<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahda Tabatabaei</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@s.mahda.tabatabaei</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:53:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1728415/avatar/YTxUXh.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahda Tabatabaei</title>
            <link>https://virgool.io/@s.mahda.tabatabaei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جنونی یه یاد لیلی2</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mahda.tabatabaei/%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C2-ch1jyjyi8tbg</link>
                <description>به نام خالق همه چیز و هیچ چیز..این دومین نامه ای است که تنها برای معشوق مینویسم..که شاید هنگامی که به دستش رسیدبخواند و بداند که فردی در گوشه کناری به یاد اوییزانویی در بغل گرفته و گریان است..عزیز جان بی جان شده ام..عذر تقصیر بابت تاخیر نامه ام..امیدوارم خاطر عزیزت مکدر نباشد من باب تاخیر..چند وقتی است دگرانمرا سرزنش میکننداز بس که در همه به دنبال تو میگردمکسی صدایی شبیه تو داردفردی عطری شبیه عطرتو دگری از گوشه ای شبیه تو به نظرم میرسدبه هر که میرسم سراغت را میگیرم..ولی میدانی..هیچ کس تو نمیشودصد ها نفر را هم که جمع کنم..تو نمیشود..نه زیبایی ان صد نفرنه منشنه رفتارنه خنده و گریهنه شیرینی و حتی تلخی هیچ کدام مثل تو نمیشود..میدانی..دگران گمان میکنند عقلم را در برابر عشق باخته ام..از پرسش های مدامم خسته اند و گریزان..اما من باز هم به سراغ گروهی جدید میروم..همه میگویند..اتش عشق است دیگر!سرد میشودحال یک سال که بگذرد انقدر فراموش میکند که انگار هیچ وجود نداشته استهمه معتقدند ریشه انسان بر انسانیت من غلبه میکند و نسیان بر من غالباما نمیدانند..که عشق من لازمه انسان بودنم است..نمیدانند گلی که از ان ساخته شده ام با اتش عشق پخته شده ..و من با ان انسان شده ام..این ادم های کر و کور عشق میدانند چه؟کاش میدانستم..که کجاییو چه میکنیارامش قلب ترسانمنانت گرم است؟ابت چطور؟سرد و مطبوع هست؟..به وقت شام میخوابی و به وقت طعام میخوری؟..نگران هستم نکند هزاران بار زبانم لال بیمار شوی..کاش پیشت بودم و نگران نبودم که از فکر بیماریت به واقعیت بیمار شوم..رنگم زرد است و لبانم سپید..اما نگران نباش..به یاد لبخند های لب گلگونت که میافتمرخم رنگ میگیرد..اصلا به خاطر همین هنوز هم زنده ام..اصلا نمیدانی که این خاطره ها چه ها که با ادم نمیکنند..خاطره..این چند وقت زندگی و زمان را نمیفهممکنونم گذشته شده وزندگانی ام خاطرات..ولی بهتر!تا تو نباشی اصلا زمان و زندگی میخواهم چه کنم..؟اگر خاطرم در نظرتبه اندازه ی دم و بازدمی عزیز استپاسخم را بده..که دمت زندگی و بادمت ابادی من است..عاشق و مشتاق ابدیت ......#جنونی_به_یاد_لیلی..#ریوان</description>
                <category>Mahda Tabatabaei</category>
                <author>Mahda Tabatabaei</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 23:34:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنونی به یاد لیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mahda.tabatabaei/%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-iy2tlkmzdpnd</link>
                <description>به نام خالق تشنگی..و به نام خالق اب..به نام همانی که درد را زمانی دادکه درمانش را پیش بینی کرده بود..اما نمیدانم چرابا اینکه اطمینان دارم به این درد و درمان حتمیباز هم در میان زندگی ام..در میان اشک هایم..شک میکنم..اشک..اصلا تو تا به حال برایم اشک ریخته ای؟گمان نمیکنمبه زلالی و پاکی اشک قسم دگر تاب ندارم..عزیز دوست داشتنی من..دلیل خنده های قدیم و اشک های کنونیدلیل صبوری ام...میتوانم پاسخ پرسش را از محضرت جویا شوم؟.....نه نگرانم ازرده خاطر شوی..اخر میدانیانقد اشک ریخته ام و در میان اشک هایم غرقمکه واژه در میان انبوه سیلاب اشکممتلاشی شده و تنها شک برایم مانده است..شک و شک و شکشک در مورد خودمدر مورد عزیز بودنتدر مورد اینکه به اندازه به تو دوستت دارم گفته ام؟به اندازه مراقبت بوده ام؟به اندازه علاقه ام را به تو نشان داده ام؟اصلا شاید مزاحمت بودم..شاید من بدی کردم که تو بی هیچ اسمیبی هیچ خداحافظییبی هیچ نامه ای..فرسخ ها ز ما فاصله گرفته ای..شاید پرسش های مدام من غمی به غم های جهانت بیفزایند ولیحداقل با پاسخ به من باعث میشوی تنها مجنون تو باشمنه هم مجنون تو و هم مجنون شک وو شبهه های بی سر و ته ام..عذر خواهم بابت پرسش مکرر اما اگر اندکیتنها به اندازه ی یکی از ان نقطه هایی که در نوشته هایم گذاشته امبرایت ارزنده هستمنامه ای بفرست و مرا از دست سلول وحشتناک شک ازاد کن..#جنونی_به_یاد_لیلی..#ریوان</description>
                <category>Mahda Tabatabaei</category>
                <author>Mahda Tabatabaei</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 23:34:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح من</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mahda.tabatabaei/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%85%D9%86-qrtvwcrcef9f</link>
                <description>میخواهم تورا اندکی با فضای روحم اشنا کنم..روح من..روح زخم خورده عزیز خویشتن که چه ها نداده است برای این عزیزیتیک فضای سرد و کمی برفیدر کنار اقیانوسی بی انتها که نمیدانیخالق این اقیانوستوییاشک هایت هستندیا افراد..وو نمیدانی این اشک ها به کدامین جهت بوده اند..خوشی یا ناخوشی؟گویی از سردی اقیانوس در فصل زمستان گریخته باشی اما همچنانسوز سرما رهایت نمیکند..نمیدانی پتوی نمناکی که دورت پیچیده ای را رها کنی یا نه..نمیدانی سردی کنونی به دلیل هواست یا اینکه به تازگی از اب بیرونی امده ای و پتوی خیس دورت پیچانده ای..چون نمیدانی چه رخ داده استهمچنان سر درگم..نمیدانی کجایینمیدانی ادمی هست یا نهنمیدانی این جا که هستی اصلا میتوان زندگی کرد یا نه؟مدت زیادی است گرمای اتش شومینه و خوشی را نچشیده ای و دلتنگیبرای خوشی ها و گرمی شومینه و نشستن بر روی صندلی کنار ان..مدت زیادی است که دور شده ای..و دلیل این فاصله چیست؟هیچ نمیدانیو این ندانستن های ممتد برایت حتی از این حس گمگشتگی هم بدتر هستند..صدای موج ها در میان تاریکی شب حکومت میکند ..تا جایی که چشمان ضعیفت کار میکنند هیچ نوری نیستهیچ صدایی تنها توییو اقیانوس و ندانستن های ممتدخسته ای..انقد که نمیدانی این خستگی درمان میشود یا نه..تنها خواهان فراریفرار و فرار و فرار..اما حیف که نمیدانی در جزیره ای تنها گیر افتاده ای و هیچ کسی ذره ای اهمیت نمیدهد که تویکه و تنها در میان جزیره ای غریب مانده ای..مگر شب نیست؟چرا خبری از ماه نمیرسد؟پتو نمور سنگین است و تو نای ادامه داد ننداریدر میان خیسی شن ها پای میگذاریو میرویکمی جلوترو چه چیزی حس میکنی؟سرما..سرما و سرما و سرما..و این بیشتر تو را میترساند..این سردی..از خستگی نفسی میکشی..تمام وجودت درد میکند..و نفس را با سرفه های پیاپی بیرون میدهی..و درد انجا بدتر میشود که متوجه میشویسینه پهلو کرده ای..اما کنون کسی نیست که نجاتت دهد..به ناچار پتو را رها میکنی..کمی جلو تر میروی تا از ماسه های غرق در اب نجات پیدا کنی..ماسه ها که کمی از خیسی در می ایند،به زانو می افتی..به یک باره ماسه های سرد و بی روح را بر روی گونه ات حس میکنی و صدای سوتی ممتد تورا ازار میدهد..چشمانت باز نمیشوند و توتسلیم خستگی میشوی..تنها قلب را حس میکنیکه با هر زحمتی که شده دارد جور زنده ماندن تورا میکشد..هر طور که شده..یک نفس دیگر و تمام..ز فرط خستگی به خوابی عمیق فرو میروی..ای روح خسته و غمدیده ام..از تو عذر میخواهم بابت کشتن احساساتت..بابت پشت کردن به تو و تیمار نکردن زخم هایت..عذر خواهم بابت یک به یک درد هایی که جسم هایی بی ارزش به تو منتقل کرده اند..بیدار که میشویخودت را  عرق کرده در میابی..با نفس هایی سنگین..با لباس هایی کهنه و اتاقی خاکستری به مانند یک سلول انفرادیبا پنجره هایی میله و خورده و دیوار هایی زخمی..و در جای جای اتاق در های عجیبی میبینیبا همان بی حالی از جایت بلند میشوی و یکی از در ها را باز میکنیفضایی بی انتها میبینیبه ناگاه فردی تو را به داخل ان فضای بی انتها هل میدهدمگر در اتاق تنها نبودی؟اینکه نمیتوانی کیستی فرد را بفهمی ازارت میدهداتاق به شدت سرد استانقدر که استخوان هایت تیر میکشند..وو دندان های به هم میخوردندبه ناچار خودت را در اغوش میگیری...خودی که از ان بیزاریو دست هایی که به انها تنفر می ورزیزیرا دیگرانی را در اغوش گرفته که لایق مهر نبودند..دیگران..چرا همچنان ان دیگران را خوب میپنداری و نسبت به خوودت تنفر داری؟در حالی که مقصر هیچ کدام از ان زخم ها فقط تو نبوده ای..باری دیگر دست هایت را محکم تر دورت خودت حلقه میکنیدیگران..این دیگران در ذهنت میچرخد و خاطراتی را برایت تداعی میکند که اصلا و ابدا خوش نیستند.با گرمی اشکی که روی گونه ات میرقصد به خودت می اییبخار که به خاطر نفست بیرون امده را میبینی..و میبینی..باز هم خسته ای..انقدر خسته که نمیدانی اگر بنشینی خواهی مرد یا اگر راه را ادامه بدهی..همین تو که پاهایت از سرما قرمز شده استکافیست تا دگر از ادامه دادن منصرف شوی..به حال کنونی ات میاندیشی...سرما..سینه پهلو..فکر دگران..خاطره..اغوش..و مهمتر از همه خودت..این مسیر به کجا  میرسد..؟روی زمین مینشینی..و تنها اشک میریزی و ارام ارام در میان سیل اشکانت غرق میشوی..نمیدانی چه رخ خواهد داد..از صبر بیزاری و به شدت خسته..ادامه دارد...#ریوان</description>
                <category>Mahda Tabatabaei</category>
                <author>Mahda Tabatabaei</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 23:33:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسای کشنده</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mahda.tabatabaei/%D8%AD%D8%B3%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%AF%D9%87-tdn4sxt2ngdr</link>
                <description>آدما یه وقتایی دلتو میشکنن،یه وقتایی همه‌ی باوراتو خراب میکنن.اولیه شاید یکم خاک بشینه روش بشه بعدش یه کاریش کرد.ولی دومی رو هیچکاری نمیشه کرد. هیچوقت باورای کسیو خراب نکنید. شاید بعدش دیگه هیچوقت نتونه هیچکسو باور کنه..و این باور نداشتنه باعث میشه ک آدم حس کنه کسی نیست پیششکسیم نمیخواد باشه.. و این حسا کشندس.. </description>
                <category>Mahda Tabatabaei</category>
                <author>Mahda Tabatabaei</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 23:30:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قانون این دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mahda.tabatabaei/%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-qdhw6vbbvko1</link>
                <description>اگر سعی میکنی کمک کنی و نتیجه نمی‌گیریدست از کمک کردن بردار.اگر چیزی رو پیشکش میکنی و پذیرفته نمی‌شوداحتمالا باید بری و جای دیگری اون رو ارائه بدیاگر دست دراز میکنی و طرف مقابل دستت رو نمی‌گیره، نباید دیگه دستت رو دراز کنی، و میری پی زندگی خودت.گاهی باید بگذاری و عبوری کنی، چون راه حل دیگری نیست.اگر کسی که داره غرق میشه دستش رو دور گردن شما انداخته و شما رو هم داره غرق میکنه، موظف نیستی شما هم باهاش غرق بشی.نجات غریق ها یک قانونی دارند، اونم اینکه: من نجاتت میدم اما معناش این نیست که میتونی من رو هم با خودت غرق کنی.اگر قراره یا تو غرق بشی یا هر دو نفرمون، این تویی که غرق میشه.و این خِرده، نه بی‌رحمی.پس با نجات کسی، خودت رو غرق نکن.</description>
                <category>Mahda Tabatabaei</category>
                <author>Mahda Tabatabaei</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 23:28:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای داشتن یک قدم..در میان هزاران هزار خیابان....</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mahda.tabatabaei/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%AF%D9%85%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-ilx7fzpiti3i</link>
                <description>و کنون.. تنها نیازمند نوشتنم... نوشتن و نوشتن و نوشتن.. ز خویش.. زفکرم.. نیازمند نگاشتن کلماتی هستم که ز روح می بر ایند... و در این میان.. شاید باز هم دلتنگ شده باشم.. برای خودم.. برای روحم.. برای همه چیز گذشتگانم.. اما.. دیدن فیلمی هزار باره.. و نوشتن هر بار نقدی یکسان برایش.. تنها اتلاف است و اتلاف.. و کنون اقیانوسی بیش نیستم.. اقیانوس ناارام عجیبی.. که میخروشد.. چونان میخروشد و مواجست که در استانه ی غرق شدنم.. در استانه ی مرگ.. که این اقیانوس به شوری و تلخی اشک است.. دقیقا به همان شوری.. به همان تلخی.. این اقیانوس عجیب..نمیدرد.. نمیکشد.. ارام ارام ذره ذره میکند.. تکه تکه.. که خود.. ان را ساختم.. نمیدانم غلط نمیدانم درست.. تنها میدانم.. من.. خویش نیستم.. کنون اصل اصیل خویش نیستم.. تنها به دنبال غم؟.. ان هم برای دختری که از شادی بر خواسته بود؟.. شادی.. باز هم اسیر چرخه ی تکراری شدم.. اما.. این بار.. در هم شکستنی هم در کار بود... در هم شکستن تکرار.. و این بار شاید.. از هر بار.. موفق تر بودم.. ای مخاطب ناشناس دوست داشتنی من.. ایا تو نیز در گیر و گدار اقیانوسی؟.. یا هر کس.. مکان خود را میسازد؟.. من اقیانوس اشک را.. دگری شاید  کویر بی احساسی.. ان یکی شاید جنگل گمشدگی.. نمیدانم.. تنها میدانم که همه ما مکانی داریم.. با دو چهره... همان اقیانوس تلخ و شور پر ز اشک من.. در روز های خوشی.. افتابش به ساحل میخورد..ماسه هایش چونان الماس میدرخشند.. مرغ دریایی پرواز میکند.. صدف  و ماهی وهزاران هزار موجود دارد..که همه ی انها..تنها زنده هستند بر احساسات من.. و هر یک..حس هستند در میان هزار دگر.. و کویر بی احساسی دگری.. که بغض گلو گیرش شده و توان ابراز ندارد.. شب هایش پر ستاره است.. ستاره هایی که دورند.. اما با وجود.. همان استاره های رنگین احساس..که هر گاه دست دراز کنی ان احساس را بروز میدهی..و زندگانی اش میکنی... و ان یکی دقیقا در شب های عجیب و برهوت جنگل گم گشتگی.. ستاره ی سهیل را میبیند که نقشه ی راهش میشود و او را به مقصدش میرساند.. گفته ام این است.. در مکان خویش.. چه سردترین جای جهان  و چه گرم ترین.. همه چیز.. همان سکه ی شیر و خط خودمان است.. گاه روزگار سکه را میندازد و روی صحنه ی زندگی را بر میگزیند.. و گاه.. با انکه خط ما نیامده و شیر روزگار رو شده.. بی اعتنا به گزینشش خود صحنه را بر میگزینیم.. و اینم من.. همان اصل اصیلی که در اول نوشتار گمش کرده بودم.. همان خود عزیز خویشتن.. نویسنده ای ارام.. که از شادی بر خواسته است و کنون تنها برای درسش کمی تلخی چشیده که بداند زندگی.. تنها ختم نمیشود به دوست.. به رفاقت.. که اگر هیچ گاه چنین سختی نمیکشیدم این چنین نمینوشتم.. این چنین..نمیخواندم.. این چنین نمیشدم.. و شاید.. تمام تمام زندگی اینده و موفقیتش.. سرچشمه  بگیرد از چشمه ی جوشانی که با اشک شروع شد اما.. تمام دورش سبز شد.. شلوغ شد.. گل همیشه بهار درامد و بوی بهارنارنج همه ی جای باغش پیچید.. همان باغبانم که ادعای دانستن داشت کنون.. به چشمه ی اشک خویش بسنده میکنم.. چمن ها در امده.. بذر درختان را کاشته ام.. به زودی نه.. اما روزی بوی بهار نارنجم.. تمام کوچه های این زندگی را فرا میگیرد... همان کوچه هایی که رووزی باران تمام رنگ تازه اش را برد.. همان کوچه های تنگ و تاریکی که بعد از تنها.. یک به یک واردشان شدم.. داستان انقد تلخ نبود... تنها یک لیموشیرین.. دیر به میوه رسیدم تلخ شد.. اما بود.. چشیدمش.. کوچه به کوچه ی زندگی ام رفتم .. اولی ترس.. دومی تنهایی.. سومی اشک.. چهارمی بی احساسی.. پنجمی بد بینی... ششمی عشق.. هفتمی اغوش... هشتمی رنج و درد تمام.. وارد کوچه ی نهم نشدم.. این بار.. از بوی خاک نم خورده ی خیابان اصلی زندگی لذت بردم... نسیم خنک.. بی دغدغه بودن.. فکر نکردن.. سبک شدن.. حس خوش خوش خوش.. رنج ها تمام نشده بودند.. اما من فراموششان کرده بودم.. یک فراموشی که خودم انتخابش کردم.. و بار ها و بار ها میکنم.. فراموشی از روی سرخوشی برای بی فکر بودن.. تنها برای زندگانی خویش.. فراموشی از جنس روح.. همان روح خدا.. همان روح بلند مرتبه ای که  در من دمیده شد.. برای انجام رسالتم.. برای داشتن یک قدم..در میان هزاران هزار خیابان....و     منزه است خدایی که تحمل هیچ رنجی بیش از توانم را به من نسپرد  و تنها برای رشدم مرا ازمود...</description>
                <category>Mahda Tabatabaei</category>
                <author>Mahda Tabatabaei</author>
                <pubDate>Wed, 28 Sep 2022 23:07:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و کنون سردرگمی معنای نگاه سهم من است...</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mahda.tabatabaei/%D9%88-%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-mducxgrszkms</link>
                <description>نداشتن ..گم کردن..چقدر اشناست..خوب میدانمش...میدانم چقدر سخت است..فکری که مدام در سرت میچرخد و میچرخد در هوای یافتن گمشده ات..اما ایا داشته هایت بیشتر از ان گمشده نمیارزد؟ایا میتوانی در روزی که داشته هایت را به خاطر گمشده ات دادی شاد باشی ..و تنها با گمشده ی کنونت به زندگانی بپردازی؟..ایا میتوانی خطر کنی برای یافتن گمشده ات ..چه بسا تک تک داشته هایت را در راهش قربانی کنی؟..ایا میتوانی؟ایا انقدر قدر قدرت شده ای که در تک تک تنگنا  ها و ازار ها و اذیت ها...به یاد گمشده ات بلند شوی و بخواهی که ان را پیدا کنی؟..ایا میتوانی این خطر را بپذیری که تک تک داشته هایت تغییر کنند..گمشده ات عوض شده باشد..و تو سردر گم باشی که ایا این همان کسی است که میخواستم؟..ایا همانیست که مد نظرم بود؟..ایا همان فرد عزیزست که میخواستم و گرامیش میداشتم؟..و گه گدار سردرگم شوی که این فرد همان بود که من قید همه چیز را زدم و کنون..هیچ نداشته باشم؟..میتوانی این هارا بگذرانی و بگویی با همه ی این اتفاقات من ان فرد را میخواهم میبینم..و گرامیش خواهم داشت هر چند تغییر کند؟..که در میان راه باشی و نگاه های پیاپی او نیز سردرگمت کند...که نفهمی..میخواهد با نگاهش تورا بخواند را تورا براند..که نفهمی و گیج شوی  نفهمی در کرسوی خیالت نگاه میبینی یا در حقیقت است...و انقدر خسته باشی..که نتوانی نزدیکش شوی و به دنبال مفهوم نگاهش باشی..که ان نگاه معلوم نیست برای چیست..برای انتقال از تو برای نگاه های طولانی قبلت؟..برای به فکر تو بودن؟برای ازار و اذیتت؟..برای چه؟..سردرگمی و خستگی ام نبود حتما میرفتم...</description>
                <category>Mahda Tabatabaei</category>
                <author>Mahda Tabatabaei</author>
                <pubDate>Sat, 20 Aug 2022 12:59:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه ی زندگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mahda.tabatabaei/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-zz4z8ctia3b7</link>
                <description>پرسه ..دختری در حوالی کوچه ی زندگی پرسه میزند..ارام ارامبا کتانی نیمه کهنه خاک گرفته ای که معلوم است چند مایل را با انها طی کرده است تا بتواند اکنون با ارامش در این کوچه قدم گذارد..شلوار جین ابی کمرنگی که برایش کمی گشاد استموهایی که تنها به دلیل تداعی نشدن خاطراتش ان ها را زدبرای تداعی نشدن هشت سالی که با افرادی گذرانده بود که کنون دگر ان ها را نمیشناخت..اصلا و ابدا..موهای خرمایی حالت داری که تا بالای شانه اش میرسیدند..ان ها را می بست تا بتواند سریع تر بدود و موهایش دیدش را نگیرند..اما کنون ان ها را باز کرده است..و تل مشکی رنگی که بر موهایش زده..گوشواره ای نقره ای..تیشرت استین کوتاهی که کاملا اندازه است..و یونیفرم مدرسه ای که در اغازش به ان عق میورزید را هم به کمرش بسته..اما نه به خاطر دوست داشتن مدرسه و ادم هایش..تنها برای به خاطر سپردن ت تک چیزهایی که به اون نسبت داده شد به اوو یاد داده شد..تک تک رفتار ها...تک تک سخن ها..فریاد ها ...اشک ها..تمام این ها را تنها بایک یونیفرم خیش میکشد..اما نه اشکی در این میان است..نه دردی..در میان کوچه ی باریک زندگی..دیگر لازم نیس بدود..اشک بریزد..فریاد بزند..چون..کنون او تنها از کسانی ناراحت میشود که برایش مهم باشند..تنها کسانی که دوستشان دارد..و در این زمان..تنهای تنهای تنها..در کنار دگر رهگذران کوچه ی زندگی..راه میرود..قدم میگذارد..و درخت های بلندش را دید میزند..گل هایش را میبوید..و دگر هیچ وقت ناراحت نخواهد بود..چون دیگر هیچ کس برایش مهم نیست...کسی که زمانی تمام ادم ها را لایق ارزش و مهر میدانست کنون بر بی لیاقتی تمام ادمها شهادت میدهد..تمام ادم ها..​​​​​​​حتی خودش...</description>
                <category>Mahda Tabatabaei</category>
                <author>Mahda Tabatabaei</author>
                <pubDate>Tue, 16 Aug 2022 22:58:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم سریاللل</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mahda.tabatabaei/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%84-wtfamghgopsz</link>
                <description>من فیلم و سریال میخامممکسی هس که فیلم و سریال خوب معرفی کنه ببینم؟هرچهر ژانرهر موضوعهر چی هرچیییییدارم تلف میشم ت بی سریالیییی.......................................ینی چی باید 300 کاراکتر باشه؟نمیشه فان باشه؟همینجوری طوری که پست شه؟واقعا؟...</description>
                <category>Mahda Tabatabaei</category>
                <author>Mahda Tabatabaei</author>
                <pubDate>Tue, 09 Aug 2022 22:57:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید یکم نزدیک شدن..</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mahda.tabatabaei/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%AF%D9%86-jnfwbepoz45d</link>
                <description>معمولا ما از کسی که دوسمون داره خوشمون نمیاد و خبببببب طبیعتا بهش بی اهمیتی میکنیم و یکی دیگه رو هم دوس داریم:))))))))ک خب طبیعیهاماامشب یکم سعی کردم که به کسی که دوسم داره و میخاد دوست صمیمی من باشه فک کنمبراش دعاعم کردم:))یه پیام دادم و سریع ان شدبا اینکه کار داشتچت کوتاهی بود اماخوب بود:))تصمیم گیری جدید:من قراره بهش نزدیک بشمو منو اونیه روز با هم گیتار بزنیم:))و خب ب این معنیه کهقراره دوس صمیمی باشیم..بدون هیچ انتظاری داشتن:))اون دوست خوبی میشه برام:))I HOPE SO:))</description>
                <category>Mahda Tabatabaei</category>
                <author>Mahda Tabatabaei</author>
                <pubDate>Mon, 08 Aug 2022 23:54:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دور میدان کوچکم...</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mahda.tabatabaei/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%D9%85-m2cj5erzpoay</link>
                <description>چند وقتی است مدام در جا میزنم..اما..حرکت هم میکنمگویی هزاران باردر حول میدانی میچرخی..هزاران بار و هزاران بار..مسیر ها و کوچه ها ومیانبر هادگرچهره ی ادما هایی که از ان میدان عبور میکنند را میشناسی..انقد این میدان را دور زده ایکه تعداد تک تک ترک های بر جدول های کنار میدان را میدانیانقدر دور زده ایکه بدانیاین میدانچه ساعتی شلوغچه ساعتی خلوتمیشود..خسته میشوی از این حرکت بی تحرک مدامت..بدون پیشرفت..در نگاه اولیه ی خود به جلو پیش رفته ای اما..بعد از مدتیاگاه میشوی بر تکرار حرکاتت در دورر یک میدانان هم نه برای چند روز و چند هفته..برای چندین ماه..چندین ماه است..که در حول میدان میچرخم..نه بی حرکتم..نه پیشرفتی حاصل میکنم ..تنها..میروم و میروم و میروم..تنها چند هفته ایست..تصمیم گرفته اماز حوض وسط میدان به گل ها اب دهم..گل ها جوانه های بیشتری زده اند..پروانه ها هر روز بر چهره ی نوی گل ها سرک میکشند...چند هفته ایستبا اینکه میدانم پیشرفتی حاصل نکرده ام اما..حداقلمیدان تکراری خویش را زیباتر کرده ام..رنگی نو بر جدول ها زده امعلف های هرز را کنده ام..ماشین های پارک شده را تمیز کرده ام..چند روزی هم هست که یواشکی به خیابان سرسبزی که میدان به ان میرسد قدم میگذارم..چند قدمی بر میدارم و دوباره بر میگردم به میدان خویش..از ترک میدان قدیمی نمیترسم..قبلا چرا..مدام ترس داشتم ازجدایی و هراس..اما کنونتنها میخواهمتمام میدان را گل کاری کنم و تمام جدول ها را رنگی.. بعد به خیابان دگر بروم..حوض وسط میدان تمیز شده است..گل ها جوانه زده اند و چندین رنگ هستندپروانه ها دسته دسته به میدانم می ایند..ادم های هر روزلبخند میزنند..تنها مانده استجوانه زدن و ریشه دواندن نهال های کوچکی که کاشته ام..هر وقت جوانه زدند..میروم بر سر خیابان سرسبزاما این بار..به جای هزاران بارسریع رفتن..ارام ارام قدم میزنم..درختان را لمس میکنممیبویم..و به قصه شان گوش میدهم..این بار..به جای دوان دوان زدن و نفس کم اوردن..نفس عمیقی میکشم..و به سقف سبزی مینگرمکه درختان افریده اند..داستان این خیابان را شنیده ام..فردی مانند من..در ان میزیسته است..از روزی به یعد..تنها نهال میکارد و صبر میکند برای جوانه زدن میرودو بعد..به جای سرعت...از انها لذت میبرد..این خیابان سرسبز..اینده ی میدان کوچک من است..و ان فرد نیز..​​​​​​​اینده ی من..</description>
                <category>Mahda Tabatabaei</category>
                <author>Mahda Tabatabaei</author>
                <pubDate>Thu, 04 Aug 2022 23:59:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غمش کردم..کنون شادی اش بر گردن من است..</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mahda.tabatabaei/%D8%BA%D9%85%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lwkqatwfgp5l</link>
                <description>گاه اگاهی بر اینکه دگری را غم کردیمیتواند بد ترین چیز جهان باشد..گاه فهمیدنتلخ تریناست و دلت میخواهد ه هیچ نمیدانستی..کاش..حتی ان فرد را نمیدیدی..کاش حتی با اون دیدار نمیکردیکاش حتی با او سخن نمیگفتی..که شایدتغییر کنونش..بر گردنت باشدکه گرریز پای شدن دگران از مربوط شدن و ارتباط با تو..همین باشد..غم شدن..کاش زودتر میدانستم که من غمش میکنمدر انگاهقطع به یقین تمامش میکردم..تمام تمام..حال گمان میکنمکه نیت دارم بر ساخت همان چیزی که خرابش کردم...در هم شکستمش..خوشی و شادی که او داشت..داشت..و دگر..ندارد مانند قبل..انسان تغییر میکندگویی موجوود تغییر است اما..غم شدن..تغییر نکویی است..گمان میکنم کنونوظیفه دارم که برش گردانمشادش کنم..و بگذارم که راحت باشد..یک زندگی گویی که هیچی اتفاقی رخ نداده است..خطر میکنم..و میجنگم در برابر پس زده شدن از طرف دگری...دگری که خودش ساخته است مرا..کنونم را..شخص شخیصم را...خود عزیز خویشتن را..گمان میکنم..لحظه ایستکه بتوان نزدیک شد و ساختش..هم ان لحظه میرسدهم اوهم من..در کنار نیمکت سبز رنگ نیمه فرسوده ای..که صد ها دانش اموز شاد وخندان و شایدغمگین وگریان بر رویش نشسته اند..شاید ..اگر یادم بماند..بشود دوباره ساخت..​​​​​​​بی راه نمیگویم نه؟</description>
                <category>Mahda Tabatabaei</category>
                <author>Mahda Tabatabaei</author>
                <pubDate>Thu, 04 Aug 2022 12:56:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی..</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mahda.tabatabaei/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-mjnkxpbankte</link>
                <description>گاهی دلم تنگ میشود..تنگ خیلی چیز ها..تنگ خیلی ها..دلم برای خودم تنگ شده است..برای خودی که نیازش نبود به دنبال دگران باشد که ببیند که به او میخوردبا همه میخوردبدون هیچ حرفی خنده ای..بدون هیچ چیز..دلم برای خود مهربانی تنگ شده..که نه افسردگی را میدانست نه تنهایی را نه رها شدن رانه این و ان را..برای خودی که سر و تهش را میزدی پی درس بود و دوستانش..خوش قول بودو به راحتی اعتماد میکردو دگران نیز لیوان شیشه ای اعتمادش را نمیشکستند..دلم...برای خودی که انقدر مظلوم بود تنگ شدهظالم نشده اماما..دگر نمیتوانم مظلوم ها را درک کنمقدرت ادراکش را از دست داده امدلم برای کودکی که بی هیچ نوشتنیتنها با کمی نقاشیان هم نه از روی رسانه هابلکه از روی بوم نقاشی ذهنش شاد میشدتنگ شده..یاد کودکی ام بخیر..زیبا بود..شاد..و مهربان..مانند رنگ لیمویی تابستانیپر انرژی خندانروشنو شادی اور..میدانی..گاه دلم تنگ میشود برای کسی که ثانیه ای پیش بودم..چند وقتی است..همه چیز را به خاطر میسپارم..تک تک کلماتحرکاتجنبش ها..نگاه ها ..خیلی چیز هارا..دلم برای کسی که تنهاشعر های سعدی و مولانا و حافظ یادش میماند تنگ شده..شاید.من نیاز مند خود قبلم  نباشم..شاید نیازمند کنونم هستمتنها بدون اینکه تک تک چیز ها را به خاطر سپرم..</description>
                <category>Mahda Tabatabaei</category>
                <author>Mahda Tabatabaei</author>
                <pubDate>Mon, 01 Aug 2022 22:25:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان..</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mahda.tabatabaei/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-xjilojhviai7</link>
                <description>یک انسانم اشرف مخلوقات..برترین و بهترین خلق خالق هستی..و مقعول ترین و قوی ترین ..و گاه..همین انسان معقول ..میشود ضعیف ترین و بی عقل ترین و سست ترین ساخته ی خالق..که من در فراموشی همان سست ترین و شعیف ترین خلق این خالقم...عجیب نیست؟انسان از ریشه ی نسیانانسانی که با فراموشی عجین شده است...ضعف در فراموشی داشته باشد؟که من همان انسان برخاسته از ریشه ی نسیان بی فراموشی م..نه به خاطر نیکینه یه خاطر بدیو چهو چهبه دلیلی ناتوانی در فراموشی و به خاطر نسپردن تک تک خاطراتچه تلخچه شیرینو چه هر دو چون شکلاتی با تلخی 75 درصد..مشکل از کجاست را نمیدانم..اما من تمام خاطرات و بدی ها و خوبی هار ابه خاطر دارم..گاه توان خوبی بر بدی فرد چیرگی پیدا میکندو دوست دار فرد میشومو گاه برعکس..اما نیکی یا بدی ماجرا این استکه نه میتوانم بی حس باشمنه میتوانم فراموش کنم..</description>
                <category>Mahda Tabatabaei</category>
                <author>Mahda Tabatabaei</author>
                <pubDate>Mon, 01 Aug 2022 11:28:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مولانا حضرت عشق..</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mahda.tabatabaei/%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82-ns15wtdjqd0m</link>
                <description>ما خانه بدوشیم و جهان خانه ما نیست” در حلقه ما نیست هرآنکس که چو ما نیست”ما زاده دردیم و ره عشق بپوییم “در دیر خرابات به کس حکم بقا نیست”ما رند و نظرباز و حریفیم به عالم”جز دوست به کس، خون نظرباز روا نیست”مجروح ز عشقیم و از آن شاد روانیم “اندر مرض عشق بجز عشق دوا نیست”همبستر ما بود زمانی غم عالم “امروز بجز عشق، کسی در بر ما نیست “رسوای جهانیم و بگوییم به فریاد “عمرش به فنا بود هر آنکس که چو ما نیست”جز راه نظر راه به مقصد نشناسیم “در مذهب ما کفر بجز جور و جفا نیست”ما سر به ادب بر سر سجاده گذاریم “ازحلقه جداگشت کسی را که حیا نیست “محصول نظر برطلب دوست گذاریم “اندر سر ما جز طلب دوست هوا نیست “ما رنگ غم از چهره مردم بزداییم “خنداندن و هم خدمت بر خلق خطا نیست”ما بنده عشقیم و مسلمان به خداییم”تسلیم به اوییم و نگوییم چرا هست وچرا نیست”</description>
                <category>Mahda Tabatabaei</category>
                <author>Mahda Tabatabaei</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jul 2022 21:35:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زندگی مدرسه ای من..</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mahda.tabatabaei/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-yqmk7fbbxzwl</link>
                <description>بازم تغییر..حالا این تغییری که ما کردیم شبیه چی میمونه بازسازی یه ساختمون قدیمی..خپ..بذار برم سر ماجرا..اول اولاز ب بسم الله بگم.. پیش دبستانی..هیچ دوستی نداشتم..داشتما ولی نداشتم..این جوری بود که با همه باشم..ولی صمیمی ناح..رفتیم دکتر(روانشناس )و قرص داد و اینا..(این داستان قرصو من خودم یکی دوساله  که میدونم..)برا چ؟برا اینکه من بالا میوردم..مدام گریه میکردم..و البته ناگفته نمونه که با این گریه ی لامصب همه چی میدادن بهم..هر چی اشک بیشتر میریختم..چیزی که میگرفتم بهتر بود..کارامو انجام میدادن..چیز میز میگرفتن..من حقیقتا دست خودم نبود..لوس..عام..اسمشو نمیذارم لوسی..میذارم ترس و استرس زیاد به خاطر تنهایی..نه نه توجیه نمیکنم..فقد میگم دلیلش این بوده..و اینجوری بود که من واقعا بد غذا بودم..عاخه کدوم خری سالاد و ماست و میریزه رو ماکارنی سس میزنه روش مث مخلوط کن هم میزنه..عاخه بی ناموصصصصصبچه پیش دبستانی چرا باید اون زهر ماری رو بخورهههشبیه استفراغ ادم بزرگ میمونهههو سر اینم کلی عر میزدم..خیلی کم حرف بودم خیلی..مظلوم..گوشه گیر...یه دختر کیوت کوشولو موشولوی ریزه ی بی صدا بودم..کلاس اول که اومدیمممم چی شد..یه دوس پیدا کردیم:))این دوست ما چطوری بود؟خوش سر زبون بود..زرنگ بود پر سر و صدا بود..خیلی دلم میخاس مث اون باشم..حتی یه بار یه نمایشگاه که داشتیم اون همه جا بودو من ..انگار هیش کی نمیدونست من وجود دارم..چقد گریه کردم اونجا..ولی خب..خیلی هوامو داشت خیلی..کلاس دوم یکی اومد باهاش دوس شدم..خیلی صمیمی..یه چیزایی رو نمیشه گف..مشکل بین دوستا دیه:))خلاصه که من با چفتشون بودم..کم کم گذشت و تا کلاس چهارم ما شدیم یه اکیپ:))اکیپ خوبی بودیم:))یه خرخونیه مهربونیه ساکت..یه پرخنب و جوش..و و وکه چهارم یکی اومد..باهاش بغل دستی شدم و دوس شدیم..به شدت اتفاقی..تا کلاس چهارم همجنان ماجرای عر زدن بر پا بودددددو عاما کلاس پنجم یه فرجی شد و اون همه عر زدن تموم شد..اما همجنان من سکوت بودم..همیشهت همه ی درسا فعالیت کلاسیم..مَد..مد منفی..به زورررر مد مثبت میشد..دلم میخاست..اما نمیتونستم..تا کم میوردم بغض میکردم..تا یچی میشد حالم بد میشد..کلا عادت داشتم باهمه ی عالم و عادم موافق باشم..نمیدونم چرا..اخرای ششم کرونا اومد:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))ماعم شرو کردیم به چت و کنار اومدن با یه مشت کلاس مجازی و اینا ..خوب بود..واقعا..امتحانای اسوننننوقتای زیادچتای دراز مدت..گوشی و تبلت و لبتاب بود که دور و برم میجوشید منم بازی میکردم:))حال میکردم:))چت میکردم:))کال میگرفتم..تا رسید به هفتم...رسید به راهنمایی..رسید به جایی که ادما بزرگ شدن..جدیدا اومدن..زمین خوردیم ..پاشدیم..دعوا کردیم..دوست شدیمبغل کردیم قهر کردیم..و کی چیز..هفتم..خیلی خوش گذش..خیلی..اخرای سال بود اگه اشتب نکنم..که خاستن به گروه سرود ایجاد کنن مجازی..چ مسخره..نه؟خلاصه که واقعا به شدت اتفاقی وارد یه گروه شدیم..سرود نشد..اما گروه موند..ادماش باهم دوس شدن...و خیلیا شونم دوس بودن یه اکیپ بودن :))خلاصه که اکیپ ما نصفش رفته بود..من بودم و همون دوست کلاس اول و همون دوست کلاس دومو دوستش..+ اونی که چهارم اومد..اما مهم نبود..میدونی چرا؟چن من همچنان صمیمی ترین دوستمو داشتم:))ادمای اونجا دوس شدن باهم..گروه سرودو میگم..چن تا از بچه های جدید..و قدیمیا..این گروه موند..موند..بازم موند...همچنانم هس..اما کاش هیچ وقت..نه من نه دوست صمیمیم نمیرفتیم اونحا..شاید..شاید اگر نمیرفتیم...هیچی نمیشد..هنوز بودیم..هفتم عالی بود..تابستونشم همینطور..میرفتیم مدرسه همو میدیدیم..این روزای اخر تابستون هفتم من و دوست صمیمی م خیلی به هم نزدیک شده بودیم:))کال چت..تکلیفامونم باهم بود حتی..همه کارای گروهی و امتیازی..هشتم که شد..خوب بودا..اما..عوض شده بود...گذشت..گدشت..من ازش پرسیدم چشه؟سعی کردم بحرفم باهاش..اما گف خصوصیه و رف..چن بار با دو سه نفر دیه رفتیم پیشش که باشیم باهم ..کشید کنار..میرفت پیش ادمای جدید..گله نداشتم اما..نمیتونستم..کم کم دور شدیم..خیلی اروم...این وسط..با بانو اشنا شدم:))اعتراف کنم ..دوست صمیمی منو بانو..باهم دوس بودن..منم میخاستم..گنا نداشتم واقعا؟..فقد همین..اما شخصیتم..تند شده بود..منطقی داغون...خلاصه که..چت کردیم..بعد اون اومد..گفتم از خودم از دوست صمیمی م..از همه چیز..اعتماد کردیم بهم..و همه شناختیم..اما ت کل این دوستیا..ت کل این همه ادمی که دوس شدم باهاشون و دیدمشون..بانو تنها کسی بود که صفر تا صدم شناخت..تنها کسی که دلم براش خیلی تنگ بود...تنها کسی که بود که بهم گف..این همه از درونگرایی دلخوری عوض شو..میدونم مث کوه کندنه ولی امتحانش کن..اگه نتونستی میتونی یه میانگرای خوبم باشی..ت همین گیرو دار بود که از دوست صمیمی جدا شدم..هم من..هم اون عوض شده بودیم..نه من ادم دبستان بودم..نه اون..یه روز..کشیدمش کنار ..ازش پرسیدم میخای باهم دوست بمونیم یا نه؟..گف اره..من جواب ندادم..من واقعا نمیتونستم بین زمین و هوا بمونم..نمیتونستم اون همه بلا تکلیفی رو تحمل کنم..فک کردم فک کردم فک کردم...زنگ اخر همونجوری که سرش جاش نشسته بود با سه جمله هفت سال دوستی کاملو تموم کردم..رابطه خیلی کمرنگ بود خیلی..مث یه صورتی خیلی کمرنگ که فقد رو کاغذ خیلی تیره دیده میشه..من فقد اون صورتی رو با سه جمله پاک کردم..همین..ولی من اون سه جمله رو هیچ وقت فراموش نمیکنم..هیچ وقت..گفتم..محترم میمونی..دوست میمونی..اما رفاقتو دیه نیستم..و بعد از اون روز..نابود شدم..اما بانو کمکم کرد..بلند شدم..گفتم گفتم گفتم..گوش داد..گریه کردم..غر زدم..ناله کردم همه چیز..در اصل..من بعد از دهی..(دوست صمیمی م)دیه هیچ وقت اون دختر ساکت گوشه گیر قبل نبودم...هیچ وقتم قرار نیس بشم..منو اون نمیتونستیم که برگردیم..چن دیه همو نمیشناسیم..چن دیه هیچ حسی نیس..هیچی..فقد یه خاطره ی طولانیه..اما حس میکنم..من حالشو هنوز بد میکنم که باهام دست نمیده ..یا مثلا مث یه ادم عادی باهام برخورد نمیکنه..نمیدونم...هرچی هس..فک کنم حالش خوب باشه:))اما بانو...اونم حالش خوبه:))ت رابطمون..من 1 ماهش خوب بودم..اما 4 ماه بعدشو..خراب کردم..هر روز..روزی هفت هش ساعت..میشستیم چت میکردیم..فک کن..خیلیه...برای امتحانات ترم یک..نمره ی متوسطی گرفتم..چن کل اون موقعا..چت میکردم..و اون دلداریم میداد...در اصل..من واسه ترم یک هیچی نخوندم..اما..اصن نمره مهم نی..بانو مهمه..اوکی..بعد از اون..من یه موقعی داشتم خوب میشدم..دهی رو فراموش میکردم و خب..هیچی دیه من خوب بودم..اما یهو نمیدونم کل بدبختیام کل تنهاییا ی پیش دبستان...یادم اومد..فراموشی گرفتم..همه علایقم..همه چیزایی که داشتم..نقاشی...نوشتناهنگ..گیتار..رنگ..مداد رنگیابرنگ..همه چیزایی که میحاستم..دوست داشتم..هدفام..همه چیز یادم رف..فقد یه چیزی رو میدونستم..اینکه اسمم چیه..و اینکه الان بانو رفیقمه..همین..تنها چیزی که میدونستم همین بود..جالب بودن ماجرا اینه کهههعام..من حس میکردم بانو همیشه هس..یه وقتایی حالم بد بود...خاب بد میدیدم..اخرای رفاقت خوشگلمون..همش میترسیدم بره..تقصیر من خود که رف..مجبورش کردم..اذیتش کردم..خیلی بهش گفتم دوسش دارم..اونم گف..خیلیه ها خیلی..کسی که هر روز میای کلی انرژی بد بهش میدی بهت بگه که دوست داره..حتی اگه دروغ باشه..این دروغا انقد شیرینن که مث زهر مار خون ادمو لخته میکنن ادمو میکشن:))(قابل توجهتون زهر مار بر خلاف اطلاعی که داریم شیرینه:))بانو خیلی بامرام بود خیلی..فک کن...کسی ت رو نمیشناسه...هیچ چیزی ازت ندیده..و ت یه ماه با خوبی باهاش میگذرونی و 4 ماه هر روز کلی غر میزنی..و اون میمونه..و میبینتت بغلت میکنه..و دلداریت میده..بدون هیچ دینی بدون هیچ چیزی..بدون هیچ فکری..من برا همین دوسش دارم..اون چار ماه اخر..من افسردگی گرفته بودم..اون پاک شدن حافظه..از افسردگی شدید میاد..من با صبر حالم بد میشد..یادش بخیر..:))من تازه فهمیدم که اون حال بد یه نوع حمله ی عصبی بوده...ت سال هشتم..من خیلی عوض شدم..پر سر وصدا..شلوغ...برونگرا..من دیه نه کوشولو موشولو بوودمنه بی صدانه کیوت..من..نمیدونم..اصن نمیدونم چی شد..فقدمیدونم..دوستایی که چندین سال بامن بودن..بعد از اینکه من حرفایی که با بانو میزدم اوردم به جمعشون بعد از سه هفته رفتن..و بانو..با اینکه هیچ شناختی نداشت..موند ..4 ماه..خیلیه ها...خیلی..اما الان..هم دهی..هم بچه هایی که از مدرسه رفتن..هم اکیپی که ولم کردن..و همینطور بانو..کسی که خیلی دوسش دارم..:))بدون من خوشالن...و حتی یکی از دوستام..از اشک های من خوشال میشه..یکی از اینکه نیستم..یکی از اینکه صدامو نمیشنوه..یکی  از اینکه باهاش چت نمیکنم..همشون از بدون من بودن خوشالن..مشکل منم..همشم تقصیر منه..اما میدونستین من انتخاب نکردم افسردگی بگیرم؟..من انتخاب نکردم که داغون بشم؟..من انتخاب نکردم هر حرفم با به کلیشه برداشت بشه یا جلب توجه؟..من اینا رو انتخاب نکردم..به ولای علی نکردم..به والله نکردمممالان از کل اکیپم یکی مونده:))و از کل پایه ی هشتاد نفری..دو نفر..من میدونم که قدرتو نمیدونم..و فکرم پر از بانوعه...اما من واقعا دارم سعی میکنم..اینی که هر چن وخ یه بار میپوکم..دست من نیس..واقعا نیس..دارم سعی میکنم فراموش کنم..مینویسم فراموش میکنم..خیلی چیزام ایجوری شده..یه باداوری خاطرات مینویسم برا خودم که یادم بره..نمیگم..فقد مینویسم..به هیش کی نمیگم..که بمونه..داستان زندگی مدرسه ای من..نمیدونم تهش چی میشه..اما تهش اینجوری مث الان نمیموونه..پایان قصه من باز نی...نه من اصغر فرهادیم..نه داستانم یکی از داستانی اون...همین..بلخره من اشکم خشک شد..سر این چیزا عم نمیاد دیه..:))خوبه پس ینی بهترم نه؟..</description>
                <category>Mahda Tabatabaei</category>
                <author>Mahda Tabatabaei</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jul 2022 21:33:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاداوری..خاطراتم..</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mahda.tabatabaei/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%85-ljqb7zvcbtrz</link>
                <description>میخام یه چیزایی رو یادت بیارم خیلی خب؟..فقد بخونش..همین..یادته باهم میخندیدیم؟..یادته همو بغل میکردیم..روزی 7 ساعت چت میکردیم..من کلی حرف میزدم..ت دل داریم میدادی؟..یادته اذیتت کردم ..بذار برم عقب تر..یادته گفتم رفیق میخام و گفتی من چیم؟..یادته گفتی یادت نمیره؟..یادته؟..یادته گفتی من رفیقت میشم؟..یادته وختایی که گریه میکردم..و فک میکردم دارم دارم روانی مشم میگفتی روانی بشی بازم رفیق منی؟..یادته ت طبقه سوم مدرسه دم احتماعاتی که نزدیک راه پله بود بهم دست دادی و گفتی رفیق؟..یادته دوشنبه زنگ اول قرار گذاشتیم چن من نمیتونستم نزدیک بیام؟..یادته اون روز که اول صب بغلت کردم اشکم دراومد؟..موهاتو تازه زده بودی..قشنگ یادمه..:)))دوشنبه بود...یادته بهم گفتی صبر افتادم زمین؟..یادته یه بار اومدم بغلت کنم یکی نذاش؟..یادته یه چارشنبه فقد باهم بودیم و بعدش ...تنهایی بهت فشار اورد؟..یادته بهم نمیگفتی حالت بده به خاطر اینکه میخاستی حال من بد نشه؟..یادته یه هفته مریض شدی و من ت مدرسه تنها بودم؟..همون هفته یه روز که اومدی بغلت کردم؟..ت اینارو یادتهههه؟یادته یه روز نشستیم و قرار بود ت جشای هم نگاه کنیم هیچ کدوممون رومون نشد؟..یادته یه روز انقد حالم بد بود هی سرم کوبوندم ت میله؟...یادته روزای اخری که بهم بگی برو..چقد درد میکشیدم؟..جقد گریه میکردم؟..یادته روز اخر یه حالم بد بود عصبی بودم خاستم یه دونه بزنی ت گوشم..خیلی محکم زدی:))بعد گریه م گرف..من دست خودم نبود..بغلت کردم..مجبورت کردم که بمونی پیشم..خودم نبود واقعا دست من نبود..من تازه فهمیدم اون لرزیدنا که بود..اون بیحالیا وقتی میگفتی صبر ..حمله عصبی بوده..من تازه فهمیدم..اون همه بغل از اعتماد و دوس داشتنی که بوده میومده..یادت نیس؟..هیچ کدومشون..؟و بعد سه ماه..که من التماس کردم بهت که برگردی..گفتی بی حسی بهم..مث یه نوترون..در حالی که ت یه اتم نیستی..ت بی حس نیسی..ت ربات نیسیییی و منم نمیخام باور کنم که همه ی اینا رو فراموش کردی و گفتی بیخیال همه چی..من دوست دارم..خیلی زیاد..میدونی چرا..چن ت کل مدرسه..فقد ت بهم گفتی عوض شو..فقد ت همه چیز منو فهمیدی..همه ی همه چیز..میدونم که همه چیزو بد کردم..من افسردکی داشتم..خیلی شدید بود ..خیلی..ولی من انتخاب نکردم که افسرده باشم..میدونم که دلت نمیخاد حتی دوثانیه برگردی به اون رفاقتی که توش خودتوبه خاطر من فراموش کردی..و رفاقتی که از قلبای هم میدونستیم...میدونم دلت نمیخاد دیه هیچ وقت از هیچی با من حرف بزنی..اما میخام یچی رو بدونی..یه دختر احمقی به اسم من..هر روز وشب داره خدارو قسم میده که برگردی..هر روز از وقتی رفتی زنگ دوم ت مدرسه روی سکوی گوشه ی حیاط نشسته و نوشته..و قراره صب کنه..برا اینکه برگردی..خودت یادم دادی صب کنم...یادته؟مگه نه؟چ اخرین ماه تابستون نهم که احرین باریه که میبینمت..چ اخرین سال از عمرم که قطعا اون موقعه منو یادت رفته..در اصل بخام بگم..خیلی عوضم کردی..خیلی زیاد..</description>
                <category>Mahda Tabatabaei</category>
                <author>Mahda Tabatabaei</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jul 2022 21:32:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار چهارم بازی زندگی:))</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mahda.tabatabaei/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-yepwozqtdjmg</link>
                <description>دیوار چهارم..داشتم فک میکردم..اگه عاممم توی جامعه م دیوار چهارم بکشیم دور خودمون چی میشه..مث صحنه های تئاتر..داستان همون احراس در اصل..ما ت زندگی هم داریم بازی میکنیم..در اصل فرق زیادی نداره..داره؟..زندگی بازیه..ماعم بازیگر نقش اصلی ت زندگی خودمون که کل داستان حول ما میچرخه..و ت زندگی بعضیا نقش دوم داریم..سوم..یه جاهایی سیاهه لشکریم یه جا نقشمون سیاهه یه جا سفیده یه جا خاکستری..حالا میگم اگه تماشا چیامونو در نظر نگیریم..جامعه ر نبینیم...حرفای پشت سرمونو نشنویم..یه دیوار چهارم بکشیم چلوی صحنهی بازی زندگیمونو فک کنیم که خودموونیم و خودمون..عامممم بهتر نیس؟...انتقادا رو بشنوید اما اول فهمیدن اینکه اون انتقاد یه انتقاد سازندس یاااا یه حسه نسبت بهتون بهتره.خیلی وختا انقتاد شده بعد دیدیم که اوکیییی این فقد یه حس بوده..بالا بریم پایین بیایم بشیم بهترین و خوشگل ترین ادم این دنیا یکی میاد میگه چرا انقد دماغت کوچیکه من دماغ بزرگ دوس دارمممانی وی کشیدن دیوار چهارمو اگه زودتر ت زندگی خودم شرو میکردم خیلی راحت تر بود..الان نه کسی رفته بودنه برام مهم بود تغییرم به مزاج کی خوشه به مزاج کی نیس..خلاصه که دیوار چهارم میکشم..اما نه یه دیووار بتنی..یه دیوار شیشه ای..ادما رو میبینم..میشنوم...اما با هر سازی که بزن رقصدن ت کارم نباید باشه..شاید مشکلم این بوده اصن؟..هوم؟عاقلان دانند..ب هر حال یه مدت امتحان میکنم..زندگیه دیه..ب زندگی هم میشه مث یه بازی نیگا کرد...هم مث یه چرخ و فلکهم مث یه امتحان..زندگی رو میشه مث خیلی چیزا دید..فقد این دیدن ما بستگی داره که کجا قرار داریم..چقدشو میبینیم..و با چه نگاهی بهش فک میکنیم..دیوار چهارم بازی زندگی:))</description>
                <category>Mahda Tabatabaei</category>
                <author>Mahda Tabatabaei</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jul 2022 21:31:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>:):به چشم تو</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mahda.tabatabaei/%D8%A8%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%AA%D9%88-xfms8pkd7iq2</link>
                <description>به دور از کلیشه ها..کتاب ها..جملات سنگین ..تلخ..شیرین..جملاتی که هزاران بار از زبان همه میشنویم..رسانه ها..اهنگ ها..ملودی ها..به دور از تک تک کتاب ها و علومی که فراگرفته ای..اگر به دور از این ها باشی..چه کشف میکنی؟..خودت..حتی اگر هیچ باشد..باز تو هستی..برای خودت هستی..حال اگر تک تک جملات پر از تظاهر بی انگیزه و دروغین را کنار گذاریم..اگر فکر بیهوده یا پر فایده ی انسان های اطراف را کنار گذاریم..اگر...در یک کلام..همه چیز را کنار گذاریم..چه میشود؟..اگر برای مدتی..فراموشی بگیریم و در مکانی بدون هیچ کس بمانیم چه؟..اگر برای مدتی ..تنها فردی که در کنار خودمان باشد کسی نباشد جز خودخویشتن چطور؟..در یک گندم زار..با گندم هایی که تا زانو میرسند..با نسیم خنک و ارام..اما بدون هیچ کس..زیر گرمی افتاب..با یک کلاه حصیری قدیمی و شلوار جین ابی کمرنگ...موهایی افشان و کمی چسبیده بر پیشانی به خاطر عرق کردن به خاطر گرما ی افتاب..تابیدن نور خورشید به گندم زار طلایی..با یک لباس استین حلقه ای نازک..که نسیم بین تارو پودش میرقصد:))دورت میگردد:))چه حس قشنگی:))در این لحظه..به چه اندیشه میکنی؟..به گرمی لذت بخش افتاب..یا طلایی بودن گندم زار..یا زانو هایت که گندم ها را حس میکنند..یا شاید تنها در میان گندم زار..میدوی و میخندیانتخاب با توست..در تنهاییت در میان گندم زار بگریی..یا بخندی و بدویی و شادمان باشی:):): تو انتخاب میکنی..</description>
                <category>Mahda Tabatabaei</category>
                <author>Mahda Tabatabaei</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jul 2022 21:31:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهنم دره ای به نام اسکولللللل(مدرسه خودمون)</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mahda.tabatabaei/%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%84%D9%84%D9%84%D9%84%D9%84%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86-tl0tlitujigg</link>
                <description>همه میگن:حاجییییی چرا نمیری از این مدرسه ی کوفتی؟که زندگی رو زهر مارت کردهکه داره این نگاها روت اثر میذاره..این به درست و زندگی ایندت ضربه میزنه ها..پاشو برووواقعا به نفعت نیس بمونی اینجا..اینا همن:))همه ینی از خانواده بگیررررر تا کسی که خیلی از دور میشنااستت..عاره..مدرسه مون برام جهنمه..اما من ت این جهنم دره بزرگ شدماز پیش دبستانیتا الان که هشتم رو به نهمم...یه نی نی کوشولو موشولو بودمالان ..عام نه..خیلی راحت ادما رو میشورم میذارم کنارررررررربعدش خیلی خوشگللللللپهنشون میکنم زیر افتاب که همونجوری که تمیز شدن و دهنشونو بستنننن خشکم بشن:))وحشیم..:))حقیقتا وحشیم:))و خب باید بگمخیلی عم بد با معلما تا میکنم..دلیلی نداره ها..ولی واقعا نمیتونم ارتباط بگیرم ..میدونم یارو اومده یچی یاد بده بره ها..میدونممممممولی خپپپپنمت دیه نمت :)بگذریم..خلاصه که همه میگن..نهم نیاجهنمه..مدرسه رو میگمولی من خیلی وخته برا مقاوم شدن در برابر اتیش این جهنم یه لباس اتش نشانی گرفتن با یدونه از اون کفاااادو صورت دارهیا بهشت میشهیا من دیه گرمای جهنم عصابمو خورد نمیکنه..انی ویقراره درست شه..همه یادشون میره..اما من همه نیستم...یادم میمونه..یا بر میگردونم..یا اتیش میزنم..یا بی تفاوت و حنثی میشم مث نوترون (هار هار)با اینکه نه من اتممنه نوترونم...نه ربات که بی حس باشم:))گفتنیا رو باید گف..در هر صورتی که باشهنامهرو در رودورا دورهرجورباید گف..و سلامممممم</description>
                <category>Mahda Tabatabaei</category>
                <author>Mahda Tabatabaei</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jul 2022 21:30:22 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>