<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مجرد بی درد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@s.azfard</link>
        <description>بعضی موقع ها یه حس هایی بهم دست میده که دوست دارم بقیه هم بخونن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 14:57:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مجرد بی درد</title>
            <link>https://virgool.io/@s.azfard</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزهای بعد از جدایی</title>
                <link>https://virgool.io/@s.azfard/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-faa4fbig0tdn</link>
                <description>۱ ماه و ۲ هفته از جدایی گذشته...جوری که هم طولانی بوده، هم کوتاه.روزها می‌گذرن ولی یه گوشهٔ ذهنم هنوز بعضی چیزها رو مرور می‌کنه.بعضی وقت‌ها حالم خوبه، انگار سبک شدم، فکر می‌کنم تصمیم درستی گرفتم و دارم بیشتر به خودم می‌رسم.ولی بعضی عصرها… مخصوصاً همون ساعت‌هایی که قبلاً بهش زنگ یا پیام می‌دادم، یه حس خالی میاد.نه دلتنگ اون—دلتنگ اون توجه کوچیکی که عادت کرده بودم بهش.گاهی با خودم می‌گم چرا انقدر سخته؟چرا ذهنم هنوز بعضی خاطره‌های الکی رو سرِ فرصت میاره بالا؟ولی بعد یادم می‌افته که طبیعیه.آدم یه رابطه رو که می‌ذاره کنار، یکهو نمی‌تونه همهٔ احساساتشو خاموش کنه.باید زمان بگذره.این مدت فهمیدم بیشتر از اینکه دلم برای اون تنگ بشه،برای حسِ “یکی هست که حواسش بهم هست” تنگ می‌شه.ولی خب… واقعیت همینه:هیچ‌کسی قرار نیست بیاد نجاتم بده یا جای خالیارو پر کنه.دارم کم‌کم یاد می‌گیرم با خودم راه بیام.ذهنم آروم‌تر شده، حتی اگه کامل خوب نشده باشه.جای زخم شاید مونده،ولی دارم جلو میرم—آرام، واقعی، بدون عجله.-</description>
                <category>مجرد بی درد</category>
                <author>مجرد بی درد</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 18:54:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوامبر؛ ماهی برای شکستن سکوت درباره‌ی سلامت روان</title>
                <link>https://virgool.io/@s.azfard/%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-zc7tb3ezujum</link>
                <description>خیلی‌ها، مخصوصاً از نوجوانی و جوانی، یاد گرفتن که احساساتشونو قایم کنن.بهشون گفتن:«محکم باش»، «خودت حلش کن»، «زیادی حساس نباش».نتیجه؟ کلی اضطراب و فشار روحی که ته دل آدم جمع می‌شه.درحالی‌که اضطراب داشتن، استرس داشتن، یا گاهی احساس گیجی و سردرگمی… کاملاً طبیعی‌ه.مشکل وقتی شروع می‌شه که فکر کنیم «نباید» درباره‌ش حرف بزنیم.نوامبر فرصتیه برای اینکه یادمون بیاد:حرف زدن، کمک گرفتن، و مراقبت از روان، یک کار عادی و انسانی‌ه.نه نشونه‌ی ضعف، نه نشونه‌ی بزرگ‌نمایی.فقط یعنی به خودمون اهمیت می‌دیم.اگه کسی شب‌ها راحت نمی‌خوابه،اگه دلشوره‌ی دائمی داره،اگه تو ذهنش هزار تا فکر ریز و درشت در رفت‌وآمده…تنها نیست. و قرار نیست خودش به‌تنهایی همه‌چی رو تحمل کنه.مشاوره گرفتن یا حتی حرف زدن با یک آدم مطمئن، هم می‌تونه سبک کنه، هم می‌تونه کمک کنه.بیایم این تابو رو کنار بذاریم:مشکلات روانی شرم‌آور نیستن. نگفتن‌شونه که دردناک میشه.</description>
                <category>مجرد بی درد</category>
                <author>مجرد بی درد</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 23:31:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی فقط می‌خوام بخوابم</title>
                <link>https://virgool.io/@s.azfard/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%85-ai3bbt8ujwis</link>
                <description>یه وقتایی دلم میخواد فقط بخوابم...از اون مدل خوابایی که دلت می‌خواد بی‌دغدغه فرو بری توش و هیچ فکری، هیچ نگرانی‌ای مزاحمت نشه.حتی بعضی وقت‌ها به خودم می‌گم: «کاش این خواب، ابدی بود…»چون تو اون حالت، نه نیازی به تلاش هست، نه جنگیدن، نه کلنجار رفتن با این زندگی که هزار تا چالش جلو پام می‌ذاره.و شاید با خودم فکر می‌کنم اگه اونجا باشم… اینجوری بدبخت نیستم.اما همین که به “خواب ابدی” فکر می‌کنم، یکهو بغض می‌شینه ته گلوم.گاهی گریه‌م هم می‌گیره.چون یادم می‌فته اگه نباشم… دیگه تو این دنیا نیستم که عزیزام رو ببینم، صدای خنده‌شونو بشنوم یا حتی یه لحظه ساده کنارشون باشم.اونجاست که باز به خودم می‌گم:«نه… ادامه می‌دم. ولو اینکه این زندگی‌ای که توش هستم واقعاً باب میلم نباشه.»</description>
                <category>مجرد بی درد</category>
                <author>مجرد بی درد</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 10:33:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرز بین عشق و دلسوزی</title>
                <link>https://virgool.io/@s.azfard/%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%AF%D9%84%D8%B3%D9%88%D8%B2%DB%8C-o0fuzqkxbkls</link>
                <description>امروز داشتم گذشته‌مون رو مرور می‌کردم… بعضی جاها می‌شد درست باشه، ولی نشد.رسیدم به نقطه‌ای که دیدم بعضی جاها بیش از حد مراقبت بودم، انگار از ترس اینکه اذیت نشی، خودم رو گذاشته بودم توی سایه.گاهی به خودم می‌گم شاید اگه بلد بودم چطور مرز بذارم، هنوز پیشم بودی.ولی بعد یادم می‌افته من هر کاری که بلد بودم، کردم.از روی عشق، باور، تعهد و نه حساب و کتاب.دلم می‌خواست حالت خوب باشه، حتی وقتی خودم خوب نبودم.شاید زیادی دلسوز بودم. شاید زیادی می‌خواستم بفهمی که باهاتم و با معرفتم.اما تو مهربونی رو اشتباه متوجه شدی. فکر کردی من همیشه هستم، حتی وقتی نمی‌مونی.حالا موندم بین دو حس: بغضِ دلتنگی و خستگی از خودم که چرا این‌قدر خودمو خرجت کردم.ولی ته دلم می‌دونم…مهربونی‌م اشتباه نبود، فقط جاش اشتباه بود.و اون روز، از خودم متنفر نیستم، فقط یاد گرفتم مرز بین عشق و دلسوزی رو محکم‌تر بکشم.</description>
                <category>مجرد بی درد</category>
                <author>مجرد بی درد</author>
                <pubDate>Wed, 15 Oct 2025 21:39:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای نگفته هات‌ هنوز تو ذهنمه</title>
                <link>https://virgool.io/@s.azfard/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85%D9%87-fr851el7ye2n</link>
                <description>صدای سکوت توی اتاق، گاهی سنگین‌تر از هر کلمه‌ای بود.من می‌خواستم شریک لحظه‌هات باشم، نه فقط همراهت.هر بار که نگات می‌کردم یا کنارم بودی، دلم می‌خواست صدای قلبت، صدا و حتی سکوتت رو با من تقسیم کنی.گفتم ساکتی… یعنی دلم می‌خواست باهام حرف بزنی، حتی از چیزای ساده، حتی از یک لحظه گذرا.ولی تو نگفتی.من اون روز فقط یه چیز می‌خواستم: که بدونی بودن تو برای من فرق داشت.نه اینکه فقط کنارم باشی، نه اینکه فقط نگاهت کنم، بلکه حس کنم این لحظه‌ها، حتی کوچک‌ترین چیزها، بین ما تقسیم می‌شه.ولی حالا… حالا دارم یاد می‌گیرم با نبودنت هم نفس بکشم، بی‌صدا… درست مثل خودت.و هر بار که فکر می‌کنم به آن روزها، به سکوت و حرف‌های ناگفته، می‌فهمم که شاید همین فاصله، همین سکوت، بخشی از درس زندگی‌م باشه.درس اینکه گاهی ما باید صبور باشیم با خودمون، و با دیگری، حتی اگر نمی‌دونیم چرا سکوت می‌کنه.</description>
                <category>مجرد بی درد</category>
                <author>مجرد بی درد</author>
                <pubDate>Sat, 11 Oct 2025 10:45:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میان وسوسه و سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@s.azfard/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%B3%D9%87-%D9%88-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-farrobzwtgsl</link>
                <description>دیروز وسوسه شدم…دلم طاقت نیاورد و زنگ زدم. صدای آشناش هنوز ته دلم یه حس دوگانه می‌سازه؛ هم آرومم می‌کنه، هم زخمی که ساکت شده بود رو دوباره باز می‌کنه.چند روزه که هر بار تلگرام رو باز می‌کنم، ناخودآگاه نگاه‌م می‌ره سمت اسمش. آنلاین بود؟ نبود؟ حالش خوبه؟انگار دنبال نشونه‌ای از یه چیزی‌ام که دیگه نیست، اما ذهنم هنوز باور نکرده.امروز دارم با خودم تمرین می‌کنم که این کارو نکنم.می‌دونم هر بار چک کردن، یه لحظه آرامش ازم می‌گیره.می‌خوام یاد بگیرم نبودنش رو تحمل کنم، حتی اگر هزار بار دلم بلرزه.چون این‌بار باید تا آخر برم، بدون اینکه خودمو گول بزنم، بدون اینکه دنبال راه آسون‌تر بگردم.می‌خوام یاد بگیرم آروم بشم، بدون صدای اون، بدون حضورش.می‌خوام خودمو نجات بدم. بازم بغضم ترکید!!! 🥺🥺</description>
                <category>مجرد بی درد</category>
                <author>مجرد بی درد</author>
                <pubDate>Tue, 07 Oct 2025 15:53:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی ذهن خاموش می‌شه اما افکار نه</title>
                <link>https://virgool.io/@s.azfard/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%87-irscgk3iqvyg</link>
                <description>امروز از خواب بیدار شدم و حتی صبحانه درست کردن برام سخت بود. نه ناراحت بودم، نه خوشحال. فقط یه جور بی‌حسی عمیق. ذهنم پر از فکر بود ولی هیچکدوم رو نمی‌تونستم انجام بدم. مثل وقتی که توی شلوغی خیابون وایسادی، ولی صدای هیچ‌کس رو نمی‌شنوی.یه مدت فکر می‌کردم تنبلیه. که باید خودمو جمع کنم، برنامه بچینم، انگیزه بسازم...اما بعد فهمیدم اسمش یه چیز دیگه‌ست: فرسودگی ذهنی.یه جور خاموشی بی‌صدا که از دلِ فشارها، توقع‌ها و خستگی‌های جمع‌ شده به‌دنیا میاد.تو هنوز داری تلاش می‌کنی، هنوز در حال دویدنی — ولی حسش نیست.کارهایی که قبلاً ذوقت رو زیاد می‌کرد، حالا فقط «باید» شدن.بدنت کار می‌کنه ولی روحت نشسته یه گوشه و فقط نگاه می‌کنه.گاهی فکر می‌کنم Burnout مثل پاییزه.نه به‌خاطر غم، بلکه چون درخت باید برگ‌هاشو بندازه تا بتونه دوباره سبز شه.و شاید ما هم باید یه‌وقت‌هایی اجازه بدیم ذهنمون خالی بشه — بدون احساس گناه، بدون قضاوت.الان دارم یاد می‌گیرم آروم‌تر زندگی کنم.به جای دویدن، نفس بکشم.به جای هدف‌های بزرگ، دنبال حس‌های کوچیک باشم: یه فنجون چای، یه پنجره باز، یه لبخند نصفه.شاید هنوز اون آدم پرانرژیِ قبل نباشم، ولی یاد گرفتم حتی خاموشی هم بخشی از مسیر رشد منه.تو چی؟تا حالا تجربه‌ی Burnout یا خستگی ذهنی داشتی؟چی باعث شد دوباره کم‌کم برگردی به خودت؟خوشحال می‌شم زیر پست برام بنویسی 💬</description>
                <category>مجرد بی درد</category>
                <author>مجرد بی درد</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 11:41:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیشب خوابشو دیدم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@s.azfard/%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B4%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-w8zi2itti7ye</link>
                <description>خوابش رو دیدم، بازم پشت تلفن داشتیم باهم صحبت میکردیم.با هم حرف می‌زدیم، هیچ وقت تو خواب نتونستم درست چهره‌شو ببینم.گاهی حس می‌کنم رابطه‌مون همیشه یواشکی بوده، حتی تو خواب؛ یا پشت تلفنه، یا مثل یه مهمون بی‌صدا اومده خونه‌مون.هیچ وقت کامل و روبه‌رو هم نبودیم، همیشه یه فاصله‌ی نامرئی بینمون بود، یه پرده‌ی ناپیدا که اجازه نمی‌داد راحت دست همو بگیریم یا نگاه همو خوب ببینیم.با این حال، همین فاصله هم حس عجیبی بهم می‌داد؛ دلم می‌خواست بیشتر نزدیک باشه، اما همزمان می‌دونستم حتی تو خواب هم ممکنه دوباره ازم دور بشه.آرامش صداش حتی از پشت تلفن هم بهم انرژی و دلگرمی می‌داد، یه حس عجیب راحتی و امنیت که با هیچ کس دیگه تجربه نکردم.این فاصله و یواشکی بودن، حتی تو خواب، باعث می‌شه حس کنم هنوز همه چیز برام تازست، هنوز همون صدای آرامشه، ولی نه کاملاً مال من 😔کاش بشه دوباره صدات بشنوم 🥺</description>
                <category>مجرد بی درد</category>
                <author>مجرد بی درد</author>
                <pubDate>Sun, 05 Oct 2025 12:44:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی با طعم تو</title>
                <link>https://virgool.io/@s.azfard/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D8%AA%D9%88-bbqqvn6jbk7o</link>
                <description>امروز دلم پر از بغضه، همون بغضی که نمی‌تونه بره و فکر و ذهنم رو پر کرده.دلم گرفته، انگار دنیام با غم دیگه ندیدنت، نشنیدن صدات ، کوچیک شده. دلم می‌خواست گریه کنم، ولی نمی‌تونستم، و کسی هم نیست که همه چی رو بهش بگم. با این حال، یه چیزو خوب می‌دونم: خوشبختی تو برام مهمه، هر جا که باشی، هر تصمیمی که بگیری، دعا می‌کنم همه چیز درست بشه و آرامش پیدا کنی.می‌دونم مشکلاتی داری، شروع زندگی سخته، و من نمی‌خوام هیچ چیزی خراب کنم. حتی وقتی دلم می‌خواست بهت نزدیک باشم، می‌فهمم که بعضی چیزا الان به نفع تو نیست، و اینو قبول می‌کنم.گاهی دلم می‌خواست بگم «دوستت دارم»، یا «چرا فراموشم می‌کنی؟»، ولی می‌دونم این هیجان و بغضه و طبیعیه. دل من هنوز پر از محبت و خاطره‌های ۶ ساله‌ست، ولی می‌فهمم که باید آروم‌آروم با فاصله و احترام به مسیرت کنار بیام.با این حال، یه چیزو هم یادم هست: من آدم مهربونی هستم، حتی وقتی دلخور یا دلتنگم. این مهربونی رو به خودم هم هدیه می‌کنم، تا یادم باشه که حق دارم خوشحال باشم، حق دارم زندگی خودم رو بسازم، حق دارم آدمی باشم که با قلب بزرگش، هم خودش و هم دیگران رو آروم نگه می‌داره.پس حتی وقتی دلم می‌گیره و اشکام تو گلوم می‌مونه، یه نفس عمیق می‌کشم و می‌گم:«می‌تونم دلتنگ باشم، می‌تونم غصه بخورم، ولی همزمان می‌تونم مهربون بمونم.»</description>
                <category>مجرد بی درد</category>
                <author>مجرد بی درد</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 14:42:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز هم گاهی بهت فکر میکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@s.azfard/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%85-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-kqywsg8kxkov</link>
                <description>برای کسی که هست، ولی دیگه قرار نیست باشه...گاهی دلم می‌خواد فقط یه «سلام» بفرستم.نه برای اینکه دوباره شروع کنیم، نه برای برگشت به گذشته،فقط برای اینکه بدونی هنوز گاهی بهت فکر می‌کنم.که هنوز یه جایی توی دلم هست،جایی که خیلی‌ها حتی نمی‌دونن وجود داره.ما دیگه مثل قبل نیستیم.دیگه اون حرف‌ها، اون درد و دل‌ها، اون لحظه‌هایی که انگار فقط خودمون بودیم و دنیا تموم شده بود... تموم شد.و من دارم یاد می‌گیرم که بعضی تموم شدن‌هابا یه سکوت طولانی میان،که هیچ‌وقت شکسته نمی‌شه.نمی‌دونم این دلتنگی تا کی با منه.شاید یه روز، وقتی خیلی از هم دور شدیم،فقط یه خاطره‌ی کم‌رنگ بشه، نه یه درد تازه.ولی فعلاً...هر از گاهی دلم یه لرزه می‌گیره.هر از گاهی جای خالیتو حس می‌کنم،وقتی هیچ‌کی نمی‌فهمه.اون‌وقته که فقط به خودم می‌گم:«کاش یه بار دیگه فقط حال همو می‌پرسیدیم... همین</description>
                <category>مجرد بی درد</category>
                <author>مجرد بی درد</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 23:31:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهش حسودیم میشه!!</title>
                <link>https://virgool.io/@s.azfard/%D8%A8%D9%87%D8%B4-%D8%AD%D8%B3%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-lruclvxqumg2</link>
                <description>گاهی زندگی مثل جاییه که هیچ راه برگشتی نداره و تو باید فقط تماشا کنی.من تو رو دوست داشتم،با تمام وجود،بارها گفته بودم دوستت دارم وخواستم که کنارم بمونی.تو رفتی،نه با قهر یا تلخی،بلکه با یه تصمیم که می‌دونستیم شاید درست‌تره.گفتی از کسی خوشت اومده،من ناراحت بودم، ولیچیزی نبود که بتونم تغییر بدم.حسودیم به اون کسیه که تو انتخابش کردی،حسودی ای که گاهی سنگین و نفس‌گیره،و گاهی مثل خاریه که در گلوی تنهاییم گیر می‌کنه.حسود‌ی ای که از دوست داشتن اومده،نه از نفرت،از احساس نیمه‌کاره‌ای که بین ما مونده بود،دوست داشتنی که واقعی بود،اما نه آن عشق عمیق و تمام‌عیار.امشب فقط می‌خوام بنویسم،نه برای برگردوندن تو،نه برای تغییر هیچ چیز،بلکه برای اینکه با خودم رو راست باشم،با حس‌هام، با خاطره‌هام،و با نبودنت.و در آخر...برات آرزو می‌کنم دلت همیشه قرص باشه،کنار هر کسی که کنارت می‌مونه.امیدوارم عشق رو همون‌طور که دنبالش بودی،پیدا کرده باشی.و هر جا که هستی، آروم باشی...این تنها چیزیه که از ته دل برات می‌خواهم.</description>
                <category>مجرد بی درد</category>
                <author>مجرد بی درد</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 23:15:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>