<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سیدجلیل حلیمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@s.jalilhalimi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 03:51:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4897599/avatar/WmmoXm.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سیدجلیل حلیمی</title>
            <link>https://virgool.io/@s.jalilhalimi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقش اعتقاد دراجابت دعا</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jalilhalimi/%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D8%AF%D8%B9%D8%A7-aauolschpmam</link>
                <description>حاکم نیشابور و کشاورزروزی حاکم نیشابور برای گردش بیرون شهر رفته بود. مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید.پس از دیدن آن مرد بی‌مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند. روستایی بی‌نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد. به دستور حاکم لباس گران‌بهایی بر او پوشاندند. حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید.حاکم که از تخت پایین آمده بود و آرام قدم می‌زد به مرد کشاورز گفت: می‌توانی بر سر کارت برگردی. ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند حاکم کشیده‌ای محکم پس گردن او نواخت.همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا، منتظر توضیح حاکم بودند.حاکم از کشاورز پرسید: مرا می‌شناسی؟کشاورز گفت: شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید.حاکم گفت: آیا بیش از این مرا می‌شناسی؟سکوت مرد حاکی از درماندگی او بود.حاکم گفت: بخاطر داری بیست سال قبل که من و تو با هم دوست بودیم در یک شب بارانی، من رو با آسمان کردم و گفتم خدایا به حق این باران و رحمتت مرا حاکم نیشابور کن و تو محکم بر گردن من زدی و گفتی که ای ساده دل! من سال‌هاست از خدا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزی‌ام می‌خواهم هنوز اجابت نشده آن وقت تو حکومت نیشابور را می‌خواهی؟خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد.حاکم گفت: این قاطر و پالانی که می‌خواستی، این کشیده هم تلافی همان که به من زدی. فقط خواستم بدانی برای خدا حکومت نیشابور با قاطر و پالان فرق ندارد. فقط ایمان و اعتقاد من و توست که فرق داردhttps://eitaa.com/marifatmofid</description>
                <category>سیدجلیل حلیمی</category>
                <author>سیدجلیل حلیمی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 08:57:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرصت زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jalilhalimi/%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-we0zzziyeeal</link>
                <description>سه مسافر به رم رفتند. آنها با پاپ ملاقات کردند. پاپ از مسافر اول پرسید: چند روز دراینجا می مانی؟مسافر گفت: سه ماه.پاپ گفت: پس خیلی جاهای رم را می توانی ببینی؟مسافر دوم در پاسخ به سوال پاپ گفت: من شش ماه می مانم.پاپ گفت: پس تو بیشتر از همسفرت می توانی رم را ببینی.مسافر سوم گفت: من فقط دو هفته می مانم.پاپ به او گفت: تو از همه خوش شانس تری. زیرا می توانی همه چیز این شهر را ببینی.مسافرها تعجب کردند زیرا متوجه پاسخ و منطق پاپ نشدند.تصور کنید اگر هزار سال عمر می کردید، متوجه خیلی چیزها نمی شدید زیرا خیلی چیزها را به تاخیر می انداختید. اما از آن جایی که زندگی خیلی کوتاه است، نمی توان چیزهای زیادی را به تاخیر انداخت. با این حال، مردم این کار را می کنند.تصور کنید اگر کسی به شما می گفت فقط یک روز از عمرتان باقی است، چه می کردید؟ آیا به موضوعات غیر ضروری فکر می کردید؟ نه، همه آنها را فراموش می کردید. عشق می ورزیدید، مراقبه می کردید زیرا فقط بیست و چهار ساعت وقت داشتید و موضوعات واقعی و ضروری را به تاخیر نمی انداختید‎</description>
                <category>سیدجلیل حلیمی</category>
                <author>سیدجلیل حلیمی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 04:07:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسم انسانیت</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jalilhalimi/%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-smyjqkopbqun</link>
                <description>📚ابن سیرین كسی را گفت: چگونه ای؟ گفت: چگونه است حال كسی كه پانصد درهم بدهكار است، عیالوار است و هیچ چیز ندارد؟ابن سیرین به خانه خود رفت و هزار درهم آورد و به وی داد و گفت: پانصد درهم به طلبكار بده و باقی را خرج خانه كن و واى بر من اگر پس از این حال كسی را بپرسم!گفتند: مجبور نبودی كه قرض و خرج او را بدهی. گفت: وقتی حال كسی را بپرسی و او حال خود بگوید و تو چاره ای برای او نیندیشی، در احوالپرسی منافق باشی...👌اينچنين است رسم انسانیت و مردانگیhttps://eitaa.com/marifatmofid</description>
                <category>سیدجلیل حلیمی</category>
                <author>سیدجلیل حلیمی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 04:00:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستان واقعی کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jalilhalimi/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-frtqo9g6rute</link>
                <description>پسری‌ تصميم به ازدواج‌ گرفت ، ليستی از اسامی دوستانش را كه بيش از 30 نفر بودند را به پدرش داد و از او خواست كه با دوستانش تماس بگيرد‌و آنها را برای روز عروسی دعوت كند ، پدر هم قبول ميكندروز عروسی ، پسر با تعجب می‌بیند كه فقط شش نفر از دوستانش آنجا هستند ،بشدّت ناراحت شد و به پدرش گفت من‌ از شما خواستم تمام‌ِ‌ دوستانم رادعوت كنيد اما اينها كه فقط شش نفر هستندپدر به پسر گفت ، من با تك تك دوستانت تماس گرفتم و به آنان گفتم مشكلی برای تو پيش آمده و به كمك آنها احتياج داریو از آنها خواستم كه امروز اينجا باشندبنابر اين پسرم نگران نباش ، دوستان واقعی تو امروز همه اينجا هستنددوست نَبوَد ، آن که در نعمت زندلاف یاری و برادر خواندگیدوست آن دانم که گیرد دست دوستدر پریشان حالی و درماندگی‌‌‌‌</description>
                <category>سیدجلیل حلیمی</category>
                <author>سیدجلیل حلیمی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 01:35:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>