<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ruda.writer</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rudawriter</link>
        <description>Ruda
رُدا | واژگون نویس درد،  
صدایی که در سکوت می نویسد
نوع نوشتها: عاطفی | شرح حالت و احساس | نقد سیاسی اجتماعی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:11:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4336296/avatar/41zYlt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ruda.writer</title>
            <link>https://virgool.io/@rudawriter</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در جنگل چشمانش؛ آبان هنوز می بارید</title>
                <link>https://virgool.io/@rudawriter/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-impxfqrrslmy</link>
                <description>در جنگلِ تاریکِ چشمانش، درونِ کلبه‌‌ی چوبیِ تنهاییم، روی صندلی‌ای از جنسِ احساس نشسته‌ام.  بارانی از خون شروع به باریدن می‌کند. بلند می‌شوم؛ به سویِ تک‌پنجره‌ی امیدِ باقی‌مانده در کلبه‌ام می‌روم.حال، روبه‌روی پنجره ایستاده‌ام. نسیمی خنک، صورتِ بی‌روحم را نوازش می‌کند.  قطراتِ خون‌آلودِ باران، چون گلوله‌هایی از جنسِ خشم، بر روی صورتم فرود می‌آیند؛ اما احساسِ لطافت و آرامش می‌کنم...  گویی خشمِ این طبیعتِ کمال‌گرا دیگر بر من اثر نمی‌کند، و طبیعت نمی‌خواهد با این موضوع کنار بیاید.بادِ سهمگین، چون فرشته‌ی مرگ، به سمت و سویِ من می‌آید.  در دلم، نجوایی بی‌صدا می‌گوید: «کاش واقعاً فرشته‌ی مرگ بود...»  باد، ناراضی، از شکستِ قطراتِ بارانِ خون، با تمامِ توان بر جسمِ خسته‌ام شلاق می‌زند؛  و من، جز حرکتِ مارگون و نوازش‌وارِ پریِ اقیانوسِ وجودم، چیزی حس نمی‌کنم. گویی این تنِ خسته، به تازیانه‌های بی‌رحمانه‌ی این طبیعتِ خون‌خوار، عادت کرده.شاید هم... شاید هم حس می‌کنم؛  اما مغزم، مانندِ بچه‌ای تخس، دست رد به سینه‌ی احساساتم می‌زند.  گویی این احساساتِ فانی برایش ارزشی ندارند.در این حین، لبخندی تصنعی می‌زنم؛  و در کمالِ حیرت، اشکِ بی‌اختیار از گوشه‌ی چشمم جاری می‌شود.  شاید دولتِ بی‌انصافِ مغزم، سدی که بر چشمانم زده بود را باز کرده.خوب که نگاه کنی، درخواهی یافت: اشک نیست، بلکه انعکاسی ترحم‌بار از خاطره‌ای زجرآور است  که موفق شده از زندانِ حافظه‌ام فرار کند.و بیشتر که دقت کنی، در آن انعکاس، دو روحِ سفیدپوش را می‌بینی  که در جنگلی سبز، گردِ یکدیگر می‌گردند. و این، تلاشِ رقت‌بارِ طبیعتِ مغزم برای بازسازیِ صحنه‌ای زیباست.اما عقلِ واژگون چه می‌داند که این خاطره با تصوّراتِ پوچ زنده نمی‌شود؛  چرا که آن را، همراهِ آخرین ذراتِ احساس، در قبرستانِ بی‌انتهایِ قلبم دفن کرده‌ام!به راستی که زنده کردنِ مردگانِ متحرکِ خاطره، فقط در رمان‌ها رخ می‌دهد؛  نه در قلبِ سنگ‌شده‌ی انسان‌هایی که هر روزشان را صرفِ گریز از بازیِ مرگِ این زندگانیِ دیوصفت می‌کنند.به گمانم، این بازیِ بچگانه با خاطرات، آخرین تلاشِ ناکامِ این طبیعت برای به زانو درآوردنم بود.  شاید وقت آن رسیده که بازنده، اسمِ برنده را فریاد بزند.  می‌خواهم آوایِ دلنوازِ ایران را از سویِ بازنده‌ی طبیعت بشنوم.  شنیدنش از زبانِ این طبیعتِ وحشی، حال و هوایِ دیگری دارد.  شاید آبان را با گوش دادن به این نجوا سپری کردم.نوشته ای از:رُدا |  Ruda | واژگون‌نویسِ درد</description>
                <category>Ruda.writer</category>
                <author>Ruda.writer</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 18:44:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگل سبز چشمانش ؛ توهمی ، حقیقی به نام عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@rudawriter/%D9%88%D8%A7%DA%98%DA%AF%D9%88%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-pttu6dmk4qjs</link>
                <description>به گمانش، عشق سرابی بیش نبود!  ناگهان، نگاهش به نگاه بانویی در تصویر گره خورد.  گرچه عکس بی‌جان، عاری از این‌هاست، اما گویی این دل‌ها بودند که در هم تنیده شدند؛ و نگاه‌ها، چون نقاب‌هایی بی‌جان، نقش زندهٔ دل را بازی می‌کردند.  هنوز هم باورش نمی‌شد عشق بیش از یک سراب واهی باشد، که دیده‌اش به جنگل سبز چشمان آن بانو افتاد.عقل خوش‌باوری که گمان می‌کرد عشق توهم است، در ژرفای آن جنگل بی‌اختیار گم شده بود؛ گویی از آغاز، اصلاً وجود نداشت. آنجا فقط عشق حکومت می‌کرد، و نجوای جادویی دل، عقل را عاجز می‌ساخت.و توهم زیبا... اما نه؛ فراتر از آن، وصف‌ناپذیر... آری، وصف‌ناپذیر بود. و او، ناگهان، در میان تلاش بچگانه‌ای برای توصیف وصف‌ناپذیری‌های آن جنگل سبز، به خودش آمد.او مانده بود و عکسی بی‌جان، که ساعت‌ها به آن خیره شده بود — عکسی بی‌جان، که جانی دوباره بر پیکر افگارش بخشید.و این، زیباترین توهم حقیقی بود...  شاید اینجا همان جایی است که آوینی به آن می‌گفت: «دارِ حاکمیتِ جاودانهٔ عشق.»....نوشته ای از : رُدا | Ruda | واژگون‌نویسِ درد</description>
                <category>Ruda.writer</category>
                <author>Ruda.writer</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 18:17:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«اعدامِ اصواتِ حقیقت»</title>
                <link>https://virgool.io/@rudawriter/%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%90-%D8%A7%D8%B5%D9%88%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-afkttcbpsfob</link>
                <description>از پنجه‌های سرد پا تا لبان بی‌جانم، از حقیقتی خفه‌کننده لبریز است؛  اما نجوایی از میان لبان بی‌روحم بیرون نمی‌آید!  گویی اصوات بی‌گناهم در حنجره، به جرم بیان بی‌پروایانه‌ی حقیقت، اعدام می‌شوند؛  و تجمع اجسادشان گلویم را می‌فشارد.  به‌گمان، این همان بغض است که می‌گویید.و خون بی‌رنگ آن اجساد بی‌حس‌شده‌ای که زمانی سرشار از امید واهیِ شنیده‌شدن بودند،چون رودی خروشان پیش می‌رود؛در مسیرش به ته‌مانده‌های وجودم تازیانه می‌زند،تا به سدی که دولت بی‌انصاف مغزم تا ثریا روی چشمان خشکیده‌ام کشیده، برسند.و دیدگانم چه سنگین‌اند آن وقت که از آن همه خون جاری‌شده، قطره‌ای بیرون نمی‌خیزد.و اعدام آن اصوات بی‌گناه، چون خنجری زهراگین بر دل شهروندان احساس قلبم است؛ و چه بسیار احساساتی که از برای این آلوده‌خنجر جان دادند.در این وضع تأسف‌بار، شهروندان منطق مغزم، رقت‌انگیزانه با توهمات پوچ، خود را فریب می‌دهند؛و ماورای تلاش خود را می‌کنند تا چندی بیشتر به زندگی پست خودشان و این تن افگار بیفزایند.و این حادثه‌ی سهمگینی است که روزانه در وجودم رخ می‌دهد؛ و به‌گمانشان، مانند رز مرده در انزوا، و همچون بنفشه در خوابم، بی‌خبر از واژگونی درونم ، که هر روز مرا دگرگون‌تر می‌کند.گویی فقط ایران مرا درک می کندنوشته ای از «رُدا» | Ruda | واژگون‌نویسِ دردددردمی‌کند...</description>
                <category>Ruda.writer</category>
                <author>Ruda.writer</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 22:03:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>