<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صادق.../</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@s.m.s.kashefi</link>
        <description>احتمالا نویسنده/ عاشق کتاب و فیلم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:22:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/26471/avatar/DQvMAy.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صادق.../</title>
            <link>https://virgool.io/@s.m.s.kashefi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درباره فیلم TENET؛ آخرین اثر از نولانی که دیگر نولان نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-tenet-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-lwgmfztwt0z8</link>
                <description>من احتمالا نه، ولی اگر بروید و از آن خوره های سینمایی که تاریخ این هنر پر رنگ و لعاب را با هزار و یک اسم فیلم و بازیگر و ژانر و سبک و تاریخ اکران و غیره و غیره از حفظند بپرسید، برایتان از &quot;کریستوفر نولان&quot; چیزهایی می گویند که شنیدشان و دانستن شان به ما، یعنی من به عنوان نگارنده این متن و شما به عنوان خواننده آن کمک میکند و مسلما خالی از لطف نیست این که بدانیم نولان طومار بلند و بالای فیلمسازی اش را از سر کدام خط شروع کرد، آن را با چه عبارتهایی ادامه داد و حالا که آخرین جمله را نوشته و نقطه پایانی را هم حک کرده (حداقل تا دو سه سال فعلی چون به هر حال نولان کارگردان پر کاری نیست) کارنامه اش دقیقا در چه وضعیتی قرار دارد. به خاطر همین به عنوان مقدمه، تاریخ فیلمسازی نولان را برایتان نه از دیدگاه فنی و سینمایی، بلکه از منظری کاملا شخصی مینویسم تا قبل از صحبت کردن درباره تنت به عنوان آخرین اثر نولان در پرده سینماها، کمی درباره فرآیند فیلمسازی این کارگردان بیشتر بفهمیم.شما را نمیدانم، ولی شخصا در خردسالی و حدود ده یازده سال پیش، با اولین قسمت از سه گانه شوالیه تاریکی کریستوفر نولان یعنی فیلم بتمن آغاز میکند با این کارگردان آشنا شدم. راستش را بخواهید برای من درک روایت نولان از نحوه تولد بتمن، به عنوان کودکی هشت نه ساله کاری آسانی نبود و مجبور بودم که حفره های ایجاد شده در برداشتم از فیلم را با تصورات و تخیلات خودم پر کنم ( و خب فکر کنم حق داشتم به عنوان طفلی صغیر از ضرباهنگ تند و دیوانه وار فیلمهای نولان جا بمانم، دی: D:) و این مسئله دقیقا نولان را در نقطه مقابل دیگر آثار ابرقهرمانی رایج آن روزها، همانند سه گانه اسپایدرمن سم ریمی قرار میداد که با وجود این که تلویزیون با آن سانسورهای عجیب و غریبش در آن وقتها تنها منبعی بود که میتوانستم از آن، این آثار را به تمشا بنشینم، با این حال هیچگاه هم در فهمیدن جریان اصلی آنها به مشکل برنخوردم. با وجود تمامی این تفاسیر ولی این ریتم تند و داستان به مراتب پیچیده تر بتمن آغاز میکند نسبت سایر آثار ابرقهرمانی هیچگاه باعث نشد از این قهرمان تیره و سیاه پوش بدم بیاید و حتی در همان زمان هم وقتی که در مدرسه ابتدایی با دوستانم درباره تایتل &quot;بهترین فیلم ابرقهرمانی که در کل عمرتان دیده اید، کدام بوده&quot; صحبت میکردیم، خیلی راحت اثر نولان را به تمامی آن آثار ساده تر ابرقهرمانی ترجیح می دادم. این علاقه من به نولان ادامه داشت، به طوری که سال ها بعد و در دوران نوجوانی کمتر فیلمی از کارنامه هنری این فیلم باقی مانده بود که من به تماشای چند باره اش ننشسته باشم. در آن زمان حتی آثار کمتر دیده شده ای نظیر ممنتو، پرستیژ، بی خوابی و... هم در پلی لیستم بشدت محبوب بودند، چه برسد به اینسپشن و شوالیه تاریکی که با بازی بشدت حیرت انگیز هیث لجر فقید در نقش جوکر قرار بود نقطه ی اوج اپرای سینمایی باشکوه نولان را بنوازند. ( تاکید میکنم که هنوز و پس از روی پرده آمدن بیشتر از سی فیلم ابرقهرمانی از دنیاهای سینمایی مارول و دی سی که بعضی از آنها یدک کش القاب بزرگی نظیر &quot; پرفروشترین فیلم تاریخ سینما&quot; هستند، بهترین فیلم ابرقهرمانی ای که دیده ام همین شوالیه تاریکی نولان است.) با این وجود، گل سرسبد این جریان &quot;خوره نولان شدن&quot; برای من فیلم میان ستاره ای بود. اثری که با قاطعیت میتوانم بگویم در زمانی که آن را دیدم تاثیر عمیق و شگرفی روی من گذاشت و آنقدر بعضی از مهمترین تصمیمات زندگی ام را مدیون آن هستم که حالا، با قاطعیت میتوانم بگویم اگر اینجا به جای این که به عنوان دانشجوی ادبیات عشق شعر و داستان، به عنوان یک دانشجوی سال دوم مهندسی مکانیک که برای مطالعه هر چه زودتر قوانین ترمودینامیک و قوانین مربوط به انرژی و آنتروپی بی تاب است دست به کیبورد شده ام و دارم برایتان تحلیل های صد من یک غاز مینویسم، بخش عمده ای از این اتفاق به خاطر همین میان ستاره ای است. اثری که اگر بگویم آنقدر آن را دیده ام که نمیدانم چند بار، به هیچ وجه اغراق نکرده ام؛ اگر بگویم بارها و بارها فیلمنامه اش را خوانده ام و هنوز هم بعد این همه مدتی که از اکران آن گذشته ساندترک های آن در بالای جدول پلی لیست موسیقی ام قرار دارند، دروغ نگفته ام. یکی از معدود فیلمهایی که به خاطرش به این تن دادم که برخی از شماره های آرشیو مجله دانستنیهایم را به خاطر کثرت دفعاتی که به مطالعه مقاله های تحلیلی از نکات علمی فیلم گذرانده ام مخدوش کنم. نميخواهم حالا و در اين ستون از ميان ستاره اي بتي بسازم و القابي بدهم كه لايقشان نيست، ولي اگر قرار باشد به اين فيلم و يا به طور كلي آثار نولان به چشم آثاري نگاه كنم كه قرار است در ابتداي زندگي مان به عنوان يك فيلمباز دست ما را بگيرند و به ما ثابت كنند كه دنياي تصاوير چقدر حيرت انگيز است، اشتباه نكرده ام. مسلما نولان آنقدرها هم كارگردان كالتي نيست. سينماي علمي تخيلي اش هيچگاه تنه به تنه آثار كارگرداناني نظير استنلي كوبريك و آندره تاركوفسكي نزده و در بلاك باستر هايش هم چيزهاي زيادي از بهترين فيلمهاي اسپيلبرگ و يا حتي پيتر جكسون كم دارند. اما چيزي كه در مورد نولان غير قابل انكار است، همين يك جمله رو به رو است: &quot;نولان سينما را ميفهمد&quot;. نولان آن الفباي اجي مجي لا ترجي كه باعث شده هنر هفتم اينقدر جادويي به نظر برسد را ميداند. حتي اگر خودش هم نتوانسته باشد به آن كمال مطلوب از آرايش تصاوير در ذهنش برسد، حداقل ميتواند به مخاطبهايش سر نخ را بدهد و به آنها كمك كند تا بفهمنند واقعا روي اين پرده عظيم نقره اي دنبال چه چيزي ميگردند. ميتواند با اينتراستلارش كاري كند تا عاشق نه تنها سينما، بلكه مفهوم &quot;علمي تخيلي&quot; شويد و تا آخر عمر آثار آيزاك آسيموف را ورق بزنيد يا نسخه هاي سينمايي اقتباسي مختلف سولاريس، قصه نوشته شده توسط استانيس لاولم را با لذت و اشتهاي تمام ببلعيد. ميتواند جستجويي را در شما آغاز كند و آن جستجو هم ختم شود به يك ماجراجويي در دل دنياي كلمات و تصاوير. يك ماجراجويي در دل آثار سينماي كلاسيك و لمس ابهت اپراي باشكوه فضايي استلي كوبريك، يا دنياي سايبر بانكي مخوف ريدلي اسكات در فيلم بليد رانر و خواندن هزاران هزار كلمه از نويسندگان بزرگي نظير آرتور. سي. كلارك، فليپ. كي. ديك و غيره و غيره. نولان براي من از اين منظر شبيه هاگريد است در دنياي هري پاتر. هر چند كه همه ميدانيم هاگريد يكي از ضعيفترين و پر دردسر ترين ساحران دنياي جادوگري و همچنين از ساده ترين معلمان مدرسه هاگوارتز است و هيچگاه هم به گرد پاي اساتيدي نظير سوروس اسنيپ، پرفسور مك گوناگال و آلبوس دامبلدور نميرسد، اما حتي اگر از وسواسي ترين خوانندگان هري پاتر هم بپرسيد، با وجود تمام قصه ها و شخصيت ها و ديالوگهاي اين هفتگانه، بعيد است اينكه ديالوگ &quot; تو يك جادوگر هستي هري&quot; يكي از شيرين ترين جملاتي كه در اين كتابها خوانده اند، را انكار كنند . نولان هم دقيقا همين است. نه مثل كوبريك افسانه است، نه مثل تاركوفسكي و اسكات خاص و جريان ساز، ولي به عنوان كسي كه براي اولين بار جهان علمي تخيلي را به من معرفي كرده، مثل همان جادوگر غول پيكر و ريشو كه با چترش به آجرهاي ميخانه ديگ سورزاخ ميزند و دري به جهان حيرت انگيز جادو باز ميكند، دوست داشتني و ماندگار است.  اگر همه اینها را دارم به شما می گویم پیش خودم چند دلیل دارم: اول اینکه دوست دارم با این کار، از همین حالا خودم را از این اتهام که نقدهای تند و تیزم به آخرین دستپخت نولان، به این خاطر است که من هیتر او هستم و از او نفرت دارم تبرئه کنم؛ تا نشان دهم چه قدر نولان را دوست داشته ام و چه قدر آثارش برایم مهم و قابل احترام بوده اند و در عین حال چه قدر در حال حاضر به خاطر مسیر غلطی که دارد روی آن پافشاری میکند و مشخص نیست که دقیقا چه زمانی قرار است از آن دست بردارد عمیقا متاسفم و دوم اینکه همانطور که قبلا هم گفتم، خیلی مهم است که به گذشته ها برویم و بفهمیم ردپای علل این معلول نابسامانی که اسمش شده است تنت، دقیقا از کجای باقی آثار نولان سردر می آورد.تنت مجموعه ای است از تمام اشتباهات این سالهای نولان، منتها در ورژنی گسترده تر و بزرگتر. بگذارید رک بگویم: تنت فیلمی است که به غیر از دستاوردهای فنی اش در زمینه اکشن و خلق لحظات نفسگیر و پر زد و خورد حادثه و اکشن و اکشن و باز هم اکشن، دلیل دیگری برای آنکه بشود آن را دید، ارائه نمیکند. فیلمنامه  آخرین ساخته کریستوفر نولان در بدترین شرایط ممکن قرار دارد. البته نولان قبلا هم ثابت کرده بود میتواند بدون یک فیلمنامه درست و حسابی سه ساعت فیلم بسازد و باز هم منتقدان را راضی کند (بله منظورم دانکرک است) ولی در اینجا و در تنت مخاطب در تمام طول فیلم حتی به آن گرهی که باید باز شود، به آن چرا، به آن علامت سوال لعنتی که در انتهای قصه باید بتواند از دیدگاه خودش جملاتی را به عنوان پاسخ مقابلش بنویسد، نمیرسد. این انتظار برای هیچی مخاطب را عصبی میکند. حداقل مرا عصبی میکند. اینکه دو ساعت و نمیدانم چند دقیقه کلی اکشن عجیب و غریب و مو به تن سیخ کن را در انتظار یک منطق داستانی درست و درمان تماشا کنم، اما فیلم بدون هیچ توضیحی از کنار همان کاخی که خودش از همان اول هم از هیچی ساخته بودتش، عبور کند و در انتها هم انتظار داشته باشد با مشخص شدن اینکه نصف بلاهایی که دارد سر شخصیتها  می آید را خودشان سر خودشان درآورده اند مو به تنم سیخ شود و بگویم &quot; واو، عجب نبوغ حیرت انگیزی&quot; و تحت تاثیر موسیقی پایانی اش قرار بگیرم مرا عصبی میکند. هر چه باشد این قصه سیکل مانند همان فرمولی است که نولان در خیلی از آثارش پیاده کرده. چرخه ای که شخصیت اصلی در یک نقطه از آن ایستاده و پس از کلی جنگولک بازی و ادا و اطوار، میفهمد که کل قصه از خودش شروع میشده و به خودش هم ختم میشده است. این فرمول را بگذارید در تابع افتتاحیه آثار نولان، تا بفهمید دلیل جذابیت بسیاری از آثار او چیست. ( البته منظورم از این دلیل، چیزی غیر از موسیقی های حیرت انگیز، حیرت انگیز و باز هم حیرت انگیز هانس زیمر است.) نولان در افتتاحیه هایش عادت دارد تا مخاطب از همه جا بی خبر را در یک شات عطیم و پر از رنگ و لعاب قرار بدهد. رهایش کند در صحنه ای که کاراکترها، چیزهایی را میدانند کاو  نمیداند و او را از همان ابتدا در مسیر درک داستان، یک پله پایین تر از تمام شخصیتهای فیلم قرار بدهد، طوری که حتی باهوش ترین بییندگان هم همواره به خاطر عدم اطلاع کافی از پیرنگ، همیشه از جریان داستان یک قدم عقبتر بمانند و مجبور شوند فیلم را برای درک بهتر دوباره ببینند. فقط کافیست تا آغاز اینسپشن، سه گانه شوالیه تاریکی، دانکرک و... را با خودتان مرور کنید تا بفهمید منظورم چیست. ولی این دفعه دیگر هیچ کدام اینها جواب نمیدهد. فرقی نمیکند که نولان چه قدر روابط علت معلولی را در خودش جای داده باشد. فرقی نمیکند که چه قدر با زمان بازی کرده باشد، از دو طرف کشیده باشدش تا کش بیاید یا زور زده باشد تا فشرده شود؛ هر کدام از اینها تا یک زمانی شاید برای متاثر کردن مخاطبان کافی بودند، ولی دیگر نه. واقعا نه. اگر فیلم یا سینما برای من در یک سری روابط علت و معلولی خلاصه میشد شاید میتوانستم از تنت لذت ببرم، ( البته نه، فکر کنم در آن صورت هم به جای این کار میرفتم به دکه محلمان و یک جدول هزارتو میخریدم و با همان خودم را سرگرم میکردم) ولی حالا که دیگر همه ما با این ساختار آشنا شده ایم، حالا که دیگر این الگو برای حیرت زده کردنمان در چنته چیزی ندارد، دیگر میتوان گفت که دوران این مدل فیلمسازی ( تاکید میکنم، فقط این مدل فیلمسازی) برای نولان به سر رسیده است. مثل همان شعبده بازی که خودش در فیلم پرستیژ درباره اش حرف میزد؛ همان شعبده بازی که دیگر همه تمام رازهایش را بلدند و دیگر کسی برای نمایشهایش تره هم خرد نمیکند. حداقل میتوانم با قاطعیت بگویم که این مدل، برای من به عنوان یکی از مخاطبان نولان چیز راضی کننده و جذابی در خودش ندارد. نولان باید بفهمد که پیچیدگی لزوما به معنای عمیق بودن نیست. نه اینکه از این حرفها منظورم این باشد نباید فیلمی وجود داشته باشد که درک کاملش، مستلزم دوباره دیدنش باشد. نه، اتفاقا تا دلتان بخواهد عاشق چنین آثاری هستم و فیلم چشمه دارن آرنوفسکی، به عنوان نمونه ای از این فیلمها در لیست بهترین آثار سینمایی زندگی ام نقش برجسته ای دارد. ولی دقیقا حرف من همین است که همه این معماها و همه این علامت سوالهایی که در ذهن مخاطب پدید می آیند و او را مجبور میکنند به اینکه فیلم را یکبار دیگر از ابتدا ببیند، باید پشتوانه متنی قدرتمندی در فیلمنامه داشته باشند. پشتوانه ای محکم که مثلا در همین فیلم چشمه از آرنوفسکی، رابطه عاشقانه قدرتمندی است که میان شخصیتهای اصلی فیلم وجود دارد و چیز ترسناکی مثل مرگ روی آن سایه انداخته و تلاش عاشق برای رهانیدن معشوق و رهانیدن رابطه شان از سرنوشت مختوم به جدایی است که شاکله اصلی فیلم را میسازد. نولان باید به خاطر بیاورد دلیل موفقیت اثری مثل اینتراستلار نه پیچیدگی آن بلکه روابط میان کاراکترها است. باید متوجه شود اگر هنوز که هنوز است ملت برای جوکری که در &quot; شوالیه تاریکی&quot; بر روی پرده سینماها آورد سر و دست میشکنند، شخصیت پردازی جذابی است که فیلم از آن بهره میگیرد. ای کاش نولان همه اینها را به خاطر می آورد و حاضر نمیشد یک مشت شخصیت یک بعدی را بریزد داخل فیلمنامه. شخصیتهایی که اصلی ترینشان هم حتی فاقد اسم و رسم دقیق است و وقتی هم که کسی از روابط میان اجزای فیلمنامه سوالی در سرش نقش می بندد، در طی یکی از دیالوگها پاسخ میدهد: &quot;سعی نکن بفهمیش، فقط حسش کن.&quot; انگار که مثلا رویش نشده بنویسد: &quot; بنشین از این همه اکشن خفن لذت ببر و سوال زیادی هم نپرس&quot;.اینکه میگویم این اثر نولان تمامی اشتباهات آثار قبلی اش را به ارث برده شامل اشتباهات اینتراستلار هم میشود. نولان حتی در میان ستاره ای ( با وجود تمام علاقه شخصی ام به این فیلم) هم بسیاری از اوقات لحن درست را از دست میدهد. همانطور که در بسیاری از لحظات اینتراستلار دکتر برند و دار و دسته دانشمندش مدام میخواستند با اسم کلی نظریه و روابط فیزیک به مخاطب بیچاره بفهمانند در دنیای این فیلم چه خبر است، در تنت هم این اتفاق ابعاد به مراتب بدتری به خودش میگیرد. ای کاش نولان بفهمد ذهن بیینده بیچاره ای که با سودای لمس تصاویر به سالن سینما آمده، نوار کاست نیست که اسم کلی اتفاق ریز و درشت علمی و غیر علمی را مو به مو ضبط کند و برای توضیح اتفاقات آتی فیلم به آنها رجوع کند. ای کاش یادش بیاید که سینما یک مدیوم تصویری است، نه یک کتاب بلند و اگر بخواهد پیغامی را به مخاطبانش بدهد، تصاویر اولویت بیشتری دارند.به هر حال و در انتهای این متن اگر بخواهم یک نتیجه بگیرم، ترجیح میدهم این نتیجه گیری را با یک آرزومندی عوض کنم. نمیدانم دقت کرده اید یا نه چون خودم هم به این مسئله توجه نکرده بودم، ولی حالا که به سر و پای متن نگاهی اجمالی می اندازم، میبینم که متن پر شده از هزار و یک آرزو درباره دنیای فیلمسازی نولان. هزار و یک ای کاش نولان میدانست، ای کاش به یاد می آورد، ای کاش فلان کار را نمیکرد و یا ای کاش بهمان چیز را حتما انجام میداد. در آخر و در پایان تمام این آرزوها، دلم میخواهد آرزو کنم که نولان به روزهای خوبش برگردد. برگردد به دورانی که آثار سینمایی جذاب و بلاک باسترهای عظیم میساخت و قصه های رنگارنگی را روی پرده های سینما می آورد.ای کاش آن روزها سریعتر برگردند... ای کاش....نقد از سیدمحمدصادق کاشفی مفرد</description>
                <category>صادق.../</category>
                <author>صادق.../</author>
                <pubDate>Thu, 25 Feb 2021 22:31:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیل علمیTENET؛ بررسی آخرین دستپخت نولان از نگاه دانش</title>
                <link>https://virgool.io/@s.m.s.kashefi/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8Ctenet-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%BE%D8%AE%D8%AA-%D9%86%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-uxpezrvoey1g</link>
                <description>مقدمه: یکی از مشکلات جدی مخاطبان با آثار علمی تخیلی سخت (آثاری که در آن دقت علمی بسیار زیاد است و همین سبب میشود که مخاطب در مواجهه با حجم زیادی از تئوری و نظریه علمی و عدد و رقم سردرگم شود) این است که فیلم بر مبنای فرضیاتی بنا شده که مخاطبان گاها تا همان لحظه آغاز فیلم از آنها بی اطلاع بوده و چیزی در موردشان نمیدانسته است. فیلم تنت نیز چنین اثری است و به خاطر همین من تلاش کردم در این متن با  بررسی بسیاری از مفاهیم، کاری کنم که حداقل ایده اصلی فیلم ( یعنی وارونگی زمان) برای مخاطبان گنگ نباشد.برای این که بفهمیم آخرین ساخته کریستوفر نولان از نظر علمی چه قدر دقیق است، نیاز داریم از یکسری مفاهیم پایه علمی باخبر باشیم و با اطلاع از آنها به شكلي تدريجي برسيم به مسئله ي كاركرد علم در آثار سينمايي نولان. به خاطر همین من تلاش کردم تمامی این موارد را به صورت خلاصه و ساده برای شما یادآوری کنم:1) نظم و بی نظمی:نظم و بی نظمی از دیدگاه علم ترمودینامیک به سادگی برداشت ما از این کلمات در زندگی روزمره نیست. برای مثال یک واگن پر از مسافر مترو را در شلوغترین بازه زمانی شبانه روز تصور و تلاش کنید این تصویر را در ذهنتان با همان واگن، این بار در خلوت ترین حالت ممکن در ابتدای روز یا انتهای شب مقایسه کنید. با یک دیدگاه غیر تخصصی بدیهی است اگر فکر کنیم بی نظمی واگن مترو در حالت اول خیلی بیشتر از بی نظمی همین واگن در حالت دوم است، ولی این طرز فکر کاملا غلط است زیرا علم ترمودینامیک بی نظمی را با توجه به مفهومی به نان آنتروپی بررسی میکند؛ با توجه به مفهوم آنتروپی وقتی واگنی خلوت باشد، برای هر مسافر جدیدی که وارد قطار میشود انتخاب های بیشتری برای نشستن وجود دارد، زیرا صندلی های زیادتری خالی هستند اما در حالت شلوغ تر، به خاطر اینکه فضای کمتری وجود دارد و جا به جایی سختتر است، پخش شدن و انتشار یافتن دشوارتر خواهد بود. 2) آنتروپی:حالا با رسیدن این مثال وقتش رسیده که کمی درباره آنتروپی صحبت کنیم. احتمالا شما هم وقتی که این دیالوگ دانشمند فیلم تنت را شنیدید به خاطر  دارید که وقتی میخواست فلسفه حرکت معکوس زمانی فیلم را توضیح دهد، به آنتروپی منفی اشاره کرد. فعلا کاری به پسوند منفی نداریم، ولی واقعا کلمه آنتروپی که در ابتدای این عبارت به کار گرفته میشود به چه معناست؟ آیا میشود آنتروپی را معادل همان بی نظمی درنظر گرفت؟ راستش در اینجا هم پاسخ تقریبا خیر است.  در دوران مدرسه و دانشگاه، کتاب‌های درسی ما، انتروپی را به‌عنوان معیاری برای سنجش بی‌نظمی معرفی کرده‌اند و این جمله‌ی معروف را بارها شنیده‌اید که انتروپی و بی‌نظمی جهان رو به افزایش است. البته چنین تعریفی نادرست نیست؛ اما درک خاصی از انتروپی به ما نمی‌دهد. حالا آنتروپی واقعا به چه معنا است؟ در واقع، انتروپی مفهومی است که به انرژی معنا می‌دهد؛ زیرا انرژی زمانی قابل استفاده است که قابلیت پخش شدن داشته باشد. انتروپی همان میزان تمایل، به پخش و انتشار یک انرژی انباشته شده است. در بسیاری از کتاب‌های درسی برای معرفی انتروپی از تمثیل اتاق مرتب و اتاق نامرتب استفاده می‌کنند و این‌طور نتیجه‌گیری می‌کنند که اتاق نامرتب انتروپی بیشتری از اتاق مرتب دارد. در صورتی که این نتیجه‌گیری دقیق نیست.  بی‌نظمی انتروپی از جنس بی‌نظمی تعریف شده در ذهن ما نیست. سیستمی که حجم بیشتری دارد، مکان‌های بیشتری هم برای حضور مولکول‌ها خواهد داشت و مولکول‌ها موقعیت‌های بیشتری برای جابه‌جایی دارند؛ پس در مقایسه ی این دو اتاق، انتروپی اتاقی بیشتر است که فضای بیشتری داشته باشد. در واقع مفهوم آنتروپی در تاریخ علم بشریت، با توجه به نیازهای بشر در دوران انقلاب صنعتی شکل گرفت. زیرا در این دوران انرژی هدر رفته حین کار کردن ماشین ها، به صورت گرما بروز پیدا میکرد و این گرما هم در حالت عادی به صورت متمرکز منتشر نمیشد که این مسئله راندمان ماشینها در آن زمان را به شکل قابل توجهی کاهش میداد.3) آنتروپي يك پديده آماري است:فرض كنيد شما از آن دسته افرادي هستيد كه عاشق حل پازل هستند و به همين خاطر يك پازل نصفه و نيمه را با حدود هزار قطعه در بالاي كمد خود نگه داشته ايد تا در وقت آزادتان حلش را شروع كنيد. حالا دوباره فرض كنيد كه در اتاق شما زلزله اي رخ بدهد و تمام قطعات پازل از بالاي كمد پايين بريزند و روي زمين ولو شوند. به نظر شما احتمال اينكه قطعات جوري روي زمين بيفتند و در كنار هم قرار بگيرند كه پازل تكميل شود و تصوير مد نظر طراح پازل ساخته شود چه قدر است؟ يك بر هزار؟ يك بر ميليون؟ ميليارد؟ تيليارد؟ آيا ميشود گفت كه اين احتمال صفر است؟ صفر حدي شايد، ولي صفر مطلق خير. حالا يك ليوان آب جوش را در نظر بگيريد كه روي يك ميز قرار داده شده است. تمام ايده ها و دانسته هاي قبلي تان را دور بريزيد و تصور كنيد جزو مردمان غارنشيني هستيد كه تا به حال در زندگيشان آب جوش نديده اند و فقط مفهوم آبي كه تا اين حد داغ باشد را درك ميكنند. حالا در اين حالت اگر از شما بپرسند كه با گذشت زمان دماي آب چه تغييري ميكند، آيا باز هم با قاطعيت ميتوانيد بگوييد آب داغ خنك تر ميشود؟ اصلا چرا در اين زمان نبايد اين احتمال به ذهنتان خطور كند كه با گذشت زمان دماي آب بالاتر نرود و داغ تر نشود؟ خب اگر حتي مرتكب اين اشتباه هم ميشديد و تصور ميكرديد كه در گذر زمان به داغتر شدن آب بيانجامد، با صرف نظر كردن از قانون دوم ترموديناميك كه در ادامه سراغش خواهيم رفت باز هم تصورتان غلط نبود، زيرا با توجه به مفهوم آنتروپي كه آن را شاخصی برای اندازه‌گیری میزان پخش و انتشار انرژی در نظر گرفتيم، ميتوان گفت یک انرژی انباشته راه‌های زیادی برای آزاد شدن دارد و به همين خاطر است كه می‌توانید این احتمال را بپذیرید که امکان داغ‌تر شدن آب جوش داخل فنجان هم وجود دارد، زيرا از نقطه نظر آماری انرژی ناشی از برخوردهای مولکولی داخل فنجان می‌تواند متمرکز شده و چای را داغ‌تر کند. اما این احتمال عددی یک روی چند تریلیارد است! زیرا راه‌های آزاد شدن انرژی بیشتر از متمرکز شدن آن است، ولي خب به هر حال چنين احتمالي وجود دارد و اين مسئله فقط و فقط به خاطر آماري بودن مفهوم آنتروپي است. 4) قانون دوم ترموديناميك:قانون دوم ترموديناميك، با توجه به متن عيني كتاب اسميت ون نس، جلد اول صفحه 177 مطابق زير تعريف ميشود: (( امكان ندارد هيچ دستگاهي وجود داشته باشد كه تنها عمل آن اتقال گرما از يك منبع با دماي پايين تر به منبعي با دماي بالاتر باشد ))  با توجه به اين تعريف است كه ما نميتوانيم هيچ وقت يك ليوان آب جوش را در محيط عادي قرار دهيم و انتظار داشته باشيم بر اثر جنب و جوش مولكولهاي هوا دماي آن افزايش يابد؛ زيرا طبق قانون دوم ترموديناميك اين فرآيند به شكل خود به خود انجام نميشود و نيازمند عمل ديگري همانند كار است. حالا بياييد قانون دوم را با توجه به آنتروپي تعريف كنيم. در اين حالت ميتوان گفت كه  قانون دوم ترمودینامیک‌ با تمام هیاهویش فقط در یک جمله خلاصه ميشود: انتروپی جهان در حال افزایش است! يعني که انرژی در جهان مادی، به هر شکلی که باشد، یا پراکنده می‌شود یا گسترش پیدا خواهد کرد. به  همين خاطر است كه ليوان آب جوش با گذر زمان سردتر خواهد شد، زيرا انرژي گرمايي درون ليوان تمايل به پخش شوندگي دارد و همين افزايش تمايل يا آنتروپي است كه باعث ميشود دماي ليوان به عنوان سيستم كاهش پيدا كند و دماي هواي اطراف آن به عنوان محيط افزايش! اين بدين معناست كه هر چيزي در اين جهان به عنوان سيستم تمايل دارد تا به شكل پايدارتري وجود داشته باشد، يعني به شكلي كه انرژي آن كمتر باشد نه بيشتر.5) پيكان زمان: زمان در همواره در حال جریان است و فقط یک جهت رو به جلو دارد. به این ترتیب، هر گذشته اي را به سمت آينده می‌برد. آرتور ادینگتون، ستاره شناس بریتانیایی، این رفتار زمان را پیکان زمان نامیده است. پيكان زمان همان چيزي است كه نولان در فيلمهاي اخيرش بارها با آن بازي كرده است. اگر پيكان زمان را با توجه به قانون دوم ترموديناميك براي خودمان بازآفريني كنيم، از آنجا كه آنتروپي جهان به شكل مداوم در حال افزايش است ميتوان گفت هر ماده فرضي اولي كه پايداري كمتري (يا انرژي بيشتري) نسبت به ماده فرضي دومي داشته باشد، از نظر زماني از ماده دوم قديمي تر است و بالعكس. بنابراين وقتي ميگوييم در فيلم تنت قرار است جريان زمان تغيير كند، دقيقا داريم به همين مفهوم اشاره ميكنيم. مثلا وقتي در جايي از فيلم مامور اصلي بي نام و نشان ماشه را فشار ميدهد و گلوله شليك شده به سر جايش در درون اسلحه بازميگردد، در واقع ماده دارد از حالتي با انرژي كمتر ( گلوله شليك شده ) به حالتي با انرژي خيلي بيشتر ( گلوله آماده شليك درون اسلحه) گذر ميكند كه اين امر ممكن نيست مگر با معكوس شدن جريان زمان. يعني ميتوان گفت كه حركت وارونه زمان ممكن است، صد البته اگر و فقط اگر آنتروپي مفهومي آماري داشته باشد كه همان طور كه قبلا روي اين مسئله بشدت تاكيد كرديم، آنتروپي مفهومي آماري است.خب حالا كه همه اين مفاهيم را با هم مرور كرديم نوبت آن رسيده كه از خودمان اين سوال را بپرسيم: ايده اصلي فيلم نولان از كجا مي آيد؟ بايد بگويم از تئوري پردازي ها و كشفيات دو تن از بزرگترين فيزيكدانان تاريخ بشريت، يعني ريچارد فاينمن و جيمز كلارك ماكسول. فاينمن فهميد كه يك ذره  و پاد ذره و يا ماده و پادماده كه در يك ميدان حاوي انرژي قرار ميگيرند، اگر با هم تبادل انرژي داشته باشند ميتوانند دچار حركت معكوس در جريان زمان بشوند، به نحوي كه يكي از آنها حركتش را به سمت آينده ادامه دهد و ديگري به سمت گذشته حركتي معكوس داشته باشد.از طرفي هم از آنجا كه در قسمتي از فيلم روي ديوار دفتر لارا، جدولي مربوط به آزمايش ماكسول به چشم ميخورد، ميتوان گفت كه نولان هنگام پي ريزي ايده اصلي فيلم تنت، نگاهي هم به اين آزمايش ذهني داشته است. جیمز کلارک ماکسول در سال ۱۸۶۷ یعنی در ۱۴۹ سال پیش، یک آزمایش فکری جالب به نام شیطان ماکسول را مطرح کرد كه برای اثبات نقض قانون دوم ترمودینامیک طراحی شده بود. همانطور كه اشاره كرديم، قانون دوم ترمودینامیک می گوید در جهان هستي انتروپی همیشه افزایش می یابد. اما ماکسول با مطرح کردن این آزمایش فکری، سعی کرد تا چگونگی نقض این قانون را نشان دهد. ماکسول می گوید فرض کنید جعبه ای داریم که حاوی ملکول های گاز در حال تعادل است. این جعبه توسط یک دیواره ی عایق به دو قسمت مساوی A و B تقسیم شده است. حالا فرض کنید درست در همین دیواره ی عایق، یک درب وجود دارد که توسط دربانی به نام شیطان ماکسول باز و بسته می شود. همه چیز در اختیار شیطان ماکسول است. او قسمت A را بیشتر دوست دارد و به ملکول هایی که سرعت بیشتری نسبت به سرعت متوسط ملکول ها دارند اجازه می دهد تا وارد آن (A) شوند. از طرفی به ملکول هایی که دارای سرعت متوسط کمتری نسبت به سرعت متوسط ملکول ها دارند، فقط اجازه ی رفتن به قسمت B را می دهد. به این ترتیب، قسمت A رفته رفته، گرم تر و قسمت B سردتر می شود، زيرا جنب و جوش گازها در قسمت A بیشتر است و در قسمت B کمتر. در نتیجه بدیهی است که انتروپی قسمت B کاهش می یابد ( یادتان نرود که آنتروپی را به صورت تمایل انرژی به انتشار تعریف کردیم.)   در این آزمایش و در پایان فرآیند، می توان از این نیروی اجباری شیطان ماکسول، کار هم استخراج کرد که این اتفاق در تناقض با قانون دوم ترمودینامیک است. پس میتوان گفت که در آزمایش شیطان ماکسول پیکان زمان معکوس میشود و فرد فرضی میتواند با استفاده از این اتفاق به آینده یا گذشته سفر کند که این امر در فیلم توسط نوعی دروازه صورت میپذیرد که دو در دارد، یک در برای ورود و دیگری برای خروج تا بتوان مطمئن بود فرد با نسخه خودش در گذشته یا آینده تماسی ندارد و جهان در اثر این تماس منفجر و متلاشی نمیشود.وسواس نولان؛ احمقانه و خنده دار:حالا میرسیم به جایی که نولان به شدت در آن اشتباه بزرگی انجام میدهد. اشتباهی که راستش را بخواهید حین مطالعه بحث و گفتگویی که در پیج سعید سیمرغ، مترجم مشهور علمی تخیلی رخ داده بود به آن پی بردم. نولان در این فیلم دنیای معکوسی را در نظر میگیرد که در آن پیکان زمان وارونه است و قانون دوم ترمودینامیک هم در آن صدق نمیکند. بیایید اسم این حالت از جهان را بگذاریم دنیای وارونه. نولان در این فیلم تاکید میکند که اکسیژن دنیای وارونه قابل تنفس نیست و به همین خاطر است که شخصیتهای اصلی فیلم که وارونه نیستند، وقتی وارد این دنیا میشوند با خودشان کپسول اکسیژن حمل میکنند، زیرا این گونه فرض میشود که اکسیژن دنیای وارونه قابل تنفس نیست. خب در این حالت چرا اصلا باید فوتونهای دنیای وارونه توسط گیرنده های عصبی چشمان افراد وارونه دریافت شود؟ چرا آنها باید قادر باشند امواج صوتی در دنیای وارونه را بشنوند؟ مگر غیر از این است که طبق منطق فیلم زمان در دنیای وارونه معکوس است و به خاطر همین برای فردی که از دنیای عادی به اینجا آمده حرکت فوتونها یا امواج صدا به جای آنکه از منبع موج شروع شود و به مقصد برسد، کاملا وارونه است و فوتونها از مقصد به مبدا میرسند؟ در این صورت چرا دنیای وارونه برای افراد عادی تاریک نیست؟ چرا گنگ نیست و میتوان صداها را در آن شنید؟ این ایرادی است که خود نولان عرصه را برای مطرح کردن آن باز میگذارد، وقتی که با این لحن اینقدر یقین دارد که مو لای درز کارش نرفته و حتی عدم امکان تنفس اکسیژن وارونه را هم در نظر گرفته، خب مشخص است که بشود از باقی عرصه ها نیز چنین مواردی را بررسی کرد.</description>
                <category>صادق.../</category>
                <author>صادق.../</author>
                <pubDate>Sun, 20 Dec 2020 21:00:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد سريال ماندالوريان (The Mandalorian)؛ فصل دوم، قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@s.m.s.kashefi/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D9%8A%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%B1%D9%8A%D8%A7%D9%86-the-mandalorian-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-f9syipfa5gty</link>
                <description>فصل دوم، قسمت اولفصل دوم، قسمت اولسال پیش برای طرفداران &quot;جنگ های ستاره ای&quot; ( یا آن طور که بین ما ایرانی ها مرسوم است، جنگ ستارگان) سال عجیبی بود. سالی که هنوز هم تمام نشده و خب بعید است غیر از سریالی که قصد داریم در ادامه دنیایش را کنکاش کنیم اتفاق خاص دیگری در آن رخ بدهد و این البته چندان هم عجیب نیست، چون به هر حال تا همین الان هم استاروارز سال شلوغی را پشت سر گذاشته و عناوین مختلفی را در قالب های مختلف تصاحب کرده است: از ویدئو گیم گرفته تا دنیای داستان و فیکشن و سریال تلویزیونی و فیلم سینمایی، در سال گذشته کمتر عرصه ای بود که از یک اثر استاروارزی خالی مانده باشد. در دنیای بازی های کامپیوتری در اوایل سال، گیمرها توانستند بر روی کامپیوتر های شخصی و کنسولهایشان، به تجربه اکشن -ادونچر                       Star Wars: Jedi fallen order بپردازند و در اواخر آن هم یک بازی دیگر جنگ ستارگانی این بار با شبیه سازی خلبانی تلاش کرد تا کمی از آن جنگ های فضایی شلوغ و پر سر و صدا را برای مخاطبانش بازسازی کند. در مدیوم سینما هم که در سال گذشته، خیزش اسکای واکر عرضه شد تا بالاخره امضای پایانی اش را بر حماسه اسکای واکر، حماسه اي كه از سال 1977 و با اكران اميد تازه آغاز شده بود حك نمايد ( پاياني كه راستش اصلا در حد و اندازه اسم استاروارز نبود و بگذاريد تا داغ دلم تازه نشود و درباره اين فيلم چيزي ننويسم!!! ولي به هر حال اگر خواستيد ميتوانيد در لينك زير نقد مفصلي كه درباره خيزش اسكاي واكر در همين ويرگول نوشته ام را نيز مطالعه كنيد: https://linkp.ir/gzZY ) و در دنياي انيميشن هم ما در سال پيش فصل هفتم مجموعه محبوب كلوني وارز را داشتيم، مجموعه اي كه به زعم بسياري از طرفداران دوآتشه جنگهاي ستاره اي، در ترسيم يك پيش درآمد براي سه گانه ارجينال، از سه گانه پريكوئلز خيلي بهتر عمل كرده است. با وجود تمام اين آثار اما  نقطه قوت آثار استاروارزي در اين ليست بند و بالا، دقيقا همان جايي است كه كسي چندان به آن اميدوار نبود و حتي خوشبين ترين طرفداران هم فكر نميكردند به غير از اثري عادي چيز خاص ديگري از آن دربيايد. بله، مشخصا دارم درباره ماندالوريان صحبت ميكنم. سريال هشت قسمتي ديزني كه درست وقتيكه همه داشتند فراموش ميكردند دنياي استاروارز چه قدر ميتواند بزرگ و جذاب باشد روي صفحه تلويزيون ها نقش بست تا بار ديگر ياد آنها بياندازد چرا تا آن موقع جنگ ستارگان را اينقدر دوست داشته اند.انجمن جنگجوهای کلاه به سر آواره در کهکشان!!!   راستش را بخواهید فکر میکنم حس همه ما در سال گذشته نسبت به دیزنی یک دوگانگي عجیب و غریب بود؛ از طرفی همان گونه كه هزار و یک دلیل داشتیم تا از این استودیو به خاطر بلایی که سر مجموعه محبوبمان آورده بدمان بیاید، همان طور كه پس از اكران خيزش اسكاي واكر شبكه هاي مچازي پر شده بود از ابراز نفرتها نسبت به قسمت آخر و فضاي وب هم سرشار بود از مقالاتي كه ديگر دنياي جنگ ستارگان را يك سناريوي تمام شده تلقي ميكردند، همان طور كه همه ديگر داشت حالمان از تركيب بدمزه جلوه ويژه هاي خيره كننده + داستان هاي بي سر و ته بهم ميخورد، به همين اندازه و خب شايد كمي هم كمتر D: نسبت به ديزني مديون بوديم و آن را حتي فقط براي يك بار هم كه شده تاييد ميكرديم؛ نوعي سازگاري يا صلح موقت كه دليلش هم فقط و فقط در يك كلمه خلاصه ميشد: ماندالوريان. سريالي كه جلوه ویژه خارق العاده اش باعث نشده بود قصه گفتن را فراموش کند و از قضا در کنار شخصیت مندو به عنوان یک جنگجوی کارکشته، در اواخر اپیزود اول از شخصیت چایلد هم رونمایی کرد که در میان طرفداران به بیبی یودا معروف شد؛ نوزاد کوچک و بامزه ای از نژاد استاد يوداي افسانه اي که محبوبیتش به قدری شدید بود که خیلی از کسانی که تا آن زمان استاروارز را نمیشناختند، فقط و فقط به خاطر این شخصیت ترغیب شدند که سریال را ببینند و از این لحاظ یک تنه مقابل آبروریزی خیزش اسکای واکر در میان افکار عمومی قد علم کرد. خیلی خب، راستش را بخواهید باید اعتراف کنم که ماندالوریان تنها ثمره مثبتی است که دیزنی در پی تغییرات بنیادین و سیاستهایی جدیدی که در قبال استاروارز، پس از خریدن انحصارش از لوکاس فیلم اتخاذ کرده بود به آن دست یافته است. حداقل این سریال میتواند نمادی باشد تا هر از چند گاهی یادمان بیندازد دیزنی اگر بخواهد، حداقل بلد است سریالهای خوبی بسازد.استورم تروپرها و فصل یکم!چرا فصل اول ماندالوریان اینقدر محبوب شد؟راستش تا آن زمان به قدری کارنامه اسپین آف سازی در فرانچایزهای بزرگ سیاه بود که تقریبا همه ما باورمان شده بود این قبیل پروژه ها قرار نیست به جای خوبی ختم شوند. اصلا چرا جای دوری برویم، مگر در همین دنیای استاروارز، اسپین آف &quot;سولو: یک داستان از جنگ ستارگان&quot;  چیز دندان گیر و قابل ملاحظه ای بود که حالا یک سریال با محوریت یک شخصیت از کیش ماندلوریان، که در بیابان های سیارات بی آب و علف کهکشان به شغل شریف جایزه بگیری مشغول است بخواهد به چیز جالبی بدل شود؟ بعد هم مگر قرار بود محصول نهایی این پیرنگ چه چیزی از آب دربیاید؟ غیر از این بود که احتمالا دیزنی در این سریال هم کلی جلوه ویژه و دعوای به اصطلاح خفن و از کادر بیرون زده نشانمان میداد و داستان را ول میکرد به امان خدا؟ خب این ها دلایلی بودند که باعث میشد نسبت به این سریال بدبین باشیم؛ هر چه قدر هم که دیزنی پشت هم تریلرهای جذاب و اخبار دلگرم کننده از پروسه تولید میداد، قرار نبود این وسط چیز زیادی تغییر کند. یعنی راستش اصلا فکر نکنم غیر از محصول نهایی چیز دیگری میتوانست به ما ثابت کند چه قدر درباره این سریال اشتباه کرده ایم.ماندالوریان در همان قسمت اول فصل اول میخ خودش را محکم کوبید. یعنی بعید است که قسمت اول این سریال را ببینید و دیگر آن را تا انتها ادامه ندهید. انکار نمیکنم، داستان در اینجا کاملا کلیشه ای است ولی خب این باعث نمیشود تا با یک داستان غیر قابل اعتنا طرف باشیم. زیرا پیرنگ فیلم به قدری خوب طراحی شده که هر چه قدر هم داستان آن چیزهای تکراری در خودش جای داده باشد، سرنوشت شخصیت های درون آن برای مخاطب بسیار مهم میشود. شاید دلیل این مسئله روایت خیلی خوبی باشد که سریال از این شخصیت ها دارد. روایتی که باعث میشود هر کدام از کاراکترها پرداخت مناسبی داشته باشند. برای مثال به شیوه ای که سریال قهرمان مرموزش را معرفی میکند دقت کنید: یک نمای بسته از ماندو که جلوی در تازه باز شده بار ایستاده و منظره زمین یخ زده بی انتها در پشت سرش برق میزند. بعد ماندو با خونسردی وارد قهوه خانه فضایی میشود، در عرض چند ثانیه نسخه کسانی را که برایش ایجاد مزاحمت میکنند را با تبحر و بیرحمی در هم میپیچد و بعد سراغ طعمه اش میرود و آن را به اسارت خودش در می آورد. ( در اینجا هم باید به پدرو پاسکال و هم به بدلکارش بابت ارائه این تصویر یکدست از شخصیتی که در تمام طول سریال نقاب بر چهره دارد، تبریک گفت. زیرا فراموش نکنید در این حالت خبری از میمیک صورت نیست و تمام برداشتهای بصری مخاطب به بازی بدن شخصیت معطوف میشود.). در تمام این مدت ما قهرمانی را داریم که چندان پس زمینه روشنی ندارد، حاضر است به خاطر پول دست به جنایت های مختلفی بزند و از اینکه هر کسی را که مزاحم کارش شود را با بیرحمی از سر راه بردارد، هیچ ابایی ندارد. پس از معرفی این شخصیت، گره اصلی داستان روی میدهد. جایی که این جنگجوی تمام عیار، از طرف انجمن جایزه بگیرها مامور میشود تا محموله ای را برای بازماندگان امپراطوری سابق پیدا کند و در ازای آن به عنوان پاداش، فلز بسکار ( یکی از میراث متعلق به ماندوها که با استفاده از آن زره هایشان را میسازند و از ارزشمندترین مواد موجود در سراسر کهکشان نیز به شمار میرود) را دریافت کند.شروع یک افسانه!به طور کلی فصل اول به خاطر رعایت چند مورد، به یک نمایش خیره کننده تلویزیونی بدل گشت. اول از همه اینکه به طور مستقیم سراغ خرده داستانهایی رفت که به رغم جذابیت غیر قابل انکارشان همواره در فیلمهای پر و سر صدای اصلی فرصتی برای تعریف کردنشان وجود نداشت؛ مواردی نظیر فرقه ماندلوریان ها، پیشینه آنها و... دوم اینکه دی ان ای استاروارز را در تک تک ثانیه هایش جا داده بود؛ یعنی پر بود از شلیک با اسلحه های لیزری، سفرهای فضایی، نژادهای رنگ و وارنگ و... که برای چنین مقیاسی، یعنی تلویزیون طراحی این حجم از جلوه های ویژه خیره کننده تحسین برانگیز است و ما را یاد عملکرد سریالهای بزرگی نظیر بازی تاج و تخت می اندازد. سوم اینکه تلاش کرده بود از کلیشه های مرسوم خیر و شر که در استاروارز به وفور یافت میشوند فاصله بگیرد و این کار را با نزدیک شدن به زندگی اجزای بسیار کوچک کهکشان، یعنی مردمانی که گاها در دورافتاده ترین منظومه ها و سیارات کهکشان زندگی میکنند انجام داد. هر چه قدر ما در سری اصلی، شاهد ایده هایی درباره آزادی و ارزش جمهوری و ... از سوی انقلابیون دو آتشه بودیم و حتی در آنجا به نظرمان مو لای درز تفکرات آنها نمیرفت، در اینجا و در ماندالوریان با مردمانی سر و کار داریم که برایشان فرقی نمیکند نظام حاکم بر کهکشان امپراطوری باشد یا جمهوری و شاید حتی وقتی که آشوب ناشی از انقلاب شورشیان و از هم پاشیدن امپراطوری روی زندگیشان سایه می اندازد، به تمام آنانی که انقلاب بزرگ کهکشانی را راه انداختند لعنت هم بفرستند. همان طور که یکی از اعضای سابق امپراطوری در این فیلم میگوید امپراطوری برای همه صلح، آرامش و رفاه را به ارمغان آورده بود، چیزهایی که انقلابیون به زعم خودشان برایش جنگیدند اما تنها چیزی که از قبال فعالیت آنها نصیب مردم شد، آشوب، ناامنی، جنگ و مرگ بود. برای رسیدن به این بیان، ما تاکنون فقط آخرین جدای ساخته رایان جانسون را داشتیم که برای تحقق يك قاب شعار نزده و غير كليشه اي، تلاشهایی داشت، اما آن هم در کل اثری شکست خورده بود، ( حداقل به نظر من!) چهارم اینکه با وجود حال و هوای استاروارزی، این اثراز خودش نيز شخصيت داشت. یعنی همان قدر که شلوغ بود، همان قدر هم بلد بود که چه زمانی ساکت بماند. همان قدر که جنگ و انفجار داشت، به همان اندازه پر شده بود از میزانسن های خلوتی که قرار بود با به تصویر کشیدن هزاران کیلومتر کویر خشک و خلا نامتناهی در فضا، عظمت و شکوه کهکشان بسیار دور جهان استاروارز را به تصویر بکشد. به طوری که وقتی ماندوی ما با اسپیدرانش سراسر این کویرها را در هم می نوردید، ناخودآگاه یاد وسترن های کلاسیکی که در آن کابوی ها با اسبشان از شهری به شهر دیگر میرفتند و هفت تیر کشی میکردند نیز می افتادیم. پنجم اینکه این سریال تعادل لحن خیلی خوبی داشت. یعنی اکشن هیچ گاه بر داستان پیشی نمیگرفت و اگر ما در برخی از لحظات با اکشن های پر زد و خورد طرف بودیم، داستان سریال چنین چیزی را میطلبید و اين سكانس ها فقط برای این آنجا نبودند که جایی از فیلم را پر کرده باشند. هفتم اینکه نوستالژی هم در این سریال جایگاه خوبی داشت: ایستر اگ ها مثل خیزش اسکای واکر محور اصلی فیلم نبودند، اما ظهورشان در لحظات سریال به قدری شکوهمند بود که مخاطبان را هیجان زده میکرد. و در آخر اینکه لازم نبود تا حتما طرفدار دو آتشه استاروارز باشید تا بتوانید این سریال را ببینید و برای عموم مخاطبین بهینه سازی شده بود. یعنی هر کسی و با کمترین اطلاع از دنیای استاروارز، میتوانست این سریال را ببیند و از آن لذت ببرد. هر چند که هر چه بیشتر درباره استاروارز میدانستید، این لذت چند برابر میشد.در فصل دوم، باز هم به تاتوئین برمیگردیم؛ راستش را بخواهید چه چیزی از این بهتر؟! فصل دوم؛ تخم مرغ شانسی دیزنی ( اگر قسمت يكم از فصل جديد را هنوز تماشا نكرده ايد، ادامه اين متن را نخوانيد!)اسم فصل دو را این گذاشتم، چون با تمام وجود دلم میخواهد این فصل هم به سنت فصل قبل، ادامه دهنده مسیر درستی باشد که در آغاز در آن گام نهاده بود، مثل کودکی که به امید بدست آوردن بهترین اسباب بازیها برای خودش تخم مرغ شانسی میخرد، اما با این حال جایی در وجودش از اینکه درون لایه شکلاتی پوچ باشد و چیزی گیرش نیاید هم هراس دارد. ولی فعلا بگذارید همین جا خیالتان را راحت کنم و بگویم که فصل دو در همه زمینه ها دارد راه فصل یک را ادامه میدهد. همان سکوت مرموز، همان نوای موسیقی که حال و هوای آثار کلاسیک وسترن را با ملودی های فضایی پیوند زده، همان اکشن های پر التهاب و همان خرده داستانهای جذاب، و همان زوج دوست داشتنی و نامتعارف فصل قبل، همه و همه در این فصل هم حضور دارند. حتی در قسمت اول این فصل، به جای عبارت قسمت یکم، قسمت نهم : کلانتر نقش می بندد تا به نوعی روی این مسئله که این فصل به طور مستقیم ادامه دهنده سیزن قبلی است صحه بگذارد. اما خب دقیقا نکته نگران کننده هم همین جا است. همه ی مواردی که نام بردم شاید در فصل قبل تا حدود زیادی موثر و کار راه انداز بودند، اما در سیزن جدید خیلی چیزها باید تغییر کند؛ دیگر کسب موفقیت در این فصل مثل فصل قبلی آنقدرها هم ساده نیست و حالا که هشت قسمت از فصل قبل صرف مقدمه چینی در چینش قصه و شخصیتها شده، دیگر اصلا بیراه نیست اگر انتظار داشته باشیم در فصل جدید سریال از آن روند ساده انگارانه گذشته اش فاصله بگیرد و داستانهای پیچیده تر و عمیقتری را برایمان به ارمغان بیاورد. ولی خب این اتفاق در قسمت یکم به وقوع نمیپیوندد و در آن حتی خبری هم از بنا نهاده شدن چنین چیزی به چشم نمیخورد.این مسئله چندان هم عجیب نیست، چون این تازه ابتدای مسیر پر پیچ و خمی است که سریال قرار است طی کند و مسلما شخصا خیلی به آینده آن امیدوارم و این را هم انکار نمیکنم که تماشای قسمت یکم برایم تا حدود بسیار زیادی راضی کننده و دلنشین بوده است، ولی خب با این حال این فصل مشکلاتی داشت که به نظرم بتوانند ما را درباره آینده این سریال کمی نگران بکنند. و بیبی یودایی که هنوز هم دوست داشتنی است!یک سری اشکالات قابل تامل!اولین مشکلی که فصل دو اگر هر چه زودتر راه حلی برای برطرف کردن آن پیدا نکند، در ادامه برایش دردسر ساز میشود، مشکل داستان است. (در اینجا مسلما منظورم روایت نیست، چون روایت هنوز هم بشدت عالی است و کوچکترین ایرادی به آن وارد نمیشود). اما خود داستان از چند منظر هنوز به پختگی لازم نرسیده؛ یکی از این ابعاد که هنوز برای کامل شدن جای کار زیادی دارد، پشتوانه منطقی دقیق و کامل برای توجیه وقایع داستانی است. برای مثال در ابتدای داستان ماندو بسراغ یک گونه از یک نژاد فضایی یک چشم میرود که اداره یک باشگاه مبارزه زیر زمینی را به عهده دارد و از او درباره اینکه کجا سایر ماندوها را میتواند پیدا کند سوالاتی میپرسد، در حالیکه سریال هیچ تلاشی نمیکند تا به ما توضیح دهد ماندو چگونه چنین فردی را میشناخته و از کجا میدانسته که برای رسیدن به همنوعانش باید سرنخ را در چنان مکانی پیدا کند.یا مثلا وقتی مارشال قصه پیدا کردن زره بوبافت را برای ماندو توضیح میدهد، نحوه پولدار شدنش و اینکه چگونه توانسته پول خریدن آن را از جاواها بدست بیاورد، قصه اش بیشتر از اینکه به یک پشتوانه داستانی منطقی شبیه باشد، برای مخاطب کمی آبکی و غیرقابل باور جلوه میکند. و یا اینکه ماندو با وجود اینکه از ابتدا قصد داشت تا ماجراجویی اش را صرف پیدا کردن همنوعانش کند، در میانه سریال ناگهان انگیزه اش را تغییر داد و برای پس گرفتن زره باستانی ماندلوریان ها از مردی که جزو این فرقه نیست، حاضر شد تا مردم را در راه کشتن یک موجود عظیم الجثه اژدها مانند رهبری کند و به طور کلی از هدفش فاصله گرفت ( در این اپیزود).مارشال در زره بوبافت این مسائل شاید به خودی خود ایرادات بزرگی نباشند، کما اینکه در فصل اول هم ما این ضعف را در چند جا دیده بودیم، اما در اینجا دلم میخواهد فلش بکی بزنم به ابتدای عرایضم، یعنی همان جایی که گفتم گیر کردن در فصل یک میتواند به بزرگترین آفت برای فصل دو تبدیل شود. زیرا حالا این گزاره دارد به تدریج مصداق عینی پیدا میکند و ما میبینیم سریال در امر قصه سازی نسبت به گذشته پیشرفت چندانی نداشته است. این در حالیست که بسیاری از مخاطبان از فصل دوم انتظارات به مراتب بزرگتری دارند و دلشان میخواهد در فصل دوم با داستانی پیچیده تر، عمیقتر و بزرگتر نسبت به فصل اول سر و کله بزنند. ( باز هم میگویم، این اشکال در ابتدای این فصل سریال چندان چیز پیچیده و عجیب و غریبی نیست و اگر در ادامه برطرف شود، خیلی راحت میتوان آن را نادیده گرفت).از طرفی یک مسئله نگران کننده دیگر در این اپیزود، افزایش محسوس اکشن در بطن فیلمنامه بود. همانطور که قبلا اشاره کردم، یکی از نقاط قوت سریال در فصل اول تعادل لحنش است که هم داستان و هم اکشن را در موقعیت درستی قرار میدهد. مسلما این مسئله تا اینجای فصل دوم تغییر چندانی نکرده است، ولی اگر این افزایش اکشن نوید این را بدهد که سریال قرار است در ادامه از مسیر درست داستان سرایی دور شود، برای طرفداران سریال جای نگرانی وجود دارد، که خب من امیدوارم این مسئله به هیچ وجه روی ندهد.نقاط مثبت و دوست داشتنیبازگشت به تاتویین در این قسمت خیلی جذابتر از هر زمان دیگری روی داد. تاتوئین سیاره ای است که به جرئت میتوان آن را موثرترین و مشهور ترین لوکیشن در کل جهان استاروارز قلمداد کرد؛ جایی که کل قصه های کهکشان خیلی دور با امید تازه در سال 1977 از آنجا شروع شد و با خیزش اسکای واکر در سال 2020 در همان جا هم به پایان رسید و اصلا کمتر قسمتی از این مجموعه را پیدا میکنید که در برخی از لحظاتش به بهانه ای فرصت سرک کشیدن به داخل این سیاره را از دست داده باشد. ملاقات با تاسکنها، بیابان نشین های مشهور سری اتفاق خیلی خوبی بود، مخصوصا که سریال نگاه آشنازدایانه اش را نسبت به موجودات بد قسمتهای گذشته از دست نداده بود و حتی در این قسمت هم داشت تلاش میکرد به تاسکنها، از زاویه ای نگاه کند تا نسبت به گذشته، درکشان به کار راحت تری بدل شود. فقط یک لحظه این را در نظر بگیرید که تاسکن ها به کسی که زبان و رسومشان را بلد باشد، چه قدر نسبت به کسی که آنها را وحشی و لایق مرگ قلمداد کند، متفاوت رفتار میکنند و حتی با مهمان نوازی! حاضرند تا او را در کنار آتش خودشان بپذیرند. جنبه ای که ما تا به حال از این موجودات در سیاره تاتوئین ندیده بودیم. از طرفی هم به طور کلی، قصه در قسمت اول به شکل مستقیم تری ریشه در گذشته جهان استاروارز داشت و به خاطر همین پر شده بود از ارجاعات و اشاراتی که برای ذوق زده کردن هر طرفدار استاروارز کاملا کافی بودند. شخصیت جدید مارشال هم پرداخت مناسبی داشت، هر چند انکار نمیکنم که وقتی او را در قامت بوبافت دیدم و بعد فهمیدم که او شخصیتی متفاوت است که فقط زره فت را در طی چرخه ای از وقایع بدست آورده، کمی دلسرد شدم، ولی خب با توجه سکانس پایانی اپیزود یک، هنوز هم میتوان به ملاقات مندو با بوبافت ( و حتی شاید یک دوئل هیجان انگیز بین آنها!!!) امیدوار بود. نبرد نهایی با اژدها هم بسیار جذاب طراحی شده بود، چه از لحاظ روایی و چه از حیث بصری و به خوبی انتظارات مخاطبان را برای مشاهده یک اکشن بی نقص و دیوانه وار برآورده میکرد. چیزی که سریال در ابتدای اپیزود و در دعوای درون باشگاه مبارزه زیر زمینی هم به آن ناخنک زده بود.موسیقی هنوز هم در این سریال بشدت عالی است و به عنوان كسي كه علاوه بر فيلم و سريال، بشدت عاشق موسيقي متن آنها نيز هست، با موسيقي اين سريال كلي كيف كرده ام و به همين خاطر لینک تم اصلی آن را در زیر برایتان قرار داده ام و فکر کنم بتوانید بدون هیچ اشکالی آن را دانلود کنید و حسابی از شنیدنش لذت ببرید:http://s6.picofile.com/d/8387176784/b7c86efb-4795-4ca8-b94f-cb1c6717b7e8/09_The_Mandalorian.mp3ديگر درباره قسمت اول حرفي براي گفتن ندارم، ولي مطمئنا بعدها باز هم درباره اين سريال خواهم نوشت.نوشته سيدمحمدصادق كاشفي مفرد</description>
                <category>صادق.../</category>
                <author>صادق.../</author>
                <pubDate>Wed, 04 Nov 2020 10:53:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موروثی: سیاه، ترسناک، مریض: قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@s.m.s.kashefi/%D9%85%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AB%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%B6-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-nfnovnhklejx</link>
                <description>نمای خانه درختی در ابتدای فیلمقسمت دوم: راز و رمزها، و ترسخب، بالاخره رسیدیم به این قسمت از نوشتن. به رمز گشایی از این فیلم، اشاره به این که چرا اینقدر تا به حال آن را دوست داشته ام، و نهایتا اینکه چرا این فیلم در ژانر وحشت، اثری مهمی است که نمیتوان آن را نادیده گرفت.توجه: بر خلاف قسمت قبلی که کلی درباره اسپویل نشدن فیلم وسواس به خرج دادم، قسمت های فاش کننده فیلم را مشخص کردم و غیره و غیره، در این قسمت قید تمام این کارها را زده ام، پس رک و پوست کنده بهتان میگویم که اگر این فیلم را ندیده اید، ادامه متن را نخوانید. ضمنا اگر با نگرش یک رمزگشایی صرف به سراغ این متن آمده اید، باید به اطلاعتان برسانم که به عنوان یک منتقد، هر از چند گاهی در ادامه این متن، به  نقد این فیلم هم ناخنک خواهم زد و امیدوارم این مسئله ناراحت کننده نباشد. سوم اینکه برای نوشتن این متن از عکسهایی استفاده کرده ام که در واقع شات های خودم از فیلم هستند تا رمزگشایی به بهترین صورت انجام شود، به خاطر همین از همین حالا بابت زیاد بودن تعداد عکسها عذر خواهی میکنم. چهارم اینکه، خدا به خیر بگذراند امشب را، آنقدر که در این متن درباره شیاطین و اجنه نوشته ام، خدا کند که امشب هیچ کدامشان تحریک نشوند که بیایند سراغم، و پنجم اینکه باز هم و به مثابه قسمت قبلی، لینک یک رمزگشایی دیگر از این فیلم را که در همین رسانه ویرگول نوشته شده، به اشتراک میگذارم و باز هم تاکید میکنم که خواندن آن کاملا میتواند سودمند باشد: https://b2n.ir/832217، و ششم اینکه هیچی، برویم سراغ خود متن:پرده اول: مقدمه اگر بخواهم رمز گشایی را از ابتدای فیلم آغاز کنم، خب راستش باید بروم سراغ سکانس افتتاحیه فیلم که اگر فیلم را دیده باشید، حتما آن را به خاطر دارید. یک شات بلند که با خانه درختی که چارلی شبها در آن میخوابد آغاز میشود، در کارگاه آنی ادامه پیدا میکند، روی یکی از خانه های مینیاتوری ثابت میماند، روی آن زوم میکند و به اتاق پیتر میرسد. جایی که اولین دیالوگ قرار است ادا بشود. خیلی خب. اگر بخواهم فرضیه خود را که احتمالا تا الان خیلی از شما هم به آن فکر کرده اید را درباره این سکانس مطرح کنم، باید بگویم این نما بدین معنی است که تمام خانواده مورد نظر ما در این فیلم، تا کنون توسط یک فرقه شیطانی کنترل میشده اند، به طوریکه تمام زندگی آنها، مثل عروسک های خیمه شب بازی یک نمایش، توسط دست های ناپیدای خارج از صحنه به بازی گرفته شده و هیچ کدامشان برای تعیین آینده خود نقشی نداشته اند. در این سکانس و از همان ابتدا و شاید بهتر باشد بگویم از همان ابتدای فیلم، نوعی صدای تیک تاک ساعت هم به گوش میرسد. چیزی شبیه لحظه شماری برای وقوع یک اتفاق (بخوانید فاجعه) درباره یک شخصیت، که آغازش در کلبه درختی و پایانش هم در همان جا است. حالا چرا در بین همه آن اتاق های مینیاتوری، فیلم از اتاق پیتر آغار میشود و نمیرود سراغ یک عضو دیگر خانواده؟ چون که واضح است، پیتر در میان تمام اعضای خانواده، مهمترین فرد برای آن فرقه شیطانی است. او صاحبی کالبدی است که قرار است در انتهای فیلم،میزبان روح شرور شیطان خرد و یکی از سلاطین جهنم باشد و از قضا سکانس پایانی فیلم هم با همین شخصیت و با همان نمای ابتدایی یعنی خانه درختی به پایان میرسد، به همین خاطر است که من معتقدم کارگردان سعی داشته تا با این سکانس افتتاحیه، قربانی و هدف اصلی این توطئه کثیف را به ما معرفی کند؛ به طوری که اگر همانطور که گفته شد کل این خانواده به عنوان عروسک های خیمه شب بازی نمایش شیطان در نظر گرفته شوند، پیتر همان ستاره ای است که مهمترین نقش را دارد و لایق این است که در تیتراژ اسمش را بالاتر از همه بازیگرهای فلک زده و بیچاره دیگر بنویسند و اگر هم او آن گوسفند قربانی است، خانه درختی هم همان کشتارگاهی که قرار است او را در آن سلاخی کنند اما این سکانس از نظر معنایی فقط به همین موارد محدود میشود؟ راستش نه. این بند اول را به خاطر داشته باشید، زیرا هنوز هم کار من با آن تمام نشده.خانه مینیاتوری و اتاق پیتر!در ادامه، ما سخنرانی آنی را در مراسم تدفین مادرش میبینیم که به خاطر وجود چنین جمعیتی، ابراز تعجب میکند و میگوید &quot; دیدن این همه چهره جدید، مایه تسلی خاطر منه&quot; که خب این دیالوگ به نظر بی اهمیت هم به نوعی دارد به حضور سنگین اعضای فرقه شیطانی بر روی این خانواده اشاره میکند، به طوری که همگی اعضای آن فرقه برای حضور در مراسم تدفین ملکه شان ( بعدا به اینکه چرا در اینجا از واژه ملکه استفاده کرده ام هم خواهم پرداخت) در کلیسا حاضر شده اند، و حتی در ادامه همان سکانس، وقتی چارلی به سمت تابوت مادربزرگش میرود تا با او خداحافظی کند، مردی مو بور به او لبخند میزند ( درباره این که چرا پالس او برای ارتباط با یک کودک غریبه، لبخند زدن است هم بیشتر خواهم گفت ) که آن مرد را در سکانس پایانی و هنگام مراسم پایانی در کلبه درختی هم میبنیم و این مسئله میتواند این فرضیه را به خودی خود تایید میکندمادر آنی، یا همان الن به زعم من شخصیت اصلی فیلم است. یعنی موروثی فیلمی است که با مرگ شخصیت اصلی اش آغاز میشود و ما بقی فیلم، درباره چیزی است که او به ارث گذاشته! اسکیزوفرنی یا طلسم زدگی؟! مسئله این استافسردگی، اسکیزوفرنی، دو قطبی شخصیتی و یا حتی اختلالاتی نظیر خواب گردی و به طور کلی خیلی از بیماری های این چنینی که در حال حاضر علم، با پافشاری درست بر روی استنتاج با استفاده از داده های معتبر تجربی امکان هر گونه ارتباط آن ها با ماوراء الطبیعه را نفی میکند، در دوران گذشته و در اذهان ساده و ساده طلب مردمان قدیم، تنها یک دلیل برای بروزشان وجود داشت: جادو و جادو زدگی. در جایی از این فیلم، آنی که در تلاش است تا با عوارض عصبی ناشی از مرگ مادرش کنار بیاید به یک انجمن اجتماعی میرود تا درباره این مشکل، با سایر افرادی که انها هم با غم فقدان یکی از عزیزانشان دست به گریبان هستند به بحث و گفتگو بپردازد. در این قسمت فیلم که از قضا یکی از معدود لحظاتی است که آنی درباره گذشته پر رمز و راز و تراژدیکش صحبت میکند، او خاطره مرگ پدرش را که بر اثر افسردگی، اینقدر غذا نخورده بوده تا از سر ضعف و گرسنگی بمیرد را تعریف میکند، و همچنین خاطره خودکشی برادرش را، که خودش را دار زده بوده و علت این کار را هم مادر خودش معرفی کرده بوده، زیرا فکر میکرده او قصد دارد به اجبار شخصیت های دیگری را وارد کالبد او کند. طبق نظریه علم روانشناسی، تنها دلیل مرگ این دو نفر مشکلات روانی بوده که همگی آنها در دنیای جدید، هم شناخته شده هستند و هم تا حدودی قابل درمان، اما هدفی که فیلم در ادامه آن را دنبال میکند، این است که به اتفاقات ماورایی، رنگ حقیقت بپاشد.تا با این کار، حداقل در حین تماشای فیلم، حریم امن مخاطب را که اعتقاد داشتن به گزاره &quot; ماوراالطبیعه نمیتواند هیچ حضوری در زندگی من داشته باشد&quot; برایش ایجاد کرده و زندگی در عصر جدید آن را بیشتر از هر زمان دیگری تقویت کرده، از هم بدرد.  و اگر میپرسید در پایان این اتفاق چه چیزی قرار بوده عایدش بشود، باید بگویم وحشت. درست زمانی که ما در انتهای فیلم به این نتیجه میرسیم که توطئه ای شیطانی توسط مادر آنی طرح ریزی شده بوده  تا نوه اش  به کالبد شیطانی خبیث تبدیل شود، دیگر پر بی راه نیست اگر فکر کنیم که او پیش از این چنین فکری شومی را درباره پسر خودش هم در سر پرورانده باشد و با جادوگری هایش، به نحوی هم او و هم شوهرش را به مرزهای جنون و دیوانگی کشانده باشد و با دست های خودش اسباب مرگشان را فراهم کرده باشد. خب این فکر نوعی شوک به مخاطب است. شوکی که به وحشت، آن هم از جنس درجه یک و اعلا می انجامد و نظیرش را در بچه رزمری، وقتی میفهمیم تمام آن مردان خوش تیپ و کت و شلوار به تنی که فکر جادوگر بودنشان هم حسابی خنده دار است، مریدان سر سپرده شیطان هستند هم دیده بودیم. یا در جن گیر که به ما نشان داد حتی در شهر بزرگ و پیشرفته ای نظیر نیویورک هم احتمال حضور شیاطینی از دنیای دیگر، در زندگی افراد وجود دارد. شیاطینی که هیچ برج بلند با هیچ ساختمان پیشرفته ای، جلوی انها را برای اینکه یکدفعه و در میان روزمرگی های قرن بيست و يكي مان، سر و کله شان پیدا نشود، نمیگیرد.کاملا در این تصویر، دوگانگی و ترس لو رفتن در چشمهای چارلی مشهود است! شياطين جنسيت زده خيلي خب، حالا ميخواهم درباره چارلي صحبت كنم. همان دختر عجيب و غريبي كه حتي از فاصه چند كيلومتري هم واضح است كه يك جاي كار درباره او ميلنگد، اما خانواده و دوستانش در مدرسه این را نمیفهمند و طوری برخورد میکنند که انگار همه چیز درباره او عادی است، و این خیلی عجیب است. در قسمتی از فیلم و بعد از مراسم تدفین، آنی به اتاق دختر کوچولوی قند عسلش میرود تا به او شب بخیر بگوید، و در آنجا دیالوگهایی رد و بدل میشود که دقت به آنها به فهم بیشتر فیلم کمک میکند:آنی : &quot;مادربزرگ خیلی تو رو دست داشت، چارلی. وقتی بچه بودی حتی نمیگذاشت من بهت غذا بدم، میگفت که باید با دستهای خودش بهت غذا بده&quot;. و بعد چارلی در جواب میگوید: &quot;او دوست داشت من پسر بودم&quot; و آنی هم در جواب میگوید: &quot;راستش رو بخوای من هم وقتی بچه بودم، پسر نما به نظر میرسیدم&quot;. از چیزهایی که سایر  دخترها دوست داشتن بدم میومد، مثلا از رنگ صورتی متنفر بودم&quot; و در اینجا چارلی به شکل ناگهانی میپرسد: &quot;خب حالا بعد از مرگ مادربزرگ، چه کسی قراره از من مراقبت کنه؟&quot;خب همین جا توقف کنید تا بفهمیم درباره چارلی چه چیزهایی دستگیرمان شده.با استناد به یکی از دیالوگهای پایان بندی فیلم که در آن جونی، رییس فرقه شیطان پرستی رو به پیتر که دیگر در آن زمان تحت تسخیر شاه پیمون در آمده میگوید: &quot;ما بدن اولیه ی ناقص تو رو اصلاح و این بدن مذکر سالم رو به درگاهت پیکش کردیم&quot; خیلی راحت میتوان به این نتیجه رسید که منظور از کالبد ناقص اولیه، چارلی بوده است. بله، چارلی همان کینگ پیمون است، یکی از پادشاهان جهنم! به همین خاطر، مادربزرگ همواره توجه خاصی به این دختر نشان میداده، زیرا دخترش اجازه نداده بوده که او به نوه مذکرش نزدیک شود و حالا او از طریق چارلی، دنبال این بوده تا یک زندگی موقت را برای شاه پیمون فراهم سازد و با این کار، از خرد او استفاده کند تا بتواند در مرحله بعدی، جسم کاملتر یعنی پیتر را به تصرف درآورد. دقیقا به همین خاطر بوده است که مادربزرگ دوست داشته چارلی پسر باشد، چون در این صورت خیلی راحت میتوانست نقشه خود را که قبلا در مورد پسرش به شکست انجامیده بود، این بار در مورد چارلی مذکر عینیت ببخشد (درباه این که چرا اینقدر کینگ پیمون به این علاقه مند است که بدن میزبانش مذکر باشد، باید بگویم که طبق نوشته های کتاب شیطانی که در اواخر فیلم آنی آن را پیدا میکند، کینگ پیمون به دلیل مذکر بودن، بدن مردانه را ترجیح میدهد.) و البته این علاقه مادربزرگ به داشتن فرزندان مذکر، به نحوی روی ضمیر ناخودآگاه دخترش آنی هم تاثیر گذاشته بوده که او هم دلش میخواسته در دوران بچگی پسر باشد و به سایر دخترهای هم سن و سالش شباهتی نداشته!مراسم اخراج روح پیتر، از کالبدش، در خانه جونی! اگر به رفتار چارلی در تمام طول فیلم نگاه کنید، همواره ترسی در نگاه او به چشم میخورد، مثل کسی که چیزی را دارد از دیگران مخفی میکند و از برملا شدن آن هراس دارد. از طرفی هم رفتار عجیب و غریب او، میتواند ناشی از دوگانگی شخصیت او باشد. به هر حال از شیطانی که در کالبد یک کودک حلول کرده، نمیتوان انتظار این را داشت که خیلی درست و کامل نقش یک بچه را بازی کند!! با این حال چارلی شخصیت محبوب مادربزرگش بوده و در مراسم ترحیم، آشنایان مادربزرگ ( همان اعضای فرقه) به او طوری لبخند میزنند که انگار او را خیلی وقت است که میشناسند.  از طرفی هم اگر یادتان باشد در یک سکانس، چارلی در کلاس درس نشسته که ناگهان کلاغی خودش را به پنجره میکوبد، در این لحظه همه بچه ها میترسند و بعضی از آنها جیغ میکشند، ولی چارلی خیلی بی تفاوت نگاهی به پنجره می اندازد و پس از پایان کلاس میرود کلاغ را پیدا  و سرش را قیچی میکند! این بریدن سر، در واقع نوعی به همان مراسم شیطانی چندش آور هم اشاره میکند، زیرا پیمون به عنوان شیطان خرد، تنها علمش را در اختیار کسانی قرار میدهد که از سر خود به عنوان موجوداتی آزاد صرف نظر کنند و آن را به عنوان پیشکشی نثار وجود بابرکت او نمایند. به همین خاطر است که تمام جسدها هم در انتهای فیلم، بدون سر هستند و این خودکشی کلاغ هم به این شیوه، نوعی هدیه بوده است از فرقه شیطان پرستی به پادشاه خود. از طرفی در همان سکانس پایانی، جونی به پیمون میگوید که ما روح تو را احضار کردیم&quot;، دقیقا این نور آبی که هم پیتر پیش از اخراج شدن از جسمش آن را میبیند و هم چارلی پیش از مرگ، به همین جادوی احضار برمیگردد، زیرا این نورها در نهایت اجسام را به محل حلول هدایت میکننند. برای چارلی، باعث میشوند که او از خانه خارج شود و مادر را به این فکر بیاندازد که او را همراه با پیتر به مهمانی، جایی که در نهایت قرار است او به آن شکل فجیع بمیرد بفرستد، و در مورد پیتر هم این نورهای آبی او را به جایی هدایت میکنند که در آن جونی، به روح او فرمان اخراج شدن از جسمش را میدهد. در واقع احضار چارلی_پیمون، به این دلیل است که چارلی بمیرد و روح پیمون از ان بدن ناقص آزاد شود، و احضار پیتر_پیمون با دیدن آن نورهای آبی، برای این است که او به طور تمام و کمال تحت تاثیر آن طلسمی قرار بگیرد که قرار است روحش را از بدنش اخراج کند، زیرا حلول پیمون در بدن پیتر، در همان شب احضار روح چارلی به طور ناقص انجام شده بوده. زیرا اگر به آن وردی که آنی برای احضار روح چارلی میخواند دقت کنید، چندین بار در بین کلمات، اسم پیمون شنیده میشود و مشخص است که آن وردهای نوشته شده روی کاغذ جونی نه برای احضار روح چارلی، بلکه برای احضار روح پیمون طراحی شده بودند و علت تمامی توهم های پیتر بعد از آن لحظه هم همین است.نور آبی که در عکس مشخص است. البته برای وضوح بهتر این نور در تصویر، مجبور شدم آن را در این لحظه نگه دارم، اما در خود فیلم چارلی در این لحظه دارد سرش را به سمت نور می چرخاند.همان طور هم که در جایی از فیلم میبینیم، پدر چارلی وقتی میبیند دخترش شبها در کلبه درختی میخوابد، به او میگوید: &quot; آخر سر با این کارها سینه پهلو میکنی&quot; و چارلی جواب میدهد &quot; مهم نیست&quot; و این یعنی خود پیمون هم از کالبد ناقص و ضعیفش خسته شده بوده و دنبال جسم جدیدی میگشته. اگر به تیری که سر چارلی در اثر اصابت به آن قطع شد هم نگاه کنید، یکی از همان حروف طلسم را میبینید که روی در و دیوار خانه نظیرش زیاد دیده میشود و این نشان میدهد که مرگ چارلی، کاملا از قبل برنامه ریزی شده بوده. از نظر کارگردانی هم که بخواهیم بررسی کنیم، طراحی این سکانس فوق العاده است. همان طور که در بالا هم گفته بودم، صدای تیک تاک ساعت که همواره در پس زمینه فیلم پخش میشود، قرار است ذهن مخاطب را برای بروز یک فاجعه آماده کند. این آماده سازی و هشدارهای بصری، پیش از مرگ چارلی هم اتفاق می افتد. در این سکانس، ما یکی از مهمان ها را در مهمانی میبینیم که دارد به طور دیوانه وار، گردوها را خرد میکند و بعد هم چارلی را میبینیم که با ولع تمام کیک شکلاتی را میبلعد، که در واقع تمام این ها از نظر تصویری، بازتابی از بیرحمی کینگ پیمون برای نابود کردن جسم میزبانش است؛ پیمون با اینکه میداند شکلات قرار است چه بلایی سر بدن چارلی بیاورد، آن را با اشتیاق تمام میخورد و با این کار مرگ دلخراشی را برای چارلی رقم میزند، خشونتی که مرا ناخودآگاه به یاد زنومورف های سری بیگانه انداخت. زیرا آنها هم انگلهایی بودند که وقتی رشدشان به کمال میرسید، به وحشیانه ترین شکل ممکن بدن میزبانشان را از هم میدریدند و با این کار حیات خودشان را آغاز میکردند.صحنه خرد شدن دیوانه وار گردوها: بازتاب خشونت فیزیکی البته از نظر هنری هم سکانس مرگ چارلی شدیدا قابل توجه است. به این شات بلند دقت کنید: ما پیتر را میبینیم که پس از آن اتفاق نمیتواند بپذیرد که عدم مسئولیت پذیری او چه بلایی سر خواهرش آورده. به خاطر همین بدون آنکه به صندلی عقب و بدن بدون سر خواهر کوچولویش نگاه کند، به رانندگی ادامه میدهد. ماشین را پارک میکند، بدون آنکه به پدر و مادرش چیزی بگوید به رختخواب میرود. بعد صحنه به یک دیزالو قطع میشود، و ما او را میبنیم که روی تختش دراز کشیده و صفحه هم کم کم واضح و واضح تر میشود. پیتر با اینکه دراز کشیده، نمیتواند بخوابد و اشکهایش خیلی ارام از صورتش سرازیر میشوند. از بیرون صدای آنی می آید که خیلی شاد و خرم، دارد به همسرش اطلاع میدهد که میخواهد برود خرید و ماشین را هم با خودش میبرد. و بعد، صدای یک جیغ دلخراش و مواجه شدن شخصیت ها با یکی از فاجعه های اصلی داستان. این نوع کارگردانی که قرار است درام فیلم را چند سطح بالاتر ببرد، ما را خیلی بیشتر از قبل به دنیای شخصیت های داستان نزدیک میکند. به طوری که ما هم در غم مادر و پدر و هم در حس عذاب وجدان پیتر، برای از دست رفتن چارلی شریک میشویم، و این حس قرار است به ضربه بزرگتری بیانجامد، زیرا در انتهای فیلم می فهمیم با وجود این که تمام آن احساسات اعضای خانواده برای فقدان چارلی به خودی خود واقعی و درست بوده، خود چارلی آن چیزی نبوده که ما فکر میکردیم و به جای کودکی دوست داشتنی، شیطانی نفرت انگیز در بدن او نفس میکشیده است.این سکانس فوق العاده!!!افسانه هرکولاگر یادتان باشد در ابتدای همین متن درباره کنترل شدن این خانواده توسط شیطان و دار و دسته اش و تداعی شدن این مفهوم در سکانس ابتدایی صحبت کردم و گفتم در ادامه باز هم به این موضع سر خواهم زد. خب راستش، در اینجا قصد انجام این کار را دارم. اگر به خاطر داشته باشید در همان اوایل فیلم در کلاس ادبیات پیتر، معلم درباره تراژدی مرگ هرکول صحبت میکند و میپرسد &quot; اشتباه هرکول چه بود؟&quot; یکی از دانش آموزها پاسخ میدهد : &quot;تکبرش&quot; معلم پاسخ میدهد: &quot;جواب خوبی بود، ولی چرا این طوری فکر میکنی؟&quot; دانش آموز میگوید : &quot;چون هرکول به معنای واقعی کلمه قبول نمیکند به تابلوهایی خطری که مدام جلویش سبز میشوند نگاه کند. معلم میگوید: &quot; خیلی ایده جالبیه. ولی خب به این موضوع توجه کن که سوفلکس این پیشگویی رو از قبل نوشته بوده. در نتیجه این اتفاق قطعی بوده و هرکول چاره دیگه ای نداشته. ولی خب موضوع اینه اگه فکر کنی که تنها راه هرکول پذیرفتن این مسئله بوده، قضیه رو تراژدیک تر میکنه یا این که بپذیریم قدرت تصمیم گیری و تغییر دادن این مسئله رو داشته؟&quot;از یک جهت، اشاره به این داستان در واقع یک باز تعریف از داستان خانواده مدنظر ما در فیلم موروثی است. داستان خانواده ای که در مسیر یک توطئه پیچیده شیطانی قرار است پیشروی کند، جلو برود و هر لحظه به فاجعه ای که مقابلش است نزدیک و نزدیک تر شود بی آنکه بتواند آن را تغییر دهد. نظیر  همان عروسک های خیمه شب بازی و مینیاتوری ابتدای فیلم، اما اگر بتوان به هرکول برای بی توجهی اش نسبت به علامت های خطر خرده گرفت، مسلما این همان ایرادی است که درباره خانواده ی موروثی، و به طور دقیق تر آنی هم صدق میکند. آنی که در خانواده قبلی اش انواع و قسام مصیبتها را تجربه کرده و حالا در میان همسر و فرزندانش به آرامشی نسبی دست یافته است، دیگر توانایی پذیرش اینکه  رفاه و آرامش نسبی اش در معرض تهدید خطر بزرگی قرار گرفته است، را ندارد. در حالی که تمامی نشانه های این فاجعه پیش رویش است:1) دختر عجیب و غریبش که تمام رفتارهایش، فریاد میزنند که چیزی درباره شخصیت او می لنگد اما او و سایر اعضای خانواده، به طرز احمقانه ای اصرار دارند که همه چیز کاملا عادی و طبیعی است.2) میراث مادر: او در میان وسایلش، نامه ای را از مادرش پیدا میکند که آن را برای او نوشته بوده و در بخشی از آن نوشته شده است: &quot;نگذار فقدان هایت تو را دلسرد کنند، زیرا قربانی های مان دربرابر پاداشی که قرار است به ما داده شود، ناچیزند&quot; در  زمانی که این نامه توسط آنی قرائت میشود، او تنها مادرش را از دست داده، در حالی که این نامه صراحتا به فقدان های دیگر او و سایر چیزهایی که قرار است در آینده از دست بدهد اشاره میکند.از طرفی هم این نامه دقیقا در همان کتابی قرار داده شده که در آن درباره کینگ پیمون و روش های شیطانی احضار او کلی اطلاعات وجود دارد، با این حال تنها واکنش آنی نسبت به این نامه و کتاب، این است که آن را ببندد و درون کارتن بیندازد و بعد از اتاق، خیلی سریع برود بیرون. فقط همین3) پادری های خاص: زمانی که آنی برای اولین بار به خانه جونی میرود تا با او حرف بزند، پادری مقابل در ورودی خانه توجهش را جلب میکند و به جونی میگوید که &quot;مادر من عادت داشت این ها را گلدوزی کند&quot; و از قضا جونی هم در مقابل نسبت به این مسئله اظهار بی اطلاعی نمیکند و فقط میگوید: &quot; چه قدر جالب!&quot; اگر آنی به جای آنکه در اواخر این ماجرا، پس از همان ملاقات اول نسبت به این اتفاق مشکوک میشد و به سراغ خرت و پرت های مادرش میرفت، خیلی راحت میتوانست هم سایر پادری ها را پیدا کند، و هم در آلبوم عکسهای او، تصویر جونی را ببیند و خیلی راحت به این که او دوست مادرش بوده و اینکه چرا او مدام سر و کله اش در جاهای مختلف مقابل او سبز میشود، پی ببرد.پادری های دست دوز، مخصوص شیاطین!4) طلسم های روی در و دیوار: شما را نمیدانم، ولی من اگر روزی بفهمم روی در و دیوار خانه ام نوشته هایی به یک زبان عجیب و غریب وجود دارد، به جای آنکه طوری رفتار کنم که انگار این یک مسئله عادی است، میروم ته و توی چرایی این اتفاق را در می آورم. با این حال واکنش آنی نسبت به این اتفاق، همان رفتار همیشگی عادی پنداشتن همه چیز است. این مسئله حتی درباره مثلثی که کف اتاق مادر هم ترسیم شده وجود دارد. این نوع مثلث را در خانه جونی، حین اجرای مراسم اخراج روح پیتر از جسمش هم وجود دارد و میتوان گفت که ین مراسم توسط مادر آنی، برای تسخیر بدن چارلی هم اجرا شده بوده. اما خب آنی طبق معمول از کنار همه این علائم عجیب و غریب عبور میکند.حالا و در انتهای این قسمت، من هم همان سوال معلم را از شما میپرسم: این قضیه چه زمانی تراژدیک تر است؟ وقتی که این خانواده را در فاجعه شان مقصر بدانیم و بگوییم که در این مقوله حق انتخاب داشته اند، یا اینکه آنها را همانند مدل های مینیاتوری شان فقط بازیچه دست فرقه شیطان پرستی در نظر بگیریم؟انتخاب با شما است...مثلث تسخیر!پرده آخر: ملکه،مادربزرگ،شیطان انسی... هر کدام که شما بخواهیدخب باید بگویم در یکی رمزگشایی نوشته شده توسط یکی دیگر از دوستان در سایت ویرگول هم به این مسئله اشاره شده که چرا در انتهای فیلم بالای تصویری که از مادربزرگ در خانه درختی وجود دارد نوشته اند ملکه؟! خب در آن رمزگشایی این مسئله با این استدلال به خوبی توضیح داده شده:اولین جایی که استارت فهمیدن ماجرای فیلم تو ذهنتون میخوره سکانس اخر فیلم هست جایی که عکس Ellen یا همون مادربزرگو روی دیوار خونه درختی میبینید که بالاش نوشته شده queen . اولین فکر اینه که منطقا هر queen ای به یک king لازم داره ولی شوهر Ellen با توجه به شیوه خودکشی ( غذا نخوردن) و مشکلات روانی چندان شخصیت مناسبی برای king بودن نیست؛ پس king کی بوده ؟ آفرین درست حدس زدین. king واقعی همون روح یا Paimon هست .اما خب من به این مسئله در طول فیلم بیشتر دقت کردم و به نتایج جالب توجهی هم رسیدم که در ادامه آنها را با شما به اشتراک میگذارم. اگر یادتان باشد در جایی از فیلم چارلی_پیمون به مادرش میگوید: حالا بعد از مرگ مادربزرگ چه کسی قرار است از من محافظت کند؟ خب تا قبل از این دلیل توجه مادربزرگ به چارلی را میدانستیم. او توجه سیری ناپذیر به نوه اش داشته، زیرا قرار بوده تا تبدیل به میزبانی برای معبودش شود، اما بعد از حلول پیمون در جسم دیگر چرا مادربزرگ اینقدر مراقب چارلی بوده؟ غیر از این است که باید رابطه ای این وسط بین او و پیمون وجود داشته باشد؟ تا وقتی که اینقدر از همه چیز سر در نیاورده بودیم، وقتی چارلی روح مادربزرگش را میدید فکر میکردیم که &quot; صرفا یک کودک، نظاره گر روح مادربزرگ تازه از دست رفته اش &quot; است، اما حالا که میدانیم قضیه از چه قرار است، نمیتوانیم لبخند روح مادربزرگ را، به لبخندی عاشقانه! تعبیر کنیم که فقط و فقط برای معشوق از آن رونمایی میشود؟ بله، درست منظورم را فهمیدید. دقیقا دارم درباره این حرف میزنم که مادربزرگ، خودش را در عقد شیطان قرار داده بوده.عقدی که اتفاقا برایش مراسم عروسی هم گرفته بودند و تصویر از آن در آلبوم مادربزرگ وجود دارد. از طرفی شان و منزلت مادربزرگ، نزد سایر اعضای فرقه هم این مسئله را تایید میکند و فقط کافی است به عزت و احترامی که در روز مراسم تدفین، نسبت به او از خودشان نشان میدهند دقت کنید تا بفهمید چه میگویم.ملکه! از طرفی این تعریف عجیب و آشنا زدایانه از شخصیت یک مادر، خودش مفهومی است که خیلی راحت میتواند ترس را در وجود مخاطب نهادینه کند. زیرا کهن الگوی مادر همواره در تاریخ ادبیات سینما، شخصیتی را در معرض نمایش میگذاشته که برای حفظ حیات و رفاه فرزندانش طبق غریزه مادری، از هیچ کاری فروگذاری نمیکند، اما شخصیت مادربزرگ یا همان الن در این فیلم، شخصیتی است که برای رسیدن به کمال و قدرت مدنظرش و همچنین رسیدن به وصال معشوقش یعنی شیطان! حاضر است تمامی اعضای خانواده اش را به پلید ترین شیوه های ممکن قربانی کند.عکس جشن عروسی الن با پیمون، یکی از شاهان جهنم!سخن پایانیفکر کنم درباره تمام اتفاقات این فیلم به اندازه کافی و یا حتی بیشتر از اندازه کافی نوشته ام، درباره ترس درون فیلم گفته ام، و آخر سر به شکل درست و حسابی در انتهای هر بند نتیجه گرفته ام که چرا این فیلم علاوه بر مهم بودن، ترسناک و مورمور کننده نیز هست. همان طور که مشخص است، فیلم از یک داستان درست و حسابی بهره گرفته است. شخصیت پردازی ای که چاشنی فیلم شده، شدیدا درست و منطقی است و همان طور که در تمام این نوشته پیدا است، فیلم شدیدا روی روابط منطقی اش درون فیلمنامه، تاکید میکند و هیچ اتفاقی را رها نمیکند به امان خدا و حتی برای بروز یک واقعه، حسابی مقدمه چینی میکند و آن را صیقل میدهد. تمام این اصول، در قسمت تولید وحشت فیلم نیز رعایت میشوند، به خاطر همین ترسی که در انتهای فیلم در وجود مخاطب شکل میگیرد، بر خلاف ترسهای ناشی از جامپ اسکیرهای سطحی فیلمهای این روزهای سینما، کاملا عمیق و پایدار است. به همین خاطر، دیدن این فیلم برای همه ما ترسناک بازها یک موهبت است. موهبتی که کارگردان فیلم، آری استر، آن را بدون هیچ ادعایی و به عنوان فیلم اولش به روی پرده های سینما آورد، اما بعد از آن اتفاقات به گونه ای رقم خورد که دیگر کسی نمیتواند آثار این کارگردان را دست پایین به شمار آورد و آن را نادیده بگیرد.نوشته سید محمدصادق کاشفی مفرد</description>
                <category>صادق.../</category>
                <author>صادق.../</author>
                <pubDate>Wed, 23 Sep 2020 13:45:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موروثی: سیاه، ترسناک مریض؛ نقد فیلم Hereditary</title>
                <link>https://virgool.io/@s.m.s.kashefi/%D9%85%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AB%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%B6-g6kioibm1bst</link>
                <description>این خانواده دوست داشتنی!!!ارثيه سياهمن و شب همزادیموارث یک پدریمارث ما بخت سیاهمن و شب می ترسیم...قسمت اول: درامهميشه پيش خودم فكر ميكردم كه اگر ميشد فيلمي در ژانر وحشت به وجود بيايد كه در آن فضاي معماگونه بچه رزمري، با آن حس تعليق و قرار گرفتن در تنگنايي كه به چيزي جز نابودي نمي انجامد طالع نحس و همينطور اشارات روانشاناسانه درخشش در بياميزد و اين وسط، آن حس ترس ماورايي جن گير و احضار هم به روي آن سنگيني كند، چه ميشود!!! و حالا با فيلم موروثي، به اين نتيجه ميرسم كه بله، من اشتباه نكرده بودم. اين معجون اگر آشپزش كاربلد باشد، واقعا هم چيز خوشمزه اي از آب در مي آيد.با من و ادامه اين نقد همراه باشيد.(فقط پيش از شروع متن نقد، دلم ميخواهد چند نكته را لحاظ كنم:1) اگر فيلم را نديده ايد، حسابي حواستان به بخش هايي كه در آنها نسبت به اسپويل و فاش شدن اتفاقات اصلي فيلم هشدار داده ام باشد.2) در همين رسانه ويرگول، يك رمزگشايي خيلي عالي درباره اين فيلم نوشته شده كه مسلما خواندن آن خالي از لطف نيست و به همين خاطر لينك مطلب را در زير به اشتراك ميگذارم:https://b2n.ir/832217نقد فيلممیان ترسناک بازها معمولا نوعی بیماری روانی خودآزارانه شایع است. این بیماری معمولا به گونه ای است که این دست از عاشقان سینما، از شکنجه شدن به وسیله ترسناکترین چیزهای ممکن و بالا رفتن ضربان قلبشان تا سر حد مرگ لذت می برند. آن ها معمولا عاشق این هستند که جهش آدرنالین را در تک تک رگهایشان احساس کنند و با اتفاقات وحشتناک فیلم تا رسیدن به نقطه التذاذی جنون آمیز همراه شوند. خوشبختانه یا متاسفانه من هم به این بیماری مبتلا هستم و به خاطر همین اصلا عجیب نیست که تا کنون فیلمهای ترسناک زیادی وجود نداشته باشند که دیدنشان حالم را بد کند. البته انکار نمیکنم، بعضی از از آثار این ژانر به گونه ای بوده اند که بعد از دیدنشان کابوس دیده ام، در رختخواب غلت زده ام، و حتی از شدت ترس نتوانسته ام بروم دستشویی، ولی فیلمی که حالم را بد کند و باعث شود به نوعی حالت تهوع به من دست بدهد، خیر. موروثی از آن فیلمهایی است که بعد دیدنش تنها چیزی که دلم میخواست، رفتن زیر دوش آب یخ بود. دلم میخواست آب سرد چنان بر سرم فرو بریزد و از میان چشمانم عبور کند که اصلا فراموش کنم چه چیزی دیده ام. شاید این حس بد به خاطر این باشد که شکنجه شدن مخاطب در موروثی، شدیدا واقعی است. خب البته این فرمول از بدو تولد مدیوم های ترسناک وجود داشته است. فیلمهای ترسناک هرچه بیشتر در مرز واقعیت قدم بزنند، وحشتناکتر، تلخ تر و بیمارتر و خواب بر هم زن تر خواهند بود و این يك کشف تازه براي موروثی نیست. ولي خب چيزي كه اين وسط موروثي را از ساير اين آثار متمايز ميكند درام خارق العاده، ضرباهنگ كاملا مناسب و يك شناخت و درك عميق از المان وحشت است. به خاطر همين، بررسي فيلم را به دو قسمت تقسيم كردم: قسمت اول: بعد درام فيلم و بخش دوم:بعد وحشت.راستش را بخواهيد پر بيراه نيست اگر بگوييم كه موروثي در بيشتر لحظات خود بيش از آن كه يك اثر وحشت تمام عيار باشد، يك درام سياه خانوادگي است. در واقع در اين فيلم ما خانواده اي را ميبينيم كه تحت تاثير اتفاقاتي قرار مي گيرند كه شايد بروز آنها در دنياي واقعي چندان عادي نباشد، ولي خب وقتي به خانواده مورد نظر به عنوان سوژه هدف فيلم نگاه ميكنيم، متوجه ميشويم آن ها هم چندان در وضعيتي متداول و طبيعي قرار نداشته اند. خانواده در اين فيلم، مصداق بارز يك بي نظمي، آشوب و بحران كاملا گسترده است. مهم نيست اعضاي ان چگونه وانمود ميكنند يا از دور روابط آنها چه قدر طبيعي و سالم به نظر ميرسد. شروع نقد، همراه با اسپويل اساسی: هر چه قدر كه از زمان فيلم بيشتر ميگذرد رازهاي بيشتري از زندگي شخصي آنها در گذشته بر ملا ميشود؛ رازهاي عميق كه جايي ميان عميق ترين معضلات رواني اعضاي خانواده لانه كرده اند و اصلا همين اتفاقات گذشته است كه بر آينده خانواده آنها سايه مي اندازد. به همين خاطر فرقي نميكند كه خانواده چه قدر از بيرون مورد تهديد قرار ميگيرد يا قرباني چه دسيسه هاي شيطاني اي ميشود، تا زماني كه بنياد آن اينقدر سست است و تمام اعضاي آن ترجيح ميدهند از مشكلاتشان فرار كنند و آن ها را در همان وضعيتي كه هستند رها كنند و بعد هم خيلي راحت ناديده بگيرنشان، ديگر نيازي به توطئه سازي هاي پيشرفته و عجيب و غريب نيست و حتي يك تلنگر كوچك هم ميتواند تمام اساس خانواده را زير و رو كند و به حيات نباتي آن پايان دهد. همانطور كه شخصيت آني، به عنوان مادر خانواده در يكي از ديالوگ هايش اعتراف ميكند كه &quot; گاهي اوقات گمان ميكنم همه چيز نابود شده&quot; خانواده در اين فيلم همانند سيبي كرم خورده و تو خالي است. از بيرون همه چيز زيبا است؛ يك پدر و مادر كه همديگر را دوست دارند، پسر نوجواني كه مثل ساير هم سن و سالش در حال دست و پنجه نرم كردن با معضلات اين بازه زماني است و دختر بچه اي كه حالا هر چه قدر هم كه عجيب باشد، به هر حال سالم است و سرگرمي هاي خودش را دارد.سایه اتفاقات گذشته، بر حال این خانواده همواره احساس میشود. خانواده در این فیلم مصداق بارز یک بی نظمی، آشوب و بحران کاملا گسترده است. به همین خاطر فرقی نميكند كه خانواده چه قدر از بيرون مورد تهديد قرار ميگيرد يا قرباني چه دسيسه هاي شيطاني اي ميشود، تا زماني كه بنياد آن اينقدر سست است و تمام اعضاي آن ترجيح ميدهند از مشكلاتشان فرار كنند و آن ها را در همان وضعيتي كه هستند رها كنند و بعد هم خيلي راحت ناديده بگيرنشان، ديگر نيازي به توطئه سازي هاي پيشرفته و عجيب و غريب نيست و حتي يك تلنگر كوچك هم ميتواند تمام اساس خانواده را زير و رو كند و به حيات نباتي آن پايان دهد. اما همانطور كه گفتم، اين تنها ظاهر ماجرا است. در باطن آن ما شاهد شخصيتي هستيم به نام آني كه به عنوان زن خانواده به جاي آن كه دلش بخواهد حمايت مورد نظرش را از طريق همسرش بدست بياورد، ترجيح ميدهد از او فرار كند و چيزهايي را كه از گذشته اش روي دوشش سنگيني ميكنند را در گروه روان‌درمانی حمایتی برای کسانی که عزیزانشان را از دست داده‌اند مطرح كند. از طرفي خود او هم يك مشكل بزرگ براي ساير اعضاي خانواده است؛ به هر حال او زني است كه در دوران نوجواني، برادرش را وقتي كه خودش را به خاطر بيماري شيزوفرني دار ميزده، ديده و همينطور هم مرگ پدرش را، كه از قضا آن هم با نيت خودكشي انجام شده بوده اما با روشي دلخراش تر ( پدرش تعمدا به قدري به خودش گرسنگي داده بوده تا از روي ضعف بميرد!!!) و حالا تمام اين خاطران شوم جوري روي آينده او سايه انداخته كه انگار هيچ راه فراري از دست آن برايش ساخته نيست. به خاطر همين زخمهاي كهنه ذهني، حالا او درگير نوعي خواب گردي شده كه در طول آن، هيچ دركي از كارهايي كه ميكند ندارد و به خاطر همين يك بار در طول اين خوابگردي ها، روي خودش و بچه هايش كه خوابيده بودند، بنزين ميريزد و و درست وقتي كه كبريتي را روشن ميكند كه آن فاجعه غير قابل باور را رقم بزند، از خواب بيدار ميشود و كبريت را خاموش ميكند. اين مسئله به خودي خود باعث اختلاف عميقي بين او و پسرش شده كه به هيچ وجه نميتوانسته باور كند اين عمل مادرش غير عمدي بوده و بيشتر دوست دارد تا باور كند كه او مريضي رواني است، و از طرفي مرد خانواده هم كه در ابتدا به نظر ميرسد قصد حمايت از همسرش را دارد، از يك جايي به بعد ديگر از رفتارهاي غيرعادي او خسته ميشود و به راحتي ازعان ميدارد كه ديگر هيچ اهميتي به حال و روز زن نميدهد. در اين حالت خب طبيعي است كه در اين خانواده، همه به طور مداوم در حال فرار از يكديگر باشند. همه بهم لبخند بزنند و قبل از خواب يك شب بخير زوركي نثار هم كنند، اما در واقعيت در تلاش باشند تا مشكلاتشان را با روشهايي حل كنند كه خود اين روشها راه را براي تعرض به حريم امنشان توسط چيزهايي كه به قسمت ماورايي فيلم مربوط ميشوند و حالا قصد بيان كردنشان را ندارم، باز ميكنند. پايان اسپویلپرداخت به چنين مسئله اي را پيش از اين در اثر فراموش نشدني استنلي كوبريك در ژانر وحشت يعني فيلم درخشش ديده بوديم. اگر درخشش را ديده باشيد، حتما شما هم اين حس دست و پا زدن در برزخي ميان واقعيت و فرا واقعيت را حس كرده ايد. اين كه مخاطب نميداند كه آيا تمام بلاهايي كه دارد سر اين خانواده دوست داشتني ( كه متشكل است از پدري نويسنده و فرهيخته، مادري مهربان و پسر بچه اي بامزه) مي آيد، به خاطر شياطيني است كه وجب به وجب هتل را در تسخير خودشان درآورده اند، يا نه، به خاطر مشكلات رواني شخصيت اصلي جك تورنس و انزواي بيش از حدي است كه زنداني شدن در ميان چندين متر برف براي هر كسي ممكن است ايجاد كند؟ آيا اين كه مردي براي سلاخي كردن زن و فرزند پنج ساله اش تبر به دست ميشود، همه اش به خاطر تاثير نيروهاي ماورالطبيعي است، و يا اينكه نه، بخشي از آن ريشه در روح خود مرد به عنوان يك تصميم گيرنده مستقل دارد و از عقده ها، حسرت ها، ناكامي ها و بحران هاي شخصيتي او ناشي ميشود؟ آيا از بين رفتن خانواده اي اين چنيني تنها به خاطر حضور در هتلي منحوس است و يا اينكه نه، سنگ بناي اين واپاشي مدتها قبل و در روابط عادي و روزمره و فاصله گرفتن تدريجي آنها از يكديگر نهاده شده؟ اين جنس سوالات در فيلم موروثي هم زياد تكرار ميشود و صد البته خود كارگردان فيلم هم ابايي از اينكه به اين مسئله اعتراف كند كه خيلي از لحظات فيلمش وام دار ساير آثار اين ژانر هستند، ندارد و حتي در برخي از سكانس ها، اداي ديني به اين آثار كرده است. مثلا در جايي شخصيت آني، با دهاني باز، سكوت را فرياد ميزند كه اين مسئله ناخودآگاه ميتواند هر كسي را به ياد دني تورنس فيلم درخشش بياندازد كه در راهروهاي هتل اورلوك و با مواجه شدن با دوقلوها، با دهاني باز و بي صدا جيغ ميكشيد، يا سكانس پاياني فيلم كه ما طي مراسمي، ميبينيم كه به يكي از شخصيت ها درود فرستاده ميشود ( در لفافه صحبت كردم تا از اسپويل شدن جلوگيري شود!) ، براي مخاطب سكانس نهايي فيلم بچه رزمري تداعي ميشود كه بر فرزند شيطان درود فرستاده ميشد.چيزي كه هميشه در سينماي وحشت دوست داشتم شاهد آن باشم، يك ضرباهنگ خيلي خوب است. يعني فيلمي كه دارم تماشايش ميكنم، خودش را صرفا به خاطر اين كه دارد نام سينماي وحشت را يدك ميكشد، با استفاده از ترس هاي لحظه اي و جامپ اسكيرهاي سطحي فاسد نكند، برای رسیدن به آن آنارشیسم نهایی عجله به خرج ندهد، صبور باشد و بگذارد وحشت درست جايي در ميان لايه هاي داستاني و ذهن مخاطب شكل بگيرد. خبر خوب آن است كه اين مسئله در موروثي به معناي واقعي كلمه عالي است، آنقدر عالي كه حتي خيلي ها ممكن است اواسط فيلم بگويند اين كه خيلي ترسناك نيست، ولي خب فيلم حتي براي اين افراد هم پاسخي درخوري را تدارك ديده و براي اينكه بهتر بفهميد منظور من چيست، ارجاعتان ميدهم به پايان بندي فيلم. شروع اسپویل پایان بندی فیلم شاید قید قابلیت برداشت دوگانه را بزند ( در تمام طول فیلم و حتی با وجود شواهدی که یکی پس از دیگری نشان می دهند یک توطئه کثیف و شیطانی علیه این خانواده در حال وقوع است و با این کار قرار است که این خانواده مرزهای جدیدی از درد، فاجعه و بلا را درک کند، اما همیشه جایی در پس زمینه ذهن مخاطبین این صدا وجود دارد که: نکند تمام این اتفاقات، بخشی از کابوس بی انتهای ذهن مریض شخصیت آنی و خیال پردازی های او باشد؟ چیزی که با وجود عقبه ی این کاراکتر و مواردی که آن ها را به تفصیل در بالا شرح دادم چندان هم عجیب و دور از ذهن به نظر نمیرسد، اما خب فیلم در نهایت پایان بندی اش را جوری طراحی میکند که دیگر جایی برای این حدس و گمان باقی نمی ماند) پایان اسپویلالبته نظیر این پایان بندی را در گذشته و در فیلمهایی مثل بچه رزمری و جزیره شاتر هم دیده بودیم، با این تفاوت که موروثی و بچه رزمری بر خلاف اثر شاهکار اسکورسیزی یعنی جزیره شاتر، تکلیف خودشان را یکسره میکنند و جایی برای یک برداشت دیگر باقی نمی گذارند. البته این فیلم شباهت های زیاد دیگری به بچه رزمری پولانسکی دارد و چیزهای زیادی را از آن اثر وام گرفته است که در بخش دوم به تفصیل به آن خواهم پرداخت.در انتها باید بگویم که موسیقی فیلم بشدت مور مور کننده، دلهره انگیز و به طور تمام و کمال در خدمت فضای فیلم است. از بازی خوب بازیگرها هم که هر چه بگویم نمیتواند ظرافت و برجستگی های فوق العاده آنها را بیان کند. از قضا در ميان تمام اين نقش آفريني ها بازي توني كولت بيشتر از باقي هنرمندان به چشم مي آيد. توني كولت در اين فيلم آزادي عمل بسياري دارد ( اين چيزي است كه به خاطرش بايد كارگردان را تحسين كرد) و از اين آزادي هم به نحو احسن استفاده ميكند تا شخصيت را چندين گام از متنش جلوتر ببرد. در اين فيلم يك سكانس مكالمه جدال آميز سر ميز شام وجود دارد كه يك سر اين مكالمه شخصيت آني با بازي كولت است و اين بازيگر آن چنان عالي تنش را حين اداي تك تك ديالوگهايش را به اتمسفر و صحنه تزريق ميكند كه كلمه اي غير از فوق العاده، نميتواند عملكرد او را توصيف كند. و در اين ميان بازيگران نوجوان فيلم هم به قدري عالي بازي كرده اند كه نه تنها حضورشان به روايت فيلم لطمه نميزند و از ترس آن نميكاهد، بلكه چيزهاي زيادي هم به آن اضافه ميكند، مخصوصا اكت ها شخصيت پيتر كه تماشايشان به معني واقعي كلمه لذت بخش و تاثر برانگيز بود.قسمت اول، یعنی نقد درام فیلم در همین جا تمام میشود. رمز گشایی و نقد بخش وحشت فیلم، بماند برای یادداشت بعدی.نوشته سید محمدصادق کاشفی مفرد</description>
                <category>صادق.../</category>
                <author>صادق.../</author>
                <pubDate>Fri, 18 Sep 2020 16:17:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فيلم انگل (Parasite)؛ يك واقع گرايانه كاملا واقعي!</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84-%D9%8A%D9%83-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%83%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D9%8A-wp7qes1lcjjl</link>
                <description>انگل فيلمي دوست داشتني است. از آن فيلمهايي است كه ميتواند خيلي راحت و ناگهاني خودش را در ليست بهترين آثار سينمايي كه تا به حال ديده ام بالا بكشد و در ميان آنها براي خودش جايي دست و پا كند. بله، درست حدس زده ايد. اين يك بررسي نسبتا مثبت براي فيلم است. فيلمي كه به نظرم انتخاب شدنش به عنوان بهترين فيلم سال در جشنواره اسكار، كاملا صحيح و منطقي است زيرا با وجود اين كه تا پيش از اكران، كمتر كسي حدس مي زد كه اين فيلم كم ادعا بتواند به چنين شاهكار درخشاني تبديل شود، خيلي سريع به همه مخاطبان سينما ثابت كرد كه گوشه و كنارهاي تاريك واقعيت را از بيشتر فيلمهاي مثلا رئاليستي و پر از هايپ سال، بهتر مي شناسد.عملكرد عالي انگل از همين درك كاملش از رئاليسم اغاز ميشود. به اين گونه كه فيلم در هيچ مقطعي در به تصوير كشيدن حقايق و واقعيات دچار اغراق نميشود، سياه نمايي نميكند، از ميان شخصيتهاي عادي داستانش قهرمان و ضدقهرمان نميسازد و آنها را قضاوت نميكند. بلكه فقط و فقط به تعريف كردن داستان آنها بسنده ميكند و رعايت همين يك نكته، باعث ميشود مخاطب واقعا احساس كند كه يك گوشه نشسته و دارد زندگي شخصيتهاي داستانش را به طور دزدكي ديد ميزند. براي يك فيلم رئاليستي چنين احساس بالغي يعني موفقيت. يعني اين كه فيلم هر چه قدر هم در ساير چيزهايش ايراد داشته باشد، توانسته است داستان مدنظرش را در يك قاب كاملا استاندارد، به مخاطبانش تقديم كند و به بهترين نحو، راوي آن باشد. حالا سوال مهم اين است كه با وجود چنين روايت مناسبي، آيا در اين فيلم، داستان هم به قدري جذاب است كه بتواند مخاطبانش را با خودش همراه كند؟ خوشبختانه پاسخ سوال در اين جا هم مثبت است.داستان انگل پر از شگفتي است. پر از فراز و فرودهايي است كه هر كدام از حضور يك المان موثر در آن خبر ميدهند. المان هايي مثل كمدي در ابتداي داستان، مثل ترس در ميانه و مثل خشونت در انتهاي آن. عجيب تر از همه اين است كه فيلم با وجود تغيير فاز مداوم، يكدست باقي مي ماند و شخصيت هايش را از مسير تكاملشان منحرف نميكند. به طوري كه رفتار كاراكترها حتي در عجيب و غريب ترين موقعيت ها هم در جايي از گذشته شان ريشه دوانده و دليل بروز اين نوع واكنش از آنها نزد مخاطبان ملموس است و اصلا همين شخصيتهاي ساده داستان اند كه وقتي با انگيزه هاي ساده و كاملا قابل دركشان مقابل مخاطب صف ميكشند، باعث ميشوند حقايق تلخ و شيرين يك جامعه سرمايه داري مستقيما به سمت صورت او پرتاب شوند تا بتواند اين قبيل مسائل را با تمام گوش و پوستش درك كند.عملكرد عالي انگل از همين درك كاملش از رئاليسم اغاز ميشود. به اين گونه كه فيلم در هيچ مقطعي در به تصوير كشيدن حقايق و واقعيات دچار اغراق نميشود، سياه نمايي نميكند، از ميان شخصيتهاي عادي داستانش قهرمان و ضدقهرمان نميسازد و آنها را قضاوت نميكند. بلكه فقط و فقط به تعريف كردن داستان آنها بسنده ميكند و رعايت همين يك نكته، باعث ميشود مخاطب واقعا احساس كند كه يك گوشه نشسته و دارد زندگي شخصيتهاي داستانش را به طور دزدكي ديد ميزندسال پيش پر شده بود از فيلمهايي كه نسبت به نظام سرمايه داري، انتقادهاي كوبنده اي را در خوشان جاي داده بودند: از جوكر بگیرید تا چاقوكشي و همين انگل، همه و همه فيلمهاي بودند كه دربرابر نابرابري هايي كه ثروت ميان افراد مختلف يك جامعه ايجاد ميكند، قد میکشیدند و آن را به شیوه خودشان مورد نقد قرار میدادند، اما راستش را بخواهيد انگل فیلمی است که با وجود وارد کردن ایراداتی قوی تر  و ضربه هایی به مراتب قدرتمندتر از سایر فیلمهای امسال بر پیکره این نظام ناعادلانه، این کار را خیلی ظریف تر، دقیق تر و صیقل خورده تر انجام می دهد. در این فیلم ما ابتدا به ساکن با افراد ثروتمند و سرمایه دار به عنوان آنتاگونیست های سرد و بی روح داستانی رو به رو نیستیم. از قضا در اول این داستان، طرف حساب ما خانواده فقیری است که اعضایش، در لحظه به لحظه از سرنوشتشان دنبال این هستند که بتوانند وضعیت بهتری را برای خودشان دست و پا کنند. خانواده ای پر از استعداد که تحت تاثیر تلاش های آن ها برای تداوم بقا و یا حتی بهبود کیفیت آن، کاملا شکوفا شده و از آن ها موجودات دغل بازی ساخته که دارند در جای جای زندگی یک خانواده ثروتمند ساده و مظلوم نفوذ و از تلاش های آن ها برای بالا بردن سطح زندگی خودشان استفاده میکنند؛ ولی این صرفا برداشتی است که ما فقط و فقط در نیمه ابتدایی فیلم میتوانیم داشته باشیم. اگر نیمه اول فیلم، جایی است که سناریوی ادا درآوردن یک خانواده فقیر و وانمود کردن به چیزی که واقعا نیستند، بستر مناسبی را برای خلق صحنه های کمدی ایجاد می کند، فیلم در نیمه دوم خود، با یک تغییر فاز و خلق یک صحنه تعلیق زا که انگار تا ابد کش می آید، این پرده طنزگونه و مجازی را از هم می درد و ما را با فاجعه ای به نام اختلاف طبقاتی آشنا میکند. فاجعه ای که هر چه بیشتر در نیمه دوم فیلم پیشروی میکنیم، همانند یک چاه بی سر و ته عمیق و عمیق تر میشود و باعث میشود ناخودآگاه دربرابر قشر ثروتمند و این که هیچ درکی از دغدغه های افرادی که در کنارشان زندگی میکنند ندارند موضع بگیریم. این شیوه غیر مستقیم نقد کردن و یا همان انتقاد زیر متنی را بگذارید در کنار سیاه نمایی های اعصاب خردکنی نظیر جوکر، تا بهتر از قبل بفهمید که وقتی دارم درباره یک فیلم رئالیستی حقیقی صحبت می کنم، دقیقا منظورم چیست. چنین ظرافتی حتی در انتخاب اسم این فیلم هم محسوس است. اولین پاسخ هر کدام از ما در جواب دادن به این سوال که &quot; چرا اسم فیلم را گذاشته اند انگل؟&quot; طبیعتا میتواند این باشد که اسم فیلم انگل است، چون ما قرار است نوعی زندگی انگلی را در این فیلم به نظاره بنشینیم؛ نوعی زندگی که در آن همه افراد برای داشتن وضع مالی بهتر، باید پای خود را روی همنوعانشان بگذارند و از آن ها نردبانی بسازند و بالا بروند تا شاید بتوانند زودتر  در انتهای ضیافت سهم خواهی افراد قدرتمندتر جامعه، سر میز غذا حاضر شوند و پس مانده های بیشتری را برای تغذیه کردن دریافت کنند. اما نکته ای که ما در انتها از این کانسپت انگل دستگیرمان میشود این است که در در نظام لیبرالیسم، زندگی انگلی همانند یک چرخه بسته است که حتی لایه های بالاتر این نظام هم نسبت به آن مصونیتی ندارند و آخر این روند که به لذت خواهی هر چه بیشتر آن ها از زندگی منجر شده، در واقع به بدبختی و فقر مردم بیچاره ای ختم میشود که انگار باید تا بی نهایت برچسب &quot;فقیر&quot; را روی پیشانی خود داشته باشند. پس در این فیلم ما با ثروتمندان به عنوان موجودات ذاتا بدجنسی که در شخصیت پردازی توماس وین جوکر نظیرش را دیده بودیم، برخورد نمی کنیم؛ بلکه در این طرز نگاه ظریف، ثروتمندان هم خودشان به نوعی قربانی نظام سرمایه داری اند و افرادی هستند که شاید مثل باقی مردم مفهوم عشق و خانواده را درک کنند، اما حاضر به نظاره کردن آن ها در قابی غیر از قاب شخصی شان نیستند. به خاطر همین وقتی در جایی از فیلم باران می بارد، خانواده ثروتمند فقط جنبه لذت بخش آن را احساس میکنند و حتی به ذهنشان خطور هم نمیکند که شاید اتفاق ساده ای مثل باریدن باران که برای انها خیلی جذاب و رمانتیک است، برای افراد بدبخت ته جامعه به نوعی یک بلای آسمانی باشد. صد البته این نگاه ایده آل آنها به همین جا ختم نمیشود و با نوعی تمامیت طلبی بیمارگونه هم در می آمیزد؛ به طوری که آنها حاضر نیستند آرامششان حتی توسط چیزهای کوچکی مثل بوی بد بدن راننده شان هم خدشه دار شود؛ حالا بگذریم که همین بوی بدن هم میتواند به عنوان استعاره ای از فقر شناخته شود که جامعه ثروتمند حاضر به دیدن آن نیست و آن را پس میزند. اولین پاسخ هر کدام از ما در جواب دادن به این سوال که &quot; چرا اسم فیلم را گذاشته اند انگل؟&quot; طبیعتا میتواند این باشد که اسم فیلم انگل است، چون ما قرار است نوعی زندگی انگلی را در این فیلم به نظاره بنشینیم؛ نوعی زندگی که در آن همه افراد برای داشتن وضع مالی بهتر، باید پای خود را روی همنوعانشان بگذارند و از آن ها نردبانی بسازند و بالا بروند تا شاید بتوانند زودتر  در انتهای ضیافت سهم خواهی افراد قدرتمندتر جامعه، سر میز غذا حاضر شوند و پس مانده های بیشتری را برای تغذیه کردن دریافت کنند. اما نکته ای که ما در انتها از این کانسپت انگل دستگیرمان میشود این است که در در نظام لیبرالیسم، زندگی انگلی همانند یک چرخه بسته است که حتی لایه های بالاتر این نظام هم نسبت به آن مصونیتی ندارند و آخر این روند که به لذت خواهی هر چه بیشتر آن ها از زندگی منجر شده، در واقع به بدبختی و فقر مردم بیچاره ای ختم میشود که انگار باید تا بی نهایت برچسب &quot;فقیر&quot; را روی پیشانی خود داشته باشند.پس بیراه نیست اگر بگوییم این فیلم دارد برای ما کارگاه آموزشی&quot; چگونه یک فیلمنامه رئالیستی استاندارد بنویسیم؟&quot; را برگزار می کند و به ما یاد میدهد که اگر دنبال رساندن یک پیغام به مخاطب هستیم، نباید آن را در لایه اول فیلم به سمتش پرتاب کنیم و باید با طراحی یک فیلمنامه چندلایه، در لایه نخستین صرفا به روایت داستانمان بسنده کنیم و بگذاریم پیام مدنظرمان در لایه های بعدی خود به خود ترسیم گردند. چنین چیزی در واقع اصالت بخشیدن به همان رسالت حقیقی هنر است. به طوری که هنرمند را در یکی از تعاریف کلاسیکش، همواره انسانی لحاظ کرده اند که مفاهیم را در قالبهای مختلفی کادوپیچ و آن را به شکلی غیر مستقیم تقدیم مخاطبانش میکند.اگر نیمه اول فیلم، جایی است که سناریوی ادا درآوردن یک خانواده فقیر و وانمود کردن به چیزی که واقعا نیستند، بستر مناسبی را برای خلق صحنه های کمدی ایجاد می کند، فیلم در نیمه دوم خود، با یک تغییر فاز و خلق یک صحنه تعلیق زا که انگار تا ابد کش می آید، این پرده طنزگونه و مجازی را از هم می درد و ما را با فاجعه ای به نام اختلاف طبقاتی آشنا میکند. فاجعه ای که هر چه بیشتر در نیمه دوم فیلم پیشروی میکنیم، همانند یک چاه بی سر و ته عمیق و عمیق تر میشود و باعث میشود ناخودآگاه دربرابر قشر ثروتمند و این که هیچ درکی از دغدغه های افرادی که در کنارشان زندگی میکنند ندارند موضع بگیریم.در نهایت و به عنوان پاراگراف یکی مانده به آخر، دلم میخواهد فیلم را به خاطر کارگردانی هنری و کم نظیرش ستایش کنم. قاب بندی و به طور کلی میزانسن این فیلم حیرت انگیز هستند و شخصا بهترین قاب ها در سینمای سال گذشته را متعلق به این فیلم میدانم. حرف زدن درباره سکانس فوق العاده میانه فیلم هم که کار بیهوده ای است، زیرا می ترسم صرفا رنگ و بوی تمجید را به خودش بگیرد. ولی به نظرم در این سکانس که با به صدا در آمدن زنگ خانه خانواده ثروتمند توسط خدمتکار سابقشان آغاز میشود و در یک توالی تنش زا و پرکشش ادامه پیدا میکند، فیلم با وجود تمامی المان های رئالیستی اش که به شکلی حرفه ای به آن پایبند است، به طرز عجیبی با المان های ژانر وحشت هم بازی و کلیشه های مرسوم آن ژانر را با توجه به سبک و سیاق خودش بازتعریف میکند که البته این چندان هم جای تعجب ندارد. چون این یک فیلم سینمایی است نه یک مستند و ایرادی ندارد که یک فیلم رئالیستی در زیرلایه هایش و نه در لایه اصلی،از پارامترهایی غیر واقعی هم استفاده کند. به همین خاطر است که که فیلم در تمام لحظات خود یک هزارتو از روابط است که همانند یک ماشین ریاضی، ورودی را به یک خروجی معین مربوط میکند و اگر هم این تابع در دنیای واقعی کمی اجرانشدنی به نظر میرسد،به این خاطر است که پیرنگ چنین آثاری صرفا باید در پوسته به واقعیت ها محدود شود، نه در عمق محتوایشان و به همین خاطر این هم به هیچ وجه نمیتواند برای فیلم یک ایراد به حساب بیاید.در آخر باید بگویم که انگل برایم تجربه لذت بخشی بود. دیدن چنین فیلم منحصر به فردی قطعا در این دوران که سینما پر شده است از آثار بی ارزش قطعا برای هر دوستدار سینما اتفاقی کاملا جذاب است.نقد از سید محمد صادق کاشفی مفرد</description>
                <category>صادق.../</category>
                <author>صادق.../</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2020 12:12:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم دكتر اسليپ (Doctor Sleep): فصل بعدي از داستان درخشش</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%AF%D9%83%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D9%8A%D9%BE-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D9%8A-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%D8%B4-t4h7mhoxuoaw</link>
                <description>بازگشت شكوهمند به راهروهاي جهنم!نقد فيلم دكتر اسليپکمتر پیش می آید که نگاهم و یا پیش قضاوتم نسبت به فیلمی منفی باشد ولی پس از تماشایش، با خودم به این نتیجه برسم که اشتباه میکردم و آن فیلم، حداقل برای برخی از قسمتهایش ارزش تماشا کردن را داشته؛ اما خب با این حال باید اعتراف کنم که با دکتر اسلیپ این اتفاق برایم رخ داده است. دکتر اسلیپ فیلمی است که ندیده، مطمئن بودم زیر بار دنباله بودن برای اثر بی بدیل استنلی کوبریک یعنی درخشش خم میشود، ولی خب به هر حال مایک فلناگان به عنوان کارگردان، با این فیلم چنان جلویم قد میکشد که حالا، با تردید پیش خودم میگویم که نکند شاید راجع به این فیلم اشتباه کرده بودم؟دکتر اسلیپ شاید یک شاهکار نباشد، ولی فیلمی است که خیلی راحت میتوان آن را در دسته فیلمهای خوب جای داد. چیزی که درباره این فیلم خیلی دوست داشتنی است، این است که جایگاه خودش و مسیری که باید طی کند تا به آن برسد را میشناسد. به همین خاطر است که حتی با وجود به یدک کشیدن عنوانی که میتواند بسیار فریبنده و اغواگر به نظر برسد (منظورم عنوان &quot;دنباله درخشش&quot; است)، هیچگاه از ریل اصلی خودش خارج نمیشود. در واقع درخشش کوبریک، در اینجا حکم اشیاء عتیقه ارزشمندی را ایفا میکنند که دکتر اسلیپ به نشان دادنشان در ویترین کفایت میکند و برای بزرگتر نشان دادن خودش، آن ها را پیش چشمان مخاطب لگدمال نمیکند. به همین خاطر است که وقتی در انتهای فیلم، ما قدم زدن دن در هتل اورلوک را میبینیم، یا صحنه رانندگی او در جاده های منتهی به این هتل را نظاره گر میشویم یا میبینیم که چگونه با پدرش درون آن مکان جهنمی صحبت میکند، نه تنها به این فکر نمی افتیم که خاطرات خوبمان با فیلم کوبریک در حال به لجن کشیده شدن است، بلکه این حس بهمان دست میدهد که چه خوب است که این فیلم ساخته شده تا ما دوباره بتوانیم به این مکان عذاب آور اما دوست داشتنی برگردیم و روح شیطانی آن را با گوشت و پوست خودمان لمس کنیم. برای چنین دنباله ای به نظرم رسیدن همین نقطه، یک موفقیت آشکار و غیر قابل انکار است. همین که هیچ عاشق نوشته های کینگ و بالاخص درخشش او که به شکل تحسین برانگیزی توسط کوبریک به روی پرده سینما آمده است را نمیتوانید پیدا کنید که پیش خودش آرزو کند ای کاش این فیلم ساخته نمیشد، برای این فیلم کافی است. البته این حرف من در حال حاضر بیشتر قابل درک است. در دورانی که فیلمهای افتضاح و بنجل زیادی را به عنوان دنباله به خوردمان میدهند که در آنها نه احترامی برای اسکای واکرها باقی می ماند و نه ابهتی برای ترمیناتورها، دکتر اسلیپ به جای اینکه مثل آنها پشت توانایی خیره کننده کامپیوتری اش برای بازگرداندن شخصیت هایی که بازیگرانشان مدتها قبل فوت کرده اند، قایم شود و یا بازیگران قدیمی را برای قلقلک دادن حس نوستالژی مخاطبان از فیلمهای قبلی به عاریه بگیرد، با عدم استفاده از بازیگرانی مثل جک نیکلسون و استفاده از کستی جدید، به تمامی دنباله های آبکی این روزهای سینما، چگونگی تزریق کردن اتمسفر فیلمهای قبلی به زیر پوسته فیلم جدید را آموزش و با وجود در دست داشتن امکاناتی کمتر، این کار را چندین مرتبه بهتر از آنها انجام میدهد.با وجود این، دکتر اسلیپ نقاط ضعف زیادی دارد که از تبدیل شدن آن به اثری کامل جلوگیری میکند. در داستان کتاب، همه چیز با شخصیت دنی تورنس شروع میشود و در ابندای آن ما غیر از او و چالشهایی که برای هضم اتفاقات دوران اورلوک پیش رویش وجود دارد، چیز دیگری را نمی بینیم.( برای کسانی که دوست دارند کتاب را بخوانند، باید بگویم که ترجمه آن توسط اصغر اندرودی انجام شده و توسط نشر در دانش بهمن به چاپ رسیده است.) در واقع باید گفت که استیون کینگ برای مقدمه چینی و تشریح شخصیت دن در بزرگسالی که شدیدا متاثر از دوران کودکی او است، حوصله زیادی را به خرج می دهد و برای معرفی کردن داستان جدال میان گروه او و آبرا و رز کلاه به سر اصلا عجله نمی کند. به همین خاطر است که اگر کتاب را خوانده باشید، می دانید اینکه اسم دن را گذاشته اند دکتر اسلیپ، فقط به خاطر این نیست که به سالخوردگان مرگ راحتی را میبخشد، بلکه به این خاطر است که او از این طریق این کار توانسته است خودش را از شر تمامی آن ناملایمت های درونی اش رها سازد. این همان چیزی است که در این فیلم و در میان جدال دنی با رز و تلاش هایش برای نجات آبرا گم می شود. طوری که مخاطبی که کتاب را نخوانده، در آخر فیلم ممکن است از خودش بپرسد اصلا چرا اسم این فیلم را گذاشته اند دکتر اسلیپ؟ سوالی که فیلم به جز چند دیالوگ کوتاه، پاسخی برای آن ندارد.نکته دیگری که شاید برایمان در این فیلم چندان جذاب نباشد، شخصیت پردازی است. برای من غیر قابل قبول است که این فیلم با توجه به پشتوانه ای که از نظر شخصیت پردازی حرف های زیادی را برای گفتن دارد، هیچ گاه همانند کینگ برای گسترش شخصیت ها، تلاش نمیکند و از کنار آنها به صورت گذرا رد میشود. شاید اگر این فیلم، الگوهای رسیدن به وحشت از طریق درام را نه تنها از درخشش، بلکه از فیلمهایی نظیر موروثی و فرزند رزماری یاد میگرفت و آن را با رنگ و بوی فضای سورئال آثار کینگ در می آمیخت و در افتتاحیه فیلم آن را پیاده سازی می کرد، فیلم از نظر هنری، بسیار غنی تر و جذاب تر از گذشته جلوه می کرد. اما مایک فلناگان ترجیح میدهد که با تکیه بر تم قهرمانی داستان و پررنگ کردن و آن و اختصاص دادن بخش زیادی از کتاب برای روایت این کانسپت، کار خودش را پیش بگیرد. کاری که در میانه فیلم، کمی به خاطر افت ضرباهنگ آن را به اثری خسته کننده بدل می سازد.بگذارید برویم سراغ یک سوم پایانی فیلم. قسمتی که مسلما برای کسانی که پیشتر درخشش را دیده اند، حکم یک اتفاق فوق العاده را دارد. اتفاقی که زمان را چندین سال به عقب می برد و به ما اجازه می دهد که احساس کنیم داریم بار دیگر درخشش را این بار در مقیاسی کوچکتر ولی دقیقا با همان حال و هوا نظاره می کنیم. اگر فیلم در تمام طول مدتش پیش از یک سوم پایانی در تلاش است یک اثر اقتباسی خوب از کارهای استیون کینگ باشد، این بازه انتهایی را میتوان جایزه ای به پاس قدردانی از این تلاش ستودنی قلمداد کرد که کارگردان آن را برای خودش در نظر گرفته و میخواهد به وسیله آن ، فرصت بازگشت دوباره به درخشش و لمس فضای ناب آن را اول از همه به خودش و در مرحله دوم به مخاطب بدهد. چیزی که به شدت هم درست کار می کند و اتفاق بازگشت به دنیای درخشش در آن به خوبی ترسیم می گردد.نکته جالب دیگر فیلم اشاره به جایگزینی شخصیت ها و تبدیل شدن آنها به یکدیگر و تصرف جایگاه همدیگر است. چیزی که در داستانهای کینگ اثری از آن نیست، ولی خب اینجا کارگردان با خلاقیت خودش آن را به متن داستان اضافه کرده. صد البته در داستان دکتر اسلیپ، تقلا و تلاش شدید دن برای فرار کردن از سرنوشت شومی که در آن، او تبدیل به چیزی همانند پدرش می شود، به تصویر کشیده شده، ولی خب به هر حال جایگزین شده روح جک تورنس به جای متصدی بار که در طول داستان درخشش مدام او را به جنایت و کشتن زن و فرزندش ترغیب می کرد در داستان کینگ جایی ندارد. البته این مسئله به هیچ وجه نمی تواند نقطه ضعفی برای فیلم به حساب بیاید، زیرا این جایگزینی میتواند باعث شود که فیلم کمی از فاز فانتزی و ماورایی اش فاصله بگیرد و رنگ و بوی حقیقی تری به خودش بگیرد.. زیرا ما می توانیم با دیدن این سکانس، به یاد اشارات روانشناسی کوبرک بیفتیم؛ اینکه شخصیتی مثل جک تورنس، به خودی خود می تواند انسان چندان بدی نباشد. ولی قرار گرفتن در آن شرایط روانی دشوار، باعث شده که یک انسان نسبتا عادی، به هیولایی تبدیل شود که هیچ کس نتواند جلودار آن باشد. به همین خاطر است که دنی در تمام طول داستان از اینکه به چیزی همانند پدرش تبدیل شود وحشت دارد؛ زیرا این مسئله که بعد هیولاوار هر یک از ما انسانها در شرایط سخت و معینی، به شکلی ناگهانی پوسته ظاهری و زیبایمان را از هم بگسلاند و به بیرون بجهد و خودش را نمایان سازد، چندان هم عجیب و دور از ذهن نیست.در آخر باید بگویم که دکتر اسلیپ، با وجود اینکه تجربه بی نقصی نیست، اما فیلمی است که نمیتوان جذابیت زیاد آن را در برخی از مقاطع فیلم انکار کرد. مایک فلناگان با این فیلم، به راحتی به ما ثابت میکند که اگر استودیوها تمرکزشان را روی منفعت مالی و کشاندن مردم به سینماها قرار ندهند، دنباله خوب ساختن برای یک اثر، حتی اثری به بزرگی نام درخشش، اتفاق غیر ممکنی نیست. از طرفی این فیلم، به شکلی تمام و تمال محتوای اثر ماخذ را درک کرده است. همانند فیلم ایت شلخته نیست و قواعد اقتباس کردن را به خوبی بلد است. همین مسئله باعث میشود که دیدن این فیلم برایتان تبدیل به کار لذت بخشی شود.سيد محمد صادق كاشفي مفرد</description>
                <category>صادق.../</category>
                <author>صادق.../</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2020 17:22:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوكر: تنها يك پرتره از بدبختي هاي يك دلقك! نقد فیلم Joker</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%AC%D9%88%D9%83%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%8A%D9%83-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%AA%D9%8A-%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D9%8A%D9%83-%D8%AF%D9%84%D9%82%D9%83-uklr4elfmtsw</link>
                <description>نقد فيلم جوكربه قلم سید صادق کاشفیفرقی نمی­کند که ادعای چه چیزی را داریم. به هر حال هر قدر هم که سخن بگوییم و حرف بزنیم، این عملکرد ما است که ما را با آن می­شناسند و به یاد می­آورند. اگر جوکر فیلمی است که با ادعای به تصویر کشیدن چگونگی تبدیل شدن آرتور فلک به یکی از پیچیده­ترین و تبهکارترین موجودات تاریخ سینما ساخته شده، این اصلا به این معنا نیست که از پس این مسئله بر هم آمده باشد. پروسه تبدیل شدن یک انسان معمولی به جوکر، مسیری است پر فراز و نشیب و دشوار که تاد فلیپس به عنوان کارگردان این اثر نه در حد و اندازه­ای است که بتواند آن را طراحی کند، و نه فیلمی که ساخته اساسا رنگ و بوی چنین چیزی را می­دهد.  این فیلم بیشتر از آنکه به اثری شباهت داشته باشد که می­خواهد نحوه تولد جوکر را بیان کند، بیشتر شبیه به اثری است که انگار برای شبیه ­سازی کردن انواع و اقسام بدبختی ­ها به وجود آمده؛ بدبختی­ هایی که هدف تک تک شان، پس زدن و طرد کردن آرتور فلک و تبدیل کردن او به قاتلی روانی است. اتفاقی که در چنین شرایطی نه فقط برای آرتور، بلکه برای هر کس دیگری که چنین مسائلی را از سر بگذراند و چنین بلاهای را تجربه کند نیز می افتد. به همین خاطر است که می­توان گفت در این فیلم خود شخصیت جوکر، با تمامی تمایلاتش که به عنوان پارامترهایی درونی، می­توانند او را به سمت تبهکار شدن سوق دهند نادیده گرفته می ­شود و جهان بیرونی و بالاخص جامعه، به طور تمام و کمال مقصری معرفی می­ شود که دلیل به وجود آمدن تمامی تباهی­ها و جنایات و به طور کلی تر ناهنجاری­ های اجتماعی است. در این میان فرقی نمی ­کند که شما آرتور فلک باشید یا هر شخص دیگر. شما شهروندی هستید که جامعه با شما رفتار خوبی نداشته و حال به همین خاطر، شما حق دارید اسلحه بردارید و تبدیل شوید به یک هیولا که جان هر کسی را که دوست داشته باشد می­گ یرد. در چنین وضعیتی دیگر وجه تمایزی میان جوکر و سایر تبهکاران وجود نخواهد داشت. دیگر جوکر یک ضد قهرمان واقعی، باهوش و غیرقابل پیش بینی که از میان شعله های آشوبی که هر دم از پی شعله ور ساختن آنها، ایدئولوژی­ هایش را پی می­ گیرد، نیست. در این حالت، جوکر موجودی روان پریش است که از انتقام گرفتن لذت می­برد و دوست دارد تا با رقصیدن­ ها و قهقهه­ های گاه و بی گاهش کاری کند که فراموش کنیم چه قدر پوچ است، چه قدر کلیشه زده است  و چه قدر سطحی است. در این لحظه، جوکر بیش از هر زمان دیگری، همان شخصیتی است که باید با جملات سنگین و مثلا خاص تلگرامی، با عکس ­هایش دل­نوشته ساخت و آن را روی پروفایل قرار داد؛ زیرا در این وضعیت حرف­ هایش، رفتارهایش، اهدافش و انگیزه هایش به همین اندازه دست چندم و ناکارآمد به نظر می رسند و دوست داشتنش برای کسی که قبلا این شخصیت را در شوالیه تاریکی کریستوفر نولان درک کرده، کار سختی به نظر می­ رسد.در این فیلم خود شخصیت جوکر، با تمامی تمایلاتش که به عنوان پارامترهایی درونی، می­توانند او را به سمت تبهکار شدن سوق دهند نادیده گرفته می ­شود و جهان بیرونی و بالاخص جامعه، به طور تمام و کمال مقصری معرفی می­ شود که دلیل به وجود آمدن تمامی تباهی­ها و جنایات و به طور کلی تر ناهنجاری­ های اجتماعی است.  صد البته ، احتمالا با وضعیت کنونی جامعه و مواردی که همه ما با آنها در حال سر و کله زدن هستیم، یعنی گران شدن بنزین و وضعیت نابسامان اقتصادی و...، این حرف­های من به مذاق افراد زیادی خوش نخواهد آمد. در حال حاضر جوکر تاد فلیپس، جای تمامی ابرقهرمانانی را که در کودکی دوست داشتیم باشیم را گرفته و بسیاری از افراد جامعه قالب شخصیتی او را به عنوان نمادی در نظر می­ گیرند که از میان قشر ضعیف و آسیب پذیر بر می­ خیزد و با تنبیه کردن قشر ثروتمند، صدای آزادی را در گوش جهانیان فریاد می ­زند. ولی آیا واقعا همه چیز این قدر ساده و صفر و یکی است؟ آیا  جوکر واقعا چنین شخصیتی دارد؟ این همان چیزی است که او را به عنوان دومین شرور تاریخ کمیک بوک تبدیل کرده؟ چنین تقابل سیاهی با سفیدی به نظر شما به کارتون­های کودکانه دیزنی شباهت ندارد؟ به نظرتان تاریخ گذشته نیست؟ اگر قرار است جوکر چنین شخصیتی باشد پس تفاوت او با رابین هود چیست؟ می­بینید؟ جوکر دیگر آن شخصیت  عمیقی که در شوالیه تاریکی و انیمیشن جوک کشنده نظیرش را دیده بودیم نیست. حالا جوکر جنایتکاری است ساده، با انگیزه های ساده­ تر که نه نقشه­ های هوشمندانه می­ کشد، و نه اصلا آن شخصیت فوق ­العاده باهوشی است که پیشتر سراغ داشتیم و فیلم هم به شکل مذبوحانه ای در تلاش است تا این انگیزه­ ها را بزرگ و باور پذیر و گاها قهرمانانه جلوه دهد. به همین خاطر است که می­گویم این فیلم نه تنها چیزی جدیدی را به سینمای ابرقهرمانی اضافه نمی­کند، بلکه از همان فرمول­های سابق پول درآوردن که به شدت در این ژانر مرسوم است نیز استفاده می­کند. فقط این کار را همانند مارول که از همان ابتدا به شکل صادقانه­ ای روی سرگرم کننده بودن جهانش  تمرکز کرده، انجام نمی ­دهد و مدام می­ خواهد به مخاطبانش القا کند که دارند فیلمی عمیق، تاریک و قدرتمند را می­ بینند. ترفند نه چندان شایسته ای که شاید برای چند وقت و با توجه به تمایلات مردم جهان در وضعیت ناعادلانه جهان امروز جواب دهد، اما سبب ماندگاری فیلم در تاریخ سینما و مانع فراموش شدن آن در سالهای نه چندان دور، نخواهد شد.چیزی که جوکر تاد فلیپس را کیلومترها پایین­تر از جایی قرار می ­دهد که جوکر شوالیه تاریکی نولان در آن ایستاده، به نظر من ایدئولوژی ­های آنها است. اگر جوکر نولان شخصیتی بود که با شعارها و باورهای یک جامعه در جدال بود و آنها را به چالش می ­کشید و عموم مردم جامعه را در مقابل خودشان و لایه­ های پنهان شخصیت ­شان قرار میداد، جوکر تاد فلیپس شخصیتی است که نه در مقابل مردم، بلکه در کنار آنها قرار می­گیرد و برای چیزهایی در جامعه می­ جنگد که ارزش­شان، سال­ها قبل و در طرز تفکر خیلی از اندیشمندان بروز پیدا کرده و بیان دوباره آنها در فیلم، بیشتر از آنکه عمق بخش شخصیت جوکر باشد، به نظر تکرار مکررات است. از طرفی به نظر من قرار دادن جوکر در کنار مردم نه در مقابلشان، حربه کثیفی است برای شلوغ کردن گیشه­ ها که قرار است جلوه ­ای قهرمانانه از جوکر را ارائه دهد. کاری که به شدت با ذات شخصیت جوکر در دنیای کمیک در تناقض است و نکته ­ای که اینجا فراموش می­ شود این است که جوکر ضد قهرمان دنیای دی سی است، نه قهرمان آن. ضد قهرمانی که به قول حیث لجر فقید، بتمن آن را کامل می­کند. این همان ترکیب فوق العاده­ ای است که شوالیه تاریکی نولان را جذاب می­ کند و جای خالی آن به شدت در ساخته تاد فلیپس احساس می ­شود.اگر جوکر نولان شخصیتی بود که با شعارها و باورهای یک جامعه در جدال بود و آنها را به چالش می ­کشید و عموم مردم جامعه را در مقابل خودشان و لایه­ های پنهان شخصیت ­شان قرار میداد، جوکر تاد فلیپس شخصیتی است که نه در مقابل مردم، بلکه در کنار آنها قرار می­گیرد و برای چیزهایی در جامعه می­ جنگد که ارزش­شان، سال­ها قبل و در طرز تفکر خیلی از اندیشمندان بروز پیدا کرده و بیان دوباره آنها در فیلم، بیشتر از آنکه عمق بخش شخصیت جوکر باشد، به نظر تکرار مکررات است. از طرفی به نظر من قرار دادن جوکر در کنار مردم نه در مقابلشان، حربه کثیفی است برای شلوغ کردن گیشه­ ها که قرار است جلوه ­ای قهرمانانه از جوکر را ارائه دهد. کاری که به شدت با ذات شخصیت جوکر در دنیای کمیک در تناقض است و نکته ­ای که اینجا فراموش می­ شود این است که جوکر ضد قهرمان دنیای دی سی است، نه قهرمان آن.همه این مشکلات فیلم که تا به حال ذکر کردم، در حالتی است که بعد ابرقهرمانی این فیلم را در نظر بگیریم. اما در غیر این صورت و با حذف کردن این پارامتر و در نظر گرفتن جوکر به عنوان فیلمی مستقل، آیا می­توان از آن به عنوان فیلمی خوب یاد کرد؟ متاسفانه پاسخ، این­جا هم خیر است. فیلم جوکر، فیلم غیر قابل تحملی که نتوان آن را تا انتها دنبال کرد نیست، اما متاسفانه ضرباهنگ فیلم­نامه در آن به شدت کند است و از طرفی هم از آنجا که همه ما می­ دانستیم که قرار است فیلم از کجا شروع شود و در کجا به پایان برسد، ( به خاطر تبلیغات پر سر و صدای پیش از فیلم و شعار آن که قرار بود نشان دهنده تبدیل شدن یک انسان معمولی به جوکر باشد)، نوشتن فیلم­نامه­ ای که قابل پیش بینی نباشد و بتواند هم­زمان انتظارات مخاطبان را هم برآورده سازد کاری سختی بود که مشخصا تاد فلیپس از پس انجام دادن آن برنیامده. فیلم­نامه، روندی بسیار یک­نواخت را در خودش جای داده که باعث می­شود بار جذابیت فیلم را بازیگران فیلم، به تنهایی به دوش بکشند.این فیلم به طور کلی دیالوگ­های جذابی دارد و سکانس­هایش به تنهایی و به طور مستقل، به شدت جذاب هستند و قابلیت بارها دیده شدن را دارند؛ ولی مشکل اینجا است که در کل فیلم، جایگاه مشخصی برای آنها و کارکردشان تعریف نشده. به طوری که انگار تاد فلیپس چند صحنه جذاب را در سرش داشته و خواسته آنها را در فیلمش بگنجاند، به همین خاطر برایشان شروع کرده به فیلمنامه نوشتن، که همین موضوع آن را به شکلی قابل توجهی سطحی و غیر قابل اعتنا کرده است. تنها نکته مثبت این فیلم، علاوه بر موسیقی بسیار شنیدنی و جذاب آن، بازی خواکین فینیکس است. بازیگری که ظرافت­های ایفای نقش را به خوبی درک کرده و هنرنمایی ها او حتی پیش از ایفای نقش جوکر، در فیلمهایی مثل گلادیاتور و تو هرگز واقعا اینجا نبودی بارها به مخاطبان سینما ثابت کرده اند که چه هنرپیشه توانمندی است. متاسفانه در این فیلم با توجه به فیلمنامه ناکارآمد، که پیشتر مفصلا به آنها اشاره شد، بازی بسیاری از بازیگران قدرتمند نظیر رابرت دنیرو در آن به آن کمالی که باید برسد نمیرسد اما با این حال خواکین فینیکس ثابت میکند که در چنین شرایطی هم میتواند به تنهایی تمامی بار جذابیت فیلم را به دوش بکشد و از نظر من تنها عامل جذابیت این فیلم بازی او است. در آخر، باید بگویم جوکر فیلم خوبی نیست. یعنی آن چیزی که توقع داشتم باشد، نیست. نه آن قدر جذاب است که بتوان به افتخارش هشت دقیقه ایستاد و دست زد و نه اصولا آن کارکردی را دارد که انتظارش را داشتم باید بگویم که جوکر، پایان تمامی آرزوهایی بود که با خودم برای این فیلم ساخته بودم. فیلمی که قرار بود با الهام گیری از فیلمهایی مثل سلطان کمدی و راننده تاکسی مارتین اسکورسیزی و منابع تمام نشدنی کمیک، ترکیبی مطبوع را برایمان رقم بزند، نه این که یک کپی سطحی از تمامی این موارد باشد و از هویت خودش دور بماند. در اخر تنها میتوانم آرزو کنم که موفقیت جوکر در گیشه، باعث وسوسه شدن وارنر برادرز برای تداوم تولید چنین آثار بنجلی نشود تا بالاخره نابود شدن دنیای کمیک های دی سی، در یک نقطه متوقف شده و پایان گیرد نقد از سید محمد صادق کاشفی مفرد</description>
                <category>صادق.../</category>
                <author>صادق.../</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2020 17:15:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم The Conjuring2</title>
                <link>https://virgool.io/@s.m.s.kashefi/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-the-conjuring2-f2x4xipkwvhl</link>
                <description>اصلا همین هیبت به خوبی نشان می دهد که در این فیلم چه قدر قرار است بترسیم!نقد فیلم احضار 2مقدمهیک ضرب­ المثل چینی وجود دارد که می­ گوید ترس به اندازه­ ای در وجود ما رخنه می­ کند که ذهن ما به آن اجازه دهد؛ به همین خاطر شاید پر بی­راه نباشد اگر بگوییم عمیق­ ترین ترسی که یک محتوا در قالب رسانه ­های مختلف_ اعم از فیلم سینمایی، کتاب، بازی و ..._ می­تواند به مخاطبان خود تقدیم کند، ترسی است که آرامش ذهنی او را از بین ببرد. به­ طوری­که مخاطب پس از چشیدن طعم آن نتواند شب به تنهایی در اتاق خوابش بخوابد و درون کمد، زیر تخت یا پستوهای خانه را به دنبال عامل ترس­ آفرین فیلم، زیر و رو کند. به همین خاطر است که می­ توانیم بگوییم فیلم TC2 در ارائه یک ترس عمیق و بی­ نقص، عالی عمل می­ کند؛ البته نه تنها به این­ خاطر که یکی از ترسناک ­ترین موجودات چند دهه­ی اخیر سینما را روی پرده می ­آورد، بلکه به خاطر رعایت جزییات بسیاری در تمام اجزاء فیلم ­سازی و همچنین خلق نوآوری­هایی که برخی از آنها را پیش از این در هیچ یک از آثار ترسناک بلاک باستر هالیوودی، حتی در بهترین­ های­ آنها هم ندیده بودیم و امروز در این بررسی به واکافی آنها خواهیم پرداخت.روایت خلاقانه: عامل انحطاط کلیشه­ هافیلم TC2، برای به اوج رسیدن، روند آرامی را طی می­کند و به همین خاطر در اولین لحظات مشاهده این فیلم، یک ایراد مشهود درباره آن که شاید در ذهن خیلی ها نیز تداعی شده باشد تکراری بودن خیلی از عناصر و پارامترهای داستانی است. به طوری­که در این فیلم هم مثل همیشه و مثل سایر فیکشن­های ترسناک هالیوود، ما با خانه­ای جن­ زده رو به ­رو هستیم که در آن یک روح سرگردان به جای اینکه برود دنبال کار و زندگی جدیدش در آن دنیا، سفت به خانه قبلی­ اش می­ چسبد و گویا کاری هم به جز آزار و اذیت کردن ملت برای انجام دادن ندارد. تا این جای کار، چیزی تغییر نکرده است؛ ساختار، همان ساختار قدیمی است و حتی افتتاحیه فیلم هم که با موسیقی دارک حماسی همراه می شود و با جمله (( بر اساس یک داستان واقعی...)) به پایان می رسد، چیزی به جزء یکی از بدترین کلیشه ­های سینمای وحشت را در ذهن ما متبادر نمی ­کند؛ اما با همه این تفاسیر، TC2 با حفظ جذابیت و ضرباهنگ تندش از همان ابتدای فیلم به ما ثابت می­ کند که یک روایت خلاقانه و منسجم میتواند بار منفی یا به طور کلی­ تر خسته ­کنندگی یک فیلمنامه تکرای را از بین ببرد. بله، TC2 جایی است که یاد می­گیریم خلاقیت در روایت یک داستان تا چه حد در جذابیت آن تاثیرگذار است و تا چه حد می­تواند تمامی نقاط ضعف و کمبودهای یک اثر سینمایی را کم­رنگ کند.جیمز وان در این قسمت از TC، فیلمش را با ارائه تصاویر میکس شده و مستندی از جامعه انگلستان در دهه هفتاد میلادی آغاز می­کند. تصاویری که با همراه شدن با یک موسیقی شاد، در تلاش است تا حجم زیادی از روزمرگی ­ها و جریان زندگی را با تمامی فرازها و فرودهایشان در یک جامعه کاملا عادی به تصویر بکشد؛ کاری که در نهایت فضای رئالیستی را در فیلم پررنگ­تر می­ کند و باعث میشود که مخاطب به این فکر بیفتد که حتی در عادی ترین شرایط زندگی هم ترس میتواند محلی برای اعراب و ابراز وجود پیدا کند. این فکر در واقع همان چیزی است که میتواند به ترس روانی یا همان عمیق ترین نوع ترس که در ابتدا به آن اشاره کردیم بدل شود و تا مدتی امنیت ذهنی را از مخاطب بگیرد. می­بینید؟! روایت درست در واقع همان چیزی است که سبب میشود نقاط قوت فیلمنامه پررنگ­تر شوند­ و نقصهایش کمتر جلوه کنند. این همان نکته ­ای است که جیمز وان به عنوان پدر معنوی این فرانچایز، به آن اشراف کامل دارد و از آن برای ساخت این فیلم نیز استفاده کرده است. از طرفی در این فیلم، تلاش می­شود تا با بهره ­گیری از پرونده­های پارانرمال مشهور که در طی بازه ­های زمانی مختلف به طرز قابل توجهی مورد توجه رسانه­ های قرار گرفته­اند، عنصر رئالیسم را در فیلم پررنگ کنند؛ آنها برای انجام این کار حتی از فایل­های صوتی و تصاویر واقعی خانواده پگی و فرزند تسخیرشده­اش جانت استفاده کرده ­اند که واقعا بر روی مخاطبان تاثیر می­گذارد  و باعث می­شود که راحت­ تر وقایع ترسناک فیلم را باور کنند. همچنین فضاسازی در فیلم TC2، به واسطه رعایت جزییات فراوان در طراحی دکور لوکیشن­ها ( همانند تزیینات و مبلمان اتاق پذیرایی خانه پگی و حتی اسباب بازی­های بچه ­ها و پوسترهایی که در اتاق خوابشان به دیوار چسبانده­اند، نحوه لباس پوشیدن آنها و....) شکلی بی­نقص به خودش گرفته است و آنقدر قوی عمل می­کند که سبب می­شود مخاطب بتواند خودش را در آن مکان قرار دهد و به همین خاطر ترس را بیش از گذشته احساس کند.جیمز وان: صاحب سبک در ساختن شخصیت های ترسناک یادم می­ آید که جایی در یک مصاحبه از شینجی میکامی، پدر ژانر وحشت در صنعت بازی و خالق سری بازیهای رزیدنت اویل خواندم که میگفت در دوران جدید، یکی از سخت کارهای ممکن ساخت بازی ترسناک است؛ زیرا در چنین ژانری که غافلگیری مخاطب حرف اول را میزند، با گذشت زمان و تولید محتواهای بسیار، تکنیکهای ایجاد ترس برای اکثر مخاطبان شناخته شده است و به همین خاط نمیتوان از پس ترساندن آنها به خوبی برآمد. خب وقعا در این زمینه هم حق با میکامی است: آنقدر در این سالها فیلم ها و بازی های ترسناک تجربه کرده ­ایم و زامبی­ها و خون آشام­ها و ارواح و اجنه بیکار را دیده­ایم که دیگر می­توانیم به راحتی اکثر دقایق یک فیلم را پیش ­بینی کنیم و به همین خاطر حتی گاهی هم می­توانیم به لحظات ترسناک آن بخندیم. اما در میان این فوج عظیم کلیشه ­ها، اینکه فیلمی بیاید و موجود ترسناک جدیدی بیافریند، و با هر بار نشان دادنش مو را به تنمان سیخ کند، کار تحسین برانگیزی است. این کاراکتر ترسناک، -همان راهبه یا ولیک- است که جیمز وان در طراحی آن، همانند فیلمهای ترسناک قدیمی موفق – فیلم هایی نظیر بیگانه و ...- عمل کرده است. او در به جلوی دوربین آوردن این کاراکتر وسواس زیادی را به خرج می­دهد تا مبادا دیدن آن برای مخاطب عادی شود و ابهت آن برای او از بین برود که از این جهت میتوان عملکرد او را به ریدلی اسکات در به تصویر کشیدن زنومورف موجود در فیلم بیگانه تشبیه کرد. ولیک در فیلم TC2، همانند زنومورف در فیلم بیگانه که کلا در این فیلم دو دقیقه در برابر دوربین ظاهر شد حضور کوتاهی دارد، اما همین حاضر شدن های اندک آنقدر قوی طراحی و کارگردانی شده­ اند که به جرئت بتوان گفت بهترین و ترسناک­ترین لحظات این فرانچایز را رقم می­زنند و مخاطب را مبهوت خودشان می­کنند.فیلم ترسناک با درام اضافهیکی از مسائلی که همزمان می­تواند نقطه قوت و نقطه ضعف این سری با هم باشد، درام و روابط عاطفی میان کاراکترها است. با وجودی که عشق میان زوج لورین و دیالوگ­هایی که در ای حیطه با هم رد و بدل می­کنند در برخی از سکانسها ( همانند سکانس خداحافظی آنها با هم زمانی که اد برای نجات جانت وارد خانه شده است یا گیتار زدن و آواز خواندن او برای بچه ­ها) واقعا تاثیر گذار است، اما به طوری کلی رابطه میان این دو کاراکتر، از همان ابتدا و در فیلم اول و با توجه به فضای تاریک حاکم بر سری، کمی لوس و اغراق­ آمیز و شاید هم زیادی به نظر می­رسد. اما از سوی دیگر و از آنجا که جیمز وان همواره قصد داشته تا در دو فیلم اصلی این فرانچایز، واکنش و عملکرد تک­ تک اعضاء خانواده را در برابر موقعیت­های خطیر و ترسناک نشان دهد، معمولا در این فیلم پتانسیل­ها و ظرفیتهای خوبی برای پرداختن به مسائل عاطفی ایجاد می­شود که انصافا جیمز وان هم از آنها به بهترین شکل ممکن استفاده می­کند و لحظات نابی را از این نظر خلق می­سازد که واقعا هم نباید از آنها چشم پوشی کرد.نقاط منفیو اما بالاخره برویم سراغ مواردی که به آن در این فیلم به خوبی پرداخت نشده است و میخواهم از آنها به عنوان یک ایراد یاد کنم و اولین آنها ایراد هم شخصیت­پردازی در این فیلم است. با اینکه می­دانم این فیلم در ژانر ترسناک ساخته شده و نباید از آن انتظار یک شخصیت­پردازی قوی را داشت، اما با این حال به نظر می­رسد که وان برای ارائه شخصیت­های جدید، هیچ تلاشی نمی­کند و مدام از قالب­های شخصیتی یکسانی در این فیلم­ها استفاده می­کند؛ به­طوریکه میان شخصیت­های فرعی پارت اول و دوم، نمی­توان تفاوتی قائل شد.  دومین مشکل فیلم، ضعف عجیبی است که در بعضی از سکانسها در جوههای ویژه این فیلم به چشم میخورد و از آنجا که استودیوی برادران وارنر، به عنوان یکی از غولهای بلاک­باستر سازی که تخصصش به تصویر کشیدن صحنه­های گرافیکی عظیم و خاص در فیلم­های گوناگون تولیدی­اش می­باشد پشتیبان این فیلم است نمی­توان این ایراد را مشکلی فنی قلمداد کرد. شاید این نقص را بتوان به خاطر علاقه کم جیمز وان به استفاده از جلوه­های ویژه دانست؛ یک کم علاقگی که باعث شده او نتواند آنطور که باید و شاید این موارد را طراحی کند. اخلاقی که همواره در ژانر ترسناک مورد ستایش منتقدین بوده زیرا باعث باور پذیرتر شدن سکانس­های ترسناک فیلم می­شود، اما خب زمانی که مجبور هستیم از این تکنولوژی­ها استفاده کنیم، بهتر است تا نهایت دقت را به خرج دهیم تا فیلم در برخی از مواقع به کارتون­های کودکانه دیزنی شبیه نشود.سخن آخر: احضار 2 فیلمی است که علاوه بر حفظ نقاط قوت نسخه قبلیش در راستایی گام برمیدارد که نهایتا منجر به بازآفرینی برخی از بهترین لحظات تاریخ سینما در ژانر سینمای وحشت میشود. این فیلم با تلفیق کم نقص سینمای وحشت کلاسیک و مدرن و همچنین افزودن خلاقیت ها و نوآوری های بسیار عالی، به چیزی تبدیل میشود که  مدتها در این ژانر منتظرش بوده ایم و به یکی از بهترین فیلمهایی که در این ژانر دیده اید بدل میگردد و به همین خاطر میتوانید از بسیاری از معایب آن چشم پوشی کنید. نمره من به این فیلم: 8نقد از سید محمد صادق کاشفی مفرد</description>
                <category>صادق.../</category>
                <author>صادق.../</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2020 00:08:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی کوتاه درباره سلطان داستان سرایی وحشت</title>
                <link>https://virgool.io/@s.m.s.kashefi/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-qidkjid9xfew</link>
                <description>استیون کینگ: طراح بزرگ ترین نمایش های وحشتزمانی برای ترسیدنعامل انحطاط هر بشر، چیزی به غیر از خودش نیست... استیون کینگ ساده می­ نویسد و برای توصیفاتی که به ذهنش می­ رسد هیچ تمیز و محدودیتی قائل نمی­ شود، اما با این وجود در داستان­ هایش به طور مکرر به ما اثبات می­ کند که ترس، نه محصول پیچیدگی، بلکه زاییده­ ی همین سادگی است. ترس در داستان­ های کینگ، ابتدا گنگ است، مبهم است و گویا شکل خاصی ندارد، اما در ادامه داستان همین ترس، مثل نهالی که رشد می­ کند و به درختی تنومند تبدیل می­ شود، توسعه می­ یابد، شاخ و برگ پیدا می­ کند و تبدیل به غولی می­شود که کشتنش برایتان ساده نخواهد بود. در واقع سادگی نوشتار داستان­ های کینگ را نه سطحی­ بلکه عمیق­ تر می­ کند که این بخشی از این عمق داستان، مدیون خلق کاراکترهایی با ظرافت های بالای روان شناسی است.داستان کینگ از نظم خاصی پیروی نمی­ کنند، یا حداقل اگر هم پیروی کنند، این نظم محسوس نیست. شاید شما چندین روز مشغول خواندن داستان دکتر اسلیپ باشید- توجه داشته باشید که حجم این داستان بسیار زیاد و حدود 900 صفحه است- اما هنوز هم با گره اصلی داستان که خط اصلی­ اش از آن پیروی می­کند مواجه نشوید، اما با این حال چیزی در این کتاب وجود دارد که باعث می­ شود نتوانید آن را در همین مدت هم کنار بگذارید و آن چیز از نظر من شخصیت­ پردازی بی نقص کینگ است. کسی که در همه داستان­ هایش بیش از همه به کاراکترها و واکافی واکنش آنها نسبت به وقایعی که در اطراف­شان می­ گذرد اهمیت می­ دهد و همین مسئله نیز باعث شده است تا بهترین آثار سینمایی و همچنین برجسته­ ترین آثار کارگردانان بزرگی چون استنلی کوبریک، با اقتباس از آثار نوشتاری این نویسنده پا به عرصه وجود بگذارند.</description>
                <category>صادق.../</category>
                <author>صادق.../</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2020 00:00:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر فیلم Star Wars: Rise of Skywalker جنگ ستارگان: خيزش اسكاي واكر</title>
                <link>https://virgool.io/@s.m.s.kashefi/httpsvirgoolioseyedsadeghkashefi-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D9%81%DB%8C-%D9%85%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%B2%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%DA%A9%D8%B1-p4ho4uwttbvc-p4ho4uwttbvc</link>
                <description>راستش را بخواهید پیش فرضم حین نوشتن این نقد این بوده که مخاطبم وقتی که اسم جنگ ستارگان می آید، براستی میداند که این عبارت یعنی چه و میداند که دنیای سینمایی استاروارز چرا بسیار ارزشمند است. این مجموعه از فیلمها که حالا تعدادشان به 9 رسیده است ( البته بدون احتساب اسپین آف ها) به همراه کتاب ها، کمیک بوک ها، اسباب بازی ها و گیم های ویدئویی یکی از پر رنگ ترین و شناخته شده ترین نمادهای دنیای سرگرمی به حساب می آیند و چنان با این صنعت درگیر و عجین شده اند که به هیچ عنوان نمیتوان جهان غول پیکر سرگرمی را بدون این عنوان تصور کرد. پس اگر شما از آن دسته از افرادی هستید که فکر میکنند این فیلمها متعلق به دورانی در گذشته ها هستند و دیگر تاریخشان سرآمده، لطفا این متن را نخوانید. زیرا در بدترین وضعیت ممکن هم طرز تفکر من با شما درباره این مجموعه کاملا متفاوت است. حتی اگر هم در آن دسته از افرادی جاي مي گيريد که هر فیلمی از این مجموعه منتشر میشود را می پرستند و ستایش می کنند و حاضر به ديدن هيچ گونه عيبي در آنها نيستند، باز هم این نقد را نخوانید، چون متاسفانه برای شما هم نوشته نشده و مخاطب آن نیستید. ولی اگر شما هم مثل من و هزاران نفر از دیگر عاشقان این دنیای پر رنگ و لعاب هستید و يا حداقل اين دنيا را دوست داريد، اما پس از دیدن خیزش اسکای واکر هوش و حواس از سرتان پريده و ماتتان برده و با خودتان زمزمه كرده ايد كه:(( اين ديگر چه فيلمي بود؟)) بايد بهتان تبريك گفته و تاكيد كنم كه جاي درستي آمده ايد. زيرا در اين نقد تلاش كرده ام درون اين سه گانه جديد را چنان كند و كاو كنم كه در انتهاي نوشته حداقل به اين موضوع پي ببريم كه چه شد و چه بلايي سر اين سه گانه جديد آمد كه پس از آن شروع فوق العاده با نيرو بر ميخيزد و تداوم كم فروغ، آشفته و عجيب و غريب در آخرين جداي، حالا و در استگاه آخر، در چنین وضعیتی قرار گرفته است.صادقانه مي گويم: دوست دارم قبل از اين كه ايرادات اين فيلم را مسلسل وار مطرح كنم، بر روي اين مسئله صحه بگذارم كه مسلما تمام ايرادات اين فيلم متوجه كارگردان آن يعني جي .جي. آبرامز نيست. آبرامز كه با نيرو برميخيزد پيشتر نشان داده بود كه به خوبي بلد است ميان پارامترهاي قديمي يك مجموعه و عناصر جديد مدنظرش تعادل ايجاد كند و در عين حال فيلمنامه را طوري طراحي كند كه فيلم از ريتم نيفتد، همان كسي است كه با اين فيلم فرمولي را براي ساختن دنباله هاي سينمايي ابداع كرد كه حتي كارگردانان بزرگي همانند ريدلي اسكات براي استفاده كردن از آن در دنبال هايي مثل بيگانه: پيمان وسوسه شدند و پس از آن هم به صورت قطار وار شاهد دنباله هايي بوديم كه اين فرمول را به صورت جزء به جزء در آثارشان پياده سازي كردند. پس وقتي ميگوييم دست خيزش اسكاي واكر در ارائه ايده هاي جديد كاملا خالي است، ميتوان گفت گناه اين اتفاق كاملا بر دوش كارگردان آن نيست. پس در اين ميان چه كسي مقصر است؟ ديزني و سياستهاي آن تنها جواب است كه به ذهن ما ميرسد.نسخه تاریک ری به عنان یک سیث شاید در تریلرها به شدت مورد تاکید قرار گرفته باشد، اما این اصلا به این معنی نیست که فیلم برایش ارزش زیادی قائل شده باشددیزنی آغاز میکندعقب تر كه برويم، ميرسيم به اولين فيلم اين سه گانه، يعني فيلم نيرو بر مي خيزد. اولین محتوای تصویری دنیای استاروارز که با فروخته شدن امتیاز این فرانچایز به دیزنی توسط استودیوی لوکاس فیلم نه در این استودیو، بلکه در دیزنی و تحت نظارت آن ساخته میشد. فيلمي كه هم در گيشه عملكردي خيره كننده داشت و هم نزد منتقدان توانسته بود براي خودش اسم و رسمي دست و پا كند. در ادامه راه و در حالي كه آبرامز به عنوان كارگردان اين مجموعه تقريبا پيش همه طرفداران اين سري، به عنوان طراح ادامه مسير اين سه گانه شناخته ميشد، به شكلي كه در كل تاريخ سينما سابقه نداشت توسط ديزني از پروژه قسمت هشتم يعني آخرين جداي به طور تمام و كمال كنار گذاشته شد. البته اسم كسي كه به عنوان جانشين او قرار بود سكان هدايت سه گانه را بر عهده بگيرد، مسلما وسوسه كننده بود: رايان جانسون. جانسوني كه با فيلم لوپر به عنوان يكي از ساختار شكن ترين كارگردانان سينما اسم خودش را سر زبان ها انداخته بود و اين روزها هم به خاطر فيلم كمدي - جنايي پر سر و صدايش يعني چاقوكشي در كانون توجه سينما دوستان قرار دارد در نظر بسياري همان انتخابي بود كه ميتوانست اين مجموعه را از كليشه هايش دور كند و اين بار از زواياي ديگري آن را به اوج برساند، اما اين انتخاب لااقل در نظر من، كاملا اشتباه بود. اشتتباهي كه از چند جهت كاملا بيخ ريش ديزني است: اول آن كه اگر ديزني واقعا دلش ميخواست از جنگ ستارگان اثري هنري و كالت و عجيب و غريب بسازد، بايد هدايت قسمت اول را هم به خود جانسون واگذار ميكرد تا او بتواند با جهان بيني فيلمسازي مخصوص به خودش چشم انداز اين مجموعه را طراحي كند؛ اما از آنجايي كه همه ما ميدانيم ديزني يك استوديو پر دل و جرئت نيست و به هيچ وجه نميتواند با انجام چنين كاري در جنگ ستارگان، پيه شكست خوردن يكي از پولسازترين آي پي هايش در گيشه را به تن بمالد، دست به اين كار نزد. مسئولان دیزنی ترجيح دادند در قدم اول، بروند سراغ آبرامز تا او بتواند معدن طلاي جديدي را برايشان حفاري كند و پس از اينكه ديدند او در نسخه اول به چه موفقيتي در گيشه دست يافته است و خيالشان از بابت فروش ادامه سري آسوده شد، تصميم گرفتند در فيلم دوم بروند سراغ رايان جانسون تا بالاخره آن نسخه ويژه و خاصشان را بسازد و او هم جنگ ستارگاني را تحويل مخاطبان داد كه اصلا ارتباطي با اين مجموعه نداشت. در آن نه خبري از ماجراجويي هاي فضايي جذاب هميشگي بود، و نه به طور كلي فيلم در قبال كاراكترها پيشرفت محسوسي را در خودش جاي داده بود. علاوه بر تمام اين مسائل، بزرگترين جنايت آخرين جداي به نظرم نابود كردن نهال هاي نوپايي بود كه آبرامز آن ها را در نيرو بر ميخيزد كاشته و قصد بهره بردن از ثمره آنها در قسمت آخر را داشت. نهال هايي كه هيچ گاه در آخرين جداي، اجازه پرورش به آنها داده نشد تا در خيزش اسكاي واكر به ميوه دادن برسد. به همين خاطر است كه آبرامز مجبور شده در خيزش اسكاي واگر تماما بر نوستالژي ها و شخصيتهاي ريز درشت و قديمي سري تكيه كند و براي خودش به عنوان فيلمي مستقل چيزي در آستين نداشته باشد، زيرا بسياري از نقاط پيرنگ در قسمت هشتم نابود شده بودند و قسمت آخر يك سه گانه هم معمولا قالبي مناسبي براي اينكه يك كارگردان بيايد و دوباره از اول پرداختن به ريشه ها را آغاز كند به شمار نميرود؛ در این میان البته دلم میخواهد به شایعاتی که در روزهای ابتدایی اکران فیلم وجود داشت هم اشاره کنم. شایعاتی که میگفتند آبرامز دوست داشته خیزش اسکای واکر را در دو قسمت به روی پرده های سینما بیاورد، اما در این زمینه با دیزنی به اختلاف خورده، زیرا این استودیو بر تمام شدن این فیلمها در سومین قسمت به شدت تاکید داشته است، که این مسئله خودش به نوعی دست و پای آبرامز را برای نوشتن فیلمنامه، بیش از پیش میبندد و مانع از آن میشود که او بتواند اتفاق جدیدی را در این مجموعه رقم بزند. به همين خاطر تنها راهي كه براي آبرامز باقي مانده بود، اين بود كه برود سراغ فيلمهاي قبلي اين مجموعه و كند و كاو كردن تمام آنها تا بلكه بتواند چيز دندان گيري كه براي ساختن قسمت آخر از حماسه اسكاي واكر بشود ازشان استفاده كرد را بيابد. اگر در خيزش اسكاي واكر، ما شاهد بازگشت امپراطور پالپاتين، آن هم با يك مشت توجيه و توضيح چرت و پرت آبكي و الكي هستيم، دليلش اين است كه جانسون تصميم گرفته بود به طور ناگهاني در قسمت هشتم شخصيت اسنوك را به عنوان آنتاگونيست مرموزي كه همه ما حضورش را در كل سه گانه قطعي ميدانستيم را از بين ببرد. حركتي كه اسنوك را به عنوان كسي كه بسياري از طرفداران جنگ ستارگان او را به عنوان دارث پلگيوس، استاد بزرگ سيث و همچنين استاد دارث سيديوس مي پنداشتند، از چنين جايگاهي به جايگاه اسباب بازي پالپاتين در نسخه آخر تنزل مقام داد. اگر در خيزش اسكاي واكر ما باز هم شاهد بازگشت خيلي سريع و ناگهاني به مسئله اصالت ري هستيم، دليلش اين است كه تمامي فرصتهاي پرداخت بهتر به اين قضيه در آخرين جداي از بين رفته. اصلا راستش را بخواهيد آخرين جداي در اين سه گانه، بدترين ضربه را بر پيكره استاروارز وارد ميكند. اگر اين سه گانه را همانند اركستي در نظر بگيريم كه براي عالي نواختن و به اوج رسيدن به همكاري تمامي اجزا با يكديگر نيازمند است، به راحتي ميتوان گفت كه آخرين جداي کمترین نقشی را در پیشبرد این هدف ایفا نمیکند و به عنوان يك قسمت مهم از سه گانه اي كه تكامل شخصيت ها در آن بايد لحاظ شود، آن ها رو دور ميريزد و به مسائلي همانند حقوق اسب هاي فضايي در كهكشانها و ايجاد كردن يك مثلث احساسي عجيب و غريب ميپردازد كه اصلا هيچ جايي در اين مجموعه نداشته اند. اگر خيزش اسكاي واكر فيلمي است كه ضرباهنگ آن بسيار تند است و باعث ميشود كه مخاطب سرگيجه بگيرد، به اين خاطر است كه دارد علاوه بر حمل كردن بار خودش، بار آخرين جداي را هم به دوش ميكشد.همه اين ها را نگفتم كه قسمت آخر و آبرامز را تطهير كنم و همه تقصيرات را بيندازم گردن جانسون و آخرين جداي بلكه اين ها را گفتم تا بگويم برداشت ديزني از دنياي استاروارز چه قدر غلط است. اين كه ديزني هنوز نفهميده استاروارز، مارول نيست و مخاطبان در جاي جاي اين كهكشانها، دنبال چه چيزي مي گردند. با هم تعارف كه نداريم؛ خيلي از ما عاشق استاروارز هستيم چون دارد كليشه ها و حرف هاي تكراري نظير تقابل کلاسیک  خير و شر را در قالب و روايتي پر رنگ و لعاب و خوشمزه به خوردمان ميدهد. به همين خاطر است كه اصلا اين مسئله دور شدن از كليشه ها و... به هيچ وجه ضامن موفقيت يك فيلم استاروارزي نيست. به همين خاطر است كه انتخاب جانسون با وجود تمامي استعدادها و ارزشهايش كه از او كارگرداني كاملا قابل احترام و دوست داشتني ساخته، براي ساختن يك فيلم از دنياي جنگ ستارگان كاملا غلط به نظر ميرسدآموزش دیدن دوباره ری در قسمت نهم، یکی دیگر از مثال های پرتعدادی است که در آن ها وظیفه درآوردن برخی از لحظاتی که باید در آخرین جدای حضور پیدا می کردند، به گردن خیزش اسکای واکر نهاده شدخیزش اسکای واکر: شتر گاو پلنگ  جدید اشتباهاتو حالا شما فرض کنید مجموعه با پیمودن چنین مسیر پرفراز و نشیبی، در یک وضعیت و موقعیت اشتباه میرسد به ایستگاه آخر؛ جایی که با وجود تمام تلاشهای آبرامز برای رهایی از تمامی اشتباهات گذشته و رساندن مجموعه به یک سرانجام مناسب ( در واقع همان سرهم بندی یا ماست مالی کردن خودمان)، با فیلمی طرفیم که نه تنها از پس خلاص شدن از مشکلات قبلی برنیامده، بلکه براحتی قربانی جریانی میشود که دیزنی با قصد پول بیشتر طراحی کرده بود و بدتر از همه اینکه در میانه این بلبشو، چیزهایی از خودش به نمایش میگذارد که خبر از ایراداتی جدید و بکر در خود فیلم میدهند و از قضا به هیچ وجه نمیشود آنها را گردن گذشته این سری انداخت. اينكه يك بلاك باستر پر سر و صداي هاليوودي در بسياري از قسمتهايش لنگ بزند اصلا مايه تعجب نيست، ولي اينكه چنين فيلمي حتي از يك فيلمنامه يكپارچه هم برخوردار نباشد و اصول اوليه طراحي مسير يك فيلم را هم بلد نباشد، یعنی اینکه نداند چگونه از نقطه الف به نقطه ب برسد، بسيار جاي شگفتي دارد. مشكل خيزش اسكاي واكر علاوه بر تمام چيزهايي كه در بالا ذكر كردم، اين است كه چند پاره، چند تكه، فاقد هدف درست و حسابي و بي تاب براي رسيدن هر چه زودتر به درگيري نهايي است. اين فيلم با وجود اين كه عاري از تعادل لحن بسيار خوب نيرو برميخيزد است، اما ترسو بودن را به شكلي شديدتر و ارتقا يافته تر از آن فيلم به ارث برده. به همين خاطر است كه گاها به نظر ميرسد كه فيلم دارد براي اينكه مسير درست تري را طي كند، دست به قرباني شخصيت هاي دوست داشتني خود ميزند، اما تا اين مسئله ميرود به عرصه ظهور برسد، فيلم لگدي به زير آن ميزند و همه چيز بر ميگردد سر جاي اولش. براي مثال ما اينجا در دو موقعيت فكر ميكنيم كه دو شخصيت اصلي، قديمي و دوست داشتني سري را واقعا از دست داده ايم، ( یکبار حین پاک شدن حافظه C3PU و یکبار هم وقتی که سفینه چویی منفجر میشود) اما بلافاصله چيزي نميگذرد كه ميفهميم اشتباه كرده ايم و آن دو شخصيت به شكلي كيشه اي و خنده دار به زندگي باز مي گردند و با اين كار تمامي درام و احساسات جمع شده در آن دو لحظه دود مي شود و مي رود هوا. از طرفي اين فيلم اصلا فرصتي را براي هضم لحظات تاثيرگذارش به مخاطب نمي دهد. براي مثال ما مي بينيم كه ماسك كايلو رن تعمير ميشود و او دوباره آن را بر سر ميگذارد( نشانه اي از غرق شدن دوباره در دارك سايد)، ولي پس از مدتي كوتاه او دوباره ماسك را كنار مي گذارد و به جبهه روشن نيرو مي پيوندد و حتی لایت سیبر صلیبی و قرمزش را هم وسط اقیانوس رها میکند، به طوري كه مخاطب اصلا نمي فهمد دليل آن همه مانور فيلم براي بازگشت كايلو رن به ماسكش چه بوده. مثال ديگر اين مسئله، شواليه هاي رن هستند، كه كلا پرداختي به جز به تصوير كشيده شدن در دو سه سكانس كوتاه را ندارند و يا همينطور نسخه تاريك ري، كه اصلا در فيلم مكاني براي بروز او تعريف نشده و همان كاركردي را دارد كه پيشتر و در قسمت امپراطور ضربه ميزند، آزمايش لوك در غار يودا داشت. يا مثلا ما قبلتر ميدانستيم كه ليا هم توانايي برقراري ارتباط با نيرو را دارد، اما اين كه ناگهان در فيلم نهم تبديل به استادي تمام و كمال ميشود كه راه هاي جداي شدن را به ري آموزش مي دهد بسيار عجيب است. تازه بعدها و در ادامه فيلم، لوك از او به عنوان جدايي تمام عيار ياد مي كند كه در گذشته حتي توانايي شكست دادن او را هم پيدا كرده بوده است و حالا ري با استفاده از لايت سيبر ليا مي رود به جنگ امپراطور دوباره متولد شده اي كه خودش جزو بزرگي از مشكلات اين فيلم به حساب مي آيد: امپراطوري كه ديگر نه باهوش است و نه با نقشه هاي زيركانه اش نسخه كل كهكشان را در هم مي پيچد؛ بلكه فقط موجودي شيطاني است كه به شكلي كوركورانه در پي براندازي جداي ها و برپايي امپراطوري مطلق سيث است. براي اين كار هم ابزار خيلي قدرتمندي در اختيار دارد. ناوگان هايي كه هر كدام در انتهاي خود، مجهز به سلاح مرگبار دث استار هستند و توانايي نابود كردن يك سياره را دارند و اصلا هم معلوم نيست كه چنين نيروي عظيمي كه نيازمند خدمه اي بسيار عظيم تر و بزرگتر است، چگونه مديريت مي شده و امپراطور چگونه از پس سير كردن شكم این همه آدم و مدیریت کردن آنها بر آمده است. در ضمن فراموش نكنيد كه نحوه به وجود آمدن اين سلاح مخوف، بخشي از داستان سه گانه پيش درآمد را شامل ميشد و نشان ميداد كه چگونه امپراطور با كلي نقشه كشيدن و برنامه ريزي توانسته بود آن را در خفا بسازد. مسئله اي كه در روگ وان هم به اوج خودش رسيد و بيش از هميشه مويد اين نكته شد كه به وجود آوردن چيزي همانند سياره مرگ حتي با در نظر گرفتن دنياي جنگ ستارگان و فانتزي هاي موجود در آن، اتفاق ساده اي نيست. چه برسد به اينكه بتوان ناوگان چندين هزارتايي از اين سازه ها را ساخت و گرد هم آورد و از آن براي نابودي كل دشمنان استفاده كرد.پالپاتین در این نسخه، بیشتر از آن که شبیه یک آنتاگونیست باهوش به نظر برسد، مخاطب را یاد بیمارهای سادیسمی می اندازد!!!به طور كلي چيزي كه اين سه گانه اشتباه آن را درك كرده است، نحوه ارائه آنتاگونيستهاي داستان و يا به طور كلي چالشهايي است كه بايد در طي مسير، سر راه قهرمانان قرار گيرد؛ اين همان چيزي است كه وقتي به ابعاد ستاره مرگ جديد، در نيرو برميخيزد نيز اشاره ميشد وجود داشت. اما اي كاش آبرامز متوجه اين موضوع ميشد كه چند برابر كردن اندازه سياره مرگ و يا تعداد آن ها قرار نيست واقعا به يك گره داستاني قابل اعتنا كه براي مخاطبان هم جذاب باشد تبديل شود. در واقع سه گانه جديد، شديدا نياز داشت تا روح تازه اي درونش دميده شود، روحي كه با خودش شخصيتهاي ريز و درشت مثبت و منفي بسياري را به ارمغان بياورد. اتفاقي كه در جبهه روشن نيرو و به خاطر حضور شخصيت هايي مثل ري، فين، پو و... كه با ديده اغماض مي توان آن ها را به عنوان شخصيت هايی جذاب پذيرفت، تا حدودي به وقوع مي پيوندد، ولي در قسمت تاريك نيرو جاي خالی آن به شدت احساس مي شود. چیزی که میتوان آن را باز هم تقصیر فقدان اسنوک و نابودی غیر منطقی­اش در دومین قسمت این مجموعه، یعنی آخرین جدای انداخت.یکی دیگر از ایرادات اساسی قسمت سوم این سه گانه این است که جایی میان ریبوت بودن برای این مجموعه و دنباله بودن خودش را گم کرده است. یعنی این که نمی داند اصلا دلش میخواهد چیز جدیدی ارائه کند یا نه، فقط دلش میخواهد در گذشته های این مجموعه غوطه ور شود؟ به همین خاطر این فیلم در تک تک ثانیه­هایش پر شده است از ارجاعاتی به کل این سه گانه. به طور کلی من خودم معارض خاطره بازی نیستم، ولی استفاده کردن از نوستالژی هم حد و اندازه ای دارد و چیزی که این وسط کاملا مشخص است، این است که نمیتوان یک فیلم را به طور کلی با تکیه بر این مسائل پیش برد. البته منکر این هم نمیشوم که گاهی اوقات این خاطره بازیها بهترین لحظات این سری ( یعنی سه گانه جدید) را هم رقم می زند و به کارکرد بهتر درام در فیلمنامه کمک میکند. مثال بارز این اتفاق هم مرگ لیا است که با خداحافظی دراماتیک و فراموش نشدنی طرفداران با این نقش دوست داشتنی همراه میشود و جزء معدود لحظاتی است که بر روی مخاطبانش تاثیر عمیقی میگذارد.شوالیه های رن هم یکی دیگر از پتانسیل های هدر رفته این نسخه هستند که به جز چند سکانس کوتاه شانس دیگری برای دیده شدن بدست نمی آورند.درباره شخصیت پردازی هم که چیز خاصی نمیتوان گفت. شخصیتهای اصلی، همگی در مسیری قرار دارند که نمیتوان به آن گفت غیر منطقی، ولی خب منکر این که هیچ کدام از این شخصیتها تاثیرگذاری چندان زیادی ندارند هم نمیتوان شد. البته در این میان شخصیت های ری و بن سولو وضعیت بهتری دارند. مخصوصا شخصیت بن که با بازی فوق العاده آدام درایور (البته اگر پایان عجیب و غریبش را و اینکه چطور پس از پرت شدن در اعماق تاریکی زنده ماند و بعد هم چه شد که سرنوشتی شبیه به بن کنوبی پیدا کرد را در نظر نگیریم)، میتوان گفت به تکاملی که سایر شخصیت ها در طول این سه گانه از آن محروم مانده اند رسیده است. شخصیت ری هم همانطور که پیشتر گفتم، شخصیتی دوست داشتنی است، اما گیر کردن و کشمکش درونی او بین دو جبهه تاریک و روشن نیرو، مسئله ای بود که جای پرداخت بهتر و بیشتری را داشت که متاسفانه سازندگان از این هم صرف نظر کرده اند. از طرفی هم شخصیت های فرعی فقط برای این در داستان حضور دارند که جایی از فريم را پر کرده باشند و اگر نه غیر از این هیچ تاثیر دیگری بر این فیلم ندارند. درباره درام و روابط بين شخصيتها هم ترجيح ميدهم چيزي ننويسم، زيرا اين مقوله هم در اين فيلم حال و روز چندان خوشي ندارد. اين فيلم با فاكتور گرفتن از رابطه رز و فين ( البته حذف رز در اين فيلم فقط به همين جا خلاصه نميشود و سهم او در كل اين قسمت چند ديالوگ كوتاه است تا بر اين مسئله تاكيد شود كه فيلم، هنوز هم حضور چنين شخصيتي را در درون داستان از ياد نبرده.) در قسمت نهم بار ديگر محور درام فيلم را بر رابطه ري و فين قرار ميدهد. به طوريكه چند بار و در موقعيت هاي حساس، ميبينم كه فين به ري ميگويد: هميشه دلم ميخواست كه اين را به تو بگويم، ولي نشد؛ چيزي كه فين قصد گفتنش را دارد در واقع به نظر مخاطبان، همان چيزي است كه طرفداران مدتها انتظارش را در اين سري مي كشيدند و آن هم ابراز علاقه فين به ري بود تا بالاخره و در قسمت فينال، رابطه اين دو وارد سطح جدي تري شود، ولي درست در اين لحظات اتفاقاتي مي افتند كه اوضاع را براي قهرمانان داستان مساعد مي كنند و آن ها بلافاصله بعد از نجات پيدا كردن، اصلا فراموش مي كنند كه نزديك بوده روابط احساسي با هم داشته باشند و از همه بدتر خود فين تا آخر داستان هم ديگر به سرش نميزند تا چيزي را كه مدتها دلش ميخواسته بيان كند را به ري بگويد و اين بي تفاوتي شامل خود ري هم ميشود، به طوريكه در آخر داستان و زماني كه بن سولو هم سرانجام در اين قائله در سمت جداي ها قرار مي گيرد، فيلم درام خود را به سمت و سويي مي برد كه كاملا براي مخاطبان مشخص مي شود هدف فيلم ارائه يك سري روابط منطقي ميان شخصيت هايش نيست و فقط و فقط به گيشه فكر ميكند.برخی از نکات مثبتموقع نوشتن این نقد خیلی مایل بودم تا این فیلم را از زاویه ای نگاه کنم که نکات مثبت آن، حالا تعدادشان هر چه قدر که میخواهد کم باشد، نادیده گرفته نشود و راستش را بخواهید میخواهم این کار را در این پاراگراف و پیش از پاراگراف جمع بندی انجام دهم. خيزش اسكاي واكر شاید نتوانسته باشد آن مغز خوشمزه­ای را که در جنگ ستارگان های قدیمی مخاطبان را شیفته خودش میکند به تصویر بکشد، ولی با این حال این اصلا به این معنی نیست که چنین وضعیتی بر پوسته ظاهری فیلم هم حاکم باشد. فیلم در ظاهر خود همان دنیای عجیب و دوست داشتنی کهکشان های دور دست است و دقیقا با همان نبردهای فضایی، نبردهای تن به تن با لایت سیبرها و صداهای دوست داشتنی اسلحه های لیزی حین شلیک پر شده. از طرفی هم درگیری نهایی فیلم که با عنوان تمام سیث درباره تمام جدای به مخاطبان عرضه میشود، به نحوی میتواند از حمع کردن اثر در انتهایش بربیاید و دقایق کم رمق فیلم را با یک پایان بندی نسبتا آبرومند، به سرانجام برساند. راستش را بخواهید شخصا از داستان اگزگال، دنیای ناشناخته ها و جهان تارک و پنهان سیث لذت زیادی بردم. جهانی که مرتبط ساختن آن با دست­نوشته های باستانی جدای ها، باعث می شود که احساس کنیم این خرده پیرنگ، ریشه در جایی قدیمی از این سری داشته است و تصویری پس زمینه از این دنیا را برایمان ترسیم می کند. در واقع راستش را بخواهید به نظر میرسد که آبرامز همیشه به این که امپراطور پالپاتین را به نوعی به این سه گانه جدید بازگرداند، فکر میکرده است اما با این وجود نتوانسته آن طور که باید و شاید این کار را انجام دهد. با تمام این ها و درنظر گرفتن این موارد، حضور امپراطور در این قسمت شاید آن طور که باید و شاید صیقل خورده و منطقی نباشد، اما آن قدر ها هم بد نیست که بتوان آن را مانع برقراری ارتباط مخاطبان با اثر دانست و شخصیت او به عنوان آنتاگونیست اصلی این قسمت تا حدود خیلی زیادی کار راه انداز است. مخصوصا برای آن دسته از طرفداران این حماسه که فکر میکردند شکست خوردن او در قسمت ششم( قسمت سوم ارجینال) این فرانچایز و پرت شدن او به اعماق تاریکی توسط شاگر قدیمی ­اش دارث ویدر، آن طور که باید و شاید نمایانگر شکست خوردن سیث در مقابل جدای نیست، حالا و در قسمت آخر، دوئل امپراطور با ری میتواند برا آنها فرصتی باشد تا به شکلی کاملا واضح، زانو زدن قسمت تاریک نیرو دربرابر جبهه روشن آن را به نظاره بنشینند. از طرفی هم با وجود تمام آسیبهایی که نوستالژی زدگی به این قسمت وارد میکند، مسلما نمیتوان منکر لحظات احساسی بسیار فوق العاده ای شد که تنها دلیلشان، حضور شخصیتها، اسامی و لوکیشن های قدیمی این سری است. لحظاتی که به شکل قابل قبولی این قسمت را با تاریخ این فرانچایز پیوند میزند. پیوندی که صد البته عاری از ظرافتهای لازم است و همانطور که گفتم، فقط میتوان لقب قابل قبول را به آن داد و چیز بیشتری درباره آن نمیتوان گفت. از نظر صداگذاری وضعیت فیلم کاملا قابل قبول است و چیزی کمتر از بهترین های این فرانچایز ندارد. موسیقی این نسخه هم که مثل همیشه توسط جان ویلیامز افسانه ای نواخته شده، شاید مثل همیشه سرشار از خلاقیت ها و حماسه سرایی های این موزیسین مشهور نباشد، ولی مسلما به گونه ای هم نیست که بتوان ایرادی از آن گرفت و به عنوان اثری در کارنامه این هنرمند بزرگ، هنوز هم گوش نواز و جذاب است.در آخر باید بگویم با وجود تمام هیجان و انتظاری که پیش از اکران این فیلم داشتم، جایی در وجودم همیشه این شک که شاید قسمت آخر فیلم خوبی نباشد، مرا آزار می داد. شکی که حالا و پس از تماشای آن تا حدود زیادی به واقعیت تبدیل شده است. باز هم می گویم، خیزش اسکای واکر به هیچ وجه آن فیلمی که اصلا نتوان ازش لذت برد و در تک تک ثانیه های تماشایش عذاب کشید نیست، ولی این مسئله هیچ گاه باعث نمیشود تا فراموش کنیم این فیلم در بسیاری از لحظاتش می­لنگد و ایراداتی دارد که نمی توان آن ها را انکار کرد. به همین خاطر خیزش اسکای واکر اصلا به آن تجربه قسمت پایانی که انتظارش را میکشیدیم و قرار بود چیزی به تجربه مخاطبان از دنیای سینمایی استاروارز اضافه کند حتی نزدیک هم نمی شود، اما خب با این حال اگر انسان بتواند از بسیاری از نقص ها و ایرادات روایی آن چشم پوشی کند، فیلم در حدی است که بشود در برخی از مقاطع از آن لذت برد.منتقد: سيد محمد صادق كاشفي مفرد</description>
                <category>صادق.../</category>
                <author>صادق.../</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 01:20:50 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>