<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های روح‌اله سلیمانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ruhollah</link>
        <description>در جست‌وجوی معنایی برای زندگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:48:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/84861/avatar/1EQuzn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>روح‌اله سلیمانی</title>
            <link>https://virgool.io/@ruhollah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مشاور خوب از بیرون گود حرف نمیزنه</title>
                <link>https://virgool.io/@ruhollah/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%AF-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%87-dccjdngqghwa</link>
                <description>گفت: «سازمانمون با یه مشکلی مواجهه که نه می‌دونیم دلیلش چیه و نه می‌دونیم باید واسش چی کار کنیم؛ کارکنان مناطق عملیاتی جنوب، با اینکه حقوقشون چند برابر کامندای ستاد تهرانه، همیشه غر میزنن و انگیزه کار کردن ندارن؛ سطح خطاهاشون بالا رفته و خروجی کارشون هم داره افت میکنه.»چند دقیقه‌ای حرف زدیم، سؤال می‌پرسیدم و جواب می‌داد. یکی از بچه‌های تیمش هم اومد و نظراتش رو گفت. بهش گفتم «میتونی من رو بفرستی چند روز اونجا باشم؟ میخوام با مسئولین اونجا هم حرف بزنم.» هماهنگ کرد و رفتم.یه سفر ۵ روزه رفتم یکی از مناطق عملیاتی به اضافه یکی از سکوهای نفتی. عنوان سفر بازدید مشاور شرکت از منطقه بود؛ ولی اصل سفر چیز دیگه‌ای بود. با خیلیا صحبت کردم، مدیران، معاونین، کارمندها، کارگرها، بومی‌های منطقه و اون‌هایی که ۱۴ - ۱۴ میومدن و میرفتن. دونه دونه صحبت‌ها رو می‌نوشتم و شب، یادداشت‌هامو دسته‌بندی می‌کردم و تحلیلم رو روی کاغذ می‌آوردم.شب رسیدم تهران و صبح گزارش سفر رو به همراه پیشنهادهام فرستادم. چند دقیقه بعد زنگ زد که بیا حضوری صحبت کنیم. رفتم دیدم یه جلسه تشکیل داده و ۷ یا ۸ نفر رو هم گفته که بیان. من توضیح دادم و اون‌ها اعتراض کردن که نظراتت درست نیست. بعد از کلی مباحثه و ارائه شواهد و مستندات، گفتن: «حرف شما درسته، تحلیلت هم دقیقه، ولی ما نمی‌تونستیم قبول کنیم که ماها با ۱۷ - ۱۸ سال سابقه متوجه موضوعاتی به این سادگی نشده باشیم! نمی‌خواستیم قبول کنیم که یه نفر از بیرون سازمانمون تو یه هفته چیزایی رو متوجه شده و برای حلشون پیشنهاد ارائه داده که ما تو چندین سال متوجهشون نشده بودیم.»گفتم: «می‌دونید مشکلتون کجاست؟ شما فکر می‌کنید با تشکیل جلسات رسمی و میزگردهای علمی می‌تونید مشکلات عمیق آدم‌ها رو متوجه بشید؛ من برعکس شما وسط موقعیت‌های روزمره زندگیشون، توی باشگاه، استخر، رستوران، مسجد، ساحل موقع استراحت، کافه و از همه مهم‌تر موقع انجام کار روزانه‌شون باهاشون حرف زدم. ۵ دقیقه‌ای هم ولشون نکردم، از حرفاشون هم خسته نشدم، هر چی می‌گفتن بیشتر می‌پرسیدم و بیشتر می‌شنیدم، سعی می‌کردم دنیا رو اون شکی که اون‌ها می‌بینن ببینم. آخرشم راه حلی ارائه دادم که هرچند مشکل سازمان رو برطرف می‌کنه ولی مشکل اون‌ها رو هم حل می‌کنه. خلاصه از تو اتاق که نمیشه آدم‌ها و مسئله‌های این‌چنینی رو شناخت، باید می‌رفتید وسط میدون که نرفتید.»مشکل اصلی این بود، آدم‌ها احساس می‌کردن مسئولین شرکت، کارهاشون رو نمی‌بینن و ارزشی واسه زحمت‌ها و نظراتشون قائل نیستن. راه حل هم ساده بود، حداقل هفته‌ای یک بار یکی از مدیران ارشد شرکت بره مناطق عملیاتی، با آدم‌ها (نه فقط مدیران) صحبت کنه، درد دل‌ها و مشکلات رو بشنوه، گزارشش رو بیاره در جلسات تهران مطرح کنه و سعی کنن که گام‌به‌گام مسائل رو حل کنن تا نتایج سفرها دیده بشه.پی‌نوشت: طبیعتاً مسائل دیگه‌ای هم وجود داشت و راه حل‌های ارائه‌شده هم مفصل‌تر از این بود، ولی اصل قصه همین بود.</description>
                <category>روح‌اله سلیمانی</category>
                <author>روح‌اله سلیمانی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Feb 2024 12:11:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشاورهای مدیریت و مشاوره‌های گمراه‌کننده</title>
                <link>https://virgool.io/@ruhollah/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-ofiqvkuwoow0</link>
                <description>خیلی وقتا تئوری‌ها، ابزارها، مشاورها و مشاوره‌های مدیریتی گمراه‌کننده‌ن؛ شما رو بجای مواجهه با مسئله اصلی و طراحی راهکار برای حلش، درگیر فرآیندهای به ظاهر علمی و استانداردی میکنن که هزار تا حسن هم ممکنه داشته باشه، ولی مسئله شما رو حل نمیکنه؛ مسئله شما سر جاش باقی میمونه، فقط این بار باکلاس‌تر به نظر میاد!مشاور خوب و مشاوره درست، به شما کمک می‌کنه که با مسائل کلیدی سازمان بدون واسطه مواجه بشید، اون‌ها رو عمیقاً درک کنید و برای رفعشون راهکارهای متناسب با شرایط خودتون طراحی و اجرا کنید.</description>
                <category>روح‌اله سلیمانی</category>
                <author>روح‌اله سلیمانی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Feb 2024 07:23:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینی که گفتی فارسیش چی میشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ruhollah/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%B4-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-hqbxtpvxl5hb</link>
                <description>سر کلاس، نقش پیرمرد ۸۰ ساله‌ای را برداشتم که عضو هیئت‌مدیره کمپانی دیزنی است و در جلسه هیئت‌مدیره با سایر اعضا درباره راه‌اندازی VOD اختصاصی بحث می‌کند. یکی از بچه‌ها گفت راه‌اندازی این کسب‌وکار برای ما مزیت رقابتی ایجاد می‌کند. بالافاصله، در حالی که عمیقاً در نقش بدقلقم فرو رفته بودم، گفتم:این مزیت رقابتی که گفتی فارسیش چی میشه؟ شما جوونا چرا تا دو کلاس درس می‌خونید به یه زبون دیگه صحبت می‌کنید؟ مزیت رقابتی چی بود گفتی این وسط؟ یجوری حرف بزن منم بفهمم چی میگی!فرضاً که فهمیدم چی میگی؛ مزیت رقابتیش کجاشه؟ اگه یه بیزینس راه بندازیم و شکست بخوریم، مزیت ایجاد میکنه واسمون؟مزیت رقابتی؟ چرا فکر می‌کرد اگر اصطلاحی تخصصی به کار ببرد، دیگر لازم نیست استدلال کند و راهکار اجرایی ارائه دهد؟ این چه آفتی است که به جان ما افتاده؟در کلاس‌ها تمام تلاشم را می‌کنم که بچه‌ها از پرده‌ها و حجاب‌های این کلمات قلمبه سلمبه، که معمولاً مانع درک عمیق مفاهیم می‌شوند، عبور کنند و اصل قصه را بفهمند. ماندن و گیرکردن در این کلمات، صرفاً سرپوشی است بر نفهمیدن اصل قصه. اما چرا افراد یاد گرفته‌اند اینجوری ـــ باکلاس ولی بی‌خاصیت و بی‌محتوا ـــ حرف بزنند؟راحت‌تر است. اینجوری حرف‌زدن راحت‌تر است. ریچارد روملت در «استراتژی خوب، استراتژی بد» می‌گوید:مشاوران دریافته‌اند که استراتژی قالب‌گونه، آن‌ها را از کار طاقت‌فرسای تحلیل چالش‌ها و فرصت‌های واقعی که مشتری با آن‌ها مواجه است، می‌رهاند.اینجوری حرف‌زدن راحت‌تر است، چون به فکرکردن و بررسی‌کردن و استدلال‌کردن و فرضیه‌ساختن و آزمایش‌کردن و اشتباه‌کردن و یادگرفتن و باز از اول شروع‌کردن، نیازی ندارد.مفاهیم و واژه‌ها و اصلاح‌های تخصصی و تئوری‌ها و چارچوب‌ها و ابزارها، قرار است به ذهن من پژوهشگر ـــ یعنی هر کسی که مسئله‌ای دارد و می‌خواهد بفهمدش و درکش کند و راهی برایش پیدا کند ـــ کمک کند که زودتر به مقصد برسم؛ به مقصد که نمی‌رسم، نمی‌توانم برسم، همیشه چیزهایی هست که نفهمیده‌ام؛ کمک کند که به مقصد نزدیک و نزدیک و نزدیک‌تر شوم. اگر خود این‌ها، متوقفم کنند و مانع از درک مسئله شوند، به چه دردی می‌خورند؟فهم عمیق مسئله دردسر دارد. باید بتوانی همه پیش‌فرض‌هایت را کنار بگذاری و بی‌واسطه با پدیده مورد نظر مواجه شوی. در مقابلش بنشینی و با او وارد گفت‌وگویی سخت و بی‌پایان شوی تا گام‌به‌گام تو را نزدیک‌تر ببرد و بیشتر خودش را به تو عرضه کند. وقتی دیگر راهی نداشتی برای نزدیک‌شدن، مفاهیم را، چارچوب‌ها را، ابزارها را، یکی‌یکی به کار بگیری و هر بار از جهتی آن پدیده را نگاه کنی و آن‌قدر این کار را ادامه دهی که دیگر راهی نظری (تئوریک) برای نزدیک‌ترشدن نمانده باشد. در این نقطه است که باید همه داشته‌ها و دانسته‌هایت را به کار بگیری و فرضیه‌ای ذهنی و طبیعتاً غیرواقعی بسازی درباره واقعیتی که در مقابلت نشسته، یعنی همان پدیده مورد بررسی؛ و این فرضیه ذهنی را به محک تجربه بزنی و ببینی چقدر شبیه شده به واقعیت، چقدر می‌تواند جانشین و جایگزین واقعیت بیرونی باشد. تجربه‌ات قطعاً شکست می‌خورد و واقعیت ذهنیت را هم می‌شکند. خب حالا چه کنیم؟ تا اینجای کار غلط رفته بودیم؟ نه؛ کار سختت تازه شروع شده، در رفت‌وبرگشتی مداوم میان درک ذهنی و واقعیت عینی، باید لحظه‌لحظه و گام‌به‌گام سعی کنی که آن‌چه ذهن تو ساخته، هی شبیه‌تر شود و هی شبیه‌تر شود و هی شبیه‌تر شود به آن‌چه در مقابل چشمانت نشسته! و این راه را آن‌قدر ادامه دهی تا ساخته و پرداخته‌های ذهنت بتواند واقعیت را لااقل از جهتی به درستی توضیح دهد. یعنی فرضیه‌سازی و آزمایش‌هایت لااقل از جهتی درست در بیاید.آیا در این مرحله متوقف می‌شوی؟ قطعاً خیر؛ ادراک واقعیت تمامی ندارد. چون درک انسان، در بهترین حالتش هم به واسطه چشم و ذهن انجام می‌شود و هر واسطه‌ای، واقعیت را معوج می‌کند. و چقدر خوب می‌شد اگر می‌شد این واسطه‌ها را کنار زد و مستقیم و بی‌واسطه با واقعیات مواجه شد. می‌شود آیا؟ قطعاً! و آن بحث دیگری است.این‌هایی که گفتم تازه برای درک درخت مناسب بود که یک جا نشسته و تکان نمی‌خورد تا تو بتوانی بشناسیش. اگر پدیده مقابلت در حال حرکت و تغییر باشد، یا پدیده‌ای اجتماعی باشد و بازیگران خودآگاه و فعال دیگری نیز، به جز خودت، داشته باشد، کار سخت‌تر می‌شود و دعوای تو و واقعیت، خونین‌تر خواهد بود.و تو فکر می‌کنی موضوعات سازمانی و مسائل مدیریتی مثل درخت یک جا می‌نشینند تا تو نگاهشان کنی؟</description>
                <category>روح‌اله سلیمانی</category>
                <author>روح‌اله سلیمانی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Dec 2023 11:26:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میانه بیابان</title>
                <link>https://virgool.io/@ruhollah/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-wkqmagmdyddh</link>
                <description>قدیم‌ترها راحت‌تر می‌نوشتم. نمی‌دانم، فکر می‌کنم قدیم‌ترها راحت‌تر می‌نوشتم. انگار همین که دستانم را روی کیبورد می‌گذاشتم، بدون اینکه که فکر کنم، رشته افکارم تبدیل به کلمه می‌شدند، کلمات کنار هم می‌نشستند و خودشان در نظمی غیرارادی جمله می‌ساختند و جمله‌ها می‌ریختند روی کیبورد و مانیتور و ...! امروز خیلی باید فکر کنم، خیلی باید با خودم و ذهنم و مخاطبم ـــ که خودم باشم ـــ کلنجار بروم تا دستم راضی شود و به کیبورد برسد. دلیلش چیست؟ نمی‌دانم!قبلاًها فکر می‌کردم خوب می‌نویسم اما حرف‌هایم به درد کسی نمی‌خورَد، به درد نمی‌خورَد و خواندنشان وقت تلف‌کردن است. نمی‌ارزد کسی عمر بی‌تکرارش را صرف خواندن نوشته‌های بی‌معنا و بی‌مفهوم و بی‌سروته چون منی کند و هیچ عایدش نشود؛ چیزهایی بخواند که نه به درد این دنیایش می‌خورد، نه به درد آن دنیایش؛ و «خسر الدنیا و الآخرة» شود!امروز فکر می‌کنم شاید حرف‌هایم، نگاه‌هایم، تجربه‌هایم، نوشته‌هایم، شاید به درد کسی بخورد. لااقل نوشتنشان به درد خودم می‌خورد؛ این یکی را شک ندارم. ولی دستم به قلم یا کیبورد یا هر چیزی که باهاش می‌شود نوشت و احتمالاً خوانده خواهد شد، نمی‌رود. انگار که دوست ندارم کسی درونیاتم را بداند و نظراتم را بخواند. انگار که حرفی برای گفتن ندارم. شاید هم کسی را نمی‌بینم که بخواهم باهاش حرف بزنم. خیلی‌ها را در این دنیا دوست دارم؛ پدر و مادرم را، همسرم را، پسرم را که عشق پدر به پسر بی‌مانند و تکرارنشدنی است ـــ و تو چه کشیده‌ای آقاجان در آن روز سخت و سخت‌ترین روز ـــ ولی انگار این روزها، در این سن و سالی که زیاد هم نیست، ترجیح می‌دهم دوتایی توی کافه‌ای خلوت بنشینیم، حرف نزنیم و فقط به چشم‌های هم و استکان‌های روی میز خیره شویم؛ کارهایی مثل نوشتن، زیادی باکلاس است؛ انگار سایز من نیست، به قد و قواره‌ام نمی‌خورد.گاهی احساس می‌کنم در محیطی زندگی می‌کنم که برایش ساخته نشده‌ام؛ خیلی سخت است خودت را اهل جایی که هر روز مجبوری عمرت را در آن بگذرانی ندانی؛ غریبی سخت است. و تو چه می‌دانی غریبی یعنی چه؟ گاهی احساس می‌کنم زمانه‌ام را اشتباهی انتخاب کرده‌ام؛ مال زمان دیگری بوده‌ام و بعد از «بلی» گفتن ازلی، تن اشتباه و زمان اشتباه‌تری را برگزیده‌ام.غم راه کلماتم را می‌بندند. انگار بغض اصلی توی گلو نیست، توی سینه است، و راه نوشته‌ها و کلمات را می‌بندد؛ مهم نیست کلمات بخواهند از حنجره عبور کنند و کلام شوند یا از عضلات دست بگذرند و نوشته. بغض، راه «کلمه» را می‌بندد! و شاید جایی که نمی‌توان حرفی زد، باید سکوت کرد و به سکوت گذراند و فقط تماشا کرد!چقدر شیرین است نشستن و حرف‌نزدن و فقط نگاه کردن تو تا آخر عمر! چقدر پرمعنا است و چقدر زیبا و تو چقدر زیبایی که هیچ دلی و هیچ عقلی از دیدار بی‌نهایتت سیر نمی‌شود. دیده مجنون نمی‌خواهد، همین چشم سیاه زمینی هم محو زیبایی بی‌نظیر تو می‌شود و حیرتش را قطره قطره بر گونه می‌ریزد. چقدر شیرین است توی کافه، یا چای‌خانه، یا مسجد، یا حرم، یا حتی خیابان‌های اطراف حرم، فقط بنشینی و نگاهت کنم. حرف هم نزدی نزدی. دل که بگیرد سکوتت را هم در خیال خودش معنا خواهد کرد. و تو چه می‌فهمی خیال چیست و گرفتن دل یعنی چه؟ چه می‌گویم، که فقط خودت و خودت و خودت می‌فهمی و هیچ کس نمی‌فهد حال این دل غمگین را که نمی‌فهمد اینجای جهان چه می‌کند و برای کدام امتحان افتاده است وسط این نقطه از زمان و زمین. اگر کسی بداند و بفهد تنها تویی و تو را من نمی‌فهمم؛ و چه عذابی بالاتر از این که عاشق باشی و معشوق سکوت کرده باشد و تو ندانی در دلش چه می‌گذرد؟کتابی می‌خواندم و نوشته بود که عمر تو مال خودت نیست؛ حق نداری قبل از آن‌که چیزی، نوشته‌ای، کتابی از خودت باقی بگذاری، قبل از آن‌که افکارت را روی زمین بریزی و زمینی کنی، به کام مرگ بروی، هرچند که مرگت نتیجه مبارزه‌ای شیرین باشد. نوشته بود که مبارزه تو فکرکردن و فهم‌کردن و کتابت‌کردن است و تا مأموریتت را به سرانجام نرسانده‌ای حق نداری جانت را به خطر بیندازی. هرچقدر هم از خود گذشته باشی، جانت، حق‌الناس است. جان من که حق‌الناس نیست؛ مرا برای چه در این دنیا می‌خواهی؟ آمده‌ام که کجای این عالم هفتاد رنگ بی‌رنگ را بگیرم؟ نمی‌فهمم.شاید تو سکوت نکرده‌ای، این منم که کر شده‌ام. شاید تو حرف می‌زنی، خوب هم حرف می‌زنی؛ اما هر چه صدایم می‌کنی این منم که نمی‌شنوم، محو چهره‌ات شده‌ام و هیچ نمی‌فهمم.یادم می‌آید قبلاًها راحت‌تر می‌نوشتم و همین نوشتن آرامم می‌کرد. حالا حتی بعد از نوشتن هم نگرانم؛ نکند کسی این حرف‌ها را بخواند و چیز دیگری بفهمد و تو را با کسی اشتباه بگیرد؟ نمی‌دانم و نمی‌فهمم چه کنم در این دنیایی که مال من نیست؛ در دنیایی که این من در آن زندانی است.</description>
                <category>روح‌اله سلیمانی</category>
                <author>روح‌اله سلیمانی</author>
                <pubDate>Tue, 19 Dec 2023 16:46:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره من</title>
                <link>https://virgool.io/@ruhollah/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86-mics4sgpbmuw</link>
                <description>درباره من. خود این عنوان چالش‌برانگیز است. درباره «من» نوشتن، امروز معنایش را از دست داده و به یادداشت‌هایی سطحی درباره خاطرات و شرح زندگانی و مشخصات شناسنامه‌ای نویسنده‌اش محدود شده. اما تا به حال از «خود» پرسیده‌ایم، این «من» که قرار است درباره‌اش حرف بزنیم به‌راستی چیست؟ به بلندای یک تاریخ، بشر در جستجوی شناخت همین «من» ساده پیچیده بوده؛ تاریخ بشر، تاریخ تلاش بشر برای شناخت «خود» است و تو گمان می‌کنی که چند سطر، چینش الفاظ بی‌سروپایی چون من می‌تواند به حقیقت و کنه «من» راه یابد؟ «من عرف نفسه فقد عرف ربه». من نه خودم را شناخته‌ام و نه خدا را، آنگونه که شایسته شناخت آن‌ها است. بگذریم.«درباره من» نوشتن، «حدیث نفس» است. نفس درباره نفس سخن می‌گوید. و تو بگو چه کسی می‌تواند درباره خودش سخن بگوید و بنویسد؟ تمام تاریخ بشر، به جز برهه‌هایی اندک، حدیث نفس بوده. بشر همواره اسیر نفس بوده، و نفهمیده که در مسیر بودن و رفتن و شدن البته که حق است، اما شرطش مستقیم بودن صراط است. حرف زدن از «نفس» حرف زدن از ذات نفس نیست، که زبان قاصر است از فهم ذات، حرف زدن از شدن و رفتن «نفس» است. اگر این نفس در مسیر باطل بوده که خودش هم باطل است و ارزش سخن گفتن و شنیده شدن ندارد، حق را با باطل کاری نیست. و اگر در صراط مستقیم حق بوده که دیگر نفس نیست، حق است. باطل نمی‌تواند در مسیر حق باشد؛ جز حق کسی نمی‌تواند در مسیر حق باشد؛ و حق یکی است و دو تا نمی‌شود. پس تو انگار کن که خود حضرت حق در محضر خودش در مسیر خودش بوده است. یا انگار کن که آینه‌ای رو به حق ایستاده و در مسیر او است. پس «حدیث نفس» می‌شود «حدیث او»؛ و جز او کسی نمی‌تواند «درباره او» سخن بگوید، مادامی که «خودش» بخواهد سخن بگوید. و جز او کسی نمی‌تواند «درباره او» بنویسد، مادامی که «خودش» بخواهد بنویسد. من در تمام زندگی‌ام «من» بوده‌ام و باطل. باطل از باطل سخن نگوید بهتر است. بگذریم.تاریخ بشر، تاریخ تلاش بشر برای شناخت «خود» است. فعل بشر نیز نتیجه شناخت و علم او است به خودش. تاریخ بشر صحنه نبرد مدام حق و باطل است، «حق» و «باطل». تو این حق و باطل را بخوان «حق» و «جز حق»، بخوان «حق» و «نفس». نفس مادامی که بنده حق است، «نفس» نیست، «حق» است. و مادام که بنده او نیست، «نفس» است و «حق» نیست، «باطل» است. پس هر اطاعتی که کردی فعل حق بوده، نه نفس تو، و منتی نیست، که خودش خودش را اطاعت کرده. اگر هم لطفی کند و بهشتی شوی، «تو» نیستی که به بهشت می‌روی، انگار کن خود او به بهشت خودش می‌رود. و هر معصیتی که کردی فعل نفس بوده، یعنی خودت، پس مستحق عذابی. و چه عذابی بالاتر از دور افتادن از او در محضر او؟! بگذریم.«نفس»ی که «حق» شود، کماکان نفس است، بنده حق است که با حق یکی شده. مثل قطره‌ای که به دریا بریزد؛ قطره کماکان قطره است، ولی نمی‌بینی‌اش، با دریا یکی شده؛ قطره است، ولی دریا شده. حال تصور کن که قطره‌ای جدامانده از دریا، دریایی را سر ببرد. تصور کن که «نفس»ی جدامانده از حق، «بنده حق»ی را سر ببرد. تو انگار کن که سر حق را بریده، انگار کن که خون حق را ریخته، انگار کن که تمام حق را به گمان باطل خودش زیر پا لگدکوب کرده. انگار کن که خون خود خدا بوده که به آسمان رفته، خون زمینی که جایش زمین است، هرچه قدر هم بالا برود بازمی‌گردد. انگار کن که منتقمی باشد و به خون خواهی برخیزد. انگار نکن، بدان که خود «خدا» خون‌خواه «خون خدا» خواهد بود. بگذریم.پس حدیث نفس را بگذار و بگذر. درباره من ننویس. درباره او بنویس. و جز او چه کسی می‌تواند درباره او بنویسد؟</description>
                <category>روح‌اله سلیمانی</category>
                <author>روح‌اله سلیمانی</author>
                <pubDate>Thu, 03 Aug 2023 04:19:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس از تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@ruhollah/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-scqrskhqyoka</link>
                <description>چه چیزی باعث می‌شود که دست به اقدام نزنی وقتی که می‌دانی باید چه کار کنی و می‌خواهی به کجا برسی؟سختی راه؟ مگر موفقیت را به رایگان به کسی تقدیم می‌کنند؟ مگر دیده‌ای کسی را که بدون تلاش، بدون زحمت، بدون خون دل خوردن و عرق ریختن و رنج کشیدن به جایی رسیده باشد؟ اگر ندیده‌ای پس چرا فکر می‌کنی که تو فرق داری و کائنات با تو یکی، جور دیگری برخورد خواهد کرد و دو دستی همه منافع دنیا و آخرت را در اختیارت خواهد گذاشت؟ مثلاً چه گلی به سر دنیا و ساکنانش زده‌ای که شایسته چنین بخششی باشی؟ فرضاً که گلی هم زده باشی؛ مگر دنیا را این‌طور آفریده‌اند؟ دنیا قانون دارد؛ همان‌طور که قانون جاذبه تخلف‌ناپذیر است، قانون «وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى» [۱] نیز تخلف‌ناپذیر است. اگر همه این‌ها را می‌دانی و می‌دانی که دنیا چیزی را رایگان به کسی نمی‌بخشد، پس چرا هنوز نشسته‌ای و عمری را که می‌توانی در مسیر اهدافت صرف کنی هدر می‌دهی و ناامیدانه منتظر الطاف آسمانی مانده‌ای؟ترس از شکست؟ مگر کدام یک از انسان‌های بزرگ تاریخ می‌دانسته‌اند که زندگیشان به چه سرانجامی خواهد رسید؟ کدامشان مطمئن بوده‌اند که نتیجه اقداماتشان چه خواهد بود؟ کدامشان عهد محکمی از خداوند متعال گرفته بوده‌اند و موفقیتشان را تضمین کرده بوده‌اند؟ مگر می‌شود کسی رشد کند و موفق شود بدون اینکه قبلش هزار بار زمین خورده باشد؟ مگر ندیده‌ای کودکان خردسال را که چگونه بارها و بارها و بارها زمین می‌خورند و گریه می‌کنند و باز بلند می‌شوند و تلاش می‌کنند تا بتوانند روی پاهای کوچک خودشان بایستند و راه بروند و بدوند؟ اگر قرار بود از ترس درد زمین‌خوردن، تلاش را کنار بگذارند، کدام انسانی امروز روی پاهای خودش می‌ایستاد؟ و اگر می‌خواستند در حسرت توانمندی چند هزار برابری بزرگترها در استفاده از پاهایشان بمانند، کدامشان جرأت و انگیزه تلاش‌کردن و بلندشدن می‌یافت؟ و اصلاً ما انسان‌ها چرا زمین می‌خوریم جز این‌که یاد بگیریم دوباره بلند شویم و مسیر را با قدرت بیشتری ادامه دهیم [۲]؟ترس از فقر؟ مگر تا امروز روزی‌ات عقب افتاده و روزی‌دهنده خلف وعده‌ای کرده که فکر می‌کنی این‌بار ممکن است بدعهدی کند؟ زندگی‌ات را نگاه کن! کدام تلاشت را می‌توانی نشان دهی که دست قدرتی بالاتر از خودت در به ثمر نشستنش مؤثر نبوده باشد؟ کجای زندگی‌ات را می‌توانی بگویی که خودت و فقط خودت و فقط خودت بوده‌ای و روزی‌دهنده‌ای کمک‌کارت نبوده؟ کجای زندگی‌ات را می‌توانی پیدا کنی که از معجزه خالی باشد که حالا نگران قدم‌های بعدی‌ات شده‌ای؟ مگر مادری را می‌شناسی که زنده باشد و سالم باشد و ناگهان تصمیم بگیرد فرزند دلبندش را تشنه و گرسنه رها کند و رنج کشیدنش را به نظاره بنشیند؟ترس از تنهایی؟ شاید این یکی را حق داشته باشی؛ شاید! حتی فرستادگان او نیز هیچ‌کدام تنها نبوده‌اند و همان ابتدای راهشان کسی را برای همراهی خواسته‌اند و یافته‌اند. اما، اما مگر جز این است که او همراه کسانی است که هدفی بلند در هماهنگی با نظام طبیعت داشته باشند و برای تحققش شب و روز نشناسند و تلاش کنند [۳]؟ مگر جز این است که گفته «وَالَّذينَ جاهَدوا فينا لَنَهدِيَنَّهُم سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ المُحسِنينَ» [۴] و «إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُركُم وَيُثَبِّت أَقدامَكُم» [۵] و مگر او مثل ما انسان‌هاست که خلاف وعده‌اش عمل کند؟ عزم راسخ را که ببیند، جهد و کوشش را که نظاره کند، راه‌های جدیدی خواهد گشود و تو را از تنهایی و ظلمت رها خواهد نمود. مگر خودش نگفته «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ» [۶] و مگر ظلمتی بالاتر از تنهایی و نوری بالاتر از همراهی امین در پستی‌ها و بلندی‌ها و سختی‌های این دنیا و این راه، قابل تصور است؟ترس از گام‌های بعدی؟ این همه سال تلاش نکرده‌ای و خون دل نخورده‌ای که امروز از ترس برنامه نداشتن و ندانستن گام‌های بعدی‌ات یک جا بنشینی! تو که برای دیگران صدایت بلند است و حکیم‌وار و بی‌مهابا نسخه می‌پیچی و از عمل‌نکردن‌هاشان حرص می‌خوری؛ حالا انتظار داری باور کنم که نگران نشناختن مسیر و ناشناخته‌بودن این بیابان بی‌انتها و این راه بی‌نهایتی؟ پس چه مرگت شده که تکان نمی‌خوری و همچنان نشسته‌ای؟نکند نمی‌دانی کجا می‌خواهی بروی؟ این شد یک حرفی! ولی اگر هنوز نفهمیده‌ای، کلاهت پس معرکه است.[۱] نجم، ۳۹[۲] دیالوگی از فیلم «Batman Begins»[۳] «إِنَّ مَعِيَ رَبّي سَيَهدينِ»؛ شعرا، ۶۲ و آیات مشابه دیگر[۴] عنکبوت، ۶۹[۵] محمد، ۷[۶] بقره، ۲۵۷</description>
                <category>روح‌اله سلیمانی</category>
                <author>روح‌اله سلیمانی</author>
                <pubDate>Wed, 02 Aug 2023 09:26:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفیق همراه و تیم طراح</title>
                <link>https://virgool.io/@ruhollah/%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD-emotzhzeyduk</link>
                <description>تنهایی به خط زدن غیرممکن نیست، ولی سخته، خیلی سخته؛ هر چقدر هم باهوش و باتجربه باشی، واسه موفقیت باید «رفیق همراه» و «تیم طراح» کنارت داشته باشی.وقتی بخوای تو سازمان یا واحدی که کار میکنی یا حتی تو زندگی شخصیت، تغییر و تحول ایجاد کنی، مسیر رو عوض کنی، فرمون رو بچرخونی، همیشه دو تا چالش جدی داری:یک. رفیق همراههر تغییری درد داره، سخته، نتیجه هم قطعی نیست؛ ممکنه تصمیمی بگیری و حرفت رو نخونن، ممکنه شروع به کار کنی و مانعت بشن، ممکنه پشتت رو یا زیر پات رو خالی کنن، ممکنه جلو روت قربون صدقت برن و پشت سر کارت رو خراب کنن، ممکنه هیچ کاری نکنن و فقط روزی هزار بار بهت بگن مسیری که میخوای بری غلطه، مزخرفه و نتیجه نداره. تو این شرایط لازم داری که یه نفر، لااقل یه نفر کنارت داشته باشی که تمام قد همراهت باشه، خیرخواهت باشه، حرفت رو بخونه، جایی که داری اشتباه میزنی بهت تذکر بده ولی وقتی تصمیمی گرفتی تمام قد کنارت وایسه و کمکت کنه تا به نتیجه برسی، یکی که وقتی دلت گرفت و بریدی از زمین بلندت کنه و وقتی کم آوردی هلت بده، پشت سر هواتو داشته باشه و وقتی حضور نداری شرایط اطراف رو واست جفت و جور کنه؛ خلاصه یه نفر لازم داری که تمام قد کنارت و با تمام توان همراهت باشه.پای تغییر که وسط میاد دیگه همه چی استراتژی و تئوری و برنامه‌ریزی نیست، تغییر و تحول یه کار انسانیه، و وجود این همراه یا همراهان ضروریه؛ وگرنه زمین میخوری، بدم زمین میخوری.دو. تیم طراحهر کاری کنی، هر چقدر هم که خودت رو باهوش و کاربلد و کاردرست بدونی، بازم آدمی و ذهنت محدوده، عقلت محدوده، زمانت محدوده، توانت محدوده؛ اندازه همین عقل و زمان و توان محدود و اعتماد به نفس کاذبت می‌تونی فکر کنی، پیش‌بینی کنی، طراحی کنی و پا وسط میدون بذاری. اگه بحث تغییر مسیر باشه، به خصوص وقتی درباره تغییر و تحول سازمان باشه، این ذهن محدودت دیگه تنهایی دو زار نمی‌ارزه. معلومه که نمیتونی تنهایی چشم‌انداز درست و هدف مشخص تعیین کنی، مسیر رو طراحی کنی، هر روز برنامه‌ریزی کنی، هر لحظه به کارهایی که کردی و تبعاتشون فکر کنی و برنامه‌هات رو متناسب با تغییر شرایط و موانع ظاهرشده اصلاح کنی.پای تغییر که وسط بیاد هر روز و هر لحظه با مسئله و مسائل جدیدی مواجه میشی؛ گیریم اولی رو خودت حل کردی، دومی رو خودت حل کردی، سومی رو چی کار میکنی! قبل تو هم خیلیا فکر میکردن تنهایی از پس همه کارا و حل همه مسئله‌هاشون بر میان و زمین خوردن!پای تغییر که میاد وسط، حتی وقتی رفیق همراه کنارت باشه، لازمه یه تیم داشتی باشی که خلاق باشن، اهل فکر باشن، بتونن مسیرهای پیش رو رو خوب پیش‌بینی کنن و مسیر مناسب طراحی کنن، از پس برنامه‌ریزی و اصلاح مسیر بر بیان، ابهام‌هات رو رفع کنن، ناشناخته‌ها رو درک کنن، مسئله پشت مسئله حل کنن و گام‌های حرکت رو آجر به آجر بسازن.اگه جوگیر باشی و بخوای تنها وارد میدون بشی وسط راه تموم میشی و زمین میخوری، بدم زمین میخوری.خلاصه که تنهایی به خط زدن غیرممکن نیست، ولی خیلی سخته. واسه موفقیت تو زمین‌ها و مسیرهای ناشناخته، رفیق همراه و تیم طراح لازمه.</description>
                <category>روح‌اله سلیمانی</category>
                <author>روح‌اله سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Oct 2022 15:28:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای رفتار</title>
                <link>https://virgool.io/@ruhollah/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-qmnqq9ucsvmk</link>
                <description>مدیران عزیز! صدای رفتارتان آن‌قدر بلند است که کسی صدای حرف‌هایتان را نمی‌شنود.کارکنان اعمال شما را می‌نگرند و ارزش‌های پیدا و پنهان شما که رفتار و تصمیماتتان را جهت می‌دهد کشف می‌کنند و بر مبنای آن‌ها اقداماتشان را تنظیم می‌نمایند.مراقبت کنید؛ اگر کلام و عملتان هماهنگ نباشد، حرف‌هایتان را هیچ‌کس به حساب نمی‌آورد و شما را بر مبنای تصمیماتتان قضاوت می‌کند. اگر گفتار و کردارتان همسو نباشد، شما را مدیری ریاکار به حساب خواهد آورد که شایستگی دنباله‌روی را ندارد.مثلاً، اگر شبانه‌روز مدعی حمایت از نوآوری باشید ولی اجازه بیان و آزمایش نظرات جدید را به هر بهانه‌ای ندهید، حتی خلاق‌ترین کارکنانتان نیز سکوت خواهند کرد؛ یا اگر مدعی قانون‌گرایی و ضابطه‌مندی باشید ولی کار آشناها را خارج از روال جلو ببرید، کارکنانتان نیز چنین خواهند نمود. یا اگر مدعی صراحت باشید ولی انتقادات را نپذیرید، نزدیک‌ترین دوستانتان نیز پنهان‌کار خواهند شد.خلاصه، مراقب اعمالتان باشید که جهت‌دهنده فرهنگ و شکل‌دهنده آینده سازمانتان است؛ و اگر سخنرانی‌هایتان به کارهایی که می‌کنید نیاید، کسی برایتان تره هم خرد نخواهد کرد.</description>
                <category>روح‌اله سلیمانی</category>
                <author>روح‌اله سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Oct 2022 15:20:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به ناشناخته‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@ruhollah/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-eqm88fc69apj</link>
                <description>در استارت‌آپ‌ها ‎استراتژی از جنس چشم‌انداز و اصول راهنمایی است که در میانه چالش‌ها، ابهام‌ها و عدم قطعیت‌ها، تصمیمات روزانه ما را شکل و جهت می‌دهد و تلاش‌هایمان در مسیر حرکت از وضع موجود تا آینده مطلوب را منظم، منسجم و همسو می‌نماید.درست مانند یک کشتی بادبانی که به قصد ماجراجویی یا با هدف کسب سود بیشتر، خطرات را به جان خریده و دل به دریاهای مواج و ناشناخته زده؛ در مسیر کشف آب‌ها و سرزمین‌های ناشناخته، ناخدای کشتی نمی‌داند با چه خطرات و مشکلاتی مواجه خواهد شد؛ اما می‌داند که برای رسیدن به مقصد، باید هر شب موقعیت خود را نسبت به ستاره قطبی بررسی نماید و مسیرش را متناسب با آن اصلاح کند، در هنگام طوفان بادبان‌ها را ببندد و برای کاهش آسیب‌ها و بقا تلاش کند، در صورت حمله دزدان دریایی به مبارزه، معامله یا فرار اقدام کند، باد مخالف را تشخیص دهد و تنها با باد موافق همراه شود، همواره نزدیک خشکی‌ها حرکت کند، منابعش را متناسب با بدترین پیش‌بینی‌ها مصرف کند و در صورت کمبود در یکی از بنادر توقف کند و منابع جدید تهیه نماید و ... با این اصول راهنما است که از میان حوادث، بحران‌ها، ناشناخته‌ها و عدم قطعیت‌ها عبور می‌کند و به مقصد مطلوبش می‌رسد.</description>
                <category>روح‌اله سلیمانی</category>
                <author>روح‌اله سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Oct 2022 15:09:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلخی‌های استراتژی</title>
                <link>https://virgool.io/@ruhollah/%D8%AA%D9%84%D8%AE%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DA%98%DB%8C-b7cpufei9pig</link>
                <description>در جلسه‌ای یکی از مدیران، وقتی بحث به نقطه تصمیم‌گیری رسیده بود، گفت: «شما استراتژیست‌ها همیشه می‌خواهید به بهانه استراتژی، دست مدیران را ببندید و به جای آن‌ها تصمیم بگیرید!» درست می‌گفت.استراتژی اگر استراتژی باشد، باید مشخص کند که چه کارهایی نباید انجام دهیم، به چه فرصت‌هایی نباید توجه کنیم، چه مسیرهایی را نباید انتخاب کنیم و در چه چارچوبی باید تصمیم بگیریم. استراتژی باید ما را مجبور کند که تصمیم‌های سخت و تلخ بگیریم و به فرصت‌های نامرتبط، هرچقدر هم جذاب باشند، قاطعانه نه بگوییم.استراتژی، کریدور حرکتمان از وضع موجود تا چشم‌انداز مطلوب را مشخص می‌کند و این قطعاً دست مدیران را می‌بندد و انتخاب‌هایشان را محدود می‌کند.مشکل این نیست که استراتژیست‌ها می‌خواهند [و بلاشک می‌خواهند] انتخاب‌های مدیران را محدود کنند و سازمان را به همسویی برسانند؛ مشکل این است که مدیران دوست دارند هر چه اراده می‌کنند بشود و دلشان نمی‌خواهد کسی یا چیزی انتخاب‌هایشان را چارچوب دهد و محدود کند؛ هر چند برای موفقیت مجبور باشند [و مجبورند] انتخاب‌هایشان را محدود کنند.</description>
                <category>روح‌اله سلیمانی</category>
                <author>روح‌اله سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Oct 2022 14:51:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار کردن با آدم‌های بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@ruhollah/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-mbvgkkadyjvz</link>
                <description>چندین بار ازم دعوت کرده بود که وارد شرکتش بشم و بهش کمک کنم. هر بار به بهانه‌ای رد می‌کردم. دوست نداشتم با کسی که می‌دونستم بخشی از استانداردهای کاریم رو رعایت نمی‌کنه کار کنم.من از اون آدم‌هام که اگه اختیار عمل لازم رو نداشته باشه، اگه کارهاش محدود به موضوع مشخصی باشه، اگه تسک‌محور باهاش برخورد بشه، اگه قرار باشه همه کارها رو تنهایی جلو ببره و ... کار کردن براشون سخت می‌شه. البته حتی در سخت‌ترین شرایط هم با تمام توان می‌جنگم تا کاری که بهم واگذار شده رو به بهترین شکل انجام بدم؛ حتی مرزهای حوزه اختیاراتم رو هم میشکنم و هر کاری بتونم برای موفقیت تیم انجام می‌دم. ولی ترجیح می‌دم جایی کار کنم که یا نیاز به جنگیدن برای تأمین الزامات اولیه نداشته باشه، یا لااقل ارزش جنگیدن رو داشته باشه.این بار وقتی هنوز چای روی میز نصفه بود و بحث‌هامون جدی نشده بود، گفت:حالا اگه بیای چه مدت تعهد میدی که اینجا بمونی؟همزمان با لبخندی که ناخودآگاه روی صورتم شکل گرفته بود چشمام رو ریز کردم و جواب دادم:حالا که نگفتم میام. ولی اگه بیام هم میدونی که نمی‌تونم بهت تعهد بدم. اولاً همین الان با دو تا سازمان بزرگ همکاری دارم که به راحتی نمی‌تونم رهاشون کنم؛ ثانیاً اگه پیشنهاد کاری بهتری بهم بشه حتماً بهش فکر می‌کنم. ولی رزومه‌م رو که میدونی، هر جا رفتم چند سالی موندم. احتمال داره اینجا هم اگه بیام چند سال بمونم. این دیگه بستگی به وضعیت و شرایط اینجا داره!این حرفم رو که شنید سرش رو پایین انداخت و چیزی گفت که نمی‌دونم راجع به من صدق می‌کنه یا نه، ولی بی‌نظیر بود:آدم وقتی تصمیم می‌گیره با آدم‌های بزرگ کار کنه، باید بدونه که همیشه پیشنهادهای جذاب‌تری بهشون می‌رسه و نمیشه به زور نگهشون داشت. باشه تعهد نده، ولی بیا! تو بیا اینجا به ما کمک کن، هر کاری که فکر می‌کنی درسته انجام بده؛ من هم تمام تلاشم رو می‌کنم که اینجا واست جذاب‌تر از بقیه پیشنهاداتت باشه.احساس کردم یکی دیگه جلوم نشسته، لحنش عوض شده بود! اون لحن همیشگی نبود. با خودم گفتم حالا دیگه با این آدمی که الان جلوم نشسته میشه کار کرد، و میشه موفق شد.اینکه فهمیده بود که آدم‌ها پیچ‌ومهره نیستن که به راحتی بشه جایگزینشون کرد، به خصوص وقتی درباره تیم مدیریت سازمان صحبت می‌کنیم؛ اینکه فهمیده بود هر کدوم از افراد نگاه‌های خاص خودشون رو دارن و باید اجازه داد نگاهشون رو وارد سازمان کنن و کارها رو اونجوری که فکر می‌کنن درسته انجام بدن؛ اینکه فهمیده بود مسیر سازمان رو با زور نمیشه تنظیم کرد، بلکه انتخاب آدم‌ها و تلاش جمعی اون‌هاست که جهت حرکت سازمان رو تنظیم می‌کنه؛ اینکه فهمیده بود گاهی باید ناز افراد رو بکشه و نگهشون داره تا شرکتش رشد کنه و موفق بشه؛ اینکه فهمیده بود وضعیت سازمان، رفتار کارکنان، شرایط محیطی، سبک رهبری و نوع تعامل با افراد روی عملکردشون و روی موندن یا رفتنشون تأثیر می‌ذاره؛ و اینکه فهمیده بود وظیفه اصلیش به عنوان مدیرعامل اینه که محیط رو برای بروز و ظهور توانمندی‌های افراد آماده کنه، باعث شد احساس کنم که این‌بار می‌شه به پیشنهادش جدی‌تر فکر کرد.</description>
                <category>روح‌اله سلیمانی</category>
                <author>روح‌اله سلیمانی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jun 2022 12:02:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من می‌توانم آینده را تغییر دهم</title>
                <link>https://virgool.io/@ruhollah/%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D9%87%D9%85-ipwrnjw23wco</link>
                <description>هشدار: این پست درباره داستان فیلم نیست و حاشیه‌ای است بر آن؛ اما حاوی اسپویل‌های متعدد است.دیشب، فیلم «نبرد فردا» را به پیشنهاد یکی از دوستان تماشا کردم. به ایده خلاقانه، ضعف‌های فیلم‌نامه، پارادوکس‌های بی‌جواب علمی و ... فیلم ـــ که در تمام فیلم‌هایی که زمان را به بازی گرفته‌اند دیده می‌شود ـــ کاری ندارم؛ بحثم درباره گزاره‌ای است که فیلم‌های این‌چنینی قصد دارند در ذهن مخاطب بکارند و فکر می‌کنم گمشده امروز ما و بسیاری از مردم کشورمان است: «من می‌توانم آینده را، هرچند اتفاق افتاده باشد، تغییر دهم.»در این فیلم با گزاره‌هایی مواجه می‌شویم که می‌تواند برای امروز زندگی ما آموزنده باشد؛امید به آینده بی‌نهایت موجب حرکت و پویایی انسان است.پدرها و مادرها همه وجودشان را برای آینده فرزندانشان فدا می‌کنند.مرگ‌آگاهی باعث می‌شود انسان تمام ظرفیت‌های خود را به ظهور برساند.مشاهده تصویری واقعی از آینده به اتخاذ تصمیمات بهتر منجر می‌شود.علم، قدرت است و در سخت‌ترین شرایط نیز به کمک بشر می‌آید.اراده انسان می‌تواند سرنوشت محتوم و محقق‌شده را هم تغییر دهد.البته بحث اصلی من درباره آخری است.امید به فرداهای بی‌پایاندر فیلم می‌بینیم که به محض اطلاع انسان‌ها از جنگی که ۳۰ سال بعد رخ خواهد داد و نسل بشر را با خطر انقراض مواجه خواهد نمود، امید به زندگی از بین می‌رود؛ دانش‌آموزان میلی به یادگیری ندارند، کسب‌وکارها کند می‌شوند، کارمندان، حوصله کارکردن ندارند و ... این نوع نگاه به جاودانگی در بسیاری از فیلم‌های دیگر نیز به چشم می‌خورد که به گمان من، اوجش را می‌شود در فیلم «فرزندان انسان‌ها» دید. اگر در اطرافیانتان کسی را دیده باشید که دچار بیماری صعب‌العلاجی شده و فرصت زیادی برای زندگی ندارد هم احتمالاً چنین تصویری از انسان را تجربه کرده‌اید.گویا ما انسان‌ها برای آینده‌ای که نیامده تلاش می‌کنیم و همین تلاش برای آینده موجب رشد، پیشرفت، توسعه و پویایی ما است. شاید همین میل فطری به جاودانگی و بی‌نهایت‌طلبی است که موجب تکامل انسان می‌شود و به محض مخدوش‌شدن تصویر آینده، انسان را از حرکت باز می‌دارد.اما باید حواسمان باشد؛ نگرانی از فردایی که نیامده ـــ و البته باید برای بهتربودنش تمام ظرفیت‌هایمان را به کار بگیریم ـــ موجب از دست رفتن لذت‌های امروز داشته‌هایمان نشود! اتفاقی که در یک‌سوم پایانی فیلم، وقتی نقش اول داستان از آینده باز می‌گردد می‌توانست بیفتد. ممکن بود دَن (نقش اول داستان) که آینده‌ای تلخ را دیده است، گرفتار شود، خانواده‌اش را ترک کند، و تا پایان عمر در غم اتفاقی که هنوز رخ نداده سوگواری نماید؛ شخصاً انتظار داشتم اینگونه شود! که نشد.والدین و فرزندانشانوقتی نسل بشر با درخواست کمک از طرف فرزندانشان مواجه می‌شوند، اتفاق عجیبی می‌افتد. تمام کشورها برای کمک به سی سال بعد بچه‌هایشان به پا می‌خیزند. نمود این رابطه را در حس پدر و فرزندی دن و دخترش می‌بینیم. پدری که وقتی متوجه می‌شود با دخترش روبرو شده، به آینده او افتخار می‌کند، با او همراه می‌شود، او را تنها نمی‌گذارد و حتی وقتی با سرنوشت تلخ فرزندش مواجه می‌شود، تمام تلاشش را می‌کند تا حتی به قیمت نابودی تاریخ بشر، دختری که مطمئن است در هر صورت دقایقی دیگر خواهد مرد را ولو به اندازه چند لحظه زندگی بیشتر حفظ کند؛ وقتی به گذشته باز می‌گردد نیز دست از تلاش نمی‌کشد و تا پای مرگ می‌رود، تا آینده دخترش را و دخترش را در آینده نجات دهد.این حس پدر و فرزندی را تنها وقتی تجربه خواهید کرد که فرزند داشته باشید. گویا بشر، به‌صورتی غریزی، بقای خودش را در فرزندانش می‌بیند. انگار مغز باستانی بشر ـــ که برای بقا طراحی شده و می‌داند که خواهد مرد ـــ جاودانگی خودش را در وارثانش دنبال می‌کند. وقتی فرزندتان به دنیا می‌آید، افق نگاه‌تان به اندازه عمر احتمالی فرزند متولدشده بلندتر می‌شود. و تازه این‌ها فقط جنبه مادی و حیوانی این رابطه عمیق است.فرزندان نیز، بر خلاف آن‌چه معمولاً در فیلم‌ها می‌دیدیم، پدرانشان را الگوی خود می‌دانند و برای تحقق آرزوهای آن‌ها و بر اساس شعارهایی که آن‌ها در گوششان تکرار نموده‌اند بزرگ می‌شوند و عمل می‌نمایند.اما در نهایت، این عشق عمیق پدر به فرزند است که تمام ناممکن‌ها را ممکن می‌کند و تا لحظه آخر برای آسایش و آرامش او تلاش می‌نماید.مرگ‌آگاهی و تلاش انساناینکه بدانیم خواهیم مرد، باور کنیم که فرصت کمی در این زندگی مادی برایمان باقی مانده است، می‌تواند موجب ناامیدی و سستی‌مان شود. ولی اگر دقیق و انسانی به موضوع نگاه کنیم، باور به مرگ و دانستن زمان مرگ، موجب تلاش و کوشش بیشتر می‌شود. انگار بشر در حالت عادی تصور می‌کند که تا ابد زنده است، و وقتی می‌فهمد که مثلاً ۳ سال بیشتر وقت ندارد برای تحقق اهدافش در آن بازه زمانی تمام تلاشش را می‌کند و سعی می‌کند دقیقه‌ای از دقایق عمر رو به پایانش را تلف ننماید. و البته می‌دانم که این تلاش بی‌پایان در اثر مرگ‌آگاهی، وقتی شکل می‌گیرد که با انسانی هدفمند روبه‌رو باشیم که اهدافی بالاتر از لذات زودگذر دنیایی را جست‌وجو می‌کند.چنین ویژگی‌ای نیز در یکی از کاراکترهای فیلم به وضوح دیده می‌شود. او از دشمنان مخوف نمی‌هراسد؛ چرا که از مرگ‌آگاهی نیز بالاتر رفته، او طالب مرگ شده و می‌خواهد در میدان مبارزه با دشمنان بشر بمیرد، نه در بستر بیماری و روی تخت بیمارستان؛ مرگی باشکوه و بامعنا می‌خواهد و همین باعث می‌شود که بدون ترس به مبارزه بپردازد و بهترین مبارز جمع حاضر در فیلم باشد.در این زمینه پیشنهاد می‌کنم سخنرانی استیو جابز در دانشگاه استنفورد و قطعه مرگ‌آگاهی شهید آوینی را ببینید و بشنوید.روایت تاریخ فردا و فرداهادکتر مجتبی لشکربلوکی ـــ بالاخره لازم است مرجع حرف‌هایمان معلوم باشد! ـــ یکی از تکنیک‌های تفکر استراتژیک را روایت «خاطره‌ای از فردا» می‌داند. در این تکنیک، شما باید آینده مورد انتظارتان را ترسیم کنید و سپس با مهندسی معکوس اتفاقات، تصمیمات امروزتان را برای تحقق آن آینده مطلوب مشخص نمایید.در این فیلم نیز با چنین وضعی مواجهیم. دَن به آینده سفر می‌کند، اما این‌بار آینده نامطلوب را می‌بیند و تصمیم می‌گیرد مانع از رخ دادن چنین اتفاقاتی شود. با مهندسی معکوس اتفاقات، متوجه می‌شود که امروز چه کارهایی باید انجام دهد و چه کارهایی نباید انجام دهد تا با آن آینده تلخ مواجه نشود.برای بسیاری از انسان‌های اطرافمان ـــ یا حتی خودمان ـــ که در مسیر اشتباه قرار دارند و نمی‌توانند نتیجه کارهایشان را تصور کنند نیز شاید استفاده از این تکنیک مؤثر باشد. اینکه همدلانه در کنارشان بنشینیم، در فضایی ذهنی به شبیه‌سازی روایت‌گونه عواقب اعمالشان و آینده در انتظارشان بپردازیم، و سپس به مهندسی معکوس آن آینده غلط اقدام کنیم تا بتوانند نتایج تصمیمات امروزشان را ببینند و تصمیمات درستی اتخاذ نمایند تا از آن آینده نامطلوب اجتناب کنند. البته فقط گفتنش راحت است!علم قدرت استدر تمام طول فیلم می‌بینیم که تنها راه نجات زمینی بشر، علم است. در اوج بحران و خطر انقراض انسان، دانشمندان در رأس امور قرار گرفته‌اند و همه به خدمت آن‌ها در آمده‌اند تا بلکه با ابزار علم بتوانند در مقابل این دشمن شکست‌ناپذیر بایستند. علم قدرت می‌آورد و سازندگان در جای‌جای فیلم تلاش می‌کنند این گزاره را در ذهن مخاطب جا بیاندازند.در این فیلم، علم ابزار و تنها منشأ قدرت بشر است برای بقا در شرایط بحرانی پیش آمده؛ ولی می‌دانیم که در دنیای دیروز و امروز و فردا نیز، علم، قدرت است و سیادت اقتصادی و سیاسی می‌آورد؛ و اگر بخواهیم جایگاه درستی در مسیر شغلی فردی یا در نظام بین‌الملل در سطح ملی داشته باشیم، باید عالم شویم و به‌واسطه علم به قدرت، عظمت و بزرگی دست یابیم.قدرت اراده انسانپائولو کوئلیو در کتاب کیمیاگر می‌گوید:وقتی که انسان آرزوی چیزی را دارد و تصمیم می‌گیرد آرزویش را محقق نماید، تمام کائنات دست به دست هم می‌دهند تا بتواند آرزویش را تحقق ببخشد.باید باور کنیم که می‌توانیم آینده را و دنیا را تغییر دهیم؛ باید باور کنیم که سرنوشت، متن نوشته‌شده و حقیقت محتوم نیست و با اراده و تصمیم انسان تغییر می‌کند؛ اگر اینطور فکر نکنیم به روزمرگی می‌افتیم. بسیاری از فیلم‌های هالیوود بر محور این گزاره شکل گرفته‌اند. این فیلم هم تمام تلاشش را می‌کند که در مخاطبانش امید ایجاد کند و به‌شان نشان دهد که آینده را ـــ ولو رخ داده باشد و تو رخ‌دادنش را با چشم سر دیده باشی ـــ می‌توان عوض کرد.انسان به امید زنده است و امید وقتی معنای حقیقی می‌یابد که توان تغییر شرایط را در خود بیابیم؛ امید وقتی معنا دارد که خودمان را، عاملیت خودمان را و اثربخشی اقدامات و تصمیمات خودمان را باور کرده باشیم. فکر می‌کنم در شرایط امروز جامعه ـــ به دلیل مشکلات فراوان اقتصادی و طولانی‌شدن آن‌ها ـــ اولین قربانی، امید مردم است. کارمندان، امیدشان به تغییر سازمان و مردم امیدشان به بهبود شرایط، کمرنگ شده است. اما مشکل اصلی این است که تنها راه تغییر شرایط و بهبود وضعیت، اراده و تصمیم فردی و جمعی برای اصلاح امور است.باید باور کنیم که می‌توانیم شرایط را تغییر دهیم، تصمیماتمان مهم است، اقداماتمان مؤثر است و بعد از خداوند متعال، چیزی قدرتمندتر از اراده انسان در عالم نیست؛ و وقتی انسان، در هماهنگی با نظام خلقت، اراده‌اش بر موضوعی قرار می‌گیرد و برای تحقق آن وارد میدان می‌شود، تمام عالم را می‌تواند به حرکت در آورد.سخن آخردر حوزه مدیریت استراتژیک، یکی از مهم‌ترین عوامل اجرای موفق استراتژی‌ها، باور عمیق به چشم‌انداز ترسیم‌شده و عزم مدیران و کارکنان سازمان برای تغییر، تحول و حرکت به سمت اهداف استراتژیک است. این عزم، وقتی شکل می‌گیرد که باور به عاملیت و اثربخشی اقدامات در تک‌تک کارکنان سازمان نهادینه شده باشد؛ و ایجاد این باور در کارکنان، شاید مهم‌ترین وظیفه مدیران استراتژیک و رهبران سازمان باشد.</description>
                <category>روح‌اله سلیمانی</category>
                <author>روح‌اله سلیمانی</author>
                <pubDate>Tue, 07 Dec 2021 12:02:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمال‌گرایی و وبلاگ‌نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@ruhollah/%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-i0a4tm0apa1l</link>
                <description>کمال‌گرایی مانع نوشتن است. این سؤال مدام ذهن آدم را آزار می‌دهد که آیا این بهترین متنی است که می‌توانم بنویسم؟ یا با گذشت زمان و مطالعه بیشتر ممکن است به درک بهتری از موضوع برسم و متن پخته‌تری ارائه دهم؟ اما سؤال مهم‌تری هم وجود دارد؛ چه کسی گفته که باید به بالاترین درک و فهم از موضوع رسیده باشم و کامل‌ترین متن ممکن را بنویسم؟ اصلاً چه کسی می‌تواند کامل‌ترین متن ممکن را بنویسد؟باز هم سؤالات فوق قابل تحمل‌تر است. برای من کمال‌گرا، سؤالات مزخرف دیگری نیز مطرح است. آیا می‌توانم نظم نوشتن را رعایت کنم و مثلاً هر هفته حداقل یک مطلب پخته و به‌دردبخور ارائه دهم؟ آیا سبک و سیاق نوشته‌هایم ثابت خواهد بود؟ زشت نیست اگر امروز مطلبی بنویسم و چند سال بعد نظر مخالفی داشته باشم؟مشت واقعیتشاید سخت‌ترین چیزی که انسان در طول زندگیش می‌فهمد این است که کامل نیست، و نمی‌تواند کامل باشد، و وقت ندارد که کامل باشد. انسان فرصت کافی برای پرداختن به همه موضوعات را ندارد؛ حتی انسان امروز، آن‌قدر عمر نمی‌کند که بتواند در یک موضوع مشخص، همه منابع موجود را بخواند و بررسی کند.سال‌ها از عمر انسان می‌گذرد و تجربه‌های تلخی از سر او می‌گذرد تا متوجه شود که کامل نیست و نمی‌تواند کامل باشد؛ تا بفهمد که منابعش محدود است، عمرش محدود است، وقتش محدود است، ذهنش محدود است، عقلانیتش محدود است، توانش محدود است، و نمی‌تواند در این عمر کوتاه چند روزه ـــ که در بهترین حالت، بخش زیادیش را نیز صرف الزامات زندگی و سرگرمی‌های حاشیه‌ای می‌کند ـــ به کمال برسد. ولی چه کسی گفته که باید به کمال رسیده باشم تا بتوانم حرف بزنم و حرف‌هایم به درد دیگران بخورد؟نیاز به نوشتنالبته باید تلاش کرده باشم در مسیر کمال حرکت کنم، لازم است وقتی حرف می‌زنم به گفته‌هایم اطمینان داشته باشم و اگر شکی در دلم هست، آن شک را نیز با مخاطبین امروز و فردایم به اشتراک بگذارم، لازم است مطمئن و محکم حرف بزنم؛ ولی لازم نیست به حد اعلای فهم و درک رسیده باشم تا اجازه حرف‌زدن پیدا کنم. چرا؟ چرا لازم است فهم امروزم را، هر چند می‌دانم که کامل نیست، با دیگران به اشتراک بگذارم؟۱. دیگران هم به درک کامل نرسیده‌انداولین دلیلش این است که دیگران اینگونه عمل نمی‌کنند! امروز در شبکه‌های اجتماعی و سایر محیط‌های عمومی، به وضوح می‌توان دید که افراد، هر چه به ذهنشان برسد را مطرح می‌کنند. در چنین شرایطی، من هم می‌توانم فهم محدودم ـــ که فکر می‌کنم بالاتر از فهم متوسط جامعه است، لااقل بخشی از اصول تفکر و روش علمی را رعایت کرده‌ام ـــ را از موضوعات مطرح کنم و آجری روی آجر فهم و درک انسان‌ها بگذارم.۲. باید افکارم را در معرض داوری بگذارمدر مطلب دیگری به نقل از سیاوش جمادی نوشته‌ام که «نفس و ذات نوشتن به نوعی در معرض داوری نهادن فکر است و مشارکت دادن دیگری در یک اندیشه یا تصویر یک فکر»! پس با ننوشتن، تنها خودم را از نظرات اصلاحی دیگران و تنظیم تفکراتم محروم می‌کنم.۳. ذهنم وقتی روی کاغذ بیاید منظم و منسجم می‌شودوقتی در ذهن خودم سفر می‌کنم و در تفکرات شخصیم به بررسی موضوعات می‌پردازم، احساس می‌کنم رشته استدلال‌هایم دقیق و کامل است. اما گاهی به محض اینکه شروع به صحبت‌کردن با دیگران درباره همان تفکرات دقیق و مستدل می‌نمایم، انگار زبانم بند می‌آید، انگار همه آن استدلال‌ها تنها در جهان ذهنی من معنا و مفهوم داشته‌اند و در دنیای خارج از ذهنم بی‌معنا می‌شوند. انگار ترتیب افکارم در دنیای مادی به هم می‌ریزد. نوشتن می‌تواند این مسئله را حل کند. وقتی تفکرات و تجربیاتم را روی کاغذ بریزم، خلأهای ذهنی و ضعف‌های استدلالیم بیرون می‌زند. پس نوشتن، فرصت اصلاح، انسجام و تنظیم نظراتم را مهیا می‌کند.۴. زاویه نگاه من اهمیت دارداگر کسی به دنبال مطالب دقیق علمی باشد، احتمالاً در وبلاگ‌ها به دنبالشان نمی‌گردد؛ می‌رود کتاب می‌خواند، یا سایت‌ها و مجلات تخصصی را جست‌وجو می‌کند. کسی که وقتش را پای خواندن وبلاگ شخصی فردی گذاشته، لابد نظرات آن شخص برایش مهم بوده، نه دستیابی به آخرین دست‌آوردهای علمی بشری. در میان وبلاگ‌نویسان، شاید نظرات من کامل یا حتی کامل‌تر از سایرین نباشد؛ اما زاویه نگاه من قطعاً با دیگران متفاوت است. چرا که تجربه‌ها و مسیر زندگیم با دیگران فرق دارد. کسی هم که می‌آید نوشته‌هایم را بخواند، خودآگاه یا ناخودآگاه، آمده تا زاویه نگاه ویژه من را به موضوعات ببیند و دنیا را با عینک فهم من نگاه کند.۵. در دنیای امروز دیده‌شدن مهم استدر جهان امروز، در هر حوزه‌ای تعداد زیادی کارشناس و متخصص وجود دارد؛ و این تعدد افراد متخصص، بازار نیروی کار را تقریباً در تمام حوزه‌ها به شدت رقابتی کرده است. در چنین ابررقابتی در بازار نیروی کار متخصص، افرادی که بیشتر از سایرین بتوانند قابلیت‌ها و توانمندی‌های خود را در معرض دید خریداران قرار دهند، احتمال موفقیت خود را نیز در بازار بیشتر می‌نمایند. مهم نیست چقدر اعتماد به نفس دارم، مهم این است که این اعتماد به توانمندی‌هایم را چقدر می‌توانم در دیگران ایجاد و تقویت نمایم. یکی از راه‌های دیده‌شدن نیز قطعاً نوشتن و انتشار نظراتم است در حوزه تخصصیم.فیل مولانابا وجود دلایل فوق، وقتی فهمم کامل نباشد و احتمال بدهم که در آینده دقیق‌تر شود، چرا باید نظراتم را بنویسم و احتمالاً خوانندگان را گمراه کنم؟ قصه فیل مولانا است؛ واقعیت فیل بزرگی است که هر کدام از ما انسان‌ها گوشه‌ای از آن را با چشمان نابینا لمس کرده‌ایم و به فهم ناقصی از آن رسیده‌ایم. اما اگر فهم‌های ناقصمان را روی هم بریزیم، می‌توانیم به مرور به فهم کامل‌تر و دقیق‌تری از فیل بزرگ واقعیت دست پیدا کنیم.پس نقش من نویسنده، ارائه دقیق فهم ناقص خودم از گوشه‌ای از واقعیت است با زاویه نگاهی ویژه. نقش مخاطب نیز کامل‌ترکردن و اصلاح ظرف مفاهیم ذهنیش با کمک حرف‌ها و مطالبی است که می‌شنود و می‌خواند.یادداشت‌های پژوهشیدر پژوهش‌های دانشگاهی ـــ به‌خصوص پژوهش‌های کیفی ـــ پژوهشگر، چندین و چند مرحله به نگارش، اصلاح و تنظیم نتایج مشاهدات و بررسی‌هایش می‌پردازد. هیچ‌کدام از مراحل کامل نیستند و نیاز به پالایش دارند، ولی هیچ مرحله‌ای بدون مرحله قبل ممکن نمی‌شود. اگر پژوهشگر در هنگام مشاهده موضوع مورد بررسی یا مصاحبه با سوژه‌های تحقیق، به یادداشت‌برداری و نوشتن نظرات آنیش نپردازد، نمی‌تواند در ادامه راه، آجر روی آجر بگذارد و پژوهش را کامل کند.کار پژوهشگر، به سنگ‌تراشی می‌ماند که ابتدا سنگی بزرگ پیدا می‌کند، برای تغییر آن طرحی می‌ریزد، و سپس مرحله به مرحله به تراشیدن و حکاکی آن می‌پردازد تا در نهایت، مجسمه‌ای زیبا با جزئیاتی دقیق نمایان شود.وبلاگ‌نویسی، حکم آن یادداشت‌های آنی پژوهشگر را دارد هنگام مشاهده موضوع مورد بررسی. مشخص است که این یادداشت‌ها در کنار هم معنا می‌یابند و هر کدام برای دقیق‌شدن، نیازمند پالایش و تنظیم چندباره‌اند. اما شکل‌گیری تصویر نهایی، بدون همین یادداشت‌های آنی، بسیار سخت‌تر و شاید غیرممکن خواهد بود.سخن پایانیبا هر نگاهی و از هر زاویه‌ای که نگاه می‌کنم، کمال‌گرایی ـــ با معنای اصطلاحی مورد استفاده در متن حاضر ـــ اتفاقاً مانع کمال می‌شود. پس لازم است از اشتباه نترسم، آداب و ترتیبات آزاردهنده و دست‌وپاگیر را کنار بگذارم، پژوهشگرانه به بررسی موضوعات بپردازم، قلم (کیبورد) به دست بگیرم، نظراتم را روی کاغذ بیاورم، انتقادات را بشنوم، با پالایش چندباره نوشته‌هایم به تصویری دقیق‌تر از واقعیت دست یابم و هر روز دقیق‌تر، محکم‌تر و مطمئن‌تر از دیروز حرف بزنم.و یادم باشد که زاویه نگاه، سفر ذهنی و مسیر تفکراتم برای مخاطبین مهم‌تر است از نتایج آن‌ها. چرا که اگر نتوانند سفر ذهنی مرا خودشان تکرار کنند، بعید است نظراتم را بپذیرند. اگر هم بپذیرند، در بهترین حالت تنها چند گزاره جدید و مفید عایدشان شده، در حالی می‌شد راه مولد رسیدن به آن گزاره‌ها نصیبشان شود.</description>
                <category>روح‌اله سلیمانی</category>
                <author>روح‌اله سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 01 Oct 2021 15:13:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمال‌گرایی</title>
                <link>https://virgool.io/@ruhollah/%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-xzwyg0ckxl4h</link>
                <description>سیاوش جمادی در یکی از مصاحبه‌هایش می‌گوید:شاید در اوایل کار، کمال‌گرایی بر نویسنده و مترجم غالب‌تر است، یا لااقل در مورد من اینطور بود. بعد به تدریج دریافتم که نفس و ذات نوشتن به نوعی در معرض داوری نهادن فکر است و مشارکت دادن دیگری در یک اندیشه یا تصویر یک فکر. بنابراین این هراس که باید عقل کل باشم تا قلم به دست بگیریم، به زودی در من از بین رفت و بعد از مدتی جرأت بیشتری در ابراز اندیشه و انتشار آن پیدا کردم و تحمل بیشتری هم در قبول انتقاد و اصلاحاتی که دیگران انجام می دهند به دست آوردم. خودم هم نسبت به آثارم دیدی انتقادی دارم.شاید همین باعث شد که دوباره قلم (کیبورد) به دست بگیرم و بنویسم.</description>
                <category>روح‌اله سلیمانی</category>
                <author>روح‌اله سلیمانی</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jun 2021 10:25:57 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>