<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رضا ضیائی‌دوستان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rziadoostan</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:33:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>رضا ضیائی‌دوستان</title>
            <link>https://virgool.io/@rziadoostan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>میل‌پرده</title>
                <link>https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%85%DB%8C%D9%84-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-g8eonvm4q9ek</link>
                <description> نیم ساعتی می‌شد که داشتم با میل پرده ور‌می‌رفتم. یک قسمت ازپرده دراومده بود و افتاده بود روی زمین و برای اینکه دوباره سر جای خودش قرارش بدم باید از یک طرف، میل پرده رو آزاد می‌کردم و نیمه سمت راست پرده رو سرجاش قرار می‌دادم.با پیچ‌گوشتی اون قسمت کوچیک نگهدارنده میل‌پرده رو باز و یک طرف میل پرده رو آزادکردم. بعد وقتی که نیمه سمت راست پرده رو سرجاش قرار دادم تازه ماجرا شروع شد. پیچ قسمت نگهدارنده، یه مهره هم بالای نگهدارنده داشت که باید سر جای خودش قرار می‌گرفت تا پیچ بپیچه و نگهدارنده سفت بشه. مهره سرجاش قرار نمی‌گرفت، با انگشتم سعی کردم از بالانگهش دارم و سر جای درست خودش قرارش بدم ولی مهره کوچیک بود، جابه‌جا می‌شد و هی می‌افتاد روی زمین. وقتی هم که به زحمت سر جای خودش قرارش می‌دادم پیچ درست نمی‌پیچید و از جا در می‌رفت. من که همیشه این کارها رو به راحتی انجام می‌دادم حالا کاری از دستم برنمیومد، تمرکز نداشتم، حواسم خیلی پرت بود. از صبح که با یه صدای مهیب از خواب پریده بودم دیگه نتونسته بودم ذهنم رو متمرکز کنم. ساعت حوالی شش صبح بود که صدای انفجار شنیدم گیج و منگ چشمم رو باز کردم و مثل خواب‌زده‌ها رفتم کنار پنجره، فقط دود بود و صدای ناله. بوی گوگرد هم می‌اومد. روی تخت خرده‌های شیشه ریخته بود ولی شیشه‌ای نشکسته بود. دیشب موقع خواب همه پنجره‌ها رو باز گذاشته بودم. خواستم برم صورتم رو بشورم، بعد تصمیم گرفتم بهتره اول لباس بپوشم، و بعد وقتی جورابم رو پیدا نکردم دوباره به فکر صورت شستن افتادم. چند دقیقه‌ای طول کشید تا بتونم خودم رو پیدا کنم. جلوی آینه به خودم گفتم الان وقت صورت شستنه، صدای ناله‌ها رو نمی‌شنوی؟ ترسیدم از آسانسور استفاده کنم. از راه پله به طرف پایین حرکت کردم. پنجره‌های راه پله هم باز بود و تو پاگرد هر طبقه خرده شیشه و تکه‌های گچ و سیمان ریخته بود. چند تا از لامپ‌های پارکینگ هم از جاش دراومده بود. در کرکره‌ای پارکینگ هم تاب برداشته بود ولی در اصلی سالم مونده بود. هنوز هوا غبارآلود بود و بوی گوگرد همه جا به مشام می‌رسید. از در اصلی خارج شدم. غلغله‌ای بود. چند تا خونه کنار هم روبروی خونه ما خراب شده بودن و به نظر می‌رسیدکه هدف اصلی خونه‌ای بود که روی سردرش تابلوی استراحتگاه یک شرکت نصب شده بود و هیچ وقت هم کسی اونجا رفت و آمد نمی‌کرد. موج انفجار خونه‌های بغلی و پشتی رو هم کاملن خراب کرده بود. حواسم رفت به خونه روبرویی استراحتگاه که چند تا پسر کوچیک داشت که همیشه تو کوچه فوتبال بازی می‌کردن. موج انفجار قسمت بالایی خونه‌شون رو خراب کرده بود ولی خوشبختانه خود خونه سالم بود. همین طور که گیج ومبهوت به اطرافم نگاه می‌کردم دیدم چند نفر با موتور اومدن و سعی کردن مردم رو دور کنن. ولی کسی گوشش بدهکار نبود یعنی اصلن کسی نمی‌شنید همه گیج و منگ شده بودن. جوانی که پیراهنی هم به تن نداشت از لابلای آوار یکی از خونه‌ها سرش رو آورده بود بیرون و به زمین و زمان فحش می‌داد و کسی هم نمی تونست جلوش رو بگیره،فقط بهش می‌گفتن بیا پایین ولی جوان فقط فحش می‌داد و می‌گفت خونه خراب شدیم. همین جور لابلای آوار و مردم در حرکت بودم که یکی منو گرفت و گفت جلوتر نرو، یکی از همسایه‌هابود، با تعحب نگاهش کردم، با سر به جلوی پام اشاره کرد. یه چیزی اون وسط افتاده بود. دست داشت، ولی سر و پا نداشت. قلبم لرزید، نمی‌تونستم نفس بکشم. پلیس و آتش‌نشانی هم خودشون رو رسونده بودن، جوان بدون پیراهن، دیگه فحش نمی‌داد و چند تا قفس آورده بود و داشت پرنده‌های داخل قفس‌ها رو آزاد می‌کرد. تلفنم زنگ خورد خواهرم بود مثل همیشه زنگ زده بود ازم بخواد که از تهران برم بیرون،من هم مثل هر روز بهش گفتم اینجا خبری نیست چند روزی می مونم کارهام که تموم شد میام. نگران نباش. نمی دونم چرا نمی‌تونستم از تهران برم بیرون. سه شنبه بود و پنج روز ازحمله اسراییل به ایران می‌گذشت.</description>
                <category>رضا ضیائی‌دوستان</category>
                <author>رضا ضیائی‌دوستان</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jun 2025 14:11:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرنده کوچک و جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%88-%D8%AC%D9%86%DA%AF-he2okfzwfxqi</link>
                <description>&quot; گر دست دهد هزار جانم&quot;پریروز صبح هوا به خنکی روز قبل نبود. هنوز گرم نشده بود ولی خنکی صبح زود روزهای قبل رو هم نداشت. از اون نسیم خنک و دل‌انگیز خبری نبود. آروم از جام بلند شدم و رفتم سراغ گوشی. پیام‌ها نگران کننده بود و وقتی که اخبار رو پیگیری کردم حیرت زده و بلاتکلیف شدم. یکی از عزیزانم با نگرانی جویای احوالم شده بود بلافاصله تماس گرفتم و نگران‌تر شدم. نزدیک خونه‌شون رو با موشک زده بودن. راه افتادم که یه سری بهشون بزنم. طرف ما خبری نبود و در حالیکه ما تمام شب رو خوابیده بودیم بخش‌های مختلفی از تهران گرفتار حملات وحشیانه و بی‌رحمانه‌ای شده بودن. بهترین راه برای سریع‌تر رسیدن استفاده از مترو بود. تو واگن مترو آدم‌های زیادی نبودن، یه پیرمردی داشت با صدای تقریبن بلند یه کتاب خود‌آموز انگلیسی رو ‌می‌خوند خیلی دقت می‌کرد که درست تلفظ کنه یه کمی اون طرف‌تر یه دختر جوان داشت با گوشی صحبت می‌کرد. کمی تپل بود، گونه‌های قرمزش حالت بامزه‌ای به صورتش داده بود و با حرارت داشت حرف می‌زد. &quot;عزیزم خیلی جاها رو زدن طرف ما رو هم زدن اونجا پایگاه زیاده، کمی مکث کرد و با تمسخر گفت پایگاه دیگه نمی‌دونی پایگاه چیه؟ خب بله طرف ما خطرناکه منم زدم بیرون. یه لحظه صبر کن ببینم این کیه داره تماس می‌گیره یه لحظه گوشی.&quot; و بعد با تماس دوم مشغول صحبت شد. نگاهم رو به سمت پیرمرد که هنوز مشغول خوندن بود برگردوندم وگفتم آفرین خیلی خوب تلفظ می‌کنین. نگاهی کرد و گفت می‌دونی ندرلند کجاست؟ گفتم یه کمی تا قسمتی می‌دونم. ما بهش می‌گیم هلند و خودشون به خودشون می‌گن داچ. گفت آفرین من اونجا زندگی می‌کنم. بعد هم احساس صمیمیت بیشتری کرد و یه ضرب‌المثل رکیک رو با صدای بلند برام تعریف کرد. از خجالت لبم رو گاز گرفتم و به دور و بر اشاره کردم، گفت نه بابا خوششون میاد. به ایستگاه رسیدم و از پیرمرد خداحافظی کردم. توی ایستگاه روی پله برقی جوانکی که چند پله از من جلوتر ایستاده بود به طرفم برگشت و با لهجه آذری پرسید آقا نزدیک‌ترین جایی که بهش حمله شده کجاست؟گفتم برای چی می‌پرسی؟ گفت می‌خوام برم ببینم. با ناراحتی گفتم دیدن نداره که. گفت شاید بتونم کمکی کنم یا کاری از دستم بربیاد. خجالت کشیدم. جوان با همون لهجه آذری برام توضیح داد که اهل تبریزه و تهران کار می‌کنه امروز که از صبح خبرها رو شنیده حس کرده وظیفه داره کاری کنه. یاد سخنرانی چند روز پیش پپ گواردیولا در یکی از دانشگاه‌های منچستر افتادم. گواردیولا موقع گرفتن دکترای افتخاری تاثر عمیقش رو از اتفاقات غیرانسانی و وحشیانه در غزه اعلام و این حکایت رو برای حاضرین نقل کرده بود: &quot;یادم می‌آید داستانی هست. جنگلی در حال سوختن است. همه حیوانات وحشت‌زده و درمانده هستند. اما یک پرنده کوچک مدام بین دریا و آتش پرواز می‌کند و قطره‌هایی آب با منقار کوچکش حمل می‌کند. مار می‌خندد و می‌پرسد، برای چی این کار را می‌کنی؟هیچ وقت نمی‌توانی این آتش را خاموش کنی. پرنده جواب می‌دهد: بله، می‌دانم. مار باز می‌پرسد: پس چرا مدام تکرارش می‌کنی؟ پرنده در پاسخ آخرش می‌گوید: فقط دارم وظیفه‌ام را انجام می‌دهم.&quot; از روی نقشه مترو مسیرهایی رو برای جوان تبریزی مشخص کردم و از هم جدا شدیم. دوباره گوشیم زنگ زد. دوستی نگران جویای حالم بود. گفت چی‌کار می‌کنین میاین شهرستان. گفتم نه هستیم. گفت چرا؟ خطرناکه نیست؟ گفتم چرا هست ولی دوست دارم مثل اون پرنده باشم. گفت چی می‌گی، کدوم پرنده؟ گفتم همون پرنده‌ای که توی هیاهوفهمیده بود باید به وظیفه‌ش عمل کنه.</description>
                <category>رضا ضیائی‌دوستان</category>
                <author>رضا ضیائی‌دوستان</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jun 2025 16:20:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره‌ساز محبوب من_روز پدر مبارک</title>
                <link>https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%86%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-xuiiiygxsigv</link>
                <description>اولین تصویری که از شما در ذهن دارم مربوط به دوچرخه‌سواری تو جاده چالوس نوشهره. خیلی کوچیک بودم هنوز 4 سال نداشتم. دوچرخه، هرکولس بیست و هشت یشمی رنگی بود که قاب زنجیر هم داشت. از باریکه خاکی کنار جاده حرکت می‌کردیم و سگ بزرگی هم در کنارمون می‌دوید. شما رکاب می‌زدی و من هم لذت می‌بردم. فکر کنم بیشتر عصرها کارمون همین بود. نمی دونم چه جوری این همه جزییات یادم مونده شاید به خاطر حس ‌لذت بخشی باشه که به این خاطره سنجاق شده و به یاد ماندنی و این قدر شیرینش کرده. همه پدرها باید از این کارها انجام بدن تا قلب بچه‌هاشون رو تسخیر کنن؛ یک بار و برای همیشه. عزیز دل دوست‌داشتنی و خاطره سازِ من، روزت مبارک و سایه گسترده و آرامش بخشت همیشه بر سر ما مستدام.خیلی ارادتمند شما https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%BE%D9%84%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-qwhvcfoknv4f  https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%AC%D9%85%D8%B9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7-conclave-zbqlzqx3arln  https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%86%D8%A7%D9%81-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%88-%D9%85%D8%AA%D9%90-%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-ejw0za39cfbm </description>
                <category>رضا ضیائی‌دوستان</category>
                <author>رضا ضیائی‌دوستان</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 14:18:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم مجمع کاردینال‌ها (Conclave)</title>
                <link>https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%AC%D9%85%D8%B9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7-conclave-zbqlzqx3arln</link>
                <description>متنمرگ پاپ باعث شده که مجمع کاردینال‌ها تشکیل تا پاپ جدید انتخاب و معرفی شود. مسئولیت برگزاری این مجمع با کاردینال لارنس است که درگیر چالش‌ها و تردیدهای فراوانی‌ست. او با وجود همه این تردیدها با تلاش بسیار در پی آن است تا این مجمع، قانونی و عادلانه برگزار شود. در این رهگذر متوجه دسیسه‌ها و کاستی‌های بسیار بعضی از کاردینال‌ها و وجود تناقض‌هایی در کلیسا می‌شود و با همه این مشکلات مجمع را برگزار و پاپ آینده را معرفی می‌کند.زیرمتنفیلم در لایه‌های زیرین قصه خود می‌کوشد تا در باره مشکلات موجود در کلیسا، تضاد بین کلیسا و زندگی امروزی، شک و یقین، ایمان، تضاد آرا بین کاردینال‌ها، انحرافات موجود در کلیسا، عدم درک درست کلیسا از طبیعت انسان، نقش زنان در این عرصه، نادیده گرفتن ویژگی‌های فردی و لزوم پذیرش تنوع و از همه مهم‌تر نیاز مبرم کلیسا به رواداری و اهمیت این امر در موفقیت کلیسا، نکاتی تازه را مطرح کند.فضافضای موجود در فیلم بسیار خشک، بی‌روح و سرد تصویر شده، راهروهایی که اتاق کاردینال‌ها در دو طرف آن قرار گرفته تقارن کاملی دارد که این تقارن در درها و پنجره‌های کوچک تعبیه شده بر روی درها هم حفظ شده است. و تنها جایی که رنگ و نور و شور و حال بیشتری دارد سالن غذاخوری‌ست. در همه فضاها کشیش‌ها شمایلی از انسان هستند و تنها در سالن غذاخوری‌ست که رفتار و حرکات انسانی‌تری از آنها سرمی‌زند.شخصیت‌هاکشیش‌ها هم مثل همه آدم‌ها به تصویر کشیده می‌شوند؛ با همان نقاط قوت و ضعفی که در دیگران هم وجود دارد. دل‌مشغولی‌های‌شان هم مثل دیگران است. شوخی می‌کنند، سربه‌سر هم می‌گذارند، با موبایل ور می‌روند، سیگار می‌کشند، شراب می‌نوشند، از خوردن غذا لذت می‌برند، پشت سر همکارانشان حرف می‌زنند، دسیسه‌چینی می‌کنند، روابط پنهانی دارند، خلاف می‌کنند و البته دروغ هم می‌گویند اما در هنگام اجرای مراسم به موجودات دیگری تبدیل می‌شوند.شک و یقینغیر از کاردینال لارنس(رالف فاینز) و کشیش وازنیاک(کشیش الکلی) هیچ کس دیگری دچار تردید نیست. کاردینال تدسکو(کاردینال ایتالیایی) یقین دارد که با احیای سنت‌ها می‌توان کلیسا را نجات داد. کاردینال بلینی(کاردینال آمریکایی و دوست لارنس) اطمینان دارد که با انتخاب تدسکو کلیسا دچار سیر قهقرایی خواهد شد و باید از انتخاب او جلوگیری کرد، کارینال آدِیِمی(کاردینال آفریقایی) تردیدی ندارد که شخص مناسبی برای جایگزینی پاپ به شمار می‌رود و اگر در گذشته‌های دور اشتباهی از او سرزده لغزشی بیش نبوده است. کاردینال ترمبلی(کاردینال توطئه‌گر) باور دارد که کارهایش غیرقانونی نیست و با وجود همه تخلف‌ها، پاپ شایسته‌ای خواهد شد و کاردینال بنیتِز هم شکی ندارد که روش دیگران درست نیست و باید به چیزهای دیگری توجه کرد و مناسب‌ترین شخص برای جایگزینی پاپ، خود لارنس است.دلالت‌های معنایی- خارج کردن انگشتر از دست پاپ و در آوردن نگین انگشتر به منظور جایگزین کردن نگین دیگر -اشاره به علاقه پاپ به بازی شطرنج،-گشاد بودن لباس پاپ به علت فربه بودن و چاق بودن بیشتر کشیش‌ها به دلیل زندگی اشراف مابانه آنها -تاریک بودن فضای داخلی در تضاد با روشن و نورانی بودن فضای خارجی -تاکید بر پوشاندن شیشه‌ها و عدم ارتباط با زندگیِ در جریانِ بیرون از این فضا -جلسه کشیش‌های موافق بلینی در سالن نمایش که بیشتر شبیه به اجرای یک نمایش است و تضاد آن با -جلسه سه نفره لارنس، بلینی و یک کشیش دیگر در راه پله با فضایی اکسپرسیونیستی و سایه بلند بلینی بردیوار-بی‌اعتنایی به زندگی روزمره و عدم استفاده از  تکنولوژی در مراسم و استفاده از پدیده‌ها و دستاوردها در زندگی فردی مثل وجود نوشیدنی‌ها و خوردنی‌های زیاد و با کیفیت و استفاده از موبایل و تبلت و رایانه  -اعتقاد به وجود یک راه حل و عدم توجه به تنوع و تفاوت‌ها و تضاد این مسئله با گروه گروه بودن کاردینال‌ها و دور هم نشستن کاردینال‌های هم‌زبان در رستوران -عدم توجه و بی‌اعتنایی به زنان و نقش تعیین کننده یک زن در رسوایی ترمبلی و آدِیِمی -اشاره به لاک‌پشت‌های پاپ و تلاش آنها برای رهایی از چارچوبی که برایشان تعیین شده -اهمیت نقش شک در با ایمان بودن از طریق تحول شخصیت لارنس در انتهای فیلم آنجا که لارنس در پس‌زمینه کنار حوضچه لاک‌پشت‌ها ایستاده و دری نیمه‌باز در پیش زمینه دیده می‌شود و همین طور عبور شاد و سرخوش چند راهبه جوان از حیاط در حالیکه لارنس با تبسم به آنها نگاه می‌کند.گذر از شک به یقین و از شک به نابودیشک و تردید کشیش وازنیاک را وابسته به الکل کرده و به سوی نابودی کشانده است تا جایی که اعلام می‌کند که دیگر نمی‌داند چه وظیفه‌ای دارد. شک و تردید لارنس اما او را به سمت‌وسوی دیگری می‌برد. او با تردید و شک کار را آغاز می‌کند و تلاش می‌کند  تا با اتکا بر عدالت راه درست را درپیش گیرد بارها در ارتباط با آدم‌ها از یقین به شک و دوباره از شک به یقین می‌رسد و در پایان با یقینی کامل انتخاب پاپ جدید را می‌پذیرد و نامش را اعلام می‌کند اما ناگهان دوباره به دلیل آگاهی از شرایط جسمی پاپ جدید دچار تردید شده، برآشفته و معترض می‌شود ولی در پایان به درک و یقینی تازه می‌رسد.صحنه‌های قابل تاملانگشتر پاپ توسط وازنیاک که از راه به در شده از دستش خارج و در اختیار ترمبلی توطئه‌گر قرار می‌گیرد که نگین را جدا کند و در اختیار لارنس مردد قرار دهد تا نگین پاپ جدید را جایگزین کند. بلینی و لارنس سراغ کمد لباس‌های پاپِ در گذشته می‌روند و به چاق شدن پاپ و گشاد کردن لباس‌های او اشاره می‌کنند و بلافاصله در همان صحنه صحبت از تردیدهای لارنس و همین طور خود پاپ می‌شود. در سالنی که قرار است مجمع تشکیل شود کارگران با شیشه‌های بالای سالن کلنجار می‌روند تا امکان نفوذ فناورانه از آن طریق را مسدود کنند کمی بعد درست از همان نقطه، سالن در هنگام انفجار آسیب می‌بیند، راهی از بیرون به داخل باز می‌شود آن هم در زمانی که لارنس یقین پیدا کرده که خودش هم مناسب انتخاب هست و نام خود را در ورقه رای‌گیری انتخاب پاپ نوشته است. هنگام آخرین رای‌گیری وقتی که ورقه‌های رای زیر دست کاردینال‌ها دیده می‌شود نسیم ملایمی، به دلیل شکسته شدن یکی از شیشه‌های سالن، می‌وزد و به نظر می‌رسد که ورقه‌های رای به جنبش درآمده‌اند. لارنس که از وضعیت جسمی پاپ جدید اطلاع یافته برآشفته سالن مجمع را طی می‌کند تا نزد پاپ جدید برود و بابت این شرایط به او اعتراض کند در حالیکه صحنه در تضاد با این حالت لارنس است. لارنس از دوربین دور می‌شود در پس زمینه یک نقاشی مذهبی دیده می‌شود و از همان شیشه تخریب شده باریکه زیبایی از نور جلوه‌ای تازه و تماشایی به نقاشی مذهبی بخشیده است.از یقین به شک و از شک به یقینی تازهبا فراز و فرودهای بسیار لارنس موفق می‌شود مجمع را برگزار و پاپ جدید را، که به او اعتقاد هم دارد، انتخاب و معرفی کند. لبخند بر لبانش می‌نشیند و در چهره‌اش رضایت موج می‌زند. دیگر آن مرد ترشرو و درگیر با خود نیست اما این سرخوشی و سرحالی دیری نمی‌پاید و با شنیدن خبرهای جدید و افشاگرانه، دوباره همانی می‌شود که بود. به سراغ پاپ جدید می‌رود تا با او صحبت کند و آنجا در صحبت با پاپ جدید در حالیکه هر دو رخ به رخ با هم، در تاریکی صحبت می‌کنند در پس زمینه در نوری درخشان لوازم و وسایل اختصاصی پاپ خودنمایی می‌کند.لارنس به باور و دریافت جدیدی می‌رسد. دری تازه به روی او گشوده می‌شود.اتاقش غرق نور می‌شود پنجره اتاقش را باز می‌کند صورتش را نوری درخشان، دلپذیرتر از گذشته می‌کند و با تبسم به دنیای بیرون نگاه می‌کند. دنیایی که به همه موجودات آن حتا لاک‌پشت‌ها هم باید توجه کرد.  دنیایی که باید تنوع و تفاوت آدم‌ها در آن را پذیرفت، آدم‌هایی که بدون توجه به جنسیت و نژاد باید به همه آنها  احترام گذاشت و برای آزادی‌شان ارزش قائل شد.آدم‌هایی که هیچ کدام‌شان، از جمله خودِ پاپ، کامل و بی‌عیب نیستند. https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%86%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-xuiiiygxsigv  https://vrgl.ir/32zhX  https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A2%DB%8C%D8%AF%D8%A7-ida-bhrew7atafb8  https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B1empire-of-light-x3po6vifz4pn  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%BE%D9%84%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-qwhvcfoknv4f </description>
                <category>رضا ضیائی‌دوستان</category>
                <author>رضا ضیائی‌دوستان</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2024 17:43:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به رئیس جمهور</title>
                <link>https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1-iexjfvrqhqxg</link>
                <description>جناب آقای مسعود پزشکیانرئیس جمهور برگزیدهسلامقبل از هر چیز می‌خواستم از شما خواهش کنم به حرف مشاوران خود گوش نکنید و کاپشن همیشگی خودتان را با کت عوض نکنید. با همان کاپشنی که در مناظره‌ها شرکت می‌کردید در مراسم رسمی و ملاقات‌ها حاضر شوید. آن کاپشن نماد مردی‌ست که به شرایط موجود معترض و به دنبال تغییر شرایط است بنابراین تا وقتی که موفق به تغییر شرایط نشدید لباس رسمی‌تر نپوشید و اگر اطرافیان قصد تغییر نظرتان را داشتند آنها را به مهاتما گاندی ارجاع دهید.و اما بعد،رئیس جمهور عزیز، پاکدست و پاک‌نهاد؛ ایکاش در باره قیمت بنزین صحبتی نمی‌کردید و ایکاش دست‌کم از واژه منطقی استفاده نمی‌کردید چون اگر دنبال منطق در قیمت‌گذاری بنزین باشیم بر اساس همان منطق باید در سایر حوزه‌ها هم طرفدار برخورد منطقی باشیم. عزیز دل من به نظر شما منطقی‌ست که مردم مقصر ناتوانی دولت در تولید بنزین قلمداد و بر همین اساس مجبور به خرید بنزین با نرخ جهانی شوند؟ از نظر شما مردم در این باره کوتاهی و اشتباهی کرده‌اند؟ بر همین اساس و بر پایه همان اصول منطقی آیا می‌توانیم در مورد بهای بنزین قیمت جهانی را ملاک قرار دهیم ولی در مورد تعیین دستمزدها، کارمزد وام بانک‌ها، شفاف سازی عملکرد نهادها و دستگاه‌های اجرایی و خیلی موارد دیگر کاری به ملاک‌ها و معیار جهانی نداشته باشیم؟دکتر پزشکیان عزیز در دهه 50 میلادی فیلمی بر اساس زندگی زاپاتا، انقلابی مشهور مکزیکی، ساخته شد که می‌خواهم از شما خواهش کنم اگر وقت کردید نگاهی به دو صحنه درخشان این فیلم بیاندازید. در صحنه اول زاپاتا به همراه گروهی از کشاورزان برای اعتراض به شرایط موجود به کاخ ریاست جمهوری می‌رود. زاپاتا بی‌پرواتر از سایرین حرف‌هایش را می‌زند، مقام مسئول حاضر  این بی‌پروایی را تاب نمی‌آورد؛  از زاپاتا نامش را می‌پرسد و در دفتری یادداشت می‌کند. در صحنه دوم زاپاتا و یارانش پیروز شده‌اند و درست مشابه صحنه قبل گروهی از کشاورزان برای اعتراض نزد زاپاتا آمده‌اند و باز هم مشابه همان صحنه یکی از کشاورزان بی‌پروا تر از بقیه صحبت می‌کند، زاپاتا تاب نمی‌آورد، از کشاورز بی‌پروا نامش را می‌پرسد، به طرف همان دفتر صحنه قبل می‌رود تا نام آن کشاورز را یادداشت کند که با دیدن نام خودش منقلب می‌شود و .... اجازه بدهید بقیه صحنه را تعریف نکنم، به این امید که خودتان فیلم را تماشا کنید.آقای دکتر مسعود پزشکیان رئیس جمهور عزیز، شما در دوره‌ای حساس هم برگزیده جناح‌های مختلف سیاسی و هم برگزیده مردم هستید؛ حساسیت این انتخاب نباید شما را از آرمان‌های‎تان که با آن‌ها به دل مردم نشستید دور کند. لطف کنید همان مرد کاپشن‌پوشِ شجاعِ دوست‌داشتنی و با‌ انصاف باقی بمانید.خواهان سعادترضا ضیائی دوستان</description>
                <category>رضا ضیائی‌دوستان</category>
                <author>رضا ضیائی‌دوستان</author>
                <pubDate>Mon, 02 Sep 2024 20:51:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجواگران عشق_روز معلم مبارک(رادیو فیلم‌آموز)</title>
                <link>https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2-p632uxo3tnez</link>
                <description>دوازده عدد خیلی جالبی‌یه. یه عدد بسیار مرکبه، یعنی به 2، 3، 4 و 6 تقسیم‌پذیره. شب و روز به دو بخش 12 ساعتی تقسیم می‌شه و یک سال هم 12 ماهه. در موسیقی همه صداها از 12 مقام تشکیل و در نقاشی 12 رنگ اساسی در چرخه رنگ دیده می‌شه. در کهکشان 12 صورت فلکی وجود داره و خانه کعبه به روایت‌های گوناگون 12 بار تجدید بنا شده. در دی ان ای انسان هم 12 جفت باز دور هر مارپیچ وجود داره و این نقطه آغاز بشریته.12 عدد خیلی مهمی‌یه و به همین دلیله که بهترین روز برای قدردانی از یکی از مهم‌ترین موجودات زندگی‌یه و بی‌خود نیست که می‌گن هر آدم موفقی حتمن یکی از این موجودات مهم در موفقیتش نقش داشته. موجودات مهمی که ما بهشون می‌گیم معلم.معلم‌ها باشکوه، سبز، باطراوت و سایه‌گسترن و کارشون خیلی کار مهمی‌یه؛ مهم‌تر از سیاست و اقتصاد و تجارت و کشاورزی و پزشکی و کارهای دیگه‌ست. معلم‌ها کارشون از جنس کار انبیاست و چقدر خوب می‌شه اگه دوازدهم هر ماه از این فرشته‌های مقدس قدردانی بشه. روز این فرشته های مقدس مبارک. https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%BE%D9%84%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-qwhvcfoknv4f  https://vrgl.ir/ZfEx7  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-bv6ujddjxhgw </description>
                <category>رضا ضیائی‌دوستان</category>
                <author>رضا ضیائی‌دوستان</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2024 14:54:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپلیکیشن آموزش علوم ابتدایی با فندق هوشمند شد</title>
                <link>https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%BE%D9%84%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-qwhvcfoknv4f</link>
                <description>اپلیکیشن علوم ابتدایی با فندق یکی از کاربردی‌ترین و پرمخاطب‌ترین اپلیکیشن‌های آموزشی‌ست که در سراسر کشور آموزگاران و دانش‌آموزان بسیاری از این اپلیکیشن استفاده می‌کنند.در این اپلیکیشن فندق، طوطی انیمیشنی بامزه، با استفاده از 535 فیلم آموزشی همه مفاهیم علوم پیش دبستان و دوره ابتدایی را با زبانی کودکانه و با استفاده از بیانی جذاب و تاثیرگذار به مخاطبین آموزش می دهد این اپلیکیشن در7 قسمت با مشخصات زیر در اختیار کاربران قرار گرفته است:قسمت های مختلف اپلیکیشن فندق- علوم پیش دبستان در 7 بخش (زمین ما، ایران‌ما، علمینو، بهداشت و سلامت، گیاهان و جانوران، آزمایش، سایر فیلم‌ها) مجموعه جذابی‌ست که می‌تواند بچه‌ها را برای ورود به مدرسه آماده می‌کند.2- علوم اول تا ششم ابتدایی، بر اساس کتاب‌های علوم دوره ابتدایی ساخته شده و برای هر درس از کتاب علوم یک فیلم 10 تا 12 دقیقه‌ای در اختیار مخاطبان قرار دارد.3-فیلم های موضوعی، بر اساس موضوعات مختلف علوم دوره ابتدایی در سه بخش فیزیک و شیمی، زمین شناسی، بهداشت و بدن انسان ساخته شده است. هر مجموعه شامل 13 فیلم 10 تا 12 دقیقه‌ای‌ست.4- فیلم های کوتاه، با 345 فیلم کوتاه برای همه مفاهیم علوم دوره ابتدایی در 5بخش(زمین شناسی، فیزیک و شیمی، بهداشت و سلامت،گیاهان و جانوران، سایر فیلم‌ها) .5- آزمایش های علوم، با 51 فیلم شامل همه آزمایش های علوم دوره ابتدایی .6- خود آزمایی شامل 780 سوال،1 آزمون 10 سوآلی استاندارد برای هر درس از هر پایه .7-آزمایش با وسایل دور ریز، طراحی 40 آزمایش ابتکاری و خلاقانه با وسایل دورریختنی.کاربرها علاوه بر مراجعه به بخش‌های مختلف در صورتی‌که در جستجوی فیلم برای موضوع خاصی هستند می‌توانند با رفتن به صفحه جستجو در منوی اصلی، به صورت نوشتاری و یا گفتاری مفهوم مورد نظرشون رو با استفاده از موتور جستجوی هوشمند فندق پیدا کنند و فیلم مورد نظرشون رو از بین فیلم‌های پیشنهادی انتخاب و تماشا کنند.صفحه جستجو در اپلیکیشن فندقکاربرها در صورت داشتن سوآل و یا نیاز به کسب اطلاعات و راهنمایی می توانند با پشتیبانی اپلیکیشن تماس بگیرند.شماره‌های مرکز پشتیبانی اپلیکیشن فندقلینک اپلیکیشن علوم با فندق: https://cafebazaar.ir/app/ir.hamrahanco.fandogh_olom  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%BE%D9%84%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84-jyud35tfjjqy  https://virgool.io/@rziadoostan/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B9%DA%A9%D9%88%D8%B3-the-flipped-classroom-nvtycsk9dpf8 </description>
                <category>رضا ضیائی‌دوستان</category>
                <author>رضا ضیائی‌دوستان</author>
                <pubDate>Sat, 20 Apr 2024 16:14:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادکست بهاریه_ رادیو فیلم‌آموز (سال نو مبارک)</title>
                <link>https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2-cyjwyeqftazm</link>
                <description>بهاریه اولین پادکست فیلم‌آموزه که با همکاری گروهی از فرهنگیان نقاط مختلف کشور تهیه شده. امیدواریم که بپسندین.معادل فارسی گویش‌های پادکست بهاریه:گیلکیکهنگی رخت بربست و تازگی دوباره بازآمد، هر چیز تازه‌ای که می‌بینی کار بهار است.در بهار ماهی طلایی کوچک به ماهی بزرگ(کپور)تبدیل می‌شود و آدمی یک جور دیگری مجنون می‌شود. نه به سوی غرب و نه به سوی شرق، رو به عشق کن چرا که نردبان عاشقی تو رو به خدا می‌رساند.هنگام غروب چقدر خوب می‌شود که آفتاب می‌رود و در جاهای دنج برای عاشقان تاریکی شب فرا می‌رسد. از مادربزرگ تو تا پدر من همه در بهار عاشقی می‌کنند.بدون عاشقی هیچ کنج دنجی برای آرامش پیدا نمی‌شود و هیچ سنگی روی سنگ دیگر بند نمی‌شود.در بهار دل من بی‌پروا  می‌شود و خواهی نخواهی کمی یاغی‌گیری می‌کند.آخ اگر بدانی که عشق چیست، ما عاشقیم و نمی‌دانیم عشق کیست.بهار که می‌آید سختی لات‌ها هم تمام می‌شود، بلا و آسیب‌های جسمی هم از تن‌ها دور می‌شود.بهار شوق شکوفه زدن و جوانی را در پیرها هم زنده می‌کند و مردگان هم در بهار اشتیاق زندگی کردن پیدا می‌کنند.اگر بتوانیم هر چیز بد را دور بریزیم پس می‌توانیم زمستان را هم به بهار تبدیل کنیم.بلوچیدر اولین روز سال جدید از خدواند منان می خواهم که هدیه سال نو آرامشی باشد برای شما از جنس خود خدا، آرامشی که هیچ وقت تمام نشود. نوروز می آید و با خود عطر عشق می آورد و من برای شما همه ملت ایران به اندازه تمام شکوفه های فصل بهار آرزوی خوب و خوش دارم . نوروز بر شما مبارک باشد.کردیوقتی بهار می آمد همه خانه ی هم می رفتندکوچک وبزرگ ،مثل بچه های هم بودندبعدازاسفندوخانه تکانی وسبزه ی گندم گذاشتن وآوازهای کوردی خواندنقمرخانم آرایشگر(بندانداز) سروکله اش پیدا میشدآنقدرسرش شلوغ میشدکه به سختی نوبت به کسی(زنها) میرسیدآن زمان رنگ ومش برای آرایش موها نبودفقط حنا بودساخت سرمه (برای به چشم کشیدن) تخصص مادربزرگ بودیکی(زنها) چشمهایش راسرمه می کشیدیکی دیگر موهایش را می بافتبعضی ها هم سربند کوردی زیبا(سروین )می بستنداون زمان عطرخارجی وادکلن نبود. فقط ازگلاب بعنوان عطراستفاده می کردندکه بعضی ها آن راهم نداشتند.سفره های هفت سین ساده ومختصربودفقط کشمش و نخودچی مختصری بودیابه همراه کمی تخمهنان برنجی(شیرینی مخصوص کرمانشاه)درایام عیدبودکه وقتی آنرا میخوردی باید یک پارچ آب روش میکردی تا پایین بره .اما کاک و نان برنجی سوغات کرمانشاههاگر مسخره ش کنی کتکت میزنم (تهدیدطنز)عزیزدلفامیل های مامثل خاله وعمو عیدی به بچه های ساکت ومودب میدادنداماما پر رو بودیم ومدام توی کوچه درحال بازی، که آخروعاقبت آدم های پر رو هم هیچ استظهرها برای ناهار خورشت خلال بارگذاشته وسرسفره ها می آوردندکه غذای اعیانی همه ی کوردها بودالبته نباید از (خوشمزگی)ترخینه(سوپ محلی کرمانشاه) چشم پوشی کرد که حقیقتا دست همه ی غذاها را از پشت بسته.فقط حیف که مخصوص فصل سرماستجانم براتون بگه که شهرما بسیار زیباست(اگر)رفیق کورد نداری آخر وعاقبتت سیاههایلات کلهر و لک و سنی و صدطایفه ی دیگر در این شهراست که تعدادش قابل شمارش نیستاگر دوازده ماه سال رقص کوردی(هلپرکه) انجام بدیمخسته  نمیشویم و دوباره باشوق انجامش خواهیم دادما کورد هستیم وگوشه ی نقشه ی ایران قرارگرفته ایمولی بلند هستیم و در بلندترین ارتفاعات کوه های زاگرس درنقشه ی جغرافیاهم بیستون وهم طاق بستان وهم سراب قنبر و هم طاق گراهم قله ی فرخشاد و هم کوه پراو شهره ی جهانی دارند بیایید(دعوتید) به این شهرزیبا(کرمانشاه)شهرچهار فصل ایران سرسبز استوما به تنهایی یک کشوریم ، کشور بدون مرزآذری:هموطنان عزیز ومحترم ایرانی ، عید نوروز۱۴۰۳ راخدمت شما تبریک عرض می‌کنم. آرزو دارم که غصه و غمتون از بین رفته و از دل هاتون غصه ها به دور باشد و سهم عشق و محبت‌تون در زندگی زیاد باشد.بختیاری:برادران و خواهران ، پسران و دختران ، مادران و پدران مهربان، سال نو شما مبارک. سالی پر از خوشی و شادمانی و رزق و روزی و سلامتی و تندرستی برای همه مردم دنیا آرزو می کنم دلتان شاد و لبتان خندان. https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1-zjafoho6qvzv  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-qz5l3mmthahx  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86-yiajk2tuinu2  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-bv6ujddjxhgw  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1-zjafoho6qvzv </description>
                <category>رضا ضیائی‌دوستان</category>
                <author>رضا ضیائی‌دوستان</author>
                <pubDate>Sat, 30 Mar 2024 10:34:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیمین</title>
                <link>https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86-yiajk2tuinu2</link>
                <description>&quot;من از فری خوشم نمیاد.&quot;. سیمین دختر همسایه مون روی لبه تخت چوبی تو حیاط ما نشسته بود و داشت به آسمون نگاه می‌کرد. شب پرستاره ای بود. خونه سیمین اینا جنوبی بود و خونه ما شمالی. چند تا خونه اونورتر از ما مستاجر بودن. غروب مادرش اومد در خونه ما و از مادرم پرسید آقا پسرتون می‌تونه یه انشا برای سیمین بنویسه؟ شنیدم درسش خوبه. مادرم گفت اجازه بدین از خودش بپرسم.کمی بعد سیمین کنارم، یک طرف تخت چوبی، نشسته بود و من هم مشغول نوشتن بودم در حالی که   مادرهامون کمی اون‌طرف‌تر در حال صحبت بودن. گاهی وقت‌ها حرف‌هاشون رو می‌شنیدیم البته بیشتر مادر سیمین حرف می‌زد. و وقتی که گفت فری پسرعمه‌اش دیوونه‌شه، سیمین گفت من از فری خوشم نمیاد. انگار داشت به من می‌گفت چون جوری گفت که مادرها نشنیدن. بعد در همون حالی که دستاش رو به لبه تخت گرفته بود و پاهاش رو آروم تکون می‌داد گفت دلم می‌خواد پرستار بشم. وقتی که تصدیق کلاس نهمم رو گرفتم می‌رم پرستار می‌شم. چیزی نمونده. فقط سه سال دیگه. بعد سرش رو به طرف من برگردوند و گفت تو می‌خوای چی کاره بشی؟ همون طور که مشغول نوشتن بودم گفتم هنوز نمی‌دونم. بعد گفت  کلاس چندمی؟ سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم. چتری جلوی موهاش خیلی به صورت گرد و سفیدش می‌اومد. یه لحظه چشم تو چشم شدیم ؛ با دستپاچگی گفتم چهارم. و بعد  سرم رو انداختم پایین و مشغول نوشتن شدم. سیمین لبخندی موذیانه‌ای زد و گفت اِ فکر می‌کردم کلاس ششمی. بعد دستش رو آروم به سمت دفتر آورد و گفت بذار ببینم تا الان چی نوشتی.؟گفتم هنوز تموم نشده. گفت دلم کوچیکه؛ و با شیطنت  همون‌طور که با چشم‌های درخشانش داشت منو نگاه می‌کرد آهسته دفتر رو از زیر دستم کشید و شروع کرد به خوندن؛:موضوع انشا: دل‌تان می‌خواهد چه چیزی باشید؟من دلم می‌خواهد ماه باشم. درخشان و چشمگیر در آسمان بدرخشم. دلم می‌خواهد روشنی بخش زندگی دیگران باشم. باعث شوم حال‌شان بهتر شود...یه لحظه ساکت شد. نگاهی به من کرد و گفت وای چه خوب نوشتی. از کجا یاد گرفتی باید به منم یاد بدی. بعد دفتر رو بهم برگردوند و گفت فکر نمی‌کردم این قدر خوب بنویسی، آفرین. زبونم قفل شده بود فقط تونستم دفتر رو بگیرم و دوباره مشغول نوشتن بشم. نیم ساعت بعد انشا آماده شد. سیمین خوشحال دفترش رو گرفت و از من تشکر کرد و گفت اگه دوست داری صفحه‌های جدید رو بشنوی می‌تونی بیای خونه ما گرام گوش بدی. مادرم گفت خودمون گرام داریم خیلی ممنون. بعد از رفتن همسایه‌ها با تعجب از مادرم پرسیدم دروغ هم داریم مگه؟ گفت نه نداریم. گفتم گرام؟ گفت فردا برامون میارن.یه شب پرستاره بود تو اردیبهشت ماه سال هزار و سیصد و پنجاه و سه. من دلم می‌خواست کلاس هفتم باشم ولی کلاس چهارم بودم. سیمین دلش می‌خواست سیکل داشته باشه ولی کلاس ششم بود و فری یه جوان بیست و پنج شش ساله بزن بهادر بود که به خاطر سیمین هر کاری می‌کرد. https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1-zjafoho6qvzv  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-bv6ujddjxhgw  https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%AF%D8%A8%D9%90-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-w1soshab4mcz  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-qz5l3mmthahx  https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B1empire-of-light-x3po6vifz4pn  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86-yiajk2tuinu2  https://vrgl.ir/u4Ea2  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-qz5l3mmthahx  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-qz5l3mmthahx  https://virgool.io/@rziadoostan/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-mpdsypmtl1fu </description>
                <category>رضا ضیائی‌دوستان</category>
                <author>رضا ضیائی‌دوستان</author>
                <pubDate>Fri, 22 Dec 2023 22:44:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه یا چرا</title>
                <link>https://virgool.io/@rziadoostan/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-mpdsypmtl1fu</link>
                <description>چرا بچه‌ها مون رو به مدرسه می‌فرستیم؟ آیا پاسخ به این پرسش به اجرای درست وظایف ما در مدرسه کمکی می‌کنه؟ شاید پاسخ در برخورد اول بدیهی به نظر برسه ولی آیا این پرسش جایگزین بهتری نداره؟ شاید با یک مثال بتونیم بهتر این موضوع رو درک کنیم. هدف ما از زندگی چیه؟ آیا پاسخی برای این پرسش داریم؟ معلومه که داریم ولی چقدر به ما در بهتر زندگی کردن کمک می‌کنه؟ اگه به جای این پرسش از خودمون بپرسیم چطور می‌تونیم بهتر زندگی کنیم پاسخ به این پرسش کاربردی‌تر نیست؟و همین‌طور اگه به جای پرسش اول از خودمون بپرسیم چه کار کنیم تا دانش‌آموزان در مدرسه بهتر آموزش ببینن پاسخ، کارگشای ما در کار آموزش نخواهد بود؟ به نظر ما که پاسخ این پرسش کارگشاست و می‌تونه به ما کمک بیشتری کنه. و هدف ما ارائه چند پاسخ کوتاه برای این پرسش در آغاز سال تحصیلی جدیده.1- همه ما وقتی که به دنیا میایم چیزهایی در وجودمون هست که نقش چندانی در به دست آوردن‌شون نداریم. یکی از کارهای مهم در آموزش شناخت این چیزهاست. هر دانش‌آموزی در یک کاری خوبه و استعداد داره. در یک محیط آموزشی مناسب، استعداد هر دانش‌آموز تشخیص داده می‌شه و تلاش می‌شه تا اون استعداد به شکوفایی برسه. ولی کار در همین‌ مرحله به پایان نمی‌رسه. یک آموزش مناسب سایر جنبه‌های زندگی رو هم در نظر می‌گیره و تلاش می‌کنه تا دانش‌آموزان در زمینه‌های مختلف هم، به اندازه نیاز، صاحب دانش و یا مهارت بشن تا بتونن در اجتماع از زندگی بهتری برخوردار بشن. در دنیای امروز آدم‌ها علاوه بر اینکه نیاز به تخصص در یک زمینه دارند برای راحت‌تر زیستن نیازمند آگاهی‌ها و کسب مهارت‌های گوناگونی هستن تا بتونن با مشکلات و پیچیدگی‌های‌ زندگی امروز مقابله کنن و این یکی از وظایف اصلی دست‌اندرکاران آموزش در مدرسه‌هاست.2- وزارتخانه مسئول آموزش در کشور یکی از درست‌ترین عنوان‌ها را برای نام‌گذاری خودش انتخاب کرده؛ وزارت آموزش و پرورش نام بسیار مناسبی‌یه و اشاره بسیار ظریفی داره به این نکته مهم که کار اصلی مدارس پرورشه نه تربیت. تربیت یعنی بخواهیم دیگران رو با سلیقه خودمون و دلخواه خودمون بار بیاریم مثل باغبانی که تلاش می‌کنه همه درخت‌های باغش میوه دلخواه خودش رو داشته باشن. همه درخت‌ها سیب قرمز و شیرین و خوشمزه داشته باشن. ممکنه مثال ساده‌لوحانه و خنده‌داری به نظر برسه ولی این واقعیت تلخی‌یه که باهاش روبرو هستیم. ما باید در مدارس به دنبال پرورش باشیم. پرورش یعنی باغبانی که تلاش می‌کنه هر درختی بهترین میوه خودش را بده. بهترین هلو، بهترین گلابی و بهترین سیب. باغی پرثمر با میوه‌های گوناگون.3- چقدر آموزش، چقدر استراحت و چقدر تفریح؟ بهترین ساعت آموزش برای ریاضی چه زمانی‌یه، بهترین زمان آموزش برای ادبیات و یا هنر و یا تاریخ چطور؟ بچه‌ها در چه ساعتی در بالاترین سطح انرژی قرار دارن و در چه ساعت‌هایی دچار افت می‌شن و چطور می‌شه با مراجعه به تحقیقات علمی معتبر این ساعت‌ها رو شناسایی کرد و از اون در آموزش بهره برد؟ تحقیقات نشون می‌ده که بیشتر ما در ساعات اولیه صبح و تا نزدیکی ظهر از بالاترین سطح انرژی برخورداریم و بعداز ظهر دچار افت محسوسی می‌شیم و دوباره از غروب توانایی‌مون افزایش پیدا می‌کنه. همین تحقیقات راهکارهایی برای افزایش سطح هوشیاری در این بازه‌ها، از قبیل استراحت‌های کوتاه، معاشرت‌های کوتاه گروهی و ایجاد فاصله از کار برای تجدید قوا ارائه می‌کنه که می‌تونه در آموزش بسیار راهگشا باشه.4- دست‌اندرکاران آموزش در مدرسه باید از درگیری احساسی با دانش‌آموزان خودداری کنن. ممکنه به نظر برسه که این حرف بی‌معنی‌یه ولی این کار ضروری‌یه چون درگیری احساسی مانع از اجرای درست وظایف می‌شه و ممکنه آسیب‌های نگران‌کننده‌ای به آموزگاران و دیگر دست‌اندرکاران آموزش در مدارس  وارد کنه. ما خدا نیستیم انسانیم و نمی‌تونیم همه مشکلات دانش‌آموزان رو حل کنیم ما وظیفه داریم که بهشون آموزش بدیم و اگه همین کار رو به درستی انجام بدیم گام خیلی مهمی برداشتیم.5- برای موفق شدن در آموزش و پرورش دانش‌آموزان همکاری با خانواده‌ها بسیار ضروری‌یه و در صورت ایجاد یک رابطه درست با خانواده‌ها، رابطه‌ای دوسویه و تعاملی، می‌تونیم در کار آموزش و پرورش دانش‌آموزان خیلی بهتر عمل کنیم.همون طور که در آغاز این نوشته گفتیم این مطلب به مناسبت آغاز سال تحصیلی نوشته شده و این پاسخ‌ها می‌تونه به صورت مفصل و خیلی دقیق‌تر ارائه بشه که در این نوشته به همین چند مورد بسنده می‌کنیم و اعلام می‌کنیم که فیلم‌آموز می‌تونه در این زمینه در کنار مدرسه‌ها قرار بگیره و در پرورش دانش‌آموزان کمک‌شون کنه.آغاز سال تحصیلی بر همه دست‌اندرکاران آموزش مبارک. با آرزوی بهترین‌ها.فیلم‌آموز https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%BE%D9%84%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84-jyud35tfjjqy  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1-zjafoho6qvzv  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-bv6ujddjxhgw  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-qz5l3mmthahx  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%85-qqlkskdeec9a </description>
                <category>رضا ضیائی‌دوستان</category>
                <author>رضا ضیائی‌دوستان</author>
                <pubDate>Fri, 22 Sep 2023 00:50:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انجیر</title>
                <link>https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1-zjafoho6qvzv</link>
                <description>انجیردیشب خواب درخت انجیرمون رو دیدم.همون درخت انجیر خونه پدری که نهالش رو یکی از همسایه‌ها‌، مادر اون دوتا نجار، توی حیاط ما کاشته بود. نجارها نهال رو از یه درخت تو روستا که انجیرش خیلی خوشمزه بودبریده بودن و مادرشون گفت این نهال سهم حاج‌خانومه. نهال رو آورد توی حیاط ما کاشت و به مادرم گفت این نهال یه انجیری بده تماشایی، از یه درخت خیلی خوب گرفته شده. از شاخه پایینی درخت‌که خیلی به زمین نزدیکه.نهال سه سال بعد به درخت نورسی تبدیل شد ولی هیچ میوه‌ای نیاورد و مادرم یک روز با دوستش رفت پای درخت انجیر و گفت: &quot;می‌خوام این درخت رو قطع کنم. درختی که میوه نیاره به چه دردی می‌خوره&quot;. دوست مادرم دستش رو گرفت و گفت حاج خانوم من ضمانت می‌کنم میوه میاره امسال قطعش نکنین؛ یک سال بهش فرصت بدین اگه میوه نیاورد اونوقت قطعش کنین.  مادرم گفت چون شما ضمانتش رو می‌کنین باشه یک سال دیگه هم صبر می‌کنیم. مادرم معتقد بود این ترس تاثیرخودش رو گذاشت چون سال بعد درخت انجیر چند تا انجیر آورد؛ درشت و سبز و بسیارشیرین. و سال بعد بیشتر و سال بعدی هم خیلی بیشتر و امسال همون درخت کوچک بیش از پنجاه تا انجیر آورد.مادرم عاشق انجیره و وقتی انجیر می‌بینه چشم‌هاش برق می‌زنه. ولی اولین انجیرهای درخت سهم بچه‌ها و نوه‌هاست و بعد نوبت پدرم و خودش می‌شه. همه می‌دونن که مادرم چقدر انجیر دوست داره و وقتی دوست‌هاش در فصل انجیر به دیدنش میان فقط براش انجیر میارن. تقریبن هر روز یه سطل کوچک انجیر به دست مادرم می‌رسه.صبح یکی از همون روزهای فصل انجیر، دوستی برای مادرم انجیر آورد. خانم سالمند کوچولویی بود با یه عینک بزرگ که چند تا انجیر رو گذاشته بود توی یه کیسه فریزر و آورده بود برای دوستش. چندبار همدیگه رودیده بودیم و یک بارهم به خونه‌ رسونده بودمش. در رو که باز کردم با خوشرویی پرسید کی تشریف آوردین؟ گفتم دیروز؛ با مهربانی دلچسبی گفت خوش آمدی پسرم، حاج خانم هستن؟ و من گفتم بله.گفت بی‌زحمت بهشون بگین یه لحظه بیان. هوا خیلی گرم بود و دوست مادرم کاملن خسته به نظر می‌رسید صورتش خیس عرق بود و کمی به سرخی می‌زد. ازش خواستم بیاد داخل گفت نه، و بعد به کندی و کمی نامتعادل به سمت پله ورودی حرکت کرد و همونجا روی اولین پله نشست. گفتم حاج خانم حال‌شون خوب نیست، روی تخت دراز کشیدن، تشریف بیارین بالا. گفت سلام منو برسونین و انجیرها رو به من داد. مادرم، با صدای بلند،از تو هال با دوستش سلام و علیکی کرد و دعوتش کرد ولی دوستش خسته‌تر از اون بود که بره بالا. همونجا کمی نشست، باصدای بلند جواب مادرم رو داد، نفسی چاق کرد، و بعدش هم بلند شد که بره. پرسیدم حاج خانوم با کسی تشریف آوردین؟ گفت نه پیاده اومدم. با تعجب گفتم از خونه‌تون تا اینجا تو این هوای گرم پیاده اومدین؟ گفت بله، کمی پیاده‌روی برای سلامت ما خوبه. گفتم از خونه شما تا اینجا کمی پیاده‌روی به حساب نمیاد، اون هم توی این هوای گرم؛ اجازه بدین من می‌رسونم‌تون. خیلی تلاش کرد مخالفت کنه ولی با اصرار زیاد من راضی شد.تمام طول راه ابراز شرمندگی می‌کرد و می‌گفت اسباب زحمت شما هم شدم، ببخشید. با این سن و سال توی هوای گرم مرداد ماه یه مسیر طولانی رو مثل یه سالک طی کرده بود تا چند تا انجیر برای دوستش بیاره و وقتی به خونه ما رسیده بود تقریبن نفس نفس می‌زد ولی با این وجود کار خودش رو یه جور کار عادی می‌دونست، یه جور انجام وظیفه، و کار من که با ماشین داشتم می‌رسوندمش براش خیلی خجالت‌آور بود. پرسیدم کی انجیرها رو از درخت چید؟ نگین که خودتون این کار رو کردین. خندید و گفت فکر کردی نمی‌تونم از درخت برم بالا؟ گفتم شما معلومه که می‌تونین ولی بهتره این کار رو نکنین،البته به خاطر درخت. دوباره خندید و گفت یه چیزی بگم قول می‌دی به کسی نگی؟ گفتم حاج خانم با اینکه من دهنم قرص نیست ولی سعی می‌کنم. گفت من تو عمرم هیچ وقت از درخت بالا نرفتم. حاج آقا زحمتش رو کشیده. به شوخی گفتم پس محصول مشترک شما و حاج‌آقا بوده؟ لبخندی زد و گفت محصول درخت انجیر بوده. درخت بودن خیلی مهمه. کاش همه می‌تونستیم مثل درخت باشیم. از نحوه صحبت کردنش می‌شد فهمید که آدم باسوادی‌یه، سال‌ها مدیر یک دبیرستان دخترانه بود و الان در دوران سالمندی با اینکه توان سابق رو نداشت باز هم دست از تلاش برنداشته بود.شرایط خودش رو درک می‌کرد و به جای غرزدن و مایوس شدن تلاش می‌کرد که آدم‌حسابی بمونه. یه آدم حسابیِ سالمندِ باوقارِ سبزِ شیرین و حیرت‌انگیز. یه درخت سایه‌گستر.چند شب بعد، وقتی که به تهران برگشتم، خواب درخت انجیرمون رو دیدم. پای درخت بودم و لابه‌لای  شاخه‌ها دنبال انجیرهای درشت و رسیده می‌گشتم که بچینم و برای مادرم ببرم. سرم رو به بالا بود که چند تا انجیر نارس و کوچک از درخت افتاد و من با دست گرفتم‌شون. خیلی تعجب کردم گفتم عزیز من چرا این جوری شد؟ مگه انجیر نارس هم می‌افته؟ مادرم از روی تخت گفت هر چیزی ممکنه. نگران نباش دوست‌هام نمی‌ذارن بی‌انجیر بمونیم. بیا بالا فکرش رو هم نکن.صبح زود بود خورشید شادمانه لا‌به‌لای برگ‌های درخت انجیر بازی می‌کرد و من با دو تا انجیر نارس توی دست‌هام زیر درخت ایستاده بودم. https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-bv6ujddjxhgw  https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B1empire-of-light-x3po6vifz4pn  https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%86%D8%A7%D9%81-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%88-%D9%85%D8%AA%D9%90-%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-ejw0za39cfbm  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%85-qqlkskdeec9a  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-lb0ky4k58m2k </description>
                <category>رضا ضیائی‌دوستان</category>
                <author>رضا ضیائی‌دوستان</author>
                <pubDate>Fri, 18 Aug 2023 19:38:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دربی یا من وزیر هم نمی‌شم</title>
                <link>https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%85-qqlkskdeec9a</link>
                <description>یادتونه بهتون گفتم رئیس جمهور نمی‌شم و گفتین آخه چرا؟ و وقتی توضیح دادم قانع شدین. و بعدش وقتی گفتین خب بیا نماینده شو و بازهم گفتم نع نمی‌شم و باز گفتین آخه چرا؟ و من هم براتون توضیح دادم و قبول کردین. حالا هم بهتون می‌گم من وزیر هم نمی‌شم. می‌دونم همین الان تو دل‌تون گفتین چرا؟ پس خوب گوش کنین تا براتون توضیح بدم.آخه چرا باید وزیر بشم وقتی این پست باارزش باعث افت سطح علمی و فرهنگی آدم می‌شه؟ مگه با خودم دشمنم. تعجب کردین؟ تعجب نداره. الان براتون یه مثال می‌زنم اونوقت خودتون متوجه می‌شین حق با منه. چند وقت پیش از یه آقای وزیری که تازه رای اعتماد گرفته بود پرسیدن دربی رو پیش‌بینی کنین و ایشون فرموده بود که من هنوز در این مورد تصمیمی نگرفتم. هر آدم عاقل و تحصیلکرده و باتجربه‌ای می‌دونه که ندونستن عیب نیست و همین‌طور بهتر می‌دونه که اگه چیزی رو نمی‌دونه بهتره بگه نمی‌دونم. خب پس چرا این آقای وزیر این‌جوری جواب داده؟ یعنی عاقل نیست؟ یا تحصیلکرده نیست؟ و یا روم به دیوار باتجربه نیست؟ معلومه که این‌جوری نیست چون امکان نداره در انتخاب یک وزیر این شرایط رو در نظر نگیرن و یه آدم بی‌سواد و بی‌تجربه رو به عنوان وزیر معرفی کنن. پس ماجرا یه چیز دیگه‌ست که با کمی موشکافی و دقت می‌شه ‌بهش رسید و من بهش رسیدم. این پست‌های مهم از ارزش و سطح علمی آدم‌ها خیلی کم می‌کنن و آدم‌ها هر چه بیشتر در این پست‌ها بمونن بیشتر آسیب می‌بینن. یک نمونه‌ش هم همین آقای وزیر که چند روز بعد و پس از انعکاس گسترده این مصاحبه به جای اینکه بیاد و بگه آقا من اشتباه کردم میاد می‌گه من در اون لحظه دچار لغزش زبانی شدم ، چرا؟ چون اون افت بیشتر شده. خب بدتر از این ممکنه؟ این بنده خدا صادق و سالم و تحصیلکرده‌ست و اگه نبود که وزیر نمی‌شد. پس ایراد کار کجاست؟ آفرین درسته. همون چیزی که گفتم. این پست‌ها باعث افت آدم‌های تحصیلکرده می‌شن. پس راه حل چیه؟ باید افرادی رو که تحصیلکرده و باتجربه نیستن برای این پست‌ها انتخاب کنن که چیزی از دست نره. لابد از خودتون می‌پرسین مگه می‌شه پست‌های مهم رو به این جور افراد سپرد؟ خب جوابش اینه؛ وقتی پست باعث از دست رفتن آدم‌های لایق می‌شه همون بهتر که به آدم‌های نالایق سپرده بشه. حالا متوجه شدین چرا من وزیر هم نمی‌شم؟باقی بقا https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-qwnqo3kbrrav  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%AB%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7-nlwpwoy7ogj6  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-bv6ujddjxhgw  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-qz5l3mmthahx  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%BE%D9%84%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84-jyud35tfjjqy </description>
                <category>رضا ضیائی‌دوستان</category>
                <author>رضا ضیائی‌دوستان</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jul 2023 09:47:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر حکایت روزگار خوش</title>
                <link>https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B4-vjhba30nfnb4</link>
                <description>@radio_chizmizروزگاری خوش ‌است و فرخندهآفتاب، سبزه و گل و خندهبر درختان شکوفه‌های قشنگمیوه‌ها آبدار و بس گندهدر دکان‌ها که سوپرند همهچیپس، پفک، بستنی‌های ارزندهدر خیابان به رفت و آمدندشاسی‌های بلند رنگ‌های سرزندهمرد، زن، پیر ، جوان، خرد و کلانتلفنِ همراه، هدست، آهنگ‌های کوبندهگر بخواهی روی به هر جاییاسنپ و تبسی حاضرند برای هر بندههمه دارای مدرک لیسانس و بالاتراز پیام نور پودمان‌های ارزندهگر بخواهی خرید کنی کافیستسر زنی به دیجی کالای کوبندهسر هر کوی و بر سر برزنمی‌دهند وام بانک‌ها بهره‌های توفندهروزها در تلاش در دو سه جاشب فیلمو ز فیلم آکندهگر نیافتی کار یا شدی اخراجمیشوی داخل مترو یک فروشندهچون که تعطیلات می رسد ز راهبر پراید سوار سوی گیلان در ترافیک واماندههر چه خواهی یافت می‌شودچون که جوینده هست یابندههمه چیز هست گر چه نیست پول چه باکخوشیم به آخر ماه و یارانه با خنده https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-qwnqo3kbrrav  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-bv6ujddjxhgw  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%BE%D9%84%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84-jyud35tfjjqy  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%AB%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7-nlwpwoy7ogj6  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-qz5l3mmthahx </description>
                <category>رضا ضیائی‌دوستان</category>
                <author>رضا ضیائی‌دوستان</author>
                <pubDate>Sun, 14 May 2023 09:05:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر حکایت جوان جویای کار</title>
                <link>https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-qwnqo3kbrrav</link>
                <description>@radio_chizmizدوش در خلوت و در حال نزاری بودمخسته و بی‌رمق اندر غم و زاری بودمگفتم ای رب که بزرگی و کریمقادری باکرمی خوب و رحیمهر چه خواهی چه شود؟ می‌بشودگر نخواهی چه شود؟ می نشود روشنی‌بخش جهان کیست؟ توییهست بخش دو جهان کیست؟ توییجمله‌ی هستِ جهان گوش به فرمان تواندهر چه خواهند همگی دست به دامان تواندپس بیا و کرمی کن و مرا هم دریاب من نوپا من مفلس من مانده در خواباز تو خواهم که مرا شغل دهی شغلی خوبشغل با بیمه و در آخر ماه پولی خوباندک اندک بشود جمع همان پول شوم ثروتمندبخرم خانه و خودرو بشوم ارزشمندبعد یابم گلکی خوش سیرتهمسری بانمک و خوش طینتبه خوشی دل بسپاریم و به هم یار شویمشکر گوییم تو را بنده غمخوار شویمبانگ آمد که قبول است جوان خوش‌دل‌شغل خواهی دهمت بس خوشگلجیره ماه بگو چند شودتا دل ریش تو خرسند شوداشک شوق آمد و با بغض بگفتم پنجاهجور جور است اگر این بشود پابرجاگفت رب بنده ابله، نشودحکم و قانون که شکسته نشودما خداییم درست است ولیکجز به قانون نشود کار به نیکجیره هر ماه در ایران رمینبیست میلیون است نیست افزون ز اینگفتمش یا رب قبول است بیست بادهر که رب را نه بگوید نیست بادگفت آن پروردگار متعالباز هم دارم زتو من یک سوآلفرض کن دادم به تو من موهبتدادمت سبزینه، ای با منزلتخورد و خوراکت شود از نور جورنیستی محتاج گوشت و مرغ و سورکلهم گردد پس‌انداز جیره‌اتمی‌شود افزون به هر ماه کیسه‌اتگر بخواهی سقف بالای سرتخودرویی زیبا و همسر در برتهیچ می‌دانی چقدر  این است بهابیش از چندین و چند میلیاردها چند سال باید بکوشی مستمرتا نهال آرزو افزون شود یابد ثمرپس بیا و دست از این رویا بشویچیز دیگر از خدایت تو بجویچون که حق این را بگفت حیران شدماندکی از کار خود خندان شدمپس اگر این است فرجام جوانی و تلاشبیخیالش می‌شوم کار و معاشمی‌شوم علاف و بیعار و پلیدمی‌شود زین ره به مقصودی رسید https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-bv6ujddjxhgw  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-qz5l3mmthahx  https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B1empire-of-light-x3po6vifz4pn  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%BE%D9%84%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84-jyud35tfjjqy </description>
                <category>رضا ضیائی‌دوستان</category>
                <author>رضا ضیائی‌دوستان</author>
                <pubDate>Thu, 04 May 2023 21:46:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناموس-روز معلم مبارک</title>
                <link>https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-bv6ujddjxhgw</link>
                <description>تابستان آخرین نفس‌هاش رو می‌کشید و هوا دیگه خیلی گرم نبود. مه‌لقا خانم یکی دیگه از اون مهمونی‌های خانوادگی خودش رو ترتیب داده بود و همه فامیل رو هم دعوت کرده بود. بزرگترها تو سالن در حال گفتن و خندیدن بودن و بچه‌ها هم تو حیاط داشتن بازی می‌کردن. جمال که خیلی کوچیک بود و هنوز مدرسه نمی‌رفت کنار ایستاده بود و داشت بازی رو تماشا می‌کرد و مثل همیشه رویا دخترِ دایی‌عزت هم کنارش بود. یهو بازی به آشوب کشیده شد و بچه‌ها با هم درگیر شدن و جلال به یکی از بچه‌ها گفت بی‌ناموس. رویا یواش در گوش جمال گفت بی‌ناموس یعنی چی؟ جمال یه کمی مکث کرد و گفت الان بهت می‌گم. بعد با سرعت رفت به طرف سالن و تو اون همه شلوغی به پدرش نزدیک شد و گفت بابا بی‌ناموس یعنی چی؟ یهو سالن ساکت شد و همه مثل بازی استپ منجمد شدن. مادر جمال رنگ از روش پرید و سعی کرد به پدر جمال نگاه نکنه. پدر جمال که شوکه شده بود یه پس گردنی به جمال زد و گفت خجالت بکش. بعد چشم غره‌ای به زنش رفت و جمال رو به طرف مادرش هل داد. رویا که کمی اونورتر ایستاده بود و خودش رو مقصر می‌دونست گفت تقصیر جمال نبود من ازش پرسیدم. مادر رویا نزدیک بود از حال بره و دایی عزت نمی‌دونست که چی باید بگه و اگه مه‌لقا خانم با شوخی و خنده نمی‌گفت &quot;بابا داستانش نکنین بچه‌ن دیگه&quot; و ماجرا رو جمع نمی‌کرد معلوم نبود چه اتفاقی می‌افتاد.چند هفته بعد جمال رفت مدرسه و شد شاگرد خانم گوهری معلم کلاس اول. خانم گوهری خیلی مهربان و خوش‌اخلاق بود و همون هفته اول دل همه بچه‌ها رو به دست آورد. معلمی بود که بچه‌ها رو به پرسیدن تشویق می‌کرد و برای حرف‌هاشون ارزش قائل می‌شد و همین موضوع باعث شد که یه روز وقتی همه از کلاس بیرون رفته بودن جمال با خجالت از خانم گوهری بپرسه بی‌ناموس یعنی چی؟ خانم گوهری با خنده ازش پرسیده بود که این واژه رو از کجا شنیده و جمال ماجرا رو تعریف کرده بود و خانم گوهری بلندتر خندیده بود و گفته بود آفرین به رویا. و بعد براش توضیح داده بود که بی‌ناموس یعنی چی و خیلی محترمانه بهش گفته بود&quot; پسر باوقاری مثل شما نباید جلوی دیگران این واژه رو به زبون بیاره &quot;.ارتباط جمال و خانم گوهری که به خاطر نگهداری از پدر و مادر پیرش نتونست ازدواج کنه هیچ وقت قطع نشد و تا سال‌ها ادامه پیدا کرد. هر وقت که جمال مشکلی پیدا می‌کرد خانم گوهری یه راه حل براش داشت و کمکش می‌کرد تا بتونه مشکلش رو حل کنه. وقتی که جمال در دانشگاه قبول شد رفت پیش خانم گوهری تا بهش خبر بده و ازش خداحافظی کنه. خانم گوهری خوشحال شد ولی متوجه شد جمال خیلی هم خوشحال نیست؛ با کمی مکث ازش پرسید از چی ناراحتی؟ به خاطر دوری از خانواده‌ست؟ جمال نگاهی به خانم گوهری انداخت ولی نتونست چیزی بگه و خانم گوهری گفت نکنه عاشقی پسر جون؟ جمال هاج و واج موند، سرخ شد و لبخندی زد و گفت &quot;با اجازه خانم معلمم بله.&quot; خب پس چرا ناراحتی؟ جمال سرش رو پایین انداخت و گفت آخه از اون طرف مطمئن نیستم گوهر جون. خب مطمئن شو؟ جمال به خانم گوهری نگاه کرد و گفت چه جوری گوهر جون؟ کاری نداره برو خیلی موقر و مطمئن ازش بپرس. اگه بگه نه چی؟ معلومه که بخت یارش نیست و خودش به بختش لگد زده. گوهر جون این چه حرفیه؟ خانم گوهری جلوتر اومد،  نگاهی به جمال انداخت و گفت خیلی هم دلش بخواد. حالا کی هست این دختر خوشبخت؟ جمال کمی من و من کرد و گفت رویا. خانم گوهری گفت وای عالی می‌شه. جمال مایوسانه گفت آخه ما با هم بزرگ شدیم می‌ترسم رویا بگه همچین حسی نسبت به من نداره. نترس پسرجون برو حرفت رو بزن، مطمئن باش از خداشه. جمال گفت آخه بهش چی بگم؟ خانم گوهری کمی فکر کرد و بعد با شیطنت گفت &quot;می‌ری بهش می‌گی دوست داری ناموس من بشی رویا خانم&quot;.رویا  وقتی این حرف رو از دهن جمال شنید از خنده ریسه رفت و نزدیک بود بیفته . بعد خودش رو جمع و جور کرد گفت البته که عروس رفته گل بچینه شما هم با پدرش صحبت کنین بهتره. جمال و رویا با هم عروسی کردن و با وجود مخالفت بعضی از افراد خانواده با اصرار جمال گوهر جون عروس و داماد رو دست به دست داد و براشون آرزوی خوشبختی کرد. روز بعد از عروسی حوالی عصر زنگ منزل خانم گوهری به صدا دراومد و چهره خندان جمال روی نمایشگر آیفون دیده شد. خانم گوهری گوشی رو برداشت و گفت عزیز دل من دیگه تنهایی نمی‌تونی بیای اینجا ببخشید. جمال خندید و رفت کنار و چهره خندان رویا روی نمایشگر نقش بست و گفت گوهر جون ناموسش هم همراهشه لطفن در رو باز کنین.به یاد معلم کلاس دومم خانم رضایی- دبستان کامیار لنگرود https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-qz5l3mmthahx  https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B1empire-of-light-x3po6vifz4pn  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%AB%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7-nlwpwoy7ogj6  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%BE%D9%84%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84-jyud35tfjjqy </description>
                <category>رضا ضیائی‌دوستان</category>
                <author>رضا ضیائی‌دوستان</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 19:40:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثبات یا خوش به حال ما</title>
                <link>https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%AB%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7-nlwpwoy7ogj6</link>
                <description>ثبات یکی از مهمترین عوامل پیشرفت یه کشوره و کشور بی‌ثبات از همه‌ی غافله‌ها عقب می‌مونه و ما خوشبختانه در یکی از کشورهای با ثبات، و شاید هم با ثبات‌ترین کشور جهان، زندگی می‌کنیم و بنابر این از غافله‌ پیشرفت عقب نیستیم که هیچ، روز به روز هم داریم جلو و جلوتر می‌ریم.هر کجای مملکت رو که انگشت بزنی به ثبات برخورد می‌کنی. ما در بخش اقتصاد با ثبات هستیم و همیشه در حال رشد. تولیدات در کشور ما با ثباتِ کامل متکی به فروش نفته و سال‌هاست در این روند هیچ تغییری ایجاد نشده. ارزش پول کشور هم دارای ثباته و بدون هیچ تغییر همیشه از ارزشش کاسته به ارزش  ارزهای خارجی افزوده می‌شه. نظام بانکداری کشور که ثبات حیرت‌انگیزی داره و روز به روز بر تعداد بانک‌ها و شعبه‌هاشون اضافه می‌شه و دور نیست روزی که هر ایرانی یک بانک داشته باشه. در این نظام باثبات از همه مردم پول گرفته می‌شه و فقط به تعداد معدودی از افراد لایق و شایسته وام‌های کلان، قرض الحاشا، داده می‌شه و البته به مردم عادی هم وام داده می‌شه ولی ناکلان و جزئی و البته قرض الادا.  درآمدسرانه هم در همین راستا حرکت می‌کنه و روز به روز کم و کم‌تر می‌شه و بازهم البته برای مردم عادی چون برای افراد شایسته و لایق و همین طور  مدیران و دست‌اندرکاران درآمدسرانه روز به روز بیش و بیشتر می‌شه و یکی از باثبات ترین بخش‌های اقتصاد کشور ماست. ما در بخش تربیت مدیران هم خیلی خیلی با ثبات هستیم. در این بخش علاوه بر پیروی از الگوی ثبات، از نظریه انیشتین هم الگوبرداری خلاقانه و حیرت انگیزی کردیم و با شعار هیچ مدیری نه بوجود میاد و نه از بین می‌ره بلکه فقط از پستی به پست دیگه نقل مکان می‌کنه، ثبات بی‌نظیری رو به نمایش گذاشتیم که باعث ثبات سیاسی بی‌نظیری هم شده. اصلن چرا راه دور بریم همین ویرگول هم یکی از نمونه‌های بارز برای اثباتِ ثبات در کشوره. شما در صفحه اول این پلتفرم ثبات بی‌نظیری رو مشاهده می‌کنین. همه انتخاب‌هایِ صفحه اول ویرگول به کسب و کار و برنامه‌نویسی و زندگی موفق و راه‌های به دست آوردن پول و بلک چین و ارز دیجیتال و خلاصه کتاب‌های خوشبختی‌آور و این جور چیزها اختصاص داره و شعار ویرگول هم همچنان ثبات داره&quot;ماندگار بودن با نوشتن افکار&quot;. و این ثبات، در انتخاب مقاله‌ها از انتشارات بیشتر به چشم میاد و تقریبن از هیچ نویسنده‌ای خارج از دایره انتشارات ثبت شده مطلبی انتخاب نمی‌شه؛ فقط با یکی دو استثنا که در انتخاب اون نوشته‌های هم این ثبات کاملن حفظ شده. بله ثبات یکی از مهمترین عوامل پیشرفت یه کشوره و کشور بی‌ثبات از همه‌ی غافله‌ها عقب می‌مونه و خوشبختانه کشور ما یکی از کشورهای با ثبات، و شاید هم با ثبات‌ترین کشور جهانه، و از هیچ غافله‌ای عقب نیستیم پس خوش به حال ما. https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-qz5l3mmthahx  https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B1empire-of-light-x3po6vifz4pn  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A2%D8%A8%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%87-n1gedwelks7w  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%BE%D9%84%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84-jyud35tfjjqy  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-dg7xjkwvdi5n </description>
                <category>رضا ضیائی‌دوستان</category>
                <author>رضا ضیائی‌دوستان</author>
                <pubDate>Tue, 11 Apr 2023 10:39:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطرخوش همسایه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-qz5l3mmthahx</link>
                <description>https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%AB%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7-nlwpwoy7ogj6فقط ده دقیقه طول کشید تا مسعود قبول کنه. اولش گفت نه نمی‌تونم، نسترن من نمی‌تونم؛ کمی بعد من و من کرد، و کمی بعدتر مثل همیشه پذیرفت.نسترن با کیسه‌ های پلاستیکی پر از میوه وارد آسانسور شده بود و در حالی که داشت کیسه‌ها رو کف آسانسور می گذاشت یاد حرف خواهرش افتاد:&quot; این مسعود خیلی تنبله، مرد شل و ولی یه&quot;. گوشه لبش شروع به پریدن کرد و کلافه دستش رو به طرف دکمه طبقه سوم برد که صدای قدم‌هایی رو شنید، دست نگه داشت؛ کسی به سرعت نزدیک می‌شد، بعد بوی خوشی به مشامش رسید و بعدتر خانم جوان خوش‌پوش و بسیار خوشبویی وارد آسانسور شد. سلام شیرینی کرد و خیلی گرم و صمیمی گفت فکر کنم تو یه طبقه هستیم؛ همسایه جدید بود. نسترن خیلی سعی کرد که به خودش مسلط باشه و خوب برخورد کنه ولی عطر خوش همسایه جدید مسحورش کرده بود. نه چیزی می دید و نه چیزی می شنید فقط حس بویاییش کار می کرد. همسایه جدید دکمه طبقه سوم رو فشار داد و کمی بعدآسانسور به طبقه سوم رسید. نسترن خم شد تا پلاستیک میوه‌ها رو برداره، همسایه خوشبو هم چند تا از پلاستیک‌ها رو برداشت و با نسترن تا دم در آپارتمان رفت بعد با خوشرویی خداحافظی کرد و وارد آپارتمان خودشون شد. نسترن وقتی به خودش اومد که در آپارتمان بسته و همسایه پشت در ناپدید شد در حالی که هنوز عطر خوشش حضور داشت و به مشام می‌رسید. با سرعت میوه ها رو برد تو، گذاشت شون روی پیشخوان آشپزخونه و مثل یه نگهبان، تا موقعی که از پنجره مسعود رو دم در دید، همین جور قدم رو ‌رفت. با اومدن مسعود بدون اینکه اجازه عوض کردن لباس بهش بده ازش خواست بره و به هر ترتیبی شده از همسایه‌شون بپرسه که اسم این عطر چیه، و براش توضیح داد که شوهر همسایه هم اومده خونه و مشکلی پیش نمیاد. و حالا مسعود بعد از کلی کلنجار و التماس، جلوی در همسایه جدید وایساده بود و نسترن از چشمی در داشت مسعود رو که انگار منجمد شده بود و تکون نمی‌خورد، می‌ پایید. دیگه داشت عصبی می‌شد. به یاد حرف خواهرش افتاد که دید مسعود برگشت و اومد به طرف در خودشون، با سرعت در رو باز کرد، با اشاره دست متوقفش کرد و خیلی آهسته ولی عصبانی گفت شل و ول نباش. دیگه چیه؟ مسعود معصومانه گفت آخه شوهرش نمی‌گه شما برای چی می‌خوای اسم عطر خانوم منو بدونی؟ و مظلومانه ادامه داد بهش بر می‌خوره‌ها. نسترن چشم غره‌ای رفت و در همون حال که داشت دنبال یه جواب قانع کننده می گشت دلش می‌خواست کله مسعود رو گاز بگیره؛ خودش رو کنترل کرد و گفت باشه من همین جا می‌مونم که بدونه برای من می‌خوای. مسعود خوشحال شد و گفت خب این شد یه چیزی. رفت به طرف در همسایه و بعد مثل یه بچه کلاس اولی که قبل از ورود به کلاس برمی‌گرده و به مادرش نگاه می کنه تا از حضورش مطمئن بشه، یه لحظه برگشت و با لبخند به نسترن نگاه کرد و بعدتر با اعتماد به نفس زنگ در همسایه رو زد. با بلند شدن صدای زنگ در نسترن با سرعت خودش رو انداخت تو، در رو بست، با تمام وزنش از پشت به در تکیه داد و سعی کرد به هیچی فکر نکنه. برای یک لحظه دلش به حال مسعود سوخت و از خودش خجالت کشید ولی بعد چند بار عمیق نفس کشید تا آروم بشه و تو همون دم و بازدم‌ها بود که زنگ در به صدا در اومد، نسترن یه نفس خیلی عمیق دیگه کشید، دستی به سرو روش برد و خودش رو آماده کرد تا دلبرانه با مسعود برخورد کنه و از دلش دربیاره. با لبخند در رو باز کرد ولی لبخند روی لبش خشکید. مسعود مثل خواب‌زده‌ها داخل شد، یکراست رفت طرف تلفن، گوشی رو برداشت، از روی کارتی که تو دستش بود شماره‌ای رو گرفت و با شنیدن صدایی از اون طرف خط گفت ببخشید می‌خواستم یه عطر سفارش بدم. اشک تو چشم های نسترن جمع شد. گردنش رو کج کرد و لبخند معصومانه‌ای روی لب‌هاش نقش بست.نه، حرف خواهرش درست نبود. با غمزه گفت وای عزیزم تو شل و ول نیستی تو بهترین مرد دنیایی. مسعود گفت بله یه عطر مردونه، بله بله همون. و بعد نشونی داد و گوشی رو قطع کرد. نسترن چشم‌هاش گرد شد، گوشه لب‌هاش شروع به پریدن کرد، گردنش رو به طرف جلو کشید و آماده انفجار شد که مسعود انگار تازه به هوش اومده باشه بهش نگاه کرد لبخندی زد و گفت وای نسترن آقاهه چه عطر خوبی می‌داد. https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%AB%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7-nlwpwoy7ogj6  https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%AF%D8%A8%D9%90-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-w1soshab4mcz  https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B1empire-of-light-x3po6vifz4pn  https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%86%D8%A7%D9%81-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%88-%D9%85%D8%AA%D9%90-%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-ejw0za39cfbm  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%BE%D9%84%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84-jyud35tfjjqy  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-dg7xjkwvdi5n </description>
                <category>رضا ضیائی‌دوستان</category>
                <author>رضا ضیائی‌دوستان</author>
                <pubDate>Sat, 08 Apr 2023 11:57:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال نو مبارک</title>
                <link>https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-kofgsbrnkqmq</link>
                <description>ای جانِ بهار ما تو را می خواهیماین سوز بس است ما نوا می خواهیمسوسن، سنبل، اقاقیا، لاله مستما شادی و شور ما صفا می خواهیمامیدواریم سال 1402 خورشیدی سالی سراسر آفتابی همراه با آرامش، آسایش و رفاه برای همه مردم ایران باشه. سال نو مبارک https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%AF%D9%84%D8%A7%D8%B1-go2ajqqxoobb  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%BE%D9%84%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84-jyud35tfjjqy  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-dg7xjkwvdi5n </description>
                <category>رضا ضیائی‌دوستان</category>
                <author>رضا ضیائی‌دوستان</author>
                <pubDate>Mon, 20 Mar 2023 23:16:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرک دستفروش و فیلم‌های فندق</title>
                <link>https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%AF%D8%A8%D9%90-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-w1soshab4mcz</link>
                <description>زودتر راه افتادم هوس کرده بودم تو برف پیاده‌روی کنم ولی برف سنگینی بود؛ نمی‌شد دو ساعت پیاده‌روی کرد و صحیح و سالم به دعوت ناهار رسید. خیابون هم شلوغ بود، با بی‌میلی از پله‌های ایستگاه مترو پایین رفتم. تابستون برای اولین بار سوار مترو شده بودم. چند روز در هفته باید یک مسیر طولانی رو برای انجام یه کار اداری طی می‌کردم و مترو سریع‌ترین وسیله بود ولی عوارض خودش رو داشت. به تدریج حس کردم که مترو حس و حال عجیبی به آدم می‌ده. یه جور افسردگی خاص به تدریج سایه می‌اندازه رو وجود آدم. رفتن تو اون تونل‌های تاریک مثل سفر به دل جهنم بود و سکوت آدم‌هایی که همه تو خودشون یا گوشی‌هاشون فرو رفته‌بودن هم به این حالت تنهایی و بی‌کسی دامن می‌زد. و اگه دستفروش‌های جوروواجوری که هر کدوم دنیای خودشون رو با خودشون می‌آوردن نبودن اصلن نمی‌شد مترو رو تحمل کرد.بلیط خریدم و رفتم سراغ نقشه تا مسیرم رو پیدا کنم. اول مسیر بودم و قطار هنوز نیومده بود. سرگرم نقشه بودم که پسر دستفروشی کنارم ایستاد. پرسید عمو قطار ساعت چند راه می‌افته؟ با شیطنت گفتم ساعت 14، می دونی ساعت 14 یعنی چند؟ گفت بله من کلاس چهارمم عمو. گفتم امروز چرا مدرسه نرفتی پس؟ گفت امروز تعطیلیم. گفتم تعطیلین یا تعطیل کردی؟ خیلی موقر گفت من دروغ نمی‌گم.با هم سوار قطار شدیم و کنار هم نشستیم. اسمش مصطفا بود و اولین روزی بود که در این خط دستفروشی می‌کرد. خط قائم توسط گروهی دیگه اشغال شده بود و به مصطفا که اهل افغانستان بود اجازه کار در اون خط داده نمی‌شد. پرسیدم مگه اهل افغانستان هستی؟ اصلن از لهجه‌ت معلوم نیست. گفت بله افغان هستم و هر کسی از من بپرسه همین رو می‌گم. بعضی از دوستام می‌گن مشهدی هستیم ولی من نمی‌گم. اگه یه نفر مشهدی باشه و از من بخواد مشهدی حرف بزنم چی باید بگم؟پدر مصطفا از کارافتاده و خانه‌نشین شده بود و وظیفه تامین اجاره‌خونه سه و نیم میلیونی در ماه روی دوشش بود و مدرسه هم می‌رفت. با خوشحالی گفت مدرسه ایرانی‌ها می‌رم طرفای پاسگاه نعمت‌آباد و بعد از مدرسه دستفروشی می‌کنم. گفتم فیلم‌های علوم فندق رو می‌شناسی؟ گفت بله معلم‌مون برامون چند بار تو شاد فرستاده. از روی گوشیم اپلیکیشن رو راه‌اندازی کردم و درس آسمان در شب که جدیدترین درس علوم‌شون بود رو براش گذاشتم که ببینه. بعد از چند لحظه گفت پس اون آقاهه که حرف می‌زنه چرا نمیاد؟ گفتم تو این برنامه آقای مجری دیرتر میاد. پرسیدم خودت گوشی داری؟ گفت نه ولی مامانم داره. گفتم می‌خوای روی گوشی مادرت فیلم‌ها رو داشته باشی؟ گفت می‌شه؟ گفتم بله که می‌شه. لینک اپلیکیشن علوم و یه کد تخفیف به شماره مادرش پیامک کردم. دوباره مشغول دیدن فیلم‌ها شد و یکدفعه گفت عمو پولش چقدر می‌شه؟ گفتم آدم که از دوستش پول نمی‌گیره. ما با هم دوستیم. گفت باشه عمو ممنونم. بعد رفت سراغ فیلم‌های موضوعی و دستگاه حرکتی رو از مجموعه بدن انسان دید. گفتم مصطفا آزمون هم داره می‌دونستی؟ گفت نه. و بعد رفت سراغ آزمون‌ها و با هیجان شروع به پاسخ دادن کرد. دستم رو روی گوشی گذاشتم گفتم صبر کن. با تعجب نگاهم کرد. گفتم اگه بتونی همه آزمون‌های یه درس رو حل کنی یه جایزه داری. گفت راست راستکی؟ گفتم بعله. گفت جایزه‌ش چیه؟ گفتم ناهار امروزت با من. ولی همه جواب‌هات باید درست باشه. گفت باشه. فقط بذار یه بار دیگه فیلم رو ببینم. گفتم باشه. گفت عمو تو هم با من میای برای ناهار؟ گفتم خیلی دلم می‌خواد ولی نمی‌تونم. یه دوستی منتظرمه. گفت حیف شد. می‌رفتیم ایستگاه مهدیه ساندویچ فلافل می‌خوردیم. خیلی خوشمزه‌ست. قیمتش هم خوبه، 25 تومنه. گفتم پس برو تو کار آزمون.مصطفا آزمون‌ها رو جواب داد و با خنده گفت تموم شد. گفتم آفرین. بردی. گفت عمو من برای جایزه این کار رو نکردم. می‌رم خونه ناهار می‌خورم. گفتم نه قرار گذاشتیم نمی‌شه زیرش زد. خندید و گفت عمو آدامس دوست داری؟ گفتم اگه خوشمزه باشه چرا که نه. از تو آدامس‌هاش یه دونه برداشت و داد به من . گفتم ممنون پسر خوب.قیمتش چنده؟ گفت ما با هم دوستیم. آدم که از دوستش پول نمی‌گیره. نمی‌دونستم چی بگم به این پسر نجیب، فقط سرم رو تکون دادم.رسیدیم به ایستگاه تاتر شهر و هر دومون باید خط عوض می‌کردیم. به زور پول ساندویچ رو بهش دادم. هر چی سعی کردم پول بیشتری بهش بدم قبول نکرد. گفت اون جایزه بود. آدم از دوستش پول نمی‌گیره عمو. گفتم مصطفا تو آدم مهمی هستی. یادت نره. گفت نه عمو، آخه من چه چیز مهمی دارم؟ گفتم خودت چی فکر می‌کنی؟ کمی فکر کرد و گفت من پسر باادبی هستم و مهربون هم هستم. گفتم همین خودش خیلی‌یه.از هم جدا شدیم. منتظر قطار بعدی بودم که شنیدم کسی صدام می‌کنه. مصطفا از سکوی مقابل داشت صدام می‌کرد و می‌خندید. قطارش زودتر رسید. سوار شد و با لبخند از پشت پنجره مترو در حالی که داشت دور می‌شد برام دست تکون می‌داد؛ پسری مهربان و مودب از افعانستان به اسم مصطفا. https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%BE%D9%84%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84-jyud35tfjjqy  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-dg7xjkwvdi5n  https://virgool.io/@rziadoostan/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B9%DA%A9%D9%88%D8%B3-the-flipped-classroom-nvtycsk9dpf8  https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B1empire-of-light-x3po6vifz4pn  https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%A7%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DA%A9-16-%D8%A2%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D9%86%D8%BA%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%86%DA%AF-flk7vnvms6ny </description>
                <category>رضا ضیائی‌دوستان</category>
                <author>رضا ضیائی‌دوستان</author>
                <pubDate>Sun, 12 Feb 2023 15:13:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم- قلمرو نور(Empire of Light)</title>
                <link>https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B1empire-of-light-x3po6vifz4pn</link>
                <description>قلمروشهری ساحلی در انگلستان و سینمایی به اسم امپایر(قلمرو). امپایر در گذشته دارای 4 سالن بوده ولی در حال حاضر فقط دو سالن آن فیلم نمایش می‌دهد و دو سالن دیگر تعطیل شده‌اند و ورودی‌شان هم مسدود است.مهم‌ترین ساکنان قلمرودونالد مدیر سینما زندگی زناشویی ناموفقی دارد و رابطه‌ای پنهانی با هیلاری برقرار کرده است. هیلاری زن میانسال تنهایی‌ست که گذشته پرتنشی را سپری کرده گرفتار مشکلات ذهنی زیادی‌ست و در بیمارستان هم بستری شده . استیون، جوان بیست و چند ساله، سیاه‌پوست خوش‌مشربی‌ست که با مادرش زندگی‌ می‌کند و پدرش سال‌ها قبل آنها را تنها گذاشته و رفته است. رویای ورود به دانشگاه دارد و چون موفق نشده، به امپایر آمده و جدیدترین کارمند و تنها سیاه‌پوست در بین کارکنان است. نورمن آپاراتچی منزوی و مردم‌گریزی‌ست که سال‌هاست فرزندش را ندیده و تلاش کرده تا گذشته را فراموش کند.نوردر بالاترین نقطه سینما، بعد از دو سالن متروکه، تالار بزرگی قرار دارد که سرشار از نور است و کبوتران در آنجا لانه کرده‌اند و یک پیانو هم در این فضای نورانی دیده می‌شود. سالن رقصی که هیلاری به آنجا می‌رود روشن و نورانی‌ست. سفر تفریحی هیلاری و استیون هنگام رفتن سراسر نورانی‌ست. ارتباط استیون و هیلاری در تالار سرشار از نور اتفاق می‌افتد.تاریکیارتباط هیلاری و دونالد در تاریکی‌ست. هیلاری هنگامی که دچار بحران روحی می‌شود تمام پرده‌های خانه را می‌کشد و فضا کاملن تاریک می‌شود. سفر تفریحی هیلاری و استیون هنگام بازگشت در دل تاریکی صورت می‌گیرد. فضای اتوبوس روشن است ولی بیرون همه چیز تاریک و سیاه است. سالن‌های تعطیل شده سینما هم در تاریکی مطلق گرفتارند.اصل ماندگاری دید و پدیده فایاگر ما دو تصویر را در فاصله زمانی کوتاهی، حدود یک شانزدهم ثانیه، مشاهده کنیم دو تصویر را پیوسته  و اگر هر تصویر تفاوت اندکی با تصویر قبلی داشته باشد، آنها را متحرک می‌بینیم. اساس سینما بر این نقص ذهنی ما بنیان نهاده شده.نور و تاریکینورمن، آپاراتچی، برای استیون توضیح می‌دهد که بین دو فریم ثابت فیلم تاریکی وجود دارد و اگر تصویرها با سرعت 24 فریم در ثانیه پخش شوند ما متوجه تاریکی نمی‌شویم و فقط نور و حرکت را می‌بینیم. و این نور حاصل جرقه بین کربن‌های سیاه رنگ است. در سفر تفریحی هیلاری و استیون، هنگام رفتن، دست‌های سیاه و سفید این دو در هم گره می‌خورد. در لحظه غمناکی که هیلاری در تاریکی روی تخت دراز کشیده است شعاعی از نور از روی او و همین‌طور سقف اطاقش عبور می‌کند. در کنار دو سالن تاریک و متروک تالار نورانی و روشنی وجود دارد.همه شخصیت‌های اصلی فیلم گرفتار تاریکی‌هایی هستند. دونالد در این تاریکی غرق شده، هیلاری با تاریکی دست و پنجه نرم می‌کند و به تناوب بین این دو فضا در حرکت است. استیون سردرگم شده و در حال غرق شدن در تاریکی‌ست که هیلاری نجاتش می‌هد و اوج این کمک در اهدای صفحه‌ای از موسیقی یک گروه است که در آن سیاه‌پوست‌ها و سفید پوست‌ها با هم و در کنار هم ترانه‌ای دلنشین سروده‌اند. نورمن برای فرار از تاریکی به روشنایی آپاراتخانه پناه برده و سعی در فراموش کردن گذشته تاریک خود دارد. در بیرون هم در جامعه پرتنش اوایل دهه هشتاد انگلستان، درگیری‌های نژادی به اوج خود رسیده‌اند.جستجوی نور در دل تاریکیزندگی هم مثل فیلم سرشار از تاریکی و روشنایی‌ست. تاریکی‌ها هستند و حضورشان غیرقابل کتمان است و با حضور تاریکی‌هاست که نور معنا پیدا می‌کند همه گرفتار تاریکی هستیم ولی زندگی قلمرو نور است. سرتاسر زندگی نور حضور دارد و کافی‌ست از زیر سایه تاریکی خود را خلاص کنیم و دل به تاریکی نسپاریم تا از تاریکی گذر کنیم و ساکن قلمرو نور شویم. مانند کبوتر شکسته بالی که به کمک هیلاری و استیون درمان می‌شود و در آسمان نورانی به پرواز درمی‌آید.حضورما در زندگی حضور داریم بدون اینکه نقشی در آمدنمان داشته باشیم. و برای حضوری مطلوب و دلپذیر نیازمند باهم بودنیم. مثل دو دستگاه نمایش فیلم در سینما که در همکاری دقیق و مطلوب موفق به پخش فیلم می‌شوند بدون اینکه وقفه‌ای ایجاد شود، بدون اینکه سیاهی‌ها دیده شوند به گونه‌ای که حاضرین در سالن فقط نور را می‌بینند. نمایش فیلم حضور در اواخر فیلم ‌هم کنایه‌ای از این موضوع و همچنین کنایه‌ای از بازی گونه بودن زندگی‌ست. و حضور هیلاری در کنار دو همکار دیگرش در اواخر فیلم و دکلمه شعری در ستایش زندگی و تولدی دوباره،  تاکیدی بر همین موضوع است.خاکستری‌های متعددقلمرو نور موضوع جذاب و پرداخت هنرمندانه‌ای دارد ولی یک شاهکار نیست و دلیل اصلی این موضوع به ضعف فیلمنامه در پرداختن به موضوعات متعددی‌ست که به صورت خاکستری‌های متعددی لابلای نور و تاریکی پراکنده شده‌اند و از تمرکز بیننده و تاثیرگذاری مطلوب فیلم کاسته‌اند. خاکستری‌هایی مثل تعدد شخصیت‌ها، موضوع‌های متعدد فردی و اجتماعی و سماجت سازنده برای پرداختن به همه این موضوع‌ها. ولی با وجودهمه این خاکستری‌های غیر ضروری و بیش از حد، قلمرو نور فیلم دیدنی و قابل تاملی‌ست در ستایش نور و زندگی. در ستایش همزیستی و نیاز آدم‌ها به هم برای زندگی بهتر و حضور در قلمرو نور. https://vrgl.ir/jDrIp  https://vrgl.ir/jDrIp  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%AB%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7-nlwpwoy7ogj6  https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%85%D8%B1%D8%AE%D8%B5%DB%8C-ysktdvobszze  https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%AF%D8%A8%D9%90-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-w1soshab4mcz  https://virgool.io/@rziadoostan/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AFthe-best-offer-xp0tqo2jdvoh  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%AF%D9%84%D8%A7%D8%B1-go2ajqqxoobb  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B4%D9%85%D8%B4-%D8%B7%D9%84%D8%A7-yynwmhexjub7  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A7%D9%BE%D9%84%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84-jyud35tfjjqy  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%B3%DA%A9%D8%B3%DA%A9%D9%87-kyl45db8s1ra  https://virgool.io/@rziadoostan/%D8%A2%D8%A8%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%87-n1gedwelks7w </description>
                <category>رضا ضیائی‌دوستان</category>
                <author>رضا ضیائی‌دوستان</author>
                <pubDate>Thu, 09 Feb 2023 11:25:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>