<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های s.k.goudarzi98</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@s.k.goudarzi98</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 07:56:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/252991/avatar/7Ofk1J.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>s.k.goudarzi98</title>
            <link>https://virgool.io/@s.k.goudarzi98</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گفت: شما را خواب نیمروز...</title>
                <link>https://virgool.io/@s.k.goudarzi98/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-tufcpljamx4s</link>
                <description>بعد از انتصاب ابراهیم بت‌شکن به ریاست جمهوری و حالا که جو و فضای پراسترس(!) انتخابات چند ماه قبل را پشت سر گذاشته‌ایم؛ دوستان انقلابی‌مان را می‌بینیم که الحمدلله خوشحال اند که آن دولت پیر و خمود و کارنکن که اصلاً نئولیبرال(!) بود و مقاماتش هم همین روز قبل از انتخاب‌شان از کرۀ مریخ و آمریکا و اسرائیل آمده‌ بودند رفت و حالا نوبت دولت «سریع، فوری، انقلابی» است.این روزها این را هم زیاد می‌شنویم که خب، حالا که دولت انقلابی و ابراهیم بت‌شکن آمده که وضع موجود را گلستان کند؛ چه باید بکند و چه تصمیم و عملی را در اولویت قرار بدهد؟ به برجام برگردد؟! پاره‌اش کند؟! وزیر جوان انتخاب کند؟! پیران باتجربه را به‌کار بگیرد؟! یارانه بدهد؟! یارانه را قطع کند؟! پول چاپ کند؟! نکند؟! خلاصه که هر کس ایده و نظری دارد و معتقد است که رئیس‌جمهور منصوب ما باید نخست آن کار را بکند.از آنجایی که هیچ‌کدام از حرف‌های این جماعت از نظر ما حساب نیامد و از آنجایی هم که ما خودمان آدم‌حسابی مملکتیم، گفتیم ما هم نظرمان را اینجا بنویسیم. خدا را چه دیدید شاید کسی جایی دید و به کاریش آمد. والله اعلم!خب، ما هم مثل رئیس‌مان «سریع، فوری، انقلابی» می‌رویم سر اصل مطلب: بخوابید آقا جان! اگر هم تمام روز را نمی‌توانید بخوابید حداقل بیشترش را بخوابید. اگر هم خودتان نمی‌توانید بخوابید و دوست دارید یکسره خدمت خلق‌الله را بکنید پس به خدم و حشم‌تان بگویید که بخوابند. این را هم فکر نکنید خدایی نکرده همین‌طور از سر شکم حرف می‌زنیم و یا زبان‌مان لال قصد لودگی داریم، به هیچ وجه! این‌ حرف‌ها را ما تمام از قول علمای قرون پیشین می‌زنیم و سال‌ها تفکر و مطالعه و کار کارشناسی پشت‌شان خوابیده‌است. تمام علوم عقلی و نقلی و سنت ایرانی_اسلامی هم پشتیبان ماست و همه‌شان با ما هم‌نظرند. حکایت زیر از گلستان شیخ اجل را هم شاهد حرف‌مان می‌آوریم که برای وزرا و وکلا و مدیران معظم ما بهترین خدمت به خلق و شایسته‌ترین کار و عبادت خواب است. باشد که چند ساعتی مردم از دست‌شان نفسی کشند و فکر چاره‌ای برای بخت بد و وضع خراب‌شان کنند:یکی از ملوک بی‌انصاف پارسایی را پرسید: از عبادت‌ها کدام فاضل‌تر است؟ گفت: تو را خواب نیمروز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.ظالمی را خفته دیدم نیمروزگفتم: این فتنه است. خوابش برده به!وآنکه خوابش بهتر از بیداری استآنچنان بدزندگانی مرده به... !  </description>
                <category>s.k.goudarzi98</category>
                <author>s.k.goudarzi98</author>
                <pubDate>Sat, 14 Aug 2021 18:42:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مر آن را بر و بوم ایران بهاست!</title>
                <link>https://virgool.io/@s.k.goudarzi98/%D9%85%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D9%88%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hhltz8kjx1er</link>
                <description>هرچه که به 28 خرداد نزدیک‌تر می‌شویم، شیوه‌های جذب و جلب مردم برای انتخابات هم جذاب‌تر می‌شوند. از فلان بازیگر و بهمان فوتبالیست و تحلیلگر و روزنامه‌نگار گرفته تا نماهنگ‌ها و فیلم‌ها و مناظره‌های انتخاباتی نامزدها. خلاصه که شلم‌شوربای غریبی است؛ اما جالب‌ترین چیزی که این روزها دیده‌ام فتوای تعدادی از مراجع بود که رای دادن را واجب شرعی دانسته‌اند یا رای ندادن را فعل حرام.این پدیده چنان برای من غریب و شگفت‌انگیز بود که در خیالاتم، حالا در جهان دیگری ملاصدرا و ملا هادی سبزواری دارند جان لاک و جان استوارت میل را دلداری می‌دهند و شیخ‌الرئیس هم موهای ریختۀ سایر فضلا و عقلای قدیم و جدید را جمع می‌کند.اینکه فتوا در امر اختیاری  جایز هست یا نه را نمی‌دانم؛ علاقه‌ای هم به دانستن ندارم اما سخن‌های اینچنینی بیش‌ از پیش مرا جلب معنا و مفهوم جمهوری اسلامی و این پرسش می‌کند که جمهورِ مردم در ساختار حکومت اسلامی چه نقشی می‌تواند داشته باشد.پنجاه سال پیش اگر به کسی می‌گفتید می‌شود هزاران نفر نفوس مسلمان را با حکم محاربه قصاص نمود و با توسل به نظریۀ وضع طبیعی هابز از آن دفاع کرد و بعد هم خدا را شاکر بود که اگر اینجا کرۀ شمالی بود جای چندهزار، چند میلیون نفر مرده بودند؛ می‌بردندتان امین‌آباد و مطمئن می‌شدند که پروسۀ درمان را کامل طی می‌کنید. در واقع، نظام ما ثابت کرده که در موقعیت‌های خطیر و گردنه‌های حساس، هم می‌تواند امامان معصوم و فقه شیعه را پشت سر خود داشته باشد و هم هابز و روسو و ژیژک را. هم استاد دانشگاه و خبرنگار فرنگ‌بزرگ‌شده را و هم لات و لوت‌های شوش و مولوی و آذربایجان را. نظام ما چنان شعبدۀ غریبی است که هم می‌تواند دنبال امت‌سازی و خلافت اسلامی باشد و هم به وقت لزوم احساسات ایران‌گرایانه و ملی ایرانیان را قلقلک بدهد.داستانی است مشهور که شترمرغ را گفتند: بار ببر؛ گفت: من مرغم، گفتند: پس بپر؛ گفت: شترو چه به این حرف‌ها! من نمی‌دانم که پدران و مادران‌مان آن وقتی که در خیابان‌ها فریاد می‌زدند و جمهوری اسلامی می‌خواستند؛ این لطیفه را شنیده بودند یا نه، حتی نمی‌دانم که آیا به نتایج کنار‌ هم‌ نشینی این دو واژه فکر کرده بودند هیچ‌وقت یا نه، اما این را می‌دانم که این کوشش و سعی، یکی از عجایب قرن بیستم و بیست و یکم را توأمان باعث شده. در واقع به کوری چشم معاندین، امروز نظامی داریم چندگانه‌سوز که آنچه خوبان همه دارند؛ تنها دارد. کار کمی نیست ارضای همزمان این همه آدم با منافع متعارض. در حقیقت کار غیرممکنی است که فقط از نظام چندگانه‌سوز ما برمیاید.برخلاف خودِ جمهوری اسلامی ایران، که هیچ‌کس گردن نمی‌گیردش، هرکدام از سه کلمه‌ای که تشکلیش می‌دهند، یعنی جمهوری و اسلام و ایران معنایی دارند و تاریخی. معنا و تاریخی که بیشتر از آنکه یک کل را تداعی کنند، یادآور نزاع‌ها و تضادهای پرشمارند. یک نمونه‌اش را بخواهم مثال بزنم باید بگویم که منشا مشروعیت حاکم اسلامی، الهی است اما جمهور مردم مشروعیتش را از مردم دارد. در همان فقه شیعی_اسلامی، فقط امام معصوم است که می‌تواند شریعت را جاری کند و حکومت اسلامی تشکیل دهد و ولایت هرکس غیر از امام معصوم ولایت طاغوت است؛ چه مردم قبولش کنند و چه نه! جمهور مردم را هم اگر اکثریت ملت بپذیرند، مشروع است و اگر نپذیرند، نامشروع؛ حتی اگر زبانم لال از معصومین باشد.نظام ما اما این دارد و آن نیز هم! از این نظام چندگانه‌سوزِ از هر طرف مشروع هم بیشترین ضرر را کسانی می‌کنند که به هر صورتی یکی از این منابع مشروطیت را زیر سوال ببرند. در واقع، انتخابات در همچین نظامی مثل این است که هر چندوقتی یکبار به مهمانی‌ای دعوت می‌شوید که در آن فقط غذاهایی که از آن‌ها متنفرید، سِرو می‌شوند. شما می‌توانید هر چه‌ قدر که می‌خواهید قُر غذاها را بزنید و از بودن در مهمانی انتقاد کنید اما حق حرف زدن دربارۀ صاحب‌ مهمانی را ندارید؛ اگر هم دفعۀ بعدی نخواهید به مهمانی بیایید، صاحب‌ مهمانی از تمام منابع و امکاناتش استفاده می‌کند تا شما را دچار بحران‌های عقیدتی و اخلاقی کند. از شرکت در انتخابات واجب شرعی است تا اگر رأی ندهم کشورم سوریه و کره شمالی و ونزوئلا می‌شود! از طرفی صاحب‌ مهمانی فردی مجرد با هویت و شخصیتی معلوم نیست که فقط با خود او طرف باشی، در واقع مخالفت با صاحب‌ مهمانی همزمان هم مخالفت با اسلام است و هم مخالفت با دموکراسی و هم مخالفت با ایران! از طرفی چه در مهمانی شرکت کنی و چه نکنی، صاحب‌ مهمانی کاری که می‌خواهد را انجام می‌دهد و اگر هم شرکت کنی نه فقط چیزی عوض نخواهد شد بلکه صاحب‌ مهمانی تو را هم در اعمالش شریک می‌داند و از بودنت در مهمانی برای توجیه اعمال خود استفاده خواهد کرد و اگر هم شرکت نکنی، در آنچه برایت پیش خواهد آمد و اتفاق خواهد افتاد، مقصر می‌داندت. در واقع، در هر صورت و حالتی بازنده مردم اند و پیروز صاحب مهمانی اما شرکت نکردن، قطعاً هزینۀ اخلاقی کمتری دارد چون دست صاحب مهمانی را از یکی از منابع مشروعیتش کوتاه می‌کند و اصطلاحاً یکی از هفت سر اژدها قطع می‌شود و فقط می‌ماند شش سر باقی‌مانده!من صاحب فتوا نیستم، اگر هم بودم به‌نظرم انتخابات و امر حکومتی و دموکراتیک جدا از شرع است و شأن دین و عالِم دینی بالاتر از درگیر این مسائل شدن است اما همین‌قدر می‌توانم بگویم که دفعۀ بعدی که خواستید در همچین مهمانی‌هایی شرکت کنید یادتان باشد که بهای حضورتان، خاک و آب و کوه و دشت و جنگل و دریای ایران است و جان ایرانیان!ارادتمند: س. گودرزی</description>
                <category>s.k.goudarzi98</category>
                <author>s.k.goudarzi98</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jun 2021 23:10:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که با شهر ایران شما کرده‌اید…</title>
                <link>https://virgool.io/@s.k.goudarzi98/%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF-rkbhrhcnkxpv</link>
                <description>این حدوداً دوسالی که از اواخر ۹۷، پشت‌ سر گذاشتیم چیزهایی را به بهایی سنگین، در چشم‌هامان فرو کرد که مدت‌ها تصمیم گرفته بودیم نبینیم‌شان. سیل اول ۹۸، خیلی چیزها را شست و با خودش برد و ما را از یک عده اهل‌دلِ دنبال‌حال‌خوب‌گردِ ازحال‌خوب‌نویس، تبدیل به مأیوسانی کرد که هر روز از واقعیتی که توان تغییر آن را ندارند، سیلی می‌خورند.این دوساله نشان‌مان داد که شاید ما نخواهیم با خیلی چیزها کار داشته باشیم، شاید ما نخواهیم ببینیم، شاید نخواهیم فلاکت‌مان را بپذیریم، اما امر واقع کار خودش را می‌کند. به‌زور هم که شده خودش را اماله می‌کند. اقبال به عرفان هم از همین جا برمی‌آید. عرفان همان نوش‌دارویی است که در یک چرخش حیرت‌انگیز واقعیت را تبدیل به دروغ و خیال را واقعی می‌کند.چیز دیگری هم که به کمکش می‌آید شرم است. ما شرمنده‌ایم از فلاکت‌مان و سوگوار آنیم؛ کاری هم از دست‌مان برنمی‌آید. چه می‌کنیم؟! ناامید و شرمنده زمین بازی را عوض می‌کنیم. می‌رویم جایی که همه‌چیزش با خودمان است. می‌رویم در درون‌مان و با خودمان درگیر می‌شویم. در این مرحله یا مسک‌نفس پیش می‌آید و یا «تغییر را از خودمان شروع کنیم!».  واقعیت اما قوی‌تر است؛ در یک سیستم معیوب صدمیلیون پیچ و چرخ‌دنده‌ی سالم کمکی به سلامتی و درستی نتیجه‌ی نهایی نمی‌کنند.ما از خودمان شکست می‌خوریم. ما افسرده می‌شویم. ما دچار عذاب‌وجدانی غیرقابل‌تحمل می‌شویم و فکر می‌کنیم مقصریم. اما واقعاً مقصریم؟!در یک ساختار معیوب، همه مقصرند و هیچ‌کس مقصر نیست. درواقع بهتر است به‌جای ساختار معیوب بگویم «بی‌ساختاری ساختارمند». ما در یک قرارداد نانوشته تصمیم گرفته‌ایم کاستی‌هامان را به‌روی هم نیاوریم. یک دیگر را قضاوت نکنیم و مهم‌تر این‌که سعی کنیم مسئولیت نپذیریم. ما مسئول چیزی نیستیم. هیچ‌کس مسئول چیزی نیست. عالی‌ترین مقام تصمیم‌گیرنده در کشور ما، مسئولیتی در باب منویاتش ندارد چون آن تصمیم‌ها را نهادهای دیگری می‌گیرند. بی‌ساختاری ساختارمند یعنی همین. عالی‌ترین تصمیم‌گیرنده، تصمیم‌گیرنده‌ی هیچ کاری نیست. اصلاً نقش تصمیم‌گیرنده ندارد. تصمیم را باید کسانی بگیرند که چون زیردست‌اند مسئولیتی هم بر عهده‌شان نیست. آن‌ها مجری منویات‌اند. منویاتی که هیچ‌وقت و به‌عمد روشن و واضح نیستند که بشود از مسئولیت شانه خالی کرد. که مثلاً بشود گفت منظور این نبود یا این‌طور نبود و یا آن‌که من که از اول گفتم این را بکنید و آن را نه. جایی که صراحت نباشد، دستورالعمل واضح نباشد، نظارت نباشد و مهم‌تر از همه ترس از یوم‌الحسابی واقعی و این‌جهانی، همه‌چیز ختم به فردیت اجزاء می‌شود. جزء هم فقط می‌تواند قربانی باشد و نه مسئول. در همچین بلبشویی حرف از سیستم یا ساختار زدن خنده‌دار است و حرف از بی‌ساختاری‌ِ این همه فاجعه‌ی همه‌جانبه زدن مضحک! ساختاری وجود دارد برای جلوگیری از قدرت‌گیری هر ساختار و سازوکار کارآمدی. نهادهایی تودرتو که فقط برای این وجود دارند که نهادهای دیگر را فشل کنند. سیستم‌هایی موازی هم، که وظیفه‌ دارند نگذارند کسی مسئول چیزی باشد. ما هم وسط دوره‌کردن روز را و هنوز راهای‌مان پیچ‌ومهره‌هایی هستیم که همه‌ی تلاش‌مان را می‌کنیم بهتر بچرخیم و فکر می‌کنیم با چرخش درست ما این ماتحت خر قرار است چیزی غیر پشکل کف دست‌مان بگذارد.ما شاید نخواهیم ببینیم یا بدانیم یا فشار این واقعیت زشت را تاب بیاوریم اما دوسال گذشته به خوبی ثابت کرده که گریزی از آن نمی‌توانیم داشت!</description>
                <category>s.k.goudarzi98</category>
                <author>s.k.goudarzi98</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jan 2021 02:22:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم مرگ بر جهانِ ما نیز بگذرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@s.k.goudarzi98/%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-h9zr8tc8j487</link>
                <description>سیف فرغانی، شاعرِ قرن هفت، شعر مشهورش را که می‌سرود، شاید فکر نمی‌کرد که 7 قرن بعد هم شعرش را طوری بخوانند که انگار یک نفر همین دیروز آن را سروده است. ما البته شرایط سیف و وضع و حالی که این شعر را در آن سروده می‌فهمیم، اما استعمال و کاربردش را در زمانه‌ی خودمان نه! اگرچه تردید نداریم وضعیت‌مان وخیم‌تر از سیف و هم‌عصرانش نباشد، قطعاً بهتر هم نیست. اغلب کسانی که این شعر را برای هر اتفاق و رویدادی به‌کار می‌برند، صرفاً به کلمۀ &quot;مرگ&quot; و &quot;شما&quot; توجه می‌کنند و از &quot;نیز&quot;ی که بخشی از ردیف شعر هم هست غافل‌ اند. فی‌الواقع سیف نمی‌گوید، یک‌روزی حساب این روزها را پس خواهید داد یا با شما مقابله می‌کنیم و می‌کُشیم‌تان، حتی نمی‌گوید ظلم و ستمگری‌تان باعث نابودی و فروپاشی‌تان خواهد شد؛ می‌گوید یک‌روزی شما هم (نیز) مثل ما خواهید مرد. درواقع مرگ در معنای مطلق مرگ، از آن نوعی که شامل همه می‌شود و به کیفیت عمل یا نوع زندگی ارتباطی ندارد. حتی برابر هر جلوه‌ای از پلیدی‌ها و رذالت‌های فاتحان، جلوه‌ی نیکش را می‌آورد تا جایی که انگار تفاوتی میان نیک و بد و اسب‌سوار و خرسوار نیست؛ شما ظالمان نیز همانطور که عادلان و نیکان مردند می‌میرید؛ شما ناکسان نیز همانطور که کسان مردند می‌میرید؛ و مهم‌تر شما می‌میرید همانطور که ما می‌میریم وَ ما هم «بر تیرِ جورتان» آن‌قدر « ز تحمل سپر» می‌کنیم که یا شما زودتر از ما بمیرید، یا ما زودتر از شما.این تلقّیاتِ «این  نیز بگذرد»ی اگرچه سیف و ما را به آینده امیدوار نگاه می‌دارد اما هیچ‌وقت از مرحله‌ی نگرانی از بقا و بازمانده‌ی «تیزیِ سنان» این و آن بودن فراتر نمی‌برد. کمااینکه تا حالا هم نبرده و نخواهد برد. عرفان یک‌وقتی در مملکت ما پا گرفت تا مخدری باشد برای شکست‌های پی‌درپی اما برای حالا و امروزی که در آنیم سم مهلکی است. اگر یک‌وقتی پدران ما عارف شدند که آنچه در بیرون دیگر نبود را در درون‌شان حفظ کنند، برای روزگار امروزِ ما حکمِ نابودی هرچیزی است که می‌توانیم در بیرون داشته‌ باشیم‌شان و حالا نداریم. در واقع عصرِ ما باید عصر بیرون آمدن از درون و بکارگیریِ خردمان برای پیروزی بر &quot;شما&quot; و &quot;ناکسان&quot; و صاحب‌خران به هر قیمتی باشد و نه پناه بردن به افیون عرفان. این کار در عصر ما حکم مرگ ماست. مرگی که هم بر جهانِ ما نیز بگذرد. </description>
                <category>s.k.goudarzi98</category>
                <author>s.k.goudarzi98</author>
                <pubDate>Sat, 07 Nov 2020 04:28:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه خایه‌ی خصم را از آن توپ غمی!</title>
                <link>https://virgool.io/@s.k.goudarzi98/%D9%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%DB%8C%D9%87%DB%8C-%D8%AE%D8%B5%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%BE-%D8%BA%D9%85%DB%8C-firhrcph6jmw</link>
                <description>ما نمی‌دانیم چرا چند وقتی است، تبریک که بهمان می‌گوید کسی، خیال می‌کنیم دارد دست‌مان می‌اندازد. یا حتی بدتر گاهی فکر می‌کنیم باید از ترس اتفاقی که به‌خاطرش بهمان تبریک گفته‌اند برویم و جای امنی پناه بگیریم. فرق هم ندارد گوینده رئیس‌جمهور محبوب باشد یا همسایه‌ی مفلوک و یا فلان‌کَسَکِ منصوب. ما حس می‌کنیم باید بترسیم. فی‌المثل همین امروز باز یکی بهمان تبریک گفت، سخت در فکر شدیم. هر چه هم به مغز و قوه‌ی عاقله‌مان گفتیم فلان قَدَر بهت می‌دهیم که نروی آن‌جور جاها افاقه نکرد. این است که در این حدوداً یک ساعتی که خبرِ خوش را در اخبار شنیدیم، هی در سرمان این شعرِ یکی از شاعران عصر محمد‌شاه، از شاهانِ معظم سلسله‌ی قاجار، می‌چرخد که در خطاب به مرحومِ حاج میرزای آقاسی، صدراعظم وقت و در واکنش به خرید بی‌حساب و فکرِ توپ و تفنگ از خارجه و کندنِ هر گوشه‌ی داخله به طمعِ قنات و چاه آب سروده بود: نگذاشت به مُلک حاجی درمی شد خرج قنات و توپ هر بیش و کمینه مزرع دوست را از آن آب نَمینه خایه‌ی خصم را از آن توپ غمی!!!انشالله که الخیر فی ما وقع</description>
                <category>s.k.goudarzi98</category>
                <author>s.k.goudarzi98</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 14:56:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشته‌ی سرخ، آینده‌ی سبز می‌دهد بر باد!</title>
                <link>https://virgool.io/@s.k.goudarzi98/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-oysiakgydnyv</link>
                <description>در ذهن اکثر ما از ابتدای کودکی، پیروزی معنای وارونه‌ای دارد. این البته مسئلۀ این نسل و آن نسل و امروز و دیروزمان نیست. طولانی‌تر از این حرف‌هاست!اما ابتدای بحث منظورم را از «پیروزیِ وارونه» بیان کنم. پیروزی معنایِ مشخص و معینی دارد که مرزی واضح با شکست دارد. شما در یک مبارزه یا رقابت یا هرچه، یا شکست می‌خورید که یعنی طرف مقابل‌تان پیروز شده و یا پیروز می‌شوید که یعنی طرفِ رودرروتان شکست خورده‌است. در واقع غیر از برجام که برد_برد نوشته‌شده و پیروزیِ پیروان &quot;میرِ دل‌ها&quot; که &quot;آن چیزی نیست که کسی در آن شکست بخورد&quot;، در باقیِ موارد همیشه یک طرفِ ماجرا پیروز می‌شود و طرف دیگر شکست می‌خورد. این یک معنایِ مشخصی دارد. اما گاهی این مرز تاریک و تار می‌شود. به‌این‌صورت که در دیدِ عمومی یا تفسیری از واقعه، شکست عیناً تبدیل به پیروزی می‌شود. ما البته چون جانِ‌مان را دوست داریم، آن مثال‌هایی که باید را نمی‌زنیم اما شما بی‌شمار جنگ‌هایی را به خطر بیاورید که لشکرِ شکست‌خورده بزرگ‌ترین پیروزِ همۀ اعصار نمایانده شده‌است.در این خوانش‌ها، معمولاً یک طرف تماماً خیر نمایانده شده و طرف دیگر مطلقاً شر و به قرائن و شواهدی که ما هم مثل شما از آن بی‌خبریم، خون همیشه بر شمشیر پیروز است! و این همان چیزی است که ما به آن «پیروزیِ وارونه» می‌گوئیم که باز هم به‌زعمِ ما برخلاف طوری که به نظر می‌رسد اصلاً چیز خوبی نیست. عرض خواهیم کرد چرا.کشور و ملت برای پیشرفت و تعالی نیاز به پیروزی دارد. پیروزیِ واقعی که بشود به آن اتکا کرد چه در اقتصاد، چه در قدرت نظامی و چه در ساختار سیاسیِ جهانی. فی‌الواقع ملتی بدون پیروزی، ملتی سرخورده و افسرده است و صدالبته تحقیرشده. ملت سرخورده هم ملتی است منفعل. نهایتاً می‌تواند زنده بماند و فعلگی کند؛ کار بزرگ کردن از دستش برنمی‌آید. تولید اندیشه کردن نمی‌تواند. هنر بکند مقلد خوبی باشد یا اختراعاتِ دیگران را با کیفیت پائین‌تر دوباره اختراع کند.همین‌جاست که  نقشِ «پیروزی وارونه» پررنگ می‌شود. با جابه‌جا شدن مفهومِ  شکست و پیروزی، طرف شکست‌خورده شکستش را نمی‌پذیرد. اولین گام برای حرکت به سمت پیروزی، پذیرشِ شکست و بازنگری در مجموعۀ عوامل و تاکتیک‌هایی است که باعث شکست شده‌اند.(در واقع این وارونگی همیشه در طرف شکست‌خورده یا بازنده اتفاق می‌افتد و سمتِ پیروز نیازی به آن ندارد.) وارونگی این امکان را سلب می‌کند چون در این منطق شکست همان پیروزی است. پس اساساً شکستی هرگز وجود نداشته که کسی بخواهد برای جبران یا عدم تکرار آن کاری بکند. اگرچه این تغییر در معنا گاهاً و به‌صورت موردی برای حفظ روحیه و عدمِ فروپاشیِ جسمی و روحی لازم به‌نظر می‌رسد اما کار از آن‌جا عیب می‌کند که وارونگی تبدیل به یک باورِ همیشگی و عمومی شود. اتفاقی که به زعم ما در فرهنگِ  ایرانی ـ شیعی افتاده است و ما از آن به‌عنوان «گذشته‌ی سرخ» یاد می‌کنیم.{این عبارت جعل ما نیست و آن را از هانری کربن وام گرفته‌ایم.}پیشتر گفتیم که در «پیروزیِ وارونه» یک طرف تماماً حق و حقیقت و خیر است و طرف دیگر به صورت کاریکاتورواری همه سیاهی و بدی و شر! پس از آن هم گفتیم که این منطق، منطق شکست‌خوردگانِ واقعه است و نه جناح پیروز. حال اگر این دوگزاره را کنار هم بگذاریم نتیجه این می‌شود که پیروزی یک‌سر شیطانی و باطل خواهد بود.این شیطانی کردن پیروزی بهای سنگینی دارد چون فردی که در این فرهنگ و با این باور بزرگ می‌شود، همیشه از هرگونه کام‌روایی و دست‌آوردی دچار عذاب وجدان و وحشت خواهد بود. چون خود را از حقیقت  و حقانیت دورافتاده حس خواهد کرد و خودش را عضو لشکر باطل خواهد پنداشت. مثلاً ما قویاً اعتقاد داریم که توده‌ی مردم و روشنفکرانِ وطنی در دهه 40 و 50 دست‌آوردهای اقتصادی و صنعتی و سیاسی و نظامی کشور را در همین منطق درک می‌کرده‌اند و از همین بابت هم با آن سر جنگ داشته‌اند که البته در این نبرد پیروزی هم شوربختانه با آن‌ها بود. ما حتی حالتِ پیامبرگونه‌ای را که کسی مانند مصدق در تاریخ معاصر دارد هم ذیل همین منطق فهم می‌کنیم.از طرفی حق و حقیقتِ مورد ادعا، بالاخره به یک پیروزیِ واقعی، به معنای دقیق کلمه‌، بر باطل نیاز دارد تا حقانیت خود را توجیه کند. این‌جا سر و کلۀ مفهومی دیگر پیدا می‌شود که ما از آن با عنوانِ «آینده‌ی سبز» یاد می‌کنیم. «آینده‌ی سبز» فی‌الواقع نوید آن پیروزیِ واقعی است برای همۀ شکست‌خوردگان. پیروزی‌ای که با ماندن بر سر موضع به‌دست می‌آید و نه با خودانتقادی و تغییر در منش‌ و روش‌ِ افراد. و این پیروزی نهایی طوری نمایانده می‌شود که انگار حتمیتی تاریخی دارد. مهم نیست کی، کجا و به چه قیمت، بالاخره روزی خواهد آمد و نقش افراد هم در آن صرفاً انتظار روز موعود است. موعودی از آن دست که مثلاً پرولتاریا پیروز نهائیِ تاریخ است و مستضعفین وارث زمین!در پایان به نظر ما یکی از دلایل اصلی نیامدن این آینده‌ی سبز، همین تأکید بی‌چون و چرا بر گذشته‌ی سرخ است. پیروزیِ نهایی حتی اگر هم حتمیت تاریخی داشته باشد با بازنگریِ گذشته به‌ دست می‌آید و نه تقدیسِ آن. گام اولِ این بازنگری هم خوانش درست از واقعیت‌هاست و نه وارونه کردن و مصادره به مطلوب کردن آن‌ها.اردتمند: س. گودرزی  </description>
                <category>s.k.goudarzi98</category>
                <author>s.k.goudarzi98</author>
                <pubDate>Mon, 05 Oct 2020 01:06:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد و دل با رئیس‌جمهور محبوب‌مان!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@s.k.goudarzi98/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86-i8ya8z4co0b5</link>
                <description>واللا ما هرچه می‌خواهیم آقایی کنیم و به روی این مسئولان عزیز و خدوم‌مان نیاوریم؛ خود این بزرگواران مثل این‌که تن‌شان می‌خارد. نمونه‌ی آخرش هم همین تبریکِ رئیس جمهور محبوب‌مان(!) به مناسبت برگشت تحریم‌های شورای امنیت سازمان ملل.به وَلای علی دیگر نمی‌کشیم صبح به صبح و شب به شب اخبار را می‌بینیم تا ده دقیقه باید کلی با خودمان چک و چانه بزنیم تا قانع شویم کانالِ مثبت زندگی کنِ اینستاگرام را نگرفته‌ایم؛ بعد هم دوساعت و نیم وقت می‌گذاریم به خودمان بقبولانیم اسم رئیس‌جمهورمان حسن روحانی است؛ نه احمد حلت! بعد هم که با این واقعیت روبه‌رو می‌شویم می‌رویم به کارهایِ بدِ چندسال گذشته‌مان فکر می‌کنیم و خلاصه تا بخواهد خواب‌مان ببرد اگر صبح بود، شب می‌شود و اگر شب، سپیده می‌زند.اگرچه قبول داریم که سر شوخی را همان سال 92 با #روحانی_مچکریم و ... خودمان باز کردیم ولی بس است  آقاجان، جان عزیزتان بس است این‌قدر جنبه‌ی ما را آزمایش نکنید. یک خطایی ما کردیم، انصاف است هرروز و هر ساعت به روی‌مان بیاورید؟؟ ما که کاری‌تان نداریم هر کاری دل‌تان می‌خواهد بکنید بعد هم بروید کانادا. نگران خطای انسانی و حیوانی و غیره هم نباشید، ما خودمان هشتگ می‌زنیم با چیز دیگری اشتباه‌تان نگیرند. فقط لطف کنید این اندازه با روح و روان ما بازی نکنید. بگذارید به درد خودمان بمیریم!مرسی، اَه! </description>
                <category>s.k.goudarzi98</category>
                <author>s.k.goudarzi98</author>
                <pubDate>Fri, 18 Sep 2020 01:44:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو از خونِ چندین سرِ نامدار...</title>
                <link>https://virgool.io/@s.k.goudarzi98/%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%90-%DA%86%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D9%90-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1-rxzknowfohhv</link>
                <description>«شازده احتجابِ» مرحوم گلشیری مرادنامی داشت که کالسکه‌چیِ سابق خان بود و وقت و بی‌وقت با خبرِ مرگ کسی پیداش می‌شد و پولی از شازده می‌گرفت و می‌رفت تا خبر مرگ بعدی.مراد، راویِ انقراض بود و پیام‌آورِ نابودی و در آخرِ داستان هم اعلام‌کننده‌ی مرگِ خود شازده به عنوانِ بازمانده‌ی یک سنت و تباری که دیگر جایی برای بودن نداشت. شاهزاده‌ای ناکام از هر نظر. چندوقتی هست دارم به این فکر می‌کنم که آخرین باری که خبرِ خوش‌حال کننده‌ای شنیده‌ام یا به کسی خبری امیدوارکننده داده‌ام کِی‌ بوده؟! یا مثلاً از آخرین باری که به چیزی امید داشته‌ام چند وقت گذشته؟ یا از آخرین ذوق‌زدگی‌ام.به قول همان گلشیری:«آن‌قدر عزا بر سر ما ریخته‌اند که فرصت زاری نداریم...» و انگار که همه‌ی ما سِرشده از حجمِ قساوت و حماقتِ توأمان نشسته‌ایم خیره به نگاه کردن! و گاهی هم در شمایلِ مرادِ کالسکه‌چی راویِ مرگ عزیزترین فرزندانِ این آب و خاک می‌شویم و رویاها و آرزوهامان را می‌بینیم که بر باد می‌روند و در یک کلام نه می‌میریم و نه زندگی می‌کنیم!زنده‌ایم با هر لحظه ترس مرگ؛ پنداری مغول‌زده‌هایی هستیم که هر صبح‌ برامان با کله‌های همسایه‌ها‌مان مناره می‌سازند؛ ما را هم «سامان سخن نیست».من اما از وسط همه‌ی این سرِشدگی دارم به انقراض فکر می‌کنم. انقراضی از جنسِ همان خبرِ مرگِ آخر. به این‌که برای ما رعایایِ این ممالکِ محروسه، «گردِ سُمِ خرانِ شما نیز بگذرد» تا این اندازه بدیهی است که نه می‌فهمیم همه‌مان در مقیاس بزرگ یا کوچک، کم و بیش یکی از همین خرانیم و نه ملتفتِ این واقعیتیم که تنها چیزی که خودبه‌خود می‌گذرد عمر ما است و بس.شاعر و روزنامه‌نگار و روشنفکرِ بعد از مشروطه همیشه دلش «خون‌ریزی بی‌حساب» می‌خواسته، دارد می‌بیند. ما هم می‌خواستیم. حتی هنوز هم می‌خواهیم. این است که چندماه مانده به صدمین سالِ «کودتای سوم اسفند» ما مانده‌ایم تا به چشم ببینیم لجن‌مالیِ هرچه در 60 سالِ اول قرن به دست آورده بودیم. ما مانده‌ایم و هر روز خبری از بیداد «عدالت‌خانه‌ی میرزا علی‌اکبر خان داور» و ترّهاتِ استاد و دانشجو و فارغ‌التحصیلِ «دانشگاهِ علی‌اصغر خان حکمت» و دو چشمِ به بعد از این نگران...! خودمان را گول نزنیم امروز و فرداست که مراد تهِ یک کوچه یا بالایِ سرِ رو به موتمان سبز بشود و خبر مردنمان را بدهد تا آخرین نَفَرمان بفهمد که «نوبت ز ناکسان» نمی‌گذرد؛ همان‌طور که از «کسان» هم خودبه‌خود نگذشت. آن‌جاست که دیگر مسئله مرگِ یک نفر آشنای دور یا نزدیک نیست؛ نابودی و انقراض ماست. ما مردمِ ناکام از هر نظر . ما آخرین بازماندگانِ تبار و سنتی که دیگر جایی برای بودن ندارد.چند بیت هم از زبانِ فردوسی دارم وقتی که زال، کیکاووس را نهی می‌کند از هجومِ به مازندران؛ شاید کسی جایی خواند و بر حالِ  رعایایش رحمی کرد یا از احوالات‌شان شرمی:تو از خونِ چندین سرِ نامدارز بهر فزونی درختی مکارکه بار و بلندیش نفرین بودنه آئینِ شاهانِ پیشین بود...ارادتمند: س. گودرزی</description>
                <category>s.k.goudarzi98</category>
                <author>s.k.goudarzi98</author>
                <pubDate>Mon, 14 Sep 2020 05:15:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که آن هم عالمی دارد...(2)</title>
                <link>https://virgool.io/@s.k.goudarzi98/%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF2-ty8o8dolprer</link>
                <description>کتاب غرب‌زدگیِ جلال آل احمد سرآغازی بود بر همه‌گیریِ این اصطلاح در بین روشنفکران و جوانان در دهۀ 40در قسمت اول این یادداشت به آن‌جا رسیدیم که به‌زعمِ ما «علی بی‌غمِ» گنج قارون نمونۀ آرمانیِ انسانِ مدنظرِ روشنفکرانِ دهۀ چهل و پنجاه این خاک اهورایی است. اگرچه بزرگوارانِ آن دودهه‌ی طلائی(!) از این فیلم برائت جسته و می‌جویند و منتقد و منزجر از آن و هرچه مانند آنند.خب اما در ادامه می‌خواهیم اندکی به پیشینۀ تقابلیِ مدرنیته و مظاهر آن با «آب‌گوشت» و فرهنگی که نمایندگی می‌کند بپردازیم. تا آن‌جا که سواد اندکِ ما دستمان را بازگذاشته خدمت‌تان عارض شویم که یکی از اولین کسانی که از آب‌گوشت یا نام دیگر آن دیزی به‌عنوانِ برابرنهادِ سنت در تقابلِ با تئاتر به‌عنوانِ نمایندۀ تمدن غربی و مدرنیته استفاده نموده، مرحومِ ایرج‌میرزای شاعر است. ایرج در حوالی سنۀ  1300 خورشیدی مثنوی‌ای سروده به نام «عارف‌نامه» و در آن مرحوم عارف قزوینی،تصنیف‌ساز هم‌روزگار خود را، مورد عنایات خاصه قرار داده‌ و در کنار این التفاتِ ویژه، به اوضاع و احوالِ جامعه و مسائل روز نیز پرداخته است. از جمله جایی که در مذمتِ چادر و روبندۀ زنان داد سخن می‌دهد و آن را نفی و نهی ‌می‌کند. در جایی از همین ابیات مربوط به حجاب نیز بیتی دارد که مد نظر ماست:زن روبنده را ادراک و هُش نیست /// تئاتر و رستوران ناموس‌کش نیستاگر   زن    را بود    آهنگ   حیزی /// بود   یکسان   تئاتر   و   پای   دیزیهمان‌طور که گفتیم در بیت مورد نظر تئاتر در معنای مدرنیته و جهانِ امروز که لاجرم غربی و فرنگی نیز هست آمده و دیزی یا پای دیزی نیز در معنای سنت و در تقابل با مظاهرِ مدرنیته. ناموس هم از واژگانِ مهم سنت است.از طرفی در یکی از قدیمی‌ترین کتبِ آشپزیِ باقی‌مانده به نام «خوراک‌نامه» در عمومیت آبگوشت در بین ایرانیان آمده:«... خوراک پَهلَو {در معنای شهر است و اینجا در مقام شهرنشین} و روستایی همه ایران‌زمین اگر گوشت بیابند همین است و بس. مگر آنکه به هر جای گونه‌ای پزند و در آن افزارها به کار برند...».خب، حالا احتمالاً درباب ارتباط شقیقه با گنج قارون براتان سوال پیش آمده که عارضیم خدمت‌تان که والله یحب الصابرین!آبگوشت اگرچه به دلیل قیمت بالای گوشت و حبوبات نقش کم‌رنگ‌تری نسبت‌به جایگاهِ تاریخی خود پیدا کرده اما از اندک مظاهرِ سنت است که حتی تا امروز نیز مردانه در برابر هجمه‌های جهانِ مدرن و فست‌فود و اسلوفودِ غربی و شرقی دوام آورده‌ است؛ در این جدال ناجوانمردانه نه که فقط زنده باشد گاهاً پیروزی‌هایی نیز به دست آورده که موضوع بحث ما نیست.آب‌گوشت‌خوری در عصر قاجارخب حالا برگردیم به بحث خودمان و عصرِ طلایی فرهنگ و هنر. دهۀ 40 در تاریخ مرزِپرگهر دهه‌ی بسیار مهمی است. از یک ‌طرف عصر اصلاحاتِ اجتماعی و اقتصادیِ عظیمی است و از طرفی عصر پروبال گیری بسیاری از گفتمان‌های سیاسی و فرهنگی.اصلاحاتِ ارضی، انقلاب سفید، مرگ آیت‌الله بروجردی، نخست وزیریِ امینی و منصور و هویدا، تبعید آیت‌الله خمینی از ایران، کارخانه‌های ایران‌ناسیونال(ایران‌خودرو فعلی)، سایپا، کامیون‌سازی کاوه، ذوب‌آهن اصفهان، ساختمانِ پلاسکو، تالار رودکی، ساختمانِ آلومینیوم، تلویزیون ملّی ایران، کانون پرورش فکری نوجوانان، پارک لاله، پارک ملت، خودکشیِ مرحوم تختی، تولدی دیگر فروغ فرخزاد، مرکز حفظ و اشاعۀ موسیقی ملی ایران، ارکستر فارابی، دانشکده‌ی سینما و تئاتر،مکتب سقاخانه، جشن هنر شیراز، جشن‌های 2500 ساله، تاج‌گذاری محمدرضا پهلوی، آیدا در آینۀ شاملو، سینمای موج نو، غرب‌زدگی آل‌احمد و ... همه‌و‌همه زاده و آفریده‌ی این دهه‌ اند. به یک معنی این دهه، ده سالِ بی‌برگشتِ جامعۀ ایرانی در عصر حاضر است. شدت و شتاب تغییرات به‌قدری است که به قبل از آن فقط می‌شود نوستالژی داشت و از بعد از آن ترسید. ترسی که اولِ همه دامنِ روشنفکرانِ جدا از بدنۀ حکومت و سرگردانِ بین اسلامِ ناب و مارکسیسم را گرفت و بعد هم دامن همه، حتی باعث و بانیِ این تغییرات یعنی اعلیحضرتِ همایون را.  یواش‌یواش و تحت‌تأثیر جنبش‌های پسااستعمارگرایی به عنوان تفکرِ غالب در جهان و خصوصاً روشنفکرانِ فرانسۀ بعد از جنگ دوم و ترسان از شتاب اتفاقات و تغییرات، روشنفکرانِ وطنیِ بریده از حکومتِ بعد از وقایع 32، به این نتیجه رسیدند که از هرچه غربی است و مدرن باید بد گفت و بد نوشت الّا جنت‌مکان مارکس و هر ایدۀ غربی‌ای که با پیشرفت و صنعتی‌شدن و سرمایه‌داری مخالف است. و ما نمی‌دانیم از کجا و چه کسی به این صاحب‌خردان رسانده که همه در اروپا و آمریکا از ماشین و مدرنیته و رفاه در عذاب‌ اند و آرزو دارند یک روز جای یک نفر شرقیِ اهل‌معرفت و باصفا غاز بچرانند! {در این مسئله ما هم البته یک عمه‌ی پدرمان هست سالی یک‌بار از بلادکفر زنگ می‌زند مثل ابر بهار گریه می‌کند که کلِ ماساچوست را گشته یک سنگکی پیدا نکرده، این است که ما را قسم می‌دهد پاتان را اینورها گذاشتید، نگذاشتید!!! تازه این غربی‌های لعین، ماتحت‌شان را هم بعد قضای حاجت نمی‌شورند بی‌شرف‌ها! ما هم که می‌بینید این‌جا را ول نمی‌کنیم برویم به‌خاطر همین‌ چیزهاست به‌ولله! مدیونید اگر فکر کنید دلارش را نداریم یا خدای ناکرده راه‌مان نمی‌دهند؛ به حضرتِ عباس طاقت دوری از سنگک و آفتابه را نداریم! عمه‌ی بابامان می‌داند.}حالا البته ما کار نداریم که مثلاً فن یا علم یا طب مگر غربی شرقی دارد؟! یا در همین فرهنگ و هنر آن دوران هم مگر هرچه شده و بوده مگر برآمده از شرق و هنر داخلی و ملی نبوده؟ یا مگر خودِ اندیشۀ این بزرگواران یا کلاهِ سرشان غربی نیست؟!به بی‌راهه نرویم؛ این روشنفکران صلا دادند برگردیم به خویشتن و صفای آفتابه و  و آن روشنفکران (بروکرات‌های صاحب‌منصب خصوصاً در اواخر دهۀ چهل و سراسر دهۀ پنجاه تا بهمن 57) فریاد زدند که وای از شما که شاه‌تان مسلمان است و دموکراسی می‌خواهید و حقوق بشر! نمی‌بینید مگر این‌ها در غرب هم کشک است؛ کدام بشر، کدام حق و کدام برابری؟! ما خودمان شاه، پدرِملت‌مذگان داریم! {لازم می‌دانیم برای این‌که راه را بر هرگونه سوتفاهم و سواستفاده‌ای سد کنیم توضیح دهیم که این پدر با آن معنای پدر که مثلاً با مادر ملت معاشقه کرده، توفیر می‌کند!} این است که همه نشستند و رفتند و آمدند و نوشتند و خواندند و زدند و رقصیدند که ما که خودمان داریم، بیگانه می‌خواهیم چه کنیم؟ پس یک تبر برداشتند افتادند به جان هرچه خودشان نداشتند؛ از پیکان و تراکتور بگیر تا دانش و دانشگاه و سواد و مدرسه. ما فقط چند خط از اثرِ وزینِ غرب‌زدگی مرحوم‌آل‌احمد را مدعای حرف‌مان می‌آوریم شما خودتان از همین خطوط عمقِ فاجعه را دریابید:«.... چون در این نوع مدرسه‌ها {مدارس دینی و اسلامی} دستِ‌کم خطری برای دین و ایمان بچه‌ها احساس نمی‌شود که از خانواده‌های سخت مذهبی می‌آیند و  هنوز به نفس مسموم غرب‌زدگی سنگ نشده‌اند. اما چه سود که تحجر محیط‌های مذهبی، ایشان را به صورت دیگر سنگ‌واره خواهد کرد. و نیز چه فایده که این مشکل مذهب و لامذهبی و فرهنگ و بی‌فرهنگی فقط مشکل شهرهاست. یا از تفنن شهرنشینی. و از پنجاه‌هزار آبادی مملکت دست‌کم چهل‌هزارتایشان هنوز هیچ نوع مدرسه‌ای ندارند. و کاش آن‌ها هم که دارند، نمی‌داشتند.»  جالب این‌که بدانید کتابِ غرب‌زدگی حاصل گفت‌وگوی آل‌احمد با احمد فردید (مبدعِ این اصطلاح، که البته این اصطلاح را در معنایِ نسبتاً متفاوتی و بسیار گسترده‌تر بکار برده است) در مجموعه نشستی از محمد درخشش، وزیرِ وقتِ آموزش و پرورش  است که روشنفکران و اساتید و فرهنگیان را گرد آورده‌بود تا نظرات‌شان را در باب آموزش در مدارس و سیاست‌های آن بیان کنند و راه حل‌های خود را ارائه. ما البته نمی‌دانیم مرحوم‌آل‌احمد در آن جلسات نظری یا راه‌کاری ارائه داده یا نه، اما آن‌طور که متنش و باقیِ یادگارانِ شفاهی و کتبی ایشان گواهی می‌دهند گوشه‌ی گود نشستن و زمین و زمان را سنگ‌ساز و سنگ‌واره‌ساز خواندن با احوالاتشان بیشتر جور می‌آمده. والله اعلم!باری این همه را گفتیم که به کجا برسیم، به اینجایی که خویشتنِ خویشی که مدنظر آقایان است همین علی بی‌غمِ پای تغار آ‌ب‌گوشت است وردستِ حسن جغجغه. حالا اگر این فرهیختگان چشم ندارند خویشتنِ خویش‌شان را ببینند، ما بی‌تقصیریم.مگر نه این‌که این علی بی‌غم نه غرب را دیده، نه شرق را؟ همه‌ی ربطش هم به مدرنیته و صنعت و ماشین‌زدگی (به تعبیرِ آل‌احمد مرحله‌ی بعد از غرب‌زدگی را گویند) این است که شاگرد مکانیک است!مگر نه این‌که روی تخت نمی‌تواند بخوابد و پشت میز و با قاشق و چنگال به روش غربی غذا خوردن نمی‌تواند؟ و مگر نه که ننه‌اش رخت‌شور است و صورتش با سیلی سرخ است؟!مگر نه این‌که مدرسه و دانشگاه نرفته که به قولِ مرحوم جلال، وای از این دانشگاه؟! نه مگر در سه‌گاه و اصفهان آواز می‌خواند که ایرانی‌ترین دست‌گاه‌های موسیقی‌اند و آخر از همه مگر نه این‌که ناموس سرش میشود و به وقت لزوم از کتک‌کاری هم فراری نیست و یک‌تنه با چند مشت غائله را ختم می‌کند؟! از این ایرانی‌تر؟ شرقی‌تر؟ از این اصیل‌تر می‌خواهید؟!بدتر از همه‌ی این شباهت‌های علی‌آقا با باقی روشنفکرانِ غیور این خاک اهورایی در آن عصرِ طلایی، این‌که همان‌طور که آن‌ها با فکر و ذهنِ تا مغزِ استخوان تحت تأثیرِ روشنفکریِ روز اروپا، غرب‌زدگی را نفی می‌کنند و به دنبالِ خویشتنِ خویش‌شان و راهِ اصیل آسیایی و گاندی اسلامی می‌گردند؛ علی هم پسر قارون به عنوانِ نماد زندگیِ غربی و فرهنگ سرمایه‌داری است اما نمی‌خواهد بپذیرد همان‌طور که روشنفکریِ ایرانی نفهمید و نمی‌پذیرد که خویشتنِ خویشِ و اصالتش همین پایِ بساطِ آبگوشت و دوغ و پیاز است که چون این عزیزان با آن بیگانه ‌اند هرگز هم خویشاوندی‌ای با آن نمی‌یابند.بی‌حکمت نیست که اکثرِ این روشنفکرانِ مبارز و حتی بعضاً چریک‌هایشان بعد از انقلاب به عرفان پناه بردند و سر از خانقاه و دف‌زنی درآوردند. آن‌ها همه همین «علی بی‌غم»هایی بودند که تابِ دیدنِ ثمرِ اندیشه‌هاشان را نداشتند. پس پاشنه‌هاشان را ور کشیدند و کت‌شان را یک‌وری انداختند روی شانه‌شان و مست و لایعقل صدا سر دادند:ز هُشیاران عالَم هر که را دیدم غمی دارد /// بزن بر طبلِ بی‌عاری که آن هم عالمی داردارادتمند: س. گودرزی </description>
                <category>s.k.goudarzi98</category>
                <author>s.k.goudarzi98</author>
                <pubDate>Thu, 03 Sep 2020 09:44:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که آن هم عالمی دارد...</title>
                <link>https://virgool.io/@s.k.goudarzi98/%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-cib22ax0i49l</link>
                <description>مرحوم فردین و تقی ظهوری در گنج قارون(1344)بزرگی از بازماندگانِ دهه‌های طلاییِ(!) 40 و 50 تعریف می‌کرد که در بین ما جوانانِ اندیشمند و صاحب‌خردِ آن اعصار اصطلاحی وجود داشت تحت عنوانِ «آبگوشتی» که به عنوانِ صفت به تهِ فیلم‌فارسی‌ها و موسیقی‌ها و رمان‌های پاورقی می‎چسباندیم و از خرد و فرهنگ والایِ خود محظوظ می‌شدیم؛ که اگرچه نمی‌گذارند فرهنگ و سلیقه‌ی متعالی به رسم اعقاب‌مان داشته باشیم اما هنوز هم آن‌قدر بی‌هویت نشدیم که وقت گران‌بهامان را تلف این اراجیف کنیم و الخ.البته بررسیِ مشکلِ این عزیزان با آبگوشت خود بحثِ پارادوکسیکالی را پیش می‌آورد که از حوصلۀ بحث ما خارج است، اما سربسته بگوییم که مبلغینِ پرسروصدای «بازگشت به خویشتن» قاعدتاً نمی‌بایست مشکلِ تئوریکی با آ‌ب‌گوشت، به مثابۀ غذایی ملی_میهنی می‌داشتند. البته این روشنفکرانِ روشنگر بعدها از تمام توان رسانه‌ای و تبلیغاتیِ خود برای عَلَم کردنِ کوبیده در برابر آب‌گوشت استفاده نمودند که صدالبته موفقیتی هم حاصل نکردند. در این زمینه ارجاعتان می‌دهیم به فیلم‌هایی که داریوش مهرجویی بعد از انقلاب ساخته. حتی اوج این تقابل را در «هزاردستانِ» مرحوم حاتمی و در سکانس‌های مربوط به تهرانِ قدیم و تفنگچی بودنِ رضایِ خوش‌نویس می‌توانید ببینید. البته روانشاد حاتمی نشان داده فریبِ روشنفکریِ مسلطِ زمانه را نخورده و در این جدال اصالت را به نان و ماست می‌دهد که هم بومی است و هم دوست‌دار طبیعت! اما در پیدایی این اصطلاح «آب‌گوشتی» آورده‌اند که بعد از فیلم «گنج قارون» با بازی فردین و فروزان و صحنه‌ی مشهور «آقا خودش خوب می‌دونه...» با صدای ایرج و ویولن رحمت‌الله‌خان بدیعی چیزی در خاموش‌فکران و روشنفکران این خاک اهورایی توأمان دگرگون شد؛ بدین صورت که از این تاریخ دسته‌ای به هوادارانِ فرهنگِ آب‌گوشتی و بساط آب‌گوشت معروف شدند. این فرهنگ به عرق‌، رقاصه و قهوه‌خانه و ......خانه ارادت ویژه‌ای دارد (فرهنگ آب‌گوشتی بعد از انقلاب با تبدیل عرق به مخدر صنعتی و رقاصه به مهران غفوریان به حیات خود ادامه داد) و دستۀ دیگری هم شدند منتقد و منزجر از فرهنگِ آب‌گوشتی. اگر چه از آن‌جایی که با انتقاد و غر نمی‌شد خرج زن و بچه داد  و سازمانِ اوج و بنیاد فارابی و مابقیِ دلسوزان و حامیانِ حقیقیِ هنرِ فاخر هم هنوز وجود نداشتند، این است که در یک فضای رقابتی دسته‌ی دوم گاه به جد یا به مضحکه از عناصر فرهنگِ آب‌گوشتی در سینما و متن‌هایشان بهره می‌بردند که فروش را تضمین کنند.ما البته در این میانه قضاوتی نداریم، طرف حساب‌مان هم جاهل‌هایِ هوادارِ آب‌گوشت قاعدتاً نمی‌توانند باشند. چرا که این جماعت نه ادعایی دارند، و نه حرف حسابی جز آن‌که با همینی که هستند خوشند و منتظر که پدر گم‌شده‌ای، خواستگارِ پولداری، متجاوز سفیدبختی از راه برسد و جوابِ درست‌کاری و دلِ پاک این عزیزان و مادرانشان را بدهد. بحث ما در باب گروه دوم است.مهمانِ مامان(1382)-به سیخ‌های کوبیده لای نون‌سنگک در مرکز تصویر توجه شوددر میانۀ متن مشخص کنیم که ما گروه دوم را به رسمیت نمی‌شناسیم. فی‌الواقع به‌زعم ما گروه دوم همان گروه اول است با این تفاوت که اصحاب آن نمی‌توانند یا نمی‌خواهند این را بپذیرند.در ادامه توضیح خواهیم داد.برگردیم به گنج قارون، این اسوه و نمونۀ تام‌و‌تمامِ فرهنگِ آب‌گوشت‌محور، شخصیتی محوری دارد به اسم «علی‌ بی‌غم» که شاگرد مکانیک ساده و دست‌به‌خیری است که یک تار موی ننۀ رخت‌شورش را با هزار گنج قارون و مال فراوون و غیره تاخت نمی‌زند. به مزد بخورونمیر و زندگی در خانۀ حسن‌جغجغه خوش است و از مظاهر کمال هم صدا و سیمای خوشی دارد. حرف ظاهراً ناحسابِ ما در ادامۀ متن این است که انسانِ آرمانیِ هنرمندان و روشنفکرانِ عصرِ طلاییِ دهۀ چهل و پنجاه تصویری جز همین علی بی‌غم نمی‌توانسته داشته باشد. عرض خواهیم کرد چرا. ادامه دارد...</description>
                <category>s.k.goudarzi98</category>
                <author>s.k.goudarzi98</author>
                <pubDate>Sun, 30 Aug 2020 23:18:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که ما به زندگی نشسته‌ایم!</title>
                <link>https://virgool.io/@s.k.goudarzi98/%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-nvnxhdqnofys</link>
                <description>چند ماهی است مِن باب پروژه‌ای پژوهشی سرگرم تورق و جست‌وجو در احوالاتِ دهه‌ی چهل و پنجاهِ این خاک اهورایی، نشسته‌ام به خواندن و دیدن و شنیدن مقالات و مجلات و فیلم و موسیقی‌های باقی مانده از آن دورانِ به زعم بعضی طلایی!!!از «غرب‌زدگیِ» آل‌احمد و اندک افاضاتِ شفاهی و مکتوباتِ اندک‌تر احمد فردید تا  گلچینِ هفته و مجموعه‌ی «چاووش»‌ها. چیزی که در همه‌ی این‌ها عمق روح و روانِ آدمی‌زاده را آزار که چه عرض کنم می‌خراشد و حواس را مختل می‌کند توهم است و نفرت!توهمِ متفکرانِ تا تُکِ دماغ بینا که عصاکشِ توده‌ای نابینا می‌شوند به جامعه‌ای که هم عدالت دارد، هم آزادی. توهم «راه اصیلِ آسیایی» که در آن با اقتدا به «عمّار» و «ابوذر» و بدون استعانت از افکار و اندیشه‌های مدرن و غربی می‌شود به «خویشتنِ خویش» بازگشت و آنچه خود داشت را از دیگران تمنا نکرد. و عجیب‌تر این‌که آبشخورِ تمامِ این تراوشات یا به سارتر و کامو می‌رسد یا «فرشته‌ی رحمت» لنین (دامه تاثیراته).و دنباله‌ی این توهم نفرت از هر چیزی که رنگ و بوی آسایش و انسانیت دارد و زندگی! از نفرت از فاکُل و کروات گرفته تا تراکتور و در مجموع رفاه!نفرت از هرکس و هرچیزی که به جایی رسیده و زندگی خوبی دارد چه غربی، چه شرقی! نفرت از علم و دانش و پیشرفت و فناوری!نفرتی که کارش چنان بالا می‌گیرد که انیشتین را به عنوانِ آدم به رسمیت نمی‌شناسد و یا در موسیقی پیرو و سرسپرده‌ی کسی می‌شود که از نظرش موسیقیِ ایرانی موسیقیِ مجلسِ بزم است و تریاک را لازمه‌ی آن می‌داند و آش را چنان شور می‌کند که ملتی از دم «دروازه‌ی تمدن بزرگ» برگردد و به خودش بگوید «مستضعف»!آن‌چه که گذشته البته به مثابه‌ی صبوحی است شکسته و وااسفا ندارد اما آدم از قدرتیِ خدا آن‌جا انگشت به انتها می‌ماند که عزیزِ تاج سری که زمانی از تارش فریادِ «تیغ باید خون فشاند» و «ژاله خون کن و خون جنون کن» و الخ به آسمان می‌رسید امروز صلای عشق می‌دهد  که ای جوانان به هم دوستت دارم بگویید  حتی اگر شرایط سخت است! یا مثلاً آن یکی نویسنده در داستانش شاکی است بدبختی و مشکل و بالارفتنِ دلار و ... هست که هست «زمهریر که نشده!!!!» برقصید و چرخ و واچرخ بزنید(البته این قصه مربوط به عصر دلار 270 تومانی است) و شکر خدا کنید که آن روزگارانِ تباه استثمار و اسکبار و استعمار را ندیده اید که با حقوق کارگری می‌شد خانه خرید! درباره‌ی این فرزانگان و آن «عصرِ طلایی» عمری باشد بیشتر خواهم نوشت اما فعلاً  تکه‌ای از شاملو که به مناسبت دیگری سروده شده را با کمی تغییر حُسن ختام این یادداشت می‌آورم:هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که {ما} به زندگی نشست{یم}...ارادت‌مند: س. گودرزی</description>
                <category>s.k.goudarzi98</category>
                <author>s.k.goudarzi98</author>
                <pubDate>Thu, 27 Aug 2020 02:58:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>