<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا شاداب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@s.a.shadab1999</link>
        <description>هیچم در طلب هیچ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:49:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/993732/avatar/0PyqJ8.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا شاداب</title>
            <link>https://virgool.io/@s.a.shadab1999</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من آن کسی که فکر می‌کردم نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@s.a.shadab1999/%D9%85%D9%86-%D8%A2%D9%86-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-dzgpe28x7vkz</link>
                <description>منتظرم تا بیاید، هنوز آماده نشده ام، رفته بودم دوش بگیرم، زنگ خانه می‌خورد، مجید است، آمده دنبال ضایعات می‌روم توی حیاط و هرچه هست و نیست را برایش می‌برم. در را که باز می‌کنم، مجید را نمی‌شناسم، موش آبکشیده ای است آویزان از کیسه ضایعات. مجید را صدا میزنم، رویش را بر می‌گرداند و سلام می‌کند، می‌خواهم بگویم خیس شده ای، اما حرفم را می‌خورم. به رویش نمی‌آورم. خودش بهتر از من می‌داند خیس شدن چیست. دستش را تا شانه می‌کند توی سطل تا چند تکه پلاستیک و کاغذ را هم از دست ندهد. او زباله دشت می‌کند. دشت اولش نمی‌دانم چیست، نیم کیلو سیم مسی یا شاید مخلوطی از پلاستیک و کارتن که از توی باکس زباله جمع کرده. او هر لحظه دشت می‌کند. کسب و کارش آشغال است؛ به قول معروف نون تو آشغاله.- عجب بارونی اومد!- ها خیس شدم مخاستم برم کوچه 13 ام ولی خب تا آمدم برم خیس شدم، خیلی سردمه، یه لباسی چیزی ندری بدی بخدا دارم یخ مکنم.توی دلم می‌گویم چرا قسم؟ چرا باید قسم بخورد تا باور کنم، یعنی چقدر باید احمق باشم که از خیس بودن لباسهایش و موهای لخت جلبک مانندش هیچ نفهمم و به روی خودم نیاورم. به خدا همین نیم ساعت پیش زیر دوش بودم، چرا نباید بفهمم که خیسی یعنی چه؟- یه لحظه صبر کن.در را پیش می‌کنم اما نمی‌بندم چون نمی‌خواهم فکر کند که اعتماد ندارم در حالی که واقعا اعتماد ندارم و هر اتفاقی ممکن است بیفتد می‌روم بالا تا چیزی برایش بیاورم. همین طور که پله ها را یکی پس از دیگری بالا می‌روم با خودم می‌گویم کدام لباسم را به او بدهم، یاد گردنبندی می‌افتم که مجتبی بهم بخشید، یاد مثل روغن ریخته و نذر امام زاده می‌افتم، یاد نشخوارهای ذهنی ام می‌افتم که خودم را آماده می‌کردم برای بخشش، یاد آن تخیلات و بخشش های باد هوا می‌افتم، که اگر کسی گفت چه انگشتری، بی معطلی ببخشم. اما وارد اتاق که می‌شوم نمی‌دانم چرا دلم می‌لرزد، نگاهم را از لباس قرمزم می‌دزدم، کمد را باز می‌کنم، روغن ریخته را بر می‌دارم، خودم را توجیه می‌کنم که این آبگریز است ولی لباس قرمزه نم بدنش را به خودش می‌کشد و توی این باد بیشتر سرما می‌خورد یا شاید دوباره باران ببارد و روز از نو و روزی هم از آخر.می‌روم پایین، در پیش شده را تا نیمه باز می‌کنم از لای در می‌آیم بیرون و لباس را بهش می‌دهم. تنش می‌کند، چشمم به خراش‌های روی لباس می‌افتد، به ساییدگی‌های لبه‌هایش. نگاهش می‌کنم لباس به تنش زار می‌زند، خدا را شکر می‌کنم که در این موقعیت نیستم، خیلی معصومانه برایم دعا می‌کند، پشت سر هم تشکر می‌کند و من هر بار بیشتر از قبل از خودم خجالت می‌کشم، چشمان سیاه خاورمیانه ای اش را به چشمم می‌دوزد، دعا می‌کند که خدا هر چه می‌خواهم بدهد، باز تکرار می‌کند و باز خجالت می‌کشم. انگار از ته دلش دعا می‌کند، کاش از ته دلش نباشد، کاش فکر نکند که دارم به او لطف می‌کنم، کاش بفهمد دارم از عذاب وجدان بعدش فرار می‌کنم. خجالت می‌کشم از خودم، از او که فکر می‌کند چه کردم.هنوز دارد تشکر می‌کند، زمین را نگاه می‌کنم تا چشم تو چشم نباشیم، زمین را نگاه می‌کنم تا شاید به امر خدا دهن باز کند و مرا از این ذلت نجات دهد. اما خبری نیست. نه زمین دهن باز می‌کند و نه ذره ای از احساس حقارتم کم می‌شود. خدا حافظی می‌کنیم. کمی‌که فاصله می‌گیرد در را می‌کوبم شاید ذره ای از این خشم فرو خفته تخلیه شود. لوازمم را جمع می‌کنم تا رفیق شفیق بیاید و سفر ناگهانیمان را شروع کنیم.حس بدی دارم اولین بار است که اینجوری می‌شوم، هیچ وقت چنین حسی را تجربه نکرده بودم. ترکیبی از خشم، حقارت و سردرگمی ‌است. نمی‌دانم از اینکه خود ایده آلم نیستم ناراحت باشم یا از باعث و بانی وضع موجود. نمی‌دانم ضعف خودم را ببینم یا آنکه کاسبی اش خون است و جنگ. همان که مردمان را آواره می‌کند و روی می اورد به تجاری سازی فلاکت. کاش می‌شد واقعیت را پشت در گذاشت و رفت اما این حس مزخرف تا آخر همراه من است. حداقل می‌دانم آن کسی که فکر می‌کردم نیستم. موقعیت چیز عجیبی است، اینکه رفتار ما نسبی است هم چیز عجیبی است.پ.ن: مجید کودک کار افغانستانی است.</description>
                <category>علیرضا شاداب</category>
                <author>علیرضا شاداب</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jun 2022 14:15:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیپ کالم اند ریوی آلبالویی</title>
                <link>https://virgool.io/@s.a.shadab1999/%DA%A9%DB%8C%D9%BE-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%B1%DB%8C%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C-nsfltaurhklr</link>
                <description>کیپ کالم اند ریوی آلبالویی؛ به بهانه جنبش ایضا من و صدای اعتراضات دانش آموزان دیروز و امروز. این روزها بحث خاطرات دوران مدرسه داغ داغ است، به هر سو که می نگری کتک می بینی ولا غیر. نوبتی هم باشد نوبت ماست چون چوب معلم گله هرکی نخوره امّله. الان شرح کتک خوردن روی بورس است.یکی از همین روزها که شما داشتید سهیمه شیرتان را به سمت هم نشانه می رفتید زنگ کلاسمان خورد. خیلی موقر، مثل بچه آدم داشتم میرفتم سر کلاس که خرمگس مدرسه چنان زد پس کله ام که عباس موزون شخصا از من دعوت کرد تا راوی این تجربه باشم. علی ای حال دعوتش را لبیک نگفتم و برگشتم تو جفت تخم چشمهای ناظم نگاه کردم که ماذا فاذا؟ لا خواهر، لا مادر، لا خواهر مادر؟! مردک کله ...ی فهمید که فهمیدم اشتباه گرفته است اما هیچ به روی خودش نیاورد و بعد هم با ناسزا روانه ی کلاسم کرد. از اینکه به ناحق کتک خورده بودم خیلی زورم می داد (هرچند که کتک خوردن از روی حق نداریم). عقده کرده بودم و باید یک جایی خودم را تخلیه می کردم وگرنه الان باید از خاطرات سیلی زدن به فرمانده ام را می گفتم. خیلی فکر کردم که چه چیزی می تواند به نحو احسن این هیجانات را تخلیه کند، از آن سیبل بی کرک و پر گرفته تا پول دادن به برادران مَمَّد نوعی که قدم رو تخم چشم هایم بگذارند و شکم ناظم را سفره کنند. از مدرسه که آزاد شدم 206 آلبالویی ناظم چشمم را گرفت، خون بچه های بیگناه دبستان از سر و روی ماشین می چکید. عجب تصویری، خون های متالیک، بچه های دبستان آزادی و ناظم کله ...ی. سراسر میزانسن.نمی دانم چه شد که نشد که بشود. دبستان تمام شد و کوچ کردم راهنمایی. در یکی از همان روزها که داشتید جزوات را می جویدید با بچه‌ها قرار گذاشتیم برویم فنس کنار دبستان بازی کنیم. وقتی که داشتم از جلوی در مدرسه رد می شدم یک ریوی آلبالویی توجهم را جلب کرد. بد جوری دچار کمیابی شده بودم و در نهایت، این کمیابی منجر به تونل زنی شد و از شدت تمرکز تک بعدی بنا به سیستم شهودی (سیستم 1 فکری) خیلی سریع، فوری و انقلابی به این نتیجه رسیدم که چون ماشین ناظم 206 آلبالویی بود و سال قبلش یک پراید آلبالویی داشت حتما ریوی آلبالویی هم مال اوست که با تصدیق حرفم از سوی حسن به یقین رسیدم (خطای تایید). تمام جزئیات آن خاطره در ذهنم تداعی شد و خون جلوی چشمانم را گرفت. چشمانم را بستم، مشت ها را گره کردم و دندان به دندان خواییدم بعد هم ماشینش را ..ییدم جوری که بعدا عر بزند زیر هزینه هایش زاییدم.حسن رفیق گرمابه و گلستانم هووووووووووم عجیبی گفت و راهش را کج کرد سمت فنس تا زمین را اشغال کند پیش از آنکه بقیه تصاحبش کنند. شوتبالمان را بازی کردیم. ساعت حدود 4 عصر بود که فنس را ترک کردیم. هنوز دلم به اندازه کافی خنک نشده بود، دوست داشتم قیافه ی ناظم را موقع مواجه شدن با اثر هنری ام ببینم، چیزی در مایه های تابلو جیغ اثر ادوارد مونک بود. با آن شاهکارم یک تنه روحی تازه در اکسپرسونیسم دمیدم و جنبشی نو در انداختم. با حسن جلوی در مدرسه به انتظار نشستیم تا از این حرکت سادیستیک حظ وافر را ببریم. همه آمدند بیرون و سوار سرویس هایشان شدند. عده ای دیگر با پای خودشان رفتند و بعضی ها هم پدر و مادرشان آمده بودند دنبالشان. معلم ها هم داشتند می رفتند. ساعت چهار و بیست دقیقه بود و ریوی آلبالویی سرجایش بود. هر لحظه منتظر بودم کله تاسش مثل نورافکن بتابد و حجت را بر ما تمام کند ولی خبری نشد. در همان حین یک مرد لاغر اندام حدودا 38 ساله با 168 سانتی متر قد، سامسونت به دست آمد بیرون و دم در با بابای مدرسه خداحافظی کرد. رفت سمت ریوی آلبالویی در را باز کرد و بی توجه به آن اثر تازه خلق شده سوار شد و رفت. آنجا بود که شاعر گفت: تو دیگه سَرو کدوم گوری؟! و آن مرد رفت جوری که دنیا و ما فیهایش به یک ورش بود. فهمیدم که به کاهدون زده ام. حسن در آن عصر پاییزه برگهایش ریخت و رفت خانه شان که در کوچه روبه روی مدرسه بود. من نادم و پشیمان آمدم خانه لب و لوچه ام آویزان بود، یکراست بی سلام علیک رفتم سراغ کیف مادرم و 500 تومان وجه رایج مملکت را به تاراج بردم و به نیت رد مظالم انداختم توی صندوق کمیته امداد. لحظاتی بعد ندایی آمد: تو ریدی، بزرگ هم ریدی.</description>
                <category>علیرضا شاداب</category>
                <author>علیرضا شاداب</author>
                <pubDate>Sun, 17 Apr 2022 20:54:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکانه اما همیشگی</title>
                <link>https://virgool.io/@s.a.shadab1999/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-jyx300dwdfex</link>
                <description>صنایع دستی آنتیک واقع در اصفهان خیابان حکیمحسرتاولین بار که فهمیدم بسیاری صرفا برای دیدن و سرگرمی به بازار می‌‌روند و چیزی نمی‌خرند از تعجب داشتم شاخ در می‌آوردم. چطور آدمیزاد بدون هیچ نفعی چنین کاری می‌کند. اولش فکر می‌کردم مختص زنان است ولی وقتی دیدم مردان دور و برم نیز چنین می‌کنند، به این نتیجه رسیدم که بیماری مسری است.بعضی ها چنان با آب و تاب از بازار گردی هایشان تعریف می‌کردند و عکس هایی با پس زمینه های لوکس و مدرن منتشر می‌کردند که گمان می‌کردم سرمایه داری، چیزی هستند یا توی خانه‌شان چاه نفت دارند. فکر می‌کردم دیدن زیبایی ها پولی است (در واقع هنوز هم زیبایی پولی است اما نه همیشه و همه جا).این تصورات و عدم تمکن مالی باهم زمینه ساز شدند که به این نتیجه برسم تو حق نداری وارد فضا های شیک و پر زرق و برق شوی. همیشه از رفتن به مکان ها و بازار ها هراس داشتم، نکند پول بخواهد و من نداشته باشم، پس نمیروم.دوست داشتم بازار گردی کنم و بروم توی ویترین های رنگ و لعاب دار جا خوش کنم. همان ها که تداعی کننده‌ی نوعی اشرافیت و دم خور بودن با فرهنگ غرب اند. بعضی وقت ها که جایی را به پدرم نشان می‌دادم می‌گفت آنجا جای ما نیست، مال با کلاسهاست و هر بار من بیشتر به این نتیجه می‌رسیدم که جای ما آنجا نیست. جای من کنج دکان پدر بزرگم بود، میان انبوهی از کیسه های برنج و حبوبات. کنج میدان بار، همان مغازه ای که ماه به ماه کسی گرد و غبار نشسته بر روی کیسه هایش را پاک نمی‌کرد. جای من مشخص بود. حتی در خرید هایم هم حد خودم را می‌دانستم. حق من بیشتر از یک آبرنگ شش تایی نبود. در مقایسه با برادرم که حقش مدادرنگی شش تایی بود وضع بهتری داشتم چون هم مدادرنگی داشتم و هم آبرنگ.در دوران دبستان به جز من و یکی دو نفر دیگر باقی همه وضع مالی خوبی داشتند. آنها همه چیز داشتند؛ ماهواره، پلی استیشن، آتاری، انواع و اقسام اسباب بازی ها، آبرنگ دوازده تایی، مدادرنگی های بیست و چهارتایی یا سی و شش تایی. سهم من فقط نگاه کردن بود. همان نگاه هایی که از ویترین های جذاب می‌دزدیدمشان تا مبادا دلم بخواهد، همان نگاه هایی که می‌ترسیدم بابتش بهایی بطلبند که در توانم نباشد. حالا می‌توانستم با خیال راحت آرزوهایم را در دستان دوستانم ببینم، آرزوهایی که با گذشت زمان تبدیل به حسرت می‌شدند.هیچ چیز به اندازه داشتن آبرنگ دوازده تایی برایم خوشایند نبود. هیچ وقت به آنچه که می‌خواستم نرسیدم چون حدم را می‌دانستم، مگر وقتی که دیگر دیر شده بود. وقتی به آبرنگ دوازده تایی رسیدم که دیگر هیچ شوقی برای نقاشی نداشتم، بزرگ شده بودم و دلم چیز بهتری می‌خواست، دلم اسکیت برد می‌‌خواست. آن زمان خودمان مغازه لوازم تحریر داشتیم تا زمانی که انتهای کوچه مان دانشگاه علمی و کاربردی بود مغازه دایر بود ولی بعدش مغازه را جمع کردیم.پدرم می‌گفت بیا این همه آبرنگ دوازده تایی، همه اش مال تو. دیگر خیلی دیر شده بود حتی آبرنگ بیست و چهار تایی هم برای کشیدن حسرت هایم کم بود.</description>
                <category>علیرضا شاداب</category>
                <author>علیرضا شاداب</author>
                <pubDate>Thu, 24 Feb 2022 00:11:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرطاس بازی(نقدی بر کاغذ بازی، در دفاع از بوروکراسی)</title>
                <link>https://virgool.io/@s.a.shadab1999/%D9%82%D8%B1%D8%B7%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-mbcytlgukxf5</link>
                <description>Bureaucracy By Damien Glezحتما برای شما اتفاق افتاده است که برای انجام کاری به اداره ای مراجعه کرده اید و متوجه شده اید که روی پیشانی کارمند اداره نوشته شده است:از دادن خدمات بصورتمدارکام همه کامله حتی خِلافی ماشینم دِرُممُخام ساندیس تولید کنم بِرِه راهپیماییبُقرآن آب شنگولی نیستمُخام دست بِچه مردم رِه بگیرُم بُبُرم سر کاردانشجو پزشکیُومنخبه یُوم، رِفتم خارج درس خواندُمکمیسیون موافقت کِرده اینم نامه‌شیَک ساله ما رِه علاف کِردیننِگا، تو بیوم نوشتُم دانشجو پزشکیمو که آدم نُوکُشتُمناموساً دانشجو پزشکیُمجدا معذوریمستاد تکریم ارباب رجوعبعد دست از پا درازتر برمیگردید همان جا که بودید. انگار دارید مار و پله بازی میکنید، حتی اگر با کلی مشقت و عبور از هفتاد مار رستم برای رسیدن به خانه آخر به یک نیاز داشته باشید، پشت سر هم شش می آورید و آنقدر آنجا می مانید که علف زیر پایتان سبز میشود. این که پارتی ندارید و نمی توانید از پله استفاده کنید مشکل خودتان است، چرا به کائنات ناسزا می گویید، ایتس اِ پارت آف قانونز کارما.این فرآیند را ما به اسم بوروکراسی می شناسیم. هرچند این لغت در میان اذهان مشوش مردم (از بس مسئولان حرف مفت می زنند) دارای بار منفی است باید عرض کنم که خیلی هم چیز خوبی است ولی ما اندکی، فقط اندکی زیاده روی کرده ایم. اولین بار این کلام از حلقوم جناب ونسان دو گورنه بیرون آمد بعد ها در عمل جناب ماکس وبر روی این واژه اسکی رفت و این ساختاری که از آن رنج میبریم را پدید آورد.بوروکراسی یا دیوان سالاری چیز بدی هم نیست، مدل ایده آلی که از بوروکراسی مدنظر جناب وبر بود، به منظور ایجاد یک ساختار قانونمند و دارای سلسله مراتب بوجود آمده است و در نظر دارد با ایجاد سلسله مراتب، تخصصی کردن امور و تقسیم فعالیت ها در جهت سازمان دهی موسسات بکوشد. پس بنا بر احتیاط واجب وجودش ضروری است.درست است که با شنیدن بوروکراسی رعشه بر انداممان می افتد و به یکباره 70 مار رستم را به چشم میبینیم؛ از ملا باشی و شیخ الاسلامِ دارالسلطنه گرفته تا بیکلربیکیان و خوانین و سلاطین و هر کس از امراء که لفظ عالیجاه یدک میکشد، ولی این دلیل نمی شود که به کلی صورت مسئله را پاک کنیم. معلوم است که بوروکراسی دست و دلباز نیست و آغوش برای شما نمی گشاید، معلوم است که سخت و وقت گیر است ولی دلیل نمی شود که شمشیر از رو ببندیم و به جنگ با بوروکراسی برویم. اگر این ظوابط سخت گیرانه نباشند دیگر سنگ روی سنگ بند نمیشود.در صورتی که صورت مسئله را درست نفهمیم، آنارشیست درونمان می زند بیرون و حکم به تکفیر بوروکراسی میدهد. بوروکراسی به عنوان بستری برای امر خیر بود تا واسطه ی پیوند میان دولت و ملت باشد ولی مشکل از آنجایی شروع شد که این وسط مهمان ناخوانده که کارگزاران باشند احساس کردند که شخصیت مستقلی دارند و باید از منافع توزیع شده در سازمان بهره مند شوند. کارگزار رابطه ی خطی و مستقیم میان دولت و ملت را برهم زد و مثلث عشقی بوروکراسی موسوم به دولت_ملت_کارگزار را پدید آورد. حالا این سیستم است که در خدمت به کارگزاران می کوشد.از آنجایی که مسئولین ما شوق خدمت دارند و فراتر از مسئولیت هایشان کار می کنند خودشان یک باگ در سیستم محسوب می شوند چرا که انجام وظایف فراتر از مسئولیت در یک بوروکراسی مجاز نیست این عمل خود مخل نظم است. مثلا آن بزرگوار که مثل تانک کار می کند در عین مجلسی آدم بودن، به دنبال میز دولتی هم بود هرچند که میز شهری را به او اعطا کردند. جالب تر آنجاست که با حفظ سمت میز وزارتی را هم پیش کشش کرده بودند ولی ایشان در اقدامی انقلابی با دادن جاده خدا عرصه را برای جوانان خالی گذاشت تا بلکه چیزی هم گیر خوشه چین ها بیاید.همین احساس وظیفه کردن های بیخودی است که آفت ادارات شده است. عده ای بوقلمان صفت آمدند و جای دیوان سالاری نشاندند سیاست سالاری. با آمدنشان بیماری های واگیردار چون فلج سازمانی، سندرم دست بی قرار(مخصوص امضاهای طلایی برای نزدیکان) و استسقای مالی(اختلاس، رشوه و...) شیوع پیداکرد. مدتی است که متخصصان داخلی با تلاش های شبانه روزی موفق شدند به درمان این بیماری ها دست پیدا کنند. واکسن آی مجلس شورای اسلامی آدم باش با ایجاد شفافیت در پوست و گوشت و استخوان کارگزاران و مسئولان مانع ازکارافتادگی بوروکراسی می شود. البته عوارض اندکی هم دارد، ممکن است لخته ای بسته شود و پول به اندازه کافی در جیب ها سرازیر نشود که زیاد مهم نیست، یک در چند صد هزار خیلی عدد قابل توجهی نیست. همیشه عده ای جاهل پیدا میشوند تا به مخالفت با واکسیناسون بپردازند چون منفعتشان در نفهمیدن و بعضا در عدم شفافیت است. تا اینجای کار باید متوجه شده باشید که چرا در طبل حذف بوروکراسی می کوبند. علارغم پیگیری ها واکسن ایرانی_اسلامی آی مجلس شورای اسلامی آدم باش با نام تجاری تنها مسیر هنوز به مرحله تولید انبوه نرسیده است. طبق وعده مسئولان قرار بود 290 دوز تحویل مجلس داده شود که تا کنون به علت وجود موانع تولید و تحریم ها موفق به انجام این کار نشدند. نمونه های خارجی هم به جای شفافیت با تزریق کیت، اطلاعات حیاتی و اسرار کشور را به سرقت میبرند، فعلا که وارداتش ممنوع است، منتظریم ببینیم چه میشود. امید است که... .(یک پایان باز بهتر از بازی بی پایانه)بوروکراسی در آینه تاریخ ایرانروزگاری آنچه کارآمد بود را به بهانه های مختلف حذف کردند، میخواستند مرام انقلابی را جایگزین نظام بوروکراسی بکنند. در بحبوحه جنگ ارگان هایی نظیر سپاه، بسیج و جهاد بسیار عالی عمل کردند بعد ها قصد داشتند الگوی جهاد را توسعه بدهند ولی جهاد را عقیم کردند و در سطح وزارتخانه تقلیل داند یا به منظور رشد کیفی دانشگاه می خواستند حوزه ها را بریزند توی دانشگاه ها ولی در عمل شاهد بودیم که ماستا رو ریختن تو قیمه ها. این رویه را اگر به تمام ارکان نظام تعمیم بدهیم، حساب کار دستمان می آید. هرچند که امروزه چنین الگو هایی بنا بر دلایل متقن موفق نیستند ولی رفتار افراط گونه خود گویای چرایی ناکارآمدی است. بسیاری از نهاد های کارآمد تبدیل به مجموعه ی منظمی از بی نظمی ها شدند. این حجم از ناکارآمدی و ساختار های دست و پا گیر نارضایتی عمومی را در بر دارد ولی جونم براتون بگه که، عده ای در تلاشند تا در صور بدمند و پایان بوروکراسی را اعلام کنند و با پیراهن عثمان کردن کاغذ بازی ها به بهانه رفع موانع تولید، افزایش کارآمدی و ... مردم را در ظاهر به خونخواهی از تولید کنندگان و نخبگان تحریک کنند، در حالی که اصلاح بوروکراسی خیلی عقلایی تر از حذف آن است، عده ای که منفعتشان در نبودن قانون و هرج و مرج است بدشان نمی آید با فریب مردم و بهانه کردن بعضی از امور دست و پا گیر به مقصودشان برسند. حالا شما آب در آسیاب سودجویان بریز و گلایه مند باش.برترین عبادت پاکدامنی استچه کسی از بوروکراسی پیچیده نفع می برد؟ معلوم است خودشان. آن حجم از کاغذ بازی و فتوکپی و پرینت گردش مالی خوبی برای فتوکپی زیر پله ای ادارات دارد بالاخره از یک جا باید نان بخورند. اگر دفترخانه داران نباشند دیگر کسی نیست با ما بنچاق بازی کند و از اضافه وزنمان بکاهد. واسطه های بیخودی و اضافی در بوروکراسی اداری همان دلال های دنیای واقعی اند که فقط هزینه کار را افزایش می دهند و درحالی که هیچ ارزش افزوده ای در بر ندارند. البته همیشه هم بد نیستند، گاهی اوقات از دستشان در میرود و اشتباها کار ارباب رجوع را راه می اندازند.از خرده فرهنگ های نظام دیوان سالاری، زیر لفظی است. برای گرفتن امضا باید زیر لفظی بدهید وگرنه عروس میرود گل بکشد یا میرود نمازخانه واجبات را به جا آورد یا می رود سانتیاگو برنابئو مردم نگاری طرفداران تیم رئال بکند، البته در راستای منویات مقام عظمی. یا بنا بر قضا و قدر الهی سامانه قطع می شود. زیر لفظی خواستید بدهید حواستان باشد که قدر وسعتان بدهید. شیرینی نباید پر ملات باشد چون کالری زیادی دارد. البته آنهم اگر موجب مفسده یا خوف فتنه نباشد جایز است و مانعی ندارد.زیر لفظی یا رشوه فرزند نامشروع بوروکراسی پیچیده است. درست است که با دادن رشوه خرتان از پل می گذرد ولی پل پشت سرتان را خراب می کنید و نه تنها بذر فساد را می کارید بلکه شخصا کود هم به آن می دهید. با این کار کل ساختار را به گند می کشید و تکریم ارباب رجوع را شرطی می کنید و آن مسئول را هم معتاد به مال حرام می کنید. اگر چه نه رفیق دزدید، نه شریک قافله ولی بستر لازم برای رشد این فرزند نامشروع را فراهم کرده اید. زین پس از لوازم پیشگیری نظیر تقوا و عمل صالح استفاده کنید. در شرایط اضطراری تهجد هم جواب می دهد، اصلا کار خوبه خدا درست کنه، کارگزار خر کیه.اگر در کسوت کارمندی بودید و روزی یک نفر وارد محل کار شما شد و سعی داشت با جبران اختلاف دستمزد ناشی از تورم عفتتان را جریحه دار کند و پاک دامنی شما را زیر سوال ببرد، پنجره را باز کنید و در صورت امکان خودتان را بندازید پایین. اینجوری در راستای حفظ رتبه پاکدامنی کشور کوشیده اید، در صورتی که جان به جان آفرین تسلیم کرده باشید به شما عنوان شهید داده می شود و جای هیچ نگرانی بابت آن دنیا نیست.همانطور که نمی دانید شاخصی داریم به نام شاخص درک فساد (CORRUPTION PERCEPTIONS INDEX) که همه ساله از سوی سازمان شفافیت بین المَمَل با استفاده از معیار های مشخص محاسبه و منتشر می شود. این سازمان با بررسی مدیریت دولتی کشورها، امکانات و شرایط دسترسی به خدمات و ساختار نظام قضایی، به رتبه بندی 180 کشور میپردازد. رتبه بندی بر اساس امتیازی است که از 100 به هر کشور تعلق می گیرد، هرچه به صد نزدیک تر گل و بلبل تر، هرچه به صفر نزدیک تر بلانسبت بوی عنش بیشتر. به این ترتیب رتبه پاکدامنی کشور ها مشخص میشود. ام القرای جهان اسلام چون خیلی اهل خودنمایی نیست و بسیار فروتن است برای اینکه چشم نخورد ترجیح داده است که در سال2020 در کنار لبنان، نیجریه، موزامبیک، گواتمالا، کامرون، تاجیکستان و خطه سرسبز ماداگاسکار بصورت مشترک با کسب 25 امتیاز جایگاه 149 را به خود اختصاص دهد. الان مثلا دانمارک اول شد، چی شد؟!! کجای دنیا را گرفت؟ یا اینکه سال به سال تنزل یافتیم چه شد؟ چیزی از ما کم شد؟ نه، می بازیم اما چیزی از ارزشهای ما کم نمی شود. این وضعیت حکایت رضا احسان پور است که خطاب به فرزندش گفت فرزندم فحش بده، به من دادند چیزی نشد.بوروکراسی به روایت واحد مرکزی خبربا توجه به اینکه خوف از توی گونی رفتن دارم باید بگویم اصلا مسئولین ما خیلی ناز هستن، انسان های خاص هستن. طبق سنت حسنه ای که در ایران مرسوم است همه چیز تقصیر نفر قبلی است. بوروکراسی میراث پهلوی است نه سوء مدیریت، انقدر شعار جاوید شاه سر دادید که به جای خودش میراث منحوسش جاویدان شد. 40 و اندی سال است که از دوران طاغوت میگذرد ولی در همچنان بر همان پاشنه میچرخد. راهکار های زیادی ارائه شده است که در یک مورد به این نتیجه رسیدند که در راستاي جواني جمعیت، بوروکراسی باید جوان شود. همه تقصیر ها را نمی شود گردن یک نفر انداخت خداوکیلی بی انصافی است تا بدست آوردن اکسیر جوانی بار این پیر خرفت بر دوش یک نفر باشد. از دیگر مقصران بوروکراسی سنگین و ناکارآمد تحریم ها هستند، فعلا درحال مذاکره ایم تا به نتیجه رسیدن مذاکرات هم دایورت می کنیم روی لیبرالها تا هزینه اش را بپردازند. محض رضای خدا و آرامش خاطر ملت، سلطان بوروکراسی را هم اعدام می کنیم تا آب ها از آسیاب بیفتد. بعدش خدا بزرگ است.فرگشت با چاشنی قانون پایستگیقانونی داریم تحت عنوان قانون پایستگی بوروکراسی، بوروکراسی هیچگاه از بین نمی رود تنها از شکلی به شکل دیگر تبدیل می‌شود تا به تکامل برسد. حالا هی برو نامه بزن تا یکی پاراف کند، دیگری ملاحظه کند، خان هفتم رونوشت کند، وقتی می توان  از این حجم برو و بیا برق تولید کرد چرا دولت الکترونیک. این عرب های ملخ خور بادیه نشین را ببینید، روزگاری در به در به دنبال جای پارک برای شتر هایشان می گشتند ولی رسم دنیا را یادگرفتند و پیشرفت کردند. بوروکراسی اداریشان به تکامل رسید و مدرنیته را در آغوش کشیدند ولی غافلند که چه منبع انرژی ای را از دست دادند.خبر رسید که  کاغذ را از مکاتبات اداریشان حذف کردند. البته این ایده دولت الکترونیک پیشتر نزد ایرانیان بود و بس ولی چون ما همچنان پایبند به سنت هایمان هستیم و بوروکراسی(نوع بد) مثل دخترمان می ماند، دوست داریم ترشی بندازیم و ایده هایمان را برای خودمان نگه داریم، فضولیش به شما نیامده. ایده دولت الکترونیک را از ما که علم را در ثریا می جوییم دزدیدند. معلوم است که دول عربی زیرساخت هایشان را با کمک شرکت های بلاد کفری نظیر آی بی ام (IBM) توسعه دادند ولی ما خودمان آي بي ام مذگان داريم مثلا همین شرکت نوپرداز اصفهان(طراح سیستم جامع گلستان).برایمان سامانه مدرن ایرانی_اسلامی ارمغان آورده مبتنی بر فرهنگ بطالت دوستی ایرانیان(بطالت را دوست داریم ولی از معطل شدن بیزاریم) که ابدا با سنت هایمان در تضاد نیست. درست است که روزگاری برای پرداخت قبوض مجبور بودیم توی صف های طویل بانک ها بایستیم ولی برائت جستیم و حالا آنقدر پیشرفت کرده ایم که مسلمان نشنود کافر نبیند. مثلا همین کارت ملی هوشمند، نشان از هوشمندی نخبه های مملکت دارد، کارت را جوری طراحی کردند که 10 تا کپی در یک برگه A4 جا بشود، خیلی زرنگ باشید میتوانید پشت و رو بزنید. در حالی که در کارت های قدیمی شاهد چنین پتانسیلی نبودیم و با کلی اسراف و حاشیه سفید در یک برگه A5 فقط یک کپی گرفته میشد. در همین دولت های به ظاهر پیشرفته که کوچه پس کوچه هایشان پر است از پهن سگ و خوک و گربه و بوی شاش، به عقل هیچ کدامشان(به جز آلمان) نمیرسد که از کارت هوشمند میتوان فتوکپی گرفت و دوباره آن را اسکن کرد، فقط یک هوش آریایی میتواند چنین کند. از دیگر دستاورد های این عرصه میتوان به سامانه های الکترونیکی اشاره کرد، به عنوان مثال همین سامانه دانشگاه آزاد را نگاه کنید چقدر روی ورود به سامانه فکر شده است، در عین حال دو تیر با یک نشان زده اند، شما هم از سامانه دانشگاه استفاده می کنید و هم از یک پیامرسان بومی بهره می برید. حالا این وسط عده ای ناراضی اند جمع کنند بروند. دانشگاه آزاد راضی، آی گپ راضی، گور بابای دانشجو.ک مثل کاتالیزور، ک مثل کرونااز آنجا که ایران ام القرای جهان اسلام است، کرونا برای ما نعمت بود ولی برای کفار نقمت. کرونا به مثابه کاتالیزور عمل کرد و ظرفیت ها و زیرساخت ارتباطات را گسترش داد. راهی که برآورد می شد در صد سال طی کنیم را در کمتر از دو سال طی کردیم. کرونا توفیق اجباری بود که ما توان استفاده از همه ظرفیت هایش را داشتیم. تهدید را به فرصت تبدیل کردیم و زیرساخت ها را به قدر توان توسعه دادیم. بروید خدایتان را شکر کنید که این نعمت را خدا به ما ارزانی داشت وگرنه توی خواب شبتان هم الکترونیکی شدن بسیاری از امور را نمی دیدید.&quot;بوروکراسی&quot; یا &quot;برو کسی کارت رو انجام نمی ده&quot; ؟!!پاسکاری ارباب رجوع از این اتاق به آن اتاق برای گرفتن یک امضا حاصلی جز روح خراشیده و تن رنجور در بر ندارد. اگر بدشانس باشد و گیر آدم نسناسی بیفتد به حول قوه الهی دهانش سرویس خواهد شد. مثل سنباده p36 دست نوازش بر سرش میکشد و بر اثر اصطکاک زیاد ارباب رجوع تحلیل می رود. تا یک امضا بگیرد، نیمی از وجودش به فنا رفته است و ساییده شده. می نویسم ساییده ولی شما چیز دیگری بخوانید. این بوروکراسی سنگین ظرفیت این را دارد که به تنهایی سینه چاک نظام را به برانداز تبدیل کند، اگر جایی دیدید شعار جاوید شاه سر می دهند بفهمید مشکل کجاست.همه از قرطاس بازی و کاغذ بازی گله دارند و دهانشان در این مواقع به هر چیزی جز خیر باز می شود. ولی آیا تا به حال فکر کرده اید آن از خدا بی خبر ها چه کسانی هستند که کسی از دستشان آسایش ندارد؟ همان ها که به لطف حضورشان یک تنه میانگین ساعت کاری مفید به زیر یک ساعت می رسد. همان ها که صبح به صبح می روند سر کار و ظهر هم به خانه بر می گردند و از عالم و آدم طلب کارند. همان ها که تا ساعت 9 صبحانه خوردنشان طول می کشد و بعد از کلی معطل کردن ارباب رجوع _که در نگاه آنها مزاحم است _ توی تخمِ چشمانش نگاه میکنند و می گویند گازوییل کامپیوتر هایمان تمام شده. همان ها که اگر پاچه خواریشان را نکنی بهشان بر میخورد و توقع دارند مهندس و دکتر خطابشان کنیم و تحویلشان بگیریم آن هم برای چند خط سیاهی نوشتن و یک امضای هچل هفت. همان ها که کلاس کاریشان بالاست و امضا به هر کس نمیدهند ولی دختر چرا. خداوکیلی امضا گرفتن از بانو مونیکا بلوچی آسان تر است تا از اینان. همان ها که در ادارات با جوراب دمپایی لا انگشتی میپوشند و فضا را عطر آگین می کنند. همان ها که اذانشان خمیازه است و اقامه شان سه نقطه است و تحت هیچ شرایطی چرت قیلوله شان نباید قضا شود، بقدری مقیدند که از تعقیبات هم نمیگذرند.واقعا &quot;همان ها&quot; چه کسانی میتوانند باشند؟ به نظرم خیلی نباید دنبالشان بگردیم. پاسخ همینجاست. بله خودمان!! آن کارمند یا رئیس فلان اداره یا هر خری که کارمان لنگ امضای ساده و قابل کپی برداری اش است از مریخ نیامده. یکی از جنس خودمان است. آن شخص یا خود ماییم یا برادر، خواهر و حتی پدر و مادرمان. بعید می دانم که کسی را بشود یافت که نه خودش و نه هیچ یک از بستگان درجه یک و دو و حتی سه اش کارمند اداره ای نباشد. خب، پدر صلواتی ها هر چه می کشیم از خودمان است، بعد گلایه را به کجا می بریم؟ معلوم است که کسی از خودش شکایت نمی کند، مگر مغز خر خورده؟!! ولی اگر به اندازه آن جو ری ای که عمر بن سعد نصیبش شد عقل داشته باشیم باید بفهمیم که هر چه میکنیم به خودمان بر میگردد.تکلیف من که مشخص است، دانشجو ام و هیچ کاره ، باید بگویم آن از خدا بی خبر ها شمایید. درست است که تازه به اختیاراتی دست پیداکرده اید و خرتان برای خودش برو و بیایی دارد حتی به قدر کارمند بانک، ولی اعمال قدرت کردن از روی عقده به هرکس که آن طرف میز است نشان دهنده دوران کودکی سخت شماست. طرحواره استحقاق یکی از اصلی ترین طرحواره های شما می تواند باشد. جهت درمان به تراپیست مراجعه کنید و فاتحه ای برای یانگ نخوانید چون هنوز زنده است.عارضم خدمتتان که مافیا بازی نمیکنیم، پس چرا توی روز روشن خود زنی میکنید و شهروندی را از حق خودش محروم میکنید. اگر قانون دست شما را بسته است و مامورید و معذور پس چرا  به خواص اذن دخول می دهید و بند پ در قانون می چپانید. قانون برای همه است. با وزیر و نماینده مجلس حرف نمی زنم، با شما که احیانا شهروند و کارمند عادی هستید حرف میزنم. اگر کاری از دستتان بر نمی آید، دست کم خمس و زکات آن خنده هایی که در عالم مجازی حواله یکدیگر می کنید را بپردازید. آخه مردم چه گناهی کرده اند که باید قیافه درهم کشیده و عبوس شما را تحمل کنند. خدا خودش گفته است ده برابرش را بهت میدهم پس بخند به روی مردم تا دنیا به روت بخنده، هرچند که فساد به این راحتی ها بار سفر نمی بنده.گل بی بوروکراسی خداستامضا هیچ</description>
                <category>علیرضا شاداب</category>
                <author>علیرضا شاداب</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jan 2022 02:41:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیس رعیت فریاد نمی زند</title>
                <link>https://virgool.io/@s.a.shadab1999/%D9%87%DB%8C%D8%B3-%D8%B1%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-l9i5wshgr35l</link>
                <description>کبلایی دخو نیستی ببینی که اوضاع امن و امان است پس آسوده بخواب. کبلایی دخو دیگر کسی  هشتش گرو نهش نیست اینجا همه لولهنگشان آب بر میدارد. زاینده رود را دیده ای؟! کار خودشان است. کبلایی دخو نیستی ببینی چطور چرند و پرند هایت را حلوا حلوا می‌کنند. قیمتش رسیده به 46 هزار تومان. گمان می‌کردم اثرات عرضه و تقاضاست بعد که دولت شخصا به نوشته هایت ورود کرد گفتم قیمت گذاری اش دستوری است ولی همه اینها اشتباه بود. چرند و پرند هایت کالای وبلن است و ما همه سرکاریم. حتی یارانه هم کفاف خرید چرند و پرند هایت را نمی‌دهد.مجموعه نوشته‌های طنز اجتماعی و سیاسی علی‌اکبر دهخدادخو طورسرزده می آیند غافلگیری تا بگویند اوضاع امن و امان است آسوده بخوابید ولی کیست نشناسد رفیق دزد و شریک غافله را. کبلایی دست ایادی استعمار کوتاه شد ولی همچنان خرما بر نخیل است. کبلایی زیاده میگویم ولی بگذار بگویم، حرف مفت که خریدار ندارد. چاره اش گوش مفت گیر آوردن است. چه کسی بهتر از تو؟کبلایی دخو دیگر کسی مجلس را به توپ نمی‌بندد تا نیاز باشد صیانتش کنیم، آن طفل نو پا، آن مشروطه خواهان، بالغ شدند و حالا خود از ملت صیانت می‌کنند. بپا صیانتی نشی. کبلایی از جای جای مملکت گردان گردان خادم میروند بهارستان تا برای ولی نعمتان تحفه ای کرامت کنند ولی نفر هم بر نمی گردد. تنها خوری کار بدی است.دیگر سگ حسن دله نیست تا کیف کشی آقایان را بکند، ماشالا پیشرفت کرده اند، با هر اقدام سریع، فوری و مخصوصا انقلابی در فجازی ما رایت الا جیملا گویان عواقب تصمیمات را به کتف چپشان حواله می دهند و توجیه المسائل می گشایند و از بر می خوانند جوری که انگار کسی از قبل به ایشان دیکته کرده باشد. خود رطب می خورند ولی منع رطب می کنند. رعیت را از نان خوردن می اندازند. آهای آقای فیلترچی رعیت را از نان خوردن ننداز به نان شب محتاجش نکن.از صیانت زیاد گفته اند سرت را به درد نیاورم و خلاصه عرض کنم. اسمش را گذاشته اند مرزبانی فضای مجازی بعد دیدند که تویش گلواژه مرزبانی دارد ناگهان احساس وظیفه کردند تا به امور رسیدگی کنند و سکان فجازی را به دست گیرند. کاش نسبت به حفظ  جان مرزبانان هم احساس وظیفه می کردند و شاهد نبودیم که چگونه جوانان وطن با سرشان بازی می کنند. ژنرال ها دیدند که دولتی پس از دولتی دیگر می آید و اعتراضات مردم باب میلشان نیست گفتند اداره فجازی را منتقل کنیم زیر نظر خودمان و به جایش یک شورتکات در وزارت ارتباطات قرار دهیم تا ترکش های احتمالی را پوشش دهد. ولی کبلایی نترس آسوده بخواب ما خیلی وقت است که امنیت داریم، برایش بشکه بشکه خون دادیم. به طنز می گویم تا آنانکه ندیده اند خاطرشان مکدر نشود، به طنز می گویم چون پدرم  فقط قسمت طنز ماجرا را برایم تعریف کرد. عیبمان این بود که فقط خندیدیم، کاش نمی خندیدیم.صیانتی دیگر با عنوان طرح جوانی جمعیت به ارمغان آوردند. در مقدمه طرح ذیل دلایل توجیهی آورده اند: نگرش مردم نسبت به فرزند آوری در قیاس با دهه های قبل بیشتر شده است، به گونه ای که در سال 1398 بیش از 40 درصد مردم تمایل به داشتن حداقل 4 فرزند دارند. نمی دانم این آمار و ارقام را از کجایشان می آورند ولی هر چه هست توجیه خوبی نیست. طرح های تشویقی ارائه کرده اند برای مثال کمپانی ها اگر در تبلیغاتشان خانواده ای را با 3 فرزند یا بیشتر به تصویر بکشند 20 درصد افزایش زمان پخش جایزه می گیرند. کلا وقت برای تبلیغات زیاد دارند ولی برای محتوا درست و درمان نه. تلوزیون نیست، لپ لپ است.سیاستگذاری ها ماشا الله از کیفیت هیچ بویی نبرده اند و از لحاظ کمیت هم چیزی درحد برنامه هفتگی است. انگار علاج مشکلات مملکت در 4 چهار زنگ ورزش ورزش نقاشی نقاشی خلاصه می شود. به زودی قرار است آن تابلو های فرزند بیشتر زندگی بهتر را بکنند توی چشم خلق الله. از بسته بندی محصولات گرفته تا اراضی اشغال شده توسط ساترا. برای خاطیان هم جریمه در نظر گرفته شده است تا دست خالی جایی نروند. جایی کسی نوشته بود می ترسم که به جای خانه های خالی به رحم های خالی مالیات ببندند. اقایانِ وکیل الرعایا، ببینید نگرانی مردم را دو چندان کرده اید. درخصوص  لوازم پیشگیری هم که خودت بهتر می دانی. توزیع یارانه ای لوازم پیشگیری ممنوع است، امر کردند دیگر کسی کاندوم صدقه ندهد چون خدا قبول نمی کند. مصلحت یعنی افزایش جمعیت به هر قیمتی، حتی به قیمت تولد نوزادان بی پدر و مادر، به قیمت شیوع بیماری های مقاربتی و ... . بابا مصلحتتو.ما نفهمیدیم به کدام سازشان برقصیم. فرزند کمتر زندگی بهتر یا بیشتر و بهتر. دوست دارم بدانم خودشان چند شکم زاییده اند که چنین توقعی از ملت دارند. سیاستگذاری های دستوری را کرده اند چراغ راهشان. از شخص اول مملکت که هیچگاه نفهمیدیم دقیقا چه کسی است، تا مسئول دفتر مسئول دفتر آقای فلانی در روستای بهمانی از توابع بیساری فقط می گویند بشود. چنین بشود و چنان نشود. آسیب شناسی و مطالعات جامعه شناختی هم که کشک تشریف دارند. اصلا نیتشان خیر مگر شاه لیر نخوانده اند که می فرماید ما نخستین مردمانی نیستیم که با داشتن بهترین نیت ها به بدترین روزگار افتاده ایم. کمی عبرت بگیگیرید.تا زمانی که پدر و مادری نباشد فرزندی هم نیست. وقتی مردم به شر جهیزیه شان مانده اند و جوان مملکت به زور بازو دو قران خرجی نمی تواند در بیاورد چطور انتظار جوجه کشی دارند؟ در مجله فوربز هم  غلط کردند سیاهه نوشتند با این عنوان: ( Single Adults Make Less Money Than Partnered Ones, Study Says). از همین تریبون باید عرض کنم که محبوبم غلط کرده با فوربز، نون خور اضافی نمیخواهیم آقا. انقدر این را به سر و کله ما نکوبید. ما همین جوری عزب هستیم لطفا معذبمان نکنید. اصلا زن میرود خودش خرجش را در می آورد بچه را چه خاک به سر کنیم. دوران کهنه بستن و لاستیکی کردن نوزاد گذشته است. راحت طلب شده ایم دخو جان ولی به چه قیمتی. هر پِت(اشاره به فرآیند دفع نوزاد) چهار هزار تومان خرج بر می دارد.ما جرئت نمی کردیم پایمان را جلوی پدرانمان دراز کنیم، این ها هنوز نیامده می رینند به مالمان. بچه که یک جا بند نمیشود انگار زمین خار دارد. خدای نکرده پا در آورد و خانه را آباد کرد چه خاک به سر کنیم. یک پایمان قالیشویی و دیگری غرق نجاست. بابوم (پدربزرگ پدرم) خدابیامرز در اواخر دوره شما می زیست دخو جان. بسیار مرد دانایی هم بود. به تمام جوانب احکام شریعت هم آگاه بود. ولی من مثل او خیلی چیز ها را نمی دانم و به بعضی از احکام هم چندان پایبند نیستم. به عنوان مثال من هیچ فرقی بین دختر و پسر قائل نیستم و بر خلاف مرحوم، شاش پسر را پاک نمی دانم. حالا اگر بچه ما پسر شد و پیشه آبیاری گل های قالی در پیش گرفت و همه جا را با بازدید های میدانی متبرک کرد چه خاک به سر کنیم و کیست که هزینه قالیشویی بدهد ما که مقلد او نیستیم تا بر زمین پسر شاشیده به فتوایش نماز کنیم.جوانی جمعیت، تعدد زوجات، ازدواج آسان، کاهش سن ازدواج، صیانت و هزار کوفت دیگر شده اند بلای روح و جانمان. آنکه شلوارش دوتا که هیچ، بلکه چارتا شده است چون جواب زنش را نمیتواند بدهد برای ملت نسخه می پیچد و طرح یکسان سازی تعدد زوجات راه می اندازد. اگر مرد بود که از خودش مایه می گذاشت نه از ما. آری این رویه را تعمیم دادند تا کار خودشان را توجیه و تسهیل کنند.از این صندلی به اون صندلی فرجهکبلایی دخو ما هم نخود همه آش داریم. همان که رطب می خورد و منع رطب می کند. البته ما زیادی بدبینیم رعیت را چه به این کارها. اصلا ما سرمان از تهمان هم در نمی آید چه برسد به مملکت داری. بندگان خدا شوق خدمت دارند فقط ایراد کار اینجاست که بهشان میدان نمی دهند. حالا کی میدان نمی دهد من نمیدانم حتما تقصیر مارقین ناکثین قاسطین زمانه است. آنقدر شوق خدمت دارند که جان و مال و ناموسشان را هم وقف خدمت به مردم می کنند. ما از پدیده ژن خوب گذر کردیم و رسیده ایم به داماد های اوقافی. داماد اوقافی متشکل از یک پدر زن مسئول است که حتی در برابر داماد خود احساس مسئولیت می کند. داماد یا داماد هایش را وقف خدمت می کند و از علم و تجربه شان نهایت استفاده را می کند. داماد های اوقافی و آستانه ای سرمایه های مملکت محسوب می شوند و رویشان مهر بیت الحال خورده است. شرط داماد خادمین ملت بودن آقا زادگی است، برای ما که بنده زاده ایم این چیز ها دور از تصور است. از معدود جاهایی که باجناق فامیل می شود هم همین مناسبات حکومتی است. کلا در عالم سیاست قواعد فرق می کند، عارف قزوینی عارف می شود، احمد بن محمد اردبیلی نجفی یکهو دوتا می شود. تنها شهر بالای 3 میلیون نفر تهران میشود. تکفیری ها جنبش اصیل می شوند. شرط بندی روی پوشک سربازان دشمن حلال می شود ولی نمیدانم چطور وقتی به سفره انقلاب می رسیم همه چیز بر ما حرام می شود. خدا نکند فسادی از سوگلی های حضرات منتشر بشود، آن وقت عدالت خوار می شویم. گویا عدالت به آنها که می رسد خار دارد. فساد و رانت مثل اعتیاد می ماند کلا مال بچه همسایه است چون بزرگ زادگان نطفه شان در آسمان بسته شده است و از هر گونه فساد بری اند. عقدشان هم که معلوم است کجا بسته می شود. صد رحمت به شاه شهید که بعد از هوشیاری، از صدور فرمان قتل امیر اظهار ندامت کرد. ولی مسئولین ما نخورده مست اند جوری که عدالت را هم به مسلخ می برند و پخ پخ، بعدش هم برای خودشان نوشابه باز میکنند و منت بر سر رعیت میگذارند.کمی تا اندکی جدیعلامه دهری فرمود ظاهر مردم باطن مسئولین است. آقایان مسئولین آدم باشید، بله با شما هستم، به خودتان بیایید انقدر به مردم برچسب نزنید. در خلوت آن کار دیگر نکنید اگر می کنید بیایید باهم بکنیم. انقدر با صندلی ها وَر نروید، میز ها را دستمالی نکنید، هی تو بدو هی صندلی بدو نکنید، این چه مسخره بازی است دیگر. فکری به حال فردایتان کنید. تو هم خوراک مار و مور می شوی، گمان نکن این آپشن مخصوص بلاد کفر است. نطفه و عقدتان را هرکجا بسته باشند بدانید در قیامت دستانتان را به گردنتان می بندند. با آن کلیدی که در دکان مردم را تخته کردید، غلی به غل هایتان می افزایند. التماس مثقالی تفکر. اجازه دهید مصداقی عرض کنم؛ آقایان علما به داد مسلمین برسید، آخر اسلام بدون مسلمان به چه ماند؟ معلوم است، به زنبور بی عسل یا شاید هم گاو شیر نده. حواستان هست که مومنین و مومنات شما را ضمیمه دعای نماز شبشان کرده اند؟! با این دعا ها گرین کارت فردوس برین نمیدهند ها. جناب وزیر کارتان از روی سیم ایستادن گذشته است عارضم خدمتتان که سیم پَرَه رفت. سیم پره رفت شعار نیه، یک مشکل اساسیه. قربون دستت درستش کن. نگران ما هم نباش دخو جان، اندک اعتقاداتی که داریم را از چهارتا آخوند و مدیر مسئول نگرفته ایم که به این راحتی از دست بدهیم.این همه به میخ زدیم یکی هم به نعل بزنیمدایورت کردن امر پسندیده ای نیست جناب دخو. اینکه خودمان را ام المصائب بخوانیم و عالم و آدم را بانی وضع موجود بدانیم نشان از بزرگی کالیبر میدهد. قلق گیری نکرده و ناشیانه تیر دَر می کنیم و عاقبت دک و پوز خودمان خینی می شود. باید خودمان به خودمان رحم کنیم. بالاخره باید از یک جایی شروع کرد. پدران و مادرانِ مثلا دلسوز، باید بدعت ها را کنار بگذارند تا بتوانند برای فرزندانشان آستینی بالا بزنند. جوانان، توی تایم لاین سم پاشی نکنند، محیط آغشته به سم را بنفشه لازم نکنند چون چشم و هم چشمی کار میمونه.درکل ای که دستت میرسد، دستی بگیر تا که بگیرد دستت خدا، در زمین و در هوا. قربون دستت بیشتر کار خیر کن.کلام پایانیشاعر که جسارتا خودم باشم میفرماد:نشسته ایم و هی نگاه به در می کنیمخراب شده گویان خاطرمان را مکدر میکنیمگفتند بابا نان داد ولی نگفتند تا کیپس همچنان تکیه بر مال پدر می کنیمبه عنوان اولین تلاشم برای ورود به دنیای شعر و شاعری خیلی هم قابل تحسین است. تحسین کنید بخیل نباشید.شما که اینکاره اید دست مرا هم بگیرید شاید یه چیزی شدم.امضا هیچ</description>
                <category>علیرضا شاداب</category>
                <author>علیرضا شاداب</author>
                <pubDate>Wed, 22 Dec 2021 19:31:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیفال</title>
                <link>https://virgool.io/@s.a.shadab1999/%D8%AF%DB%8C%D9%81%D8%A7%D9%84-aexir0lmw3vg</link>
                <description>این دیوار، هر دیواری میتونه باشه به جز دیوار مهربانی، آخه تو این دوره زمونه هرچیزی مفتشم گرونه.تجربه من از دیوار تقریبا هیچ است، در کل دو بار بیشتر از این سرویس استفاده نکردم؛ یک خرید و یک فروش. میانه خوبی با تکنولوژی ندارم، تا جایی که ممکن باشد هرچیز آنالوگ را به دیجیتالش ترجیح میدهم، حتی سیستم های مکانیکی برایم جذاب تر اند تا سیستم های هوشمند با آن الگوریتم های پیچیده و عجیب غریبشان. این حجم از مقاومت در برابر تکنولوژی حاصلی جز CAC دوازده میلیونی برای اکوسیستم نداشته است. کلا آبم با تکنولوژی توی یک جوب نمی رود. نه از اسنپ و تپسی برای حمل و نقل استفاده می کنم، نه از فروشگاه های اینترنتی مثل دیجی کالا خرید می کنم. نا گفته نماند که نداشتن تلفن همراه هوشمند، در استفاده نکردن من از خدمات آنلاین بی تاثیر نیست. به عقیده اطرافیانم این حجم از مقاومت بیشتر شبیه به ایدئولوژی است تا عدم تمایل به استفاده از خدمات.تا پارسال حتی یک خرید اینترنتی هم نداشتم، همه چیز را حضوری می خریدم ولی به ناچار مجبور شدم بعضی چیز ها که در کوچه و بازار پیدا نمی شود را از فروشگاه های اینترنتی تهیه کنم که غالبا یا کتاب اند یا لوازم کوهنوردی و سنگنوردی. باید اعتراف کنم که جبر روزگار همان عامل گرانی و افزایش تورم گاهی مرا به خرید اینترنتی وامی دارد. عاقبت 3-0 از تکنولوژی باختم اما همچنان بر همان ایدئولوژی پایبندم.تجربه استفاده از دیواراولین تجربه بر می گردد به دوران پسا کنکورم. من بودم و انبوهی کتاب رنگ و وارنگ که بعضی هایشان یک بار هم ورق نخوردند. در هر صورت باید از شر همه کتاب ها خلاص می شدم. برای من تعامل با تکنولوژی به مثابه سازش با دشمنم بود، در نهایت بی اعتمادی یک آگهی ایجاد کردم و محض احتیاط فقط چند کتاب درسی که بیشترین نفرت را از انها داشتم برای فروش گذاشتم.درست یادم نمی آید که آن 3 کتاب را به چه قیمتی برای فروش گذاشتم. نمیدانم کدام فلک زده ای بود که در تابستان به این کتاب ها نیاز داشت، آخر مگر تابستان وقت درس خواندن است. اما هرچه که بود همان روز چند نفر با من تماس گرفتند که در نهایت از میان مشتاقان علم یک نفر بر دیگران پیروز شد. قرار شد کتاب ها را برایش ببرم اما با این شرط که مبلغی را بابت کرایه پرداخت کند. وقتی به محل قرار رسیدم زنگ زدم و تاکید کردم که هزینه کرایه را هم باید بپردازد که در کمال تعجب زیر بار نرفت. من هم سر موتورم را کج کردم سمت پاساژ همیشه مهتاب. پاساژ مهتاب پاتوق کتاب نیست، محلی است که دلالان کتاب به منظور بریدن گوش  دانش‌آموزان و دانشجویان هر روزه گرد هم می آیند بلکه بتوانند لقمه نانی سر سفره ببرند. مهتابی ها کتاب را با 30 درصد قیمت می خرند و با کسر 30 درصد قیمت به فروش می رسانند. اختلافش فقط 40 درصد است که قابل شما را ندارد.از فروش کتاب هایم کباب شده بودم تصمیم گرفتم این بار ثواب کنم، باقی کتاب ها، که کم هم نبودند، را به یکی از اقوام که معلمی در منطقه روستایی بود دادم، گفتم نذر فرهنگی است. هرچند از آتشی که به مالم زده بودم پشیمان شدم. آب رفته به جوی بر نمی گردد.مدتها گذشت تا اینکه یک روز عموی یکی مانده به آخرم برای خرید مودم با من تماس گرفت. برای کلاس های آنلاین دخترش نیاز به مودم داشت، از برکات کرونا بود که پای تکنولوژی به خانه آنها باز شود و برای فرزندانش تبلت بخرد و بساط اینترنت را بر پا کند. بعد از اینکه مطمئن شدیم توان خرید مودم نو  با آن قیمت های سر به فلک کشیده را نداریم، ناچارا دست به سوی دیوار دراز کردیم که برخلاف دفعه قبل این بار تجربه خوبی شد.یادآوری کنم که من همچنان به تکنولوژی بد بین هستم. گویا جنگ بین من و او پایان ندارد. هر خرید یا استفاده از تکنولوژی به مانند نبردی تن به تن است، گاه من فاتح نبردم، گاه او.دیوارگردیزن ها به خاطر علاقه شان به خرید و پرسه زنی در بازار همیشه از سوی همسرانشان مورد شماتت قرار می گیرند درحالی که این روز ها مردان زیادی را می بینیم که بخشی از اوقات فراغتشان را با دیوارگردی سپری می کنند. دیوار گردی پدیده جدیدی است که نوعی ولگردی محسوب می شود. فرد بدون اینکه قصد خرید چیزی را داشته باشد وقت زیادی را با پرسه زدن میان آگهی ها به بطالت می گذراند. نوعی اپیدمی است که این روز ها گریبان همه ما را گرفته است بی آنکه متوجه اش شده باشیم. پرسه زنی های کوچه و بازار جایشان را داده اند به ولگردی های مجازی. بی هیچ هدفی روزمان را شب می کنیم و شبمان را روز. تبعات هرزه‌گردی ها نه در آینده نزدیک بلکه همین حالا، قابل مشاهده است. فقط باید چشمی برای دیدن داشته باشید.در دیوار هرچه بخواهی پیدا می شود الا شیر مرغ و جان آدمیزاد. دست کم نگیریدش، هر آگهی سوژه طنزی است برای شبکه های اجتماعی. از غلط های فاحش املایی بگیرید تا حراج کردن ناو ملکه. این خوشی های موقتی شده اند مسکن، تا مرهم دردهای بی درمان باشد، تا خاطرات تلخ به فراموشی سپرده شوند. عجیب مردمانیم به وقت احتضار هم دنبال سوژه ایم.دیوار مرا یاد تابلوی مغازه ی سرکوچه مادر بزرگم می اندازد؛ با خطی درشت به کرمانجی نوشته است (کل تِشت هَیَ ) هرچیزی که نیست، هست (اینجا یافت می شود). گاهی وقت ها با چیز هایی رو به رو می شویم که نباید وجود می داشتند، لا اقل ما نباید می دیدیمشان. اگر فقر را تجربه نکرده اید حداقل ببینید، کافی است گشتی در آگهی های دیوار بزنید تا متوجه بشوید درد یعنی چه؟!. فروش دندان مصنوعی یعنی درد. فروش اشیا سرقتی یعنی درد، بنده خدا بعضی وقت ها خودش هم نمی داند چه دزدیده است بی آنکه اسمش را بلد باشد می نویسد لوازم فلان، لوازم بهمان به فروش می رسد.اینکه زنان کشورم با اصطلاحات و تعابیر خاص پاکدامنیِ‌شان را به حراج می گذارند یعنی درد، یعنی نهایت فقر.یکی هم خانه و هم خوابه می یابد. دیگری لوازم جهیزیه اش را تکمیل می کند، تفاوتش به اندازه زمین تا آسمان است. دیوار زمانی هم اسکورت سرویس بود و هم ساقی محله، برای خودش شومنی بود ماشالا. هنوز هم آگهی های عجیب و غریب وجود دارد البته باید جوینده باشی.در کل انتخاب با شماست.خشت اول گر نهد معمار کج تا ثریا می‌رود دیوار کجآجر به آجر این دیوار آگهی است. اما چرا پشت برخی از این آجر ها افراد سود جو و کلاهبردار نشسته اند؟!باید بگویم من نه قاضی ام، نه بازرس و نه کارشناس. من فقط یک کاربر معمولی ام. اینکه چرا بعضی وقتها اینجوری می شود را نمی دانم ولی مطمئنم که دیواری کوتاه تر از این دیوار پیدا نکرده اند.کلام آخردیوار در لغت یعنی آنچه از خشت و گل یا سنگ یا آجر یا چیز دیگر در کنارۀ زمین یا چهار سمت خانه یا حیاط درست کنند و جایی را با آن محصور سازند. دیوار یعنی حایل میان دو چیز.دیوار یعنی...</description>
                <category>علیرضا شاداب</category>
                <author>علیرضا شاداب</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 23:45:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقدانِ مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@s.a.shadab1999/%D9%81%D9%82%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%B1%DA%AF-clu97wtp9sll</link>
                <description>مرگ تنها موضوعی است که خسته ام نمی کند. دوست دارم ساعت ها در موردش صحبت کنم، فکر کنم، تخیل کنم و... .اولین خاطره ای که از مواجهه با مرگ به یاد دارم بر می گردد به 4 سالگی ام، تصویری است از حیاط خانه پدربزرگم، مرد هایی را به یاد دارم که رخت عزا بر تن کرده بودند، تابوتی بالای سرشان، در میان دست ها می رقصید. من جنازه پدر پدربزرگم را دیدم، یک قرن خاطره که درمیان کتاب هایش فارغ از هیاهوی دنیا آرام گرفته بود. همین، چیز دیگری در خاطرم نیست.رفیق شفیقی داشتم که از بدو تولد باهم بودیم، تمام کودکی ام با او سپری شد. محمدرضا دوسال از من بزرگتر است، تک پسر خانواده شان است، یک خواهر تنی و 3 خواهر ناتنی دارد که هر چهار نفر از او بزرگتر اند. چند سالی است که از او خبری ندارم، از محله مان رفته اند، شماره اش را هم ندارم چون در سفر اربعین گوشی ام را گم کردم.یک روز مثل همین روزهای معمول برای امتحان سال آخر دبیرستان پایش را از خانه بیرون می گذارد، وقتی که بر می گردد با صحنه ای مواجه می شود که من در کودکی مشابه اش را تجربه کرده بودم. شاهد جسم بی جان پدرش بود که در تابوت آرام گرفته بود.پدرش سکته کرده بود، در خانواده پدری اش سکته موروثی بود، همه عمو هایش به جز یک نفرشان زیر 60 سال سکته کرده بودند و دار فانی را وداع گفته بودند. می گفت من هم بیشتر از 60 سال عمر نمی کنم.دلم به حالش می سوخت، بهترین رفیقم بود. خاطرش برایم عزیز بود. بجز روز اول، دیگر ندیدم گریه کند، باید هر جور كه ممكن بود این حجم از احساسات تخلیه می شد. یک شب بعد از اینکه توی مسجد محل حلوا پخش کردیم، کشیدمش کنار، تو چشاش زل زدم، بغلش کردم و شروع کردم زار زار گریه کردن. اصلا نفهمیدم چی شد، وقتی به خودم آمدم دیدم مثل روضه خوان که از مستمع گریه می گیرد، اشکش را در آوردم. هیچ وقت به اندازه آن لحظات، به او احساس نزدیکی نکردم. شده بودم برادر نداشته اش. این شد شیرین ترین خاطره‌ی تلخ زندگی ام.سالهاست که از آن اتفاق می گذرد، تا امروز اتفاق های زیادی افتاده ولی راستش فقدان کسی را عمیقاً تجربه نکردم. من فقط عمه ام را از دست دادم، 10 سال آخر زندگی اش به شدت بیمار بود. وقتی خبر به کما رفتنش را دادند جا خوردم، چند دقیقه ای گیج و منگ بودم. چند روز گذشت و همچنان توی کما بود، هیچ چیز تغییر نکرده بود جز اینکه به جای خبر سلامتی در انتظار خبر مرگش بودم.همیشه می دانستم که به زودی از میانمان می رود، هر دفعه جوری برخورد می کردم که انگار آخرین دیدارمان است. برای همین حسرت از دست دادنش به دلم نماد. بعد ها بسیار شنیدم از اطرافیان که خودشان را سرزنش می کنند که چرا درست برخورد نکردند و قدرش را ندانستند.مدتهاست که یاد مرگ شده ذکر روز و شبم. روزی نیست که به مرگ فکر نکنم، چه به شوخی و چه به جّد. تجربه مواجهه آدمها با مرگ برایم جالب است، اینکه فقدان عزیز چه حسی دارد یا جان سالم به در بردن از حادثه چه چیزی در آدم برمی انگیزد.این روز ها انقدر با مرگ سرشاخ شده ایم که برایمان عادی شده. هر روز بیش از 400 نفر در نبرد با موجودی میکروسکوپی جانشان را از دست می دهند و ما ککمان هم نمی گزد.چند شب پیش به دوستی گفتم:+چرا همه دارن میمیرن به جز من؟!-چون تو دیوونه ای+دیوونه ها نمیمیرن؟-چرا، ولی بعداراستش دیوونه ها نمی میرند، چون هنوز تکلیفشان با خودشان مشخص نیست، تا وقتی که بلا تکلیفی، محکومی به بودن در این دنیا. انگار همین که تکلیفت با خودت مشخص میشود، وقتت هم به اتمام میرسد.عاقبت یا سیاهی یا سفید، یا صفری یا یک، هیچ حالت سومی وجود ندارد.کتابی دیدم در مورد مواجه با سوگ و مرگ. مدت ها بود که قصد خریدنش را داشتم ولی کفگیرم به ته دیگ خورده بود. جیب هایم پر از خالی بود، دریغ از توان خرید یک کتاب. بالاخره پولی آمد و من دوباره قصد خرید کتاب کردم. پیش از خرید خبر مرگ پدر علی به دستم رسید. دوباره خاطره آن شب در ذهنم مرور شد. دوباره من بودم و رفیقی یتیم.وارد کتاب فروشی شدم، بدون اینکه گشتی در میان کتاب ها بزنم مستقیم سراغ کتابی که می خواستم رفتم. کنارش کتاب دیگری به چشمم خورد؛ حرف های نگفته ای از پدران این سرزمین، پدرانی که دغدغه ها و ترس ها برایشان شده بود راز. ترس از تجربه ای عجیب به نام پدر بودن.هر دو را خریدم، آمدم بیرون زنگ زدم به علی:+ خونه ای؟- آره+ اگر اشکالی نداره مزاحمت میشم- نه چه مزاحمتی، بیا. رسیدی زنگ بزن+ اوکی، چهل دقه دیگه اونجامرفتم دم در خانه علی. بهش تسلیت گفتم. راستش بلد نبودم حرف های رنگ و لعاب دار بزنم و دلداری اش بدهم. چون هنوز سایه پدرم بالای سرم است.بهش گفتم:(نمی تونم درکت کنم ولی اتفاقیه که برای همه میفته. آخرش همینه.)دوست داشتم توی چشم هاش زل می زدم، در آغوش می کشیدمش و باهم گریه می کردیم ولی نمی شد، کرونا دستم را بسته بود. فقط چند دقیقه ای سکوت کردم و سر و پا گوش شدم، این تنها کاری بود که بلد بودم.باید حرف هایش را می زد باید سبک می شد. هرچند تا مدت ها وضعیتش همین است. چند ماه‌ی همینطوری است. کم دردی نیست.الان که من سرگرم خواندن پروژه پدری هستم، علی در سوگ پدر نشسته مثل لنگرگاهی در شن روان، بی ثبات و متزلزل. شاید مشغول خواندن کتابی است که به او دادم. کار درستی نیست کتابی را که نخوانده ای به کسی هدیه بدهی ولی نمی دانم چرا این کار را کردم.من تجربه پدر بودن را می خوانم درست درحالی که پدرم در کنارم است و علی شش مواجهه با سوگ و مرگ را می خواند در حالی که پدری نیست. شاید چند وقت دیگر لازم باشد کتاب ها را با هم عوض کنیم، او احساسات پدرانه ای را درک کند که پیش از حضورش، پدرش تجربه کرده بود و من هم آنچه را که باید می خواندم بخوانم.شما را نمی دانم ولی من یک روزی مثل همین روزها می میرم.نیست و نابود می شوم.من به آنچه که می خواهم می رسم، من هیچ می شوم.جهان بینی من در همین یک جمله خلاصه می شود:(زندگی از برای مردن نیست، از برای چگونه مردن است و بی مرگ هرگز بوی خیر به مشام من نمی رسد)</description>
                <category>علیرضا شاداب</category>
                <author>علیرضا شاداب</author>
                <pubDate>Mon, 09 Aug 2021 20:29:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی کارا بلدی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@s.a.shadab1999/%DA%86%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%84%D8%AF%DB%8C-oxr6qow1bdbh</link>
                <description>در 12 + 4 سالی که ادایِ محصل ها رو در آوردم، هیچ وقت جایِ خالیِ چیز هایی که از سیستم آموزشی طلب داشتم، پر نشد. قرار نیست کسی از غیب بیاد، بخوانیم و بنویسیم یادمان بدهد. با همین فرمان ادامه بدهیم، حتی بعد از جشن فارغ التحصیلی  هم، بیصوادیم. این همه مدرک را قاب کردیم، زدیم به در و دیوار اتاق، اما هنوزم در مکاتبات اداری لنگ می زنیم.با خودم گفتم بیا و یک تابستان را صرف یادگرفتن نگارش و ویرایش کن. شاید در این وانفسا، در این بروکراسی اداری و کاغذ بازی هاش یادبگیری چطور با نوشتن چند خط نامه درست و درمون، گلیمت را از آب بکشی بیرون، آخه توکه باج سیبیل بده نیستی!این ها را کسی می گوید که فارسی عمومی اش را با 10 پاس کرده است و احساس می کند نوشتن هم بلد نیست.یاد این دیالوگ از سریال روزی روزگاری افتادمحسام بیک – حالا می خوای چیکار کنی؟؟مرادبیک  – خودت بگو…-  ما بگوم؟؟ بگو چیکار کنیم بریم پی کارمون؟-  چیکارا بلدی؟-  هیچی! چیکارا می خوای بلد باشُوم؟!-  بلدی با زنجیر سوخت بکنی؟-  نه-  با تبر چطور، بلدی؟-  نه-  بلدی کتیرا بکنی؟-  اصلا و ابدا…-  چپونی چطور؟ میتونی گله بچرونی؟؟-  اونکه محاله ممکنه بلد باشُوم!-  تو تا حالا رنگرزی کردی؟-  نه. رنگرزی چی چیمه!!-  بلدی اگه دست و پای حیوون در رفت جا بندازی؟بلدی مَشک بزنی؟بلدی شیر بدوشی؟دیگ بشوری؟دوغ بزنی؟-  نه!-  بلدی رختاتو خودت بشوری؟؟-  نه!!!-  بلدی روزی سه بار نون بخوری، پنج بار شکر خدا بگی؟!-  التماس نکن!!! ما کار خودمونم درست بلد نیستُم، وگرنه حواسمو جمع میکردُماینجوری سرم گرم نکنی گیرت بیفتُم.-  پس تو به چه دردی میخوری حسام؟؟-  این حرفارو بذار کنار، بیا تا اینا در نرفتن چیزاشونو بگیریم، اموالشونو بدزدیم،آزادشون کنیم برن، گناه دارن، زن و بچه همراشونه!!!! بعدشم بشینیمیه قرار مداری بذاریم هرکی بره صحرای خودش. ها؟؟-  نه حسام… تو به درد این صحرا نمی خوری… هیچ کاری بلد نیستی الا دزدی،که با دزدی هم که نه این دنیات درست میشه نه اون دنیات !!!</description>
                <category>علیرضا شاداب</category>
                <author>علیرضا شاداب</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jul 2021 23:06:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرندیات شخصی</title>
                <link>https://virgool.io/@s.a.shadab1999/%DA%86%D8%B1%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-paltpi1dwv80</link>
                <description>زیر بار مشکلات خم می شوم به امید آنچه همه خوبان آرزو دارند. درد را تحمل می کنم درحالی که وعده آرامش پس از طوفان می دهم. اما همه چیز طبق برنامه پیش نمی رود. چرا برای لحظه ای احساس آرامش، باید محکوم شوم به چشیدن طعم تلخ رنج، که آخرش هم معلوم نیست نتیجه ای در بر داشته باشد. و دوباره امید واهی...چند جمله ای را بی هدف در پرانتز عرض می کنم:(برچسب نا امیدی بر پیشانی ام می زنند و  گناهکارم می خوانند. جهنمی را نشانم می دهند که کسی ندیده. نشانی بهشت را به من می دهند، اما کسی نیست متذکر شود که راه های رسیدن به خدا بسیار است.)اگر بپرسند از قرآن، این کتاب منسوب به خدا، چه چیز به یاد داری؛ حتما خواهم گفت:(سَيَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْرًا) یا شاید بگویم (فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا). سردرگمم، آخر بعد از سختی یا با سختی؟!!هر چه هست مطمئنم که قبلش نیست، یعنی نباید به دنبال چیزی در گذشته باشم.یکی نیست بیاید و تکلیفمان را روشن کند. ما با خودمان چند چندیم؟!گاهی انقدر تحت فشارم که حس نمی دانم چندمم ،که وظیفه اش درک زمان است،  مختل می شود. ما یعنی انسان های قرن بیست و یک؛ مبتلا به ویروسی به نام نوستالژی هستیم. این عقب ماندگی زمانی است، اسیر گذشته ایم در حالی که امید واهی به آینده داریم.برای مادرِ محسنِ نامجو نوستالژی یک یا دوبار اتفاق افتاده است، نهایتا به تعداد انگشتان یک دست ولی برای ما چطور؟نامجو درست می گوید، ما دائم النوستالژیک هستیم. نوعی اعتیاد بر می شمارد .آری درست شبیه مخدر ها. نخست حس خوشایندی است که تمام سلول های وجودت تجربه اش می کنند بعد کم کم به نفرت تبدیل می شود و حالت از خودت بهم می خورد. نوشتالوژی هم همین طور است.حتما در مستند های تلویزیونی دیده اید که از بیماران مبتلا به اعتیاد که انگل می خوانیمشان، علت گرایش به سمت مواد را می پرسند. یا از فقر می گویند یا مشکلات عاطفی، زمانی هم که چیزی به ذهنشان خطور نمی کند میگویند رفیق ناباب. برای پناه آوردن به خوشی های تصنعی و کاذب از چیزی فرار می کنند. حال هر چه که می خواهد باشد.ما پناه بردیم به گذشته، اما از چه؟چرا از درک زمان حال عاجزیم؟و خیلی چرا های دیگر که بی جواب اند. شما را نمی دانم، اما وجود یک نشانه برایم کافی است شرح مفصل نمی خواهم.در این 23 سال هر لحظه را به بهانه دیروز یا فردا عقب انداختم. امروز شاید جور دیگری رقم بخورد.با هر دم به دنبال دلیل زندگی می روم و با هر باز دم نقطه آخر را یاد آور میشوم.</description>
                <category>علیرضا شاداب</category>
                <author>علیرضا شاداب</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jul 2021 02:43:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستار = روایت + تجربه + هر آنچه که دلتان می خواهد</title>
                <link>https://virgool.io/@s.a.shadab1999/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-ijmgyqijpcsn</link>
                <description>تجربه خودم را از خواندن جستار روایی می نویسم، به همراه چرندیاتی دیگرمقاله، جستار و جستار رواییلازم نیست از خودتان بپرسید جستار چیست، خودم هم اولین بار که با این نوع شیوه نگارش مواجه شدم از خودم پرسیدم، یعنی چه؟!اولین بار در برنامه کتاب باز با جستار های روایی نشر اطراف آشنا شدم، راستش را بخواهید اسم کتاب ها جذاب تر از موضوع کتاب بود، برای همین پیش از اینکه بدانم آیا خریدن این کتاب ها ضرورتی دارند یا نه، در اولین فرصت اقدام به خرید کردم. صفحه آخر کتاب را که نگاه کردم تعریف مختصر و مفیدی از جستار و مقاله ارائه داده بود.مقاله: متنی غیر داستانی درباره مفهوم یا رخدادی واقعی است که فقط به یک موضوع مشخص می پردازد و معمولا به شکل مستقیم و با شیوه ای دانشگاهی، گزاره ای را توصیف می کند یا توضیح می دهد.جستار: متنی غیر داستانی درباره مفهوم یا رخدادی واقعی است که فقط به یک موضوع مشخص می پردازد و هدفش طرح دیدگاه شخصی و توجیح موضع گیری نویسنده است. به عبارتی مقاله ای است که به جای انتقال اطلاعات صرف، دیدگاه جستار نویس نسبت به موضوع را شرح می دهد.جستار روایی: متنی غیر داستانی درباره مفهوم یا رخدادی واقعی است که فقط به یک موضوع مشخص می پردازد و هدفش طرح دیدگاه شخصی و توجیح موضع گیری نویسنده است و با چاشنی طنزی ظریف، ساختاری ظاهرا نا منظم و گاه به لحنی شبیه زبان شفاهی؛ داستان یا ساختار داستانی را به خدمت خود می گیرد و روایت نویسنده از موضوع را ارائه می دهد.جستار های روایی واقعا جذابیت خاص خودشان را دارند ولی جدا از سرگرمی چه فایده دیگری دارند؟!ما 7 میلیارد و 900 میلیون نفری ساکن این سیاره خاکی هستیم، بسیاری مواقع بر سر موضوعاتی دچار اختلاف می شویم، خیلی وقت ها مسائل ساده ی به ظاهر دشوار منجر به حوادثی از قبیل تبعیض، نژاد پرستی، قتل عام، جنگ، فروپاشی حکومت ها و ... می شوند. این اختلافات همیشه جدی نیستند، مسئله چیز دیگری است، مسئله تفاوت زاویه دید انسان هاست.مسئله زاویه دیددیدگاه های متفاوت است که منجر به گفت و گو می شود و گرنه گروهی که اعضایش عیناً مثل هم فکر می کنند نیازی نمی بینند که در دورهمی هایشان به گفت و گو  بر سر موضوعی خاص بپردازند. به هر حال از موضوع اصلی فاصله نگیریم، بحث سر این است که جستار چه کمکی می تواند به ما بکند. حداقل ترین تاثیری که جستار ها میتواند داشته باشند کمک به گسترش آزادی بیان و تفکر نقادانه است. اینکه از چند زاویه به مسائل نگاه می شود و شرح داده می شوند، کلی تجربه ارزشمند با خود به همراه دارد. شاید به این نکته پی ببریم که مسائل خیلی جدی نیستند، چون زاویه دید من با شما فرق می کند، زیادی برای خودمان بزرگش کردیم درحالی که اصلا چیز پیچیده ای نیست.چهار جستار از حقایق زندگی روز مره | دیوید فاستر والاسدومین جستار روایی که خواندمخیلی حوصله شرح دادن ندارم، دیشب نخوابیدم برای همین به اندک توضیحاتی قناعت می کنم. خودتان سری به سایت نشر اطراف بزنید، نشر اطراف به شکل تخصصی در زمینه‌ی روایت فعالیت می کند.&quot;این هم مثالی دیگر&quot; حقایق زندگی روزمره را از دید یک نویسنده گوشه گیر بیان می کند، خط به خط این کتاب کوچک مرا مدت ها درگیر خودش کرده است. اسم کتاب &quot;این هم مثالی دیگر&quot; است؛ چهار جستار از دیوید فاستر والاس.ابتدای کتاب جمله ای از متن در دل کادری به شکل پنج ضلعی نامنتظم جای گرفته است؛ شاید شما هم این جمله را شنیده و یا خوانده باشید: (این حرف‌ها درباره‌ی زندگی پس از مرگ نیست. حقیقتِ واقعی درباره‌ی زندگی قبل از مرگ است. درباره‌ی این‌که چه‌طور به سی یا شاید پنجاه سالگی برسید، بی‌آن‌که بخواهید تفنگ روی شقیقه‌تان بگذارید)جمله را به دقت دوباره بخوانید. اگر شناختی از نویسنده نداشته باشید، باید عرض کنم چیزی از این جمله عایدتان نخواهد شد.نویسنده شما را دعوت به ادامه زندگی می کند اما... . کافی است نگاهی به پشت جلد کتاب بیندازید: (هشتم سپتامبر 2008 خبری جهان ادبی را لرزاند. دیوید فاستر والاس، نویسنده آمریکایی، در 46 سالگی خودکشی کرد.) او پیش از رسیدن به پنجاه سالگی تفنگ بر شقیقه اش نگذاشت، گفته خودش را نقض نکرد، فقط دورش زد. او خودش را حلق آویز کرد.مترجم کتاب در مقدمه می نویسد: ( انگار در اوجِ بی‌تعادلیِ بندبازی یک نفر دستت را بگیرد، یا اصلاً بهت بگوید من هم مثل تو دارم روی بند راه می‌روم، که حس خوبی است، حتی اگر آن یک نفر خودش یک جایی، ناتوان از بندبازی، خودش را پایین انداخته باشد.)نیاز به شرح دادن ندارد. کمک است دیگر، تنها فرقش ناتوان بودن شخص حامی است.اصلا مهم نیست که در دل کتاب چه می گذرد و والاس چه ماجرا هایی را شرح می دهد. همین مقدار که فهمیدیم کافی است. حقیقت زندگی روز مره همین است، فقط کافی است نگاهی به صفحات اول و آخر زندگی هر کس بیندازیم، خودش گویای همه چیز است.هیچ چیز بعید نیست؛ ممکن است امروز یا فردا، کسی خودش را حلق آویز کند، شاید آن کس من باشم. این سناریو حتی برای شما هم صدق می کند....فکر کنم وقتش رسیده، تا به گوشه ی دنج قبرستان پناه ببرم پیش از آنکه تفنگ بر شقیقه ام بگذارم.همین.</description>
                <category>علیرضا شاداب</category>
                <author>علیرضا شاداب</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jun 2021 06:09:22 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>