<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Saeedeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@s.jrangchi</link>
        <description>سال‌های سال است که به دنبال تو می‌دوم پروانه زرد، و تو از شاخه‌ی روز به شاخه‌ی شب می‌پری و همچنان... &quot;حسین پناهی&quot;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 08:05:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/23067/avatar/A1xx3F.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Saeedeh</title>
            <link>https://virgool.io/@s.jrangchi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زنبق‌های مظلوم گوشه‌ی باغچه</title>
                <link>https://virgool.io/posts/%D8%B2%D9%86%D8%A8%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B8%D9%84%D9%88%D9%85-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%BA%DA%86%D9%87-yn41rmgc99pu</link>
                <description>برای بار هشتم یا شاید نهم، شازده کوچولو را به عنوان داستان شبانه برای بچه‌ها می‌خوانم و به این فکر می‌کنم که چه چیزی در این داستان انقدر برایشان جذاب است؟ احتمالا نه از حرف‌های فیلسوفانه‌ی روباه چیزی می‌فهمند و نه مسئولیت پذیری چراغ افروز را که در هر دقیقه با خاموش و روشن کردن چراغش روز و شب را پاس می‌داشت آن هم برای سیاره‌ای که فقط خودش در آن بود!شاید ایده‌ی پرواز بین سیاره‌ها آن هم با پرنده‌های مهاجر برایشان جالب باشد یا شاید روح محتاط پسرکم از حباب بلورین محافظ گل رز مشعوف شده باشد... بهرحال کتاب را می‌خوانم و دلم می‌خواهد طنین صدایم که واژه‌ها را مادرانه و آرام در گوش کودکان زمزمه می‌کند در خاطرشان بماند. تا روزی با خواندن شازده کوچولو یاد دنیای بی‌دغدغه و کوچک و دل‌انگیز کودکی‌شان بیافتند. دنیایی که غرق لذت می‌شود چون همه از اتاق‌هایمان کنده شده و همگی کنار هم توی هال می‌خوابیم. فقط باید در عالم کودکی باشی تا دنبال دلیل‌های قانع کننده نگردی و لذتت را ببری. کوچ اجباری ما از اتاق‌هایمان بخاطر پنجره‌های بالای تخت‌هاست، موج انفجار و شکستن شیشه‌ی پنجره...قصد نداشتم در این نوشته از جنگ چیزی بنویسم اما این روزها همه چیز به جنگ می‌رسد. مثل همین گره‌های شخصیتمان که وقتی سرنخش را بگیری می‌رسی به دلهره‌ای در کودکی. مادر من برای من هیچ کتابی نخواند و به غیر از داستان تکراری ماهی بازیگوش و داستان آش خاله خرسه هیچ نخواند. کودکیِ من در حیاط خانه‌ای سازمانی با باغچه‌ای نسبتا بزرگ گذشت. لابه لای درخت‌های بالنگ و گل‌های محمدی. و کنار گل‌های زنبق گوشه‌ی باغچه. نمی‌دانم چرا همیشه فکر می‌کردم این گل‌ها با بقیه‌ی باغچه هم‌خوانی ندارند...من، تشنه‌ای سی و اندی ساله به دنبال جرعه‌ای از آرامش دنیای بازی‌هایم، روزی درِ خانه‌ی قدیمی‌مان رفتم و از زن خانه خواستم اجازه بدهد توی حیاط را نگاه کنم: باغچه سرجایش بود اما خبری از بالنگ و گل محمدی و زنبق نبود. با درختانش غریبگی کردم. زن صاحب خانه گفت اگر دلت می‌خواهد به داخل خانه هم نگاهی بنداز اما نخواستم بپذیرم که دنیای قشنگم میان روزها و ماه‌ها و سال‌های گذشته مانده است. می‌خواستم گذر زمان را پاک کنم غافل از آن‌که چیزی نبود تا روی آن غبار بنشیند.حالا تنها دست‌آویز من خاطرات است...من زن غمگینی نیستم و تقریبا هر مکالمه‌ای را به خنده می‌رسانم اما خنده‌های بزرگسالی حتی لحظه‌ای امنیت خاطر کودکی را هم تداعی نمی‌کند...باز هم برای‌شان شازده کوچولو را خواهم خواند. کلماتش هیچ وقت تغییر نمی‌کنند و راحت‌تر می‌شود کودکی‌ات را میان واژه‌های دست نخورده پیدا کنی...شبدرهای خودرو میان سانسوریاهایم.عمه‌ام می‌گوید این شبدرهای خودرو برایم خوش یمن هستند و من در انتظار تعبیر حرفای عمه، اخبار جنگ و آتش بس می‌خوانم.۲۳فروردین</description>
                <category>Saeedeh</category>
                <author>Saeedeh</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 12:38:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوانه باور کرد و درخت شد...</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jrangchi/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%B4%D8%AF-eqe3nsccuhh1</link>
                <description>کسی در سرم شور می‌نوازد...من غمگینم و دلم هم‌سو با آوای بیگانه شور میزند...می‌خواهم چنگ بزنم بر ریسمان‌های کهنه و نخ شده‌ی امید. منطق از راه سر می‌رسد و احتمالات را مثل پتک بر سرم می‌کوبد و به من می‌گوید سهم من از امیدواری ناچیز است.ذره‌های هنوز امیدوار وجودم ریاضی‌وار به من گوشزد می‌کنند که هرچقدر سهم من اندک باشد باز هم به صفر میل نمی‌کند و نمی‌توان نادیده‌اش گرفت.روی صندلی‌ِ چوبی نشسته‌ام و به درختی فکر می‌کنم که چوب‌های این صندلی از ساقه‌ی تنومندش جان گرفته. درخت مرد و خشکید و رسالتش را در این دنیا تمام کرد تا صندلی جان بگیرد. گویی زمانی که جوانه‌ی نحیفی تازه از خاک بیرون آمده بوده‌است، امید این را در دل کاشته که روزی کسی سردرگم و مستاصل روی صندلی‌ای ماحصل جانش بنشیند و به این فکر کند که آیا می‌شود امیدوار بود؟دست بر چوب‌های خشکیده می‌کشم و فکر می‌کنم عادلانه نیست که نوای غم‌انگیز و عارفانه‌ی دلم، احتمالات از راه رسیده‌ی به صفر نرسیده‌ام و صندلیِ چوبیِ قدیمی و بااصالتم را نادیده بگیرم و ظالمانه جرقه‌های امید‌م را خاموش کنم و تاریکی را پیروز بدانم.صدافسوس و صد حیف که کوردلان دنیا را می‌گردانند و ظالمانه و ناعادلانه در دی‌ماهی خونین می‌تازند و جرقه‌های نور را خاموش می‌کنند.غافل از آنکههنوز موسیقی، منطق و آمار و ریاضی و درخت‌ها در دنیا وجود دارند...می‌رسد روزی که شاد می‌نوازیم،جهان‌مان را تحلیل می‌کنیمو جوانه می‌زنیم...</description>
                <category>Saeedeh</category>
                <author>Saeedeh</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 08:41:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب خانه‌ی گربه‌ها نوشته‌ی هیوا قادر</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jrangchi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%87%DB%8C%D9%88%D8%A7-%D9%82%D8%A7%D8%AF%D8%B1-boxibkyf0rat</link>
                <description>می‌خواستم از کتاب عکس بگیرم، اومد کتابو دستش گرفت این‌طوری نشست :)))خانه‌ی گربه‌ها یا [ماڵی پشیلەکان] نوشته‌ی هیوا قادر نویسنده‌ی کُرد است. هیوا قادر زاده‌ی سلیمانیه‌ی عراق است که سال‌ها در یک تبعید خودخواسته در سوئد زندگی کرده است. درد مهاجرت و غربت را به وضوح در این کتاب حس می‌کردم.یوسف شخصیت راوی کتاب، برای اثبات هویت خود با شخصی که سعی داشت هویتش را انکار کند و به تحریک او بپردازد، در یک میخانه درگیر می‌شود و او را تهدید به مرگ می‌کند. ماجرا به دادگاه می‌کشد و در نتیجه‌ی آن یوسف محکوم به یک ماه کار اجباری در خانه‌ی گربه‌ها می‌شود.فضای داستان بسیار جدید و ناب است. هم‌جواری با حیواناتی زیبا و معصوم حال و هوای داستان را دل‌نشین و در عین حال چون رازی کشف نشده، جذاب و مرموز می‌کند. گربه‌هایی که بارها و بارها اسمشان در کتاب می‌آید و ما هرگز نخواهیم فهمید که به واقع در ذهنِ این موجودات رازآلود چه می‌گذرد.داستان به روابط عمیق انسانی می‌پردازد؛ اینکه هر انسانی قصه‌ای دارد و رازی در دلش نهفته است. قصه‌ی انسان‌هایی که هر کدام به نوعی با گربه در ارتباط بوده‌اند .کل داستان در بازه‌ی زمانی‌ِ یک ماه کار اجباری یوسف است که در این مدت افراد زیادی به خانه‌ی گربه‌ی سیمبا می‌آیند و چند صفحه‌ای از کتاب زندگیِ‌شان را برای شاشتین صاحبِ خانه‌ی گربه‌ها تعریف می‌کنند. شاشتین عطش سیری ناپذیری برای شنیدن و فهمیدن اسرار زندگی دیگران دارد و با کنجکاوی‌های بعضا آزاردهنده‌اش روایت‌های متعددی را وارد داستان می‌کند.شخصیت پردازی در این کتاب بسیار درست انجام شده است و بدون اینکه نویسنده تمام زندگی و هویت شخصیت‌هایش را شرح و توصیف کند که گاهی در رمان‌ها نیازی به آن نیست و فقط سبب سررفتن حوصله‌ی مخاطب می‌شود خواننده کاملا با شخصیت‌ها ارتباط می‌گیرد و در عمیق‌ترین احساسات کاراکترها شریک می‌شود.کتاب در سبک رئال نوشته شده است اما گاهی پهلویی هم به رئالیسم جادویی می‌زند و ذهن و خیال مخاطب را نوازش می‌دهد و به بازی می‌گیرد.در کل کتابی خوش‌خوان با محتوایی کمتر پرداخت شده و ناب است. شخصیت‌هایی که در جست‌وجوی خودشان هستند و به دنبال هویت خود می‌گردند. &quot;خود&quot;ی که گاهی چنان با روزمره‌ها آمیخته می‌شود که تشخیص آن سخت می‌شود.به جز روایت‌های فرعی که از مشتری‌ها و رهگذران خانه‌ی گربه‌ها هستند، جریانِ خاصی در داستان دنبال نمی‌شود یعنی قرار نیست عاشقی به معشوق برسد یا کسی بمیرد یا تنها بماند یا ... کتاب خانه‌ی گربه‌ها فقط دنیایی سرشار از ماجراهای مختلف است که در بستر فضایی روزمره روایت می‌شوند.من خانه‌ی گربه‌ها را از نشر ثالث با ترجمه‌ی مریوان حلبچه‌ای خواندم و فکر می‌کنم جز نشر ثالث هیچ ناشر دیگری کتاب را چاپ نکرده است. داستان روان و ترجمه بسیار عالی بود.این کتاب با سلیقه‌ی من بسیار جور بود و یکی از بهترین کتاب‌هایی که این چند وقت خوانده‌ام. از همان کتاب‌هایی که دلم نمی‌آید بعد از خوانش‌اش دست به قلم نشوم و برای دوستانم معرفی‌اش نکنم. از آنجا که من عاشقِ کشف کردن کتاب‌های کمتر شناخته شده هستم، خانه‌ی گربه‌ها برایم شکار بسیار جذابی بود و باعث شد با گربه‌ی برادرزاده‌ام بیشتر ارتباط بگیرم. قبلا اصلا بغلش نمی‌کردم، نهایتا نوازش. اما بعد از خوانش کتاب در آغوشش گرفتم و اجازه دادم با غریزه‌ی طبیعی‌اش چنگم بزند و گازم بگیرد. شاید اگر این کتاب را نخوانده بودم هرگز زیبایی نهفته در وجود &quot;لیون&quot; را کشف نمی‌کردم. حالا او پنجه‌هایش را روی زانوهایم می‌گذارد و با چشمانش از من می‌خواهد با او بازی کنم. تا دستم را سمتش می‌برم غریزه‌اش فعال می‌شود و گازم می‌گیرد و دوباره و دوباره...بخشی‌هایی از کتاب:سینه‌ی کارینا پر از پروانه شد، سبکی تنش را احساس کرد. حس پرواز به او دست داد؛ پرواز کرد. معتقد بود که فقط بال سبب پرواز موجودات نمی‌شود. پرواز حقیقی پرواز بدون بال است؛ وگرنه پرواز کردن با یک جفت بال که از لحظه‌ی تولد با خود دارید، جسارت نیست.جمله‌ای از سر والتر اسکات است که می‌گوید: &quot;گربه موجودی عجیب است، چیزهای زیادی در دل دارد؛ بیش از آنچه ما می‌دانیم.&quot;زیباست! اما این حرف برای انسان‌ها هم صدق می‌کند.کارینا توقع آن حرف را از من نداشت، به همین خاطر به ناچار شانه‌ای بالا انداخت و گفت:_ممکن است چنین باشد._منظورم این است که شاید معنای آن جمله برای ما هم صدق کند. هر کدام از ما چیزهای زیادی در دل داریم که طرف مقابلمان نه می‌داند و نه شانش شنیدنشان را خواهد داشت...</description>
                <category>Saeedeh</category>
                <author>Saeedeh</author>
                <pubDate>Sat, 11 Oct 2025 20:12:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام خدای بچه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jrangchi/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-elmtqgdjddrk</link>
                <description>در حال حاضر که دارم این متنو می‌نویسم پنج‌تا بچه تو خونه‌ام هستن و دارن با هم بازی میکنن. دوتاشون که بچه‌های خودمن و سه تای دیگه بچه‌های همسایه‌ها. دوتاشون کوچیکن حدود سه ساله پیش خودم بازی می‌کنن. بقیه‌شونم دوم و سوم ابتدایی هستن تو اتاقن درم بسته‌ن که مزاحمشون نشم.صدا دعواشون میاد گاهی ولی کاری به کارشون ندارم. دخالت نمی‌کنم‌ تو بحث و دعواشون به دو دلیل اول اینکه باید یاد بگیرن از گلو هم پایین برن بدون میانجی‌گری بزرگسال، دوم اینکه هرچقدرم عادلانه قضاوت کنی آخرش یکی از بچه‌ها ناراحت میشه پس تا جایی که به کتک کاری نرسن کار به کارشون ندارم.این سه‌ساله‌ها واییییییی خیلی بامزه‌ن. هنوز نمی‌تونن واضح صحبت کنن. من خودم باید کلی فکر کنم تا بفهمم چی میگن ولی خودشون راحت متوجه میشن :)))) . خوبیش اینه هنوز دسته بندی نمیکنن دخترونه و پسرونه واسه‌شون معنا نداره. خیلی زود راضی میشن اماااااا خدا نکنه دعواشون بشه به قصد کشت میزنن. اون خودداری بچه‌های بزرگترو ندارن. به راحتی می‌تونن سر یه اسباب بازی پلاستیکی کوچیک موهای همو بکنن. واسه همین باید همیشه یه چشمم به این کوچیکا باشه.آروین و آنامنم نشستم یه گوشه. هر چی رو خودم کار می‌کنم که برم کتاب بخونم فایده نداره چون اصلا تمرکز ندارم. بعد از این جنگ همش ذهنم درگیره. درگیر این بچه‌های بی‌گناه. تکلیفشون چی میشه. به احتمال زیاد دوباره جنگ میشه و ما می‌مونیم این بچه‌هایی که هیچی از جنگ نمی‌فهمن اما عمر و بچگی و جوانی و آینده‌شون تحت تاثیرِ نتیجه‌ی همین جنگه. واقعا نگرانم. تنها پناهم این روزا سازمه. فقط وقتی کالیمبای عزیزدلمو میزنم ذهنم از همه چیز خالی میشه.</description>
                <category>Saeedeh</category>
                <author>Saeedeh</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jul 2025 18:19:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکانیسم دفاعی برای بقا</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jrangchi/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%82%D8%A7-lvwyifwqphrq</link>
                <description>انسان موجود سازگاریست. هر چیزی که توان تغییرش را نداشت به آن عادت می‌کند. حتی اگر دیدنِ صحنه‌ای آزار دهنده باشد، حتی به شنیدنِ خبر ِمرگِ کودکانِ بی‌دفاع، و هر چیزی که روزگاری غیر قابل تحمل باشد بعد از مدتی عادی می‌شود. و این چیزی نیست جز یک مکانیسم دفاعی برای بقا.فعلا آتش بس است، البته آتش بسی متزلزل و غیر قابل اعتماد. باید دید که درنهایت چه می‌شود هیچ چیزی قابل پیش بینی نیست.روز اولی که جنگ شده بود در دزفول همه خیابان‌ها خلوت بود و مغازه‌ها خالی. مردم از ترس در خانه‌ها مانده بودند. حتی بعضی‌ها به خارج از شهر گریخته بودند اما بعد کم‌کم دوباره به خانه‌ها برگشتند. مغازه‌ها دوباره باز شدند و رونق گرفتند. دوباره خیابان‌های اصلی ترافیک شد. درحالی که پدافند در آسمان درگیر بود مردم در ساحلی نشسته بودند و تخمه می‌شکستند و تحلیل می‌کردند که تشییع جنازه کدام شهید شلوغ‌تر بود. از عادی شدن و عادت کردنمان همین بس که زن همسایه‌مان گفت از عید، پول نویی برات مونده؟ می‌خواست برای جشن عقد خواهر زاده‌اش دسته گل پولی درست کند. منم گفتم این چه کاریه آخه خب یه کارت هدیه بگیر بذار تو یه دسته گل.کاملا سردرگم هستم. متاسفانه من نسبت به عادت کردن کمی از خودم مقاومت نشان می‌دهم. امروز داشتم فکر می‌کردم چه خوب شد تخت بچه‌ها را جا‌به‌جا نکردیم، -آخه یکی از تخت‌ها زیر پنجره بود و خطرناک-چه خوب شد جایی نرفتیم و در خانه ماندیم و اخبار متناقض خواندیم. به زودی به آتش بسِ ناپایدار عادت می‌کنیم...</description>
                <category>Saeedeh</category>
                <author>Saeedeh</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 15:46:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آرمین...</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jrangchi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86-c2bsmkywhegu</link>
                <description>شهید آرمین موسوی ۸ سالهبمیرم برایت مادربمیرم برای چشم‌های معصومتبمیرم برای آرزوهای از دست رفته‌اتمیدانی...مادر که باشی برای پرپر شدن هر کودکی داغدار می‌شوی.تو فقط ۸ سال بود که پایت به این دنیای عجیب باز شده بود، یک سال از پسرم بزرگتر بودی. تو نه از جنگ چیزی می‌دانستی و نه از آرمانی که در راهش ناجوانمردانه شهید شدی.من می‌دانم که چه رویاها و هیاهو و هیجانی خاموش شده. دیروز صبح داشتی بازی می‌کردی. شاید داشتی تصمیم می‌گرفتی که چه کلاس تابستانه‌ای ثبت نام کنی و مادرت سعی می‌کرد بدون اینکه ترسی به دلت راه دهد برایت توضیح دهد که شاید امسال شرایط مثل همیشه نباشد و لازم باشد بیشتر در خانه بمانیم. شاید تو عاشق فوتبال بودی و مثل هم سن و سال‌هایت در تب و تاب خریدن کارت فوتبالی بودی. شاید مادر و پدرت برایت لباسی تازه خریده بودند و تو ذوق پوشیدنش را داشتی و حالا هم تو و هم مادر و پدرت آسوده و آرام در سردخانه‌ای نچندان دور از خانه‌ی ما آرمیده‌اید. برای مادرت خوشحالم که نماند تا هر بار لباس تازه‌ات را ببیند هر روز بمیرد.پسرکم کاش به وقت پروازت برای ما زمینی‌ها دعا می‌کردی. کاش حالا که در آغوش خداوند لم داده‌ای به او بگویی اینجا روی زمینش آدم‌ها به جان هم افتاده‌اند.عزیزم برایت آرامش آرزو نمی‌کنم چون یقین دارم که تو حالا در پناه خدا در آرامشی پس تو از خدا برای قلب‌های ما آرامش بخواه.دعا کن برای مردمی که از همه چیز خسته شده‌اند.پ.ن: تف به شرف علی کریمی و وطن فروشان و کور دل‌هایی که نمی‌بینند و نمی‌فهمند... نمی‌دانم چطور میشود انقدر جهت گیری سیاسی کورکورانه باشد که از کشوری دیگر بخواهیم کشورمان را بمباران کند....خداحافظ ای داغ بر دل نشسته...</description>
                <category>Saeedeh</category>
                <author>Saeedeh</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 14:48:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عدد</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jrangchi/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-dv0fvblaxyte</link>
                <description>از بچکی کابوسم جنگ بود. هر وقت که تو اخبار میگفتن جنگ هیچ وقت فکر نمیکردم که برای کشورمون اتفاق بیوفته همیشه فکر میکردم ایران هیچ وقت اجازه نمیده کسی به کشورش دست درازی کنه و به هر طریقی که شده حتی با کوتاه اومدن جلوشو میگیره.بچه‌ها و مردممون دارن میمیرن و ما وارد یه جنگ تمام عیار شدیم. دیگه بازیِ رسانه‌ای نیست. جنگ روانی نیست. جنگه جنگ. ما هر شب شاهد ضدهوایی‌ها و پدافندا هستیم. تا صبح بارها و بارها صدای ضدهوایی میاد. از تو تراس نگاه میکنم به جای نقطه‌های روشن و چشمک زن ستاره یه آسمونِ ترسناک میبینم که به جای ستاره پدافندا زحمت چشمک زدن رو میکشن. نمیتونم تظاهر کنم که نمیترسم. میترسم. از آینده‌ی بچه‌هام میترسم. تهران داره داغون میشه. کشورم داره صدمه میبینه. آمار شهدا داره بیشتر میشه. پیش بینی کردن که تا ۲۱ روز حداقل میزنن.بسه‌مون نیست؟ مردم بمیرن اصلا اهمیتی نداره؟ما فقط یه عددیم برای آمار کشته شده‌ها. اگه منو بچه‌هامو شوهرم بمیرم فقط ۴تا به آمار کشته‌ها اضافه میشه همین. قراره چی بشه نمیدونم. فقط به عنوان یه عدد میگم کهلعنت به جنگلعنت به جنگلعنت به جنگو لعنت به همه‌ی کسایی که از مردن آدما، مردن رویاها، مردن امید و آرزوها خوشحال میشن...</description>
                <category>Saeedeh</category>
                <author>Saeedeh</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jun 2025 16:22:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند دقیقه از یک روز معمولی...</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jrangchi/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-ncgmjxslpzre</link>
                <description>من باورش نکردم دانه‌های ریز و درشت اشک‌ها روی گونه‌های فربه‌اش سرمی‌خورد لاک‌ نامرتبی روی ناخن‌های نه چندان زیبایش بود و خیسیِ اشک مژه‌هایش را تیره‌تر کرده بود. دسته‌ای جوراب و دستمال در دست گرفته بود و با اصرار و گریه و مویه سعی می‌کرد ترحم بخرد و جنس‌های نامرغوبش را بفروشد. چه معامله‌ی زننده‌ای. من گوشه‌ای نشسته بودم و به دستگاه کارت خوانی خیره شده بودم که از کیفش درآورد با اشک میپرسید: رمز؟ وقتی از سالن بیرون میرفت پشت مانتویش نوشته بود keep calm i&#x27;m a queen مانتو خیلی قدیمی بود... من باورش نکردم ولی نمی‌دانم چه چیزی را باور نکردم.مگر ترحم خریدنی است؟</description>
                <category>Saeedeh</category>
                <author>Saeedeh</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2025 19:10:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا لیست خریدت رو تیک بزن...</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jrangchi/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B2%D9%86-nuippds7rmep</link>
                <description>تا به حال شده بخوای به کسی هدیه بدی ولی پولت به اندازه‌ی هدیه‌ای که دلت می‌خواد بخری نباشه؟ تا به حال شده به یه وسیله‌ای نیاز داشته باشی ولی نتونی اون کیفیت مد نظرت رو تهیه کنی؟ مجبور شدی با کیفیت پایین‌تری خرید کنی تا با بودجه‌ات سازگاری داشته باشه. بارها برای همه‌مون پیش اومده که به یه وسیله‌ای نیاز داشتیم و بعد از دیدن قیمتش صبر کردیم تا پولمون به اندازه‌ی خرید اون وسیله بشه اماااا امان از تورم. بعد از یکی دو ماه با افزایش قیمت روبه‌رو شدیم. یا حتی گاهی مجبور شدیم بین کالاهایی که احتیاج داریم یکی رو انتخاب کنیم چون علتش مشخصه توی اون لحظه به اندازه‌ی همه‌شون پول نداشتیم. راه‌حل همه‌ی این مشکلات چیه؟ مایی که توی تورم روزافزون داریم زندگی می‌کنیم و جوانی می‌گذرونیم آیا حق داشتن کیفیت و تنوع مدنظرمون رو نداریم؟ حتی اگه یکی از مشکلات بالا تا به حال برات پیش اومده _بعید می‌دونم پیش نیومده باشه_ با من تا انتهای این نوشته همراه باش تا بهت بگم چیکار کنی. یه جایی رو بهت معرفی می‌کنم که با چهار قسط بدون هیچ‌گونه سود و بهره‌ای و البته بدون ضامن بتونی خرید کنی. مگه دااااااریم؟؟؟ این روزا تعریف کردن از خرید آنلاین دیگه گفتن نداره، همه می‌دونن که به جای ساعت‌ها وقت و انرژی تلف کردن توی خیابان‌ها و درنهایت مواجه شدن با تنوع محدودی از کالاها _اونم بدون تخفیف_ میشه پشت سیستمت بشینی و به اندازه‌ی یه دنیا تنوع داشته باشی. به خصوص اگه بلک‌فرایدی باشه، کلی تخفیف روی کالاها خورده باشه و از همه بهتر فقط با پرداخت یک چهارم مبلغ بتونی خرید اقساطی داشته باشی. پس تو رو آشنا می‌کنم با دوست جدیدم: اسنپ پی. دوستی که بدون منت بهت اعتبار میده تا کم کم بتونی پول کالایی که خریدی رو بدی. توی اسنپ پی می‌تونی با امنیت کامل خرید کنی و فقط با پرداخت یک چهارم مبلغ کالای مورد نظرت رو دریافت کنی و مابقی پول رو توی سه ماه بعدی تکمیل کنی. با هربار خوش قول بودن و خوش حساب بودنت، یعنی با به موقع پرداخت کردن قسط‌هات میشه اعتبارت رو افزایش بدی تا بتونی سری بعد مبلغ بالاتری خرید کنی. فکر کن می‌خوای طلا بخری و پولت نمیرسه. با این تورم بازار طلا و سکه درنهایت بعد از جمع کردن پولات بازم میبینی پولت کمه. چراااا؟ چون بازم طلا افزایش قیمت داشته. اینجاست که باید از دوست جدیدمون استفاده کنی. اسنپ پی بهت این امکان رو میده که بتونی اقساطی طلای مدنظرت رو بخری و بعد از چهار ماه که قسطات تموم شد می‌بینی که برخلاف همیشه این بار تو هم تونستی با بازار بدویی و ارزش طلات بیشتر شده. توی اوضاع تورم که انقدر وضع مالی همه نابسامان شده، و تقریبا تهیه‌ی وسایل مورد نیاز برای همه چالش‌برانگیز شده لازم دونستم که اسنپ پی رو بهت معرفی کنم تا شاید گره‌ای از مشکلت باز بشه و تو هم بتونی خرید کنی.بهرحال برای هر کاری بهتره از کسانی که مورد اعتمادمون هستن و تجربه‌ی اون کار رو دارن مشورت بگیریم. منم از دوستانم پرسیدم و ازشون خواستم مزیت‌های استفاده از اسنپ پی رو باهام درمیون بگذارن. اینم نتیجه‌ی پرسیدن من. شما هم می‌تونید از دوستانتون بخواهید که تجربه‌شونو با شما به اشتراک بگذارند. دوست من حدودا یک ساله که از اسنپ پی خرید می‌کنه و به گفته‌ی خودش از وقتی که باهاش آشنا شده همیشه بهش مقروضه :))) چون خیلی از کالاهای مورد نیازش رو می‌تونه اون‌جا پیدا کنه و قسطی خرید کنه.همین روزهاست که بلک فرایدی شروع بشه. بیاین گارد خودمون رو باز کنیم درسته بلک فرایدی مربوط به فرهنگ ما نیست اما اگه بتونه در جهت سهولت زندگی ما قدمی برداره، خب چرا که نه؟ ازش بهترین استفاده رو می‌کنیم. تقریبا توی این چندسال اخیر همه‌مون تجربه‌ی خرید از بلک فرایدی رو داریم حالا اگه از اسنپ پی باشه و بصورت اقساطی، قدرت خریدت چهار برابر بیشتر میشه. از ۳۰آبان ماه تا دو هفته بعد از اون، تخفیفات بلک فرایدی روی محصولات اسنپ پی اعمال میشه. می‌تونی حسابی وقت بذاری و با دقت و وسواس کالاهای مدنظرت رو چک کنی تا هر وقت تخفیف بالایی خورد ازش بهترین استفاده رو داشته باشی. امیدوارم تو هم بتونی این بار همه‌ی لیست خریدت رو تیک بزنی. اگه تجربه‌ی خرید از اسنپ پی رو داری، خوشحال میشم توی کامنت‌ها از تجربه‌ت برامون بنویسی.از اینجا می‌تونی اطلاعات بیشتری راجع به نحوه‌ی استفاده از اسنپ پی داشته باشی. https://snapppay.ir/</description>
                <category>Saeedeh</category>
                <author>Saeedeh</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2024 11:58:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی شد که این عکس رو گرفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jrangchi/%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%B1%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-a8cqhrsgbzpp</link>
                <description>بیشتر مواقع دچار خودسرزنشی میشم اینکه چرا من فقط خونه‌دارم، چرا جایگاه اجتماعی ندارم. حس میکنم پشت خونه داری قایم شدم حالا علتش تنبلیه، اجتماع گریزیه، درون‌گراییه، نمیدونم. اون‌قدرا وسواس به خرج نمیدم که حتما همه چی سر جای خودش باشه. در عوض وقت میذارم واسه چیزای دیگه. با بچه‌ها بازی میکنم یا براشون کتاب می‌خونم. یا اصلا واسه خودم کتاب می‌خونم. چند روز پیش تو آشپزخونه مشغول بودم که چشمم افتاد به دخترم و یه لبخند از ته دل رو لبم نشست. آناهیتای دوساله‌ی من این عکس رو گرفتم تا یادم باشه تو مسیر درستم. وقتی دیدم دخترم اینجوری الگو برداری کرده با اینکه اصلا بلد نیست بخونه فهمیدم وسط این همه خسته شدنا، این همه سرزنش کردنا و ناامیدیا و این همه به پوچی خوردنا اگه خوب دقت کنم میبینم که کارام بی نتیجه نیستن. این عکسو گرفتم تا یادم باشه وقتی بهم میگن این همه درس خوندی که همش بشینی تو خونه و وقتتو بذاری واسه بچه‌داری، وقتی بهم میگن زیاد از خودگذشتگی میکنی. یا اصلا وقتایی که خودم به خودم گیر میدم و فکر می‌کنم کارام بی‌ارزشه و نتیجه چندانی نداره، همون موقع این عکسو نگاه کنم و بدونم اولین و مهمترین الگوی هر بچه‌ای پدر و مادرشه. اگه از عادت کتابخونی من الگو برداشته به همین شکل هم از عادات بدم الگو برمیداره. پس با هربار نگاه کردن به این عکس باید یادم بمونه که هر کار اشتباه من میتونه زمینه ساز اشتباهات بچه‌هام باشه. اگه من انقدر خودسرزنشی داشته باشم قطعا این عادت رو به بچه‌هامم میدم. باید یاد بگیرم به خودم بفهمونم نمیشه همه چیز رو با هم داشت. اگر میخوام که رو تربیت بچه‌هام اشراف کامل داشته باشم باید بهاش رو هم بدم و بهاش اینه که یه مدتی از تو خونه موندن لذت ببرم شاید بهتر باشه بگم به خودم اجازه بدم لذت ببرم نه اینکه همیشه همه چیزو زهرمار خودم کنم. این که من شغلی که می‌تونستم داشته باشم و ازش لذت ببرم رو ول کردم تا کنار بچه‌ها باشم، به زعم من تصمیم درستیه. البته که حرفای دیگران هم در القای این حس که خونه‌داری و بچه‌داری یعنی بیکاری بی‌تاثیر نیست. من هر شب از خستگی فقط ۳۰ثانیه طول میکشه تا خوابم ببره، وقتی انقدر کار می‌کنم که انقدر خسته میشم چرا باید انقدر به خودم سخت بگیرم و کارای خودمو بی‌ارزش بدونم.</description>
                <category>Saeedeh</category>
                <author>Saeedeh</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2024 22:45:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب &quot;کلارا و خورشید&quot; نوشته‌ی کازوئو ایشی‌گورو</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jrangchi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B2%D9%88%D8%A6%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B1%D9%88-xomgnluqxbjm</link>
                <description>کتاب کلارا و خورشید نوشته‌ی کازوئو ایشی‌گورو نویسنده‌ی انگلیسیِ ژاپنی‌تبار هست که من از نشر چشمه با ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت خوندم. حدود ۳۰۰ صفحه هست و یه موضوع آخرالزمانی داره. کتاب با یه ایده‌ی بسیار جذاب شروع میشه. داستان راجع به نحوه‌ی زندگی انسان‌ها در آینده و ورود ربات‌های پیشرفته به زندگی روزمره‌ی آدم‌هاست. اوایلِ داستان خواننده منتظره تا از طریق مکالمه‌ها یا صحبت‌های راوی با خودش اطلاعات و جزئیات بیشتری از فضای داستان دستگیرش بشه ولی متاسفانه جز بخش‌هایی که خیلی گذرا اشاره‌هایی میشه هیچ توضیح دقیق و واضحی وجود نداره. و تا آخر داستان هم همین‌جوری قطره چکانی اطلاعات میده. ولی حدودا بعد از خواندن یک سوم داستان دیگه دستمون میاد چه خبره. مثلا یه باگی که وجود داره تو داستان اینه که مدام از بچه‌های ارتقا یافته حرف میزنه ولی اواخر کتابه که متوجه میشیم منظور از ارتقا یافته دقیقا چیه. محتوای کتاب سعی داره تبعات غرق شدن آدما در دنیای تکنولوژی رو بیان کنه و تا آخر داستان این سوال در ذهن مخاطب هست که آیا واقعا میشه ربات‌ها جای انسان‌ها رو بگیرند. از طرفی هم به تبعیض‌ها اشاره‌ای میشه که حتی در دنیای فوق پیشرفته هم نمیشه پیشرفته زندگی کنی اگر که پول نداشته باشی. در دنیای امروز تنها چیزی که انسان‌ها توش تصرف نکردن بهره‌مندی آدما از هوش هست ولی تو این کتاب آدمای پولدار با هزینه‌های سنگین می‌تونن به هوش بالاتری برسن و آدما به دو دسته‌ی ارتقا یافته و ارتقانیافته تقسیم میشن. اینطوری نویسنده سعی داشت انزجارش رو از تبعیض بیان کنه. در کل من یه مقدار انتظار بیشتری داشتم ولی خب به خاطر اینکه موضوع جذاب و جدیدیه خوندنش خالی از لطف نیست، اما یه جاهایی خواننده باید حوصله کنه تا داستان پیش بره. از لحاظ ترجمه به نظرم روان بود ولی یه جاهایی هم می‌تونست انتخاب کلمات بهتری داشته باشه. ترجمه‌های دیگه‌ای هم هست ولی پیشنهادم همین نشر چشمه‌ست. چون کازوئو ایشی‌گورو حقوق نشر فارسی کلارا و خورشید رو به نشر چشمه داده.  فیلمش رو هم قراره بسازن، فکر می‌کنم فیلمنامه‌ی جالبی بشه از این داستان درآورد. خودم مشتاقم فیلمش بیاد ببینم.</description>
                <category>Saeedeh</category>
                <author>Saeedeh</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2024 13:34:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب آرایشِ دشمن اثر آملی نوتومب</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%90-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A8-hi6vxp6czcec</link>
                <description>آرایشِ دشمن دهمین کتاب آملی نوتومب نویسنده‌ی فرانسوی زبان است که از نشر قطره با ترجمه‌ی زیور ایزدپناه خواندم. رمانی‌ست گفتگو محور، کوتاه اما بسیار جذاب. از همان کتاب‌هایی که با خواندن اولین صفحاتش مجذوب سماجت تِکستور تِکسِل می‌شوید. تکسل غریبه‌یست که اصرار دارد ماجرای زندگی‌اش را برای ژروم تعریف کند. داستان سرشار از غافلگیری‌های تکان دهنده است و همین غافلگیری‌ها سبب می‌شود که داستان دوباره جان بگیرد و این بار از دریچه‌ی دیگری که باز شده است جذابیتش را ثابت کند. محتوای کتاب تاثیر گرفته از تعالیم فروید است و می‌توان گفت دو شخصیت اصلی هر دو به صورت نمادین بیانگر جنبه‌ی نهاد(اید) و خود(ایگو) در اندیشه‌های فروید است. نمادین بودن داستان را تقریبا از اواسط داستان می‌توان فهمید که بسته به اینکه چقدر به این ژانر علاقمندید از جذابیتش کم یا به آن افزوده می‌شود. البته این نمادین بودن اغراق شده نیست به گونه‌ای که تا اواخر داستان هم می‌تواند جنبه‌ی رئال خود را حفظ کند. کتاب را نه تنها به علاقمندان به روانکاوی بلکه به تمام کسانی که به ادبیات داستانی علاقه دارند پیشنهاد می‌کنم. با وجود این‌که داستان بسیار ساده و خوش‌خوان است اما نویسنده به طرز ماهرانه‌ای از روانکاوی و فلسفه بهره گرفته، و با این حال نیاز به هیچ پیش‌زمینه‌ی تخصصی برای خوانش کتاب نیست و فهمیدنش بسیار آسان است. اما چیزی که برای من بسیار عجیب بود طراحی جلد نشر قطره بود، با اینکه داستان حول محور یک خانم است اما این تصویر انتخاب شده برای جلد هیچ شباهتی به محتوای بیان شده در کتاب ندارد. ضمن اینکه اصلا منِ مخاطب را برای خوانش کتاب ترغیب نکرد. طراحی جلد نسخه‌ی اصلی کتاب خیلی بهتر بود، باز هم تصویر یک خانم است اما کاملا مشابه با توصیفات بیان شده از شخصیت زن داستان.جلد نسخه‌ی اصلی ولی به نظر من بهترین جلد را نشر چشمه برای این کتاب طراحی کرده. هم با محتوای کتاب سازگار است و هم از نظر من جذابیت بصری دارد.نشر چشمهدر کل از خواندن این کتاب بسیار لذت بردم و فکر می‌کنم ارزش خواندن دارد. یکی از نقطه‌ قوت‌های کتاب از نظر من این است که فقط یک داستانِ ساده نیست و حرفی برای گفتن دارد. مخاطب بعد از خوانش کتاب به فکر فرومی‌رود و به دنبال دشمنِ درون خود می‌گردد.۲اردیبهشت/ سعیده رنگچی</description>
                <category>Saeedeh</category>
                <author>Saeedeh</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2024 17:43:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاثیر کلمات در فرزندپروری</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jrangchi/%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-eytskekkyy9o</link>
                <description>به دو نقاشی زیر دقت کنید. هر دو از یک سوژه(سونیک) و در یک روز  و توسط یک کودک نقاشی شده‌اند.تصویر شماره یکتصویر شماره دو احساسی که از نقاشی اول دریافت می‌کنیم حس امنیت و آرامش است. لبخند روی لب‌های سونیک و چشمان زیبا و مهربان‌اش تکمیل کننده‌ی حس مثبت و آرام نقاشی است.  نقاشی دوم اضطراب و تزلزل را القا می‌کند. ترس و هراس از چشمان مبهوتش می‌بارد. بی‌حوصله رنگ شده و حتی دستش بی‌رنگ و بدقواره است. چهره‌ی بی لبخندی که عدم ثبات را در جز به جزءش می‌توان دید. سونیک بین دو خط فاصله قرار گرفته است. انگار با کشیدن عامدانه‌ی این دو خط فاصله سعی در ایجاد امنیتی داشته که در آن لحظه احساس نمی‌کرده. همانطور که اول نوشته گفتم این نقاشی‌ها هر دو توسط پدرام پسر شش ساله‌ام کشیده شده‌اند. اولی در ساعات اولیه‌ی روز در خانه در حالی که در آرامش کامل بود کشیده شده. دومی اواخر روز در مهمانی و در موقعیتی پراسترس کشیده شده، چون خواهرش افتاده بود و به شدت گریه می‌کرد و تقریبا مقصرش هم پدرام بود. حدس میزنم شاید آن دو خط فاصله نشانگر فاصله‌ای باشد که میان ما و پدرام افتاده بود (البته از دید پدرام). کمی می‌ترسم از این همه نماد در یک نقاشی کودکانه. قطعا این فاصله را با کلماتی که در رابطه با آن اتفاق به کار برده‌ایم احساس کرده. آرامشِ نقاشی صبح و تزلزل نقاشیِ شب همگی درنتیجه‌ی رفتار و گفتار ما با او بوده است. هر جمله و کلمه‌ای که در مکالماتمان با کودکان به کار می‌بریم می‌تواند تاثیری خیلی بیشتر از آنچه که در تصور ماست روی کودکانمان داشته باشد. نمونه‌ای دیگر از تاثیر کلمات مربوط به روزی بود که به مناسب روز طبیعت هر یک از بچه‌های مهد باید یک گلدان یا نهال را به مدرسه می‌بردند و درصورت تمایل به مدرسه اهدا می‌شد. پدرام چون گلدان را خودش کاشته بود راضی نبود به مدرسه بدهد. یکی از معلم‌ها این موضوع را فهمیده بود و جهت شوخی به او گفته بود: &quot;من می‌خوام گلدونتو ببرم واسه پسر خودم.&quot; و ظاهرا بارها تکرارش کرده. پدرام با این‌که در مدرسه گریه نکرده و چیزی نگفته بود اما آنقدر این حرف رویش تاثیر گذاشته بود که با بغض برایم تعریفش کرد و کمی هم گریه کرد از ترس از دست دادن گلدانِ محبوبش. واضح است که معلم قصد بردن گلدان را نداشته اما یک شوخی می‌تواند کودکان را تحت تاثیر قرار دهد. چون کودکان توانایی تشخیص شوخی از جدی را ندارند و ما بزرگترها با عدم آگاهی از این موضوع بارها کودکان را ناخواسته در موقعیت‌های پراسترس قرار داده‌ایم. حتی اگر به سا‌لهای قبل خودمان بنگریم موارد مشابهی را می‌یابیم که بزرگترهامان شوخی کرده و خندیده‌اند و به سادگی از کنارش عبور کرده‌اند اما ما حتی در بزرگسالی هم آن را به یاد می‌آوریم چون در آن سنین توانایی تشخیص شوخی بودن آن را نداشته‌ایم. بار مثبت یا منفی کلمات آنقدر زیاد است که می‌توان تنها با تغییر لحن بیانش موقعیت را تغییر داد. برای مثال نمونه‌ای از تجربه‌ی خودم در رابطه با پسرم را برایتان شرح میدهم: از دست شیطنت‌های پسرک کلافه بودم. به شدت داشتم سعی می‌کردم خودم را کنترل کنم. پشت سر هم شیطنت می‌کرد و تمام انرژی‌ام را گرفته بود. در عالم بازی‌های خودش بود و اصلا متوجه نبود که چقدر روی اعصابم راه رفته. برگشت سمتم و از من خواست برایش یک ماشین اسباب‌بازی که دست دوستش دیده را بخرم منم با حرص و تمسخر لبخندی زورکی زدم و گفتم: &quot; نه که خیلی پسر خوب و حرف گوش کن و منظمی هستی.&quot; پدرام خندید گفت آاااااره. اصلا متوجه نشد که با تمسخر این حرف را زدم. جملاتم را تعریف و تمجید از خودش برداشت کرد و همین باعث شد ورق برگردد و پسرک بیشتر مراقب رفتارش باشد. تمام مدت که بکن و نکن می‌کردم هیچ تاثیری نکرد اما همان یک جمله‌ای که او مثبت برداشتش کرد باعث شد آرام و قرار بگیرد. و من برای بار هزارم به وجد آمدم از تاثیر کلمات.  این متن را برای تمام پدر و مادرها و تمام کسانی که به نوعی با کودکان در ارتباطند نوشتم تا شاید تاثیر کمی در آگاهی رسانی داشته باشم. به امید روزی که بتوانیم فرزندانی با روان سالم تحویل جامعه‌مان بدهیم.میگه دستام رنگ زامبی شده :)</description>
                <category>Saeedeh</category>
                <author>Saeedeh</author>
                <pubDate>Fri, 26 Apr 2024 18:50:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نهایتِ &quot;بودن&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jrangchi/%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-o784k7tdyqiz</link>
                <description>روانه شوچون قطره‌ای رها شده از ابری باران‌زاباریدن با تمام وجودصدا شوچون جیغ مادری در آستانه‌ی زایشزایشی دردناک و ماحصل‌اش:رویش برگی ظریف در شاخه‌های پر پیچ و خم زندگیچه صدای ثمر بخشیاشک شوهمان اشک‌هایی که چون سیلی مهارنشدنی، سدِّ چشمان را می‌شکند.که نهایت غلیان احساسات هستند و هیچ نیرویی یارای مقاومت در برابر این قطره‌های ناچیز را ندارند.کاش میشد هر چیزی که باشیم:یک قطره بارانیا یک صداو حتی یک اشکنهایت بودنمان باشیم.این که با تمام وجود یک قطره اشک باشم برایم بسی لذت‌بخش‌تر از یک دریاچه است در حسرت دریا شدن.نهایت بودنمن از نهایتِ &quot;بودن&quot; حرف میزنم.۱/ ۲ / ۰۳</description>
                <category>Saeedeh</category>
                <author>Saeedeh</author>
                <pubDate>Sat, 20 Apr 2024 22:08:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدیمی‌ترین نوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jrangchi/%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-fptx7cml1ed0</link>
                <description>&quot;غروب پاییز است و میان صدها قلبی که در اطرافم می‌تپد تنها هستم چرا که هیچ‌کدام برای من نمی‌تپند و فقط منتظر بهانه‌ای هستند تا بخندند&quot;فکر می‌کنم برای یه نویسنده‌ی ۱۴ساله زیادی دارک باشه ولی بهرحال توی همین سن و توی مدرسه اینو نوشتم همش فکر می‌کنم چه عاملی منو انقدر منزوی کرده شاید من از اول تمایلی به قاطی شدن با بقیه نداشتم. شایدم داشتم ولی ناامیدم کردن. نمی‌دونم و برام مهم نیست. دلگرم به گفته‌ی عمو آرتور در ستایش درون گرایی:  &quot;همان‌طور که هر کس در محدوده‌ی پوست خود قرار دارد، از حیطه‌ی شعور خود نمی‌تواند بیرون رود و درست در همین محدوده زندگی می‌کند: از این رو نمی‌توان از بیرون چندان کمکی به دیگری کرد.&quot;ناامید از دیگری، سر به جَیب خود فرو می‌برم و درون خود را بیش از پیش می‌کاوم.اولین پست از ۱۴۰۳ بوی کهنگی می‌داد ولی با عکس هفت‌سین عیدمون که بوی تازگی و شروع سال جدید میده خنثی‌ش می‌کنم.ساده اما صمیمی</description>
                <category>Saeedeh</category>
                <author>Saeedeh</author>
                <pubDate>Sun, 24 Mar 2024 03:09:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنگین کمان</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jrangchi/%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86-uxstbrfqdey2</link>
                <description>روز به شب می‌رسد، بازی به آخر. و هر امروزی فردا می‌شود. غم اما به آخر نمی‌رسد فقط ماهیتش را تغییر می‌دهد و گاهی هم آنقدر کش می‌آید تا لوث شدن گریبانش را می‌گیرد و درنهایت مثل یک زخم باز هر از چند گاهی نمک روزگار به خدمتش می‌رسد. آه از این دار مکافات... دوستم پرسید چطوری؟ گفتم در حال کنار آمدن با چالش جدید زندگی‌ام. دلداری‌ام داد. از ناخن‌های تازه ژلیش شده‌اش فیلم فرستاد. گفتم خوش‌رنگ است و به دستش می‌آید. گفت با مادرش بحثش شده سر قبول و نقبول غسل‌هایش. گفتم سی سالگی زیادی برای نصیحت شنیدن دیر است و زیادی برای نصیحت کردن زود. چهارمیخ شده‌ایم روی باورهایمان و اگر چیزی بتواند تکانمان بدهد خودمانیم که قصد جا به جایی کرده‌ایم. گفتم بحث نکن، همین. نظرش را بشنو اما کاری که احساس بهتری نسبت به آن داری را بکن. و او مدام ادامه می‌داد تا حرفش را به کرسی بنشاند. انگار که مادرش روبرویش نشسته باشد. شاید فهمیده بود من هم بیشتر با مادرش هم نظرم. غمم زور گرفت، ای کاش تمام غم و غصه‌ی من و مادرم هم خلاصه می‌شد سر قبول و نقبول غسل‌های من.هر از چند گاهی که بیعار می‌شوم یادم می‌رود که غصه چقدر می‌تواند کاربلد باشد و فکر می‌کنم تا همیشه می‌شود به بیعاری زد و شاد بود. مادرم می‌گوید تو چرا انقدر فکری هستی هر آدمی خدایی دارد. چه کنم که دست خودم نیست و آب، زهر می‌شود به دهانم وقتی که خم به ابروی عزیزانم برود. می‌گوید دم عید است دستی به سر و رویت بکش به خانه‌ات سر و سامان بده و من نمی‌گویم که دلم باید سامان بگیرد وگرنه خانه و سر و روی دست کشیده و ابروی نوک تیز شده قراری بر دل بی‌قرارم نیست.دست به دعا می‌شوم، زیارت عاشورا می‌خوانم. شرح مصیبت و لعن و نفرین مصیبت دهنگان. سوز دل می‌خوانم تا سوز دلم آرام گیرد. این عادت آدمی تمامی ندارد که وقتی بداند فقط خودش درد نمی‌کشد تحمل برایش آسان‌تر می‌شود. باگ بشریت. حدیث کساء می‌خوانم و دل می‌بندم به بند آخرش و همه‌ی همّ و غم‌ام را در ذهنم می‌آورم تا خدا، رهاییِ وعده داده‌اش را در حقم ادا کند.وقتی که میان باران و خوشید صلح برقرار می‌شود، آسمان با یک رنگین کمان به بزم می‌نشیند.من منتظر رنگین کمان زندگی‌ام هستم.من و زمین و آسمانِ خدا و رنگین کمانش</description>
                <category>Saeedeh</category>
                <author>Saeedeh</author>
                <pubDate>Sat, 16 Mar 2024 04:51:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگه یعنی دیگه...</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jrangchi/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-qfstchug9dxv</link>
                <description>وقتی پسر ۶ساله‌م یه کاری میکنه که کار اشتباهی نیست و آسیبی بهش نمیزنه اما با منطق من جور درنمیاد بهش میگم چرا اون کارو کردی؟میگه دیگهمیگم دیگه یعنی چی؟میگه &quot;دیگه یعنی دیگه&quot;و از اون بیشتر چیزی نمی‌پرسم چون می‌دونم &quot;دیگه یعنی دیگه&quot; یعنی:مامان به فردیت من احترام بذار. بذار خودم تصمیم بگیرم هرچند که باب طبع تو نباشه. یعنی بابت هر انتخابی انقدر ازم دلیل نخواه، بپذیر که ممکنه گاهی منطقمون با هم نخونه، حتی اگه من ۶سالَم باشه و تو ۳۰سالت. یعنی انقدر خودتو صاحب نظر ندون، شاید گاهی تویی که اشتباه میکنی. یعنی درست و غلطو کی مشخص میکنه؟ یعنی انقدر سلیقه‌ی شخصیت‌ رو به من تحمیل نکن. یعنی اینو بدون که حتی اگه همه‌ی آدما دارن یه کاری رو میکنن بازم دلیلی بر درست بودنش نیست و ممکنه من بخوام جور دیگه‌ای عمل کنم.مدتیه من اینستاگرامم رو خیلی چک نمی‌کنم مثلا شاید دوهفته‌ای یه بار اونم بخاطر عزیزانم. چون واقعا فضاش برام خوشایند نیست. مثلا لایک کردن و دیدن دختر فلانی که پاشو رو پاش انداخته تا مخصوصا چکمه‌ی چرمشو ببینیم، برام لذتبخش نیست. اونم چکمه‌ی تا زانو‌ای که توی خوزستان ما مطلقا هیچ کاربردی نداره مگر جهت عقب نموندن از قافله‌ی چکمه‌پوشا. اگر برای خودش این کار بامعنا و لذتبخشه من کی باشم که نظر بدم اما خب حق دارم که بخوام ببینم یا نخوام.یا مثلا دیدن افتادن یا سر خوردن یه نفر که میدونم احتمالا بعدش بلایی سرش اومده یا حتی مرده برام خنده‌دار نیست. حتی اگه چیزایی توش ببینم که بنظرم واقعا خنده‌ داره بازم چون خیلی وقت گیره ترجیح میدم دیر به دیر چک کنم.تقریبا ابر و باد و مه و خورشید و فلک هر وقت میبین منو میگن چرا دایرکتایی که واست میفرستیم رو نمیبینی. دلم میخواد بگم دیگهبعد اگه گفت دیگه یعنی چی؟بگم دیگه یعنی دیگه...اما درنهایت میگم &quot;بابا وقت نمیکنم با بچه‌ها گوشی دست بگیرم&quot; درحالی که هم وقت میکنم هم دست می‌گیرم.چرا خودسانسوری میکنم؟؟ چون حوصله ندارم توضیح بدم.دیگه یعنی دیگه...فرزندانم، سخت مشغولِ ترکوندن پلاستیک تق‌تقی :))</description>
                <category>Saeedeh</category>
                <author>Saeedeh</author>
                <pubDate>Tue, 13 Feb 2024 03:23:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من وجود دارم...</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jrangchi/%D9%85%D9%86-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-yqb9adbxjnra</link>
                <description>سراسر خواهش و تمنا برای دانستن بود. با اینکه حتی یک تار موی سیاه روی سرش نبود اما به وقت حرف زدن راجع به علاقمندی‌هایش یک نوجوان پرشور میشد که وجودش سراسر نیاز و میل به رسیدن بود. لباس‌هایش پاره بود و سر و وضعش رقت انگیز. شاید اگر چندسال قبل بود هرگز سوار ماشینش نمی‌شدم اما وقتی فقر ظاهری‌اش را دیدم دلم سوخت و با خود گفتم چرا من وسیله‌ی رسیدن به رزق و روزیش نباشم؟ فهمیدم هنوز وجود دارند انسان‌هایی که قسمت‌هایی از روزنامه را که برایشان جذاب است جمع می‌کنند. برای خودش از تکه روزنامه‌ها کتابچه درست کرده بود. پرسید کتاب می‌خوانم؟ گفتم بله. جسته گریخته حرف می‌زد. از هر دری چیزی می‌گفت و من فقط با تک جمله جواب می‌دادم. درمورد گیاه‌خواری حرف میزد و از من پرسید کتاب آزادی حیوانات را دارم؟ _نه _من خیلی به فلسفه و منطق علاقه دارم، کتابی در این مورد داری که ازت قرض بگیرم و بخونم و بهت پس بدم؟ _فلسفه‌ی چی؟ _من خیلی سواد مدرسه‌ای ندارم ولی علاقه‌ی شدیدی به فلسفه دارم و هرجا چیزی راجع بهش ببینم می‌خونم. _یه چیزی دارم که به دردتون بخوره. _بهت پسش میدم _نمی‌خواد مال خودتون باشه، طول میکشه تا بخونیدش.کرایه رو بهم پس داد ولی ازش نگرفتم چون لباسش پاره بود...فقر ظاهری داشت اما روحش فقیر نبود. به شدت تحت تاثیر خرده خوانده‌هاش بود. باورم نمیشد که در حسرت داشتن یک کتاب بود. تمام طول مسیر حرف میزد و حرف میزد. از موضوعاتی که خیلی به هم ربطی نداشتند. حس می‌کردم در حال سبک کردن تلنبار حرف‌های نزده‌اش است. سرعت ماشین را لاک‌پشتی کرده بود تا بگوید وجود دارد. منم اعتراض نکردم گذاشتم با یک کاپشن زرد و حرف‌هایی که بوی درک نشدن از اطرافیانش را می‌داد خودش را خالی کند. به جای &quot;کلمه&quot; می‌گفت &quot;واژه&quot; به جای &quot;گیاهان&quot; می‌گفت &quot;نباتات&quot; از ضر‌ب‌المثل استفاده می‌کرد و وسواس این را داشت که درست بیانش کند. همه چیزش هم ایده‌آل نبود. از بچه بیزار بود و به زنش که سبب بچه‌دار شدنش بود گفت پدرسوخته.خودآموز فلسفه‌ی مل تامپسون چیزی بود که دادمش. کتاب نسبتا گرانی بود ولی در کتابخانه خاک می‌خورد. دادمش به او.گفت ادامه بده. به خواندن و نوشتن ادامه بده. آه کشید. آنجا بود که به جای نوجوان پر شور و هیجانِ درونش، پیرمردِ فقیری با لباس‌های ژنده را دیدم که با ماشین درب و داغانش مسافرکشی می‌کرد و حسرت می‌خورد.شاید الان در حال خواندن کتابش باشد.</description>
                <category>Saeedeh</category>
                <author>Saeedeh</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jan 2024 17:09:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراف‌نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jrangchi/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-icuvdau1vjvt</link>
                <description>میگن بخش زیادی از شخصیت آدما تاثیر گرفته از نوع رفتاریه که تو بچگی باهاشون شده. معمولا طبق کدهایی که تو بچگی از اطرافیان می‌گیریم تا بزرگسالی برنامه نویسی می‌شیم. حالا اگه خوب و درست باشن که عالی میشه ولی اگر رفتار اشتباهی با یه بچه بشه و مداوم باشه اون بچه باید کلی تراپی بره تا بلکه بتونه از تله‌ای که توشه بیرون بیاد. نمی‌دونم چی شد که یاد یه خاطره‌ای افتادم از بچگیم و وقتی بهش فکر کردم دیدم چقدر از عمرمو در حال پر کردن حفره‌ای بودم که دیگران تو من به وجود آورده بودن.  حدود ۱۰تا ۱۲ سالم بود که دیگه تصمیم گرفتم قاطی دخترای فامیل بشم. آخه دست برقضا تو خانواده‌ی پدریم که اتفاقا خیلی باهاشون در ارتباط بودیم هیچ دختری هم سن و سال من نبود ولی پسر تا دلت بخواد بود. اوایل اصلا فرقی نمی‌کرد دختریم یا پسر فقط بازی می‌کردیم. اما از یه سنی تفاوت‌ها خودشونو نشون دادن و منم دلم می‌خواست مثل بقیه‌ی دخترا بشینم یه گوشه با دوستم درگوشی حرف بزنم و ریز ریز بخندم و بقیه هر چی بگن چی دارید میگید بهشون نگم. پس رفتم سراغ دخترا. دخترایی که خب از من ۵-۶سالی بزرگتر بودن و این حجم از تفاوت سنی تو اون سن یعنی خییییلی زیاد. نتیجه اینکه خیلی تحویلم نمی‌گرفتن اما خب طبیعی بود، اینو الان میگم ولی اون موقع خیلی ناراحت می‌شدم. اما چیزی که باعث به‌ وجود اومدن اون حفره تو روح من شد بی‌توجهیِ دخترا نبود چون با اینکه بچه بودم ولی بازم خودم می‌دونستم که اگه جا نرنم و کنارشون بمونم دیر یا زود جزیی از اونا میشم هرچند که آسون نبود برام. دخترای فامیلمون سه تا بودن، تقریبا همسن و تقریبا همیشه با هم. خیلی هم آب زیر کاه بودن واسه همین واسه خنده بهشون میگفتن سه نخاله!!!! (این چه حرفیه آخه) مدت‌ها بود که قاطی‌شون شده بودم، دیگه داشتن منو می‌پذیرفتن. با اینکه ۱۳ساله‌م بود ولی هنوزم من محرم همه‌ی حرفای درگوشی‌شون نبودم اما می‌دونستم صمیمیت زمان بره.(خوب می‌فهمیدم تو اون سن هاااا) یه روز چهارتایی نشسته بودیم دور هم و به ترک دیوار می‌خندیدیم که یکی از بزرگسال‌ها اومد و بلند جوری که همه‌ی فامیل بفهمن گفت &quot;باز سه نخاله جلسه گرفتن معلوم نیست باز چه آتیشی میخوان بسوزونن.&quot; همه خندیدن، دخترا از بقیه بیشتر. ولی من نه. شاید رو لبم یه لبخند کمرنگی بود ولی تو دلم غوغا شد. سه نخاله؟؟؟ ما که چهارتاییم. پس من چی؟؟؟ واقعا مسخره‌س ولی من تو اون سن دلم می‌خواست مثل اونا نخاله باشم. حسرت می‌خوردم واسه نخاله بودن. هیچ کس نفهمید. هیچ کس نگفت اینا که چهارتان. ولی با وجود کم سن و سالیم حس می‌کردم خودش خوب فهمید چی گفت. الان می‌دونم که درست فهمیده بودم اهل ناله نیستم وگرنه رفتارای دیگه‌شو هم تعریف می‌کردم. اما اصل موضوع همین بود. نقطه ضعفِ درونیِ من رو فهمیده بود و نمیدونم چرا ولی سعی می‌کرد نمک رو زخمم بپاشه. منو نادیده می‌گرفت و رفتارش باعث میشد بقیه هم منو نبینن. هر وقتم که بهم توجه می‌کرد مدام اصرار داشت که بگه تو بچه‌ای تو کوچیکی. نوجوان بودم و طبیعتا احتیاج داشتم دیده بشم و توجه ببینم اما من مدام داشتم با خودم می‌جنگیدم که حتما مشکل از منه و این منم که خوب و کافی نیستم. الان که بهش فکر می‌کنم می‌بینم چقدر اون حرف و حرف‌ها رو من و رفتارم اثر گذاشتن. با اینکه دیگه کاملا تو اون گروه پذیرفته شده بودم و محرم همه‌ی رازها، اما بازم یه حس ترس و وحشتی از تک موندن داشتم. هر وقت اونا با هم بودن و جور نمیشد من برم پیششون عصبی می‌شدم و فکر می‌کردم که حالا من از تمام رازها عقب می‌مونم و همون داستان تکرار میشه: دیگه محرم نیستم. تک می‌مونم. و این برای منِ ۱۶ساله فاجعه بود. حتی تو روابط مدرسه‌م هم تاثیر گذاشته بود و من همیشه دنبال این بودم که پذیرفته بشم. من ذاتا درون‌گرا هستم ولی اون آسیب توی اون سن از من یه درون‌گرای افراطی ساخته بود. درونم با نمود ظاهریم خیلی فرق می‌کرد. مدام خودمو مجبور می‌کردم تو جمع‌هایی برم که ازشون لذتی نمی‌بردم اما فکر می‌کردم مشکل از منه که نمی‌تونم لذت ببرم.می‌بینید چندتا جمله‌ی به ظاهر ساده چقدر میتونه تاثیر گذار باشه. اونم وقتی که مخاطبش یه نوجوانه.خیلی طول کشید تا برای خودم و حضورم در کنار دیگران ارزش قائل باشم. خیلی طول کشید تا بفهمم صمیمیت با دوئیدن دنبال آدما به وجود نمیاد. خیلی طول کشید تا بتونم به خواست خودم تصمیم بگیرم که باشم یه جایی یا نباشم. اون موقع همیشه فکر می‌کردم من باید همه جا باشم. حضورم پررنگ باشه. می‌تونید حجم تنهاییِ یک درون‌گرایی رو که به زور خودشو می‌کشونه تو جمع درک کنید؟از یه سنی به بعد که دقیقا نمی‌دونم چه سنی بود تصمیم گرفتم که سعیده‌ی واقعی باشم نه اون کسی که همش همه جا هست و سعی می‌کنه همه رو راضی کنه. تصمیمم یهویی نبود کم‌کم شخصیت واقعیم خودشو نشون داد. خب نتیجه این شد که آدمایی که واقعا دوستم داشتن موندن تو زندگیم و آدمایی که حضورم براشون مهم نبود حذف شدن. یا شاید بهتر باشه بگم خودمو براشون حذف کردم. حالا من یه بزرگسالم. یه بزرگسالِ سی ساله با دوتا بچه. (حالا انگار این بزرگسالی چه گلی به سرم زده) جالب اینجاست که همون فردی که اون موقع انقدر منو نادیده می‌گرفت حالا خیلی هم بهم اهمیت میده. ازش ممنونم ولی میدونی دیگه مزه نمیده. دیگه اون‌قدرا هم خوشحالم نمی‌کنه. تفاوت من با قبلنم اینه که اون موقع هر وقت یه دورهمی بود فکر می‌کردم حتما باید برم و خودمو کلی واسه‌ش آماده می‌کردم اما حالا بیشتر مواقع بهونه میارم و بعد با اصرار بقیه در نهایت بعضی وقتا قبول میکنم و میرم. ولی زود برمی‌گردم چون فقط چند ساعت می‌تونم تو جمع بودنو تحمل کنم. و خوب می‌دونم که این ویژگی اخلاقیِ منه و نیاز نیست خودمو مجبور به موندن کنم چون قرار نیست چیزی یا کسی رو از دست بدم.  امااااا ساعت‌ها و ساعت‌ها و روزها و روزها میتونم کنار انگشت شمار آدمای زندگیم باشم. بدون اینکه خسته شم یا خسته‌شون کنم. اینو میدونم که دوستان و آشنایان و فامیل و حتی همون فردی که باعث میشد احساس عدم کفایت کنم، آدمایی هستن که خدا سر راهم قرار داده و من دوستشون دارم و سعی می‌کنم با همه‌ی توانم براشون دوست باشم و مفید. بابام همیشه میگه &quot;هیچ کس از خوبی ضرر نمی‌کنه، حتی اگه کسی قدر خوبی‌تو ندونه، تو خوب باش. چون تو واسه خودت و وجدان خودته که باید خوب باشی.&quot;قلب بابام به وسعت یه دریاست. هیچ وقت نمی‌تونم به اندازه‌ی بابام مهربان و بخشنده باشم و واقعا هم کار هرکسی نیست.و البته خودم برای خودم کافی‌ام. من یه درون‌گرام و هیچ اجباری نیست که خودمو مجبور کنم جایی باشم که ازش لذت نمی‌برم. از روزی که اینو فهمیدم بقیه هم بیشتر واسه خودم و وقتم ارزش قائل شدن.پ.ن: به تازگی به داییم آدرس اینجا رو دادم. دایی نمی‌دونم میخونی یا نه ولی اگه میخونی بهت بگم که تو از اون بزرگسال‌هایی بودی که همیشه ازش انرژی مثبت می‌گرفتم. شاید علت اینکه الان از بین این همه فامیل(حتی نخاله‌ها) فقط تو آدرس اینجا رو داری، همین باشه. دوستت دارم.</description>
                <category>Saeedeh</category>
                <author>Saeedeh</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jan 2024 13:11:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر غم لشکر انگیزد...</title>
                <link>https://virgool.io/@s.jrangchi/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%BA%D9%85-%D9%84%D8%B4%DA%A9%D8%B1-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D8%AF-yglk6qpmmlrz</link>
                <description>یه سری آدما تو زندگی‌مون هست که باید قدرشونو بدونیم مثلا اونایی که با دیدن اسمشون روی صفحه‌ی گوشی لبخند به لبمون میاد. یا مثلا اونایی که همیشه و در هر شرایطی دلمون میخواد کنارمون باشن، انقدر مثل خودمونم و درکمون میکنن که از بودنِ کنارشون خسته نمیشیم. کسانی که وقتی حس میکنن ناراحتیم یا دلمون گرفته تمام تلاششونو میکنن تا حالمونو خوب کنن چه کنارمون باشن و با حضورشون گرما به دلمون بدن، چه نباشن و فقط از راه تلفن زدن و مسیج دادن تلاش کنن حالمون خوب شه.  یا مثلا آدمایی که وقتی کنارشونیم خنده‌هامون از ته دله. بی ریا و بی آلایش می‌تونیم کنارشون خودِ خودِ خودمون باشیم و نگرانِ قضاوت‌هاشون نیستیم چون میدونیم اونا ما رو از خودمون بهتر می‌شناسن.  اونایی که به موقع تشویقمون میکنن و به موقع سرزنش. آخه یه وقتایی هم سرزنش لازمه. لازمه یه نفر که از دلسوزی و دوست داشتنش مطمئنی بیاد و اشتباهتو بهت بگه. حالا این وسط چهارتا ناسزا هم گیرمون میاد که نوش جونمون. از این آدما هر چی بهمون برسه دلخواهه.  اگه از من بپرسی اصلا از این آدما وجود داره؟؟؟ میگم آره. بله که وجود داره ولی خیلی تعدادشون کمه. اینکه یه نفر باشه که باهاش این میزان صمیمیت و عشقو داشته باشی خیلی خوبه ولی دیگه باید خیلی خوش شانس باشیم که دو سه تا باشن.  راستش من از اون خوش شانس‌هام. از روزی سر و کله‌ی چنین آدمایی تو زندگیم پیدا شد که تصمیم گرفتم خودم واسه اطرافیانم اینطوری باشم. حالا چقدر موفق بودمو نمیدونم. قطعا یه سری آدما به پستم خوردن که تصمیم گرفتم ازشون فاصله بگیرم و برعکس یه سری دیگه که هر چی محبت دادم به موقعش ازشون محبت گرفتم و به حس خوبِ بینمون افتخار کردم. آره دقیقا دنیا اینطوریه. قبل از اینکه گله کنیم که آدمای دور و برمون بدرد نمیخورن و غمخوارمون نیستن باید تو رفتار خودمون دقیق بشیم و ببینیم ما چقدر برای اطرافیانمون خوب و مفید بودیم؟ ما چه کاری براشون انجام دادیم؟ آیا به وقت غصه خوردناشون کنارشون بودیم یا فقط یه تاسف ساده خوردیم و از کنارشون رد شدیم؟ چقدر به آدما اجازه دادیم کنار ما بدون واهمه‌ی قضاوت شدن خودشون باشن؟  یه سوال خیلی مهم: چند بار تا حالا به عزیزترین آدمای زندگیمون گفتیم: &quot;من دوستت دارم و هر کاری از دستم برمیاد برای خوشحالیت میکنم&quot;  چند بار؟؟ حالا بیا یه ور دیگه‌ی سکه رو هم ببینیم. چقدر پیش اومده تا حالا به بعضیا از جون و دل محبت کردیم و در جواب ازشون تلخی گرفتیم. یه تلخی بی پایان که هر وقت یادمون میاد حال و هوا و اخلاقمون تلخ میشه. زیاد راجع به این ور سکه نمی‌نویسم چون انرژی منفی بهم میده.این متنو نمی‌دونم کی نوشتم، اتفاقی توی نت گوشیم پیداش کردم. با اینکه سعی کردم از خوبی‌ها بنویسم ولی حس می‌کنم موقع نوشتن از یکی ناراحت بودم. خوبه که آدم یادش نباشه از کی ناراحت بوده. شاید مزیت بخشیدن و گذشتن همین رها شدن از تیرگی‌های روح باشه.</description>
                <category>Saeedeh</category>
                <author>Saeedeh</author>
                <pubDate>Thu, 30 Nov 2023 03:53:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>