‌دونه اینترنت dial-up بود که اصلاً ما نمی‌توانستیم کسی را هم ببینیم. این شبیه به یک رؤیای غیرقابل دسترس در ذهنم بود.»«تا اینکه من به‌واسطهٔ، فکر می‌کنم، آن میل شدیدی که به هر حال به دیده شدن داشتم، باعث شد که من توی بیست سالگی رفتم سر وقت کلاس‌های بازیگری و کلاس‌های بیان و این داستان‌ها. توی کلاس‌های بیان، من آنجا اتفاقی با یک آدم مواجه شدم که استاد صداسازی من بود، که در خصوص تجربه‌اش از کار کردن با خواننده‌های زن صحبت می‌کرد. آنجا، یعنی هنوز بعد از گذر خیلی از سال‌ها، این سکانس هنوز توی خاطرم زنده است. انگار سکته کردم! انگار که مثلاً یک چیزی که اصلاً فکرش را نمی‌کردم شدنی باشد، اصلاً چنین اتفاقی بیفتد، امکان اتفاق افتادنش هست! شاید این البته برای خیلی‌ها توی همان شرایط هم مشابه من نبود این تجربه. شاید خیلی‌ها بودند که تو خانواده‌هایی زندگی کرده بودند که پدر مادر هنرمندی داشتند یا خانواده‌شان موزیسینی داشتند. چون تو خانوادهٔ من نبود، توی تجربهٔ زیستی من چنین چیزی نبود، من ندیده بودم، نمی‌دانستم و خیلی برای من خبر مسرت‌بخشی بود. و دقیقاً مسیر کلاً زندگی من عوض شد! یعنی کلاً دیگر بازیگری و صدای تئاتر و این‌ها را همه را کنار گذاشتم و دنبال اینکه بسیار خب، یک مسیری پیدا کردم، یک چراغ سبزی به من دادند، پس شدنی است، پس می‌توانم بروم! و رفتم سمتش.»«آن موقع من فکر می‌کنم سال اول دانشگاه بودم. من رفتم یک دوره، یک جایی، پیش یک آدمی که خب حالا نمی‌توانم ازش نام ببرم به‌خاطر حفظ حریم شخصی، که ایشون در واقع با یکی از خوانندگان مرد هم، با آقای محسن یگانه، کار کرده بودند و اصلاً کلاً دلیل اینکه محسن یگانه آمد و تبدیل شده بود به یک آدمی که یکهو شناخته شده بود، منشأش کار کردن با آن آدم اتفاق افتاده بود. و خیلی اتفاقی من با آن آدم روبه‌رو شدم و بعد شروع کردم حالا پیشش کلاس رفتن. و بعد تازه تو شروع کلاس‌هایی که با این آدم داشتم، که خب خیلی هم توی مسیر زندگی من تأثیرگذار بود، در همان شروع متوجه شدم که خب خیلی چیزها متفاوت از حالا آن تصوراتی است که من دارم. ولی باعث نشد که حالا مثلاً دوست نداشته باشم دیگر، یا خیلی شیفته‌تر شدم. خیلی مسیر سخت‌تر بود، اما این سختی برای من خیلی جذاب بود.»«ولی یک مشکل خیلی بزرگ‌تری که من داشتم، این بود که خانواده‌ام به‌شدت مخالف بودند. یعنی من یادمه آن تایم‌ها مثلاً من توی اتاق خودم تمرین می‌کردم. چون پنجرهٔ اتاق من به سمت خیابان بود و جلوی آپارتمان ما معمولاً آقایون جمع می‌شدند، بازی می‌کردند، فوتبال می‌کردند، والیبال... پدر خود من هم توی آن بازی‌ها مشارکت داشت. هیچ‌وقت این تصویر از خاطر من نمی‌رود که یک بار وقتی که داشتم تمرین می‌کردم، پدرم خیلی عصبانی در اتاق را باز کرد، که انگار خودش را سراسیمه فقط رسانده بود خانه که مثلاً به شما [بگوید] نمی‌دانید چه اتفاقی دارد می‌افتد! بعد به من نگاه کرد [و گفت] «صدات قشنگ توی خیابانه!». من آن‌قدر مصمم بودم برای کاری که می‌خواستم انجام بدهم که فقط با خونسردی، البته ظاهر خونسرد، در حالی که به‌شدت منقلب شده بودم، بهش نگاه کردم و گفتم: «خب صدایم توی خیابان باشد، مگر چه اشکالی دارد؟ شما خودتان همه‌تان تو خیابانید، مشکلی ندارد! حضور صدای من تو خیابان تو را آزار می‌دهد؟». دیگر حالا یک دعوای لفظی و... این بارها و بارها تکرار شد. یعنی من، فضای تمرین کردنم خیلی با تشنج همراه بود، با استرس همراه بود.»«دو تا علت داشت: یکی اینکه همان بحث تعصباتی که زن که خواننده نمی‌شود و این داستان‌ها، و البته خب پدر من به‌خاطر اینکه پیشینهٔ کاری نظامی هم داشت، پذیرفتن یک همچین چیزی خیلی بیشتر براش سخت بود؛ و اینکه فکر می‌کرد یک همچین چیزی آینده‌ای ندارد. اصلاً تو داری این کار را می‌کنی برای چی؟ اصلاً ته‌اش چه خواهد بود؟ یک مقطعی گفت اصلاً [فرض کن] من آبرویم رفت، ولی تو به من بگو تو در نهایت قرار است چه اتفاقی برات بیفتد؟ نان و آب نمی‌شود این! ولی خب منم گوشم نمی‌شنید دیگر. و خیلی، آن‌قدر من جنگیدم که... البته برادر بزرگش [هم مخالفت می‌کرد]...»«در نهایت من بعد از یک مدتی رفتن و تمرین کردن، دقیقاً توی زمانی که داشتم نزدیک می‌شدم به اینکه مسیر حرفه‌ای‌تری را شروع بکنم، به‌خاطر همین فشارهایی که رویم بود، رها کردم. رها کردم، آمدم چسبیدم به درس و دانشگاه و تا پایان مقطع، یعنی تا زمانی که من ترم آخر دانشگاه را می‌گذراندم، دچار افسردگی خیلی شدیدی شدم. با ناراحتی خوابیدن، همیشه یک خلأ بزرگ در من وجود داشت و خیلی عصبی بودم تو آن تایم. من خاطرم هست که از شنیدن موزیک عصبی می‌شدم، هیستریک می‌شدم و نسبت به دیدن هر خوانندهٔ زن جوانی که تازه می‌آمد و خودش را معرفی می‌کرد و مردم می‌شناختنش، دچار احساسات خیلی بدی می‌شدم. اینکه من هم می‌توانستم یکی از آن‌ها باشم، اینکه من هم می‌توانست امکانش برایم فراهم بشود... و این خیلی من را عذاب می‌داد، خیلی... هیچی! نمی‌دانم، شاید نوعی حسادت، شاید نوعی غبطه، که چرا من باید این شرایط را نداشته باشم که آن‌ها دارند، با وجود این‌همه عشقی که در من وجود دارد؟»«به هر حال، یک کمی، فکر می‌کنم چهار سال این‌طوری من دور ماندم از این قضیه و خیلی شرایط روحی بدی را پشت سر گذاشتم. یک بار همین‌جوری، یکی از امتحان‌های پایان ترم من بود، خاطرم هست، امتحان را می‌دادم، از آنجا رفتم نشستم تو یک پارکی که جلوی دانشگاهمان بود، در واقع. همین‌جوری نشستم فکر کردم، به خودم گفتم که خب، [دانشگاه] که الان مثلاً تمام شد، بعدش چی؟ خب الان مثلاً تو دنبال آوازم نرفتی، خواندن را هم کنار گذاشتی، موزیک هم کار نمی‌کنی. خب الان بعدش چی؟ الان می‌توانی بروی همین چیزی را که خواندی – من مهندسی دامپروری خواندم – الان این چیزی را که خواندی، می‌توانی بروی تو این دنیا کار بکنی؟ (آن موقع همزمان کار هم می‌کردم، یعنی می‌رفتم قزوین توی دامداری کار می‌کردم). بعد خیلی با خودم فکر کردم و بعد همان‌جا تصمیم گرفتم. گفتم بسیار خب، من ترجیح می‌دهم به‌جای اینکه تایم طولانی‌مدتی را با حسرتِ اینکه کاری را دوست داشتم و نرفتم سمتش، فقط به‌خاطر اینکه می‌شود رفت یک جای دیگر امرار معاش کرد، [زندگی کنم]، بروم دنبال کاری که دلم می‌خواهد انجامش بدهم؛ حتی اگر هزینه‌اش این باشد که مجبور باشم تو شرایط سخت اقتصادی خودم را قرار بدهم و خب راهی برای امرار معاش نداشته باشم و همچنان خب خیلی مسائل دیگر پررنگ می‌شد اگر نمی‌توانستم جایی کار بکنم.»«و رفتم دوباره با کلی حالا خجالت و این‌ها، به استادم دوباره تماس گرفتم، با کلی خواهش و تمنا، و یک، فکر می‌کنم، چندین ماه طول کشید که ایشون قبول کرد دوباره با من شروع بکند، استارت بزند کار کردن را. این دوران را پشت سر گذاشتیم و بعد دوباره از آنجا من استارت کار را زدم. این دفعه دیگر هرچقدر دلگیری و حالا مخالفت وجود داشت، گوش نکردم. خیلی جاها مثلاً حالا عمهٔ من یا مثلاً چه می‌دانم، عموی من بهم می‌گفتند که باشه تیام، باریکلا! (چون می‌دانستند نمی‌توانند جلوی من را به هر حال بگیرند) گفتند اگر می‌خواهی انجام بدهی، مسئله‌ای ندارد، ولی مثلاً به بابات فکر کن، ممکنه مشکلی براش پیش بیاید.»«یادم است یک‌بار تو آن تاریخ، برای پدرم یک مشکل قلبی پیش آمد، بی‌سابقه، که شاید همهٔ نگاه‌ها زوم شد روی من که خب الان دیگر پس شرایط خیلی حساس شده و دیگر الان وقتش است که تو دیگر عقب‌نشینی بکنی. (البته مشکل قلبی که برای بابا پیش آمده بود، آن ربطی به من نداشت، حداقل مستقیم شاید نداشته، نمی‌دانم، شاید یکی از دلایل... نمی‌دانم). اما به این علت که فکر می‌کردند که او الان شرایطش حساس است، نباید استرسی داشته باشد، باید آرامش داشته باشد، و خب این چیزی است که او را نگران می‌کند... آقا گفتند که: ببین! این کاری که تو داری می‌کنی، او را واقعاً ناراحت می‌کند. پس شاید باید فکر کنی که می‌توانی کنار بگذاری. من همان‌جا خیلی جدی به همه‌شان گفتم که هرگز، هرگز فکر نکنید که من به‌خاطر این موضوع از کاری که می‌خواهم انجام بدهم عقب‌نشینی می‌کنم و اصلاً هم نمی‌پذیرم که شما فکر بکنید احتمال دارد که این کاری که من دارم برای زندگی خودم انجام می‌دهم، می‌تواند تأثیر داشته باشد توی مرگ و زندگی یک آدم دیگر، که آن آدم پدر من باشد، بعد اینکه من بسیار هم دوستش دارم و عاشقشم. مطمئنم که همچین چیزی نیست. این فقط یک نوع سوءاستفاده است که من اجازه به کسی نمی‌دهم.»«مثلاً تا یک مقطعی، خانواده کلاً پذیرفته بود، ولی سفرهایی که ما می‌رفتیم، حالا مثلاً توی فامیل که شهرستان‌ها بودند، [می‌گفتند] یک چیزی شبیه به اینکه: باشه، ما خودمان می‌دانیم، تو چیزی نگو! یعنی خب آن‌ها دیگر ندانند! حالا خودمان می‌دانیم، اوکی، این چندتا خانواده‌ای که حالا هستیم کنار همدیگر... فامیل دورتری که حالا ما می‌رویم باهاشون در ارتباط هستیم، آن‌ها دیگر ندانند. وقتی ازت می‌پرسند چه‌کار می‌کنی، اشاره‌ای به این موضوع نکن. خب چه‌کار بکنی؟ رفته‌رفته این هم برداشته شد. یعنی رفته‌رفته ما رسیدیم به جایی که بسیار خب، آنجا هم می‌رفتم و آنجا هم صحبتش را می‌کردم که آره من مثلاً این کار را می‌کنم و دوست دارم. حالا برای بعضی جالب بود، بعضی عجیب بود، یا بعضیا فکر می‌کردند چطور مثلاً دختر فلانی که بابام باشد، تونسته مثلاً همچین تابویی را بشکند.»میم: «و دو تا چیز می‌خواهم بگم در رابطه با حالا بحث هم موسیقی هم آواز. یکی اینکه خودت بهتر از من می‌دانی موسیقی هنر گرانی است و هزینه‌ای که کلاس‌ها و تمرین و ساز و استاد و این‌ها دارد، خیلی زیاد است. و کسی اگر ساپورت خانواده را نداشته باشد، خیلی سخت است که بتواند از پس این بربیاید. هیچی می‌گم، همین که زمان می‌خواهد که تمرین انجام بدهی، خب وقتی خانواده‌ات ندانند، چجوری می‌خواهی تمرین کنی تو خانه؟ وقتی مثلاً هزینه‌اش را نداشته باشی، ساپورت نشوی، چجوری می‌خواهی بروی کلاس؟ فقط بیشتر سعی می‌کردم حالا با دوست‌ها و کسایی که مثلاً یک‌ذره از من قوی‌تر بودند و این‌ها، به قولی، مطرح کنم مثلاً باهام کار کنند.»«و یک اتفاقی که افتاد، حالا با قرض، پس‌انداز و این‌ها، من تونستم که یک ارگ بخرم. از یکی از دوستان پولش را قرض کردم که حالا بعداً قسطش را بدهم. من تونستم که یک ارگ بخرم. فکر کن چجوری خریدم من این ارگ را! می‌گویم من اصلاً نگفته بودم! با اینکه فکر کن نهاد رسمی بود، سازمان صداوسیما بود! با اینکه من مثلاً هیچ کار خلافی انجام نمی‌دادم، ولی نگفته بودم به خانواده‌ام. بعد من این ارگ را خودم که هیچ تخصصی نداشتم، از یکی از هم‌گروهی‌هامون، ازش خواستم، یکی از آقایون، که برام ارگ بگیرد. او معرفی کرد، خودش گفت می‌آیم می‌گیرم براتون. خیلی لطف کرد. رفتیم با هم خریدیم. او ماشین داشت، گذاشت تو ماشین، آورد. فکر کن چه روزی من این کار را کردم؟ روز جمعه که پدر مادرم نماز جمعه رفته باشند، خانه نباشند! فکر کن با چه وضعیتی! آره! با چه وضعیتی این ارگ را آوردم و قایم کردم زیر تخت! و بعد با هدفون گوش می‌کردم، نمی‌زدم! گوش می‌کردم شبا، وقتی که مثلاً کسی بیدار نباشد و مطمئن باشم کسی نمی‌آید اتاقم. می‌دانی با چه وضعیتی؟ من خودم فقط می‌توانستم گوش کنم به این! تا نه اینکه خودم تمرین کنم. اگر حالا یک روزی پیدا می‌کردم که خانهٔ ما که خیلی هم پرجمعیت بود، خلوت می‌شد، آنجا تمرین کنم. و خب خیلی کند پیش می‌رفت.»«ولی خب خود استاد خیلی تعجب می‌کرد. یک روز، یعنی مثلاً از این تست‌هایی که می‌گرفت رهبر گروهمان بود، یک بخشی از قطعه را می‌گفت بخوانی. من وقتی خواندم، تنهایی، سولو خواندم، تعجب کرد و از همه خواست من را تشویق کنند که از پدیده‌های آنجام! که مثلاً صفر آمدم، الان می‌توانم انقدر نت بخوانم و قشنگ نت‌ها را بخوانم. خانواده کم‌کم فهمیدند. خب بالاخره مامانم ارگ را پیدا کرده بود و برخورد اولش... خب می‌دانی، من تو زمینه‌های مختلف، می‌گویم، در حال مبارزه بودم. کم‌کم، کم‌کم داشتند عادت می‌کردند به اینکه یک‌سری چیزهای جدید ببینند، یک‌سری اتفاقات جدید بدانند. و کم‌کم کنار آمدند با این قضیه.»«و من فکر کنم اولین بار که رفتم اجرا کردم، فیلمش را نشان دادم، فیلم اجرامون را نشان دادم – برای یک مراسمی بود ما رفتیم گروه کر اجرا کرد – فیلمش را مثلاً آمدم نشان دادم، کنار آمدند. می‌دانی؟ مثلاً آن‌قدر... چون می‌دانی تو جمع بود، اگر شاید مثلاً سولو می‌خواندم فرق می‌کرد. ولی چون جمع بود، نگاه کردند. و چون فیلم بود و بالاخره صداوسیما کنارش و این‌ها... یک چندتا چیز... یک‌چیزایی می‌گویند استراتژی‌هایی که من استفاده کردم دیگر! این گروه صداوسیماست، بله و این‌ها... یک‌ذره به‌خاطر آن کنار آمدند با قضیه.»«و وقتی از طرف رئیس صداوسیما تقدیرنامه دادند بهمون – پایان سال معمولاً یک جشنی می‌گرفتند یا تقدیرنامه می‌دادند – من آن تقدیرنامه را نشان دادم، خیلی هم لذت بردند، افتخار کردند که: آفرین! گروه من می‌گویم از طرف صداوسیما بود. یک مقدار که حرفه‌ای‌تر شد، دیگر مراسمات می‌رفتیم. برای هر مراسمی یک هزینه‌ای می‌دادند به ما. و اینم یک چیزی بود که حالا خانواده باهاش... می‌دیدند که دارد از آن مثلاً پول، درآمدی هم هست، یک‌ذره به قولی همراهی‌شان بیشتر می‌شد. دیگر من کم‌کم تونستم آن ارگ را بیاورم بیرون و کم‌کم تمرین کنم جلوشون. البته پدرم که زیاد اهل خانه نبود، وقتی خانه بود... که کم‌کم شروع کردم تمرین کردن و... خوب بود. ولی خب حالا آن قضیه برقرار بود که دیگر بابا می‌دید من را شب وقتی تو آن دوره دارم تمرین می‌کنم، یک‌ذره حرفه‌ای‌تر دارم کار می‌کنم، قطعات جدیدتر که او بلد نیست را می‌خوانم، آره، لذت می‌برد.»«نهایتاً بعد از سال‌ها مبارزه، میم توانست همراهی خانواده را برای ادامهٔ فعالیت در زمینهٔ آواز به دست بیاورد، اما مانع بزرگ‌تر پیش رویش بود.»میم: «یک روز که رفتیم سر تمرین، آمدند گفتند آره مثلاً به‌خاطر فلان اختلافات – نگفتند اختلافات – مثلاً گفتند که به‌خاطر فلان مشکلات، ما فعلاً گروه را تعطیل می‌کنیم تا آن مشکلات حل بشود. و آن مشکلات هیچ‌وقت حل نشد! حل نشد و جای ما را دادند به یک استودیو، تبدیل کردند به استودیوی کودک بود، چی بود... و دیگر کلاً کنسل شد! صد نفری که فکر کن، اگر می‌خواستند درگیر جدی بشوند... همین‌جوری یک‌شبه فهمیدیم که نه! واقعاً نمی‌شود روی این کار [حساب کرد]. در حالی که یک ارگان پشتش بود، یک جای رسمی بود، نمی‌شد روش حساب کرد که ما قرار است آینده‌ای داشته باشیم.»«تا چند سال بعدش، فکر کنم چهار سال بعدش، دوباره یک مجموعه‌ای، یک آموزشگاهی آمد، یک مجموعه‌ای تشکیل داد، گروه کر. و ما با اینکه مثلاً درگیر کارهای دیگری بودیم و این‌ها، دوباره آن علاقه دیگر که مثلاً ما را وسوسه کرد، من و دوستم را، دوباره افتادیم تو فضای فعالیت. یک قطعه‌ای را می‌خواستند کار کنند، یک قطعهٔ کلاسیک، خیلی قطعهٔ مشهوری بود. دو سال ما فقط زمان صرف کردیم برای تمرین این قطعه! دو سال! گرما، سرما، برو بیا، مثلاً هفته‌ای تمریناتش زیاد بود، هفته‌ای مثلاً سه جلسه فوق‌العاده می‌گذاشتند، تمرین‌هاش... و خیلی یعنی ما فشار تحمل کردیم. از بچه‌ها، یک چیزی می‌خواستند که از بچه‌های قدیمی‌تر می‌خواستند جدیدها را آموزش بدهند و گروه کر خیلی وسیعی به قول تشکیل شد. و این کار اجرا شد.»«علی‌رغم اینکه کلی به ما قول داده بودند از نظر مالی و این‌ها، که قرار است که شما بحث مالی هم داشته باشید و فلان، بعد از دو سال اجرا کردیم، تمام شد، خداحافظ! یعنی هیچ اتفاق مالی نیفتاد! خداحافظ! دیگر نهایت کاری که می‌گفتند، گفتند برای شما ما رزومه درست کردیم، ما مثلاً شما توانستی رزومه بگیری، می‌گویی من فلان قطعه را خواندم و فلان... هیچی! باعث شد که دوباره سرخورده رها کنیم و از آن طرف هم کلاً کنسل شد باز گروه. کنسل شد.»«داشتند آماده می‌شدند برای کار آکاپلا (a cappella) و دوباره از من دعوت به همکاری کردند. یکی دو جلسه رفتم. علی‌رغم اینکه خیلی تداخل داشت با کارهایم، گفتند نه تو دیگر خوبی، سطحت خوبه، خودت تمرین کن و [موقع] اجرا به ما ملحق شو و فلان. من نهایت فقط پرسیدم که آیا قرار است هزینه‌ای داشته باشد برای ما؟ و ناراحت شدند، تند برخورد کردند که اصلاً یعنی چی این صحبت‌ها؟ بعد باعث شد که کلاً من از فضا بیایم بیرون و به بهانهٔ کار و... در نهایت گفتم که دیگر من نمی‌توانم. و ارتباطی که داشتم با بچه‌ها، آن کنسرت برگزار نشد و دوباره گروه منحل شد.»«تیام برخلاف میم، عضو گروهی نبود و به همین دلیل، موانع و سختی‌هایی که پیش رو داشت، کاملاً متفاوت بود.»تیام: «و این‌ها گذشت دیگر... تا رسید به جایی که من سه سال پیش، چهار تا کار حالا خودم، یعنی کاور نه، کارهایی که حالا یکی‌شون شعرش از خودم بود، سه تای دیگر شعرهاشو برام نوشته بودند، کاملاً اورجینال، رفتم استودیو و ضبط کردم. یک آلبوم هفت ترکی را ما آماده کرده بودیم، ولی من باید هزینهٔ استودیو می‌دادم، باید هزینهٔ نوازنده می‌دادم، باید به آهنگساز پول می‌دادم...»...باید به آهنگساز پول می‌دادم و این داستان‌ها. ولی نکته اینجا بود که در کنار همهٔ این‌ها، من باید به لحاظ مالی هم خودم را تأمین می‌کردم تا بتوانم از پس هزینه‌های زندگی‌ام بربیایم. باید سر کار می‌رفتم. یعنی با وجود اینکه تمام انرژی‌ام صرف این قضیه [آواز] می‌شد، باید سر کار هم می‌رفتم، مثلاً از هفت صبح تا شش بعدازظهر، و بعد از آن، انرژی باقی‌مانده‌ام را می‌گذاشتم برای رفتن به استودیو و تمرین آواز و این‌ها. این هم بخش دیگر ماجرا بود که خب شرایط را خیلی سخت‌تر می‌کرد.چون یک آدم نمی‌تواند تمام انرژی‌اش را روی یک چیز بگذارد که متمرکز باشد و همان مسیر را ادامه بدهد، مجبور بودم دو مسیر را با هم پیش ببرم. چون آن مسیر اصلی، که خب آواز و خواندن باشد، برای من هنوز منبع درآمدی نبود که بخواهم رویش حساب کنم. بماند که برای کار کردن [برای امرار معاش] خیلی انرژی و زمان بیشتری می‌گذاشتم. تا در نهایت...به هر حال، چهار کارم سه سال پیش آماده شد و بعد رسیدم به جایی که خب، با این کارها باید چه‌کار کرد؟ رفتم سراغ مجوز و فهمیدم که برای گرفتن مجوز آلبوم برای خوانندهٔ زن اصلاً امکانی وجود ندارد. و اگر می‌خواستم دنبال همکاری با یک خوانندهٔ مرد بروم، آن هم شرایط خاص خودش را داشت: باید حتماً صدای من از صدای خوانندهٔ مرد پایین‌تر (ضعیف‌تر) باشد. من هم خوانندهٔ مردی را نمی‌شناختم که اصلاً چنین چیزی را بپذیرد؛ چون اصلاً منبع مالی نداشتم که بخواهم به خوانندهٔ مردی پول بدهم که بیاید کنار من بخواند، آن هم با شرایطی که او بخواهد صدایش از من مطرح‌تر و مثلاً بلندتر باشد.خب، بعد دیدم کلاً این مسیر بسته است. رفتم دنبال مجوز تک‌آهنگ. برای گرفتن مجوز تک‌آهنگ هم باز دیدم که بله، می‌توانم دنبالش بروم، اما همان قضیهٔ خوانندهٔ مرد دوباره مطرح بود. و خب، دیدم که این برای من شدنی نیست. با صحبت‌هایی که با بچه‌ها داشتیم، گفتیم که بسیار خب، ما مسیر پخش غیررسمی را جلو می‌رویم دیگر، چون اصلاً راهی برای ما وجود ندارد.و بعد از اینکه آن چهار آهنگ اول من منتشر شد، کمی توانستم دیده و شناخته شوم، اما باز مسئلهٔ اصلی وجود داشت: مسئلهٔ مالی. اینکه من تا کی می‌توانستم مسیری را ادامه بدهم که صرفاً فقط برایم هزینه داشت و هیچ خروجی مالی برایم نداشت؟این شد که من یک‌جایی به این فکر افتادم که ترجیح می‌دهم مهاجرت کنم و از ایران بروم، چون مسیری که برای ادامهٔ فعالیتم در نظر گرفته‌ام، در ایران برایم شدنی نیست. و من سال گذشته از ایران بیرون آمدم به این امید که اینجا، در کشور دیگری، بتوانم فعالیت کنم و در واقع بتوانم همان چیزی را که در درونم وجود دارد و دوستش دارم و می‌خواهم با آدم‌های دیگر به اشتراک بگذارم، انجام بدهم؛ که این هم خودش الآن قصه‌ها و داستان‌های خاص خودش را دارد تا بتوانم خودم را توی مسیر نگه دارم.اما دست‌کم من با این امید که یک مسیری برایم باز شده، این کار را شروع کردم و حالا سعی می‌کنم با تمام سختی‌هایش کنار بیایم و پیش بروم.اما اینجا می‌خواهم یک چیزی را بهت بگم هدیه جان؛ من وقتی این داستان‌های زندگی‌ام را الآن برایت تعریف می‌کنم، [می‌بینم که] من الآن به‌واسطهٔ همهٔ آدم‌هایی که در زندگی من نقش‌آفرین بودند – چه آن‌هایی که حمایتم کردند، چه آن‌هایی که حمایتم نکردند – در واقع به جایی رسیده‌ام که احساس می‌کنم آدم خیلی قوی‌تری هستم نسبت به زمانی که این مسیر را شروع نکرده بودم. چون جنگیدن در واقع من را به آدم دیگری تبدیل کرده است. ولی نکته‌ای که خیلی دلم می‌خواهد رویش تأکید بکنم این است که هر کسی که می‌جنگد، لزوماً موفق نمی‌شود. هر کسی که گوش کند موفق نیست. هر کسی که لیلا فروهر شد موفق نیست. هر کسی که [مثل] شجریان شد موفق نیست.موفقیت تعریفش برای هر کسی متفاوت است. من احساس می‌کنم صرف اینکه توانستم به اینجا برسم که تصمیم بگیرم کاری را که دلم می‌خواهد انجام بدهم، با وجود همهٔ این سختی‌ها، این برای من یعنی موفقیت. اما لزوماً این موفقیت آن چیزی نیست که من بتوانم به‌واسطه‌اش زندگی راحتی داشته باشم، امرار معاش بکنم و در واقع بتوانم یک رفاه نسبی داشته باشم که هر آدمی در زندگی‌اش نیازمندش است. پس بنابراین خیلی مهم است که ما در نظر بگیریم آدم‌ها برای رسیدن به جایگاهی که ما آن‌ها را به لحاظ بیرونی می‌بینیم، چقدر بها پرداخت کرده‌اند؛ که خب این بها برای زن بودن در ایران خیلی سنگین‌تر است.[صدای هدیه میری مقدم - میزبان]:من با زنانی که گفتگو می‌کردم، آن‌ها از موانع قانونی و اجتماعی می‌گفتند که باعث شده بود حتی بعضی از آن‌ها از این عرصه خداحافظی کنند. موانع برای زنان در دنیای موسیقی کم نیست: از محدودیت‌های قانونی گرفته تا نگاه سنگین جامعه، از بی‌احترامی تا آزار و اذیت و حتی تجاوز.اما یک مانع دیگر هم هست که خیلی کمتر بهش پرداخته می‌شود و آن، بی‌اعتمادی اهالی موسیقی نسبت به زنانِ خواننده است. در تمام صد سالی که من بررسی کردم، هیچ‌وقت نام زنی را به‌عنوان آهنگساز یا رهبر ارکستر در تاریخ موسیقی ایران ندیدم. حتی نقش زنان در نوازندگی هم نسبت به مردان خیلی کم‌رنگ‌تر بوده است. حالا به نظر شما علتش چیست؟ آیا واقعاً در بین زنان کسی نبوده که استعداد آهنگسازی و رهبری داشته باشد؟ یا اینکه نظام مردسالار موسیقی ایران فرصت ظهور به آن‌ها نداده است؟ آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده بودید؟آیدا شاه قاسمی، که پیش‌تر هم در پادکست «روزن» با من همراه بود و خواننده و آهنگساز است، از تجربه‌های خودش به‌عنوان یک زن در دنیای موسیقی می‌گوید:[صدای آیدا شاه قاسمی]:به نظر من، مهم‌ترین مانع و چالش برای یک زن موزیسین و خواننده در ایران این است که متأسفانه با یک سیستمی روبه‌رو است که بهش اعتماد ندارد. یعنی چه‌بسا که خیلی خانم‌ها استعداد بسیار بالایی دارند – هم در خوانندگی، هم در نوازندگی و هم در آهنگسازی – ولی متأسفانه در این سیستم مردسالارانه بهشان اعتماد نمی‌شود.یعنی مثلاً من خودم وقتی یک آلبوم می‌خواستم تهیه بکنم، می‌خواستم فقط با خانم‌ها کار بکنم، چون فکر می‌کردم فقط این‌جوری شاید بشود اصلاً فضایی به وجود آورد که خانم‌های دیگر هم بیایند کار بکنند و اعتمادبه‌نفس بگیرند؛ و واقعاً فقط و فقط هدفم این بود که خانم‌ها دیده بشوند و کار بکنند. اما خب می‌دیدم که مثلاً حتی خود خانم‌ها می‌گفتند که: نه، بگذار مثلاً با یک آقا کار بکنیم، مثلاً تنظیم‌کننده آقا باشد یا مثلاً صدابردار آقا باشد. یعنی متأسفانه آن‌قدر به خود ماها هم حتی این عدم اعتماد تزریق شده که ما همه‌اش فکر می‌کنیم اگر یک مرد در آن پروژه نباشد، شاید آن پروژه به موفقیت نرسد.که حالا این قضیه شاید در خیلی موارد هم صدق بکند، به‌خاطر اینکه متأسفانه من می‌بینم موزیسین‌های آقایی که سال‌هاست دارند کار می‌کنند، خیلی راحت‌تر بهشان اعتماد می‌شود، خیلی راحت‌تر اسپانسر پیدا می‌کنند، خیلی راحت‌تر می‌توانند کنسرت بگذارند و خیلی راحت‌تر در واقع سیستم، آن‌ها را به‌عنوان یک موزیسین جدی می‌گیرد. این شاید یکی از بزرگ‌ترین چالش‌هاست.و همین‌طور چالش دیگری که حالا باز من بهش برخوردم، این است که وقتی می‌خواستم با یک لیبل (شرکت پخش موسیقی) کار بکنم برای پخش کارهایم، آن‌ها خیلی راحت می‌گفتند که خب ما خیلی برایمان راحت‌تر است که با یک موزیسین آقا کار بکنیم، چون خیلی راحت‌تر می‌تواند کارش پخش بشود. اما کار شما که خوانندهٔ زن هستید، حتی اگر آهنگسازی، تنظیم و همه‌چیز هم با خودتان باشد، به هر حال آن کلام و آن خوانندهٔ زن مسئله‌ساز است. و خیلی وقت‌ها یا اصلاً حاضر نیستند که کار را قبول بکنند، یا اینکه با قیمت خیلی‌خیلی پایین حاضرند با یک خوانندهٔ زن کار بکنند؛ که این هم باز خودش یک مانع خیلی بزرگی است که شاید خیلی‌ها اصلاً ازش بی‌خبر باشند.[صدای هدیه میری مقدم - میزبان]:خیلی ممنونم آیدا جان به‌خاطر توضیحاتت. خیلی هم خوشحالم که این روزها در خارج از ایران به‌عنوان یک آهنگساز و خواننده مشغول به کار هستی. برای تو و تمام زنانی که در ایران و خارج از ایران برای اعتلای موسیقی تلاش می‌کنند، آرزوی موفقیت می‌کنم.[صدای آیدا شاه قاسمی]:ممنونم هدیه جان. من هم برای تو و تمام زنانی که برای بهتر شدن شرایط زنان در ایران تلاش می‌کنند، آرزوی موفقیت می‌کنم.[صدای هدیه میری مقدم - میزبان]:از سال ۱۳۵۷ تا الان (سال ۱۴۰۰)، ۴۳ سال گذشته است. در تمام این سال‌ها، زنان برای پس گرفتن حق آواز خواندن مبارزه کردند، اما هنوز نتوانسته‌اند به جایگاهی که در سال ۱۳۵۷ داشتند، برسند. سال‌ها محدودیت قانونی و فشار اجتماعی باعث شد که تعداد زیادی از زنان بااستعداد، یا از ایران مهاجرت کنند یا برای همیشه از دنیای موسیقی خداحافظی کنند. زنان باقی‌مانده هم یا مجبور به هم‌خوانی با مردان شدند، یا در بهترین حالت، در سالن‌هایی برای زنان دیگر برنامه اجرا می‌کنند.من در طول ساخت این سریال با زنان زیادی صحبت کردم؛ زنانی که در آرزوی خواننده شدن در ایران ماندند و زنانی که برای رسیدن به این آرزو مهاجرت کردند. این زنان روایت‌های تلخ و شیرینی از موانع و محدودیت‌هایی که برایشان وجود داشته و دارد، تعریف کردند. زنانی که هم با مانع قانونی روبه‌رو هستند و هم با مانع اجتماعی و فرهنگی.در تمام این سال‌ها، سانسور صدای زنان به‌شکل عجیبی در جریان بوده؛ تا جایی که حتی در فیلم‌های مستندی که در مورد زنان خواننده در ایران ساخته شده، صدای آن‌ها حذف شده و ما فقط تصویر لب زدنشان را می‌بینیم! غم‌انگیز نیست به نظر شما؟این سریال چهار قسمتی «بیداد: روایت صد سال آواز زنان در ایران» بود که در پادکست «روزن» تقدیم حضورتان شد. مثل همیشه برای تهیهٔ این قسمت از منابع مختلفی استفاده کردم که در توضیحات می‌توانید لیست کامل آن‌ها را ببینید.«روزن» را به دوستانتان معرفی کنید و اگر دوست داشتید از ما حمایت کنید، می‌توانید به صفحهٔ حامی باش «روزن» بروید، یا اگر خارج از ایران هستید، از طریق پی‌پل مبلغی را به «روزن» کمک کنید. لینک حمایت در توضیحات اپیزود موجود است.خیلی خوشحالم که تا اینجا همراه من بودید و به امید روزی که هیچ زنی به‌خاطر زن بودن از حق اولیه‌اش، یعنی آواز خواندن، محروم نباشد.تا قسمت بعدی «روزن»، خدانگهدار. https://castbox.fm/vi/700390323 </description>
                <category>پادکست روزن Rozan Podcast I</category>
                <author>پادکست روزن Rozan Podcast I</author>
                <pubDate>Tue, 29 Apr 2025 18:41:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت بیستم - بیداد، روایت صد سال آواز زنان در ایران (شماره سوم: پهلوی)</title>
                <link>https://virgool.io/RozanPodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B5%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%DB%8C-bkaehmhb09ss</link>
                <description>
اِ بله، شاید مثلا موسیقی ما از اونچه که به‌عنوان به فرض آواز ایرانی میشناختیمش رفت به‌سمت خب لیلا فروهرا و گوگوش‌ و بسیار از هنرمندان موزیسین‌هایی که در واقع پاپ کار می‌کردن.مثلا ما الان که نگاه میکنیم شجریان خب معلومه جایگاهش توی موسیقی ما. ولی اگه برگردی به دهه پنجاه اینقدر واضح نبود، یعنی انقدر نبود که مثلا شجریان کسی که چقدر با دیگران فاصله داره و اگر نگاه کنی به اون چیزهایی که اون موقع بود، شاید حتی مثلا کفه پریسا رو سنگین تر ببینی.مثلا ما ویدئوهای رنگارنگ اون زمان رو داریم که از پریسا و گروه های موزیسی نیش هستن که در کنار هم نشستن و دارن کار راه میدن و در مقایسه ش هم ویدئو داریم از گوگوش، از رنگارنگ که خب مسلما یکی از این دو مدل ویدئو جلوه بصری بیشتری داشته و خب مخاطب بیشتر و در کنارش هم درآمد بیشتر.سلام. من هدیه میری مقدم هستم و شما دارید به قسمت بیستم پادکست روز نگوش میدید که در تیرماه ۱۴۰۰ منتشر می‌شه. روزن پادکستی که به شما کمک می‌کنه تبعیض های جامعه امروز را بهتر بشناسید. نابرابری هایی که انقدر تکرار شده‌اند، عادی و تغییرناپذیر به‌نظر می رسند. پس اگر می‌خواهی به سیاه‌چاله‌های ذهنت نور بتابانی، به باورهات شک کنی و از کنار تبعیض ها به راحتی نگذری، به پادکست روزن خوش آمدی.  بابت تأخیری که در انتشار این قسمت وجود داشت منو ببخشید. راستش به‌خاطر بیماری تصمیم گرفتم که یه مدتی به خودم استراحت بدم و سلامتیم رو در اولویت قرار بدم. البته در تمام این مدت در صفحات اجتماعی روزن فعال بودم و رسالت پادکست رو اونجا ادامه دادم. الانم دوباره پرانرژی برگشتم و کلی برنامه های جدید براتون دارم. یادتون هست کجا بودیم؟ قرار بود که در چند قسمت، داستان آواز زنان در صدسال اخیر رو براتون تعریف بکنم. در قسمت هفدهم و هجدهم درباره آواز زنان در زمان قاجار و اوایل دوره پهلوی صحبت و داستان زندگی قمرالملوک وزیری رو تعریف کردم. همانطور که در قسمتهای قبل گفتم، این مینی سریال در وب سایت موسسه زنان آزگود وابسته به دانشگاه یورک هم به زبان انگلیسی منتشر شده. لینک مقالات هر قسمت رو می تونید توی توضیحات پیدا بکنید. شما می توانید به هر میزانی که دوست دارید حتی اندازۀ مبلغ یک چای یا قهوه از روزن پشتیبانی مالی بکنید. حمایت شما منو دلگرم می‌کنه و باعث می‌شه با انگیزه بیشتری کار تولید پادکست رو ادامه بدم. لینک حمایت از روزم برای دوستان داخل و خارج از کشور رو در توضیحات پادکست براتون می‌ذارم. دیگه بریم سراغ اصل داستان. آها داش یادم می‌رفت این قسمت دو تا مهمون عزیز داره. نفر اول آیدا شاهقاسمی، خواننده عزیز و دوست داشتنی و نفر دوم دوست خوب و پادکستر درجه یک بردیا دوستی از پادکست کرون. دیگه نگم براتون که چقدر از همراهی این دو تا عزیز هیجان زده و خوشحالم. دیگه واقعا بریم سر اصل داستان.به اینجا رسیدیم که با ساختار شکنی قمر راه برای خواننده‌های زن باز شد. در همون دوره زن‌های دیگه ای مثل ملوک زرابی یا روح انگیز هم در عرصه هنری فعالیت می‌کردند. اما خب این به این معنی نیست که خوانندگی زنان عادی شده بود. دوره پهلوی عصر شکوفایی زنان در عرصه موسیقی به حساب میاد و زن‌ها توانستند از اندرونی به محیط‌های بیرونی بیایند، اما هنوز عامه مردم خوانندگی زنان را مشروع نمی‌دانستند. نه تنها زنان بلکه گاهی اوقات مردان هم مجبور بودند به‌دلیل شرایط فرهنگی و اجتماعی برای خودشون نام مستعار انتخاب بکنند. چندتا مثال بزنم؟ مثلاً اسم اصلی روح انگیز که جلوتر بیشتر در موردش توضیح میدم، بتول عباسی بود. اسم اصلی حایده، سکینه دادابالا و اسم واقعی مستی در منابع خدیجه و در منابع دیگر افتخار ذکر شده. یکی از شخصیتهای مهم در این دوره روح انگیزه. روح انگیز از چند نظر جزو اولین‌ها بوده. به‌علاوه داستان زندگیش یه گره‌ای داره که به نظر خود من خیلی جالبه. همونطور که گفتم اسم اصلی روح انگیز، بتول عباسی بود. البته تو یه سری کتاب‌ها می‌گن اسمش قدرت بوده. حالا ممکنه بپرسید مگه میشه قدرت اسم زن باشه؟ می‌شه دیگه. اسم‌های این‌طوری زیادن مثل عزت. بگذریم. بتول متولد سال ۱۲۸۳ بود. از بچگی تو خلوت برای خودش آواز می‌خوند اما پدر و مادرش مخالف آواز خوندن بودند. در همسایگی بتول خانواده خوش ذوقی زندگی می‌کردند. پدر و مادر خانواده ساز میزدند و این برای بتول خیلی جذاب بود. برای همین بعد از ظهرها به بهانه بازی با بچه‌های این خانواده پیششون می‌رفت. زن و شوهر ساز می‌زدند و بتول هم براشون آواز می‌خوند. یک باری اتفاقی جلوی مهمون‌های اون خانواده آواز خوند. همه شیفته صداش شدند. بین مهمونا مردی بود به اسم حسین سنجری. سنجری بهشون گفت این دختر خیلی با استعداده. تا الان کجا بوده؟ مطمئنم اگر که آموزش ببینه برای خودش ستاره‌ای می‌شه. این شد که خود حسین سنجری قبول کرد بیاد پیش اون خانواده و به بتول آموزش بده. انقدر بتول با استعداد بود که سنجری بعد از شیش ماه دخترک رو برد به مدرسه علینقی وزیری. با رفتن به مدرسه وزیری مسیر زندگی بتول تغییر کرد. علینقی وزیری رو حتما از قسمت ۱۷ و ۱۸ به‌خاطر دارید. تا اون زمان کلونل وقتی که آهنگی می‌ساخت معمولا یا خودش روی اون می‌خوند یا عبدالعلی وزیری که دست پرورده خودش بود. کلونل دربدر دنبال زنی بود که برای خوندن قطعات باهاش همکاری بکنه. سنجری از این قضیه خبر داشت. برای همین ۶ ماه تمام با بتول تمرین کرد تا مطمئن بشه که در برخورد اول می‌توانند کلونل رو تحت تاثیر قرار بدند. از اون طرف پسر سنجری یعنی هشمت الله هم که اونموقع دبستان می‌رفت، به بتول درس‌های کلاس اول رو یاد می‌داد. چون دخترک مدرسه نرفته بود و سواد خوندن و نوشتن نداشت. خلاصه که سنگ تموم براش گذاشتن. نتیجه هم گرفتند. علینقی وزیری در همون برخورد اول بتول رو پسندید و در مدرسه ثبت نامش کرد. کلونل گفت این دختر زندگی تازه‌ای رو شروع کرده. باید یه اسم جدید هم داشته باشه. صدای آوازش خیلی روح انگیز بود.اسمشو بزاریم روح انگیز. اینطوری بود که بتول شد روح انگیز و تحصیل در مدرسه کلونل وزیری رو شروع کرد. حدود یک سال اونجا درس خوند و از همونجا هم پر کردن صفحات رو شروع کرد.وقتی کلونل میخواست روح انگیز رو قبول بکنه براش یه شرط گذاشت. گفت باید خواننده مدرسه باشه و به هیچ مجلس طربی نره. روح انگیز هم قبول کرد. چرا قبول نکنه آخه؟ اون موقع اصلا کسی روح انگیز رو نمی شناخت که بخواد دعوتش بکنه. اما یه کم که گذشت پیشنهادها دونه‌دونه سمت روح انگیز اومدن. روح انگیز وسوسه شده بود و در گیر و دار بررسی این پیشنهادا بود که یک اتفاق عجیب افتاد. چیزی که هرگز کسی تصورش رو هم نمی‌کرد. یادتون باشه این سنجری بود که روح انگیز رو کشف کرد. ۶ ماه بهش درس داد و بعد هم به کلونل معرفیش کرد. سنجری ازدواج کرده بود بچه داشت و زندگیش لااقل از بیرون خوب به‌نظر می‌رسید. وقتی این داستان برای روح انگیز پیش اومد، سنجری کاری کرد که همه متحیر شدند. گفت میخوام روح انگیز رو به عقد خودم دربیارم. بهانه اش هم این بود که اگه با من باشه کسی مزاحمش نمی‌شه و می‌تونه درس آوازش رو ادامه بده. خیلی ها باهاش مخالفت کردند. گفتند مرد عاقل آخه این چه کاریه؟ بشین سر زندگیت. اما سنجری پاهاش رو توی یک کفش کرد و گفت من می خواهم برای این استعداد بزرگ فداکاری کنم و نذارم که از دست بره. اون موقع سنجری سه تا بچه داشت و طبیعتا خانوادش اصلا از این تصمیم خوشحال نشدند. اما سنجری کار خودش را کرد و با روح انگیز ازدواج کرد. بعد از ازدواج هم ساعت‌های زیادی رو باهاش می‌گذروند. گاهی روزی هشت ساعت درها رو می‌بستن و باهم تمرین می‌کردند. حالا تمرین یا کار دیگه کسی جز خودشون نمیدونه. به‌هرحال کلونل توی این تصمیم دخالتی نکرد. گذاشت هرکاری می‌خوان بکنن. اون کار خودشو می‌کرد. برای صدای روح انگیز آهنگ می‌ساخت و از همکاری‌شون راضی بود. حالا صدای روح انگیز چه ویژگی هایی داشت؟ صداش شفاف و رسا بود. می‌تونست اوج قطعات رو به‌راحتی اجرا بکنه. حدود صداش تقریبا مثل قمر بود با این تفاوت که در قسمت بم وسعت بیشتری داشت. یکی دیگر از ابتکارات کلونل وزیری ساخت و اجرای قطعات دو صدایی بود. این کار برای اولین بار در ایران انجام می‌شد و روح انگیز هم جزو اولین خواننده های ایرانی بود که این قطعات رو همراه با خود کلونل اجرا کرد.پس تا الان روح انگیز در دو تا موضوع اولین بود. یکی اولین خواننده زنی که روی آهنگ‌های کلونل آواز خوند و دوم جزو اولین خواننده های زنی بود که قطعات دو صدایی را در آواز ایران اجرا کرد. علاوه‌بر این‌ها، روح انگیز جزو اولین خواننده هایی بود که قطعاتی را برای بچه ها اجرا کرد. در نهایت هم خوبه بدونید که فقط دو تا زن هستند که ردیف آموزشی برای زنان دارند و روح انگیز یکی از آن هاست. پس متوجه شدید که چرا شناختن روح انگیز مهمه. اولین زنی که قطعات دو صدایی رو خونده. کسی که روی قطعات کلونل وزیری آواز خونده. یکی از زنانی که ردیف آموزشی داره و از اولین کسانی که برای بچه ها قطعاتی رو اجرا کرده. این که همه ی اینها هم در مقابل ازدواج با مردی که خیلی بزرگتر از خودش بوده به‌دست آمده, در نوع خودش جالبه. از حدود سال ۱۳۳۰ تا ۱۳۵۷ اتفاقات مهمی در دنیا افتاد که موسیقی و آواز زنان رو تحت تاثیر قرار داد. اولیش ظهور تلویزیون بود که در قسمت قبلی در موردش صحبت کردم. دومی رونق گرفتن سینما بود و سومی ورود موسیقی پاپ به ایران. این سه تا اتفاق در کنار هم معادلات موسیقی در ایران رو تغییر دادن. بیاید با موسیقی پاپ شروع کنیم. در ایران تا قبل از دهه ۳۰، بازار موسیقی در انحصار خوانندگان موسیقی سنتی بود. حدودای دهه پنجاه میلادی که می‌شه حدود دهه سی شمسی انقلابی در عرصه موسیقی ایران به پا شد. شخصی به اسم ویگن دردریان با آثار بدیع اش که متأثر از موسیقی غربی بود، سبک جدیدی از موسیقی را به ایرانیان معرفی کرد. ویگن جزو اولین خواننده هایی بود که با گیتار در صحنه حاضر شد. سال ۱۳۳۳ ویگن ترانه مهتاب رو خوند.این ترانه رو آغاز عصری جدید در موسیقی ایرانی می دانند. ویگن در این ترانه برای اولین بار موسیقی ایرانی رو با سازهای تماما غیر ایرانی اجرا کرد. نمی‌خوام وارد جزئیات زندگی ویگن بشم که به‌نظرم خودش می‌تونه یه اپیزود مستقل باشه. ولی اینو بدونید که ویگن رو الویس پریزلی ایران می‌دونستن و تا همیشه به‌عنوان سلطان جز ایران شناخته می‌شه. موسیقی پاپ با ظهور استودیو کوچینی و شکل گیری گروه بلک کتز گسترش بیشتری پیدا کرد. بلک کتز معنی فارسیش می‌شه گربه‌های سیاه. شکل گیری گروه بلک کتز هم خیلی جالبه و اینم خودش می‌تونه یه قسمت پادکست باشه. شهرام و شهبال شپره یک شبی خیلی اتفاقی با فرهاد مهراد آشنا و شیفته صداش میشن. بلافاصله فرهاد رو به گروهشون دعوت میکنن. گروه بلک کتز تو استودیو کوچینی آهنگهای پاپ غربی رو به زبان انگلیسی اجرا میکرد.خیلی ها می‌گفتند که اجراهایش از اصل آهنگ هم بهتر بوده. انقدر که امریکایی های مقیم ایران برای بلیت کنسرت‌هاش سر و دست می شکستند. حالا موسیقی پاپ چیه؟ خیلی خلاصه بخوام تعریف بکنم. کلمه پاپ برگرفته از واژه popular در زبان انگلیسی به‌معنای مردم و مردمی است. شعرها و تصنیف‌های موسیقی پاپ با موسیقی سنتی خیلی فرق داشت. به زبان اون موقع مردم و احساسات نسل جوان نزدیک‌تر بود و به همین دلیل خیلی زود محبوب شد و مورد توجه قرار گرفت. محبوبیت پاپ به قدری زیاد شد که عده‌ای از کسانی که موسیقی سنتی می‌خواندند آن را رها کردند و سراغ موسیقی پاپ آمدند. افرادی مثل مهستی که شاگرد علی تجبیدی بود یا هایده. تلویزیون و رادیو هم که پیرو سلیقه مردم بودند کمک کردند تا این سبک موسیقی بیشتر گسترش پیدا بکند. هرچقدر که تلویزیون بیشتر جاشو در بین مردم پیدا میکرد، شکل آواز هم در ایران متفاوت می‌شد. اگر که قبلا آدم‌ها فقط صدای خواننده ها را می‌شنیدند, الآن اجراشون رو هم می دیدند. این بود که چهره و چیزهایی مثل شیوه اجرا و رقص هم مهم شده بود. مردم مدل آرایش مو و چهره خواننده های مثل گوگوش و ستار را می دیدند و از آن‌ها تقلید می‌کردند. حالا وقتشه که بریم سراغ اولین مهمون این قسمت. خواننده عزیز و دوست داشتنی آیدا شاهقاسمی.به خندی می‌خندم. به گریی میگرم. به جنگی میجنگم. به سازی می‌سازم. آیدا رو می شناسید ولی منم ازش خواستم که خودش رو معرفی بکنه. خیلی خلاصه بخوام بگم آیدا در مورد محدودیت آواز زنان در ایران مطالعات بسیاری داشته و خودشم در آواز ایرانی تخصص داره و یه خواننده درجه یکه. من افتخار این رو داشتم که از طریق روزن با آیدا آشنا بشم. و باید بگم که اولا باعث افتخارمه که روزن رو گوش میده و دوما هم بسیار ممنونش هستم که در این قسمت از روزن مهمان من بوده. خب موافقی قبل از اینکه حرفهای آیدا رو بشنویم یه مقدار بیشتر باهاش آشنا بشیم.کار موسیقی رو فک می‌کنم از می‌شه گفت ۸ سالگی شروع کردم. اول کلاس ویولن می‌رفتم. کلاس فلوت می‌رفتم. خیلی علاقمند بودم به موسیقی. منتهی در عین حال هم خیلی میدونستم که هنوز اون چیزی که دوست دارم رو پیدا نکردم. تا اینکه ایران که بودم رفتم یه کنسرت موسیقی ایرانی و خب خیلی علاقمند شدم به موسیقی ایرانی و اون مسیر را ادامه دادم. ۱۳ سالگی مهاجرت کردم از تهران به آمریکا. امممم اینجا خب به هر طریقی که بود سعی کردم همون مسیر رو ادامه بدم. تابستونه برمیگشتم ایران. می‌رفتم کلاس‌های دَف و بعد هم اینجا سعی کردم مسیرمو تا جایی که ممکنه خب توی همون مسیر نگه دارم. یعنی در واقع به همون سمت نگهدارم. و پایاننامه ام راجع به محدودیت آواز زنان در ایران کار کردم و در کنارش روانشناسی خوندم. امممم فوق لیسانسم هم در واقع توی هنر و سیاست گرفتم. و این می‌شه یه جمع‌بندی کلی از اون چیزی که تا الان انجام دادم.از آیدا خواستم برامون توضیح بده که در این دوره تاریخی در دنیای تبلیغات، فیلم و موسیقی چه خبر بوده و موسیقی ایرانی چقدر از این اتفاقات متاثر شده.من فکر کنم که به‌هرحال یکی از چیزهایی که خیلی تاثیرگذار بوده توی این به وجود آمدن تفاوت در واقع دهه، توی دهه پنجاه آمریکا بیرون آمدن از اون دوره نگرانی و سختی جنگ جهانی دوم و شروع مقوله تبلیغات و بسیار موفق بودنش کم و بیش باعث و بانی این تغییرات توی موسیقی ما هم بوده. حالا این خیلی نگاه کلی ای که میشه وارد شد. امممم یا ما حتی آشنا میشیم با اولین چشمه های تحقیقات تبلیغاتی اینکه کی به چه چیزی ممکنه گرایش بیشتری داشته باشه، چه چیزی فروشش موفق بوده, چه چیزی نبوده و در واقع عوض کردن رفتار بازار بر اساس این تحقیقات یا در اصل توجهات به اون چیزی بود که داشت اتفاق میافتاد. اممم همچنین ظهور تلویزیون که در کنار مقوله تبلیغات، روند مصرف گرایی خیلی از جوامع را تغییر داد که نمی‌شه واقعا چشم پوشی کرد ازش. اممم آدم‌های دنیا خب خیلی راحت‌تر و مستقیم‌تر همدیگر را نگاه می‌کردند. این نگاه کردن در واقع الگو گرفتن از همدیگه رو هم موثر شده بود و دهه شصت رو اگه ما نگاه کنیم یه‌سری مثلا ویدیوهای ترمیم شده هست الان که خیلی هم زیاد شدند از روند روزمره جوامع متفاوت اون زمان. اممم ما یه خانوم ژاپنی که مثلا صبح داره بلند می‌شه بره سوار اتوبوس بشه بره سرکار و توی همون موقع اممم یا مقطع زمانی در واقع بذاریمش کنار یه خانوم آمریکایی میزانه. خیلی کمی تفاوت می‌بینیم توی قیافه شون, توی دامنی که پاشونه, توی کفش‌شون, توی کیفی که دست‌شونه, توی مدل موهاشون. اممم و یه بخش خیلی عمده‌اش هم برمیگرده به همون وجه تبلیغاتی اون زمان. اممم در واقع آمریکا مقوله تبلیغات رو خیلی خوب درک کرده بود. حتی قبل از حضور تلویزیون و پیاده کرده بود و همچنان هم می‌کنه این کارو. اممم آمریکایی های اون زمان درک کرده بود که از وقتی که چشم‌های دنیا از طریق تلویزیون به سمتش باز شد می‌تونه بقیه رو هم به‌سمت بازار خودش بکشه. فرهنگ پاپ در واقع می‌شه گفت از همین‌جاها شروع شد. آدما خب خیلی بیشتر شروع کردن همدیگه رو نگاه کردن و دنبال بهترین چیز و تو بورس‌ترین چیزها بودند. از همون زمان و هنر هم در واقع از این روند استقبال کرد. ما اینرو توی هنر در واقع بصری یا visual arts می‌بینیم. به همون ترتیب توی موسیقی همچنین تحولی ایجاد شد. بله، شاید مثلا موسیقی ما از آنچه که به‌عنوان به فرض آواز ایرانی می‌شناختیمش رفت به‌سمت خب لیلا فروهرا و گوگوش ها و بسیاری از هنرمندان و موزیسین‌هایی که در واقع پاپ کار می‌کردند. اممم صددرصد المان های ایرانی ملی خودشونو داشتند، همراه با در واقع گرایش‌های بیشتر دنیوی. اممم یعنی کسی که داره یه قطعه میخونه به فارسی مثلا با ساختار ملودیک مثلا توماهای دشتی. امم اما شکل و قیافه‌ای که از فرهنگیون حالا مثلا ژاپن تا آمریکا هم می‌پسندندش. یعنی شکل و قیافه اش خیلی شبیه افراد دیگه دنیاست. و خب حتی بیشتر میخوان چنین چیزی رو ببینن. چون اون قسمت هایی ش رو که نمی‌فهمن براشون جذابیت اگزوتیک یا فکر کنم بیگانه بودن می‌شه. اون بیگانه خودش رو داره که می‌تونه یه معادله خیلی موفقی باشه توی بازار.اون در واقع هنرمندا هم هنرمندای پاپی که داشتم بهشون اشاره می‌کردم، در واقع نه تنها کار هنری شون رو می‌کردن، بلکه در حال شکل دهی فرهنگی اجتماعی هم بودند. فرهنگی و اجتماعی در واقع و خب همه می‌خواستن مثل گوگوش باشن. مدل‌شون، لباساشونو البته بازم برای بازار خیلی خوب بود. تلویزیون خب خیلی چیزها رو دم دست تر کرده بوده. در کنارش هم از توجه مردم شروع به استفاده کرده بود و قانع کردن‌شون به خرید بیشتر و هنرمندامون در واقع نماینده های برندهای متفاوت هم می‌شدن دیگه.این تو مجله هامون هم خب خیلی زیاد بود مال اون زمان. به‌خاطر اینکه روند این زمان همین بود. ولی خب در کنارش هم یه کسای دیگه ای بودن که سبک‌های دیگه ای کار می‌کردن. و اینطور نبود که همه در واقع به‌سمت موسیقی پاپ رفته بودند و کلا روند موسیقی ما یک روند پاپ به خودش گرفته بود و ما تو همون زمان به وجود اومدن چیزهایی مثل مرکز حفظ و اشاعه موسیقی رو داشتیم. به بنیانگذاری داریوش صفوت که خب اساتیدی بودند مثل مثلا آقای بورمند، کریمی، دوامی که درس می‌دادن و در کنارشون هم شاگردهایی داشتیم که به بزرگای موسیقی مون تبدیل شدند. در سال‌های بعدی مثل استاد شکارچی، مثل پریسا، مثل لطفی، مشکاتیان این‌ها شاگردهای مرکز حفظ و اشاعه بودند. یا مثلا هنگامه اخوان رو داشتیم که برای رادیو کار میکرد اون زمان، یعنی زمانی که پریسا داشت درس می‌خوند. اونجا توی مرکز حفظ و اشاعه خانوم هنگامه اخوان داشت کار می‌کرد. توی رادیو از کارمندهای رادیو بود و در کنارشون هم خانوم مرضیه و اما خب آدم نگاشون که می‌کنه. مثلا ما ویدیوهای رنگارنگ اون زمان رو داریم که از پریسا و گروه های موزیسینیش هستن که در کنار هم نشستن و دارن کار ارائه میدن و در مقایسه‌ش هم ویدیو داریم از گوگوش از رنگارنگ که خب مسلما یکی از این دو مدل ویدیو جلوه بصری بیشتری داشته و خب مخاطب بیشتر و در کنارش هم درآمد بیشتر. پس اون چیزی که جلوه بصری بیشتری داشته مسلما خیلی می‌تونسته موفق‌تر باشه از دیدگاه بازاری اون زمان.همیشه وقتی پدیده جدیدی ظهور می‌کنه عده‌ای موافق و عده‌ای مخالفش هستند. مخالفان اولیه موسیقی پاپ، خواننده‌های سنتی بودند. دلکش که یکم جلوتر در موردش توضیح میدم. توی یکی از مصاحبه‌هاش از خواننده‌های پاپ به‌عنوان علف‌های هرز نام می‌بره. منتقدان می‌گفتند این نوع از موسیقی، شعر و ترانه بی‌محتوا و مبتذل داره. خواننده‌هاش هم فقط دنبال پولند. می‌گفتند خواننده‌های پاپ دارند سلیقه موسیقی‌های مردم را پایین می‌آورند و کاری می‌کنند گوش مردم به شنیدن کلمات مسخره و غلط عادت بکند. یا اینکه شاعر باید برای فرهنگ و ملیتش شعر بگوید، نه برای عروسی و مجلس. این انتقادات خیلی تند بودند و راستش رو بخواید موسیقی پاپ اینجوری ها هم نبود، اما یک بخشی از حرف‌ها هم درست بود. به واسطه حمایت تلویزیون، خواننده‌های ترانه‌های کوچه باقی یا به قول اون دوره‌ای‌ها کافه‌ای خیلی معروف شده بودند. مثلا خواننده‌ای بود به اسم محوش که تو کافه‌ها می‌خوند و می رقصید. محوش عمر زیادی نداشت اما وقتی که فوت کرد تشییع جنازه‌اش یکی از پرازدهان‌ترین تشییع جنازه‌های تاریخ تهران تا اون موقع شد. حالا شما فکر کنید یکی مثل قمر که انقدر در تاریخ آواز ایران تأثیرگذار بود، اونطوری در فراموشی و غربت دفن شد. خب شما هم بودید شاکی می‌شدید دیگه. از حدود سال ۱۳۳۷ فیلم فارسی به یکی از اصلی‌ترین سرگرمی‌های مردم تبدیل شد. در بیشتر این فیلم‌ها آواز حضور داشت. یا شخصیت‌ها در طول قصه آواز می‌خوندند یا یک خواننده مطرح در فیلم نقش داشت. یا صحنه های آواز و رقص وجود داشت. مثلا یک کاباره‌ای بود که توش خواننده‌ها آواز می‌خوندند و رقاص‌ها می‌رقصیدند. معروف‌ترین خواننده‌ای که در آن سال‌ها به جای شخصیت‌های فیلم فارسی می‌خوند، اهدیه بود. خیلی از خواننده‌های معروف اون زمان مثل گوگوش هم در فیلم‌ها بازی می‌کردند و می‌خوندند. این وسط فیلمسازانی هم بودند که از فیلم فارسی فاصله گرفتند و در آثارشان از موسیقی اصیل ایرانی استفاده کردند. برای مثال علی حاتمی، تصنیف علاء پیرفرزانه رو که ساخته حسین علیزاده بود و پریسا روش آواز خونده بود. تو فیلم سوت دلان استفاده کرد. این تصنیف علاء پیرفرزانه را داشته باشید تا جلوتر یکی از مهمونهای این قسمت در مورد این شاهکار موسیقی سنتی برامون بیشتر توضیح بده. خب یه جمع‌بندی بکنیم. موسیقی پاپ وارد ایران شد. تلویزیون و فیلم و سینما رشد کرد و در نتیجه این اتفاق موسیقی سنتی یا اصیل ایرانی به حاشیه برده شد. این‌ها درست است، اما ممکنه بگویید چرا یک‌دفعه حضور زنان زیاد شد؟ در نظر داشته باشید که هیچ پدیده ای رو نمی‌شه خارج از محیط اطرافش بررسی کرد. در دوره محمدرضا پهلوی تحولات اجتماعی خیلی زیادی رخ داد که در نتیجه آن‌ها صدای زنان در ایران بلندتر شد. منظورم فقط در عرصه آواز نیست. زن ها در جاهایی مثل سیاست یا اقتصاد هم حضور پررنگتری پیدا کردند. بیاید یه نگاهی به جریانات سیاسی و فرهنگی دوره پهلوی بندازیم. تقریبا همه از اقدامات رضاشاه برای کشف حجاب خبر داریم. کشف حجاب رضاخوانی اگرچه پای زنان را به جوامع شهری باز کرد، اما نباید فراموش کنیم که همین کار باعث شد زنانی که اعتقاد به حجاب داشتند برای مدت‌ها از صحنه فعالیت دور بشوند. برای همینه که میگن نه حجاب اجباری خوبه و نه بی حجابی اجباری. زمان رضاشاه تاسیس مدرسه دخترانه راحت‌تر شده بود، اما عموم مردم در مقابل فرستادن دخترها به مدرسه مقاومت داشتند. داستان تاسیس مدرسه دخترانه توسط بیبی خانم استرابادی رو در قسمت هفتم روز هم براتون تعریف کردم. اگر دوست دارید در این مورد بیشتر بدانید و علاوه‌بر آن با سه نسل از اولین زنان فمینیست ایران آشنا بشید، توصیه می‌کنم این قسمت رو گوش بدید. تا سال ۱۲۹۰ فقط حدود دو هزار نفر دختر در مدرسه ثبت نام کرده بودند. اما به تدریج این عدد زیادتر شد و حدود سال ۱۳۱۰ بود که به زن‌ها اجازه دادند دانشگاه بروند. تا سال ۱۳۱۵ هم بیشتر از ۷۰ زن در دانشگاه ثبت نام کرده بودند. ممکنه بگید به به دم رضا خان گرم. چقدر هوای زنان را داشته. درسته. رضا خان دوست داشت مملکت مترقی بسازد و زیر ساخت‌های خیلی مهمی برای حضور اجتماعی و اقتصادی زنان درست کرد. اما باید بدانید که قانون مدنی ایران که تعدد زوجات و ازدواج موقت رو به رسمیت می‌شناسه، حق حضانت فرزندان و طلاق رو به مرد میده. سهم العرس زنان رو نصف مردان می‌دونه و انتقال تابعیت ایرانی از مادر به فرزند رو نمی‌پذیره.برای اولین بار در زمان رضا خان تصویب شده. بریم سراغ پهلوی پسر. دوره محمد رضا پهلوی اصلاح قوانین با شدت بیشتری انجام شد. او آموزش عمومی را برای همه رایگان و مهم‌تر از آن اجباری کرد. یعنی همه باید فرزندان‌شان اعم از دختر و پسر را به مدرسه می‌فرستادند. در همین دوره بود که اولین هنرستان موسیقی تاسیس شد و شاگردان دختر و پسر کنار هم نشستند و به این ترتیب اولین آموزشگاه مختلط دختر و پسر به وجود آمد. دخترها هم این فرصت را غنیمت شمردند و حسابی دل به هنرستان دادند. اینقدر که اغلب اوقات نصف فارغ التحصیلان دختر بودند. حتی باید بگویم که اغلب شاگردان اول تا سوم هر دوره هم زنان بودند. کسانی مثل گلنوش خالقی اولین زن در نقشه رهبر ارکستر، افلیا پرتو، اولین زن پیانیست در ایران و پروینه سرلک که اولین زن ایرانی قیچک نواز بود و بعدها گوینده تلویزیون هم شد.اوضاع برای زنان داشت بهتر و بهتر میشد. سال ۱۳۳۶ اولین نوازنده زن وارد ارکستر سمفونیک تهران شد. خانم تانیا آشوت تالار رودکی در خیابان حافظ تهران را می شناسید. این تالار هم در همین سال‌ها افتتاح شده. افتتاح تالار رودکی باعث شد فصل تازه ای در فعالیتهای اپرایی ایران آغاز شود. پروینه سرلک هم که ازش نام بردم تا سال‌ها مدیر برنامه های ایرانی تالار رودکی بود. در طول دوران مدیریتش در تالار رودکی، کارهای بی نظیری برای اشاعه فرهنگ و موسیقی ایرانی انجام داد. پروینه سرلک اولین اپرای فارسی در تاریخ کشور را داستان پردازی کرد. نام این اثر پردیس و پریسا بود. موسیقی بی همتای این اپرا را لوریس چکناواریان نوشت. یکی از پیشگامان اپرا منیر وکیلی بود. منیر وقتی سراغ اپرا رفت که کمتر کسی در ایران اصول اپرا را می‌شناخت و کمتر خانواده ای از دخترش برای آواز خواندن حمایت می‌کرد. منیر پدر هنردوستی داشت. استعداد دخترش را کشف کرده بود و ازش حمایت می‌کرد. منیر در کنسرتوار ملی پاریس و بعد هم در دانشگاه هاروارد در زمینه آواز درس خواند. وقتی تالار رودکی باز شد، فعالیتهای حرفه ای اش در زمینه اپرا را جدی تر ادامه داد و در تعداد زیادی نمایش اپرایی اجرای نقش کرد. شما تصور کنید حدود ۵۵ سال پیش در ایران اپرا اجرا می‌شده.متوجه تأثیر آموزش هستید دیگه؟ ریشه و اساس همه تغییرات از آموزش میاید. از نظر من پاشنه آشیل یک جامعه نظام آموزشیشئه. برای همینه که حکومت‌های دیکتاتوری و مستبد مثل طالبان که در قسمت دوازدهم روزه ازشون حرف زدم، اول از همه سراغ فکر آدما میان و دسترسی‌شون رو به آموزش، رسانه، کتاب و گردش آزاد اطلاعات مسدود و جاش رو با آموزشهای غلط و باورهای نادرست پر میکنن. اما چه خبر از آزادی‌های اجتماعی و قوانین. در این سال‌ها جنبش ها و تشکل های زنانه خیلی فعال تر شده بودند. زن ها در نشریات مختلف مطلب می‌نوشتند و تونسته بودند برای مطرح کردن و مطالبه درخواست‌هاشون تریبون درست بکنند. این تلاش ها نتیجه داد. تا جایی که در ۲۵ سال پایانی حکومت محمد رضا شاه اتفاقات جالبی افتاد. لایحه حمایت از خانواده تصویب شد. زنان برای اولین بار حق رای پیدا کردند و سقط جنین قانونی شد. اتفاقاتی که هرکدوم‌شون موفقیت‌های بزرگی برای جنبش زنان بود. در مورد تاریخچه حق رای زنان در امریکا در قسمت دوم روزهم توضیح دادم. طبیعتا ایران تا سال‌ها بعد از آن حق رای زنان را به رسمیت نمی شناخت. قانون مشروطه که تصویب شد در کنار دیوانگان و صغیران، زنان را هم از رای محروم کرده بودند. زن ها نه می توانستند رای بدهند و نه می توانستند انتخاب بشوند. دقت دارید دیگر زن‌ها را گذاشته بودند. کنار دیوانه ها و بچه های صغیر، بچه هایی که به سن نرسیده اند. اما پنجاه و شش سال بعد از ان یعنی سال ۱۳۴۱، اسدالله علم مصوبه ای را منتشر کرد و گفت که شرط مسلمان بودن و مرد بودن برای انتخاب شوندگان و انتخاب کنندگان حذف می‌شود. این لایحه جنجال به پا کرد. بخش‌های مذهبی جامعه، به‌خصوص روحانیان، به‌شدت به این لایحه اعتراض کردند. عده زیادی از مراجع تقلید مثل آیت الله شریعتمداری، گلپایگانی و در راس آنها آیت الله روح الله خمینی با این لایحه و به ویژه با بخش مربوط به حق رای زنان به شدت مخالفت کردند. اعتراضها اینقدر ادامه پیدا کرد که علم مجبور شد اعلام بکند این لایحه اجرا نمی‌شه. تا اینکه محمدرضا پهلوی خودش با اعلام انقلاب سفید که در شش اصل خلاصه می‌شد، حق رای را به زنان اعطا کرد. بعد از آن هم دولت در ۱۲ اسفند ماه ۱۳۴۱ با صدور فرمانی حق رای زنان را به رسمیت شناخت. ممکن است بپرسید حالا مگر حق رای چقدر مهم است؟ بذارید اینطوری براتون خلاصه بکنم. اول دخترها توانستند به مدرسه بروند. بعد وارد دانشگاه شدند. توانستند تشکل‌های هدفدار تشکیل دهند و در روزنامه‌ها و مجلات در مورد حقوق‌شان صحبت بکنند، اما هنوز در دستگاه اجرایی صدایی نداشتند. داشتن حق رای به زن ها اجازه می داد که نمایندگان شان را خودشان انتخاب بکنند، بتوانند انتخاب شوند یا فردی را انتخاب بکنند که حامی برابری و حقوق زنان باشد. در واقع از نظر من دادن حق رای به زن ها نشان دهنده به رسمیت شناختن حضور زنان به‌عنوان یک انسان بود. نظر شما چیست؟ اگر در اپ های پادگیر دارید من را گوش می دهید می توانید آنجا برام نظرتون رو کامنت بزارید. حالا که زن‌ها می‌تونستن رای بدن و انتخاب بشن، دیگه وقتش بود که سراغ تغییر قانون حمایت خانواده برن. در نتیجه تلاش زن‌ها این قانون تغییر کرد. متممش هم تصویب شد. اما هنوز اون قانون برابری نبود که فعالان حقوق زن میخواستند. اما بازهم راضی کننده بود. چرا؟ چون این قانون و متممش پیشروترین و مترقی‌ترین قانون خانواده‌ای بود که زنان ایران از دوران مشروطه تا اون موقع داشتند. حالا این تغییرات چی بود؟ تعداد زوجات یا چندزنی به استناد این متمم محدود شده بود. طبق این قانون، مردها برای ازدواج مجدد باید رضایت زن اول رو می‌گرفتن و ازدواج دوباره بدون اجازه دادگاه جرم کیفری محسوب میشد. قبلا حداقل سن ازدواج دختران پانزده و پسرها هجده سال بود. در شرایط خاص و با ارائه گواهی دادگاه، دخترهای سیزده ساله و پسرهای پونزده ساله هم میتونستن ازدواج بکنن. ولی مثل همین الان توی خیلی از روستاها و شهرهای کوچک این قانون اصلا رعایت نمیشد. قانون حمایت از خانواده در سال ۱۳۵۳ سن ازدواج برای دختران را به هجده سالگی و پسرها را به بیست سالگی افزایش داد. دو هفته بعد از پیروزی انقلاب، آیت‌الله خمینی از وزارت دادگستری درخواست کرد که تجدیدنظر در این قانون را در دستور کار قرار بده و موارد خلاف شرعش رو حذف بکنه. قانون حمایت خانواده اولین قانون لغو شده توسط دفتر آیت‌الله خمینی بود. همه اینها را گفتم تا برسم به اینجا که بگم ببینید یک بخش از جامعه نمی‌تواند مجزا از بقیه بخشها تغییر بکند. همه جریان‌ها یک زنجیره‌ای به هم پیوسته‌اند. اگر زن‌ها حق خودشان را در مورد آواز خواندن مطالبه کردند و برآشنگیدن، از آن سب می‌پرسند خب چرا نمی‌توانیم رأی بدهیم؟ یا چرا نمی‌توانیم توی دولت حضور داشته باشیم؟ در نتیجه شروع می‌کنند حقوق دیگر را هم مطالبه کردن. برای همینه که دولت‌ها نسبت به مطالبه همین حقوق طبیعی و ساده حساس هستند و سعی می‌کنند تا میشه محدودیت ایجاد بکنند. چون می‌دانند این جریان اگر حرکت بکنه خیلی از چیزها رو با خودش می‌بره.حالا شاید خوب باشه یه کم بیشتر با زنان خواننده این دوره آشنا بشیم. یکی از شخصیت‌هایی که دوست دارم اینجا در موردش صحبت بکنم خانم اسمت باقرپوره. نمی شناسیدش؟ حق دارید. چون ایشون با نام هنری دلکش فعالیت می‌کردند. دلکش برای خود من خیلی نوستالژیکه. خاطره دوران کودکی و نوجوانی‌امه که توی ماشین همیشه آهنگ‌های ایشون یا سیما بینا کنار آوازهای محمدرضا شجریان پخش می‌شد. برای همین حتما می‌خواستم که توی این قسمت پادکست در موردش صحبت بکنم.راننده تا آخر مسیر هیچ‌کس دیگر رو سوار نمیکنه. هر ۱۰ متر به ۱۰ متر هم برمیگرده و به دلکش نگاه می‌کنه. من خودم فکر می‌کنم چه صحنه عجیبی بوده. خواننده محبوبت رو توی تاکسی ببینی. درمانده، سالخورده، مقموم. راننده تاب نمیاره و ضبط صوت ماشین رو خاموش می‌کنه. بعد هم دست دست میکنه انگار که یه چیزی بخواد بگه. دلکش خودش می‌فهمه و قبل از اینکه راننده بخواد چیزی بگه، همون ترانه‌ای که نیمه کار مونده بود رو آروم آروم میخونه. علیرضا افتخاری سال ۱۳۷۷ آهنگی از دلکش رو بدون کسب اجازه ازش بازخوانی کرد. دلکش بابت این کار خیلی از افتخاری دلگیر شد. میگن علیرضا افتخاری چند بار تلاش کرده تا از دل دلکش دربیاره و عذرخواهی بکنه. ولی خب انگار فایده نداشته.این همه آشفته حالی، این همه نازک خیالی. عیب دوش افکندگی سوخت. از تو دارم. از تو دارم. این همه آشفته حالی، این همه نازک خیالی. عیب دوش افکندگی سوخت. از تو دارم. از تو دارم. (موسیقی)یه خواننده دیگه که من خیلی دوست دارم در موردش صحبت بکنم. پریساست. خواننده‌ای که خیلی اهل رسانه و مصاحبه نیست و به همین دلیل اطلاعات خیلی کمی از زندگیش هست. و متأسفانه با وجود این که یکی از بزرگ‌ترین خواننده‌های زن ایرانه برای نسل جدید ناشناخته است. نام اصلی پریسا، فاطمه واعضیه. سال ۱۳۲۸ در تنکابن به دنیا آمد و پدرش بزرگ‌ترین مشوقش برای خوانندگی بوده. در دوران تحصیل هر وقت مراسم و مسابقه‌ای بود فاطمه شرکت می‌کرد و پدرش هم تشویقش می‌کرد. در یکی از همین مسابقات هم بود که یک مدرس آواز صداش رو کشف کرد و زمینه ساز حضور جدی اش در عرصه آواز شد. یکی از اتفاقات بزرگ در زندگی پریسا، حضور در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی ایرانی بود. این مرکز رو داریوش صفوت تاسیس کرد و تا دو سال قبل از انقلاب هم مدیریتش رو برعهده داشت. تمرکز این مرکز روی آموزش گوشه‌ها و اسرار موسیقی سنتی بود. داریوش صفوت در انتخاب و آموزش هنرمندها خیلی سخت گیر بود. پس پیوستن به این مرکز برای پریسا قدم بزرگی بود. هنرمندهای بزرگی در این مرکز تحصیل میکردند. افرادی مثل حسین علیزاده. مرحوم پرویز مشکاتیان، محمدرضا لطفی و حتی محمدرضا شجریان. پریسا با سرپرستی حسین علیزاده و سنتور پرویز مشکاتیان به همراهی بقیه ستاره های موسیقی اون زمان گروهی را تشکیل دادند و در جشن هنر شیراز اجرا کردند. این اجرا به هنرمندی پریسا بسیار درخشید و سر و صدای زیادی به پا کرد. اینجاست که می خواهم شما را دعوت بکنم تا به حرفهای مهمان دوم برنامه گوش دهید. بردیا دوستی را با پادکست درجه یک کرون حتما می شناسید. پادکستی که در مورد موسیقی سنتیه و قسمت به قسمتش برای من خاطر انگیز و ماندنی است. بعضی از قسمت هاشو حتی چندین بار گوش دادم. بردیا قراره که در مورد پریسا بیشتر برامون توضیح بده. (موسیقی) بردیا من توی پادکست خیلی مختصر درباره پریسا توضیح دادم ولی راستش اصل صحبت رو برای تو گذاشتم چون می دونم که در مورد پریسا خیلی حرف برای گفتن داری. میشه که اول از همه برامون توضیح بدی که پریسا در چه دوره ای وارد موسیقی ایران شد و چرا با وجود این که عمده فعالیتش محدود به پیش از انقلاب می شه، هنوز که هنوزه بی مانند و بی نظیره.کلا اصلا می دانیم که اصلا جریان موسیقی سنتی ایران و موسیقی دستگاهی ایران در اواخر پهلوی خیلی عوض می‌شه. حالا من بیشتر در مورد موسیقی سنتی صحبت می‌کنم، چون تمرکز پادکست من رو موسیقی‌ سنتیه. به‌خاطر همین، اون تیکه رو می‌گم از لحاظ چیز بگیم اون دوره‌ای که خب رادیو میاد و رادیو خیلی شروع می‌کنه برنامه تولید کردن. ببین این‌طوریه که یک مدیوم جدید وارد ایران شده در زمان رادیو. و اینها اصلا ما برنامه سازی و این جور چیزها نداشتیم توی ایران. و باید این پر می‌شده از صبح تا شب که مثلا قرار بوده برنامه پخش بشه باید یه جوری پر می‌شده و به خاطر همین این مثلا برنامه‌هایی مثل گل‌ها و اینا به وجود اومد. و همینجوری مثلا خیلی ببینی خب اون فاز کشدار بودن و ریتم‌های کند و یا اینکه یه تصنیف رو مثلا می‌دیدی دو بار اجرا می‌کنند توی اجرا شون. و خیلی مثلا موسیقی خیلی ساکنی ارائه می‌شد توی اون همه جمع اون کسایی که در برنامه گل‌ها کلا اصلا کلاً بحث رادیویی که بود. از برهه‌ای که داریم راجع بهش صحبت می‌کنیم که میگی اواخر دوره پهلوی کلا عوض می‌شه. ما یه جریان، یک اتفاق جریان‌ساز داریم به نام جشن هنر شیراز که اصلا موسیقی سنتی ایران رو کلا اصلا دگرگون می‌کنه و از اون طرف خب یکسری غول‌هایی داریم که اینها میان و دو تا چیز داره، دو تا جنبه داره. یکی اینکه خب نگاه‌شون به گذشته است، یعنی نگاه‌شون یک نگاهی نیست که از موسیقی سنتی باید عبور کنیم، بلکه نگاهشون اینه که نه اصلا این وضع موسیقی سنتی رو ما دوست نداریم و می‌خواهیم برگردیم به اون موقعی که موسیقی سنتی خوب بود و اشاره شون هم به قاجاره. در راس این کسایی که این شکلی فکر می‌کردند هم محمدرضا شجریان و مثلا محمدرضا لطفی رو می‌تونیم بگیم که این‌ها نگاه‌شون رو به گذشته و اصلا این-اینها با اون دیدی که آورده بودند اصلا کلا چیز رو موسیقی سنتی ایران کلا اصلا دگرگون می‌شه و عوض می‌شه. در یک چیز جدایی از این‌ها یعنی دقیقا بگم که یک جبهه روبروی محمدرضا شجریان و محمدرضا لطفی با گروه شی داشت، می‌شه این طرف گروهی که بعدا اسمش شد گروه عارف و گروه مرکز حفظ و اشاعه موسیقیه که ببینی مثلا حسین علیزاده و مشکاتیان و پریسا و اینا در راس‌شون هستند و این گروهو ببینی. نگاه به گذشته دارند خیلی. مثلا چیزهای خیلی خوبی از گذشته یاد گرفتن و دارن اونو. مثلا خیلی اونو گذشته رو دوست دارند ولی خیلی به‌شدت نوآورند. و این‌ها اصلا نگاه کنم. یعنی اصلا الان که من دارم مثلا نگاه میکنم که اصلا توی اون مرکز حفظ و اشاعه اصلا انگار جا نمی‌شدند. خیلی دست و بالشون بسته بود و این‌ها. اصلا خیلی دنبال نوآوری بودند. در صورتی که مرکز حفظ و اشاعه جایی بود که بیشتر می‌خواست که اون مثلا چیزهای قدیمی رو مثلا حفظ کنه و مثلا یه دید این تیپی داشت و زیاد به این چیز که مثلا یک کار نوآوری بکنیم در موسیقی سنتی ایران. مثلا به این فکر نبود تا اینکه می‌رسیم دقیقا به اصلا کنسرت جشن هنر شیراز که دو تا برنامه مهم هست که یک برنامه ایه که محمد رضا شجریان با محمدرضا لطفی و گروه شیدا اجرا می‌کنه و یک برنامه‌ای که مرکز حفظ و اشاعه است که یعنی پرویز مشکاتیان، حسین علیزاده و پریسا در دستگاه نوا اجرا می‌کنند. فکر کنم برنامه شجریان هم در دستگاه نوا بود. فک کنم اون سال چهره به چهره شون بود. یعنی دو تا برنامه در دستگاه نوا اینجا میاد جلو. ولی برنامه‌ای که الان نگاه می‌کنیم اصلا اینو خود محمدرضا شجریان هم می‌گه اینو مصاحبه‌اش هست. می‌گه که برنامه اون‌ها برنامه‌ای که پریسا خواننده‌اش بود موفق‌تر از برنامه ما بود. الانم نگاه می‌کنی از نظر من اون برنامه خیلی جلوتر از کنسرتی بود که محمدرضا شجریان و محمدرضا لطفی. با این که برنامه بسیار عالی بود و کنسرت چهره به چهره. ولی نگاه می‌کنی خیلی نوآوری توش داره. توی اون برنامه کنسرتی که اجرا کردند با حسین علیزاده و محمدرضا، پرویز مشکاتیان و پریسا. الان خب معروف‌ترین قطعه‌ای که از پریسا تو ذهن ما هست احتمالا قطعه پیرفرزانه است و این قطعه پیرفرزانه. جالبه بدونیم که این اولین قطعه موسیقی سنتی ما. در موسیقی دستگاهی ماست که با ریتم لنگ اجرا شده. و اینو خب معروفه به اینکه خب آهنگسازش حسین علیزاده است. ولی در واقع мелودیش مال حسین علیزاده نیست. ملودیش مال سبائه و علیزاده فقط مثلا. کاری که کرده اینه که ریتمش رو از ریتم شیش هشت سنگین به ریتم لنگ اینو تغییرش داده. ریتم لنگ چرا بهش میگن لنگ توی مثلا حالا ما توی پادکست کنون 2 خیلی در موردش صحبت می‌کنیم که مثلا یه ریتم پنج هشت یا مثلا ریتم هفت هشت. اینا رو ما مثلا ما توی موسیقیمون می‌گیم لنگ یه طرفش کوتاهه یه طرفش بلنده. به خاطر همین انگار که لنگ میزنه. و مثلا پیرفرزانه رو نگاه کنی. مثلا الا ای پیرفرزانه رو می‌خونه. یک دو، یک دو، سه. یک دو، یک دو، سه. یک دو، یک دو، سه. اینجوریه کل ریتمش. و این یه طرفش کوتاهه، یه طرفش بلنده. خیلی تصنیف نوآورانه ایه اون زمان که روی مثلا چقدر هم قشنگ این ریتم رو اجرا کرده. از لحاظ چیز بگیم که مثلا شاید یه نفر نگاه کنه، الان نگاه کنه بگه خوب حسین علیزاده کاری نکرده، یه melodic رو از صبا گرفته ریتمش رو براش 5-8 کرده و یه شعری هم از حافظ روش گذاشته. ولی از دید اون زمان نگاه کنی ورداری مثلا شعر حافظ رو بخواستی کسایی که می‌خواستند تصنیف بخونن. شعر حافظ همون ریتم مثلا که داشته همونو می‌خوندن. مثلا هرچی بوده مثلا اون شکلی مثلا تصنیف ساخته می‌شده براش. ولی این یک اصلا یه ریتم خیلی کوبنده‌ای شده روی این شعر.این از این لحاظ خیلی ریتم جدیدی بوده و خیلی، خیلی آهنگ مدرنی بوده. اون زمان که این اجرا شده. و ببینید پریسا هم فوق‌العاده خونده. پریسا اصلا. حالا من در مورد خود پریسا میتونم خیلی صحبت کنم ولی اصلا این تصنیفو فوق العاده خونده. اصلا کاملا نگاش کنی. کاملا برعکس اون چیزیه که اون سالها دهه چهل، پنجاه مثلا تو موسیقی پاپ ما از زنان داشت ارائه می‌شد. مثلا اینکه یک حالت لطیف خوندنی, یه حالت مثلا حالت مثلا اونجوری که مثلا توی موسیقی پاپمون داریم می‌بینیم زنان داشتن می‌خوندن. پریسا خیلی کوبنده اینو خونده. اصلا الانم که گوش میدی اصلا مو به تن آدم سیخ می‌شه که اصلا انقدر قدرتمند مثلا می‌گه.و اگه نگاه کنی به اون چیزایی که اون موقع بود، شاید حتی مثلا کفه پریسا رو سنگین تر ببینی و ببینی که مثلا این خیلی کارهای حسابی داره می‌کنه. و واقعا من حیفم میاد که یعنی این آدم یا بعدها مثلا هنگامه اخوان این‌ها این آدم‌هایی که به این قدرتمندی بودند توی موسیقی سنتی ما، این‌ها رفتند کنار و صدای‌شون خاموش شد و در کل آواز دیگه خاموش شد. شما ببینی آواز با محمدرضا شجریان زنده شد. دوباره اون آواز ساکنی که مثلا ما داشتیم قبل از چیز و دیگه اصلا داشتم. اصلا دیگه رخت برمیبسته از موسیقی ما با محمدرضا شجریان زنده شد. اصلا یک هویت جدید بهش داده شد و میبینیم که مثلا پریسا چقدر قشنگ آواز میخوند. یعنی اصلا چقدر توی دهه ۵۰ رو این چیزی که آواز داره بیشتر بهش توجه می‌شه. پریسا میاد با قدرتی که اصلا تو آواز داره. قدرتی که حالا تصنیف هاش رو هم خیلی قشنگ اجرا می‌کنه. ولی چون آواز خواندن یعنی یک جاییه که انگار اون قسمت خلاقش دست خواننده است. برعکس مثلا تصنیف که بیشتر مثلا آهنگساز دست آهنگسازه و خواننده اونقدر فقط روی شیوه بیانشه که مثلا میتونه دست ببره, ولی آواز جاییه که اون قوه خلاقش دست خود خواننده است و میبینیم که پریسا چه آوازهای قشنگی تو همون جشنی که تو حافظیه اجرا میکنن. خیلی آواز قشنگی میخونه توی نهفته نوا. و اصلا واقعا به نظر من که نشون میده چقدر قدرتمند بوده. و تعجبی هم نداره که بعدا که خونه نشینی میشه این همه شاگرد پرورش میده. نشون میده که چقدر بلد بوده، چه تسلطی رو ردیف داشته، چه تسلطی رو اجرا و اینها داشته که انقدر شاگردای بسیار خوبی بعد از انقلاب پرورش داده که اصلا میتونیم یه عالمه لیست کنیم از کسایی که شاگرد پریسا بودن.راستش من یه نظری دارم که البته ممکنه هم که غلط باشه. من فکر میکنم یه دلیلی که بعد از انقلاب خواننده های زن موسیقی اصیل ایرانی خاموش شدن یا حتی شاید مهاجرت نکردند. اون بخشی است که مربوط به جذابیت بصری موسیقی میشه. چون موسیقی سنتی مثل موسیقی پاپ از جذابیت های بصری یا چیزهایی مثل رقص استفاده نمیکنه. یا اینکه لاقل اون موقع استفاده نم‌یکرد. در مورد این موضوع با آیدا مهمان اول برنامه هم صحبت کردم. ولی دوست داشتم که نظر تو رو هم بدونم. پریسا وقتی که انقلاب شد اگر که اشتباه نکنم حدودا بیست و شش، بیست و هفت ساله بود یعنی در اوج جوانی بازنشسته شد. به نظر تو یکی مثل پریسا با این همه استعداد چرا از ایران نرفت و این سکوت را پذیرفت؟یکیش آره یکیش همین قضیه ایه که میگی که بعد نمایشی نداره. یا مثلا چه میدونم یک اجرای موسیقی سنتی یه چیز طولانی مثلا با یه پیش درآمدیه بعد آوازه بعد یه تصنیف مثلا یه چیز توی یک رپرتوار طولانی. مثلا شما بخوای این رو مثلا بگیم مثلا یه چیز یه ساعته ای در مقایسه با موسیقی پاپ که یه چیز مثلا پنج دقیقه ای ارائه میشه. و به قول تو مثلا شو نداریم. مثلا ما اون چیزی که خب مثلا موسیقی پاپ ما می‌تونست شو تنین داشته باشه بیاد با یه جوری. ولی موسیقی سنتی این رو نداره. یه چیزی پریسا خودش به این اضافه میکنه. در یه جمله خیلی معروفی هم هست ازش که همیشه ازش میپرسیدن که تو چرا نرفتی خارج و اینا میگه که این موسیقی خارج نیست. یعنی من اگه میخوام موسیقی ایرانی اجرا کنم باید داخل ایران باشم. حالا اینم مثلا حداقل دلیلی بوده که پریسا احتمالا توی ذهنش بوده که نظرش این بوده که این فرق داره. مثلا با موسیقی پاپ ما این فرق داره با یه کسی که مثلا موسیقی کلاسیک کار میکرده، اپرا کار میکرده یا کسی که پاپ کار میکرده. اعتقادش این بوده که این نوع موسیقی که مثلا من میخواهم بخوانم. مثلا میخوام اگه مثلا چند بیات راجع بخونم، اگه بخوام مثلا هرچیزی، هر گوشه و دستگاهی بخوام بخوانیم باید توی ایران باشه. حالا اینو من نمیگم که درستی یا غلطه، ولی منظورم که این یکی از دلایلیه که خود مثلا پریسا خونه نشینی رو انتخاب کرده و ایران موندن و انتخاب کردهخیلی ها این سوال رو می‌کنن. آخه این موسیقی، موسیقیه خارج از کشور نیست. این موسیقی، موسیقی بازار نیست. موسیقی نیست که شما باهاش تجارت کنید یا شهرت پیدا کنید یا کسب مال و ثروت بکنید. این موسیقی، موسیقی معنویه. یه موسیقی کاملا ریشه در فرهنگ معنوی و عرفانی مملکت ما داره و شما یک همچین چیز با ارزش ریشه‌داری رو نمی‌تونید بکنید ببرید در یه سرزمین دیگه‌ای که اصلا آب و هواش به این موسیقی نمی‌خوره. و خوشحالم که این کار رو نکردم و نرفتم، مهاجرت نکردم. به دلیل اینکه بودن من در ایران فرصت خوبی بهم داد که بتونم به عمق این موسیقی بیشتر فکر بکنم.(قسمت از آهنگ) همه جنگ من، حال من، از باد و غرق تر از من، تا تو ببینی که بیالنگمن. عشقه و اعتناش سنگ من. انسانم اه همدل و همرنگ من. شی بگری که دلم تنگ شد. تا تو ببینی عشق دلتنگ من. تا تو ببینی عشق دلتنگ من.اینکه بعد از انقلاب سر خواننده های زن چی اومد؟ موضوع قسمت بعدی روزنه. خواننده های زن بسیاری هستند که من میتونستم در این قسمت ازشون نام ببرم. هر کدومم به نوبه خود مبتکر و خلاق و تأثیرگذار بودند. ولی راستش هدف این مینی سریال روزن معرفی خواننده های زن نیست. هدفش نشون دادن مسیریه که زنان در صد سال گذشته طی کردند و از نظر شخص من، آواز خواندن می‌تونه سمبل اجتماعی اون مسیر باشه. زنانی مثل قمر، روح انگیز، پریسا، مرضیه، منیر وکیلی و هنگامه اخوان در موسیقی سنتی و خوانندگانی مثل گوگوش، حایده و مهستی در موسیقی پاپ. آواز زنان در اوایل دوره پهلوی جوانزده به تدریج رشد کرد و به بلوغ رسید. تا اینکه بعد از پنجاه سال تلاش و مبارزه، به ناگاه در سال ۱۳۵۷ خاموش شد و موسیقی ایران از صدای زنان خالی شد. در قسمت بعدی روزن براتون تعریف می‌کنم که بعد از سال ۵۷ چه بر سر این جریان آمد و حکایت فعالیت خوانندگان زن به کجا رسید. راستی، آیدا و بردیا مهمان قسمت بعدی روزن هم هستند. علاوه‌براین دو عزیز، دو تا مهمون ویژه دیگه هم در قسمت بیست و یکم داریم. پس منتظر قسمت بعدی که در مرداد ماه ۱۴۰۰ منتشر می‌شه باشید. (موسیقی) این قسمت بیستم پادکست روزن بود که در تیرماه ۱۴۰۰ منتشر می‌شه. ممنونم از اینکه به من گوش دادید. ممنونم از آیدا شاهقاسمی و بردیا دوستی که مهمانان عزیز این قسمت از پادکست روزن بودند. موزیک ابتدا، انتها و متن پادکست رو مسلم رسول برام ساخته که خیلی ازش ممنونم. برای ارتباط بیشتر با روزن میتونید منو در اینستاگرام و توییتر فالو بکنید. آدرس من در تمامی شبکه‌های اجتماعی روزم پادکست است. اگر هم که این قسمت رو گوش دادید و دوسش داشتید دمتون گرم. با بقیه هم به اشتراک بذارید. فراموش نکنید که همه ما میتونیم در حد خودمون در تغییر سهم داشته باشیم. تا قسمت بعدی هدیۀ تیرماه ۱۴۰۰. https://castbox.fm/vi/700390322 </description>
                <category>پادکست روزن Rozan Podcast I</category>
                <author>پادکست روزن Rozan Podcast I</author>
                <pubDate>Sun, 16 Mar 2025 19:05:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت نوزده‌هم– ویژه ۸ مارس، روز جهانی زن</title>
                <link>https://virgool.io/RozanPodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%87%D9%85-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-%DB%B8-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86-pzfcmbowdmlx</link>
                <description>به قسمت جدید روزن ویژه هشت مارس خوش آمدید.جوانه میزنم به روی زخم بر تنم. فقط به حکم بودنم که من زنم، زنم، زنم. چون همصدا شویم و پا به پای هم برویم و دست به دست هم دهیم و از ستم رها شویم. جهان دیگری بسازیم از برابری به هم دلی و خواهری. جهان شاد و بهتری. نسند گسارها. نه پایه چوب دارها. نه گریه های بارها. نه لنگ و آرها. جهان دیگری بسازیم از برابری به هم دلی و خواهری. جهان شاد و بهتری. لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا.سلام. من هدیه میرمقدم هستم و روزن پادکستی در مورد چالشهای زنان در جامعه امروز و برابری جنسیتیه. این قسمت یک قسمت ویژه است. به دو تا دلیل. این قسمت به مناسبت هشت مارس یعنی روز جهانی زن منتشر میشه.بله، همانطور که خیلی هاتون می‌دونید روز هشت مارس رو به‌عنوان روز جهانی زن میشناسن. این روز بهانه ایه که زنها و مردها به مسائل مربوط به زنان بیشتر توجه بکنند. در قسمت اول روزن من مفصل براتون توضیح دادم که تاریخی این روز چیه و اصلا چرا همچین روزی رو در تاریخ داریم؟ اگر که دوست داشتید میتونید برید سراغش و بهش گوش بدید.به مناسبت این روز من و سه تا از پادکسترهایی که در حوزه زنان فعالیت می‌کنیم تصمیم گرفتیم که یک قسمت ویژه منتشر بکنیم. در این قسمت‌ها هرکدوم از ما قراره در مورد یکی از موضوعات روز زنان صحبت بکنه. حالا چه پادکست هایی عضو این کمپین هستند؟ پادکست جنگ من، داستان من. مهسا در این قسمت ویژه که هفت مارس منتشر می‌شه، در مورد ورزش زنان صحبت می‌کنه.پادکست هراکس. یاسمین به مناسبت این روز در مورد تأثیر شبکه‌های اجتماعی بر زنان حرف می‌زنه و در نهایت هم روز دهم مارس، پریسا در رادیو مثلث سراغ زنانی میره که با شکستن سکوتشون دنیای رو دگرگون کردن. اما من چی؟ یکم صبر کنید جلوتر بهتون میگم.بهتون گفتم که این قسمت به دو دلیل ویژه است. دلیل اولش رو گفتم اما بذارید برم سراغ دلیل دوم. پادکست روزن دقیقا دو سال پیش در روز جهانی زن کار خودش رو شروع کرد و هشت مارس ۲۰۲۱ تولد دوسالگی‌شه.روزن که دلیل شکل گرفتنش حرف زدن از دغدغه‌های شخصی خودم بود، حالا دیگه یک بخش بزرگی از زندگیم شده. توی این دو سال هجده اپیزود منتشر کردم و درباره موضوعات مختلفی باهاتون حرف زدم. راستشو بخواین کم هم نبوده زمان‌هایی که با خودم گفتم آخه چه کاریه وسط این همه کار و گرفتاری دیگه، آخه پادکست ساختن چی بود؟ اما هر بار که پیام‌های پر از مهر شما رو دریافت کردم، انرژی دوباره گرفتم و همه چیز را فراموش کردم. برای همینم امروز می‌خواهیم کنار همدیگر تولد روزن را جشن بگیریم. چون اگرکه شما نبودید روزن هم الان اینجا نبود. خیلی خیلی ممنونم که روزن رو گوش میدید و به دوستانتان معرفی اش می‌کنید. مرسی که برام کامنت میزارید و بهم ایمیل می‌زنید. خیلی ممنونم که از روزن حمایت مالی و معنوی می‌کنید. اصلا نمی‌تونید تصور بکنید که چقدر چقدر از حضورتون انرژی می‌گیرم. دم همتون گرم.شمع تولد رو که فوت بکنیم می‌رسیم به روز جهانی زن و این قسمت ویژه. تو این قسمت قرار نیست من صحبت بکنم. این اپیزود متعلق به شماست. اگر که مخاطب روزن باشید حتما سریال روزنان را می‌شناسید. سریالی که در هر قسمتش من داستان زندگی یک زن پیشرو و تأثیرگذار را تعریف می‌کنم. زنانی مثل توران میرحادی، مهلقا ملاح، ملاله یوسفزای, نجوعود علی, اینجا نعیمی و قمرالملک وزیری. اما به بهانه این قسمت سراغ شما آمدم و ازتون پرسیدم که چه زنانی روی زندگی شما تأثیرگذار بودند؟زندگی همه ماها پر از زنانی هستش که به شکلی برای ما الهام بخش هستند. اما خیلی از اوقات درگیر روزمرگی می‌شیم و فراموش می‌کنیم که ازشان قدر دانی بکنیم. وقتی حرف از زنان الهام بخش می‌شود. یا نه، بگذارید اینطوری بگویم وقتی حرف از جنس زن می‌شود، ناخودآگاه اولین کسی که به ذهنمان می‌رسد مادرانمان هستند. مادرانی که اولین تصویر ما از زن و زنانگی هستند. کسانی که سال‌ها از منبع بی‌پایان عشقشان تغذیه کردیم. مادران قهرمان زندگی خیلی از ماها هستند.همواره به دلیل شغل پدرم از پدرم دور بودم تا اینکه در ایام کودکی اصلا از دستش دادم. به همین دلیل در دامن مادر و مادربزرگ رشد کردم و از دریای مهر و محبت‌شون بهره‌مند بودم. اما اصل ماجرا اینجاست. مادرم بعد از مصیبت جنگ جهانی دوم که شروخ طعنه دامن سرزمین ما را هم گرفته بود، در گیلانات به دنیا آمد.در کودکی به سبب بیماری خیلی دیر به مدرسه رفت، اما رفت. او موفق بود. مستعد در عالم هنر. به واسطه اتفاقاتی در دهه چهل و در اوج جوانی مهاجرت کرد به تهران. سال‌ها تلاش و کوشش توانسته بود در شرکتی به نام در عرصه داروسازی موقعیت کاری خوبی داشته باشد. اما هنگام ازدواج با پدرم به اصرار پدرم که مردی بازاری بود و از نظرشان نباید زن کار می‌کرد، همچنین به اصرار همه اعضای خانواده از موقعیت و منصبی که داشت دست کشید.نگفته نماند فرهنگ غالب آن دوران همین بوده. گو اینکه رفته رفته زنان توانسته بودند در جامعه جایگاه خودشان را به دست بیاورند، اما همچنان فشار خانواده ها تعیین کننده بود. اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد به سبب مشکلات مالی زیادی که برای پدرم رخ داده بود مجبور به مهاجرت به شهرستان شدیم. اما متأسفانه همان مشکلات باعث شد که پدرم بق کرد و از دستش دادیم.در این میون مادر باید بچه هاشو بزرگ می‌کرد.بچه های کوچکش رو. آستین رو بالا زد. کار و تلاش مجدد را آغاز کرد. این بار به‌عنوان خدمت‌گذار در یک مدرسه. راهی که سال‌هاست ادامه داره و اونکه الان سنشون بالاست و با این سن تو هر جایی تو جهان بازنشسته می‌شدند، اما همچنان در تلاش هستند تا روی پای خودشون بایستند، سابقه بیمه خودشون رو پر کنند و مطلقا حاضر نیستند از ما که فرزندانشان هستیم و حاصل زحمات شان کوچکترین کمکی بگیرند. این معجز را تعریف کردم که ابتدا هرگز جلوی استقلال مالی دختران، خواهران و همسران را نگیرید. نه به دلیل اینکه درآمدی داشته باشند بلکه برای آسایش عاتیه شون. برای آینده شون که محتاج و دست نگر دیگران نباشند. در تمامی سنواتی که همچنان نزد خانواده بودم، مادربزرگم به ما آموزش می‌داد. به سبب مشغله کاری مادر و اینکه من فرزند بزرگ هستم، باید من به فکر درست کردن غذا، تمیز نگهداشتن خانه و کمک و پشتیبانی همه جانبه از مادرم باشم. توجه کنید، هرگز از من انتظار نداشتند کمک خرج باشم، بلکه موظف بودم فکرم را روی درس و تحصیل متمرکز کنم، اما در خانه اسباب راحتی مادر را هم فراهم بیارم. شاید به همین دلیل امروز همسرم دستپخت من را بیشتر از سایرین دوست داره.حالا چی چی بیا بیرون. بیا نو کن می دیل آخوند. موت لیلی تو می مجنون. موت لیلی تو می مجنون. هوای این شو چی تاریکه. می دل چون رشته باریکه. بشو آی شو. بشو آی شو. تیجه ترسه نمیری که. تیجه ترسه نمیری که.بچتر که بودم فکر می‌کردم الگوی زندگی من باید یه زن خیلی خفن و مشهور باشه. اما الان به جرات می‌تونم بگم که الگوی زندگی من مادرمه. تجربه زیستن به‌عنوان یه زن توی جامعه به من یاد داده که توی یک جامعه مردسالار و پر از محدودیت، هر کار کوچیکی چقدر میتونه سخت باشه.چقدر می‌تونه سخت باشه که یه زن با بچه کوچیک دانشگاه بره، سر کار بره، تصمیم گیرنده اقتصادی بشه توی زندگیش، بین اطرافیانش اولین زنی بشه که رانندگی می‌کنه. بین اطرافیانش اولین زنی بشه که روسریش رو برمی‌داره.توی محیط‌های خانوادگی. من الآن می‌فهمم که مادرم واسه تک تک این کارها چقدر انرژی گذاشته و چقدر سختی کشیده. الآن می‌فهمم این زن مستقل و مدیر و مدبری که من امروز میبینم، زنی که در هر مسئله‌ای از زندگی می توانم رو کمک و مشورت باهاش حساب کنم، چقدر سختی کشیده تا به اینجا رسیده. اما به خاطر این سختی ها و این قدرت مادرم نیست که من می پرستم و او را الگوی زندگیم کردم.به خاطر جسارتی هست که واسه تغییر داره. مادر من در سن ۵۵ سالگی از تغییر نمی‌ترسه و من این ویژگی اش رو می پرستم. مادرم امروز اطلاعات جدیدی که به دست میاره رو می‌خوانه، بررسی می‌کنه و اگر درست باشن به خاطرشون باورهای قبلیش رو کنار میزاره و این از نظر من فوق العادست. مادرم تا چند سال پیش زنی بود که اجازه نمی داد من از تامپون استفاده کنم یا واقعا حفظ شدن بکارت براش خیلی مهم بود. اما امروز به من پی ام میده که براش یه سری پست و مطلب بفرستم. در مورد این که بکارت افسانه است چونکه می خواد اونا رو واسه همکاراش بفرسته تا اجازه ندن دخترهای دم وقت شون ماینه بکارت بشن. من این ویژگی و ذهن باز مادرم رو می پرستم. روشن فکری شد. توی خیلی از دخترهای اطرافم ندیدم و واقعا امیدوارم که من هم بتونم انقدر ذهن باز و جسارت داشته باشم برای تغییر کردن.می‌خوام در مورد فردی صحبت کنم که بیشترین تاثیر رو از نظر این که پایه های تفکری من، من نتیجه ای از نوع تفکرات این زن هستش صحبت کنم. پایه های تفکری من با شاید با تمام اختلافاتی که با پایه‌های تفکری مادرم داره شکل گرفته از همون تفکر.بخش عظیمی از پایه های فکری من از روی صحبت ها و نظرات و تفکرات مادرم و تأکیدهای همیشگیش در مورد صحبت هایی که در مورد روابط من و خواهر من انجام می داد بوده که همیشه تأکید داشت.برخلاف تمام قوانین و سنت ها و هنجارهایی که در جامعه در مورد زنان و نابرابری زنان و مردان وجود داره. تو و خواهرت همیشه یادتون باشه که با هم برابری و در تمام موارد مساوات و برابری رعایت کنید.تاثیرگذارترین زن زندگی من مادرمه. مادری که منو به دنیا آورده. این بزرگترین هدیه ایه که به من داده. بهم حق زندگی داده. مادر من آدم خیلی بزرگیه. برای من صبوره. مهربونه. دوست داشتنیه. بهترین دوستمه. بهترین معلممه.هر آدمی توی زندگیش خواسته یا ناخواسته الگویی داره که دوس داره شبیه همون باشه. گاهی این الگو می‌تونه خیلی نزدیک باشه ولی آدم تا سال‌ها نتونه متوجه بشه. منم از اونام که خیلی دیر فهمیدم ولی الان واقعا دوست دارم شبیه ش بشم. مادرم. به قول خودش سال پنجاه از گرگان فقط هفت تا دختر دانشگاه قبول شدن که مامان من یکی از اون هفت تا بوده. نه کجا؟ مدرسه عالی دختران عرض زهرای الان.حالا بماند که موقعی که می‌خواسته همراه دو تا برادر بزرگترش که دانشجو تهران بودند بره. مادربزرگم به پسرها می‌گه اگه دارین با خودتون دختر می‌برین فکر نکنین کلفت می‌برین.حق ندارین ازش کار کاری بخواین یا توقع داشته باشین که کاری براتون انجام بده. داره میاد که درس بخونه. اونا هم واقعا حرف گوش کن بودن. کاری به کارش نداشته. چندین سال بعد از اینکه روانشناسی اش رو تموم میکنه ازدواج می‌کنه. برمیگرده گرگان. چند سالی تو مرکز بهداشت کار می‌کنه تا تصمیم میگیره واحد بهداشت روان را راه بندازه. موقعی که معاون وزیر آن موقع میاید گرگان موضوع رو بهش میگه. ولی با مخالفت روبه‌رو می‌شه. معاون معتقد بودم مامانم از پسش بر نمی آید. بهش می‌گوید کار سختیه. دردسر داره. تو نمیتونی. ولی مامانم محکم می ایستد. می‌گوید من می توانم تا مجوز ندی از این اتاق بیرون نمی‌روم. بالاخره معاون موافقت می کند که بعد از اینکه رفت تهران مجوز را از وزارتخانه بگیرد و براش بفرستد. بعد از اینکه مجوز می رسه، مامانم بچه هاشو می‌ذاره پیش مادرش. یک هفته می رود آموخ که خودش آموزش ببینه.بعد با دست پر برمی گردد. ولی کار اصلیش تازه شروع شده. حالا نوبت دسته بندی کارشناسان و بهروز رسانه. کارشناس از مرکز استان که اون موقع ساری بوده دعوت می کند. با کلی پیگیری و سماجت خیلی زیاد تنها روانپزشک اون موقع شهر رو متقاعد می کنه که بیاد و شروع میکنه به برگزاری دوره های آموزشی که اصلا هدف بهداشت روان چیه و چیکار می‌کنه. یه چهار پنج ماه مدام دوره آموزشی می‌ذاره که هماهنگ کنه برای آموزش از همه نقاط تحت پوشش روستاها یه دور بیان محل آموزش و پذیرایی رو هماهنگ کنه. همین رو برای یه نفره انجام می‌داده.لازم بوده به خونه های بهداشت روستایی دور افتاده بارها و بارها سر بزنه، بهره‌ورها رو متقاعد کنه که قراره اصلا چیکار کنن. آخر هر سال باید آمار بیمارا و کنترل اونا رو و تقسیم بندی شون رو انجام می‌داده. لازم بوده نیاز دارویی سال بعد رو بررسی کنه و اعلام کنه. برای تهیه داروهای مورد نیاز پیگیری کنه تا درست و به موقع به بیماران برسه. همه این کارها رو خودش به تنهایی مجبور بوده انجام بده. به قول خودش کسی حمایت نمی‌کرد ولی لااقل کسی زنگم نمی‌انداخته.از اون طرف تمام کارهای مربوط به خونه و بچه ها و پخت و پز و رسیدگی به درساشون، تربیت‌شون، حتی خرید کردن برای خونه و مدیریت هزینه هارو هم خودش به تنهایی باید انجام می‌داده چون هیچ حمایتی از طرف شوهر نداشته. همه می‌گن پشت هر زن موفقی یه مرد حامی هست، ولی پشت مامانم جز خودش و ارادش هیچ کس دیگه ای نبوده. با وجود همه این سختی ها، مامان من تونست به تنهایی واحد مر- واحد بهداشت روان مرکز بهداشت گرگان را پایه گذاری کند تا وقتی که بود تداوم را حفظ کند. الان هم بعد از بیست و خرده ای سال هنوز آن واحد دارد به فعالیت مفید و مستمر خودش ادامه می دهد.برای هرکدوم از ما تأثیرگذاری معنای متفاوتی داره. جا داره از زنانی یاد بکنیم که برای تغییر در زندگی خودشون و آدمهای اطرافشون مبارزه کرده‌اند، از جان خودشان مایه گذاشته‌اند. اما متأسفانه خیلی هاشون گمنام باقی موندن.و اول قصد داشتم راجع به زنان زندانی که نامشون مطرح است در سطح کشور و شبکه‌های اجتماعی صحبت کنم. اما بعد با دیدن اخبار و وقایعی نظرم عوض شد. به نظرم باید راجع به زنهایی صحبت کنیم که گمنام هستند. نامی ازشون نیست.زنانی که تصمیم گرفتن به جای اینکه صبح تا شب شون رو تو آشپزخونه شون بگذرانند، بیان بیرون از خونه هاشون و آزادی خواهی رو فریاد بزنند. حقوق برابرشان را بخواهند. حقوق اجتماعی‌شون رو بخوان. زن‌هایی که بچه داشتند، متاهل بودند. مجرد بودند. درس خونده بودند. نخونده بودند. شاغل بودند. نبودند. طیف های مختلف اجتماعی زنان را من در آن تایم در زندان قرچک دیدم.و این که زندان قرچک خیلی جای دلگیریه و این خانم‌ها تو اون دلگیری توی یک جای بسته نگهداری می‌شدند و از کوچکترین حقوقی که سایر زندانی‌ها داشتند هم محروم بودند. زنهایی که می‌توانستند خیلی راحت مثل خیلی از زنان دیگر فقط به فکر کارهای خانه و زیبایی ظاهر و اینها باشند. ولی تصمیم گرفته بودند که به فکر وقایع جامعه باشند و برای اعتراض به بیرون بیایند.هیچ نامی از هیچ کدوم از این زنها تو هیچ جای رسانه ها نیست. کاش صدای این زنها باشیم. اینها اسمی ازشون نیست ولی صداشون باشیم و بدونیم که اونها هم میتونستند مثل خیلی های دیگه بشینن و صداشون در اورد و حرفی نزنند.ولی تصمیم و انتخابشون این بود که سکوت نکنند در مقابل ظلم و تسلیم تقدیر و سرنوشت و این حرفها. و چرا نسل قبل این چنین و آنچنان کرد نباشند و خودشون سازنده زندگی و آینده خودشون باشند.گاهی هم یک جمله، یک کتاب یا روش زندگی یک آدم برای ما الهام بخش و تاثیرگذار میشه. ممکنه با این آدمها زندگی نکرده باشیم یا هرگز از نزدیک ندیده باشیمشون. اما همین که می دونیم دنیا با تمام سیاهی هاش خونه همچین آدم‌های توانمند و بزرگی بوده، دلمون گرم میشه و نور امید به زندگیمون تابونده می‌شه.من امروز می‌خوام یک نویسنده معرفی کنم. نویسنده‌ای که قهرمان زندگی منه. نویسنده‌ای که خانمه و به من خیلی از چیزها رو یاد داد و می‌خوام الان اینجا معرفی کنم و تأکید کنم که حتما همه باید کتاباش رو بخونیم، چون برامون واجبه. چون به ما یاد میده که اگر پرفکت نیستیم خودمونو دوست داشته باشیم و پرفکت بودن دلیلی بر خوب بودن یا خوش بودن نیست. پس بیاید بدون هیچ ترسی، بدون هیچ خجالتی بگوییم ما این هستیم.نه اینکه مدام خودمون رو قایم کنیم که نه ما اینجوری نیستیم، ما اونطوریم و اینا. ریشل هالیس میاد توی کتاباش از شرایط سخت زندگیش می‌گه به ما و این که چقدر خودش پشت خودش بوده، خدا پشتش بوده که تونسته از پسشون بربیاد می‌گه. و این که از تمام اون شرایطی که داداشش خودکشی کرد، خانواده سنتی زندگی می‌کرده، توی شهر کوچیک زندگی می‌کرد، پدرش عصبی بوده می‌گه و از این که وقتی به لس‌آنجلس می‌ره چقدر حرکت‌های مضحک می‌کرده و با خنده این‌ها رو می‌گه.چیزی که ما اگر جای اون بودیم حتی برای دوست صمیمون نمی‌گفتیم. و این دلیل می‌شه برای این که چقدر خودش رو پذیرفته و پذیرفته با این که این کارها را می‌کرده باز هم خوبه. و می‌خوام بگم که همه‌مون نیاز داریم کتابهاش رو بخونیم. حتما بخونید.به طبع تأثیرگذارترین زن توی زندگی هر مردی هم ابتدا بخوایم آغاز بکنیم مادر هستش. ولی خب به‌خاطر اون کاراکتری که حالا مد نظر شماست، به خاطر یک زن در واقع الگو. هرچند من خودم مرد هستم و بالطبع تحصیلات و کارمون انجینیرینگ هست. نمی‌تونم با ادبیات زیاد میون خوبی داشته باشم.نه اینکه نداشته باشم, ولی بیشتر خب سرمون توی حساب کتابه. ولی یکی از زن‌هایی که من واقعا براش احترام خاصی قائل بودم. خانم فروغ فراخزاده که به‌عنوان یک نویسنده شاعر واقعا تونسته از حقوق زن دفاع کنه. چه تو نوشته‌هاش, چه توی عمر کم بازیگریش. ولی واقعا تو اون برهه از زمان به نحوی تونست اعتراضش رو عنوان کنه و جایگاه واقعی زن رو بخواد در واقع بولد بکنه.اگر بخوام به زن تأثیرگذار زندگیم بگم و از مادرم بگذرم چون جنبه شخصی داره، می‌رسم به خانم فریبا اقدامی. خانم اقدامی موسس باشگاه کتابخوانی استها هستم. توی استها هدف اینه که آدم‌ها دور هم جمع بشن, کتاب بخونن, راجع بهش گفتگو کنن و نحوه تعامل با همدیگه رو یاد بگیرن. توی رده‌های سنی مختلف گروه‌های کتابخوانی داره و با موضوعات مختلف کتاب می‌خونن. من سال 98 باهاشون آشنا شدم و توی گروه مطالعات زنان‌شون عضو هستم که تاسیس‌گر این گروه خود خانم اقدامی هستن. چیزی که شخصیت ایشون رو برای من خاص و برجسته میکنه مصمم بودنشون, همیشه رو به جلو حرکت کردن, امیدوار بودن, برنامه داشتن, حتی توی سخت ترین شرایط و سیاه ترین روزهایی که ما به لحاظ اجتماعی پشت سر گذاشتیم و هممون رویاس و ناامیدی گرفته بود.اما باز هم صحبت کردن با ایشون شبیه یک روزنه امید بود. یک نور امیدی را به قلب آدم میتابوند. توی هر شرایطی می‌پرسند که خب الان ما چیکار می‌توانیم بکنیم؟ مسئولیت اجتماعی که احساس می‌کنند و متقابلا این را به مخاطب هم منتقل می‌کند.که توی این موقعیت ما هم وظیفه ای داریم که هر کار کوچیکی ثمره خودش رو بهرحال داره و شاید این تلاش هایی که ما الان داریم میکنیم به عمر خودمون قد نده ولی قطعا در آینده دنیا رو جای بهتری خواهد کرد. برای بچه هامون زندگی راحت تر خواهد شد. مخصوصا در حوزه زنان.روز جهانی زن روزیه برای اینکه همه دنیا نسبت به موضوعات مربوط به زنان بیشتر فکر بکنند. به تبعیض ها، نابرابری‌ها و خشونت ها. حرکت خیلی قشنگیه و منم تحسینش می‌کنم. اما من می‌خوام ازتون دعوت بکنم تا علاوه بر تمام این کارها، یه چند دقیقه زندگی رو متوقف کنید و به تمام زنان تأثیرگذار زندگیتان فکر کنید. به مادر، خواهر، همسر، دوست یا همکارتون. زنانی که باعث شدند شما به این جایی برسید که الان هستید. این روز رو بهانه کنید تا بهشون پیام بدید و ازشون قدردانی بکنید. کار خیلی راحتیه. منم برای سی ثانیه پادکست رو نگه میدارم تا شما به این قضیه فکر کنید و یک فهرست هرچند کوچک از این زنها را برای خودتان آماده بکنید.سال نود و نه سال خیلی سختی بود. خیلی سخت. در این سال سایه سیاه کرونا روی زندگی‌هامون افتاد. عزیزان زیادی را از دست دادیم. بارها چشم‌هامون خیس و قلب‌هامون فشرده شد. از سختی های این سال هرچی بگم کم گفتم. اما زمین داره می‌چرخه و قراره دوباره بهار بشه. می‌خوام پیش پیش سال جدیدو بهتون تبریک بگم. آرزو کنم که سال جدید شبیه نود و نه، نود و هشت نباشه. اصلا یه چیز دیگه باشه.سالی که توش نگران بیماری عزیزانمون نباشیم. بتونیم مهمانی‌های شلوغ و درهم برهم بریم و وقتی همدیگر رو میبینیم راحت رو بوسی کنیم.اونم سه بار از مدل ایرانیش. بتونیم همدیگر رو بی دغدغه به آغوش بکشیم. امیدوارم در سال جدید و سالهای بعدش هیچ کودکی قربانی کودک همسری نشه. هیچ مردی زنی را به بهانه ناموس پرستی نکشه و زنان از حقوق اولیه انسانی برخوردار باشند. مورد خشونت قرار نگیرند. بتوانند برای ادامه زندگی مشترکشان یا جدایی تصمیم بگیرند. امیدوارم هیچ زنی ممنوع الخروج نشه. امیدوارم که سال جدید و قرن جدید یک شروع تازه برای تمام فارسی زبانان باشد.هادی فیروزام بده. ساری یه روزم بده. سالی که گذشت سال بد بود. سالی که گذشت سال بدی بود. سالی که بری دیگه برنگردی. مردا رو اخته کردی. مردا رو اخته کردی. زنا رو شلخته کردی. دکونا رو تخته کردی. همه رو خسته کردی. ای سال برنگردی. بری دیگه برنگردی. ای سال برنگردی. بری دیگه برنگردی. در سایه ایزد تبارک. عید همگی پوبن مبارک. در سایه ایزد تبارک. عید همگی مبارک.این قسمت نوزدهم روز زن و اپیزود ویژه ی روز جهانی زن بود. مرسی که من رو گوش کردید. یادتون باشه که دوستان پادکستر من سه تا اپیزود ویژه دیگه هم درباره ی روز جهانی زن ساخته اند. لینک این اپیزودها رو من در توضیحات پادکست براتون میذارم و ازتون دعوت میکنم که برید و گوششون بدید. تا قسمت بعدی در سال جدید و قرن جدید. هدیه. اسفند ماه ۱۳۹۹.بقیه قسمت‌های پادکست روزن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدین. https://castbox.fm/vi/700390320 </description>
                <category>پادکست روزن Rozan Podcast I</category>
                <author>پادکست روزن Rozan Podcast I</author>
                <pubDate>Sat, 01 Mar 2025 19:25:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت هجدهم- بیداد، روایت صد سال آواز زنان در ایران (شماره دوم: قمرالملوک وزیری)</title>
                <link>https://virgool.io/RozanPodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1%DB%B8-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B5%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%82%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%88%DA%A9-%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B1%DB%8C-dq7ysslg8jcd</link>
                <description>در موسیقی این که زن بخواد بخونه و صداش شنیده شه یه چیز غیر ممکن بود، برای مسلمون‌ها در واقع اصلا منتفی بوده؛ چون می‌دونید که حتی برای صداکردن مثلا زن اگر با صدای بلند می‌خواست که داد بزنه باید انگشتش رو دهنش می‌کرده که صداش شکلش عوض بشه و انتظار نمیره که توی اون دوران بگیریم که زن چرا نمی‌خونده. اصلا زن در هیچ جا نمی‌خوانده که.سلام من هدیه میری مقدم هستم و این قسمت هجدهم پادکست روزنه که در اسفند ماه ۱۳۹۹ منتشر می‌شه در روزن من درباره‌ی زنان و برابری جنسیتی صحبت می‌کنم. این دومین قسمت از مینی سریال بیداد، روایت صد سال آواز زنان در ایرانه.در قسمت قبلی یعنی قسمت هفدهم من در مورد آواز زنان در عصر قاجار و اوایل دوره‌ی پهلوی صحبت کردم و بخش‌هایی از زندگی قمرالملوک وزیری رو براتون تعریف کردم. اگر که این قسمت رو نشنیدید توصیه می‌کنیم همین الان باز کنید و اول برید قسمت هفدهم رو گوش بدید.همون‌طور که توی قسمت قبلی هم گفتم این مینی سریال توی سایت موسسه‌ی زنان آزگود وابسته به دانشگاه یورک به زبان انگلیسی هم منتشر می‌شه. اگر دوستان انگلیسی زبانی دارید که فکر می‌کنید این موضوع براشون جذاب می‌تونه باشه، این مقالات رو باهاشون به اشتراک بگذارید.این پست‌ها در توضیحات پادکست وجود داره، توی توضیحات پادکست یه چند تا لینک دیگه هم هست، دو تا از اون‌ها مربوط به کسانی هستش که دوست دارن در حد توانشون از روزن حمایت مالی بکنن. حمایت مالی برای افرادی که در ایران هستند از طریق وبسایت حامی باش انجام می‌شه و برای دوستان خارج از ایران از طریق پیپن. علاوه‌بر همه‌ی این‌ها از فصل سوم روزن یعنی از اوایل سال ۱۴۰۰ امکان همکاری کسب‌وکارها با روزن هم وجود داره.حالا چه همکاری؟ من تصمیم دارم که توی اپیزودهای روزن کسب و کارهای تاثیرگذار رو به شما معرفی بکنم. چه کسب و کارهایی شرکت‌هایی که در جهت ایجاد برابری جنسیتی در محیط کار اقدامات موثر و کاربردی انجام داده باشن. اون جاهایی که نه در حد بلکه توی عمل هم برای زن‌ها و مردها فرصت‌های حرفه‌ای برابر ایجاد کرده باشن و طبیعتا گوناگونی یا دایورسیتی از اولویت‌های منابع انسانی‌شون باشه.گروه دوم شرکت‌هایی هستند که زن‌ها توی اون‌ها نقش کلیدی دارن مثلا در گروه بنیان‌گذاران‌شون یک زن حضور داره یا اون دسته از شرکت‌هایی که مدیرعامل زن یا مدیران ارشد زن دارند و از حضور زن‌ها در این جایگاه‌ها حمایت می‌کنن.گروه سوم هم کسب‌وکارهای کوچک یا خانگی هستند که توسط زن‌ها اداره می‌شن هدف من این که از پلتفرم پادکست برای حمایت از کسب و کارهایی استفاده بکنم که دارن به رشد زنان در جامعه کمک می‌کنن. شرکت‌های برتری که با تبعیض جنسیتی مبارزه می‌کنند و داستان موفقیت‌شون می‌تونه برای همه‌ی ما الهام بخش و آموزنده باشه.اگر فکر می‌کنید شما در یکی از این دسته‌ها قرار می‌گیرید لطفا به من ایمیل بزنید تا با هم بیشتر صحبت بکنیم. خب بریم سراغ ادامه‌ی داستان قمر قبل از اون باید بگم که صداهایی که در طول پادکست می‌شنوید، از مستند صدای ما ساخته خانم فرحناز شریفی برداشته شده. تا اینجای داستان رسیدیم به کهب سلطنه، به قمر پیشنهاد داد تا در گراند هتل تهران اجرا بکنه و قمر هم بی‌درنگ پاسخ مثبت داد.شب موعود فرارسید قمر پیراهن آستین بلند مشکی از جنس مخمل تنش کرد و یه رشته گردنبند هم به گردنش آویخته بود مرتضی خان دنبال قمر اومد خیلی استرس داشت وقتی قمر علت رو ازش پرسید گفت نمی‌خوام نگران‌تون بکنم، اما احتمال خطر هست از بعد از ظهر که خبر اجرای شما در گراند هتل تو شهر پیچیده عده‌ی زیادی در لاله‌زار جمع شدن و می‌خوان برنامه رو به هم بزنن.مرتضی خان راست می‌گفت جمعیت زیادی مقابل گراند هتل تجمع کرده بودن، اونا شنیده بودند که قراره برای اولین بار زنی بدون حجاب در انظار عمومی ظاهر بشه و بدتر از اون می‌خواد آواز بخونه! مردم اون موقع حتی اگه زن‌های خارجی بدون حجاب می‌دیدن، نمی‌کردن دیگه زن‌های ایرانی که بمانن صدای جمعیت خشمگین به گوش می‌رسید که می‌گفتند باید این زنا رو کشت! باید آتیش‌شون زد! قمر اضطراب داشت و انتظار این عکس‌العمل‌ها را از قبل داشت؛ اما عزمش رو هم جزم کرده بود.برخلاف بیرون، سالن داخل گراند هتل، جمعیت مشتاقانه منتظر اجرای قمر بود. زمان گذشت تا راس ساعت ۸ شب پرده‌های آلبالویی رنگ صحنه کنار رفت تا اون لحظه‌ی تاریخی اتفاق بیفته و همه زنی رو ببینن که بندها و محدودیت‌های زمانش را زیر پا گذاشته بود تا با موهای بلوطی رنگ و صدای سحرآمیزش برای اولین بار در مقابل جمعیت حاضر بشه.جمعیت یک سر قمر رو تشویق می‌کردن کمی بعد مرتضی نی داوود نواختن، تار را شروع کرد و خیلی زود صدای شورانگیز قمر با شعری از ایرج میرزا در سالن گراند هتل طنین انداخت. نقاب دارد و دل را به جلوه آب کند. نعوذ بالله اگر جلو بی‌حجاب کند قمر تصنیف به تصنیف اجرا کرد. مرغ سحر را خوند و سالن سر اشتیاق روی هوا رفت یه لحظه صبر کنی یادتونه که در قسمت قبلی گفتم که تناقضاتی در مورد زندگی قمر وجود داره؟یکی از تناقضات اینجاست، ترانه‌ی مرغ‌سحر ملک‌الشعرای بهار سروده و آهنگسازی و مرتضی نی‌داوود انجام داده. وقتی که من در مورد قمر مطالعه می‌کردم به این ادعا رسیدم که قمر تنها خواننده‌ای که شعر مرغ سحر رو به‌طور کامل خونده.این شعر از دو بند تشکیل شده و بند دومش هم از لحاظ سیاسی خیلی صریح و تنده وقتی که حرف از قمر و مرغ سحر می‌شه همه به یک اجرای مشخص از این ترانه ارجاع می‌دن بزارید اول بریم و این اجرا رو بشنویم. متوجه چیز عجیبی نشدی؟ اگه متوجه نشدید کاملا حق دارین منم بار اول نفهمیدم! این اجرا اصلا مال قمر نیست! خواننده‌ای که صداش رو شنیدید اسمش جمال صفویه. بله شما داشتین صدای یک مرد رو می‌شنیدید. جمال صفوی خواننده‌ای اهل اصفهان بود، صدای زیری داشت که با صدای خوانندگان زن اشتباه گرفته می‌شد. داستان زندگیش هم خیلی عجیب‌غریب تو سن ۲۰ سالگی اولین آهنگش رو می‌خونه و در سن ۲۲ سالگی یه جورایی خودش رو بازنشست می‌کنه. می‌گن علتش این بوده که تارهای صوتیش آسیب دیده و دیگه نمی‌تونسته بخونه. پس برعکس چیزی که خیلیا فکر می‌کنن قمر هرگز این آهنگ را ضبط نکرده، یعنی توی کنسرت‌ها یا مجالس خونده، اما به‌صورت رسمی هیچ صفحه‌ای رو ازش ضبط نکرده.این اشتباه عامیانه یه جورایی از خود مرتضی نی داوود شروع می‌شه. مرتضی خان در سال ۵۴ توی مصاحبه با روزنامه اطلاعات در مورد این موضوع می‌گه این آهنگ را ملوک ضرابی خونده. من اشتباه کردم سال‌ها پیش وقتی که این آهنگ از رادیو پخش می‌شد، صدا به قدری صاف و رسا بود که من فکر کردم که خواننده‌ی اون قمره خب باید برگردیم به داستان اصلی اون شب به یادماندنی. متاسفانه هیچ تصویری یا صوتی از اون کنسرت باقی نمونده؛ ولی باید بدونید که عواید کنسرت اون شب باور نکردنی بود.شما فکر می‌کنید که قمر با اون همه پول چی کار کرد؟ از اون درآمد هیچی نخواسته و از ادیب السلطنه خواست تا مبلغ رو بین گروه نوازندگان تقسیم بکنه. بیرون از سالن اوضاع به این خوبی نبود. حدود ۳ هزار نفر تجمع کرده بودند و قصد جان قمر رو داشتن. همه می‌ترسیدن اعضای گروه و قمر برای اینکه بتونن سالن رو ترک بکنن مجبور شدن تا ساعت‌ها صبر کنند تا بلکه یکم خیابون‌ها خلوت و جمعیت متفرق بشه.به این ترتیب قمر اولین کنسرت خودش رو در سن نوزده سالگی به روی صحنه برد و همین یک شب کافی بود تا اسمش برای همیشه در عرصه‌ی موسیقی ایران ثبت بشه. خودش درباره‌ی این ماجرا چنین می‌گه: «یک تحول و جسارت بزرگی لازم داشت، یک زن ضعیف بدون پشتیبان لازم بود بر خلاف معتقدات مردم عرض اندام بکنه. تصمیم گرفتم با وجود تمام مخالفت‌ها، شب نمایش بدون حجاب روی صحنه و در مقابل هزاران جفت چشم متعجب اهالی تهران ظاهر بشم و بکشتن رو به تن خودم به معلم.»فردای اون روز قمر به کلانتری احضار شد. ازش تعهد گرفتن که بعد از این بدون حجاب اجرا نکنه و بدون اجازه‌ی شهربانی هم دیگه هیچ صفحه‌ای رو ضبط نکنه، اما دیر شده بود و آوازه‌ش در سراسر ایران پیچیده بود! دیگه کسی نمی‌تونست مقابل این جریان بایسته! بعد از اون قمر بارها و بارها کنسرت داد. حالا دیگه هر شب روزنامه‌های وقت آگهی کنسرت‌های قمر رو درجیر عز ماه‌ها بعد قمر چه شب متوالی در سینما سپه اجرا داشت.با وجود این، هنوز هم مردم جلوی سینماها برای گرفتن بلیط کنسرت سر و دست می‌شکستن. توی این کنسرت با قیافه‌ی جدیدی ظاهر شده بود. خودش رو به شکل زنی روستایی درآورده بود و پشت دوک نخ ریسی می‌شست. در تمامی این شیب بین تماشاچی‌ها یک مرد حضور داشت. مرد جوان، قد بلند و چهارچوبه‌ای که توجه قمر رو هم به خودش جلب کرده بود. شب آخر جوانک با یه گلدان نقره‌ای بزرگ بالای صحنه اومد.از قمر تقدیر کرد. اومد شاهرخ فاروس بود و پدرش تجارت خونه‌ی بزرگی در لاله‌زار داشت. بعد از اجرا شاهرخ دیدار کوتاهی با قمر داشت و به قمر کتاب‌های گلستان و بوستان و کارودانش خواست تا آدرس منزلش رو بده تا کتابی که خودش ترجمه کرده رو برای کادو ببره.دیدن دوباره همان ابراز عشق شاهرخ به قمر همانا من از ته دلش از شاهراه خوشش می‌اومد، برای همین وقتی دید خیلی بگیره قبول کرد که با خانواده‌اش به خواست بیان. چند ماه به همین منوال گذشت و قمر و شاهرخ همدیگر و می‌دیدند، اما خبری از خواستگاری خانواده نبود.تا اینکه یک روز رشته‌ی افکار قمر با صدای کسی که محکم به در می‌کوبید پاره‌ شد. قمر در که باز کرد با مرد و زن مسنی روبه‌رو شد. پرسید خانم قمر شما هستید؟ بعدا پاسخ مثبت قمر رو شنیدن. با صدای بلند گفت ببین آوازه‌خوان خوب گوشات رو باز کن! اگه فکر کردی ما می‌ذاریم تو خودت رو به شاهرخ قالب بکنی، کور خوندی دور پسر ما رو خط بکش وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!قمر بی‌خبر از همه‌جا هیچی نتونست بگه! روزها اشک ریخت. خودش می‌دونست که شغلش یعنی خوانندگی در جامعه مورد قبول نیست و عموم مردم این کار رو مایه شرم و بی‌آبرویی می‌دونن، اما خب این باعث نمی‌شه دلش نشکنه. چند وقت بعد سراغ شاهرخ رفت و بهش گفت دیگه هرگز نمی‌خواد ببیندش. قلبش برای اولین بار از عشق به درد اومده‌ بود.اولین بار بود، اما آخرین بار نه! تابستون سر رسید و هوا به شدت گرم بود. روزی قمر داشت از کمپانی که صفحه‌ها رو ضبط می‌کرد بیرون می‌اومد که اون طرف مردی رو دید که مخفیانه مشغول فروختن روزنامه بود. یکم دقیق‌تر که نگاه کرد چهره‌ی مرگ شناخت کسی نبود. جز میرزاده عشقی میرزاده. عشقی شاعر روزنامه‌نگار و نویسنده بود.کسی که میانه‌ی خوبی با حکومت نداشت، اما مردم دوسش داشتن، چون شجاع و مبارز بود قمر شنیده بود که میرزاده عشقی خونه‌نشین شده، اما هرگز فکرش رو هم نمی‌کرد که زندگیش انقدر سخت شده باشه که توی خیابونا روزنامه بفروشه. به روی خودش نیاورد که میرزاده رو دیده و روز بعد به بهانه‌ای به ملاقاتش رفت خونه‌ی میرزاده محقر بود و اسباب پذیرایی درستی نداشت.قمر با خودش صفحه‌ی شهریاران ایران را برده بود تا به میرزادیا بده این صفحه پر بود از آهنگ‌هایی با شعر میرزاده عشقی و نوازندگی مرتضی نی داوود و خوانندگی قمر اوضاع میرزاده انقدر خراب بود که تو خونه گرامافون نداشت، اما با اصرار از میرزاده خواست تا دوباره به دیدنش بیاد و براش گرامافون بیاره بعد هم از کیفش پاکتی درآورد که توش مقداری پول بود.این رو دست عشقی داد و گفت این مبلغ سهم شماست، از فروش این صفحات هر دوشون می‌دونستن که این موضوع واقعیت نداره و قمر برای اینکه غرور میرزاده خدشه‌دار نکنه. این گفته صفحه توقیف شده بود و اصلا نتونسته بود فروش خوبی بکنه.قمر این‌جا حدودا ۱۹ سال است. میرزاده جوانی ۲۹ ساله با وجود این سن کم تا این میزان سخاوتمند بود و از بقیه‌ی هنرمندها حمایت می‌کرد. چند وقت بعد وقتی برای بردن گرامافون به خونه‌ی میرزاده رفت با انبوه جمعیتی روبه‌رو شد که مقابل خونش جمع شده بودن میرزاده عشقی توسط دو نفر ناشناس به قتل رسیده بود. روزی قمر به مهمونی یکی از اعضای دربار دعوت شد.میزبان وکیل بانفوذی بود و برای گرمی مجلس بساط موسیقی رو هم مهیا کرده بود. جز قمر استاد علی نقی وزیری هم در اون مهمونی حضور داشت. این دومین باری بود که قمر کلنل وزیری رو میدید. استاد وزیری این‌طوری نبود که در هر مجلسی که دعوتش بکنن ساز بزنه از شاگرداشم خواسته بود که همین طوری رفتار بکنن اون شب صاحب مجلس می‌خواست کلنل رو توی رودروایسی قرار بده.برای همین پنهانی تار استاد رو آورده و گوشه‌ی سالن گذاشته بود. استاد وزیری وقتی این رفتار رو دید، انقدر عصبانی شد که مجلس را ترک کرد. قمر خیلی تحت تاثیر این رفتار قرار گرفت. دورادور هم از اقداماتی که کلنل وزیری برای موسیقی زنان انجام داده بود خبر داشت. کلنل وزیری در مدرسه‌اش دو تا کلاس هم برای دخترها باز کرده بود. یه کلاس موسیقی که خودش معلم اون بود و یه کلاس نقاشی که برادرش حسنعلی وزیری اون رو اداره می‌کرد.شاگردای این کلاسا دستچین شده بودن و کلاس‌ها هم وقتی تشکیل می‌شد که مردها در مدرسه حضور نداشتند. یعنی شاگردای در کوه موسیقی هم هفته‌ای یک روز رو به کنسرت خانم‌ها اختصاص داده بود در واقع زنانی که شوهرانشان عضو کلوب موسیقی بودن می‌تونستن کنسرت را تماشا بکنن. خانم‌ها با چادرهای سیاه و بچه می‌اومدن روی صندلی‌ها می‌نشستند.گروه نوازنده‌ها از در که وارد می‌شد، سرش پایین می‌انداخت و به تماشاچی‌ها هیچ نگاه نمی‌کرد. بعد از پایان کنسرت هم مردان از در دیگه خارج می‌شدند تا خانم‌ها آزاد باشند و بدون حضور نامحرم بتونن کنار هم چای بخورن.شاید به نظرتون عجیب بیاد، ولی این اولین اجتماع زنانه‌ای بود که در اون خانم‌ها می‌تونستن به موسیقی گوش بدن اون هم موسیقی زنده مجموعه‌ی این اتفاقات باعث شده بود قمر ارادت خاصی به کلنل وزیری داشته باشه. به همین خاطر وقتی حکومت از مردم دعوت کرد تا برای گرفتن شناسنامه یا تا دامن قمر برای کسب اجازه سراغ خانواده‌ی وزیری رفت تا اون موقع به اسم قمر حسین خان می‌شناختنش خطاب به علی‌نقی وزیری گفت از اونجایی که به کلنل و هنرش بسیار ارادتمند، دوست داره که لقب این خانواده رو به‌عنوان نام خانوادگی انتخاب بکنه.بعد هم پرسید که آیا این اجازه رو داره یا نه؟ پاسخ کلنل مثبت بود و از فردای اون روز نام خانوادگی وزیری در شناسنامه قمر ثبت و در تاریخ ماندگار شد و قمر شد. قمر همون‌طور که گفتم خیلی دست به خیر بود. یک بار توی خیابون لاله‌زار دختر بچه‌ای رو دید که سر راه گذاشته بودنش. اون دختر بچه قمر رو یاد دوران کودکی خودش انداخت و ناخودآگاه دختر رو بغل کرد و بعد به پاسبانی که توی اون نزدیکی بود گفت می‌خواد از این بچه نگهداری بکنه و حاضر تمام مراحل قانونیش هم طی بکنه.با اجازه‌ی پاسبان بچه رو به خونه برد تا ازش مراقبت بکنه، ولی همون روز سر و کله‌ی مادر بچه پیدا شد گفت دخترک به شدت مریض و اون‌ها به‌خاطر وضعیت مالی‌شون مجبور شدن بچه رو سر راه بذارن. قمر تمام هزینه‌های درمان بچه رو متقبل شد و گفت که از این به بعد ماه به ماه مبلغی به خانواده کمک می‌کنه تا از دختر مراقبت بکنن.این حمایت مالی تا زمانی که دخترک ازدواج کرد ادامه داشت. علی تجویدی در مورد سخاوتمندی قمر این‌طور میگه: قمر همیشه غذا درست می‌کرد و توی ساک می‌ذاشت و می‌رفت برونشتین می‌کرد. یه روز داشتن تو خیابون استانبول راه می‌رفتم که یه خانومی روش خیلی سفت گرفته و دستش از این چادرش برده بیرون نمی‌دونستم این کیه. گفت کیه؟ آقا حالا من نمی‌شناسم که کیه گفت آقا یه چیز در راه خدا بده. من دست دادن جیبم یه پولی در آورد تا خواستم بد رو باز کرد. گفت خواستم امتحانت کنم ببینم تو واقعا دست درماندگان می‌دید یا نه.دیدم قمر اختیار دستش ابهر روزی قمر مهمان منزل آقای بحرینی بود و جمعیت زیادی از هنرمندان هم اومده‌بودن بین جمعیت مرد بلند قدی وجود داشت با هیکلی چهارشانه و چشم‌های آبی. کسی که بهش موسیو اصغر می‌گفتن. موسی اصغر قمر رو دعوت کرد تا فردای اون روز با هم به کافه برن. توی کافه بعد از یه کم حال و احوال پرسی رفت سر اصل مطلب گفت به تازگی از فرانسه برگشته و می‌خواد به زندگیش سر و سامونی بده. خلاصه‌ی کلام این که می‌خواد از قمر خواستگاری بکنه. قمردیموس یو اصغر گیر کرده بود. اما نمی‌خواست همین‌طوری بله رو بگه. شرایطش تمام و کمال بدونه براش توضیح داد که خوانندگی براش خیلی مهمه و ضبط کردن صف‌ها و شرکت توی کنسرت‌های مختلف زمان زیادی رو ازش می‌گیره.به‌علاوه به‌عنوان یک خواننده زن خیلی از خانواده‌ها مذهبی از جمله خانواده‌ی موسیو قبول نمی‌کنند و خوانندگی رو مایه آبروریزی می‌دونن. موسیو به قمر قول داد که هرگز مانع موفقیتش نشه. حتی گفت کمک می‌کنه تا به اهدافش برسه. به‌علاوه همه‌ی تلاشش رو می‌کنه تا خانوادش راضی بشن و اگر نشن مشکل خودشونه چون قمر با اون ازدواج بکنه نه خانوادش.حرفای اصغر قشنگ بود، توش اطمینان خاصی وجود داشت. همین شد که قمر تصمیم گرفت بهش اعتماد بکنه. یکی دو روز بعد موسیو با گل و شیرینی و بدون خانواده تنهایی به خواستگاری قمر اومد. قمر هم بلافاصله جواب مثبت داد. انقدر موسیو به دلش نشسته بود که نمی‌خواست بیشتر فکر بکنه حتی وقتی فهمید بعد از ازدواج باید برای زندگی به قزوین بره هم نظرش تغییر نکرد. تنها خرید عروسی‌شون یک جفت حلقه و یک ساعت مچی بود.هفته‌ی بعدش به قزوین رفتن خانواده‌ی اصغر هیچی از قمر نمی‌دونستن. نمی‌دونستن که اون خواننده‌ست تا وارد قزوین شدند زندگی رنگ دیگه‌ای گرفت اصغر ازش خواست که حجابش رو بیشتر رعایت بکنه. گفت اینجا شهرستان و با تهران فرق داره. کسی از تازه عروس و داماد استقبال نکرد و خانواده‌ی اصغر اصلا تحویلش نگرفتن. اونا خیلی سنتی بودن و از اینکه پسرشون بدون مشورت ازدواج کرده اصلا خوشحال نبودن. همین الان هم اگر همچین اتفاقی بیفته، خانواده‌ها شاکی می‌شن. دیگه شما حساب کنید ۸۰ سال پیش این وضعیت چطور بوده. اما قمر دلش به عشق موسیو قرص کرده و تصمیم گرفته بود به این سری‌ها توجهی نکنه.هنوز چند روزی از اومدنش نگذشته بود که یه صبح خانواده‌ی موسیو با عصبانیت و داد و فریاد اومدن و خونه‌ی قمر رو روی سرشون گذاشتن. درست حدس زدی اونا فهمیده بودن قمر خوانندهاست. مادر اصغر به پسرش گفت که آبروی خانواده رو برده. مدام فریاد می‌زد که چرا دست یه دختری آوازه خون گرفته و با خودش به خانواده اورده. بعد هم بهش گفت تا زمانی که این دختر آوازه خونه توی خونه‌ حق نداره اسم پدر و مادرش بیاره و پاش و توی خونه‌ی اونا بذاره.قمر این حرفا رو نشنیده گرفت به اصغر علاقه داشت و نمی‌خواست زندگیش از هم بپاشه اصغر عاشقانه بهش محبت می‌کرد و همین براش کافی بود. زندگی متاهلی قمر رو تغییر داد از اون دختر متجدد و فعال تبدیل شده بود به یک زن خانه‌دار تمام‌عیار. به خونه‌ش می‌رسید برای همسرش بهترین غذاها رو می‌پخته و همه از سلیقه و کدبانوی تعریف می‌کردن. همه چیز آماده بود تا اون‌ها قدم بعدی رو بردارن و همین هم شد قمر باردار شد.هر دوتاشون خیلی خوشحال بودن. عشق‌شون داشت به ثمر می‌نشست و دیگه از زندگی چی می‌خواستن. قمر با اندک خیاطی که بلد بود برای بچه‌شون لباس می‌دوخت و برای دیدن فرزندش لحظه‌شماری می‌کرد. اما چرخ روزگار بر وفق مراد قمر و اصغر نگشت.پسرشون مرده به دنیا اومد و اون‌ها در غمی عمیق فرو رفتن. از دست دادن بچه برای قمر و اصغر راحت نبود. این اتفاق تلخ هر دوشون رو تغییر داد. اصغر دیگه بیشتر وقتش رو بیرون با دوستاش می‌گذروند. دیگه خبری از اون لبخندها و حرفای عاشقانه نبود. چند وقت بعد قمر متوجه شد اصغر معتاد به تریاک و مرفین شده. یه‌سریا میگن از همون روزا اعتیاد اصغر به قمر هم سرایت کرده و تا آخر عمرم باهاش بوده راستش من نتونستم این حرف ثابت بکنم به این دلیل که منابع تاریخی در مورد زندگی قمر خیلی محدوده.بگذریم. قمر در قزوین خیلی تنها بود. شهر خیلی کوچیکی بود و قمر نمی‌تونست آواز بخونه. اصغر هم دوست نداشت قمر از خونه بیرون بره. حتی نمی‌گذاشت زنش تنهایی به بازار بره تا اینکه یه روز براش نامه رسید. نامه از طرف مرتضی خان بود و از قمر دعوت کرده بود برای کنسرت همدان همراهیش بکنه. نور امید به دل قمر تابید همون شب مسئله رو با اصغر مطرح کرد، اما در کمال ناباوری اصغر بهش گفت تو هیچ‌جا نمیری. تو حالا زن منی و به جای این کار باید فکر خونه و زندگیت باشی.این اتفاق مثل تیر خلاص بود. اصغر خیلی تغییر کرده بود و قمر حاضر نبود این زندگی رو ادامه بده. تصمیمش رو گرفت و چند روز بعد برای همیشه قزوین و اصغر رو ترک کرد. زندگی مشترک قمر و اصغر چیزی بین دو تا سه سال طول کشید. قمر برای اجرا به همدان رفت این کنسرت حوالی سال ۱۳۱۰ بود. اینجا ۲۶ ساله بود.بلیط‌های اجرا در کمتر از چند ساعت به فروش رسید. توی این سفر به دیدار عارف شاعر و تصنیف سرا رفت. عارف و اوضاع به همدان تبعید شد و گوشه نشین شده بود. با هیچ کسی هم ملاقات نمی‌کرد، اما قمر سمی‌تر از این حرفا بود. هر طور شده به دیدارش رفت و برای کنسرت دعوتش کرد. اجرا همون‌طوری که پیش‌بینی می‌شد عالی پیشرفت، بعد از اجرا همه دور صحنه جمع شده بودند و قمر رو تشویق می‌کردند.مردم کادو بارونش کردن. بین تمام چیزهایی که بهش کادو داده بودن، یه گلدون بزرگ و زیبای نقره بود. قمر این گلدون رو انتخاب کرد و بعد با صدایی که همه‌ی حاضران در سالن می‌شنیدن از عارف دعوت کرد بالای صحنه بیاد تا گلدون رو بهش تقدیم بکنه. اگرچه عارف این کادو رو قبول نکرد اما قدردانی قمر از این شاعر دل‌سوخته و در غربت به چشم همه اومد.می‌پرسی چرا؟ بدون کی داده بود نیرالدوله که والی خراسان بود قمر به کی تقدیمش کرد؟ به عارف که مورد خشم دستگاه رضاشاه بود. دیگه باقی داستان رو خودتون بخونید و داستان این کنسرت رو از زبان عبدالله طالع همدانی ترانه‌سرای معروف اون دوره ده هزار و سیصد و ده خیلی میل داشتم که ما رو ببینم.پدرم روزی یک سیال به من می‌داد اینا جمع کردم تا چهل و پنج سال که برم بلیط قمر بخرم برم کنسرت‌هایش روی تومونوریکیتا با به بلبلان غزل خان باغ آزادی صد هزار یکی چون خبر نخواهد شد. آربورفی پژمان ساخته‌اید ای دل آوار باز شعبانا گریه می‌گیره. اون منظم یامیر بعد که تمام شد و سخن گوی اونجا گفت که خانم دستور دادند که تمام این هدایت رو تقدیم به عارف بکنیم. آره گفت هیچ وقت قبول نکرد یک گلدان نقره تمام بود.به قد خود قمر گفت نه هیچ همه رو دادم آرامگاه علی تا اینجای داستان چندین بار بهتون گفتم که قمر آدم بسیار دست و دلبازی بوده. یعنی اگر که به تاریخ برگردید هر جا اسم قمر رو می‌بینید کنارش نوشتن که حامی فقرا و بسیار خیر بوده.بارها می‌شد که توی بازار مردمی می‌دید که گدایی می‌کنن و وضع خوبی ندارند، دستشونو می‌گرفت و می‌برد بهشون غذا می‌داد یا براشون لباس می‌خرید یا اینکه وقتی می‌فهمید کارگرانی هستند که صداشون رو دوست دارن ولی نمی‌تونن بلیط کنسرت بخرن، می‌رفت پیش‌شون و توی خیابون براشون آواز می‌خوند.انقدر مردم دوسش داشتن که در وصفش می‌گفتن صد قرن هزار ساله باید تا یک قمر الملوک زاید ایران که دو صد قمر ندارد هر زن که چنین هنر ندارد. بشنوید از صحبت‌های عبدالله طالع همدانی و علی تجویدی موسیقیدان بزرگ در وصف شخصیت قمر.قمر کوری کجاست مقمیه حقوقش اگر بده را سطح انسانی بود. از اینکه این زن اونچه که در می‌آورد در راه خیریه می‌داد درسته که قمر مجلس بزرگان و افراد حکومتی می‌رفت، ولی خیلی مطیع و فرمانبردار حکومت نبود و یه جورایی خیره سر به‌حساب می‌ومد این اخلاقش عاقبت یه روز کار دستش داد.از طرف تیمورتاش براش نامه‌ای اومد که توش نوشته بود قمر امشب مهمون دارم، به خونه‌ی ما بیا و برامون بخون. لحن نامه حکمی بود. قمر از این لحن متنفر بود. به‌خاطر همین در جواب نوشت تیمور تاش من خودم یه پا تیمورتاشم اینجور نامه‌ها رو برای اونهایی بنویس که ضعیفن. می‌دونست که تیمورتاش دوباره سراغش میاد برای همین دنبال یه بهانه‌ای درست و درمون بود که کلا قضیه رو بپیچونه.دقیقا صبح روزی که مجلس تیمورتاش بود. مردی در خونه‌ی قمر زد یادتونه گفتم که قمر سرپرستی یک دختر مریض رو بر عهده گرفته بود و ماهیانه به خانوادش خرجی می‌داد؟ پشت در پدر همون دختر بود که می‌خواست از قمر برای عروسی دخترش دعوت بکنه. قمر از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شده بود. دیگه یه بهانه‌ی درست و درمون برای نرفتن به مجلس تیمورتاش داشت.زنگ زد به یکی از نوازنده‌های ویولون که می‌شناخت و گفت بیا که امشب باید بریم یه مجلسی خونه‌ی پروین توی یکی از محله‌های کثیف و شلوغ شهر بود. مجلس عروسی هم خیلی محقر و ساده بود. عروس و داماد کم سن و سال بودن و خودشون رو یه تخته‌ی چوبی رنگ و رو رفته نشسته بودن و مهمونا هم روی پیتای حلبی عروس پیراهن سفید ساده‌ای تنش بود و هیچ آرایش یا زیورآلاتی نداشت.قمر پروین رو به اتاق برد و خودش صورت دخترک را آرایش کرد. بعد هم از نوازنده‌ی همراهش خواست تا ویولون بزنه و یک نفس تا نصفه‌های شب براشون آوازخوند. عروسی محقر پروین به یک مجلس رویایی تبدیل شده بود. عروس داماد مهمونا از خوشی روی هوا بودن. توی خوابشون نمی‌دیدن که قمرالملوک وزیری که آوازش در همه جای کشور پیچیده یک شب تمام براشون آواز بخونه.اما اون کسی که خوشحال نبود تیمورتاش بود. شرکت نکردن قمر در مجلس تیمورتاش عواقب خوبی نداشت. چند شب بعد مامورا با اطلاعیه‌ای رسمی به منزل قمر اومدن. تیمورتاش طی حکمی قمر رو برای مدتی نامعلوم به تبریز تبعید کرده بود. اون روزها قمر رو در تمام کشور می‌شناختن. انقدر که وقتی داشت تبریز می‌رفت توی اتوبوس یکی از طرفدارانش اون رو دید و دعوت کرد که کل مدت تبعید رو در خونه‌ی اون بگذرونه.در تبریز هم طرفداران دونه دونه به دیدارش می‌اومدن. تبعید قمر باعث شد از عرصه‌های هنری دور بمونه و در این دوره فعالیت خاصی نداشت تا اینکه تیمورتاش برکنار و حکم تبعید قمر هم خود به خود باطل‌ شد. قمر بعد از اصغر دیگه ازدواج نکرد. اگرچه که خواستگارهای زیادی داشت چیزی که زندگیش رو به یکباره تغییر داد قبول کردن سرپرستی پسری به نام منوچهر بود.بعد از اون همه‌ی هوش و حواسش پیش منوچهر بود. براش هرکاری می‌کرد و می‌خواست که از نعمت بی‌نیاز باشه. شاید براتون سوال باشه که وضعیت مالی قمر چطور بوده. به‌نظر می‌رسه که درآمد زیادی داشته. علاوه‌بر اون در هر مجلس هم از مردم کادوهای زیادی دریافت می‌کرده با درآمدش از دوازده کودک یتیم حمایت می‌کرده یا بارها و بارها خرج عروسی و تشکیل زندگی آدم‌های نیازمند پرداخت کرده خیلیا میگن به‌خاطر همین ولخرجی‌ها بوده که آخر عمر چیزی براش باقی نمی‌مونه در واقع هر چیزی که در می‌آورده رو خرج خیریه می‌کرده.جدا از شخصیت بی‌نظیرش قمر واقعا صدای خاص و متفاوتی داشت صداش صاف و درخشان بود هم از عهده‌ی خواندن آواز برمیومد، هم تصنیف مرتضی نی داوود می‌گفت صدای حبیب شاطرحاجی خواننده‌ی مشهور اصفهانی بی‌نهایت قوی بوده، اما صدای قمر از اون هم قوی‌تر بود صداش هم جذاب بود و هم گرم صدای اون با حدود صدای متسو سوپرانو در موسیقی اروپایی تطبیق میدن.دامنه‌ی صداش انقدر زیاد بود که در هوای آزاد و در سکوت شب تا فواصل زیاد شنیده می‌شد در اوج صداش هرگز شکستگی احساس نمی‌شد و همیشه روی نت می‌خوند. حسین علیزاده در مورد صدای قمر این‌طور میگه مازماهیان قبل از اینکه مطرح باشه که ایشون مرد بزنه، یعنی یک معنویت خاصی از این صدانا عجیب چهره‌ای معمولی برای مغز در تاریخ مسیران اصلا هیچکس بعد از عمل نتونست اون تحقیقات شفاف و فریاد بسیار پیچیده بود با شفافیت خصوصیلی بخونید.علاوه‌براین در زمانه‌ی خودش بسیار زیبا بود. در واقع به نظر من همه چی تموم بود. هم شخصیت خیلی بزرگی داشت هم زیبا بود و هم صدای خوبی داشت دیگه یه آدم برای ستاره شدن به چی احتیاج داره غلامحسین بنان در وصف قمر این‌طور میگه قمر ام کلثوم ایران و سمبل همه‌ی خواننده‌های زن بود در آواز ایران وزنه بود.شاید قرن‌ها طول خواهد کشید تا مادر گیتی مانندش را بزاید اهمیت صدایش به نظر من در ایران به اندازه‌ام کلثوم در مصر است. استاد بزرگ محمدرضا شجریان که جاش خیلی خالیه اما یادش همیشه با ماست در یکی از مصاحبه‌ها با شبکه‌ی بی‌بی‌سی از تاثیرگذارترین زنان زندگیش نام می‌بره قمر ملک وزیری یکی از اون‌هاست خب مندانیا ما شاهد هستیم.در بین زن‌ها اما شکم به ما وزیری نرسیدندوی تاجایی که داشت خیلی الگوی خوبی بود برای همه‌ی خواننده‌های زن و مرد همچنین براین ضمن اینکه از نظر شخصیتی مادرانه فکر می‌کرد نسبت‌به مردمسالارانه اشراف و دربار نبود با همه اینکه اتماتم اما گرفتار اونا نبود. آنچه که براش مهم بود مردم عالی بودند.همون‌طور که در قسمت قبل گفتم موسیقی رو در زمان پهلوی به دو بخش قبل و بعد از رادیو تقسیم می‌کردن، رادیو در ساعت هفت عصر روز چهارشنبه چهارم اردیبهشت ماه سال ۱۳۱۹ توسط محمدرضا پهلوی افتتاح شد. با این اتفاق دوره‌ی جدید موسیقی ایران شروع شد.اون روز در استودیوی کوچکی در جاده قدیم شمیران برای نخستین بار برنامه‌ی صدای تهران پخش شد و مردم صدای رادیو رو شنیدن افتتاحیه حدود نیم ساعت طول کشید و از روز پنجم اردیبهشت ماه رادیو برنامه‌های خودش رو در دو بخش و به این ترتیب آغاز کرد. بخش اول از ساعت یازده و نیم صبح تا دو بعدازظهر بود و بخش دوم از ساعت پنج و ربع تا ساعت یازده و نیم شب برنامه‌ها به‌صورت زنده اجرا می‌شد و مردم می‌تونستن حدود هشت ساعت و نیم در روز رادیو گوش بدن.قمر اولین زنی بود که در رادیو آواز خوند روزا لباس رسمی می‌پوشید و مثل یک کارمند سرکار می‌رفت رادیو باعث شده بود صداش به گوش تعداد بیشتری از مردم برسه و حتی فقرا و نیازمندان هم بتونن بهش گوش بدن.در رادیو با اکثر آهنگسازان و ارکسترهای رادیو همکاری کرد حبیب سماعی سنتور می‌زد و قمر همراهیش می‌کرد اون زمان‌ها ادیب خوانساری روح انگیز و بنام در رادیو آواز می‌خوندن قمر هفته‌ای نیم ساعت با ویلن حسین یاحقی و گاه ویولن صبا برنامه اجرا می‌کرد.در برخی از برنامه‌ها هم با پیانوی مرتضی محجوبی آغاز می‌خوند. توی این دوره صدای قمر پختگی و مهارت خاصی داشت با متانت خاصی شعر می‌خوند دیگه تصنیف نمی‌خوند و بیشتر به آواز می‌پرداخت گاهی هم مثنوی مناسبی در پایان آواز می‌خوند. به‌راحتی به تحریر تنوع می‌داد و نت‌های بالا رونده و پایین رونده رو با قاطعیت اجرا می‌کرد.ممکنه بپرسید پس این همه آهنگ چی شد؟ چرا یه چند تاش و نمیذارید؟ متاسفانه رادیو قدر قمر رو ندونست و نوارهای اجراهای قمر رو پاک کرد و با این خیانت لطمه‌ی بزرگی به گنجینه‌ی آواز ایران زد. روزها و ماه‌ها و سال‌ها گذشت، گروه قمر از چه زمانی آغاز شد خودش هم نفهمید شاید از روزی که اون تصادف سنگین رو داشت و دستش شکست یا از وقتی که درد سیاتیک اوج گرفت و مجبور به مصرف مرفین شد.اون همه‌ی اموالش حتی منزل مسکونیش به نیازمندان بخشیده بود. دست خالی بود صداش دیگه به شفافیت قبل نبود. سنش بالا رفته بود و مثل سابق زیبا نبود. دلش از رادیو خون بود و برای گذران زندگی تو کافه‌ی کوچیکی آواز می‌خوند. هنوز هم بسیار بودند کسانی که روزهای اوجش رو به یاد داشتن و حاضر بودن دوباره بهش گوش بدن.بعد از بیماری فقط یک بار در کنار دلکش و یه تعداد دیگر از هنرمندان در فیلم مادر محصول استودیو پارس بازی کرد و به مدت نیم ساعت با ویولون ناصر زرآبادی بازخون قمر که هر بار از خونه بیرون می‌رفت نزدیک ۶۰۰، ۷۰۰ تومن پول توی کیفش بود و بیشتر اون مبلغ رو هم به فقرا بخشش می‌کرد. برای بازی در این فیلم فقط دو هزار تومن دریافتد.رقمی که فقط کفاف رفت و آمد و تهیه‌ی لباسش رو داد. این چند دقیقه تنها تصویر متحرکی که امروزه از قمر داریم من این فیلم در شبکه‌های اجتماعی روزم براتون به اشتراک می‌ذارم تا شما هم بتونید تماشاش بکنید. آدرس من در تمامی شبکه‌های اجتماعی رزنپا دیگه از اون کادوها درآمد اون چنانی خبری نبود، ولی قمر هنوز هم دست و دلباز بود و حتی همون درآمد ناچیزش رو بین فقرا تقسیم می‌کرد.یک بار بعد از اجرا در خیابان لاله‌زار قدم می‌زد که پیرمرد علیلی جلوش رو گرفت و تقاضای پول کرد. قمر کیفش رو باز کرد و یه مقداری پول خرد از اون بیرون آورد. ناخودآگاه اشکش جاری شد. پیرمرد تعجب کرده بود قمر گفت کار قمر به جایی رسیده که پول خود کمک می‌کنه. من و ببخش پدرجون که نمی‌تونم بیش از این کمکت بکنم قمر همون شب سکته‌ کرد.خودش وقتی فهمید سکته کرده که دید نمی‌تونه درست حرف بزنه نمی‌تونست دهانش باز بکنه یا از روی تخت بلند بشه روزهای اول امید داشت خوب بشه، اما خیلی زود فهمید که این زندگی جدیدش باید باهاش کنار بیاد. به سختی می‌تونست حرف بزنه چه برسه به اینکه بخواد آواز بخونه. حنجره‌اش چابکی لازم رو نداشت، کنترلش رو روی قسمت‌های ظریف و حساس آواز از دست داده بود. اون چه روان و بلبلی دیگه دست نیافتنی بود.روزنامه‌ها نوشتند قمرالملوک وزیری لال‌ شد. بعد از سکته روز به روز ضعیف‌تر و لاغرتر می‌شد. خیلی از دوستانش ترکش کرده بودن و خیلی‌های دیگه هم برای زخم زبون یا فضولی سراغش رو می‌گرفتن. وقتی خونه‌ی قمر می‌اومدن ازش دزدی می‌کردند و وسایل و چیزای عتیقه‌ای که توی خونه داشت و با خودشون می‌بردن.قمر اما خسته‌تر دل‌شکسته‌تر از اونی بود که بخواد عکس العملی نشون بده. نشسته بود و زوال زندگیش رو تماشا می‌کرد. یه بارم که برای گرفتن مثمری به رادیو رفته بود، قمر را علی‌رغم خواست شخصیش در موقعیتی قرار دادن که مصاحبه بکنه تا مردم صدای قمر و در اوج بیماری و ناراحتیش قمری از اینکه به هنرمندان رادیو ایران این افتخار داده و با کسالتی که دارید به استودیوی رادیو ایران رو آوردید از شما تشکر می‌کنم.کیهان هنرمند امروز رادیو ایران میزبانان هنرمندی هم داریم که هم اکنون با چشمانی مملوکان بار به دور شمع هنر ایشون گردآمدن خانم قمرالملوک وزیری کانی ما و شنوندگان رادیو ایران و کلیه‌ی هنردوستان اینه‌که از حال مزاجی شما اطلاعات کنن.انشالله که حال شما خوبه و کسالتی ندارین. همین حالتون می‌بردند که خوباریا فقط یک جمله این بفهمند. نه میزبانان هنرمند خودتون رو می‌شناسید. این‌ها هنرمندانی هستند که همه‌ی اون‌ها خودرو شاگرد شما می‌دونن خانم شما نصیحتی ندارید. او انشالله خوبشم شما صدای این‌ها رو می‌شناسید.شنیدید از ایشون خواهش می‌کنم اقداماتی برای شما بخونم روزی تو خونه نشسته بود که کسی به ملاقاتش اومد آقایی به نام طالع به عیادتش اومده بود. قمر حتی نمی‌تونست از جاش بلند بشه. بهش گفت که به همت بدیع الزمان فروزانفر تونستن از طرف رادیو برای قمر یک مستمری ماهیانه بگیرن.بعد هم اطلاع داد که یکی از دوستان خبرنگارش دوست داره با قمر مصاحبه بکنه عمر برای قبول مصاحبه یک شرط داشت این که مصاحبه بعد از مرگش منتشر بشه چند روز بعد خبرنگاری از طرف مجله سپید و سیاه اومد و با قمر مصاحبه کرد این مصاحبه آخرین حضور قمر در رسانه‌ها بود چند ماه بعد روزنامه‌ها در تیتر اولشون اینطور نوشتن مقارن یازده شب جمعه چهارده مرداد ۱۳۳۸ آخرین شعله‌های لرزان حیات ستاره‌ی درخشان هنر ایران به خاموشی گرایید.قمرالملوک وزیری خواننده شهیر و هنرمند که سالیان دراز در بستر بیماری بود به سرای جاویدان شتافت در ظلمت دوس ترور از آسون فایرفورد و دوستان و گل‌های سودارا از دل خوش‌نوایی دلاسا ایشب مرم آن بلبل سرگشته و سودآفرین قلمرو عالم سولارود ایشب آتش یک دنیا دنیاستو و یک دنیا عشق و دلدادگی خاموشی برای نیشب پنجره‌ی جادویی قمر بسته‌ شد.قمر در زمان مرگ فقط ۵۴ سال داشت به گفته‌ی محمد باستانی پاریزی وقتی که قمر درگذشت. هیچ مسجدی او را نپذیرفت با این دلیل که او مطرب بود و پر از گناه برای همین مجبور شدند تا اون رو مثل افراد مجهول الهویه به پزشکی قانونی انتقال بدن قمر رو در گورستان ظهیرالدوله در تجریش تهران به خاک سپردن.روز خاکسپاری عده‌ای از افراد متحجر مقابل این گورستان تجمع کرده بودند و اجازه‌ی ورود آمبولانس نمی‌دادن. عده‌ای هم میگن که خانواده‌ی قمر انقدر در فقر به سر می‌بردند که برای مراسم محقر خاکسپاری یا خرید سنگ قبر مجبور شدند از رادیو و اداره‌ی تبلیغات کمک بگیرن.با مرگ قمر مصاحبش با مجله‌ی سپید و سیاه منتشر شد. حرف‌هایی که خیلی‌ها اون رو با نام وصیت نامه‌ی قمر می‌شناسن براتون بخش‌هایی از این وصیت‌نامه رو می‌خونم.«خواننده‌ی عزیز وقتی درد دل‌های من می‌خونی، من یک زن به قول تو هنرمند، هنرمندی که متعلق به یک قرن بود، زیر خروارها خاکستر بسیار خفته‌ام. دیگر از حنجره‌ی من صوتی برنمی‌خیزد و طنین آواز من دل‌ها را می‌لرزاند. دنیای من تاریک است و خاش اما خوشحالم که روح من عظمت خود را از دست نداده است.اطمینان دارم کسی پس از مرگ از من بدگویی نمی‌کند، من ثروتی ندارم، هیچ‌چیز؛ اما دل‌های یتیمانی را دارم که به‌خاطر مرگ من از غم بالا مال می‌شوند.همان دخترها و پسرهایی که لبخند و مهر مادر را ندیده‌اند، اما با پول من پرورش یافتن، شوهر کردند، داماد شدند و حالا آدم‌های خوشبختی هستند. کسانی که به هنر خیانت می‌کنند، به من که گوشه‌ی عزلت برگزیده بودند، با دو دانگ صدای خود نیش می‌زدند و می‌گفتند. ما باید هرچه می‌توانیم پول بگیریم برای اینکه مثل قبرل نشویم.شما پس از مرگ من به آنان بگویید، روح قمر فرسنگ‌ها از پستی و رذالت و پول‌پرستی دور بود. کنسرت‌های من چنان مورد استقبال قرار می‌گرفت که مردم از در و دیوار بالا می‌رفتند و گاه بلیت‌هایش تا در بر بلکه بیشتر به فروش می‌رفت؛ اما من وقتی از گراند هتل خارج می‌شم گاهی می‌شد که یک سری این پول‌ها را تقدیم موسسه‌ی ملی یا موسسه‌ی خره‌ای می‌کردم و شما که جز همین نیم دانگ صدا ندارید.شما که جز پول جمع کردن کاری نمی‌دانید‌، گذشته و انسانیت سرطان نمی‌شود. می‌گوید ما نمی‌خواهیم عاقبت‌مان مثل قمر الملوک وزیری شود، مگر قمر چطور شد؟ قمر با افتخار و بزرگی و هنر زندگی کرد و امروز هم که زیر خروارها خاک، گفته نه کسی را آزرده و نه دی را شکسته. دل‌های مردم هنردوست در غمش شکسته‌است. ما رفتیم اما شما که هنر ملی ایران را به پول می‌فروشد و آلوده می‌کنند و هیچ نقطه‌ی روشن و درخشانی در زندگی ندارید.»این قسمت هجدهم پادکست روزن و دومین قسمت از مینی سریال بیداد روایت صد سال آواز زنان در ایران بود. ممنونم که به این قسمت گوش دادید همین طور ممنونم از مسلم رسولی عزیز که از موزیک هر آنچه که در روز می‌شنوید کار مسلمه. دمش گرم. طراحی پوستر این قسمت‌ها هم کار دوست خوب و هنرمندم آذردخت الهی هست یادتون باشه که این مینی‌سریال همچنان ادامه داره و در قسمت‌های بعدی قرار به آواز زنان در عصر پهلوی و بعد به دوره‌ی معاصر بپردازم. پس تا قسمت بعدی هدیه و ماه ۱۳۹۹.بقیه قسمت‌های پادکست روزن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدین. https://castbox.fm/vi/700390312 </description>
                <category>پادکست روزن Rozan Podcast I</category>
                <author>پادکست روزن Rozan Podcast I</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2025 13:59:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت هفدهم - بیداد، روایت صد سال آواز زنان در ایران (قمرالملوک وزیری)</title>
                <link>https://virgool.io/RozanPodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B5%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%88%DA%A9-%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B1%DB%8C-wiu8gjp6zdf2</link>
                <description>۹۹ سال پیش برای اولین بار یک زن در گراند هتل تهران به روی صحنه رفت و بدون حجاب آواز خواند. اسم این زن قمرالملوک وزیری بود. حدود یک قرن بعد، در همون شهر و همون کشور پنجره‌ی زنان ایرانی همچنان به بند کشیده می‌شه و آواز خوندن زنان در مجامع عمومی یک فعل ممنوع‌ است و…سلام من هدیه میری مقدم هستم و این قسمت هفدهم پادکست روزن است که در بهمن ماه ۱۳۹۹ منتشر می‌شه. روزن پادکستی در مورد زنان و برابری جنسیتیه. اولین قسمت از سریالی که در اون من قصد دارم در مورد آواز زنان در ایران صحبت بکنم. همون‌طور که می‌دونید زنان توی ایران نمی‌تونن به تنهایی آواز بخونن. اون‌ها یا باید با زنای دیگه همکاری بکنن یا صدای پس زمینه یک مرد قرار بگیرن.اگرچه قانونی وجود نداره که بگه زن‌ها حق آواز خوندن ندارند، ولی در واقعیت مقابل این خواسته قرار می‌گیره و این حق رو از زنان می‌گیره. طی سال‌های اخیر ممنوعیت آواز زنان جدی‌تر هم شده. هر از چندگاه وقتی ویدیویی از آواز خوندن یک زن توی فضای مجازی پخش می‌شه، اون زن یا گروه موسیقی‌ش مورد پیگرد قانونی قرار می‌گیرند و بعضی‌ها محروم یا محکوم می‌شن.توی قسمت‌های آتی قرار با هم ببینیم که چطور زن‌ها ۱۰۰ سال پیش برای اولین بار تونستن توی فضاهای عمومی روی صحنه برن و آواز بخونن و بعدش دست روزگار چطور گشت و گشت تا به اینجایید دید که امروز آواز خوندن برای زن‌ها تبدیل به یک رویای دور و گاه دست نیافتنی بشه.در قسمت اول این سریال، سراغ دوره‌ی قاجار و اوایل دوره پهلوی میرم. وضعیت زنان توی این دوره‌ها رو بررسی می‌کنیم و بعد به‌طور مفصل داستان زندگی قمرالملوک وزیری رو تعریف می‌کنم. از همون اولین قسمت روزنان که من ساختم ازتون پیام‌های زیادی گرفتم که چرا داستان هم تعریف نمی‌کنم، اما هم نمی‌شه آدم بیاد و از زنان تاثیرگذار ایرانی حرف بزنه و اسمی از عمل نبره! حرف زدن و ساختن این اپیزودها یه مقدار سخت بود، اما خوشحالم که بالاخره اتفاق افتاد.قبل از اینکه این اپیزود رو شروع بکنم باید بگم من این افتخار رو داشتم که برای یک ماه مهمان موسسه‌ی حقوقی مطالعات زنان آگودات به دانشگاه یورک کشور کانادا باشم. باعث افتخارم بود که با مدیر این موسسه و دوست خوبم خانم هنگامه‌ صابری توی این پروژه همکاری بکنم.باید بگم که تجربه‌ی خیلی شیرینی بود. حالا چه همکاری این مینی سریال در مورد حق آواز زنان در ایران به‌صورت هم‌زمان در سایت این موسسه به زبان انگلیسی منتشر می‌شه و این وب‌سایت رو توی توضیحات پادکست می‌ذارم. دوست داشتید این مقالات رو برای مخاطبان انگلیسی زمانی که می‌شناسید ارسال بکنید.این پروژه نتیجه‌ی ماه‌ها تحقیقات من در این زمینه‌است، به‌صورت کلی هم تولید هر قسمت روزانه از من هفته‌ها وقت می‌بره، یعنی این‌طوری نیستش که من یک متنی رو انتخاب و ترجمه کنم؛ لازمه که ده‌ها آگاهی چند صد صفحه کتاب بخونم تا مطمئن بشم مطالبی که در موردشون صحبت می‌کنم. کیفیت و اعتبار کافی برای ارائه در پادکست رو دارن.علت اینکه اپیزودها با تاخیر منتشر می‌شن هم همینه. اخیرا من تصمیم گرفتم از کمک مخاطبانم یعنی شما، برای ساخت و انتشار بیشتر استفاده بکنم. پس اگر که دوست دارید بهم کمک بکنید الان وقتشه؛ اما قبل از اون بگم که مثل همیشه مهم‌ترین و راحت‌ترین کمکی که می‌تونید به من بکنید اینه که روزن رو به دوستانتون معرفی بکنید یا در شبکه‌های اجتماعی ازش حرف بزنید تا افراد بیشتری با این پادکست آشنا بشن.اگر که دوست داشتید می‌تونید در حد توان‌تون از روزن حمایت مالی بکنید، می‌تونید سراغ لینک‌هایی برید که در توضیحات پادکست گذاشتم. حمایت مالی برای افرادی که در ایران هستند از طریق وب‌سایت حامی باش انجام می‌شه و برای دوستان خارج از ایران از طریق پی پرو درایو.اگه شما از اون دسته افرادی هستید که دوست دارین برای تولید محتوا یا گردوندن شبکه‌های اجتماعی روزن با من همکاری بکنین، کافیه به آدرس روزن‌پایین بزنیم خبر آخر هم این که از فصل سوم روزن، یعنی از فروردین‌ماه ۱۴۰۰ کسب و کارها هم می‌تونن با روزن همکاری بکنن. حالا چه همکاری قراره که در هر اپیزود از روزن کسب و کارهای برتری رو به شما معرفی بکنم تا شما هم بشناسیم‌شون، اما نه هر جایی رو این همکاری فقط و فقط مختص کسب و کارهایی هستش که یکی از این ویژگی‌ها رو داشته باشن:شرکت‌هایی که در جهت ایجاد برابری جنسیتی در محیط کار اقدامات موثر و مستند انجام داده باشند.جاهایی که نه در حرف بلکه در عمل هم برای زنان و مردان فرصت‌های حرفه‌ای برابری ایجاد کرده باشن و طبیعتا گوناگونی یا دایورسیتی از اولویت‌های منابع‌انسانی‌شون باشه.گروه دوم کسب و کارهایی هستند که زنان در اون‌ها نقش کلیدی دارند. مثلا در گروه بنیان‌گذاران‌شون یک زن حضور داره یا از شرکت‌هایی که مدیرعامل زن یا مدیر ارشد زن دارند و از حضور زنان در این جایگاه‌ها حمایت می‌کنند.گروه سوم کسب و کارهای کوچک و خانگی هستند که توسط زنان اداره می‌شن. در واقع من دوست دارم پادکست برای حمایت از کسب‌وکارهایی استفاده بکنم که به رشد زنان در جامعه کمک می‌کنن.اون دسته‌ی شرکت‌های برتری که در حد توان‌شان با تبعیض جنسیتی در محیط کار مبارزه می‌کنن.فکر می‌کنم که داستان چنین کسب‌وکارهایی می‌تونه برای همه‌مون الهام بخش و جذاب باشه. اگر که فکر می‌کنید شما در یکی از این دسته‌ها قرار می‌گیرید، لطفا به من ایمیل بزنید. خب بعد از این مقدمه‌ی طولانی بیایم برگردیم به حدود صد سال پیش. اواخر دوره‌ی قاجار و اوایل پهلوی. دوره‌ی قاجار در ایران دوره‌ی چندان روشنی نیست.وقتی که اروپا در حال پوست‌اندازی و پایه‌های آزادی و دموکراسی شکل می‌گیره، ایران ما در عصر قجر داره عصر حجر و تجربه می‌کنه موسیقی در این دوران مترادف با مطربی فرقی نمی‌کنه که اجراکننده‌اش زن باشه یا مرد درسته که مطرب واژه‌ای که به خودی خود بار منفی نداره، اما سالیان سال که در کشور ما به‌عنوان مصداقی برای زشتی و بی‌بند و باری استفاده می‌شه دیگه حساب کنید که حرف از موسیقی زنان مثل گناه کبیره بوده.در این دوره زنان نمی‌تونستن به مدرسه برن در واقع به اون صورت مدرسه‌ای هم وجود نداشت. یادتون باشه در قسمت هفتم که داستان زندگی مامان مه‌لقا تعریف کردم. براتون گفتم که تحسین دخترا خط قرمز حساب می‌شد و بی‌بی خانم استرآبادی برای تاسیس مدرسه دوشیزگان چه مصیبت‌ها که نکشید. در این دوره زن بیشتر توی دربار و اندرونی شاهان موسیقی اجرا می‌کردن؛ یعنی اجرای موسیقی توسط زن‌ها ابزاری برای تفریح شاه و اطرافیانش بوده.شما به مناسبت‌های مختلف زنان اندرونی رو دور خودش جمع می‌کرد تا براش بسط سازوآواز رو برپا بکنن تعریف می‌کنند که شبی علی‌شاه قاجار یکی از افرادش رو برای مطرح کردن موضوع نزد ذوالفقارخان یکی از سرداران ارشد مملکتی می‌فرسته فرستاده که برمی‌گردید.رفتیم مشغول چه کاری بود اون زمانا هم که تلویزیون سوشال‌مدیا نبوده. طرف می‌گه هیچی تنها نشسته بود و شراب می‌خورد شاه با شنیدن این حرف سخاوت گل می‌کنه و می‌گه این‌طوری نمی‌شه ۴ نفر از زنانی که جزو گروه ما هستن. همین الان مطلق می‌کنن تا برای سردار بفرستین.روا نیست که بهش بد بگذره این زنا رو پیش ببره و بگو این مطرب‌ها به تو بخشیده شدن تا شب‌ها اسباب و لوازم عیش‌وخوش گذرونی فراهم بشه گشاسب کنید. چقدر زن تو حرم‌سراش بوده که این‌طوری با خیال راحت چهار نفرشون می‌بخشه وقتی که شاه و درباریان این‌طوری به اجرای موسیقی توسط زن‌ها علاقه‌مند بودن می‌شه حدس زد که خیلی از آن‌ها برای نزدیک‌تر شدن به پادشاه سراغ یادگیری موسیقی برن.در نتیجه این کار به تدریج تعداد زنان موسیقی‌دان بیشتر و بیشتر می‌شه و در زمان ناصرالدین شاه قاجار به اوج خودش می‌رسه. ناصرالدین‌شاه دستور می‌ده که ۱۲ تا دختر انتخاب کنن و بهشون ساز و آواز و رقص یا بدن به قولی بهشون آموزش بدن تا آماده‌ی خدمت در اندرونی شاه بشن.دخترها برای دو سال آموزش می‌بینن بعد هم در یک مجلس و همه رو دعوت می‌کنن تاقاب شاه اجرا بکنن در اون بین بعضی‌ها هم مورد نظر طب ملوکانه قرار می‌گیرند و صیغه‌ی شاه می‌شن. عجب عاقبت خوشی متوجه این نگاه ابزاری که به زن‌ها وجود داره هستید دیگه به‌خاطرهمین اتفاق هم هستش که وقتی این دوران رو نگاه می‌کنیم و نمی‌تونیم رد پای درستی از زنان موسیقی‌دان در عرصه‌های عمومی پیدا بکنیم.یکی از معدود اسامی به‌جا مانده از این دوره زنی هست به اسم مرضیه. مرضیه کوتاه قد و بسیار زیبا بوده، آواز می‌خوند و رقاص خیلی‌خوبی هم بوده. به واسطه‌ی همین ویژگی‌هاش شیدا ترانه‌سرا و آهنگ‌ساز بزرگ اون دوره یک دل نه صد دل عاشق می‌شه.یک‌شب یا در خونش یه مهمونی بزرگ برپا می‌کنه و مرضیه رو هم که تازه از کربلا برگشته دعوت می‌کنه توی مهمونی. شیدا هی از مرضیه دلبری می‌کنه اما مرضیه تحویل‌ش نمی‌گیره. این می‌شه که در همون لحظه تصنیفی می‌سازه. توی مجلس جلوی همه می‌خونه. تصنیف این بوده. می‌دونی یا بگم مرضیه کربلا رفته قبله‌ی دا رفته پیش عربا رفته مرضی دیگه پیر شد از زندگی سیر شد یا زن شیدا بشه جانم یا باله و رسوا بشه جنم.مرضیه از این تصنیف انقدر ناراحت می‌شه، بهش برمی‌خوره که می‌خواست خودش رو از پشت بوم پرت بکنه پایین؛ اما اهالی مجلس نمیذارن. قالادره پیدا می‌کنه از این قبیل اسم‌ها و داستان‌ها تو دوره‌ی قاجار زیاد هستند، اما به همون دلیلی که گفتم کارشون خیلی شنیده‌ نشده از قاجار که بگذریم به عصر پهلوی می‌رسیم در این دوره هنرمندان رو می‌شد به سه گروه تقسیم کرد.کسانی که در مجالس خصوصی فعالیت می‌کردن. این گروه جزو صاحب نظران و اساتید موسیقی به‌حساب می‌اومدن افراد برجسته و ثروتمند جامعه که صاحب ذوق و علاقه‌ی موسیقی بودند، این گروه به مجلسوی تا ساز بزنند و آواز بخونن. در انتهای هر مجلس هم معمولا یک جلسه پرسش و پاسخ وجود داشت.گروه دوم در مجالس عروسی فعالیت می‌کردند. هنرمندان این دسته موزیسین‌های درجه دو یا درجه سه بودن و توی مهمونی‌ها موسیقی‌های تند و تصنیف‌های شیش و هشت می‌خوندن و رقاص‌ها باهاشون می‌رقصیدن.گروه سوم کسانی بودند که تعزیه خونی می‌کردن یا تو مراسم نظامی سرود و مارشرادن موسیقی توی دوره‌ی پهلوی رو به دو تا دوره تقسیم می‌کنن. دوره‌ی قبل از رادیو و بعد از رادیو اگر که به دوره‌ی قبل از رادیو نگاه بکنیم به شخصیتی می‌رسیم که خیلی‌ها اون رو بزرگ‌ترین زن در موسیقی ایرانی می‌دونن قمرالملوک وزیری اگر که بگم آغاز زنان در ایران به‌صورت جدی با قمرالملوک وزیری شروع شده اغراق نکردم. قمر یکی از زنان پیشرو و ساختار شکن زمان خودش بود و دامنه‌ی تاثیرگذاریش فقط به آواز محدود نمی‌شه برای محتوای این داستان من از کتاب آوای مهربانی و کتاب با ما در آواز استفاده کردم که داستان زندگی قمر تعریف می‌کنن.کلی مقاله خوندم و یه‌سری فیلم دیدم تا بتونم اون دوره‌ی تاریخی رو به‌شکل درست درک و تعریف بکنم با این حال یه‌سری جاها بین منابع اختلافاتی وجود داشت که توی متن‌شون اشاره می‌کنم. دیگه منتظرتون نمی‌ذاریم این شما و این هم داستان زندگی قمرالملوک وزیری و قمر سید حسین خان سال ۱۲۸۴ در تاکستان به دنیا اومد. تولدش هم‌زمان با اواخر دوره‌ی مظفرالدین شاه می‌شه. هنوز به دنیا نیومده بود که پدرش از دنیا رفت. مادرش وقتی که دخترک فقط ۱۸ ماه داشت، از دنیا رفت. عمر مادربزرگش بزرگ کرد خیرالنسا مادربزرگ مهربونی بود. برخلاف خیلی از زنان اون دوره یه پا روشن‌فکر بود و دوست داشت نوه‌اش به مکتب بره برای همین تا قمر به سن مناسب رسید.ترتیبی داد که صبح‌ها دخترک رو سوار الاغ بکنن و به مدرسه برن. اون زمان با الاغ به مدرسه رفتن نشونه‌ی تشخص اما قمر شیطون‌‌تر از این حرفا بود. مدام از مکتب فرار می‌کرد و آخرین باری که پاشو توی مدرسه گذاشته بود به ظهر نرسیده با پیراهن پاره و چشم‌های پر از اشک برگشته بود خونه توی مدرسه با یه‌سری از بچه‌ها دست به یقه شده بود و عذرش رو خواسته بودن.خیرالنسا روضه‌خوان حرم ناصرالدین شاه بود گاه و بیگاه و به‌خصوص در ایام عزاداری دعوتش می‌کردند تا برای زنان روضه بخونه بین دربار می‌شناختنش بهش احترام می‌ذاشتن خیر النسا تنها زندگی می‌کرد و از سر ناچاری و چون کسی رو نداشت همه پیش بذاره دخترک رو هم با خودش به مجلس می‌برد برای بچه‌ی کنجکاوی مثل قمر دنیای دربار خیلی عجیب بود.هر وقت که به این مجلهت رفت تناقض بین زندگی اشراف و مردم عادی توی ذوقش می‌زد. توی زندگی عادی و توی کوچه بازار، مردم بیچاره و گرسنه‌ای رو میدید که هشتاشون گروه نشون بود و از پس یک وعده غذایی خانوادشون بر نمی‌اومدن.اونوقت به دربار که می‌رفت زن‌ها خانواده‌هایی رو می‌دید که از نعمت بی‌نیاز بودن این قضیه خیلی فکرش مشغول می‌کرد و دوست داشت به فقرا کمک بکنه. کلام وقتی که یه فکری به سرش می‌زد تا می‌شنید بی‌خیال نمی‌شد.این شد که یه روز وقتی مراسم مادربزرگش تموم شد، بدون اینکه هیچ هماهنگی با خیرالنسا کرده باشه، سریع‌ترین و با صدای بلند و اعتمادبه‌نفست قصد داره برای افرادی که قحطی باعث شده گرسنه بشن کمک جمع بکنه. همه توی مجلس تعجب کرده بودند، ولی انقدر این حرکت شیرین بود که همه جلو اومد و بهش پول دادن.صاحب مجلس به‌صورت جداگانه یک رقم قابل توجه به قمر کمک کرد. بعد از مهمونی مادربزرگ نه تنها دعواش نکردن، تشویقش هم کردن. دوتایی این پول رو به دست یکی از ثروتمندترین مردان سنگین تا برای فقرا دم‌پختک بین‌شون پخش بکنه.اما اصلا مدرسه رو دوست نداشت. عاقبتم طاقت نیاورد و رهاش کرد. عوضش عاشق آواز خوندن بود. وقتی که مادربزرگ آواز می‌خوند، سراپا گوش می‌شد و توی تنهایی تلاش می‌کرد تا با لحن و الفاظ خیرالنسا تقلید بکنه و همون جوری بخونه.بر اثر همین تمرینات طولی نکشید که تونست گوشه‌های دستگاه‌های موسیقی ایرانی مثل حجاز ابوعطا رو با صدای لطیف و کودکانه‌ش بخونه. خیر النسا از علاقه‌ی دخترک به آواز خبر نداشت تا اینکه یه بار از پشت در صدای قمر را شنید و از شدت هیجان اشک توی چشماش جمع شد.از اون روز تصمیم گرفت قمر رو با خودش به تمامی این مجالس ببره. دخترک اون موقع فقط ۹ سال داشت. توی مجلس گاهی قمر با مادربزرگش هم‌خونی می‌کرد. مردم صداش رو دوست داشتن و به مرور زمان دیگه وقتی مجلسی بود، از مادربزرگ می‌خواستن قمر رو هم با خودش بیاره. اولین دعوت رسمی از قمر برای مردی خونی از طرف مادر احمد شاه بود. یه مجلس بزرگ برپا بود و تعداد زیادی از خانم‌های ایام به باغ شاه دعوت بودن. باغ از قبل غرق کرده بودند تا هیچ مردی توش نباشه.صاحب مجلس زن رشته بربر کرده بود تا با چوب رشته بری و لوازم مخصوص دیگه برای موردی آش رشته بپزه. سوروساتی برپاب ودبعد از ناهار خیر النسا مولودی‌خونی رو شروع کرد و قمر هم باهاش همراه شد همه شیفته‌ی صدای قمر شده بودن انقدر که مادرش جدا از دستمزد معمول یه سکه اشرفی طلا هم به قمر کار دودمان خیلی ذوق کرده بود و با خودش فکر می‌کرد کم‌کم داره جای مادربزرگ میزاره و معروف میشه بیراهم فکر نمی‌کرد.اواخر شهریور ماه بود خیر النسا مدتی بود که پاش خیلی درد می‌کرد او مجبور بود با چوب‌دستی راه بره. توی اون حال‌وهوا بود که از طرف شاهزاده خانم قمرالسلطنه براش پیغام فرستادند که به دربار بره شازده خانم سه روز دیگه می‌خواست به کربلا بره و از خیرالنسا دعوت کرده بود به‌عنوان نوه خون همراه‌شون باشه.خیر النسا با شنیدن این پیشنهاد اشک توی چشماش حقه زد. از طرفی همیشه می‌خواست کربلا بره و آرزوی دیرینش برآورده شده بود از طرف دیگه هم نگران پا درد و تنها موندن نوش بود. توی همین گیرودار یاد خواهرش افتاد و پیکر شاید اون بپذیره یکی از قمر مراقبت بکنه.فردای همان روز خیر النسا دست قمر رو گرفت و با خودش پیش خاله خانم برد خونه‌ی خاله خانم، حیاط بزرگی داشت و پر بود از درختای کاج سنجد حیات و آب‌پاشی و بین باغچه‌ها قالیچه پهن کرده بودن. خاله خانم یه دختر داشت به اسم شازده ملوکسیکام بزرگ‌تر بود. اولین بار بود که قبر این خانواده رو می‌دید دو تا بچه‌ها تا همدیگه رو دیدن با هم دوست شدند و رفتن پی بازی خیرالنسا هم فرصت را غنیمت شمرد و داستان با خواهرش مطرح کرد.خوشبختانه یا متاسفانه خاله قبول کرد که ازش مراقبت بکنه و خیرالنسا دخترک رو به اون‌ها سپرد و فردا این روز عازم کربلا شد. در نبود مادربزرگ، خاله خانم و خونوادش خیلی‌ها مهربون بودن، اما قمر دلش برای مادربزرگش تنگ شده بود و تا چند روز بعد رفتن خیرالنسا گریه می‌کرد تا اینکه یه روز طاقت خاله خانم سر اومد و برای اینکه حال و هوای قمر رو عوض کنه، بهش گفت دوست داری بری لاله‌زار قمر؟تا اون موقع لاله‌زار نرفته بود. فقط می‌دونست اونجا به خیابون عشاق معروفه قرار بود برای شازده ملوک خواستگار بیاد و خانواده می‌خواستند برای مراسم خواستگاری خرید بکنن به یک ساعت نکشیده بود که تو لاله‌زار بودن خیابون پر از درشکه و کالسکه بود قمر اونجا برای اولین بار اتومبیل دید اون روز خاله خانم برای قمری قواره پارچه خرید و یک جفت کفش پاشنه سنایی که اون روزا تازه مد شده بود. در واقع یه‌چیزی شبیه همون کفش تق‌تقی خودمون.پیشنهاد خاله خانم اثر کرده بود و دخترک از شادی توی پوستش نمی‌گنجید زندگی قمر با خاله خانم به‌خوبی و خوشی می‌گذشت تنها مشکلی که وجود داشت این بود که از روزی که قرار بود خیر النسا برگرده یک ماهی گذشته بود اما نه از اون خبری بود و نه از کاروان قمرالسلطنه همه نگران بودن و شایعه‌ها روزبه‌روز بیشتر می‌شد.یه‌سری‌ها می‌گفتن ممکنه به‌خاطر تبعید شاه شازده خانم خیال برگشت نداشته باشه. خاله خانم به قمر دلداری می‌داد که احتمالا به خیر النسا خوش گذشته و برای همین تصمیم گرفته بیشتر بمونه تاخیر خیر النسا و بی‌خبری به ۵ ماه رسید. دیگه همه از شدت نگرانی آروم و قرار نداشتن تا اینکه خبر رسید که قمرالسلطنه تصمیم گرفته بوده که بعد از کربلا عازم مکه بشه.این خبر اوضاع رو یه کم آروم کرد چند روز بعد در خونه‌ی خاله خانم زده شد و خدمتکار شازده خانم به ملاقاتش اومد. قمر این صحنه رو از دور تماشا می‌کرد خدمتکار خاله خانم رو کنار کشید و خیلی آهسته چیزایی رو بهش گفت.خاله خانم از حال رفت. پاهایش سست شد و دستش به دیوار گرفت. بزرگ شده بود که خطر رو احساس بکنه. خاله خانم اشک می‌ریخت و قمر رو در آغوشش فشار می‌داد. احتمالا شما هم درست حدس زدید خیر النسا در طول سفر فوت کرده و قمر رو تنها گذاشته‌ بود مک دوباره یک عزیزش رو از دست داده بود مجبور شد پیش خاله خانم بمونه.با مرگ خیر النسا خواستگاری شازده ملوک رو عقب‌انداخت. از ملوک خودش خیلی دوست‌داشت عروس بشه و موهاش رو فر بکنه. هر وقت که به عروسی فکر می‌کرد، قند توی دلش آب می‌شد و نمی‌تونستی خندش بگیره این بود که بعد از اینکه پیراهن عذاشون در آوردن سریع به خواستگارش جواب مثبت داد و آماده برگزاری مراسم عروسی شد.توی پرانتز بگم که داریم از حدود سال ۱۳۰۰ صحبت می‌کنیم. برای مجلس عروسی خونه رو ۲ قسمت کردن. یه قسمت برای آقایون، یه قسمت برای خانم‌ها. قمر با پارچه‌ای که خاله خانم براش خریده بود برای خودش پیراهن دوخته و موهای بلندش هم دورشون لوله لوله کرد. شب عروسی جای سوزن انداختن نداشت صدای ساز نوازنده‌ها بلند بود و بزن و بکوب تا وقت شام ادامه داشت، اما شازده ملوک سرحال نبود. وقتی که قمر ازش علت رو پرسید گفت مطربان خوب نبودن مجلس عروسی صفا نداشت یکی از مهمون‌های سرشناس اون مجلس بعدها برای روزنامه‌ها داستان این شب رو این‌طور تعریف کرده. زن‌ها زیر گوش هم از عروسی می‌گفتند و مردها در گوشه‌ای از باغ دمی به خمره می‌زدن ناله‌های سیم و مضراب تو یه کاسه‌ی تار می‌پیچید و تنبک زن هروقت خالی پیدا می‌کرد با چند ضربه فاصله‌های مضراب رو پر می‌کرد.خواننده انقدر مسعود که شعرها رو به موقع پیدا نمی‌کرد هیچ‌کس گوشش بسازند. برنج دم کشیده توی باغ پیچیده بود و مادرها دخترهای دم بخت رو با چشم برانداز می‌کردن و برای پسرها نقشه می‌کشیدن حالا بشنوید از قمر این اوضاع آشفته ناراحتش کرده بود. سراغ خاله خانم رفت و گفت اگه مطرب‌ها بزنن من اجازه دارم بخونم.خاله خانم که تعجب کرده بود پرسید مگه تو خوندن هم بلدی؟ قمر با سر تایید کرد. خاله قبول کرد که قمر بخونه اون هم فقط به این شرط که تا می‌شه آهسته بخونه تا صداش از قسمت خانم‌ها بیرون نره قمر از خاله خواست به نوازنده‌ها به آهنگ مرغ حق رو بزنن نوازنده‌ها همه‌شون بازاری بودند و فقط یکی که تار می‌زد این آهنگ و بلند بود. وقتی نوازنده‌ی تار شروع کرد، صدای همهمه‌ی مجلس بلند بود و صدای ساز به کسی نمی‌رسید وقتی که قمر شروع کرد، صدای خنده‌ها و پچ پچ‌های توی گلوی همه گیر کرد.نوازنده خودش هم مبهوت و متحیر شده بود. تا آهنگ تموم شد صدای بلندی از قسمت مردونه خاله خانم صدا کرد. خاله رنگ از رخش پرید وقتی برگشت به قمر گفت انقدر بلند خوندی که آقایون هم صدات رو شنیدن، اما مردا ناراحت که نشدن هیچ خیلیم خوش‌شون اومده. یکی از دوستان خانوادگی‌مون به اسم مرتضی خان، توی مجلس بوده و صدای تو رو شنیده و می‌خواد باهات صحبت بکنه حالا مرتضی ندا بود که یک آهنگ‌ساز و نوازنده برجسته اگر که سریال هزاردستان ساخته علی حاتمی رو دیده باشی حتما موسیقی تیتراژ رو به‌خاطر داری مرتضی حنانه این کار رو بر اساس یکی از قطعات استاد نی داوود ساخته من رفت سمت ورودی خانم‌ها و اونجا مرد نسبتا جوانی رو دید که منتظرش ایستاده.مرد خودش رو معرفی کرد و خطاب به قمر گفت اگر افتخار بدید می‌خوام من تار بزنم و شما من رو همراهی بکنین قمر خیلی هیجان‌زده شده بود تا به‌حال برای مردها آواز نخونده بود. قسمت مردانه و زنانه با یک پرده از هم جدا می‌شدند یه صندلی گذاشتن این سمت بر دو یه صندلی اون سمت پرده مرتضی نی داوود توی قسمت مردونه نشست و قمر توی قسمت زنونه تا صدای تار بلند شد.همه متوجه تفاوت شدن مرتضی انقدر قشنگ می‌زد که نفس‌ها در سینه حبس شده بود. یکم بر قمر شروع کرد تو مجلس ولوله‌ای به پا شده بود. وقتی آواز تموم شد همه براشون دست می‌زدن تشویق‌شون می‌کردن اون شب مرتضی خان بهش گفت من با جسارت می‌تونم ادعا بکنم که شما روزی بی‌رقیب‌ترین خواننده‌ی این زمان می‌شین مرتضی نیدا بود.بعدا در مورد اولین دیدارش با قمر این‌طور می‌گه اولین باری که قمر رو دیدم سنش خیلی کم بود. یکی از حاضران ساز می‌زد، ولی من از طرز نواختنش هیچ خوشم نیومد؛ اما همین که قمر شروع به خواندن کرد به واقعیت عجیبی پی بردم که صدای این خانم جوان به اندازه‌ای نیرومند و راست که باورکردنی نیست و در عین حال به قدری گرم که اون هم باور کردنی نبود، چون صفات گرم و قوی به ندرت ممکن در صدای یک نفر جمع بشه، اما خدا شاهد است نه قوی بودن صدای قمر آزاردهنده بود و نه در گرم بودنش.صفی وجودداشت به او گفتم صدای فوق‌العاده‌ای دارید. چیزی که کم دارید آموختن گوشه‌های موسیقی ایرانی‌ست مرتضی خان کاغذ مقوایی مستطیل شکلی به قمر داد که روش نام و نشانی خودش رو با قلم و دوات نوشته بود. گفت اگر حقیر و قابل بدونید، حاضرم در کار آواز به شما مساعدت بکنم. قمر کارت رو گرفت، اما اتفاقاتی افتاد که باعث شد خیلی زود این داستان رو فراموش بکنه.چند روز بعد از عروسی شازده ملوک شوهرخاله به‌شکل غیرمنتظره‌ای فوت کرد و قمر خانوادش دوباره عزادار شدن. شوهر خاله خیلی بدهکار بود و خاله ناچار شد خونه رو بفروشه و تمام وسایل به حراج بگذاره از قالیچه‌های قیمتی بگی تا ظرف و ظروف اونا فقط تونستن چند تکه لوازم ضروری نگه دارن مجبورشدن از خونه‌ی بزرگ و اشرافیون برن به دو تا اتاق کوچیک تو یه خونه‌ی اشتراکی.خاله خانم برای ادامه‌ی زندگی مجبور بود خیاطی بکنه و قمر هم بهش کمک می‌کرد. قمر این بار داشت خودش هم طعم فقر رو می‌چشید. روزها می‌گذشت تا اینکه یه روز خاله خانم برای قمر خبر تازه‌ای آورد. صداش کرد و گفت قراره به‌زودی عروس بشی. پسری به اسم نصرت قصد داشت به خواستگاری قمر بیاد. نصرت ارتشی بود و درآمد خوبی داشت. قیافش معمولی بود، ولی قمر توی همون نگاه اول از نصرت منصرف شد، اما برعکسش نصرت عجیب خاطرخواه قمر شده بود.همین‌جا بگم که قمر جزو زنای خوش قیافه زمان خودش به‌حساب میومد و نصرت یه جورایی حق داشت خاله جون که از داماد خوشش اومده بود مدام می‌گفت که برای دختر هیچ چیز بهتر از ازدواج نیست. بعد هم بدون اینکه نظر قمر رو بخواد برای پنج شنبه‌ی همین هفته قرار مراسم بله برون رو گذاشت.قمر از ته دلش امیدوار بود اتفاقی بیفته و مراسم به‌هم بزنه اما برخلاف انتظارش همه چیز خوب پیش رفت و همان شب قرار عقد و عروسی رو برای یک ماه بعد گذاشتن. شب بله برون وقتی که همه به خونه‌هاشون رفتن و قمر و خاله خانم تنها شدن بغض قمر شکست و به خاله گفت نه تنها آقا نصرت و دوست نداره، بلکه حتی ازش متنفره.خاله خانم ازش پرسید پس چرا زودتر نگفتی؟! قمر همون‌طوری که اشک می‌ریخت گفت کسی نظر من نپرسید حرفش درست بود. هیچ‌کس نظر قمر نپرسیده بود، خاله سخت به فکر فرو رفت. فردای اون روز پارچه و انگشتری که آقا نصرت برای قمر آورده بود را پس فرستاد و قرار عقد رو بهم زد. به چند ساعت نکشیده بود که نصرت پیدا شد و خونه رو روی سرش گذاشت و هر چی تونست به خاله خانم بدوبیراه گفت.این اتفاق چند بار دیگه هم تکرار شد. انقدر آقا نصرت دم در خونه‌شون اومد آبروریزی کرد که خاله و قمر مجبور شدن از اون محله اسباب‌کشی بکنن. دقت کنید کاری که خاله خانم کرده بود در زمان خودش خیلی مدرن به‌حساب می‌اومد شما حساب کنید که موضوع مال حدود ۱۰۰ سال پیش که معمولا از دخترها برای ازدواج نظر نمی‌خواستند و ازدواج بیشتر قراردادی بود بین خانواده‌ها ۳ سالی از این اتفاق گذشت شازده ملوک برخلاف قمر از همسر شانس آورده‌بود شوهرش مرد خوب و روشن‌فکری بود توی خونه‌شون شخصیت‌های برجسته‌ای مثل ملک الشعرای بهار یا ابوالحسن صبا رفت و آمد می‌کردن بر حسب اتفاق یه شبی که مجلسی برپا بود و تعداد زیادی هنرمند هم دعوت بودن قمر و خاله خانم هم‌اونجا حضور داشتن اون مهمونی بعد از حدود ۳ سال قم رو یاد دیدارش با مرتضی خان، نی‌داوود انداخت و تصمیم گرفت برای یاد گرفتن آواز ایرانی پیش مرتضی خان بره.فردای همان روز قمر به ملاقات مرتضی نی‌داوود رفت و بهش گفت اومده تا آواز خوندن یاد بگیره مرتضی خان ازش پرسید تصنیف مرغ سحر از حفظ داری هم مثل شاگردای درس‌خون جواب داد که بله شعرش مال استاد ملک‌الشعرای بهاره مرتضی خان بلند شد و تارش برداشت و خطاب به قمر گفت هر وقت اسم اشاره کردم شروع کنید به خوندن اون‌ها نه تنها اون تصنیف، بلکه دو سه تا تصنیف دیگر رو هم اجرا کردن مرتضی خان که دوباره به هیجان اومده بود به قمر گفت تا به امروز برای هیچ کسی این‌طور با تمام وجود ساز نزده بودم.از همین فردا تمرین‌هاتون رو شروع می‌کنیم. این‌طوری شد که قمر تمرین‌هاش رو با مرتضی خان شروع کرد. اون تو یاد گرفتن شعرها و نحوه‌ی تحویل دادن اون‌ها استعداد عجیبی داشت. مرتضی خان که خودش ته‌صدای خوبی داشت، اول تصنیف یا آواز با صدای خودش می‌خوند و جمله به جمله نکات لازم رو گوشزد می‌کرد.مرگ بسیار حساسی داشت و موسیقی رو خیلی‌خوب می‌شناخت به واسطه‌ی این استعداد هم گوشه‌ها و ردیف‌های ایرانی رو خیلی زود یاد گرفت مرتضی خان هم استادش بود و هم مشوق و حامی بهش راه و چاه رو یاد می‌داد و با آدم‌های سرشناس آشناش می‌کرد.یکی از این افراد سرشناس مرد ادیب و هنرمندی به نام آقای بحرینی بود. با این آدم مسیر زندگی قمر تغییر داد اما اولین بار آقای بحرینی رو توی مهمونی دید یادتون باشه گفتم که در این دوره یه‌سری از افراد برجسته و هنردوست مجلس به پا می‌کردند و در اون از موسیقی‌دان‌ها و هنرمندان دعوت می‌کردند تا برای گروه‌های خاص جامعه اجراکنن توی مهمونی که دارم ازش حرف می‌زنم.افراد معروفی مثل تیمورتاش که از رجل سیاسی بود یا شخصیت‌هایی مثل جواد بدیع زاده و امیر جاهد هم حضور داشتن جوان بیگانه بود. امیر جاهد هم شاعرو تصنیف‌ساز معروف اون زمان تا استاد قمر رو معرفی کرد. همه با اصرار ازش خواستن تا براشون آواز بخونه این اولین بار بود که قمر در همچین جمعی آواز می‌خوند، یعنی بین گروهی که همه موسیقی‌دان سرشناس بودن تصمیم گرفت ترانه مرغ سحر رو بخونه.از شدت هیجان چشم‌هاش خیس شده بود. آوازش که تموم شد همه براش دست زدن هنوز صدای تشویقات تموم نشده بود که امیر جاهد خطاب به قمر گفت شما صدای فوق‌العاده‌ای دارد صداتون هم ظریف هم قدرت داره من چندتا سرود میهنی و تصدیق ساختم که می‌خوام با افتخار تقدیم‌تون بکنم.نظرتون چیه که فردا تشریف بیارید؟ دفتر بنده دیدار بعدی اون‌ها موفقیت‌آمیز بود و از همین‌جا هم بود که عمر به‌صورت جدی به عرصه‌ی موسیقی راه پیدا کرد کمی به قمر همکاریش با شرکت فن آغاز کرد تا صداهاش روی صفحه گرامافون ضبط بشه. قزی اون اولین خواننده‌ی گروه نبود، اما اولین زنی بود که می‌خوند. دو ماه بعد با ورود نخستین صفحه‌های قمر به بازار شهرتش در تمام تهران پیچید صفحه‌ها معمولا حدود سه تا چهار دقیقه بودن و قیمت‌شون بین ۱۸ تا ۲۰ ریال بود؛ اما صفحه‌های قمر انقدر معروف شده و گل کرده بودن که تو بازار پیدا نمی‌شدند و گاهی تا ۴۰ تومن هم به فروش می‌رسیدن.شما حساب کنید که صاحبان کمپانی انقدر از فروش این صفحه‌ها صعود کرده بودند که به قمر یه خونه‌ای دو طبقه در خیابان جامی کادو دادن وقتی رضا شاه به قدرت رسید. قمر مارش جمهوری ساخته‌ی عارف قزوینی رو خوند که اعتراضی بود و خیلی سر و صدا کرد. این صفحات رو خیلی زود از بازار جمع کردن و تا مدت‌ها اگر کسی رو با این ایدا می‌کردن کارش ساخته بود.حالا که به این جای داستان رسیدیم دوست دارید یه کم از صدای قمر و بشنوید؟داریم از دوره‌ای صحبت می‌کنیم که کشور داره تغییر می‌کنه. خیابون‌های خاکی سنگ‌فرش می‌شن و خونه‌های کاه‌گلی جاشون رو به ساختمان‌های آجری میدن لباس پوشیدن مردم تغییر کرده و جامعه داره پوست می‌ندازه اما مردم به‌شدت با فقر درگیرن موسیقی برای عوام مردم یه چیز گرون قیمت به‌حساب میاد و خیلی‌ها اصلا دستگاه گرامافون توی خونه ندارن چه برسه به اینکه بتونن صفحه بخرن.آشنایی با جناب بحرینی همون‌طور که گفتم زمینه‌ساز تحولات بزرگی در زندگی قمر بود. قمر از طریق آقای بحرینی با کلنل علی نقی خان وزیری آشنا می‌شه. علی نقی وزیری رو حتما شنیدید به‌خصوص اگر قسمت هفتم روزن گوش کرده باشید علی‌نقی وزیری دایی مه‌لقا ملاحه موسیقیدان برجسته و کسی که مدرسه‌ی عالی موسیقی و کلوپ موزیکال در ایران تاسیس و شاگردایی مثل ابوالحسن صبا تربیت کرد.توی همون مجلس غیر از کنوزیر یک شاعر و هم حضور داشت مرد جوانی به اسم شهریار که می‌گفتن درس پزشکی را رها کرده تا شعر بگه در واقع همون شهریار معروف خودمون اون شب پیشنهاد جناب بحرینی کلنل وزیری ساز زد و قمر خوند از ابوعطا شروع کردن و بعد به چهارگاه شور رسیدن بعد هم شهناز و ماهور دیگه خودتون می‌تونید تصور کنید که چه جوری تو مجلس به پا شده بود.همه مبهوت این دو نفر شده بودن انقدر که شهریار همون شب فی‌البداهه قطعی رو در وصف قمر سرود قطعه‌ای که این‌طور شروع می‌شد:«از کوری چشم فلک امشب قمر این‌جاست، عالی قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست، آهسته به گوش فلک از بنده بگویید چشمت ندود، این همه امشب قمر اینجاست.»فکر کنید آدم یه مهمونی بره علی نقی خان وزیری رو ببینه و باهاش ساز بزنه بعدم شهریار در وصفش همچین شعری بگه دیگه از زندگی چی می‌خواد؟ همون شب وقت خداحافظی ادیب‌السلطنه که مشتاق صدای قمر شده بود به پیشنهاد داد که در سالن گراند هتل کنسرت برگزار بکنن. راند هتل مهم‌ترین سالن نمایشی در لاله‌زار بود و هنرمندانی مثل عارف و میرزاده‌ی عشقی اونجا اجرا می‌کردن قمر بی‌درنگ پذیرفت ادیب‌السلطنه قبل از خداحافظی بهش گفت امیدوارم توی این کنسرت بدرخشید یقین دارم که خاطره‌ی این شب تا نسل‌ها دهانه دهان می‌گرده.پیش‌بینی ادیب‌السلطنه درست بود قمر قرار بود یک واقعه‌ی بزرگ تاریخی رو رقم بزنه و سردمدار جریان بزرگی در عرصه‌ی موسیقی زنان بشه. برای شنیدن ادامه‌ی داستان قمر شرح یکی از بزرگ‌ترین هنجارشکنی‌های زنان ایرانی در ۱۰۰ سال اخیر قسمت بعدی روزن را گوش بدین.قسمت هجدهم به فاصله‌ی یک هفته از همین قسمت منتشر می‌شه. این قسمت هفدهم روزن بود. ممنونم از اینکه این قسمت رو گوش دادین. موزیک‌های متن و موزیک ابتدا و انتهای پادکست به‌صورت اختصاصی برای روزن ساخته شدن و کار دوست عزیزم مسلم رسولی هستند.طراحی پوستر این مینی سریال هم کار دوست هنرمندم آزرمیدخت الهیست دوباره یادآوری می‌کنم که این اپیزودها به زبان انگلیسی در وب‌سایت موسسه‌ی زنان آزگود منتشر شدن و شما می‌تونید این که اون‌ها رو برای دوستان انگلیسی زبان‌تون هم ارسال کنید. یک مقالات در توضیحات پادکست وجود داره دیگه حرفی باقی نمی‌مونه، جز آرزوی سلامتی برای همه‌ی شما تا قسمت بعدی، هدیه، بهمن ماه، ۱۳۹۹.بقیه قسمت‌های پادکست روزن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدین. https://castbox.fm/vi/700390309 </description>
                <category>پادکست روزن Rozan Podcast I</category>
                <author>پادکست روزن Rozan Podcast I</author>
                <pubDate>Mon, 03 Feb 2025 16:04:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت شانزدهم؛ ایندرا نویی: همسر، مادر، مدیرعامل</title>
                <link>https://virgool.io/RozanPodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-eojkqlbdka2c</link>
                <description>۲۸ اکتبر ۱۹۵۵ ویلیام و ماری گیت زوج آمریکایی بچه‌دار شدن. بچه پسر بود اسمش و بیل گذاشتن کسی که قرار بود تحولی در دنیای مدرن ایجاد بکنه خالدایکا و اسطوره‌ی دنیای صفر و یک بشه هم‌زمان اون سمت دنیا در کشور هند و شهرکوچی دختری متولد شد که قرار بود سقف‌های شیشه‌ای رو در هم بشکنه و روزی به یکی از قدرتمندترین زنان دنیا تبدیل بشه.سلام من هدیه میرمقیم هستم و این قسمت شانزدهم پادکست روزنه که آذر ماه یک ۱۳۹۹ منتشر می‌شه روزن پادکستی در مورد زنان و برابری جنسیتیه و یادتون باشه بهتون گفته بودم که توی ساختار روزنه‌ی تغییراتی ایجاد کردم.در واقع توی یه قسمت در مورد چالش یا مسئله‌ای که مربوط به زنان هست صحبت می‌کنم و قسمت بعدی داستان زنی رو تعریف می‌کنم که اون محدودیت یا مانع پشت سر گذاشته در قسمت قبلی در مورد زنان در محیط کار صحبت کردم.اگر که نشنیدین توصیه می‌کنم که بعد از این قسمت حتما برید سراغش مطمئنم که براتون مفیده و کلی نکات کاربردی داره. در این قسمت جدید می‌خوام در مورد زنی صحبت بکنم که سفرش از شهر کوچیکی توی هندوستان شروع می‌شه و به مدیرعاملی یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های دنیا می‌رسه اینجا نوعی مدیر عامل شرکت پپسی دیگه مقدمه رو خلاصه می‌کنم تا بریم سر اصل داستان خونه‌ی خانواده‌ی کریشنامورتی در قلب شهر مدرس بود.جایی که الان به اسم چنار می‌شناسنش این شهر پنجمین شهر بزرگ هندوستان و پایتخت استان می‌ندوسا با پدرشوهر و بچه‌هاش تو این محله زندگی می‌کردند. شوهر و پدر خانواده کارمند یک بانک در حیدرآباد بودن. وقتی که از چند تا خواستگاری کردن اون می‌تونست بین رفتن به حیدرآباد و زندگی با همسرش یا موندند زندگی با خانواده‌ی شوهرش یکی رو انتخاب بکنه.اون تصمیم گرفت تا در چنان بمونه مدرسه‌های این شهر خیلی بهتر بودن و بچه‌های آینده‌اش می‌تونستن رشد بیشتری بکنن چندتا و خانوادش متعلق به قوم تامین بهمن بودن و آدم‌های این قوم به تحصیل بچه‌ها خیلی اهمیت می‌دادن فرقی هم نمی‌کرد که بچه دختر باشه یا پسر. این بخشی از فرهنگ‌شون بوده و برای همین که خیلی از اساتید دانشگاه‌های جنوب هند، یعنی همین منطقه‌ای که ازش صحبت می‌کنم زن هستن.این بود که تا وقتی بچه دار شد بین دو تا دختر و یدونه پسرش هیچ فرقی نذاشت و به هر سه تاشون کمک کرد تا درس بخونن پدربزرگ خانواده قاضی بود و همیشه بچه‌ها رو تشویق می‌کرد تا کتاب بخونن براش خیلی مهم بود که نوه‌اش باسواد باشن.فک و فامیل تا به هم می‌رسیدن درمورد کارنامه‌ی بچه‌ها حرف می‌زدند. کارنامه‌هاش نتیجش اینقدر مهم بود که اگر یکی از بچه‌ها جز سه نفر اول نمی‌شد، از ترسش اصلا نمی‌خواست به خونه برگرده؛ چون می‌دونست که پدربزرگ می‌کشدش.محله‌ای که اونا توش زندگی می‌کردن خیلی شلوغ بود از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو می‌شه توش پیدا کرد. این محله آب شهری لوله کشی نداشت، یعنی داشت ولی خیلی محدود براشون باز می‌شد. هر روز حدود ساعت ۳ صبح آب برای ۲ ساعت باز می‌شد و تا جایی که می‌تونستم مخازن‌شون پر می‌کردند تا برای مصرف روزانه آب داشته‌ باشن.توی خانواده‌ی کریشنامورتی سهمیه هر نفر دو تا سطل آب بوده و آدمای خودشون سهم‌شون مدیریت می‌کردن. اینجا و خواهرش هر روز کلی فکر می‌کردن تا ببینند که این دو تا سطح آب رو چطوری می‌تونن استفاده بکنن. دوست داشت که کریکت بازی بکنه و راکستار بشه، اما مادر و پدربزرگش اصرار داشتن و مدام بهش فشار می‌آوردند تا بیشتر و بیشتر درس بخونه و این باعث می‌شد که گاهی اوقات هیچ تفریحی نداشته باشه.کافی بود که یه روزی تو جغرافیا نمره کم بگیره تا پدربزرگ و مادرش مجبورش بکنن برای دو هفته فقط و فقط جغرافی بخونه.چند تا مادر بچه‌ها موجود جالبی بود با وجود اینکه خیلی مذهبی و سنتی بود، اما همیشه بچه‌هاش و تشویق می‌کرد تا بلندپرواز باشند. در عین حال آرزوش این بود که دخترش ازدواج بکنن و بچه‌دار بشن، مثلا بهشون گفت من دوست دارم شما تا به ۱۸ سالگی می‌رسید ازدواج کنید و بچه‌دار بشید، اما یادتون نره‌ها باید یه روز نخست‌وزیر هند بشی، یعنی کوتاه نمی‌اومد هم خدا رو می‌خواست هم خرما رو توی ذهنش چندتا یه زن می‌تونستم توی خونه مدیرا و هم در محیط کار از اون طرف هم یه حسی داشت که دخترا شبیه بقیه نیستن و فرق دارن.خیلی از دوستا و آشناها بابت این طرز تفکر سرزنشش می‌کردن و می‌گفتن که خیلی از خود راضی متکبره یکی از بازی‌های جالب اینجا و خواهرش تو بچگی این بود که هر شب سر شام چندتا ازشون می‌خواست که به این فکر بکنن که اگه نخست‌وزیر یا رئیس جمهور یک کشور بشن چی کار می‌کنن.دخترا باید تا آخر شام یه سخنرانی آماده کردن جلوی همه ارائه‌اش می‌کردن. اینجا می‌گه این تمرین‌ها به مرور زمان به اون و خواهرش کمک کرد که اعتمادبه‌نفس صحبت کردن مقابل جمع رو پیدا بکنن.سال‌ها بعد توی یه مصاحبه‌ای تعریف می‌کنه که هر وقت توی دانشگاه یا توی محیط‌کار مردهای اطرافم بهم فشار میاوردن به‌عنوان یک زن قبولم نمی‌کردن به خودم می‌گفتم با خودتون چی فکر کردین؟ من می‌تونستم نخست‌وزیر هند باشم! مدل فکری چندتا خیلی شبیه آدمایی بود که توی اون شهر زندگی می‌کردند چنان محافظه‌کار سنتی بود.زن‌ها هنوز ساری تن‌شون می‌کردن و خیلی‌ها تا آخر عمرشون هرگز موهاشون رو کوتاه‌ نکردن. اون‌ها یه چارچوب مشخص داشتن از اینکه چی خوبه، چی بده و هرگز این ساختارها رو نمی‌شکستند و خواهر بزرگ‌ترش به مدرسه می‌رفتن.موسیقی بخش مهمی از زندگی‌شون بود و این دو تا خواهر خیلی زود توی مدرسه آواز خوندن یاد گرفتن. عضو گروه نوازندگی مدرسه هم بود. علاوه‌بر همه‌ی این کارها فوق برنامه همون‌طور که حدس می‌زنید دوتا خواهر به شدت هم درس‌خون نمره‌های خیلی خوبی میاوردن.در نتیجه همین درس خوندن این رو خیلی راحت تونست از یک کالج خوب تو هند پذیرش بگیره حدودا سال ۱۹۷۲ بود که اینجا به ام‌سی‌سی رفت قبل از اون این کارش فقط مردان و پذیرش می‌کرد و تازه همون زمان‌ها بود که دانشجوی دختر را قبول کرده بود.بیشتر دخترای اون دوره به کالج‌های دخترونه می‌رفتن. به خاطر همین فرستادن اینجا به کالج دخترانه برونیکا خیلی مدرن به‌حساب میومد کالاله زیادی با خونه داشته و رفت‌وآمد وقت زیادی ازشگفت؛ اما این باعث نشده بود که این راه فعالیت‌های جانبی رو ادامه نده. مثلا عضو گروه راک دخترایی می‌زد و آهنگ‌های ویترزد همون‌طور که گفتم توی شهری که اینجا زندگی می‌کرد.دختر همه ساری می‌پوشیدن خانواده‌ها اجازه نمی‌دادن دخترا بلوز و شلوار بپوشند این راه به مخیله‌ش خطورنمود که یه روزی دامن بپوشه، یعنی حتی حاضر بود شلوار و اما دامن نه اینکه باهاش معلوم باشه و بقیه بتونن پاهاشو ببینن خیلی معذب و ناراحتش می‌کرد.اون زمان توهین موسسه‌های زبان فقط آلمانی و فرانسه یاد می‌دادن و با خواهرش به زبان فرانسوی با هم به این موسسه‌ها می‌رفتن و این زبان رو یاد می‌گرفتن. توی چشم همکاری‌های این راه اون یک دختر جذاب و مصمم بود. اعتمادبه‌نفس بالایی داشت یه ویژگی دیگش این بود که هیچ کاری رو نصفه‌نیمه انجام نمی‌داد.باید حتما به یه جایی می‌رسوند، علاوه بر اون از پدرمادرش یاد گرفته بود که هر کاری رو بهش می‌سپرن، چه کوچیک باشه چه بزرگ به بهترین شکل ممکن انجام بده.این باور تا سال‌ها بعد، یعنی حتی وقتی که در راس بزرگ‌ترین شرکت‌های دنیا قرار گرفت هم توش وجود داشت و همه می‌دونستن که این راه بیشتر از همه‌ی تیمش تلاش می‌کنه تا کارش رو به بهترین نحو ممکن انجام بده. علاقه‌ی اون به حضور در جمع کارهای تیمی از همون زمان مشخص بود مثلا یه باری بچه‌ها تصمیم گرفته بودند برای کالج پول جمع بکنن یه گروهی جمع شده بودن می‌رفتن سراغ شرکت‌های مختلف و تبلیغ می‌گرفتنداین دختر جمع بود پا به پای پسرا سوار اتوبوس و قطار می‌شد و با شرکت‌های مختلف مذاکره می‌کرد.مذاکره‌کننده‌ی خیلی‌خوبی بود خیلی راحت با آدم‌ها صحبت می‌کرد و براشون استدلال می‌آورد و خوب می‌تونست قانع‌شون بکنه هر چقد که توی این کار خوب بود، توی درسای مثل شیمی اوضاع تعریفی نداشت.همه‌ی دوستاش می‌دونستن که این با بقیه فرق داره اما هیچ‌کس حدسش رو هم نمی‌زد که دامنه‌ی این تفاوت قراره به کجا برسه. همه دخترهایی که از کالج فارغ التحصیل می‌شدند یا می‌رفتن سراغ تدریس یا کارهای تحقیقاتی می‌کردن. اینجا تدریس رو خیلی دوست نداشت توی علوم پایه بد نبود، اما خودش می‌دونست که توانایی اصلیش جای دیگه‌ست. توی وجودش یه انرژی عجیب و آرزوهای بزرگی داشت و فکر می‌کرد معلمی و تدریس تمام این انرژی رو سرکوب می‌کنه؛ اما یه روز بالاخره تصمیمش رو گرفت.اون روز توی خونه نشسته بود و داشت قهوه می‌خورد و به فارغ‌التحصیلی از کالج فکر می‌کرد و اینکه روزای راکسرود دیگه تموم شده رادیو روشن بود و صدای آهنگی از هری بلانت به گوش می‌رسید.اینجا غرق فکر بود و انگار که یه دفعه تصمیم بهش الهام شد اون لحظه نمی‌دونست که در نتیجه این تصمیم قرار سال‌ها بعد مدیرعامل یکی از بزرگترین شرکت‌های دنیا بشه یه مهمونی بزرگ شرکتی بگیره در اون به یاد همین لحظه نه تنها هری بلافونته دعوت بکنه تا براشون آواز بخونه که همین آهنگ رو هم باهاش هم‌خوانی بکنه.اینجا تصمیم گرفته بود که توی رشته مدیریت دانشگاه کلکته ثبت نام بکنه خانواده و دوستانش همه متعجب بودند که چرا دختر باهوشی مثل اون جای اینکه مهندسی یا پزشکی بخونه می‌خواد که بره سراغ رشته‌ی مدیریت. اون هم تخصصش مارکتینگه. مگه مارکتینگ برای پسرا نبود؟ بدتر از همه‌ی اینا دخترک قرار بود اونجا رو ترک بکنه؛ اما همه می‌دونستن که در مقابل عزم راسخ، این راه هیچ کسی نمی‌تونه کاری بکنه دخترک وارد دانشگاه شد از بین ۱۲۲ نفر ورودی اون سال فقط ۶ نفر زن بودن، اما برای اینجا این چیزا خیلی مهم نبود یعنی اصلا بهشون فکر نمی‌کرد، خیلی زود تونست با همه‌ی هم‌دانشگاهی‌اش یه دختر و پسر ارتباط بگیره. تو دانشگاه تنیس بازی می‌کرد و حریف قدری هم بود.عاشق درسای مارکتینگ و فروش بوده و بین دوستاش به پشتکار زیادی معروف بود. در بین همکلاسی‌هاش رابطه خیلی‌خوبی باهاش داشتن، چون که از اون جورایی بود که به همه کمک می‌کرد و انعطاف‌پذیری زیادی داشت خواهر اینجا هم مدیریت خونده بود و یک سال جلوتر از اون بود وقتی که اندیکارستم اسدیکمیت یک پیشنهاد کاری خیلی‌خوبی گرفت و هند رو ترک کرد.خانواده‌ی کریشنامورتی دل خوشی از این تصمیم نداشتن. چندتا فکر می‌کرد که این کار باعث می‌شه دیگه هیچ کس باهاش ازدواج نکنه و برای همیشه مجرد بمونه. همون موقع از سن ازدواج دختران گذشت، خیلی نگرانان هر سه بود.اینجا که درسش تموم شد اول توی یه شرکت انگلیسی که چند تا شعبه توی هند داشت مشغول به کار شد. یه‌مدت اونجا کار کرد و بعدش هم به‌عنوان مدیر برند به شرکت جانسونجانسون پیوست. همین شرکتی که محصولات بهداشتی و پزشکی و تا وارد شرکت شد بهش یه خط جدید محصول و سپردن کاری که برای یه مدیر با چندین سال سابقه‌ی کار هم سخت و پرچالش این راه از پس این کار خیلی خوب براومد؛ اما اینجا هم موندنی نشد این تصمیماتش همه را کلافه کرده بود.تو کشور هند وقتی که یه کسی کار پیدا می‌کنه، تا آخر عمر همون‌جا می‌مونه. وفاداری به شرکت خیلی مهمه و فامیل و دوستاش توی این مونده بودن که آخه این دختر چرا هی کارش رو تغییر می‌ده؟! چیزی که بقیه نمی‌فهمیدن این بود که اینجا داشت تلاش می‌کرد راهش رو پیدا بکنه می‌خواست بدونه که استعدادش کجاست کجا می‌تونه موفق‌تر باشه کار کردن تو شرکت‌های بین‌المللی هیجان و انگیزش برای خروجش از هند بیشتر کرد اون موقع فقط ۲۳ سالش بود و می‌خواست از محدوده‌ی راحتی بیرون بیاد و خودش رو به چالش بکشه از بچگی آرزوی این رو داشت که بره امریکا یه روز خیلی اتفاقی آگهی پذیرش دانشگاه یک رو دید دپارتمان بیزنس و مدیریت این دانشگاه خیلی معروف بود و هنوزم هست اینجا بدون هیچ تردیدی ابلارد حالا هند کجا، امریکا کجا.اون موقعم که مثل الان نبود، این یعنی باید تمام مدارکش رو کپی می‌کرد و توی یه پاکت کاغذی می‌ذاشت و می‌رفت اداره‌ی پست و ارسال می‌کرد.حتی نمی‌تونست بفهمه که مدارک رسیده یا نه و بعدشم باید ماها منتظر می‌موند تا جواب‌ها بیان. وقتی این رو برای این موقعیت پلاکتی نمی‌دونست که باید چجوری از پس هزینه‌های این دانشگاه بر بیاد.براتون گفتم که چندتا و از رفتن چاندریکا به بیروت رسما سکته زده بود دیگه خودتون بفهمید وقتی اینجا تصمیم گرفت بره امریکا حال این خانواده چطور بود. شهر اونا خیلی سنتی بوده و مردم همه می‌گفتن که آدم‌ها توی امریکا به ارزش‌ها پایبند نیستن. اونا می‌گفتن غرب برای دخترهای مجرد جای خوبی نیست. اون‌ها رو به فساد می‌کشونه، وضعیت اونجا یه‌طوری که همه یا دارن مشروب می‌خورن، مخدر می‌کشن، همه‌ی دوست و آشناها به اینا می‌گفتن که تو که قراره تهش ازدواج بکنی و بچه‌دار بشی.دوست‌داشتی درس بخونی که خوندی همین‌جا بمون کارت بکن، اما چند تا به این حرفا کاری نداشت. او به دخترش اعتمادات می‌دونست که می‌تونه تنها از پس خودش بربیاد تنها نگرانیش این بود که این دختر باید ازدواج بکنه.اینجا توی همون سنم کلی خواستگار داشت، اما خوش شانسیش این بود که خواهرش هنوز ازدواج نکرده بود و توی کشور هند پس بر این بود که اول خواهر بزرگ‌تر ازدواج بکنه. روزها و هفته‌ها و ماه‌ها گذشت تا اینکه یک روز پستچی یه پاکت ضخیم و بزرگ برای خانواده‌ی پیش‌ نمود که اسم دانشگاهی روش نوشته شده بود توی پاکت نامه‌ای بود که نشون می‌داد اینجا در رشته کارشناسی ارشد مدیریت قبول شده اون موقع سال ۱۹۷۸ بود تصور کنید که ۴۲ سال پیش کهنه نساییا یا یه دختر بیست و چند ساله از یک خانواده متوسط در هند تصمیم می‌گیره برای امریکا‌ اینجا اصلا نمی‌دونست داره کجا می‌ره و دنیای جدید چه شکلیه انقدر اطلاعاتش کم بود که وقت داشتن وسایل‌شون رو جمع می‌کردن نمی‌دونستن چی باید ببره و چی نبره.اولین چیزی که به ذهن‌شون رسیده بود، قهوه بود. مامانش می‌گفت نکنه اونجا قهوه نباشه. یه جورایی داشت زیره به کرمان می‌برد. دومین چیزی که جمع کردن لباس بود تو شهرشون. زن‌ها همیشه ساری می‌پوشیدن، هوا هم گرم می‌شه. به خاطر همین اینجا نمی‌دونست که چطوری باید توی هوای خیلی سرد ساری بپوشه.دیگه به اصرار مادر بزرگش یه‌سری لباس و جوراب هم خریدن که اگر هوا سرد شد اونجا بتونه تنش بکنه. هر چقدر به روزهای آخر نزدیک‌تر می‌شدن حال مادر این را بدتر می‌شد. همه بهش دلداری می‌داد که این راه میره و برمیگرده تا اون موقع هم یه پسر خوب براش پیدا می‌کنیم همین‌جا شوهرش میدیم و بچه‌دار میشه اما چنتا ته قبش می‌دونست که این رفتن برگشتن نداره.پاییز سال ۱۹۷۸ اینجا برای اولین بار تنهایی قدم به امریکا گذاشت تا از فرودگاه بیرون رفت. اولین چیزی که توجهش را جلب کرد و بود، بوی همه چیز فرق می‌کرد برای اینجا بوی فرودگاه اتوبوس‌ها بوی خیابونا با بوی چنان فرق داشت. شهر خیلی بزرگ بود و به نظر کانکتیکات ۱۰ برابر یا حتی بیشتر بزرگ‌تر از شهر خودشون بود. ساختموناش بلند و آسمون‌ش آبی‌تر بود. تنها چیزی که اونجا کوچک‌تر از هند بود، چشم‌های آدما بود یا این دانشگاه خیلی بزرگی بود؛ اما مسئولین دانشگاه کلی برنامه تدارک دیده بودند تا از همون بچه‌های تازه وارد با محیط آشنا بشن و احساس غریبی نکنن.ماه‌های اول تفاوت فرهنگی براش خیلی سخت بود نمی‌تونست با آدم حرف مشترک پیدا بکنه کسی به فرهنگ هندی و کارهایی که اون تو هند انجام می‌دادن نشون می‌داد و این را احساس تنهایی می‌کرد پوست سبزه و موها و چشماش تیره بود و ظاهرش از دور داد می‌زد که با بقیه فرق داره علاوه‌‌بر تمام اینها با لباس هندی، یعنی ساری سر کلاس‌ها می‌رفت و همین باعث می‌شه که این تفاوت بیشتر به چشم بقیه بیان تو امریکا کسی به کریکت علاقه نداشته و ورزش محبوب همه بیس‌بال بود.بعد از یه مدت اونجا فهمید که یکی از راه‌های قاطی شدن با فرهنگ آمریکایی ورزشه به تیم ورزشی پیوست و شروع کرد در مورد بیسبال تحقیق کردن با خودش فکر می‌کرد که باید به عمق این جامعه‌ی جدید نفوذ بکنه کلا یه اعتقادی که همیشه داشت این بود که اگر می‌خوای از یک آدم متوسط تبدیل به یک آدم خوب و موفق باشید باید روی موضوعات عمیق شی.اگر بخوای سطحی با همه چیز برخورد بکنی نقاط ضعف رو نمی‌فهمی رفتن به امریکا و تحصیل در فقط برای گرفتن مدرک نبود اینجا می‌خواست زندگی جدیدی ر تجربه بکنه تو دانشگاه بین درسا دوتا تمرین بود که خیلی هم به دردش خورد. تمرین نجات از کویر یا قطب این یکی از تمرین‌های مدیریتی تو این تمرین آدم‌ها رو به گروه‌های مختلف تقسیم می‌کنن و بعد این صورت مسلهر من که فکر کنی تو کویر یا قطب یا مثلا یک جزیره دور افتاده گیر کردید.بعد ۱۰ تا وسیله بهتون میدن تو گروه باید می‌شستن تصمیم می‌گرفتند که الان می‌خوان چیکار کنن می‌خوان توی این جزیره بمونن یا اینکه می‌خوان خودشون از جزیره نجات بدن. بعد باید با توجه به استراتژی‌شون ۵ تا از اون وسیله‌ها رو انتخاب می‌کردند. شاید ساده‌ به نظر بیاد اما در واقعیت آدم‌ها جواب‌های مختلفی به این قضیه دارن یه سریا ممکنه که تصمیم بگیرن توی جزیره بمونن و به سری‌ها هم دوست داشته باشن که خودشون رو نجات بدن. به‌علاوه سر اینکه چه وسایل مورد نیاز هست، خیلی بحث‌های جالبی شکل می‌گیره و آدم‌ها توی اون بحث می‌تونن با نقطه نظرات بقیه آشنا بشن اینجا بگه این تمرین بهش کمک می‌کرد تا یاد بگیره چطوری باید ویژن یا چشم‌انداز بسازه و مهم‌تر از همه اون رو برای بقیه توضیح بده؛ یعنی اینکه یک تصویر ایجاد بکنه از اینکه نجات از جزیره یا موندن در چه شکلی چرا آدم‌ها باید براش تلاش بکنن.اینجا می‌گه آدم‌ها نمی‌دونن که آینده چه شکلی و توی هر تغییری یک درصدی از افراد هستند که با این برنامه‌ی جدید احساس راحتی نمی‌کنند.این افراد قربانیان تغییر هستند و اگرکه نتونن خودشون رو تطبیق بدن باید تیم رو ترک بکنن. این رو توی دانشگاه یاد گرفت که گفت‌وگو و مهارت ارتباطی یکی از مهم‌ترین اصول مدیریت تحصیلات و دانشگاه به این راحتیا هم نبود.چون که گفتم این دوره از یه خانواده‌ی متوسط اومده بود و باید خودش هزینه‌های زندگیش رو تامین می‌کرد. کمک هزینه‌ای که از دانشگاه می‌گرفت براش کافی نبود و بعد از درس از نصف شب تا پنج صبح به‌عنوان اپراتور تلفن یه جایی کار حتی با وجود این باز پول کافی برای خریدن لباس نداشته و کل سال‌های دانشگاه رو با همون سری‌هایی که از هند آورده بود، سر کلاس می‌رفت ذره ذره پولی هم که جمع می‌کرد،َ خرج تماس گرفتن با خانوادش می‌شد.نه که فکر کنید بتونه یک ساعت تلفن صحبت بکنه در همین حدی که یه سلامی با پدر و مادرش بکنه و بگه حالش خوبه.شرایط مالی یه طوری بود که اگه یه ماه کارنمی‌کرد زندگیش از حرکت می‌ایستاد و هیچی برای خرج کردن نداشت. اما مجموعه تمام این سختی‌ها باعث شده بود که قدر فرصت‌هاش رو بیشتر بدونه و بیشتر تلاش بکنه. درسش که تموم شد از یک شرکت خوب برای مصاحبه دعوتش کردن.از یه طرف خوشحال بود که مصاحبه می‌ره و از یه طرف کلی استرس داشت کل پولی که در طول این چند سال جمع کرده بود فقط ۵۰ دلار بود فکر کرد که می‌تونه بره و با این پول یه کت شلوار بگیره. با دامن اصلا جور نبود. یعنی در تمام دوره‌ی دانشجویی حتی یه بارم دامن نپوشیده بود. رفت و با چهل و سه دلار یک کت و شلوار خرید با هفت دلار باقی مونده نمی‌تونست کفش بخره بعد با خودش فکر کرد که کفش که مهم نیست در نهایت کفش‌ها میره زیر میز و کسی بهش توجه نمی‌کنه.این شد که با اون کت و شلوار رسمی یک جفت چکمه‌ی نارنجی که از قبل داشت رو پوشید. تیپ وحشتناک شده بود. پا گذاشت توی شرکت همه برگشتن و نگاه کردن دیگه خودتون می‌تونید تصور بکنید که‌ قیافش چقدر عجیب‌غریب شده بوده یه دختر شرقی بیست و پنج ساله که یه کت شلوار رسمی پوشیده و چکمه‌های نارنجی باشه در این مصاحبه این را خیلی حالش گرفته شد این بود که تصمیم گرفت مصاحبه‌های بعدی رو با ساری بره با خودش فکر کرد که دیگه هرگز نباید چیزی که هست رو پنهان بکنه.اینجا وقتی وارد شد یک دختر هاج‌وواج و بی‌تجربه بود و وقتی فارغ‌التحصیل شد تبدیل شده بود به یک دختر بالغ و مصمم اون آماده بود که با چالش‌های زندگی در آمریکا روبه‌رو بشه سال ۱۹۸۰ اینجا به شرکت مشاوره‌ای بوستون پیوست می‌دونست راه سختی پیش رو داره هم به‌خاطر این که زن و هم به‌دلیل اینکه یک دختر مهاجر رنگین‌پوست می‌دونست که راه‌های پیشرفت در کشوری مثل امریکا براش بازه؛ اما این رو هم می‌دونست که باید دو برابر هم رده‌های خودش کار بکنه تا کسی به زن بودن و مهاجر بودنش توجه نکنه این بود که خیلی زیاد کار می‌کرد و رسما زندگی شخصی یا تفریحات؛ اما این راه این مسیر رو انتخاب کرده بود.یعنی راه دیگه‌ای بلد نبود اون زندگی روتینی که بقیه داشتن، یعنی اینکه ساعت شش عصر بره خونه و اخبار و سریال تماشا بکنه برای این راه بی‌معنا بود اون زمان بیست و پنج ساله بود و هنوز ازدواج نکرده بود، چندان خیلی بهش فشار می‌آورد که بهتره زودتر یه کسی رو برای خودش پیدا بکنه خوشبختانه بخت با چنتا یار بود و همون سال‌ها اینجا را کشنید راج مهندسی برق و بدتر ان‌بی‌ای خونده بود اونا سال ۱۹۸۳ ازدواج کردند و این را بعد از ازدواج فامیلی به فامیل همسرش تغییر داد و این رانویه ما الان می‌شناسیم تا ازدواج کردن هم اینجا باردار شد همسرش مرد خوب و حمایتگری بود.اون دغدغه‌ها و آرزوهای این راه رو می‌شناخت و هم دوستش بود و هم مشاورش و تا جایی که می‌تونست کمک می‌کرد این را به اهدافش برسه اولین فرزندشون دختر بود اسمش پیتا گذاشتن این را برای ۶ سال و شرکت بوستون کار کرد و بعد هم به‌عنوان قایم مقام برنامه‌ریزی و استراتژی به شرکت موتورولا پیوست سال ۱۹۸۶ موتورولا داشت تازه اوج می‌گرفت و خیلی تبدیل به یه شرکتی شد که انقلابی در صنعت ارتباطات به وجود آورد اینجا ۴ سال اونجا کار کرد و بعد هم به یک شرکت خودروسازی سویسی پیوست عملکرد اینجا تو این شرکت سوئیسی خیلی درخشان بود و در نتیجه‌ی تصمیمات شرکت توی حوزه‌های جدید سرمایه‌گذاری کرده و فروشش چند برابر شد.انقدر کارش درست بود که جکیام شرکت جنرال الکتریک به پیشنهاد همکاری داد این قضیه هم‌زمان شد با پیشنهاد کاری از طرف مدیر عامل شرکت پپسی هر دو تا شرکت خیلی بزرگ بودن و تصمیم سختی بود، اما این وسط پپسی برنده شد و این را در نقش استراتژیست ارشد به این شرکت پیوست اون موقع سال ۱۹۹۴ بود و این را سین‌هالا دختر دومش تارا هم به دنیا اومده بود اگرچه که توی کارش خیلی موفق بود، اما واقعا نگران دختراش بود.خودش و همسرش سرشون خیلی شلوغ بود و دوست داشت که بچه‌ها توی محیط خانوادگی بزرگ بشن به‌خاطر همین شرایط رو مهیا کرده بود که پدر مادر خودش و پدر مادر راج بتونن مدام پیش‌شون بیان و کنار بچه‌ها باشن.شاید براتون جالب باشه، اما در تمام این سال‌ها این راه با وجود کار و زندگی در امریکا به خیلی از سنت‌های خودش پایدار بود. مثلا اینکه همچنان گیاه‌خوار بود و هرگز لب به گوشت نزند. الکل هم مصرف نمی‌کرد وقتی که در مورد پوشیدن ساری ازش می‌پرسیدن می‌گفت ببینید من هرگز از هندی بودنم خجالت نکشیدم. من دوست دارم ساری بپوشم اما هر چیزی جای خودش رو داره کار کردن با ساری برای من سخته و حواس همه رو توی محیط کار پرت می‌کنه.اینجا تو پپسی مستقیما با مدیرعامل شرکت کار می‌کرد تا همون‌جا هم سقف شیشه‌ای شکسته بود و جزو معدود زنان اون سطح شرکت بود به پپسی پیوست شرکت سه تا بیزینس اصلی داشت اون موقع پپسی و بیشتر به خاطر نوشیدنی‌ها می‌شناختن بیزنس دوم شرکت اسنک بود و بیزنس سوم رستوران یعنی رستوران‌هایی مثل پیتزاها یا کی‌اف‌سی من خودم قبل از اینکه داستان این راه رو بخونم نمی‌دونستم که تا سال ۱۹۹۴ بیزنس رستوران برای پپسی خیلی درآمدزا بود شرکت تعداد زیادی از برندها رو یک دهه پیش خریداری و روشون سرمایه گذاری کرده بود درست دو ماه بعد از پیوستن این را به شرکت یهو اوضاع تغییر کرد. بیزنس رستوران رو به افول گذاشت و درآمدش نزولی شد این را مدیرعامل بخش رستوران این موضوع براشون خیلی عجیب بود و شروع کردن به بررسی مساله هم راجر و هم این راه تازه به بیزینس اومده بودن و تجربه‌شون و برای اینکه بفهمد داستان چیه باید همه چیز رو از اول اول نگاه می‌کردن.برای اینکه بتونن تحلیل بهتری داشته باشن تصمیم گرفتند که شهر به شهر برن و رستوران‌ها رو بررسی بکنن اون‌ها هم رستوران‌هایش و هم رستوران‌های رقیب می‌رفتن و به همه چیز سرک می‌کشیدن از موقعیت مکانی رستوران و محیط داخلش گرفته و اینکه چه مغازه‌هایی جلوی رستوران حتی می‌رفتن و مستقیم با مشتریای رستوران صحبت می‌کردن و از اون‌ها می‌گرفتن بعد از این سفرها اومدن وضعیت رستوران‌ها را در طول زمان بررسی کردن.چیزهایی مثل درآمد هزینه و سود این کسب‌وکار در طول زمان روزهای خیلی سخت و پرفشاری بود اما تلاش‌ها در نتیجه‌ی تمام این تحقیقات اون‌ها به یک حدس اولیه رسیدن بیزینس رستوران در طول زمان اشباع شده بود و یک عالمه رستوران کوچیک دیگه مثل قارچ تو کل کشور رشد کرده بود رستوران‌هایی که سرویس‌شون سریع و قیمت‌شون همون‌قدر اقتصادی بود.پس دلیلی نداشت که مردم از اون رستوران‌ها سفارش ندن پپسی دچار یه تناقض شده بود. اگر که رستوران جدید می‌زد فروش رستوران‌های دیگش کمتر می‌کرد و اگر که نمی‌زند بازی ر به رستوران‌های دیگه باخته بود و اجازه داده بود که اون‌ها هم فروش‌شون و بگیرن بررسی‌های شبانه‌روزی اینجا راجب‌شون داد که رستوران‌ها فقط زمانی سودی هستند که از ماکزیمم ظرفیت‌شون استفاده بشه مثلا پیتزاها ناهار و شام می‌داد اما صبحانه نداشت یا رستوران‌های کی‌اف‌سی سرویس‌شون بیست و چهارساعته نبود به‌علاوه یه نکته‌ی مهم دیگه رو هم فهمیدن اینکه باید بیزنس رستوران رو به‌دست کسانی بسپارن که کار رو به خوبی می‌شناسند.یعنی رستوران داری رو بلدن. لزوما کسی که مدیر خوبیه نمی‌تونه مدیری رستوران باشه. به‌خصوص اگه با مدل ذهنی مدیران پپسی انتخاب شده باشه چرا چون که پپسین محصول‌محور نوشابه‌ها یا غذاهای بسته‌بندی شده هم از جنس محصول این در حالی که رستوران از جنس سرویس این دو تا زمین تا آسمون با هم فرق می‌کنند.مثلا شما وقتی یه بحث تپستری می‌توان از تهران بگیریک بندرعباس کیفیتش خیلی فرقی نمی‌کنه، اما رستوران محصولش استاندارد نیست بعدم کافی یک اتفاق ناخوشایند برای تو اون رستوران بیفته مثلا سرویس دیر بیارن یا باهات بد برخورد بکنن تا دیگه هرگز به اون رستوران برنگردی آدم‌هایی که توی پپسی کار می‌کردند، فرهنگ این صنعت و نمی‌دونستن و نمی‌شد ازشون انتظار داشت که بتونن خوب مدیریتش بکنن تا اون موقع پپسی مستقیما رستورانا رو مدیریت می‌کرد؛ اما پیشنهاد این رو جای بود که رستوران از بخش‌های دیگه‌ی بیزینس جدا بکنن و بعدم نمایندگی‌ش رو واگذارکنن.همه بیزنس رستوران و دوست داشتن و جداکردن از پپسی تصمیم خیلی سختی بود ممکنه براتون سوال باشه که اینجا چطور این کار رو انجام داد اون‌ها می‌دونستن که دارن با یک تفکر غالب در پپسی روبه‌رو می‌شن تفکری که می‌گه تا می‌تونید سرمایه‌گذاری بکن.بیشتر استخدام کنه و شبهات رو گسترش بده اما پیشنهاد اون‌ها این بود که رستوران‌ها باید واگذار بشن جلسه با حضور هیات مدیره و مدیران ارشد شرکت شروع شد. این جلسه از تحقیقاتشون صحبت کردن و مسئله رو برای بقیه باز کردن؛ اما یک حرکت استراتژیک انجام دادن به‌جای اینکه بگن این تصمیم‌گیری بهتر و تحلیل‌های ما این رو نشون میده.به هیات مدیره چهارتا راهکار پیشنهاد دادن و پرسیدن پیشنهاد شما چیه هیات مدیره شروع به بررسی کرد اون‌ها سراغ هر تصمیمی می‌رفتند. این رو راجر در مورد نتایج اون تصمیم توضیح می‌دادند. در واقع به‌جای اینکه بیان بگن که به‌نظر ما این بهترین تصمیم اومدن و هیات مدیره رو وارد فرایند تصمیم‌گیری کردن و طوری هدایت کردن که آخر سر همه احساس کردن خودشون این تصمیم گرفتند و در نهایت نتیجه جلسه همونی شد که می‌خواستن.کار دیگه‌ای که توی سر این راه بود خرید برند تراپی کانا بود تراپینین نوشیدنی و آبمیوه محصولات پپسی تا اون زمان از ساعت ۱۱ صبح به بعد معناداری یعنی کسی نمی‌اومد ساعت ۷ صبح پپسی بخوره این را می‌گفت ما داریم فاصله‌ی زمانی پنج تا یازده صبح از زندگی مشتریامون رو از دست میدیم، به‌علاوه اینا اون می‌خواست که پپسی به‌جای اینکه یک برند نوشیدنی گازدار باشه توی سبد محصولات طبیعی و سالمم داشته.در واقع می‌خواست از شعار پپسی که محصولات هیجان‌انگیز بود بره به‌سمت محصولات بهتر اون زمانی که این را داشت این پیشنهاد می‌داد سهم کوکاکولا بیشتر از دو برابر پرسی ارزش داشت همیشه پیشتاز بوده و پپسی از روی دست این شرکت نگاه می‌کرد و این پیشنهاد این را در نوع خودش نوآوری بزرگ اعزام می‌شد.این‌ها فقط دو نمونه از تصمیمات اساسی و مهم اینجا بود طی سال‌های آتی اون تونست تویود ولی شرکت تاثیرات بزرگی بذاره تا پایان سال دو هزار سهام شرکت ۴۰ درصد رشد کرده بود در نتیجه همین اثرگذاری‌ها اینجا به پوزیشن مدیر ارشد مالی ارتقا پیدا کرد.او اولین زن هندی بود که به همچین موقعیتی درای دست پیدا می‌کرد. یک سال نگذشته بود که راجر این راه را برای عضویت در هیات مدیره‌ی پپسی پیشنهاد داد. اینجا وقتی که به پپسی پیوست ۳۹ ساله بود و ۶ سال بعد یعنی در سن ۴۵ سالگی عضو هیات مدیره‌ی پپسی شد.ساعت ده شب اینجا که همان روز خبر پروموشن رو دریافت کرده بود به خونه رسید فکرش خیلی مشغول بود و می‌خواست هرچه سریع‌تر این خبر رو به گوش خانواده برسونه. پدر و مادرش چند هفته‌ای بود که اومده بودن خونه‌شون. می‌تونست شادیش رو با اون‌ها شریک بشه تا در خونه رو پشت سرش بست، مادرش پرسید اینجا توی اینجا سریع سمت صدا رفت و با خوشحالی گفت مامان یه خبر خوب دارم؛ مادرش فرصت نداد که ادامه بده گفت خبرت و بذار برای یه وقت دیگه، جای این کار الان پاشو برو یه کم شیر بگیر. تو هم رفت و پرسید مگه راج خونه نیست چرا از اون نخواسته شیر بخره.چندتا جواب داد راج خسته‌ست دود از کله‌ش بلند شده بود چرا وقتی که راج زودتر به خونه رسیده نباید برای خرید شیر بیرون بره این چه انتظاری بود که مادرش ازش داشت.از شدت عصبانیت هیچی نگفت و رفت و در پشت سرش رو محکم کوبید وقتی با دو پاکت شیر به خونه برگشت با عصبانیت از مادرش پرسید، چرا من باید شیر بگیرم؟ مگه کس دیگه‌ای تو این خونه نیست؟ چند تا جواب داد وقتی ماشینت و پاک می‌کنی و می‌خوای وارد خونه بشی یادت باشه باید تمام پوست و مقامات و کنار بذاری این‌جا اول تو یک زنی همسر راج و مادر بچه‌های اگه خانواده شیر بخوایین تو که بری و شیر بخری وظیفه‌ی اصلی یک زن توی زندگی همین هر چیز اضافه بر این که داری به دست میاری به خاطر این که من دارم روزی چهار پنج ساعت برات دعا می‌کنم اگر چه این را بعدا با خنده از این اتفاق یاد می‌کنه اما اون شب شنیدن این حق براش خیلی سنگین بود با نگاه استراتژیک اینجا پپسی شرکت‌های دیگه‌ای مثل دوریتوز و آب معدنی آکوینو هم خرید دیگه تنها رقیب‌شون کوکاکولا نبود و سبد محصولات‌شون خیلی گسترده شده بود اعتقاد اینجا این بود که باید به مسیرشون برای نوآوری ادامه بدن یادتون باشه گفتم که به اضافه کردن.محصولات سالم به سبد پپسی خیلی علاقه داشت برای همین هم رفت و کوکلاس خرید این شرکت محصولاتی مثل جو دوسر و گرانولا می‌فروخت و معروف بود که خیلی به سلامت مشتریاش اهمیت میده خرید این شرکت غوغایی به پا کرده و واقعا به همه نشون داد که پپسی روی تصمیمش برای حفظ سلامتی مشتریاش ثابت‌قدم شعار پپتیک یه زمانی محصولات جذاب برای شما بود به مرور زمان تغییر کرده بود به محصولات بهتر برای شما و در نهایت رسیده بود به محصولات خوب برای شما اینجا یه بیزنس من بود.اون نمی‌خواست که پپسی تبدیل به یه شرکتی بشه که تمرکز تمام محصولاتش روی سلامتی در واقع می‌گفت در حالت ایده‌آل این نسبت باید پنجاه پنجاه باشه اون موقع محصولات جذاب هفتاد درصد بیزنس تشکیل می‌داد و روزبه‌روز هم فروشش بیشتر می‌شد به عقیده‌ی اینجا تا زمانی که این رشد ادامه داشت نیازی نبود جلوش رو بگیره اون می‌دونست که سبک زندگی آدم‌ها این محصولات جذاب رو می‌طلبه و نمی‌شه اون‌ها رو از زندگی‌شون حذف کرد بعد هم به خوبی می‌دونستند می‌گه به من بگید که چی بخورم اجازه بدید خودم تصمیم بگیرم می‌دونست مردم محصولات خوشمزه ر دوست دارن استراتژیشان بود که محصولات در تنوع‌های مختلف تولید بکنه.مثلا با نمک یا شکر کمترک کالری یا پرکالری تا هر کسی قادر باشه که نیازش رو پیدا بکنه شرکت بزرگی مثل پپسی طبیعتا دنبال سودآوری بود. دنبال اینکه بتونه به لحاظ مالی عملکرد خوبی داشته باشه، اما در عین حال اینجا می‌دونست که تصمیمات پپسی می‌تونه سبک زندگی مردم در تمام دنیا رو شکل بده این را به‌عنوان یک مدیر ارشد در شرکت پپسی براش دایورسیتی یعنی تنوع نیروها خیلی مهم بود.براش مهم بود که زنان اقلیت‌ها و تمامی آدم‌ها فارغ از محل تولد رنگ پوست‌شون بتونن در پپسی کار بکنن اینجا درد مهاجر بودن و زن بودن و کشیده بود و از تجربه‌های خودش استفاده می‌کرد تا پپسی ر جای بهتری برای کار و فعالیت بکنه به یکی از مصاحبه‌ها میگه شرکت‌ها برای جذب نیروهای با استعداد باید با هم مبارزه بکنن دیگه فقط حقوق بالاتر نیست که تعیین کننده‌ست آدما دوست دارن از محیط کاریشون عشق و انرژی بگیرن فرهنگ محیط کاری اهمیت زیادی داره و در طولانی مدت همین فرهنگ که باعث می‌شه آدم‌ها به کار در یک شرکت ادامه بدن.اینجا خودش به خانواده‌اش اهمیت می‌داد و می‌خواست که کارکنان پپسی هم بتونن در کنار خانواده‌هاشون باشن به‌خاطر همین محیطی رو فراهم کرده بودن که کارمندا بتونن بچه‌هاشون و گاهی اوقات سرکار بیارن زنجیره‌ی موفقیت‌های پپسی با مدیریت اینجا تمام نشدنی بود سال دو هزار و چهار اینجا نوعی نفر دوم پپسی بود، اما هیچ کس حتی خودش هم نمی‌دونست که قراره چه اتفاقی بیفته.سال ۲۰۰۶ این زانویی از جلسه‌ی هیات مدیره بیرون کردن این جا تنها کسی نبود که از اون جلسه بیرون شد همراه اون مایکل وایت هم بود تو یک جلسه‌ی تاریخی هیات مدیره‌ی پپسی می‌خواست تصمیم بگیره ازبین این دو نفر چه کسی مدیر عامل آینده‌ای شرکت بشه.این را دختری از شهر چنای کسی که باید برای این که سهمیه آب روزانش چطور مصرف بکنه حساب کتاب می‌کرد حالا برای مدیرعاملی یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های دنیا کاندید شده بود. اولین زن هندی به‌عنوان یک امپراطوری بزرگ چند ملیتی اینجا خیلی سختی کشیده بود و همیشه سقف شیشه‌ای احساس کرده بود اما اون می‌دونست که برای موفقیت باید بجنگه.فقر تجربه کرده بود و به‌عنوان یک مهاجر ذره‌ذره رشد کرده بود رقیبش مایک بیشتر از ۱۰ سال توی پپسی کار کرده بود. قائم‌مقام هیات مدیره و مدیر ارشد شرکت بود و اون هم شانس خیلی زیادی داشت هر دوی اون‌ها در رشد پسین نقش بزرگی داشتند. اما در عین حال خیلی هم با هم صمیمی بودند هر دوتاشون عاشق موسیقی بودن اون روز وقتی هیت مدیره بیرون‌شون کرد رفتن سینما تا یه فیلم موزیکال تماشا بکنن و تمام فیلمرم با هم آواز خوندن به واسطه‌ی همین دوستی بود که وقتی این را در اکتبر سال ۲۰۰۶ به‌عنوان مدیر عامل پپسی انتخاب شد اولین کاری که کرد این بود که سوار هواپیما بشه و بره دیدن ماک.از هواپیما که پیاده شد مایک رو دید دستش یه کارت بزرگ بود و روی اون بین را تبریک گفته بود اونا چند ساعتی کنار ساحل با هم قدم زدن میکروها با خانواده‌اش در تعطیلات بود. این را به ویلای ماینکرفت مایک پیانو زده و این راآواز خ بعدش ما بین را گفت که روی دوستی و حمایت اون می‌تونه تا همیشه حساب بکنه.این را بعد از اینکه مدیر عامل شد مایک رو تو هیت مدیره نگه داشت و خواست تا حقوقش رو بالا ببرن و تا حد ممکن نزدیک حقوق خودش بکنه فقط برای اینکه بدونید سال دو هزار و شیش حقوق سالیانه‌ی اینجا نزدیک به هفت ممیز یک میلیون دلار بود.اون می‌خواست مایک رو به عنوان مشاور کنار خودش داشته باشه و امیدوار بود که با این تغییرات مایک از شرکت نره.دو هفته بعد وقتی مایک می‌خواست توی جمع در مورد انتخاب اینجا صحبت بکنه، حرفش رو اینجوری شروع کرد از این به عهد و قراره که من پیانو بزنم اینجا آواز بخونه سال ۲۰۰۶ اینجا قدرتمندترین بیزنس با من دنیا بود و دو سال بعد یعنی سال ۲۰۰۸ از طرف مجله فوربس به‌عنوان سومین زن قدرتمند دنیا انتخاب شد. پرسی ۱۶۰ هزار کارمند داشت و در ۱۹۰ کشور دنیا فعالیت می‌کرد.این راه یه جا تو مصاحبه با بی‌بی‌سی می‌گه آخر روز من یک آدم هستم یک مادر یک همسر وقتی کارم تموم می‌شه تنها چیزی که برام اهمیت داره خانواده دوستان و باورهام یه‌سری بزنیم به زندگی شخصی این راه و اینکه چطور به‌عنوان یک زن و مادر تونست موفق بشه.اینجا می‌گه این یک توهم که فکر می‌کنید می‌تونید همه‌ی کارها رو به بهترین شکل انجام بدید، یعنی هم بهترین مادر باشید هم بهترین همسر و هم یک زن موفق. او هیچ‌وقت نمی‌تونست اصرار برای بچه‌هاش اسنک درست بکنه دخترش بسکتبال بازی می‌کرد، اما اینجا خیلی از مسابقات را از دست می‌داد اما مهم این بود که تلاش می‌کرد و برای اینکه بتونه بین زندگی کاری و زندگی شخصیش تعادل برقرار بکنه.خیلی از شما فقط چهار ساعت می‌خوابید گاهی اوقات بچه‌ها رو بعد از مدرسه با خودش میاورد سرکار و می‌خواست که مشقاش و اونجا بنویسن وقتی که دختر کوچیکش نه سال داشت این را خیلی سفر می‌کرد اون زمان تازه اومده بود.بچه‌ها هم فقط وقتی می‌تونستن بازی بکنن که مادرشون اجازه بده اینجا مدام در حال سفر بود می‌رفت هند ژاپن چین اما دخترش اینها رو متوجه نمی‌شد و هر وقت می‌خواست با مامانش صحبت بکنه، شماره‌ی دفتر امریکا رو می‌گرفت.این رو با منشیش هماهنگ کرده بود و شرایط رو براش توضیح داده بود، دخترک زنگ می‌زد و می‌گفت می‌خوام با مامانم صحبت بکنم، منشی می‌گفت مامانت جلسه‌است. می‌تونم بهت کمک بکنم؟ بعد دخترک می‌گفت می‌خوام بازی بکنم. اینجا به منشی چند تا سوال داده بود که از دخترک بپرسه و بعدم اگر که این کارا رو انجام داده بود به دخترک می‌گفت حالا می‌تونی نیم ساعت بازی بکنی.وقتی که دختر بزرگش مدرسه‌ای بود چهارشنبه‌ها ساعت نه صبح مادرا رو برای صرف قهوه و گپ و گفت دعوت کرده بودن.برای این راه با اون مشغله‌ی کاری خیلی سخت بود که هر هفته بتونه بره. هر چهارشنبه که نمی‌رفت دخترش می‌اومد خونه و از همه‌ی مادرای صحبت می‌کرد که اومده بودن و با ناراحتی از مادرش گلایه می‌کرد که چرا نیومده اینجا دفعات اول از شدت عذاب وجدان نمی‌دونست چی کار بکنه خیلی ناراحت می‌شد.از طرفی هم کاری نمی‌تونه بکنه تا اینکه بالاخره یه راهی پیدا کرد. هر بار که نمی‌رسید بره به مدرسه زنگ می‌زد و یه لیست از مادرایی رو می‌گرفت که اون جلسه رو نتونستن بیان بعد وقتی دخترش با ناراحتی می‌گفت که تو تنها مادری بودی که نیومده بهش می‌گفت نه عزیزم اینطوری نیست.مادر فلانی بمانیم نیومده بودن این رو می‌گه قبول دارم که این بهترین راه حل نبود، اما من مجبور بودم یه راهی پیدا کنم وگرنه از عذاب وجدان می‌مردم. به‌عنوان مدیرعامل، خانواده براش خیلی مهم بود. مثلا زمانی که مدیرعامل شده بود، یه بار برای سفر به هند رفت توی اون سفر یه‌سری از همکارا اومدن خونه‌شون به مادر اینجا موفقیت دخترش تبریک گفتن.کار منبع الهامی برای شد و وقتی که برگشت برای مادرای بیش از ۴۰۰ نفر از مدیران ارشد شرکت با دست خودش نامه نوشت و از زحمات‌شون قدردانی کرد. مادرای اون مدیران به شدت هیجان‌زده و خوشحال شده بودن. از این راه پرسیدن، عامل موفقیتت چیه؟ جواب داد همه تلاش می‌کنند تا کارشون به بهترین شکل انجام بدن، اما فراموش می‌کنند که بهترین همسر انتخاب بکنن. آدمایی مثل من خیلی تنها می‌شن، چون نمی‌تونن با همه صحبت بکنن برای همین هم وقتی که به خونه برمی‌گرده.کسی در انتظارشون باشه کسی که بشه باهاش صحبت کرد و از مشورتش استفاده کرد. این راه از همسرش به‌عنوان بهترین حامی نام می‌بره و می‌گه من مادر متوسطی بودم همه‌ی تلاشم رو کردم، اما می‌دونم که عالی نبودم نمی‌شه از این واقعیت گذشت که من همیشه در کنار خانواده و فرزندانم نبودم. من همیشه احساس گناه کردم که همسرم برای پر کردن جای خالی من مجبور شد کارش رو دوسش داشت و ترک بکنه و به‌عنوان جابر کار بکنه.همسرم قلب خیلی بزرگی داره و من همیشه ازش ممنونم از این رو ۱۲ سال مدیرعامل پپسی بود تو این دوازده سال فروش شرکت رو هشتاد درصد افزایش داد اون یکی از بیست و چهار زن مدیرعامل در شرکت‌های واینر بود تا اینکه در نهایت در سال ۲۰۱۸ از شرکت پپسی استعفا داد و گفت دوست داره با زندگیش کارهای دیگه‌ای بکنه. بیشتر با خانواده‌ش وقت بگذرونه و فرصت رو برای جوونای نسل بعد باز بکنه توی نامه خداحافظی این‌طور می‌نویسه وقت طلاست.ما وقت خیلی کمی داریم بهتون توصیه می‌کنم از روزهاتون بهترین استفاده رو ببرید و با کسانی که دوست‌شون دارید براتون ارزش دارن حسابی وقت بگذرونی این نصیحت رو از من بشنوید من تجربه‌ی حرفه‌ای بی‌نظیری داشتم، اما اگه بخوام باهاتون روراست باشم حسرت می‌خورم که چرا نتونستم وقت بیشتری با خانوادم بگذرونم.وقتی که دخترم چهار سال داشت یه بار برام نامه نوشته بود که مامانی لطفا لطفا لطفا برگردونه من خیلی دوست دارم اما اگه برگردی خونه، بیشتر دوست دارم من این نامه رو پیش خودم نگه داشتم تا همیشه یادم بمونه که برای به‌دست آوردن این موفقیت‌ها چه چیزهایی رو از دست دادم.این را نوعی بعد از استعفا از پپسی به هیات مدیره‌ی آمازون پیوسته، اما مقام اجرایی نداره حالا بیشتر وقتش رو با خانوادش می‌گذرونه.این قسمت شونزدهم پادکست روزن بود ممنونم از مسلم رسولی که موزیک ابتدا و انتها و همچنین موزیک متن روزن رو برای من ساخته. اگر که این قسمت رو دوست داشتید به بقیه هم معرفیش بکنید، اگر که دوست دارید توی ساخت روزن مشارکت داشته باشید، می‌تونید از روزن حمایت مالی بکنید حمایت‌های شما هرچند کوچیک به من انگیزه میده تا کار ساخت روزن‌ رو بیشتر ادامه بدم. به‌علاوه تمامی این صرف هزینه‌های ساخت پادکست می‌شه از خرید خاص پادکست گرفته تا ساخت همین موزیک متنی که تو این قسمت شنیدنش.خلاصه اینکه روزن رو فراموش نکنید. می‌تونین شبکه‌های اجتماعی ر. دنبال بکنید تا مطالب تکمیلی اپیزودها یا سایر محتواهای آموزشی که من به اشتراک می‌زاریم رو ببینین.در تمامی شبکه‌های اجتماعی روزن پادکست هستش. اگر که پیشنهاد یا انتقادی هم دارید هم می‌تونید توی ایمیل بهم بگین. دیگه حرفی باقی نیست جز آرزوی سلامتی برای همه‌ی شما. تا قسمت بعدی، هدیه آذر ماه یک هزار و سیصد و نود و نه.بقیه قسمت‌های پادکست روزن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/vi/700390302 </description>
                <category>پادکست روزن Rozan Podcast I</category>
                <author>پادکست روزن Rozan Podcast I</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2025 15:22:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت پانزدهم؛ زنان، شغل، خانواده</title>
                <link>https://virgool.io/RozanPodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-b2tvdq44m0xt</link>
                <description>آقایون سریعا با همدیگه یه جلساتی تشکیل می‌دادن و من بیرون از اون جلسه می‌مونم و من در واقع وارد جمع اونا انگار نمی‌شدم و هیچ دلیل خاصی وجود نداشت برای اونا. نه اینکه من مهارت‌هام کمتر بود یا من دانش کمتری داشتم، قدرت تحلیل کمتری داشتم، ولی این اتفاق فقط می‌افتاد بین اون‌ها و من کم‌کم می‌دیدم که توی سازمان حذف می‌شم و… .سلام من هدیه میر مقدم هستم و این قسمت پونزدهم روزنه که در شهریور ماه ۱۳۹۹ ضبط می‌شه. در روزن من در مورد چالش‌های زنان در جامعه امروز و برابری جنسیتی صحبت می‌کنم. این قسمت یکم با تاخیر منتشر می‌شه علتش هم چیزی نبود جز درگیری‌های شخصی خود من، واقعیتش اینه که زندگی منم مثل خیلیای دیگه می‌تونه تغییر بکنه و طوری بشه که نفهمم چطور دارم روزها و شب‌ها سپری می‌کنم. بابت این تاخیر من رو ببخشید، امیدوارم که خیلی زود و دوباره بتونم روال عادی برگردم، مرسی از اینکه روزن رو فراموش نکردید و سراغش رو می‌گیرید، مرسی که حمایتش می‌کنید و در مورد روزن باهم صحبت می‌کنید.از یکی دو قسمت قبل امکان حمایت مالی از روزن هم فراهم شده این حمایت کاملا کاملا داوطلبانه است و برای کسانی که دوست دارن توی ساخت پادکست با من مشارکت داشته باشن لیک حمایت از روزن از داخل و خارج از کشور توی توضیحات پادکست وجود داره. این قسمت می‌خوام در مورد زنان توی محیط کار صحبت بکنم. اینکه اصلا چرا حضور زنان توی محیط کار در کنار مردان مهمه و چی شده که به مرور زمان این حضور کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر شده.برای تولید محتوای این قسمت از کتاب «زنان به پیش» شریل سندبرگ استفاده کردم. سندبرگ مدیر ارشد عملیات فیس‌بوک و یکی از موفق‌ترین و قدرتمندترین زنان جهان و این کتاب خیلی معروف است صدا کرده. شما می‌تونید نسخه‌ی صوتی این کتاب ر از صفحه‌ی روزن در پلتفرم نوار با ۲۵ درصد تخفیف خریداری بکنید. لینکه این صفحه رو هم توی توضیحات پادکست براتون می‌ذارم، این کتاب با یک خاطره شروع می‌شه. اون زمان‌ها باردار بود توی شرکت گوگل کار می‌کرده و به واسطه‌ی بارداری نزدیک به ۳۰ کیلو هم اضافه وزن پیدا کرده بوده.می‌رفت گوگل اون روزها شرکت بزرگ شده بود و پیدا کردن جای پارک توی پارکینگ برای خودش مصیبتی بوده. یک روز اول صبح که یه جلسه خیلی مهمی داشته خانم سندبرگ میاد سر کار توی پارکینگ جای مناسبی پیدا نمی‌کنه و مجبور می‌شه کلی دورتر پارک بکنه.پیاده رفتن اون مسیر طولانی باعث می‌شه که حالش بد بشه دیگه نگم که جلسه رو با چه حال بدی می‌گذرونه. خلاصه که شاکی می‌شه و با توپ‌پر میره سراغ بنیان‌گذار یک یعنی «لری پیج» و «سرگئی برین» پایین و قاطی می‌گه که چرا ما برای زنان باردار پارکینگ نداریم؟ باید هر چه سریع‌تر این کار رو بکنیم. اون بنده خداها هم یه نگاهی به هم می‌کنن و می‌گن خب باشه. به فکر فرو میره موضوع اختصاص پارکینگ به زنان باردار تا اون روز اصلا مطرح نشده بود با خودش فکر می‌کنه که چرا به‌عنوان مدیر ارشد هرگز این موضوع به فکرش نرسیده بوده! مطمئنا قبل از اون خیلی از زنان با همچین چیزی دست و پنجه نرم کرده بودن، اما چون دسترسی مستقیم به مدیران شرکت نداشتن یا نمی‌دونستن که باید چیکار بکنن صداشون شنیده نشده بود و اگر که خود شریک یه زن ارشد توی گوگل بود با همچین مشکلی روبرو نمی‌شد، شاید حالا حالاها همچین قانونی گذاشته نمی‌شد!چند نفر از ماها توی شرکت‌هامون مدیران ارشد داریم که صدامون به گوش بقیه برسونن و بتونن توی ایجاد چنین تغییراتی پیشرو باشن؟ حدود ۵۰ درصد جمعیت دنیا رو تشکیل میدن، اما آیا ثروت موقعیت‌های اجتماعی و امکانات بین زن و مرد عادلانه تقسیم‌ شده از بین ۹۵ کشور دنیا فقط توی ۲۱ کشور زنان در راس قدرت قرار دارن.خانم‌ها چه در ایران و چه در بسیاری از کشورهای دنیا بیش از ۵۰ درصد ورودی دانشگاه‌ها رو تشکیل میدن، اما وقتی که وارد بازار کار می‌شن توی رده‌های پایین سازمان باقی می‌مونن و درصد کمی به موقعیت‌های مدیریتی دست پیدا می‌کنن. توی شرکت‌های فوتونا این ۵۰۰ تا شرکت برتر دنیا فقط ۳۷ زن مدیرعامل داریم.بذارید کلام رو خلاصه کنم وقتی بحث از گرفتن تصمیمات مهمی می‌شه که قراره روی دنیا تاثیرگذار باشه، از زن‌ها که در راس کشورها و چه در مدیریت شرکت‌ها صدای بلندی به گوش نمی‌رسه. این در حالی که دنیای برابر جایی که در اون زن‌ها در اداره‌ی نیمی از کشورها سهیم باشن و مردان نصف مسئولیت خونه‌ها رو بر عهده داشته باشند.یک جمله‌ی خیلی معروف داره می‌گه علت موفق شدن اینکه همیشه فقط باید با نیمی از جمعیت دنیا رقابت می‌کردم من قبلا در مورد استریوتاپ‌های جنسیتی توی قسمت چهارم صحبت کردم. در قسمت یازدهم هم در مورد خشونت‌های رایج در محیط کار حرف زدم، اگر که این قسمت رو گوش داده باشید می‌دونید که زن‌ها توی محیطی بزرگ می‌شن که جنسشون به‌عنوان یک عامل بازدارنده شناخته می‌شه.سقف شیشه‌ای که بالای سر ما وجود داره از همون بچگی مانع قد کشیدن‌مون می‌شه، اما من توی این قسمت می‌خوام سری هم به دنیای درون زنان بزنم و بگم که موانع درونی چه نقشی توی این رشد نیافته دارن؛ به‌علاوه به‌جای اینکه فقط از نابرابری‌ها بگم تصمیم دارم که راه حل ارائه بدم، بگم که حالا یه دنیای بیرون این‌طوریه اگر که شما با شنیدن این قسمت از روزن تصمیم بگیرید که متفاوت باشید، باید چی کار بکنین.توی این قسمت دو تا مهمون عزیز داریم یکی هلی عزیز از پادکست هلی‌تاک دوست خوبم مبینا شفاعتی که جلوتر مفصل بهتون معرفی می‌کنم. حتما حتما تا انتهای این قسمت همراه من باشید که قرار کلی چیز یاد بگیریم برای ورود به بحث من دوست دارم که از یک نقطه‌ی مشخص شروع بکنم، یعنی همه‌ی اون اتفاقایی که قبل از این افتاده به کنار، از اینجا به بعد وضعیت زنان چطوریه؟ چی کارا می‌تونن بکنن؟ آمار نشون میده که زنان هم در ورود به دانشگاه‌ها و هم در دوران تحصیل موفق‌تر مردان عمل می‌کنند، اما به‌محض اینکه وارد محیط کار می‌شیم مردها از زن‌ها سبقت می‌گیرن و مشاغل بالای مدیریتی رو به خودشون اختصاص میدن؛ پس اگه موافق باشید همین‌جا رو به‌عنوان نقطه شروع در نظر بگیریم، یعنی ورود زنان به محیط کار.همین ابتدای پادکست می‌خوام برم سراغ گفتگو با هلی‌تاک یکم در مورد وضعیت زنان توی محیط‌های کاری اطلاعات بیشتری کسب کنیم و ببینیم که اوضاع چطوریه؟!خیلی ممنونم هلی مجددا که دعوت من رو قبول کردی. خیلی خیلی خوشحالم که باهات صحبت می‌کنم و یقین دارم که خیلی‌ها تو رو با پادکست خیلی‌خوبت می‌شناسن و با صدات هم آشنا هستن. من خودم چند بار بهت گفتم که خیلی از پادکستت استفاده کردم و جزو مخاطب‌های سرسختت هستم، ولی می‌خوام که به رسم هر مصاحبه‌ای اولش ازت بخوام که خودت رو معرفی بکنی.ممنونم هدیه جون در درجه‌ی اول باعث افتخارم هست که توی پادکست خوبت هستم به‌عنوان مهمان. منم پادکستت رو گوش میدم و جزو طرفدار پروپاقرصت هستم. کاری که انجام میدی واقعا برامون باارزشه. من هلی هستم از سال ۲۰۱۱ مهاجرت کردم و در آمریکا زندگی می‌کنم و کاری که انجام میدم حوزه‌ی فعالیت مدیریت محتوا برای کنفرانس‌های آموزشی توی دنیای بیزینس، برای مجری‌های رده بالای کمپانی‌های مختلف و کنارش یه پادکست دارم که اسمش هلی‌تاک هست و توی زمینه‌ی توسعه فردی درباره مهارت‌هایی صحبت می‌کنیم که فارغ از اینکه افراد چند سالشونه، شغل‌شون چیه، می‌تونه بهشون کمک بکنه که توی مسیر موفقیت قرار بگیرن. موضوع دایورسیتی یا مقابله با تبعیض اونجایی که تو هستی چقد اهمیت داره و به‌صورت عملی چقدر اجرایی می‌شه؟ببینید اهمیت که خیلی داره انقدر اهمیت داره که براش قوانین فدرال وجود داره که توی همه‌ی ایالت‌ها عملا باید اجرا بشه، یعنی یه‌سری قوانین و یه‌سری سازمان وجود داره که باید اینا رو اعمال بکنن به تمام کمپانی‌هایی که دارن کار می‌کنن. یه سازمانی هستش به‌صورت مخفف بهش میگن eeoc، به‌معنای کمیسیون فرصت‌های برابر شغلی در آمریکا که بر اساس قوانینی که اعمال می‌کنند، کمپانی‌ها از نظر قانونی اجازه ندارند.مثلا برای استخدام تفاوت قائل بشن، بین آدم‌هایی که نژادشان متفاوته، رنگ پوست مختلفی دارند، مذهبی دارن، جنسیت‌شان متفاوته، ملیت‌شون، سنشون اگه معلولیتی دارن یا ندارن و حتی زیر آگهی‌های شغلیم نوشته می‌شه که مثلا این کمپانی خاص که این آگهی شغلی رو الان گذاشته فرصت برابر شغلی برای کسایی که نژاد از هر نژادی از هر ملیتی با هر جنسیتی داشتن یا نداشتن معلولیت مثلا فرصت شغلی مساوی ایجاد می‌کنه؛ یعنی شما نمی‌بینی مثلا آگهی شغلی اون‌طور که زمانی که من ایران بودم، مثلا به وضوح می‌زنن ترجیحا خانم یا ترجیحا آقا. اینجا چنین چیزایی نمی‌بینی!یعنی نمی‌تونن اجازه ندارن از نظر قانونی ذکر بکنن که نژاد خاصی باشه خانم باشه یا آقا باشه و یه چیزی هم که وجود داره وقتی که آدم بره نگاه بکنه پیش بگیره می‌بینه که این قوانین یه روزه ایجاد نشده یعنی یه قانون کلی بوده بعد هی به مرور به این بند اضافه شده برای کسایی که دارای معلولیت هستن یا نیستن برای کسایی که مثلا سرباز بودن یا نبودن اینا همشون دونه‌دونه به مرور زمان با توجه به مقتضیات زمان اضافه شده به قوانین فدرال یه چیزی که هست؛مثلا اگه بدونی که حقوق تو با یکی دیگه مساویه، یعنی مثلا از نظر سابقه‌کاری از نظر عنوان شغلی همه چی دقیقا برابر با همکاری آقایی که داره توی همون کمپانی کار می‌کنه، بدون حقوق پایین‌تری بگیری می‌تونی شکایت کنی و اون فایل رو عملا ارسال بکنید، ولی با وجود همه‌ی این قوانین توی همین امریکا تفاوت درآمد بین خانم‌ها و آقایون واقعا وجود داره، یعنی این‌طور نیستش که فکر کنن قانون هستش دیگه!این تفاوت و شکاف مثلا حقوقی وجود داره یه چیزایی این وسط خب بیشتر دست‌به‌دست هم دادن یه چیزی که باید در زمینه‌ی ایالات متحده‌ی امریکا در نظر داشته باشیم، اینه که به‌جز فاکتورهای جنسیت، چون امریکایی کشور چند ملیتیه فاکتورهای دیگه‌ای هم وارد این مثلا شکاف درآمدی و… شدن.مثلا رنگ پوست و نژاد واقعا اثرگذار هست. با وجود اینکه اون قوانین وجود دارند، برای مثال به‌صورت میانگین یه خانوم سیاه‌پوست، خانم لاتین، از یک آقای سفیدپوست کمتر درآمد داره. یه تحقیق خیلی جالبی که انجام شده هر سال هم انجام می‌شه که نشون میده تو همین سال ۲۰۲۲ زمینه اومدن این شکاف درآمدی و بررسی کردن. بهش میگن آن‌کنترل که یعنی فارغ از اینکه مثلا برای اون چند سال سابقه کار، چه مثلا تخصصی لازمه، کلا همه‌ی مثلا مشاغل بیایم در ازای هر یک دلاری که یه آقا درآمد داره هر خانوم ۸۱ سنت حقوق می‌گیره.بعد یه اسکیل دیگه‌ای هم وجود داره که بر اساس این دقیقا مثلا شغل من به‌عنوان یک زن میاد دقیقا با معادلش با یک آقایی با همین عنوان شغلی، با همین مثلا تعداد سال سابقه کار، با همین میزان تحصیلات درنظر می‌گیره و مقایسه می‌کنه و توی این حالت این آمریکا در سال ۲۰۲۰ که الان توش قرار داریم یه آقا در یک دلاری که یک درآمد داره یه خانم ۹۸ سنت درآمده.حالا هدیه من الان مطمئنم یه‌سری از کسایی که دارن صحبت‌های من رو می‌شنوند می‌گن فرقش توی مثلا دو حالت چند سنت که بیشتر نیستش، ولی وقتی پای مقایسه به میون میاد، حقیقتش اینه که ما باید یه تصویر بزرگ‌تری ببینیم. مثلا می‌گم بیاین از تصویر بزرگ‌تر نگاه کنیم، بیایم باید کل دوره‌ی کاری یه فرد رو نگاه کنیم. توی آمریکا میانگین یه آدم ۴۰ سال کار می‌کنه، دوره‌ی کار کردن مفید ۴۰ ساله و به‌صورت میانگین هر کمپانی ۳ درصد هر سال می‌ذاره روی حقوق کارمندش.حالا توی مقیاس کلی وقتی بیایم همون خانوم و آقا رو مقایسه کنیم، توی اون حالتی که اصلا مهم نبود آن‌کنترل بود اسمش؛ یعنی مهم نبود که مثلا چه تحصیلاتی داره، چه تخصصی داره، تفاوت درآمد یک زن و یک و کل این بازه‌ی ۴۰ ساله، ۹۰۰ هزار دلار می‌شه!یعنی وقتی می‌گیم در قالب بزرگ‌تر نگاهش می‌کنیم، واقعا متفاوت و وقتی که بیایم دقیقا در نظر بگیریم که با همون میزان مثلا تحصیلات با همون عنوان شغلی مشخص و بعد این در نظر می‌گیریم.توی بازی زمانی ۴۰ سال ۸۰ هزار دلار فرش می‌شه یعنی یک خانم با میانگین حقوق در آمریکا بیشتر از یک سال باید بیشتر کار کنه، نسبت‌به یک همکار مرد که بخواد اون درآمد و نهایتا داشته باشه؛ یعنی مثلا آقا می‌تونه ۴۰ ساله بازنشسته بشه، خانم با چهل و یک سال و نیم کار بکنه که اونقدر درآمد داشته باشه.حالا این سوال که ممکنه برای مخاطبان پیش بیاد این که تویه کشوری مثل آمریکا که همچین قوانینی هم پشتش هست، این تفاوت‌ها آخرش از کجا آب می‌خوره؟ خصوصا که می‌گم یه قانون محکمی پشتش هست، می‌شه فرد به ما حکایت بکنه و… یه چندتا عامل هستن که تاثیرگذارن. یکیش این وقفه کاری که خانما به‌خاطر زایمان و گاهی وقتا بزرگ کردن بچه توی کارشون ایجاد می‌کنن.این تفاوت درآمد و نهایتا ایجاد می‌کنه. یکی دیگه خانم‌هایی که مادر هست، گاهی وقت‌ها میان شغل‌های پایین‌تری رو قبول می‌کنن به‌خاطر اینکه اون شغلی انعطاف‌پذیری بهتری داره، مثلا از نظر ساعت کار یا مثلا اینکه می‌تونن دورکاری کنن و… بهشون یه مقدار انعطاف‌پذیری بیشتری می‌ده به‌همین دلیل حاضر می‌شن که شغل‌های پایین‌تری، نهایتا درآمد پایین‌تری داشته باشند.در مقایسه با یک آقایی که کاملا از نظر حرفه‌ای برابر باهاشون و یه چیز دیگه‌ای که خیلی برای من جالب بود این بود که من چند سال پیش که توی بازار کار فعال بودم و می‌خواستم مثلا شغل برای کنم خیلی خونده بودم. یادم که نوشته بود که این تحقیق شده و ثابت شده که خانم‌ها در مقایسه با آقایون چانه‌زنی شغلی انجام نمیدن همون اول یعنی احتمال اینکه اون عددی که مثلا کمپانی بهشون پیشنهاد میده رو قبول کنند بدون اینکه چونه بزنن که بخوان بیشتر بگیرن خیلی زیاد در مقایسه با یک آقا و نهایتا همین تفاوت درآمدی کوچولویی که همون اول کار ایجاد می‌شه توی شروع این مسیر و می‌گم سفر کاری‌شون، نهایتا از همون اول این شکاف ایجاد می‌شه و بعد به مرور وقتی سه درصد سه درصد در نظر بگیریم پروموشن‌های کاری رو در نظر بگیریم، هی این شکاف بزرگ و بزرگ‌تر می‌شه و نهایتا توی بازه زمانی مثلا ۴۰ سال خیلی شکاف بزرگی این وسطه.اصلا بیا همه‌ی اینا رو بذاریم کنار، فکر کنیم که کمپانی میاد حقوق کاملا برابر برای یک زن و مرد در نظر می‌گیره. بعد وارد یه چیز دیگه‌ای می‌شیم یه تعصبی وجود داره که اصطلاحا بهش می‌گن تعصب ناخودآگاه که خیلی وقت‌ها مدیران روی رشد کارمندهای زن، سرمایه‌گذاری کمتری می‌کنن.چرا؟ چون نهایتا اون پس ذهن‌شون این رو دارن که این کارمند زن قراره که مثلا یه وقفه کاری بین کارش بده، چون بخواد مثلا زایمان بکنه، احتمال داره بعد از اینکه زایمان کرده اصلا بمونه توی خونه یکی دو سال، نهایتا می‌بینیم وقتی سر سرمایه‌گذاری روی نیروی کار هستش، ممکنه پس ذهن خیلی از مدیران ترجیح‌شون این باشه که اگه قراره یه پول بدن یه دوره‌ای یکی از کارمنداشون بگذرونه اون پول رو می‌ده به یک نیروی کار مرد بکنه.در مقایسه با اینا یه چیزایی که روی کاغذ نیست، ولی تعصبات و مسائلی هستش که به‌صورت ناخودآگاه در واقع داره اتفاق می‌افته. یه تحقیقی توی این زمینه انجام شده توی سال ۲۰۱۷ توی آمریکا که نشون می‌ده که ۲۵ درصد خانم‌ها برای یک شغل کاملا مشابه حقوق کمتری می‌گیرند نسبت‌به همکاران مردشان و اصطلاحا بهش میگن مادر پنالتی یا جریمه‌ی مادری که خیلی واقعا مساله غم‌انگیزیه، اسمشم خیلی درد داره به‌نظرم!شریل سندبرگ تعریف می‌کنه که روزی میزبان یک جلسه‌ی مهم توی فیس‌بوک بوده. همه‌ی زن‌ها اومدن توی اتاق کنفرانس جمع شده بودن اون کنار یه بوفه هم چیده بودند تا مهمون‌ها بتونن از خودشون پذیرایی بکنن وقتی که شریل مهمون‌ها رو دعوت می‌کنه که برن غذاشون رو بردارن مردم میرن بشقاب‌شون رو پر می‌کنن و پشت میز می‌شینن، اما زن‌ها وقتی بشقاب‌شون رو پر می‌کنن و میرن روی صندلی‌های گوشه‌ی اتاق می‌شینن شریل زن‌ها رو دعوت می‌کنه که بیان پشت میز بشینن، اما اون‌ها توجه به حرفش نمی‌کنند.در واقع متوجه نبودن که با این کار ساده دارن خودشون رو از محوریت جلسه دور می‌کنن و به حاشیه می‌برن این مثال رو زدم تا بگم وقتی از موانع درونی حرف می‌زنم، منظورم چیه. یه لحظه گوش کنین، بیاید و به آخرین موفقیتی که در محیط کاریتون به‌دست آوردید فکر کنید. فرقی نمی‌کنه که خانم یا آقا، به من بگید که چرا موفق شدین؟ مثلا بگید که توی کارم موفق شدم چونکه یه چند ثانیه صبر می‌کنم تا فکراتون رو بکنید تا جواب بدید.تحقیقات میدانی میگن وقتی این سوال رو از مردان می‌پرسن اون‌ها موفقیت‌شون رو به توانمندی و شایستگی‌های درونی خودشون ربط میدن مثلا میگن من موفق شدم، چون خیلی اون کار رو بلد بودم یا اینکه حالت توش خیلی زیاد بود، اما در مقابل وقتی که از زن‌ها این سوال می‌پرسن اونها موفقیت‌شون رو به عوامل خارجی نسبت میدن می‌گن موفق شدم، چون خیلی براش تلاش کردم چون مدیر ازم حمایت کرد و همکارای خوبی داشتم این موضوع در مورد شکست‌ها هم صدق می‌کنه.وقتی که یک مرد در امتحان قبول نمی‌شه می‌گه به اندازه‌ی کافی درس نخونده بودم با این واحد درسی حال نمی‌کردم، ولی وقتی که از زن‌ها این سوال می‌پرسن اونا فکر می‌کنن که رد شدن چون به اندازه‌ی کافی باهوش یا توانمند نبودن. تحقیقات نشون میده که زن‌ها معمولا عملکردشون رو پایین‌تر از واقعیتی که هستن می‌بینن و مردها عملکردشون رو بهتر از واقعیت.خانم سندبرگ می‌گه که وقتی که سهام فیس‌بوک توی بورس عرضه شده و ایشون به واسطه‌ی سهامداری توی اون شرکت تبدیل به یک میلیون شد، روزنامه نیویورک تایمز مقاله‌ای در موردش نوشت و گفت این زن خیلی خوش‌شانس بوده که تونسته وقت درستی به فیس‌بوک ملحق بشه، به‌علاوه نباید از نقش منتورهای خوبی که توی زندگیش داشته هم گذشت.متوجه مسئله شدین؟ این مقاله تمام توانمندی‌های این زن رو نادیده گرفته بود. می‌گه تلخ‌تر از مقاله‌ی نیویورک تایمز این بود که حتی خودش هم این جمله رو بارها و بارها به خودش گفته بوده. اینکه برای به‌دست آوردن این موفقیت خیلی تلاش کرده و افراد زیادی هم بهش کمک کردن. سال ۲۰۱۱ نشریه فوربس لیستی از ۱۰۰ زن قدرتمند دنیا را منتشر کرد. توی این لیست باز افرادی مثل آنگلا مرکل مثل رییس جمهور برزیل یا مدیرعامل پپسی به‌عنوان پنجمین زن قدرتمند دنیا معرفی شد. یعنی حتی از میشل اوباما بانوی اول آمریکا هم بالاتر قرار گرفت. شریل خودش تعریف می‌کنه که مادرش بهش گفته می‌دونم که الان برای خودت برو بیای داری، ولی دیگه فکر نمی‌کنم که از میشل اوباما هم قدرتمندتر شده باشی! فکر می‌کنید که خود شریل احساسش چی بود؟ خجالت می‌کشید و می‌خواست خودش رو از همه قایم بکنه.وقتی همکارانش می‌اومدن که بهش تبریک بگن می‌گفت این یه لیست مسخره‌ست و ارزشی نداره یا حتی از یه‌سری خاص که پست تبریک‌شون توی فیس‌بوک رو پاک بکنن. تا اینکه یه روز یکی از همکاراش صداش کرد و گفت، حواست هست داری چیکار می‌کنی؟ بهتر نیست به‌جای این کارا یکم خودت رو باور داشته باشی یه کلمه بگی ممنونم. دیگه اگه این حال مدیر ارشد فیس‌بوک باشه، وضع ما خودبه‌خود مشخصه!شریل می‌گه در طول شش سال و نیمی که توی گوگل کار کردم، نزدیک ۴ هزار نفر رو استخدام کردم و حدود ۱۰۰ نفر رو هم به‌صورت مستقیم می‌شناختم و باهاشون کار می‌کردم. بین این آدما اغلب مردها بودن که برای به‌دست آوردن فرصت‌های جدید سراغ من می‌اومدن. مثلا اگر اعلام می‌کردیم که یه آفیس جدید باز شده یا یه پروژه‌ی جدید داره شروع می‌شه، از فرداش آقایون توی اتاق من بودن و معمولا با هزار و یک دلیل می‌خواستن من رو قانع بکنن که باید روی اون پروژه کار بکنن. چرا؟ می‌گه طبق تجربش مردها به قول خودمون به‌هر دری برای رشد و توسعه بودن به‌شدت باور داشتند که خیلی بیشتر از کارهایی که بهشون محول شده رو می‌تونن انجام بدن، اما در مقابل زن‌هایی مدام خودشون رو زیر سوال می‌بردن و می‌گفتن نمی‌دونم که بتونم توی این موقعیت عملکرد خوبی داشته باشم یا فرصت خیلی جذابیه، ولی تا به حال همچین کاری نکردم.با اینکه می‌گفتن هنوز خیلی چیزها هستش که باید توی این کار فعلیم یاد بگیرم. وقتی که از خانم وریدی مدیر ارشد تکنولوژی سی پرسیدن که مهم‌ترین درسی که از اشتباهات گرفتی چی بوده جواب داد. وقتی کار رو شروع کردم به خیلی از پیشنهاداتی که بهم یه جواب منفی می‌دادم. می‌گفتم این حوزه‌ی تخصص من نیست. نمی‌دونستم که مهم تسلط داشتن روی تمامی حوزه‌ها نیست، مهم اینه که بتونم سریع یاد بگیرم و اون آموخته‌ها رو به‌کار ببرم.ایشون می‌گه که اگر که دنبال یه فرصت جدید می‌گردید، باید بدونید که برای هیچ موقعیتی صددرصد کامل نیستید. باید فرصت مناسب رو پیدا بکنید و اون رو مثل یک لباس برای خودتون بدوزید و تن‌تون بکنید.فراموش نکنید که مهم‌ترین ویژگی یک لیدر، تواناییش برای یادگرفتنه. برای مقابله با این احساسات یه‌سریا میگن که اینقدر تظاهر بکنید تا باورتون بشه. تحقیقات نشون میدن که اگر آدم‌ها برای ۲ دقیقه به خودشون احساس قدرت بدن و به قول خودمون ژست قدرت بگیرن سطح هورمون تستوسترون بالا و استرس یعنی کورتیزول پایین میاد.این باعث می‌شه که احساس قدرت بکنن و ریسک پذیرتر بشن لازم نیست بگم که اعتماد به‌نفس با غرور نابه‌جا و گستاخی فرق می‌کنه دیگه؛ یعنی غرور بی‌خودی یا خودپسندی و خودشیفتگی چه برای مردها چه برای زنان خصوصیات جالبی به‌حساب نمیاد.فرصت‌های طلایی بیرون منتظر ما نشستن باید براشون مبارزه کنیم به چنگ‌شون بیاریم. یادتون باشه که برای به‌دست آوردن موفقیت داشتن اعتماد به‌نفس ضروریه. برای اینکه برای هر بخش این پادکست یک نمونه‌ی واقعی داشته باشیم، همون‌طور که ابتدای پادکست گفتم با دوست خوبم مبینا شفاعتی یک مصاحبه‌ی جذاب داشتم.بزارید اول یک مبینا رو بشناسیم و بعد ببینیم که آیا خودش درگیر همچین قضیه‌ای بوده؟ و اگر که بوده برای برطرف کردن این موضوع و چه کارهایی کرده؟سلام مبینا خیلی ممنونم از اینکه دعوت من رو قبول کردی و پذیرفتی که توی این قسمت از روزن با مخاطب‌های پادکست صحبت بکنی. اول از همه می‌خوام خودت رو معرفی بکنی بگی که چی کارها کردی و کجا زندگی می‌کنی و داستان زندگیت چیه؟سلام هدیه، خیلی ممنون از اینکه از من دعوت کردید که مهمون پادکستت باشم، خیلی خوشحالم که این فرصت به من دادی، ممنون. من مبینا شفاعتی هستم، درحال‌حاضر استاد دانشگاه الدومینین هستم. استاد دپارتمان فاینس، از سیمپسون هستم البته. من الان هشت ساله که از ایران مهاجرت کردم. لیسانسم رو توی ایران خوندم توی رشته‌ی مهندسی صنایع و بعد از اون ام‌بی‌ای خوندم.تو دوره‌ی ام‌بی‌ای با همدیگه هم کلاسی بودیم خیلی پروژه‌ها ر با هم انجام دادیم خیلی کلاسا رو با هم رفتیم و بعدش تو ایران هم یه مدت کار می‌کردم توی چندتا شرکت کار کردم و بعد دیگه اومدم آمریکا که اینجا توی دوره‌ی دکترای رشته‌ی مالی فایننس مشغول شدم و الان هم یک سال که استاد دانشگاهم.مبینا من توی پادکست یه قسمتی در ارتباط با این صحبت می‌کنم که همه‌ی خانم‌ها یه‌سری موانع درونی دارن که این موانع درونی باعث می‌شه که در واقع رشد کمتری رو تجربه بکنن. می‌خواستم بپرسم که تجربه خودتو در ارتباط با این موضوع چی بوده؟ و اگر که یه همچین تجربه‌ای داشتی تو چطور تونستی حلش کنی؟من البته مثل خیلی از خانم‌های دیگه این تجربه رو داشتم و به‌طور سنتی در واقع خانم‌ها خوب می‌شنون در طول زندگی‌شون از همون کوچیک منم شنیدم، شنیدم که مثلا خانم‌ها توی رشته‌های خیلی ریاضیاتی یا رشته‌هایی که خیلی هایتک باشه خیلی رشته‌های مردونه‌ای و شاید خانوما به اون اندازه نتونن رقابتی عمل بکنن. من طبیعتا مثلا توی از دوران کودکی، این رو همیشه توی مهمونی‌های خانوادگی و این‌ها حس می‌کردم که شاید به اندازه‌ی بقیه بچه‌های فامیل بچه‌های پسر فامیل می‌تونستم در مورد مثلا اگر اون‌ها راجب مسائل اقتصادی یا مثلا در مورد پیشرفت‌های تکنولوژیکی و این مسائل صحبت می‌کردند، شاید کسی منتظر نظر من نبود؛ ولی خوشبختانه خونواده‌ی خودم پدر مادر خودم این سعی می‌کردن که این باور ازبین ببرن برای اینکه من ناتوان از اینکه بخوام توی این حوزه‌ها نظر بدم اظهار نظر بکنم، بنابراین این فشارها بود و در عین حال یه‌سری حمایت‌ها هم بود.همه‌ی این‌ها باعث می‌شد که همیشه یه ترسی وجود داشته باشه که این که آیا آیا من می‌تونم مسئله‌ی ریاضی رو حل کنم و بعد امتحان می‌کنی و می‌بینی می‌تونی حل کنی. آیا من می‌تونم یه برنامه‌ی کامپیوتری بنویسم، بعد این کار امتحان می‌کنی و میبینی‌ می‌تونی بکنی. حرف زدن توی جمع آیا من می‌تونم با صدای بلند محکم صحبت کنم، بعد می‌بینی می‌تونی. اون شروع، شروع خیلی راحتی نبوده، اینطور نبوده که همه منتظر باشن که من یه چیزی بگم، ولی خب امتحان کردم و در طول به تدریج تمرین کردن بالاخره موانع شخصیتی هم هست، ولی چون به‌صورت سنتی و خانم‌ها کمتر فرصت داده می‌شه و تمرین کمتری دارن، برای اینکه مثلا توی جمع صحبت کنن یا راجب یه‌سری حوزه‌های خاصی که مردونه به نظر میاد نظر بدن، طبیعتا شروعش سخته و شاید با تمرین برای من در طول زمان بهتر شده.تو اشاره کردی که توی خانوادت این‌جوری بوده که این در واقع اعتماد به نفس رو بهت می‌دادن. می‌خوام ببینم که به‌طور مشخص مثلا تجربه‌ای به ذهن میاد که حالا با وجود این اعتماد به نفسی که داشتی یا فضایی که توش رشد پیدا کردی تو محیط کاری یا تو محیط دانشگاهی یک موقعیتی پیش اومده بوده و تو برای مثلا گرفتن اون موقعیت شغلی جدید یا پیشرفت کردن یا برای درخواست یه چیزی اقدام نکردی و بعدا متوجه شد که این به‌ این خاطر این بوده که اون حس اعتماد به خودت نداشتی.ببینین مثال‌های کوچیک کوچیک زیادی که می‌تونه تو هر جلسه‌ای اتفاق بیوفته تو هر کلاسی که رفتیم خب بالاخره من این همه سال تو دانشگاه گذروندم، توی مدرسه بودم،اینکه آیا می‌تونستم مثلا توی کلاس دانشگاه جواب یه سوالی رو می‌دونستم آیا راحت بودم که دستم رو بگیرم بالا و جواب سوال رو بدم؟ همیشه یه شروع سختیه یه بخشیش به پرسنالیتی برمی‌گرده، ولی یه بخشیش هم فکر می‌کنم به این دلیل که توی هر کلاسی پسرها با اعتماد به‌نفس صحبت می‌کنن و من ترس این که یه چیز غلط بگم، خیلی احساس می‌کردم و اینکه غلط گفتن انگار برای خانم‌ها همراه با یک حس مسخره شدن هم میاد و اون خیلی ترسناک بود برای من. برای همین خیلی وقت‌ها خودم توی کلاس ساکت بودم، حتی اگر که می‌دونستم جواب سوال رو.الان که خودت استاد دانشگاه هستی، این تجربه رو داری حالا که شاگرد خانم داریم شاگرد آقا این تجربه‌ی مشابه داری که ببینی خانم‌ها کمتر صحبت می‌کنن یا آقایون جسارت بیشتری دارن؟بله، دقیقا این تجربه رو دارم و خیلی وقت‌ها خودم رو توی اون سمت قضیه می‌بینم. معمولا توی کلاس خیلی سعی می‌کنم سوال کنم و با دانشجوها ارتباط داشته باشم معمولا دانشجوهای پسر بیشتر احساس راحتی می‌کنند که جواب سوال بدن. حتی اگر جواب سوال‌شون کاملا درست نباشه سعی می‌کنن اون پروسه‌ی فکری‌شون رو توضیح بدن و بالاخره وارد یه مکالمه و گفت‌وگویی بشن راجب اون تاپیکی که بررسی می‌کنیم. خانم‌ها خیلی خیلی سخت‌تر این پروسه رو شروع می‌کنن، نه اینکه اصلا توی کلاس‌های من نبوده باشن، مواردی بوده که خیلی دختری با اعتماد به نفسی توی کلاس بودن؛ ولی موارد زیادی بوده که من می‌دونستم یه دانشجوی دختر توی کلاس من یا چند دانشجوی دختر توی کلاس من دانش خوبی دارن از موضوع، این توی تمرین هاشون توی امتحانات‌شون نشون دادن، ولی سر کلاس صحبت نمی‌کنن یا مثلا اگر جواب سوال رو می‌دادن خیلی با صدای کم، یواش یه جوری که فقط خیلی کم بین دوستاشون شنیده می‌شه می‌گن. در حالی که مثلا دانشجوی کسی که میدونی جواب سوال رو با اعتماد به نفس با صدای بلند می‌گه نظرش رو.کاری که من خودم سعی می‌کنم بکنم، چون همیشه خودم اون طرف قضیه رو می‌بینم و می‌دونم که من دوست دارم تو این لحظه صحبت کنم و نشون بدم که من بلدم، سعی می‌کنم دانشجوها رو تشویق کنم، سعی می‌کنم که مثلا اگر می‌شنوم که زیر زبونی در واقع خیلی آهسته یکی از دانشجوها یه دانشجوی دختر جواب سوال رو میده سعی می‌کنم که وارد بحث بکنم و بعد ازش بخوام بلندتر صحبت بکنه و این کار انقدر تکرار بکنم که شاید در طول ترم آخر آخرای کلاس اون دانشجو احساس اعتماد به نفس بکنه و بتونه راحت صحبت بکنه.در مورد موانع درونی یکم باهاتون صحبت کردم حالا خوبه که یه‌سری بزنیم به محیط اطرافمون و ببینیم که اونجا چه خبره. سال ۲۰۰۳ یک تحقیق جالب انجام شد با این هدف که ببینیم تصور آدم‌ها در مورد زنان و مردان در محیط کار چطوریه؟ محققان داستان واقعی یک کارآفرین به اسم هایدی روزن را به‌عنوان مبنا انتخاب کردن. این داستان می‌گفت هایدی شخصیت برون‌گرایی داشته و به همین واسطه به قدرتمندترین مدیران حوزه‌ی تکنولوژی دسترسی داشته و تونسته به مرور زمان به یک سرمایه‌گذار خیلی موفق تبدیل بشه.بعد از نوشتن داستان اصلی محققان این تحقیق مخاطبان‌شون به دو گروه تقسیم کردن به گروه اول داستان واقعی، یعنی داستان هایدی رو دارن، ولی داستان گروه دوم رو تغییر دادن و به‌جای اسم هادی از هاوارد که یک اسم مردونه‌ست استفاده کردن. در واقع کل داستان یکی بود فقط اومدن اسم‌ها رو تغییر دادن. بعد هم از دانشجوها خواستن که داستان رو بخونن و نظرشون رو در مورد این دو تا کارآفرین موفق بگن.دانشجوها گفتن که هر دوی این نفرات آدم‌های لایق و شایسته‌ای هستن، اما یه اتفاق عجیب افتاده بود دانشجوها گفته بودن که هوارد همکار جذابی به‌نظر می‌رسه و دوست دارن که باهاش کار بکنن؛ اما اون گروهی که داستان هایدی رو خونده بودن گفتن که به نظرشون هایدی آدم خودخواهیه و کسی نیست که بخوان باهاش کار کنن یا حتی برای کار استخدامش بکنن.می‌بینی در واقع یک تغییر اسم باعث شده بود که قضاوت آدم‌ها نسبت‌به شخصیت فرد و محبوبیتش تا این حد تغییر بکنه. این تحقیق و تحقیقات مشابه دیگه نشون میده که محبوبیت یا برداشت آدم‌ها از موفقیت با مرد بودن همبستگی مثبت و با زن بودن همبستگی منفی داره، یعنی اگر که یه مردی موفق باشه، هم زنان و هم مردها بیشتر دوسش دارن؛ اما زنان موفق آدما کمتر دوست دارن. ممکنه که به‌صورت مستقیم این موضوع رو بیان نکنند اما توی رفتار و تعاملات‌شون این قضیه مشاهده می‌شه.لابد ممکنه بگید خب اینکه دیگران در مورد چی فکر می‌کنن چه اهمیتی داره واقعیتش اینه که مهمه برای موفقیت در زندگی شخصی و حرفه‌ای مهم که دیگران به حس مثبت داشته باشن. مثلا وقتی که قراره یه نفر ارتقا پیدا بکنه این که مدیرش حس مثبت نسبت‌بهش داشته باشن یا همکارانش بکنن اهمیت زیادی داره. این موضوع یکی از موانع رشد و ارتقای زنان در سازمان‌ها به‌حساب میاد این بار که در مورد همکارتون فکر می‌کنید این تست رو با خودتون انجام بدید و جای زنان با مردان عوض کنید و ببینید که آیا در مورد هر دو جنس یه جور فکرمی‌کنید؟سوال دومی که من ازت دارم اینه که چقدر در طول این سال‌ها زمان تحصیلی که توی ایران تحصیل خارج از ایران تا زمانی که وارد بازار کار شدیم چقدر زن بودن توی اعتمادی که دیگران در محیط کار یا تحصیل داشتن یا مسئولیت‌هایی که به سپردن تاثیرگذار بوده؟ در واقع چقدر به واسطه‌ی زن بودن توی محیط کار و تحصیل با برچسب‌های جنسیتی یا به قول خودمون سقف شیشه‌ای روبه‌رو شدی؟روبه‌رو شدم. سعی کردم پشت‌شون گیر نکنم. یادمه اولش که همون موقعی که از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم برای دوره لیسانس، خیلی دنبال کار بودم و احساس می‌کردم که می‌دونم دقیقا چی کار می‌خوام بکنم توی یه حوزه‌های خاصی از رشته مهندسی صنایع خیلی سرمایه‌گذاری کرده بودم، سعی کرده بودم نرم‌افزار‌هاش رو یاد بگیرم و خودم برای بازار کار آماده کنم، وقتی که وارد بازار کار شدم خیلی هم جدی دنبال کار بودم، این‌طور نبود که توی بازار کار وجود داشته باشم.هر روز یادمه ساعت ۷ صبح می‌رفتم روزنامه همشهری می‌گرفتم، اون موقع خیلی ما به‌صورت آنلاین و این‌ها نمی‌تونستیم یعنی اطلاعات کمی در مورد فرصت‌های شغلی بود. معمولا روزنامه همشهری هر روز این کار می‌کردم هر روز حدود ۲۰ تا ۳۰ تا رزومه می‌فرستادم فکر می‌کردم و مصاحبه‌های کاریم رو می‌گرفتم و این سوال از من پرسیده می‌شد که تو به‌عنوان یه دختر جوون چرا می‌خوای کار بکنی؟ خیلی عجیب بود برای این سوال! راستش اوایلش اصلا وقتی این سوال رو می‌شنیدم نمی‌فهمیدم چرا من این سوال از پرسیده شده!خب این شرکت نیاز به یه تخصص داره، برای اداره امور و اون تخصص دارم و انجام بدم اصلا نمی‌فهمم این نمی‌فهمیدم که این سوال را پرسیده می‌شه و بعدا بیشتر که باهاشون بحث می‌کردم می‌دیدم که می‌گفتن خب تو که نیاز نداری پول دربیاری! مرد زندگی نیستی! این مسئولیت به عهده مردهاست یا هرچیزی و خوب خیلی تصور غلطی بود من برای شغلم برای حرفم برای کارم زحمت کشیده بودم و رفته بودم یه تخصص یاد گرفته بودم، مدرک گرفته بودم، می‌خواستم کار کنم موفق باشم، زن بودنم هیچ چیزی از این مسئله رو کم نمی‌کرد و انقدر اصرار کردم. من حدود ۹ ماه توی بازار کار بودم و هر روز ۳ تا شغل رو فرصت شغلی برای می‌کردم براشون و بعد از ۹ ماه یه نفر حاضر شد به من شانس بده خیلی خوشحالم که ناامید نشدم، خیلی خوشحالم که اون صحبت‌هایی که می‌شینم حرفایی که می‌شنیدم نداشتم که من دلسرد بکنه و هر روز انگار که هیچ تجربه بدی نداشتن و دوباره از اول شروع می‌کردم، دوباره از اول اقدام می‌کرد و سعی می‌کرد به آدما من هم با آدمای دیگه شانس بدم شاید یکی پیش‌فرض‌های غلط رو نداشته باشه و این مسئله همین‌طور ادامه پیدا می‌کنه.یعنی توی هر هر دوره‌ای از زندگی یک با یه‌سری پیش‌فرض‌های غلط مهارت‌های شما اونطور که باید درست و بررسی نمی‌شه، ولی همچنان من کاری که کردم سعی کردم انقدر پشتکار به خرج بدم تا بالاخره یکی یه شانس به من داده بشه و من هر دفعه آماده باشم وقتی که این فرصت به‌وجود میاد در واقع.من از سال ۲۰۱۱ اواخر سال ۲۰۱۱ می‌تونیم هشت سال و نیم الان تقریبا که اینجا دارم زندگی می‌کنم و تجربه‌ی خب کار کردن تو محیط‌های مختلف داشتم، یعنی تو محیط آکادمیک کار کردم تو کمپانی‌های کوچیک کار کردم، الان کمپانی که کار می‌کنم از نظر اون تقسیم‌بندی تو سایز متوسط محسوب می‌شه، سازمان مثل غیرانتفاعیه، کلا یه چند جای مختلف کار کردم. ولی فکر می‌کنم که تجربه‌ی آدما می‌تونه خیلی فرق بکنه و یکی از دلایل دوباره برمی‌گرده به اون چند ملیتی بودن کشور آمریکا و همچنین سایت کمپانی هم اثر گذاره.مثلا من یکی از اولین تجربه کاریایی داشتم توی شرکت سایز کوچیک بود و مدیران رده بالاش از اروپای شرقی بودن. فرهنگ و رد پای این فرهنگ اروپای شرقی کلا تو فرهنگ سازمانی هم به وضوح دیده می‌شد. بعد حالا محیط کاری این ربطی به اروپای شرقی نداره، ولی محیط کاری خیلی سمی بود، تبعیض واقعا به وضوح دیده می‌شد و چون کمپانی سایزش کوچیک بود یه دپارتمان مشخص مثلا منابع انسانی وجود نداشت یعنی وقتی کمپانی‌ها استخدام گاهی وقتا میان به شرکت‌های دیگه‌ای که کارشون پیدا کردن نیروی کار رجوع می‌کنند و لزوما خودشون یه دپارتمان مشخص منابع انسانی که از حقوق کارمند نهایتا دفاع بکنه وجود نداره و عملا اگه می‌خوای بری به رییست شکایت بکنی وقتی کمپانی خیلی کوچیکه احتمالا همون کسی که باید به شکایت کنیم خود رییس! خیلی کاری از دستت برنمیاد! یعنی می‌خوام بهتون بگم که اینجوری نیستش که خیلی گل و بلبل اینجا اصلا این اتفاق نمی‌افته، فرهنگ سازمانی خیلی مهمه با اینکه فرهنگ سازمانی یه مسئله تابان و بار آب یعنی هم از بالا از طریق رده بالا تزریق می‌شه به پایین، هم کارمندایی در پایین هرم سازمانی معمولا اثر گذارن، ولی چون مدیران رده بالا منابع بیشتری در اختیار دارند معمولا رنگ بیشتری میدن به فرهنگ سازمانی و خب خیلی از این چیزام واقعا از فرهنگ سازمانی نشات می‌گیره اینکه، نهایتا این تبعیض دیده بشه هم اثر داره. الان در حال حاضر دارم که سازمان با سایز متوسط کار می‌کنم و حالا واقعا می‌تونم بگم خوش‌شانسی، توی ۴ سال گذشته این سازمان که من براش کار می‌کنم، جزو بهترین ۲۵ کمپانی سایز متوسط شیکاگو برای کار کردن بود، یعنی از نظر فرهنگ سازمانی منابع‌شون و رد پای تبعیض واقعا خیلی کم توش دیده می‌شه؛ ولی خب همچنان پیش میاد مثلا من ممکنه یه میتینگی برم با خارج از سازمان خودمون و بعد مثلا ببینم آقایی که نشسته توی اون میتینگ مثلا ممکنه کاملا من رو اصلا نادیده بگیره. من چند وقت پیش یه توییت دربارش گذاشته بودم که این جلسه رفته بودم و آقا اصلا کلا انگار من نامریی بودم توی اون جلسه. دو تا همکار دیگه‌م از سنی خیلی بالاتر بود، مرد بودن، سفیدپوست بودن و اصلا کلا من وجود نداشت انگار توی اون خیلی تجربه‌های بدی بود؛ ولی باز میگم این خیلی تاثیرگذاره که تو چه کمپانی آدم کار بکنه اینا خیلی اثرگذار هستن تقریبا تا الان تجربه کردم؛ ولی از جایی که الان کار می‌کنم واقعا راضیم و احساس می‌کنم که مدیران رده بالا واقعا خوب تونستن مدیریت بکنن.فرقی نمی‌کنه مرد باشی یا زن همه دوست دارن نردبان ترقی رو بالا برن، اما این روزا می‌گن که محیط کار بیشتر از اینکه شبیه نردبان باشه، شبیه یه زمین بازی جایی که توش پر از تاب و سرسره و وسیله‌های دیگه‌ست و باید یه مدتی از نردبان بالا بری و یه مدتی هم تاب سواری بکنی. تحقیقات سال ۲۰۱۰ نشون میده که هر امریکایی تا سن ۴۶ سالگی نزدیک به یازده بار شغلش عوض می‌کنه. پس دیگه حرف از بالا رفتن یه نردبون تو محیط کاری نیست توی دنیای امروز میگن یکی از مهم‌ترین ویژگی‌هایی که وقت انتخاب شغل باید در نظر بگیریم پتانسیل رشد اونه حالا چه پوزیشن شغلی، چه خودش شرکت کرد.بنیان‌گذار گوگل یه جمله‌ی معروف داره که میگه که اگه بهت پیشنهاد دادن که سوار یه سفینه‌ی فضایی بشی، نپرس قرار و کدوم صندلی بشینم، سریع بپر بالا و سوارشو! حالا تحقیقات نشون میدن که زن‌ها توی تغییر محیط کار محافظه‌کارتر از مردان هستن. این محافظه کاری اگرچه ریشه و چیزهای مختلفی داره، اما در نهایت باعث می‌شه که زن‌ها رشد کمتری رو تجربه بکنن.برای تبدیل شدن به رهبر خوب لازمه که تجربیات متفاوتی داشته باشیم و ریسک‌کردن باعث می‌شه که این تجربیات رو به‌دست نیاریم. راستی شما تا به حال چند بار برای افزایش حقوق درخواست دادین؟ هلی هم توی صحبت‌هاش اشاره کرد که زن‌ها خیلی کمتر از آقایون حقوق‌شون رو مذاکره می‌کنند. حتی وقتی مطمئن هستند که باید حقوق‌شون افزایش پیدا بکنه، درخواست‌شون رو پیش نمی‌برن و اعتقاد دارند که کار خوب خود به خود دیده می‌شه و پاداشش رو می‌گیره، اما دست نگه دارید و سریع قضاوت نکنید.یه‌سری تحقیقات انجام شده روی دوران بعد از مذاکرات محققان سراغ تعدادی از زنان و مردانی رفتن که سر حقوق‌شون مذاکره کرده بودند. بعد میزان تمایل کارفرماه همکاری با هر دو نفر رو ارزیابی کردن. در واقع بررسی کردن که هزینه‌ی اجتماعی مذاکره کردن برای هر یک از زنان و مردان چقدر بوده متاسفانه دیده شده که وقتی زنان در مورد حقوق‌شون با ریئسی یا کارفرماشون صحبت می‌کنن، نظر اون افراد نسبت‌به زنان تغییر می‌کنه و از میزان مطلوبیت یا محبوبیت‌شان کم می‌شه.طبیعیه که این قضیه باعث می‌شه که زن‌ها دفعه‌ی بعدی سخت‌تر سراغ مذاکره برن یا اصلا بیخیال بشن. پس قبل از اینکه زنان بابت این موضوع سرزنش بکنیم مهمه که نقش محیط رو نادیده نگیرین. جالبه بدونید که وقتی زنان برای دیگری مثلا همکار یا نیروی خودشون مذاکره این هزینه‌ی اجتماعی وجود نداره، اما حالا چیکار می‌شه کرد؟قانون مذاکره‌ی زیادی وجود داره، اصلا یه سری کتاب وجود داره در مورد اینکه چطوری مذاکره بکنیم. این فنون به شما یاد میدن که مذاکره رو طوری پیش ببرد که انگار شما و رییس‌تون یه طرف میز نشستید مثلا اگه موقعیت سازمانی که اون بالا نیست، می‌تونید بگید که نمیدونم که افراد هم رده‌ی من چقدر روی حقوق‌شون مذاکره می‌کنند، اما من امیدوارم این جلسه بتونه توانمندی توی مذاکره نشون بده و ثابت بکنه که می‌تونم این توانمندی رو در راستای اهداف شرکت به‌کار ببرم و اگر که در سطوح سازمانی بالاتری هست می‌تونیم بگیم این اولین و آخرین بار که ما دوطرفه‌ای برای من مهم که بتونم روی خواسته‌های خود برای این موقعیت شغلی مذاکره بکنم تا بتونم به شما اطمینان بدم که در آینده هم می‌تونم منافع شرکت رو با همین اطمینان دنبال بکنن و توی نتیجه‌ی مثبت بگیرم سعی کنید که ماکرون با دلایل منطقی پشتیبانی بکنید.اگر برای حقوق مذاکره می‌کنید به دستاوردها و عملکردتون در طول زمان اشاره بکنید هیجانی نشید و تند نرید. حرف‌های طرف مقابل رو خوب بشنوید و سعی کنید که گفت‌وگوتون براساس اون حرف تنظیم بکنید و مهم‌تر از همه فراموش نکنید که اگر یک بار شکست خوردی دلیلش این نیست که ناامید بشید، دست از تلاش برداری، پس بیایداین بخش جمع‌بندی بکنیم پذیرش ریسک، دنبال فرصت‌های جدید بودن و مذاکره برای ارتقا همه از عوامل مهمی هستند که برای پیشرفت لازمه که درون خودتون تقویت‌شان بکنید.آلیس واکر نویسنده‌ی آمریکایی یه جمله‌ی خیلی معروف داره که می‌گه می‌دونی بیشتر مردم کی قدرت‌شون رو از دست میدن؟ وقتی که فکر می‌کنن قدرتی ندارند. خوبه که این جمله رو خوب به‌خاطر بسپاریم.توی محیط کاری اصلا توی زندگی چیزی وجود داره به اسم منتورینگ. منتور یه فردی که تجربه یا دانش بیشتری داره و قراره که یک فرد با تجربه و دانش کمتر رو راهنمایی بکنه. منتور می‌تونه از نظر سنی کوچک‌تر از فرد دیگه باشه، اما مهم اینه که یک حوزه‌ی تخصصی شخص داشته باشه و توی اون موضوع حق برای گفتن زیاد داشته باشه. این نقش توی سازمان‌ها اهمیت بسیار زیادی داره یه مدیر می‌تونه منتور یکی از نیروهای جوونش بشه و بهش کمک بکنه مثلا در مورد مهارت‌های مثل مذاکره فیدبک دادن و مدیریت جلسات بهش مشاوره بده و کمک بکنه که اون فرد بتونه این کارها ر به بهترین شکل ممکن انجام بده. آمار نشون میده که مردهای رده بالای سازمان بیشتر دوست دارن منتور مردان باشن. از یه طرف از اونجایی که زنان کمتری در سطوح بالای سازمانی کار می‌کنند پیدا کردن منتور برای زنان سخت و دشوار می‌شه. نقش منتور یا راهنما خیلی مهمه اما تصور جنسی درباره ارتباط بین مردان و زنان داشتن یه منتور برای خانم‌ها رو سخت‌تر می‌کنه. مردها و زن‌ها می‌ترسند که رابطه‌ی منتوری‌شون توی محیط کار جور دیگه‌ای تبدیل بشه تحقیقاتی که دانشگاه هاروارد انجام داده مشخص کرده که شصت و چهار درصد مردای سطح بالای سازمان نسبت به این که با زنان و پایین‌تر جلسه‌ی یک به یک داشته باشن تردید دارند.واقعیتش اینه که از دل همین جلسات که مسئولیت‌ها و اختیارات جدید به افراد سپرده می‌شه. وقتی که یه مرد رده‌ای مرد جونیور توی کافه دیده می‌شه این رابطه رو میذارن منتور همه تشویقش میکنن اما اگر که همین اتفاق برای یک زن یک مرد اتفاق بیفته اسمش رو می‌گذارن دیت کردن و آدما سرزنشش می‌کنن. این باعث می‌شه که هم زنا و هم مردان از این ارتباط دوری بکنن، چون هیچ کدوم از طرفین دوست ندارن که توی محیط کار براشون حرف در بیاد. این‌جوری می‌شه که زن‌ها نمی‌تونن از تجربیات آدمای باسابقه‌تر از خودشون بهره‌مند بشن. تحقیقات نشون می‌ده زنانی که تونستن منتورا باشن ۵۰ درصد بیشتر از زنانی که همچین فرصتی رو نداشتن به سطوح بالاتر ارتقا پیدا کردن از مبینا در مورد تجربه از منتورنینگ پرسیدم.من منتور داشتم و طبیعتا تا اینجا که خب خیلی‌ها بودن که من آموزش دادن یه‌سری تخصص‌هایی رو یاد دادن یه دانش آموزش دادن در طول دوران توی از دوره‌ی مدرسه تا دانشگاه تا دکترا؛ همیشه بوده کسی که حداقل یک نفر پیدا کردم که بتونه به من اعتماد بکنه.مثال اخیرش دوره‌ی دکترا هم هست که من تو دوره‌ی دکترا شروع کردم روی یه موضوعی که اصطلاحا خیلی کوانتتیتو بود و کار کردن و نیاز به مهارت برنامه‌نویسی نسبتا خوبی داشت.در ابتدا خیلی سخت بود برای افرادی که تو دپارتمان بودن که باور کنند که در واقع من می‌تونم این کار رو انجام بدم، ولی خب استاد راهنمای به من اعتماد کردم در واقع با هم شروع کردیم و من بیشتر بیشتر سعی کردم با پشتکار یاد بگیرم و درواقع مهارت‌های خودم بیشتر کنم و اون هم خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود که من یک خانومم و همچنان جرات می‌کنم که مثلا تو این موضوعی که خیلی کوانتیتیتیپو هست شرکت بکنم.این هم خیلی برای اون جالب بود و سعی کرد که من در واقع ازم حمایت بکنه. یه تجربه‌ی منتوری که دوست داشتم داشته باشم معمولا موتورهای من آقا بودن، استادان مرد داشتم و احساس می‌کنم که به‌عنوان یک خانم که توی محیط حرفه‌ای می‌خوان رشد بکنن نیاز دارم که یه تجربیاتی داشته باشم که یا نیاز به توری دارم که این مسیر از نگاه یک زن هم دیده. حالا یا خودش خانمی بوده که این مسیر رو رفته یا آقایی بوده که در واقع از نزدیکانش کسانی بودن که خانوم‌هایی بودند که خیلی‌خوب پیشرفت کردند و بدون دغدغه‌های مسائل خاصی که خانم‌ها برای پیشرفت باهاش مواجه می‌شن چی بوده.من این مدل از منتورشیپ رو خودم احساس می‌کنم که نداشتم و اگه می‌داشتم خیلی بهتر بود، ولی خب همچنان فرصت‌هایی هست الان خیلی از خانم‌ها میان تجربه‌هاشون مطرح می‌کنن. چطور پیشرفت کردن، خانم‌های کارآفرینی، خانم‌هایی که تونستن بالاخره وارد اصطلاحا بویز کلاب‌ها بشن و بتونن پیشرفت کنن توی لول‌های بالای جامعه که معمولا با مردها بیشتر پر می‌شده. سعی کردم از تجربیات اونا استفاده بکنم. بعضی اوقات به‌صورت سیستماتیک برای مثال کنفرانس‌ها و این‌ها یک سکشن‌های مخصوصی می‌ذارن براینکه اون‌ها تجربیات خودشون رو در واقع به اشتراک میذارن با بقیه‌ی استادهای دانشجویانی که شاید توی مراحل اولیه‌ی کاری خودشون هستن و این‌ها همه فرصت‌هایی بوده که من استفاده کردم.همچنان احساس می‌کنم خیلی چیزهای زیادی هست که باید یاد بگیرم توی تعاملات خودم توی برای مثال توی نت‌ورکینگ به‌عنوان یک زن، توی جامعه‌ای که بیشتر با مردها پر شده و این‌ها چیزایی که باید یاد بگیرم و یه منتورینگ می‌تونه کمک بکنه.خب طبق صحبتی که داشتی این شانس رو داشتی که یک فردی رو به‌عنوان منتور کنار خودت داشته باشی و با توجه به صحبت‌هایی که کردی و توضیحاتی که برامون دادی احتمالا پدر و مادر منتورهای تو در زمان کودکی و حالا نوجوانی و جوانی بودم با تمام حمایت‌هایی که کردن تونستی منتورینگ داشته باشی.بله اون که واقعا باعث شدن که شخصیت شاید اون اعتماد به نفس، اعتماد به نفسی که داشتن برای اینکه به خودم باور کنم که می‌تونم توی رشته‌هایی که شاید با برچسب مردونه نشون داده می‌شن به جامعه می‌تونن توی اونها موفق باشن و هیچ چیزی بذارم کمتر نیست که مانع این بشه که بتونن کنم تو اون رشته‌ها و طبیعتا این پدر و مادرم به من ثابت کردن یه‌سری کارها هستش که خب می‌شه کرد.یک‌سری کارها هست که می‌شه کرد توی ایران، میشه ایده گرفت؛ یعنی یه سری راه‌ها رو لزومی نداره دیگه خودمون بریم می‌تونیم واقع کپی‌برداری کنیم الهام بگیریم حتی و ازش استفاده بکنیم مثلا اگه بخوام به یه سری چیزهایی که فکر می‌کنم واقعا ارزشمند اینجا انجام می‌شه و می‌تونیم تو ایران مثلا انجام داد اینه که می‌شه یه‌سری تشکل‌ها داشت یا یه سری مثلا سازمان‌ها زیر مجموعه داشته باشن که با به خانم‌ها کمک بکنن یه کاری که می‌کنن اینه که در درجه‌ی اول ما این شکاف پررنگ‌ترش می‌کنن و ممکنه یه‌سری گروه‌های مجازی غیرمجازی برای خانم‌ها وجود داشته باشه.مثلا اینجا برای، اگه سرچ بکنید مثلا توی صنایع مختلف هست مثلا هستش گروهایی برای ویمن‌این‌تک خانم‌هایی که توی زمینه‌های مربوط به تکنولوژی دارن کار می‌کنن، خانوم‌هایی که توی کارخانه‌جات دارن کار می‌کنن و کاری که می‌کنن اینه که خانم‌ها اومدن این گروه‌ها رو درست کردن حالا مثلا یه کارای دیگه‌ای به‌صورت جانبی انجام میدن.یه کاری که خیلی ارزشمند انجام میدن کارای منتورشیپه. مثلا یه تعداد خانم‌هایی که یه تعداد سال سابقه کاری بیشتر دارن. خانمی فکر کنید توی آی تی سابقه کار داره میاد منتور یه خانمی می‌شه که تازه وارد این صنعت شده وارد بازار کار شده و بعد بهش کمک می‌کنه چی کار بکنه، توی تصمیم‌گیری‌های کاریش بهش کمک می‌کنه، راهنماییش می‌کنه، منابع خودش رو در دسترسش قرار میده.یه چیز دیگه‌ای که مثلا هستش یه‌سری ایونت‌‌ها برگذار می‌شه توی قالب سمینار قالب مثلا کنفرانس و… مربوط به این مسایل حوزه‌ی خانم‌هاست میان درباره‌ی این تفاوت حقوقی صحبت می‌کنن، میان درباره‌ی چالش‌هایی که خانم‌ها باهاش روبرو هستن و درباره‌ی این چیزا حرف می‌زنم. خب خیلی ساده می‌شه یه همچین برنامه‌هایی تو ایران برگزار کرد اگه بخوام یه مثال بزنم کنفرانسی که من خودم مدیریت محتوا به عهده دارم یه کنفرانسی که سالانه برگزار می‌شه بیشتر از سه هزار نفر تو شرکت می‌کنند. از ۵۰ تا کشور بعد یک روز از این کنفرانس و یه دونه سالن پونصد نفری رو ما اختصاص میدیم به یه مثلا مینی کنفرانسی که تو دل این کنفرانس بزرگ برگزار می‌شه، بهش میگیم که مربوط به زن‌هایی هستش که تو این صنعت دارن کار می‌کنن حالا یه قسمتش هست مثلا یه پنل خانم‌هایی که لول مدیریتی خیلی بالا دارن تو کمپانی‌های موفق مثلا رو خیلی بالا داره، توی کمپانی کوکاکولای نایکی داره کار می‌کنه، اینا میان به اشتراک می‌گذارن تجربه‌های فردی‌شون رو از این سری که رفتن و بعد خانم‌های دیگه هم تشویق می‌کنن که مثلا این کار رو انجام بدید.می‌دونید نهایتا به اشتراک گذاشتن تجربه فردی و دانش به‌نظر من که این وسط خیلی اثر گذاره و از برنامه‌های مختلفی که دارن برای خانم‌ها، کمک هزینه‌ی تحصیلی به خانم‌ها اختصاص میدن، فاند خاصی دارن اگه مثلا اومدن گروه‌های مثل گروه مادرانی که در مثلا کوکاکولا کار می‌کنن، چیزی اینجوری دارن، برای خودشون درست کردن یه بستری فراهم می‌شه که هم درباره‌ی صحبت بشه.هم این تبعیض‌ها اگه وجود داره یه مقدار نور روش تابنده بشه، دیده بشه، دربارش صحبت بشه. هم اینکه همیشه هم درباره‌ی مثلا جنبه‌ی منفی نیست، یعنی برای جشن گرفتن موفقیت‌ها صحبت کردن درباره‌ی اینکه خب حالا قدم بعدی چیه؟ چیکار باید بکنیم؟ حرفم اینه که فکر می‌کنم برای شروع ما نیاز به به اشتراک گذاشتن تجربه‌هامون کردن و کلا آموزش داریم. یعنی من خودم شخصا ایمان قلبی دارم به این که دنیا از طریق آموزش جای بهتری می‌شه برای زندگی کردن و این واقعا همینه. الان لزومی نداره که قرار باشه مثلا یه تشکل خاصی درست بکنیم.حتی ممکنه مثلا یه کسی باشه که الان داره این پادکست شما رو گوش میده بعد مثلا چند هزار نفر توی سوشالش باشه و بیاد دربارش صحبت کنه یا یه چیزی که بلده رو به اشتراک بگذاره.حرف بزنیم یه گفتگوی صادقانه همیشه آسان نیست، اما باید بدونیم که یکی از پایه‌های مهم روابط کاری و شخصی رو گفت‌وگو تشکیل میده.متاسفانه آدم‌ها برای محافظت از خودشون و سایرین دروغ میگن و در بهترین حالت سکوت می‌کنن، اما وقتی هر کدوم از این مشکلاتی که تا الان در موردش صحبت کردن پیش اومد، شما باید بتونید راهی پیدا کنید که در مورد این موضوع هم حرف بزنید. صحبت نکردن باعث می‌شه همیشه مشکلاتی وجود داشته باشه که کسی در موردشون حرف نزده.وقتی که شما در مورد رفتار نادرست یا مشکلات محیط اطراف‌تون صحبت نمی‌کند، همین باعث می‌شه که یه‌سری افرادی که نباید ارتقا بگیرن و توی سازمان رشد بکنن روانشناسان میگن افرادی که در سطوح پایین‌تر سازمان کار می‌کنند، برای به اشتراک گذاشتن دیدگاهاشون تردید و اضطراب بیشتری دارن. طبیعی هم هست دیگه. این قضیه برای زن‌ها سخت‌تر هم می‌شه، مثلا فکر می‌کنن که اگر حرف بزنند این سری تاپیک‌ها یا اهل کار گروهی نیستن تقویت می‌شه.حالا شما فکر کنید که توی یک محیط مردانه کار بکنی تا اون وقت که صحبت کردن به‌خصوص در مورد مشکلاتی که شما به‌عنوان یک زن تجربه‌ش می‌کنید خیلی سخت‌تر می‌شه، اما چاره چیه؟ چطوری ریسک گفت‌وگو کردن رو کم بکنیم ببینید فارغ از اینکه زن باشید یا مرد باید بتونید موضوع بحث ر به خوبی منتقل بکنید این دوتا گفت‌وگو رو با هم مقایسه بکنین.گفتگوی اول: شما هیچوقت من رو جدی نمی‌گیرید، این چندتا ایمیل آخر من هم جواب ندادید، این کارتون هیچ معنایی نداشته جز اینکه بخواید بگید کار من و نظر من براتون اهمیت نداره!جمله‌ی دوم: موضوعی هست که من رو ناراحت کرده. شما به چندتا ایمیل آخر من پاسخ ندادید، این موضوع باعث شده که من فکر کنم پیشنهادات و نظرات برای شما مهم نیست! آیا واقعا اینطوریه؟متوجه تفاوت این دو تا جمله می‌شین؟ جمله‌ی اول تهاجمی داره اتهاماتی رو به طرف مقابل وارد می‌کنه این اتهامات باعث می‌شه که اون فرد مقابل بدون اینکه اصلا می‌خواد فکر بکنه سریع جواب بده که اصلا این‌طوری نیست چی داری می‌گی، اما جمله‌ی دوم داره از ضمیر من استفاده می‌کنه می‌گه برداشت من این بود مثال اینه بعد هم نظر طرف مقابل رو می‌پرسه در واقع داره باب گفت‌وگو رو باز می‌کنه توی محیط کار مهم اینه که شما بتونید آدم‌ها رو وارد تعامل بکنید.بذارید یه مثال دیگه هم بزنم. فرض‌ کنید که شما تنها زن تیم هستید و احساس می‌کنید وظایف درون تیمی بین شما و سایر آقایون تیم درست تقسیم نمی‌شه، یعنی به شما اهمیت کمتری داده می‌شه و این موضوع شما رو ناراحت کرده. با مدلی که براتون توضیح دادم چطور این موضوع رو مطرح می‌کنی؟من اگه باشم میرم پیش مدیرم این‌طوری میگم: من به کارم و تیمی که توش کار میکنم خیلی علاقه‌مندم، اما مدتیه که احساس می‌کنم به‌عنوان عضوی از تیم مسئولیت کمتری به من داده می‌شه. من همیشه برای انجام کارها بیشترین تلاشم رو کردم و هیچ وقت از شما فیدبک منفی نگرفنم. کارم برام خیلی مهمه و دوست دارم بتونم مسئولیت‌های جدید بر عهده و چیزهای جدیدی یاد بگیرم مثلا توی همین پروژه جدیدی که تعریف شده من چطور میتونم مسولیت یه بخشی از کار بر عهده بگیرم؟یادتون باشه که مهارت گوش کردن هم به اندازه‌ی صحبت کردن اهمیت داره، یعنی باید بتونید گوش بدید تا بفهمید که مشکل چیه برای حل کردنش چیکار می‌تونیم بکنیم وقتی که یه چیزی رو می‌شنوید و براتون ابهام داره به جای اینکه درگیر چرخه‌ی باطل ذهنی بشید برید با افراد مرتبط صحبت بکنید و ازشون سوال کنید.حدس و گمان و فکرهای مختلف رو کنار بذارید تلاش بکنید که تا حد ممکن اطلاعات جمع کنید تا مسئله رو به شیوه درست‌تری حل کنین. همیشه از شنیدن فیدبک و نظرات دیگران استقبال کنید. شنیدن واقعیت همیشه درد داره. به‌خصوص اگر که قرار باشه ازتون انتقاد بشه، اما بدون دونستن نقاط ضعف‌تون نمی‌تونید برای برطرف کردن‌شون بردارید.اگر که نتونید خودتون رو بهبود بدید توی کارتون هم پیشرفت نمی‌کنید. پس حتی اگه مدیرتون بهتون فیدبک نمیده، گاهی خودتون سراغش باید بپرسید نظرتون در مورد کار من چیه؟ به نظر شما چه کاری رو می‌تونم انجام بدم؟ بیاید خودتون دلسوز خودتون باشید. به نظر من گل این قسمت از پادکست موضوعی که الان می‌خوام مطرح بکنم.اگه که زن هستید یقین دارم که از کودکی در مورد این موضوع شنیدید. بهش فکر و باهاش دست و پنجه نرم کردید. اینکه در کنار این که یک زن همسر یا یک مادر هستی چطوری می‌تونید زندگی حرفه‌ای موفقی هم داشته باشید. شریل تعریف می‌کنه که روزی یک خانم جوانی از همکاراش می‌خواد که خصوصی باهاش صحبت بکنه با هم به اتاق کنفرانس میرن و می‌پرسه که چطور تونسته بین کار و زندگی شخصیش تعادل ایجاد بکنه؟ صحبت‌شون گم می‌کنه و شریل احساس می‌کنه که مسئله‌ی زن خیلی ضروریه. ازش می‌پرسه که چرا اینقدر نگرانی، بچه داری و هنوز نتونستی نقطه‌ی تعادل رو پیدا بکنی؟ زن جواب میده که نه بچه که ندارم، ولی دوست دارم برای آینده برنامه‌ریزی بکنم. شریل می‌پرسه این یعنی تو و پارتنر تصمیم گرفت که به زودی بچه‌دار بشین؟ مثلا میگه که نه من اصلا ازدواج نکردم بعد یهو می‌زنه زیر خنده و می‌گه راستش الان حتی دوست پسر هم ندارم.دخترا از سن پایین این پیام رو دریافت می‌کنن که باید بین موفقیت در محیط کار و همسر یا مادر خوب بودن یکی رو انتخاب بکنن. به‌خصوص توی فرهنگ ما رسانه‌ها مدام تبلیغ می‌کنن که مادران شاغل مادران خوبی نیستن. همین باعث می‌شه که زنان تا چشم‌وگوش‌شون باز می‌کنن به این فکر کنن که بالاخره یک روز باید انتخاب بکنن شاید تعجب کنید، اما باید بگم که این برای ترک محیط کار یک دفعه اتفاق نمیفته.ما ذره‌ذره این تصمیم می‌گیریم و خودمون رو برای لحظه‌ای انتخاب آماده می‌کنیم، پارتنری ندارن و بهشون یه موقعیت شغلی خوب پیشنهاد می‌شه با خودشون فکر میکنن که این کار مسئولیت‌اش زیاده و اگر روزی قرار باشه ازدواج کن و بچه‌دار بشن به مشکل بر می‌خورن و سراغ اون فرصت نمیرن. بهش نه می‌گن در واقع پیش از به‌وجود اومدن شرایط خودشون و از چرخه‌ی رشد و فعالیت حذف می‌کنن.دنیای واقعی شما اگه همین امروز پارتنون پیدا بکنید و همین امروز تصمیم بچه‌دار شدن بگیرید و دست به کار بشید و وقت هم باهاتون یار باشه بازم ۹ ماه با تولد و نگهداری از بچه فاصله دارین. ۹ ماهی که می‌تونی توش کلی چیز یاد بگیرین و کارهای مهمی انجام بدید. حالا فکر کنید که یک زن وقتی که از دانشگاه فارغ‌التحصیل می‌شه از همون سن ۲۲ سالگی مدام به این فکر می‌کنه که باید انتخاب بکنه پس از همون اول به کارهای جدید و فرصت‌های جذاب می‌گه به واسطه‌ی همین نه گفتن اون زن تو سن ۳۰ سالگی به اونجایی که می‌تونسته باشه کیلومترها فاصله داره این زن تصمیم برای مادر شدن ۸ سال پیش گرفته و به خاطرش ۸ سال درجازده، اما ممکنه که تو سن ۳۰ سالگی هنوز حتی ازدواج نکرده باشه.حتی اگه ازدواج کرده باشه وقتی می‌خواد محیط کارش رو ترک بکنه، چیزی نساخته که نگران از دست دادنش باشه. پروژه‌ی جالب و هیجان‌انگیزی براش باقی نمونده همین باعث می‌شه که یه ترجیح بده خونه بمونه و نقش مادریش رو ایفا بکنه تا اینکه به کار خسته کننده و تکرارش برگرده.هنوز که هنوزه مسئولیت نگهداری از بچه به‌خصوص سال‌های اول زندگی بر عهده‌ی زن وقتی که یه زوج بر بچه‌دار شدن‌شون به بقیه میدن همه به زن و مرد تبریک می‌گن بعدش من رها رو بزن می‌کنن و میگن کارتو می‌خوای چیکار بکنی؟ درسته که به دلایل بیولوژیکی تو ماه‌های اول به دنیا آوردن بچه کار کردن زنان خیلی سخت می‌شه، اما در دنیای ایده‌آل بعد از یه مدتی این مسئولیت باید بین زن و مرد تقسیم بشه.تصور بکنید که همه‌ی ما قرار باشه توی ماراتون چند ساعته بدویم. زنان و مردا حاضر و آماده سر خط ایستادن و صدای تشویق حاضرین به گوش می‌رسه که به مردم میگن آفرین به تو بهترینی تو می‌تونی. مقابل تماشاگرا به زنا میگن خیلی خوبه ولی مجبور نیستی ادامه بدی، خوب شروع کردی ولی یادت نره که به زودی باید بزنی کنار ممکنه که اصلا به آخر خط نرسی! خودت رو خسته نکن! وظیفه‌ی تو یه چیز دیگس! این ماراتون آینه‌ی زندگی خود ماست.جامعه‌ی اطراف ما مدام زنان رو به‌خاطر انتخاب‌های حرفه‌ای‌شون زیر سوال می‌بره و به یه جایی می‌رسه که همه یک صدا فریاد می‌زنن تو چطور مادری هستی که داری توی ماراتونی در حالی که فرزندت توی خونه بهت احتیاج داره!جمع‌بندی این بخشی که یه کلام ختم کلام شد، تصمیم‌تون رو بگیرید. جلو جلو ترمز نزنید! وقتش که برسه می‌تونید یه گوشه‌ی توقف کنید و با توجه به جمعیت شرایط تصمیم‌گیری کنید. به زوج‌های اطراف‌تون فکر بکنید و اونایی که مرد و زن هم‌زمان کار می‌کنند در نظر بگیریم زن و مرد چقدر در انجام کارهای خونه با هم مشارکت دارند.تحقیقات می‌گن که وقتی مرد وزن هم‌زمان کار می‌کنند، زنان ۴۰ درصد بیشتر از مردان از فرزندان مراقبت می‌کنند و ۳۰ درصد بیشتر کارهای خونه رو انجام میدن. خبر خوب اینه که این روزا مردها بیشتر از قبل تو کارای خونه مشارکت می‌کنند، اما این مشارکت داره خیلی مورچه‌ای رشد می‌کنه. واقعیتش اینه که هم‌زمان با اینکه زنا دارن توی محیط کار توانمند می‌شن، مردها هم باید توی انجام کارهای خونه به توانمندی برسن.حتما توی دور و اطراف‌تون شنیدین که مردم از این شکایت می‌کنن که مسئولیت کارخونه درست بهشون سپرده نمیشه و زنان می‌خوان مردان اون کار رو دقیقا همون جوری که خودشون می‌خوان انجام بدن یا این که نتیجه‌ی کار همیشه با انتقاد همراهه.در واقع اگه بخوام خیلی خودمونی بگم برای مردها، برای کارخونه یا نگهداری از بچه‌ها قبول ندارن فراموش نکنید که همین رفتار زمینه‌ساز عدم مشارکت مردها توب خونه‌ست. در واقع زن‌ها توی محیط خونه شبیه مدیرانی عمل می‌کنند که این ماکرو منیج می‌کنن و نمی‌تونن تفویض اختیار بکنن و توی جزیی‌ترین کارها دخالت می‌کنن. نمی‌ذارن که مردها اختیار عمل داشته باشن. پس مراقب باشید که دچار این خطا نشین تا یه کنفرانسی از یکی از اساتید زن دانشگاه هاروارد پرسیدن که مردها برای کمک به رشد زن‌ها چی‌کار می‌تونن بکنن.اون خانم جواب داد رفتارهایی مثل شستن لباس، خرید موادغذایی، تمیز کردن خونه و آشپزی همه کارهای مهمی هستند که زمان و انرژی زیادی می‌طلبه. این کارها به‌طور نرمال بر عهده‌ی زنان‌ دیگه وقتی که زنان مادر بشن که نورالانور.سیاستمداران و مسئولین مدام می‌گن که مادرا سخت‌ترین کار دنیا رو دارن، اما وقتی موقع وضع قوانین می‌شه حاضر نیستن که به اون‌ها کمک کنن تا بتونن به سر کار برگردن. تنها ۴۰ درصد از مادران مجددا شروع به کار می‌کنن و درصد زیادی از اونا بعد از بازگشت با کاهش حقوق مواجه می‌شن! من اصلا نمی‌خوام منتقد زنانی باشم که با اختیار و آگاهانه تصمیم می‌گیرند که قبل یا بعد از تولد نوزادشون کارشون رو ترک بکنن.این تصمیم کاملا تغذیه و تصمیم اون زنان هم قابل احترام حرف زد. اینکه موانع اجتماعی و قانونی برای کسانی که این تصمیم رو ندارن برداشته بشه. شما که این اپیزود رو می‌شنوید آیا شما فکر می‌کنید که نقش پدر توی طبیعت بچه‌ها باید کم‌رنگ‌تر از مادر باشه؟ اصلا این نگاه برای آقایون ضرر داره! چرا باید مردان رو به عنوان نان‌آور اصلی زندگی بشناسیم؟ چرا باید آقایون همیشه با این فشار در زندگی روبه‌رو باشن و ارزشمندی به موفقیت‌شون درکار و داشتن درآمد بالا گره بخوره؟توی خیلی از کشورها این بحث وجود داره که بعد از به دنیا اومدن نوزاد، پدران هم بتونن مرخصی بگیرن. به هر حال پدرها هم دوست دارن که روزهای طلایی تولد نوزادشون در کنارش باشند. مطالعات نشون داده بچه‌هایی که پدران‌شون در تربیت اون‌ها نقش داشتند، از نظر روانشناختی سالم‌تر هستند و توانایی‌های شناختی بیشتری دارند.این بچه‌ها اجتماعی‌تر هستند و موفقیت‌های اقتصادی و تحصیلی بیشتری به‌دست میارن، اما متاسفانه وقتی که یک پدر توی طبیعت فرزندان و اداره خونه نقش پررنگی ر به عهده می‌گیره توی گروه‌های دوستیش مسخره می‌شه و مورد انتقاد قرار می‌گیره.تصویر متداول یک زندگی زناشویی اینه که در اون مرد از زن موفق‌تر باشه، اما اگر که برعکسش اتفاق بیفته چی؟ موفقیت زن به‌عنوان تهدیدی برای ازدواج به‌حساب میاد! یعنی نه مردان و نه زنان این قضیه رو حذف می‌کنن. انتخاب پارتنری کلا کار سختی و زیادی توش مهمه! حرف من اینه که بیاید و این موضوع رو هم توی اون فاکتورها جا بدید. این مسئله‌ها رو به‌عنوان یک چیز بزرگ‌تر ببینید.دنبال کسی بگردید که بخواد یک شراکت برابر داشته باشه. کسی که عدالت و برابری براش ارزش داشته باشه و بخواد تو همه‌ی بخش‌های زندگی، چه انجام کارهای خونه چه تربیت و رشد بچه‌ها مشارکت بکنه، مطمئن باشین نسل بعدی اگر که توی همچین محیطی بزرگ بشه، سالم‌تر و موفق‌تر شما می‌تونین زمان آشنایی با پارتنون اون توی موقعیت‌های مختلف امتحان کنید.چطور که باهاش سفر می‌رید یا اینکه توی مهمونی و وقت گپ و گفت بابقیه مورد ارزیابی قرار میدیم، توی این مورد آزمایش کنید ببینید که چقدر موفقیت حرفه‌ای شما براش مهمه. مثلا یه بار قرارتون رو جابه‌جا بکنید به این دلیل که باید بیشتر سرکار بمونید یا وقتی که توی کار سرتون شلوغه ازش بخواد که توی کارهای جانبی کمک‌تون بکنه مثلا لباساتونو از خشکشویی بگیره یا یه سری از خریداتون رو انجام بده. بعد ببینید چیکار می‌کنه.العملش چیه و در نهایت مطمئن باشید که هیچ چیزی جذاب‌تر از داشتن یه پارتنری نیستش که معتقد به برابری و عدالت در رابطه باشه. از مهمونای این قسمت پرسیدم که حرف آخرشون برای مخاطبای پادکست چیه؟حرف آخرم اینه که یه چیزی که من فکر می‌کنم کمکم کرد توی همه‌ی این سال‌ها پشتکار و دلسرد نشدن بود. یکی از چیزهایی که کمکم کرد اینکه اگر که کسی در واقع توانایی‌های من رو کم ارزیابی می‌کنه، صرفا به‌خاطر جنسیت من و اینکه در باورهای اون فرد و من نیاز ندارم رویاهام رو بر اساس باورهای غلط دیگران تنظیم بکنم. من رویاهام و توانایی‌های خودم رو تنظیم می‌کنم براساس اون چیزهایی که خودم دوس دارم به دست بیارم. تنظیم می‌کنم و اینکه بعضی‌ها من رو کمتر می‌بینن باعث نمی‌شه که من خودم خودم رو کم ببینم. من به خودم همچنان باور دارم و همه‌ سعیم رو می‌کنم که پیشرفت بکنم یه مساله‌ی دیگه‌ای هم که وجود داره اینکه مطمئن هستم که خیلی کمک می‌کنه که ما هم تو محیط‌مون تاثیر بذاریم.ما هم سعی کنیم که توجه بکنیم خانوم‌هایی که دارن کنارمون تلاش می‌کنن برای اینکه آینده‌ی خودشون بسازن تا اینکه آینده‌ی خونوادشون بسازن برای اینکه به جمع‌شون کمک بکنن خیلی مهم هست که ما سعی کنیم همدیگر رو حمایت کنیم.نیاز نداریم که منتظر بمونیم تا خودمون قربانیه تبعیض جنسیتی توی محیط کار باشیم تا صحبت بکنیم، خیلی مهم هست اون موقع صحبت بکنیم ولیکن نیاز نداریم منتظر اون لحظه باشیم اگر که می‌بینیم که همکار خانم ما قربانی تبعیض جنسیتی هست یا نمی‌تونه رشد بکنه. می‌تونیم برای اون‌ها هم صحبت بکنیم اگر که می‌تونیم دوست‌مون که می‌دونیم قابلیت‌های زیادی داره و تلاش کرده و تخصص داره می‌تونید اون رو پرزنت کنید یا به اون معرفیش کنیم.این کار رو بکنیم و همین که ما بتونیم اون جامعه و محیط کار و حتی یه جامعه رو بهبود بدیم برای همدیگه برای خودمون هم در آینده جامعه‌ی بهتری خواهد بود. در مجموع جامعه‌ی بهتری خواهد بود که بتونیم توش پیشرفت بکنیم.راستش رو بخوای، آره یه چندتا نکته‌ی کوچولو هست که دلم می‌خواد که این آخرش اضافه بکنم. یکی اینکه توی این مسیر خانم‌ها بدون حمایت و پشتیبانی از آقایون موفق نمی‌شن، یعنی که این حتی اگر برگردیم به اون صندلی‌های مدیریتی نگاه بکنیم، چون قضیه سیاه مثلا مدیران رده بالاستی گیورگ بکنیم از هر صد تا صندلی ۷۱ از صندلی‌ها برای آقایون فقط ۲۹ تاش برای خانوم‌هاست، چه از نظر تغییر سازمانی در نظر بگیرد نهایتا این از بالای چهار اعمال شدن گره می‌خوره به اینکه آقایون بخوان همراه باشن با خانم‌ها تو این وضعیت پس یکی اینکه تو این مسئله نباید جدا بکنیم خودمون رو ازشون.فکر کنیم که مثلا خانم‌ها به تنهایی قراره این مسیر رو برن. ما نهایتا یه مسیری که به همراهی یه آقایون توش احتیاج داریم و باید یه چیزی باشه که کنار همدیگه این تغییره رو ایجاد بکنیم یکی از چیزایی که می‌خواستم بگم اینه و نکته‌ی دومم اینکه این قضیه یه سفر یعنی این شکاف تو هیچ جای دنیا یه شبه پرنشده تو کشور ما یه شبه اتفاق نمی‌افته باید صبور باشیم و ثابت قدم باشیم و نهایتا هدیه من می‌خوام از تو تشکر کنم به‌خاطر پادکست خوبی که درست می‌کنی و برای اینکه روی مسائل مختلف در حوزه‌ی زنان نور می‌تابونیم و دربارشون صحبت می‌کنیم. من عمیقا از ته دل باور دارم که تغییرات بزرگ از همین‌جاها شروع می‌شن واقعا خسته نباشین.این قسمت پانزدهم روزن بود. ممنون که روزن رو گوش دادید ممنونم از مسلم رسولی عزیز که موزیک ابتدا و انتهای روزانه برای من ساخت. توی این قسمت من سعی کردم که خیلی کاربردی با ذکر مثال به یک سریاز موانعی که باعث رشد زنان در محیط کار می‌شه اشاره بکنم اگر که این قسمت براتون مفید بودن رو به دوستان‌تون هم معرفی بکنید شاید محتوایی که داره به اون‌ها کمک بکنه که تو محیط کار و زندگی حرفه‌ای تجربیات بهتری داشته باشن.خیلی از من می‌پرسن که برای کمک به روزن چیکار میتونن بکنن؟ باور کنید که همین معرفی پادکست بهترین کمک شما به من حمایت شما خستگی رو از تن من در می‌کنه و بهم انگیزه میده. تا قسمت بعدی، هدیه، شهریور ماه ۱۳۹۹.بقیه قسمت‌های پادکست روزن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/vi/700390301 </description>
                <category>پادکست روزن Rozan Podcast I</category>
                <author>پادکست روزن Rozan Podcast I</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2024 17:44:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت چهاردهم، نجود علی: ده‌ساله، مطلقه</title>
                <link>https://virgool.io/RozanPodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82%D9%87-mq0senizdswl</link>
                <description>دادگاه خیلی شلوغ بود دخترک یه گوشه‌ای منتظر بود تا نوبتش بشه و با قاضی حرف بزنه. تو اتاق هیچ‌کسی هم سن و سال اون نبود و همه با تعجب بهش نگاه می‌کردن. یک ساعتی طول کشید تا قاضی صداش بکنه. پرسید من چیکار می‌تونم برات بکنم؟ دختر هیچی نگفت! قاضی دوباره پرسید اسمت چیه دخترم اینجا چیکار می‌کنی؟ دختر با ترس و خجالت سرش بلند کرد. خطاب به قاضی گفت من نجود هستم، ده سالمه و اومدم طلاق بگیرم.سلام من هدیه میری‌مقدم هستم و این قسمت چهاردهم روزانه که در تیر ماه یک هزار و سیصد و نود و نه منتشر می‌شه. در پادکست روزن من درباره‌ چالش‌های زنان در جامعه‌ امروز و موضوع برابری جنسیتی صحبت می‌کنم. این چهارمین قسمت از سریال روزنانه که در هر قسمت اون من داستان زندگی یک زن پیشرو و تاثیرگذار رو تعریف می‌کنم. اول پادکست باید بگم که دو تا خبر خوب دارم. روزن با نوار یک همکاری مشترک کرده. اگر که به پادکست علاقه‌مندی، حتما با کتاب صوتی هم آشنا هستید. نوار پلتفرمی که توش می‌تونید کلی کتاب صوتی پیدا کنید و اگر که فرصت نمی‌کنید کتابی رو بخونید، می‌تونید کتاب صوتی رو لابه‌لای کارهای روزمره یا مثلا حین رانندگی گوش بدید.حالا این خبرا چیه اینکه من برای روزن یه صفحه در نوار درست کردم و از بین کتاب‌های اون پلتفرم، اون دسته از کتاب‌هایی که در مورد زنان هستند و به‌نظر خودم خوندن‌شون می‌تونسته مفید باشه رو انتخاب کردم. بین این کتاب‌ها زندگی چند زن موفق هم وجود داره. لینک این صفحه رو توی توضیحات پادکست، براتون میذارم. اگر که پادکست روزن براتون جالبه یا اینکه به داستان زندگی زنان تاثیرگذار و پیشرو علاقه‌مند هستید، برید این صفحه رو ببینید که کلی خوش‌تون میاد.توی این صفحه دو تا کتاب هم هست در مورد کسانی که من توی روزن داستان زندگی‌شون رو تعریف کردم. حدس بزنید چه کسایی؟ اول کتابی در مورد توران خانم میرهادی با صدای رخشان بنی‌اعتماد و دوم کتاب زندگینامه ملاله یوسف‌زا شما می‌تونید همه‌ این کتاب‌ها ر از طریق صفحه‌ی روزن با بیست و پنج درصد تخفیف بخرید. کافیه که روی لینکی که توی توضیحات پادکست گذاشتم کلیک بکنید و وقت ثبت خریدتون کد تخفیف روزن یعنی (rozan) رو وارد بکنید.من با نوار یک مسابقه هم برگزار کردم، جزییات این مسابقه رو توی صفحه‌ اینستاگرام روزن میذارم. فقط اینکه بدونید برندگان این مسابقه، اشتراک رایگان نوار رو دریافت می‌کنن و می‌تونن علاوه‌بر اون کتاب‌هایی که من توی صفحه‌ روزن معرفی کردم، هر کتابی که دوست دارن از نوار انتخاب بکنن و گوش بدن. مسابقه دو هفته بعد از انتشار این پادکست برگزار می‌شه و برنده‌ها هم توی همون صفحه اینستاگرام معرفی می‌شن.خب دیگه منتظرتون نمی‌ذارم و می‌رم سراغ داستان، این قسمت قصه‌ زندگی جوون‌ترین دختری که طلاق گرفت، یک دختر ده ساله به نام نجود. درباره ازدواج کودکان که من در قسمت نهم روزن در موردش صحبت کردم، هر چند وقت یک بار با یک ویدیوی جنجالی، خبر یا نقل‌قول از یکی از مسئولین داغ می‌شه.شنیدن این داستان کمک می‌کنه که ما نسبت‌به این اتفاق که من اسمش و تجاوز می‌ذارم، آگاهی بیشتری پیدا بکنیم. لازم به ذکره که این قسمت به‌دلیل محتواش مناسب کودکان نیست. پس اگر که دوروبرتون کودک یا نوجوانی دارید و در این قسمت رو گوش میدین، بهتره که از هندزفری استفاده کنین.می‌خوایم به جنوب آسیا سفر بکنیم. جنوب شبه جزیره عربستان، کشوری وجود داره به اسم یمن. یمنی‌ها مسلمان هستند و شهرهای این کشور پر از مناره‌های آجری، خیابوناش باریک و سنگ‌فرش شده است. مرد‌هاش همیشه خنجر به کمر می‌بندند و زن‌ها زیبایی‌شون رو پشت حجاب‌ها نقاب‌های سیاه رنگ، پنهان می‌کنن. پایتخت این کشور صنعاست و مردمش هم عربی صحبت می‌کنن.سالیان سال قبل به من می‌گفتن عربستان خوشحال. اعتقاد داشتن که یمن سرزمینی که در اون رویاها به واقعیت می‌رسه. این کشور مثل خیلی از کشورهای منطقه، سرشار از ذخایر نفتیه.عسل و پارچه‌های مرغوبی داره و به‌خاطر دارچین و ادویه‌های معطر در منطقه، معروفه. غرب یمن دریای سرخه و شرقش خلیج عدن و دریای عربه. داشتن نفت و موقعیت استراتژیک این کشور، باعث شده از زمانی که همه یادشون میاد سر مالکیت این کشور، جنگ باشه. این جنگ‌ها هنوز که هنوزه تموم نشدن و باعث شدند که اوضاع داخلی کشور نابسامان باشه و مردم در فقر و مصیبت زندگی کنن.داستان ما در روستایی اتفاق می‌افته که اینقد کوچیکه که روی نقشه یمن وجود خارجی نداره! این روستا از اولین شهر بزرگ حدود هشت ساعت فاصله داره و اسمش خرجیه. مردم خرجی خیلی فقیرن شویا و خانواده‌اش برای چند نسل تو این روستا زندگی می‌کردن. اون شونزده ساله بود که با علی محمد ازدواج کرد. هیچ‌کس نظرش برای ازدواج نپرسیده و پدر و برادرش براش تصمیم گرفتن. خود شویا هم مخالفتی نکرد همه‌ دخترای فامیل و همسایه همینطوری ازدواج کرده بودن و تازه بعد از عروسی فهمیدن شوهرشون کیه. چهار سال که از ازدواج‌شون گذشت علی محمد یه زن دیگه هم به خانوادش اضافه کرد. شویا این بار هم اعتراضی نکرد در کشور یمن زن‌ها معمولا تصمیمات مردان را می‌پذیرند و حق اعتراض ندارن. مردها هم معمولا به یک همسر اکتفا نمی‌کنن و حداقل دو تا رو دارن. شویا یه بیست باری باردار شد. سه تا از بچه‌ها قبل تولد سقط شدن و یکی هم بعد از تولد از دست رفت.شونزده تا بچه داشت و نجود یکی از اون‌ها بود. توی یمن مادر رو اُما صدا می‌کنن و من هم از این به بعد مادر نجود رو به همین نام صدا می‌زنم. اُما بچه‌ها توی خونه به دنیا می‌آورد. اونا توی روستاشون دکتر نداشتن. ماما هم نداشتن. حتی سلمونی و مسجد و خواروبارفروشی هم نداشتن. معلوم نبود که نجود کی به دنیا اومده. ماه جون بوده یا جولای، حتی سال تولدش رو هم نمی‌دونستن. نه فقط در مورد نجوم، در مورد بقیه‌ بچه‌ها هم همین‌طور بوده. توی روستا مردم برای بچه‌هاشون کارت شناسایی نمی‌گرفتن، پدر مادرها هم سال تولد بچه‌ها رو از روی اتفاق‌های دیگه به‌خاطر می‌سپردند، مثلا فوت یا ازدواج اقوام یا تاریخ عوض کردن خونه.اُما هم از روی همین نشونه‌ها حدس می‌زد که وجود سال هزار و نهصد و نود و هشت به دنیا اومده باشه. گفتم که اُما بچه‌هاش رو توی خونه به دنیا می‌اورد. روی یک حصیر دست‌بافت می‌خوابید و انقدر درد می‌کشید و عرق می‌ریخت و فریاد می‌زد تا نوزاد به دنیا بیاد. تمام این مدت هم امیدش به خدا بود که از خودش و نوزادش مراقبت بکنه.سر به دنیا اومدن نجود، اُما خیلی درد کشیده بود یه چیزی نزدیک هشت نه ساعت. هیشکی هم بالای سرش نبود، جز دختر بزرگش جمیله. جمیله بند ناف نجود رو برید و برای اولین بار حمامش کرد. اون‌موقع‌ها جمیله حدودا دوازده سیزده ساله بود. علی محمد و اُما خودشون بی‌سواد بودند، اما با وجود این پسر را به مدرسه فرستادن. مثل خیلی از خانواده‌های عرب توی خونه حرف حرف پسرا بود. دخترا اجازه نداشتند که مدرسه برن. اونا خرجی مدرسه نداشتن و برای رسیدن به نزدیک‌ترین مدرسه، هر روز باید حدودا دو ساعت رفت و دو ساعت برگشت پیاده‌روی می‌کردن.مسیر رفت و آمد سخت و سنگلاخی بود و علی محمد فکر می‌کرد دخترا ضعیف‌تر از اونی‌اند که هر روز دو ساعت رفت و برگشت رو طی بکنن. نجود زیر سقف آسمون و توی طبیعت بزرگ شد. از همون زمانی که راه رفتن رو یاد گرفت دلش می‌خواست بره کنار رودخونه و با خواهرش آب بازی بکنه. رودخونه از پشت خونشون رد می‌شد و نقش مهمی در زندگی اونا داشت. از اونجا آب می‌آوردن. مادرش همون‌جا لباس و ظرفا رو می‌شست و مرد و زن هم توش حمام می‌کردن. صبح وقتی مردم می‌رفتن سر زمین، زن‌ها لابه‌لای درختای بلند قایم می‌شدند و حمام می‌رفتن.برادرای نجود در راه برگشت از مدرسه، چوب جمع می‌کردند تا زن‌ها بتونن توی تنور خونه نون بپزن. مردم یمن غذا رو دور سفره می‌خورند و اهل میز نیستن. صبح حتما عسل می‌خورند، عسل رو یه جورایی طلای یمنی می‌دونن. برای ناهار یا شام تو سفره‌ ظرف بزرگ خورشت می‌ریزن و یه ظرف برنج. نه خبری از قاشق هست و نه بشقاب. تا غذا رو سر سفره میارن همه با دست به سفره حمله می‌کنن و با انگشتشون برنج رو گلوله می‌کنن و توش خورشت می‌گذارن.خانواده‌ اُما و علی محمد، برق و آب لوله کشی نداشتن. همون اتاق اصلی خونه، شبا می‌شد اتاق‌خواب حیاط خونه روزا می‌شد آشپزخونه و اُما همون‌جا غذا درست می‌کرد. حیاط جایی بود که پسرهای خونه توش درس می‌خوندن و دختر تابستونا توش تشک پهن می‌کردن و چرت می‌زدن. تنها تفریح دختر این بود که شنبه‌ها با اُما برن بازار و مایحتاج هفتگی شون رو بخرن.همه سوار قاطر می‌شدن و برگشتن خریدار روش بار می‌کردن. علی محمد اغلب اوقات خونه نبود. اون هشتاد تا گوسفند و چهار تا گاو داشت. صبح زود حیوونا رو برای چرا می‌برد و غروب برمی‌گشت. خانواده‌ علی محمد به‌طور کلی یک زندگی عادی داشتند. یعنی شبیه تمام خانواده‌های روستا بودن.اون روز شوم فرا رسید و مجبور شدند در کمتر از بیست و چهار ساعت از خرجی فرار بکنن. نجود سه ساله بود که اون افتضاح بار اومد، اما برای درمان مریضیش به پایتخت رفته‌ بود. بین پدرش و یکی دیگه از اهالی روستای دعوای حسابی راه افتاد. نجود نمی‌فهمید که داستان چیه اما مدام اسم مونا خواهر بزرگ‌ترش رو می‌شنید. دوستان علی محمد بهش پشت کرده بودن. یادشه که درست فردای اون اتفاق مونا دومین دختر خانواده که اون موقع فقط سیزده سالش بود، ازدواج کرد. خانواده‌ نجوم به‌سرعت روستا رو ترک کردن و به صنعا رفتن. هیچی رو هم با خودشون نبردن. نه گوسفندها، نه گاوها و نه مرغ و خروس‌ها رو.سال‌ها بعد هیچ‌کسی از اون اتفاق صحبت نمی‌کرد تا اینکه یه روز مونا سکوت رو شکست و داستان رو برای نجود تعریف کرد. اون روز پدرش مثل همیشه صبح زود برای کار بیرون رفته بود، اُما هم که سفر بود و بچه‌ها تنها بودن. مونا تو خونه نشسته بود که یهو یه مرد غریبه وارد خونه شد و مستقیم سراغ اون رفت. سعی کرده از دستش فرار بکنه، ولی مرد محکم و گرفت و به‌زور اون سمت اتاق برد. تلاش‌های دخترک به نتیجه نرسید و اون مرد بهش تجاوز کرد.وقتی علی محمد به خونه برگشت، دیگه خیلی دیر شده بود. توی روستا پرس‌و‌جو کرد تا بفهمه این کار نقشه کی بوده! هیچ کسی باهاش همکاری نکرد! بهش پشت کردن. علی‌محمد مستاصل بود، تا اینکه شیخ روستا قبول کرد برای حفظ آبروی خانواده با مونا ازدواج بکنه! فردای اون روز، تن مونا یک لباس آبی کردن و به خونه‌ شوهر فرستادنش.علی‌محمد عصبانی بود. می‌خواست انتقام بگیره. می‌گفت این نقشه‌ همسایه‌ها بوده و یکی می‌خواسته شرافت اون رو لکه‌دار بکنه. احساس می‌کرد تحقیرش کردن. اهالی روستا و علی‌محمد دور هم جمع شدند تا مساله رو حل بکنند، اما بحث بالا گرفت و به دعوا کشیده شد.فردای اون روز همه مقابل خونه‌ی علی‌محمد جمع شدن و تهدید کردند که باید هرچه سریع‌تر اونجا رو ترک بکنه اون‌ها می‌خواستن این عامل بی‌آبرویی رو از روستا بیرون بکنن. مهاجرت از روستا به شهر اصلا کار آسونی نبود. رفتن از یک روستای دورافتاده، به پایتخت شلوغ و پر از گرد و غبار صنعا همه رو گیج کرده بود.اون‌ها پول کافی نداشتند و با سختی تونستن تو یه خیابون کثیف و پر از زباله یه جایی رو کرایه بکنن. خیلی زود علی‌محمد افسرده شد. کار پیدا کردن براش خیلی سخت بود. خیلی از مردهای روستا که قبلا به شهر اومده بودن کاری پیدا نکرده بودن و از سر اجبار زن و بچه‌شون رو برای گدایی به میدون‌های شهر می‌فرستادن.اما علی‌محمد خیلی خوش اقبال بود. تونست بعد از یک مدت به‌عنوان رفتگر توی شهرداری کار پیدا بکنه. با وجود این حقوقش کفاف خرجشون رو نمی‌داد و زندگی در شهر براشون خیلی سخت بود. اُما شبانه‌رو و گریه می‌کرد. اوضاع زندگی‌شون انقدر وحشتناک بود که یکی از برادرای نجود وقتی که دوازده سالش شد، از خونه فرار کرد.کرایه خونه همش عقب می‌افتاد و صاحب خونه مدام تهدید می‌کرد که بیرون‌شون می‌کنه. نجود می‌فهمید که شرایط خوب نیست و با خانواده‌های اطراف‌شون فرق دارن اما یه چیزی خیلی خوشحالش می‌کرد. اینکه می‌تونست مدرسه بره و خوندن یاد بگیره.مونا هم زیاد پیش اونا می‌اومد اونا یه حس مادری نسبت‌به نجود داشت. سعی می‌کرد که همیشه مراقبش باشه و کمکش کنه. نجود هم خیلی مونا رو دوست داشت. تا اینکه یه روز همسر مونا و جمیله بزرگترین دختر علی‌محمد ناپدید شدن. نجود بازم نفهمید که چی شده! نمی‌دونست رفتن این دوتا ربطی به هم داره یا نه؟!بعد از اون روز حال مونا هیچ وقت خوب نشد. به یه حالت جنون رسیده بود.گاهی اوقات بلند بلند می‌خندید و گاهی اوقات ساعت‌ها گریه می‌کرد. اما در واقعیت شوهر فرار نکرده بود. بله توی زندان بود. یه روز شوهر مونا رو توی اتاق با جمیله خواهرش پیدا می‌کنند. مونا یه مدتی بود که از این قضیه خبردار شده بود و شرایط تحت نظر داشت. چند تا شاهد جمع کرد و بالاخره یه روز غافلگیرشون کرد. بعدم قضیه رو به پلیس گزارش کردن و پلیس اومد و هر دوتای اونا رو برد و زندانی کرد. توی یمن مجازات زنا مرگه، اما شوهر اون اعدام نشد. چون مونا رو تحت فشار گذاشته بود تا به اون‌ها قبل از این رابطه از هم طلاق گرفتن.بعد از رفتن شوهر مونا و جمیله، نجود و مونا خیلی بیشتر با هم وقت می‌گذروندن. با هم به بازار می‌رفتن مغازه‌ها رو تماشا می‌کردن. نجود ساعت‌ها به ویترین مغازه‌ها خیره می‌شد به دامن‌های قرمز بلوزهای ابریشمی آبی و زرد و بنفش. گشتن توی بازار، گذر زمان از یادشون می‌برد. نجود عاشق تماشای لباس‌های سفید عروسی بود. فوریه سال دو هزار و هشت، یه روز که نجود به خونه برمی‌گشت، پدرش صداش کرد و گفت خبر خوبی براش داره!گفت تبریک می‌گم تو قراره ازدواج کنی! نجود اون موقع نهایتا ده سالش بود! اصلا نمی‌دونست ازدواج چیه! تصویرش از ازدواج یه مهمونی بزرگ بود، که توش شیرینی پخش می‌کنن و به عروس کلی کادو می‌دن زنی فامیل خودشون رو آرایش می‌کنن و لباس‌های قشنگ می‌پوشن، نجود از عروس خوشش می‌اومد. اونا خیلی خوشگل بودن و کلی جواهرآلات به سر و دست‌شون آویزون بود. عاشق طرح‌های حنایی بود که روی دست عروس می‌زدن. و با خودش می‌گفت یه روزی می‌شه که من از این طرح‌ها روی دستم می‌زنم.وقتی علی‌محمد به نجود گفت که وقت ازدواج سر رسیده، اولش خوشحال شد با خودش فکر کرد که از این شرایط سخت نجات پیدا می‌کنه. اوضاع مالی‌شون خیلی بد بود. علی‌محمد مدت‌ها بود که کار تمام وقت نداشت. آخرین باری که گوشت قرمز خورده بودن رو یادش نمی‌اومد. قبلا مادرش برای خرید مواد غذایی، وسایل خونه رو می‌فروخت، اما کار به جایی رسیده بود که دیگه چیزی برای فروش نداشتن!اوضاع به حدی بد بود که برادرهاش سر چهارراه دستمال کاغذی و آدامس می‌فروختن، بلکه بتونن پولی در دربیارن. مونا هم بیرون گدایی می‌کردن، حتی دو بار پلیس گرفته بودتش. نجود و حیفا هم برای گدایی می‌رفتن. حیفا خواهر کوچک‌تر نجود بود. سر چهارراه‌ها خودشون رو به شیشه‌ ماشین آویزون می‌کردن و انقدر التماس می‌کردند تا یکی دلش بسوزه و بهشون کمک بکنه. نجود فکر می‌کرد ازدواج باید چیز خوبی باشه. معنیش رهایی از این وضعیت اسفناکه.خواستگارش مرد سی ساله‌ای به اسم فائز بود. فائز پستچی و اهل روستای خرجی بود و علی‌محمد بلافاصله پیشنهادش رو قبول کرده بود. علی‌محمد یک عادت داشت که وقتی تصمیم می‌گرفت هیچ‌کس نمی‌تونستش که نظر اون رو عوض بکنه. به‌ خاطر همین التماس‌های مونا فایده‌ای نداشت. اون می‌گفت خیلی زوده که نجود ازدواج بکنه، اما علی‌محمد می‌گفتش که عایشه‌ هم وقتی ۹ سالش بوده با حضرت پیامبر ازدواج کرده.هرچقدر اون می‌گفت که اون دوره با این روزا فرق داره، گوش پدرش بدهکار نبود که نبود!می‌گفت از فائز قول گرفته تا وقتی که نجود بالغ نشده، دست بهش نزنه و رابطه‌ جنسی باهاش برقرار نکنه. اون موقع نجود حتی پریود هم نشده‌ بود، اُما هیچ نمی‌گفت، براش عادی بود و خودش هم مثل تمام زنای یمنی همین‌طوری ازدواج کرده بود. البته همون‌طور که گفتم اُما شونزده سالگی ازدواج کرده بود، اما اصلا به مخیله‌اش خطور نمی‌کرد که بخواد با شوهرش مخالفت بکنه.مقدمات عروسی خیلی زود فراهم شد. روزهای خوش نجود تموم شد. خانواده‌ شوهرش گفتن باید مدرسه رو ترک بکنه. مردای فامیل پشت در بسته نشستن و قرارداد عروسی رو تنظیم کردن. هیچ‌کس از نجود هیچی نپرسید. حتی بهش نگفتن که شوهرش کیه و چی‌ کاره‌ست. اونم نمی‌دونست که باید چی‌کار بکنه! بچه‌‌تر از اون بود که بخواد حرفی بزنه، اصلا نمی‌دونست ازدواج چیه و قراره چه اتفاقی بی‌افته!می‌خواست دختر خوبی باشه و حرف پدر و مادرش رو گوش بکنه! روز عروسی فرا رسید. تنش یه لباس بلند شکلاتی رنگ کردن، لباس مال جاری بود و به تن دختر بچه‌ داستان ما زار می‌زد. یکی از فامیلا موهاش رو شینیون کرد. موها روی سر نجود سنگینی می‌کرد و به سختی می‌تونست سرش رو بالا نگهداره. از همون اول فهمید که یه جای کار می‌لنگه. نه خبری از لباس سفید بود و نه از نقش حنا تو عروسیش. حتی شکلاتم پخش نکردن. وقتی که وارد خونه شد سریع رفت یه گوشه کز کرد. زن‌های فامیل می‌رقصیدند و کل می‌کشیدن. دخترک تازه داشت می‌فهمید که چه بلایی داره سر میاد! دلش می‌خواست مدرسه بره نمی‌خواست خانوادش رو ترک بکنه دوستاش بتونه با خواهرش بره بیرون بازی بکنه!غروب که شد مهمون‌ها رفتن! نجود خسته بود و خیلی زود به خواب عمیقی فرو رفت. دعا کرد صبح که بیدار بشه، ببینه که همه‌ این‌ها یک کابوس تلخ بوده، اما همه چیز واقعی بود! صبح روز بعد ساعت شش صبح اُما برای نماز از خواب بیدارش کرد، بعد با هم صبحانه خوردن. نجود چشمش بغچه‌ کوچیکی کنار اتاق افتاد. وسایلش رو بغچه کرده بودن و دم در گذاشته بودن، تمام چیزایی که باید با خودش می‌برد!هنوز باورش نمی‌شد تا اینکه صدای بوق ماشین رو جلوی خونه شنید. مادرش محکم بغلش کرد و بعد سراغ بغچه رفت و از توش یه روبنده درآورد. تا اون روز نجود فقط شال یا روسری سرش می‌کرد. مادرش گفت از امروز همه چیز فرق کرده. گفت تا الان یه زن متاهلی و وقتی بیرون می‌ری باید صورتت رو بپوشونی. هیچ مردی هم جز شوهرت نباید صورتت رو ببینه. نجود سرش رو تکون داد، اما هیچی نگفت! از در خونه که بیرون رفت برای اولین بار چهره‌ شوهرش رو دید. مرد قد کوتاهی که اصلا خوش قیافه و خوش‌تیپ نبود!با خودش گفت پس شوهر اینه؟ چرا می‌خواد با من ازدواج کنه؟ از من چی می‌خواد؟ اصلا ازدواج یعنی چی؟ مرد یک کلام هم باهاش حرف نزد. با دست راهنمایی کرد تا سوار ون بشه. توی ماشین چهار تا زن دیگه هم بودن. اونا داشتن صنعا رو ترک می‌کردن. به مقصد کجا نجود نمی‌دونست! تمام راه رو آروم و از پشت روبنده گریه کرد تا خوابش برد.نفهمید چند ساعت خوابیده! یک صدای غریبه‌ای رو شنید که اسمش رو صدا می‌زد. توی خواب و بیداری با خودش گفت این صدای پدرم نیست، صدای برادرمم نیست، چشمش رو باز کرد و دوباره با واقعیت زندگیش روبه‌رو شد. تو خرجی بودن، روستا هیچ تغییری نکرده بود! ماشین جلوی یکی از خونه‌های روستا وایساده‌ بود. دخترک پیاده شد و دم در زن پیری رو دید. با خودش گفت چقد این زن زشته! دو تا دندون جلوش افتاده بود و صورت و دستاش هم پر از چین و چروک بود.زن بغلش نکرد، نبوسیدش، حتی دستش رو هم نگرفت و از همون لحظه‌ اول فهمید که مادرشوهرش دوستش نداره. توی خونه بوی برنج و گوشت پخته می‌اومد. یه چند تا خانواده‌ دیگه از روستا هم اومده بودن تا عروس جدید رو ببینن. هیچ کسی از سن پایین نجود تعجب نکرد. فهمید که توی روستاها رسمه که با دخترهای کوچیک ازدواج بکنن. اصلا یه ضرب المثلی هست که می‌گه اگه می‌خوای زندگیت شاد باشه با یه دختر نه ساله ازدواج کن.یه گوشه نشسته بود، اما صدای زنای توی خونه رو به وضوح می‌شنید. مادرشوهرش می‌گفت از فردا بهش یاد میدم که چطور یه زن واقعی باشه و کارهای خونه رو انجام بده. باید بفهمه که یه دوره‌ بازی کردن تموم شده. با خودش فکر می‌کرد، کاش هیچ‌وقت فردا نشه! مهمونا که رفتن خسته و گفته به اتاق رفت که بهش داده بودن لباسش رو عوض کرد و قبل از اینکه بتونه چراغ رو خاموش کنه خوابش برد.کاش هیچ‌وقت خوابش نبرده‌ بود. با صدای محکم بسته شدن در از خواب بیدار شد. به سختی چشم‌هاش رو باز کرد. چراغ خاموش شده بود، توی تاریکی هیبت مردی رو دید که داشت بهش نزدیک می‌شد. تن مرد خیس و پر از مو بود. بوی بدی هم می‌داد. اون مرد شوهرش بود. فائز نزدیک‌تر شد و تنش رو به بدن کوچک موجود فشار داد.نجود التماس می‌کرد رهاش بکنه، اما فائز گوش نمی‌داد. می‌گفت تو حالا زن منی و هر کاری که می‌گم باید انجام بدی! التماس‌های نجود تبدیل به فریاد شد! داد می‌زد و کمک می‌خواست! مادر شوهر و خواهر شوهرش توی اتاق بغلی بودن، اما هیچ‌کس به دادش نرسید! یهو یه چیزی تو وجودش شروع کرد به سوختن. سوختنی که هیچ وقت توی زندگی تجربه نکرده بود! درد تمام وجودش رو فرا گرفت! دیگه هیچی نفهمید و از شدت درد بی‌هوش شد!فردا صبح با صدای مادر شوهر خواهر شوهرش از خواب بیدار شد. مادرشوهر زل زده بود به اندام کوچک و برهنه‌ی نجود دخترک سرش رو برگردوند. اطرافش همه چیز به هم ریخته بود و کمی اون‌طرف‌تر فائز همچنان خواب بود. خواهرشوهر نزدیک شده و ملافه‌ی دور بدنش رو بررسی کرد. چند لکه خون روش بود. به نجود گفت مبارکت باشه. مادر شوهر با دیدن ملافه‌ نجود روی دستاش بلند کرد و با خودش به حمام برد.شروع کرد روی بدنش آب ریختن. آب سرد بود، اما دخترک از درون داشت می‌سوخت. حس می‌کرد یه چیز کثیفی توی بدنش جریان داره! عصبانی بود! از دست پدر و مادرش عصبانی بود! نمی‌دونست چه اتفاقی براش افتاده! چرا هیچ‌کس هیچ چیزی بهش نگفته بود! چرا مادرش بهش نگفته بود که قراره همچین اتفاقی بیفته! آخه مگه چه اشتباهی کرده بود که باید همچین دردی رو تحمل می‌کرد!از همون روز دیگه اجازه نداشت خونه رو ترک بکنه! حق شکایت کردن نداشت، حق نه گفتن نداشت، باید دستورات مادرشوهرش رو اطاعت می‌کرد. سبزی خرد می‌کرد، زمین رو می‌شست، به مرغ‌ها دونه می‌داد. زمین خونه همیشه کثیف بود. حوله‌ها بوی بد می‌دادن. کافی بود که یک لحظه دست از کار کردن برداره تا مادر شوهرش کتکش بزنه و تنبیه‌ش بکنه.فائز زود از خونه بیرون می‌زد و قبل از غروب آفتاب برمی‌گشت، وقتی می‌اومد شام‌ش رو می‌خورد و از سفره بلند می‌شد. هیچ‌وقت توی کارهای خونه کمک نمی‌کرد. هر بار که به خونه برمی‌گشت، وحشت تمام وجود دخترک رو فرا می‌گرفت.شب که می‌شد نجود می‌دونست قراره چه اتفاقی بیفته! دوباره همون درد، همون وحشی‌گری. از شب سوم بود که فائز شروع کرد به کتک زدن نجود. نجود پیوسته تقلا می‌کرد و نمی‌ذاشتند فائز بهش نزدیک بشه. اما برای فائز هم این مقاومت غیرقابل‌ تحمل بود. اول با دست کتکش می‌زد، اما بعد سراغ ترکه رفت. انقدر کتکش می‌زد که نفس نجود بالا نمی‌اومد.مادرشوهرش پسرش تشویق می‌کرد. می‌گفت محکم‌تر بزنش. اون زنته و باید حرفت رو گوش بکنه. باید تربیتش بکنی. هر روز جای کبودی‌ها و زخم‌های تن نجود بیشتر و بیشتر می‌شد. اسیر شده بود. هیچ راه فراری نداشت و هیچ کسی هم به دادش نمی‌رسید! روزها و شب‌ها به همین منوال می‌گذشت! حساب زمان از دستش در رفته‌ بود.دلش برای خونه تنگ شده بود، برای پدر و مادرش، خواهراش، کم‌کم داشت چهره‌ اون‌ها رو فراموش می‌کرد. یه روز فائز برای دیدن برادرش به صنعا می‌ره و نجود رو هم با خودش می‌بره تا بتونه پدر و مادرش رو ببینه. دخترک از شادی توی پوستش نمی‌گنجید. سریع وسایلش رو جمع کرد و راهی شدن. اون خونه‌ خودشون رفت و فائز خونه‌ برادرش.خوشحال بود که الان داستان اون شکنجه‌ها رو تعریف می‌کنه و پدر و مادرش نجاتش میدن. فکر می‌کرد اگه تا الان کمکش نیومدن به‌خاطر اینه که نمیدونن داره چی سرش میاد. تا رسید همه چیز رو تعریف کرد، اما عکس‌العمل پدر و مادرش رو باور نمی‌کرد. پدرش گفت فکر جدایی از سرش بیرون بکنه. گفت به هیچ وجه نمی‌تونه شوهرش رو ترک بکنه. مادرش هم هیچی نگفت، فقط نگاش کرد. بعدا که تنها شدن بهش گفت این سرنوشت همه‌ی ما زن‌هاست. چاره‌ای نداریم. باید تحمل بکنی. التماسش فایده نداشت. هیچ کس به تن سوخته و کبودش نگاه نمی‌کرد. پدرش می‌گفت اگر جدا بشه مایه شرم کل خانواده می‌شه و برادر و پسر عموهایش می‌کشنش.چند روز بعد از فائز با زور اون با خودش برد. گفت اگه می‌خوای صنعا بمونی باید بیای خونه‌ برادر من و وظایف همسریت رو انجام بدی. وقتی رفتن نجود شبانه روز گریه و التماس می‌کرد که برگرده خونه‌ پدر و مادرش. تا اینکه شوهرش قبول کرد یه بار دیگه ببرتش اونجا. خونه‌ پدر و مادرش که رفت فهمید این آخرین فرصت شه. باید یه کاری می‌کرد تا از دست اون مرد رها بشه. به هر چیزی که می‌تونست متوسل شد. به پدر و برادرش التماس کرد، اما اونا می‌گفتن که باید مطیع شوهرش باشه و شر درست نکنه.یهو یه چیزی به فکرش رسید. سراغ زن دوم پدرش رفت، داولا. اون‌ها به صنعا اومده بودن پدرش داولا رو به حال خودش رها کرده بود. اون و پنج تا فرزندش توی خونه‌ محقر زندگی می‌کردن. نجود از دولا خوشش می‌اومد. پوستش زیتونی بود و موهای بلندی داشت. خیلی صبور بود و هیچ وقت نجود رو دعوا نمی‌کرد. اون تو بیست سالگی با علی‌محمد ازدواج کرده بود و تو فرهنگ یمنی‌ها بیست سالگی خیلی دیر برای ازدواج.از وقتی که علی‌محمد رهاش کرده بود دولا مجبور شده بود برای اینکه از پس هزینه‌های زندگی بر بیاد توی خیابون گدایی بکنه. با وجود اینکه بسیار فقیر بود، اما خیلی بخشنده بود! از همون اول مخالف ازدواج نجود بود.دخترک همه‌ داستان رو براش تعریف کرد. از کابوس‌ها و ترس‌‌هاش گفت. دولا وقتی داستان رو می‌شنوید از شدت ناراحتی نمی‌دونست چی باید بگه. یه کم فکر کرد و آخر سر بهش گفت اگر که هیچ‌کس به حرفت گوش نمی‌کنه باید بری دادگاه. اونجا آخرین امیده. نجود نفس راحتی کشید! چرا به فکر خودش نرسیده‌ بود! قبلا توی تلویزیون دادگاه رو دیده بود. حاضر بود هرکاری بکنه تا دیگه دوباره کنار فائز نخوابه و فائز اون کارهای کثیف رو باهاش نکنه.وقت رفتن دولا صداش کرد و بهش دویست ریال داد. پولی که از یک نصف روز گدایی در آورده بود. نجود نفهمید که شب رو چطوری صبح کرد. اون صبح با همه‌ صبح‌های دیگه فرق می‌کرد. پرانرژی‌تر از همیشه از خواب بیدار شد. سعی کرد عادی باشه تا کسی شک نکنه. منتظر فرصت بود تا بتونه از خونه بزنه بیرون. باورنکردنی بود اما وقتی مادرش بیدار شد. صداش کرد و صد و پنجاه ریال بهش داد و ازش خواست که بره نون بگیره. فرصتی بهتر از این پیدا نمی‌شد.پول رو گرفت، توی کتش گذاشت و شال و روبنده‌ش رو سرش کرد و از خونه بیرون اومد. داولا آدرس دادگاه رو حدودی بهش داده بود. نجود تندتند راه می‌رفت و از ترس پشتش رو نگاه نمی‌کرد. این آخرین فرصت بود. نباید از دستش می‌داد. سمت مینی‌بوسی رفت که مردم رو به مرکز شهر می‌برد و توی صف ایستاد. بچه‌های هم سن اون همه با پدر و مادر اومده بودن. یه دختر بچه‌ اون سنی معمولا تنها سوار مینی‌بوس نمی‌شد. می‌ترسید کسی چیزی ازش بپرسه.وقتی سوار شد و حرکت کردن یه بار سنگینی از روی دوشش برداشته شد. آخر خط پیاده شد. از اون‌جا به بعدش نمی‌دونست کجا باید بره. نمی‌دونست دادگاه کدوم طرف خیابونه. خیلی شلوغ بود حتی نمی‌تونست به تنهایی از خیابون رد بشه. یهو چشمش به یه تاکسی زرد رنگ افتاد. توی یمن تا پسرها پاشون به گاز و دنده می‌رسه، پدرها براشون تاکسی می‌خرن تا پول دربیارن و کمک خرج خانواده باشند. نجود قبلا یه بار دیگه سوار این تاکسی‌ها شده بود. با خودش فکر می‌کرد که حتما این پسر کل شهر رو بلده. رفت سمت تاکسی گفت می‌خوام برم دادگاه راننده با تعجب نگاه کرد! نجود هر لحظه با خودش احتمال می‌داد که راننده سوال پیچش بکنه، اما خوشبختانه راننده هیچی نگفت!اون راننده خودش نمی‌دونست اما منجی نجود شده بود. وقتی که راننده ترمز کرد و گفت رسیدیم نجود فکر می‌کرد داره خواب می‌بینه. گیج و وحشت زده بود ساختمان دادگاه خیلی شلوغ بود. تا به حال این همه آدم اطرافش ندیده بود. اون‌جا پر از مردای کت شلواری و کراوات زده بود.فکر نمی‌کرد که دادگاه این شکلی باشه توی تلویزیون دادگاه‌ها ساکت و تمیز بودن جایی که می‌شه تمام مشکلات دنیا رو حل کرد. قاضی‌ها به آدما کمک می‌کردند و نجود هم باید یک قاضی پیدا می‌کرد. شما فکر کنید که تو ساختمون دادگاه یه جایی که معمولا پر از تشنج و شلوغی و آدمه. یه دختر بچه‌ ریزه ده ساله هاج‌واج داره از این سمت‌ به اون سمت می‌ره.فقط یه کلاس درس خونده بود و حتی سواد درست و حسابی هم نداشت که از روی تابلوها چیزی رو بخونه. همین گیج‌ترش می‌کرد. یکی دو ساعتی همین‌طوری دوروبر خودش چرخید تا اینکه طبق غریزه با خودش فکر کرد احتمالا زن‌ها باهاش مهربون‌تراند و بهش کمک می‌کنن. اولین زنی که دید نشون کرد البته تصور کنید که چهره‌ اون زن رو نمی‌دید و زن حجاب داشت و روبنده، ولی خب نجود عادت داشته زن‌ها رو این‌طوری ببینه! پس براش عجیب نبود!شهامتش رو جمع کرد و جلو رفت به زن گفت من می‌خوام قاضی رو ببینم. سرتا پای نجوم رو برانداز کرد و ازش پرسید کدوم قاضی؟ اینجا کلی قاضی داریم! نجود هیچ تصوری نداشت که باید چی بگه! فقط می‌خواست قاضی رو ببینه براش فرقی نمی‌کرد کدوم قاضی! یه بار دیگه هم شانس همراهش بود. زن بدون اینکه چیز بیشتری بپرسه قبول کرد که کمکش کنه. دستش رو گرفت و با هم به اتاقی رفتن که پر از آدم بود.تا رسید به اون اتاق صدای اذان بلند شد. این یعنی بیشتر از چهار، پنج ساعت بود که از خونه بیرون زده بود و حتما تا الان خانوادش فهمیده بودند که نجود غیبش زده! یه گوشه نشست و منتظر شد. اتاق داشت از آدما خالی می‌شد و نجود توی دلش دعا می‌کرد که خدا نجاتش بده. بالاخره قاضی دخترک رو دید و ازش پرسید اینجا چیکار داری دخترم؟نجود شوکه‌ شد. زبونش قفل شده بود. نمی‌دونست چی بگه! مرد دوباره پرسید، من چی‌کار می‌تونم برات بکنم؟ نجود جواب داد، می‌خوام طلاق بگیرم! قاضی با حیرت نگاهی به دخترک کرد و پرسید، چی؟ می‌خوای طلاق بگیری؟ مگه تو ازدواج کردی؟ نجود دوباره گفت من طلاق می‌خوام، هوشیار و مصمم بود. با تمام وجود می‌خواست که خودش رو از اون جهنم نجات بده.می‌گفت قاضی خیلی قدرت داره و حتما می‌تونه کمک بکنه! قاضی رشته‌ افکارش رو پاره کرد و پرسید تو برای ازدواج خیلی کوچیکی، حالا چرا طلاق می‌خوای؟ نجود جواب داد، چون شوهرم من رو کتک می‌زنه! این حرف مثل سیلی توی صورت قاضی خورد! از شدت تعجب خشکش زده بود! اونجا بود که فهمید قضیه جدیه و یه بلایی سر این دختر اومده.ازش پرسید هنوز باکره‌ای؟ نجود خجالت می‌کشید درباره‌ این موضوع صحبت بکنه! توی یمن زن‌ها اصلا با مرد‌های غریبه صحبت نمی‌کنند! اونم راجع به همچین موضوعاتی! اما باید جواب قاضی می‌داد. گفت، نه! ازم خون اومد! نجود قیافه‌ قاضی در اون لحظه رو هرگز فراموش نکرد. قاضی قلبش به درد اومده بود اما در عین حال می‌خواست احساساتش رو هم پنهان بکنه.لحظاتی به سکوت گذشت. تا اینکه گفت من بهت کمک می‌کنم. قاضی تلفنش رو برداشت و به همکارش زنگ زد. دستاش می‌لرزید، اما تصمیم گرفته بود که به این دختر کمک بکنه! وقتی که قاضی گفت کمکش می‌کنه، نجود با خودش گفت که دیگه تموم شد! خوشحال بود که می‌تونه امروز عصر برگرده خونه‌ مامان و باباش، با خواهر و برادرش بازی بکنه. قلبش تندتند می‌زد.می‌گفت طلاق می‌گیرم و دوباره آزاد می‌شم و لازم نیست با کنار اون مرد بخوابم، اما برای خوشحالی خیلی زود بود. یه قاضی دیگه وارد اتاق شد. به نجود نگاهی کرد و گفت این قضیه ممکنه بیش از اون چیزی که فکر می‌کنه طول بکشه. گفت موردش یه کیس پیچیده‌ست و ممکنه نتونه موفق بشه هم زیاده. قاضی دوم محمدالقاضی یک قاضی ارشد بود. در تمام دوران کاریش همچین کسی رو ندیده بود و یمن دخترهای زیادی زیر سن قانونی یعنی ۱۵ سال ازدواج می‌کردن، اما تابه‌حال برای طلاق اقدام نکرده بود؛ یعنی هیچ دختر بچه‌ای تا به حال سراغ دادگاه نیومده و درخواست طلاق نداده بود.دخترها و خانواده‌ها از بی‌آبرویی می‌ترسیدن. کیس نجود یک استثنا بود. قاضی‌ها نزدیک یک ساعت با هم صحبت می‌کردن. نجود معنی خیلی از کلمات‌شون رو نمی‌فهمید. دیگه ساعت دو شده بود. اون روز چهارشنبه بود و دادگاه دوباره روز شنبه باز می‌شد. باید یه جایی برای نجود پیدا می‌کردند که این دو روز رو بتونه اونجا بمونه. نمی‌شد که دخترک رو بفرستن خونه! یکی از قاضی‌های دادگاه داوطلب شد که دخترک رو به خونش ببره.برای خود من وقتی که داشتم داستان زندگیش رو می‌خوندم، این کار خیلی عجیب بود! همچین اتفاقی اگر که توی ایران می‌افتاد، شاید هیچ‌کس قبول نمی‌کرد که یه دختر بچه‌ غریبه رو خونه‌ خودش ببره! اونم نجود که حتی کارت شناسایی نداشت؛ یعنی اصلا هویتش مشخص نبود!قاض‌ها حتی می‌تونستن بهش شک کنن که داره دروغ می‌گه! اما در کمال ناباوری همه‌ حرفاش رو باور کرده بودن. وارد خونه‌ی قاضی که شد، با شکل جدیدی از زندگی خانوادگی آشنا شد. توی اون خونه دو تا تلویزیون بود. بچه‌ها کلی اسباب بازی داشتن. مادر خونه، با مهربانی ازش پذیرایی کرد و بهش غذاهای خوشمزه داد. تونست با آب داغ حمام بکنه و حتی مجبور نبود که صورتش رو با روبنده ببنده.اونجا بعد از مدت‌ها احساس امنیت کرد و اون دو روز از بهترین روزهای زندگیش بود. صبح روز شنبه قاضی نجود رو با خودش به دادگاه برد. قاضی محمد خیلی نگران بود. رو به نجوند کرد و گفت طبق قانون یمن، اون نمی‌تونه علیه پدر و همسرش شکایت بکنه. نجود نه کارت شناسایی داشت و نه گواهی تولد! سنش هم کمتر از این بود که بتونه دادخواستی ثبت بکنه!به پیشنهاد قاضی محمد پدر و همسر نجود بازداشت کردن. تا دخترک تا زمان دادگاه بتونه در امنیت زندگی بکنه. بعد هم ازش پرسیدن که عمویی داره که دوستش داشته باشه و بتونه بهش اعتماد بکنه یا نه. یکم فکر کرد و یکی از عموهایش رو معرفی کرد که خیلی مهربون بود. قاضی‌ها با عموش صحبت کردن عموش هم هیچی از نجود نپرسید. نپرسید چرا فرار کردی یا چرا طلاق می‌خوای و تونست چند مدت رو با آرامش تمام کنار عموش باشه.یکی دو روز بعد نجود به شدا معرفی کردن. شدا وکیل بود. یکی از بهترین وکلای یمن. به چشم نجود خیلی زیبا می‌اومد. همیشه بوی خوب می‌داد و برخلاف زن‌های فامیل صورتش رو نمی‌پوشند. پوستش برق می‌زد و لبش رژلب داشت. شدا گفت بهش کمک می‌کنه. گفت هر کاری می‌کنه تا دخترک بتونه طلاق بگیره، اما اینم بهش گفت که کیسش ممکنه ماه‌ها طول بکشه. یک روز ازش پرسید چطور جسارت پیدا کردی از دست شوهرت فرار بکنی؟ جسارت! نجود این کلمه رو خیلی نشنیده‌ بود! جواب داد دیگه نمی‌تونستم اون مرد رو کنار خودم تحمل بکنم.پونزده آپریل دوهزار و هشت، روز دادگاه بالاخره فرا رسید. سالن دادگاه پر از آدم بود. شدا کمپین رسانه‌ای راه انداخت و داستان زندگی نجود رو به گوش همه رسونده بود. با تمام روزنامه‌ها شبکه‌های تلویزیونی و فعالان حقوق زنان مکاتبه کرده بود. دادگاه پر از دوربین و خبرنگار بود. انقدر جمعیت زیاد بود که نفس نجود تنگ می‌شد و بالا نمی‌اومد. مدام خبرنگارا رو می‌شنید که صداش کردن که به سمت دوربین برگرده.دخترک از خجالت سرخ شده بود و به شدا چسبیده بود. از شدت استرس پاهاش قفل شده بود. در جریان این پروسه‌ دادگاه به شدا خیلی نزدیک شده بود و اون و خاله صدا می‌کرد. این نزدیکی تا مدت‌ها ادامه پیدا کرد.شداد براش نماد زن قدرتمند و حامی بود. جای مادری که هرگز چنین نقشی رو براش بازی نکرده بود. توی دادگاه برای اولین بار با خودش فکر کرد حالا طلاق چی هست؟ چجوری اتفاق می‌افته؟ فراموش کرده بود از شدا بپرسه. تو دور و اطرافش کسی نبود که طلاق گرفته باشه.یه جمعیت جلوی در دادگاه تجمع کرد. نجود لرزید. از دور پدرش رو دید و پشت سرش اون هیولا رو. فائز و پدرش از کنار دخترک گذشتن. بهش چشم غره رفتن. قلب نجود داشت از جا کنده می‌شد. پدرش عصبانی بود، فائز هم همین‌طور.قاضی محمد وارد دادگاه شد. به نام خدا گفت و دادگاه را آغاز کرد. گفت ما اینجا برای رسیدگی به کیس دختری جمع شدیم که بدون خواست خودش ازدواج کرده. قرارداد ازدواج بدون اطلاع اون انجام شده. این دختر و بعدا به زور به روستای خرجی بردن. این دختر به سن قانونی نرسیده و برای رابطه‌ جنسی آماده نبوده، اما شوهرش بهش تجاوز کرده، اون رو کتک زده و آزارش داده. حالا نجود به دادگاه اومده و تقاضای طلاق داره قاضی خطاب به فائز گفت تو دو ماه پیش با این دختر ازدواج کردی، باهاش خوابیدی، کتکش زدی، این درسته؟فائز جواب داد، نه! دروغه! نجود و پدرش با ازدواج موافق بودن. قاضی پرسید باهاش رابطه جنسی برقرار کردی؟ فائز گفت، نه! قاضی پرسید کتکش زدی؟ فائز گفت نه! من هرگز کتکش نزدم.نجود دست شدا رو گرفته بود و فشار می‌داد، باورش نمی‌شد که اون هیولا داره اینطوری دروغ می‌گه! با صدای کودکانش فریاد زد داره دروغ می‌گه! قاضی خطاب به پدر نجود گفت، تو با ازدواج دخترت موافق بودی؟ علی‌محمد گفت، بله. گفت دخترت چند سالشه؟ پدرش گفت سیزده‌ سال!سیزده سال! نجود توی دلش گفت از کی من سیزده سالم شده؟ به من گفته بودن که نهایتا ده سالمه! من تازه کلاس دوم بودم! پدر گفت نجود رو شوهر داده، چون می‌ترسید که بدزدنش یا بهش تجاوز کنن! گفت این بلاها سر دو تا دختر دیگه‌ش هم اومده و نمی‌خواسته که تجربه‌ تلخ اون‌ها تکرار بشه!قاضی دید این‌طوری فایده نداره! نجود و فائز رو با خودش به اتاق دیگه‌ای برد، تا سوالات خصوصی‌تر بپرسه. از فائز پرسید راستش رو بگو، تو با این دختر رابطه‌ جنسی داشتی؟ فائز گفت، آره ولی خیلی‌ باهاش خوب رفتار کردم.جواب فائز مثل سیلی توی گوش نجود خورد. اون همه کتک، اون همه تحقیر، پس اون کبودی‌ها برای چی بود؟ اون گریه‌های شب تا صبح؟فریاد زد داره دروغ میگه! صداش بلند و عصبانی بود! خودش هم باورش نمی‌شد که این حرف‌ها داره از دهن اون بیرون میاد. قاضی حرف‌های دو طرف رو شنید و بعد برگشت به دادگاه. فائز عصبانی بود و سناریو جدیدی رو تعریف کرد. گفت علی‌محمد در مورد سن دخترک بهش دروغ گفته! بعد نوبت علی‌محمد بود که بگه فائز قول داده بوده تا رسیدن دخترک به سن قانونی، صبر بکنه!فائز گفت که حاضره نجود رو طلاق بده، اما به یک شرط. اینکه علی‌محمد پول عروس رو پس بده. بحث بالا گرفته بود. علی‌محمد گفت که هیچ پولی دریافت نکرده! دادگاه شبیه بازار شده بود! اون دوتا داشتن سر قیمت نجود با هم چونه می‌زدن! سر زندگی یک آدم! نجود با خودش می‌گفت که من فقط ده سالمه! جای من اینجا نیست! وسط این بازار بین این همه آدم بزرگ! کاش زودتر تمومش کنن.بحث‌ها بالاخره به انتها رسید و وقت اعلام حکم شد تاریخی فرا رسید و قاضی به نفع وجود رای داد و حکم طلاق را صادر کرد، اما علی‌محمد و فائز آزاد می‌شدن و هیچ مجازات و جریمه‌ای هم بهشون تعلق نمی‌گرفت؛ حتی لازم نبود که تعهد اخلاقی بدن. انگار که هیچ خطایی مرتکب نشده بودن. برای نجود این‌ها مهم نبود. دلش می‌خواست بره بیرون بدو و از خوشحالی فریاد بزنه! می‌خواست دوباره با دوستاش بازی بکنه و برگرده به خونه.جمعیت داشت نجود رو تشویق می‌کرد. اون حالا جوان‌ترین دختر در دنیا بود که تونسته بود طلاق بگیره. خبرنگارا ازش می‌خواستن که جلوی دوربین چیزی بگه اما نجود نمی‌دونست که چی باید بگه! همه فریاد می‌زدن و بهش تبریک می‌گفتن. می‌گفتن این دختر قهرمانه و باید جایزه بگیره. یه‌سری بهش کادو می‌دادن، یه مردی که تحت تاثیر داستان نجود قرار گرفته بود، نزدیک شد و به صد و پنجاه هزار ریال بهش داد. چیزی معادل هفتصد و پنجاه دلار. نجود تا حالا این همه پول به چشم ندیده بود.یه مرد دیگه، در مورد زنی عراقی صحبت کرد که می‌خواست نجود طلا جایزه بده. یهو وسط جمعیت یکی از عموهای نجود بلند شد و با عصبانیت خطاب به شدا گفت، تو آبروی خانواده‌ ما رو بردی! تو شرف ما را خدشه‌دار کردی! شدا توجهی نکرد. دست نجود رو گرفت و با هم از دادگاه خارج شدن.اونا موفق شده بودند و نجود دخترک ۱۰ ساله طلاق گرفته بود. اون روز بهترین روز زندگیش بود. نجود گفت خاله شدا، دلم یه‌سری اسباب بازی تازه می‌خواد، دلم می‌خواد شیرینی و شکلات بخورم، دلم بستنی می‌خواد، یکی نه دو تا شاید حتی سه‌ تا.تو روزهای بعد خبرنگارا سراغش اومدن. سردبیر یمن تایم، که یک زن بود نجود رو به دفترش دعوت کرد. نجود باورش نمی‌شد که یک زن بتونه مدیر روزنامه باشه و با خودش فکر می‌کرد پس شوهرش چی؟ چطور شوهرش همچین اجازه‌ای رو بهش داده؟ اون زن توی دفترش یه اتاق بازی کوچیک داشت، گفت اینجا اتاق دخترشه و گاهی اوقات دخترشو با خودش سر کار میاره و با هم بیشتر وقت می‌گذرونن.دنیایی که نجود باهاش روبرو شده بود، کاملا با دنیای خودش فرق داشت. توی این دنیا زن‌ها کار می‌کردن، می‌تونستن رانندگی کنن، روبنده نمی‌زدن، یهو چشمش به دستگاهی جلب شد که تا به حال ندیده بود. پرسید این چیه؟ گفتن این کامپیوتره! گفت کامپیوتر چیه؟ براش که توضیح دادن باورش نمی‌شد که یه دستگاهی باشه که باهاش بتونی نامه بنویسی، چیز بخونی و برای دیگران عکس بفرستی! خودش رو تصور می‌کرد که روزی خبرنگار بشه و پشت کامپیوتر بشینه، قلم دستش بگیره. دلش می‌خواست کاری رو انجام بده که به دیگران کمک بکنه.تو دفتر یمن تایمز، همه جمع شده بودن و بهش تبریک می‌گفتن. کلی بهش کادو دادن. یه خرس قرمز بزرگ که قدش تا شونه‌های نجود می‌رسید و یه عالمه اسباب‌بازی!توی عمرش انقدر اسباب‌بازی نداشته بود. بعد به افتخارش کیک آوردن، یک کیک شکلاتی. اون عاشق کیک شکلاتی بود. تازه معنی مهمونی رو فهمیده بود. جایی که آدما دور هم جمع می‌شن، بهم کادو می‌دن و شیرینی می‌خورند.یهو از دهنش پرید، این مهمونی طلاقه! مهمونی طلاق حتی از مهمونی عروسی هم بهتره! یکی از کارمندان گفت باید برات شعر بخونیم. چه شعری دوست داری؟ یکی دیگه گفت می‌تونیم آهنگ تولد مبارک بخونیم. نجود پرسید تولد مبارک! تولد چیه؟ براش توضیح دادن که تولد چیه، اما یه مشکل بزرگ وجود داشت، اون نمی‌دونست که تولدش کیه! شدا گفت عیبی نداره، بیا یه قراردادی بذاریم، از این روز به بعد، امروز تولد تو هست.همه براش دست زدن و گفتن، تولدت مبارک!آخر این داستان از روزنان یکم با بقیه‌ قسمت‌ها فرق داره! بعد از اون اتفاقات نجود، توسط مجله‌ گلمور به‌عنوان زن سال، انتخاب شده و با افراد بزرگ، مثل هیلاری کلینتون و کندلیز رایز دیدار کرد. سال دو هزار و ده، کتاب زندگینامه‌ نجود که منبع این قسمت از پادکست بود، منتشر شد.قرار شد تا سن هجده سالگی عواید فروش این کتاب، به‌همراه پول‌ها و جوایزی که نجود از جاهای دیگه دریافت می‌کرد در اختیار پدرش قرار بگیره تا دخترک بتونه درسش رو ادامه بده و خودشو خواهراش زودتر از موعد ازدواج نکنن.چند سال بعد هم از روی این کتاب یک فیلم ساخته شد. مصاحبه‌های خیلی کمی از نجود هست و یه سری از ویدیوها و عکس‌ها حجاب نداره. چیزی که برای زنان یمنی تابو حساب می‌شه. من جای داستان اینکه تصمیم گرفته حجاب نداشته باشه رو نفهمیدم. البته توی اون ویدیو‌ها نجود یک دختر بچه است، اما به هر حال طبق قانون اسلام، دخترا باید از نه سالگی حجاب بذارن!تو یکی از معدود مصاحبه‌هاش میگه، دیگه هرگز قصد نداره ازدواج کنه، میگه میخواد درس بخونه و فعلا این تنها چیزی که بهش فکر می‌کنه. سال دوهزار و سیزده تا به رسانه‌ها گفت که پدرش اون رو از خونه بیرون کرده و از پول فروش کتاب‌ها و سایر جوایز هیچی بهش نداده، حتی خواهر کوچیک‌ترش حیفا رو هم به زور به عقد مردی درآورده که خیلی ازش بزرگ‌تره.درواقع فروختتش. با اون پولی هم که برای تحصیل نجود بهش می‌دادن رفته یک زن دیگه گرفته! تو اون سال‌ها اطرافیان نجود به این مسئله اشاره می‌کردند که پدرش مدام اون رو تحت فشار قرار میده که از نهادها و سازمان‌های مختلف پول بیشتری بخواد. هلری کلینتون بعد از دیدار با نجود چندین بار سراغش رو از شدا که به‌ واسطه‌ی این پرونده تو دنیا معروف شده بود گرفت و تلاش‌های بسیاری کرد که کاری برای این دختر بکنه، اما متاسفانه یمن درگیر جنگ و سرنوشت نجوم هم این وسط گم شده بود.آخرین خبری که از نجود داریم مربوط به سال دو هزار و هفده. اون سال دو هزار و چهارده یعنی زمانی که شونزده سالش بود مجددا ازدواج کرده و الان دو تا فرزند داره. گویا نتونسته درسش رو تموم بکنه! اطلاعات دیگه‌ای از اینکه شوهرش کیه و شرایط زندگیش چطوریه در دسترس نیست! تاثیر خانواده پدر مادر نجود در زندگیش رو می‌تونید با پدر و مادر ملاله مقایسه بکنید.اینکه چقدر خانواده می‌تونه در سرنوشت فرزندان تاثیرگذار باشه. نجود و ملاله دو تا دختر ساده بودن. هر دو نفرشون دوست داشتن درس بخونن در امنیت زندگی بکنن. یکی‌شون برنده‌ صلح نوبل شد و دومی در ده سالگی ازدواج کرد. دختری که از نظر جسارت، کم از ملاله نداشته و در اون جامعه‌ سنتی برای گرفتن آزادیش در سن ۱۰ سالگی مبارزه کرد. اما به واسطه‌ عدم حمایت خانواده‌اش نتونست به آرزوهاش برسه و سرانجام سرنوشتش بین هزاران دختر یمنی گم شد.این قسمت چهاردهم روزن بود. ممنونم که روزن را گوش دادین. همین‌طور ممنونم از مسلم رسولی عزیز که موزیک ابتدا و انتهای روزن رو برای من ساخت. روزن رو می‌تونید، از تمامی اپ‌های پادگیر دریافت بکنید. اگر که این اپیزود رو گوش کردید و دوستش داشتید، مهم‌ترین کمکی که می‌تونید به من بکنید اینه که شنیدنش رو به سایرین هم توصیه کنید و کمک بکنید که جامعه‌ آگاه‌تر داشته‌باشیم.شما می‌تونید با حمایت‌های مالی تون هم به روزن کمک بکنید. ارزش کمی این کمک اصلا مهم نیست و هر چقدر که باشه نشون‌دهنده‌ حمایت شما از منه و باعث می‌شه که من انگیزه بیشتری بگیرم و با انرژی بیشتری این پادکست رو تولید بکنم.برای ارتباط با من و یا پیشنهاد موضوع و دادن فیدبک هم می‌تونید سراغ شبکه‌های اجتماعی روزن با آدرس rozanpodcast برین یا اینکه به من ایمیل بزنین.بقیه قسمت‌های پادکست روزن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/قسمت-۱۴-–-نجود-علی%3A-ده‌ساله،-مطلقه-id6143159-id700390300?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%DB%B1%DB%B4%20%E2%80%93%20%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%AF%20%D8%B9%D9%84%DB%8C%3A%20%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%8C%20%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82%D9%87-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست روزن Rozan Podcast I</category>
                <author>پادکست روزن Rozan Podcast I</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2024 09:54:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت سیزدهم؛ قتل‌های ناموسی</title>
                <link>https://virgool.io/RozanPodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%82%D8%AA%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C-mhepgijzzh6i</link>
                <description>یک روز شنبه سرد زمستونی، وقتی عقربه‌های ساعت هفت و نیم صبح رو نشون می‌داد، یه زوج کارمند مشهدی با همدیگه راهی محل کارشون بودن. وقتی داشتن با ماشین از پارکینگ منزل خارج می‌شدن مرد موتورسواری رو دیدن که صورتش رو پوشونده بود! مرد بهشون نزدیک شد و با یه اسلحه شکاری به‌سمت زن چهل ساله‌ی سرنشین خودرو شلیک کرد و بعد بلافاصله محل جنایت رو ترک کرد. زن مصدوم همون روز به‌علت شدت جراحات روی تخت بیمارستان فارابی مشهد، درگذشت. در تحقیقات پلیس، یک مرد پنجاه ساله اعتراف کرد که همسر برادرش رو به‌خاطر بدحجابی با گلوله کشته… .سلام، من هدیه میری مقدم هستم و این قسمت سیزدهم روزنه که در خرداد ماه ۱۳۹۹ منتشر می‌شه. روزن پادکستیه که در هر قسمت اون من در مورد چالش‌های زنان در جامعه امروز و برابری جنسیتی صحبت می‌کنم. این اولین قسمت از فصل دوم روزنه.قبل از شروع اپیزود می‌خوام در مورد دو تا موضوع صحبت بکنم. یکی اینکه من یه تغییراتی در ساختار روزن دادم؛ اینطوری که از این به بعد وقتی در مورد یکی از چالش‌ها یا موانع پیش روی زنان صحبت می‌کنم، سعی می‌کنم که در قسمت بعدی سراغ زنی برم که تونسته با مشکل مشابه مبارزه بکنه و اون چالش رو از پیش رو برداره!در واقع اگر که همچین زنی وجود داشته باشه و بشه به یه شکلی داستان زندگیش رو در قالب یک اپیزود تعریف کرد. دوم اینکه از این به بعد شما می‌تونید در صورت تمایل از روزن پشتیبانی مالی بکنید. این حمایت کاملا کاملا داوطلبانه است و برای کسانیه که دوست دارن در ساخت روزن، با من مشارکت بکنن. لینک پشتیبانی از روزن رو توی توضیحات پادکست براتون می‌گذارم. هم برای کسانی که داخل ایران هستند و هم برای کسانی که خارج از ایران زندگی می‌کنن.اما در مورد این قسمت از روزن، راستش این قسمت اصلا قرار نبود ساخته بشه. من طبق همون ساختار جدیدی که برای فصل جدید روزن چیده بودم، یه قسمت روزنان آماده انتشار داشتم که موضوع قتل رومینا اشرفی مطرح شد و همه‌مون رو متاثر کرد. من قبلا در قسمت نهم، دهم و یازدهم در مورد خشونت علیه زنان صحبت کرده بودم. همون‌جا هم خیلی کوتاه در مورد قتل‌های ناموسی حرف زده بودم، اما اتفاقات چند روز اخیر باعث شد بفهمم که چقدر بیشتر می‌شه در مورد این موضوع حرف زد.اگر که داستان رو نمی‌دونید، باید بگم که اوایل خرداد ماه، دختر نوجوان ۱۴ ساله‌ای به اسم رومینا، توسط پدرش به قتل رسید. این دختر که مورد آزار و اذیت پدرش بوده، به‌همراه دوست پسرش از خونه فرار می‌کنه. اما چند روز بعد پیداش می‌کنن. اون‌ها به دادگاه میرن. رومینا به قاضی اخطار میده که در خونه امنیت جانی نداره و ازش می‌خواد که اون رو به خونه برنگردونن. اما قاضی رومینا رو به دست پدرش می‌سپره و پدر هم اون رو به قتل می‌رسونه.بعد از این اتفاق در شبکه‌های اجتماعی اعلامیه‌ی ختمی منتشر شد که با افتخار نام قاتل رو به‌عنوان پدر و صاحب مجلس عزا، معرفی می‌کرد. اعلامیه‌ای که در اون نام تمام اقوام مرد دخترک وجود داشت، اما هیچ نشونه‌ای از مادر داغدار نبود. بعد هم به‌تدریج جزییات بیشتری از این قتل منتشر شد و همه‌مون رو متاثر کرد. این جنایت واکنش‌های بسیاری در شبکه‌های مجازی داشت. اغلب آدم‌ها باهاش همدردی کردن؛ ولی در کمال تعجب عده‌ای حق رو به پدر می‌دادن! بله در کمال ناباوری عده‌ای می‌گفتند که این دختر آبروی پدرش رو برده و پدر هم از سر غیرت و خشم، کنترلش رو از دست داده و دست به قتل زده! عده‌ای هم از آب گل‌آلود ماهی گرفتن و بحث تلخ کودک همسری رو دوباره باز کردن.مجموعه این حرف‌ها باعث شد که به خودم بگم نه! باید دوباره در مورد این موضوع صحبت بکنم و مثال‌های بیشتری بزنم. یه دلیل دیگه‌ی ساخت این اپیزود این بود که می‌دونستم گذر زمان این اتفاق رو کم‌رنگ می‌کنه و یه مدت بعد خیلی‌هامون فراموش می‌کنیم. شاید به بهانه‌ی این قسمت از روزن، یادمون بمونه که قتل‌های ناموسی مال گذشته نیست و می‌تونه در چند قدمی خودمون هم اتفاق بیفته. این قسمت به‌واسطه روایت‌هایی که توش تعریف می‌کنم، مناسب کودکان نیست. پس اگه اطرافتون کودک یا نوجوانی دارید، لطفا از هندزفری استفاده کنید.واژه‌ی زن‌کشی یا Femicide سال‌هاست که به فرهنگ لغت سازمان ملل و فعالان حقوق زنان اضافه شده. زن‌کشی می‌تونه با انگیزه‌های متعددی صورت بگیره و لزوما همه‌ی موارد زن‌کشی، با قتل‌های ناموسی یکی نیست. درسته که محور تمام این قتل‌ها جنس زنه، اما چیزی که قتل‌های ناموسی رو از انواع زن‌کشی متمایز می‌کنه، هسته‌ی مرکزی تفکریه که زن رو ناموس مرد و مرد رو موجودی غیرتمند به‌حساب میاره.دوباره بگم؟! تفکری که زن رو ناموس مرد و مرد رو موجودی غیرتمند به‌حساب میاره! همین یک جمله‌ی ساده ریشه‌ی بسیاری از خشونت‌ها، تبعیض‌ها و قتل‌هایی که در جوامع امروز اتفاق می‌افته.پخش صدای دیالوگ یک فیلم:کاری به حکم نداریم. حکم رو کاغذ، مال محکمه‌ست. اصلیت حکم مال خداست که مامنش ریخته و گل‌ریزون می‌کنیم واسه کسی که آزاد می‌شه از این چهار دیواری که همه‌ی دنیا چهار دیواریه. حرم مرتضی علی، یه مرد که واسه‌ی شرف و ناموسش دوازده‌ سال رو کشیده، وجدانش بالاتر از این لوله‌هاست که کاغذه. سلامتی سه تن ناموس و رفیق و وطن. سلامتی سه کس زندونی و سرباز و بی‌کس. سلامتی باغبونی که زمستونش رو از بهار بیشتر دوست داره.در فرهنگ لغت ایرانیان، ناموس مترادف شرف و مردانگیه! ناموس به زنان وابسته‌ی یک مرد گفته می‌شه. پس فقط زن‌ها هستند که ناموس مردان قرار می‌گیرن و مردها ناموس زنان نیستن. در ایران مردان باید مراقب نوامیس خودشون باشن و غیرت داشتن، یک امر پسندیده‌ست. خیلی هم توصیه می‌شه. عده‌ی زیادی غیرت داشتن رو معادل مرد بودن تلقی می‌کنن. مثلا میگن مرد نیستم اگه غیرت نداشته باشم و فلان کار و نکنم یا میگن تو مگه مرد نیستی چطور میتونی روی ناموس غیرت نداشته باشی! مثلا دیدید که توی یک خانواده برادر کوچک‌تر و نابالغ یک زن، این اجازه رو به خودش میده که در امور زندگی شخصی اون زن، مثل حجاب یا میزان آرایشش دخالت بکنه و ازش انتظار اطاعت محض داشته باشه!همین‌جا بگذارید بین حمایت و غیرت یک مرز بذاریم. شما به‌عنوان یک زن یا یک مرد می‌تونید، مراقب اعضای خانوادتون باشید و در صورت نیاز ازشون حمایت بکنید. حتی باهاشون اختلاف نظر داشته باشید و ساعت‌ها روی اون اختلاف نظر بحث بکنید. اما غیرت از احساس تملک به وجود میاد. مسیر یه طرفه‌ای که یه سمتش تحکم مردان، سمت دیگش اطاعت محض زنانه! در مقابل حمایت، یه خیابان دو طرفه‌ست!بذارید یه مثال دم‌دستی بزنم تا قضیه روشن بشه. ممکنه شما مرد باشید و خواهرتون یه روز به شما بگه که فردی از همسایه‌ها مزاحمش شده. تفکری که زن رو ناموس می‌دونه، برای اون دختر محدودیت ایجاد می‌کنه. به دختر اعتراض می‌کنه که پوشش مناسبی نداشته یا متهمش می‌کنه که رفتار خلاف عرف انجام داده. این عکس العمل به‌جای ایجاد حس امنیت در زن، باعث می‌شه که اون بترسه، احساس گناه بکنه و خودش رو مقصر بدونه.در مقابل حمایت از همدلی میاد. دنبال پیدا کردن راهکار و حل مشکله و طبیعیه که همه‌ی ما نیاز به حمایت عزیزان و نزدیکان‌مون داریم. پس از اینجا به بعد پادکست هر وقت که من حرف از غیرت می‌زنم، شما متوجه این تفاوتش با حمایت باشید.سالانه پنج هزار زن در دنیا، قربانی ناموس کشی میشن، اما آمار غیررسمی خیلی بیشتر از ایناست! متاسفانه بسیاری از این دختران در تنهایی و گمنامی به قتل می‌رسن. علاوه‌بر اون موارد زیادی پیش میاد که این قتل‌ها رو به‌شکل خودکشی شبیه‌سازی می‌کنن؛ جلوتر به این موضوع می‌پردازم.تا به حال توی اطرافتون با همچین موقعیت‌هایی برخورد کردین؟ اینکه زنی درخواست طلاق بده و پدرش بهش بگه طلاق باعث بدنامی خانواده می‌شه. یا اینکه دختری به پسر غریبه‌ای ابراز علاقه بکنه و این کار باعث جریحه‌دار شدن غیرت برادر بشه. یا پدر خانواده به دخترانش بگه که پوشش شون رو تغییر بدن، چون دارن باعث بی‌آبرویی خانواده میشن.پشت همه‌ی این موقعیت‌ها یه طرز تفکر مشترک هست. اول اینکه یه چیزی به اسم آبرو وجود داره که خیلی مهمه و مهم‌تر از خواست و اراده زنان خانوادست. دوم اینکه زنان در این مثال‌ها هویت مستقل ندارن، مثلا به‌عنوان یک انسان نمی‌تونن به کسی علاقمند بشن؛ چون توی تعاریف پدر یا برادر همچین کاری پسندیده نیست!در این نگاه ارزش زن در تعاملات و مناسباتش با خانواده تعریف می‌شه، مثلا در مثال اولی که زدم، مهم نیستش که یک زن در زندگی خانوادگیش از جانب شوهرش مورد خشونت قرار می‌گیره و تحت فشاره. مهم اینه که آبروی خانواده نره. اینجا منظور از آبرو چیزیه که اطرافیان مثل فامیل و دوست در مورد اون زن و خانوادش میگن در واقع تو این نگاه چون زن موجودیت نداره، حق این رو هم نداره که بتونه مستقل تصمیم بگیره و مسیرش رو انتخاب بکنه.در ایران توی چند تا استان، قتل‌های ناموسی بیشتر از بقیه جاها اتفاق میفته. استان‌هایی مثل کردستان، خوزستان، ایلام، کرمانشاه، همدان و سیستان و‌ بلوچستان. البته جنایت اخیر در استان گیلان، ثابت کرد که قتل‌های ناموسی می‌تونن همه جا اتفاق بیفتن. اگه استان‌های بالای لیست رو نگاه بکنیم، همشون چند تا ویژگی مشترک دارن. اول اینکه شاخص‌های بالایی در فقر بیکاری و محرومیت دارن. دوم هم اینکه دارای ساختار قومی و قبیله‌ای اند. زنان و مردانی که در نظام قومی و طایفه‌ای به دنیا میان، با فضای جمع‌گرایانه اخت می‌شن. انگار که دارن توی یک آکواریوم شیشه‌ای بزرگ زندگی می‌کنن و همه‌ی اقوام و همسایه‌ها دارن لحظه‌به‌لحظه زندگیشون رو نظارت می‌کنند. در این جوامع مرز حریم شخصی جابه‌جا می‌شه و افراد راحت‌تر در مورد مسائل زندگی سایرین نظر میدن. زندگی فردی معنایی نداره و روابط بین آدم‌ها زیادتر از جوامع معمولیه. همین امر باعث می‌شه که اگر زنی رفتاری مغایر با عرف اون قم انجام بده، همه‌ی اعضای اون طایفه خودشون می‌دونن که نسبت‌به موضوع اعتراض بکنن. این مسئله قومیت گاهی اینقدر مهم می‌شه که ازدواج یک دختر و پسر از دو تا قوم متفاوت، ممکنه برای هر دوشون دردسرساز بشه.همه‌مون عقد آسمانی دخترعمو و پسرعمو رو شنیدیم. رسم ناف بریدن رو هم می‌شناسیم که در اون از همون بدو تولد دختر به نامزدی پسری از فامیل درمیارن تا در بزرگسالی با اون ازدواج بکنه.دیالوگ‌های بین یک زن و مرد از یک فیلم:زن: من که عاشق تو نیستم، تو پسرعموی منی. من که نمی‌تونم تو رو به‌عنوان یه شوهر دوست داشته باشم!مرد: اوو اووو! صداتو بیار پایین. حالا کی گفته که اصلا مو تو رو دوست دارُم؟ هااا؟‌ کی گفته بهت؟ اصلا مو کدوم زنی رو دوست دارُم؟ دو دوو دوو دووست دارم یعنی چی؟ هاا؟ تو فکر کردی اینجا برای فرهان زن قحطیه یعنی، هااا؟! تو فکر کردی من اگه لب‌تر کنم همون شیخ ناصر دخترش با سلام و صلوات و هزار تا نقل‌ و کلی خرده ریز نمی‌فرسته خونه مو؟! کی هستی تو ؟ها؟ چی فکر کردی تو؟ ها؟ کی هستی تو؟ مو کیوم؟ اینجا کجا؟ خو دارُم ازت سوال می‌کنم جواب بده! هی… چی… دوست دارم، دوست ندارم، چی!؟ انگار اینجا… .ببین، خانم دکتر اهلان؛ اینجا کودکستان نیست! عشیران، خوب گوش کن، عشیره! حالا عشیره چیه؟ یه خونواده‌ن ولی بزرگ. قانون داره ولی همه اطاعت می‌کنن. یکی دعوا می‌کنه، همه جلو میرن. یکی خطا کنه، همه تاوان میدن. خوب حواست رو جمع کن. اگه یه عشیره قراره زنده بمونه، قانونش باید زنده بمونه. اگه خون عشیره تو رگمونه ما باید تابع قانونش باشیم. تو متعلق به این عشیره‌ای. خُب؟! ناراحتی، نباش. خواستی تشریف ببری یه جای دیگه به دنیا بیای!زن: پرهام من شکایتم رو پیش تو آوردم. من که به‌غیر از تو، فامیل دیگه‌ای ندارم که ازم حمایت کنه! این گناه منه که اینجا به دنیا اومدم؟ پرهام، تو خوب می‌فهمی من چی دارم میگم. مگه من به میل خودم توی این عشیره به دنیا اومدم که حالا باید…مرد: بهت گُفتُم این جا نه تو و نه مو، هیچ کدام حرف نمی‌زنیم! قانون عشیره حرف میزنه. این قانون خیلی قبل از ما بوده، جواب هم داده. در حد مو و تو هم نیست عوضش بکنیم؛ خلاص!زن: فرهان چرا نمی‌خوای قبول کنی من که قرار نیست با عشیره ازدواج کنم! موضوع بین من و توه!دیالوگ‌هایی که شنیدید مربوط به فیلم «عروس آتشه». فیلم قدیمیه، اما تحقیقات میدانی نشون میدن که این آداب و رسوم همچنان برقراره. در برخی از نقاط خوزستان، هر طایفه برای خودش یک صندوق مالی با حق عضویت ماهیانه داره. این حق عضویت رو خانواده‌ها به تعداد پسرهاشون پرداخت می‌کنند، تا در زمان نیاز بتونن از این صندوق استفاده بکنن. یکی از استفاده‌های رایج از این صندوق، وقتیه که یکی از اعضای طایفه با یک آدم خارجی نزاع می‌کنه و اون رو به قتل می‌رسونه. صندوق دیه فرد مقتول رو تمام و کمال می‌پردازه. در قبال این کمک‌ها افراد اون صندوق باید تمام قواعد و هنجارهای طایفه‌ی خودشون رو دقیق و مو به مو رعایت بکنن.در چنین گروه بسته‌ای زن‌ها تحت فشار بیشتری قرار می‌گیرند. در صورت زیر پا گذاشتن عرف، آبروی طایفه رو بردن باید در مقابل چندین نفر پاسخگو باشن. اگر که پدر یا برادر دختر خانواده رو مجازات نکنه، خودش از طرف قم و طایفه ترد می‌شه و مورد آزار قرار میگیره. ممکنه بگید که الان دیگه ساختار قومی و طایفه‌ای از بین رفته. راستش ممکنه که اینطوری باشه، اما انتظار نداشته باشید که چیز‌هایی مثل فرهنگ، سنت و مدل فکری آدم‌ها هم با همین سرعت تغییر بکنه.ممکنه الان ما نگیم که عضو عشیره یا طایفه‌ی فلان هستیم، ولی همچنان سایه‌ی این فرهنگ حتی تو شهرهای بزرگ کشور هم دیده می‌شه. یعنی نظام طایفه‌ای کمرنگ شده، اما ما هنوز وقتی می‌خوایم برای یه موضوعی تصمیم بگیریم به این فکر می‌کنیم که اقوام و همسایه و دوستامون چی می‌خوان در موردش بگن.چند سال پیش داستان یک قتل ناموسی خبرساز شده بود. زعفران دختر مریوانی بود که از همسر اولش طلاق گرفته بود. مدتی بعد از جدایی به‌همراه مرد جوانی از خونه فرار می‌کنه. پدرش پیام میده که اگه برگرده، مراسم ازدواج برگزار می‌کنند؛ اما وقتی که زعفران به خونه برمی‌گرده پدرش اون می‌کشه! بعد از قتل پیرمرد میره وسط میدان روستا و میگه این هم جنازه‌ی زعفران. حالا راحت شدی! دست از سرم برمی‌داری؟پیرمرد می‌گفت که بعد از فرار دخترش وقتایی که مسجد می‌رفته، هیچ کسی باهاش صحبت نمی‌کرده و همه طردش می‌کردن. همه به‌صورت غیر مستقیم این پیام رو بهش میدادن که یا دخترت رو بکش یا اینکه دور زندگی اجتماعی و خط بکش! همون مرد تعریف می‌کنه که ماشین‌های عبوری براش واینمیستادن که سوارش کنن و کسی هم با پسرهاش معامله نمی‌کرده. میگه که من دخترم را کشتم، تا بقیه اعضای خانواده راحت باشند و از سوی جامعه طرد نشن.متاسفانه در بسیاری از موارد این قتل‌ها، به‌خاطر اتفاقی که نیفتاده انجام می‌شه. آمار غیررسمی میگن، بیش از ۵۰ درصد این قتل‌ها براساس سوظنیه که اثبات نشده! یعنی قاتل حتی فرصت دفاع یا توجیه رو به مقتول یا قربانی نمیده و صرفا بر اساس یک شایعه قتل رو انجام میده.خرداد ماه ۱۳۹۵ فیلمی منتشر شد از یک زن جوان در شهر خوی. این زن روبه‌روی دانشکده پرستاری افتاده بود و مردی با تفنگ شکاری بالای سرش در خیابون راه می‌رفت. در تحقیقات مشخص شد که اون مرد، پدر زن او بوده. اول بهش دو تا گلوله شلیک کرده و بعد هم مانع رسیدن نیروهای امدادی و نجات دختر شده. پدر بعدا اعلام کرد، علت قتل شایعاتی بوده که در مورد دخترش شنیده. یکی از انگیزه‌های رایج برای قتل‌های ناموسی، مخالفت یا اعتراض به نوع پوشش و حجابه.صدای دختری که داستانی رو روایت می‌کنه:من یه خاله داشتم که واقعا زیبا بود و توی خونواده‌ای بزرگ شده بود که پدربزرگ مادربزرگم و دایی‌‌هام خیلی فکرشون بسته بود و اصلا اجازه‌ی اینکه دختر آرایش کنه، دوست‌پسر داشته‌ باشه یا بخواد با انتخاب خودش ازدواج کنه، اونجا ممنوع بود؛‌ یعنی باید خواستگاری ازدواج سنتی رو فقط قبول داشتن. آرایش کردن مساوی بود با هرزه دونستن طرف و بالاجبار همه باید چادر می‌پوشیدند اونجا، حتی اگر اصلا عقیده هم نداشتی، باید چادر سر می‌کردی!خاله من تو یه همچین محیطی بود و برخلاف بقیه خواهراش که حالا یا دوست داشتن یا مجبور بودن، اونا رعایت می‌کردن؛ ولی خالی من رعایت نمی‌کرد این چیزا رو. آرایش می‌کرد و خودشم واقعا زیبا بود و اینکه دوست پسر داشت. یعنی یه پسر بهش ابراز علاقه کرده بود و بهم علاقه‌مند شده بودن. البته اینا رو که من دارم میگم یه بخشیش رو از بقیه شنیدم، چون من اصلا به‌ دنیا نیومده بودم، ازدواج اول خاله‌م.خاله‌م یه بار ازدواج می‌کنه و شوهر اولش، متاسفانه معتاده و از هم جدا میشن. بعد از طلاق گرفتن خاله‌م دایی‌هام خیلی ازش بیزار بودند واقعا و خیلی اذیتش می‌کردند؛ چون طلاق، طلاق گرفتن توی اون خونواده، اصلا مفهومی نداره!اعتقادشون اینه که دختر باید با لباس سفید بره خونه‌ی شوهر با لباس سفید برگرده. اصلا طلاق گرفتن معنی نداره، حتی اگر اون شوهر معتاد باشه، دیوونه باشه، دست بزن داشته باشه. خاله من تحت همین فشارها که بود، چون یه دختر در واقع مطلق بود، توی خونه‌ی پدر خودش خیلی تحت فشار بود و واقعا احساس می‌کنم شاید به‌خاطر همون فشارهایی که روش بود، مجبور شد که با مردی ازدواج کنه که اصلا در شانش نبود و آدم خوبی نبود واقعا و سال‌ها خاله‌ی من زندگی می‌کرد با مردی که دست بزن داشت، معتاد بود، قاچاقچی بود و بچه‌هاش رو کتک می‌زد، خاله‌م رو کتک می‌زد. من حتی یادمه یه بار، اسید رو دست خاله‌م ریخته بود!تا اینکه سر یه جریان‌هایی، اتفاقی که افتاد این بود که شوهر خاله‌م با یکی از دایی‌هام سر یه بحثی، دعواشون می‌شه و شوهر خاله‌م، دایی‌م رو به قتل می‌رسونه و فراری می‌شه! خاله‌م هم مجبور می‌شه که برگرده خونه‌ی پدرش، چون هیچ جایی رو نداشته که بره زندگی کنه و مجبور می‌شه که بره، بیاد اونجا زندگی کنه. اون موقع من خیلی بچه بودم و ما هم تو همون خونه زندگی می‌کردیم.چند سال شوهرخاله‌م فراری بود و من یادمه که خیلی از خاله‌م بیزار بودن، یعنی دایی‌هام و پدربزرگم و حتی مادربزرگم؛ خاله‌م رو در واقع بیشتر از شوهرش مقصر می‌دونستن، چون ازدواج کرده بود، فکر می‌کردن که خب همه‌ی اینا تقصیر اینه! بعد به‌خاطر شوهرش این اتفاق افتاده خاله‌م رو مقصر می‌دونستن. یادمه یه روز خونه مونده بودیم و در واقع همه بودیم، دیدم که مادربزرگم داد و بیداد و گریه و اینا می‌کنه. جمع شدیم ببینیم چی شده و دیدیم که خاله‌م رو کشتن، خاله‌م غرق خون بود! همه‌ی مدت و همه‌ی این سال‌ها به ما می‌گفتن که شوهر خاله‌م، خاله‌م رو به قتل رسونده و الانم اعدام‌شده؛ ولی من چیزی که جدیدا فهمیدم اینه که دایی من این کار رو کرده و دایی من خاله‌م رو به قتل رسونده!همه‌ی این سال‌ها بدون اینکه هیچکس، اصلا هیچ چیزی به‌روش بیاره، راست راست می‌چرخید و حتی قانون هم هیچ کاری نکرده و مطمئنم که می‌دونستن که قاتل کیه! بالاخره تحقیقاتی صورت گرفته و نمی‌شه الکی یه نفر رو دو تا قتل رو به گردنش بندازیم؛ ولی به هر حال هرطوری که شده، دایی من، نه یک روز زندان رفت، نه اصلا هیچ اتفاقی افتاد، نه کسی شکایتی کرد و خیلی راحت داره زندگی می‌کنه!در قانون ایران جرمی به نام بدحجابی وجود نداره، اما بی‌حجابی با شرع اسلام مغایرت داره. برای همین طبق ماده‌ی ۶۳۸ قانون مجازات اسلامی، هر کسی که در انظار عمومی، اقدام  به انجام فعل حرام بکنه، می‌تونه ۱۰ روز تا دو ماه حبس و ۷۴ ضربه شلاق بگیره!طاهره در شهرستان سمیرم به دنیا اومد. در سن ۱۲ سالگی به‌زور به عقد پسر عموش درآوردنش و در ۱۵ سالگی اولین پسرش به دنیا اومد. اما چی شد که ازدواج کرد؟ کلاس اول راهنمایی بود و از مدرسه تا خونه رو پیاده می‌اومد. تابستون بود و هوا خیلی گرم. برای همین مقنعه‌ش و بالا زده بود، کاری که خیلی از بچه مدرسه‌ای‌ها انجام میدن. پدرش بنا بود و با موتور رفت و آمد می‌کرد. ازقضا همون روز از کنار طاهره می‌گذره و در اون وضعیت می‌بیندش. طاهره تا میاد سلام بکنه، پدرش محکم توی گوشش میزنه. بعدهم اون رو از جا بلند می‌کنه و به‌زور به خونه می‌بره. طاهره اینقدر ترسیده بود که لباس زیرش رو خیس می‌کنه.کتک زدن‌ها توی خونه وحشیانه‌تر هم می‌شه. پدرش می‌گفت که آبروی طایفه رو برده. برادرش هم کمک پدر اومده بود و دو نفری کتکش می‌زدن. طاهره اون روزها نمی‌دونست آبرو یعنی چی. پدرش می‌گفت طاهره ناموس اونه یا باید بکشدش یا اینکه دست نخورده، دست صاحب اصلیش برسونه.برادر طاهره اهل مخدر و سیگار بود و چند باری هم به جرم دزدی از مغازه‌ها و کلاهبرداری دستگیر شده بود، اما پدرش هیچ وقت اون رو مورد بازخواست قرار نمی‌داد. این حساسیت‌ها فقط برای طاهره بود. چند روز بعد، پدرش و عموش قرار و مدار عقدش رو با پسرعموش گذاشتن و اون رو به خونه‌ی شوهر فرستادن. با این اوصافی که تعریف کردم، طاهره اگر که با ازدواج مخالفت می‌کرد، می‌تونست قربانی یک قتل باشه! مخالفت با ازدواج اجباری یا ابراز علاقه و تمایل به ازدواج با یک مرد غریبه، یکی دیگه از انگیزه‌های قتل‌های ناموسیه.ادامه روایت دختر:یه خاله‌ی دیگه‌م هم که بچه‌ی کوچیکه اون  خانواده در واقع به‌حساب میاد. اون هم کسی بود که آدمی نبود که بخواد، حرف داداش‌هاش رو در واقع گوش بده. همون تایم که دوست پسر داشتن تابو بود، دوست‌پسر داشت و دیگه یه جورایی خونش حلال شده بود. یادمه که همه دنبالش بودن، از خونه فرار کرد در واقع چون انقدر که تحت فشار بود خاله‌م، از خونه فرار کرد؛ ولی برش گردوندن و بارها و بارها می‌خواستن بکشنش. من اونا رو قشنگ یادمه. خودم بچه بودم یادمه.یعنی چند بار با چاقو زدنش، ولی نجاتش دادن مامان بابای من، نجاتش دادن. حامیش مامان بابای من بودن. خودش چند بار می‌خواست خودکشی کنه. اصلا بهش می‌گفتن که باید خودتو بکشی، چون داشتن دوست پسر و فرار کردن از خونه، کاملا مساوی با مرگ بود. اصلا خونش رو حلال می‌دونستن. حتی یه بار دایی من سعی کرده بود که توی خواب با روسری خفش کنه، ولی نجاتش داده بودن. اونقدر تحت فشار بود که دچار حمله‌های عصبی شد و مجبور شد چند ماه بیمارستان بستری باشه. کلی دارو مصرف کرد، واقعا، خیلی داغون بود.بعد که حالش بهتر شد و از بیمارستان مرخص شد، سریع واسه‌ش خواستگار جور کردن که ازدواج کنه و مجبور شد با کسی ازدواج کنه که هم‌سن پدربزرگم بود در واقع، خیلی سنش بالا بود و یه دختر داشت هم سن و سال خاله‌م. مجبور شد باهاش ازدواج کنه و الان هیچ پناهی نداره که بخواد جدا شه، چون نه درس خونده، نه کاری داره، مجبوره باهاش بسوزه و بسازه. بچه هم که داره، اصلا نمی‌تونه جدا شه واقعا!الان هم تهدید همون پیرمرد معتادی که دست بزن داره، اینه که من میندازمت زیر دست داداشات و می‌کشمت و هیچکس هم نمی‌تونه بیاد به خون‌خواهی تو؛ چون می‌دونن که حقته! یعنی اینکه باهاش ازدواج کرده رو لطفی می‌دونه که کرده؛ یعنی کسی که دوتا زن داشته و خاله‌م زن سومش بوده و اونا رو طلاق داده، در واقع اینکه باهاش ازدواج کرده رو منت می‌گذاره سرش که نجاتش داده تازه! خاله‌م هم مجبوره باهاش زندگی کنه، چون می‌دونه اگر برگرده و طلاق بگیره، دایی‌هام قطعا همون بلایی رو سرش میان که سر اون یکی خواهرش آوردن.ناگفته نمونه که این قتل‌ها صرفا در مورد دختران و زنان جوان نیست، بلکه مواردی هم بوده که در اون پسر به‌خاطر شنیدن شایعه در مورد مادرش اقدام به قتل کرده. در یکی از منابعی که من استفاده کردم با عنوان فاجعه‌ی خاموش نوشته پروین بختیارنژاد، داستان زنی اومده بود که در سن بالای پنجاه سال توسط پسرش به قتل رسیده بود. به پسرش خبر رسونده بودن که مرد همسایه داشته توی حیاط خونه با مادرش صحبت می‌کرده و پسر هم نتونسته بود این موضوع رو تحمل بکنه. دیگه اتفاقاتی مثل فرار از خونه، رابطه‌ی نامشروع و موارد این چنینی که دیگه جای خود رو دارند.ژیلا بنی یعقوب در یکی از گزارش‌هاش، داستان گلبهار رو تعریف می‌کنه. دختر ۲۰ ساله‌ای از استان چهارمحال بختیاری. خانم بنی یعقوب این دختر رو اتفاقی در پزشکی قانونی می‌بینه. گلبهار نوزادی رو در آغوش داشت که حاصل رابطه خارج از ازدواجش با پسر همسایه بود؛ اما پسر همسایه این موضوع را انکار کرده بود. حالا خانواده و پسر جوان برای گرفتن آزمایش دی ان ای (DNA) اومده بودن تهران، تا پدر واقعه‌ای بچه معلوم بشه.پسر بعد از بارداری گلبهار، از ترس آبرو و جونش منکر همه چیز شده بود. می‌ترسید پیش خانوادش بی‌آبرو بشه و خانواده‌ی دختر هم بکشنش. گلبهار هم خیلی می‌ترسید، اما دلش خوش بود به اینکه قاضی از خانوادش تعهد گرفته که کاری به کار اون و بچش نداشته باشن و آسیبی بهش نرسونن.چند روز بعد به خانم بنی یعقوب خبر میرسه که برادر، عمو و پسرعموهای گلبهار، بعد از بازگشت از تهران اون رو به قتل رسوندن. اول می‌خواستند که با طناب دارش بزنند، اما هر بار از دستشون فرار می‌کرده. بار آخر برادر در یک لحظه بنزین رو روی تنش خالی می‌کنه و یکی از پسرعموها فوری روش کبریت می‌کشه. چند روز بعد هم به نوزاد سم میدن. برای فرار از مجازات هم شایعه کردند که گل بهار خودسوزی کرده و نوزادش هم از گرسنگی مرده.امروزه می‌دونیم که قتل‌های ناموسی با این شدت و با این هدف در کشورهای پیشرفته اتفاق نمیفته. حتی اگر که بگیم که این پدیده در کشورهای پیشرفته هم اتفاق می‌افته، اما به‌نظر یک تفاوت اساسی وجود داره. در جوامع پیشرفته، اگر قتل ناموسی اتفاق بیفته، این مسئله بین زن و شوهره. به عبارتی همسر مقتول احساس مالکیت یا حسادت داشته و قطع کرده؛ اما در جوامع قومی و طایفه‌ای هر مذکری که محرم دختره یا صرفا رابطه‌ی خونی با اون زن داره، مثلا پسرعموشه، این احساس مالکیت رو داره و به خودش اجازه میده که زن رو به‌خاطر زیر پا گذاشتن قوانین طایفه‌ای مجازات بکنه.در چنین فرهنگی مردان کل فامیل هویت زنان‌شون رو از خودشون جدا تصور نمی‌کنن. اصلا اون خطا رو ناشی از بی‌عرضگی و ضعف خودشون می‌دونن و برای جبران همین ضعف و قدرت‌نمایی در فامیل یا طایفه‌شون زنان رو قربانی می‌کنن. اصلا یکی از دلایل اصلی قتل‌های ناموسی اینه که مردان خانواده میخوان خودشون و قدرت‌شون رو به سایرین ثابت بکنن!این نکته خیلی مهمه و جای فکر داره، یعنی فرد متجاوز اصلا فکر طرف مقابل که یک زن باشه نیست و تمام حواسش مشغول اینه که کاری بکنه که جلوی اطرافیان به‌عنوان یک فرد غیرتی و ناموس پرست سربلند بشه.دیالوگ یک فیلم:فیلم دست این و اون باشی چی؟! دیگه می‌شه اینجا زندگی کرد؟ْ! هر روز ما رو با دست نشون بدن بگن، این پفیوزا رو ببین، این پفیوزا رو ببین! ناموس داری تو! همین! پاک کرده! اون هی روی سینه ننه‌شو گاز می‌گیره! توله سگ‌هاتو جمع‌کردی رفتی اونجا، دارودسته راه انداختی فکر کردی گنده لاتی؟! خب چرا نکشتیش؟ چرا نکشتیش؟ بگو مال این حرفا نیستم! زر می‌زنم هی. زر زر زیاد می‌کنم.دیالوگ‌هایی که شنیدید مربوط به فیلم «مغزهای کوچک زنگ زده» بود. یکی از استان‌هایی که آمار بالایی در کشتار زنان داره کردستانه. از ابتدای سال ۹۸ تا پایان آذر ماه همین سال، ۱۰۳ زن به‌دلیل اختلافات خانوادگی و ترس از کشته شدن توسط اعضای خانواده، خودکشی کردن و ۲۵ زن هم قربانی قتل ناموسی شدند. متاسفانه خیلی از این موارد خودکشی، خودسوزی یا مرگ بر اثر سم، مشکوک به قتل ناموسی هستن؛ یعنی زن رو می‌کشن، ولی برای فرار از مجازات طوری صحنه‌سازی می‌کنند که انگار زن خودکشی کرده.در مورد رومینا هم این قضیه وجود داشته و طبق گفته‌های مادرش پدر اون رو تشویق می‌کرده تا با مرگ موش خودکشی بکنه. خیلی از دخترها قبل از وقوع قتل، این خطر و احساس می‌کنن. دقیقا مثل رومینا که وقتی با پدرش به دادگاه میره از قاضی می‌خواد که به خونه برش نگردونن، چون می‌دونست که سرانجامش مرگه! اما متاسفانه در بسیاری از استان‌ها خونه‌ی امنی وجود نداره که اگه زنان احساس خطر کردن، بتونن بهش پناه ببرن.اما سوالی که پیش میاد اینه که چرا قتل؟ اصلا چرا خشونت؟ اخلافات خانوادگی و اختلاف سلیقه توی همه‌ی خانواده‌ها رایجه. اما باید بگیم که بین احساس خشم و خشونت، بین مسئولیت و تعصب خیلی فرق هست. خشم و عصبانیت احساسیه که همه تجربش می‌کنن. افراد به واسطه‌ی قرار گرفتن در فرهنگ‌های مختلف یا مسائل فردی و بیولوژیک، عکس‌العمل‌های متفاوتی در زمان خشم نشون میدن. ابراز خشونت بدترین اون‌هاست. خشم ابزاریه که آدم‌ها توسط اون می‌تونن، از خودشون محافظت کنند؛ اما (خشونت) آسیب زدن به دیگریه.ما در جامعمون خیلی چیزها رو دسته‌بندی می‌کنیم. می‌گیم دروغ مصلحتی و دروغ عادی یا خشونت رو هم به خشونت مشروع و نامشروع تقسیم می‌کنیم. شکنجه یا مجازات‌های قانونی مثل شلاق، بریدن دست و اعدام رو در دسته‌ی خشونت‌های مشروع قرار می‌دیم و فردی که این خشونت رو انجام میده، مواخذه نمی‌کنیم. در واقع می‌پذیریم که اگر کسی یک جرم مشخص رو انجام بده، ما این حق رو داریم که اون رو با این خشونت‌‌ها مجازات بکنیم.در مقابل تجاوز یا قتل رو خشونت نامشروع می‌دونیم. با این پیش‌فرض احتمالا حدس زدین که چرا برای خیلی‌ها قتل ناموسی مشکلی نداره! در فرهنگ ما به خطر انداختن ناموس مردان خانواده، یه جرم بزرگ به‌حساب میاد. اینقدر که مردان خانواده به‌خاطرش می‌تونن جان زنان رو بگیرن. در نظر این افراد اعمال چنین خشونتی کاملا مشروع به‌حساب میاد و از انجامش احساس گناه ندارن!این موضوعی که گفتم یه نکته‌ی کلیدیه. برای خود من وقتی که داشتم راجب قتل‌های ناموسی صحبت می‌کردم، این انگار یکی از حلقه‌های گمشده‌ی جنایت بود! متاسفانه قانون هم از این اقدام حمایت می‌کنه! مجرمین قتل‌های ناموسی در ایران، در پناه دوتا ماده‌ی قانونی ۲۲۰ و ۶۳۰ مجازات اسلامی، بدون نگرانی از مجازات اقدام به قتل می‌کنن.ماده‌ی ۲۲۰ قانون مجازات اسلامی میگه، اگر پدر یا جد پدری فرزند خودش رو بکشه، قصاص نمی‌شه و فقط به پرداخت دیه قتل به ورثه‌ی مقتول و تعزیر محکوم می‌شه. پدرانی که دخترشون رو می‌کشند با اطلاع از این ماده‌ی قانونی، انتظار دارن مجازات نشن. برای مثال زهرا دختر هفت ساله اهوازی بود که پدرش بهش سوظن داشت و در کمال ناباوری اون رو به قتل رسوند. وقتی که پلیس دستگیرش کرد و می‌خواست به دست‌هاش دستبند بزنه، اعتراض کرد و گفت چرا به من دستبند می‌زنید؟ من ولی دخترم هستم!اینا رو بذاریم کنار، خیلی از اوقات ورثه‌ای مقتول برای مثال مادر به‌خاطر فشار اطرافیان و ترس از طرد شدن و مورد خشونت قرار گرفتن، قاتل رو می‌بخشند. پس پدر معمولا ترسی از مجازات نداره و با آسودگی خاطر قتل رو انجام میده.سارینا غفوری زنی بود که در زمان مرگ ۲۵ ساله بود. سارینا این اهل سنندج بود و یک دختر پنج ساله داشت. خیاطی می‌کرد و از طریق یک صفحه در اینستاگرام کارهاش رو می‌فروخت. شغل سارینا خیلی باب میل برادرش نبود. یکم بعدتر سارینا تصمیم گرفت که با مردی که دوستش داره ازدواج بکنه و این یه کار آخر، دیگه خون برادرش رو به جوش آورد. برادر حسابی کتکش زد و تهدیدش کرد، ولی وقتی جواب نگرفت با هدف حفظ آبروش این زن رو کشت.برادر سالینا به‌راحتی از قصاص نجات پیدا کرد و خانواده‌اش از مجازات پسرشون گذشتن. این حکم قطعی نیست، ولی اغلب کسانی که قتل‌های ناموسی رو انجام میدن، سطح تحصیلات و وضعیت اجتماعی و اقتصادی پایینی دارند. در واقع بزارید این‌طوری بگم که دلیل اصلی انجام همچین قتل‌هایی، رشد نیافتگیه! حالا ممکنه یکی تحصیلات بالایی هم داشته باشه، اما هنوز به بلوغ فکری نرسیده باشه.نقش خانواده و تربیت خانوادگی هم خیلی مهمه والدینی که رفتارهای خشونت‌آمیز دارن و بینشون عشق و احترام وجود نداره، بستر رو برای انجام چنین جنایاتی فراهم‌تر می‌کنن. اگر که در خانواده‌ خشم یا سایر هیجانات خودش رو در قالب خشونت بروز بده، بچه‌ها از همون سن پایین یاد می‌گیرن تا هیجان یا اعتراض‌شون رو به‌همین شکل بیان بکنند. مسئله‌ دیگه بیماری‌های اجتماعی و فرهنگیه. در جامعه‌ای که اعتماد وجود نداره، افراد زود به‌هم شک می‌کنن و همدیگر رو زیر سوال می‌برند.تحقیقات میگه در جوامعی با احساس ناامنی روانی و اقتصادی، سوظن هم بیشتر وجود داره. متاسفانه هرچقدر که امنیت اجتماعی کمتر باشه اعتماد هم کمتر می‌شه. توی کشورهایی مثل ما منابع محدوده، یعنی تحریم‌ها، شرایط اقتصادی، نبود فرصت‌های شغلی و موارد اینطوری باعث شده که آدم‌ها امنیت مالی و اجتماعی کمتری داشته باشند.این محرومیت و ناکامی باعث ایجاد تبعیض می‌شه. تبعیض احساس خشم و حسادت رو شعله‌ور می‌کنه. در چنین شرایطی آدم‌ها نیازهای خودشون رو در اولویت قرار میدن و به دیگران فکر نمی‌کنن. یه کمی پیچیده شد، ولی باید بگم که قضیه همین قدر پیچیده‌ست. یعنی فکر نکنید که مذهب یا تعصب، تنها پارامترهای مهم در این مسئله هستند. داریم از یه زنجیره‌ای به‌هم پیوسته صحبت می‌کنیم که قتل‌های ناموسی یکی از نتایج شه. یه نتیجه‌ی دیگش ازدواج اجباری یا کودک همسریه یا یه سمت دیگش خشونت‌های روانی و اقتصادیه.اما چیکار باید کرد؟ مرحله‌ی اول و انتظار همه‌ی ما، وضع قوانین سختگیرانه برای مجازات عاملین چنین اتفاقیه. جامعه‌ای که در اون مزد گورکن از بهای جان آدمی افزون‌تره، نمی‌شه انتظار داشت که این سنت‌های غلط متوقف بشن. قوانینی که به عاملین قتل مصونیت و برائت میدن، در واقع دارن بذر خشونت رو در جامعه می‌کارن.یک اقدام مهم دیگه، ایجاد نهادهای حمایتی برای ارائه خدمات پوششی و امنیتی به زنان و دخترانیه که در معرض این خشونت‌ها هستند. جاهایی مثل خانه‌های امن یا شماره تلفنی که وقتی فرد در معرض خشونت قرار گرفت، بتونه سریع بهش دسترسی داشته باشه. همیشه در روزن گفتم که قدم اول برای تغییر، آگاهیه. فقط آموزش و آگاهیه که می‌تونه هسته‌ی سخت این باورها رو از درون متلاشی بکنه و مانع از تکرار چنین اتفاقاتی بشه.در این راه همه‌ی ما چه زن و چه مرد باید دست‌به‌دست هم بدیم. این موضوع یه پدیده‌ی مهم اجتماعی و نباید فقط دغدغه‌ی فعالان حقوق زن یا حقوق بشر باشه. یقین داشته باشید کسی که دخترش رو می‌کشه، می‌تونه در حق هر فرد دیگه‌ای هم این جنایت رو مرتکب بشه. چنین فردی امنیت اجتماعی همه‌ی ما رو به خطر میندازه! اون مرد می‌تونه همسایه یا همکار شما باشه، فروشنده مغازه‌ای باشه که فرزند شما ازش خرید می‌کنه یا آرایشگری باشه که شما سرتون رو بهش می‌سپارید.داریم در مورد یک قاتل صحبت می‌کنیم، پس فراموش نکنید که قتل، قتله. پسوند ناموس توجیهش نمی‌کنه! در نهایت هم بیاید یکم آدم‌های بهتری باشیم. ایجاد یک شایعه یا حرف می‌تونه کار یک نفر باشه، اما برای پخش و انتشارش حتما باید چندین نفر مشارکت داشته باشن. ما ها گاهی خودمون دست‌به‌دست هم میدیم و باعث‌و‌بانی خشونت می‌شیم. مثل همسایه‌های رومینا که وقتی خبر فرارش رو شنیدن، پچ‌پچ و غیبت‌هاشون رو شروع کردن. کسانی که پدرش و ترد کردند و بهش سرکوفت زدن! شاید اگر فشار اجتماعی نبود، خیلی از این مواردی که در این اپیزود تعریفش رو کردم اتفاق نمی‌افتاد!پس این بار که شایعه‌ای رو پخش می‌کنیم یا با نظرات خودمون نفرت‌پراکنی می‌کنیم، یکم به تاثیرات احتمالی حرفایی که می‌زنیم هم فکر کنیم.این قسمت سیزدهم روزن بود. ممنونم که این اپیزود رو گوش دادید. این قسمت از روزن یه جورایی مناسبتی بوده و به واسطه‌ی موضوعات اخیر جامعه‌مون، ساخته شد. ممنون میشم که اگر که دوستش داشتید به بقیه هم معرفیش بکنید.تا قسمت بعدی. هدیه، خرداد ماه ۱۳۹۹.بقیه قسمت‌های پادکست روزن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/قسمت-۱۳-–-قتل‌های-ناموسی-id6143159-id700390299?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%DB%B1%DB%B3%20%E2%80%93%20%D9%82%D8%AA%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%20%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست روزن Rozan Podcast I</category>
                <author>پادکست روزن Rozan Podcast I</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2024 14:04:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت دوازدهم – ملاله یوسف‌زای، جوان‌ترین برنده صلح نوبل</title>
                <link>https://virgool.io/RozanPodcast/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81-%D8%B2%D8%A7%DB%8C-lsmslajlhmes</link>
                <description>۹ اکتبر ۲۰۱۲، وقتی فقط ۱۵ ساله م بود. خونه رو به مقصد مدرسه ترک کردم و هرگز برنگشتم.سه شنبه بود. وسط امتحانات. امتحان هیچ وقت منو نمی ترسوند. من عاشق درس و کتاب بودم. برای ما دخترها، مدرسه دری بود به دنیای قشنگ آزادی.پامون که به مدرسه می رسید، مقنعه هامون رو در میاوردیم و می ذاشتیم باد موهامون رو نوازش کنه، کاری که هیچ جای دیگه نمی تونستیم بکنیم. بعدش سریع می دویدیم سمت کلاس تا کیفامون رو بذاریم و اماده مراسم صبحگاهی بشیم.توی یک صف پشت سر هم و منظم می ایستادیم. پشتمون کوه بود و روبرو دنیای بزرگ آرزوهامون.اون روز صبح مثل همه صبح‌های دیگه شروع شد. چون امتحان داشتیم مدرسه ساعت ۹ شروع میشد و برای منی که صبحا به سختی از خواب بیدار میشدم یه ساعت بیشتر خوابیدن هم موهبتی بود. امتحانمون رو داده بودیم و میخواستیم برگردیم خونه.مدرسه نزدیک خونه بود. قبلنا پیاده می رفتم اما یه سالی بود که سرویس گرفته بودم. مادرم می ترسید اگه تنهایی و پیاده برم، اتفاقی برام بیفته. تو این یک سال کلی تهدیده شده بودم. فکرشو میکنم حق داشت که نگران باشه اما من ته قلبم همیشه اروم بودم. اونا هیچ وقت سراغ بچه ها نیومده بودن. عوضش خیلی می‌ترسیدم که سراغ پدرم برن. آخه پدرمم هم مخالفشون بود و اینور اونور سخنرانی می کرد.سرویس مدرسه یه تراک قدیمی بود که مسقفش کرده بودن و سه ردیف نیمکت توش گذاشته بودن. هر روز ۲۰ تا دختر و ۳ تا معلم سوارش می شدیم و مدرسه می رفتیم. اون روز من ردیف سوم نشسته بودم. یه طرفم دوست صمیمیم بود و طرف دیگه م یکی دیگه از دخترای مدرسه. جزوه های امتحان رو به سینه مون چسبونده و کیف های مدرسه رو زیر پامون گذاشته بودیم. هوا خیلی گرم بود و اون جایی که ما نشسته بودیم پنجره نداشت.سرویس پیچید سمت راست اما یه دفعه ترمز کرد. یه اقایی که لباس های روشن پوشیده بود جلومون رو گرفته بود.از راننده پرسید: این سرویس مدرسه خوشاله؟ راننده جواب داد که آره.همونطور که داشت با راننده حرف میزد یه مرد دیگه که همراهش بود اومد نزدیک سرویس. من فکر کردم برای مصاحبه اومدن. از وقتی با پدرم برای حق تحصیل دخترا مبارزه می کردیم، خبرنگارا گاه و بیگاه سراغمون میومدن و با سوالاتشون ما رو دوره می کردن.مرد نزدیک تر شد و پرسید: ملاله کیه؟از هیچ کسی صدایی در نیومد اما همه ناخوداگاه به من خیره شدن. من، تنها دختری بودم که صورتش رو نپوشونده بود.بقیه اتفاقا خیلی سریع افتاد. توی کمتر از چند ثانیه اسلحه ش رو بلند کرد و سمت من نشونه گرفت. دستاش می لرزید. دخترا جیغ زدن. گلوله سه بار شلیک شد. اولین گلوله از حدقه چشمم وارد و از شونه م خارج شد. من پرت شدم روی دوستم. خون از تو گوشم فواره زد. دو تا گلوله بعدی به دخترای دیگه خورد.وقتی منو به بیمارستان رسوندن سر و موهام و بدنم پر از خون بود و یک قدم بیشتر با مرگ فاصله نداشتم.طالبان به من حمله کرده بود. من کیه م؟ من ملاله م و این داستان زندگی منه.سلام. من هدیه میری مقدم هستم و این قسمت دوازدهم پادکست روزنه که در اردی بهشت ۱۳۹۹ منتشر میشه. پادکستی که در هر قسمت اون من درباره ی چالش های زنان در جامعه امروز و برابری جنسیتی صحبت میکنم.این سومین قسمت از سریال روزنانه. روزنان مجموعه ایه که من در هر قسمت اون داستان زندگی یک زن پیشرو و تاثیرگذار رو تعریف میکنم. قسمت اول در مورد خانم مه لقا ملاح صحبت کردم، و قسمت دوم در مورد توران خانم میرهادی.در این قسمت میخوام برم سراغ جوان ترین قربانی طالبان برم. دختری که تا یک قدمی مرگ رفت و جوان ترین کسی بود جایزه صلح نوبل رو برد. ملاله یوسف زی. در این قسمت میخوایم ببینیم که داستان زندگی ملاله چی بود و چطور شد که برای اولین بار یک نوجوان دختر، در سن ۱۷ سالگی برنده صلح نوبل شد؟داستان ما در منطقه ای به اسم سوات میگذره که ۱۶۰ کیلومتر با اسلام اباد پایتخت پاکستان فاصله داره. منطقه ای سرسبز با کوه های بلند و سبزه زارهای وسیع، پر از دریاچه و آبشار که به سوییس پاکستان معروفه.مردم این منطقه پشتون هستن. اون ها دینشون اسلامه و سنی هستند. در شمال پاکستان و بخش هایی از افغانستان زندگی می کنند.پشتون ها جامعه بسیار سنتی و متعصبی دارن. تا سال ها قبل، دخترا نمیتونستن که مدرسه برن. یعنی خانواده ها فکر میکردن که وظیفه اصلی یک زن مادر شدن و رسیدگی به کارهای خونه ست و برای انجام این وظیفه نیازی به درس خوندن نداره. برای همین خیلی عجیب بود که پدر و برادرای تورپکای دوست داشتن اون درس بخونه و تو سن ۶ سالگی فرستادنش مدرسه. تورپکای کیه؟ یک دختری با پوست سفید و چشم های روشن که قیافه ش با تیپیک زنان پاکستانی فرق داره. در واقع جزو دختران زیبای پاکستان به حساب میاد. تورپکای تنها دختر مدرسه شون بود و با پسرا سر یه کلاس می شست. وقتی می دید دخترای فامیل می تونن خونه بمونن ، بازی کنن و مجبور نیستن سر کلاس برن یا درس بخونن، خیلی بهشون حسودی می کرد. این شد که حتی یه ترم هم نتونست طاقت بیاره و یه روز رفت کتاب هاش رو فروخت و با پولش شکلات خرید و دیگه هرگز به مدرسه برنگشت. هیچوقت هم پشیمون نشد. تا اینکه بزرگ شد و ضیاالدین رو دید و در یک نگاه عاشقش شد. این یک نگاه که میگن در فرهنگ سنتی پاکستان واقعا در حد همون یک نگاهه و اغراق نیست. یه دختری رو حالا یا تو خیابون، یا توی فامیل می بینی، عاشقش میشی و مرحله بعدی اینه که بری پیش پدرت و بخوای که برات خواستگاریش کنن. ضیاالدین برعکس تورپکای تحصیل کرده بود، عاشق کتاب خوندن بود و برای تورپکای نامه های عاشقانه می نوشت، نامه هایی که اون هرگز نمیتونست بخونه.ضیاالدین کیه؟ اون دومین فرزند یک خانواده پر جمعیت بود. یک برادر و پنج خواهر داشت. بین این بچه ها فقط خودش و برادرش به مدرسه می رفتن و دخترا مجبور بودن خونه بمونن.مدرسه تنها چیزی نبود که خواهرای ضیاالدین از دست میدادن. صبح ها وقت صبحانه به پسرها یه لیوان چای و یه کاسه خامه میدادن اما سهم دخترا فقط یه لیوان چای بود. اگر تخم مرغ کنار صبحانه بود فقط به پسرا می رسید. یا اگر برای شام مرغ داشتند، به دخترا بال و گردن می رسید و به پسرا سینه و رون. ضیاالدین از همون زمان متوجه تفاوت های خودش با خواهرانش شده بود و با خودش عهد کرده بود اگر روزی دختردار بشه، بین اون و فرزندان پسرش فرق نذاره.یه آرزوی دیگه هم داشت اینکه مدرسه خودش رو تاسیس کنه. فوق لیسانس زبان انگلیسیش رو که گرفت با یکی از هم دانشگاهیاش کار رو شروع کردن. همه سرمایه شون رو گذاشتن وسط. کلی هم قرض گرفتن و مدرسه خودشون رو استارت زدن. اما کارشون نگرفت و مجبور شدن مدرسه رو ببندن.ضیاالدین ناامید نشد و رویاش رو رها نکرد. تونست یه مدرسه دیگه در شهر مینگورا تاسیس کنه. جایی که خونه ش شد و تا سالیان سال همونجا زندگی کرد.وقتی با تورپکای ازدواج کرد آه در بساط نداشت اما زندگی شون خیلی عاشقانه بود و همدیگه رو خیلی دوست داشتن. اگرچه تورپکای بی سواد بود اما ضیاالدین همیشه همه چیز رو با همسرش در میون میگذاشت و نظرش رو می خواست. برخلاف پشتون ها، هرگز زنش رو کتک نمی زد و همیشه با احترام باهاش رفتار می کرد. اغلب مردای پشتون اینطوری نیستن و توجه به زن رو نشونه ضعف می دونند.ضیاالدین و تورپکای سال های اول ازدواجشون در فقر زندگی می کردند. وقتی فرزند اولشون داشت به دنیا میومد پول این رو نداشتن که تورپکای رو ببرن به بیمارستان. به خاطر همین قابله اومد کمکشون و بچه رو تو خونه به دنیا اوردن.بچه یک دختر بود و اصلا هم به مادرش نرفته بود. رنگ پوست و چشم هاش تیره بود. برای پشتون ها روزی که یه نوزاد دختر به دنیا بیاد روز سیاه و تلخیه. مردم ده به تورپکای دلداری می دادن و هیچ کسی هم به ضیاالدین تبریک نگفت.اما ضیاالدین با بقیه مردای پشتون فرق میکرد. همون لحظه ای که چهره دخترش رو دید عاشقش شد. می گفت یه چیزی تو این دختر هست که با بقیه فرق داره. برای همین اسمش رو از روی اسم یکی از اسطوره های زن و شاعر افغانستانی برداشت: ملالهبعد هم شجره نامه ی خانوادگی رو برداشت. زیر اسم خودش فلش کشید و نام دخترش رو اون پایین ثبت کرد. همه بهش خندیدن. این اولین بار بود که اسم یک دختر توی شجره نامه نوشته میشد. رسم این بود همیشه اسم پسرها رو بنویسن.در کشور پاکستان رسمه که هفتمین روز تولد نوزاد رو جشن بگیرن و در این روز فامیل و دوستان، برای تبریک به خونه نوزاد بیان. پدر و مادر ملاله پول تدارکات مهمونی یعنی خرید برنج و گوشت رو نداشتن و تصمیم گرفتن جشنی نگیرن. پدر ضیاالدین هم چون فرزند دختر بود حاضر نشد هیچ کمکی بهشون بکنه.وقتی فرزند بعدیشون که پسر بود به دنیا اومد، پدربزرگ پیش قدم شد و گفت که پول مهمونی رو میده. اما ضیاالدین مخالفت کرد و گفت چون برای ملاله همچین مراسمی رو نگرفتن نمیخواد که برای برادرانش هم این کار رو بکنه. قبلا گفتم از بچگی با خودش عهد کرده بود بین فرزندان دختر و پسرش فرق نذاره.زمانی که ملاله به دنیا اومد مدرسه ضیاالدین پنج-شش تا معلم و حدود صد نفر شاگرد داشت. پدرش هم معلم بود، هم حسابدار و هم مدیر. خودش زمین رو طی میکشید، دیوارها رو می شست و دستشویی ها رو تمیز میکرد. بعد از دادن حقوق معلم ها هم پول خیلی کمی برای خودش باقی میموند و زندگیشون به سختی میگذشت.  اون ها تو یه کلبه محقر روبروی مدرسه زندگی می کردن. خونه شون دو تا اتاق خواب بیشتر نداشت. ملاله با مادر و پدرش تو یه اتاق میخوابیدن و اتاق دیگه برای مهمون ها بود. آخه خونه شون همیشه پر بود از مهمونایی که از شهرستان میومدن. مهمون داری یکی از رسمای پشتون هاست، اونا هرگز به مهمون نه نمیگن. حتی اگر شرایط زندگی و مالی خیلی بدی داشته باشن. چیزی به اسم حریم شخصی هم ندارن و کسی برای سر زدن به فامیل وقت و قرار ست نمیکنه. مهمونا هروقت بخوان، بار و بندیلشون رو جمع می کنن. میرن دم در خونه میزبان و هرچقدرم بخوان می مون. این مهمون داریا زندگی ضیاالدین و خانواده ش رو سخت تر میکرد.اما خب این رسم برای ملاله و خانواده ش هم صدق می کرد دیگه. اونا هم زیاد به فک و فامیل سر می زدن. تا یه چند روز تعطیلی پیدا می کردن می رفتن به روستای پدری. ملاله اون سفرها رو خیلی دوست داشت چون میتونست با بچه های فامیل وقت بگذرونه و بازی کنه.توی روستا، با دخترای فامیل میرفتن دم رودخونه. با خودشون برنج و شربت می بردن و خاله بازی میکردن. بازی مورد علاقه شون عروسی بود. دو گروه می شدن. یه گروه فامیل داماد و گروه دیگه فامیل عروس. همه دوست داشتن ملاله توی فامیل اونا باشه چون از شهر اومده بود و یه جورایی باکلاس حساب میشد. بعد زیباترین دختر رو انتخاب و عروسش میکردن. سر و دست عروس رو پر از زیورآلات میکردن و آهنگای بالیوودی براش میخوندن. بعد با لوازم ارایشی که از مادراشون گرفته بودن عروس رو ارایش میکردن. دستای عروس رو با سنگ پا ماساژ میدادن تا سفید بشه و  ناخنهاشو با حنا قرمز میکردن. وقتی عروس اماده میشد، شروع میکرد به گریه کردن. دخترها دلداریش میدادن و میگفتن نگران نباش. ازدواج یه بخشی از زندگیه. با مادر شوهر و پدرشوهرت مهربون باش تا با تو به خوبی رفتار کنند. مراقب شوهرت باش تا خوشبخت بشی.اما زندگی برای دخترای پاکستان به قشنگی این بازیها نبود. هرازچند گاهی خبر می رسید که یه دختر ناپدیده شده. مثلا ملاله دختر زیبایی رو میشناخت به اسم سیما. همه میدونستن که سیما عاشق یه پسری شده. بین پشتون ها، دلدادگی دختر به پسر مایه آبروریزی خانواده است. یعنی پسرها میتونن عاشق دخترا بشن اما زنا تا قبل از ازدواج نباید این عشق رو پاسخ بدن. داستان عشق این دو نفر بین در و همسایه می پییچه. یهو سیما غیبش میزنه و یه روز خبر میاد که خودکشی کرده. اما بعدتر درز می کنه که خانواده ش بهش سم دادن تا این لکه ننگ رو از زندگیشون پاک کنند.زنان روستا، بیرون از خونه صورتشون رو می پوشوندن. و فقط اجازه داشتن با مردان فامیل حرف بزنن.. ملاله لباساش مدرن تر بود و صورتش رو نمی پوشوند. یه بار یکی از پسران فامیل ازین قضیه عصبانی میشه و از پدر ملاله می پرسه که چرا دخترت صورتش رو نمی پوشونه؟ ضیاالدین هم حق اون پسر رو کف دستش میذاره، میگه: این دختر منه و بهتره تو کاری که بهت ربط نداره دخالت نکنی.وقتی ملاله با پدرش در مورد سختی های زندگی زنان در پاکستان حرف میزد، ضیاالدین بهش میگفت که اوضاع زنان در افغانستان ازین هم بدتره. اونجا طالبان کشور رو اشغال کرده و مدرسه های دختران رو اتش زده. بهش میگفت نگران نباش، من کمکت می کنم که اینجا مثل یک پرنده آزاد باشی و بتونی با خیال راحت رویاهات رو دنبال کنی.بذارید یه توضیحی بدم در مورد دوران بچگی ملاله. وقتی ملاله به دنیا اومد در ایران زمان ریاست جمهوری خاتمی بود. دوره اصلاحات. ولی همزمان در افغانستان پدیده ای به اسم القاعده با رهبری عصامه بن لادن در حال گسترش بود. یعنی شرایط خفقان و رفتارهای رادیکال و تند اسلامی. ملاله چهارساله بود که حادثه ۱۱ سپتامبر اتفاق افتاد. در پاکستان خیلیا این حمله رو محکوم نکردن. یه جورایی دلشون هم خنک شده بود. اونا اعتقاد داشتن که امریکا کلی جنایت علیه بشر انجام داده و بلخره وقتش بود که دنیا ازین کشور انتقام بگیره.یه توضیح دیگه هم بدم. بین القاعده و طالبان یه فرقایی هست. القاعده یه تشکیلات نظامی بین‌المللیه که اسامه بن لادن اون رو در شهر پیشاور تاسیس کرده بود. پیشاور مرکز استانیه که خانواده ملاله توش زندگی میکردن.اما طالبان گروهی مسلح از قوم پشتون هستن که اول در افغانستان بودن. این گروه در دهه ۹۰ میلادی شکل گرفت و به سرعت تونست قدرت بگیرهوبعضی ها القاعده و طالبان رو یکی می گیرن. یا مثلا میگن طالبان ادامه القاعده است. در حالی که اینطور نیست. القاعده یه گروه بین المللیه و یه شعار و ماموریت جهانی داره. اینکه میخواد یه حکومت اسلامی مشخصی رو در تمام کشورهای اسلامی تشکیل بده. در صورتی که طالبان ادعای بین المللی نداره و هدفش افغانستانه.من در این اپیزود وارد جزئیات مبارزات القاعده، طالبان و جنگ هاشون با ارتش و اینکه چطوری رشد کردن نمیشم. پادکست دایجست در قسمت ۲۲م در مورد القاعده و طالبان و داعش به طور مفصل صحبت کرده. توصیه میکنم اگر علاقه مند هستید حتما گوش کنید. خلاصه اینکه از من همین توصیف کلی و ذکر تاریخ ها رو بپذیرید.بگذریم. ملاله با تربیت متفاوت پدر و مادرش بزرگ میشه. هفت سالش که میشه به مدرسه میره و از همون موقع شاگرد اول کلاس میشه. با حمایت پدرش خیلی زود انگلیسی رو یاد میگیره و میتونه مسلط صحبت کنه.پدر و مادرش بهش فرصت تجربه و خطا کردن میدن. بهش یاد میدن که میتونه تو زندگیش اشتباه کنه و مهم اینه که ازون اشتباه یاد بگیره. این حرفا شاید برای ما عادی بیاد اما داریم در مورد جامعه خیلی سنتی پشتون ها صحبت میکنیم. جایی که خیلی به اشتباه کردن اعتقاد ندارن و بابت اشتباهی که در حقشون شده انتقام میگیرن. مثلا اگر یکی از مردای فامیل تو یه دعوا کشته بشه، فامیلش حتما باید انتقامش رو از قوم قاتل بگیره. حتی اگه تمام مردای فامیل هم جونشون رو برای این انتقام از دست بدن مهم نیست. اگر به هدفشون رسیدن و انتقام گرفتن، توپ میفته تو زمین اون یکی خانواده و حالا  نوبت اونهاست که انتقام بگیره. ممکنه این قضیه سالها طول بکشه اما برای پشتون ها اصلا مهم نیست.کلا فرهنگ عجیبی دارن. مثلا اینکه کلی ضرب المثل دارن. اونا می گن سنگ پشتون توی آب غرق نمیشه. این یعنی یه پشتون نه میبخشه و نه فراموش میکنه. به خاطر همین هم به سختی میگن: متشکرم. چون اعتقاد دارن یه پشتون هیچ وقت محبت کسی رو فراموش نمیکنه و حتما بعدا جبرانش میکنه. همونطوری که رفتار بد رو تلافی میکنه. جواب خوبی رو فقط باید با خوبی داد و حرفای مثل ممنونم و متشکرم فایده نداره.همزمان با بزرگ شدن ملاله، مدرسه ضیاالدین هم پیشرفت میکنه و از یک ساختمون به سه تا ساختمون میرسه. یه مدرسه ابتدایی، یه دبیرستان پسرونه و یه دبیرستان دخترونه.پدر ملاله که به تحصیل بچه ها خیلی علاقه مند بود و دست خیری هم داشت، هر سال ۱۰۰ نفر رو رایگان پذیرش می کرد. این ۱۰۰ نفر جزو افراد فقیر و نیازمندی بودن که نمیتونستن از پس هزینه های مدرسه بر بیان. ضیاالدین شعر هم میگفت. در مورد موضوعاتی مثل عشق و مورد ناموس کشی و حقوق زنان. به خاطر فعالیت های اجتماعی و فرهنگیش توی شهر معروف شده بود و همه به عنوان یه شخصیت مثبت و روشنفکر می شناختنش.تمام این مشغله ها باعث شده بود سرش خیلی شلوغ باشه و نتونه به بچه ها برسه. تورپکای مسئولیت رسیدگی به بچه ها رو برعهده گرفته بود. کارای خونه رو میکر، برای بچه ها لباس می خرید و اگر مریض میشدن بیمارستان می بردشون. کارایی که در فرهنگ پشتون ها یک زن نباید به تنهایی انجام بده.با قدرت گرفتن طالبان در افغانستان،سر و کله ی اون مدل تفکر تو پاکستان هم پیدا شد و گروه های جهادی فعالیتشون بیشتر شد. طرفداران این گروها، روی دیوار خونه ها شعار می نوشتن و مردم رو دعوت میکردن که آموزش های نظامی ببینن. این گروه ها مجاز بودن هرکاری که میخوان بکنن. سی دی فروشی ها رو تعطیل می کردن و میخواستن پلیس اخلاقی راه بندازن. هر مرد و زنی که باهم راه میرفتن رو نگه می داشتن و می پرسیدن نسبتشون چیه. به سینماها حمله کردن و بیلبوردایی که عکس زن روشون بود رو پایین کشیدن. از توی مغازه ها مانکن های زنانه رو جمع کردن و به مردایی که تی شرت و شلوار تنشون بود گیر می دادن و کتکشون می زدن.ملاله ۱۰ ساله بود که طالبان به صورت رسمی به شهر اون ها اومد. اون ها گروه گروه و با چاقو و اسلحه سر رسیدن. اولا اسم خودشون رو طالبان نگذاشته بودن. موها و ریش های آشفته ای داشتن و جلیقه های نظامی تنشون بود. کفش اسپرت یا صندل می پوشیدن. گاهی اوقات هم یه جوراب می کشیدن روی سرشون و فقط جای چشم هاشون رو سوراخ می کردن. یه سریاشونم عمامه ی سیاه به سرشون بود. یه نشونه هایی هم به سینه شون میزدن که روش نوشته بود: شریعت یا شهادتبه نظر ملاله انقدر سیاه و کثیف به نظر میومدن که انگار هرگز روی حمام و آرایشگاه رو ندیدن.رهبر اون ها جوان ۲۸ ساله ای به اسم مولانا فضل الله بود. فضل الله خودش متولد دره سوات بود. مدرسه دینی درس خونده بود و قبل از پیوستن به طالبان هیزم می فروخت. فضل الله جزو هزاران پاکستانی بود که سال ۲۰۰۱ به افغانستان رفت تا همراه طالبان با نیروهای امریکایی بجنگه.روزای اولی که فضل الله به سوات برگشته بود خودش رو به عنوان مفسر قران معرفی میکرد و خیلیا از جمله مادر ملاله بهش علاقه مند شدن. میگفت اومده تا مردم رو تشویق کنه عادات خوب رو با عادات بد جایگزین کنند. مثلا میگفت مردان بهتره ریش بذارن و سیگار، تریاک یا حشیش رو ترک کنند.حرف های فضل الله گاهی اوقات منطقی و گاهی هم ترسناک به نظر می رسید. اون از طریق رادیو شعارها و بیانیه های آتشینش رو با مردم در میون میگذاشت. اسم موج برنامه ش هم به ملا رادیو یا ملا اف ام شهرت پیدا کرد.فضل الله هر شب دو ساعت تو ملا رادیو صحبت میکرد. به مردم میگفت ه بهتره موزیک گوش ندن، فیلم نبینن و نرقصن. میگفت این کارها گناهه و باعث خشم خدا و ایجاد بلایای طبیعی مثل زلزله میشه. این حرفا البته برای ما خیلی هم غریبه نیست دیگه. شنیدیمشون.هنوز ۶ ماه نشده بود که مردم تحت تاثیر حرفای فضل الله، تلویزیون ها و دی وی دی و رو از خونه بیرون ریختن. آدمای فضل الله یه تپه بزرگ از تلویزیون و دی وی دی های جمع شده درست کردن و مقابل چشم مردوم همه اونا رو آتش زدن.خانواده ملاله تلویزیونشون رو نگه داشتند. اما برای اطمینان اون رو توی کمد قایم کردن و با صدای کم تماشاش می کردن. چونکه طالبان پشت در خونه ها گوش وای میستاد و اگه صدای تلویزیون رو میشنیدن می ریختن تو خونه و تلویزیون رو خرد و خاکشیر میکردن. فضل الله موزیکا و فیلمای بالیوود رو غیراسلامی معرفی کرده بود و ادما فقط میتونستن رادیو گوش بدن.در کمال تعجب مردم همراه فضل الله شده بودن و می گفتن اون یه دانشمنده. تو بعضی از روستاها سخنرانی هاش رو از بلندگوی مسجد پخش میکردن. می خوام بگم که اون اول مردم با آغوش باز ازین تفکرات رادیکال استقبال کردند.اون برنامه دو ساعته توی رادیو یه بخش محبوب داشت که از آدمای مختلف اسم می برد و بهشون تبریک میگفت که دستورات طالبان رو اجرا کردن. مثلا میگفت آقای محمد ریشش رو نزده و من بهش تبریک میگم. یا آقای خلیل امروز مغازه دی وی دی فروشیش رو تعطیل کرد، خدا همراش باشه. مردم عاشق این بودن که اسمشون رو تو اون برنامه و از زبان فضل الله بشنون. یه جورایی براشون افتخار حساب میشد.اما هدف اصلی این برنامه زنا بودن. اون میدونست که خیلی از مردا برای کار به معادن ذغال سنگ رفتن و نمیتونن برنامه رو گوش بدن. گاهی اوقات وسط برنامه میگفت، حالا مردان بیرون برن من میخوام با زنا صحبت کنم! خطاب به زنان می گفت: وظیفه شما اینه که خونه بمونید. شما فقط برای کارای اضطراری بیرون بردی و مواقع اینطوری هم باید روبنده ببندید.جالبه که خیلی از زن ها تحت تاثیر حرفای فضل الله قرار می گرفتن و ستایشش می کردن. بهش طلا و پول میدادن. طالبان توی روستاها یه سری میز برپا می کرد و زنا با پسرانشون میرفتن تو صف می ایستادن تا النگوهای عروسی یا طلاهاشون رو به فضل الله بدن. بعضیا حتی کل پس انداز زندگیشون رو میدادن و اعتقاد داشتن این کار باعث خوشحالی خداوند میشه.یادتون باشه گفتم ضیاالدین سه تا مدرسه داشت. یکی از مدرسه هاش رو به اسم پسرش خوشال گذاشته بود. مدرسه خوشحال بی تاثیر ازین تغییرات نبود و هر ازچندگاهی بعضی از معلمای مرد ازینکه به دخترا درس بدن انصراف میدادن. توی برنامه ی رادیو ملا این کار رو خیلی تشویق میکردن. فضل الله علیه مدیران مدرسه حرف میزد و به دخترایی که مدرسه رو ترک کرده بودن تبریک می گفت. میگفت خانم فاطمه کلاس پنجم بوده و مدرسه رو ترک کرده. این دختر جاش توی بهشته. بعد هم اون دخترانی که به مدرسه می رفتن رو گاو و گوسفند خطاب می کرد.کم کم اوضاع بدتر شد. فضل الله ارایشگاها رو بست و شیو کردن رو ممنوع کرد. گفت زنا دیگه نمیتونن تنهایی بازار بر ن. اونا انقدر قدرت پیدا کردن که یه دادگاه محلی تشکیل دادن. تا اون موقع ادما اگر شکایتی داشتن میرفتن به دادگاهای پاکستان، مثل همه کشورها. اما طوری شده بود که مردم برای حل مشکلاتشون پیش فضل الله و افرادش می رفتن. اونا چه حکم هایی صادر میکردن؟ حکم میدادن که طرف باید در ملا عام شلاق زده بشه. بدتر اینکه مردم خودشونم مشتاقانه برای تماشای حکم جمع می شدن و فریاد الله اکبر سر می دادن.یهو در اومدن که زدن واکسن فلج اطفال به بچه ها ممنوعه! این واکسن ساخته دست امریکاست و باعث میشه زنان مسلمان باروریشون رو از دست بدن. اونا در سراسر شهرها و روستاها گشت اخلاق گذاشته بودن و مردمی که از دستورانشون پیروی نمیکردن رو دستگیر میکردن.یه باری عید قربان شده بود و طبق رسم مسلمانان، مردم شهر میخواستن گوسفند قربانی کنند. اما فضل الله گفت این عید می خوایم حیوان های دوپا رو قربانی کنیم!  اون و آدماش حمله کردن و تعدادی زیادی از خان ها و فعالان سیاسی رو کشتن.بعد ازون روز، خیلی از صبح ها، مردم که از خونه بیرون میرفتن تو میدون شهر یه تپه بزرگ از جسد می دیدن. آدم هایی که طالبان کشته بود و روشون یادداشت گذاشته بود که این عاقبت جنگیدن با طالبانه. اون ها مردان رو به خاطر اینکه لباس مورد نظر طالبان رو نمی پوشیدن می کشتن. زنان رو برای رقصیدن و آواز خوندن به قتل می رسوندن.تو مینگورا یه چهارراه مشهور بود به اسم (چوک سبز). فضل الله اجساد آدمایی رو که به قتل رسونده بود، تو این چهار راه اویزون میکرد. انقدر که این چهار راه به (چوک خونی) معروف شده بود.یه روز پدر ملاله یه نامه رو دریافت کرد. توش نوشته بود» مدرسه ای که تو اداره می کنی غربی و یونیفورم بچه‌های مدرسه‌ت غیراسلامیه. تو به دختران درس می دی. بهت اخطار میکنیم مدرسه ت رو ببندی وگرنه فرزندانت رو به عزات می نشونیم.اگرچه این اولین بار نبود که ضیاالدین همچین تهدیدی رو میگرفت ولی این بار احساس خطر بیشتری کرد. طالبان مدتی بود که شبانه مدارس دخترونه رو منفجر می کرد. به همین خاطر تصمیم گرفت لباس پسرا رو یکم تغییر بده. یونیفورم پسرا شد شلوارای گشاد و بلوزهای بند. از دخترها هم خواست وقت ورود و خروج از مدرسه مقنعه سرشون باشه.ملاله اون روزهای سخت رو به امید رفتن به مدرسه میگذروند. بیشتر دختران مدرسه دوست داشتند دکتر بشن. ملاله هم اولا همین فکر رو می کرد اما بعدا تصمیم گرفت مخترع بشه و ماشینی اختراع کنه که طالبان رو بیرون کنه و اسلحه هاشون رو از بین ببره..ملاله و تعدادی از دوستانش از طرف مدرسه به تنها شبکه خصوصی پشتون ها دعوت شدن تا در مورد ترک تحصیل دختران صحبت کنن. این اولین حضور ملاله جلوی دوربین بود و برای صحبت کردن خیلی استرس داشت.چندوقت بعد دعوت شد به یکی از بزرگترین شبکه های خبری پاکستان. اونجا دیواری رو دید که پر از صفحه ی نمایش بود. مبهوت عظمت اون دیوار شد و برای مدتی خیره بهش نگاه کرد. اونجا بود که با خودش فکر کرد که چقدر حرف داره برای گفتن. با خودش فکر میکرد یکی باید برای رسانه ها داستان این روزها رو تعریف کنه. دختربچه های دیگه می ترسیدن و پدر و مادرهاشون هم اجازه نمیدادن. اما نه ملاله می ترسید و نه پدرش. پدرش حرف زدن رو حق اون می دونست و اتفاقا تشویقش هم میکرد. اون موقع حدود ۱۱ سالش بود. اگه فیلم ها و عکساش رو ببینید دختر معصومی رو می بینید که از دوربین خجالت میکشه و حتی بعضی جاها گونه هاش سرخ میشه. به نظر من همین معصومیت و صداقتش هم باعث میشه آدما حرفش رو باور کنن.رسانه های سوات تحت فشار بودن تا در مورد طالبان حرفای مثبت بزنن. اما ته دلشون خیلی به این کار راضی نبود. به همین خاطر به ملاله و پدرش تریبون میدادن. ملاله و ضیاالدین هم که سرشون درد میکرد برای دردسر.یک روز این پدر و دختر دعوت میشن به یک شوی تلویزیونی اردو زبان در بی بی سی. اونها قرار بود همراه با نماینده طالبان در یک برنامه تلویزیونی شرکت کنند و به سوالات مجری جواب بدن. برای اولین بار ملاله استرس گرفته بود چون میدونست که همه پاکستان دارن تماشاش میکنن. اما شهامتش رو جمع کرد و از نماینده طالبان پرسید که: طالبان چطور جرات میکنه من رو از حق ابتدایی تحصیل محروم کنه؟ اما از طرف مسلم خان، نماینده طالبان پاسخی شنیده نشد. حالا یا به دلایل امنیتی یا به خاطر ترس، نماینده طالبان فقط صدای ضبط شده ش رو برای برنامه فرستاده بود. شما فکر کنید که ملاله تو این زمان فقط ۱۱ سال داشت و یه همچین گفتگو و مطالباتی برای یه دختر ۱۱ ساله اون هم توی اون جامعه خیلی شجاعانه بود.بعد ازون مصاحبه دیگه خیلیا میشناختنش. مردم بهش تبریک میگفتن و پدرش هم تشویقش میکرد و میگفت باید سیاستمدار بشه.با وجود تمام این کارها، ملاله یه دختربچه ی پاکستانی ساده بود. مثل تمام دختربچه های نوجوون. شیطنت های خاص خودش رو داشت. یعنی زندگی عادیش خیلی شبیه بقیه دوستاش بود. بازی میکرد، کتاب میخوند یا دوست داشت فیلمای عاشقانه بالیوودی رو ببینه.تا پایان سال ۲۰۰۸ طالبان نزدیک به ۴۰۰ مدرسه در پاکستان رو تخریب کرده بود. همون موقعا بود که به طور رسمی اعلام کرد که همه مدارس دخترانه باید بسته بشن. هشدار داد که با آغاز سال جدید هیچ دختری نباید مدرسه بره. این حرف همه رو ترسوند اما ضیاالدین سرسخت تر ازین حرفا بود به معلما گفت تا اخرین روزی که میشه باید به دختران درس داد.ملاله توی مصاحبه هاش میگفت که طالبان دارن از دین سواستفاده میکنند. میگفت چطور میشه با زور و تفنگ مردم رو مجبور کرد که اسلام بیارن؟ و این چه جور اسلامیه؟ اگه اونا میخوان که همه مردم دنیا مسلمون بشن، نباید که اول از همه خودشون مسلمانان خوبی باشن و خوب بودن رو به همه نشون بدن؟اینکه ملاله و خانواده ش مخالف طالبان بودن، معنیش این نبود که مخالف اسلام هم باشن، اتفاقا مسلمونای سرسختی هم بودن. ملاله لباس سنتی پاکستان رو می پوشید و هنوزم که هنوزه ظاهرش شبیه دخترای غربی نیست و حجاب سرش میکنه. مادرش هم همینطوره.با دیدن این اتفاقا، به مرور آدمهایی که قبلا از طالبان حمایت میکردن پشیمون شده بودن. یکی ازین افراد زنی بود که در نبود شوهرش، طلاها و پس اندازش رو به طالبان داده بود. این زن یک شب صدای انفجار شدیدی رو می شنوه و از شدت ترس به گریه میفته. شوهرش بهش میگه گربه نکن. این صدای گوشوارها و طلاهاته. حالا میتونی خوب به صدای النگوهات که در شهر می پیچه گوش بدی.مردم ناراضی بودن اما اعتراضی نمیکردن. یعنی جراتش رو نداشتن. حاضر نبودن توی کنفرانس ها و رویدادهایی که علیه طالبان تشکیل میشد شرکت کنند. یه رخوت عجیبی مردم شهر رو گرفته بود و همه قبول کرده بودن که طالبان قراره برای همیشه بمونه.آدمای طالبان پا میشدن میومدن دم در خونه مردم و ازشون به زور پول می گرفتن تا کلاشینکف بخرن. پسران خانواده رو مجبور میکردن به اونا بپیوندن. کم کم آدم هایی که وضع مالی بهتری داشتن از کشور فرار کردن. اما اغلب مردم پولش رو نداشتن و حالا بر فرض هم که مهاجرت میکردن. تو یه کشور غریبه چی کار می تونستن بکنن. وقتی از ضیاالدین می پرسیدن که چرا نمیره، میگفت سوات وطن منه و الان به من احتیاج داره و نمیخوام ترکش کنم.توی یکی ازین روزهای تاریک بود که یکی از دوستان ضیاالدین باهاش تماس می گیره. مجری رادیوی بی بی سی، دنبال یه دختر مدرسه ای بود که خاطراتش از زندگی با طالبان رو برای دنیا تعریف کنه. با شناختی که تا الان ازین خانواده پیدا کردید میتونید حدس بزنید که چی میشه. ضیاالدین موضوع رو با ملاله در میون میذاره و اونم استقبال می کنه. ملاله همیشه دوست داشت تا از حق دختران برای تحصیل دفاع کنه اما تا به حال خاطراتش رو جایی ننوشته بود. بیشتر اینور اونور مصاحبه کرده بود. اول فکر کرد با کامپیوتر خاطراتش رو یادداشت کنه. تو خونه شون کامپیوتر داشت اما طالبان خیلی از اوقات برقا رو قطع می کرد و جاهای خیلی کمی هم تو شهر باقی مونده بودن که دسترسی به اینترنت داشتن. این شد که اون مجری شب به شب به موبایل مادر ملاله زنگ می زد و باهاش مصاحبه می کرد. ازش سوال می پرسید و میخواست که در مورد روزش حرف بزنه. اون ها نیم ساعت تا چهل دیقه به زبان اردو صحبت می کردن و اون خبرنگار هفته ای یه بار خاطراتش رو در وبسایت اردو زبان بی بی سی منتشر می کرد.خبرنگار پیشنهاد کرده بود از اسم اصلیش استفاده نکنه تا تو خطر نیفته. ملاله هم اسم مستعار گل ماکای رو انتخاب کرده بود. به معنای گل آفتابگردون.اولین خاطره، سوم ژانویه ۲۰۰۹، وقتی ۱۲ ساله ش بود منتشر شد. عنوانش هم این بود: (من می ترسم)اگر تو اینترنت بگردید می تونید یه سری از خاطراتش رو که به انگلیسی ترجمه شده ببینید. مثلا عنوان یکی از پست هاش این بود: لباس های رنگی نپوشید. یونیفورم رسمی مدرسه یه مانتو شلوار آبی بود. اما بهشون گفته بودن که بهتره اون یونیفورم رو نپوشن. اونا باید با لباسای کمرنگی که جلب توجه نمی کرد می رفتن مدرسه. کتاب هاشون رو هم زیر شالشون قایم می کردن. یه روز که ملاله میخواست بره مدرسه یاد این حرف میفته و از سر لجبازی هوس میکنه یه لباس صورتی خوشرنگ بپوشه که از همه لباساش بیشتر دوستش داشته.یا مثلا در مورد روبنده نوشته بود. می گفت دخترا وقتی بچه هستن، روبنده براشون جالبه و دوست دارن که بپوشن. اما وقتی میفهمن قراره برای همیشه روی صورتشون باشه اذیت می شن چون راه رفتن با چادر و روبنده خیلی سخته.تو مدرسه همه در مورد خاطرات ملاله صحبت می کردن. یه بار یکی از دخترا خاطراتش رو پرینت گرفته بود و اورده بود مدرسه. ملاله دوست داشت به همه بگه که اون خاطرات رو خودش نوشته اما مجبور بود سکوت کنه. با وجود این دوستان نزدیک و فامیل هاشون از شباهت اتفاقات یه حدسایی زده بودن. ملاله هم توی یادداشت هاش گه گاه یه شیطنت هایی می کرد تا هویتش همچین مخفی هم نمونه.خاطراتش روز به روز مخاطب بیشتری پیدا کرده بود و بی بی سی اون رو با صدای یک گوینده دختر منتشر می کرد. ملاله به قدرت قلم و کلمه باور پیدا کرده بود. اعتقاد پیدا کرده بود که کلام می تونه از اسلحه و تانک هم قدرتمندتر باشه.با نزدیک شدن به موعد طالبان، تعداد معلمان مدرسه روز به روز کمتر میشد. بیشترشون می ترسیدن و استعفا می دادن. از تعداد دخترای دانش اموز هم کم میشد. تا اوایل سال ۲۰۰۹، از کلاس ۲۷ نفره ملاله فقط ۱۰ دختر باقی مونده بودن. طالبان داشت به خانواده ها یاد می داد که برای خدمت به اسلام، دختران مجرد و نوجوانشون رو به عقد نیروهای اونا در بیارن.همونطور که گفتم طالبان اولتیماتوم داده بود که مدرسه های دخترونه باید تا ۱۴ ژانویه باز باشن. ملاله نمیخواست انصراف بده. امیدوار بود که یه معجزه ای اتفاق بیفته و مدرسه ها رو باز نگه داره. اما معجزه فقط توی داستان ها اتفاق میفته.۱۴ ژانویه اخرین روزی بود که ملاله به مدرسه رفت. اون روز برای اولین بار دوربین های تلویزیونی به اتاق خوابش اومدن.داستان ازین قرار بود که یکی از دوستان ضیاالدین، ازش دعوت کرده بود که تو یه مستند از نیویورک تایمز شرکت کنه و از اتفاقاتی که براشون افتاده حرف بزنه. ضیاالدین طبق همیشه ملاله رو هم با خودش می بره. رابطه ی این پدر و دختر خیلی عجیبه. تو همه فیلم ها و عکس ها میشه عشقشون رو دید. حالا برای ملاله که بچه بوده به نظر طبیعی میاد که به پدرش وابسته باشه، اما ضیاالدین تو اون جامعه مردسالار خیلی بیشتر از بقیه به دخترش بها میداده. شما تصور کنید که دعوتش می کنن بره مصاحبه، اونم دست دختر ۱۲ ساله ش رو میگیره تا باهم برن.یه فلاش بک بزنیم به چند هفته قبل ازین اتفاق. یه خبرنگار امریکایی ضیاالدین رو دعوت کرده بود برای مصاحبه، ضیاالدین دست ملاله رو می گیره و با هم پا میشن میرن استودیو. مصاحبه خیلی طولانی بود و یکی دو ساعتی طول میکشه. کل گفتگو هم به زبان انگلیسی انجام میشد. قبلا گفتم که ضیاالدین خودش زبان انگلیسی خونده بود و ملاله هم خیلی مسلط انگلیسی حرف میزد. در طول مصاحبه ملاله هیچ حرفی نزد و فقط گوش کرد. بعد خبرنگار از ضیاالدین پرسید که می تونه با دخترش هم صحبت کنه یا نه؟ معلومه که می تونه.خبرنگار سوالاتش رو انگلیسی مطرح می کرد و از یه خبرنگار دیگه خواست که صحبت هاشون رو به اردو ترجمه کنه. ملاله و پدرش هیچی نگفتن. ولی خب یکم که از گفتگو گذشت، از قیافه ملاله معلوم شد که می فهمه خبرنگار چی داره می گه. خبرنگار یهو ازش پرسید تو انگلیسی بلدی؟ ملاله هم جواب داد که بله که بلدم. این موضوع باعث خنده ی همه شد. گفتم که ملاله شیطنت های خاص خودش رو داشت و یه جورایی کیف کرده بود که ه چند دیقه خبرنگار رو سر کار گذاشته. تو همون جلسه ایده اصلی یه مستند به ذهنشون رسید. اینکه ضیاالدین بیاد آخرین روز کاریش رو به تصویر بکشه. اما این بحثا که پیش اومد یهو قضیه فرق کرد. آخر مصاحبه از ملاله پرسیدن که اگه یه روز نتونی بری مدرسه چی کار می کنی؟ خلاصه یکم حرف زدن و دیدن چه ایده جالبی. بیان و آخرین روز مدرسه ی ملاله رو فیلم برداری کنند.اسم این مستند Class Dismissed عه. یه مستند ۱۳ دقیقه ای که در مورد بسته شدن مدارس در پاکستانه.حالا شما تصور کنید طالبان داره مدارس دخترونه رو می بنده، روزانه کلی از مخالفان خودش رو هم به قتل می رسونه. بعد توی این اشفته بازار، ضیاالدین و ملاله تصمیم میگیرن دوربین های فیلم برداری رو راه بدن توی خونه شون و از آخرین روز مدرسه فیلم مستند بسازن. به نظر من که خیلی جرات میخواد.ممکنه بپرسید که این وسط مادر ملاله کجاست و چی کارا می کنه؟ تورپکای ادم محافظه کاری بود. یه زن سنتی که توی هیچ کدوم ازین فیلما حضور نداره. در واقع مثل تمام زنان سنتی پاکستان دوست نداشت تصویرش جایی پخش بشه. جسارت همسر و دخترش رو هم نداشت و همه ش می ترسید که این کارا براشون گرون تموم بشه اما حریف این پدر و دختر نمیشد. یعنی هرچی می گفت کسی گوشش بدهکار نبود.خلاصه با کلی تدابیر امنیتی، تصویربرداری رو در مینگورا شروع کردن.ملاله تا اون روز بارها جلوی دوربین حرف زده بود و صحبت کردن جلوی میکروفون رو دوست داشت. اما مقابل دوربین بازی نکرده بود. بهش می گفتن که باید رفتارش طبیعی باشه و انگار کنه که اصلا دوربینی نیست. ولی خب سخت بود براش.تو خود فیلم رو هم که نگاه کنید می بینید که خیلی خجالت زده ست. در واقع کاملا یه شبیه دختر نوجوون ۱۱-۱۲ ساله است.ملاله دوربینا رو می بره توی اتاقش و به اونا یونیفورم مدرسه ش رو نشون میده. میگه خیلی دوست داره یونیفورمش رو بپوشه اما می ترسه که طالبان بگیرنش و روی صورتش اسید بپاشن.توی اون فیلم باز می تونید رابطه ی ضیاالدین و دخترش رو ببینید. اصلا یه جور عجیبی با عشق به دخترش نگاه میکنه. یه جا از ملاله می پرسن که میخواد چی کاره بشه، میگه من دوست دارم دکتر بشم اما پدرم میگه تو باید سیاستمدار بشی. بعد پدرش میپره وسط و میگه این دختر میتونه تغییرات بزرگی ایجاد کنه. وسط فیلم وقتی حرف از بسته شدن مدرسه ها به میون میاد ملاله بغض میکنه و زیر گریه می زنه. خلاصه مستند جالبیه حتما ببینیدش.دوربینا به مدرسه میرن و از مراسم صبحگاهی و یه سری دیگه از بچه ها فیلم میگیرن.تا اینکه زنگ مدرسه خورد و ناظم گفت که تعطیلات زمستونی فرا رسیده. اما برخلاف سال های قبل نگفتن که ترم جدید کی شروع میشه. با وجود این برخی از معلما به بچه های تکلیف تعطیلات دادن. یه صحنه از فیلم هست که مربوط اخرین لحظات تو مدرسه ست. بچه ها همدیگه رو بغل میکنن و از هم خداحافظی می کنن. صحنه ساده ایه ولی خیلی تاثیرگذاره. یه غم و امید توامانی توش هست. بچه ها تازه فهمیده بودن که درس خوندن چقدر براشون مهمه و هنوز توی شوک بودن که همچین چیز ساده ای رو دارن از دست میدن.ملاله قبل ازین که در مدرسه رو ببنده، برای آخرین بار حیاط مدرسه رو نگاه میکنه. صحنه بسته شدن در مدرسه، اخرین سکانس اون مستنده. اما در واقعیت ملاله و دوستاش برگشتن تو مدرسه و یکم بیشتر اونجا موندن. تو حیاط دنبال بازی و دزد و پلیس بازی کردن. کلی خندیدن و سعی کردن ازون روز خاطره بسازن.ملاله به سازندگان فیلم گفت که هرجور شده تحصیل رو ادامه میده، حتی اگه توی خونه درس بخونه. گفت از همه دنیا میخواد مدرسه هاشون رو نجات بده. میخواد که سوات و پاکستانشون رو از دست طالبان نجات بده.تو راه برگشت فقط گریه میکرد. اون موقع یه نوجوون بود و فکر میکرد همه چیز زندگیش رو از دست داده. صبح روز بعد هزار و یه جور فکر به سرش زده بود. اینکه از سوات بره، از کشور خارج بشه یا توی خونه مدرسه ی یواشکی راه بندازن.این غم صدای اعتراضش رو بلندتر کرد. بعد ازون با هر رادیو و کانال تلویزیونی که می شد مصاحبه می کرد. توی صحبتاش میگفت که طالبان ممکنه بتونه با زور مدرسه هاشون رو ببنده اما نمیتونه آموزش و یادگیری رو ازشون بگیره. با وجود اینکه عمیقا ناامید بود تلاش میکرد تا حرفاش امیدوار کننده باشه. خودش و پدرش به پیشاور می رفتن و سعی میکردن به مردم بگن که چه اتفاقی داره میفته. حرفاش برای یه دختری به اون سن و سال واقعا عجیب بود. مثلا میگفت که طالبان ممنوع کرده که زنا پیش دکترای مرد برن بعد خودشون اومدن جلوی درس خوندن زنا رو گرفتن. خب زنا چطوری باید دکتر بشن تا بتونن زنای دیگه رو درمان کنند؟ میگفت این آدما میگن دختر نباید به مدرسه بره چون مدرسه رفتن یه رسم غربیه، بعد خودشون رفتن امریکا درس خوندن.می گفت آموزش آموزشه و متعلق به هیچ جای خاصی نیست. همه باید درس بخونند و بعد خودشون راهشون رو انتخاب کنن. آموزش نه شرقیه و نه غربی.تورپکای اصرار داشتش که ملاله وقت حرف زدن روبنده بزنه. هم به خاطر اینکه هویتش پنهان بمونه و هم برای اینکه به سنی رسیده بود که باید صورتش رو می پوشوند. اما ملاله و پدرش اصلا توی این فازا نبودن. توی شهرشون همه میگفتن اگرم یه روزی طالبان بخواد سراغ کسی بیاد، میره سراغ ضیاالدین. ملاله هنوز یه دختربچه بود و حتی طالبان هم دختربچه ها رو نمیکشت.تمام مدرسه ها بسته شده بودن ولی طالبان بازم اونا رو منفجر می کرد. در واقع مدرسه های خالی و بسته شده رو منفجر میکرد. ملاله با خودش فکر می کرد حالا که کسی مدرسه نمیره چرا باید خرابشون کرد؟ فکر میکرد پس چرا کسی به دادشون نمیرسه؟ چرا ارتش به کمکشون نمیاد؟تعطیلات زمستونی داشت تموم میشد و برادرای ملاله میتونستن به مدرسه برن. ملاله اون روزا کتاب کیمیاگر پائولو کوئیلو رو میخوند و همچنان خاطراتش رو برای بی بی سی می نوشت. بستن مدرسه های دخترونه خیلی سر و صدا کرده بود و از همه جای کشور به طالبان فشار میاوردن که مدارس رو باز کنه. این فشارا جواب داد و اونا مدارس رو برای دختران زیر ۱۰ سال باز کردن. اما ملاله یازده سالش بود و این قانون مشمولش نشد.حتما تا الان فهمیدین که دختر داستان ما چقدر سرسخته و به درس و تحصیل علاقه داره. ملاله و یه سری از دوستاش تصمیم گرفتن که تظاهر کنن زیر ۱۰ سال دارن. صبحا لباساشون رو می پوشیدن و کتابهاشون رو هم زیر شالشون قایم می کردن و می رفتن مدرسه. یکی از معلماشون قبول کرده بود تا به این دخترا هم درس بده. اما ملاله ازین اتفاق توی خاطرات روزانه ش چیزی نمیگفت. نمیخواستش که این آخرین امیدش رو ازش بگیرن.۱۶ فوریه ۲۰۰۹، مردم مینگورا با صدای شلیک گلوله بیدار شدن. اول از همه فکر کردن طالبان باز یه گروهی رو کشته اما بعدا خبردار شدن که این صدای پیمان صلح بوده. دولت استانی و طالبان با هم صلح کرده بودن. دولت قبول کرده بود قوانین شریعت رو توی سوات اجرا بکنن و طالبان هم گفته بود دست از جنگ برمیداره. قرار شد مدارس دخترونه باز بشه و گشت ارشاد هم نداشته باشن. دخترا هم به شرطی میتونستن مدرسه برن که پوشش کامل داشته باشن و روبنده ببندن.اما مگه به همین راحتی ها می شد سایه طالبان رو از شهر کم کرد؟ یه روز تورپکای و خواهرزاده ش میرن بازار تا یکم خرید کنند. یه طالب جلوشون رو میگیره می گه اگه یه بار دیگه ببینمتون که جای روبنده، روسری سرتون کردید کتکتون می زنم.سر در بازار شهر یه بنر خیلی بزرگ زده بودن که زن ها نباید تنهایی بیان خرید و باید حتما یه مرد همراهشون باشه. اگر صاحب مغازه یه زن رو بدون یک مرد به مغازه ش راه میداد، طالبان می ریختن توی مغازه ش و کتکش می زدن و کار و کاسبیش رو بهم می زدن.پدربزرگ ملاله می گفت هیچ پشتونی شهرش رو ترک نمی کنه مگر از سر فقر یا به خاطر عشق. اما سرنوشت کاری کرد که ملاله، خانواده ش و هزاران نفر دیگه سوات رو ترک کنند. این بار به یک دلیل سوم: طالبان و برای حفظ جونشونتوافق صلح پایدار نبود و جنگ و ناامنی سایه ش رو از روی شهر کم نکرد.روزی که داشتند شهر رو ترک می کردن، ملاله روی پشت بوم خونه ایستاده بود و به ویرانه های شهر نگاه می کرد. احساس میکرد یه تیکه از قلبش داره از جا کنده میشه.به سختی همه زندگیش رو توی دو تا کیف جا داد. تو یه کیف لباس هاش رو گذاشت و تو کیف دیگه کتابا و دفترای مدرسه ش رو. ضیاالدین ماشین نداشت و باید با یکی از اقوام میرفتن. تعدادشون زیاد بود و جای زیادی برای وسایل نداشتند. با وجود این ملاله فکرش رو هم نمیکرد که لحظه آخر مجبور بشه کیف مدرسه ش رو هم توی خونه بذاره.اون ها ۵ می ۲۰۰۹ سوات رو ترک کردن. در ماه های بعدی نزدیک به یک میلیون و هشتصد هزار نفر از اهالی سوات محبور به کوچ شدن. یه سری به کمپ های دولتی رفتن و یه سریای دیگه که خوش شانس بودن تونستن برن به خونه اقوام و فامیل. خانواده ضیاالدین به روستای پدری رفتن و در خونه برادرش مستقر شدن. شرایط زندگی سخت بود. حتی لباس کافی با خودشون نیاورده بودن و ملاله مجبور بود از دختر عموش لباس قرض بگیره. طی سه ماه آینده سه بار دیگه هم مجبور شدن جاشون رو عوض کنن.بین طالبان و ارتش نبرد سختی درگرفته بود و خبرهای تلخ هر روز به گوش ملاله و خانواده ش می رسید.سه ماه گذشت. اون روزها مثل کابوس بود. خبرها حاکی ازین بود که ارتش تونسته طالبان رو از سوات بیرون کنه و شهر تحت کنترل نیروهای نظامی و ارتشه. همین خبر کافی بود که خانواده ضیاالدین که دلتنگ خونه بودند وسایل اندکشون رو جمع کنن و برگردن.ین بار هم دوربین همراهشون بود و ساعات اولیه ی ورودشون به شهر رو ثبت میکرد. وقتی وارد مینگورا شدن شوکه شدن. ملاله در آغوش پدرش بود و هاج و واج اطراف رو تماشا میکرد. دیوارها پر بود از جای گلوله. از خونه ها جز ویرانه هایی از تل و خاک باقی نمونده بود. توی شهر خاک سرد مرگ پاشیده بودن. اما خوشبختانه خبری از طالبان نبود.به خونه رسیدن. همه چیز سر جاش بود و خونه شون توی حملات آسیبی ندیده بود. بعدش نوبت مدرسه بود. یه نفس راحت کشیدن وقتی دیدن مدرسه هم آسیبی ندیده بود. دیگه بهتر ازین نمیشد.با برگشتن اونا به شهر، قرار شد زنگ مدرسه دوباره از اول اگوست به صدا در بیاد. دیگه تقریبا همه می دونستن که خاطرات بی بی سی کار ملاله بوده. با برگشت به سوات ملاله به روزنامه نگاری علاقه مند شده بود و سر کلاسای مرتبط بهش شرکت میکرد. یونیسف یه سری گردهمایی برای کودکان و نوجوانان تشکیل شده بود و از ملاله و هم مدرسه ایاش هم دعوت کرده بود. جلسه اول انتخابات برگزار شد و ملاله به عنوان نماینده گروه انتخاب شد. قرار شد هر یک ماه جلسه داشته باشن و در مورد موضوعاتی مثل تحصیل، کودکان کار یا بازسازی مدارس تخریب شده صحبت و برنامه ریزی کنند.به مدرسه می رفت و دوباره شاگرد اول شد.اما با وجود تمام این موفقیت ها یه چیزی خیلی ناراحتش می کرد. اینکه قد کوتاهی داشت. از یه سنی به بعد قدش بلند نشده بود و روی ۱۶۱ سانتی متر مونده بود. حالا دیگه جزو کوتاه قدترین بچه های کلاس حساب میشد. پیش دوستاش خیلی خجالت می کشید. هر شب دعا میکرد که قدش بلندتر بشه. حتی نذر کرده بود اگه قدش بلند بشه ۱۰۰ رکعت نماز بخونه. اما دعاش هیچوقت مستجاب نشد.آرامش داشت به سوات برمیگشت. دور از گوش طالبان، صدای موسیقی و رقص دوباره بلند شده بود. ملاله کم کم داشت ۱۳ ساله می‌شد. اما بازم نشد که تولدش رو جشن بگیره. همون روزها، دوباره پاکستان به سوگ نشست. جولای ۲۰۱۰، سیل این کشور رو فرا گرفت. سیلی که در تاریخ این کشور بی سابقه بود. شهرها و روستاها زیر آب رفتن، مدرسه ها و مسجدها. هزاران نفر خونه هاشون رو از دست دادن و کشاورزها ناامیدانه شاهد از دست دادن محصولاتشون بودن.نزدیک به ۲۰۰۰ نفر غرق شدن. مردمی که تا چندوقت پیش با طالبان درگیر بودن حالا گرفتار پدیده ی جدیدی شده بودن که تتمه ی زندگی رو هم داشت ازشون می گرفت. برق قطع شده بود. مردم آب آشامیدنی نداشتند و پل های ارتباطی بین شهرها هم خراب شده بود. سوات سراسر درد و اندوه بود. اول طالبان، بعد جنگ ارتش و حالا هم سیل.خونه ی ضیاالدین کمی روی ارتفاع بود و این موضوع اونا رو از گزند سیل نجات داد. اما مدرسه توی گل فرو رفته بود.درد مردم یکی دو تا نبود. همه می ترسیدن که طالبان ازین شرایط سواستفاده کنه و دوباره برگرده. که اینطور هم شد.درست توی همین روزها، رئیس جمهور آصف زرداری مردمش رو تنها گذاشته بود و برای تعطیلات به کاخش در فرانسه رفته بود. مردم خشمگین بودند. دنیا همچنان داشت تو پس لرزه های بحران اقتصادی ۲۰۰۸ دست و پا می زد و جامعه بین المللی یا حواسش به پاکستان نبود یا آهی در بساط نداشت که بخواد کمکی بکنه. بالاخره اوضاع انقدر خراب شد که امریکا برای پاکستان بسته های کمک ارسال کرد. این کار خشم طالبان رو برانگیخت. اون ها گفتن که مسلمون ها نباید از مسیحیان و یهودی ها هیچ کمکی رو قبول بکنن. تهدید کرد که اگر این کمک ها رو قبول کنید، عواقبش با خودتونه. همه می دونستن که طالبان شوخی نمی کنه. شوخی نبود! چند روز بعد سه نفر مسیحی که برای کمک به پاکستان اومده بودن دزدیده شدن و چند روز بعد جسدشون پیدا شد. دو تا مدرسه منفجر شد. یکی از مقامات ارشد دانشگاه سوات که با طالبان مخالفت کرده بود هم به طرز وحشتناکی به قتل رسید.سایه ترس دوباره روی شهر و مردمان بی پناهش افتاد، طالبان برگشته بودن.بحران پاکستان رو فرا گرفته بود. ارتش به جای رسیدگی به اوضاع مردم، قوانین رادیکال اسلامی رو بیشتر و بیشتر میکرد. یکی ازین قوانین این بود که اگر کسی به پیامبر اسلام بی حرمتی بکنه، محکوم به مرگ یا حبس ابد میشه.نوامبر ۲۰۱۰، یک زن مسیحی رو به خاطر این موضوع دار زدن. این زن که ۵ تا فرزند داشت بسیار فقیر بود و از راه چیدن میوه گذران زندگی می کرد. یه روز که هوا خیلی گرم بوده برای همکارانش که مسلمون بودن آب می بره و اونا بهش میگن که چون این زن مسیحیه آبی که آورده هم نجسه. بحث بالا میگیره و این وسط زن بینوا میگه که مسیح به خاطر مسیحیا به صلیب کشیده شد، محمد شما برای پیروانش چی کار کرد؟ یکی از میوه چینا ازین حرف قاطی می کنه و شکایت این زن رو به امام محله می بره. امام هم به پلیس خبر میده. هیچی دیگه زن بینوا رو می فرستن زندان و یه سال بعدش دار می زنن.اون سال برای پاکستان خیلی پر حادثه بود. فکر کنم این سال شبیه سال ۹۸ خودمون بوده که از در و دیوار بلا و مصیبت سرمون اومد و بهمون فرصت سوگواری و نقاحت رو نمیداد.دقیقا همون سال بود که امریکا اون عملیات معروف و ضربتیش رو انجام داد و بن لادن رو توی خاک پاکستان دستگیر کرد و به قتل رسوند. فهمیدن ای دل غافل، بن لادن سال ها زیر گوششون زندگی می کرده و کسی نفهمیده! نه که فکر کنید یه شهر دور افتاده رفته بوده، بلکه خیلی هم نزدیک پایتخت زندگی می کرد. حتی دو تا از فرزندانش هم توی بیمارستان شهر به دنیا اومده بودن.همین سال ملاله به واسطه فعالیت هاش برای حق تحصیل دختران، نامزد دریافت جایزه بین المللی کیدزرایت شد. کیدز رایت یعنی حقوق کودکان. این جایزه سالانه به کودکی تعلق می گیره که شجاعانه برای حقوق کودکان مبارزه میکنه. نامزد شد، ولی جایزه رو نبرد. عوضش چند وقت بعد، دعوت شد تا تو یه کنگره آموزشی در لاهور شرکت و سخنرانی کنه.در اون کنگره ازین حرف زد که چطور طالبان رو دور زدن و یواشکی تو مدرسه درس خوندن. بعد خطاب به جمعیت گفت: من اهمیت تحصیل رو می دونم، چون روزی به زور قلم و کتابم رو از من گرفتند. اما اون روزها گذشته و ما دیگه نمی ترسیم و هرگز دست از مبارزه برنمیداریم. فقط ۱۳ ساله ش بود تو این روزا.دیگه افتاده بود روی دور جایزه گرفتن و بعد ازون جایزه ملی صلح پاکستان رو برنده میشه. این برنامه اولین بار برگزار میشد و جایزه ش نیم میلیون روپیه یعنی معادل ۴۵۰۰ دلار بود و عدد قابل توجهی به حساب میومد.خبرنگارا از سرتاسر کشور اومده بودن تا باهاش صحبت کنن. برای مصاحبه مدت ها با خودش فکر می کرد که چی بپوشه. اولش تصمیم گرفت قشنگ ترین لباسش رو بپوشه. بعد به این نتیجه رسید که بهتره یه لباس معمولی بپوشه تا مردم بیشتر روی پیامش تمرکز کنند نه روی لباسش.در مراسم اهدای جوایز، خطاب به سیاستمداران کشورش، مطالبات جدیدی رو مطرح کرد. گفت دوست داره مدرسه شون رو تعمیر و بازسازی کنن و دولت در سوات دانشگاه دخترانه تاسیس کنه. ته دلش میدونست که حرف هاش رو جدی نمی گیرن اما باور داشت که یه روزی سیاستمدار میشه و تمام این کارها رو خودش انجام میده.از اون سال به بعد اسم اون جایزه رو ملاله گذاشتن و قرار شد هر سال به بچه های زیر هجده سالی تعلق بگیره که برای برقراری صلح تلاش و مبارزه کردنژانویه ۲۰۱۲ هم یه مدرسه دخترانه در کراچی رو به افتخار ملاله نام گذاری کردن.حتما فکر می کنید ضیاالدین ازین اتفاقات خوشحال شد. بهرحال یه چیزی رو به اسم دخترش کرده بودن. اونم همچین چیزی رو!اما ضیاالدین خیلی خوشحال نبود. یه اعتقادی داشت که تو پاکستان وقتی کسی می میره به افتخارش چیزی رو ثبت می کنن. کلا به نظرش این کار شگون نداشت. مادرش هم دوست داشت این پدر و دختر هرچقدر میشه کمتر سر و صدا کنند.اما اتفاقی که نمیخواستن بیفته افتاد! یه روز خبر آوردن که طالبان بیانیه ای داده و در اون ملاله و یک زن اکتیویست دیگه رو تهدید کرده. گفته اونا سکولاریسم رو ترویج میکنند و باید کشته بشن.ملاله و ضیاالدین اولش یکم داغ بودن و قضیه رو جدی نمیگرفتن. اما وقتی پلیس اومد سراغشون و ازشون سوال و جواب کرد یکم ترسیدن.پلیس بهشون پیشنهاد کرد که بادیگارد بگیرن. اما ضیاالدین مخالف این قضیه بود. میگفت که خیلی ها بودن که با وجود داشتن بادیگارد کشته شدن. پلیس گفت باشه، حداقل برای یه مدتی که شده برید یه شهر دیگه و از جلوی چشما دور باشید. اما این پیشنهاد رو هم قبول نکردن.اصلا این تهدیدها روی ملاله هیچ تاثیری نمیذاشت. با خودش فکر میکرد بالخره که یه روزی می میره. حالا یا به دست طالبان یا از سرطان. پس چه بهتر که کاری رو بکنه که دوست داره.اون حتی به حرف پدرش هم گوش نداد. ضیاالدین میگفت یه مدت کمپین ها رو متوقف کنند تا آبا از آسیاب بیفته. به پدرش گفت: مگه نمی گفتی که اگه در راه هدفمون بمیریم صدای ما چندبرابر میشه؟ من نمیتونم به مردمی که من رو دعوت میکنند و از من انتظار دارن، بگم به خاطر مشکلات امنیتی نمیام!این تهدیدا باعث میشه نظارت و کنترل روی خانواده ملاله بیشتر بشه. سرویس های اطلاعاتی، خونه و مدرسه و حتی رفت و امدهای کوچیک اونا رو هم کنترل می کردن. خطر داشت بهشون نزدیک تر میشد، از گوشه و کنار خبر کشته شدن آدمای هم فکر با اونا به گوش می رسید.همین روزها بود که کابوس های ملاله شروع شد. هربار که از خونه بیرون می رفت سایه یک طالب رو میدید که دنبالشه و میخواد روی صورتش اسید بپاشه. گاهی اوقات صدای پایی رو می شنید که نزدیکش راه میره. با ترس برمیگشت اما کسی رو نمی دید.شب ها وقتی همه می خوابیدن بلند می شد و یواشکی تمام درها و پنجره ها رو چک میکرد و مطمئن میشد قفل باشن. هفت بار آیت الکرسی میخوند و دعا میکرد خدا زندگیشون رو از شر شیطان حفظ کنه. همه این کارا رو میکرد، اما دلش آروم نمیگرفت.ایام امتحانا هم سر رسیده بود و با تمام این نگرانیها میخواست درس بخونه و شاگرد اول هم بشه.اون روز ملاله مثل همیشه سوار سرویس مدرسه شد. دخترای دیگه داشتن اواز می خوندن و ملاله با انگشتاش روی نیمکت سرویس ضرب گرفته بود. ملاله و دوستش نزدیکای آخر سرویس می شستن تا بتونن از پشت ماشین بیرون رو تماشا کنند. هوا بوی بنزین می داد، بوی نون و کباب. تصاویر یکی بعد از دیگری از مقابل چشم ملاله رد میشد. تصویر مردی که داشت سر مرغ هاش رو می برید و خونی که وسط خیابون ریخته شده بود. پسرک بستنی فروش با سه چرخه ی قرمز و سفیدش. آشغال هایی که کنار خیابون رها شده بودن. سرویس به سمت راست پیچید و نزدیک مقر ارتش شد. خیابون برخلاف همیشه خیلی خلوت بود. دخترا توی اتوبوس آواز می خوندن و ملاله با دوستش پچ پچ میکردن. ملاله متوجه نشد که دو تا مرد جوون ماشین رو متوقف کردن. نفهمید که یکیشون نزدیک سرویس شد و پرسید: ملاله کیه؟ حتی فرصت پیدا نکرد که جوابشون رو بده که ملاله کیه؟ نتونست براشون توضیح بده که چرا دخترا باید مدرسه برن. چرا آموزش حق همه ست. آخرین صدایی که توی سر ملاله بود صدای آواز دخترا بود، نه صدای شلیک پشت سر هم سه تا گلوله.بعد ازین اتفاق همه چیز خیلی سریع گذشت. ملاله رو به بیمارستان رسوندن. ارتش مسئولیت مراقبت و حفاظت از ملاله رو برعهده گرفت و با هلیکوپتر به پیشاور بردنش. سی تی اسکن نشون داد که گلوله از بالای ابروش وارد شده و بسیار نزدیک مغز رفته. از چانه خارج شده و به شونه ش خورده. چند ساعت بعد علایم هوشیاری ملاله رو به کاهش گذاشت. خون توی مغزش لخته شد. پزشک بهشون گفت راه نجات اینه که سریع تر عمل بشه. اگرچه که ممکنه اون ازین عمل زنده بیرون نیاد. عمل جراحی ساعت ۱:۳۰ شب شروع شد. همه خانواده و دوستان و آشنایان ملاله دست به دعا برداشته بودن. عمل ۵ ساعت طول کشید. پنج ساعتی که برای اونا اندازه چند روز بود.عمل با موفقیت انجام شد اما حال ملاله بهتر نشد. تو همین ساعات طالبان مسئولیت حمله رو برعهده گرفت و گفت عاقبت هر کسی که برعلیه اون ها حرف بزنه همینه. اون ها گفتند ملاله رو مورد حمله قرار دادن چون نقش پر رنگی در ترویج سکولاریسم داشته. اون جوون بوده اما فرهنگ غربی رو در جامعه پشتون ترویج می کرده. علیه طالبان صحبت می کرده و اوباما رو قهرمان خودش میدونسته.ملاله سه شنبه ظهر مورد حمله قرار گرفت و صبح روز پنج شنبه پدرش یقین داشت که دیگه زنده نمی مونه. به برادرش گفت تا روستا رو برای مراسم سوگواری اماده کنند. دخترش در کما بود. علایم حیاتیش کم و کمتر میشد. ریه و کلیه هاش داشت از کار میفتاد. همه منتظر معجزه بودن. این بار اما معجزه اتفاق افتاد. یه دکتر انگلیسی که برای ماموریت به پاکستان اومده بود حاضر شد که توی درمان ملاله کمک کنه.داستان حمله طالبان شهر به شهر و کشور به کشور بین آدم ها پخش شد.بان کی مون، رئیس سازمان ملل متحد این اقدام رو بزدلانه و وحشتناک توصیف کرد. باراک اوباما اون رو منزجر کننده و تراژیک دونست. از سرتاسر دنیا پیشنهاد میدادن که به ملاله برای درمان کمک کنند. پزشک انگلیسی توصیه کرد دخترک رو به بیمارستان کوئین الیزابت در انگلستان ببرند. امارات متحده هم داوطلب شد تا اون رو با یه جت اختصاصی منتقل کنه. مادر و برادران ملاله پاسپورت نداشتن و نمی تونستن همراهش برن و این شد که ضیاالدین هم تصمیم گرفت همراه اونا در پاکستان بمونه و تک دخترش رو به تنهایی به انگلستان بفرسته.ملاله ۱۶ اکتبر در بیمارستانی تو بیرمنگام به هوش میاد. در حالی که پدر و مادرش کنارش نبودن و تا مدت ها نمی دونست کجاست و چرا اونجاست. سمت چپ صورتش رو نمی تونست تکون بده، چشم چپش رو نمی تونست باز کنه و از گوش چپش چیزی نمی شنید.اما میتونست بفهمه که این بیمارستان تو پاکستان نیست. تجهیزات و امکاناتش شبیه کشور خودشون نبود. به چشمش خیلی مجلل و با شکوه میومد.براش یه دفتر اوردن و گفتن اگه سوالی داره بپرسه. پرسید: پدرم کجاست؟ نوشت: پدرم پول زیادی نداره. چه کسی هزینه این بیمارستان رو میده؟ بهش اطمینان دادن که بابت پرداخت هزینه ها نباید نگران باشه. اما اون مدام توی ذهنش مرور میکرد که از پول جایزه هایی که برده چیزی باقی نمونده. یه بار یه دکتر لهستانی توی بیمارستان ویزیتش میکنه. دکتر چهره ی غمگینی داشته. ملاله تو خیالش فکر کرد که حتما این دکتر رئیس بیمارستانه و ازین ناراحته که اونا نمیتونن هزینه بیمارستان رو پرداخت کنن. انقدر این قضیه براش سوال بود که خواست تا قلم و کاغذ بیارن و از دکتر پرسید که چرا ناراحتی؟ بعدم تو دفترش نوشت: پول این بیمارستان رو چه کسی میده؟ ما اینقدر پول نداریم.ملاله تو اون روزا هوش و حواسش درست حسابی نداشت. کلمات انگلیسی رو یادش می رفت. بعلاوه حدود نزدیک به دو هفته طول کشید تا خانواده ش بتونن پیشش بیان و تا اون زمان حسابی هاج و واج بوداما شوک اصلی وقتی بهش وارد شد که برای اولین بار با چهره ی خودش روبرو شد. از دیدن خودش وحشت کرد.در آینه دختری رو دید که موهاش رو از ته تراشیده بودن. صورتش کج شده بود و نزدیک چشم چپش جای یک زخم بود. توی دفترش نوشت:کی با من همچین کاری کرده؟ چه اتفاقی برای من افتاده؟ موهام حالا کوتاه شده. جالبه مثلا در نتیجه ی این حواس پرتی هاش، تو یادداشت هاش Who رو hwo نوشته بود.یک روز براش یه سبد بزرگ از کارت پستال و اسباب بازی و عکس و شکلات میارن. بازشون که می کنه می بینه پر از نامه هایی از بچه های مدرسه ای در سراسر دنیاست. نامه هایی که همه با عشق براش نوشته بودن. براش آرزوی سلامتی کرده بودن. پرستارا گفتن که نزدیک ۸۰۰۰ کارت پستال دریافت کرده. از همونجا تصمیم میگیره که دوباره بجنگه. زنده بمونه و برای گرفتن حق دختران در سراسر دنیا به مبارزه ش ادامه بده.اون عمیقا اعتقاد داشت که: یک کودک، یک معلم، یک کتاب و یک قلم، همه اون چیزهایی هستن که باهاشون میشه دنیا رو تغییر داد.۱۰ اکتبر ۲۰۱۴، حدودا دو سال بعد ازون سوقصد و بعد از کلی عمل جراحی، ملاله هوشیار و سالم سر کلاس شیمی نشسته بود. شهر بیرمنگام انگلیس. اون روز براش یه جمعه معمولی بود. داشت درسش رو گوش میداد که اومدن در کلاس و صداش کردن. معلم بهش گفت که یه موضوع مهم پیش اومده.ملاله توجهی نکرد. معلم گفت حواست نیست؟ بهت تبریک میگم! تو جایزه صلح نوبل رو بردی!ملاله چی کار کرد؟ به سر کلاس برگشت، بعد ازون کلاس انگلیسی و فیزیک داشت. به معلمش گفت اول باید درسهاش رو تموم کنه و بعد از تموم شدن کلاس هاش با خبرنگارا حرف می زنه. با خودش گفت: امروز یه روز عادیه. اول باید درسم رو بخونم.در سخنرانیش وقت دریافت جایزه صلح نوبل گفت:میخوام از پدرم تشکر کنم که بال های من رو نبست و به من اجازه پرواز داد. از مادرم تشکر کنم که همیشه من رو تشویق کرد صبر کنم و حقیقت رو بگم. چیزی که ما فکر میکنیم پیام اصلی اسلامه.همینطور ممنونم از معلمانم که به من کمک کردن تا خودم رو باور داشته باشم و شجاع باشم.من افتخار این رو دارم که اولین پشتون، اولین پاکستانی و جوان ترین کسی هستم که این جایزه رو می بره. علاوه براون، من مطمئن هستم که اولین کسی هستم که جایزه صلح نوبل رو برده اما هنوز با برادران کوچکش در حال جنگه. من دوست دارم همه جای دنیا در صلح و آرامش باشه، اما من و برادرام هنوز راه داریم تا به اون نقطه برسیم.ملاله سال ۲۰۱۳ به عنوان تاثیرگذارترین شخصیت سال، عکسش روی جلد مجله تایمز منتشر شد. سازمان ملل همون سال روز ۱۲ جولای رو به عنوان روز ملاله نامگذاری کرد. سال ۲۰۱۷ هم یو ان او رو به عنوان سفیر صلح انتخاب کرد.اون بنیاد خیریه ی به نام خودش هم تاسیس کرد و الان تمرکزش روی آموزش کودکان در سراسر دنیاست. مثلا سال ۲۰۱۵، برای پناهنده های سوری در کشور لبنان یه مدرسه دخترانه تاسیس کرد.سال ۲۰۱۸ و تو همکاری مشترک شرکت اپل، تصمیم گرفتند تا برای ۱۰۰ هزار دختر در افغانستان، پاکستان، لبنان، ترکیه و نیجریه امکان تحصیل فراهم کنند. بعدا کشورهای امریکای لاتین هم به این لیست اضافه شدند.اما زندگی در انگلستان برای ملاله و خانواده ش اصلا راحت نبوده. مادرش به خصوص خیلی دلتنگ سوات میشه. اونها روزهای اول طبقه ی نهم یک برج زندگی میکردن و این برای ملاله و مادرش شبیه این بود که هر روز سوار یه سفینه ی فضایی بشن. خیابونی که توش زندگی میکردن کلی نایت کلاب داشت و تورپکای که زن مسلمان و سنتی بود خیلی ازین قضیه خوشحال نبود. مدام می پرسید که چرا زنای اینجا خودشون رو نمی پوشونن و لباس کافی تنشون نیست؟برای ملاله روزهای اول بازگشت مدرسه خیلی سخت بود. خودش رو از سایر بچه های مدرسه جدا می دید. شبیه اونا لباس نمی پوشید و شوخی هاشون رو متوجه نمیشد. دخترا باهم از تجربه مهمونی ها یا دوست پسرهاشون می گفتن و ملاله حرف مشترکی باهاشون نداشت. مجبور می شد سکوت کنه. یا به کتابخونه بره و کتاب بخونه. تو سوات، اون همیشه بی رقیب شاگرد اول بود اما انگلستان پر بود از دخترا و پسرای باهوش و با پشتکار.بعد از بردن جایزه نوبل پیدا کردن دوست براش خیلی سخت تر شد و همه مدام تحت نظرش داشتن. یه چیزی بگم شاید براتون جالب باشه. خب ملاله همیشه توی مراسم رسمی و مصاحبه هاش لباس رسمی پاکستانی می پوشید. اما وقتی بیست سالش بود یه عکسی ازش منتشر شد که کلی سر و صدا کرد. حالا ممکنه فکر کنید چه عکس صحنه داری بوده. در این عکس ملاله یه شلوار جین تیره رنگ، یه کت یشمی و نیم بوت قهوه ای پوشیده بود. البته مثل همیشه شال سرش بود اما پاپاراتزی ها این عکس رو ثبت کردن و ملاله رو مورد انتقاد قرار دادن که اصلش رو فراموش کرده و غربی شده. البته خود ملاله هم به این اتفاقا اینطور جواب داده که خب مگه پوشیدن جین چه مشکلی داره و من مشکلات دیگه ای برای حل کردن دارم.ملاله الان ۲۲ ساله ست. تو دانشگاه آکسفورد، رشته سیاست، فلسفه و اقتصاد رو خونده. رنگ مورد علاقه ش صورتیه و عاشق پیتزاست. وقتی بهش میگن که اگه به پسری علاقه مند بشی چی کار میکنی از خجالت سرخ میشه. شاهرخ خان بازیگر مورد علاقه شه و طرفدار پر و پا قرص کریکت عه.ازش یه بار پرسیدن که آیا هنوزم می خوای نخست وزیر بشی؟ پاسخ داد اون موقع خیلی بچه بودم. الان فهمیدم غیر از سیاست، اقتصاد و فلسفه هم مهمه. فهمیدم با بنیاد ملاله هم میتونم کارهای بزرگی انجام بدم. الان دیگه مثل اون موقعا فکر نمیکنم. اما کسی از آینده خبری نداره. شاید ۱۵ سال بعد نظرم عوض بشه.اما بذارید این آخر داستان بخشی از حرف هایی که در مخالفت ملاله مطرح میشه رو هم بگم.بعضیا میگن داستان سوقصد بهش ساختگی بوده و ملاله دست ساخته ی غرب و رسانه های غربیه. بعضیا میگن به نسبت کارهایی که انجام داده بیش از حد بهش توجه شده و از همون ابتدا خودش و پدرش به دنبال شهرت بودن. مخالفان معتقدن برای اینکه جایزه صلح نوبل رو ببری فقط کافی نیستش که یکی بهت شلیک کنه و باید دستاوردای دیگه ای هم داشته باشی.ملاله انقدر که در دنیا محبوبه تو پاکستان طرفدار نداره. مردم پاکستان معتقدن دخترای زیادی در این کشور هستن که سرنوشت بدتری از ملاله داشتن و اگر ملاله واقعا دلش به حال کشورش میسوزه چرا برنمیگرده؟ یا اینکه بهش انتقاد میکنن که پولی که برای بنیاد خیریه ش جمع کرده از مقامات و ادمای معروف امریکاییه و این نظریه غربی بودنش رو تایید میکنه.نظر شما چیه؟ اگر روزن رو توی اپلیکیشن های پادگیر مثل کست‌باکس دنبال میکنید لطفا برید اونجا و بگید آیا به نظر شما کارهایی که ملاله انجام داده در حدی تاثیرگذار و بزرگ بوده که جایزه ی صلح نوبل رو ببره؟ به نظر شما چه چیزی شخصیت ملاله رو نسبت به سایر فعالین حقوق بشر متمایز کرده؟این دوازدهمین قسمت روزن و سومین اپیزود از سریال روزنان بود. در هر قسمت سریال روزنان، من داستان زندگی یک شخصیت زن پیشرو و تاثیرگذار رو تعریف میکنم.ممنونم از شما که این قسمت رو گوش کردید. همینطور ممنونم از مسلم رسولی عزیز که موزیک ابتدا و انتهای روزن رو ساخت.روزن رو میتونید از تمامی اپ های پادگیر دریافت کنید. پادگیرها اپلیکیشنهایی هستن که مختص شنیدن پادکستن. کلی فیچر مختلف هم دارن، مثلا اینکه میتونید عضو کانال پادکست بشید تا هروقت قسمت جدید منتشر بشه براتون نوتیفیکیشن بیاد. یا می تونید سرعت شنیدن پادکست رو بسته به نیازتون کم یا زیاد کنید. یا اگر یه قسمت رو نیمه کاره رها کردید، دفعه بعد دقیقا از همونجا دوباره گوشش بدین. خلاصه که اپلیکیشن های پادگیر خیلی کاربردی هستن و بهتر از تلگرامن. بعلاوه توی خیلی از اپ های پادگیر شما میتونید به روزن امتیاز بدید و نظرتون رو در مورد پادکست بنویسید.در نهایت هم اگر روزن رو گوش کردید و دوست داشتید، دمتون گرم روزن رو به بقیه هم معرفی کنید.تا قسمت بعدیهدیهاردی بهشت ۱۳۹۹بقیه قسمت‌های پادکست روزن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/قسمت-۱۲-–-ملاله-یوسف‌زای،-جوان‌ترین-برنده-صلح-نوبل-id2043852-id261763701?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%DB%B1%DB%B2%20%E2%80%93%20%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87%20%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%E2%80%8C%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%8C%20%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%20%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%20%D8%B5%D9%84%D8%AD%20%D9%86%D9%88%D8%A8%D9%84-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست روزن Rozan Podcast I</category>
                <author>پادکست روزن Rozan Podcast I</author>
                <pubDate>Wed, 15 Mar 2023 18:09:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت یازدهم– آزار جنسی در محیط کار</title>
                <link>https://virgool.io/RozanPodcast/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-koaz90vibekx</link>
                <description>سلام من هدیه میری مقدم هستم و این قسمت یازدهم روزنه که در فروردین ماه ۱۳۹۹ منتشر میشه. وقتی تمام دنیا رو بحرانی به نام کرونا فرا گرفته و ما رو از خوشی های کوچک روزمره هم دور کرده. زندگی این روزها از پشت درها و پنجره های بسته ادامه داره. برای اولین بار یک پدیده ای مرزهای جغرافیایی رو بهم ریخته و داره با عدالت بین همه مردمان دنیا توزیع میشه و به هیچ کسی از شرق تا غرب، از آدم های عادی تا سلبریتی ها و سیاستمدارا رحم نمیکنه. کرونا به یکباره در جای جای این کره خاکی تکثیر شده تا بیش از پیش به همه ی ما یادآوری کنه که زندگی هامون خیلی بیشتر ازین حرفا بهم وابسته ست.این سومین قسمتیه که من در مورد خشونت صحبت میکنم و همونطور که قبلا توضیح دادم در مورد خشونت در محیط کاره. تا به الان در قسمت نهم روزن در مورد تعریف خشونت صحبت کردم. بعد زندگی یک زن رو از زمان تولد تا کودکی و نوجوانی مورد بررسی قرار دادم و از انواع خشونت هایی صحبت کردم که در هریک ازین دوران ممکنه براش اتفاق بیفته. بعد در قسمت دهم وارد دوران جوانی شدم و درباره خشونت های دوره بزرگسالی صحبت کردم. در این قسمت ضرغام نره ئی، وکیل و حقوقدان مهمان پادکست بود و برامون در مورد ابعاد حقوقی خشونت های رایج در جامعه صحبت کرد.این قسمت یکم با قسمتای دیگه روزن فرق داره. ازین جهت که من به صورت خیلی کاربردی و با رسم شکل و مثال های متعدد میخوام در مورد خشونت محیط کار صحبت کنم. علت هم اینه که فکر میکنم که درصد زیادی از آدم ها با این موضوع درگیر هستن و آگاهی نسبت بهش کمک میکنه بتونیم فضای کاری سالمتری داشته باشیم. مثل همه ی قسمت ها تاکید میکنم اگر آقا هستید این قسمت رو تا انتها گوش کنید. به این دلیل که من سعی کردم تا حد ممکن خشونت محیط کار رو فراجنسی بررسی کنم، چون بخشی ازین نوع خشونت ممکنه برای مردان هم اتفاق بیفته.بعلاوه مثل همیشه که گفتم، اعتقاد دارم که ایجاد تغییر جز با همراهی و مشارکت مردان و زنان در کنار هم ممکن نمیشه. در واقع بهتر اینه که کلیه مشکلاتی که در حوزه زنان وجود داره، اعم از خشونت و تبعیض و نابرابری رو به چشم یک مساله انسانی نگاه کنیم و در حد یک دغدغه زنانه تقلیلش ندیم.حتما با شنیدن قسمت نهم و دهم متوجه شدید که خشونت علیه زنان فقط در تاریکی، تو خیابونای خلوت یا توسط آدم‌های بیمار اتفاق نمیفته.خشونت در محیط کار هم ازین قاعده مستثنی نیست و روزانه بسیاری از ماها رو درگیر خودش میکنه. خشونت در محیط کار، رفتار مخربیه که منجر به آسیب فیزیکی، روانی، جنسی یا اقتصادی به فرد قربانی میشه. سلامتش رو به خطر میندازه و احتمال اینکه فرد وارد بازار کار بشه یا اگه در حال کاره، احتمال اینکه در اون محیط اقتصادی باقی بمونه رو کاهش میده. خشونت میتونه برای همه ی کارمندان یک شرکت اتفاق بیفته اما آمار نشون میده که زن ها بیشتر از سایرین در معرض چنین خشونت هایی قرار میگیرن.در این قسمت من میخوام به دو مورد بارز خشونت در محیط کار بپردازم. اول در مورد بولی کردن صحبت میکنم و بعد درباره آزار جنسیقبل ازینکه سر اصل موضوع بریم باید بگم که من وارد بحث هایی مثل تبعیض های مختلف در محیط کار و اهمیت دایورسیتی یا گوناگونی نشدم و قصد دارم این موضوع رو به صورت جداگانه بررسی کنم. دلیلش هم اینه که احساس کردم اگرچه خشونت و تبعیض ریشه های شبیه به همی دارند اما نمودهای بیرونیشون متفاوته و راه های تشخیصشون هم فرق میکنه. پس منتظر یه قسمت جداگانه در مورد نابرابری های محیط کار باشید.خب گفتم که قراره در مورد بولی کردن صحبت کنم و مثل همیشه با تعریف شروع میکنم. بولی یک واژه انگلیسیه که من معادل فارسی درستی براش پیدا نکردم و بهمین خاطر در طول پادکست کلمه انگلیسیش رو به کار میبرم. معنیش یه چیزی شبیه قلدری کردنه. این که از قدرت یا زورت استفاده کنی تا طرف مقابلت رو تحت فشار قرار بدی و مجبورش کنی اون کاری رو انجام بده که تو می‌خوای.بولی کردن انواع مختلفی داره:مدل خیلی رایجش کلامیه: یعنی مسخره کردن، تحقیر کردن یا جوک ساختن و شایعه سازی. این کار میتونه ریشه جنسی، جنسیتی، قومی و نژادی داشته باشه. مثلا تهرانی و شهرستانی بودن باعث بشه گروهی که تهرانی ها باشند،‌ شهرستانی ها یا لهجه و گویششون رو مسخره کنند.بولی کردن که نوعی خشونت کلامی یا روانی به حساب میاد، برای زنان شکل دیگه ای هم پیدا میکنه. احتمالا دیدید که در محیط کار، زنان رو به واسطه جنسشون زیر سوال ببرن و پیش فرض رو روی این بذارن که عملکرد زنان پایین تر از مردانه. و بعد این موضوع رو به صورت مستقیم و غیرمستقیم مطرح کنند. مثلا کارها رو دسته بندی میکنن و یه سری ها رو مردونه و یه سریا رو زنونه میدونن. بعد اگر زنی توی کار مردانه یا مردی توی کار زنانه، خطا یا اشتباهی داشته باشه سریع این موضوع رو به جنس ربط میدن و طرف مقابل رو سرزنش میکنن.وویسبراتون پیش اومده که وارد اتاق همکارانتون بشید و یکهو همه ساکت بشن؟ یا اینکه انگار نه انگار که شما وارد اتاق شدید و به طور کل اومدنتون رو ایگنور کنند. یا بدتر وقتی وارد یه اتاقی میشید، سایرین بی توجه به شما اتاق رو ترک کنند؟ این کار هم نوعی بولی کردنه و با هدف طرد کردن فرد یا گروه خاصی از افراد انجام میشه. مثلا من یادمه تو محیط کار قبلیم چندباری پیش اومده بود که وارد اتاق جلسه ای شدم که همه اعضاش مرد بودن و با رسیدن من یهو همه ساکت شدن یا یکی به بقیه تذکر داد که یه زن وارد جمع شده و بهتره بحث رو ادامه ندن. این رفتار اگرچه کار ساده و پیش پاافتاده ای به نظر میاد، اما باعث میشه که فرد مذکور احساس بکنه به اون جمع تعلق نداره و حضورش باعث آزردگی اون افراد شده.گاهی بولی کردن بین اعضای یک تیم اتفاق میفته. در این حالت تیم به دو دسته تقسیم میشه و گروهی،‌ گروه دیگه رو طرد می کنند. چطوری؟ مثلا تصمیمات رو بدون حضور اون فرد میگیرن یا در جلسات و گفتگوهای مهم شرکتش نمیدن. یا به صورتی تیمی برای نهار بیرون میرن و اون فرد رو به این جمع کاری دعوت نمیکنند.مثلا من یادمه که همکاری داشتم که تا شاید تا حتی دو سال بعد ازینکه من وارد اون محیط کار شده بودم، هروقت که جلسه ای بود و باید من رو دعوت میکرد، این کار رو انجام نمیداد و بعد همیشه عذرخواهی میکرد که فراموش کردم یا نمیدونستم باید تو رو هم دعوت میکردم و بهانه های اینطوری. همزمان این آدم چونکه توی محیط کار تونسته بود روابط غیررسمی زیادی با این و اون برقرار کنه، وقتی هم که من اعتراضی میکردم همه ازش پشتیبانی میکردن و میگفتن که کم حافظه ست یا سرش شلوغه. اون موقعا من با این مفهوم آشنا نبودم اما الان میدونم که اون ادم تلاش می کرده من رو از فرایند تصمیم گیری و فعالیت های تیمی حذف کنه و کارش بولی بوده.این طردشدگی از گروه ممکنه به واسطه ی جنستون هم پیش میاد. مثلا در حالتی که شما زن هستید و سایر همکارانتون مرد. اون وقت اگر مردها، در ساعات خارج از کار باهم قرار بذارن. ورزش یا رستوران برن و در مورد مسائل کاری صحبت کنن شما رو طرد کردن. برعکسش هم ممکنه اتفاق بیفته و در یک محیط زنانه،‌مردان از جمع حذف بشن.یا اینکه یادمه که یه زمانی باید با گروهی از مدیران کار میکردم و یکی دو باری شد که جلسه مون رو یک نقطه ی مشخص تموم شد و قرار براین شد که جلسه رو بعدا ادامه بدیم. بعد فرداش یکی از افراد همون جمع رو میدیدم که به من خبر میداد دیروز اون ها مسیر کار تا خونه هاشون رو پیاده رفتن و صحبت رو ادامه دادن و به چنین تصمیمی رسیدن و خب طبیعتا من چون در اون جمع نبودم از فرآیند تصمیم گیری حذف شده بودم.یه نوع خیلی رایج بولی کردن از جانب مدیر بالادستی اتفاق میفته و مربوط به عملکرد کاری افراده. فرض کنید مدیرتون یه کاری رو به شما می سپره که در دسته ی وظایف کاری تون نیست. این کار میتونه خیلی پیش پا افتاده باشه. مثلا شما کارشناس حقوقی باشید ولی مدیرتون کارای تایپیش، پرینت گرفتن نامه ها و حتی چای ریختنش رو بندازه گردن شما. یا برعکس، یه دفعه کار خیلی بزرگی رو که تا بحال انجامش ندادید به شما بسپره و اصلا هم راهنمایی یا کمکتون نکنه و حین یا بعد از انجام اون کار مدام بهتون غر بزنه و ازتون انتقاد کنه.همینجا بگم که یک تفاوتی وجود داره بین رفتار حرفه ای و خشونت. در واقع شما ممکنه کارتون رو به خوبی انجام ندید، سهل انگاری کنید یا حتی از محیط کارتون اخراج بشید اما در هیچ یک ازین موارد رفتار خشونت امیزی با شما انجام نشه. اینکه شما اشتباه کردید دلیل این نمیشه که کسی بخواد سرتون داد بزنه. تحقیرتون بکنه یا شخصیت شما رو خرد بکنه. در عین حال هم نمیشه گفت اگر مدیرتون شما به خاطر عملکرد پایینم مورد سوال قرار میده حتما داره بولی میکنه و کارش مصداق خشونته.حالا اگر محیط دانشگاهی رو شبیه محیط کاری در نظر بگیریم، خیلی از اوقات هم پیش میاد که دانشجویان از طرف اساتید دانشگاه بولی می‌ شن. کسانی که در مقاطع بالای دانشگاهی درس خوندن حتما تجربه ی کار با برخی از اساتید این مدلی رو دارن.یه مدل دیگه بولی کردن سنگ اندازی در فرآیند انجام کاره. مثلا شما برای انجام کارتون نیاز به گزارش های مالی دارید اما حسابدار شرکت، برای دادن اون اطلاعات هی امروز و فردا میکنه و بهانه میاره. این کارش باعث میشه شما از کارتون عقب بیفتید و عملکردتون تحت تاثیر قرار بگیره.در تحقیقی که در سال ۲۰۱۷ در مورد بولی کردن انجام شده میگن که:۷۰ درصد کسانی که بولی میکنند مرد هستن و ۳۰ درصد زن.در مقابل بیشتر کسانی که بولی میشن، زن هستند. یعنی هم مردا و هم اون سی درصد زن، بیشتر زنان رو بولی میکنند.۶۱ درصد از بولی کردنا از سمت مدیران یا سرپرستانه. ۳۳ درصد از طرف همکاران اتفاق میفته و فقط  در ۶ درصد از موارد، افرادی که سطح سازمانی پایین تری دارند مدیران یا سرپرستانشون رو بولی میکنند.احتمالا براتون سواله کارمند چطور میتونه مدیرش رو بولی کنه؟ همونطوری که آمار هم نشون میده خیلی کم اتفاق میفته. اگه کارمند تسک هاش رو به موقع تحویل نده یا پشت سر مدیرش حرف دربیاره و احترام متقابل رو رعایت نکنه می تونیم بگیم مدیرش رو بولی کرده.بولی کردن در مورد گروه های اقلیتی بیشتر از بقیه صورت میگیره. تنها ۱۹ درصد از کسانی که بولی میشن سفیدپوست هستند.این تحقیق میگه مدیران با استفاده از قدرت جایگاهشون کارمندان رو بولی میکنند. مثلا ارزیابی عملکرد منفی می نویسند. سر کارمنداشون فریاد میزنن و تهدید به اخراجش میکنند یا بهشون مرخصی نمیدن.اما بولی کردن چه تاثیرات منفی داره؟شاید فکر کنید که این اثرات فقط محدود به محیط و دستاوردای کاریه. ولی باید بگم که اشتباه میکنید. اثرات بولی کردن خیلی عمیق تر ازین حرفاست و حتی وقتی تموم میشه هم ادامه داره.افرادی که بولی میشن، انگیزه شون برای تلاش و فعالیت کمتر میشه. دوست ندارن سر کار برن و وقتی هم که سر کارن یا به کار فکر میکنن استرس میگیرن. اگه بولی کردن ادامه دار باشه، به مرور افسردگی میگیرن. عزت نفس و اعتماد به نفسشون پایین میاد و به خود و توانایی هاشون شک میکنن.خبر خوب اینکه ما میتونیم تاثیرات بولی کردن رو کم کنیم و حالا که با انواع متفاوت بولی کردن آشنا شدیم، میخوام در مورد راه های مقابله با این رفتار حرف بزنم.مثل همه چیز، قدم اول آگاهیه. نسبت به رفتار همکاران، هم کلاسی ها و اساتیدتون آگاه باشید، حد و حدود هر کسی رو توی ذهنتون مشخص کنید تا اگر فردی ازون حد تخطی کرد متوجه بشید.دوم اینکه اروم باشید و خونسردی تون رو حفظ بکنید. کسی که داره شما رو بولی میکنه دوست داره شما هیجانی یا عصبانی بشید و عکس العمل تند نشون بدید. در نظر داشته باشید که حتما لازم نیست همون موقع یه کاری بکنید و میتونید بعدا به این موضوع پاسخ بدید.معمولا افرادی که دیگران رو بولی میکنند از کارهای کوچیک شروع میکنن و بعد موقعیت و عکس العمل طرف مقابل رو می سنجن و اگر مخالفت و مقاومتی نبینن به رفتارشون ادامه میدن. در واقع نشون ندادن عکس العمل درست باعث میشه اونها اعتماد به نفس بیشتری پیدا کنند و دامنه ی آزارشون رو بیشتر کنند. پس راهکار درست اینه که اگر کسی در محیط کار یا تحصیل چنین رفتاری رو انجام داد از همون ابتدا سکوت نکنید و با استفاده از راهکارهایی که در ادامه بهتون میگم به اون آدم تذکر بدید.برای تذکر دادن خوبه مساله رو شخصی نکنید و توی صحبت هاتون به ارزش های شرکتی یا اصول حرفه ای محیط کار اشاره کنید. بذارید مثال بزنم تا قضیه ملموس بشه. میتونید بگید: می دونم که در شرکت ما یکی از ارزش ها احترام متقابله. وقتی که دیروز با عصبانیت سر من داد زدید، به نظر من این ارزش رو زیر پا گذاشتید. این باعث شد بخوام این موضوع رو مطرح کنم تا دفعات بعدی چنین اتفاقی نیفته.خوبه مثال بزنید و توضیح بدید که چرا اون رفتار مشکل داشته. مثلا بگید:مدتیه احساس میکنم که در گفتگوهای درون تیمی شرکت داده نمیشم. مثلا من آخرین نفر بودم که در جریان ساختار جدید تیم قرار گرفتم. وقتی این اتفاق و اتفاقات مشابه میفته من به درستی از تصمیم هایی که گرفته می شه و روند رسیدن به اونا مطلع نمیشم. این باعث میشه اهداف تیم رو ندونم و نتونم کارم رو با اون اهداف همراستا کنم.زبان بدنتون خیلی مهمه. محکم بایستید. دست هاتون رو کنار بدنتون نگه دارید و سرتون رو بالا بگیرید. دست به سینه بودن، شونه افتاده و سری که زمین رو نگاه میکنه نشون میده که شما استرس دارید و میترسید در مورد موضوع حرف بزنید.هروقت استرس گرفتید به این فکر کنید که هرچقدر بیشتر سکوت کنید، طرف مقابل رفتارش بدتر و بدتر شده و یه زمانی میرسه که اصلاح رفتارش خیلی سخت یا تقریبا غیرممکن میشه.در مرحله بعد، رفتار طرف مقابل و اتفاق پیش اومده رو مستند کنید.یادداشت کنید که اتفاق مربوط به چه زمانیه و کجا پیش اومده. جزئیاتش چی بوده. چه کسانی شاهد این برخورد بودن. اگر که بعدا بخواید این اتفاق رو به منابع انسانی یا مدیران بالادستی گزارش کنید این جزئیات خیلی به کارتون میاد.برای مثال اگه مدیرتون مدام بهتون توهین میکنه و میگه که کارا رو دیر تحویل میدید و خودتون فکر میکنید اینطوری نیست. رکورد اتفاقات رو ثبت کنید. اینکه کار جدید چه زمانی اساین شده و شما چه زمانی تحویلش دادید.همونطور که گفتم، درسته که بولی کردن در محیط کار یا دانشگاه اتفاق میفته اما اثراتش در زندگی شخصی شما هم باقی میمونه و باید تلاش کنید که اون آثار منفی رو با احساس مثبت جایگزین کنید. ورزش یا یوگا کنید. با دوستان و خانواده تون وقت بگذرونید و ازشون کمک بخواید.حتی در صورت نیاز از تراپیست کمک بگیرید.تحقیق کنید و ببینید شرکتتون قانون یا دستورالعملی برای این موضوع داره یا نه. در بسیاری از کشورها بولی کردن غیرقانونی نیست و اینجاست که دستورالعملهای درون شرکتی به درد میخورند.بعد ازینکه با خود فرد صحبت کردید ولی به نتیجه نرسیدید، سراغ مدیرتون برید و داستان رو تعریف کنید. اگر مدیرتون اون شخصیه که بولی‌تون کرده سراغ فرد مسئولی در سازمان برید. بگید که این اقدامات رو انجام دادید و هیچکدومشون موفقیت آمیز نبوده و به خاطر همین تصمیم گرفتید با یک فرد مسئول صحبت کنید.این ساختار گفتگو خیلی بهتر ازینه که تا مورد خشونت قرار گرفتید مستقیم سراغ مدیرتون برید و بگید: فلانی من رو بولی کرده. میشه بهم کمک کنید؟اگر مشکل از طرف مدیرتونه، ببینید کسی از مدیران همردیف یا مدیران بالادستیش هست که بهش اعتماد داشته باشید و بتونید ازش کمک بخواید؟ نکته مهم اینه که شرایط رو خوب بررسی کنید و روابط درون سازمانی رو تحت نظر بگیرید و همینطوری سراغ هرکسی نرید. چون اگه سراغ فرد اشتباهی برید، ممکنه اون ادم موضوع رو درست به مدیرتون انتقال نده و تاثیر برعکس داشته باشه.در نهایت سراغ منابع انسانی هم میتونید برید. اما قبلش تصمیم بگیرید که میخواید با چه کسی در منابع انسانی صحبت کنید. بعضیا مسئول استخدام هستن و بعضیا مسئول پرداخت حقوق. کسی رو پیدا کنید که کارش موضوعات داخلی و فرهنگی سازمان باشه. سعی کنید مساله رو شخصی نکنید و از دید بیزنسی نگاه کنید. مساله بگید که این رفتار تاثیرات منفی روی انگیزه و عملکردتون داشته و بهره وری تون رو کاهش داده. اینجاست که اون مستنداتی که جمع اوری کردید به کارتون میاد و میتونید با اوردن مثال های دقیق استدلالتون رو تقویت کنید.در نهایت هم تکلیفتون رو با خودتون مشخص کنید که از منابع انسانی چی میخواید. فقط میخواید به اونا اطلاع بدید؟ یا اینکه ازشون کمک هم میخواید؟ خواسته تون از منابع انسانی چیه؟ اگر که سراغ منابع انسانی رفتید و به حرفاتون توجه نکردن چی کار میکنید؟موضوع بعدی که میخوام در موردش صحبت بکنم آزار جنسیه. مثل بخش قبل اول آزار جنسی رو تعریف میکنم.هر جور عمل جنسی که بدون تمایل طرف مقابل انجام بشه مصداق آزار داره. نیازی نیستش که حتما رفتار فیزیکی اتفاق بیفته. بلکه حتی درخواست برای چنین رابطه ای یا گفتن حرفی که چنین ماهیتی داره و باعث میشه فرد مقابل آزرده یا تحقیر بشه هم یک نوع آزار جنسیه.چندتا مثال میزنم. فقط در همه این موارد در نظر داشته باشید که در صورتی بهشون آزار میگیم که بدون تمایل طرف مقابل انجام بشه.اول از همه و مشهودترین مثالی که میشه زد تماس فیزیکیه که ماهیت جنسی داشته باشه. برخی از اوقات تماس فیزیکی انجام نمیشه اما فرد مقابل فاصله متعارف رو رعایت نمیکنه و بیش از اندازه به شما نزدیک میشه. میگن فاصله مناسب بین دو تا همکار باید حداقل یک متر باشه و فاصله کمتر ازون توی محیط کار نوعی رفتار صمیمانه ست.خیره شدن یا زل زدن میتونه مصداق آزار جنسی باشه. فکر میکنم که همه تفاوت بین نگاه کردن عادی و نگاه جنسی رو میدونیم و نیاز به توضیح بیشتر نیست.درخواست برای برقراری رابطه جنسی بدون رضایت و خواست طرف مقابل هم نوعی آزار جنسیه.گاهی افراد مستقیما پیشنهاد رابطه جنسی نمیدن. اما در مورد زندگی شخصی یا وضعیت ظاهری یا هیکل و اندام طرف مقابل سوال یا ابراز نظر میکنند.مورد بعدی ایمیل ها، پیام ها یا جوک هایی هستن که محتوای جنسی دارن.اگرچه آزار جنسی توسط افراد انجام میشه، اما میتونه به بخشی از نرم های اون شرکت تبدیل بشه. احتمالا شرکتایی رو دیدید که در اونها جوک های توهین امیز، شوخی های جنسیتی و گپ و گفت های بی ملاحظه خیلی رواج داره و انگار عادی شده.طبق گزارش یوان، ۴۰ تا ۵۰ درصد زن ها در کشورهای اروپایی و ۳۰-۴۰ درصد زنان کشورهای آسیا-اقیانوسیه در محیط کاریشون مورد آزار جنسی قرار گرفتن. این آزارها معمولا پشت درهای بسته اتفاق میفته و به راحتی تشخیص داده نمیشه. متاسفانه ۸۰ درصد ازین آزارها اصلا گزارش نمیشن. به این دلیل که که  شرکت ها ساختار حمایتی و محافظتی درستی و واضحی ندارن. یعنی آدم ها نمیدونن اگر این اتفاق رو گزارش کنند چی میشه. آیا شرکت پیگیری میکنه یا رویکرد شرکت باعث میشه که تو دردسر بیشتری بیفتند. این بلاتکلیفی باعث میشه که آدم احساس اطمینان و امنیت نداشته باشن و بترسن که در مورد تجربه شون صحبت کنند.حالا تمام این موارد رو میخوام در قالب یک کیس واقعی براتون توضیح بدم.حتما شرکت اوبر رو می‌شناسید. شرکتی که سردمدار و ابداع کننده ی مدل کسب و کاریه که مشابهش در ایران اسنپه. این روزا خیلی‌ها اوبر رو با نام مدیرعامل ایرانیش دارا خسروشاهی میشناسنش. این شرکت در حال حاضر حدود ۲۳ هزار نیرو داره و در بسیاری از کشورها فعالیت می‌کنه.اما سال ۲۰۱۷، اوبر با یه داستان دیگه زبون زد عام و خاص شده بود.بریم ببینیم داستان از چه قرار بوده. سوزان فولر سال ۲۰۱۵ به عنوان site reliability engineer  در شرکت اوبر استخدام میشه. تیمی که بهش ملحق میشه تازه در حال شکل گیری بوده و از همون لحظه ای که به تیم اضافه میشه سلسله اتفاقات عجیبی رخ میده. درست روز اول کاریش در تیم جدید، مدیرش توی پیامرسان شرکتی، پیامای عجیبی براش میفرسته. بهش میگه که با دوست دخترش یک رابطه ی آزاد دارن. و اینکه دوست دخترش به راحتی تونسته یه پارتنر دیگه پیدا کنه اما خودش موفق نبوده. هرچقدرم تلاش                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        کرده کسی رو پیدا کنه به نتیجه ای نرسیده و اینطوریه که الان دنبال یکی میگرده که باهاش رابطه جنسی داشته باشه. سوزان سریع متوجه مقصود مدیرش میشه. انقدر این رفتار رو توهین امیز می بینه که سریعا ازین پیام ها اسکرین شات میگیره و برای منابع انسانی شرکت می‌فرسته!حتما فکر کردید داستان همینجا با مداخله منابع انسانی و توبیخ اون مدیر تموم میشه.اگر اینطوری فکر کردید باید بگم سخت در اشتباهید.برای سوزان بدیهی بود که منابع انسانی نسبت به این موضوع عکس العمل نشون بده و قضیه فیصله پیدا کنه. اما اینطور نشد. منابع انسانی و مدیرای بالادستی با سوزان هم عقیده بودن که این کار مصداق آزار جنسی در محیط کاره اما گفتن این اولین باره که اون مرد دست به همچین کاری زده و اونا تصمیم دارن فقط بهش یک اخطار بدن! مدیرای بالادستی اذعان کردن که این مرد عملکرد خوبی در شرکت داشته و اصلا دوست ندارن که به خاطر یک اشتباه سهوی اون رو مجازات کنند.بعد منابع انسانی به سوزان میگه که دو تا انتخاب داره: یا بره یه تیم دیگه انتخاب کنه و دیگه هرگز با مدیرش تعامل نداشته باشه. یا اینکه تو همین تیم بمونه اما منتظر باشه که در ارزیابی عملکرد بعدی، مدیرش به واسطه این اختلافات نمره ی پایینی بهش بده. سوزان عصبانی میشه! در واقع شرکت بهش انتخابی نداده بود. اون دوست داشت تو همون تیم بمونه چون فکر میکرد حوزه تخصصی کاریش همینه. اما مدیران و منابع انسانی چندین بار بهش تاکید کردن که بعدا نمیتونه به خاطر ارزیابی عملکرد منفی که دریافت میکنه بهشون شکایت کنه چون از قبل این موضوع رو بهش گفتن و خودش گوش نداده.در نهایت سوزان اون تیم رو ترک کرد و به تیم دیگه ای رفت و از قضا تو اون تیم بسیار هم موفق شد.طی ماه های بعدی مهندسان زن بیشتری رو میبینه و فرصت میکنه باهاشون صحبت بکنه و در کمال ناباوری میشنوه که برخی ازونها تجربه ی مشابهی در شرکت داشتن و یه تعدادیشون دقیقا از جانب همون مدیر مورد آزار قرار گرفتن! و این ازار رو خیلی قبل تر از سوزان به منابع انسانی گزارش دادن. متوجه میشه که اونها در مورد اینکه این اولین اشتباه اون مدیر بوده بهش دروغ گفتن! حتی یکی دوماه بعد، دوباره یک نفر دیگه رفتار نامناسب همون مدیر رو گزارش میده و منابع انسانی مجددا به کسی که مورد ازار قرار گرفته میگه که این اولین خطای اون مدیره . متاسفانه بردن این مساله پیش مدیران ارشد هم هیچ کمکی نمیکنه تا در نهایت چندماه بعد خود اون مرد شرکت رو ترک میکنه.سوزان در اوبر، این فرصت رو پیدا میکنه تا با بهترین مهندسان امریکایی کار کنه. اون‌ها شبانه روزی روی کارشون وقت میگذاشتن و تلاش میکردن اما به دلیل ضعف مدیرانشون نتیجه ی زحماتشون رو نمیدیدن. نتیجه ی تمام این اتفاقات اون تصمیم میگیره که درخواست انتقال به تیم دیگه ای رو بده. خودش مطمئن بوده که این انتقال انجام میشه چون همیشه نتیجه ارزیابی عملکردش عالی بود و مدیر تیم دیگه هم سوزان رو برای تیمش میخواسته. اما این انتقال انجام نمیشه. پیگیری که میکنه مدیرش، مدیر مدیرش و مدیر ارشد شرکت، همه اعتقاد داشتن که مشکلاتی در عملکردش داره که مستند نشده. سوزان اعتراض میکنه و میگه که نمره عملکردش همیشه عالی بوده و هیچ وقت فیدبک منفی نگرفته و اگر مشکلی بوده باید بهش می‌گفتن و چرا تا الان کسی موضوعی مطرح نکرده. پاسخی که در نهایت میشنوه اینه که عملکرد نیروها لزومه به کارشون ربط نداره و ممکنه به چیزی خارج از کار یا حتی به زندگی شخصیشون ربط داشته باشه!سوزان ناامید میشه و خیلی وقت بعدتر متوجه میشه که این مدیرش بوده که دوست داشته سوزان رو توی تیمشون نگه داره. اون زمان اوبر مشکلات زیادی برای زنان مهندس ایجاد کرده بود و داشتن یک زن توی تیم باعث میشده مدیرش موفق تر و بهتر به نظر برسه.وقتی که سوزان وارد اوبر شد ۲۵ درصد نیروهای شرکت زن بودن و در اون زمان، این عدد به ۶ درصد کاهش پیدا کرده بود. سوزان که دغدغه حقوق زنان رو داشت، حتی وقتی در مورد این کاهش با مدیران ارشد سازمان صحبت کرد، به هیچ نتیجه ای نرسید و اون ها گفتند که مشکل از خود زن هاست و اون ها باید بیشتر تلاش کنند تا بتونن در اوبر استخدام بشن یا اینکه ارتقا پیدا کنند.اوضاع بهتر که نمیشد هیچ، روز به روز هم بدتر میشد. شرکت چندوقت بعد تصمیم گرفت به تمام مهندسای site reliability engineer یک کت چرم کادو بده. سایز همه مردان و زنان رو گرفتن و اعلام کردن که کت ها رو سفارش داد.اما چند روز بعد به اون ۶ زنی که توی شرکت باقی مونده بودن ایمیل زدن و گفتن ازونجایی که تعداد زنان زیاد نبوده، برای شرکت توجیهی نداشته که بخواد برای اونا هم کت سفارش بده و در نتیجه قضیه کنسله!سوزان به مدیرانش ایمیل میزنه و میگه چطور برای خرید کت چرمی برای ۱۲۰ نفر مرد مشکل بودجه نداشتن و حالا برای این ۶ نفر به مشکل خوردن؟ اما بهش جواب میدن که اگه زنان دنبال برابری هستن باید بدونن که این کار دقیقا به معنای برابریه! شرکت برای اینکه تعداد زیادی کت مردونه گرفته تونسته تخفیف زیاده بگیره اما سایزای زنانه شامل این تخفیف نشده. و این عادلانه نیست که به زنان کت های چرمی بدن که قیمتش بالاتر از قیمت کت های مردانه است. بعد هم بهشون گفتش که اگر کت میخوان بهتره برن نمونه ای رو پیدا کنن که قیمت تک فروشیش معادل قیمت عمده ی کت های مردانه است.سوزان که زن سرسختی بوده، این ایمیلها رو به منابع انسانی فوروارد میکنه و خیلی زود به اونجا احضار میشه. به سوزان میگن که یک پای تمام اعتراضات اونه و داره زیادی دردسر درست میکنه و اینکه هربار پیام ها و ایمیل ها رو برای منابع انسانی فوروارد کنه کار غیرحرفه ایه و بهتره دیگه تکرارش نکنه!یک هفته بعد هم مدیرش باهاش قرار میذاره و بهش میگه خبط بزرگی کرده که مدیر ارشد رو ریپورت کرده و ممکنه به خاطر این قضیه اخراجش کنند.سوزان که دیگه از شرکت ناامید شده،‌آفر کاری که از یه شرکت دیگه دریافت کرده رو قبول میکنه و از شرکت میره. یکم بعد هم داستان تمام این اتفاقات رو توی وبلاگ شخصیش منتشر میکنه و باعث میشه این حجم وسیع تبعیض و خشونت جنسیتی در اوبر افشا بشه.پس مثل تمام انواع دیگه خشونت، آزار جنسی هم در هر مکان و برای هر گروهی از آدما میتونه اتفاق بیفته. شاید این حرف رو بشنوید و ازش رد بشید و بگید چرا من دارم این حرف بدیهی رو م مدام تکرار میکنم.ولی در واقعیت ادما این موضوع رو فراموش میکنن. مثلا فکر میکنن اگر دارن در یک محیط اکادمیک کار میکنند ازین اتفاق مصون هستند. چشمشون رو به واقعیت می بندن یا زمانی که مورد خشونت قرار میگیرن به شدت خودشون رو سرزنش میکنن.اما وقتی مورد آزار جنسی قرار گرفتیم چی کار کنیم؟اول از همه قوانین داخلی شرکت رو بررسی کنید و ببینید آیا بند و تبصره ای در مورد آزار جنسی وجود داره یا نه. خیلی از سازمان ها کتابچه ای در مورد این موضوع دارن و زمان استخدام اون رو به کارمندانشون ارائه میدن. میتونید از منابع انسانی در مورد وجود چنین چیزی سوال کنید. اگر وجود داشت حتما مطالعه ش کنید. احتمالا اونجا فرآیندی تعریف کردن که در صورت وقوع چنین موردی چی کار باید کرد.اگر پرسیدید و چیزی وجود نداشت. وضعیت رو بررسی کنید. ببینید چه آزاری انجام شده و کسی که چنین رفتاری رو انجام داده چه جور شخصیتی داره. گاهی اینکه مستقیما با خود فرد صحبت کنید و بگید که رفتارش شما رو ناراحت میکنه میتونه فایده داشته باشه. بعضی اوقات ادمها با یک اخطار، حریم خودشون رو میفهمن و ازون تخطی نمیکنن. مثلا اگر از جانب همکارتون جوک یا پیامک های جنسی دریافت کردید شاید بتونید ازین روش وارد بشید.اگر راحت نیستید با خود اون فرد صحبت کنید، یا اگه صحبت کردید و طرف به رفتارش ادامه داد، سراغ منابع انسانی شرکت یا مدیرتون برید و ازینجا به بعد رو به اون ها بسپرید. اقدام درست اینه که اونها مستقیما با فرد خاطی صحبت کنند و از شما بخوان که به صورت رسمی این مساله رو ثبت و مطرح کنید.وقت طرح مساله، تا حد ممکن جزئیات رو شرح بدید. بگید فرد مربوطه در چه مکان و زمانی اون رفتار رو انجام داده. چه کسانی شاهد یا درگیر قضیه بودن. اگر سندی دارین که بشه به عنوان مدرک استفاده ش کرد اون ها رو هم ارائه بدید. مثل ایمیل، تصویر یا اسکرین شات از پیامای ارسال شده.درخواست رسمی شما باید با تحقیقات شرکت همراه باشه و اگر که چنین چیزی ثابت بشه باید منتظر یک اقدام جدی باشید.اما اگه همه این اقدامات رو انجام دادید و شرکت و مدیران بهتون توجه نکردن و به واسطه اینکه فرد متجاوز مدیر ارشد سازمانه یا روابط قوی با بقیه داره مجازاتش نکردن. سعی کنید مساله رو به یک سطح بالاتر ببرید و اگر در سطوح بالای سازمان هم این قضیه حل نشد، به نظر باید با توجه به ابعاد آزار جنسی و تکرارش نسبت به تغییر محیط کاری تون تجدید نظر کنید.اما این اپیزود رو میخوام با یک سوال تموم کنم.متاسفانه در بسیاری از مواقع این خشونت توسط افراد بالادست مثل مدیران و سرپرستان انجام میشه و این اعتراض کردن رو سخت تر میکنه. آدما می ترسن کارشون رو از دست بدن و همین موضوع عکس العمل نسبت به این اتفاق رو پیچیده می کنه. به خاطر معمولا تا وقتی خشونت جنبه فیزیکی پیدا نکرده، نسبت به خشونت روانی یا کلامی سکوت میکنن و اجازه میدن طرف مقابل به رفتارش ادامه بده.یه ترس دیگه هم هست، اینکه در جوامعی مثل ایران، در اغلب موارد انگشت اتهام سمت قربانی میره. یعنی برداشت جامعه اینه که حتما قربانی یک رفتار نادرست انجام داده و تقصیر متوجه خودشه. یا اینکه اگر تا یه جای کار سکوت کرده و هیچی نگفته، به این خاطر بوده که ازین موضوع رضایت داشته.در واقع این کار رو یک معامله پایاپای میدونن. برای مثال اگر این اتفاق بین مدیر و کارمند بیفته، میگن کارمند در ازای گرفتن مزایای بیشتر حاضر به پذیرش این عمل جنسی شده و اون رو عادلانه میدونن. مثال خیلی معروفش هاروای واینستاینه که در قسمت ششم مفصل داستانش رو توضیح دادم. وکیلش در یکی از دفاعیه هاش گفته بود که این زن ها میدونستن قضیه چیه و به خاطر رسیدن به هدفشون به این خواسته تن دادن. پس الان هم نباید شکایتی داشته باشن. در واقع اگر این موضوع براشون ناخوشایند بود، همون موقع باید اعتراض میکردن و قید رسیدن به موفقیت های بیشتر رو هم میزدن. نظر شما چیه؟ فکر میکنید این حرف چقدر درسته؟ اگر از طریق اپلیکیشن هایی مثل کست‌باکس روزن رو گوش میدید، لطفا نظرتون رو توی پیامها برای من بنویسید. در غیر این صورت به صفحات اجتماعی روزن بیاید و بگید با کدوم سمت موافق هستید.این اپزود یازدهم پادکست روزن بود که در فروردین ماه ۱۳۹۹ منتشر میشه. تو این اپیزود سعی کردم موضوع خشونت رو تا حد ممکن براتون باز کنم و برای مقابله باهاش راهکار ارائه بدم.امیدوارم این مثال ها کمک کرده باشه تا با خشونت محیط کار بهتر آشنا بشیم. گاهی ممکنه خودمون بدون آگاهی از کاری که داریم انجام میدیم همکارمون رو مورد خشونت قرار بدیم. رفتاری که ما انجام میدیم میتونه آسیبهای بسیاری به طرف مقابل وارد کنه و زندگی کاری و شخصیش رو دچار تلاطم کنه.ممنونم که این قسمت رو گوش دادید. ممنون از مسلم رسولی که موزیک ابتدا و انتهای روزن رو برام ساخت.روزن رو میتونید از تمام اپ های پادگیر دریافت کنید.توی اپ هایی مثل اپل پادکست شما میتونید به روزن امتیاز بدید و برای من کامنت بذارید. این امتیازها و کامنت ها باعث میشه که کسانی که بار اول با روزن آشنا میشن،‌ یه تصوری در مورد محتوای پادکست و کیفیتش داشته باشن و در یک کلام کمک میکنه افراد بیشتری به پادکست گوش بدن و همراه ما بشن.بعلاوه این ها میتونید از طریق ایمیل روزن پادکست ات جی میل دات کام با من در تماس باشید یا روزن رو در شبکه های اجتماعی مثل اینستاگرام و توئیتر دنبال کنید.بهترین کمکی هم که میتونید به من بکنید اینه که این پادکست رو به سایرین هم معرفی کنید.تا قسمت بعدیهدیهفروردین ماه ۱۳۹۹بقیه قسمت‌های پادکست روزن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/قسمت-۱۱-–-آزار-جنسی-در-محیط-کار-id2043852-id250316727?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%DB%B1%DB%B1%20%E2%80%93%20%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1%20%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%20%D8%AF%D8%B1%20%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7%20%DA%A9%D8%A7%D8%B1-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست روزن Rozan Podcast I</category>
                <author>پادکست روزن Rozan Podcast I</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 17:56:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت دهم– به نام زهرا</title>
                <link>https://virgool.io/RozanPodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-mtv1zhstiboi</link>
                <description>[ این قسمت با صدای چند مهمان شروع می‌شود. ]صدای مهمان اول:من یک زنم. با همه‌ی نقش‌هایی که برای من متصور هست. سی‌وهشت ساله که دختر خانواده‌ام. هجده‌ ساله که همسرم. پونزده ساله که مادرم. سیزده ساله که شاغلم و خوشحالم که همواره دانشجوام و الان در مقطع دکترا هستم.من یک زنم و تک تک پله‌ها رو با سختی و مبارزه با نابرابری جلو رفتم. در خانواده فرصت‌های موجود بین خواهر و برادر، در محیط‌ کار نابرابری نفوذ کلام و عمل بین همکار زن و مرد و البته مراتب بسیار کمتر در دانشگاه بین همکلاسی‌های خانم و آقا.من یک زنم با روحیاتی مادرانه که همواره دارم سعی می‌کنم محیطم رو تعدیل کنم. در عین این که آرامش اولویت زندگی منه اما برای فراهم کردن اون برای خانواده و جامعه‌م، گاهی آرامش از خود من سلب میشه و حتی گاهی با خشونت.من یک زن هستم که آرزوهای بزرگی داره.صدای مهمان دوم:من مرضیه هستم و سعی می‌کنم مقابل خشونت ساکت نباشم.صدای مهمان سوم:من یاسی هستم و سعی دارم آینده‌ای رو بسازم که تکنولوژی‌ها جوابگوی نیازهای همه باشه.صدای مهمان دوم:من مرضیه هستم و می‌خوام تجربه‌ای رو که یکی از مخاطبان روزن برامون نوشته رو براتون بخونم.صدای مهمان سوم:من سهیلا هستم، ۳۸ ساله، مستاجر یک اتاق و یه مادری که هیچوقت بچه‌ش رو‌ ندید.صدای مهمان چهارم:من شبنم هستم، میزبان پادکست آجیل و ۸ سال پیش از ایران مهاجرت کردم.صدای مهمان پنجم:من شادی هستم و پادکست کارما رو می‌سازم. دانشجو هستم و ۳ ساله که دور از خونواده و مستقل زندگی می‌کنم.صدای راوی پادکست:من هدیه میری‌مقدم هستم و پادکست روزن رو می‌سازم. در این قسمت می‌خوام داستان زندگی خودم رو براتون تعریف بکنم.دوران کودکی و نوجوانی من توی یکی از محله‌های نسبتا خوب شهر سپری شد و مثل خیلی از دخترای اون زمان، زندگیم بین خونه و مدرسه و کلاس‌های آموزشی می‌گذشت اما این باعث نشد که از خشونت در امان بمونم.کلاس پنجم دبستان بودم. با خواهرم و دوستم از مدرسه برمی‌گشتیم و داشتیم به خونه می‌رسیدیم که آقایی که اون سمت خیابون توی ماشین نشسته بود، صدامون کرد.‌ ناخودآگاه هرسه‌تاییمون سرمون رو برگردوندیم و من مرد نسبتا میانسالی رو دیدم که هنوز که هنوزه چهره‌اش از مقابل چشمم دور نمیشه.پشت فرمون نشسته بود. در رو باز و یک پاهاش رو بیرون گذاشته بود. ما هرسه‌تایی خشکمون زده بود. اون مرد شلوارش رو پایین کشیده و کاری رو انجام می‌داد که بعدها فهمیدم اسمش خودارضاییه.ما انقدر بچه بودیم که نمی‌فهمیدم که این کار چه پیامی داره اما یه جورایی خطر رو احساس کرده بودیم. وقتی موضوع رو با خانواده‌ها مطرح کردیم و اونا تا یه مدت نوبتی ما رو می‌بردند و می‌آوردن، تازه فهمیدیم موضوع جدی‌تر از این حرفاست.توی همین مسیر مدرسه بارها و بارها از جانب پسرای هم‌محله‌ای متلک می‌شنیدیم. به نظر هدیه‌ی اون زمان اصلا نمی‌شد از این اتفاق فرار کرد یعنی انگار طبیعی بود که توی خیابون راه بری و بهت متلک بندازن و اگر که متلک نمی‌نداختن، عجیب بود.تا این که من دانشگاه قبول شدم، دانشگاه شهید بهشتی. اون زمان یه ایستگاه قبل از پمپ بنزین ولنجک ایستگاه نمایشگاه بود. باید از روبروی نمایشگاه از یه دالانی بالا میومدی و بعد از یه نیمچه پارک رد می‌شدی تا برسی به میدون دانشگاه.زمستون بود و هوا خیلی سرد بود. حوالی ساعت پنج‌ و نیم، شش عصر بود و من داشتم از اون مسیر برمی‌گشتم تا برم سمت ایستگاه نمایشگاه. یهو یکی محکم از پشت کمر من رو گرفت. تا به خودم اومدم یکی دیگه هم پیداش شد.کل اتفاق شاید ده ثانیه هم طول نکشید، حتی در حدی نبود که من بخوام فریاد بزنم یا عکس العمل نشون بدم. هنوز خیلی خلوت نشده بود و احتمالا اون دو نفر هم این رو می‌دونستن چون خیلی زود فرار کردن. اما این زمان در حدی بود که بخوان بدن من رو لمس کنن و اون حس منزجر کننده رو تو وجود من شعله‌ور کنن.یادم میاد توی راه برگشت همه‌ش خدا رو شکر می‌کردم که هوا سرد بود و من هزار لایه لباس پوشیده بودم و رد انگشتاشون روی تنم نمونده اما این اتفاق تنها اتفاق اون روزها نبود. زندگی من و خیلی از دختران هم سن و سالم پر بود از آزارهای خیابونی یا مزاحمت‌های بی‌شمار راننده‌های ماشین شخصی.زمان گذشت و من کارشناسی ارشد قبول شدم. تو یکی از قسمت‌های روزن درمورد یکی از استادام صحبت کردم که مدام زن‌ها رو به ناتوانی و بی‌عرضگی متهم‌ می‌کرد یا یه استاد دیگه داشتیم که از شوخی‌های جنسیتی برای جذابیت کلاسش استفاده می‌کرد‌.صحبتمون راجع به هر استادی نیست. من توی یکی از بهترین دانشگاه‌های ایران داشتم درس می‌خوندم و اون افراد جزو نخبه‌های مملکت حساب می‌شدن.با گذشت زمان من قوی‌تر شدم. دیگه نمی‌ذاشتم که کسی توی تاکسی لمسم کنه و به متلک‌ها، اهمیت نمی‌دادم و با خودم فکر می‌کردم که می‌تونم از خودم دفاع بکنم اما خشونت‌های محیط کاری فرق می‌کرد. دنیایی که توش آدم‌ها لمست نمی‌کنند اما اعتماد به نفس و وجودت رو خط‌خطی می‌کنن.از نوزده سالگی و پی استقلال مالی، شروع کردم به صورت پاره وقت کار کردن. توی ساعات غیر اداری از جانب مدیرم که حدودا ۶۰ ساله بود، تماس‌های پی‌درپی و زیادی داشتم.سن و سالم خیلی کم بود و انقدر این تجربه برام عجیب و ترسناک بود که اولین تماس رو که ازش می‌دیدم، گوشیم رو خاموش می‌کردم و هربار که ازم می‌پرسید چی شد؟ می‌گفتم باتری گوشیم خرابه و زود خاموش میشه.یادمه یه ماه بعد تولدم بود. همون روز وقتی داشتم محل کار رو ترک می‌کردم، صدام کرد و یه جعبه‌ی کوچیک بهم داد. بازش که کردم دیدم یه باتری موبایل توشه.یکی دو هفته بعد و با دعوا از اونجا اومدم بیرون اما چیزی که خیلی زود یاد گرفتم این بود که این اتفاق قراره خیلی تکرار بشه و اگر که بخوام به همین منوال ادامه بدم، هی باید از این کار به کار دیگه‌ای برم.رانندگی رو که شروع کردم، انگار یه دریچه‌ای جدید از نگاه جنسیتی به زن‌ها برام باز شد. بدترین بخشش رانندگی توی جاده‌ها بود که بارها و بارها راننده‌ی بغلی بهم فرمون می‌داد و یادم نمیره که یه بار نزدیک بود بین دو تا ماشین سمت راست و سمت چپ پرس بشم‌. دیگه بماند که توی ترافیک و از توی آینه چه حرکاتی ندیدم و چه چیزهایی نشنیدم.در همه‌ی این سال‌ها خیلی تلاش کردم و خودم رو به یکی از بالاترین جایگاه‌های سازمانی که توش کار می‌کردم، رسوندم اما همیشه یک زن بین چندین مرد بودم.باید چندبرابر بیشتر تلاش می‌کردم تا بتونم با وجود روابط غیر رسمی‌ای که بین آقایون وجود داره و من توش حضوری ندارم، خودم رو بالا بکشم. حضور من به عنوان یک خانم هرگز پذیرفته نشده و این موضوع بارها و بارها، مستقیم و غیرمستقیم به من منتقل می‌شد.تجربه‌های زیادی از عدم صداقت دارم. از این که دیگران با من همکاری نکنن و مانع من بشن. پیوسته حرف‌های زیادی به گوشم می‌رسید که من به واسطه‌ی ارتباط صمیمانه و غیر متعارف با فرد یا افرادی توی شرکت به همچین موقعیتی رسیدم.البته باید بگم که این حرف‌ها فقط از جانب مردان نبود، زنان هم من رو متهم می‌کردند، طردم می‌کردن و حتی این تصورات بیمارشون رو به خود من هم می‌گفتن.تازه من تو شرکتی کار می‌کردم که از نظر استانداردهای محیط کاری، خیلی بهتر از جاهای دیگه بود. می‌شد در ارتباط با این موضوعات صحبت کرد و دنبال راه حل گشت.اما بیشتر اوقات ساختار غیر رسمی بر ارزش‌های رسمی غلبه می‌کرد و اینطوری شد که مطرح کردن این موضوعات با بقیه و تلاش برای حلشون به بن‌بست خورد و من هم متاسفانه بهای زیادی بابت این قضایا دادم.تصمیم دارم که یک قسمت مجزا در مورد خشونت‌هایی که در محیط کار اتفاق میفته بسازم و اونجا حتما مثال‌های بیشتری می‌زنم، اما چیزی که اینجا می‌خوام بگم اینه که من در بیشتر مواقع سکوت کردم چون فکر می‌کردم مگه ممکنه که یکی به خاطر جنس من، چنین رفتارهایی ازش سر بزنه.باور نمی‌کردم. بعد ناخودآگاه مسئله رو به خودم برمی‌گردوندم می‌گفتم لابد مشکل از منه و باید بیشتر تلاش بکنم و واقعیتش رو بخواید خیلی از اوقات می‌ترسیدم که حرفم رو بیان بکنم.راستش همزمان در تمام این سال‌ها به واسطه‌ی فمینیست و جاه‌طلب بودنم توی رابطه‌ی شخصیم هم خشونت‌های بسیاری دیدم. چیزهایی که اون موقع اصلا نمی‌دونستم که طبیعی نیست و در دسته‌بندی خشونت‌هایی قرار می‌گیره که بهش خشونت روانی میگن. کارهایی که سلامت روح و روان فرد رو خدشه‌دار می‌کنه و التیامشون سال‌ها طول می‌کشه.راستش این حرفا رو براتون نزدم که درد و دل کرده باشم یا شکایت دنیای بیرون رو بکنم. می‌خواستم بگم خشونت برای همه اتفاق میفته. ربطی نداره که کجا زندگی کنی، سطح درآمدی یا تحصیلاتت چقدر باشه و کجا کار کنی.وقتی که داشتم این اپیزود رو آماده می‌کرد از آدم‌های دور و برم خواستم که تجربیاتشون از خشونت رو با من به اشتراک بذارن. تقریبا همه گفتن که هیچ تجربه‌ای ندارن که البته من احتمالش رو نزدیک به صفر می‌دونم. بعد توی اینستاگرام استوری کردم که هرکسی که می‌خواد بیاد و تجربه‌ش از خشونت رو با من مطرح بکنه اما فقط یک نفر بهم جواب داد.اولش یکم تعصب خوردم اما یه دفعه از خودم پرسیدم که خودت چی؟ آیا حاضری از تریبونی که کاملا در اختیار خودته در مورد تجربیات شخصیت حرف بزنی. این شد که دست به کار شدم و باید بگم که اصلا کار راحتی نبود.این روزها پادکست روزن داره یک‌ ساله میشه. اگر ازم پرسید که چرا فکر ساخت همچین پادکستی افتادم، براتون داستان یک مصاحبه از جیم کری رو تعریف می‌کنم.ازش پرسیدن که چرا بازیگری می‌کنی؟ پاسخ داد بازیگری می‌کنم چون به تکه‌های زیادی شکسته شدم و بازیگری این فرصت رو به من میده تا این تیکه‌ها رو به هزار شکل دیگه‌ای کنار هم بذارم.اگر از من بپرسید که چرا روزن رو ساختم، بهتون میگم که چون به عنوان یک زن بارها شکستم و روزن به من این فرصت رو میده که تکه‌های خودم رو کنار هم بگذارم و طرحی نو بسازم و امیدوار باشم که با شنیدن این پادکست مردمان سرزمین من آگاه‌تر و قوی‌تر باشن و زن‌ها طعم تلخ تجربه‌هایی که من داشتم رو هرگز نچشن.این قسمت رو با عشق و احترام بسیار تقدیم می‌کنم به زهرا امیرابراهیمی. کسی که روزی همه‌ی ما دست به دست هم دادیم و کتاب زندگیش رو پر از سیاهی و تباهی کردیم اما او از این اتفاق گذر کرد، ما رو بخشید، زندگیش رو از نو ساخت و دست آخر هم با شهامت و جسارتش در بازگویی این اتفاق، دوباره به همه‌مون درس داد. به نام زهرا به قسمت دهم روزن خوش‌ اومدید.[موزیک متن]قسمت قبلی در مورد انواع خشونت‌هایی صحبت کردم که از زمان کودکی تا نوجوانی برای دختران اتفاق میفته. توصیه می‌کنم حتما حتما قبل از این که این قسمت رو گوش بدید، برید سراغ قسمت نهم روزن با عنوان کفش‌های نیلوفری تا اول با انواع خشونت و تعریفش آشنا بشید و بعد بیاد سراغ این قسمت.چند وقت پیش در یکی از صفحات زرد اینستاگرام پستی رو دیدم که می‌گفت عشق واقعیت اینه که وقتی می‌خوای بری بیرون دستمال میده دستت و ازت می‌خواد آرایشت رو کمرنگ بکنی یا میگه شب نشده برگرد خونه. کسی که روی تو غیرت داره و نمی‌ذاره هر جایی بری.شبیه این باور نه تنها در فضای مجازی بلکه در زندگی عادی هم خیلی رواج داره. چند لحظه فکر کنید و این حرفا رو با تعاریفی که در قسمت قبل از خشونت ارائه دادم مقایسه بکنید.این پست و در معنای کلی‌تر این باور، داره میگه که عشق واقعی تو کسی که تو رو مورد خشونت قرار بده. چیزی مثل غیرت که در فرهنگ ما امری پسندیده‌ست، در واقع نوعی خشونت روانیه که باعث ایجاد محدودیت و سلب اختیار از زن میشه.زن‌ها رو از مشارکت اجتماعی دور می‌کنه و بهشون احساس اضطراب میده. متاسفانه غیرتمندی همسر، پدر یا برادر مصداق خشونت علیه زنانه و چیزی نیست که بشه بهش افتخار کرد.اون احساس سرخوردگی، ناراحتی یا غمی که بعد از غیرتی شدن مردان اتفاق میفته، حسی که به دلیل مورد خشونت قرار گرفتن در ما ایجاد میشه. برای درست فهمیدن مفهوم غیرت لازمه که چیزی به اسم ناموس رو هم تعریف بکنم.برای ناموس معانی مختلفی پیدا کردن. چیزهایی مثل آبرو، حیا، عصمت یا شرف، اما اون چیزی که در جامعه‌ی ما مصطلح شده بستگان زنی هستند که اطراف یک مرد وجود دارن، یعنی مادر، خواهر، همسر یا دختر یک جنس مذکر.فقط زنان هستند که ناموس مردان قرار می‌گیرن و برعکسش صادق نیست، یعنی هیچ مردی ناموس یک زن نیست. تو این مفهوم به مردها جایگاه فرادست یا بالاتر و به زن‌ها جایگاه فرودست یا پایین‌تر رو اختصاص میدن.بدن یا وجود زن در حد دارایی مردان خانواده تقلیل پیدا می‌کنه. در این تفکر زن‌ها توانایی ذهنی و فیزیکی این رو ندارن که از جسم یا وجودشون مراقبت بکنن و به همین علته که مردها این وظیفه رو بر عهده می‌گیرن.این نوع از خشونت روانی اما همین جا متوقف نمیشه و مردها به خاطر این داراییشون قتل هم می‌کنن. قتل ناموسی، قتلیه که در اون یکی از اعضای خانواده رو به خاطر این که باعث بی‌آبرویی یا سرافکندگی خانواده شده به قتل می‌رسونن.این فرد می‌تونه قوانین جامعه یا مذهب رو زیر پا گذاشته باشه. از همسرش طلاق گرفته یا این که با ازدواج در سن کودکی یا ازدواج اجباری مخالفت کرده باشه.در مواردی که قربانی سن بالاتری داره، قتل رو همسر انجام میده اما در ۴۴ درصد از همین موارد، یکی از اعضای خانواده‌ی دختر یا همسر، تو این کار مشارکت دارن، یعنی پدر، برادر یا یکی از اعضای خانواده کمک می‌کنه که دختر بینوا رو بکشن. اوضاع از این بدتر هم میشه.وقتی که قربانیان دختران جوان هستند در ۸۱ درصد از موارد یکی از اعضای خانواده‌ی خودشون هم تو این کار مشارکت داره و در ۵۳ درصد از موارد قربانی قبل از مرگ شکنجه هم میشه. یعنی تصور کنید که از هر صد نفر، ۸۱ نفر با مشارکت یکی از اعضای خانواده مثل پدر یا برادر، اول شکنجه و بعد کشته میشن.سالانه پنج‌هزار زن قربانی ناموس‌کشی میشن. این یعنی به طور متوسط هر دو ساعت یک‌بار، یک‌ زن قربانی ناموس‌کشی میشه. در خیلی از موارد عمل قتل رو در ملا عام انجام میدن تا درس عبرتی برای بقیه باشه.سال ۲۰۰۸، یک زن عربستانی که توی فیسبوک داشت با یه مرد چت می‌کرد، توسط پدرش کشته شد. سال ۲۰۱۰ یک دختر ۱۶ ساله در ترکیه به خاطر این که دوست پسر داشت زنده‌زنده دفن شد. قتل‌های ناموسی در کشورهایی مثل افغانستان، مصر، عراق، لبنان، عربستان و متاسفانه در ایران رواج داره.طبق آمارها در سال ۱۳۹۲، ۱۸/۸ درصد از قتل‌ها با انگیزه‌های ناموسی انجام شده و استان‌های خوزستان، فارس و آذربایجان شرقی از جمله استان‌هایی هستن که بالاترین آمار این قتل‌ها رو داشتند.اما موضع قانون در مورد این قتل ها چیه؟ برای بخش‌های حقوقی این قسمت دعوت کردم از ضرغام نره‌ئی. کسی که صداش رو از پادکست دفیله می‌شناسید.[مصاحبه‌ با ضرغام نره‌ئی]هدیه:اول از همه می‌خوام که یکم پادکست خودت رو معرفی کنی و بگی که توی دفیله در ارتباط با چه موضوعاتی صحبت می‌کنی.ضرغام:منم سلام عرض می‌کنم خدمت خودت و شنوندگان عزیزت. دفیله یه پادکست حقوقیه که کلا ایده‌ش اینه که درمورد مسائل حقوقی به زبان خیلی ساده صحبت کنه.متاسفانه اون دیدی که عرف جامعه نسبت به مسائل حقوقی دارن و کلا نسبت به قانون دارن، اینه که مباحثش خیلی سخت و دشواره و یه سری کلمات قلمبه سلمبه استفاده میشه که فقط خود حقوقی‌ها متوجه میشن.در صورتی که از نظر شخص خودم مسائل حقوقی روزانه همه‌ی آدم‌ها با اون‌ها درگیرن و به خاطر این که همه‌ی آدم‌ها درگیر این مسائل هستن به نظرم که باید این‌ها رو به شکل خیلی ساده‌تری برای همه‌ی مردم توضیح داد که متوجه بشن که چه حق و حقوقی دارند و قانون چه حق و حقوقی براشون به رسمیت شناخته.ما تاحالا شش تا اپیزود منتشر کردیم که حالا سعی کردیم مسائلی که متداولن و همه‌ی آدما بیشتر درگیرشون هستن مثل مثلا حقوق کار، دفاع مشروع یا مثلا جرایم سایبری و این‌ها رو در موردش صحبت کنیم و تو اپیزودهای خاصی هم به یه سری قشر خاصی پرداختیم، مثلا در مورد تراجنسی‌ها و یا درمورد بحث اسیدپاشی که یه قشر خاصی درگیرش هستن.هدیه: ببین اولین موضوعی که من می‌خوام راجع بهش صحبت بکنیم و برای خودم سواله، بحث قتل‌های ناموسی و فرزندکشیه. چیزی که برام سواله اینه که سرانجام کسی که مرتکب همچین قتلی میشه چیه‌.ضرغام: ببین خب ما دوتا بحث داریم. یکی بحث فرزندکشی و یکی قتل ناموسی. اساسا این دوتا با هم تفاوت‌هایی دارن. فرقی نمی‌کنه ببینید، قتل ناموسی، غیر ناموسی. هرنوعیش باشه این قتل به حساب میاد و اگر قتل به شکل عمد باشه، طبق قوانین ایران مجازات قصاص رو به همراه داره برای قاتل، مگر این که قاتل و مقتول توافق کنند و تبدیل به دیه بشه.این درمورد هرقتلی فرقی نمی‌کنه و در واقع تفاوتی نمی‌کنه این قتل ناموسی رو برادر انجام بده، مادر انجام بده یا هر کس دیگه‌ای، اما یک استثنایی وجود داره و اون هم حالتیه که پدری بیاد مرتکب قتل فرزندش بشه که حالا اینجا تو محل بحث ما با توجه به موضوع پادکستت قتل دختره دیگه.این موضوع در مورد قتل پسر هم وجود داره اما اگر پدری بیاد و دخترش رو به هر علتی، حالا مثلا معتقده که مثلا با یه پسری رابطه داشته یا به هردلیل دیگه‌ای بیاد و دخترش رو به قتل برسونه، اینجا مجازات قصاص نداره و فقط باید دیه پرداخت کنه. مضاف بر این که مطابق قانون می‌تونه به مجازات حبس هم محکوم بشه، اما این استثنا فقط و فقط درمورد پدر وجود داره.هدیه: علت این قضیه چیه که پدر این برائت رو داره؟ضرغام: علت این قضیه برمی‌گرده به یک ریشه‌ی فقهی ماجرا. توی مباحث فقهی ما یک چیزی داریم به عنوان ولایت که فقط مختص پدر و جد پدریه. دقت کنید جد پدری هم اگر بکشه، جد پدری هم مشمول این معافیت هست، یعنی قصاص نمیشه‌میگن که چون پدر و جد پدری ولایت داره بر فرزند، می‌تونه اون‌ها رو بکشه و با همین ولایت هم به قصاص محکوم نمیشه. این ولایت یه نتیجه دیگه هم داره که نتیجه‌ش توی اجازه‌ی ازدواجه برای دختر.یعنی دختری که حالا بالغ شده و باکره‌ست، لزوما باید اجازه‌ی پدر یا جد پدری رو داشته باشه و مادر این چنین ولایتی رو نداره و این بحث ولایت حالا با بحث حضانت یه تفاوت‌هایی داره دیگه.ولایت فقط مختص پدر و جد پدریه اما حضانت می‌تونه به مادر هم تعلق بگیره. حضانت همون بحث‌ همون تر و خشک کردن بچه‌ست، بزرگ کردن بچه‌‌ست.[موزیک متن]یکی از انواع متداول خشونت، خشونت خانگیه یعنی خشونتی که از جانب شریک زندگی، حالا چه مرد و چه زن اتفاق میفته و می‌تونه فیزیکی، روانی، جنسی یا اقتصادی باشه.ستاره نام دختری افغانستانیه که برای سال‌ها با مردی معتاد زندگی می‌کرده. یک شب همسرش تحت تاثیر مواد مخدر کنترلش رو از دست میده و زمانی که ستاره خواب بوده با سنگ بهش حمله و بیهوشش می‌کنه. ستاره دیگه هیچی نمی‌فهمه.وقتی از درد بیدار می‌شه متوجه میشه که بینیش رو بریدن. زمانی که داشته تقلا می‌کرده تا از دست مرد رهایی پیدا بکنه، شوهرش با چاقو توی سینه‌ش میزنه، لب‌هاش رو می‌بره و انقدر کتکش میزنه تا دوباره از هوش میره. ستاره زنده می‌مونه اما با وجود تمام این اتفاقات نمی‌تونه که از همسرش جدا بشه.در افغانستان زن‌ها نه تنها حق طلاق ندارند بلکه در مناطق روستایی، تذکره یا چیزی مشابه شناسنامه‌ی خودمون رو هم ندارند و برای گرفتن تذکره باید اجازه‌ی پدر یا همسرشون رو داشته باشن خب توی چنین مواردی گرفتن اجازه‌ی همسر تقریبا غیر ممکنه.حتی در حالت عادی هم مردان اجازه‌ی گرفتن تذکره رو به زنان نمیدن. اون‌ها اعتقاد دارند که کار درستی نیست که زن‌ها به دفاتر دولتی برند و اونجا ازشون عکس گرفته بشه و اون عکس رو روی یه تیکه کاغذ بچسبونن. مردا اعتقاد دارن که این کار شرم‌آوره.در همین زندگی مشترک اتفاقاتی مثل خیانت هم رخ میده که البته مربوط به جنس خاصی نیست و هم مردان و هم زنان می‌تونن فاعلش باشن.صدای مهمان برنامه:هفته‌ی پیش تولد ۴۰ سالگیم بود. به تولدم که نزدیک می‌شدم همینطوری احساس ترس و وحشتم بیشتر میشد. یه نگاه کردم دیدم این ترس و وحشته از تجربه‌ی مجدد چیزیه که تو دوره‌ی بیست سالگیم داشتم. همه‌ش نگران بودم که نکنه این دهه هم مثل دهه‌ی بیست خراب بشه و از بین بره و به نظر برسه که اصلا هیچ‌وقت زندگی نشده.برجسته‌ترین خاطره‌ای که توی دوره‌ی بیست سالگی تجربه کردم ازدواجم بود. با کسی که ازدواج کردم اصولا آدم خب، تنوع طلبی بود و به خاطر خامی یا شاید ندیدن حقیقت یا درست ندیدن واقعیت، باعث شد مدت طولانی‌ای من کنار این آدم باشم. چیزی نزدیک هشت سال.شاید خشونت اینجا، خشونت علیه خودم بود. خودم علیه خودم بودم که تو این مدت طولانی کنار کسی موندم که داشتم اذیت می‌شدم. چیزی که من تجربه کردم اصلا چیز غریبی شاید برای هیچ آدمی نباشه‌.همه شنیدن، دیدن، تو سریالا دیدن، تو فیلما دیدن ولی نمی‌دونم. عجیبه که تجربه‌ی هر آدمی درمورد بگیم خیانت یا بی‌وفایی، متفاوته و واقعا شنیدن کی بود مانند دیدن.یعنی اون چیزی که آدم باهاش روبرو میشه. اون صحنه و اون فضایی که آدم توش قرار می‌گیره، اون توهینی که میشه، تجربه کردن شخصیش واقعا چیز متفاوتیه تا اون چیزی که آدم تو فیلم می‌بینه یا از کسی می‌شنوه.من وقتی که ازدواج کردم، یکی از دلایل مهمم خلاص شدن از این هورمون‌های شلاق‌زننده‌ی جنسی بود ولی ازدواج من خیلی پاسخگوی خوبی برای این مشکل من نبود. شاید یک ماه هم طول نکشید، واقعا کمتر از یک ماه که سردی وارد رابطه شد.نه از لحاظ رابطه، از هر لحاظی که میشد تصور کرد به من رسیدگی می‌شد. از لحاظ مالی، خرج حتی خیلی جاها محبت، منتها نه محبتی که به یک زن میشه، محبتی که به یک بچه میشه، مراقبتی که از یه بچه می‌کنن و واقعیت بود.من بچه بودم، وقتی با سردی جنسی روبرو می‌شدم یک سوپرایز بزرگ بود واقعا برای من و دیدم که خواستنی نیستم، مورد دلخواه این همسر عزیز نیستم و واقعا نمی‌تونم این رو توصیف کنم که چه جور درد و رنجی می‌تونه همراه داشته باشه. چه اتفاقی واسه‌ی بخش زنانه‌ی آدم میفته.تمام چیزی که ساخته شده، تمام چیزی که پرداخته شده و شکل گرفته، کاملا می‌ریزه. نه فقط به زنانگی و مهارت‌های زنانه آدم شک میکنه، اصلا کل وجود آدم زیر سوال میره.به خاطرش رفتم دکتر. رفتم یه روانشناس یا سکسولوژیست بگم و این آقا به جای این که به من کمک کنه در واقع سعی کرد که به من نزدیک بشه از لحاظ جنسی، فکر کرد که شاید بتونه جبران کنه.چهار سال به این منوال گذشت تا این که یه روز یه آقایی به من زنگ زد و گفت که ببین تو واقعا سرت رو کردی تو برف و نمی‌فهمی اطرافت چی می‌گذره. چیزی که داره اطرافت می‌گذره اینه که همسرت داره دائم و دائم و دائم بهت خیانت می‌کنه. من گفتم ببخشید، شما از کجا می‌دونی.اون گفت که به خاطر این که یکی از مواردی که بوده همسر من بوده و شروع کرد از خونه‌ی من، این که نشون به اون نشون که تو خونه‌ی شما این عکس رو روی دیوارت داری، این رو روی تختت داری، این تو خونه‌ت هست، اون تو خونه‌ت هست. این تمام نشانه‌ها بابت این که همسر من در خونه‌ی شما بوده‌من برام خب سوال برانگیز بود که چرا الان همسرش اومده به این گفته همه‌ی اینا رو. این رو هیچ وقت نفهمیدم ولی بعد از اون که خب ذهنم هوشیارتر شد، چون من قبل از اون فکر می‌کردم این همسر من دچار مسئله‌ی جنسیه و من باید تحمل کنم.فرض کن فلجه، فرض کن که چه می‌دونم، فلج مغزیه. قرارمون این بود که در ناراحتی‌ها، خوشحالی‌ها، مریضی‌ها و پایین و بالا رفتن زندگی همیشه همراه هم باشیم و اگر این آدم ضعفی داره من باید کنارش بمونم.و در اون لحظه تقریبا یه چیزایی داشتم می‌فهمیدم که پس این آدم ناتوان جنسی نیست فقط در مورد من اینطوریه. با من این میل رو نداره و با کس‌های دیگه داره.[پایان صحبت‌های مهمان]اما این روزها موضوعی باب شده که مرزهای خیانت رو به‌طور کل جابه‌جا کرده. همین چند ماه پیش بود که پوستری توی فضای مجازی جنجال به پا کرد. تصویری که مردی رو کنار چند زن که همسرش بودن نمایش می‌داد.بعد از اون ویدیویی منتشر شد که در اون خانواده‌ی چند‌همسری، رضایت خودشون از این اتفاق رو بیان می‌کردند. با توجه به توضیحاتی که تا الان دادم به نظر شما چند‌همسری رو میشه مصداق خشونت دونست؟پلیگامی (Polygamy) یا چند‌همسری، همون‌طور که از اسمش پیداست، حالتیه که فرد در اون چند همسر داره. اگر که یک مرد چند زن داشته باشه، بهش می‌گن پلی‌جنی (Polygyny) و اگر یک زن همزمان با چند مرد ازدواج بکنه بهش میگن پلی‌اندری (Polyandry)‌.اگر هم که ازدواج شامل چندین مرد و چندین زن باشه، بهش میگن ازدواج گروهی. اون ازدواجی هم که ما می‌شناسیمش و عرف جامعه‌ی ماست، به اسم مونوگامی (monogamy) معروفه.پلی‌جنی یا ازدواجی که در اون یک مرد با چند زن ازدواج می‌کنه، رایج‌ترین نوع چند‌همسریه و در جوامع اسلامی، هم به لحاظ فرهنگی و هم به لحاظ قانونی مجازه.چند‌همسری در آفریقا بیش از هر قاره‌ی دیگه‌ای شیوع داره. در این قاره به خصوص در جاهایی که کشاورزی رواج داره، مردها برای این که نیروی کار بیشتری داشته باشن به چند‌همسری رو میارن‌زن‌ها علاوه بر این که در کارهای کشاورزی کمک می‌کنن، می‌تونن فرزندان بیشتری رو به دنیا بیارن که کمک دست مردا باشن. در این خانواده‌ها، زنان ارشد نسبت به زنان تازه وارد کارهای سبک‌تری انجام میدن‌اگر که زن ارشد یک ‌خانواده باشی، هرچقدر که تعداد زن‌های همسرت زیادتر باشه، ارج و قرب و جایگاه اجتماعی تو بالاتر میره. به همین خاطر خیلی از اوقات زنان ارشد سخت کار می‌کنند تا بتونن به لحاظ مالی شوهرانشون رو ساپورت بکنن که با زن‌های بیشتری ازدواج کنن.یه دلیل دیگه‌ی چند‌همسری در این جوامع به ارث رسیدن زنانه، یعنی اگر زنی همسرش رو از دست بده وظیفه‌ی برادر اون مرده که با زن بیوه ازدواج بکنه و از فرزندان برادرش مراقبت بکنه.اما چیزی که در ایران داستان ساز شده ترویج این امره، یعنی تبلیغ اون حتی توسط مقامات دولتی و نمایندگان مجلس. برخی از این افراد اعتقاد دارند که مردانی که با چند زن ازدواج می‌کنند، تعهدات سنگینی رو قبول می‌کنند و نباید اون رو معادل با هوسرانی دونست.مدافعان چند‌همسری عنوان می‌کنند که در حال حاضر تعداد زنان مجرد بیشتر از مردانه و حق این زن‌هاست که بتونن ازدواج کنند و در چنین شرایطی یک مرد، مجبور میشه که با چند زن ازدواج بکنه.به علاوه اون‌ها چند‌همسری رو راه حلی برای زنان مذهبی و طبقات آسیب‌پذیر جامعه می‌دونن و اعتقاد دارند که این کار باعث میشه اون‌ها از فشار اقتصادی رهایی پیدا بکنن.اما مخالفان چند‌همسری معتقدند که این امر خشونت علیه زنان و نادیده گرفتن حقوق اساسی اون‌هاست. این کار شرافت و اعتماد به نفس زن رو خدشه‌دار می‌کنه. اون‌ها میگن که ما حدود ۱۱ میلیون مجرد در کشور داریم و آیا بهتر نیست به جای ترویج چندهمسری، امکاناتی فراهم کنیم که مجردها راحت‌تر ازدواج بکنن؟به علاوه فقط در تهران و برخی دیگه از شهرهاست که تعداد مردان بیشتر از زنانه و در سایر جاها این قضیه برعکسه. اما درمورد تعدد زوجات چه قوانینی وجود داره.از ضرغام درباره‌ی این موضوع پرسیدم.ضرغام:قانون مدنی ایران، ازدواج رو هم به شکل دائم پذیرفته و هم به شکل موقت. درواقع نکاح دائم داریم و نکاح موقت که نکاح موقت توی عرف جامعه معروف شده به صیغه.در مورد چند‌همسری و برای ازدواج دائم، قانون میگه که تا چهار زن رو مرد می‌تونه باهاش ازدواج بکنه. بله ازدواج دائم ولی درمورد ازدواج موقت هیچ محدودیتی وجود نداره. می‌تونه میل کنه به بی‌نهایت و هیچ محدودیتی، چهارتا و پنج‌تا و این داستان‌ها وجود نداره.اما در مورد اجازه‌ی همسر، بله. نکته‌ای که شما فرمودید کاملا درسته. اگر نگاه کنید، توی این سندهای ازدواج یا عقدنامه‌ها که همون اول ازدواج، زن و شوهر اصلا نمی‌خونن و همین‌جوری یه بیست سی تا امضا میزنن، توی اون‌جا یکی از مواردی که زن اجازه‌ی طلاق پیدا می‌کنه، موردیه که زن به مرد اجازه‌ی ازدواج دوم رو نداره.یا این‌طور بگم که مرد بدون اجازه و موافقت همسر اولش رفته یه زن دیگه‌ای رو گرفته. توی این مورد برای زن حق طلاق ایجاد می‌شه. حق طلاق بدون شرط. زن می‌تونه بره دادگاه و درخواست طلاق بده.دادگاه رسیدگی می‌کنه و اگر احراز کنه که ازدواجی صورت گرفته، طلاق زن رو میده. بنابراین توی این مورد بله کاملا درسته و اجازه نگرفتن از زن باعث میشه که برای زن یه حق طلاقی ایجاد بشه.به علاوه طبق قانون، توی یه سری از موارد، زن اگر مثلا وظایف زناشویی رو انجام نده یا این که مثلا تمکین نکنه، در این صورت مرد می‌تونه بره در واقع تمکین زن رو بخواد. بگه که مثلا برگرده سر خونه زندگیش یا مثلا وظایف زناشوییش رو انجام بده و اگر باز هم استنکاف کرد زن، مرد می‌تونه بره و از دادگاه اجازه‌ی ازدواج دوم رو بگیره.یعنی حتی توی فردی هم که این اجازه رو قانون به مرد میده که آقا مثلا زنت انجام نمی‌ده وظایف زناشوییش رو یا مثلا زنه یه مشکلی داره، بیماری داره، اعتیادی داره و هرچیز دیگه‌ای و مرد می‌تونه ازدواج دوم انجام بده، مرد قبل از این که بره ازدواج دوم رو انجام بده، باید از طریق دادگاه این اجازه رو بگیره.ریشه‌ی کلام رو اگر گم نکنیم، راحت می‌تونیم علتش رو ببینیم. فلسفه‌ش چی بوده؟ مثلا توی حالا توی متون اسلامی هم، تاکید می‌شه که مردی که می‌خواد ازدواج بیش از یکی انجام بده، باید بتونه عدالت و مساوات رو رعایت بکنه.این عدالت و مساوات، پیش‌زمینه‌ش اینه که حداقل همسر یا همسران قبلی هم رضایت داشته باشن به این ماجرا دیگه و قانون به خاطر همین بوده که بحث رضایت و اجازه رو گذاشته.که در واقع زن بعدی که می‌خواد بیاد که اسمش رو می‌ذاریم هوو، اینا بتونن با همدیگه زیر یک سقف زندگی کنند، بتونن با همدیگه زندگی مسالمت‌آمیز و راحتی رو داشته باشن به قول شما مثل همون پوستری که گفتید ترند شد.من حالا اپیزود بعدیم هم درمورد همین ازدواج و طلاقه. کسانی که دارن پادکست روزن رو گوش میدن، اگر دغدغه‌شون این بود توصیه می‌کنم که گوش بدن اون اپیزود رو. فقط یه نکته‌ای رو می‌خوام اضافه کنم.من بحثم اینه که متاسفانه در قانون مدنی ما یه برابری و مساواتی بین حق‌هایی که برای زن وجود داره و حق‌هایی که برای مرد وجود داره، این برابری رعایت نشده متاسفانه.من همیشه میگم که نظام خانواده‌ی ما یه نظام الاکلنگیه. یعنی یه طرف حق طلاق رو میده به مرد، مرد میره بالا و از اون طرف زن هم یه اهرم فشاری به اسم مهریه داره و با این اهرم فشار، فشار میاره بر روی مرد.به نظر من درست‌ترین حالت اینه که زن و مرد قبل از این که بخوان با هم ازدواج کنن، بیان در مورد این حق‌ها با هم دیگه توافق کنند.مثلا حق خروج از کشور، حق حضانت، حق اشتغال، حق نصف شدن دارایی و هر حق دیگه‌ای که زن و شوهر به عنوان یک انسان معقول و منطقی و متعارف می‌خوان با همدیگه زندگی کنند، این حق‌ها رو بین خودشون تقسیم کنند.و از اون طرف زن هم بیاد مهریه رو مثلا یه چیز ناچیزی قرار بده که بتونن با همدیگه زندگی کنند. بنابراین اگر زن و شوهر بخوان بیفتن تو وادی حق‌هایی که قانونی بهشون داده و با این حق‌ها بخوان همدیگه رو آزار بدن، بله متاسفانه راهش وجود داره.ولی انسان عاقل و خردمند هیچ وقت به این سمت و سو نمیره و سعی می‌کنه که وقتی که قصد ازدواج داره، این‌ها رو تو یه کفه‌ی ترازویی بذاره که اون شاهین ترازو مساوی باشه برای هر دو طرف.[پایان این بخش از صحبت‌های ضرغام]خب برگردیم به زندگی مشترک. فرض کنید که زن بعد از مدتی همسرش رو از دست بده و در اصطلاح بیوه بشه. تا همین ده سال پیش جایی تو دنیا وجود داشت که در اون وقتی شوهر فوت می‌کرد، زن‌ها در مراسم سوگواری بالای سر جسد خودشون رو آتش می‌زدن. اسم این رسم که بین هندوها رواج داشت، ساتیه که در لغت به معنای زن خوب یا فداکاره.در بخش‌هایی از آفریقا مثل کنیا، بیوه‌ها رو ناپاک می‌دونن و اعتقاد دارن که باید پاکیزه بشن و این کار میسر نمیشه جز با داشتن رابطه‌ی جنسی با یک مرد دیگه.در این جوامع به زنانی که از پاکیزه شدن امتناع می‌کنند، حمله کرده و کتکشون می‌زنن. این کار از این‌جا میاد که اونا اعتقاد دارن این زن بوده که مرد رو سحر و جادو کرده و باعث مرگش شده.همون‌طور که یه کم قبل‌تر هم گفتم، رسم دیگه به ارث رسیدن زن بیوه‌ست که در اون زنان وقتی که همسرشون فوت میکنه، باید با یکی از اعضای خانواده‌ی شوهر که معمولا برادر شوهره ازدواج بکنم.از مواردی که تعریف کردم احتمالا بعضیاشون براتون مانوس و بعضیاشون هم دور از واقعیت به نظر میان ولی متاسفانه همه‌شون واقعی هستن. اتفاق افتاده و اتفاق می‌افتن اما این وسط یه سوال دیگه هم مطرح میشه.هدیه: وقتی که حرف از خشونت میشه در مقابلش یه چیزی به اسم دفاع کردن مطرح میشه. سوالی که من دارم اینه که اگر زنی مورد خشونت فیزیکی یا جنسی قرار بگیره و از خودش دفاع بکنه، چه اتفاقی براش میوفته. آیا قانون ازش حمایت می‌کنه یا این که نه، یه تبعاتی داره این رفتاری که اون زن انجام داده.ضرغام: ببین تو بحث دفاع مشروع، حالا من اپیزود دوم دفیله درمورد دفاع مشروع بود. اونجا خیلی توضیحات کامل‌تری دادم. حالا اگر که دغدغه‌شون بود می‌تونن اون رو بشنون چون دفاع مشروع خیلی جزییات و مصداق داره و خیلی می‌شه در موردش بحث کرد، بنابراین من فقط اینجا می‌تونم یه سری کلیاتی رو بگم.ببینید در مورد خشونت، اولا این که خشونت در مورد زن و شوهر، معمولا خشونت خانگیه  و در اغلب موارد هم صرفا زن و شوهر در اون صحنه‌ی نزاع و خشونت حاضرن. این رو از چه حیث میگم؟از این حیث که خب شاهدی وجود نداره، مدرکی وجود نداره و این که چه مرد علیه زن مرتکب خشونت بشه و چه زن علیه مرد مرتکب خشونت بشه، در هر دو فرض به این صورته که بحث اثباتش خیلی سخت میشه.در اغلب موارد هم خب متاسفانه زن‌ها مورد خشونت خانگی قرار می‌گیرن. بنابراین یکی از توصیه‌هایی که میشه اینه که حالا منصرف از این که زن در آینده قصد این رو داشته باشه که به شکایت بکنه یا نکنه، توصیه می‌کنم که حتما بره پزشک قانونی و گواهی پزشکی قانونی رو بگیره. این می‌تونه در آینده چه برای بحث طلاق و چه برای بحث شکایت کیفری به کارش بیاد.این در مورد این قسمت داستان. حالا از این‌جا به بعد رو می‌خوام توضیح بدم هیچ ارتباطی به این نداره که کسی که علیه ما مرتکب خشونت میشه پدر ماست، مادر ماست، برادر ماست، دوست ماست، همسر ماست و یا یک شخص غریبه‌ایه. فرقی نمی‌کنه.ما می‌تونیم در مقابل هرحمله‌ای از خودمون دفاع کنیم و دفاع کردن یه امر غریزیه. یعنی این که مثلا کسی دستش رو میاره روبروی چشم ما و ما ناخودآگاه چشممون رو می‌بندیم این هم این دفاع کردنه.این دفاع کردن یه چیز غریزیه و توی تمام نظام‌های حقوقی دنیا که ایران هم جزو اون‌هاست، دفاع مشروع رو پذیرفته و اگر شرایط حمله به شکلی باشه که در واقع یک انسان متعارف بتونه از خودش دفاع کنه، بله. می‌تونه دفاع بکنه.اما باید دقت داشته باشیم که دفاع مشروع جزئیات بسیار داره. یعنی اول این که باید حمله محقق شده باشه. این که مثلا من حدس می‌زنم که طرف مقابل احتمال داره پنج دقیقه‌ی دیگه به من حمله کنه و مثلا ااان برم از خودم دفاع کنم نه پذیرفته نیست.یا یه موقعی هست که من می‌تونم زنگ بزنم مثلا پلیس ۱۱۰ یا به نیروی انتظامی و این امکان برام وجود داره ولی وایمیسم دفاع می‌کنم، می‌زنم یارو رو لت و پار می‌کنم. تو این موارد ما نمی‌تونیم به دفاع مشروع استناد کنیم بلکه اون شرایط قانونی باید وجود داشته باشه‌.اگر اون شرایط قانونی وجود داشته باشه و من در مقابل حمله‌ی یک نفر دیگه از خودم دفاع بکنم و مثلا بزنم اون طرف رو ناکارش کنم یا بزنم شکمش رو سفره بکنم، در این صورت هیچ مجازاتی برای من بار نمیشه. البته می‌گم باز این توی هر کیس می‌تونه متفاوت باشه و بحث‌های بسیار زیادی رو داشته باشه.مثلا پرونده‌ی ریحانه جباری یکی از معروف‌ترین پرونده‌هایی بود که بحث دفاع مشروع بسیار درموردش بحث شد. به خاطر این که خیلی شرایط خاص و ویژه‌ای داره که باید ببینیم آیا اون‌ها محقق شده یا نشده.ولی بخوام به صورت خیلی اجمالی و مختصر پاسخ بدم، بله. زن هم می‌تونه در قبال حمله‌ی شوهر از خودش دفاع بکنه و اگر دفاع کرد و اون شرایطش وجود داشت به مجازات محکوم نمی‌شه.حالا یه نکته‌ای در مورد درواقع خشونت وجود داره، اونم قتل در فراشه. قتل در فراش رو قانون به رسمیت شناخته. یعنی چی؟ یعنی اگر مردی ببینه که زنش با یک نفر دیگه داره رابطه‌ی جنسی برقرار می‌کنه، می‌تونه هم زنش و هم اون آقای متجاوز رو به قتل برسونه و اگر به قتل رسوند، نه قصاص داره نه دیه داره‌.اما من طی سال‌های تحصیلم و بعد در حرفه‌ی وکالت، هیچ پرونده‌ای ندیدم که به استناد قتل در فراش، مرد رو کلا محکومش نکنن. چون که اساسا این اتفاق افتادن قتل در فراش انقدر شرایط داره و اونقدر ویژگی‌های خاصی داره که عملا اتفاق افتادن اون خیلی سخت و دشواره.خیلی‌ها گمان می‌کنند این ماده‌ی قانونی از فقه گرفته شده. درصورتی که این‌طور نیست. این ماده از حقوق فرانسه گرفته شده و البته بعدها در کشور فرانسه قتل در فراش کلا فسخ شد از قانون و دیگه کلا برداشته شد. مورد فسخ قانونی قرار گرفت.حالا چه شرایطی داره قتل در فراش؟ اولا این که مرد باید با چشم‌های خودش ببینه، نه این که مثلا یه نفر صداش بزنه. نه این‌ که مثلا با دوربین مدار بسته ببینه. نه این که مثلا اون‌ها رو لخت در بغل هم ببینه. باید اون‌ها با همدیگه رابطه‌ی جنسی برقرار کنن، رابطه جنسی هم بحث زناست با تمام تعاریفی که زنا داره.و این که مرد نمی‌تونه بیاد و مثلا صحنه‌ی زنای زن و مرد رو ببینه، بعد بره بیرون یه پک سیگار بکشه که مثلا اعصابش جا بیاد، بعد که اعصابش جا اومد بیاد بزنه، بلکه این رو قانون برای این گذاشته که مرد توی اون شرایط وقتی این صحنه رو میبینه چنان از خودش، بیخود می‌شه که دیگه اختیار خودش رو از دست میده.بنابراین این که مرد تحت هرشرایطی دوباره این اختیارش رو بدست بیاره، باید که کلا کنار بکشه. نمی‌تونه در این شرایط مرتکب قتل بشه. مضاف بر این که مرد باید ثابت کنه که عمل اون‌ها زنا بوده. زنا هم جز با شهادت شهود که چهار تا شاهد باید دیده باشن این صحنه رد و جز با اقرار خود زانی یا زانیه ثابت نمی‌شه.و این استثنا فقط و فقط درمورد مرد وجود داره و در مورد زن نیست. یعنی مثلا اگر زنی ببینه شوهرش با یه زن دیگه‌ای دارن رابطه جنسی برقرار می‌کنن حتی اگر اون شرایطی که گفتیم هم وجود داشته باشه و مرتکب قتل بشه، به مجازات قصاص در هر صورت محکوم خواهد شد.[پایان این بخش از گفتگو با ضرغام]در نهایت می‌خوام یک مورد از خشونت رو مطرح بکنم که یقین دارم هر کدوم از ما تجربه‌ش کردیم یا حداقل دور و اطرافمون خیلی دیدیمش. یه موضوعی که زنانه و مردانه، بچه و بزرگسال نداره و برامون خیلی ملموس و نزدیکه.حتما تا به حال شده که عکسی از خودتون رو در فضای مجازی منتشر بکنید و عباراتی شبیه این بشنوید. چقدر چاق شدی. با این هیکلت چه اعتماد به نفسی دارید. یا این که در توییتر نظر خودتون رو منتشر کردید و بعد یه عده‌ای اومدن و با الفاظ ناشایست شما رو نقد کردن.این‌ها فرم‌هایی از خشونت هستند که بهش خشونت در فضای مجازی میگن. اما خشونت فضای مجازی چیه؟ این نوع از خشونت رفتاریه که به سلامت فیزیکی، روانی یا احساسی افراد یا گروه‌های خاص لطمه میزنه.تفاوت این مدل با بقیه‌ی انواع خشونت اینه که بیشترین قسمتش آنلاین صورت می‌گیره. اگر چه ممکنه بعدا به فضای آفلاین هم برسه. خشونت فضای مجازی بیشتر به روح و روان آدم آسیب می‌زنه و می‌تونه علیه فرد یا گروهی از افراد اتفاق بیفته‌. این نوع از خشونت متاسفانه در جامعه‌ی ما هم بسیار رایجه.اجازه بدید چندتا مثال بزنم. مثلا این که ایمیل یا پیامکی دریافت بکنید که اهانت‌آمیز یا تهدیدکننده‌ست، یا موقعیتی رو ببینید که در اون در شبکه‌های اجتماعی برای یک فرد یا افراد مشخصی کامنت‌های توهین کننده گذاشته بشه‌، یا این که عکس‌ها یا ویدیوهای خصوصی افراد بدون رضایتشون در فضای مجازی دست به دست بشه.گاهی اوقات هم خشونت فراتر میره و به آزار جنسی در فضای مجازی می‌رسه. مثالش مال وقتیه که یک فردی پیام یا ایمیل ناخواسته‌ی جنسی برای دیگری بفرسته و توی همون پیام‌ها تهدید بکنه که به اون فرد آسیب فیزیکی یا جنسی میزنه.مورد رایج دیگه وقتیه که از الفاظ یا عباراتی استفاده بکنن که فرد رو به خاطر جنسیتش یا نه، به خاطر تمایلات جنسیش مورد اهانت قرار بدن. همه‌ی ماها چه زن یا چه مرد تجربه‌ی خشونت در فضای مجازی رو داریم. چه اتفاقی میفته که آدم‌ها حاضر میشن کسی که هرگز ندیدن رو این‌طور آزار بدن؟قدیما یه زمانی بود که پخش شدن عکس بی‌حجاب و حتی با حجاب یک دختر مایه‌ی ننگ و بی آبرویی خانواده بود. اون موقع‌ها اینستاگرام و فیسبوک وجود نداشتن و اگر که عکس یک دختر دست یه غریبه می‌افتاد، می‌تونست تهدید به انتشارش بکنه و با این کار دختر رو تحت فشار قرار بده.چرا راه دور بریم و از غریبه‌ها حرف بزنیم. خیلی از اوقات آدم‌ها از جانب شریک سابقشون تهدید میشن، یا اصلا نه. یه سری‌ها کارشون اینه که کامپیوترهای شخصی و موبایل آدم‌های دیگه رو هک بکنن تا نه تنها به عکس‌ها بلکه به سایر محتوای داخل اون دستگاه هم دست پیدا بکنن و از این طریق طرف مقابل رو تحت فشار قرار بدن.هیچ می‌دونستید که وب‌سایت‌هایی وجود دارند که هدفشون انتشار محتوای انتقام‌جویانه‌ست. که در اون آدم‌ها می‌تونن نه تنها تصاویر یا ویدیوهای خصوصی دیگران رو منتشر کنند، بلکه اسم، آدرس و حتی لینک پروفایل‌های اجتماعی اون افراد رو هم به اشتراک بذارن.این‌ها خشونت‌هایی هستند که نه فقط برای زنان، بلکه برای مردان هم اتفاق میفته. من فکر می‌کنم که یه دلیل مهمش اینه که خشونت در فضای مجازی هزینه‌ی چندانی نداره. نمیان کسی رو به خاطر گذاشتن یک کامنت اهانت‌آمیز یا فرستادن یک پیام ناجور مواخذه بکنن‌. اکانت‌های فیک تا دلتون بخواد زیاده و آدم‌ها در کسری از ثانیه می‌تونن پیامشون رو پاک بکنن.می‌دونستید از قربانیان اصلی خشونت فضای مجازی، نوجوانان زیر ۱۵ سال هستند. کسانی که هنوز به بلوغ فکری نرسیدند و خیلی از کاراشون رو هم نمی‌تونن به تنهایی انجام بدن اما در مقابل بیشتر زمانشون رو در فضای مجازی و اینترنت می‌گذرونن‌می‌خوام داستان آماندا تاد رو براتون تعریف کنم. ماجرایی که سر و صدای زیادی بین فعالان حقوق زنان به پا کرد. آماندا تاد یه دختر ۱۳ ساله مثل خیلی از دخترهای نوجوان بود تا این که یک روز تو یه چت‌روم با یه آقایی آشنا شد.دوستی این‌ها ادامه پیدا کرد تا این که اون آقا با اصرار آماندا رو راضی کرد که برای چند لحظه هم که شده سینه‌هاش رو برهنه بکنه و در مقابل وب‌کم نشونش بده. آماندا این کار رو انجام میده و مرد داستان ما از اون لحظه اسکرین شات می‌گیره.بعد اون عکس رو توی یه سایت پورن می‌ذاره و لینکش رو به همه‌ی دوستان آماندا می‌فرسته، اما این پایان داستان نیست. مرد شروع می‌کنه به اخاذی کردن و آماندا رو مجبور می‌کنه بازم مقابل دوربین بیاد و به خواسته‌های جنسی مرد تن بده و این‌طوری عکس‌ها و ویدیوهای بیشتری در اختیار اون بذاره.این اتفاق زندگی آماندا رو نابود می‌کنه و باعث افسردگی و اضطراب شدیدش میشه. خانواده‌ش برای فرار از این وضعیت خونه‌شون رو عوض می‌کنند اما یک سال بعد دوباره سرو کله‌ی اون مرد پیدا میشه.اون یک پروفایل فیسبوک با عکس‌های برهنه‌ی آماندا می‌سازه و بعد شروع می‌کنه تمام همکلاسی‌هاش رو اد کردن. آماندا این بار حالش بدتر از قبل می‌شه و مجبور میشه دوباره مدرسه‌ش رو عوض بکنه‌.همون روزها برای اولین بار خودکشی می‌کنه. وایتکس می‌خوره اما نهایتا نجات پیدا می‌کنه. بعد از اون اتفاق خانواده‌ش شهرشون رو عوض می‌کنن تا بتونن شروع دوباره‌ای داشته باشن اما آماندا نمی‌تونه گذشته رو فراموش بکنه.مادرش میگه هر بار که مدرسه‌ش رو عوض می‌کردیم، بعد از یه مدت اون مرد دوباره سر و کله‌ش پیدا میشد و با یک اکانت جدید دنبال بچه‌های اون مدرسه می‌گشت و اون‌ها رو به لیست فرندهاش اضافه می‌کرد. بعد هم عکس‌ها و ویدیوهای آماندا رو برای تمام معلم‌ها، دوستان و حتی خانواده‌هاشون می‌فرستاد.وضعیت روحی آماندای پونزده ساله روز به روز بدتر می‌شد تا این که در اکتبر سال ۲۰۱۰، ساعت شش، پیکرش رو درحالی پیدا می‌کنند که توی خونه خودش رو حلق آویز کرده.داستان آماندا تاد فقط یک برگ از دفتر خشونت‌های بسیاریه که در فضای مجازی علیه زنان رخ داد و رخ میده. از ضرغام درمورد چند و چون قانونی این اتفاق پرسیدم.ضرغام: دهه‌ی هشتاد بود که این بحث انتشار فیلم خصوصی خیلی داغ شد و گمان می‌کنم سال ۸۵ بود که یکی از بازیگرهای معروف که حالا همه هم می‌شناسیم، یک فیلمی از فضای خصوصیش منتشر شد که خیلی بحث و این‌ها به پا کرد‌.من چون تو این موضوع تحقیق کردم، خیلی از این اخبار و این‌ها رو با جزئیات می‌دونم، که نهایتا منجر به این شد که سال ۸۶، قانون مجازات اشخاصی که در امور سمعی و بصری فعالیت غیرمجاز می‌کنند، تشدید بشه.اونم به خاطر انتشار این فیلم‌ها بود که خیلی سر و صدا به پا کرد. واقعا تازه اینترنت مثل الان نبود دیگه ولی مثلا انتشار و رایت کردن یه سی‌دی اصلا غوغایی به پا کرده بود.و منجر به این شد که این قانون تشدید بشه و مجازات‌های بسیار سفت و سختی رو ترتیب بده قانون‌گذار برای کسانی که حالا مثلا چه آثار سمعی و چه آثار بصری رو به صورت غیر مجاز منتشر می‌کنن و تو بعضی از موارد مجازات افساد فی الارض و اعدام رو در نظر گرفت.یکی از موادی که این قانون بهش اشاره کرده، بحث اینه که میگه که اگه مردی بیاد و از رابطه‌ی خصوصی یک زن فیلمی رو در دست داشته باشه یا عکسی رو در دست داشته باشه و این رو به عنوان یک حربه‌ای برای تهدید کردن زن قرار بده که زن باهاش رابطه‌ی جنسی برقرار کنه یا رابطه‌ی زنا باهاش برقرار بکنه و نهایتا هم منجر به زنا بشه، مرد به مجازات زنای به عنف محکوم میشه.مجازات زنای به عنف هم مجازات کمی نیست. مجازاتش اعدامه. دقت کنید که مجازات زنا اگر زن و مرد غیر محسنه باشن یعنی ازدواج نکرده باشند، صد ضربه شلاقه‌ اما تو این مورد فرض کنید مردی که مثلا مجرده و زن نداره، بیاد به این ترتیب با یک زنی مرتکب رابطه‌ی زنا بشه، مجازاتش مجازات اعدامه. این تا این بعد ماجرا‌.اما صرف این که حالا احتمال داره مرتکب زنا هم نشه اما بیاد اخاذی انجام بده، مثلا بیاد بگه خب ببین من این فیلم رو از تو دارم، این عکس رو از تو دارم، اگه نیای مثلا به من انقدر پول بدی یا فلان کار رو برای من انجام ندی، من منتشرش می‌کنم.اینجا باعث میشه که جرم تهدید اتفاق بیفته و تهدید هم برای خودش مجازات حبس داره و اگر بیاد این رو از طریق فضای مجازی انجام بده، سال ۸۸ یه قانونی تصویب شد به اسم قانون جرایم رایانه‌ای‌.قانون جرایم رایانه‌ای هم میاد درمورد این صحبت می‌کنه که کسی بیاد مثلا تهدید بکنه یا مثلا اسرار خانوادگی یه کسی رو بخواد افشا بکنه یا دیگران رو حتی تهدید و ترغیب به این بکنه که مرتکب یه عمل نامتعارفی بشن، حتی مثلا اون بحث نهنگ آبی که چند سال پیش مطرح بود آدم‌ها رو ترغیب به خودکشی می‌کرد.اینجا مثلا بیاد آدم‌ها رو ترغیب به رابطه‌ی نامشروع بکنه یا مثلا تهدید به انجام عمل منافی عفت بکنه یا مثلا بهشون بگه شما جلوی وب‌کم برهنه بشو، همه‌ی این‌ها مشمول حمایت‌های قانونی میشه و در صورتی که شخص به شکایت بکنه قطعا برخورد سفت و سختی خواهد شد با کسی که مرتکب عمل تهدید شده یا حتی منجر به رابطه‌ی زنا شده.و توصیه هم خب اینجا مخاطب من بیشتر خانوم‌ها هستن. توصیه‌م اینه که نترسن از این ماجرا و برند شکایت کنند. قطعا شکایت کردن و مجازات کردن این فرد، گزینه‌ی بهتریه تا این آدم خودش رو در یک موضع قدرتی ببینه و بخواد با این موضع قدرت به هرترتیبی که هست، اون تهدیدشونده رو یا اون زن رو مورد اذیت و آزار و اخاذی قرار بده و تا جایی هم که ممکنه اسناد و مدارک محکمه‌پسندی رو ترتیب بدن تا موقع شکایت بتونن خیلی راحت‌تر پرونده‌شون رو به پیش ببرن.هدیه: من فکر می‌کنم یه دلیلی که زن‌ها خشونت یا مواردی مثل تجاوز رو گزارش نمی‌کنند، ترس از برخورد قانون با اون‌هاست، مثلا این که تو یه رابطه‌ی غیر رسمی با یک مرد بودن ممکنه براشون دردسر ایجاد بکنه و باعث محکومیتشون بشه. میشه در مورد این موضوع هم یکم توضیح بدی‌.ضرغام: ببینید، اصلا توی بحث جرایم جنسی، نگاه قانون به این ترتیبه که اصلا نباید وارد حریم خصوصی آدم‌ها بشه تا زمانی که یک نفر شاکی وجود نداشته.این که مثلا من که یک دختر هستم، یک مدتی با یک پسری در قالب و چهارچوبی جز ازدواج در ارتباط بودم و بعد حالا این پسر میاد و عکس‌ها و فیلم‌های خصوصی من رو منتشر می‌کنه، قانون دیگه وارد این قضیه نمی‌شه که آقا اصلا چجوری این‌ها رو با این آدم در ارتباط بودی، چجوری به دست آورده.اصلا وظیفه و تکلیفی هم نداره بخواد وارد این حوزه بشه. مضاف بر این که توی جرایم جنسی اصلا دیگه پرونده به کلانتری و دادسرا نمیره و مستقیم میره دادگاه و خود دادگاه با حفظ آبرو و صیانت آدم‌ها، شروع به بازجویی و تحقیق می‌کنه.بنابراین این هم نباید یک استرسی باشه برای این که من احتمال داره برم طرح دعوا بکنم و دادگاه بیاد یقه‌ی خودم رو بگیره. نه این‌طور نیست چون من شاکی هستم و باید به شکایت من رسیدگی بشه.و از اون طرف هم اگر ترس این رو داریم که وقتی بریم شکایت بکنیم احتمال داره ماجرا پیچ و تاب بیشتری بخوره به نظر من خیلی بهتر از اینه که در استرس این آدم زندگی بکنه که هرلحظه طرفی که می‌خواد تهدید بکنه بیاد و تهدیدش رو عملی بکنه.هدیه: موضوع دیگه‌ای که من می‌خوام فراجنسی مطرحش بکنم اینه که خب ممکنه من یه فردی باشم که توی توییتر یا اینستاگرام یک پستی رو منتشر می‌کنم و بلافاصله بعد از اون یه عده و افرادی شروع می‌کنن من رو مورد توهین لفظی یا توهین جنسی قرار دادن.فکر می‌کنم تجربه‌ایه که ماها خیلی باهاش بیگانه نیستیم. می‌خواستم بدونم که موضع گیری قانون چطوریه. آیا من می‌تونم نسبت به این اقدام اعتراضی نشون بدم، شکایتی بکنم و آیا قانون از من حمایت می‌کنه.ضرغام: بله قطعا میشه. قانون جرایم رایانه‌ای که سال ۸۸ تصویب شده و یه جایی هم بهش اشاره کردیم، توی این قانون اصلا در مورد همین قضایا صحبت می‌کنه.و به علاوه اگر حتی قانون جرایم رایانه‌ای هم ما نداشتیم فرقی نمی‌کنه. یعنی این که چه یه نفر بیاد تو خیابون به من توهین و فحاشی و بددهنی بکنه، چه این که توی فضای مجازی باشه، در هر صورت عمل این‌ها جرمه.اتفاقا کسی که میاد توی فضای مجازی فحاشی می‌کنه اثباتش خیلی راحت‌تره تا این که مثلا یه نفری تو یه کوچه، پس‌کوچه‌ای به من بد و بیراه بگه چون در واقع مستنداتش وجود داره و من می‌تونم از طریق پلیس فتا این‌ها رو پیگیری کنم.ببینید مثلا تو شبکه‌های اجتماعی‌ای مثل توییتر، اینستاگرام اینا که هاستشون (host) یه جای دیگه‌ست، یکم شرایط اثبات سخت‌تر میشه ولی به خاطر این که بتونید شکایت کنید اول این که باید برید دفاتر خدمات الکترونیکی قوه‌ی قضاییه و اون‌جا شکایتتون رو ثبت بکنید.بعد پرونده ارجاع میشه به دادسرا. بعد دادسرا پرونده رو میده به پلیس فتا. پلیس فتا میاد آی‌دی اون شخص رو شناسایی می‌کنه و بعد از این که موقعیت مکانی و زمانی اون آدم رو شناسایی کرد…این‌ها همه‌ش در فرضیه که اون آدم، آدم ناشناسی دیگه وگرنه آدمی که با اکانت حقیقی بیاد و فحاشی کنه، خب پیدا کردنش خیلی راحت‌تره ولی اگر کسی اکانتش فیک باشه به این ترتیب حالا پلیس میاد و از لحاظ فنی بررسی می‌کنه و موقعیت اون شخص رو شناسایی می‌کنه و بعد احضار میشه و ادامه‌ی ماجرا.ولی اگر کسی قطعا طرح دعوا داره، تو این‌جور موارد توصیه‌م اینه که همزمان با شکایتش، درخواست تامین دلیل هم بکنه. چون اسکرین‌شات، خود اسکرین‌شات صرفا دلیل محکمه پسندی به حساب نمیاد.فقط یه قرینه و اماره‌ایه برای ارتکاب به جرم چون اسکرین‌شات رو آدم‌ها خیلی راحت می‌تونن با فتوشاپ هم بسازن. بنابراین خیلی‌ها فکر می‌کنن مثلا الان اسکرین‌شات گرفتن تمومه، نه این‌طور نیستش.همزمان با شکایت خودشون یه تامین دلیل هم بخوان که مثلا ارجاع بشه به پلیس فتا که پلیس فتا تایید بکنه که بله، این صفحه همچین حرفی رو زده یا این شخص با این اکانت همچین رو حرفی زده. این رو که تایید بکنه بعد خیلی بیشتر به کار منی که می‌خوام از اون طرف شکایت کنم می‌خوره.می‌دونی تامین دلیل مثل چیه؟ مثل این می‌مونه که ماشین من تصادف کرده. بعد یه پلیس راهور یا کسی که کارشناس تصادفاته میاد تایید می‌کنه که آقا مثلا این ماشین درش تو رفته، اینجاش یه خشی برداشته، آینه‌ش شکسته. این رو یه مقام رسمی تایید می‌کنه.توی بحث فضای مجازی هم همینه. پلیس فتا میان تایید می‌کنه که بله، مثلا این وبسایت با این مشخصات، من رویت کردم که همچین چیزی توش نوشته شده. بنابراین به خاطر این که بعد با ریسک این که طرف بیاد این پست رو حذف کنه یا مواردی از این دست مواجه نشیم، توصیه‌م اینه که همزمان یه تامین دلیل هم با شکایتمون بگیریم.هدیه: خیلی ممنونم ضرغام‌جان که شرکت کردی تو این قسمت از روزن. برای من که خیلی مفید بود و خیلی به اطلاعات عمومیم اضافه شد. حتم دارم که برای تمام شنونده‌ها هم همین‌طور بوده.ضرغام: خواهش می‌کنم‌. امیدوارم که این اطلاعات به کار همه‌مون بیاد و بتونیم ازش استفاده کنیم و این استرس و ترس رو هم کلا نسبت به قانون و مراجع قضایی یه‌کمی بریزیم دور و بتونیم از حق و حقوق خودمون دفاع بکنیم و حرفمون رو بزنیم.و اگرهم سوالی بود، باز حتما مخاطبانت پرسیدن من در خدمتت هستم تا جایی که بتونم جواب می‌دم و کمک می‌کنم چون معتقدم که ما هر چقدر شهروندهایی باشیم که از قانون بیشتر آگاه باشیم، شهروند مفیدتری برای جامعه‌مون خواهیم بود‌.[پایان مصاحبه با ضرغام]یه لحظه دست نگه داریم. ما همون آدم‌هایی هستیم که فیلم بازیگر معروف رو دست به دست و بلوتوث می‌کردیم و در خلوت یا جمع به تماشاش می‌نشستیم. فکر می‌کنید کسانی که چنین فیلمی رو می‌دیدن و در انتشار و پخش همچین محتوایی مشارکت می‌کردند، کم از مرد اون داستان دارن؟فیلم عروسی این و اون رو توی اینستاگرام می‌بینیم و به مدل صحبت کردن عروس و رقصیدن داماد می‌خندیم. بعد هم برای خنده و شوخی، این پست رو برای دوستامون فوروارد می‌کنیم‌.برای گرفتن چند تا لایک بیشتر توی اینستاگرام یا توییتر، عکس عروسی دختر بچه‌ی دوازده، سیزده ساله رو پست می‌کنیم و به این فکر نمی‌کنیم که این بچه چطور می‌تونه به زندگیش در جامعه ادامه بده یا همین اواخر عکس‌ها و ویدیوهای خصوصی قربانیان پرواز ۷۵۲ اوکراین رو علی‌رغم درخواست خانواده‌هاشون منتشر و داغ دل اون‌ها رو تازه می‌کنیم.تلگرام ما پره از پیام‌هایی با مضمون عکس‌های خصوصی بازیگر معروف، عروسی دختر سلبریتی معروف، تصویر فلان بازیگر بدون حجاب. خیلی اگه با انصاف باشیم این عکس رو برای گروه‌های دوستیمون فوروارد و از این کشف جدیدمون ذوق می‌کنیم.اما در بیشتر اوقات یک قدم فراتر میریم و به اون فرد انواع القاب زشت رو نسبت می‌دیم و اسم خودمون رو منتقد یا فعال اجتماعی می‌ذاریم. حرفم اینه که ما هر بار که یکی از این کارها رو انجام می‌دیم، داریم به این پدیده‌ی زشت اجتماعی دامنه می‌زنیم‌. داریم هیزم می‌ریزیم توی آتشی که قراره زندگی اون آدم رو بسوزونه.خشونت همیشه کار راحتی نیست. ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که تعریفش از زن خوب، کسیه که مطیع و سازگار باشه. حجب و حیا رو تعریف و زن‌ها رو تشویق می‌کنیم تا نسبت به انواع خشونت سکوت بکنن.چیز‌هایی هم که گفتم مثل ناموس، غیرت و حیا جزو ارزش‌های جامعه‌ی امروز ما هستن. پس اگر مردی بگه دوست نداره زن یا پارتنرش سر کار بره، موهاش بیرون باشه یا با دوست‌های دخترش بگرده، زن‌ها اطاعت از این خواسته‌ها رو بخشی از وظایف زناشویی می‌دونن و اصلا متوجه این خشونت نمی‌شن.اگر که توی تاکسی نشستید و مسافر کناریتون بیشتر فضا رو به خودش اختصاص داده و سعی داره با شما تماس فیزیکی برقرار بکنه، ممکنه براتون سخت باشه که اعتراض بکنید یا اگر که کسی براتون مزاحمت خیابونی ایجاد کرد، احتمالا فریادتون رو توی گلو خفه می‌کنید و ترجیح می‌دید سکوت کنید یا جایی قایم بشید.نمیشه برای همه‌ی موقعیت‌ها یک نسخه پیچید اما قدم اول اینه که بفهمید مورد خشونت قرار گرفتید، که این اتفاق نه به خاطر ظاهر شما، طرز لباس پوشیدن یا سایر انتخاب‌هاتونه. نباید خودتون رو به خاطر این مسئله سرزنش کنید و نگذارید که بقیه هم چنین کاری بکنن.ممکنه اصلا موضوع رو مطرح بکنید و اطرافیانتون شما رو حمایت کنن. هیچ وقت نپذیرید که این حق دیگرانه که شما رو مورد خشونت قرار بدن. در مقابل اگر که می‌بینید کسی تجربه‌ش از خشونت رو برای شما تعریف می‌کنه بهش برچسب نزنید. انگشت اتهام رو به سوی قربانی نگیرید وقضاوتش نکنید. بهش گوش بدید. باهاش همدردی بکنید. خیلی مهمه که در مورد خشونت صحبت بکنیم.در اپیزودهای قبلی در مورد جنبش می‌تو (me too) صحبت کردم‌. از بیان خشونتی که به شما روا شده، احساستون بعد از اون اتفاق و حتی خشمتون نترسید. شما حق دارید ناراحت بشید. طبیعیه که به غرورتون بر بخوره و احساس سرافکندگی کنید‌.اگه براتون سخته اول شروع کنید و با دوستان نزدیکتون صحبت کنید. به سراغ مشاور برید و مسئله رو باهاش مطرح بکنید. در واقع اجازه ندید که خاطرات تلخ اون اتفاق یا ترس از تکرارش، زندگی شما رو مختل بکنه و مسیر سلامت و پیشرفتتون رو بگیره.سعی کنید که نسبت به عواقب این اتفاق آگاه باشید، راحت از کنارش نگذارید و درمانش بکنید. تنها در چنین حالتیه که شما می‌تونید از خودتون محافظت بکنید و نذارید که این اتفاق تلخ دوباره براتون تکرار بشه.[موزیک متن]این قسمت دهم روزن بود. ممنونم از شما که این قسمت رو گوش دادین و امیدوارم که بهتون کمک کرده باشه. ممنونم از مسلم رسولی عزیز که موزیک ابتدا و انتهای روزن رو برای من درست کرد.روزن رو می‌تونید از تمامی اپ‌های پادگیر دریافت بکنید. اپلیکیشن‌هایی مثل اپل‌پادکست، گوگل‌پادکست، پادبین، اورکست و کلی اپلیکیشن دیگه.یادتون نره که روزن رو در شبکه‌های اجتماعی مثل اینستاگرام و توییتر هم دنبال بکنید. من روزانه کلی خبر و مطالب مرتبط و تکمیلی رو توی این شبکه‌ها به اشتراک می‌ذارم.اگر که روزن رو دوست داشتید و بهتون کمک کرد، دمتون گرم. به بقیه هم معرفیش بکنید.تا قسمت بعدی، هدیه. بهمن‌ماه ۱۳۹۸.[موزیک پایانی]بقیه قسمت‌های پادکست روزن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/قسمت-۱۰-–-به-نام-زهرا-id2043852-id236631470?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%DB%B1%DB%B0%20%E2%80%93%20%D8%A8%D9%87%20%D9%86%D8%A7%D9%85%20%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست روزن Rozan Podcast I</category>
                <author>پادکست روزن Rozan Podcast I</author>
                <pubDate>Wed, 08 Feb 2023 17:20:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت نهم – کفش‌های نیلوفری</title>
                <link>https://virgool.io/RozanPodcast/%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-uh0v8u7fknuj</link>
                <description>سلام من هدیه میری‌مقدم هستم و شما به قسمت نهم روزن گوش میدید. این قسمت رو با یاد مسافران پرواز شماره هفتصد و پنجاه و دو آغاز می‌کنم. از شدت درد و در غم از دست دادنشون هیچ چیزی نمی‌تونم بگم.ضبط و انتشار قسمت جدید در همچین روزهایی کار خیلی سختی بود اما واقعیتش اینه که این بار پادکست بهانه‌ای شد برای همدردی و سوگواری دسته‌جمعی. این قسمت رو تقدیم میکنم به عزیزان از دست‌رفته‌مون در این پرواز و خانواده‌هاشون.می‌دونم که زخم‌هاشون التیام پیدا نمی‌کنه اما از طرف خودم و همه‌ی مخاطبان روزن می‌خوام بگم که دلمون با شماست. ما رو هم در این غم بزرگ شریک خودتون بدونید.در این قسمت می‌خوام در مورد موضوعی صحبت بکنم که آگاهی ازش اهمیت خیلی زیادی داره. چیزی که انقدر در زندگی ما ریشه کرده که از اتفاق افتادنش باخبر نمی‌شیم و خیلی اوقات طبیعی می‌دونیمش. مسئله‌ای که رخ دادنش باعث ایجاد آسیب‌های روحی و فیزیکی جبران ناپذیری میشه.می‌خوام در مورد خشونت و به طور خاص خشونت علیه زنان صحبت بکنم اما قبلش چندتا نکته بگم. هدف من از این قسمت قربانی نشون دادن زن‌ها یا ظالم نشون دادن مردها نیست. من دارم بخشی از حقایق جامعه‌ی امروزمون رو بیان می‌کنم.توی صحبتام مثل همیشه به داده‌ها و تحقیقات رجوع می‌کنم تا حرف‌هام مستند و بر مبنای واقعیت باشه. ممکنه بگید چرا خشونت علیه زنان؟ کلی هم خشونت علیه مردان وجود داره.بله وجود داره و من هم در طول پادکست به صورت مختصر بهشون اشاره می‌کنم ولی روزن حول موضوع زنان می‌گذره و خشونت علیه مردان حوزه‌ی تخصصی یا مطالعه‌ی من نیست. به همین خاطر بحث مفصل درمورد این موضوع رو می‌سپارم به کسانی که تخصص بیشتری دارن.اگر مرد هستید و با توضیحات بالا فکر کردید که این قسمت به درد شما نمی‌خوره یک لحظه صبر کنید. چرا فکر می‌کنید که خشونت علیه زنان فقط مسئله‌ی زن‌هاست بلکه اتفاقا به همون اندازه هم یک مسئله‌ی مردانه‌ست.خشونت یک اتفاق دو طرفه‌ست و اگر از جانب مردان صورت بگیره یک سمتش زنانن اما قبول دارید که سمت دیگه‌ش مردان قرار می‌گیرند؟شما در جایگاه یک مرد چطور می‌تونید از معاشرت با مرد دیگه‌ای که خواهر، مادر یا سایر زنان اطرافش رو مورد خشونت قرار می‌ده، لذت ببرید یا اینکه کنارش احساس امنیت بکنید. به علاوه شما ممکنه پدر، برادر یا همسر و دوست یک زن باشید.آیا نمی‌خواهید بدونید که زنان اطرافتون در طول زندگی با چه مشکلاتی روبرو هستند و چطور می‌تونید بهشون کمک بکنید؟ پس لطفا این اپیزود رد به چشم یک اپیزود زنانه نبینید. بهش گوش کنید و توی این راه همراه زنان باشید.بریم سر اصل مطلب. می‌خوام با تعریف خشونت شروع بکنم. مجمع عمومی سازمان ملل متحد، خشونت علیه زنان رو اینطور تعریف کرده. هر گونه عملی که در نتیجه‌ی اون، آسیب فیزیکی جنسی یا روانی به زنان وارد بشه یا اینکه تهدید به انجام چنین کاری.در این تعریف گرفتن آزادی از زن‌ها چه در زندگی شخصی و چه در جامعه نوعی خشونت به حساب میاد. طبق اعلامیه‌ی رفع خشونت علیه زنان در سال ۱۹۹۳ همه می‌تونن دامنه‌ی خشونت باشن. زنان، مردان، اعضای خانواده و حتی دولت‌ها.اشتباهی که خیلی‌ها انجام میدن اینه که فکر می‌کنن خشونت فقط برای یک قشر خاص از زنان اتفاق میفته مثلا برای زنانی که تحصیلات یا وضعیت مالی خوبی ندارن اما این تصور غلطه.خشونت برای همه‌ی زنان از هر تحصیلات، هر نژاد و با هر وضعیت خانوادگی رخ میده. مثلا سال ۲۰۰۹ تصاویری از ریحانا خواننده‌ی معروف منتشر شد که در اون چشم‌ها و صورتش از کبودی سیاه شده بود.دوست‌پسر اون زمانش کریس براون توی ماشین بهش حمله و کنار خیابون رهاش کرده بود. آمار میگه که از هر سه زن یک نفر در طول حیاتش قربانی نوعی خشونت شده.سی و پنج درصد از زنان دنیا از طرف شریک جنسی یا شریک زندگیشون مورد خشونت فیزیکی قرار می‌گیرند. از هر صد زنی که در دنیا به قتل می‌رسند در سی و هشت مورد قاتل پارتنر اون زن بوده.اما برای شناخت بهتر خشونت لازمه که انواعش رو بشناسیم. خشونت رد به چهار دسته تقسیم می‌کنن. اولین موردش فیزیکیه، در واقع وقتی حرف از خشونت میشه اولین چیزی که به ذهنمون میاد این مدل از خشونته.خشونت فیزیکی همونطور که از اسمش پیداست در اثر آزار و اذیت جسمی به وجود میاد. کتک‌ زدن، زندانی کردن، اخراج از خونه، محروم کردن از غذا، شکستن اشیای منزل و کارهای شبیه این مصداق خشونت فیزیکیه.خشونت روانی یا احساسی نوع دیگه‌ای از خشونته. این نوع از خشونت شرافت، آبرو و اعتماد به نفس زن رو خدشه‌دار می‌کنه و اثراتش نه کبودی روی بدن بلکه اضطراب، افسردگی یا اختلالات روحیه.تحقیر کردن، دشنام دادن، رفتار آمرانه و دستوری، تهدید به آزار و اذیت، قهر کردن و حتی ممنوعیت ملاقات با دوستان و آشنایان همه در دسته‌ی خشونت روانی قرار می‌گیرند.فیلم دو زن رو یادتونه؟‌وقتی شخصیت مرد داستان با بازی آتیلا پسیانی شخصیت زن رو که نیکی کریمی اون رو بازی می‌کرد، توی خونه حبس می‌کرد و اجازه نمی‌داد که بیرون بره، در واقع داشت اون رو مورد هر دو نوع خشونت فیزیکی و روانی قرار می‌داد.وقتی که خشونت ماهیت جنسی داشته باشه یعنی یک عمل جنسی بدون رضایت انجام بشه، میگیم که خشونت جنسی اتفاق افتاده.این نوع خشونت شامل تجاوز، سواستفاده و آزار و اذیت جنسی، بهره‌کشی و اجبار به تن‌فروشیه. زن‌ها جدی‌ترین قربانیان خشونت جنسی یا شکل بسیار بارز اون یعنی تجاوز هستن.تجاوز یکی از جرم‌هاییه که بالاترین درصد عدم گزارش رو داره. یعنی عده‌ای هستند که بهشون تجاوز میشه اما این اتفاق رو هرگز گزارش نمی‌کنن. شاید براتون سوال باشه که چرا گزارش نمی‌کنن؟ چون که با این کار دختر در معرض آسیب‌های دیگه‌ای قرار می‌گیره.در بسیاری از اوقات قربانی بعد از تجاوز توسط متجاوز و حتی خانواده و بستگان خودش مورد خشونت قرار می‌گیره. خانواده‌ش اون رو مایه‌ی شرم و خجالت می‌دونن به خصوص در جوامعی که باکرگی دختران قبل از ازدواج اهمیت زیادی داره.متاسفم که باید بگم در برخی از جاها خانواده یا اطرافیان قربانی بعد از اینکه از داستان تجاوز خبردار میشن، برای حفظ آبرو دختر رو می‌کشن. رسمی که اسمش رو honor killing می‌ذارن.در برخی از جوامع دیگه، خانواده‌ی دختر اون رو مجبور میکنن تا برای حفظ آبرو با فرد متجاوز ازدواج بکنه. در لبنان قانونی وجود داشت که در اون اگر فرد متجاوز می‌تونست دختر رو راضی به ازدواج با خودش بکنه، از مجازات زندان معاف می‌شد.حتما در مورد سنگسار شنیدید. رسمی که در اون گروهی از آدم‌ها به سمت مجرم انقدر سنگ پرتاب می‌کنند تا بمیره. سنگسار در قانون کشورهایی مثل ایران، عربستان، سودان، پاکستان و امارات متحده وجود داره.این مجازات معمولا بر اثر رابطه‌ی جنسی خارج از ازدواج شکل می‌گیره. سنگسار اقدام بسیار فجیع و دردناکیه. صراحتا دیگر‌کشی رو ترویج می‌کنه اما علاوه بر همه‌ی این‌ها باعث میشه که اگر زنی قربانی تجاوز بشه این اتفاق رو هرگز گزارش نکنه، چرا که اگر نتونه تجاوز رو ثابت کنه سنگسار میشه.خشونت جنسی لزوما توسط یک غریبه اعمال نمیشه و می‌تونه در ازدواج اتفاق بیفته، مثلا اجبار در ایجاد رابطه‌ی جنسی، مخالفت با استفاده از وسایل پیشگیری از بارداری و حتی بی‌توجهی به نیازهای جنسی از نمونه‌های خشونت جنسی علیه زنانه.بریم سر نوع آخر خشونت. اگر در اطرافتون زن خانه‌داری داشتید که برای دریافت مخارج زندگی از طرف همسرش دچار مشکله و همسرش اون رو از این جهت تحت فشار قرار میده، بدونید که این کار یک نوع خشونت اقتصادی محسوب میشه.خانه‌داری شغل حساب نمیشه و زن‌های خانه‌دار از حقوق محرومند. به همین دلیل به لحاظ اقتصادی وابسته‌ی همسران خودشونن. ندادن هزینه‌ی زندگی، سواستفاده‌‌ی مالی از زن یا آسیب زدن به وسیله‌ی مورد علاقه‌ی زنان همه مصداق خشونت اقتصادیه.متاسفانه وقتی زن بعد از ازدواج پایگاه‌های اقتصادی خودش رو رها می‌کنه، زمانی که در زندگی مشترکش به مشکل برمی‌خوره، به راحتی نمی‌تونه از این رابطه بیرون بیاد.از ترک همسر و نابسامانی‌های اجتماعی و اقتصادی بعد از اون می‌ترسه. در نتیجه می‌پذیره که زندگیش همینه. جامعه هم به این قضیه دامن میزنه از زن‌ها انتظار داره که صبور یا سازش‌کار باشن.حالا که با الفبای خشونت آشنا شدیم، بیاین با هم یک بار زندگی زنان رو از بدو تولد تا نوجوانی و بلوغ و بعدها بزرگسالی با هم مرور کنیم و ببینیم که زن‌ها در اقصی نقاط دنیا دچار چه خشونت‌هایی میشن.من یادم میاد که فقط یازده سالم بود یا ده سالم بود، کلاس پنجم دبستان بودم. یه روز صبح می‌خواستم پاشم برم مدرسه. پدرم گفتش که چون مدرسه‌ی دختر و پسر با هم هست و تو باید کارهای مهم‌تری انجام بدی، تو دیگه حق نداری بری مدرسه.اون روز سخت‌ترین روز زندگیم بود. من می‌دیدم که تمام دوستام دفترشون رو می‌گیرن، صبح میرن مدرسه ولی من باید توی خونه باشم، کارهای خونه رو انجام بدم. از بچه‌های کوچیک مراقبت کنم، ظرف‌ها رو بشورم، قالی ببافم، همه‌ی کارایی که یه دختر روستایی انجام میده.مثلا یه روزایی می‌شد که گله‌ی گوسفندها رو می‌بردم برای چرا، در حالی که داشتم می‌رفتم به عنوان یک دختر چوپون، می‌دیدم که هم‌کلاسی‌هام، دوستام، دوست‌های صمیمیم دفترشون زیر بغلشونه دارن از مدرسه برمی‌گردن.یه روزهای دیگه اون‌موقع آب لوله کشی نبود، من داشتم کنار جوبی که از روستا رد می‌شد ظرف‌های صبحونه رو می‌شستم، ظرف‌های ناهار رو می‌شستم و می‌دیدم که دوستام دوباره دارن از مدرسه برمی‌گردن.راجع به درس‌ها صحبت می‌کنن و من هیچی نمی‌دونم. اونجا شکست خوردم، تو خودم شکستم. احساس کردم یه بخش‌هایی از وجودم هم اونجا تموم شد و اون دختر بچه‌ای که اونجا تموم شد همیشه جلوی چشممه.انقدر فشار این مسئله روی من زیاد بود که درگیر عشق شدم. کلاس ششم دبستان عاشق شدم. عشق شدید که من رو از غم همه‌ی این ناعدالتی‌ها رها کنه.شاید اونجا دوست داشتم از این زنانگی‌ای که ازش متنفر بودم، که به خاطرش مجبور بودم چیزی که اینقدر عاشقش بودم، انقدر دوسش داشتم، مدرسه رو رها کنم. سعی کردم کسی رو پیدا کنم که عاشق زنانگیم باشه تا من اینقدر از این زنانگی متنفر نباشم ولی حتی تو اون عشقم شکست خوردم.باز پدرم به من گفت که تو حق نداری کسی رو دوست داشته باشی. تو حق نداری بگی که من از کی خوشم میاد. تو با اون کسی ازدواج می‌کنی که من تشخیص بدم.حتی کتک خوردم، تحقیر شدم، چند ماه من رو سر سفره صدا نمی‌کردند، اصلا با من صحبت نمی‌کردند. به جرم این که من می‌خواستم انتخاب کنم. من می‌خواستم عاشق باشم. من می‌خواستم درس بخونم. چیزایی که الان خیلی ساده‌ست ولی توی دهه‌ی چهل برای من حدودا سال ۱۳۴۰، آرزو بود به عنوان یه زن.دخترها از همون بدو تولد مورد خشونت قرار می‌گیرن. در خیلی از جوامع داشتن نوزاد دختر مایه‌ی شرمساری و ناراحتی خانواده‌هاست. در افغانستان میگن که شیطان در رگ‌های زن وجود داره و از این جهت زن یک موجود گناهکاره. به خاطر همین، مادرها اغلب از تولد نوزاد دختر خوشحال نمیشن.در بسیاری از اوقات وقتی مادر دختری رو به دنیا میاره، ماما بند ناف نوزاد رو قطع نمی‌کنه و اول یکی از افراد خانواده‌ی شوهر رو خبردار می‌کنه تا بهش نشون بده که نوزاد اون‌ها واقعا دختره و ماما جابه‌جاش نکرده.اندر احوالات وضعیت دختران در افغانستان همین بس که کلمه‌ی بچه معادل پسره و اگه کسی بگه من یک بچه دارم، یعنی یک پسر داره.یه پدیده‌ی رایج دیگه دختران بچه‌پوشه، یعنی دختران پسران پوش. این‌ها زنانی هستند که از کودکی خودشون رو به شکل مردان درمیارن و با ظاهر مردانه در جامعه رفت و آمد می‌کنن. این سنت به خانواده‌ها کمک می‌کنه تا از شرمندگی و ننگ اجتماعی ناشی از نداشتن پسر جلوگیری‌ کنند.دختران بچه‌پوش می‌تونن به تنهایی برای خرید به خارج از خونه برن، خواهرای خودشون رو از مکتب به خونه بیارن و هر نقش دیگه‌ای که یه پسر در جامعه بازی می‌کنه رو بر عهده بگیرن.حتما حدس می‌زنید که وضعیت این دختران با رسیدن به سن بلوغ و زمانی که دیگه نمیشه دختر بودنشون رو انکار بکنن، چقدر بغرنج و دشوار می‌شه و چه مشکلات عدیده‌ای پیش روشون قرار می‌گیره.برگردیم به دوران نوزادی و کودکی. حتما با رسم ختنه کردن دختران آشنا هستید. فکر می‌کنید که چند زن در دنیا ختنه شدن؟ یک میلیون؟ بیست میلیون؟ بالاترین حدسی که میتونید بزنید چقدره؟ باور کنید یا نه در دنیا حدود دویست میلیون زن ختنه شدن و از این تعداد چهل و چهار میلیون نفر دختران زیر چهارده سال هستند.طبق تعریف سازمان جهانی بهداشت، female genital mutilation به هر اقدامی گفته میشه که به همه یا بخشی از genital خارج زنان آسیب می‌زنه یا به طور کل اون رو برمی‌داره. این عمل با درد و خونریزی بسیاری همراهه.ختنه کردن به دلایل متعددی صورت می‌گیره. اولیش به دلیل جنسی و برای کم یا کنترل کردن میل جنسی زنانه. این تصور وجود داره که با کنترل کردن میل جنسی، زنان بازیچه‌ی دست مردان نمیشن و به عبارتی پاکدامن باقی می‌مونن.دومیش دلایل اجتماعیه مثلا در برخی از جوامع این کار رو نشونه‌ی ورود دختران به مرحله‌ی زنانگی می‌دونن. متاسفانه و در کمال ناباوری یک دلیل دیگه‌ش باورهای بهداشتی و زیبایی‌شناختیه.در بسیاری از موارد آلت جنسی زنانه رو کثیف یا زشت می‌دونن، مثلا در کردستان عراق از دست زنی که ختنه نشده باشه غذا نمی‌گیرن و اون غذا رو پاک نمی‌دونن.یه سریا هم فکر می‌کنن که ختنه کردن قدرت باروری زن رو بالا می‌بره یا موجب زنده موندن نوزاد میشه اما سازمان جهانی بهداشت میگه این اتفاق، هیچ فایده‌ی بهداشتی‌ای برای زنان نداره و باعث خونریزی شدید، مشکلات ادراری و عفونت، ناباروری یا حتی بالا رفتن خطر مرگ نوزادان میشه.اف‌جی‌ام (FGM:female genital mutilation) نقض بارز حقوق زنان و دخترانه. ریشه در نابرابری عمیق بین زنان و مردان داره و تبعیض وحشتناکی علیه زنانه. یونیسف میگه نود و هشت درصد از زنان سومالی، نود و شیش درصد از زنان گینه و نود و یک درصد از زنان مصر، ختنه شدند.کامیل احمدی، مردم‌شناس و پژوهشگر در سال ۱۳۹۳، نتایج تحقیقی رو منتشر کرد که نشان می‌داد ناقص‌سازی جنسی زنان در ایران هم رواج داره. طبق این تحقیق این عمل در چهار استان آذربایجان غربی، کردستان، کرمانشاه و هرمزگان انجام میشه.پژوهش‌های آماری تیم تحقیق نشون می‌ده که درصد دختران ختنه شده در استان هرمزگان، حدود شصت درصد و در استان کرمانشاه چهل و یک درصد بوده.بالاترین میزان ختنه‌ی دختران در مناطق جنوبی استان هرمزگان به خصوص جزیره‌ی قشم قابل مشاهده‌ست. بر اساس این تحقیق جزیره‌ی قشم بیشترین میزان ختنه‌ی زنان رو در خاورمیانه به خودش اختصاص داده.ختنه‌ی زنان در ایران از الگوی سنی خاصی پیروی نمی‌کنه. در مناطق جنوبی که هوا گرم‌تره، این ختنه بین چند ماهگی تا یک سالگی انجام میشه و در مناطق غربی ایران از دو و سه سالگی تا قبل از سن مدرسه کودکان دختر رو ختنه می‌کنن.در روستاها دختران رو معمولا با تیغ تیز ریش‌تراشی یا چاقو ختنه می‌کنن و بعد از اون هم روی آلت بریده خاکستر تنور محلی یا آب سرد می‌ریزند و تازه جدیداست که برای این عمل از مواد ضدعفونی کننده مثل بتادین و وسایلی مثل گاز استریل استفاده می‌کنن.زنی سی و سه ساله از یکی از روستاهای استان کرمانشاه که در این تحقیق شرکت کرده میگه همسایه‌ی من دختریه که مادرش آلت اون رو سه بار بریده چون که به درستی ختنه نشده بوده. این دختر میگه که دیگه هیچ حس عشقی یا تمایل جنسی نداره.زنی بیست و هفت ساله از روستای اورامان به تیم تحقیق اینطور گفته. اینجا زنی بود که در سن بیست سالگی ازدواج کرد. وقتی فهمیدن که ختنه نشده گرفتنش و به زور ختنه‌ش کردن، خیلی اذیتش کردن.مردم می‌گفتند دختر بی‌حیا و ناپاکیه چون ختنه نشده. بعد از اون یک هفته توی رخت خواب موند تا یکم حالش بهتر شد اما ختنه تنها خشونتی نیست که در دوران کودکی گریبان‌گیر دختران میشه.در چین باستان، بستن پاهای زنان یکی از رسوم رایج بود. این عمل باعث تغییر شکل و کوچک نگه داشتن پاها تقریبا به اندازه‌ی پاهای یک عروسک می‌شد. مرسوم بود که پاهای دختران جوان بسته بشه تا کوچیک بمونه و این کار در جامعه‌ی چین باستان نشانگر زیبایی و سمبل اصالت و طبقه اجتماعی بالا به شمار میومد.فرایند بستن پاهای دختران بین سن سه تا یازده سالگی شروع می‌شد. ابتدا پای کودک رو با آب داغ می‌شستن و ماساژ می‌دادن و تمامی انگشت‌ها به جز انگشت شصت رو می‌شکستن و به سمت داخل پا برمی‌گردونند و فشار می‌دادند.بعد هم پا رو در همین حالت با نوارهای پارچه‌ای محکم می‌بستند. این عمل باعث می‌شد که پا بیشتر از ده سانتی‌متر بزرگ نشه. بعد از گذشت دو یا سه سال پاهای کودک انقدر کوچک می‌شدند که در کفش‌هایی که حدودا هفت و نیم سانتی‌متر طولشون بود جمع میشدن.اسم این کفش‌های کوچیک کفش‌های نیلوفریه و جنسشون از ابریشم بود. در نتیجه‌ی این محدود کردن و بستن، پاها به شدت از فرم می‌افتاد و راه رفتن با اون‌ها بسیار دردناک می‌شد.در بسیاری از مواقع هم انقدر بانداژ محکم بسته شده بودند که خون به انگشتان نمی‌رسید و پاها قطع می‌شدن. لابد اولین سوالی که براتون پیش اومده اینه که خب چرا؟  هدف از بستن پاها متمایز کردن زنان طبقه‌ی بالای جامعه از زنان عادی و همینطور جلوگیری از انحراف زنان بود.بستن پاها کنترل زنان رو آسون‌تر می‌کرد به خاطر اینکه اون‌ها از شدت درد حتی نمی‌تونستن مسافت‌های کوتاه رو به تنهایی طی بکنن. بین طبقه بالای جامعه‌ی چین اگر دختری فاقد پاهای کوچک بود احتمال اینکه همسر مناسبی پیدا بکنه بسیار کم بود.در یک رسم دیگه در کشور کامرون سینه‌های دختران رو صاف می‌کنن. در دوران کودکی به صورت مداوم سینه‌ی دختران رو با اجسام داغ ماساژ میدن تا از رشدش جلوگیری کنند.این کار رو مادر دختر انجام میده و هدفش اینه که دختر برای مردان یا پسران جذابیت جنسی کمتری داشته باشه و بتونه بکارتش رو حفظ بکنه.تا حالا نمونه‌هایی از خشونت علیه کودکان دختر رو براتون تعریف کردم. مواردی که حتی برای خود منم شنیدنشون عجیب بود اما چرا راه دور بریم. روزهای پایانی سال ۹۷ بود که ماجرای زندگی یک دختر بچه در رسانه‌ها پخش شد.داستان دختری یازده ساله، ساکن ایلام که به عقد مردی پنجاه ساله در اومده بود. این دختر رو خانواده‌ی معتادش در برابر پونزده میلیون تومان وجه نقد به عقد مردی پنجاه ساله با هفت فرزند و یک همسر دیگه درآورده بودن.پیگیری‌های جمعیت امام علی و سازمان بهزیستی جواب داد و دختری که اسم رها رو بر اون گذاشتند از این زندگی بیرون کشیده شد. داستان ازدواج رها اما آخرین داستان غم‌انگیز از کتاب کودک همسری در ایران نبوده و نیست.همین چند ماه پیش کلیپ کوتاهی در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد که یک بار دیگه موضوع کودک همسری رو داغ‌ کرد. فیلمی که دختر بچه‌ای رو نشون می‌داد که کنار جوانی نشسته.بستگانش مشغول شادی بودن و کمی بعد هم دخترک رو به عقد اون جوون درآوردن اما واقعا این دختران کودک بودن یا اینکه نه، به سنی رسیدن که می‌تونن برای زندگی شخصی‌شون تصمیم بگیرن.ماده‌ی شماره یک پیمان‌نامه‌ی حقوق کودک که در سال ۱۳۶۸ در سازمان ملل متحد به تصویب رسیده، کودک رو چنین تعریف می‌کنه. این پیمان‌نامه تمامی افراد زیر هجده سال رو به عنوان کودک به رسمیت می‌شناسه.هر چند که سن قانونی در برخی از کشورها پایین‌تر تعیین شده اما کمیته‌ی حقوق کودک سازمان ملل متحد، نهاد ناظر بر این پیمان‌نامه، از دولت‌ها می‌خواد که در صورتی که سن قانونی تعریف شده در کشورهاشون زیر هجده ساله اون رو به هجده سال افزایش بدن.طبق تعریف جهانی، ازدواج زیر هجده سال رو هم ازدواج کودکان میگن. آمار سازمان ملل نشون میده که هفتصد و پنجاه میلیون دختر در جهان قبل از هجده سالگی ازدواج کردن. هفتصد و پنجاه میلیون یعنی حدود ده برابر جمعیت ایران.کودک همسری نوعی آسیب اجتماعیه که تحت شرایط فرهنگی و به دلیل عدم حمایت قانونی از کودکان ایجاد میشه. در ایران ازدواج کودکان بر خلاف تصور ما فقط به روستاها و شهرهای کم جمعیت محدود نمیشه و پدیده‌ایه که در سرتاسر کشور رواج داره.بذارید تاریخچه‌ی این موضوع رو با هم بررسی بکنیم. برای اولین بار سال ۱۳۱۰ به مسائل مربوط به ازدواج در قانون اساسی کشور توجه بیشتری شد اما سن ازدواج خیلی مورد بحث قرار نگرفت.سال ۱۳۱۳ در ماه هزار و چهل و یک قانون اساسی، سن قانونی ازدواج برای دختران پانزده و برای پسران هجده سال تعیین شد و دختران بین سیزده تا پونزده سال و پسرهای بین پونزده تا هجده سال برای ازدواج باید مجوز دادگاه می‌گرفتن. ازدواج زیر این سن هم به طور کلی ممنوع اعلام شد.سال ۱۳۵۳ در ماده‌ی بیست و سه قانون حمایت از خانواده، سن قانونی ازدواج برای دختران به هجده سال و برای پسران به بیست سال افزایش پیدا کرد و ازدواج بین پونزده تا هیجده سال هم باید با اجازه‌ی والدین و نظر دادگاه صورت می‌گرفت.اما بعد از انقلاب و در سال ۵۸، ماده‌ی بیست و سه‌ی این قانون لغو شد و ماده‌ی هزار و چهل و یک قانون اساسی دوباره به اجرا دراومد. سال ۱۳۷۰ سن قانونی ازدواج برای دختران رو به نه سال و برای پسران به پونزده سال کاهش دادن.اما اوضاع به همین منوال نموند و سال ۱۳۷۱ باز دوباره تغییرش دادن. سن ازدواج دختران رو به سیزده و سن ازدواج پسران رو به پونزده سال افزایش دادن. شاید فکر کنید که دخترا تنها قربانیان این قانون هستند اما نه.پسرها هم از مشکلاتی که پس از ازدواج زودرس ایجاد میشه رنج می‌برن. در واقع توجه مطلق به دختران در این باره پسرا رو تبدیل به قربانیان خاموش اون کرده.پسرایی که بر اساس قوانین رسمی کشور می‌تونن در پونزده سالگی ازدواج بکنن اما حق شرکت در انتخابات رو تا سن هجده سالگی ندارن.اگرچه که قانون ایران ازدواج دختران زیر سیزده سال رو منوط به اجازه ولی و حکم دادگاه کرده اما واقعیت تناسبی با این قانون نداره. طبق آمار سازمان ثبت احوال ایران از سال ۹۲ تا ۹۶، هزار دختر ایرانی زیر ده سال ازدواج کردند.در همین بازه زمانی نزدیک به دویست هزار مورد ازدواج زیر چهارده سال گزارش شده، یعنی دو تا استادیوم آزادی رو می‌تونیم از دختران زیر چهارده سالی پر بکنیم که لباس سفید تنشون کردن و برای پیوند زناشویی به خونه‌ی شوهر فرستادنشون البته اگر که اسم این کار تجاوز نباشه.سال‌هاست فعالان حقوق کودک برای افزایش سن قانونی ازدواج در ایران تلاش می‌کنند اما متاسفانه نتونستن به هیچ موفقیتی در این زمینه دست پیدا بکنن.مجلس ایران سال گذشته لایحه‌ی افزایش سن قانونی ازدواج رو به دلیل جامع و کامل نبودن از سوی کمیسیون قضایی رد کرد. کمیسیون اعلام کرد که این طرح هم به لحاظ فقهی و هم به لحاظ اجتماعی دارای اشکالاتیه.بر اساس این لایحه ازدواج دختران کمتر از سیزده سال ممنوع و ازدواج دختران بین سیزده تا شانزده سال مشروط می‌شد. سن ازدواج هم برای پسران هجده سال در نظر گرفته می‌شد.مخالفان میگن این کار باعث بالا رفتن سن ازدواج و از بین رفتن نهاد خانواده میشه اما کارشناسان میگن که کودک‌همسری دلایل اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی متفاوتی داره.مهم‌ترین عامل اقتصادی فقره و خانواده‌ها معمولا برای ازدواج دخترانشون پولی بابت مهریه و شیربها مطالبه می‌کنن، بنابراین ازدواج کودک در سن پایین نه تنها از هزینه‌های خانواده کم می‌کنه، بلکه یه سود و منفعت مادی هم برای خانواده به همراه داره.در برخی از مناطقی که دخترها به لحاظ اجتماعی امنیت ندارند، والدین سعی می‌کنند تا با ازدواج در سن پایین یه جورایی از آسیب‌هایی که ممکنه به بچه وارد بشه جلوگیری‌ کنن.سنت و عرف هم در این زمینه موثره. در اسلام سن بلوغ برای دختران نه ساله و خیلی از افراد این تصور رو دارن که بعد از این سن، دختر آماده‌ی رابطه‌ی زناشویی هم هست.متاسفانه کلیشه‌های جنسیتی هم در این زمینه موثره. نگاه جنسیتی و مطیع به دختران سبب میشه که مردایی که سن بالاتر دارند مایل به ازدواج با دختران کم سن و سال باشن.کودک‌همسری آسیب‌های زیادی به همراه داره. احتمال مرگ نوزاد در مادرهایی با سن زیر هجده سال بیشتره. مادران نوجوان مهارت تصمیم‌گیری ندارن یعنی نمی‌تونن درباره‌ی مسائل مربوط به مراقبت‌های بهداشتیشون تصمیم بگیرن.این دختران در معرض خشونت خانگی، سواستفاده و روابط جنسی اجباری هستن. نمی‌تونن با همسرانشون صحبت کنن و مشارکت فعال در زندگی ندارند. به علاوه در اغلب موارد هم از تحصیل محروم میشن.اگر که دختر هستید حتما براتون پیش اومده که توی خیابون کسی بهتون متلک بگه، بهتون تنه بزنه یا دنبالتون بکنه. برخی از این آزار و اذیت‌ها کلامی هستند مثلا توی خیابون یا بازار، زن‌ها رو با الفاظ جنسی خطاب می‌کنن یا ظاهرشون رو مورد تمسخر قرار می‌دن یا بهشون فحش و ناسزا میدن.اما برخی دیگه از این خشونت‌ها رفتاری هستند یعنی شخص فاعل حرکت یا رفتاری مخالف شان یک زن رو انجام میده و اون ر در معابر و اماکن عمومی مورد آزار جنسی قرار میده.مثال‌هایی از این دست رو زیاد دیدید. این که زنی کنار خیابون واقعا منتظر تاکسی باشه و افرادی براش مزاحمت ایجاد کنن یا این که توی تاکسی یا مترو مردی بخواد با نگاه‌های ممتد و آزاردهنده‌ش یا تماس فیزیکی زن‌ها رو مورد آزار قرار بده.این آزارها باعث از بین رفتن حس امنیت در زنان میشه و در برخی از موارد به خانواده‌ی فرد آزاردیده هم منتقل میشه، مثلا توی برخی شهرها و محله‌های کشورمون وقتی که همچین اتفاقی میفته دخترا رو سرزنش می‌کنن. فکر می‌کنن لابد دختر یه رفتاری انجام داده که باعث بی آبرویی و رفتن حیثیت خانوادگی شده.من این بحث رو زیادتر از این باز نمی‌کنم و دعوتتون می‌کنم که اگر به این موضوع علاقه‌مندید، قسمت ششم پادکست دفیله رو که به موضوع مزاحمت خیابانی می‌پردازه، گوش بدید.اگر که دختران از خشونت خیابانی و ازدواج در کودکی نجات پیدا بکنن، میرسن به سن طبیعی ازدواج. ازدواج اجباری رسمیه که در اون یک یا هر دوی زوجین برخلاف خواسته‌شون مجبور به ازدواج میشن.این رسم در جنوب آسیا، خاورمیانه و افریقا رواج داره. در این جوامع برای رفع اختلاف بین دو خانواده، دختر رد و بدل می‌کنند. تا به حال اسم عروس‌دزدی رو شنیدید؟ یعنی این که عروس رو بدزدن و به زور باهاش ازدواج بکنن.در کشور قرقیزستان، چهل درصد از زنان قوم قرقیز با مردانی ازدواج کردند که اون‌ها رو ربوده و به زور شوهرشون شدن. این رسم بین اون‌ها به آلا کاچو معروفه. آلا کاچو یعنی بردار و فرار کن. حالا چطوری اتفاق میفته؟داماد آینده گروهی از دوستانش رو جمع می‌کنه و با هم برای دزدیدن دختر مورد نظر کمین می‌کنن. بعد دختر از همه جا بی‌خبر رو از خیابون می‌دزدند و به زور داخل ماشین و مستقیم به خونه‌ی مرد می‌برن.توی خونه خانواده‌ی مرد قبلا مقدمات عروسی رو آماده کردن. زمانی که دختر به خونه‌ی مرد میره، زنان مسن خانواده تلاش می‌کنن اون رو متقاعد کنن. درواقع سعی می‌کنن سر عروس رو با روسری سفیدی بپوشونن.این روسری یعنی عروس راضی شده و آماده‌ست تا با رباینده‌ی خودش ازدواج کنه. متاسفانه هشتاد و چهار درصد از دختران ربوده شده، موافقت خودشون رو با عروس شدن اعلام می‌کنن.علت اینه که در این فرهنگ دختر وقتی به خونه‌ی رباینده قدم گذاشت، دیگه باکره محسوب نمی‌شه و بازگشت به خونه مایه شرمساری خانواده‌ست. به همین دلیل برای حفظ آبرو، بیشتر دخترا مایلند که با ربایندگان زیر یک سقف زندگی کنن.حالا فرض کنید که دختر از دزدیده شدن در امان موند و به شکل عادی ازدواج کرد. می‌خوام در مورد چیزی به اسم دوری صحبت بکنم. دوری یه چیزی شبیه جهیزیه‌ی ماست. در واقع انتقال مال پدر به دختره که در زمان ازدواج صورت می‌گیره.این جهیزیه سرمایه‌ایه که به دختر کمک می‌کنه در صورت بیوه شدن امنیت مالی داشته باشه یا اگر که شوهر به لحاظ مالی ساپورتش نکرد، کمک خرجش باشه یا این که در نهایت به فرزندان برسه. جهیزیه می‌تونه شامل وسایل خونه هم باشه.این رسم در جنوب آسیا، پاکستان، نپال و بخصوص هند رایجه ولی چیزی که در موردش دردناکه اینه که باعث اعمال خشونت‌های بسیار به زنان میشه. در مواردی اگه خانواده‌ی مرد از جهیزیه‌ی زن راضی نباشن، دختر رو می‌کشن یا آتش می‌زنن.در سال ۲۰۱۱، هشت هزار و ششصد و هیجده نفر به خاطر نارضایتی از جهیزیه کشته شدند. در حالی که آمار غیررسمی میگه این عدد حداقل سه برابر بیشتر از ایناست. اگر دختر از این مرحله‌ی سخت هم عبور کرد میرسه به دوران جوانی.هفته‌ی پیش تولد چهل سالگیم بود. به تولدم که نزدیک می‌شدم، همینجوری احساس ترس و وحشتم بیشتر می‌شد. خوب که نگاه کردم دیدم این ترس و وحشته از تجربه‌ی مجدد چیزیه که تو دوره‌ی بیست سالگیم داشتم. همه‌ش نگران بودم که نکنه این دهه هم مثل دهه‌ی بیست خراب بشه و از بین بره و به نظر برسه که اصلا هیچ‌وقت زندگی نشده.برجسته‌ترین خاطره‌ای که…خاطر که یا بخش زندگی‌ای که من تو دوره‌ی بیست سالگی تجربه کردم، ازدواجم بود. نمی‌دونم چجوری می‌تونم توصیفش کنم.اگر بخوام بگم خشونت یعنی چیزی که در اثر خشم اتفاق افتاده باشه. برخورد یا عکس‌العملی که شاید در اثر خشم اتفاق افتاده باشه ولی چیزی که من تجربه کردم یه عکس‌العمل از طرف خشم نبود.چیزی بود که جزئی از شخصیت اون آدم بود. بخشی از وجودش بود و جور دیگه‌ای نمی‌تونست باشه هیچ وقت، نه اینکه برای یک لحظه، برای چند لحظه، برای چند روز.از دور شنیدنش یه چیزیه و واقعا از نزدیک زن بودن و لمس کردنش یه چیز دیگه‌ست و من داشتم مریض می‌شدم، یعنی شده بودم… واقعا مریض شده بودم. نمی‌دونم… نمی‌دونم چجوری توصیفش کنم.در قسمت بعدی روزن می‌تونید تجربه‌ی این دوستمون رو به صورت مفصل بشنوید. در قسمت دهم من در مورد انواع خشونت‌هایی صحبت می‌کنم که در دوران جوانی اتفاق می‌افتن.وقتی که دخترا وارد جامعه میشن، ازدواج می‌کنن، فرزندشون رو به دنیا میارن یا از همسرشون جدا میشن. اگر که شما هم تجربه‌ای از این خشونت‌ها دارید لطفا با من در میون بگذارید تا در قسمت بعدی برای شنونده‌های روزن تعریفش بکنم.این قسمت نهم پادکست روزن بود. ممنونم از شما که این قسمت رو گوش دادید. همین‌طور ممنونم از مسلم رسولی عزیز که موزیک ابتدا و انتهای روزن رو برای من ساخت.این پادکست رک می‌تونید در تمامی شبکه‌های اجتماعی با آیدی روزن پادکست دنبال بکنید. در اینستاگرام و توییتر روزن می‌تونید مطالب تکمیلی و موضوعات روز حوزه‌ی زنان رو هم مطالعه بکنید.اگر هم که نظر یا انتقادی داشتید، لطفا همون‌جا با من مطرحش کنید. اخیرا مخاطبان روزن به من لطف دارن و از من می‌پرسن که چطور می‌تونن برای تولید این پادکست به من کمک بکنن.من کار تهیه محتوا، تولید و ادیت فایل صوتی رو به تنهایی انجام میدم. در حال حاضر اولین کمکی که می‌تونید به من بکنید اینه که برای من کامنت بذارید و بهم فیدبک بدین. دومین کمک اینه که روزن رو به دوستانتون هم معرفی بکنید.من ایمان دارم که در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که آگاهی یکی از مهم‌ترین ابزارهامون برای بقاست. زنان ما از جامعه جدا نیستند و بهبود شرایطشون، باعث ارتقای وضعیت کل جامعه میشه.اگر که فکر می‌کنید روزن می‌تونه کمکی به این داستان بکنه، دمتون گرم. به بقیه هم معرفیش بکنید. تا قسمت بعدی، هدیه، دی‌ ماه ۱۳۹۸.بقیه قسمت‌های پادکست روزن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/قسمت-۹-–-کفش‌های-نیلوفری-id2043852-id223015687?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%DB%B9%20%E2%80%93%20%DA%A9%D9%81%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%20%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1%DB%8C-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست روزن Rozan Podcast I</category>
                <author>پادکست روزن Rozan Podcast I</author>
                <pubDate>Tue, 07 Feb 2023 17:33:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت هشتم– توران میرهادی، مادر صلح و کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/RozanPodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C-cvz4x2spfooh</link>
                <description>سلام من هدیه میری‌مقدم هستم و شما به قسمت هشتم روزن گوش می‌دید که در آبان ماه ۱۳۹۸ منتشر میشه. روزن پادکستی در مورد زنان و برابری جنسیتیه.این دومین قسمت از سریال روزنان هست. سریالی که در هر قسمت اون من داستان زندگی یک زن پیشروی ایرانی یا خارجی رو تعریف می‌کنم.روزنان قراره بخشی از اپیزودهای روزن رو تشکیل بده. ایده‌آل خودم اینه که در هر فصل، یعنی هر سه ماه، یک قسمت به روزنان اختصاص داده بشه.قبل از این که داستان امروز رو شروع بکنم، می‌خوام ازتون تشکر کنم بابت حمایت‌هایی که از قسمت اول روزنان کردید. قسمت قبلی که من در مورد خانم مه‌لقا ملاح صحبت کردم یکی از پرشنونده‌ترین قسمت‌های روزن بود و به من انگیزه داد تا قسمت دوم این سریال رو با فاصله‌ی زمانی کمتری آماده کنم.قسمت دوم روزنان هم در مورد یک شخصیت ایرانیه. قهرمان داستان ما رو معمار نهاد کودکی ایران می‌دونن. بزرگ زنی که تمام عمر هشتاد و نه ساله‌ش رو برای آموزش و پرورش کودکان صرف کرده.بیشتر از شصت سال پیش مدرسه‌ای رو راه‌اندازی کرده که به لحاظ ساختار و روش اداره، هنوزم که هنوزه نظیری براش وجود نداره.وقتی حتی بزرگسالان هم به منابع آموزشی و اطلاعاتی دسترسی نداشتند، شخصیت داستان ما برای کودکان ایران زمین، فرهنگنامه‌ی کودکان و نوجوانان رو راه اندازی کرده.حتم دارم خیلی قبل‌تر از این که من این معرفی رو بگم و فقط با شنیدن صدای اول پادکست، حدس زدید که قراره در مورد چه کسی صحبت بکنم. در مورد توران‌خانم میرهادی، مادر صلح و کودکی.در تهیه‌ی بخش‌هایی از این قسمت من از مستند توران‌خانم ساخته رخشان بنی‌اعتماد و مجتبی میرطهماسب استفاده کردم. توصیه می‌کنم حتما حتما حتما این مستند رو ببینید.طبق چیزی که من شنیدم همزمان با سالروز مرگ توران‌خانم یعنی هجده آبان این مستند در شبکه نمایش خانگی منتشر میشه و قابل خریداریه. خب با این مقدمه بریم تا داستان زندگی توران‌خانم رو بشنویم.قصه‌ی ما از سال ۱۲۹۵ شروع میشه. وقتی اولین گروه از دانشجویان ایرانی برای تحصیل به کشور آلمان اعزام شدند. بین اون‌ها دانشجوی نخبه‌ای وجود داره به اسم فضل‌الله که در رشته مهندسی راه و ساختمان مشغول به تحصیل میشه.سال‌های پایانی جنگ جهانی اوله و تب فعالیت‌های دانشجویی بالا گرفته. در یکی از جلسات دانشجویی دانشگاه مونیخ  فضل‌الله میرهادی با دختر هنرمند و مجسمه‌سازی به اسم گرتا دیتریش آشنا میشه.خیلی زود این دو به هم علاقه‌مند میشن و کمی بعدتر هم ازدواج می‌کنن. این زوج بعد از ازدواج به ایران برمی‌گردن و فضل‌الله میرهادی به پروژه‌ی راه‌آهن سراسری ایران اضافه و جزو مهندسین مورد اعتماد رضاشاه میشه.چنان که هر وقت رضاشاه از پروژه بازدید می‌کرده، یه مرتبه از جمع جدا می‌شده و از فضل‌الله می‌خواسته که برای گزارش دادن پیشش بره چون می‌دونسته که هم محاسن و هم معایب رو در یک کلام حقیقت رو میگه.اون سال‌ها امکانات پزشکی به اندازه‌ی امروز نبود و هر از چندی بیماری‌های واگیردار شیوع پیدا می‌کرد. خانواده‌ی میرهادی برای این که به این بیماری‌ها مبتلا نشن تابستون‌ها به شمیران می‌رفتند و در چادر زندگی می‌کردن.در همین دوران‌ها زیر درخت و در هوای پاک شمیران، چهارمین فرزند این خانواده به دنیا میاد. دختری که اسمش رو توران می‌گذارن. کسی که قرار بوده برای سال‌ها مادر همه‌ی کودکان ایران زمین باشه.توران میرهادی در بیست و ششمین روز از بهار سال ۱۳۰۶ به دنیا میاد. کودکیش در طبیعت و هنر سپری میشه. در خونه‌ای که همه جای اون مجسمه‌های مادر رو می‌شه دید.مادر بعد از به دنیا اومدن بچه‌ها، البته دست از مجسمه‌سازی برمی‌داره و زندگیش رو وقف بزرگ کردن فرزندانش می‌کنه. بعدها وقتی ازش می‌پرسن که چرا مجسمه‌سازی رو رها کردی، میگه من انسان ساختم و این خیلی سخت‌تره.فرزندان خانواده با خرد و فرهیختگی فضل‌الله و گرتا بزرگ میشن. مادر به تحصیلات بچه‌ها اهمیت زیادی می‌داده و معتقد بوده که باید زبان‌های دیگر رو هم یاد بگیرن. خودش به فرزندانش آلمانی یاد می‌داده و بچه‌ها معلم خصوصی فرانسه داشتن. انگلیسی رو هم که در مدرسه یاد می‌گرفتن.توران از همان خردسالی صدای دو فرهنگ رو در گوش‌های خودش می‌شنید. از یک گوش مادرش رو می‌شنید که با اون از ادبیات آلمان صحبت می‌کرد و از سوی دیگه به خدمتکاران خونه گوش می‌داد که براش از قصه‌های عامیانه‌ی ایرانی تعریف می‌کردن.اون زمان‌ها خبری از کتاب‌های داستانی ایرانی نبود و قصه‌ها سینه به سینه نقل می‌شد. خانواده‌ی میرهادی گیس سفیدی تو خونه داشتن به اسم سکینه خانم که کلید‌داری، انبارداری و به طور کلی امورات خونه رو انجام می‌داد.سکینه خانم شب‌های تابستانی تو حیاط خونه و زمستونا زیر کرسی، پنج فرزند خانواده رو جمع می‌کرد و براشون قصه می‌گفت. قصه‌ی کدو قلقله‌زن، ماه پیشونی، قصه‌ی نمکی.از اون سمت هم مادر برای بچه‌ها داستان شنل قرمزی، سفید برفی و دخترک کبریت فروش رو تعریف می‌کرد. از اونجایی هم که از کودکی به بچه‌هاش آلمانی یاد داده بود، اون‌ها خیلی زود تونستن کتاب‌های کودک رو به زبان آلمانی بخونن و اینجوری بود که آرزوی سیر در سرزمین‌های دور دست در دل بزرگ توران کاشته‌ شد.علاقه‌ش به خوندن رمان در سن دوازده، سیزده سالگی به اوج رسید. اون سال‌ها رمان‌های نویسنده‌ای به اسم حسین‌قلی مستعان مد شده بود. داستان‌های عاشقانه‌ای به سبک بازاری که بیشتر برای فروش نوشته می‌شدن.یه روز برادر بزرگ توران ازش می‌پرسه که تو چه کتابایی می‌خونی. توران هم میره و رمان‌هاش رو میاره جلوی برادر می‌گذاره. برادر این کتابا رو که می‌بینه میگه اینا فقط به درد سوزوندن می‌خورن.زمستون بوده و برای گرم کردن خونه بخاری روشن کرده بودن. برادر بلند میشه و مقابل چشمای توران، دونه دونه کتابا رو توی بخاری میندازه و می‌سوزونه.بعد رو به توران می‌کنه و میگه اگه میخوای کتاب بخونی، کتاب خوب بخون. بعدشم بلند میشه و کتابی براش میاره به اسم امشب زنی می‌میرد.بعد از خوندن اون کتاب توران به سمت ادبیات میره و آثار نویسنده‌هایی مثل ویکتور هوگو یا چارلز دیکنز رو می‌خونه. کل کتاب بر باد رفته رو به زبان اصلی می‌خونه. با جنگ و صلح آشنا میشه، رمان جان شیفته رو می‌خونه و فرازها و نشیب‌هاش رو تجربه می‌کنه.شاید الان شناختن این نویسنده‌ها و کتاب‌هاشون عادی به نظر بیاد اما داریم در مورد هشتاد، نود سال پیش صحبت می‌کنیم. زمانی که نه اینترنت بوده و نه تلویزیون و نه هیچ رسانه‌ی جمعی دیگه‌ای.احتمالا بپرسید که با وجود این دو صدایی فرهنگی، بچه‌ها چطور تربیت‌ شدن. باید بگم که گرتا اگرچه مادری آلمانی بود اما فرزندانش رو یک ایرانی خالص به بار آورد و فارسی زبان اصلی خانواده‌شون بود.توران در سیزده، چهارده سالگی با احوالات ژاندارک آشنا شد و در هفده سالگی شاهنامه رو تموم کرد. هنوزم که هنوزه در بسیاری از خانواده‌ها صحبت درباره‌ی عشق ممنوعه اما گرتا اون زمان با بچه‌هاش در مورد عشق صحبت می‌کرد.بچه‌ها فرصت پیدا می‌کردند درباره‌ی این موضوع صحبت بکنن و شکل‌های مختلف عشق رو بشناسن. مادر نه فقط با کتاب‌ها بلکه در لحظه لحظه‌ی زندگیش به بچه‌ها درس می‌داد.یک شب بارون شدیدی در تهران میاد. صبح که از خواب بیدار میشن، می‌بینن که دیوار خونه‌ی همسایه فرو ریخته طوری که بین خونه‌ی اونا و خونه‌ی همسایه دیگه دیواری وجود نداشته.پدر و آقای همسایه دنبال چاره بودن که مادر پیشنهادش رو مطرح می‌کنه. میگه دیوار ریخته اما چه عیبی داره. چرا اینجا رو دوباره دیوار بکشیم. مگه نه این که هم ما با همسایه‌ها دوستیم و هم بچه‌ها با هم دوستن. چی میشه اگه بدون دیوار کنار هم زندگی کنیم.اون زمان‌ها که تلویزیون نبود، گرتا گرامافون رو روشن می‌کرد و همه در کنار هم موسیقی گوش می‌دادند. سینما رفتن بخشی از تفریحات دسته‌جمعی خونواده بود اما در حد یک سرگرمی باقی نمی‌موند.بعد از دیدن فیلم اگه بچه‌ها می‌گفتن که فیلم قشنگی بود مادر نمی‌پذیرفت. می‌گفت قشنگ یعنی چی؟ از چه چیز اون خوشتون اومد؟ چرا خوشتون اومد؟ و اینجوری به بچه‌ها یاد می‌داد که هم درون خودشون و هم واقعیت‌های فیلم رو تحلیل کنن.توران با پایان دبیرستان در رشته‌ی علوم طبیعی دانشگاه تهران قبول و در همین دوره با جبار باغچه‌بان آشنا میشه. جبار باغچه‌بان کسیه که طرح مبارزه با بی‌سوادی رو پیش می‌برده.در دبستان سعدی سرچشمه کلاسی بود متعلق به جبار باغچه‌بان. توران‌خانم به این کلاس‌ها میره و با هنر باغچه‌بان در تدریس آشنا میشه. می‌بینه که چطور در مقطع پیش از دبستان با بچه‌های ناشنوا و لال کار می‌کنه.این اتفاق مسیر زندگیش رو تغییر میده. خضور در کنار باغچه‌بان بهش اهمیت آموزش سواد پایه رو یاد میده و این که آموزش و پرورش، قراره برای بچه‌ها انگیزه ایجاد بکنه و از همین طریق هم بهشون آموزش بده.بعد از اون به عنوان دانشجوی آزاد به کلاس درس محمدباقر هوشیار که استاد علوم تربیتی بود میره و دیگه با اطمینان، خودش و علاقه‌ش رو در راه دیگه‌ای می‌بینه‌. از رشته‌ی علوم طبیعی انصراف میده و تصمیم می‌گیره برای تحصیل در رشته‌ی علوم تربیتی و روانشناسی به فرانسه بره.رفتنش همزمان میشه با جنگ جهانی دوم و اشغال ایران توسط متفقین. وقتی که برای تحصیل به فرانسه میره، این کشور به تازگی از اشغال آلمان خارج شده.دیدن ویرانه‌های جنگ روح توران رو بی‌قرار می‌کنه. از خودش می‌پرسه که چرا هیتلر اومد و چطور رهبر آلمان شد. حتی مادرش هم که آلمانی بوده هیچ جوابی برای این نداشته که چرا مردم آلمان به رهبری هیتلر دنیا رو به آتیش کشیدن.با ذهن پرسشگرش که ثمره‌ی طبیعت مادر و پدرشه به این نتیجه میرسه که نوع تعلیم و تربیت در این کشور، انسان‌ها رو مطیع، تابع و بی‌اختیار رشد داده. خلاقیت و قدرت تصمیم‌گیری رو از اون ها گرفته و در نتیجه اون‌ها نمیتونن اعمال خوب و بد رو از هم تشخیص بدن.همون جا اولین ایده‌های تشکیل نظام آموزشی متفاوت به ذهنش می‌رسه. نظامی که در اون انسان‌ها خلاق و با اراده تربیت بشن.سال ۱۹۲۵ و یک سال بعد از پایان جنگ در پاریس، کار عملی رو با بچه‌های کودکستانی و مدارس ابتدایی آغاز می‌کنه. کشور در شرایط قحطی به سر می‌بره و قوت غالب توران بلوط بوداده‌‌ست.تابستون‌ها برای بازسازی ویرانه‌های جنگ، داوطلبانه به بوسنی و هرزه‌گوین میره. کارش این بوده که خاک رو از کوه بکنه و توی چرخ دستی بریزه. بعد به پشته‌های راه‌آهن ببره و خالی کنه، یعنی کار سنگین فیزیکی از شیش صبح تا دو بعدازظهر.فعالیت سنگین فیزیکی، احترام عمیقی در اون نسبت به کار و کارگر به وجود میاره و دیدن چهره‌ی اروپا و ویرانه‌های بعد از جنگ باعث میشه بیش از پیش به اهمیت آموزش و پرورش در حفظ یا نابودی ارزش‌های انسانی پی ببره.اما سال‌های تحصیل با تلخی‌های دیگه‌ای هم همراهه. در همین سال‌ها برادر جوانش فرهاد رو در یک سانحه‌ی رانندگی از دست میده. غمی که تا آخر عمر در قلبش باقی می‌مونه و باعث میشه تصمیم بگیره که همه‌ی عشقش و دانشش رو در راه پیشرفت کودکان کشور به کار بگیره.توران رشته‌ی روان‌شناسی رو در دانشگاه سوربن به پایان می‌رسونه و بعد از اون سراغ رشته‌ی آموزش پیش از دبستان میره و سر کلاس آموزشگران بزرگ اروپا و امریکا میشینه.حدود سال ۱۳۳۰ و در حالی که بیست و چهار سال داره، بعد از پایان تحصیلاتش و به خاطر قولی که به پدر داده به ایران برمی‌گرده و فصل جدید زندگیش رو شروع می‌کنه.توران پس از تحصیل در دانشگاه سوربن و کسب تجربه‌های بسیار در اقصی نقاط دنیا، برای عملی کردن رویاهاش اول از همه مربی مهد کودک میشه.کمی بعدتر با سرگرد جعفر وکیلی که از اعضای حزب توده بوده ازدواج می‌کنه. بعد از کودتای بیست و هشت مرداد در سال ۱۳۳۱ این تشکیلات لو میره و اعضاش دستگیر میشن. جعفر وکیلی هم اعدام میشه.از دست دادن همسر یک سال بعد از ازدواج و تنها کمی بعد از به دنیا اومدن فرزند اولش پیروز و اون هم وقتی هنوز غصه‌دار مرگ برادرشه، ضربه‌ی بزرگی برای تورانه اما بلایای روزگار قرار نبوده توران رو از پا بندازه.چرا که مادر همیشه بهشون می‌گفته که باید غم بزرگ رو تبدیل به کار بزرگ بکنن‌. شکی ندارم که مادر اون زمان هرگز نمی‌دونست که چه غم‌های بزرگی قراره یکی پس از دیگری به سراغ توران بیاد.روزی پدر صداش می‌زنه بهش میگه تو رفتی و تحصیل کردی و جهان رو دیدی و حالا که برگشتی مثل یک معلم ساده داری کار می‌کنی. نمی‌تونی کار دیگه‌ای انجام بدی؟ بعد هم بهش می‌گه تو هنوز به سنی نرسیدی که بتونی امتیاز یک کودکستان رو بگیری. مادرت این امتیاز رو برات می‌گیره.من هم به مدت یک سال خونه‌ی قدیمیم در خیابان ژاله تهران رو بدون هیچ کرایه‌ای به تو می‌سپارم. خودم برات میز و صندلی می‌سازم و سرسره و الاکلنگ رو هم میدم که برات بسازن. دیگه بقیه‌ی کارها هم با خودت.این طور میشه که توران‌خانم سال ۱۳۳۴ به یاد برادر درگذشته‌ش فرهاد و با کمک بسیار پدر و مادرش، کودکستان فرهاد رو تاسیس می‌کنه.این کودکستان سنگ بنای اولیه‌ی مجتمع آموزشی بزرگ و بسیار پیشرویی به همین نام میشه. جایی که شنیدن داستان‌ها و روش اداره‌ش هنوز که هنوزه و بعد از قریب به شصت و پنج سال، آدم رو مبهوت و متحیر می‌کنه.توران‌خانم همون‌طور که گفتم سال ۱۳۳۴ کودکستان فرهاد رو در خیابان ژاله تهران با دو کلاس راه میندازه و همون ایام هم با محسن خمارلو از دوستان همسر سابقش ازدواج می‌کنه.محسن خمارلو از همان نخستین روزهای آشنایی با توران‌خانم و حتی در مراسم سوگواری همسر اولش، نسبت به توران و فرزندش پیروز احساس مسئولیت می‌کرده. هر زمانی که می‌تونسته، میومده و با پیروز بازی می‌کرده یا اون رو به گردش می‌برده.ایشون دبیر و مدرس شیمی بود و وقت پی‌ریزی کودکستان فرهاد، از هیچ کمکی دریغ نکرد و در همه‌ی کارها شرکت کرد. شجاعت، صداقت و جوانمردی اون پایه‌ی زندگی و موفقیت‌های این دو نفر در آینده شد.اما بشنوید از مدرسه‌ی فرهاد. شکل سازمانی مدرسه‌ی فرهاد با مدارس دیگه متفاوت بود. همه جا حتی تا الان شکل سازمانی مدارس به صورت هرمیه. مدیر مدرسه در راس هرم قرار داره و بعد از اون معلما، اولیا و مربیان و در آخر دانش‌آموزان قرار دارن.تو این مدل مدیر مدرسه درباره‌ی روش اداره مدرسه و تدریس معلم‌‌ها و کلا همه چیز تصمیم‌گیری می‌کنه. در حالی که در مدرسه‌ی فرهاد، این هرم رو وارونه کرده بودن. یعنی مدیر و رئیس مدرسه در پایین قرار داشتند و این بچه‌ها بودن که درباره‌ی اداره مدرسه تصمیم‌گیری می‌کردن.دانش‌آموزان هر مقطع تحصیلی سه نماینده برای هر ماه و دو نماینده برای یک سال انتخاب می‌کردن. نماینده‌هایی که برای یک سال انتخاب می‌شدند، کارشون قانون گذاری بود و بقیه نماینده‌ها وظیفه‌ی اداره‌ی مدرسه رو به عهده داشتند.اما برای این که بچه‌های بیشتری بتونن در اداره‌ی مدرسه سهیم باشند، نماینده‌هایی که برای یک ماه انتخاب می‌شدند رو در پایان ماه تغییر می‌دادن. این نماینده‌ها بودن که مشخص می‌کردند باید چه تکالیفی به بچه‌ها داده بشه تا باعث پیشرفت اون‌ها باشه.برنامه‌های گردش علمی با اینا بود و بعد از گردش، همه‌ی دانش‌آموزا با کمک هم یه کتاب درباره‌ی اون سفر می‌نوشتن. مشارکت در مدرسه‌ی فرهاد حرف اول رو می‌زد و بچه‌ها خودشون قانون‌گذار بودن.برای مثال یکی از قوانینی که بچه‌ها وضع کرده بودند این بود که هیچ معلمی حق نداره دانش‌آموزی رو از کلاس بیرون کنه یا تنبیهش بکنه. نمره شرط و ملاک قبولی نبوده و اگه دانش‌آموزی تو یکی از درس‌ها ضعیف بود، وظیفه‌ی نماینده‌ها و بقیه دانش‌آموزان این بود که ضعفش رو برطرف کنن تا همراه بقیه‌ی بچه‌ها پیشرفت بکنه.علاوه بر این‌ها شاگرد اول و شاگرد آخر هم نداشتن. چراکه باور داشتند که از یک کلاس سی نفره یک نفر اول میشه ولی بیست و نه نفر دیگه شکست می‌خورن و همین احساس شکست، زندگی اونا رو خراب می‌کنه و کاری میکنه که احساس کنن نسبت به بقیه چیزی کم دارن.این حرفا به خصوص برای ما دهه شصتی‌ها که مدرسه برامون معادل ترس و تنبیه و اضطرابه خیلی عجیب و باورنکردنیه اما داستان ادامه داره. به بقیه‌ی ویژگی‌های مدرسه‌ی فرهاد گوش کنید.تو مدرسه به جای اینکه به شاگردان هر کی زد تو هم بزن، بهشون می‌گفتن نزن و نگذار که تو رو بزنن. شاگردها می‌پرسیدن چطوری و جواب می‌شنیدن با قوی شدن از نظر جسمی و فکری و اجتماعی.می‌پرسیدن اگه حمله کرد چی؟ جواب می‌شنیدن که دست‌های مهاجم رو چنان محکم بگیر که نتونه بزنه. توی چشماش انقدر جدی و مهربان نگاه کن که خجالت بکشه و بعدش آروم ازش بپرس که چی شده.اما خب طبیعیه که اوضاع همیشه خوب پیش نمی‌رفت و گاهی اوقات بچه‌ها شیطنت می‌کردن و همدیگه رو آزار می‌دادن. در طول مدرسه دو سه بار بچه‌ها مجبور شدند که برای حل یه مشکلی دادگاه کوچیک تشکیل بدن.قضیه از این قرار بود که یکی از پسرها یکی دیگه از بچه‌ها رو کتک زده بود. در این داستان توران‌خانم یه گوشه‌ای میشینه، هیچی نمی‌گه و فقط بچه‌ها رو تماشا می‌کنه.برای جلسه نماینده‌های کلاس‌های دیگه رو هم دعوت می‌کنن و بعد از شور و مشورت به فرد خطاکار میگن که سه روز بهت وقت میدیم، خودت تنبیه خودت رو معین کن.توران‌خانم هاج و واج می‌مونه. پسرک بازیگوش می‌پرسه که نمیشه زودتر تکلیف من رو مشخص کنید که من زودتر خلاص بشم، اما پاسخ می‌شنوه که نه.سه روز تموم میشه اما پسرک نمی‌تونه تنبیهش رو مشخص کنه و بعد از سه روز میاد میگه که تمام این مدت فکر کردم اما نتونستم راه تنبیه خودم رو پیدا بکنم. هیچ کسی هم کمکی بهم نکرد که چه تنبیهی پیشنهاد بدم.بچه‌ها برای مدتی بهش نگاه می‌کنن و بعد میگن تنبیهت تموم شد. تنبیه تو همین بود. شنیدن این میزان از ابتکار توران‌خانم رو متحیر می‌کنه. از اون تاریخ به بعد هیچ وقت اون بچه رو نمی‌بینه که کتک کاری کنه یا کار خطایی انجام بده.مدرسه‌ی فرهاد تا پایان سال ۱۳۵۸ فعالیت و تا این تاریخ بیش از هزار و دویست کودک رو تربیت می‌کنه. یکی از فارغ التحصیلان مدرسه‌ی فرهاد خاطره‌ش با توران‌خانم رو این طور تعریف می‌کنه.هنوز خوب به خاطر دارم روزهایی که توران‌خانم برای تشکیل شورای کتاب کودک می‌دوید. نه سالم بوده و اون برام سمبل زن و مادر بود. غیبت کوتاهش در مدرسه رو دقیقا زیر نظر داشتم.با رفتن امنیت از دلم می‌رفت و درحالی که سرگرم شیطنت‌های کودکی بودم، شیش دانگ حواسم به این بود که کی برمی‌گرده تا دلم آروم بگیره. زلزله اومده بود و مدرسه‌ی ما سرگرم جمع‌آوری کمک برای مناطق زلزله زده بود.من رو صدا کرد که به دفتر برم و بهش در مرتب کردن اشیای جمع‌آوری شده کمک کنم. از خوشحالی این که با اون تنها باشم در پوست خودم نمی‌گنجیدم. همون طور که کشوی آهنی بزرگی رو که پر از مداد رنگی و مداد شمعی بود مرتب می‌کردم، اون رو که مشغول نوشتن یادداشت‌های روزانه‌ش بود نگاه می‌کردم.ناگهان از دهنم پرید من می‌خوام وقتی بزرگ شدم مثل شما بشم. کار رد کنار گذاشت و پرسید از چه نظر؟ جواب دادم که هرگز زمین نخورم، نیفتم، گریه نکنم، مثل شما قوی باشم‌.نگاهم کرد و بعد از مکثی طولانی گفت شیرین، همه زمین می‌خورن، همه از زمین خوردن دردشون میاد و گریه هم می‌کند. اگر کسی غیر از این ادعا کرد یا احمقه یا دروغگو. این مهم نیست که زمین بخوری و دردت بیاد و گریه کنی. مهم اینه که بلند بشی، لباسات رو بتکونی و دوباره راه بیفتی.در همین سال‌هایی که مشغول راه‌اندازی و توسعه مدرسه‌ی فرهاد بود، سه فرزند دیگه هم به دنیا آورد. کاوه، پندار و دلاور.سال ۱۳۴۲ برادر همسرش ازشون دعوت می‌کنه که تعطیلات آخر هفته به شمال برن. یک وانت می‌گیرن و جلوی ماشین برادر محسن و خانواده‌ش می‌شینن و پشت ماشین توران‌خانم، محسن، پیروز و کاوه و برادرزاده‌های محسن.بارون شدیدی می‌بارید و پل روی رودخانه در اثر بارندگی می‌شکنه اما اونا پل شکسته رو نمی‌بینن و به سمتش میرن. وانت توی آب رودخونه فرو میره و بعدش هم سیل میاد و آروم آروم وانت رو به دریا می‌بره.همه به تقلا میفتن که از وانت خارج بشن. توران و محسن نگران سه بچه‌ی کوچیکشون هستن. محسن، پیروز رو برمی‌داره و توران‌خانم هم با سختی کاوه رو که اون زمان چهار سال داشته بغل می‌کنه و از وانت بیرون میاد.سیل توران‌خانم و بچه‌ها رو به سمت دریا می‌کشوند. توی همین گیرودار نزدیک اون‌ها کامیونی واژگون شد و بار کامیون روی سرشون فرو می‌ریزه. توران‌خانم در آب فرو میره و بچه‌ها از دستش رها میشن.سیل با سرعت اون رو به سمت دریا می‌بره و توران‌خانم در نهایت به سختی خودش رو به ساحل می‌رسونه. طی ساعات بعد سراسیمه به طرف جاده میدوه و سعی می‌کنه تا ماشینایی که سمت رودخونه میرن رو از وضعیت پل شکسته خبردار کنه.تصور کنید که توی اون وضعیت چطور به فکر دیگران و حفظ جونشون بوده. بهش خبر میدن که کسانی که زنده موندن همه در قهوه‌خونه‌ی ده هستند.با عجله به اونجا میره و فقط برادر محسن، همسر و یکی از بچه‌هاشون رو اونجا می‌بینه اما اثری از محسن، پیروز و کاوه نیست. برادر محسن بهش میگه که محسن پیروز رو برداشته و سمت تهران رفته.به سرعت ماشین می‌گیره و تهران میاد. وقتی با اون سر و وضع به کوچه‌شون می‌رسه می‌بینه که خونه‌شون پر از جمعیته. خانواده‌ش وقتی می‌بینن سالمه خوشحال میشن اما چشم‌های توران‌خانم فقط به دنبال همسر و بچه‌هاش می‌گرده.محسن و پیروز رو می‌بینه اما هر چی می‌گرده اثری از کاوه نیست تا این که بهش خبر می‌دهند که کاوه همراه بقیه فرزندان برادر محسن، توی سیل از دست رفته.سوگ از دست دادن کاوه توران‌خانم رو خورد می‌کنه اما خونه‌نشین نمی‌کنه. دو سه روز بعد از این اتفاق به مدرسه برمی‌گرده و با خودش عهد می‌کنه که جای کاوه رو با کودکان ایران زمین پر بکنه.غم‌های توران‌خانم اما رهاش نمی‌کنن. سال ۱۳۴۹ مادرش رو از دست میده. همون مادری که به بچه‌هاش توصیه می‌کرد پروازتون رو همیشه بلند بگیرید، در بین کارها همیشه سخت‌ترین رو انتخاب کنید، با سختی دست و پنجه نرم کنید که همین کار شما رو می‌سازه.شاید فکر کنید مدرسه‌ی فرهاد تنها فعالیت توران‌خانم در این سال‌هاست اما در تمام این سال‌ها با نام مستعار افسانه‌ی پیروز تو مجلات مختلف مقاله می‌نوشت. نام افسانه رو هم از این جهت انتخاب کرده بود که فکر می‌کرد زنان ایران داستان‌ها و افسانه‌های زیادی برای گفتن دارند.توران‌خانم اعتقاد داشت که کتاب باید با زندگی ما عجین بشه و با کتاب خوندن پیش راه‌های درست زندگی کردن رو به کودکان آموخت.اون زمان‌ها کتاب‌های داستانی کودک انگشت شمار بوده و این فقر فرهنگی در زمینه ادبیات کودک فکر ایشون رو به خودش مشغول کرده بود تا این که سال ۱۳۳۹ به همراه پنج نفر دیگه زمینه‌ی تشکیل شورای کتاب کودک رو به وجود میارن.همون موقع از مرتضی ممیز، تصویرگر و هنرمند تاثیرگذار و عبدالرحیم احمدی نویسنده، شاعر و فردی که دانشگاه آزاد رو در ایران پایه گذاشت دعوت می‌کنه تا مقدمات کار رو با نظر اون‌ها فراهم کنه.اساسنامه‌ای تنظیم و حدود چهل نفر از نویسندگان، شاعران، مترجمان و مدیران مدارس رو دعوت می‌کنند. جلسه در دی ماه ۱۳۴۱ در مدرسه‌ی فرهاد تشکیل میشه.این اساسنامه با اصلاحاتی به تصویب می‌رسه و نخستین هیئت مدیره شورا شکل می‌گیره. مهم‌ترین دستاورد این شورا چیزیه که کمی جلوتر تعریفش می‌کنم.سال ۱۳۵۸ مدرسه‌ی فرهاد بسته میشه. مدرسه‌ای که برای بیست و پنج سال توران‌خانم و همسرش محسن خمارلو اون رو اداره می‌کردند.همسرش دبیری ورزنده و برای پسران مدرسه‌ی فرهاد الگوی مردانگی و جوانمردی بود. می‌تونست که در تمام رشته‌ها تدریس بکنه و حتی تعمیرات مدرسه رو هم خودش انجام می‌داد اما زندگی می‌چرخه و می‌چرخه تا مرداد ماه سال ۱۳۵۸ دوباره از حرکت می‌ایسته.محسن خمارلو، یار و همراه وفادار توران‌خانم به خاطر وجود غده‌ی مغزی فوت می‌کنه و توران‌خانم دوباره سراسر غم میشه اما مادر به او یاد داده بود که از غم‌های بزرگ کارهای بزرگ بسازه.اون می‌دونست که عشق پایدار از بین رفتنی نیست و تجربه کردنش موهبت بزرگیه. به دو چیز باور داشت، یکی خدمت به مردم و دیگری زندگی در خاطره‌ها. خاطره‌هاش از فرهاد برادرش، همسر اولش، پسرش کاوه، مادرش و حالا همسرش محسن.اعتقاد داشت اگه باور کنیم اون کسی که از بین ما میره در خاطره‌ها با ما زندگی می‌کنه، اون وقت قدرت تحمل و مقاومتمون هم بالاتر میره.توران‌خانم این بار از دردهاش بنای بزرگتری می‌سازه. محسن خمارلو وصیت می‌کنه که با یک سوم از اموالش برای پیشرفت کودکان ایران کاری بکنن. توران‌خانم به وصیتش عمل می‌کنه تا در شورای کتاب کودک اولین و تنها فرهنگنامه‌ی کودکان و نوجوانان رو تدوین کنه.از دل شورای کتاب کودک، تالیف فرهنگنامه‌ی کودک و نوجوان در سال ۱۳۵۸ شروع می‌شه. این فرهنگ‌نامه به پیشنهاد توران‌خانم با انگیزه‌ی رفع کمبود منابع خوندنی داخلی در زمینه‌های مختلفی مثل فرهنگ، هنر و تاریخ راه‌اندازی‌ شد. این دانشنامه مختص سنین ده تا شانزده ساله و هدفش اینه که پاسخگوی سوالات نوجوانان باشه.شاید الان که دسترسی به اطلاعات و منابع مختلف راحته، این اقدام توران‌خانم مایه‌ی حیرت نباشه اما داریم درمورد بیش از چهل سال پیش صحبت می‌کنیم. زمانی که برای کودکان مشتاق به یادگیری هیچ منبع معتبر و جامعی وجود نداشته.شما وضعیت آموزش و پرورش در اون زمان رو تصور کنید تا بفهمید که چقدر نگاه توران‌خانم رو به جلو و مترقی بوده. تالیف این فرهنگ‌نامه با پنج نفر شروع میشه و امروزه بیش از چهارصد نفر نویسنده، ویراستار، مترجم و تصویرگر به صورت داوطلبانه در طرح تالیف فرهنگنامه مشارکت دارند.این فرهنگ‌نامه قرار بوده بر مبنای حروف الفبا و در بیست و چهار جلد منتشر بشه. سال ۱۳۷۱ نخستین جلد اون منتشر می‌شه و تا جایی که من تحقیق کردم تا به امروز هجده جلد منتشر شده.فرهنگنامه کودکان و نوجوانان، نخستین کتاب مرجعیه که به زبان فارسی همراه با تصویر برای کودکان و نوجوانان تالیف شده. ساختارش هم به این شکله که گروهی مطالب رو تهیه می‌کنن. گروهی بر درستی اطلاعات و متناسب بودن تصاویر نظارت دارند و گروهی دیگه با همکاری نوجوانان این بازه‌ی سنی نظارت می‌کنند که مطالب نوشته‌شده قابل فهم باشه.هر مطلب با توضیح مختصر و البته جامعی در چند خط شروع میشه. توضیحات طوری نوشته شده که برای سنین پایین قابل فهم باشن و در عین حال به سوالات بچه‌ها هم جواب بدن. در ادامه هم تصاویر مرتبط یا توضیحات بیشتر و تخصصی‌تری از هر عنوان ارائه میشه.باید بدونید که تعداد کشورهایی که فرهنگ‌نامه‌ای این چنینی برای نوجوانان دارن تعداد انگشت‌های دست هم فراتر نمی‌ره و به همت توران‌خانم و اعضای شورای کتاب کودک، ایران یکی از اون کشورهاست.توران میرهادی در کنار نام‌هایی مانند لیلی ایمن، معصومه سهراب، توران اشتیاقی و بسیاری افراد دیگه که همه از زنان دانش‌آموخته و فرهنگی جامعه‌ی ایران بودند، برای ساختن نهاد کودکی سال‌ها زحمت کشیدند.این گروه در نقش مشاوران برجسته به دنبال تحول نظام آموزشی بودن. ناشران رو تشویق به انتشار کتاب‌های کودکان می‌کردند. اون‌ها در گفتگو و مشاوره با دولت وقت، تونستن طرح راه‌اندازی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رو به تصویب برسونن. کانونی که یکی از کاراترین نهادهای فرهنگی کل دوران‌هاست.برای آموزش کودکان روستایی نهاد سپاه دانش رو راه‌اندازی کردند که هدفش آموزش و مشاوره بود. شاید باورتون نشه ولی نوستالژی همه‌ی ما یعنی پیک دانش‌آموزی و بعد از اون پیک معلم و پیک خانواده، حاصل فعالیت‌های این گروهه.همچنین فعالیت گسترده‌ی حقوق‌دانانی مثل مهرانگیز منوچهریان و تاج الزمان دانش، باعث شد که در دهه‌ی چهل دادگاه اطفال جای دادگاه‌های عمومی، کانون اصلاح و طبیعت جای زندان‌های عمومی و پرورشگاه‌ها جای بنگاه صغار رو بگیره.توران میرهادی رو معمار نهاد کودکی ایران می‌دونن. خودش اعتقاد داره که در تمام عمرش هم شاگرد بوده و هم معلم. اون چیزی رو که بلد بوده یاد داده و اون چیزی که بلد نبوده رو یاد گرفته.ایشون در سن هشتاد و هشت سالگی چنین می‌گه. من با چشمان خودم ویرانه‌های جنگ دوم و آواره شدن میلیون‌ها کودک رو دیدم. کودکانی که هر کدوم از اون‌ها می‌تونستن در فضایی پر از صلح، برای پیشرفت تلاش کنن.بزرگترین آرزوم سلامتی و صلح برای مردم جهانه. هیچگاه نمی‌تونم جنگ بین انسان‌ها رو بپذیرم. امروز در هشتاد و هشت سالگی احساس می‌کنم که هر چقدر از خداوند سپاسگزار باشم باز هم کمه.در سال‌های عمرم تلاش کردم تا نسلی رو تربیت کنم که فقط به آبادانی و پیشرفت فکر کنه و هنوز هم معتقدم که اگه می‌خوایم کشورمون در همه‌ی زمینه‌ها پیشرفت کنه و صاحب بهترین کرسی‌های علمی جهان بشیم، باید به آموزش و پرورش دوران پیش از دبستان، ابتدایی و راهنمایی توجه ویژه‌ای داشته باشیم.نگاه توران‌خانم به مقوله‌ی تعلیم و تربیت بسیار حیرت‌آوره. ایشون جایی گفتن من نه تنها تنبیه بلکه تشویق رو هم کاملا رد می‌کنم اما ترغیب رو قبول دارم.وقتی که کودکی نقاشیش رو خیلی خوب می‌کشه مربی تنها کاری که باید بکنه اینه که روی موهاش دستی بکشه و بگه آفرین. تموم شد، اما وقتی اون رو برجسته می‌کنه، اسمش رو توی کلاس می‌بره و بهش جایزه میده این تشویقه.من این روش رو قبول ندارم برای این که عملی نیستش که بخوایم همه رو تشویق بکنیم در نتیجه فقط بعضیا که کارشون یه ذره اون هم به نظر ما بهتره تشویق میشن، بنابراین عده‌ای که به نظر ما کارشون خوب نیست تنبیه میشن.وقتی شما عده‌ای رو تشویق می‌کنید عده‌ی دیگه‌ای تنبیه میشن اما ترغیب می‌تونه به کودکان نشون بده که شما متوجه کار و تلاششون شدید و دوست دارید که کارشون رو ادامه بدن.توران‌خانم همیشه نسبت به برنامه‌هایی که برای کودکان نمایش می‌دادند انتقاد داشت، مثلا می‌گفت خیلی دلم می‌خواد کسی بیاد و سادیسم یا دگرآزاری موجود در کارتون تام و جری رو برام تحلیل بکنه.این کارتون که خواهان و طرفداران زیادی داره در تحلیل نهایی، زمینه‌ساز بسیاری از بحران‌های روانیه. در این کارتون گربه و موشی رک می‌بینیم که مقابل هم قرار می‌گیرند. دائما همدیگه رو تهدید می‌کنن و آزار می‌دن.اون‌ وقت تعجب می‌کنیم که چرا بچه‌ها همدیگه رو آزار میدن. بیاد یه کم به سیستم دیگر آزاری و شکل‌های گوناگون اون در این انیمیشن توجه کنیم. در حقیقت ما داریم آزاردهی رو تعلیم میدیم.هوشنگ مرادی کرمانی که خیلی از ماها با قصه‌های مجید می‌شناسیمش، در مورد ایشون میگه توران میرهادی مدام به نسل جدید می‌اندیشید. توران میرهادی یکی از خوشبخت‌ترین انسان‌های جهان بود.احترام انسان‌ها رو نسبت به خودش برمی‌انگیخت. اون این احترام رو به سادگی به دست نیاورده بود بلکه حاصل کار و هوشیاریش بود. به گفته‌ی نویسنده، توران میرهادی با خود و جامعه‌اش به صلح رسیده بود و می‌تونست برای همه‌ی معضل‌ها و ناهمواری‌ها چندین راه پیدا بکنه.کسی بود که فرزندش رو در ماجرای سیل شمال از دست داد و دو سه روز بعد در مدرسه‌ی فرهاد حاضر شد. زمانی که متوجه شد بچه‌ها برای رعایت حال او بازی نمی‌کنند همه رو به بازی دعوت کرد و گفت تمام بچه‌های ایران فرزند من هستن.رخشان بنی‌اعتماد در مورد ایشون میگه ادای احترام می‌کنم به زنی که یگانه بود و بی‌بدیل. تعظیم می‌کنم به توران میرهادی که جایگاه بی‌بدیلش در تاریخ فرهنگ این سرزمین تا ابد ماندگار خواهد موند.زنی که شاید اگر در جغرافیایی دیگر از جهان می‌زیست، او را بر فرق سر می‌نشاندند و از ذره ذره‌ی حضورش بهره‌ها می‌بردند اما توران‌خانم با قلبی بزرگ و بخشنده از هر بی‌مهری می‌گذشت و تا واپسین روزهای بودن همچنان در پی کار بود و ساختن و اثرگذاری.موسسه‌ی پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان چندبار توران میرهادی رو به عنوان نامزد دریافت جایزه‌ی آسترید لیندگرن معرفی کرد. مبلغ جایزه‌ی آسترید لیندگرن معادل پنج میلیون کرون سوئد یا هفتصد و پنجاه هزار دلاره که هر ساله به یک شخصیت برجسته‌ی ادبیات کودکان یا نهادی که در توسعه و ترویج کتابخونی در بین کودکان بیشترین نقش رو داشته تعلق می‌گیره.فرهنگنامه‌ی کودکان و نوجوانان در دوره شانزدهم کتاب سال از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد به عنوان کتاب سال برگزیده شد. توران‌خانم برای چهار دوره عضو هیئت داوران جایزه‌ی بین‌المللی هانس کریستین اندرسون بود. یکی از هفت سخنران دعوت شده در کنگره بین‌المللی ادبیات کودکان در ژاپن در سال ۱۳۶۵ بود.یکی از بیست متخصص دعوت شده‌ی جهانی بود که برای شرکت در جلسه‌ی برنامه‌ریزی ده سال آینده یعنی سال‌های ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۰ به یونیسف و برای تهیه‌ی پیش‌نویس برنامه‌ی سران کشورها در آتلانتا در مهرماه ۱۳۹۷ دعوت شده بود.اونچه که امروز از توران میرهادی به عنوان شخصیتی بلندپرواز، سخت‌کوش و با بینش و منش استوار می‌شناسیم، مصداق یکی از گفته‌های معروف اونه. پر شو، لبریز شو، سرریز شو. او در کودکی پر شد، در جوانی لبریز و در بزرگسالی سرریز شد.توران‌خانم مادر صلح و کودکی در هجده آبان ۱۳۹۵ و در حالی که هشتاد و نه سال داشت، از دنیا رفت. خودش هرگز مرگ رو نیستی نمی‌دونست.ایشون همیشه می‌گفت زندگی یک فرصت است. زندگی یک موهبت است. مرگ زمانی نیستی و نبودن است که ندانی از فرصت‌ها و موهبت‌های زندگی چه بسازی وگرنه که مرگ هستی‌ایست از نوع دیگر.این قسمت هشتم روزن و دومین قسمت از سریال روزنان بود. ممنون که روزن رو گوش می‌کنید. همین‌طور ممنونم از مسلم رسولی عزیز که موزیک ابتدا و انتهای روزن رو برای من ساخت.اگر که روزن رو گوش می‌دید، خوشحال میشم که توی اپ‌های پادکست برای من ریویو بنویسید یا بهش امتیاز بدید. اگر هم پیشنهاد یا انتقادی دارید می‌تونید از طریق شبکه‌های اجتماعی روزن با من مطرحش کنید. من در اینستاگرام و توییتر با آیدی روزن پادکست فعال هستم.بهترین کمکی که می‌تونید به من بکنید اینه که روزن رو به دوستانتون هم معرفی بکنید، به خصوص که با معرفی کردن این اپیزودهای سریال روزنان، کمک می‌کنید که آدم‌های بیشتری با زنان تاثیرگذار و موفق آشنا بشن. تا قسمت بعدی. هدیه، آبان ماه ۱۳۹۸.بقیه قسمت‌های پادکست روزن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/قسمت-۸-–-توران-میرهادی،-مادر-صلح-و-کودکی-id2043852-id201040076?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%DB%B8%20%E2%80%93%20%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%20%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%8C%20%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%20%D8%B5%D9%84%D8%AD%20%D9%88%20%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست روزن Rozan Podcast I</category>
                <author>پادکست روزن Rozan Podcast I</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jan 2023 02:04:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت هفتم– مه‌لقا ملاح، مادر محیط زیست ایران</title>
                <link>https://virgool.io/RozanPodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D9%87-%D9%84%D9%82%D8%A7-%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-bixljxicxxue</link>
                <description>چادری سیاه داشتیم اونوقت‌ها، بعد باید روبنده می‌زدن. روبنده که قیافه‌شون دیده نشه. خب منم که بچه بودم باز باید یه کاری می‌کردم. منتها من دیگه روبنده نمی‌زدم.شما فکر کنین مامان اومد در این ماجراها چادر رو برداشت، روپوش رو درست کرد. برای منم درست کرد. ما هم تو کوچه که می‌رفتیم به ما سنگ میزدن بچه‌ها و جوون‌ها.سنگ می‌زدن یه سنگ خورد به اینجای من یه روز. من شروع کردم به گریه‌ کردن گفت گریه نمی‌کنی‌ها! مبارزه‌ست! تکرار کرد. مبارزه‌ست.سلام من هدیه میری‌مقدم هستم و این قسمت هفتم پادکست روزنه که مهرماه 1398 منتشر میشه. روزن پادکستی با موضوع زنان و برابری جنسیتیه.این قسمت شروع یک مجموعه‌ایه که من اسمش رو روزنان گذاشتم و در اون قصد دارم که از زنان پیش‌رو و داستان زندگیشون بگم. بیاید با یک سوال شروع بکنیم. شما وقتی عبارت زن تاثیرگذار رو می‌شنوید یاد چی می‌افتید؟ به چه کسانی فکر می‌کنی؟چیز خاصی به ذهنم نمیرسه. وقتی که بهشون فکر می‌کنم چندتا ویژگی مشترک از همه‌شون تو ذهنم میاد. یه مقداری این سوال سکسیستیه. وقتی صحبت از زن تاثیرگذار میشه من یاد زن‌های مستقل جامعه‌م میفتم.کسانی که بیشتر از اطرافیان و خونواده‌شون به خودشون باور داشتن. توی زندگیشون سختی کشیدن و این سختی کشیدن یه جورایی پله‌ی موفق شدن و تاثیرگذار بودنشون شده.فرقی بین یک زن موفق و تاثیرگذار و یه مرد موفق و تاثیرگذار وجود نداره. می‌گردم ببینم بقیه هم میتونن از این روش موفق بشن. اولیش اینه که خود ساخته‌ان، باهوشن.اولین چیزی که به ذهنم می‌رسه روزا پارکزه. خب من از بچگی شنیدن زندگی ماری کوری برام خیلی هیجان انگیز و احترام برانگیز بود، زنی که در این سطح علمی فعالیت می‌کرد اون هم در زمانه‌ای که حتی در اروپا و آمریکا هم تبعیض‌های شدیدی رو علیه زنان اعمال می‌کردن، حتی حق رای نداشتن.اولیش مریم میرزاخانی بود. اولین چیزی که به ذهنم می‌رسه مادرمه و همسرم. دومی که اومد توی ذهن من خواهر موتزارت بود به خاطر این که جایی می‌خوندم می‌گفتند که به اندازه‌ی خود موتزارت با استعداد بوده.یادمه وقتی بچه بودم زمانی که متوجه شدم کوری در واقع فامیلی شوهر ایشون بوده شاکی شدم و می‌گفتم که اگه قرار باشه یک نفر نام فامیلی همسرش رو روی خودش بگذاره  شوهر خانم ماری باید این کار رو می‌کرد نه ایشون.واقعیت اینه که تاثیرگذاری و موفقیت تعاریف متفاوتی داره. من در این قسمت‌ها سراغ کسانی میرم که بشه ابعاد مختلف زندگیشون رو بررسی کرد. در واقع افرادی که داستان زندگی و فرازها و فرودهاشون رو جایی به اشتراک گذاشتن.طبیعتا انتخاب هم کار سختیه و نمی‌تونم انکار بکنم که سلیقه‌ی شخصیم هم در این موضوع تاثیرگذاره. برای این قسمت من گزینه‌های مختلفی رو بررسی کردم.از نمونه‌های ایرانی گرفته تا افراد تاثیرگذار خارجی که خیلی‌هامون می‌شناسیم. از آدم‌هایی که به لحاظ اقتصادی موفق بودند تا کسانی که تاثیرات بزرگ اجتماعی داشتند.اما در نهایت به یک گزینه رسیدم و به نظرم برای اولین قسمت از روزنان هیچ گزینه‌ای بهتر از ایشون نبود. کسی که هر بخش از زندگیش کلی حرف برای ما داره.خودش مادره و مادربزرگش جزو زنان برجسته‌ی زمان خودشون بودن. مادربزرگش اولین روزنامه‌نگار و طنزپرداز زن ایرانی بود و نخستین رساله‌ی فمینیستی ایران رو نوشته. علاوه بر همه‌ی این‌ها اولین دبستان دخترانه‌ی ایران رو هم تاسیس کرده.مادرش از زنان روزنامه‌نگار و روشنفکر زمان خودش بوده. اگر گرتا تونبرگ سوئدی رو جوان‌ترین فعال محیط زیستی بدونن، بی‌شک شخصیت داستان ما کهنسال‌ترین فعال محیط زیسته که تا همین الان که صد و دو سالشه دست از مبارزه برنداشته.کسی که به مادر طبیعت معروفه. اگر تا الان حدس نزدید باید بگم که برای این قسمت سراغ مادربزرگ دوست داشتنی، مه‌لقا ملاح رفتم.در نظرسنجی‌ای که من در اینستاگرام گذاشتم متاسفانه اکثریت آدم‌ها ایشون رو نمی‌شناختن. خواهشی که دارم اینه که اگر این قسمت رو تا آخر گوش کردید و دوست داشتید تا جای ممکن به بقیه هم معرفی کنید.این بار نه به خاطر روزن، بلکه به خاطر شناختن زن توانمند و بی‌نظیر دوران معاصرمون. کسی که با وجود تمام محدودیت‌ها و سختی‌ها تلاش کرده تا دنیای بهتری بسازه. شاید داستان زندگی ایشون یک جایی برای یه آدمی الهام‌بخش و نجات دهنده باشه.قبل از شروع باید بگم که در تهیه‌ی محتوای این قسمت علاوه بر سایت و مقالات مختلف از مجله‌ی اینترنتی دنیای زنان در عصر قاجار و مستند همه‌ی درختان من ساخته‌ی خانم رخشان بنی‌اعتماد استفاده کردم.یکی بود یکی نبود، پنجم مرداد ماه 1296، یه گروه مسافر خسته که به مقصد مشهد حرکت می‌کردند و چهار روز سوار بر اسب بودند، به کاروانسرای عباسی در حوالی جنگل ابر می‌رسن.همه‌شون مضطرب و هیجان زده‌ان. بین اون‌ها زنی وجود داره که بارداره. همراهانش به سختی از اسب پیاده‌ش می‌کنند و همه دنبال جایی هستند که زن بتونه بچه‌ش رو به دنیا بیاره اما همه‌ی اتاقای کاروانسرا پره.وقت به دنیا اومدن بچه فرا رسیده و دیگه نمیشه معطلش کرد. برای همین بالاجبار زن رو به طویله کاروانسرا می‌برن و با عجله سر لگن می‌برنش. خیلی سریع هم نوکر که به حسین لال معروف بوده رو می‌فرستن دهی حوالی شاهرود تا ماما بیاره.یه دو ساعتی طول می‌کشه تا ماما سر برسه و همین بین بچه به دنیا میاد. یه دختر که اسمش رو می‌ذارن مه‌لقا. مادر بارداری که ازش حرف زدیم اسمش خدیجه افضل وزیری بود.زن خردمندی که روزنامه‌نگار و فعال حقوق زنانه. مادر خدیجه زنیه به نام بی‌بی خانم استرآبادی. از نویسنده‌های دوران مشروطه، اولین طنزپرداز ایرانی و کسی که اولین دبستان دخترانه رو تاسیس کرد. همون‌طور که گفتم در این قسمت می‌خوام داستان این سه زن رو تعریف کنم. مه‌لقا، خدیجه و بی‌بی‌خانم.بی‌بی خانم یعنی مادربزرگ سال 1231 خورشیدی، حوالی بندر گز به دنیا میاد و در دربار ناصرالدین شاه درس می‌خونه و بزرگ میشه. همونجا هم با افسر جوانی به اسم موسی‌خان وزیرف آشنا و خیلی زود بهش علاقه‌مند میشه.مادرش خدیجه باجی دل خوشی از این رابطه نداره. برای همین بی‌بی برای رسیدن به موسی خان تو سن بیست و دو سالگی از خونه فرار می‌کنه تا باهاش ازدواج بکنه.ثمره‌ی این ازدواج سه فرزند میشه. علی‌نقی وزیری موسیقیدان معروف، حسنعلی وزیری نقاش برجسته ایرانی و شاگرد کمال الملک و خدیجه افضل وزیری مادر مه‌لقا.زندگی بی‌بی خانم با موسی خان دوامی نداره و عمر عاشقیشون خیلی به درازا نمی‌کشه. کمی بعدتر موسی خان عاشق یک خدمتکار میشه و با اون ازدواج می‌کنه. بی‌بی خانم بعدها در کتاب معایب‌الرجال از رابطه‌ی سردش با همسر و اذیت‌ها و آزارهایی که دیده تعریف می‌کنه.بی‌بی خانوم تو دربار درس میخونه اما به خوندن و نوشتن تو پستوهای خونه قناعت نمی‌کنه و میشه یکی از نخستین زنانی که دست به قلم می‌بره و در روزنامه‌های عصر مشروطه مثل تمدن، نشریه‌ی مجلس و حبل‌المتین مقاله می‌نویسه.در واقع ایشون نخستین روزنامه‌نگار زن ایرانی محسوب میشه. اون سال‌ها کتابی منتشر شده بود از یک نویسنده‌ای ناشناس با عنوان تادیب زنان‌. در هر فصل از این کتاب نویسنده به راه و روش اصلاح یکی از رفتارهایی می‌پرداخت که منسوب به زنانه.مثلا یک فصل در مورد قهر کردن بود. یه فصل در مورد لباس پوشیدن و راه رفتن و یا حتی خوابیدن. این کتاب یک جور رساله‌ی مردسالارانه‌ی قاجاری به حساب میومد. بذارید قسمت‌هایی ازش رو براتون بخونم.رضای شوهر رضای خداست و غضب شوهر غضب خدا. فاضل‌ترین اعمال زنان اطاعت شوهر است. اگر شوهر نبود برای نسوان هیچ عمل فاضل‌تر از ریسمان ریستن نیست.حریص بودن به ریسمان ریستن ساعتی، بهتر است زنان را از عبادت یک‌ساله‌. اگر شوهر داشته باشد و ریسمان بریسد که شوهر و اولاد او آن را جامه کنند و بپوشند، واجب می‌شود بر آن زن بهشت.بی‌بی خانم این کتاب رو می‌خونه و نمی‌تونه ساکت بشینه و در جواب این رساله کتابی می‌نویسه به اسم معایب الرجال و در اون به هر فصل کتاب تادیب زنان جواب میده و علاوه بر اون چهار فصل دیگه هم در مورد معایب مردان اضافه می‌کنه.در بخش آخر هم به شرح داستان زندگی خودش و داستان بی‌وفایی شوهرش می‌پردازه. بی‌بی خانوم در این کتاب آورده نه هر مردی از هر زنی فزون‌تر است و نه هر زنی از هر مردی فروتر.تکرار بکنم جمله‌ رو، نه هر مردی از هر زنی فزون‌تر است و نه هر زنی از هر مردی فروتر. این جمله خیلی جای تفکر داره و در واقع معنای اصلی و درست فمینیسمه که بی‌بی خانم استرآبادی بیشتر از صد سال پیش نوشتنش.در ادامه میگه زن و مرد خوب و بد هر دو می‌باشند. صفات حمیده و رزیده از همه قسم مشاهده می‌شود. اگر باید تربیت شوند باید همه را بنمایند. این کتاب اولین رساله فمینیستی ایران به حساب میاد که توسط یک زن نوشته‌ شده.برگشتیم به بیشتر از صد سال پیش. حدودای سال 1285 همزمان با انقلاب مشروطه. وقتی که سواد داشتن زنان خودش یک اتفاق مترقی و نادر بوده.تو همین سال‌ها بی‌بی خانوم اولین دبستان دخترانه رو تاسیس میکنه. مدرسه‌ای که اسمش رو دوشیزگان میذاره اما تعجبی نداره که با راه‌اندازی این دبستان موجی از مخالفت‌ها شروع میشه.اعتراض‌هایی که حضور زنان در مدرسه و اصلا آموزش دختران رو غیر ضروری می‌دونن. این مخالفت‌ها برای نسل ما خیلی ناآشنا نیست. درست مثل اون چیزی که در مورد رفتن یا نرفتن زنان به ورزشگاه بیان میشه.این روزها هم از باز شدن درهای آزادی به روی زنان هیجان داریم و هم هنوز غصه‌دار رفتن دختر آب هستیم. دختری که برای داشتن این حق ابتدایی ناباورانه سوخت و پر کشید و از بین ما رفت. به احترامش یک دقیقه سکوت بکنیم.برگردیم به بی‌بی خانوم که بعد از کلی فشار بهش میگن که مصلحت در این است که مدرسه تعطیل شود اما تعطیلی مدرسه دوشیزگان همیشگی نیست و چندین سال بعد با دو شرط عجیب و غریب دوباره باز میشه.شرط اول این بوده که نامش از دوشیزگان که شهوت‌انگیزه به نام دیگری تغییر بکنه. شرط دوم هم این بود که فقط باید بین چهار تا شش دانش‌آموز دختر رو پذیرش بکنه و دانش‌آموزان بیشتری رو نمی‌تونست قبول کنه.این دانش آموزان هم از بین درباریان گزینش می‌شدند. در تاریخ مبارزه با تبعیض جنسیتی و روشنگری زنان، موضوع تاسیس اولین مدرسه‌ی دخترانه از جایگاه و اهمیت ویژه‌ای برخورداره.این امکان یعنی امکان تحصیل که در ابتدا در اختیار خانواده‌های مرفه بود، با تلاش و پیگیری زنان گسترش یافت و کم‌کم آموزش و پرورش طیف وسیعی از دختران و زنان رو شامل شد.اما در مورد دختر بی‌بی خانم یا مادر مه‌لقا ملاح. خدیجه افضل، اون‌طور که تعریف می‌کنند بسیار باهوش و با درایت بوده. خانم ملاح تعریف می‌کنه که پدربزرگش اون زمان‌ها با استادای دبیرستان دارالمعلمین صحبت کرده بود که بیان توی خونه و به پسراش آموزش بدن.وقتی که استاد به اینا درس می‌داده مادر مه‌لقا که کوچکتر بوده همون دور و ورا برای خودش بازی می‌کرده. یه بار استاد از دایی جان یعنی برادر افضل خانم درس می‌پرسیده و دایی جواب رو نمی‌دونستنه.اون وسط خدیجه افضل که درحال بازیگوشی بوده می‌پره وسط و سوال رو جواب میده. خلاصه این که استاد از هوش این دختر کوچولو به وجد و هیجان میاد.افضل خانم تا دیپلم درس می‌خونه و تعجبی نداره که راه مادرش رو ادامه میده. مثلا دوران قبل رضاخان که هنوز مسئله‌ی کشف حجاب مطرح نشده بود برای خودش و مه‌لقا لباسی رو طراحی کرده و دوخته بود که شبیه روپوشهای امروزی بود و اعتقاد داشت که این لباس به چادر برتری داره چون توی اون دستاش آزاده و می‌تونه حرکتشون بده.یه باری خدیجه افضل در نشریه‌ی شفق سرخ با نویسنده‌ای که به نام مستعار می‌نوشت وارد بحث و گفتگوی دنباله‌دار شد. در کتاب خاطراتش اومده که در تهران که بودم روزی روزنامه‌ی شفق سرخ رو به دستم دادن.شخصی به نام مستعار حمله‌ی شدید به زن‌ها کرده بود. این مقاله مرا وادار به جوابگویی کرد. در سلسله مقالاتی در همان روزنامه‌ی شفق سرخ جواب گفتم که خلاصه آن چنین بود. زن را در خانه مخفی و محبوس کرده و از هر دانشی دور نگه داشته‌اید.در کار خارج از خانه هم که شرکت نمی‌دهید. از بردن نامش هم عار دارید و به نام‌های منزل یا بچه‌های خانه از قبیل مادر حسن از او یاد می‌کنید. از حقوق انسانی هم که حقی برای او قائل نیستید. تمام حقوق هم به نفع مردان تعبیر و به مورد اجرا گذاشته می‌شود.توقع دارید چه باشد و چه کند؟ مردان کشور همه چه می‌کنند؟ بگذارید زنان کشور هم همراه با مردان درس بخوانند و کار یاد بگیرند آن وقت خواهید دید که زنان کمتر از مردان نیستند.مه‌لقا با همچین تاریخی در چنین خانواده‌ای به دنیا میاد. توی خونه لقا صداش می‌کردن و من هم از اینجا به بعد همین اسم رو استفاده می‌کنم. دوران کودکی و نوجوانی لقا به شیطنت و بازیگوشی می‌گذره.شیطنتی که هنوزم که هنوزه توی سن صد و دو سالگی از صداش میشه فهمید. تو مدرسه اگرچه درسش خوب بوده اما همزمان به تنهایی کل مدرسه رو بهم می‌ریخته.خودش تعریف می‌کنه که صبح‌های خیلی زود قبل از این که بچه‌ها برسن، می‌رفته مدرسه و داخل صندلی معلم رو پر از سوزن می‌کرده. معلم از همه جا بی‌خبر تا میومد و سر جاش می‌شسته دادش هوا می‌رفته.بعضی وقتا هم وقتی همه‌ی بچه‌ها تو کلاس جمع شده بودند قبل از اومدن معلم با یه صابون بزرگ می‌افتاده به جون پله‌ی آخری که بعدش ورودی کلاس درس بوده. فکرش رو بکنید.معلم زبون بسته همین که پاش رو می‌ذاشته رو پله‌ی آخر، با سر می‌افتاده توی کلاس و بعدش می‌گشته دنبال کسی که این کار رو کرده اما اگه از میزها صدا در میومد از بچه‌ها هم صدا میومد.مدیر مدرسه می‌گفت این دختره دختر نیست. قیافه‌ی دخترونه داره اما شخصیتش پسرونه‌ست. لقا با وجود همه‌ی این شیطنت‌ها بسیار با استعداد بوده. علاقه به هنر باعث میشه خدیجه افضل پیش دایی جان کلونن تار یاد بگیره و روزها توی خونه تمرین کنه.لقا کنار همه‌ی بازیگوشی‌هاش گاهی اوقات یه گوشه‌ای می‌شست و مادرش رو تماشا می‌کرد. یک روزی که مادر لقا و دوستش از بیرون برمی‌گردن می‌بینن از توی خونه صدای تار میاد.میرن تو و… بله می‌فهمن که لقا ساز رو برداشته و داره صداش رو در میاره. دوست مادر لقا وقتی استعداد و علاقه‌مندیش رو می‌بینه قبول می‌کنه که بهش درس بده و اینطوری میشه که لقا یاد می‌گیره تار بزنه.لقا یازده ساله میشه و کمک حال مادرشه و مدیر خونه. پدرش منصب دولتی داشت و فرماندار بود. به واسطه‌ی همین هم توی خونه‌شون برو بیا زیاد بود.یه باری یه سری خانم باکلاس مهمون خونه‌شون میشن و لقا هم مسئول پذیرایی میشه. مثلا چایی شیرینی ببره، ظرفارو جمع کنه و از این قبیل کارها. وسط مهمونی یکی از خانوما خطاب به مادرش میگه که افضل‌جان، ما زنیم. ضعیفه و تو سری خور.افضل خانم بعدا تعریف می‌کنه که لقا وقتی این حرف رو می‌شنوه یه دفعه بلند میشه و اخماش رو تو هم می‌کنه، لباساش رو مرتب میکنه و میره سمت برادرش و میفته به جون برادرش. حالا نزن کی بزن.بعد کارش که تموم میشه میاد می‌شینه کنار مهمونا. از اون تاریخ هم هی می‌پرسیده من ضعیفه‌م؟ من ضعیفه و کتک خورم؟ ذهن کنجکاو لقا از همون موقع پر از سوال و دغدغه بوده.افضل خانم که خودش آدم کتابخونی بود، اون زمان مشترک کتابفروشی‌ها شده بود و ازشون کتاب قرض می‌گرفت. کتاب‌هایی که موضوع اغلبشون رنج زنان و مشکلاتشون بود.خدیجه افضل کتاب‌ها رو دست لقا میداد و ازش می‌خواسته بعد از اینکه درس و مشقش رو نوشت بیاد و براش کتاب بخونه. این جلسات کتابخونی باعث شد که اون از همان زمان با مسائل زنان و دردهاشون آشنا بشه و مدام با خودش فکر کنه که چرا باید نشست و این ظلم رو تحمل کرد.سیزده، چهارده ساله که میشه و وقتی کلاس ششم رو تموم می‌کنه به مدرسه‌ی دارالمعلمات میره. مدرسه‌ای که برای تربیت معلم‌ها درستش کرده بودن.روزها در این مدرسه به تجربه‌ی کشف دنیای جدید و البته شیطنت‌های همیشگیش می‌گذره اما اوضاع همینطوری نمی‌مونه. دنیای تحصیل و شیطنت‌های لقا بعد از فارغ‌التحصیلی از دارالمعلمات متوقف میشه.لقت ازدواج می‌کنه. به دست آوردن دل دختر عصیانگری مثل مه‌لقا که اصلا هم با پسر خوب نیست کار سختیه. همسرش که از اقوامه با پیگیری‌های زیاد و ابراز عشق‌های متوالی بالاخره موفق میشه دل لقا رو به دست بیاره.کمی بعد از ازدواج هم لقا باردار میشه اما عمر این زندگی و عاشقی خیلی طولانی نیست و به نظر میرسه که همسرش خیلی به رابطه‌شون متعهد نبود و در نتیجه این ازدواج خیلی زود به جدایی می‌رسه.جستجوهای من در مورد سال ازدواجشون به نتیجه‌ای نرسید اما طلاقشون حدود سال 1324 اتفاق می‌افته؛ یعنی وقتی که لقا بیست و هشت ساله و فرزندش هم دو سه ساله بوده.بعد از طلاق با اصرار پدرش خودش و بهروز به خانه‌ی پدری برمی‌گردن. لقا دوباره به دانشگاه برمی‌گرده و در رشته‌ی فلسفه و علوم تربیتی ثبت نام می‌کنه و به واسطه‌ی یکی از فامیل‌هاشون در کتابخانه‌ی دانشکده‌ی حقوق مشغول به کار میشه.زندگی در خانه‌ی پدری سخت میگذره. پدرش مدام برای ازدواج مجدد تحت فشار قرارش میده. در نتیجه‌ی این فشارها لقا افسرده میشه و روزها به ناراحتی و گریه می‌گذره. اگرچه که خودش از این روزهای سخت هم با شوخ‌طبعی و طنازی یاد می‌کنه.از اون جایی که تحصیل و کسب علم برای خانواده‌ی ملاح خیلی مهم بوده، خواهر و برادر لقا معلم انگلیسی سرخونه داشتن یعنی یه آقای معلمی میومده و به بچه‌ها درس می‌داده. لقا این آقا رو به چشم برادری خوب می‌بینه اما نه برای خودش.یه روزی پیش آقای معلم میره و دختر دایی خودش رو برای ازدواج بهش پیشنهاد میده. فکر می‌کنید آقای معلم چی میگه؟ پاسخش منفیه اما چرا؟ چون که دلش گرفتار یکی دیگه‌ست. گرفتار لقا.لقا وقتی این موضوع رو می‌فهمه خیلی عصبانی میشه اما اون لحظه هرگز فکرش رو هم نمی‌کنه که زندگی قراره چطور سرنوشتش رو با همین آقای معلم گره بزنه.با فشارهای پدر زندگی روز به روز برای لقا سخت‌تر میشه. از یه طرف خیلی رابطه‌ی خوبی با آقایون در نقش همسر نداره و ازدواج اولش هم موفق نبوده و از طرف دیگه هم رابطه‌ی ناموفق مادر و پدرش رو دیده و کلا نسبت به ازدواج بدگمانه.یه روزی که از شدت افسردگی و فشار به گریه افتاده موضوع رو با خواهر خونده‌ش مطرح می‌کنه. خواهر خونده‌ش کی بوده؟ دختر همون خانومی که بهش تار یاد می‌داد.خواهر خونده پیشنهاد میده که دست از لجبازی برداره و از بین همه‌ی خواستگارها، کسی که به نظرش معقول‌تره رو انتخاب کنه بعد استخاره بگیرن ببینن که چی میاد.لقا یکم بالا و پایین می‌کنه و آدم‌های مختلف رو از نظر می‌گذرونه تا این که یک نفر رو انتخاب می‌کنه. همون آقای معلم. همون روز استخاره می‌کنن و خوب درمیاد. حسین ابوالحسنی همون جوون معلمه.متولد سال 1299. یعنی سه سال از لقا کوچک‌تر. کارمند آموزش و پرورش و کسی که با لقا پیمان همراهی و همدلی بست. پشت هر زن موفق هم یک مرد حامی و همدل وجود داره.مه‌لقا در تمام سال‌های فعالیتش از حمایت همسر برخورداره. سال 1345 با وجود این که چهار فرزند داشته با همدلی و همراهی همسر و مادرش برای تحصیل در مقطع دکترا به فرانسه میره.برگردیم به زندگی حرفه‌ای لقا. خانم ملاح بعد از مدتی رئیس موسسه‌ی تحقیقات روانشناسی دانشگاه تهران میشه. کتابخونه‌ی اونجا رو کاملا تجهیز میکنه اما متوجه میشه که موضوع اغلب کتاب‌ها روانشناسیه و تصمیم می‌گیره تا کتاب‌های متنوع‌تر و جدیدتری رو بیاره.بین کاتالوگ‌هایی که به دستش می‌رسیده به کتابی بر می‌خوره به اسم محیط زیست و آلودگی‌های اون. عنوان کتاب براش جالب می‌شه و کل کتاب رو که به زبان انگلیسی بوده می‌خونه و اونجاست که مسیر زندگیش تغییر می‌کنه و از اون تاریخ بعد لحظه به لحظه‌ش با محیط زیست گره می‌خوره و تصمیم می‌گیره تا به صورت تجربی و عملی در این زمینه فعالیت کنه.کم کم هم فعالانه در تمام جلسات و سمینارهای مربوط به محیط زیست و آلودگی هوا شرکت می‌کنه و زیر و بم قضیه رو یاد می‌گیره. مه‌لقا در سال 1356 و در سن شصت سالگی بازنشست میشه. در همین سال به دعوت اداره بازرسی کل کشور، برای تحقیق روی موضوع آلودگی هوای تهران داوطلب میشه.مطالعات و تلاش‌هاش باعث میشه که کارخونه‌ی سیمان از تهران به حاشیه شهر منتقل بشه و بعد تر هم کمک می‌کنه تا کارخونه‌های آجرپزی، گازسوز بشن اما همه‌ی این‌ها برای اون روح بی‌قرار مه‌لقا کافی نیست.همون سال 1356 به این نتیجه میرسه که همه‌ی ما در قبال محیط زیست مسئولیم و حفاظت از اون جز با یک حرکت جمعی امکان‌پذیر نیست. با همین هدف و برای گرفتن اطلاعات و تجربه‌ی جاهای دیگه سراغ سفارت‌خونه‌های کشورهای مختلف میره.پنجاه و هفت انقلاب میشه و خیلی زود ایران وارد جنگ میشه. طرح‌ها و ایده‌های مه‌لقا هم متوقف میشن. زمان می‌گذره تا و اون حسین ابوالحسنی وارد دهه‌ی هشتم زندگیشون میشن.مه‌لقا هفتاد و شیش سال و همسرش هفتاد و سه سال سن داره. دوباره تکرار می‌کنم، مه‌لقا هفتاد و شیش سال و همسرش هفتاد و سه سال داره وقتی که اولین تشکل زیست‌محیطی زنان در ایران رو تاسیس می‌کنن.اسمش رو میذارن جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست. دو سال بعد یعنی سال 1374، جمعیت زنان از وزارت کشور مجوز رسمی فعالیت دریافت می‌کنه. توی یکی از اولین تراکت‌های پخش شده برای معرفی جمعیت، این‌طور اومده.سیاره‌ی خاکی ما زمین، این اسطوره‌ی حرکت و پویایی، برای سلامت و بقای خود نیازمند حمایت دست‌های توانگر ماست. بیایید برای زمینی سبز و آسمانی آبی هم‌پیمان شویم.اسم جمعیت به نام زنانه اما عضویت برای آقایون منعی نداره و همه می‌تونن همراه بشن اما انجمن چیکار می‌کنه؟ فعالیت‌های انجمن روی آموزش متمرکزه. آموزشی که بشه در زندگی روزمره ازش استفاده کرد و در نتیجه‌ی اون اقشار مختلف و جوامع محلی برای دوستی با محیط زیست توانمند‌تر بشن.شاید بعضی‌ها بپرسند که چرا اسم این جمعیت با نام زنان گره خورده؟ خود خانم ملاح میگه که اگرچه مردان هم می‌تونن در این جمعیت عضو بشن و فعالیت کنند اما از نظرش خانم‌ها نقش مهم‌تری در این زمینه دارند. برای این حرفش هم چندتا دلیل میاره.اول این که یک زن و یک مادر بهتر می‌تونه به فرزندانش یا به جامعه آموزش بده. دوم اینکه زن مسئول پخت و پزه در نتیجه مواد خام رو می‌گیره و بعد از اون زباله تولید می‌کنه. سوم این که اعتقاد داره زن‌ها ملعبه دست سرمایه‌داری شدند.سیستمی که برای سود بیشتر طبیعت رو نابود می‌کنه. با تبلیغاتش زنان رو هدف قرار میده تا بیشتر مصرف کنند و به تبع اون بیشتر زباله تولید کنن. در واقع الان اصلی‌ترین مصرف‌کنندگان رو زنان تشکیل می‌دهند.به نوعی سرمایه‌داری زنان رد دچار بیماری مصرف و خرید کرده اما همه‌ی این‌ها به این معنا نیست که مردان در جمعیت حضور نداشته باشند بلکه مردهای بسیاری حتی عضو هیئت امنا هستن.مهم‌تر از همه همسرشه که در تمام این راه همراهشه تا 1388 که متاسفانه فوت می‌کنه. حسین ابوالحسنی وصیت می‌کنه تا در مراسم یادبودش تنها درختی کاشته بشه. خانوم ملاح هم به این وصیت عمل می‌کنه.مه‌لقا ملاح دو دهه‌ی اخیر عمرش رو در جمعیت زنان صرف آموزش زنان خانه‌دار و معلمان مدارس و آشناییشون با محیط زیست کرده و موفق شده که شعبه‌های جمعیت رو در شونزده استان کشور گسترش بده و حتی الان هم به بیست و پنج هزار خانواده در نواحی مختلف تهران آموزش داده.سال‌هاست که منزل شخصیش رو هم به دفتر کار جمعیت و پاتوق طرفداران محیط زیست تبدیل کرده اما این همه‌ی دستاوردهای این جمعیت نیست. اون‌ها موفق شدند دو واحد درسی اختیاری آشنایی با محیط زیست رو برای دانشجویان به تصویب برسونند.تصویب کردند که در مهدکودک‌ها به بچه‌ها آموزش‌های محیط زیستی بدن یا در درمانگاه‌ها برای بانوان خانه‌دار یا میانجی‌گران بهداشت کلاس آموزشی بذارن. علاوه بر این‌ها فصل‌نامه‌ی خبری کاربردی‌ای به عنوان فریاد زمین رو منتشر می‌کنن.اون‌ها باور دارند که مردم باید یاد بگیرن فریادهای طبیعت رو بشنون. فریادهایی مثل تغییرات آب و هوا، آب شدن یخ‌ها، نابودی منابع طبیعی یا فقر و گرسنگی. قدم گذاشتن در این راه البته با سختی‌های بسیار همراه بوده.اسماعیل کهرم که خودش فعال محیط زیسته تعریف می‌کنه که برای اعتراض به طرحی که جنگل‌های مازندران زو از بین می‌برده، اتوبوس گرفتن و به استانداری مازندران در شهر ساری رفتند تا حرفشون رو زیر پنجره‌ی اتاق فرمانداری فریاد بزنن.برای ساعت‌ها اونجا سخنرانی و اعتراض می‌کنن اما دریغ از یک پنجره استانداری که برای شنیدن حرفاشون باز بشه. بعد از ساعت‌ها یک نفر به بهانه‌ی ایجاد نظم سراغشون میاد و ازشون می‌پرسه که سردسته‌شون کیه؟همه به لقا اشاره می‌کنن. بانوی ریز اندامی که دهه‌ی نهم زندگیش رو سپری می‌کرده و زیر بارون تند مازندران پتو و لحاف دور خودش پیچیده و زیر طاقچه نشسته.یاخود خانم ملاح تعریف می‌کنه که روزی داشته با شن‌کش، جوب آب رو پاک میکرده که یه ماشین آخرین مدل از کنارش رد میشه. راننده زباله‌ش رو پرت می‌کنه توی جوب و فریاد میزنه که خانم سپور، اینم بردار.حتی با دوستای تحصیل کرده‌ش هم مشکل داشته و خیلی اوقات برای این که باهاش شوخی کنن کیسه‌ی زباله رو داخل آب می‌نداختن تا خانم ملاح بدوه از آب بگیرتش.مه‌لقا ملاح و خانواده‌ش چند ساله که هیچ زباله‌ای تولید نکردن. در واقع جز زباله‌ی بازیافتی مثل کاغذ و پلاستیک هیچ زباله‌ای رو بیرون از خونه نذاشتن. اونا توی حیاط خونه چاهی کندن و زباله‌های تر رو در اون می‌ریزن.زباله‌ها تبدیل به کود میشه و برای درخت‌های حیاط ازش استفاده می‌کنن. به علاوه از کیسه‌های پلاستیکی یا بطری‌های پلاستیکی هم استفاده نمی‌کنن.باور نکردنیه اما از دستمال‌های پارچه‌ای سفید و گل‌دار جای دستمال کاغذی استفاده می‌کنن.مه‌لقا ملاح در ایران زندگی می‌کنه و حالا صد و دو سال سن داره و به عنوان کهنسال‌ترین فعال مدنی ایران، همچنان در دفاع از محیط زیست و در عرصه حقوق زنان حضور فعال داره.در سال 1385 برای احقاق حقوق زنان در اولین نشست دست‌اندرکاران کمپین یک میلیون امضا، شرکت می‌کنه و اولین سخنران جلسه.ست. بعد هم با تشکیل جلسات در خونه‌ی مسکونی خودش از کمیته‌ی مادران کمپین حمایت می‌کنه.در بهمن ماه سال 1392 در حالی که نود و شیش سال سن داره در پویشی به اسم ارتش هواداران کوچک که متشکل از کودکان بود شرکت می‌کنه. در فیلمی که رخشانه بنی اعتماد از زندگی خانم ملاح ساخته با اسم همه‌ی درختان من، صحنه‌ی تکان دهنده‌ای وجود داره.بچه‌ها با ماشین‌های سفید و آبی رنگ روی زمین، تصویر کوه دماوند رو ساختن. مه‌لقا روی ویلچر نشسته و دور تا دورش رو آدم گرفته. یه دفعه به تقلا میوفته تا خودش رو از ویلچر جدا کنه. به سختی بلند میشه و روی زمین میشینه تا مقابل کوه دماوند به سجده بیفته و برای زنده موندنش دعا کنه.مه‌لقا ملاح به پاس خدمات ارزنده و دیرینه‌ش در عرصه‌ی دفاع از محیط زیست، از سوی گروه‌ها و نهادهای گوناگون داخلی و بین‌المللی مورد قدردانی قرار گرفته و در سال 1390، کمیته‌بین‌المللی نجات پاسارگاد که هر ساله به چهره‌های شناخته شده در عرصه‌های گوناگون جایزه میده، خانوم ملاح رو به عنوان برترین شخصیت سال در رشته‌ی محیط زیست و میراث طبیعی برگزید.تازه‌ترین کارش هم ترجمه‌ی کتاب طراحی کشاورزی پایدار برای احیای زمین‌های کشاورزی و مقابله با بیابان‌زاییه که با سرپرستی ایشون و مشارکت اعضای جمعیت زنان ترجمه و منتشر شده.اسماعیل کهرم در مورد خانم ملاح این‌طور میگه. مهم‌ترین و بارزترین ویژگی ایشون سخت‌کوشیه. با این که سن و سالی از او گذشته اما این روحیه‌ی سخت‌کوشیش تغییر نکرده.یادم میاد که برای یک همایش محیط زیست به اردبیل رفته بودیم که مسئول برگزارکننده‌ی همایش ساعت دوازده شب از ما خواست که در جلسه‌ای شرکت کنیم. خوب یادمه که این جلسه تا پنج صبح ادامه داشت و این بانو که اون زمان نود و یکی دو سال داشت در این پنج ساعت حتی یک پلک هم نزد.شش، هفت ماه پیش هم با من تلفنی صحبت می‌کردن و ایشون از دغدغه‌شون در مورد دریای مازندران می‌گفتن. این مکالمه بیشتر از یک ساعت و نیم به طول انجامید اما او خسته نشد و با حرارت و حس دلسوزی دغدغه‌هاش رو بیان می‌کرد. در یک جمله میشه گفت که تا به حال بانویی به سخت‌کوشی، جدیت و پشتکار ایشون نه در ایران و نه در هیچ کجای جهان ندیدم.مه‌لقا ملاح با عبور از صد سالگی و در حالی که روی ویلچر میشینه درخت می‌کاره. مادر طبیعت همچنان دل نگران فرزندشه. شاید پیام تلاش‌های او این باشه. پاسداری از محیط زیست، سن و زمان و مکان نمی‌شناسه.این قسمت هفتم از روزن و اولین قسمت از سریال روزنان بود. ممنونم از شما که به این قسمت گوش کردین‌ همینطور ممنونم از مسلم رسولی عزیز که موسیقی ابتدا و انتهای روزن رو برای من ساخته.صداهای آشنایی که در ابتدای پادکست شنیدیم متعلق به دوستان من و فعالان پادکست فارسیه که برای این قسمت با من همکاری کردن. در انتها می‌خوام به دو مورد اشاره بکنم.اول اینکه یادی بکنم از هشت فعال محیط زیست، سام رجبی، امیرحسین خالقی، هومن جوکار، سپیده‌ی کاشانی، نیلوفر بیانی، طاهر قدیریان و عبدالرضا کوهپایه. کسانی که از زمستان 1396 تا الان در زندان هستند. آرزو می‌کنم که هر چه زودتر به جمع خانواده‌هاشون برگردن.همینطور می‌خوام به خودمون یادآوری کنم که زمینی که در اون زندگی می‌کنیم اصلی‌ترین سرمایه‌ی ماست و به قول خانوم ملاح همه باید برای حفظ و نگهداریش تلاش بکنیم.خیلی اوقات نیاز نیست که کار پیچیده‌ای انجام بدیم و میشه از حرکت‌های کوچیک شروع کنیم.مثلا تا حد ممکن زباله تولید نکنیم. جای خریدن آب معدنی، قمقمه‌های شخصی استفاده کنیم. وقت خرید کردن کیف‌های پارچه‌ای همراه داشته باشیم و به کیسه‌های پلاستیکی نه بگیم.جای ظروف پلاستیکی یک‌بار مصرف، ظرف‌های شخصی داشته باشیم و مهم‌تر از همه وقتی در طبیعت هستیم، آلوده‌ش نکنیم و مراقبش باشیم.روزن رو می‌تونید از تمام اپ‌های پادگیر مثل کست‌باکس، اپل پادکست، اورکست، پادکست ادیکت یا مثلا از ناملیک دریافت کنید.اگر به موضوع زنان و برابری جنسیتی علاقه‌مندید پیشنهاد می‌کنم روزن رو در توییتر یا اینستاگرام هم دنبال بکنید. من اونجا روزانه اخبار و موضوعات مربوط به زنان رو به اشتراک میذارم. آیدی من در تمامی شبکه‌های اجتماعی روزن پادکسته.حتما اونجا برام کامنت بذارید و نظراتتون رو با من مطرح کنید. اگر که این قسمت رو هم دوست داشتید، دمتون گرم. به بقیه هم معرفی کنید. تا قسمت بعدی هدیه، مهرماه 1398.بقیه قسمت‌های پادکست روزن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/قسمت-۷-–-مه‌لقا-ملاح،-مادر-محیط-زیست-ایران-id2043852-id195512875?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%DB%B7%20%E2%80%93%20%D9%85%D9%87%E2%80%8C%D9%84%D9%82%D8%A7%20%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AD%D8%8C%20%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%20%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7%20%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست روزن Rozan Podcast I</category>
                <author>پادکست روزن Rozan Podcast I</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jan 2023 17:59:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ششم– زنان در هالیوود</title>
                <link>https://virgool.io/RozanPodcast/%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86-ird6t8igauru</link>
                <description>[راوی حرف‌های ماریا اشنایدر را از روی متن می‌خواند]کاش همون موقع با ایجنت یا وکیلم تماس گرفته بودم. هیچکس نمی‌تونه تو رو مجبور کنه کاری انجام بدی که توی متن نیست. من ازش خبر نداشتم. براندو بهم گفت ماریا نگران نباش این فقط یک فیلمه.وقت فیلمبرداری اگرچه مارلون براندو واقعا اون کار رو انجام نمی‌داد اما اشکای من واقعی بود. احساس می‌کردم تحقیر شدم، احساس می‌کردم بهم تجاوز شده.هم مارلون هم برتولوچی به من تجاوز کرده بودن. بعد از صحنه، مارلون حتی از من عذرخواهی هم نکرد. خدا رو شکر می‌کنم که اون صحنه در یک برداشت گرفته‌ شده.این‌ها بخشی از صحبت‌های ماریا اشنایدر، بازیگر فیلم آخرین تانگو در پاریسه. وقتی که از تجربه‌ی سختش در یکی از صحنه‌های فیلم تعریف می‌کنه. صحنه‌ی معروف تجاوز بازیگر مرد، مارلون براندو به شخصیت زن ماریا اشنایدر.برتولوچی خودش تایید می‌کنه که اون و مارلون براندو به ماریا نگفتن که جزئیات صحنه چیه. این که قرار بوده مارلون از کره‌ی خوراکی‌ای که کنار تشک بوده برای تجاوز به ماریا استفاده کنه.برتولوچی میگه من می‌خواستم عکس‌العملش رو به عنوان یک دختر و نه یک بازیگر بدونم. می‌خواستم احساس واقعی تحقیر شدنش رو ثبت کنم و نه بازیش رو‌.این صحنه اگر نمی‌دونید صحنه‌ی تجاوز شخصیت مرد داستان به شخصیت زنه که طبق گفته‌های طرفین شخصیت زن یعنی ماریا اشنایدر، از جزئیاتش بی‌خبر بوده.از سال 1972 حوالی سال 1350 شمسی، یعنی حوالی زمان ساخت آخرین تانگوی برتولوچی تا امروز و حتی از روزهای نخست تاج‌گذاری هالیوود در سینمای جهان، زن‌ها نقش‌های بزرگ و کوچک زیادی روی پرده نقره‌ای بازی کردن‌. زن‌های زیبا و دلربایی که نه تنها دل بسیاری از تماشاگران، بلکه دل کارگردانا، بازیگرا، تهیه کننده‌ها و خیلی‌های دیگه رو هم بردن.روایت این زنان از دنیای افسونگر هالیوود چیه؟ آیا همه چیز به زیبایی تصاویری که هالیوود به ما نشون میده هست؟ فراسوی نیک و بد، روایت برابری جنسیتی در هالیوود، به این قسمت از روزن خوش‌اومدین![موزیک متن]سلام من هدیه میری‌مقدم هستم و این قسمت ششم پادکست روزنه که شهریور 1398 منتشر میشه. روزن پادکستی در مورد موضوع زنان و برابری جنسیتیه.در این قسمت قراره سراغ دنیای سینما در غرب لس‌آنجلس بریم. هالیوود.حضور زنان در هالیوود رو میشه از دو منظر بررسی کرد‌. اول اینکه چقدر روی پرده سینما یا در فرایند فیلم‌سازی و پشت صحنه مشارکت دارن و دوم اینکه تصویر یا محتوایی که از جنس زن نمایش داده میشه چه شکلیه.فکر می‌کنید اوضاع چطوره؟ سهم زن‌ها در هر یک از این دسته‌ها چقدره؟ فکر می‌کنید زنان ستاره‌ی چند درصد از فیلم‌ها در هالیوود هستن؟ شاید به شکل طبیعی پنجاه پنجاه منطقه به نظر برسه چون از بیرون تصویری که به یاد تماشاگرا مونده، هم بازیگران زن هالیوودیه و هم مردان سوپراستار. حتی شصت به چهل به سود مردان هم با توجه به تعداد فیلم‌های اکشن هالیوودی و بلک‌باسترها می‌تونه تحلیل بدی نباشه. نظرتون چیه؟ هفتاد سی چی؟ دیگه خداوکیلی بیست درصد حق زنا هست دیگه، نیست؟عدد نهایی از بیست هم کمتره. زنان فقط ستاره‌ی پونزده درصد از فیلم‌های هالیوودی‌ان. عددی که از سال 1915 یعنی حدود صد سال پیش تا امروز هیچ تغییر محسوسی نکرده؛ اما شاید بگیم که این آمار از سال 1915 نمونه‌ها رو بررسی کرده و در اون سال‌ها این نابرابری جنسیتی چیز عجیبی نبوده و این که تو سال‌های اخیر وضع فرق کرده و زن‌ها سهم بیشتری از نقش اول فیلم‌ها دارن.بیاید سال 2013 رو با هم بررسی کنیم. سالی که اون رو اوج حضور زنان در فیلم‌ها می‌دونن. در این سال فیلم‌های د هانگر گیمز: کچینگ فایر( the hunger games: catching fir)، فروزن (frozen) و گرویتی (gravity)، نقش‌های اول زن داشتند و در رده فیلم‌های برتر سال قرار گرفتن‌.گرویتی هفت اسکار برد و سندرا بولاک در این فیلم به خوبی درخشید. جنیفر لارنس ستاره‌ی جدید سینما بود و همه‌ی نگاه‌ها رو به خودش خیره کرد. با وجود همه این موفقیت‌ها در این سال زن‌ها باز هم فقط در پونزده درصد از فیلم‌ها نقش اول داشتن و حدود سی درصد از کل نقش‌ها بهشون تعلق داشت.همین سی درصد هم در نقش‌های کم‌اهمیت‌تری از مردها حضور داشتند. پونزده درصد قطعا عدد زیادی برای این حجم از تولیدات سینمایی نیست و با همین حضور کم هم میشه تاثیر شگفت‌انگیز زنان در سینمای امریکا رو درخشان توصیف‌ کرد.اما سوپراستارهای زن برای رسیدن به همین سهم اندک از چه موانعی عبور کردن؟ از پشت تا جلوی دوربین چه مسیری پیش روی زنان بوده؟ جنیفر لارنس میگه وقتی جوان‌تر بودم تهیه‌کننده‌های یک فیلم ازم خواستن که در طول دو هفته حدودا هفت کیلوگرم وزن کم کنم.قبل از من یک دختر دیگه رو به خاطر اینکه نتونسته بود با این سرعت وزن کم کنه اخراجش کرده بودن. همزمان تهیه‌کننده‌ی زن فیلم از من و پنج نفر دیگه خواسته بود کاملا برهنه مقابلش بایستیم تا بدن ما رو برای ایفای نقش بررسی کنه‌. وضعیت تحقیرآمیزی بود.شارلیز ترون میگه که وقتی هجده سالش بوده یه کارگردان مرد ازش خواسته که برای تست بازیگری به خونه‌ش بره. اونجا که میره می‌بینه که بازیگر مرد لباس راحتی تنشه و داره به نوشیدنی دعوتش می‌کنه.ریس ویترسپون در سخنرانی‌های اخیرش میگه که زمانی که شونزده سالش بود مورد آزار جنسی یک کارگردان قرار گرفته و ایجنتش بهش گفته که برای از دست ندادن کارش بهتره که سکوت کنه. داستان ماریا اشنایدر هم که ابتدای پادکست بهش اشاره کردم.اما سوپراستار حقیقی سینمای امریکا، مردی که روایت‌های معتبر زیادی ازش وجود داره، کسی نیست جز سر هاروی واینستاین. تهیه کننده‌ای که در سال گذشته از پشت دوربین به هدلاین خبرهای هالیوود راه پیدا کرد.هاروی واینستاین در سال 1952 به دنیا اومده. اون یکی از معروف‌ترین تهیه‌کنندگان هالیووده و بنیانگذار شرکت میرامکس و تهیه‌کننده فیلم‌هایی مثل پالپ فیکشن (pulp fiction) یا شکسپیر این لاو (shakespeare in love) و برای فیلم شکسپیر این لاو جایزه‌ی اسکار رو برد و بعد از میرامکس اون و برادرش کمپانی خانوادگی خودشون رو تاسیس کردند که تا سال 2017 هم مدیرش بود. هاروی در طول فعالیتش بالاترین نشان افتخار نظامی و فرهنگی فرانسه رو دریافت می‌کنه. نشانی‌ که قبلا به افرادی مثل چارلی چاپلین، ژول ورن یا مارتین اسکورسیزی داده‌ شده.همچنین از دست ملکه الیزابت برای مشارکتش در گسترش صنعت فیلمسازی انگلستان، نشان افتخار دریافت کرده. اون در زمینه‌های خیریه‌ای مثل ایدز یا مبارزه با فقر فعال بوده و باید بدونید که حامی سرسخت حزب دموکرات هم هست. وقتی که پولانسکی در سوییس دستگیر شد و هرگز به امریکا برگشت، هاروی در کنار وودن الن، مارتین اسکورسیزی و دیوید لینچ جزو کسانی بودند که نامه‌ای رو امضا و از پولانسکی حمایت کردند.سال‌های سال درمورد هاروی شایعاتی تو هالیوود وجود داشت. حدود سال 1998، گوئینیت پلترو توی برنامه‌ آخر شب با دیوید لترمن گفتش که هاروی آدم رو مجبور به یه کارایی میکنه‌!داستان اینطوری بوده که وقتی گوئینیت پلترو بیست و دو ساله بوده، هاروی اون رو برای بازی در نقش اصلی فیلم اما در نظر می‌گیره. بعد هم برای یک ملاقات کاری اون رو به سوییتش دعوت می‌کنه. هاروی وقتی پلترو رو می‌بینه تلاش می‌کنه که باهاش تماس فیزیکی برقرار کنه و ازش می‌خواد که به اتاق خوابش بیاد و ماساژش بده اما پلترو مقاومت می‌کنه و دست رد به سینه‌ش میزنه و بعد هم برای دوست پسر اون موقعش یعنی برد پیت داستان رو تعریف می‌کنه. برد پیت هم عصبانی میشه و جلوی هاروی وایمیسته و ازش می‌خواد که دیگه هیچ وقت با دوست دخترش کاری نداشته باشه.سال 2005 کورتنی لاو تو مصاحبه‌ای به بازیگرای جوان توصیه کرد، اگر هاروی به یک مهمانی خصوصی دعوتشون کرد نرن. سال 2013 وقتی سس مک فارلین نامزدهای جایزه بهترین بازیگر نقش دوم زن را معرفی می‌کرد، گفت تبریک میگم این پنج زن دیگه لازم نیستش که تظاهر کنند به هاروی واینستاین علاقه‌مندن.سال 2015 نیویورک تایمز خبر داد که پلیس هاروی رو برای تعرض به یک مدل بیست و دو ساله بازجویی کرده. داستان چی بود؟ آمرا گوتیرز با همکاری پلیس شهر نیویورک تونسته بود صدای هاروی رو وقتی داشته تلاش می‌کرده تا به آمرا نزدیک بشه ضبط بکنه. در ادامه صدای گفتگوی اون‌ها رو می‌شنویم.جالبه بدونید که رسانه‌ها و اخبار و مقالات منفی بسیاری در مورد آمرا منتشر کردن و اون رو یک فرصت طلب نامیدن. دادستانی تصمیم گرفت که به دلیل نداشتن مدارک کافی علیه واینستاین اعلام جرم نکنه و این شد که قضیه برای مدتی مسکوت موند.تا اینکه سال 2017 نیویورک تایمز هاروی واینستاین رو متهم کرد که برای سی‌سال، تکرار می‌کنم برای سی سال، زنانی که باهاشون کار می‌کرده رو تحت آزار جنسی قرار داده!پنج روز بعد از انتشار این گزارش گفتن هاروی سیزده زن رو مورد آزار جنسی قرار داده و به سه تاشون تجاوز کرده. شونزده نفر از دستیاران هاروی اظهار کردند که شاهد دست‌درازی‌هاش به زنان بودن. چهار نفرم گفتن که بعد از اینکه دست رد به سینه هاروی زدن از پروژه‌های کاری حذف شدن.از سال 1980 تا 2015، هاروی بازیگرا یا مدل‌های جوان رو به اتاقش در هتل یا دفترش دعوت می‌کرد تا مثلا در مورد کار باهاشون صحبت کنه اما از اون‌ها می‌خواسته که ماساژش بدن یا باهاش رابطه‌ی جنسی برقرار کنن.هاروی اشک سرسی لنیستر رو هم درآورده. لینا هیدی بازیگر معروف گیم آف ثرونز در سال ۲۰۱۷  یک مجموعه توییت منتشر کرد و داستان پیشنهاد هاروی رو مطرح کرد. اون میگه که هیچ وقت به هاروی علاقه نداشته و بودن با اون شبیه اینه که بخواد پدرش رو ببوسه‌.هاروی بعد برای بار دوم و چند سال بعد تو یک جلسه‌ی کاری به سرسی پیشنهاد میده که برای مطالعه‌ی فیلمنامه به اتاقش بره. سرسی هم صریحا اعلام می‌کنه که علاقه‌ای به این موضوع نداره. هاروی عصبانی میشه، بازوی سرسی رو محکم می‌گیره و بیرون از هتل به سمت ماشین هلش می‌ده و تهدیدش می‌کنه که هرگز در مورد این موضوع با کسی صحبت نکنه. سرسی میگه که وقتی داخل ماشین شده از شدت ناراحتی گریه‌ش گرفته.میگن که در تمام این سال‌ها مت دیمون و راسل کرو از رفتارهای هاروی خبر داشتند اما روی کاراش سرپوش می‌گذاشتن. هاروی در جواب رسانه‌ها در مورد رفتارهاش اینطور میگه: قبول دارم که رفتاری که با همکارام در گذشته داشتم دردناک بوده و از این بابت عذرخواهی می‌کنم.در پی این اتفاق‌ها هاروی از شرکتی که خودش تاسیس کرده بود، اخراج میشه‌. همسرش ازش طلاق می‌گیره و برای این اتهامات همچنان در حال محاکمه‌‌ست. از اون تاریخ به بعد هم جایی دیده نشده و کسی ندیدتش.وکیل هاروی در دفاعیاتش میگه راه و روش انتخاب بازیگرا رو هاروی اختراع نکرده. اگر که یک زن تصمیم می‌گیره که برای پیشرفت در کارش با یک تهیه‌کننده‌ی هالیوود رابطه جنسی برقرار کنه و این کار رو انجام میده و بعدش پشیمون می‌شه و کل این قضیه رو یه جوری تعرض می‌بینه، بهش نمی‌گن تجاوز. این یعنی اینکه اون زن خودش مایل بوده که برای پیشرفت در کارش کاری رو انجام بده که خودشم میدونه تحقیرآمیزه. البته به رفتارهای هاروی نباید از یک زاویه نگاه کرد.زاویه‌ی روبرو رو خانم کاترین دنوو، ستاره فرانسوی هالیوود و هم‌بازی آلن دلون در فیلم یک پلیس و پول کثیف برای ما می‌سازه. دنوو نامه‌ای رو منتشر می‌کند که صد نفر از هنرمندان فرانسوی هم امضاش کردند. بخش‌هایی از این نامه رو براتون می‌خونم.تجاوز یک جرمه اما تلاش برای اغوای کسی چه مصرانه و چه ناشیانه جرم نیست. می تو به یه کمپین بزرگ تبدیل شد و در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی صدا کرده و بدون اینکه به آدم‌ها فرصت دفاع از خودشون رو به اون‌ها رو به متجاوزان جنسی تبدیل کرد.این مدل از عدالت قربانیان خودش رو هم داشت. مردانی که سر کار بازخواست شدند یا مجبور شدند استعفا بدن در حالی که تنها جرمشون این بود که زانوی زنی رو لمس کردن یا بوسیدنش یا سر ملاقات‌های کاری بیش از اندازه با زن‌ها صمیمی می‌شدن یا نهایتا به زنی که بهشون علاقه نداشته پیام‌های سکسی فرستادن.باشه این حیوونای کثیف رو زندانی کنید اما این کمکی به توانمندسازی زن‌ها نمی‌کنه بلکه به اون کسانی خدمت می‌کنه که دشمن آزادی‌های جنسی هستن. مذهبی‌های رادیکال و انسان‌های متحجر و تمام کسانی که فکر می‌کنند زن‌ها گونه‌ی مجزایی هستند.کودکانی هستند با چهره‌ی بزرگسال که نیاز دارن که بقیه ازشون مراقبت کنن. همه‌ی ما می‌دونیم که آدمیزاد سنگ نیست، یک زن میتونه در یک روز هم یک تیم حرفه‌ای رو رهبری کنه و هم از اینکه آبجکت جنسی یک مرد هست لذت ببره.می‌تونه حقوق برابر با یک مرد رو دریافت کنه اما اصلا از این که توی مترو مردی لمسش بکنه احساس بدی نداشته باشه حتی اگر رفتار مرد متجاوزانه باشه. حتی می‌تونه که رفتار اون مرد رو نشونه‌ی ابراز تمایل جنسی عمیق اون فرد نسبت به خودش بدونه.نظر شما چیه؟ چقدر حرفای کاترین دنوو رو قبول دارین؟ من در توییتر روزن در مورد این موضوع یک نظرسنجی میذارم و شما هم اگر خواستید برید و در این نظرسنجی شرکت کنید.خب یه کم بریم عقب‌تر. از کجا تهیه‌کننده و کارگردان‌ها این همه قدرت پیدا کردن؟ آیا پول حرف اول و آخر می‌زد یا بالاخره اون‌ها هم به هنرپیشه‌ی کاربلد زن احتیاج داشتن؟ پست دوربین هالیوود چه بلایی سر هویت زنانه آورده؟سال‌ها پیش و قبل از اینکه صنعت فیلمسازی آمریکا به کالیفرنیا منتقل بشه، ستاره‌ای وجود نداشته و استدیوهای فیلم‌سازی، استارتاپ‌هایی بودند که گروه بازیگرا و عوامل صحنه رو دور هم جمع می‌کردن. چهره‌های آشنایی که روی پرده سینما دیده می‌شدند هم بیشتر با برند استودیو میشناختن. مثلا دختر ویتاگراف یا دختر بیوگراف اما در سال 1909 کارل لمل مدیر استودیوی ای‌ام‌پی که بعدا هم کمپانی یونیورسال پیکچرز رو راه‌اندازی کرد، دنبال یک ستاره‌ی واقعی بود و این شد که تصمیم گرفت اول یکیشون رو به قتل برسونه. اون فلورانس لارنس بازیگری که با بیوگراف کار می‌کرد رو استخدام کرد و شایعه کرد که در تصادف رانندگی کشته شده. وقتی که مردم ناراحتی خودشون رو ابراز می‌کردن و حسرت می‌خورد که دیگه نمی‌تونن دختر بیوگراف رو ببینن توی روزنامه‌ها پخش کرد که فلورانس زنده است و از حالا به بعد توی فیلم‌های آی ام پی بازی می‌کنه. این اتفاق آغاز رابطه‌ی جدیدی بین تهیه‌کنندگان و ستاره‌های زن بود. راهی که لارنس شروع کرد رو خیلی‌های دیگه ادامه دادن.بیزنس فیلم‌سازی که در کالیفرنیا رشد می‌کرد باعث شد که خیلی از دختران جوان آمریکایی به امید اینکه ستاره بشن به هالیوود بیان اما وقتی وارد کلنی فیلم‌سازان می‌شدند، سرنوشت بیشترشون به پیشخدمتی یا انجام کار جنسی ختم می‌شد و از اغلبشون تست بازیگری گرفته نمی‌شد. کم کم توجه همگانی به رسوایی‌های هالیوود جلب شد و اون‌ها ناگزیر به پیدا کردن راه کار شدن. وین هیتس که مدیر یک شرکت تولید و توزیع فیلم سازی در اون زمان بود دست به اقداماتی زد. اون اعتقاد داشت که پاکسازی این صنعت باید اول از پشت دوربین شروع بشه و این بود که خوابگاه بزرگی برای دخترانی که وارد هالیوود می‌شدند، اختصاص داد تا اون‌ها پناهگاه امنی داشته باشند و قربانی خشونت جنسی در قبال جای خواب نشن‌. البته که این کار به جای اینکه سراغ ریشه و علت این اقدامات بره، تلاشی بود برای اینکه میزان آسیبی که دخترهای جوون می‌بینن رو کاهش بده‌.اقدام دیگه‌ای که هیتس انجام داد و بیشتر هم به همین خاطر میشناسنش ایجاد یک مرام‌نامه بود. مرام‌نامه‌ی هیتس به تعدادی از بایدها و نبایدها اشاره می‌کرد مثلا مواردی که در ادامه ذکر می‌کنم نباید توی فیلم‌ها وجود می‌داشت. هر مدل برهنگی، چه به صورت مشخص و چه محو و مبهم یا خوابیدن زن و مرد کنار هم روی یک تخت. بردگی سفیدپوستان یا ارتباط جنسی بین یک سفید پوست و یک سیاه‌پوست. صحبت از بهداشت جنسی و بیماری‌های مقاربتی. صحنه‌های مربوط به تولد نوزاد یا اندام‌های جنسی کودکان. تجاوز، صحنه‌های خودفروشی و صحنه‌های مربوط به شب اول ازدواج، رابطه‌ی جنسی زن و مرد یا بوسه‌های طولانی‌مدت.هالیوود تا سال 1950 به این مرام‌نامه متعهد بود تا وقتی که با رقیبی جدی‌ای روبرو شد. اولین رقیب تکنولوژی جدیدی به اسم تلویزیون بود که آدما لازم نبود که برای دیدنش از خونه خارج بشن. هالیوود باید چیزی ارائه می‌کرد که آدم‌ها توی تلویزیون نمی‌تونستن ببینن. علاوه بر این، تهدید جدی دیگه حضور فیلم‌های خارجی بود که مجبور نبودن از مرام‌نامه‌ای پیروی کنن. این شد که هالیوود همون روزا این مرام‌نامه را به فراموشی سپرد.اوایل سال‌های طلایی هالیوود یعنی حدود 1937 دو تا اتفاق مهم افتاد. اولین انتشار فیلم ستاره‌ای متولد می‌شود. درام عاشقانه‌ای که در مورد دختری بود که به یک ستاره بزرگ تبدیل میشه. دختر قصه‌ی ما پیشخدمت بود و تو یکی از مهمونیا با یک بازیگر معروف و البته الکلی آشنا می‌شه و رابطه‌ی عاشقانه‌ی اون‌ها موفقیت اون دختر رو رقم میزنه. اگرچه که فیلم لحظات تلخی در خودش داره اما در واقعیت نشون دهنده‌ی رابطه‌ی بین استودیو و ستاره‌هاست. این فیلم خیلی معروف میشه و سه بار دیگه هم ساخته میشه و همون‌طور که احتمالا حدس زدین نسخه‌ی آخرش سال گذشته با بازی لیدی گاگا و بردلی کوپر منتشر شده. فیلم ا استار ایز بورن (a star is born).اتفاق دیگه سال 1937 رخ داد، وقتی که رقصنده‌ی بیست ساله، پاتریشیا داگلاس به یه مهمونی هالیوودی دعوت شد. در واقع اون تماسی دریافت می‌کنه و تصورش اینه که دعوت شده تا در نقش به زبان ما، سیاه لشکر یک فیلم وسترن بازی کنه. اما در واقع مهمونی مربوط به رویداد سالیانه شرکت ام‌جی‌ام بود. پاتریشیا وقتی وارد مهمونی میشه از تعجب خشکش می‌زنه. نزدیک به صد و بیست زن اونجا بودن و همشون هم لباس کوتاه وسترنی پوشیده بودن. اون دخترها دعوت نشده بودن تا نقشی رو بازی کنن بلکه قرار بود میزبان مهمونی استودیو باشن. تنها باید می‌رقصیدند و مردها حین نوشیدن و غذا خوردن تماشاشون می‌کردن. مهمونی خیلی زود به خشونت کشیده میشه‌. دیوید راس یکی از کارکنان شرکت با کمک یکی از دوستاش داگلاس رو به چنگ میاره و کشون کشون به سمت ماشین می‌بره و به گفته‌ی داگلاس بهش تجاوز می‌کنه البته این ماجرا بعدا توسط کمپانی تکذیب شد و حاشیه‌هایی براش به وجود اومد اما خیلی‌ها بر این باور بودند که واقعیت داره.حضور زن‌ها در هالیوود از دهه‌ی چهل تا حالا تغییر محسوسی نکرده. در اون سال‌ها درصد حضور زنان توی نقش‌های دیالوگ‌دار چیزی بین 25 تا 28 درصد بوده و شاید باورتون نشه اما سال 2013 این عدد به 30 رسیده.استفاده‌ی ابزاری از بدن زن در صنعت فیلم‌سازی هم رایجه. چه بسا که توی خیلی از فیلم‌ها تنها جذابیت موجوده مثلا 28 درصد از زن‌ها در فیلم‌ها مجبورن لباس‌هایی رو بپوشند که به لحاظ جنسی جذاب نشونشون بده. این عدد برای آقایون 7 درصده. 26/2 درصد از زنان در فیلم‌ها نیمه برهنه میشن در حالی که این عدد برای آقایون 9 درصده. تقریبا یک سوم از زنانی که توی فیلم دیالوگ دارن سکانس‌های نیمه برهنه هم دارن.با وجود این آمارها بازم هستند بسیاری از بازیگرهای هالیوودی که توی قراردادهاشون اظهار می‌کنند که حاضر نیست در مقابل دوربین برهنه بشن. افرادی مثل مگان فاکس، سارا جسیکا پارکر، لیک لایدلی، جسیکا آلبا یا جولیا رابرتز. دلایل مختلفی هم دارن. یه سریاشون میگن که دوست ندارن که بچه‌ها و خانواده‌شون اون‌ها رو برهنه ببینن. کسایی هم مثل جولیا رابرتز اعتقاد دارن که این کار باعث پایین آوردن ارزش زن میشه‌.بیاید تا اینجای پادکست رو با هم یک مروری بکنیم‌. اولش براتون از آمار حضور زن‌ها توی فیلم‌های هالیوودی گفتم. 15 درصد که یادتون هست. بعد با هم فیلم‌های سال 2013 و حضور زن‌ها رو یه مروری کردیم و بعدش از جلوی دوربین رفتیم به پشت دوربین.جای تاریکی که از زن‌ها قربانی‌های زیادی گرفته. تاریخچه گرفتاری‌ها و مصیبت‌های زن‌ها برای بازیگر شدن در هالیوود رو یه مروری کردیم تا رسیدیم به سال‌های اخیر و همون درخواست معروف کارگردانان و تهیه کننده‌ها از هنرپیشه‌های زن یعنی برهنگی.حالا خوبه کیفیت این حضور 15 درصدی زنان در هالیوود رو هم باهم یه مروری بکنیم. می‌خوام در مورد تستی به نام بک دل باهاتون صحبت کنم. تست ساده‌ای که نتایجش حتما حیرت‌زده‌تون می‌کنه.این تست مشخص می‌کنه که فیلم‌ها چه تصویری از زنان رو نشون میدن. آیا اون‌ها شخصیت انسانی و مستقلی از خودشون دارن یا اینکه فقط دارن نقش مقابل یک مرد رو بازی می‌کنند.این تست‌ سه تا سوال ساده رو مطرح می‌کنه و هر فیلمی برای این که قبول بشه باید پاسخ هر سه سوال درباره‌ش مثبت باشه. اول، آیا در فیلم بیشتر از دو تا شخصیت اصلی زنی که اسمشون هم مشخص باشه وجود داره؟سوال دوم، آیا این دو شخصیت زن که گفتیم توی فیلم با هم دیالوگ دارن؟ یفنی رو در رو با هم حرف می‌زنن؟ و سوال سوم این که آیا این دیالوگ‌های رو در رو در مورد موضوعی غیر از شخصیت‌های مرد فیلم هست؟تست خیلی ساده است و به نظر میاد که بیشتر فیلما راحت توش قبول بشن. نظر شما چیه؟ هشتاد درصد قبول میشن؟ هفتاد چطور؟ واقعا تست سختی نیست دیگه پنجاه درصد که باید قبول بشن.بیاین چندتا فیلم و انیمیشن معروف رو که حتما خیلیاش رو می‌شناسید با هم بررسی کنیم. لالالند، سه‌گانه‌ی لرد آف د رینگز،  میلیونر زاغه نشین، آواتار، در جستجوی نمو. فکر می‌کنید که کدوم یکی از این فیلما نمره‌ی قبولی می‌گیرن؟باید بگم که همه‌ی این فیلم‌ها در تست بک‌دل رد شدن. متاسفانه در مطالعه‌ای که روی 1784 فیلم از سال 1970 تا 2013 انجام دادن متوجه شدند که کمتر از 50 درصد فیلم‌ها در این تست قبول شدن‌.در مقابل فیلم‌هایی مثل ساعت‌ها، قوی سیاه، دیو و دلبر یا اسپایدرمن در این تست نمره‌ی قبولی گرفتن. فیلم امریکن هاستل (american hostel) سال 2013 نامزد دریافت اسکار توی شاخه‌های مختلفی از جمله بهترین بازیگر زن شده بود.دو شخصیت اصلی زن هم داشت که جنیفر لارنس و امی ادامز بازیشون می‌کردن. طبیعتا انتظار داریم که همچین فیلمی خیلی راحت تست رو قبول بشه اما باید بگم که اتفاقا خیلی مرزی قبول میشه.چرا که فقط توی یه صحنه‌ای کوتاه از فیلمه که جنیفر لارنس با همسر یکی از سیاستمدارا دیالوگ می‌گیره و صحبت می‌کنه. تعجب نکنید اما موضوع صحبتشون هم چیزی نیست جز لاک ناخون.تاسف‌باره که خیلی از فیلم‌ها حتی همچین صحنه‌ی پیش پا افتاده‌ای رو هم ندارن. اتن هایی که به لحاظ سینمایی هالیوود رو بررسی کردن می‌دونن که به شدت به قواعد ژانر پابند و بنای باشکوه هالیوود روی چند ستون و قاعده‌ی اصلی واقع شده‌. انگار کمپانی‌های بزرگ به یه اکسیری دست پیدا کردند که می‌دونن چی براشون تماشاچی و پول میاره و به هیچ وجه حاضر نیستن تغییرش بدن. قطعا هر عقل سلیمی هم این روند رو تایید می‌کنه. قاعده‌ی بازی برنده رو چرا باید تغییر داد؟اگر فیلم‌های هالیوود رو بررسی کنیم به یه سری استریوتایپ‌های تکراری از حضور زنان هم می‌رسیم. درست مثل قواعد ژانر این اصول هم همیشه رعایت و تکرار میشه، مثلا این که در هالیوور همه‌ی زن‌ها به صورت طبیعی غریزه‌ی مادری دارن.درسته که غریزه‌ی مادری و نمایش دادن اون اتفاق مثبتیه اما تصویری که هالیوود از بارداری و مادر بودن ارائه میده با واقعیت هم‌خوانی نداره‌. تاثیر دوران بارداری، زایمان و حتی ماه‌های اولیه بعد از اون فانتزی و نمایشیه.زن‌ها سرشار از عاطفه‌ی مادری هستند، اندامشون تکون نخورده. درد و ناراحتی ندارن. بچه هم خیلی ساکت و معصومه. تصاویری که همه‌مون می‌دونیم از واقعیت این دوران به دوره.زن‌های شاغل و موفق غیرقابل تحملن. اغلب سرد و خشکن. از عشق سر در نمیارن، زندگی خانوادگی گرمی ندارن و از پس تربیت بچه‌هاشون برنمیان. پیام هالیوود مشخصه. داشتن یک شغل خوب معادل از دست دادن تمام روابط گرم خانوادگیه.اگر که فیلم (the devil wears prada) با بازی ان هث‌اوی و مریل استریپ رو دیده باشید، شخصیت مریل استریپ خیلی نزدیک کارکتریه که توضیح دادم.در هالیوود همه‌ی زن‌ها یک عروسی رویایی می‌خوان. اونا از زمانی که یک دختر کوچک هستند، در مورد مهم‌ترین روز زندگیشون یعنی روز عروسی فکر می‌کنن. هالیوود دوست داره که ما باور کنیم که ازدواج و به طور مشخص مراسم اون، یکی از اصلی‌ترین رویاهای یک زنه.زن‌های امریکای لاتین سکسی و جذابن. پوست خوش رنگ و کمرهای باریک دارن، شوخ و خوش‌برخوردن و جاذبه‌ی جنسی زیادی دارن. مثلا میشل لودریگز توی فیلم فست اند فیوریس (Fast &amp; Furious) همچین نقشی رو بازی می‌کنه.فمنیست‌ها تلخ و خطرناکن، شلخته و ستیزه جو هستند، به ظاهرشون اهمیت نمیدن یا اینکه به واسطه‌ی اعتقادشون به برابری، روابط بی‌قید و شرط و ناموفقی دارن. دقت کردین که این تصور توی ایران هم خیلی رایجه. این که فکر می‌کنیم زن‌هایی هستند که به ظاهرشون اهمیت نمیدن، یه جورایی تنبل هستند و با روابط خانوادگی عاشقانه حتی چیزهای ساده‌ای مثل فعالیت در خونه هم در ستیزن.یه باری یکی از همکارای من در محل کار با تعجب ازم پرسید تو که فمینیستی توی خونه آشپزی هم می‌کنی؟ در واقع تصویری که هالیوود از زن‌ها نشون میده با اون چیزی که در صنعت تبلیغات می‌بینیم تفاوتی نداره.زن‌ها افراد کم هوش و احساساتی هستن که ماهیتشون جز در خانواده و در کنار یک مرد تعریف نمیشه. اشتباه نکنید، من اصلا قصد ندارم که ارزش گذاری کنم و حضور مردان کنار زنان رو زیر سوال ببرم.حرف من اینه که هویتی که تعریف میشه مستقل نیست. به تنهایی ناقصه و معنایی نداره. بدتر از اون مبتنی بر واقعیت هم نیست، خیلی اوقات جنبه‌ی طنز یا تحقیرآمیز پیدا می‌کنه و در طولانی مدت باعث کاهش عزت نفس و فعالیت اجتماعی زن‌ها میشه.البته مثال نقض هم برای این موارد هست، فیلم‌هایی هستند که در این چارچوب‌ها نمی‌گنجن. بله حتما مثال‌هایی هم به ذهن شما می‌رسه، مثل همون فیلم‌هایی که سال 2013 با حضور موفق زنان ساخته شد.صحبت ما در اینجا بحث کلیشه‌ها به ویژه در سینمای عامه‌پسند هالیووده نه منتخبان اسکار. فیلمایی که شاید ما کمتر ببینیمشون چون کمتر هم به شهرت می‌رسن. مثالش برای ما میتونه سینمای اصغر فرهادی با شهرت جهانی باشه و یک فیلم سینمایی توی ایران مثل زهرمار ساخته‌ی جواد رضویان.بیاید کمی هالیوود رو از بیرون ببینیم. به نظر شما دلیل این عقب نگه داشتن زن‌ها چیه؟ پس هالیوود چه فرقی با صدا و سیمای ایران داره؟ راستش رو بخواین از نظر من جدال برابری جنسیتی در همه جای دنیا برابره.برگردیم به سوال. چرا زن‌ها در هالیوود هم عقب نگه داشته شدن. صنعت فیلم سازی هم مثل خیلی از صنایع دیگه تحت سلطه مردانه. برای مثال در 85 سال گذشته تنها هفت بار یک زن تهیه‌کننده برنده‌ی جایزه‌ی اسکار شده. این عدد برای فیلمنامه نویسی هشته یا اینکه 77 درصد از صاحبان رای آکادمی اسکار مردان هستن.همیشه این سوال وجود داشته که چرا با وجود اینکه تعداد زن‌ها زمان فارغ التحصیلی از دانشگاه با مردها برابری می‌کنه ولی به تدریج از صحنه حذف میشن و مردها جاشون رو می‌گیرن.ساده‌ترین پاسخی که به ذهنمون می‌رسه اینه که احتمالا شایستگی کمتری از خودشون نشون دادن. توی یک جامعه‌ی برابر، همچین پاسخی می‌تونه درست باشه اما صنعت فیلم‌سازی همونطور که گفتم اینطوری نیست.تهیه‌کننده‌ها به سختی روی فیلم‌هایی که کارگردان زن دارن سرمایه‌گذاری می‌کنن. اگه فیلمی که کارگردان زن داره کم بفروشه این عدم موفقیت نه به فیلم، که به زن بودن کارگردان نسبت داده میشه.این صنعت به زن‌ها کمتر از مردان حقوق میده. بعلاوه به اون‌ها تلقین می‌کنه که بعد از چهل سالگی، یعنی از زمانی که به تدریج زیبایی و جوونیشون رو از دست میدن دیگه گزینه‌ی خوبی برای فیلم‌ها نیستن.درصدهایی که ارائه دادم تا داستان‌هایی که در مورد اهمیت ظاهر فیزیکی زن‌ها تعریف کردم، همه تایید کننده این موضوع هستن. هر از چندگاهی هم اخباری مبنی بر آزار جنسی زن‌ها منتشر میشه‌.همه‌ی این‌ها باعث میشه که حضور خانم‌ها در صنعت فیلم‌سازی کمرنگ و با مشقت بسیار همراه باشه؛ حتی وقتی زن‌ها علی‌رغم موانع بسیار موفق میشن فیلمی رو کارگردانی کنن در جشنواره‌هایی شرکت داده میشن که داورانش رو مردان تشکیل میدن‌اغلب منتقدان، اعضای هیئت داوری و حتی اعضای آکادمی اسکار رو مردان تشکیل میدن، پس طبیعیه که نگاه مردانه به این سند قالب باشه.در واقع حضور زن‌ها در هالیوود دو بعد داره. یکی تصویری که از اون‌ها به نمایش گذاشته میشه و دیگری رفتاری که در پشت صحنه وجود داره و در نهایت باعث کمرنگ‌تر شدن حضور و فعالیت زن‌ها و کمتر دیده شدنشون میشه.اما روزنه‌های امید باز شده. فیلم اور برند ایز کرایسس (Our Brand Is Crisis) داستان یک مشاور سیاسی با تجربه‌ای رو روایت می‌کنه که به بولیوی رفته تا به رئیس جمهور سابق این کشور کمک کنه دوباره به قدرت برسه.سندرا بولاک نقش این مشاور سیاسی رو بازی می‌کنه اما می‌دونستین که اول قرار بوده جرج کلونی این نقش و بازی بکنه. سندرا بولاک وقتی فیلمنامه رو میخونه با جرج کلونی تماس می‌گیره و ابراز علاقه میکنه تا در نقشی بازی کنه که برای یک مرد نوشته شده.پیشنهادش با استقبال جرج کلونی روبرو میشه و با اندکی تغییرات در فیلمنامه این نقش به یک زن سپرده میشه، البته این اتفاق برای اولین بار در هالیوود رخ نمی‌داد.قبلا هم انجلینا جولی در فیلم سالت (salt) یا نمک نقشی رو بازی کرد که برای یک مرد نوشته شده بود. چارلی استرون هم روزی جای برد پیت رو گرفته‌ بود.این‌ها تنها بخشی از تلاش‌هایی که زنان و مردان برای ایجاد برابری و شکستن استریوتایپ‌ها در هالیوود انجام دادند. مرلی استریت میگه هم زن‌ها و هم مردها در ایجاد چنین وضعیتی نقش دارند.تا وقتی که مردها تبعیض جنسیتی رو فقط مشکل زنان می‌دونن تغییر هم ایجاد نمیشه. من قبول دارم که مردها و زن‌ها شبیه به هم نیستند اما اون‌ها گاه چیزهای مختلف و گاه هم سلایق مشابهی دارند و فیلمی موفق میشه که به سلیقه و علایق هر دو گروه توجه کنه.هن هسبی میگه که در نقش‌هایی که تصویر استروتایپی از زنان ارائه می‌کنند بازی نمی‌کنه. ژولین مور میگه که شما اختیار پولتون رو که دارید، یه فیلمی وجود داره که تصویر جدیدی از زن‌ها ارائه میده خب بلیطش رو بخرید و برید ببینیدش. همین کارهای کوچیکه که تغییر ایجاد می‌کنه.از سال 2014 تا 2017 فیلم‌هایی با نقش اول زن نسبت به فیلم‌هایی که نقش اولشون مرد بوده فروش بیشتری داشتن. این تحقیقات که اون رو موسسه‌ی کریتیو آرتیست ایجنسی انجام داده نشون میده که در همین بازه زمانی فیلم‌هایی که تست بک‌دل رو قبول می‌شدند درآمد بیشتری نسبت به سایر فیلم‌ها داشتن.در این سال‌ها واندرمن یا لیدی برد، بیوتی اند د بیست یا دیو و دلبر یا انیمیشن مانا در صدر فیلم‌های پرفروش قرار گرفتند و نظر منتقدان رو هم به خودشون جلب کردن. این تصور که فیلم‌های زنانه نمی‌فروشند امروزه دیگه به لحاظ آماری هم قابل اثبات نیست. در این بین واندرومن و لیدی برد رو کارگردان‌های زن ساختن‌.سریال The Handmaid&#x27;s Tale هم که مشخصا به موضوع زنان می‌پردازه و اخیرا هم خیلی ترند شده، توسط یک زن ساخته میشه. آکادمی اسکار هم برای افزایش دایورسیتی یا تنوع، اعضای جدیدی اعم از زنان و رنگین‌پوست‌ها رو به عضویت در آورده. کسایی مثل ادل یا لیدی گاگا‌.حالا که این قسمت رو شنیدید فکر می‌کنید که توی فیلم‌های فارسی زبان و سینمای ایران چقدر تاثیر درست و غیر کلیشه‌ای از زن‌ها نمایش داده میشه؟ چند تا فیلم رو از نظر بگذرونید و به شخصیت‌های زنش فکر کنید. نقطه مشترکی می‌بینید؟امیدوارم به زودی و در چند قسمت آینده بتونم در مورد جایگاه زنان در سینمای ایران صحبت کنم. خوشحال میشم که تجربیات و شنیده‌هاتون رو در این باره با من به اشتراک بگذارید.اگر در سینمای ایران کار می‌کنید و موفقیتی در موضوع برابری جنسیتی داشتید یا این که روایت‌هایی در این باره شنیدید یا تجربیات ناخوشایندی داشتید که می‌تونه به من در ساخت این پادکست کمک کنه، لطفا دریغ نکنین.[موزیک متن]این قسمت ششم پادکست روزن بود. خیلی ممنونم که در اپیزودهای مختلف همراه من هستید. همینطور ممنونم از مسلم رسولی، دوست عزیز که موزیک ابتدا و انتهای روزن رو برای من ساخت. در تهیه و ویرایش محتوای این قسمت، دوست خوبم ایمان مشعلچیان خیلی به من کمک کرد که همین جا ازش تشکر می‌کنم.من اخیرا در شبکه‌های اجتماعی روزن فعال‌تر شدم و علاوه بر مطالب تکمیلی پادکست، اخبار و موضوعات مربوط به زنان رو هم به صورت روزانه به اشتراک می‌گذارم. من رو همه‌جا می‌تونید با آیدی روزن پادکست دنبال کنید. لطفا نظرات و فیدبک‌هاتون رو هم با من در میون بگذارید.تا قسمت بعدی هدیه، شهریور 1398.[موزیک پایانی]بقیه قسمت‌های پادکست روزن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/قسمت-۶-–-زنان-در-هالیوود-id2043852-id181224099?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%DB%B6%20%E2%80%93%20%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%20%D8%AF%D8%B1%20%D9%87%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%88%D8%AF-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست روزن Rozan Podcast I</category>
                <author>پادکست روزن Rozan Podcast I</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jan 2023 22:56:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت پنجم– زنان و تبلیغات</title>
                <link>https://virgool.io/RozanPodcast/%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86-wnuzvvwjtwtk</link>
                <description>سلام من هدیه میری‌مقدم هستم، یک فمینیست و علاقه‌مند به حوزه‌ی زنان. شما هم دارید به قسمت پنجم روزن گوش می‌دید. پادکستی که درباره‌ی موضوع زنان و برابری جنسیتیه و این قسمتش اواخر تیر ماه 1398 منتشر میشه.تا به حال چهار قسمت از روزن منتشر شده. در این چهار قسمت من در مورد روز جهانی زن، تاریخچه‌ی به دست آوردن حق رای زنان، تفاوت‌های مغزی زن‌ها و مردها و استریوتایپ‌های جنسیتی صحبت کردم.در تمام این قسمت‌ها هم تلاش کردم که به قولی که ابتدای پادکست دادم متعهد باشم و موضوعات رو با نگاه عادلانه و خالی از تعصبی مورد بررسی قرار بدم تا این که محتوای پادکست هم برای خانم‌ها و هم برای آقایون علاقه‌مند شنیدنی و جذاب باشه.در هر حال خوشحال می‌شم اگر نظر و انتقادی دارید باب صحبت رو باز و از طریق ایمیل یا شبکه‌های اجتماعی پادکست به آیدی روزن پادکست با من مطرحش کنین.خب بعد از این مقدمه‌ی طولانی شما رو دعوت می‌کنم به شنیدن قسمت پنجم روزن که موضوعش نقش و جایگاه زنان در رسانه‌ست.[موزیک متن]بر همگان واضح و مبرهنه که رسانه‌ها تاثیر زیادی روی نرم‌های اجتماعی و فرهنگی ما دارن. اون‌ها تصویری از وضعیت فعلی جامعه و گاه وضعیت ایده‌آل و مطلوب ما رو نمایش میدن. رسانه‌ها لحظه‌ای نیستش که ما رو رها بکنن.از اولین ساعات صبح که بیدار می‌شیم و صفحه اینستاگراممون رو چک میکنیم تا وقتی تلویزیون رو روشن و فیلم تماشا می‌کنیم و یا زمانی که سراغ بازی‌های کامپیوتری میریم خودمون رو در معرض تاثیرات رسانه‌ها گذاشتیم‌. اون‌ها خوراک ذهنی ما رو تامین می‌کنن.روی شیوه‌ی تفکر و مدل رفتاری ما تاثیرات به سزایی دارند و بی این که بفهمیم ما رو شبیه خودشون می‌کنن اما تا به حال رسانه‌ها رو از دیدگاه برابری جنسیتی، شکل‌دهی استریوتایپ‌ها یا ایجاد خشونت و باورهای غلط بررسی کردین؟فکر می‌کنید اون‌ها چقدر عادلانه و از منظر برابری به دو جنس زن و مرد می‌پردازن. برای فهمیدن پاسخ این سوالات به این قسمت از روزن گوش بدید.در این قسمت من تمرکزم روی صنعت تبلیغاته. در واقع قراره توی چند قسمت من به موضوع زنان و رسانه بپردازم و در هر قسمت هم تمرکزم روی یکی از ابزارهای ارتباطی رسانه‌هاست.تعاریف زیادی از رسانه میشه. یه سری میگن که رسانه صنعتیه که محصولات، خدمات اطلاعاتی و سرگرمی رو تولید کرده و می‌فروشه. ‌یه عده‌ی دیگه معتقدند که هر ابزار، روش و وسیله‌ای که برای ارتباط به کار بره یه جورایی رسانه شمرده میشه یا این که میگن رسانه‌ها یعنی هر نوع ابزار ارتباط انبوه مثل تلویزیون، رادیو، مجله و یا روزنامه.رسانه از سه بخش تشکیل شده. اطلاعات یا محتوا یا در واقع همون پیام رسانه، دو مخاطب رسانه و سوم بستر ارتباطی. معمولا توی گفتگوها و نوشته‌ها دو اصطلاح رسانه و ابزار رسانه‌ای رو به صورت مترادف به کار می‌برند.این البته خیلی اشتباه نیست اما خوبه به تفاوت این‌ها هم آگاه باشیم.‌ روزنامه، میکروفون، شبکه‌های اجتماعی، رادیو و تلویزیون همگی ابزارهای رسانه‌ای هستن و می‌تونن نقش بستر ارتباطی رو ایفا بکنن.اما رسانه زمانی شکل می‌گیره که پیام یا محتوا هم وجود داشته باشه و ضمنا مخاطبانی هم در انتظار دریافت اون پیام باشن.از اونجا که در دنیای امروز ابزارهای رسانه‌ای خیلی ساده‌تر، سریع‌تر و ارزان‌تر از گذشته در اختیار ما قرار می‌گیرند، خیلی‌ها به اشتباه فکر می‌کنند که دسترسی به رسانه هم به همین سادگی مهیاست.در حالی که ساختن رسانه بر پایه‌ی ابزارهای رسانه‌ای کار سختیه و به تلاش و تجربه و تخصص نیاز داره. داشتن یک وب سایت، یک صفحه تو شبکه‌های اجتماعی، انتشار پادکست، مجله یا کتاب به خودی خود به معنای شکل‌گیری یک رسانه نیست.این وسط رسانه‌های انبوه یا رسانه‌های گروهی یا رسانه‌های جمعی که همه‌شون معادل mass media هستند به رسانه‌هایی گفته میشه که فرستنده به وسیله‌ی اون‌ها میتونه پیام خودش رو به حجم وسیعی از مخاطبان برسونه مثل رادیو، سینما و تلویزیون.این روزها شکل دیگه‌ای از رسانه‌های ارتباطی به وجود اومده که با رسانه‌های جمعی یا mass media تفاوت داره. رسانه‌هایی که امروز به عنوان رسانه‌های اجتماعی یا سوشال مدیا شناخته می‌شن‌.ویژگی رسانه‌ی اجتماعی اینه که زمینه‌ی ارتباط دو سویه رو بین فرستنده و مخاطب فراهم می‌کنه. در این رسانه‌ها همچنان یک سمت رابطه یعنی فرستنده، قدرت و تسلط بیشتری داره اما طرف دوم هم به علت زیرساخت موجود خودش رو در اون تعامل دو سویه می‌بینه.وقتی حرف از رسانه‌ها و تاثیراتش به میون میاد یکی از اولین سوالات اینه که آیا رسانه‌ها مفروضات و واقعیات جامعه رو بازتاب میدن؟ یا اینکه ممکنه که تصاویری که از اجتماع، تعاریف و باورهای متداول افراد ارائه می‌کنند با واقعیت اون جامعه همخوانی نداشته باشه.ساختار رسانه از فعالان اون تشکیل شده. تک‌تک کارمندان و افرادی که به نوعی با تولید محتوای رسانه در ارتباط هستند. هر کدوم هم با نوع کار و فعالیت خودشون بر شکل این محتوات تاثر میذارن.اما نکته‌ای که وجود داره اینه که اصحاب رسانه معمولا از گروه‌های اجتماعی‌ای انتخاب میشن که صاحب امتیاز غالب در اون جامعه هستن. پس طبیعیه که دیدگاه و ایدئولوژی این گروه به طور مستقیم یا غیرمستقیم بر محتوای رسانه تاثیر بگذاره.یکی از عوامل مهم در رسانه تامین منابع مالیه. تولید محتوایی که نیاز به تحلیل، پژوهش و یا انتخاب عوامل باتجربه نداشته باشه، کاریه که با صرف حداقل هزینه و زمان قابل انجامه.این باعث میشه که اون بخش از وجود انسان که به کند و کاو و زحمت کمتری نیاز داره بدون تحلیل سمت اون محتوا جذب بشه؛ بنابراین وقتی حرف از مردسالاری یا تبعیض جنسیتی میشه، مخاطبی که به تحلیل موضوعات علاقه‌مند نیست و صرفا نوعی مصرف‌کننده‌ی محتوای رسانه به حساب میاد، اون محتوا رو با ناخودآگاه و گذشته‌ی تاریخی پیوند میده و در نتیجه باورش می‌کنه.مسئله‌ی بعدی سلیقه و انتخاب مخاطبه. احتمالا بگید که خب رسانه‌ها دنبال ذائقه‌ی مخاطب هستن و بر اساس اون محتوا رو تولید می‌کنن.این موضوع زمانی زیر سوال میره که بفهمیم با مرور زمان سلیقه و ذائقه‌ی مخاطب تغییر می‌کنه و اون وقته که مخاطب انتخابش رد از بین گزینه‌های موجود انجام میده. در واقع همون گزینه‌هایی که رسانه‌ها پیش روش گذاشتند.اما تمام این حرفایی که زدیم بر این فرض استوار که رسانه‌ها تاثیرگذارن. بله هستن، رسانه‌ها در نقش کاتالیزور موضوعات عمل می‌کنن. برای مثال کارکرد تسریع کننده دارن.یعنی میتونن با عادی قلمداد کردن یک موضوع و ترویجش، منجر به ایجاد رفتارهای افراطی بشن. این کارکرد رسانه در ترویج خشونت علیه زنان، کنترل‌گری و اون چه که در برخی از فرهنگ‌ها غیرت مردانه نامیده میشه قابل مشاهده‌ست.یعنی وقتی که این رفتارها در رسانه به شکل یک رفتار عادی یا حتی یک ارزش شناخته بشه، طبیعیه که افراد جامعه هم دیگه ترسی از انجامش ندارن.اثر دیگه‌ی رسانه مربوط به برجسته‌سازیه که در اون با بزرگ کردن موضوع مورد بحث، باعث افزایش توجه و تمرکز مخاطبین میشه. در واقع رسانه این توانایی رو پیدا می‌کنه که اون چه که مردم در موردش فکر می‌کنن و یا سخن میگن رو شکل بده.یه اثر حیرت‌آور رسانه، مارپیچ سکوته. رسانه‌ها میتونن به مرور برخی از ایده‌ها و نظرات رو حذف کنن و اجازه‌ی دیده یا شنیده شدنشون رو به مخاطب ندن.اگر فردی نظری خلاف جریان جاری رسانه‌ها داشته باشه، به مرور به دلیل عدم مقبولیت یا پذیرش کمتر جامعه در موردش صحبت نمی‌کنه و از گفتگوی جمعی به حاشیه میره.این منجر می‌شه که کثرت ایده‌ها و نظریات در یک جامعه کاهش پیدا کنه. مثلا فرض کنید که جریان رسانه باعث بشه که زن‌ها کمتر در مورد مشکلات و نابرابری‌هاشون صحبت بکنن. چرا که رسانه این رو بهشون تلقین می‌کنه که این مشکلات پدیده‌ی شخصی و مربوط به زندگی خودشونه.رسانه‌ها دوست دارن که تضاد و تعارض رو به نمایش بگذارن. در واقع فروش و کسب منابع مادی باعث میشه که رسانه به دنبال موضوعی باشه که برای مخاطب جذابه.گذشته‌ی تاریخی هم نشون میده که کشمکش و ایجاد دو قطبی‌های ساده‌انگارانه، مثل تاکید بر هویت زنانه و مردانه به عنوان دو هویت کاملا جدا از هم برای رسانه مخاطبت بیشتری جذب می‌کنه.با این مقدمه بریم ببینیم که تو رسانه‌ها چه‌خبره.[موزیک متن]زن‌ها و مردها به شکل‌های مختلفی در رسانه‌ها حضور دارند. در سینما بازی می‌کنن، در نقش یک مدل ظاهر میشن، گاه در تبلیغات حضور دارن و گاه هم بازیگر یک موزیک ویدئوئن. گاهی هم تبدیل به شخصیت یک بازی کامپیوتری یا انیمیشن میشن.عقیده‌ی رایج اینه که در اغلب این موارد زن‌ها به عنوان جاذبه‌ی یک رسانه یا محصول حضور دارن. خیلی اوقات فقط یک ابژه جنسی هستند و استانداردهایی از زیبایی ارائه میدن که متناسب با واقعیت و زندگی امروز نیست.احتمالا هم وقتی من حرف از تصویر زن در رسانه زدم، خیلی از شماها به زن‌های قد بلند و لاغر اندامی فکر کردید که همیشه ظاهری بی‌نقص و آراسته دارن. به مرور زمان فرکانس استفاده‌ی جنسی چه از زن‌ها و چه از مردها افزایش پیدا کرده.هر دو جنس اغلب اوقات در نقش استریوتایپ جنسیتیشون نمایش داده میشن، مثلا زن‌ها بیشتر در نقش مغلوب یا قربانی و مردها با اعتماد به نفس و قدرتشون در تصاویر حضور دارن.استفاده‌ی جنسی به زنان بزرگسال محدود نمیشه و نوجوانان هم گرفتار کنن، مثلا کلوین کلین به استفاده‌ی جنسی از دختران و زنان در تبلیغاتش مشهوره.در دهه‌ی نود تبلیغات جنجالی این برند پر بود از مدل‌های نوجوون پونزده شونزده ساله‌ای که ژست‌های جنسی گرفته‌ بودن.تقریبا هم سی درصد از پوشاک بچه‌گونه‌ای که توی فروشگاه‌های آنلاین وجود داره حاوی تصاویر اغواگرایانه با تمرکز روی اندام‌های جنسی بچه‌هاست‌.شاید به نظرتون عادی بیاد که توی صنعت پوشاک به زن‌ها نگاه جنسی داشته باشن اما احتمالا تعجب می‌کنید که بشنوید مسئله به همین‌جا ختم نمیشه و به یه جایی مثل حوزه‌ی سلامت هم کشیده میشه.کمپین‌هایی برای افزایش آگاهی در مورد سرطان سینه برگزار شده که اسم اون‌ها save the tatas یا i love boobies هست.زنانی که به این سرطان مبتلا بودن، میگن که کمپین‌ها این حس رو بهشون می‌دادن که داشتن سینه‌های سکسی مهم‌تر از زندگی اون ها به عنوان یک انسانه.تعریف زیبایی در رسانه در طول زمان تغییر کرده. زمانی داشتن بدن‌های پر قوس و انحنا جذاب بود و زمانی لاغر بودن. رسانه‌ها هم در دوره‌های مختلف تلاش می‌کردن تا با ارائه‌ی محتوا در قالب‌های مختلف این تصویر ایده‌آل رو در جامعه ترویج کنن.تاثیر زیاد رسانه‌های انبوه یا همون mass media باعث شده تا زن‌ها مدام در تقلای رسیدن به شکل ایده‌آل بدن زنانه باشن. این تقلا خیلی از اوقات با سختی‌های زیادی همراهه.حتما اسم سایز صفر به گوشتون خورده. سایز صفر به افراد بسیار لاغری اطلاق میشه که به قول خودمون پوست و استخوان هستن. این سایز یه زمانی در صنعت مد و پوشاک خیلی رایج بود و البته که انتقادات بسیاری هم بهش وارد می‌شد.سایز صفر نماد تقلای زنان برای رسیدن به تصویر بیماریه که در یک دوره از زمان ایده‌آل و مطلوب محسوب می‌شد.داون پورتر خبرنگار انگلیسی که برای یک برنامه از بی‌بی‌سی سایزش رو صفر کرد تجربیات خودش رو اینطور به اشتراک می‌ذاره:وقتی برای اولین بار شلوار جین سایز هشت اندازه‌م شد از شادی تو پوست خودم نمی‌گنجیدم. همیشه به این لحظه فکر می‌کردم اما به عنوان یک زن سایز دوازده هرگز فکر نمی‌کردم که این آرزو محقق بشه.کمی بعدتر شلوار سایز هشتم برام گشاد شده بود. چند کیلو گرم تا سایز شیش فاصله داشتم و بعد از اون هم یک سایز از سایز صفر امریکایی یا همون چهار انگلیسی.رویاهام به حقیقت پیوسته بود ولی هرگز اوضاعم اینقدر اسفناک نبود. به گریه افتادم و سرم رو بین دستام گرفتم. اگر قرار نبود به برنامه‌ی جدید بی بی سی یعنی برنامه‌ی من خیلی لاغر برم همون روزها دست می‌کشیدم.اما من شهامت و انرژی لازم برای فرار از عوامل فیلم رو نداشتم. برای دو ماه اونا تمامی حرکات من رو ضبط کردند تا کشف کنند که برای رسیدن از سایز دوازده به سایز صفر چه کارهایی لازمه.در این فاصله فهمیدم که چطور میشه با رژیم غذایی پونصد کالری در روز جون سالم به در برد در حالی که یک زن نرمال برای زندگی روزانه نیاز به دو هزار کالری داره.‌به جای غذاهای سالمی مثل ماهی و سبزیجات، کمی کلم بروکلی برای ناهار و کمی تن ماهی برای شام می‌خوردم‌. توی کریسمس سال نو ذره‌ای الکل مصرف نکردم. صبح‌هو ساعت پنج صبح بیدار می‌شدم و مثل یک سرباز ورزش می‌کردم.تلویزیون اغلب متهم به بهره‌برداری جنسی از زنانه. رسانه‌ها از کودکی بچه‌ها رو هدف حملاتشون قرار میدن. در خیلی از تبلیغات حتی دختر بچه‌های کوچیک هم به شکل جنسی نمایش داده می‌شن و از سن خیلی پایین براشون این پیام رو ارسال می‌کنن که باید گرم و سکسی یا لاغر و زیبا باشن.تحقیقات نشون میده که چهل و سه درصد از دختران نوجوان در تلویزیون هدف شوخی‌های جنسی هستند و این درصد برای زنان بالغ نزدیک به سیزدهه. طبیعیه وقتی رسانه‌ها بهره‌برداری جنسی رو غیر جدی و بی‌هزینه نمایش بدن جامعه هم اون رو می‌پذیره.تا زمانی که تهیه‌کننده‌هایی وجود دارند که تغییر زنان رو بامزه می‌دونن و رسانه‌هایی هم هستند که این شوخی‌ها رو پخش می‌کنن، بهره‌برداری جنسی هم روز به روز بیشتر میشه.این اتفاق در بازی‌های کامپیوتری شدیدتر از این رخ میده. خوبه بدونید که پنجاه و پنج درصد از بازی‌کنندگان بازی‌ها مرد و چهل و پنج درصد زن هستند.تحقیقات روی هفتاد و شیش بازی ویدیویی نشون میده که در سی و دو درصد از موارد فقط نقش مرد وجود داشته و فقط در نه درصد زن. در چهل و شیش درصد هم می‌شده که جنسیت رو انتخاب کرد و در سیزده درصد شخصیت اصلی جنسیت مشخصی نداشته.اما نقش زن‌ها در بازی‌های کامپیوتری اغلب اوقات بی‌اهمیت‌تر از مردان و بر پایه‌ی استریوتایپ‌ها استواره. شخصیت‌های زن رفتارهای جنسی و خصوصیات فیزیکی اغراق آمیزی دارند. جوون سکسی و زیبا هستن.من خودم بچه که بودم خیلی کمبت بازی می‌کردم و وقتی که این مقاله‌ها رو می‌خوندم یاد شخصیت‌های زن این بازی می‌افتادم و یه جورایی حس داشتم که داستان چیه. حتما شما هم نمونه‌هایی از این قبیل رو توی ذهنتون دارید.علاوه بر این‌ها زن‌ها اغلب بازیگر نقش اصلی نیستند. شخصیتشون قدرتمند نیست، در حالی که شخصیت مردها خیلی پیچیده، باهوش یا توانمنده.تحقیق دیگه‌ای که در سال 2015 انجام شده نشون میده که ویدیو گیم‌ها برای اینکه مردها چقدر زن‌ها رو در نقش‌های استریوتایپی و جنسی ببینن تاثیر مستقیم داره.رسانه‌های متعددی وجود داره و من در این قسمت قصد دارم فقط سراغ صنعت تبلیغات برم اما قبل از اون به این پیش درآمد گوش کنید.راستش من کار ضبط این قسمت از روزن رو تموم و در حال ادیت بودم که متوجه شدم که پادکست رادیو دی توی آخرین اپیزودش داره از رسانه‌ها حرف میزنه‌.دوستان این پادکست به من توصیه کردن تا مقاله‌ای رو درمورد حضور زن در رسانه بخونم. این مقاله انقدر جالب بود که من تصمیم گرفتم این بخشی که الان می‌شنوید رو به پادکست اضافه کنم.به طور کلی هم اگر که دوست دارید در مورد رسانه و کارکردش بیشتر بدونید، می‌تونید قسمت هفتم پادکست رادیو دی رو گوش کنید.داستان اینه که سال‌های اول پیدایش سینما یا به صورت کلی‌تر تصویربرداری و فیلم، لنز دوربین شبیه یک چشم مصنوعی برای انسان بود.در قرن نوزدهم که هنوز خبری از هواپیماهای غول پیکر و خودروهای شخصی نبود، ورود به مکان‌های دور و ناشناخته هم امکان‌پذیر نبود.در این بین لنز دوربین جای چشم کنجکاو انسان رو می‌گرفت و ظهور سینما به چشم این قدرت رو داد تا محدوده‌های مکانی رو زیر پا بذاره و فراتر از اون‌ها حتی در امتداد زمان به گذشته یا آینده سفر کنه.لورا مالوی سه نوع نگاه رو در سینما شناسایی و تحلیل کرده. اول نگاه خیره دوربینه، دوم نگاه شخصیت‌های فیلم به همدیگه و سوم نگاه تماشاگر که دنبال ایجاد حس همزادپنداریه.ایشون میگه که سینما نگاه خیره مردانه رو تولید و بازتولید می‌کنه. از نظر ایشون فیلم‌ها همیشه به شکلی ساخته میشن که در اون‌ها تصویر یکسانی از زن به نمایش درمیاد.زن موجودیه که برای لذت نگاه مردان ساخته شده و کارکردش به خصوص در فیلم‌های عامه‌پسند الهام گرفته از ایدئولوژی مردسالار نگاه‌شدگیه.برای مثال صحنه‌های جنسی یا حتی تجاوز در فیلم‌ها معمولا از زاویه‌ی دید مهاجم یا مردان فیلمبرداری میشه نه زنان یا قربانی. این مسئله البته به این هم ربط داره که اغلب فیلمسازان مرد هستن و نگاه مردانه به سینما غالبه.ساختار فیلم‌های عامه‌پسند بر دو برهه استواره. یک برهه‌ی روایت و دوم برهه‌ی صحنه. برهه‌های روایت همونطور که در ادامه و به تفصیل بهش اشاره می‌کنم اغلب به مرد فعال مربوط میشن و برهه‌های صحنه به زن منفعل.وقتی که افراد فیلمی رو تماشا می‌کنند دو تا اتفاق میفته. یکی اینکه شخصیت‌های داستان رو تماشا می‌کنند، دو اینکه با اتفاقات اون فیلم همزاد پنداری و براش مصداق پیدا می‌کنن.در جهانی که بر پایه‌ی نابرابری جنسی شکل گرفته، لذت نگاه خیره در نگاه فعال مردانه به منفعل زنانه تقسیم شده. در واقع مردان نگاه می‌کنن و زنان آماده‌ی نگاه شدن هستن.به طور سنتی زنی که در یک صحنه‌ی جنسی در فیلم نمایش داده میشه دوتا کارکرد متفاوت داره. اول این که مصداق تمایل جنسی شخصیت‌های داستان به همه و دوم هم مصداق تمایل تماشاگران داخل سینما.اگرچه که فیلم واقعا داره برای همگان نمایش داده میشه اما شرایط نمایش و شیوه‌ی روایت به بیننده این توهم رو میده که یک جهان خصوصی رو تماشا می‌کنه.این باعث میشه که بیننده‌ها یه جورایی حس تماشا کردن پنهانی یا دید زدن نسبت به شخصیت‌های فیلم داشته باشن. تنها توی ژانرهای معدودی مثل ملودرامه که قهرمان‌ها زن هستن.و در سایر فیلم‌ها تصویری از زن باز تولید میشه که کلیشه‌ی ذهنی جامعه هم هست و یه جورایی با نمایش مجدد، این کلیشه در ذهن افراد جامعه تثبیت میشه و اینطوری میشه که فیلم تقویت‌کننده‌ی نگاه سنتی از جنسیت میشه و نمی‌تونه که یک تصویر اصلاح شده و مطابق با نقش‌های جدید زنان در جامعه رو ارائه بده.قدرت و تاثیر تبلیغات بر هیچ‌کسی پوشیده نیست. این روزها همه چیز رو مارکتینگ می‌کنند از اخبار گرفته تا سرگرمی و حتی سیاست.تبلیغات یکی از بخش‌های کلیدی رسانه‌های انبوه هستند. اگرچه هدف اصلیشون فروش محصولاته اما در واقعیت چیزی که به ما می‌فروشن خیلی بیشتر از این‌هاست.اون‌ها به ما ارزش‌ها و تصاویر و باورهای جدید رو القا کرده و ما رو با مفاهیم جدیدی از عشق، رابطه یا موفقیت روبه‌رو می‌کنن. تبلیغات به ما میگن که ما چی هستیم و چی باید باشیم اما حرفشون در مورد زن‌ها چیه؟ در تبلیغات مهمترین مسئله برای یک زن اینه که چطور دیده بشه.از سن خیلی پایین به زن‌ها یاد میدن که برای رسیدن به اون ایده‌آلی که در رسانه‌ها دیده میشه، زمان و هزینه‌ی بسیاری رو صرف کنن. تصویر ایده‌آلی که همه‌مون می‌دونیم غیرواقعیه.زن‌هایی که هیچ چروکی روی صورتشون ندارن، پوستشون صاف و براقه و همه‌ی اجزای صورتشون در تقارنه. این تصاویر به ما القا می‌کنن که اگر به اندازه‌ی کافی زیبا لاغر یا موفق نیستیم، دلیلش اینه که به اندازه‌ی کافی تلاش نکردیم‌.در طراحی محصولات و تبلیغات در بسیاری از موارد از بدن زن استفاده میشه. بدن زن به شکل شیشه‌ی عطر یا بطری آبجو درمیاد‌ یا برای مثال توی یکی از تبلیغات گوچی موهای بدن زن رو به شکل لوگوی این شرکت تراشیده بودن.در نگاه اول ما ممکنه متوجه خشونت پنهان در این قبیل اتفاقات نشیم اما این رویکرد بخشی از فرایندیه که زن رو به عنوان یک شی عرضه می‌کنه و تبدیل شدن انسان به یک شی اولین قدم در راه نادیده گرفتن حقوق اساسی و انسانیشه.بیاید عمل پروتز سینه رو در نظر بگیریم که در کشور ما هم خیلی رایجه. اغلب کسانی که این عمل رو انجام میدن حساسیتشون رو در اون ناحیه از دست میدن.این عمل در واقع سینه‌ها رو تبدیل به یک شی بی‌جان می‌کنه که تنها کارکردش جلب رضایت دیگریه و این باعث میشه که زن از فاعل بودن به سمت مفعول بودن حرکت کنه.در دنیای تبلیغات هم اغلب مردها نقش اصلی و زن‌ها نقش دوم رو بر عهده دارن. معمولا هم برای جلب توجه بیشتر اندام زنانه رو بخش بخش کرده و توجه رو روی یک بخش خاص متمرکز می‌کنن. اون بخش خاص هم بیشتر سینه‌ها و بخش‌های میانی بدن زن‌هاست.زن‌ها کوچک‌تر از مردان نشون داده میشن و معمولا هم در حال لمس کالاها و اشیا و یا خودشون هستن. تماسی که کارکرد خاصی نداره و بیشتر نمایشیه.اون‌ها اغلب اوقات در حالت خوابیده روی تخت یا زمین نشون داده میشن. زانوهاشون جمع شده، سرشون خمیده‌ست و دارن لبخند می‌زنن یا اگر در چنین حالتی نباشن در حال تمیز کردن خونه یا مراقبت از فرزندانشونن.در مقابل اسنریوتایپ‌های جنسیتی در تبلیغات، مردان رو موجوداتی بی‌عرضه در کار آشپزخونه یا مراقبت از بچه‌ها معرفی می‌کنن. در این تبلیغات مردها کسایی هستن که در فعالیت‌های خانوادگی مشارکتی ندارن.به طور کلی مردها چهار برابر بیشتر از زن‌ها توی تبلیغات حرف می‌زنن. زن‌ها سه و نیم برابر بیشتر از مردها در خونه یا محیط‌های خونگی نمایش داده می‌شن و بیشتر هم معرف محصولات بهداشتی بدن یا وسایل خونه هستن.یک تحقیق جامع دو هزار تبلیغ انگلیسی زبان رو از سال 2006 تا 2016 بررسی کرده و متوجه شده که زن‌ها تنها یک سوم از نقش‌های اصلی رو در این ده سال برعهده داشتن.سال 2006 این عدد 34 درصد و سال 2016 36/9 بوده. در واقع عملا هیچ پیشرفتی نداشته. بیست و پنج درصد از تبلیغات فقط مردها رو نشون میدن و تبلیغاتی که در اون فقط زن‌ها حضور دارن پنج درصده.در هجده درصد از تبلیغات فقط صدای مردان هست و روی فقط سه درصد از اون‌ها صدای زنونه. از حضور زن‌ها بیشتر برای تبلیغ محصولات زیبایی و لباس استفاده میشه تا مثلا برای معرفی تکنولوژی‌های جدید.این قبیل تبلیغات فقط در مجله‌های مردونه وجود دارن. تبلیغاتی که در مجله‌های زنونه دیده میشه در مورد رژیم‌های غذایی، دارو یا این قبیل چیزهاست.در واقع تمرکز روی فروش محصولاتیه که به زن‌ها کمک کنه حس بهتری نسبت به خودشون داشته باشن. همه‌ی اینا درست اما تاریخچه‌ی حضور زنان در تبلیغات چیه؟اواخر قرن هجدهم هدف تبلیغات ارائه‌ی اطلاعات در مورد یک محصول بود. برای مثال تصویر یک محصولی رو نمایش میدادن و کارکردش رو می‌گفتند و بعد انتظار داشتند که فروش بره.در تبلیغات از شعار یا اشیای دیگه استفاده نمی‌کردند و از این جهت هم زن‌ها حضور ابزاری در اون نداشتن اما در سال‌های بعد بود که تبلیغات برای فروش بیشتر یک محصول استفاده می‌شد.اوایل قرن نوزدهم تبلیغات می‌خواستن برای رفع مشکلات شخصی راه حل ارائه بدن و این بود که زن‌ها در جایگاه مخاطب قرار گرفتند اما این فروش بیشتر از طریق ایجاد حس ناامنی و کمبود در اون‌ها بود‌.بیاید یه مورد رو با هم ببینیم. آگهی زن و مردی رو نشون میده که مرد در حال ترک زنه و زن هم داره گریه می‌کنه. مرد که چهره‌ی قدرتمندی داره عصبانیه و زن هم مستاصل و غمگینه.شعار این تبلیغ اینه. اگه همسرت نمی‌دونه باید هم که سرزنش بشه. پایین‌تر نوشته اشتباهی که خیلی از زن‌ها مرتکبش میشن. تبلیغ داره میگه که زن‌ها نسبت به مردان دانش و آگاهی کمتری دارن و اگر زنی این محصول رو نخره مرد زندگیش ترکش می‌کنه.در واقع اگه می‌خوای مردت رو از دست ندی سریع‌تر این محصول رو بخر یا یه تبلیغ دیگه از همین محصول، مردی رو نشون میده که چهره‌ی کلافه‌ای داره.‌ پشتش رو کرده و از زنش رو برگردونده. زن مضطربه و داره تلاش می‌کنه که با همسرش صحبت کنه‌. بهش میگه قرار بود امشب اوقات خوشی رو با هم سپری کنیم و مرد هم با خودش این‌طور فکر می‌کنه. چیزایی هست که یه مرد نمی‌تونه به زنش بگه.شعار آگهی اینه. این مرد چطور می‌تونه به همسر حساسش موضوع رو توضیح بده. پایینش هم نوشته یه چیزای زنانه‌ای هست که از بوی بد دهان یا بدن هم غیرقابل تحمل‌تره.حدس بزنید که این آگهی مربوط به چیه. ژل بهداشتی زنانه. تبلیغات در این دوره می‌خواستن زن رو در نقش یک موجود منفعل و وابسته و نیازمند به حضور مرد نشون بدن.زن‌ها هیچ کارکردی نداشتند جز ایجاد حس رضایت و خشنودی در مردان و این رضایت جز با تسلیم و ابراز حس استیصال به دست نمی‌اومده.آگهی دیگه زنی رو نشون میده که خیلی ناراحته و مقابلش مرد داره خمیازه می‌کشه. شعار تبلیغ اینه. آیا همسرتون سر میز غذا خمیازه می‌کشه؟ توی متنش می‌خونیم که این روزا مردا دیگه زناشون رو کتک نمیزنن. [خب دستشون درد نکنه].[][]اما برای یک روح حساس و آسیب‌پذیر، ما زن‌ها رو داره میگه، چه چیزی آزاردهنده‌تر از کلافگی مرد سر میز غذاست. اگه آشپزیتون یکنواخت شده نگران نباشید، از سوپ‌های هاینز استفاده کنید‌.حیفه اجازه بدین که یه مورد دیگه هم توضیح بدم و باقی موارد رو توی کانال تلگرام و شبکه‌های اجتماعی روزن با آیدی روزن پادکست به اشتراک بگذارم که اگه دوست داشتید، خودتون برید و ببینید.تبلیغ دیگه دو تا مرد رو نشون میده که با اقتدار از صخره‌ای بالا رفتن و اون بالا ایستادن. یکی از مردان طناب به دستشه و پایین صخره زنی ملتمسانه به این طناب آویزون شده.شعار تبلیغ اینه. مردا بهتر از زنا هستن. در توضیحات نوشته توی خونه زن‌ها به درد میخورن، خب خدارشکر‌، حتی حضورشون هم خوشاینده اما برای کوهنوردی زن‌ها مثل یک سربارن.دوباره بخونم جمله رو. برای کوهنوردی زن‌ها مثل یک سربارن، پس نیازی نیستش که اون‌ها رو تا بالای صخره‌ها با خودتون حمل کنید تا بتونن پلیورهای قشنگ کوهنوردیتون رو ببینن. این پلیورها همه جا زیبا هستن.جا داره اینجا یادی کنم از لیلا اسفندیاری کوهنورد ایرانی که هشت سال پیش همین روزا یعنی اواخر تیرماه، توی کوه سقوط کرد و جان خودش رو از دست داد. داستان زندگی و مرگ لیلا بسیار خوندنی هست و من بهتون توصیه می‌کنم که حتما مطالعه‌ش بکنید.اما به مناسبت درگذشتش من دوست دارم که به وصیتش اشاره بکنم. اون به دوستان و بستگان خودش این‌طور گفته بود. اگر در کوه جان خود را از دست دادم همان‌جا بگذارید بمانم. نمی‌خواهم دیگران به خاطر من جانشان را به خطر بیندازند. می‌خواهم بام جهان آرامگاه ابدیم باشد.جالبه بدونید که پیکر لیلا در ارتفاع هفت هزار و ششصد و پنجاه متری کوه گاشربروم پیدا شد. یک روز پس از درگذشتش خانواده‌ی اسفندیاری، چنین پیامی رو منتشر کردن.گسترش مرزهای محدود توانایی، مقابله با محرومیت‌های قراردادی و اثبات شایستگی‌های زنان، آرمان‌هایی بودند که لیلا پرداختن به آن‌ها را در کوهنوردی یافته بود. او تمامی فرصت‌ها و اندوخته‌ی زندگیش را صرف کوهنوردی کرد و سرانجام در جایی آرام گرفت که آرزویش را داشت.ما خانواده‌ی اسفندیاری با دلی آکنده از اندوه به تصمیم لیلا در انتخابش احترام می‌گذاریم و بر اساس خواسته‌ی خودش، پیکر پاکش را در همان نقطه‌ای که هست به کوه‌های بلند پاک و پر برف گاشربروم می‌سپاریم.جایی که تا ابد چشم‌انداز زیبای کوهستان قراقروم را برای او به منظر خواهد داشت. سخت زیست و زیبا رفت. خانواده‌ی لیلا اسفندیاری. 1390/5/1.خب برگردیم به تبلیغی که گفته بود که زن‌ها برای کوهنوردی مثل یک سربارن و نیازی نیست که مردها، اون‌ها رو تا بالای صخره‌ها با خودشون حمل کنند و روی همون روی زمین صاف مرد‌ها می‌تونن پلیورهای قشنگشون رو بپوشن و زن‌ها تماشا بکنن. همونطور که حدس زدید اون تبلیغ مربوط به پلیور مردانه بوده.در این دهه مردها قدرتمند و غالب هستند و هر چیزی که بخوان رو به دست میارن. زن‌ها هیچ نقش اجتماعی‌ای ندارن و حضورشون صرفا در کنار مردانه که معنا پیدا می‌کنه.حدودای سال 1950ئه که تغییراتی حاصل شده و نقش جدیدی به زن‌ها داده میشه. اون‌ها وارد فعالیت‌های خونه شدن و در تبلیغاتی حضور پیدا می‌کنند که در مورد محصولات مرتبط به خونه‌ست.مثلا در حال تمیز کردن خونه یا شستن ظرف‌ها نشون داده میشن. در این دوره وقتی حرف از کارهای خونگی مثل تمیز کردن، خرید خوار و بار یا مراقبت از بچه‌ها میشه، مردا نقش پشت صحنه رو بر عهده دارن ولی همچنان در خارج از خونه قدرتمند و تاثیرگذارن.اما تمایز میان نقش زن‌ها و مردها کاملا مشخصه. زن‌ها رو برای یه سری از محصولات می‌بینیم و مردها رو برای گروه دیگه. هر وقت هم که مردها در حال انجام کارهای زنانه هستند اغلب یا کلافه‌اند یا نیاز به کمک دارن.مثلا یک تبلیغ جابه‌جایی نقش‌های زن و مرد رو نشون میده. مرد کت و شلوار پوشیده، با یه دست به سختی نوزادش رو بغل کرده و با دست دیگه کلی ظرف رو گرفته. بچه داره گریه می‌کنه و ظرف‌ها هم هرلحظه ممکنه بیفتن.گوشه‌ی تصویر زنی رو نشون میدن که پا روی پا انداخته، پشت میز کارش نشسته و داره با تلفن صحبت می‌کنه. شعار تبلیغ اینه. یه لحظه فکر کن وظیفه‌ی تو و همسرت جابجا بشه.در یک مورد دیگه که مربوط به سال 1986ئه، زنی رو می‌بینیم که لباس فضانوردی تنش کرده و دستش مایه‌ی ضدعفونی‌کننده‌ست. شعار اینه: ماه که به خودی خود تمیز نمیشه. زنان آینده قراره ماه رو تبدیل به جای تمیزتری برای زندگی بکنن.برخی دیگه از تبلیغات کمک که نمی‌کردن هیچی، می‌خواستن بالکل نقش خانم‌ها رو در خارج از خونه زیر سوال ببرن و به اون‌ها القا کنن که نمی‌تونن فراتر از فعالیت‌های خونگی و سنتی کاری رو انجام بدن.مثلا زنی رو می‌بینیم که یه سینی دستشه که توش سه تا تارت میوه‌ایه. بالای تصویر نوشته تبریک میگم عزیزم ولی فکر می‌کنی کار دستیار معاون رئیس جمهور دقیقا چیه؟ درست کردن پودینگ.طراحای این تبلیغ اگه که الان خانم انگلا مرکر یا ترزا می رو می‌دیدن احتمالا تصورشون این بود که این خانوم‌ها اومدن تا برای اعضای هیئت دولت آشپزی بکنن.همون‌طور که گفتم زن‌ها برای تبلیغ محصولات خاص استفاده می‌شدند و هر کارکرد غیر از اون جنبه‌ی شوخی یا تحقیر پیدا می‌کرد.سال 1970 در تبلیغ کامپیوتر زنی رو به تصویر کشیدن که لباس کوتاهی به تن داشت و پشت یک دستگاهی نشسته‌ بود. زن داره می‌پرسه کامپیوتر اینه؟ شعار تبلیغ میگه دیتا کام، کامپیوترهایی داره که همه میتونن استفاده کنن حتی زن‌ها.اواخر قرن بیستم رویکرد جدیدی در تبلیغات شکل گرفته بود و کم‌کم جنس مونث برای ایجاد یک میل نیمه‌خودآگاه یا خودآگاه جنسی استفاده می‌شد‌.در واقع از زنان برای فروش محصولاتی استفاده می‌شد که ربطی بهشون نداشت و حضورشون هم بیشتر در موقعیت‌های برانگیزاننده یا تحریک‌کننده بود.بخش‌های بدن زن طوری عکسبرداری یا نمایش داده می‌شد که حواس بیننده رو به خودش جلب بکنه و به مخاطب اجازه بده تا مابقی داستان رو تصور کنه.این تبلیغات علاوه بر مردها، زن‌ها رو هم به خرید محصولات تغییر می‌کردند. یه جورایی بهشون می‌گفتن که ببین تصویر ایده‌آل یک زن اینه و اگه این محصول رو بخری بهش می‌رسی.از اینجا به بعد استفاده‌ی ابزاری از زن‌ها بیشتر و بیشتر میشه. بخش‌های مختلف اندام زنانه به صورت برهنه و نیمه برهنه و در حالات اغواگرایانه برای نمایش محصولات مختلف یا حتی برای انتقال پیام تبلیغ استفاده میشه.مثلا یه کازینو برای معرفی خودش زن نیمه برهنه‌ای رو نشون میده که لباسش رو درآورده و روی لباس زیرش نوشته اگه الان داری این رو می‌خونی یعنی امروز روز شانسته.یا شرکت مرسدس بنز برای معرفی سری جدید اتومبیل‌هاش که هشت ایربگ داشت تو یه کادر مربعی شکل، سینه‌های نیمه‌برهنه چهار زن رو از بالا نمایش داده و وسط اون مربع عدد هشت رو نوشته.برای تصور کردن این تبلیغ البته نیازه که یه کم از قوه تخیلتون استفاده کنید یا اگر که نخواستید می‌تونید سراغ شبکه‌های اجتماعی روزن برید تا ببینید که دقیقا تصویر این تبلیغی که میگم به چه شکله‌.درمورد دیگه‌ای از همین شرکت، زنی نیمه‌برهنه به حالت اغواگرایانه‌ای دراز کشیده و به دوربین نگاه میکنه. پایین تصویر نوشته خودتم میدونی که اولین نفر نیستی ولی مگه مهمه؟در واقع این تبلیغ داره به مردان این پیام رو میده که با خرید مرسدس بنز می‌تونن به هر زنی دست پیدا کنن و زن‌ها رو هم تشویق می‌کنه که به مردانی که مرسدس بنز دارن نزدیک شن.یه تبلیغ دیگه که مربوط به جواهرآلاته تصویر مردی رو نشون میده که مقابل پای یک زن زانو زده و با کادو دادن یک تکه جواهر تونسته زن رو به ایجاد ارتباط جنسی متمایل کنه.نمونه‌ی این تبلیغات خیلی زیاده و من هم فقط تعداد محدودی ازش رو تعریف کردم. اصل قضیه اینه که در قرن اخیر فروش اندام زن به عنوان بخشی از محصول یا جاذبه‌های تبلیغ همچنان رواج داره.ممکنه بگید که خب الان‌ها این استفاده از اندام برای تبلیغات در مورد مردها هم صدق میکنه. بله صدق می‌کنه اما پیامی که داره مخابره میشه متفاوته.خود من وقتی کار روی این قسمت رو شروع کردم چنین تصویری از زنان در رسانه‌ها برام بدیهی بود. برای خود منم بسیار پیش اومده بود که یک مدل یا بازیگر رو ببینم و فکر کنم که باید برای رسیدن به اون اندام ایده‌آل کمی بیشتر ورزش کنم.می‌خوام بگم که همه‌ی ما می‌دونیم که هدف تبلیغات جلب توجه ماست و کلی دروغم توش هست اما همه‌مون هم در این دام میفتیم. این وسط بدن زن به ابزاری‌ترین شکله و البته در غیر واقعی‌ترین حالت ممکن نمایش داده میشه.زن‌های توی تبلیغات، زیبا و خواستنی هستن و با استفاده از یک محصول مشخص جذاب‌تر هم میشن. شما اگه باشید برای رسیدن به این میزان از جذابیت اون محصول رو نمی‌خرید؟ این بخش رو با حرفای کمرون راسل مدل معروف تموم می‌کنم‌.در سال‌های اخیر جریان‌های زیادی در این باره راه افتاده و انتقادات زیادی به کمپانی‌های تولید کننده‌ی لباس وارد شده که چرا همیشه از مدل‌هایی با اندام‌های لاغر و غیر متداول استفاده می‌کنن.ویکتوریا سیکرت یکی از برندهاییه که همیشه با این انتقاد روبرو بوده و حتی یک‌بار هم مجبور شد تا شعار تبلیغاتی کمپینش رو در نتیجه‌ی اعتراضات عوض کنه.این شرکت کمپینی رو راه‌اندازی کرده بود با شعار بدن بی‌نقص که چندین زن مدل با سایز صفر رو نمایش میداد و در نتیجه اعتراضات مجبور شد شعار رو به بدنی برای همه تغییر بده. بماند که خیلی هم در اصل ماجرا توفیری نکرد.داو در جواب این شرکت، کمپینی با شعار زیبایی واقعی راه‌اندازی کرد که زن‌ها رو در سایزهای مختلف و اندام‌های متفاوت به تصویر می‌کشید. خیلی از شرکت‌ها و برندها امروزه از مدل‌هایی با اندام‌ها و البته رنگ پوست متفاوت استفاده می‌کنن.فعالان حقوق زنان مدام به زن‌ها یادآوری می‌کنند که بدن خودشون رو همون طور که هست دوست داشته باشن و بیش از این از رسانه‌ها الگوبرداری نکنن. بحران هویت یکی از مسئله‌های خطیر بشر امروزه.این که ما نمی‌تونیم مناسبات خودمون رو با دنیای پیرامونمون به درستی تعیین کنیم و حیرت‌زده سراغ بازتولید کلیشه‌ها و استریوتایپ‌هایی میریم که رسانه‌ها برامون مهیا می‌کنن.و در نهایت وارد بخشی از چرخه‌ی معیوبی می‌شیم که زن‌ها رو از فعالیت درست اجتماعی، استقلال و مهم‌تر از همه از هویتشون به عنوان یک انسان و نه یک جاذبه‌ی جنسی دور می‌کنه.[موزیک متن]این قسمت پنجم پادکست روزن بود. ممنونم که به من گوش دادید. همین‌طور سپاسگزارم از مسلم رسولی عزیز که موزیک ابتدا و انتهای روزن رو برای من ساخت.در جمع آوری بخشی از مطالب این پادکست، دوستان من نسیم باقری و بهاره‌ آنی بهم کمک کردن که من همین جا از اون‌ها هم تشکر می‌کنم.روزن رو می‌تونید از اپ‌های پادگیر دریافت کنید. توی همین اپ‌ها هم این امکان وجود داره که نظرات یا انتقاداتتون رو برای من کامنت بگذرید.اگه که اونجا راحت نبودید می‌تونید سری به شبکه‌های اجتماعی روزن در توییتر و اینستاگرام بزنید و نظراتتون رو به گوش من برسونید. آیدی من در تمامی شبکه‌های اجتماعی روزن پادکست هستش.اگر هم که این پادکست رو دوست داشتید و فکر کردید که حرفاش می‌تونه به افزایش آگاهی در جامعه کمک بکنه، دستتون درد نکنه. دست به دستش کنید تا برسه به دست مخاطبش.تا قسمت بعدی. هدیه، تیر ماه 1398.[موزیک پایانی]بقیه قسمت‌های پادکست روزن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/قسمت-۵-–-زنان-و-تبلیغات-id2043852-id171686533?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%DB%B5%20%E2%80%93%20%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%20%D9%88%20%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D8%AA-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست روزن Rozan Podcast I</category>
                <author>پادکست روزن Rozan Podcast I</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jan 2023 15:59:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت چهارم - باربی‌های فوتسالیست</title>
                <link>https://virgool.io/RozanPodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-oet3bbmuyls1</link>
                <description>موزیک ابتدایی روزنسلام به قسمت چهارم روزن خوش‌ اومدید. این قسمت در آخرین روزهای خرداد 1398 ضبط میشه. من هدیه میری مقدم هستم و برای شما از روزن حرف می‌زنم. پادکستی که در مورد موضوع زنان و برابری جنسیتیه.قبل از هر چیز باید بگم که قسمت چهارم روزن با تاخیر نسبتا زیادی منتشر میشه. این تاخیر چند تا علت داشت. حقیقتش اینکه من وقتی روزن رو شروع کردم براش یه برنامه‌ی محتوایی خاص در نظر گرفته بودم و محتوای متناسب اون رد هم برای دو سه قسمتی آماده داشتم.کار رو که شروع کردم و بعد از قسمت دوم با فیدبک‌هایی که از شما دریافت کردم، تصمیم گرفتم تا در اون برنامه‌ی محتوایی تغییراتی بدم. این باعث شد که یه کم عقب بیفتم و بر خلاف اون چیزی که حرفش رو زده بودم روزن به انتشار دو هفته یک بار نرسه.قسمت چهارم هم بنا به دلایلی، با تاخیر بیشتری همراه شد. یه علتش این بود که جمع‌آوری اطلاعات علمی درباره موضوعی که انتخاب کرده بودم یکم سخت بود و برای رسیدن به نتیجه‌ای که بتونم مطرحش کنم نیاز بود تا خیلی مطالعه کنم.دلیل دیگه‌ش هم مشغولیت‌های خودم بود که باعث می‌شد کار ضبط این قسمت به تعویق بیفته. البته پیشاپیش هم باید بابت صدای گرفته‌م تو این قسمت ازتون عذرخواهی کنم.خلاصه این که انتشار این قسمت استثنائا بیشتر از یک ماه طول کشید که ایشالله تکرار نمیشه و قسمت‌های بعدی با برنامه‌ریزی دقیق‌تر من، هر یک ماه یک بار منتشر میشه.این قسمت رو می‌خوام با یه خاطره از دوران دانشگاهم شروع کنم. هشت سال پیش من دوره‌ی کارشناسی ارشد بودم و از همون موقع هم پیگیر حقوق زنان. جسته گریخته هم مطالعاتی می‌کردم.ترم اول با استادی کلاس داشتیم که نگاه ضدزنی داشت البته متاسفانه، و حرفای عجیب غریبی می‌زد. از اونجایی هم که می‌دونست من چه دیدگاهی دارم خیلی اوقات من رو مخاطب قرار می‌داد‌.مثلا یه بار خطاب بهم گفتش که اصلا باورت میشه روزی یک زن بتونه رئیس دانشگاه بشه یا می‌گفت زن‌ها وقتی فشار کاری بهشون میاد و احساساتی میشن بهتره گریه که می‌کنن برن توی دستشویی یا اتاق و در رو هم پشت خودشون ببندن.کاری به خشونتی که تو این حرفا هست ندارم. استاد دانشگاه من داشت به نوع تفکری اشاره می‌کرد که در خیلی از گروه‌های اجتماعی وجود داره.وقتی آدم‌ها بی‌تحقیق و کندوکاو صرفا به دلیل حرفایی که از دیگران یا رسانه‌ها شنیدن، آدم‌هایی که برخی ویژگی‌های مشترک دارن رو تو یه گروه میذارن و نسبت بهشون موضع‌گیری می‌کنن. این کار باز تولید چیزیه که بهش استریوتایپ میگیم و منم تو این قسمت قصد دارم در موردش صحبت کنم .تفکر قالبی یا استریوتایپ، یک نظر یا رای از پیش تعیین شده است که در ذهن فرد جامعه جا افتاده. استریوتایپ‌ها مورد یک گروه خاص مطرح میشن و ویژگی‌های مشخصی رو به تمام اعضای این گروه نسبت میدن.اون‌ها باعث میشن تا ما افراد رو بر پایه‌ی اطلاعات ناچیز و تصورهای کلیشه‌ای خودمون که غالبا برگرفته از جامعه یا رسانه‌هاست قضاوت کنیم، بدون این که شناخت کافی ازشون داشته باشیم.چند تا مثال بزنیم. حتما شنیدید که ویژگی‌های مشخصی رو به یک قوم نسبت میدن. میگن مردم فلان ناحیه چنین ویژگی رو دارن یا اینکه گربه‌ها بی‌وفان یا آدم‌های تپل مهربونن.صحبت‌هایی از این قبیل همه برخاسته از تفکر استریوتایپیه. برخی از استریوتایپ‌ها کارکرد تقویتی دارند. مثلا اگه بعضی اسباب‌بازی‌ها برای دخترها و برخی دیگه برای پسرا باشه، مهارت‌هایی که این دو گروه در طول زندگیشون به دست میارن دستخوش این موضوع میشه.دخترا چون فکر می‌کنن لگوبازی برای پسرهاست کمتر باهاش بازی می‌کنن و این باعث میشه که در مهارت‌های ساخت و ساز ضعیف‌تر از پسرا باشن.گاهی اوقات استریوتایپ‌ها شبیه یک ابزار شناختی عمل می‌کنن و عملکرد پایین یا عدم توانمندی در یک موضوع رو توجیه می‌کنند. مثلا سندرم قاعدگی رو برای توجیه تمام رفتارهایی به کار می‌برند که زن‌ها در اون دوره از خودشون نشون میدن.یا مثال مشخص‌ترش اینه که تا می‌بینن ماشین جلویی درست رانندگی نمی‌کنه، نتیجه می‌گیرند که حتما یک خانم راننده‌ست.برخی از استریوتایپ‌ها روی جنبه‌های منفی یک رفتار یا اخلاق تاکید می‌کنن بعد میگن که یک گروه مشخص در اون رفتار بهتر یا بدتر از دیگریه.مثلا این استریوتایپ‌ که زن‌ها نمی‌تونن دانشمند باشند باعث میشه که اون‌ها سراغ تحصیل علوم پایه نرن و در نتیجه عرصه‌های علمی از حضورشون خالی بشه.در قسمت قبلی توضیح دادم که مغز زن‌ها و مردها بیشتر از اینکه متفاوت باشه شبیه همه و نمیشه به واسطه‌ی جنس، مهارت یا توانمندی خاصی رو به اون‌ها نسبت داد.اما نگاه استریوتایپی باعث میشه که توانمندی‌های زنان و مردان جور دیگه‌ای بررسی شه یعنی فارغ از عملکرد هر جنس، برداشت مشخص و از پیش تعیین شده‌ای از اونا داشته‌ باشیم.یه مطالعه‌ی تحقیقاتی دوره‌های آموزش غیرحضوری و آنلاین را بررسی کرده. به این شکل که بعد از اتمام دوره دانشجویان رو ارزیابی کردن. بعد برای اینکه نقش جنس رو در نتایج ارزیابی بررسی بکنن، در بعضی موارد اسامی زن‌ها رو به اسامی مردونه تغییر دادن.نتیجه‌ی جالبی به دست اومد. زن‌ها وقتی اسم مردونه داشتن نسبت به زمانی که با نام خودشون ارزیابی می‌شدن، نزدیک به یک نمره بالاتر می‌گرفتن.فقط یه لحظه تصور کنید که همچین موضوعی می‌تونه چه تاثیراتی در امکان پیشرفت شغلی یا سطح درآمد زن‌ها داشته باشه و چه نابرابری‌هایی ایجاد کنه‌.برعکس این هم اتفاق میفته. زن‌ها اغلب در صمیمیت، همدردی و نوع دوستی بالاتر از مردها ارزیابی میشن. توی خیلی از کشورها به مردها بعد از تولد فرزندشون مرخصی داده نمیشه یا بعد از طلاق مردها نمی‌تونن حق حضانت فرزندانشون رو دریافت کنن، البته برخلاف ایران.سال 1960 گروهی از روانشناسان پرسشنامه‌ای رو در مورد استریوتایپ‌ها طراحی کردند. از دانشجویان خواستند تا فهرستی از ویژگی‌های شخصیتی مردان و زنان رو نام ببرن. نتیجه خیلی جالب بود.چهل و یک مورد از پاسخ‌ها بین هفتاد و پنج درصد از پاسخ‌دهندگان مشترک بود. بین زن‌ها مواردی مثل وابستگی، انفعال، احساساتی بودن و برای مردان مواردی مثل ماجراجویی ،اعتمادبه‌نفس، مطالبه‌گری مشترک بود.در مرحله‌ی بعدی از دانشجوها خواستند که به این ویژگی‌ها از لحاظ مطلوبیت نمره بدن. تقریبا همه‌ی افراد به استریوتایپ‌های مردان امتیاز بالاتری دادن.سی سال بعد این پرسشنامه رو تکرار کردن و متوجه شدن که تغییراتی در این تفکر قالبی به وجود اومده. اگرچه همچنان ویژگی‌هایی مثل بیان احساسات زنانه شمرده می‌شد اما دیگه اینجوری نبود که زن‌ها را منطقی یا جه‌طلب ندونن.یه تغییر قابل ملاحظه‌ی دیگه هم بوجود اومده بود. اون رفتارهایی که به زن‌ها نسبت می‌دادند مثل سی سال قبل غیرمطلوب حساب نمی‌شدند و باور عمومی برای حضور زنان در نقش‌های اجتماعی مختلف تغییر کرده بود. مردها اما همچنان سلطه‌جو یا غیر لطیف شمرده می‌شدن.من همچین پرسشنامه‌ای رو با تعداد محدودتری در جامعه‌ی خودمون انجام دادم و از پاسخ دهنده‌ها خواستم که بگن یک ویژگی مشخص زنانه یا مردانه است یا اینکه بین دو جنس تفاوتی نداره‌.چهل و پنج درصد از پاسخ دهنده‌ها مردم پنجاه و پنج درصد زن بودن. مردها در صراحت، استقلال، کل‌نگری، اعتماد به نفس و سلطه‌جویی امتیازات بسیار بالاتری از زن‌ها گرفتند.اما در مقابل در ویژگی‌هایی مثل وابستگی، جزئی‌نگری و احساساتی بودن زن‌ها با اختلاف بالاتر از مردان قرار گرفتن. تو مواردی هم مثل کنجکاوی، بلندپروازی، رقابت‌طلبی، فعال بودن، منطقی بودن یا صمیمیت اغلب پاسخ دهنده‌ها معتقد بودن که تفاوتی بین زنان و مردان وجود نداره.نتیجه‌ای که گرفتم این بود که استریوتایپ‌های جنسیتی یه جورایی جهان‌شمولن و بین جوامع مختلف تصورات مشابهی در مورد جنسیت وجود داره.سال هزار و نهصد و هفتاد تحقیقاتی انجام شد و در اون از روانشناسان مرد و زن خواستند که ویژگی‌های متمایز یک انسان بالغ و یک زن بالغ رو ترسیم کنن. نتیجه نگران کننده بود.ویژگی‌هایی که بخشی از شخصیت یک زن نرمال شناخته می‌شد مثل وابستگی یا مطیع بودن در زمره‌ی ویژگی‌هایی نبود که روانکاوان اون رو برای یک انسان بالغ، سالم بدونن.حقیقت دردناک این بود که زن‌ها برای اینکه رفتارهاشون از لحاظ اجتماعی عادی و سالم تلقی بشه، می‌بایست نرم‌های رفتاری‌ای که به جنسشون نسبت داده می‌شد رو می‌پذیرفتند و طبق اون رفتار می‌کردند.این یعنی باید نرم‌هایی رو رعایت می‌کردند که برای یک انسان بالغ و سالم، مناسب تشخیص داده نمی‌شد. دخترها از سن هفت سالگی خودشون رو درگیر استریوتایپ‌های جنسیتی می‌دونن.نظرسنجی از دو هزار کودک نشون داد که تقریبا پنجاه درصد دختران دوست ندارن تو مدرسه حرف بزنن یا این که اصلا حضور داشته باشن.محققان بررسی کردن و متوجه شدند که به دخترها یاد میدن که ایجاد احساس رضایت در دیگران، سکوت کردن و لطافت به خرج دادن، جزو فضیلت‌های اخلاقی مهمه.استریوتایپ‌های جنسیتی بسیاری وجود داره، من در این قسمت فقط سراغ بررسی دو مورد میرم. مشابه قسمت قبل هم مسئله رو در حالتی بررسی می‌کنم که نقش پارامترهای محیطی نزدیک به صفره یعنی سراغ‌ استریوتایپ‌هایی میرم که در دوران کودکی قابل بررسی هستن.آمار نشون میده که بچه‌ها از سن بسیار پایین به اطلاعات جنسیت‌زده دسترسی دارند. بیست و پنج درصد از کودکان سه ساله هر روز آنلاین میشن و بیست و هشت درصد از کودکان سه الی چهار ساله در معرض استفاده از تبلت‌ها هستند.سیگنال‌های جنسیت‌زده خوراک مغزی انسان‌های کوچیک ما هستن و از روز اول هم روی اونا تاثیر می‌ذارن اما بچه‌ها چطور به این سیگنال‌ها پاسخ میدن؟کودکان کاراگاه‌های مشتاقی هستند که دنبال نشانه‌های جنسیت خودشون می‌گردن. نگاه می‌کنن که بفهمند کی داره چیکار می‌کنه یا کی می‌تونه با کی بازی کنه.روانشناس‌ها استفاده از زبان جنسیتی در بچه‌ها رو مانیتور کردن و از اون‌ها خواستن تا اشیای دخترونه و پسرونه رو جدا کنند. اونا متوجه شدن کودکان چهار الی پنج ساله کاملا نسبت به تفاوت‌های زنان و مردان آگاه هستند.نه تنها تفاوت ظاهری رو درک می‌کنن بلکه می‌تونن در مورد کارکرد و ویژگی‌های هر جنس هم صحبت کنن؛ مثلا آتش‌نشان‌ها مرد هستند و پرستارها زن. مردها کباب درست می‌کنن و زن‌ها ظرف‌ها رو می‌شورن.اونها حتی می‌تونن به اشیایی مثل اسباب‌بازی‌هاشون عنوان دخترانه یا پسرانه بدن، اما آیا کاراگاه‌های کوچولوی ما می‌تونن این تفاوت‌ها رد از سنین قبل‌تر هم متوجه بشن؟این موضوع رو میشه از زمانی بررسی کرد که نوزاد یاد می‌گیره حرف بزنه. ظهور زبان به ما کمک می‌کنه تا مدارک بیشتری در مورد اعمال و نظرات بچه‌ها جمع‌آوری کنیم.پس سوال اینه‌ که استفاده از عنوان‌های جنسیت‌محور، مثلا استفاده از واژه‌ی دختر یا پسر به جای نوزاد، از چه زمانی در کودک شکل می‌گیره.تیمی از روانشناسان نیویورکی، ظهور همچین عناوینی رو در کودکان نه الی بیست و یک ماه بررسی کردن و متوجه شدند که تا قبل از هفده ماهگی، شواهد بسیار ناچیزی در این مورد وجود داره.اما تا ماه بیست و یکم اغلب نوزادان می‌تونن به خوبی از عناوینی مثل دختر، زن یا پسر استفاده کنن یا حتی می‌تونن خودشون رو هم این‌طوری خطاب کنن مثلا بگن من یه دختر کوچولو هستم.محققان همچنین متوجه شدن که دخترها بسیار زودتر از پسرها از این عناوین استفاده می‌کنند و به نظر میرسه که اون‌ها سرنخ‌های بسیار بیشتری از افراد می‌گیرند که ویژگی دختران چیه و چی کارا باید بکنن.دخترای سه الی چهار ساله نسبت به اینکه ظاهری دخترونه داشته باشن سختگیرترن و کمتر حاضر می‌شن تا چیزی غیر از دامن یا لباس‌های صورتی بپوشن‌.سرنخ‌هایی که بچه‌ها پیدا می‌کنند تنها درباره‌ی خودشون نیستن، اونها از سن بسیار پایین نسبت به جنسیتشون یک دانش عمومی دارن و آیتم‌ها یا اتفاقات اطرافشون رو تفکیک می‌کنن. مثلا اگه به یه نوزاد دو ساله تصویر مردی رو نشون بدیم که رژ لب می‌زنه حتما توجهش جلب میشه.اطلاعاتی که بچه‌ها در مورد قوانین جنسیتی به دست میارن اغلب اوقات در ناخودآگاهشون وجود داره و این قضیه کار رو سخت‌تر می‌کنه چون که به راحتی نمیشه به این قواعد دسترسی داشت.برای مثال اگر کلمه‌ی سبز رو با رنگ سبز بنویسن چون شما می‌تونید به راحتی و با سرعت بخونیدش اما اگه همین کلمه رو با رنگ قرمز بنویسن سرعت خوندن به طرز چشمگیری کاهش پیدا می‌کنه.به این میگن اثر تداخلی که در نتیجه‌ی عدم هماهنگی بین انواع مختلف اطلاعاتی که آدم‌ها پردازش می‌کنند به وجود میاد. توی مورد ما شنونده‌ها وقتی کلمه‌ای رو می‌شنون و سیگنال عدم هماهنگی دریافت می‌کنند، سریع سراغ این میرن که جنسیت گوینده رو شناسایی کنن.مثلا وقتی یه صدای مردونه رو می‌شنیدن که میگه رژلب یا صدای زنونه که میگه فوتبال سریع عکس العمل نشون می‌دادن. بچه‌ها در هشت سالگی وقتی که این عدم تطابق‌ها رو می‌شنیدن به شدت سرعتشون کم می‌شد و اشتباه‌های بیشتری می‌کردند.پس احتمالا چیزی در ناخودآگاهشون وجود داره که داره به صورت ضمنی اون‌ها رو راهنمایی می‌کنه. خب بریم سراغ یکی از نمادهای رایج دخترونه و پسرونه در قرن امروز.صورتی برای دختر و آبی برای پسرا. لباس، اسباب‌بازی، کارت‌های تبریک، اتاق خواب و هر چیز دیگه‌ای که اسمش رو ببریم برای دخترها با رنگ صورتی مارکتینگ میشه و برای پسرا با رنگ آبی. سوالی که وجود داره اینه که آیا تمایل به رنگ صورتی نشون دهنده‌ی یک ویژگی ذاتی در دخترانه؟سال دو هزار و هفت گروهی از دانشمندان گفتن که این ترجیح زن‌ها به رنگ صورتی ناشی از رفتار گروهی از گونه‌های انسانی بوده که در اون زن‌ها برای ادامه‌ی حیاتشون سراغ جمع‌آوری توت‌های وحشی می‌رفتن.اون‌ها برای اینکه بتونن میوه‌ی رسیده یا برگ‌های سرخ خوراکی رو پیدا بکنن باید با سرعت بیشتری به رنگ‌های این طیف عکس‌العمل نشون می‌دادن. راستش من مقاله‌ی معتبر دیگه‌ای در این باره پیدا نکردم که بتونم صحت این نظریه رو با اطمینان تایید کنم.حتما سوالتون اینه که چطوری میشه درستی این موضوع رو بررسی کرد. همونطور که از اول گفتم سراغ دنیای کودکان میریم. دانشمندان روی نوزادان چهار الی پنج ماهه تحقیقاتی انجام دادن و حرکات چشم رو به عنوان معیاری برای ترجیح نوزادان به یک رنگ در نظر گرفتن.هیچ شواهدی مبنی بر تفاوت‌های جنسیتی دیده نشد و نوزادان حرکت فیزیکی متفاوتی نسبت به رنگ‌ها نشون ندادن. پس ترجیح‌ رنگ‌ها، ربطی به ویژگی‌های بیولوژیک نداره.روانشناسای آمریکایی دنبال این رفتن که بفهمند این تمایل از چه زمانی در نوزادان ایجاد میشه. برای این کار به دویست کودک هفت ماهه تا پنج ساله جفت‌هایی از یه سری اقلام رو دادند.طوری که یکی از این جفت‌ها همیشه رنگش صورتی بود، مثلا یه جفت کفش دادن که یه لنگش صورتی بود و فضایی فراهم کردن که بچه‌ها از بین اون وسیله‌ها انتخاب کنن.نتیجه حیرت‌آور بود، تا دو سالگی هیچ یک از دخترا و پسرا ترجیح مشخصی به رنگ صورتی نشون نمی‌دادن. دخترا به خصوص از سه سالگی به بعد علاقه‌ی بسیار بیشتری به رنگ صورتی داشتن و پسرا هم متقابلا این رنگ رو رد می‌کردن.در واقع از همون زمانی که بچه‌ها با برچسب‌های جنسیتی آشنا میشن، تلاش میکنن که خودشون رو با این برچسب‌ها تطبیق بدن اما اگه این تقسیم‌بندی آبی صورتی ذاتی نیست پس از کجا اومده؟ از چه زمانی و چرا آبی رو به پسران نسبت دادن و صورتی رو به دخترا؟یه سریا میگن که تا سال 1940 آبی رنگ دخترانه‌ای بوده اما یه سری دیگه میگن شواهد بسیار محدودی برای این ادعا وجود داره و قابل اثبات نیست.یه نظریه‌ی دیگه اظهار میکنه که کدگذاری‌های جنسیت‌محور، کمی بیش از صد سال پیش شکل گرفته و مبتنی بر مد اون زمان هم بوده اما خب نگاه‌های متفاوتی وجود داشته.مثلا نیویورک تایمز سال 1893 توی یکی از مقالاتش نوشته ظرافت برای نوزادان، صورتی برای پسران و آبی برای دختران. لس‌انجلس تایمز در سال مشابه نوشته جدیدترین نانوی ابریشمی برای نوزادان شما، صورتی برای دختران و آبی برای پسران.یا نشریه‌ی ال پسارا این نامه رو در سال 1914 منتشر کرده که خانم فاکس عزیز، میشه بگید که بهترین رنگی که برای بچه‌های پسر استفاده میشه چیه؟ امضا یک مادر نگران و جوابی که منتشر شده این بوده: صورتی برای پسران و آبی برای دختران.دعواها برای مشخص کردن تفکیک صورتی و آبی همچنان ادامه داره. یه سریا اون رو به ویژگی‌های بیولوژیکی مربوط می‌دونن و یه سری دیگه علت رو مسائل اجتماعی می‌دونن.اما در تحقیقاتی که من انجام دادم هیچ گواه یا سندی مبنی بر بیولوژیک بودن این ترجیح پیدا نکردم که نکرده‌ام و نتیجه گرفتم که این موضوع یکی از استریوتایپ‌هایی هستش که مبتنی بر واقعیت نیست.حالا ممکنه بپرسید که اصلا این داستان صورتی و آبی چه اهمیتی داره. صورتی به بخشی از فرهنگ یا کد یک برند تبدیل شده. صورتی بودن یعنی دختر بودن.این کد مثل یک تبعیض جنسیتی عمل می‌کنه و باعث میشه گروهی که دخترها باشن مخاطب یه سری چیزا بشن و گروه دیگه که پسرها هستن از اون حذف شن.این موضوع رو در انتخاب اسباب بازی برای بچه‌ها خیلی میشه دید. مشکل از اونجایی حادتر میشه که دخترها یعنی این پرنسس‌های صورتی قرار نیست با اسباب‌بازی‌های ساختنی یا قهرمانان ماجراجو بازی کنن.اسباب بازی‌هایی که بچه‌ها باهاشون بازی می‌کنن روی مهارت‌هایی که بدست میارن یا رل‌پلی‌هایی که شکل میدن تاثیرگذاره. بنابراین هر اتفاقی که این انتخاب رو محدود کنه باید جدی گرفت.این موضوع اینقدر مهمه که کاخ سفید سال 2016 جلسه ویژه‌ای تشکیل داد تا بررسیش کنه. روانشناس‌ها تحقیقاتی انجام دادند و به این نتیجه رسیدند که دخترهایی که با عروسک باربی بازی می‌کنن با درصد کمتری سراغ مشاغلی میرن که به صورت کلیشه‌ای مردانه است.مشاغلی مثل آتش‌نشان، پلیس یا خلبان. این درصد بین دخترهایی که با عروسک‌های خنثی‌تری بازی می‌کردن کمتر بود. به نظر شما انتخاب اسباب‌بازی نشون دهنده‌ی فعل‌ و انفعالاتیه که در مغز انسان میگذره؟از سن خیلی کم حتی حدود دوازده ماهگی دخترها و پسرها به اسباب بازی‌های متمایزی علاقه نشون میدن، مثلا پسر دوست دارن ماشین بازی یا تفنگ بازی کنن و دخترا سراغ عروسک بازی یا وسایل آشپزی میرن.اسنشالیست‌ها گروهی هستن که اعتقاد دارند هر پدیده دارای ویژگی‌های منحصر فردیه و وظیفه‌ی علم و فلسفه اینه که اون‌ها رو کشف کنه. اونا میگن ساختار مغزی متفاوت در دختران و پسرانه که باعث میشه اونها از سن پایین ترجیحات متفاوتی داشته باشن.اما اون‌هایی که به یادگیری اجتماعی اعتقاد دارن میگن که ترجیح کودکان برای یک اسباب بازی خاص بر اثر رفتارهای جنسیتی شکل گرفته و بر همون اساس هم رشد میکنه.این قضیه میتونه نتیجه‌ی رفتار پدر و مادر یا کادوهایی باشه که اعضای خانواده بهشون میدن یا اینکه نتیجه کارهای مارکتینگی‌ای باشه که شرکت‌های تولیدکننده اسباب بازی انجام میدن.سال 2005 دو تا روانشناس در دانشگاه ایندیانا از حدود سیصد دانش‌آموز یعنی 191 دختر و 101 پسر خواستند تا 126 تا اسباب‌بازی رو دسته‌بندی کنند. اون‌ها پنج دسته ایجاد کردن. خیلی پسرانه، نسبتا پسرانه، خیلی دخترانه، نسبتا دخترانه و خنثی.همونطور که پیش‌بینی می‌کنید دختر‌ها و پسرهای بزرگسال توی ارزیابی و تقسیم‌بندی اسباب‌بازی‌ها تفاوت چندانی نداشتن و در ذهن بزرگسالان این تقسیم‌بندی مشخص و واضح بود.اما بچه‌ها چطور؟ محققان تعدادی از اسباب بازی‌هایی که به پسرها نسبت داده میشه مثل ماشین، توپ، تراکتور به‌علاوه خرس عروسکی آبی و تعدادی که به دخترها نسبت داده میشه مثل عروسک، ظروف پخت و پز و خرس عروسکی صورتی رو به سه گروه از بچه‌ها دادن.گروه اول نه تا هفده ماهه بودن، یعنی سنی که نوزاد برای اولین بار می‌تونه مستقلا بازی بکنه. گروه دوم هجده تا بیست و سه ماهه یعنی زمانی که کودک نشونه‌های دریافت سیگنال‌های جنسیتی رو از خودش بروز میده و گروه سوم بیست و چهار تا سی و دو ماهه یعنی زمانی که هویت جنسی محکم‌تر شکل گرفته.سناریوی آزمایش به این شکل بود که همه‌ی این اسباب بازی‌ها رو توی یک نیم دایره می‌چیدن و از نوزادان دعوت می‌کردند تا با هر کدوم از این اسباب‌بازی‌ها که می‌خوان بازی کنن.در این تحقیق پسرها به اسباب‌ بازی پسرونه علاقه‌مندی بیشتری داشتن و هرچقدر هم که سنشون بالاتر می‌رفت زمان بیشتری رو با ماشین و تراکتور بازی می‌کردن. در مقابل دخترها زمان بیشتری رو با عروسک یا ظروف پخت و پز سپری می‌کردن.نتیجه یه بخش جالبم داشت. هر چقدر که سن پسرا بیشتر می‌شد بیشتر با اسباب بازی‌های پسرانه بازی می‌کردند و زمانی که صرف بازی با اسباب‌بازی‌های دخترانه می‌کردن کاهش پیدا می‌کرد.اما دخترها اگرچه در سن پایین‌تر به اسباب‌بازی‌های دخترانه تمایل بیشتری نشون می‌دادند اما با مرور زمان این علاقه کاهش پیدا می‌کرد  یعنی به تدریج زمان کمتری رو صرف بازی با اسباب‌بازی‌های دخترانه می‌کردن‌.نویسنده‌ی این مقاله این موضوع رو این‌طوری تعبیر می‌کنه که ترجیحی که در سنین پایین‌تر دیده میشه خیلی قوی نیست و همین باعث میشه که با گذشت سن کم‌رنگ بشه.اخیرا شونزده تحقیق مختلف رو مورد مطالعه قرار دادن، یعنی در مجموع بیست و هفت گروه از کودکان. شامل هفتصد و هشتاد و هفت پسر و هشتصد و سیزده دختر رو بررسی کردن.دیگه اگه ترجیحی در انتخاب اسباب بازی‌ها وجود داشته باشه یکی از نتیجه‌ی این مطالعه فهمید و حرف و حدیثی هم توش نیست. حدس می‌زنید نتیجه چی بود؟جمع‌بندی مقالات این بود که پسرها با اسباب بازی‌های پسرانه بیشتر از دخترها بازی می‌کنند و متقابلا هم دخترها با اسباب‌بازی‌های دخترونه.تغییر پارامترهایی مثل پدر یا مادر، موقعیت آزمایش یعنی خونه یا مهدکودک یا موقعیت جغرافیایی مثل کشورهای مختلف تاثیر محسوسی روی نتایج این آزمایش نداشت.البته تحقیق یه سری شبهاتی هم داشت، اینکه نمی‌دونیم که آیا نوزادان خواهر و برادری داشتن که روی رفتارشون تاثیر بذاره؟ یا اینکه هر کدومشون چه اسباب‌بازی‌هایی تو خونه داشتن؟در واقع ما از شرایط نوزادان پیش از انجام این آزمایش و تجربیاتی که با هر یک از این اسباب‌بازی‌ها داشتن اطلاعاتی نداریم اما از یکپارچگی‌ای که در نتیجه این تحقیقات وجود داشت میشه گفتش که با احتمال زیاد انتخاب اسباب‌بازی در کودکان ریشه‌ی بیولوژیک داره.قسمت قبل در مورد میمون‌ها صحبت کردیم و اینکه برای به حداقل رسوندن تاثیرات اجتماعی میشه آزمایش‌ها رو روی نزدیک‌ترین گونه به انسان انجام داد. دیگه برای اینکه مطمئن‌تر بشیم و تیر آخر رو هم بزنیم سراغ آزمایشی میریم که در همین زمینه روی میمون‌ها انجام شده.در تحقیقاتی که در دانشگاه کمبریج انجام شده ترجیح در اسباب بازی رو روی گونه‌ای از میمون‌ها آزمایش کردن. به گروهی از میمون‌ها شش مدل اسباب‌بازی متفاوت دادن.یه ماشین پلیس، یک توپ، یک عروسک، قابلمه‌ی غذا، کتاب تصویری و یک سگ پشمالو. بعد مدت زمانی که میمون به هر یک از این اسباب‌بازی‌ها نگاه می‌کرد رو اندازه‌گیری کردن.مشخص شد که میمون‌های نر به ماشین پلیس و توپ و میمون‌های ماده به قابلمه و عروسک بیشتر نگاه‌ می‌کردن اما توی دو اسباب بازی دیگه تفاوتی وجود نداشت. انگار فرضیه‌ای که قبلا داشتیم داره اثبات میشه.تحقیق بعدی روی گونه‌ی دیگه‌ای از میمون‌ها انجام شده و گزینه‌های پیشنهادی هم ساده‌تر بود. اون‌ها باید بین اسباب‌بازی‌های پشمالو و اسباب بازی‌های چرخ‌دار انتخاب می‌کردن. رفتار میمون‌های ماده بین اسباب‌بازی‌های چرخ‌دار و اسباب بازی پشمالو مشابه بود اما میمون‌های نر به اسباب‌بازی‌های چرخدار علاقه‌مندی بیشتری نشون دادن.نکته‌ی قابل توجه این که تقریبا نیمی از میمون‌های نر و دو سوم میمون‌های ماده، اصلا توجهی به اسباب بازی‌ها نشون ندادن و از آزمایش حذف‌شدن.نتیجه‌ی این دو تحقیق نشون داد که میمون‌های نر علاقه‌ی بیشتری به اسباب‌بازی‌های پسرونه دارن. در تحقیق اول میمون‌های ماده علاقه‌ای به اسباب بازی‌های پسرانه نداشتند اما در تحقیق دوم با هر دو نوع اسباب‌بازی یک جور رفتار می‌کردن.پس بیاید این موضوع رو ببندیم، به نظر میاد که دخترها و پسرها تفاوت‌های مشخصی در انتخاب اسباب بازی‌هاشون دارن و تمام.حالا بیاین مسئله رو از زاویه‌ی دیگه‌ای بررسی کنیم. اگه ما به بچه‌ها بگیم که این اسباب‌بازی دخترانه یا پسرانه‌ست، حرف ما چقدر روی رفتار و انتخاباشون تاثیرگذاره.آزمایشی انجام دادن و یه سری وسایل نامربوط رو در اختیار بچه‌ها قرار دادن مثل قالب کفش، از این ابزارهایی که برای شکستن مغزایی مثل گردو و فندق استفاده میشه، قاشق بستنی و ابزاری که برای خرد کردن سیر ازش استفاده می‌کنن.در واقع چیزایی رو انتخاب کردن که دخترانه و پسرانه نداشته‌ باشه. بعد هم همه‌ی این‌ها ر توی دو رنگ صورتی و آبی در اختیار بچه‌ها گذاشتن. به صورت رندوم هم روی بعضیاش نوشتن دخترونه و روی بعضیا نوشتن پسرونه.بعد از بچه‌ها پرسیدن که هر کدوم چه اسباب بازی‌هایی رو دوست‌ دارن؟ پسرها کمتر تحت تاثیر رنگ یا اون لیبل‌ها قرار گرفتن و هر دو گروه براشون جذاب بود.دخترا اما نگاه جنسیت زده‌ای داشتن و هم به اسباب‌بازی‌های دخترانه و صورتی علاقه‌ی بیشتری داشتن و هم قویا اسباب‌بازی‌های آبی پسرونه رو رد می‌کردن.احتمالا می‌تونید حدس بزنید که این چه نتیجه‌ی رویایی‌ای برای شرکت‌های اسباب‌بازیه و چقدر به اون‌ها کمک می‌کنه تا محصولاتشون رو راحت‌تر طراحی و به بازار عرضه کنن. به خصوص اینکه تحقیقات نشون میده دخترها بیش از پسرها به سیگنال‌های اجتماعی واکنش نشون میدن.به این آزمایش هم توجه کنید که در اون برای بچه‌ها داستان یک کودکی رو بدون اشاره به جنسیتش تعریف کردن. این کودک مسابقه‌ی لگوسازی رو برنده شده بود.بعد از دخترا خواستن که داستان رو دوباره تعریف کنن و دقت کردن که ببینن کودک از چه ضمیری برای نام بردن از برنده‌ی مسابقه استفاده می‌کنه. در واقع he, she یا it.ضمیر مذکر برای پنجاه و نه درصد از موارد استفاده شد. استفاده از it بیست و هفت درصد و استفاده از ضمیر مونث فقط چهارده درصد بود. فرضیه‌مون تایید میشه.بچه‌ها از سن خیلی کم پیام‌های جنسیتی رو دریافت می‌کنن و خیلی هم ازش تاثیر می‌پذیرن. این آزمایش‌ها چشم ما رو به جنبه‌ی دیگه‌ای از این قضیه باز می‌کنه.فرض کنیم که بازی کردن با یه اسباب بازی خاص قرار باشه به بچه‌ها کمک کنه که در مسیرهای مشخصی وارد بشن یا بازی نکردن باهاش باعث بشه که از برخی تجربه‌ها دور بیفتن.اون وقته که پیام‌هایی که ما برای بچه‌ها می‌فرستیم خیلی اهمیت پیدا می‌کنه و استمرار در ارسال اونا منجر به این میشه که اون‌ها از دنیا و مسیر جدیدی که میتونه پیش روشون باشه دور شن.این نتیجه بر این فرض استواره که تجربه‌های بیرونی مثل بازی با اسباب بازی‌های ساختنی روی دخترا تاثیرگذاره و عروسک بازی باعث میشه که پسرها اجتماعی‌تر بار بیان.فکر می‌کنید اسباب‌بازی‌ها می‌تونن این تاثیر رو روی کودکان داشته‌ باشن؟ پاسخ مثبته. تحقیقات نشون میده که بازی‌های کامپیوتری روی عملکرد بخشی از ذهن کودکان که مربوط به توانمندی چرخش اجسام در ذهنه تاثیر گذاره.و نکته‌ی مهم این که این تاثیر روی جنس‌های زن و مرد تفاوتی نداره. روانشناسا نشون دادن که بازی با لگوها هم یکی از فاکتورهای تقویت کننده‌ی این تواناییه.در مقابل اسباب بازی‌هایی مثل عروسک به بچه‌ها همدلی کردن رو یاد میده یا وسایل آشپزی مهارتی به نام ترتیب‌گذاری شناختی رو تقویت می‌کنه که توانمندی مربوط به تشخیص توالی اتفاقات و کارهاست.من در این قسمت سراغ اولین نشانه‌ها و عکس العمل‌هایی رفتم که کودکان نسبت به دنیای بیرونی نشون میدن. در قسمت قبلی در مورد این صحبت کردم که چقدر ساختار مغز انسان پیچیده‌ست.با گذشت زمان تاثیر فاکتورهای اجتماعی روی انسان‌های کوچیک ما بیشتر و بیشتر میشه. مغز اون‌ها پیام‌های جنسیتی رو دریافت کرده و بر مبنای اون نقش‌های اجتماعی رو شکل میده.این که سراغ موضوع صورتی و آبی رفتم برای این بود که نشون بدم که ترویج استریوتایپ‌ها از سن خیلی کم شروع میشه وتا آخر عمر ام ما رو رها نمی‌کنه‌.اگرچه همه‌ی ما توی شکل‌گیری تفکر قالبی نقش داریم اما نمیشه اثر رسانه‌ها و عوامل خارجی رو نادیده گرفت. این آمار رو بشنویم.تنها توی چهارتا از فیلم‌های دیزنیه که زن‌ها مجموعا بیشتر از شصت درصد دیالوگ‌ها رو میگن و توی باقی فیلم‌ها اغلب دیالوگ‌های فیلم رو مردان میگن.دو هزار فیلمنامه رو بررسی کردن و متوجه شدن که تنها در یک چهارم از اون‌ها مردها و زن‌ها تعداد کلمات مساوی‌ای رو دیالوگ میگن. در بیشتر از پنجاه درصد از این فیلمنامه‌ها مردا بین شصت تا نود درصد از دیالوگ‌ها رو میگن.تنها سه درصد از تبلیغات زن‌ها رو در نقش رهبر و دو درصد اون‌ها رو در نقش افراد باهوش نمایش میدن. چرا راه دور بریم؟ چند تا از کارتون‌ها و فیلم‌های دوران کودکی ما نقش اصلی زن یا دختر داشتن؟بیاید یه مروری بکنیم. قصه‌های مجید، محله برو بیا، محله‌ی بهداشت، چاق و لاغر، مبصر پنج ساله‌ی کلاس یا زیر گنبد کبود. توی اغلب اینها زن‌ها حتی نقش‌های دست چندم نداشتن.شخصیت اصلی قصه‌های مجیدشخصیت‌های محله برو و بیاتوی کارتونا هم وضع خیلی بهتر از این نبود، آنشرلی، جودی ابوت، هانا، زنان کوچک و یکی دو مورد دیگه رو که کنار بگذاریم، می‌رسیم به دنیایی که پر بود از ماجراجویی‌های هاکل بریفین، ذکاوت ایکیوسان، قدرتمندی داداش کایکو، شهامت پسر شجاع، ماجراهای گالیور، خوش‌شانسی لوک، زرنگی ملوان زبل، سفرهای سندباد و ده‌ها مثال دیگه.تا به حال به این فکر کردید که چرا برای پسرها ابرقهرمانانی مثل سوپرمن و اسپایدرمن و الگوسازی می‌کنن و برای دخترها باربی‌های بی‌خاصیت رو؟واقعیتش اینه که دخترانه و پسرانه‌های دنیای ما خیلی زیادن. من چرخی در اینترنت زدم تا ببینم در محصولات واقعی اوضاع چطوره.کلارکس یه جفت کفش برای بچه‌های مدرسه‌ای طراحی کرده بود. نسخه‌ی دخترونه اسمش عروسک خوشگل و نسخه‌ی پسرونه اسمش فرمانده بود. کفش دخترونه داخلش پترن‌های قلبی شکل داشت، در صورتی که ورژن پسرونه‌ش با المان‌های فوتبالی تزیین شده بود.این طراحی حاوی پیام مشخصی به کودکان بود. دخترا باید زیبا و پسرها باید رهبر و ورزشکار باشن یا مثلا شرکت جی سی پنی تیشرت‌های رو طراحی و روی اون نوشته بود که من برای اینکه ریاضی حل کنم، زیادی خوشگلم و برادرم باید این کار رو برام انجام بده.یا به یه سری ابزارآلات رسیدم مثل پیچ‌گوشتی و انبری که رنگشون صورتیه و عنوان زنونه بود یا وسایلی رو دیدم مثل ناخن‌گیر، گوش‌ پاک‌کن، اسنک خوراکی، هدفون، شاید باورتون نشه اما نون، آجیل، خمیر دندون و خیلی چیزای دیگه که برچسب دخترونه و پسرونه داشتن.شریل سندبرگ مدیر ارشد عملیات فیس‌بوک میگه که ما نمی‌تونیم چیزی باشیم که نمی‌بینمش. اون میگه بدون داشتن رل‌ مدل‌ها و تصویرسازی رسانه‌ها، شکستن استریوتایپ‌ها و کلیشه‌های جنسیتی عملا غیرممکنه.خود ایشون چند سال پیش پروژه‌ی عکاسی‌ای رو راه‌اندازی کرده و زن‌ها رو در مشاغل مختلف به تصویر کشید. مثلا زنان در جایگاه یک مهندس، برنامه‌نویس، معمار و پزشک. با این امید که کلیشه‌های ذهنی و تصویری این مشاغل تا حدی از بین بره.شرکت متل هم در پروژه‌ی خودش به عنوان فاصله‌ی رویایی، هدفش اینه که به دخترا منابع کافی رو اختصاص بده و حمایتشون کنه تا باور کنن می‌تونن به هر جایگاهی برسن.اون‌ها یک مرکز تحقیقاتی‌ای راه‌اندازی کردند و در راستای این هدف محصول و محتوا تولید می‌کنن. هر ساله هم ده نفر از رل مدل‌ها و شخصیت‌های برتر زن رو انتخاب می‌کنن و عروسکش رو میسازن.از بین شخصیت‌هایی که عروسکش رو ساختن میشه به فریدا هنرمند معروف، ابتهاج محمد، اون قهرمان شمشیربازی محجبه و کلی زن دانشمند و ورزشکار و هنرمند اشاره کرد.ابتهاج محمد و عروسک ساخته شده براساس شخصیت اویا کمپین بین‌المللی بذارید اسباب بازی‌ها اسباب بازی باقی بمونن از شرکت‌های تولیدی اسباب‌بازی و ناشران کتاب‌ها می‌خواد که دست از کلیشه‌ها بردارن و بیش از این به دنیای جنسیتی دامن نزنن.و شرکت الویز، کمپین‌هایی راه انداخته با شعار مثل یک دختر که سعی داره استریوتایپ‌های شکل گرفته در مورد دختران رو بازسازی کنه.دنیای اطراف ما پر از پیام‌های جنسیتیه، چیزهایی که بین ما و جنس مخالفمون فاصله‌های بی‌بدیلی میندازه و بدتر از اون در بسیاری از موارد ما رو از اون ایده‌آلی که می‌تونیم بهش تبدیل بشیم دور می‌کنه.ممکنه بگید کودکان به صورت ذاتی ترجیحاتی در انتخاب اسباب بازی‌ها دارن و ما هم نباید طبیعتشون رو بهم بزنیم ولی واقعیت اینه که ماها در هیچ بخشی از تربیت بچه‌ها اون‌ها رو به حال خودشون رها نمی‌کنیم‌.بهشون صحبت کردن یاد میدیم، دوست دارن با دست غذا بخورن اما ما قاشق به دستشون میدیم، پس چطور میشه که نسبت به اسباب بازی‌ها که ابزار اولیه‌ی شناختیشونه غفلت کرده و کمک می‌کنیم تا مهارت‌های کلیدی‌ای که برای موفقیت لازم دارن رو به صرف اینکه مناسب جنسشون نیست فرا نگیرن.یکم موشکافانه‌تر ببینید. چه چیزی توی ماشین، لگو یا عروسک وجود داره که با ذات کودکان، نه به عنوان یک دختر یا پسر، بلکه به عنوان یک انسان منافات داره‌.مگه این نیستش که ما در نقش انسانیم و برای ارتباط با محیط پیرامون نیاز به مجموعه‌ی مشترکی از توانمندی‌ها داریم‌. آیا در نیازمندی‌های ابتدایی و فیزیکی ما تفاوت‌های بارزی وجود داره که ما رو به این نتیجه رسونده که نیازمندی‌های اجتماعی رو هم تا این حد متمایز تعریف کنیم؟من فکر می‌کنم برای انسان به عنوان یادگیرنده ترین موجود کره‌ی خاکی، مهم‌ترین استریوتایپی که باید شکست بشه، استریوتایپ‌های آموزشی و مرزبندی‌هاییه که به دنیای کودکان هم رحم نمی‌کنه‌.این قسمت چهارم روزن بود. ممنونم از شما که به من گوش کردید، همینطور ممنونم از مسلم رسولی عزیز که موزیک ابتدا و انتهای این پادکست رو برای من ساخت.روزن رو می‌تونید از تمامی اپ‌های پادگیر مثل کست باکس، اپل پادکست و گوگل پادکست یا از طریق نام‌لیک دریافت کنید.توی تلگرام، توییتر و اینستاگرام هم می‌تونید آیدی روزن پادکست رو دنبال کنید تا هم بیشتر با هم در ارتباط باشم و هم این که اگه دوست داشتید مطالب تکمیلی هر قسمت رو هم ببینید.اگر هم روزن رو گوش دادید و دوسش داشتید، خوشحال میشم به بقیه هم معرفیش کنید. تا قسمت بعدی، هدیه، خرداد ماه 1398.موزیک پایانی روزنبقیه قسمت‌های پادکست روزن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/vd/165328375 </description>
                <category>پادکست روزن Rozan Podcast I</category>
                <author>پادکست روزن Rozan Podcast I</author>
                <pubDate>Mon, 19 Sep 2022 07:31:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت سوم - مغزهای کوچک صورتی</title>
                <link>https://virgool.io/RozanPodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C-l23gpdsu176z</link>
                <description>پادکست با موزیک کودکانه‌ شروع می‌شود.گل پسرم جون منه ماشینو کجا پارک می‌کنه؟ یا توی کمد یا توی کشو قاتی اسباب بازیا، قربونت برم…دختری دارم کس نداره، مثل اون هیچ کس نداره. موهاشو ببین سیاهه، چشماش قشنگه ماهه، قدشو ببین بلنده دالی می‌کنه می‌خنده، دالی می‌کنه می‌‌خنده.اشتباه نیومدین! شما دارین به روزن گوش می‌دین.این قسمت: مغزهای کوچک صورتی.موزیک ابتدایی روزنسلام. من هدیه میری مقدم هستم و این قسمت سوم روزنه هست که اردیبهشت یک هزار و سیصد و نود و هشت منتشر می‌شه. در این پادکست، من درباره‌ی موضوع زنان با شما صحبت می‌کنم.می‌گن که مردا باهوش‌ترن و زن‌ها احساساتی‌تر. مردا کلی‌نگر هستن و زن‌ها توی جزئیات دقیق‌تر… برای همینم هستش که مردا مدیرای بهتری می‌شن .حرفایی از این قبیل رو زیاد شنیدیم و منم نمی‌خوام که تکرارشون بکنم، اما این حرفا چقدر علمی هستن و زن‌ها و مردها به لحاظ بیولوژیکی چه تفاوت‌هایی با هم دارن؟برای پاسخ به این سوال، این قسمت سراغ مرکز فرماندهی بدن انسان می‌رم و تفاوت‌های مغزی زن‌ها و مردها رو بررسی می‌کنم.تفاوت توی مغزها اگه به صورت ذاتی وجود داشته باشه می‌تونه توجیه کننده بسیاری از ویژگی‌های رفتاری یا مهارتی زن‌ها و مردها باشه و به خیلی از جدل‌ها پایان بده، پس اگه می‌خواین بدونین که توی مغز ما چی می‌گذره، در این قسمت همراه من باشین.برای اینکه مغز رو بهتر بشناسیم خوبه کمی با ساختار و اجزای تشکیل دهنده‌اش آشنا بشیم. من از دوست پزشکم دعوت کردم تا برامون کمی در مورد این عضو حیرت‌انگیز بدن توضیح بده، پس در ادامه حرفای محمدرضا طاهری نژاد رو می‌شنویم:ساختار مغز انسانمغز ما به پنج قسمت اصلی تقسیم می‌شه؛ بزرگترین قسمت مغز که حول و حوش هشتاد تا نود درصد مغز ما رو تشکیل می‌ده، قسمت مخ هست. قسمت مخ یا سربروم، بزرگترین قسمت هست. پشت مخ ما مخچه رو داریم در پشت سرمون. ساقه‌ی مغز زیر مخچه قرار داره. دو تا غده خیلی مهم هم ما توی مغز داریم؛ که غده‌ی هیپوفیز و غده هیپوتالامدس ماهستن.به طور کلی مغزمون به دو تا نیمکره تشکیل می‌شه؛ نیمکره راست و نیمکره چپ، که هر کدوم از این نیم‌کره‌ها عملکرد سمت مقابل بدن رو در دست دارن.از وقتی علم پزشکی به حدی رسید که تونست مغز رو اندازه‌گیری کنه مشخص شد که مغز مردان، بین هشت تا سیزده درصد از مغز زنان بزرگتره. علاوه بر اندازه، زن‌ها و مردها توی ساختار نیمکره‌های مغزیشون هم تفاوت دارن. برای مثال به نظر می‌رسه که در زن‌ها مراکز کلامی هم در نیمکره راست و هم در چپ وجود داره در حالی که این مراکز در مردها در نیم‌کره‌ی چپ قرار داره. این باعث می‌شه زن‌ها توی بحث گفتگو یا بیان احساساتشون کلمات بیشتری به کار ببرن در حالی که مردها علاوه بر اینکه مراکز کلامیشون کمتر هست ارتباطات نورونی به مرکز مربوط به کلمات، حافظه و احساساتشون هم کمتره و این باعث می‌شه که کمتر صحبت کنن یا سخت‌تر احساساتشون رو بیان کنن.مخ چهار تا لب داره یا چهار تا قسمت داره؛ دقیقا جلوی سر ما پشت پیشانی، ما یک لوب مغز وجود داره که لپ پیشانیه. شخصیت ما، رفتار ما، احساسات ما، قضاوت کردن ما، برنامه‌ریزی کردن ما، هوش ما و تمرکز ما به خاطر همین قسمت پیشانی هستش.در قسمت کناری سرمون لب آهیانه‌ای رو ما داریم یا لب پریتال، که تفسیر زبان و کلمات و تکلم ما، به عهده‌ی این لپ هستش.یه سری حواس مثل لامسه، درد، درک حرارت بدن و درک فضایی که ما بتونیم تعادلمون رو تو محیط حفظ بکنیم به عهده‌ی این لپ هستش.یه لپی ما داریم، لپ پس سریه که پشت سر ما قرار می‌گیره که حالاش اکسیپیتال هم می‌گن که مسئول تفسیر بیناییه؛ رنگ رو درک می‌کنه، نور و حرارت محیط رو درک می‌کنه.یه لپ داریم که در قسمت گیجگاهی ما قرار داره که بهش میگن لپ تمپورال که مسئولیت درک زبان رو داره. اگه اینجا مثلا، این نقطه، سکته‌ای انجام بشه… توی ناحیه‌ی تمپورال یا لوب گیجگاهی، دیگه طرف تکلم افراد رو متوجه نمی‌شه.گفتیم که ساختار نیم‌کره‌های زنان و مردان متفاوته اما ارتباطات میان نیمکره چپ و راست توی زن‌ها بیشتره. برعکس در مغز مردا ارتباطات بین بخش جلویی و پشتی بیشتره.در مورد سربلوم اما قضیه فرق می‌کنه. ارتباطات بین بخش‌های سمت راست و سمت چپ این بخش از مغز، در مردان بیشتر از زنانه و این باعث می‌شه که مردها بتونن کارهایی که در اون نیاز به حرکات متوالی و نسبتا پیچیده هست رو بهتر انجام بدن؛ مثل اسکی کردن یا رانندگی.همچنین پریتال لوپ یا لوپ آهیانه‌ای در مغز مردان توسعه‌یافته‌تره. این بخش برای مهارت در ریاضیات اهمیت کلیدی داره و در نتیجه همین هم هست که مردها توی ریاضیات بهتر از زنان عمل می‌کنن.یوکی‌ بنگ که نهادی در بریتانیاست اومده و تحقیقات طولانی مدتی روی افراد این کشور انجام داده. اون‌ها رکورد پزشکی ششصد هزار نفر جمع‌آوری کردن و از بین اونها از دو هزار و هفتصد و پنجاه مرد و دو هزار و چهارصد و شصت و شش زن بین چهل و چهار تا هفتاد و هفت سال ام‌آر‌آی گرفتن.در مغز ما با یه بخش خاکستری داریم و یه قسمت سفید.اون قسمت خاکستری و سطحی بهش گفته می‌شه کورتکس یا قشر مغز. به طور کلی ما اگه بخوایم هر کاری رو یاد بگیریم اول ما با قشر مغزمون درگیر اون کار می‌شیم.زیر قشر مغز، ما ماده‌ی سفید رنگ مغز رو داریم که خب حجم زیادی رو داره. این قسمت سفید رنگ مغز، رشته‌های درواقع عصبی بلند هستن این رشته‌های عصبی بلند، میان قسمت‌های مختلف مغز رو به همدیگه متصل می‌کنن. قسمت شنیداری، قسمت بویایی، قسمت… فرض مثال تکلم ما، این‌ها رو، ارتباط این قسمت‌های مختلف رو، این رشته‌های عصبی برقرار می‌کنن.در مورد هیپوتالاموس باید بگیم که، هیپوتالاموس پلیه بین مغز ما و غده هیپوفیز ما.ضربان قلب فشار خون تنظیم دمای بدن همه به عهده‌ی هیپوتالاموس هست. اشتها و وزن ما رو هم کنترل می‌کنه.یه قسمت خیلی جذابی توی مغز وجود داره که بهش می‌گن سیستم لیمبیک. لیمبیک ما، محور کنترل پاسخ‌های هیجانی ماست؛ یعنی هیجاناتی که ما داریم نشات گرفته از سیستم لیمبیک ما هستش.علاوه بر این سیستم لیمبیک، بیشتر در ارتباط با ادراک، ابراز هیجان و به خاطر آوردن خاطرات ما هستش.در درون سیستم لیمبیک یک قسمتی وجود داره که بهش می‌گن قسمت آمیگدال.آمیگدال یا بادامه که در واقع ترجمه شده به فارسی، نقش مهمی رو داره؛ در دوستی، در عشق، در محبت، خنده، شادی، بیان عواطف و احساسات.محققان اندازه‌ی مناطق مختلف مغز رو بررسی کردن و نتیجه رو بر اساس جنسیت تفکیک کردن.مشخص شد که مغز مردا، توی بسیاری از نواحی مثل آمیگدالا، هیپوکمپس یا تالاموس بزرگتره، اما به طور متوسط ضخامت قشر مغزی در زن‌ها بیشتر از مردانه.توی مرحله‌ی بعدی اومدن و نسبت حجم هر بخش به حجم مغز رو در نظر گرفتن. به غیر از یکی دو مورد، این نسبت توی مردا بیشتر از زنان بود.توی این تحقیقات، مشخص شد که نرخ آلزایمر یا افسردگی در زن‌ها بیشتر از مردانه و در مقابل، مردان بیشتر به اسکیزوفرنی یا اوتیسم مبتلا می‌شن.یه توانمندی‌ای وجود داره که مربوط به چرخش اجسام توی ذهنه؛ یعنی اینکه به یک جسم دو بعدی رو به صورت سه بعدی تصور کرد.توی آزمایش‌ها مردها نمره‌ی بالاتری گرفتن. اونا همچنین، بهتر می‌تونستن با حافظه‌ی کاری دست و پنجه نرم بکنن. این بخش از حافظه مربوط به قدرت استدلال و تصمیم‌گیری و مسئول نگهداری اطلاعاتی هستش که مغز، برای پردازش‌هاش به صورت موقت نیاز داره.در مقابل همونطور که قبلا هم گفتیم؛ زن‌ها توی توانمندی‌های گفتاری، درک متن و نوشتار، امتیازات بهتری گرفتن و حافظه‌ی طولانی مدت بهتری هم داشتن.از بحث مغز یکم بیرون بیایم.از قدیم تا حالا برای بچه‌های دختر عروسک می‌خریدن و برای پسرها اسباب بازی‌هایی مثل ماشین. این سوالم همیشه مطرح بوده که این قضیه به خاطر تفاوت توی خواسته‌ها و تمایلات ذاتی بوده یا به علت رفتارها و برخوردهای اجتماعی یا سوگیری‌هایی که ناشی از نگاه جنسیتیه.برای بررسی این موضوع باید شرایطی رو ایجاد می‌کردن که هیچ کدوم از این سوگیری‌ها وجود نداشته باشه، پس سراغ شبیه‌ترین گونه به انسان رفتن؛ میمون‌ها.تحقیقات روی سی و چهار میمون نشون داد که میمون‌های نر، به اسباب بازی‌هایی که توش چرخ وجود داره علاقه‌مندی بیشتری دارن و میمون‌های ماده هم به اسباب بازی‌هایی مثل عروسک‌های پشمالو.بعید به نظر می‌رسه که این میمون‌های مادر یا پدر باشن که همچین رفتاری رو توی فرزندانشون شکل داده باشن.اگه تا اینجا پادکست رو گوش دادین و قطعش نکردین، احتمالا از حرفایی که تا الان شنیدین تعجب کردین، چون که انتظار داشتین روزن یه پادکست فمینیستی باشه و مطالبی که من بهش اشاره کردم تایید کننده‌ی تمام کلیشه‌های جنسیتی‌ای بود که در سطح اجتماع وجود داره، اما عجله نکنید.من وقتی ساخت این پادکست رو شروع کردم، تصمیم گرفتم که رویکرد یک طرفه به موضوعات نداشته باشم و نگاهم عادلانه و علمی باشه. زمانی هم که تحقیقاتم روی این موضوع رو شروع کردم، اولش خودم فکر می‌کردم که… خیلی از این تفاوت‌ها، ذاتا وجود داره و توی جستجوها برای پیدا کردن مقالات، کی وورد اصلیم تفاوت‌های بین مغز زن و مرد بود؛ در واقع Differences between women&#x27;s and men brain.علتش هم این بود که توی اخبار یا مستندهای ویدیویی که دیده بودم اغلب با قطعیت می‌گفتن که چنین تفاوت‌های ذاتیه و یه جورایی دخترا از همون اول صورتی پوش و پسار آبی‌پوش به دنیا میان.از شما چه پنهون، هرچی می‌خوندم ناامیدتر می‌شدم و فکر می‌کردم که به عنوان یک فمینیست، چطوری بیام و بگم که این جایگاه نابرابری که ایجاد شده، حاصل خمیر مایه‌ی متفاوت زن‌ها و مرداس و یه جورایی دیگه قسمت ما هم این بوده و باید باهاش کنار بیایم… تا اینکه به مقاله‌ای برخوردم که رویکرد متفاوتی داشت و این شد که کی وورد  جست‌و‌جوهام رو تغییر دادم به No Deference between men and women&#x27;s brain و احتمالا باورتون نشه اما به یه دنیای موازی از مقالات وارد شدم که اصلا حرف دیگه‌ای می‌زدن.چیزی که من فهمیدم اینه که توی مباحث علمی قانون و رای قطعی صادر کردن عملا غیرممکنه. خود ماهم بارها از این حرف‌های متناقض علمی شنیدیم.مثلا… یه بار می‌گن که شیر برای سلامتی خوب و یه بارم می‌گن نیست یا سیگار یه بار سرطان‌زاست و یه بار دیگه هیچ تاثیری روی اون نداره.تصمیمی که در نهایت گرفتم این بود که در این قسمت، نظریه‌های مختلفی که مطرح شده رو با همین روندی که خودم طی کردم تعریف بکنم.پس این که تا الان شنیدین، حاصل تاثیرات رسانه و جستجوهای اولیه‌ی من بود و اونچه که از این به بعد می‌شنوین نتیجه‌ی تحقیقات گسترده‌تر من درباره‌ی این موضوع.با این توضیح نسبتا طولانی، برگردیم به اصل موضوع.به نظر شما مغز انسان می‌تونه زنانه یا مردانه باشه؟خانم جین ریپورن که یه محقق بین‌المللیه توی حوزه‌ی نوروساینس فعالیت می‌کنه اومده و توی کتاب جندر برین، به نظریه‌های علمی در مورد تفاوت‌های مغز زنان و مردان پرداخته.ایشون می‌گه که ایده‌ی مغز زنانه یا مردانه از قرن هجدهم مطرح شد و تا هنوز هم ادامه داره. حرف سر اینه که آیا می‌شه یه سری رفتارها یا خصوصیات رو جنسیتی معرفی کرد و علت وقوع اونها رو به تفاوت در ساختار و عملکرد مغز ارتباط داد یا خیر؟درسته قرن هجدهم بحث‌ها در مورد مغز جنسیتی شروع شد، اما این اواخر قرن بیستم بود که تکنولوژی‌های جدید پردازش تصویر کمک کردن تا بشه بهتر مغز رو مطالعه کرد.این تحقیقات بیشتر اوقات روی باورهای تاریخی در این مورد تمرکز داشتن. یعنی لیستی از تفاوت‌ها رو ایجاد و بعد بررسی می‌کردن که آیا تفاوتی در ساختار مغز وجود داره که اون‌ها رو توجیه کنه یا نه.از یه جایی به بعد هم پیدا کردن هرگونه اختلاف آماری بین زن‌ها و مردها می‌تونست تبدیل به یه تیتر جنجالی بشه و تحقیقاتی هم که روی این موضوع انجام می‌شد، قادر بود سرمایه‌گذارای خوبی پیدا بکنه.به علاوه، مقالاتی که درباره‌ی تفاوت‌ها بودن احتمال بیشتری برای چاپ شدن داشتن و اگر هم اختلافی دیده نمی‌شد مقاله یا چاپ نمی‌شد یا اینکه اصلا سر و صدا نمی‌کرد.در نتیجه اینا بعد از یه مدت، انبوهی از مقالات می‌گفتن که زنان نمی‌تونن نقشه بخونن یا مردان نمی‌تونن مالتی تسک باشن.مشکل دیگه‌ای که توی تحقیقات مغزی اولیه وجود داشت، خود تصاویری بود که از مغز می‌گرفتن. با پیشرفت علم تصاویر جدید، نقشه‌ی رنگی و کاملی از مغز می‌دادن و این تصور رو ایجاد می‌کردن که جزئیات عملکرد مغز هم قابل بررسیه در صورتی که ساختار مغز، خیلی پیچیده‌تر از اون تصاویره.نوروساینتیستا الان بیشتر ارتباط بین بخش‌های مختلف مغز رو بررسی می‌کننن، مثلا اینکه فرکانس‌های مختلفی که در مغز ایجاد می‌شه چطور پیام‌ها رو منتقل یا پاسخ رد دریافت می‌کنن.تفاوت دیگه‌ای که با گذشته وجود داره، اینه که امروزه این تحقیقات رو می‌شه روی هزاران نفر انجام داد.اواخر قرن بیستم بود که فعالیت فمینیست‌ها باعث شد که بین واژه‌های جنس یعنی سکس و جندر یعنی جنسیت تمایز ایجاد بشه. جنس به وضع بیولوژیک اطلاق میشه و جنسیت شامل رفتارهای اجتماعی افراده. پس از این به بعد هر جا به جنس مغز اشاره می‌کنیم، منظورمون ویژگی‌های بیولوژیک اونه.قرن نوزدهم بود که علاقه‌مندی به علم و اصول علمی زیاد شد و دانشمندان دنبال این رفتن که ساختارها و رفتارهای اجتماعی رو به موضوعات بیولوژیک ارتباط بدن.توی اپیزود قبلی هم گفتم که قرن نوزدهم اوج فعالیت زنان برای رسیدن به حقوق برابر با مردان بود و همین مزید بر علت شد که دانشمندان سراغ موضوع زنان برن.یه دانشمندی به اسم گوستاو لوبون که به انسان‌شناسی و روانشناسی علاقه‌مند بود تحقیقاتی انجام داد تا ثابت کنه نژاد غیر اروپایی، پست‌تر از نژاد‌های دیگه‌ست.ایشون علاقه‌ی خاصی هم به زنان داشت و می‌گفت شکی نیست که زنای برجسته‌ای وجود دارن که حتی از مردان هم بهترن، اما این موارد استثنان… همون قدر که تولد یک گوریل دو سر استثناییه.دانشمندان، اول از همه سراغ اندازه‌گیری مغز رفتن. مشکلی که وجود داشت این بود که اونها فقط به مغز انسان‌های مرده دسترسی داشتن. از اونجایی هم که دسترسی به داخل جمجمه ممکن نبود، میومدن و اندازه‌ی سر رو به اندازه‌ی مغز نسبت می‌دادن که الان می‌دونیم همچین تفسیری درست نیست.یافته‌های اولیه نشون می‌داد که مغز زن‌ها حدود صد و چهل گرم از مغز مردان سبک‌تره.اگه بزرگی مغز رو دلیل بر هوش بالاتر بدونیم، می‌شه گفت مرد درشت اندامی که مغز درشت‌تری هم داره، از یه مرد ریزاندام خیلی باهوش‌تره یا مثلا فیل از انسان.برای اینکه تحقیقات رو دقیق‌تر کنن در مرحله‌ی بعدی نسبت اندازه‌ی مغز به بدن رو در نظر گرفتن، اما لزوما این نسبت هم قابل مقایسه نبود… این فرض اگه درست بود، اون وقت چیهوآهوآ که سگی با مغز بزرگ و ریز اندامه، باید باهوش‌ترین سگ می‌بود.توی مطالعات بعدی، سراغ اندازه‌ی جمجمه رفتن، اما هیچ روش دقیقی برای اندازه‌گیری اون وجود نداشت تا اینکه یه سری از ریاضیدانان انگلیسی به این مطالعات و شکل‌گیری علم جمجمه‌شناسی کمک کردن.اونا تونستن جمجمه‌ی سی نفر از زنان و بیست و پنج نفر از مردان و سی و پنج نفر از خود آناتومیست‌ها رو بررسی کنن. بعد از بررسی مشخص شد که یه تعدادی از برجسته‌ترین آناتومیست‌ها، جز اونایی بودن که کوچکترین جمجمه رو دارن.این اتفاق استدلال علمی‌ای رو مطرح نکرد اما این جرقه رو ایجاد کرد که دانشمندان به این فکر کنن که احتمالا این ره به جایی نمی‌بره.یک قدم جلوتر دانشمندان سراغ این رفتن که به هر بخشی از مغز، مهارت مشخصی نسبت بدن. تمرکز روی این بود که ببینن هر جای مغز چیکار می‌کنه، نه اینکه چه زمانی و چطور اون کار رو انجام می‌ده.راهش هم این بود که میومدن فردی که آسیب مغزی رو تجربه کرده بررسی می‌کردن و می‌دیدن که چه مهارت‌هایی رو از دست داده.اواسط قرن نوزدهم، فیزیکدان فرانسوی، پاول بروکا، تونست ارتباط بین آسیب ایجادشده روی لب پیشانی سمت چپ و قدرت گفتار رو تشخیص بده.تحقیقات اولیه روی مغز یکی از مریضاش که فوت شده بود انجام شد. بیمار ایشون به تن معروفه و اسمش از تنها کلمه‌ای که می‌تونسته بگه یعنی تن گرفته‌شده.اسم ناحیه‌ای که کشف شد هنوز که هنوزه به نام بروکائه.با ورود به قرن بیستم، یه تفاوت رویکردی به وجود اومد و پست بودن جنس زن، جای خودش رو به متفاوت بودن داد و زن‌ها نقش مکمل مردان رو به عهده گرفتن.معروف‌ترین مثال این دوره هم نظریات ژان ژاک روسو درباره‌ی خانگی و اهلی کردن زن‌ها بود. اون معتقد بود که پایه‌های ضعیف‌تر و مهارت‌های منحصر به فرد مادرانه، زن‌ها رو برای آموزش دیدن یا هرگونه فعالیت سیاسی نامناسب می‌کنه.گفتیم که اون زمان تحقیقات روی نمونه‌های فوت شده انجام می‌شد. با شروع جنگ جهانی نمونه‌های زیادی در اختیار دانشمندان قرار گرفت، اما مدل‌سازی‌ها بر این فرض استوار بودن که ارتباط مستقیمی بین یک ساختار مغزی و یه کارکرد مشخص وجود داره و می‌شه این ارتباط رو مهندسی معکوس کرد.امروزه نوروساینتیست‌ها معتقدن که یک رابطه یک به یک بین مهارت‌ها و بخش‌های مختلف مغز وجود نداره…ممکنه براتون سوال باشه که با اومدن تکنولوژی‌های جدید، مساله‌ی اندازه‌ی مغز به کجا رسید. باید بگم که فلسفه‌ی همه چیز زیر سر مغز انسانه، همچنان پابرجاست و هنوز هم توی تحقیقات به این موضوع خیلی اتکا می‌شه.محققان همچنان دنبال پیدا کردن جواب اون سوال‌هایی می‌رن که توی ذهنشونه و اغلب سراغ این نمی‌رن که مساله رو جور دیگه‌ای مطرح کنن.حقیقتش اینه که بحث سر تفاوت اندام‌های داخلی مغز، از نظر اندازه و ضخامت خیلی زیاده و یک گروه از دانشمندان طی سال‌ها اومدن و این تمایزات رو به رفتارهای مشخصی نسبت دادن و نتایجی هم گرفتن.اما یه سری دیگه مثل همین خانوم جین ریپورن، بر این عقیده‌ست که اگر این تفاوت‌ها ذاتی و بیولوژیکه، باید از همون بدو تولد، توی رفتارهای نوزادان دیده بشه و اگر که می‌خواین نقش پارامترهای محیطی رو به صفر برسونیم، باید آزمایش‌ها رو زمانی انجام بدیم که واقعا حد این پارامترها به صفر میل می‌کنه.سه جور نظریه وجود داره؛ یه نظریه می‌گه نوزادان روی خطوط از پیش تعیین شده‌ای حرکت می‌کنن که بیولوژی در اون مهم‌ترین نقش رو داره .در این نظریه این ژن‌ها هستن که تفاوت شخصیتی رو در کودکان ایجاد می‌کنن و همین ژن‌ها هم باعث تفاوت در مغز شده و منجر می‌شن که استعداد یا توانمندی‌های مشخصی در دخترها و پسرا شکل بگیره.تفاوتی که زمان به دنیا اومدن نوزادان بروز می‌کنه ذاتی قلمداد می‌شه و برچسب‌هایی مثل مردهای مریخی و زنان ونوسی رو ایجاد می‌کنه.نظریه‌ای که مقابل این قرار می‌گیره می‌گه که نوزادان مثل یک لوح سفید هستن و این اتفاقات و تربیت بعد از تولدشونه که به رفتارها و اعمال اونها شکل می‌ده یعنی رفتار نوزادان، کارکرد مغز، مهارت‌هایی که به دست میارن، و زبانی که باهاش صحبت می‌کنن یا حتی نوع نگاهشون به دنیا، کاملا تحت تاثیر محیطی هست که در اون بزرگ می‌شن. این نظریه می‌گه بچه‌ها رفتار بزرگسالان رو تقلید می‌کنن.یه نظریه‌ی بینابینی هم هست که اعتقادش اینه ویژگی‌های بیولوژیک مهم هستن، ولی تاثیر صددرصدی ندارن و می‌شه از یک نقطه مشخص شروع کرد اما مسیر جداگانه‌ای رفت و در نهایت هم به مقاصد مختلفی رسید.پس نکته حائز اهمیت اینه که مغز مسیرهای مشابهی رو طی نمی‌کنه و با ایجاد کمی تغییر در رفتارها و انتظارات، می‌شه وارد دنیای جدیدی شد.اگه علت این انحراف‌ها، جنس نوزاد باشه دخترا سر از دنیای صورتی پرنسس‌ها درمیارن و پسرا هم به قلمروی شاهانه‌ی ماشین و لگوها وارد می‌شن.سوال اساسی اینه که نوزادان چطور از مغزشون استفاده می‌کنن؟ آیا اون‌ها اصول اولیه‌ی شناختی مثل توانایی دیدن، شنیدن یا حرکت کردن رو با دریافت ورودی‌های مرتبط فرامی‌گیرن؟ آیا قوانین اجتماعی رو هم با همون سرعت شایستگی‌های شناختی یادمی‌گیرن؟برای فهمیدن پاسخ این سوالات سراغ دنیای نوزادان می‌ریم.نوزاد تازه به دنیا اومده می‌تونه تفاوت بین زبان مادری و زبان‌های دیگه رو تشخیص بده. این یعنی می‌تونه تفاوت بین انگلیسی، آلمانی و سایر زبانها رو درک کنه. در این زمان، هیچ تفاوت جنس محوری بین نوزادان دیده نمی‌شه.یه کم بعدتر چی؟دخترها زودتر از پسرها به حرف میان و توی ادای کلمات تسلط بیشتری دارن. یه سری از تحقیقات می‌گن که ممکنه علت این باشه که مادران با نوزادان دختر زیر یازده ماه خودشون، بیشتر از پسرها صحبت می‌کنن.محرک‌های شنیداری تو ماه‌های اولیه‌ی بعد از تولد و با شنیدن انواع صداهای محیط رشد بسیاری می‌کنن. برای همین هم اگه مادرها با دخترها بیشتر صحبت بکنن، دارن اونها رو در معرض تجربه‌های بیشتری از صدا قرار میدن.از دستاوردهای چشمگیر آدمیزاد، پیشرفت‌هایی هستش که در ریاضیات، حقوق و فیزیک به دست آورده. شاید تعجب کنین، اما تنها دو روز بعد از تولد نوزادان می‌تونن سر از ریاضی دربیارن. چطور؟نوزادان می‌تونن تعداد کم یا تعداد زیاد جمعیت رو تشخیص بدن. مثلا دیدین که اگه دور و اطراف بچه شلوغ باشه، به گریه میفته و تا فامیلا دور نشن آروم نمی‌گیره.پنج ماه بعد اونا تفاوت بین جامدات و مایعات رو تشخیص می‌دن و انتظار دارن وقتی لیوان آب رو چپه می‌کنن آب از لیوان بیرون بریزه. پس یه نوزاد پنج ماهه، مفاهیم اولیه علم فیزیک رو می‌دونه.می‌گن مردها به صورت ذاتی به اشیا علاقه دارن و زن‌ها هم به چهره‌ها. این صحبت ثمره‌ی تحقیقاتی که در اون نوزاد رو با چهره‌ی فرد آزمایشگر و بعدا با یه موبایل با صفحه‌ی ال‌سی‌دی بزرگ روبه‌رو می‌کنن. روی اون موبایل چهره‌ی آزمایشگر قرار داره.در این تحقیق زمانی که نوزاد هر یک از این دو رو تماشا میکنه اندازه‌گیری کردن و اون رو معادل با ترجیح نوزاد گرفتن.از پنجاه و هشت دختری که در این آزمایش شرکت کردن، بیست و هفت تاشون هیچ ترجیحی نشون ندادن. از بقیه بیست و یک نفر مدت زمان بیشتری چهره‌ی واقعی رو تماشا کردن و ده نفر هم به موبایل علاقه‌ی بیشتری نشون دادن.در مقابل از چهل و سه پسری که در آزمایش شرکت کردن، چهارده نفر هیچ ترجیحی نداشتن، یازده نفر چهره رو بیشتر تماشا کردن و نوزده نفر هم به موبایل علاقه‌مند بودن.با وجود این که چهل درصد از بچه‌ها در واقع هیچ ترجیحی خاصی نشون نداده بودن اما از تفاوت بین دختران و پسران نتیجه‌ای که گفتیم رو گرفتن. از اونجایی هم که نوزادها رو بررسی کرده بودن، این تفاوت در رفتار رو به بیولوژی نسبت دادن.حالا بماند که توی روش تحقیق هم کلی اما و اگر هست؛ مثلا اینکه استانداردی برای چهره‌ی فرد آزمایش کننده وجود نداره یا حتی ممکنه خود این فرد هم نسبت به یک جنس سوگیری داشته باشه.یادتون باشه گفتم که تحقیقات نشون می‌دن مردها بیشتر از زنا توانایی چرخش اشیا توی ذهنشون رو دارن. این مهارت نیاز به توانایی‌ای داره که برای درک مفاهیم ریاضی کلیدیه.برای اینکه بخوان توانایی نوزادان در این مهارت ارزیابی کنن، دانشمندان راه سختی رو پیش رو داشتن. چطور میشه به یه بچه‌ی یک ماهه گفتش که توی ذهنش تصویر دو بعدی رو به سه بعدی تبدیل بکنه؟دانشمندا در مطالعاتشون از بروز حالت تعجب یا تازگی داشتن استفاده کردن.به این شکل که جفت جفت کارت‌هایی با تصاویر مشابه از یک چیزی رو، مثلا عدد دو رو از زوایای مختلف به نوزادا نشون دادن. یه بار کجش کردن یا به سمت راست یا چپ چرخوندنش. فقط توی یه مورد از کارت‌ها، یکی از جفت‌ها تصویر آینه‌ای اون یکی نیمه بود.بعد فرض کردن که نوزاد اگه چیز جدیدی رو ببینه، بهش عکس‌العمل نشون می‌ده یا مدت زمان طولانی‌تری بهش نگاه می‌کنه یا این که تعجب می‌کنه.این تحقیق روی نوزادان سه تا چهار ماهه انجام شد و نتیجه نشون داد که شصت و دو ممیز شیش درصد از پسرها و پنجاه ممیز دو درصد از دخترها به اون کارت متفاوت، عکس‌العمل نشون دادن. مدت زمان خیره شدن به تصویر هم در پسرها سه ممیز چهار دهم درصد بیشتر از دختران بود.نتیجه‌ی یه همچین تحقیقی این نظریه شد که مردها به صورت ذاتی، توانایی بیشتری در چرخش ذهنی اشیا دارن.اول اینکه همان‌طور که درصدا نشون میدن، اختلاف انقدر نبود که به نتیجه‌ی قطعی گرفت، اگر هم می‌شد می‌تونستیم استدلال کنیم که این اختلاف مثلا به خاطر اینه که دختر کم توجه‌ترن. دوم اینکه جذاب‌تر بودن محرک تصویری می‌تونه روی این درصدا تاثیر بذاره.خلاصه این که؛ اون نتیجه‌ی قطعی‌ای که اول پادکست بهش اشاره کردم، از همچین تحقیقی حاصل شده.سال دو هزار و پنج، الیزابت اسپک که سرپرست لابراتوار مطالعات توسعه دانشگاه هاروارده و برای سال‌ها روی نوزادان مطالعه کرده، یک یادداشتی نوشت و در اون با معیار قرار دادن تحقیقات خودش و سایر دانشمندان مطرح کرد که هیچ سندی مبنی بر تفاوت‌های جنسی در نوزادان وجود نداره و نمی‌شه گفت که یک جنس در دریافت، یادگیری یا استدلال بهتر از دیگریه.در نهایت هم نتیجه گرفت که برای بررسی عملکرد زنان و مردان، باید سراغ مهارت‌های اجتماعی رفت و موضوع رو جای دیگه‌ای بررسی کرد.برای اینکه بحث رو باز کنیم سراغ یکی از مهارت‌هایی می‌ریم که برای برقراری ارتباط اجتماعی لازمه؛ توانایی پردازش چهره.نوزادان برای اجتماعی بودن، باید بتونن این مهارت رو بدست بیارن؛ یعنی بتونن بفهمن چیزی که دارن می‌بینن یک چهره‌ست و همه‌ی چهره‌ها شبیه به هم نیستن و پیچیده‌تر از اون، حالت چهره احتمالا نشون دهنده‌ی رفتاریه که صاحبش قصد انجام اون رو داره.نوزادان وقتی به دنیا میان، به یه سری از صداها عکس‌العمل نشون می‌دن و به یه سری دیگه نه؛ مثلا نوزاد صدای مادر یا پدرش رو وقتی باهاش حرف می‌زنن، به این شکلی پاسخ می‌ده… اما به صدای زنگ در یا زنگ موبایل عکس العملی نشون نمی‌ده یا مثلا می‌فهمه که یکی بهش اخم کرده یا داره لبخند می‌زنه.این‌ها باعث میشه که بگیم نوزادان با مجموعه‌ای از توانمندی‌های اساسی و ذاتی به دنیا میان و از اون کمک می‌گیرن تا به یک موجود اجتماعی تبدیل بشن.یک ابزار یا روش مهم در نوزادان، تقلیده. تقلید کردن به این معناست که نوزاد متوجه وجود یک دیگری در زندگی می‌شه و درک می‌کنه کاری که اون دیگری انجام می‌ده، می‌تونه برای خودشم مفید باشه.تحقیقات نشون می‌دن که تقلید، توی خیلی از نوزادان اتفاق میفته. حتما این رو دیدین که پدر یا مادری یه کاری رو برای بچه تکرار می‌کنن و انتظار دارن که اون هم به تقلید اون کار رو انجام بده.شواهدی که برای تقلید در کودکان وجود داره، نشون دهنده‌ی وجود یک نظام بیولوژیک و ذاتی در اون‌هاست؛ نظام آینه‌ای نورون که بخشی از مغز اجتماعی هست رو به عنوان جایی می‌شناسن که این مهارت رو تقویت می‌کنه.نقص در مهارت‌های اجتماعی، مثل برقراری ارتباط احساسی رو، نشونه‌ی عدم کارکرد این نظام می‌دونن. اوموایمیتنها تنها کسانی هستن که اعتقاد دارن نوزادان با توانمندی‌های به دنیا میان که به اونها کمک می‌کنه تا مهارت‌های شناختی و اجتماعی رو از طریق تقلید بدست بیارن.یه سری دیگه، اعتقاد دارن اون چیزی که ما بهش می‌گیم تقلید، در واقع همزمانی اتفاقی بین حرکات نوزاد و محیط پیرامونشه؛ مثلا وقتی که نوزاد یه چیز جالب در محیط اطرافش می‌بینه، زبونش رو بیرون میاره و این ربطی به این نداره که مادر یا پدرش ساعت‌ها صرف کردن تا به نوزادشون این حرکت حیاتی رو یاد بدن. این گروه می‌گن که نوزادان تا قبل از سال دوم زندگیشون، توانایی تقلید کردن ندارن.اگه تعاملات مادر و کودک رو در نظر بگیریم، بسیاری از اون‌ها رفتارهای کپی شده‌ست، اما پنج برابر بیشتر، این احتمال وجود داره که این مادر باشه که رفتار نوزاد رو تقلید می‌کنه.به این گروه هوموپروواکن می‌گن. این گروه معتقده که ما در ابتدای زندگی، پتانسیل قوی برای توسعه‌ی رفتارهای اجتماعی و شناختی رو داریم، اما اینکه چطور این رفتارها رو توسعه می‌دیم کاملا بستگی به شرایطی داره که در اون قرار می‌گیریم.تحقیقات در مورد برقراری تماس چشمی و پردازش چهره نشون داد که تقریبا از بدو تولد نوزادان اطلاعات مربوط به اطرافیانشون رو دریافت می‌کنن و در روابط اجتماعی اون رو به کار می‌گیرن. اونها مثل ماها نظاره‌گر انسان‌های دیگه هستن، مثلا اگه مقابل یه نوزاد نه ماهه بشینین و به سمت راستتون خیره بشید، خیلی زود نوزاد هم به همون سمت نگاه می‌کنه یا مثلا اگه با انگشت به سمتی اشاره کنین نوزاد هم نگاهش به اون سمت می‌ره.این کار نتیجه‌ی یک پردازش پیچیده‌‌ست. شما این پیام رو می‌دین که یه چیز جالبی وجود داره که دارین بهش نگاه می‌کنین و دوست دارین طرف مقابل هم همین کار رو انجام بده.به علاوه با انگشت دارین مسیر نامرئی به سمت اون چیز رو، به طرف مقابل نشون می‌دین. این یه تعامل بسیار پیچیده‌ست که نوزادان متوجهش میشن و حتی خودشون هم اون رو برای بیان درخواستهاشون انجام می‌دن. هیچ شواهدی مبنی بر تفاوت جنسی در این قابلیت دیده نشده و این ابزار، بین دختران و پسران به صورت مساوی وجود داره.این سناریو رو در نظر بگیرید:یه قاضی داریم که داره سه تا بازیگر روی صحنه رو تماشا میکنه. بازیگر اول لباسش زرده و داره تلاش می‌کنه در یک جعبه رو باز کنه. توی اون جعبه یک جایزه وجود داره. بازیگر زرد سختشه و نمی‌تونه در رو باز کنه.از اینجا دو تا سناریوی موازی رو تصور کنین:توی یکی، بازیگر دوم که لباس قرمز به تن داره، میاد و به بازیگر زرد کمک می‌کنه تا در رو بازکنه و جایزه رو ببره.توی دیگری، بازیگر سوم که لباسش آبیه روی در جعبه می‌پره و اجازه نمی‌ده که بازیگر زرد در رو باز کنه.از قاضی که ناظر تمام این اتفاقاته، می‌پرسن که کدوم ترجیح می‌ده؛ بازیگر آبی یا بازیگر قرمز. قاضی بازیگر قرمز رو انتخاب می‌کنه.این سناریو رو به شکل‌های مختلف اجرا کردن. مثلا رنگ لباسا رو تغییر دادن یا عمل باز کردن در جعبه رو با کمک توی بالا رفتن از بلندی یا برگردوندن توپ گمشده به صاحبش تکرار کردن.توی اغلب موارد قاضی‌ها طرف شخصیت مثبت رو می‌گرفتن. این قاضی‌ها دقیقا مشابه یک نوزاد چند ماهه عمل می‌کنن.دوتا روانشناس از دانشگاه بریتیش کلمبیا و تیم تحقیقاتیشون این مطالعه رو روی نوزادان پنج و هشت ماهه انجام دادن.اول بازی جعبه‌ی جایزه رو اجرا کردن و بعد همون بازیگرا یعنی درستکار و خرابکار رو نشون دادن که دارن توپ بازی می‌کنن، بعد یهو توپ از دستشون میفته. از اینجا دو تا شخصیت جدید وارد بازی می‌شن؛ یکی که اسمش رو می‌ذاریم بخشنده، میاد توپ رو برمی‌داره و برش می‌گردونه. دیگری که اسمش رو می‌ذاریم گیرنده، توپ رو برمی‌داره و با خودش می‌بره.روانشناسا اومدن و رفتار قاضی‌های کوچولو رو، برای تایید یا عدم تایید رفتار گیرنده و بخشنده بررسی کردن. نوزادان پنج ماهه همه بخشنده رو ترجیح دادن و اصلا به مرحله‌ی اول بازی کاری نداشتن. یعنی مهم نبود که این درستکار بوده که توپش رو انداخته یا خرابکار.اما نوزادان هشت ماهه قضاوت متفاوتی داشتن؛ اون‌ها بخشنده رو انتخاب می‌کردن اگه که این درستکار بود که توپ رو انداخته بود و گیرنده رو ترجیح می‌دادن اگه که خرابکار توپش رو انداخته بود.خیلی عجیبه نه؟نتیجه‌ی این آزمایش، نشون می‌ده که بچه‌های زیر یک سال نه تنها به یک اتفاق آنی واکنش نشون می‌دن، بلکه می‌تونن تاریخچه‌ی رفتار خوب یا بد رو هم در ذهنشون نگه دارن.در این تحقیقات هیچ تفاوت بارزی بین دختران و پسران دیده نشده.خانم جین ریپورن خودش از محققان درباره‌ی جزئیات این تحقیق سوال می‌کنه و اونها وجود هرگونه تفاوتی رو رد،می‌کنن. این بدین معنیه که هر دو جنس، توی انتخاب نورم‌های خوب یا بد اجتماعی مشابه همدیگه رفتار می‌کنن.مورد بعدی که می‌خوام بهش اشاره کنم، احساس همدلیه.یک فرد همدل فقط اینطوری نیستش که بتونه متوجه اضطراب و احساس سایرین بشه، بلکه می‌تونه احساسات خودش رو هم با دیگرون در میون بذاره.سایمون برن می‌گه که همدلی و سیستمی کردن، دو ویژگی مهم مغز انسان و از مصداق‌های تفاوت بین دو جنسه. اون اظهار می‌کنه که زن‌ها در همدلی بهتر هستن و مرد‌ان در سیستمی کردن. البته این رو هم می‌گه که برای همدل بودن، نیاز نیست حتما زن باشین یا مغز یک زن رو داشته باشین.حتما این رو دیدین که اگه برای یه نوزاد، صدای گریه‌ی یه نوزاد دیگه رو بزارین، خیلی زود به گریه می‌افته. به این اتفاق گریه‌ی مسری می‌گن.ممکنه این حرکت نشونه‌ی همدردی باشه اما این هم ممکنه که صرفا نتیجه‌ی اضطراب شنیدن یک صدای نامطلوب باشه. پس فارغ از جنس، اصلا نمی‌شه از این موضوع فهمید که نوزادان احساس همدردی و همدلی دارن یا خیر.اغلب تحقیقات برای این امر، سراغ نوزادان با سن بیشتر رفتن؛ مثلا هشت تا شونزده ماه که در اون نوزدان می‌تونن علائم گفتاری یا رفتاری مشخصی رو ابراز کنن که بشه به عنوان شاهد همدلی کردن در نظرشون گرفت.توی یکی از این تحقیقات، مادر تلاش می‌کنه که احساس همدردی رو در بچه برانگیزه؛ مثلا تظاهر می‌کنه که با چکش اسباب بازی روی شستش کوبیده یا غش می‌کنه و خودش رو روی مبل می‌ندازه. بعد عکس‌العمل کودک رو توی این اتفاق بررسی می‌کنن.همدل کوچولوی ما وقتی ناراحتی مامانش رو می‌بینه، می‌تونه به نشونه‌ی همدردی انگشت خودش رو بماله یا به بقیه‌ی افرادی که توی اتاق هستن، با نگرانی نگاه کنه.به نظر میاد که تفاوت‌هایی در عکس العمل کودکان نسبت به این اتفاقات وجود داره و توی دخترها عکس العمل بیشتری دیده می‌شه اما شواهدی مبنی بر این پیدا نکردن که آیا این تفاوت‌ها از زمان تولد وجود داشته یاخیر.تماس چشمی رو می‌شه مصداق همدلی گرفت. یه مطالعه‌ای سال هزار و نهصد و هفتاد و نه، بیان کرد که نوزادان دختر به نسبت پسران مدت زمان طولانی‌تری به مادر یا افراد نزدیکشون نگاه می‌کنن اما این نتیجه در تحقیقی که سال دو هزار و چهار انجام شد تکرار نشد.تشخیص ارتباط چشمی؛ یعنی اینکه کسی داره به ما نگاه می‌کنه رو، می‌شه به عنوان یکی از نشانه‌های همدلی دونست. مشخصا نوزادان ترجیح می‌دن که مادرشون مستقیما نگاهشون کنه تا این که نگاهش رو برگردونه ولی بازم در این مورد هیچ تفاوت بارزی بین دختران و پسران دیده نشده.در تحقیقاتی که روی بچه‌های چهار تا یازده ساله انجام دادن اما تفاوت خیلی مشهود بود و دخترها در همدلی نمره‌ی بالاتری گرفتن.پاسخ‌های بیولوژیک مغز هم به معیارهای ارزیابی اضافه شد و اومدن افزایش فعالیت رو در بخش‌های مختلف مغز بررسی کردن‌شصت و پنج کودک در این تحقیق شرکت داده شدن و نتیجه‌ای که به دست اومد خیلی جالب بود.در چهار سالگی اختلاف بین پسران و دختران ناچیز بود، اما با افزایش سن نشانه‌های همدلی در پسران کاهش چشمگیری داشت و همونطور که حدس می‌زدین برای دختران این موضوع کاملا برعکس بود.بریم سر نشانه‌های فیزیکی و تغییر در بخش‌های مختلف مغز. هیچ تفاوت چشمگیری توی معیارهایی مثل گشاد شدن مردمک چشم یا فعالیت بخش‌های مختلف مغز، بین دختران و پسران مشاهده نشد.هرچند که در این مطالعه، دختران با دیدن ویدئویی که نشون داده می‌شد، عکس العمل بیشتری از خودشون نشون می‌دادن. پس می‌شه گفت که نشانه‌های همدلی بین نوزادان دختر و پسر تفاوت چشمگیری نداره و به نظر می‌رسه تفاوت‌های جنسیتی در همدلی توی دوره‌ی گذار از میانه‌های کودکی به وجود میاد. زمانی که کودکان انتظارات اجتماع و محیط اطرافشون رو از هویت جنسیشون درک می‌کنن.راستش نوزاد آدمیزاد وقتی به دنیا میاد معصوم و بی سلاح به نظر می‌رسه. مغزش در مراحل اولیه‌ی رشد قرار داره و آماده‌ی دریافت اطلاعات در مورد محیط پیرامونشه.یکی از اولین سیگنال‌هایی که ما به نوزادان می‌دیم، تفاوت بین دختران و پسران، مردان و زنانه. نشونه‌های این تفاوت تقریبا همه جا وجود داره… از انتخاب لباس گرفته، تا آموزش و نگاه رسانه و خیلی جاهای دیگه.استریوتایپ‌ها بخشی از این جهان هستن. اونها تصاویری ذهنی هستن که باعث می‌شن ما با افراد، شخصیت‌ها و موقعیت‌های اطرافمون، انتظارات قالبی و مشخصی داشته باشیم و اجازه بدیم که اون انتظارات رفتارمون رو هدایت کنه.اما این رفتارا چی هستن؟توی قسمت بعدی پادکست در موردشون صحبت می‌کنم.این قسمت سوم روزن بود که در اون من در مورد تفاوت‌های مغزی زنان و مردان صحبت کردم. در انتهای این قسمت، می‌خوام همون حرف ابتداییم رو تکرار کنم؛ که صادر کردن یک رای قطعی توی همچین مواردی دشواره و من هم به اقتضای زمان این پادکست می‌تونم تعداد محدودی از نظریه‌ها رو مطرح کنم. درباره‌ی این موضوع انبوهی از مقالات وجود داره که نتیجه‌ی همشون جمع پذیر نیست.هدف من این بود که بگم نتایجی که ما از مطبوعات، رسانه‌ها و مقالات می‌شنویم، عمدتا موضوع رو از یک جنبه‌ی مشخص مطرح می‌کنن و هدفشون اثبات نظریه‌ایه که قبولش دارن.هنوز که هنوزه بحث‌های زیادی درباره مغز زنانه و مردانه وجود داره و نظریاتی که به تفاوت‌های بیولوژیکی مغز اعتقاد دارن، زیر سوال و مورد تردید بسیارن. توی بسیاری از موارد هم قابل استناد نیستن.ممنونم از مسلم رسولی عزیز که موزیک ابتدا و انتهای این پادکست رو برای من ساخت. موسیقی متن این قسمت از کارهای درخشان زمین باغچه‌بان، بیژن کامکار و فریبرز لاچینی و شعر ابتدای پادکست هم با صدای حمید جبلی بود.همینطور ممنونم از محمدرضا طاهرنژاد که مهمان این قسمت بود و توی توضیح بخش‌های پزشکی به من کمک کرد.روزن ر می‌تونین از اپلیکیشن‌های پادگیر مثل اپ پادکست اپل، گوگل پلی، کست باکس، اسپاتیفای و البته از نام نیک دریافت کنین.توی تلگرام، توییتر و اینستاگرام هم می‌تونین آیدی روزن پادکست رو دنبال کنین تا بیشتر در ارتباط باشیم و اگر هم پیشنهاد یا انتقادی داشتین با من در میون بگذارین.همچنین خوشحال می‌شم اگر که روزن رو دادید و دوستش داشتید اون رو به دیگران هم معرفی کنید.ایامتون به کام، هدیه، اردیبهشت یک هزار و سیصد و نود و هشت.موزیک پایانی روزنبقیه قسمت‌های پادکست روزن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/vd/148517950 </description>
                <category>پادکست روزن Rozan Podcast I</category>
                <author>پادکست روزن Rozan Podcast I</author>
                <pubDate>Mon, 19 Sep 2022 07:16:50 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>