<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sahar Mohamadi | سحر محمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@s.mohamadi</link>
        <description>قرار بود خبرنگار شوم | هم بازاریابی خوندم، هم روزنامه‌نگاری | عاشق نوشتن هستم از نوع ادیبانه‌اش...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:48:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/51646/avatar/QCiSO6.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@s.mohamadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک نی کاغذی می‌تونه دنیا رو نجات بده!</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mohamadi/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%87-bodjnmlcmeo8</link>
                <description>من هرجا می‌رم یا در حال شمردن زباله‌ها هستم یا دارم جمع‌شون می‌کنم یا دارم حرص می‌خورم! آخرش هم اعصابم بهم می‌ریزه و به افراد بی‌فرهنگ و سیستم آموزشی افتضاح‌مون بدوبیراه می‌گم. و اما لذت می‌برم که کسب‌وکارها یا افرادی که در حوزه #مسئولیت_اجتماعی فعالیت می‌کنند رو فالو کنم؛ کلا تنم می‌خاره برای این چیزا… فکر کن یه روز معمولی، داری از فروشگاه نوشیدنی می‌گیری، نی پلاستیکی رو می‌ندازی توی بسته‌بندی و همچنان از نوشیدنی‌ات لذت می‌بری! اما پشت ماجرا یه فاجعه‌ در حال وقوعه؟ همین نی کوچیک، سرنوشتش با اون هزاران تُن پلاستیکی که هر روز وارد اقیانوس‌ها، رودخونه‌ها و طبیعت می‌شه، گره می‌خوره. من نمی‌گم سرنوشت زمین دست ماست چون مجموعا ۴٪ زمین قابل سکونته! اما می‌دونم فقط یه تغییر کوچیک، مثل جایگزین کردن یه نی پلاستیکی با نی کاغذی، می‌تونه یک اثر پروانه‌ای به‌وجود بیاره؛ همون Butterfly Effect که با یه حرکت کوچیک، تغییری بزرگ ایجاد می‌کنه. چند روز پیش به دعوت دنون برای تست محصول‌شون، رفتم هایپراستار همیلا و این کانتر رو دیدم. شما هم با استفاده از QR Code موجود در کانترها می‌تونین تجربه استفاده‌تون رو از نی کاغذی بگین و تو قرعه‌کشی شرکت داده بشین. این همکاری مشترک بین دنون Danone و برنامه توسعه سازمان ملل متحد UNDP و هایپراستار Hyperstar تا با آگاهی‌بخشی در خصوص جایگزین کردن نی‌های پلاستیکی به‌جای نی‌های کاغذی، به این جهان پُر از زباله‌های پلاستیکی یه پیام مهم بفرستن! انتخاب‌های کوچیک ما می‌تونن روی آینده محیط زیست‌مون تاثیر بزرگی بذارن. مثل کاری که پاتاگونیا (Patagonia) با مسئولیت محیط‌زیستی خودش تو دنیا کرد یا نایکی (Nike) که قدم‌های بزرگی برای کاهش زباله برداشت. چرا فقط یک روز؟ هر روز می‌تونه روز #صلح_با_زمین باشه، و نه فقط روی طبیعت، بلکه روی زندگی‌هامون اثر بذاره. استفاده از نی کاغذی، شاید ساده به‌نظر بیاد، ولی خوبه بدونیم کارهای بزرگ همیشه با قدم‌های کوچیک شروع می‌شه که شاید در ابتدا خیلی جدی گرفته نشدن!کانترهای دنون در هایپراستار</description>
                <category>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</category>
                <author>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2024 15:34:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مـــامـــان</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-smwwyjxxiepz</link>
                <description>صدای زنگ در آمد، قلبم تندتند می‌زد. واقعاً نمی‌دانم چرا؟ انگار بعد از سال‌ها منتظر معشوقه‌ام باشم، با هول جلوی آیینه رفتم، عطر زدم و دستی به موهایم کشیدم و به حالت دو رفتم تا در را باز کنم.پشت در  با آن لبخند دلنشینش منتظرب بود. با همان چشمان عسلی براق و تیز، سلامی گرم داد. سلام دخترم، سلام عزیزم؛ بوی عطر همیشگی‌اش روی آن روسری ساتن ابریشم بژ طلایی، دلم را می‌برد. چادرش همیشه بوی عطر مخلوط شده با پودر ماشین لباسشویی می‌دهد و لخت روی سرش می‌افتد. از تمیزی برق می‌زند. این‌قدر تمیز که وقتی نگاهش می‌کنی، یاد این دختر بچه‌هایی می‌افتی که با دامن سفید و براق جلویت طنازی می‌کنند. فرقی نمی‌کند چه عطری بزند! همه عطرها روی بدنش یک بو می‌دهند. مهم نیست تلخ باشند، گرم باشند، شیرین باشند یا سرد! همه‌شان بوی دلگرمی و حمایت می‌دهند، فقط و فقط وقتی او آن عطرها را می‌زند. بویش با تمام عطرهای جهان فرق دارد. بوی عطر مامان!آن انگشتر شرف شمس زرد رنگش و آن ساعتی که فقط زمانی که می‌خواهد خیلی شیک کند، به دستش می‌بندد. :)این‌بار هم مثل همیشه یک عالمه خرید کرده، به زور به دستم می‌دهد. ساک خوشگل را می‌گیرم که دسته‌هایش بوی عطر دستانش را گرفته. شانه‌ام کج می‌شود از بس سنگین است. آجیل و شیرینی و آبغوره دست‌ساز و ترشی سفارشی خواهرم را و یک‌عالمه خرده‌ریز دیگر برایم آورده است.بوی مامان بوی زندگی است.برایش آش پخته‌ام و پیراشکی؛ اما این‌دفعه با استرس. کلاً وقتی می‌خواهم برای مامان آشپزی کنم، دست‌وپایم را گم می‌کنم. تا به‌حال در خاندان ما کسی جرات آش پختن را نداشته، جلویش نمی‌شود عرض‌اندام کرد. وقتی آشپزی می‌کند انگار جادوگری می‌کند! طعم غذاهایش با تمام مزه‌های دنیا فرق دارد. مثلاً فسنجان مامان بین‌المللی است. زمانی شانس خوردنش را داری که از پیش دعوت شده باشی. الکی که نیست! باید برای این طعم و این مزه رونما بدهی! همیشه موقع خوردن فسنجان‌های مامان یاد فیلم پرفیوم می‌افتم، آن قسمت از فیلم که وقتی که در شیشه عطر باز شد و یک‌هو همه حضار مدهوش و عاشق شدند. ناگفته نماند همسر عزیزتر از جان در بدو آشنایی، طعم این فسنجان را چشیده‌اند و احتمالاً نقطۀ عطفی در ارتباط ما بوده؛ وگرنه این روزها به این راحتی‌ها کسی عاشق نمی‌شود! :) چادرش را برمی‌دارد و نیمه چرخی در حال می‌زند. وای دخترم چه کرده و با عشق دور و بر خانه‌ام را نگاه می‌اندازد و خیلی ظریف چک می‌کند که آیا آن‌طور که فکر می‌کرده، خوب دختری تربیت کرده یا نه؟ دست به گلدان‌هایم می‌کشد و هم‌زمان به هارمونی رنگ وسایل خانه‌ دقت می‌کند و می‌گوید: &#x27;&#x27;مامان چند تا کوسن رنگی هم بگیر، خونه رو گرم‌تر می‌کنه و با تعجب اضافه می‌کند: نمی‌دونم چرا همه جوون‌ها این روزها عاشق طوسی‌ان؛ ولی مامان جون با رنگ‌های گرم هر خونه‌ای باصفاتر می‌شه.&#x27;&#x27;همیشه این‌قدر محو تماشایش می‌شوم که یادم می‌رود دیگران هم همراهش هستند. می‌نشیند و من در آن فنجان‌های کریستالی که خودش بهم جهاز داده، برایش چای می‌ریزم، سینی را با دقت خشک می‌کنم! این را بارها بهم گفته تا یادم بماند. قندان نباید جلوی مهمان سر خالی باشد. هرچند او که مهمان نیست صاحبخانه است. چای را تعارف می‌کنم، با ذوق برمی‌دارد و ریز به خواهرم لبخند می‌زند که می‌بینی چه کرده‌ام؟ با چشمانش پز می‌دهد. نمی‌دانی با چه افتخاری پیش همسرجان‌مان قربان صدقه من می‌رود :) خیلی بلاست!تکه کلامش این است؛ دست‌پروردۀ خودمه، خیلی شبیه خودمه! خبر ندارد روز قبلش با همسرجان خودکشی کرده‌ایم، خانه بهم‌ریخته را کمی مرتب کرده‌ایم و تا پاگرد پائین با وایتکس به جان همه‌جا افتاده‌ایم...خبر ندارد که من و همسرجان روزی چندبار سر ریختن دو فنجان چای با هم قهر می‌کنیم و دو دقیقه بعد آشتی! و هرکی زورش بیشتر بود چای مفت می‌خورد.خبر ندارد در طول هفته لباس‌هایمان از این مبل به آن مبل و از این صندلی به آن صندلی اسباب‌کشی می‌کنند.خبر ندارد که همسرجان خیلی شب‌ها زنگ می‌زند که من دارم می‌رسم سحر،  تو کی می‌آیی؟ و من می‌گویم تا تو برسی و کتری آب رو بذاری، من هم رسیده‌ام و پایم را بیشتر روی  پدال گاز فشار می‌دهم!مامان از من تعریف می‌کند و  همسرجان ریز ریز در گوش من می‌گوید؛ خبر نداره سحر خانوم، بهش بگم؟آخه مامانم خیلی زن بود! نه نبود، هست. مامانم خیلی زن است. تمام حضورش زنانگی است. تمیزی‌اش، سلیقه‌اش، دست‌پختش، خانه‌داری‌اش، همه‌چیزش. حتی وقتی تلویزیون نگاه می‌کند زن است. با ظرافت و دقت همه‌چیز را بررسی می‌کند، نگاه‌هایش خیلی نافذ است، از آن نگاه‌هایی که به‌راحتی خودت را لو می‌دهی. وقتی هنوز ازدواج نکرده بودم، اگر چند ساعت در خانه نبود، نور هم نبود! خانه‌مان کلاً تاریک بود! نمی‌دانم این حس من بود یا مادرم این‌قدر نور و گرما داشت که نبودش در آن حد محسوس بود؟ وقتی بچه‌تر بودم، زمانی که می‌آمد مدرسه تا درسم را بپرسد، هم ازش خیلی حساب می‌بردم و هم تا حد مرگ عاشقش بودم. همیشه خیلی به ما احترام می‌گذاشت، جلوی معلم‌هایم بیشتر. هیچ‌کدامشان جرات نمی‌کردند با من بد حرف بزنند. احساس می‌کردم واقعاً کوه پشتم ایستاده است. نزدیک مهر که می‌شد، شب‌ها که زمان بیشتری داشت تا دیروقت می‌نشت و با حوصله تمام دفتر و کتاب‌هایم را جلد می‌کرد! نه فقط برای من، برای همه خواهرها و برادرهایم. همیشه معلم‌هایم فکر می‌کردند من یکی‌یکدانه‌ام! باورشان نمی‌شد که یک‌جین خواهر و برادر هستیم. ساعت‌ها وقت می‌گذاشت و همه دفترهای‌مان را خط‌کشی می‌کرد. بزرگتر که شدیم یک کپی از خودش بودیم، چون همان‌کارها را خودمان برای هم‌دیگر انجام می‌دادیم. :)از نظر من مامانم مثل خیلی از مامان‌های دنیا، یک بانوی تمام عیار است. فقط نمی‌دانم چرا از این عمارت‌های شاهی ندارد؟ هرچند خانه‌اش کم از عمارت هم ندارد، این‌قدر که مهمان‌نواز است.زن بزم است. خوش‌مشرب و خوش‌سلیقه. همیشه همه‌چیزش به راه است.نه اینکه نخواهم، من هیچ‌وقت نمی‌توانم مثل او این‌قدر همه‌چیز تمام باشم. سرزده هم که به خانه‌اش بروی انگاری که منتظر بوده تا زنگ در خانه را بزنی! چای تازه دم‌کرده‌اش همیشه به راه است و میوه‌های  شسته شده داخل آن ظرف چوبی براقش برایت می‌رقصند. کمد خوراکی‌هایش پر از تنقلات مثل همیشه! دیروقت هم که باشد به آشپزخانه می‌رود، چوب جادوگری‌اش را برمی‌دارد، آنجا را پر از ستاره می‌کند و بعد از یک‌ساعت مثل فرشتۀ سیندرلا، یک میز با غذاهای خوشمزه و سبزی‌هایی که فقط گُلشان را جدا کرده، دلت را به قار و قور می‌اندازد. همیشه با خودم فکر می‌کنم، مامان‌ها نباید خسته شوند. مامان‌ها باید همیشه انرژی داشته باشند، مامان‌ها وقتی می‌خوابند دنیا می‌خوابد، مامان‌ها باید همیشه بیدار باشند. :( بعد از ازدواجم دیگر هیچ‌وقت به آن بی‌خیالی که در خانه پدری‌ام هرجایی که دلم می‌خواست می‌خوابیدم، البته خواب که نه، چون غش می‌کردم، نخوابیده‌ام. نمی‌دانم چرا؟رفته بود مکه و چادر نمازش را دور کعبه طواف داده بود. یک چادر سفید خوشگل. من پنج‌سالم بود، وقتی خیاطی می‌کرد، می‌نشستم بغل چرخ خیاطی و به دقت کارهایش را در ذهنم سیو می‌کردم. بالاخره از خودش یاد گرفتم که برای عروسکم چادر و مقنعه بدوزم. پارچه نداشتم یا شاید پارچه سفید نداشتم، دقیق خاطرم نیست. یواشکی چادر نمازش را برداشتم و به اندازه چادر عروسک از وسط چادرش با قیچی بریدم و برای عروسکم چادر دوختم!وقتی رفت نماز بخواند شاهکار من را دید. آن روز سعی می‌کرد نخندد؛ ولی دعوایم هم نکرد و پرسید چرا از خودم پارچه نخواستی؟ ببین چادر نمازم رو خراب کردی! و من از شدت احساس گناه‌، های‌های اشک می‌ریختم؛ ولی اون با عشق به من که خود کوچکش بودم، نگاه می‌کرد. همان روزها برایم چرخ خیاطی کوچک خرید و یک عالمه هم بهم پارچه داد. من هیچ‌وقت خیاط نشدم؛ ولی با آن چرخ خیاطی برای خودم عروسک و لباس‌های کوچک عروسکی دوختم.بعد از خرابکاری من، چادرش را تکه‌دوزی کرد. خیلی دوستش داشت، این‌قدر پوشید تا چادرش پوسید. مامانم همیشه خودش را زندگی می‌کند. من مثل او آزاد نیستم، احساس می‌کنم زنانگی‌ام در هیاهوی کار رنگ باخته. هر روز خودم را در خانه جا می‌گذارم و می‌روم سرکار. کلی کار باید را انجام دهم و خودم را در زندان بایدها و نبایدها حبس کنم. وقتی هم به خانه برمی‌گردم، دیگر حوصله ندارم. بایدهای دیگران مهم‌تر از همه خواسته‌های من شده. همه بایدهای بی‌اهمیت! ولی او هر روز صبح‌ها که برای نماز بلند می‌شد، انگار روح خانه زنده می‌شد. نمازش را می‌خواند، مفصل و با دقت. وقتی که تمام می‌شد، می‌رفت جلوی آیینه، موهای همیشه کوتاه کرنلی‌اش را شانه می‌کرد، مداد دودی‌رنگی که همیشه یک زاپاس نو هم از آن داشت را به چشمانش می‌کشید، دمپایی روفرشی حوله‌ای سفیدش را می‌پوشید و بعد می‌رفت سمت آشپزخانه تا سماور را روشن کند. من زود بیدار می‌شدم و کلاً خوابالو نبودم. خیلی وقت‌ها زیر پتو قدم‌هایش را می‌شمردم. از بر بودم که کجا می‌رود و چکار می‌کند. با همان یواشکی‌های خنده‌دارم، سایه پاهایش را می‌دیدم و وقتی بوی عطر چای هل‌دار در خانه می‌پیچید، می‌فهمیدم الان است که صدایم کند تا صبحانه بخورم. درهای حیاط را باز می‌گذاشت، اول وقت گل‌ها را آب داده بود و رایحه محمدی‌های باغچه کل خانه را پر می‌کرد. همه‌جا مرتب و تمیز. خوب می‌فهمیدی که مامان در خانه است. مامان من هم از اون مامان‌هایی است که جای همه‌چیز را می‌داند. اصلاً شباهتی به من که وقتی خودم هم چیزی را جابه‌جا می‌کنم و باز یادم می‌رود، ندارد. زیادی حواس‌جمع است. وقتی به کارهایش نگاه می‌کنم احساس خنگی می‌کنم. مگر می‌شود کسی این‌قدر به جزییات توجه کند. شاید 4 یا 5 ساله که بودم سرم را روی پایش می‌گذاشتم و ساعت‌ها برای من و برادرم که یک‌سال از من کوچکتر بود، کتاب می‌خواند و با موهایم بازی می‌کرد و من چقدر فکر کردن به آن روزها را دوست دارم. تمام قصه‌های آن روزها واضح‌تر از هر کتابی که خودم خوانده‌ام، در روحم نقش بسته است. نماز که می‌خواند من روبروی او و پشت به قبله نماز می‌خواندم! خیلی زمان برد تا توجیه شوم که قبله، جهت دیگری است و به‌مرور یاد گرفتم تا کنارش بایستم.جدی بود. یکی دوباری من و برادرم سر خرابکاری، سر و صدای همسایه را درآورده بودیم. چشم‌غره‌اش کافی بود که اسم‌مان هم از یادمان برود. من که با آن چشم‌غره‌ها بند را آب می‌دادم و راهش را هم بلد بودم، گریه! همیشه نوک دماغم قرمز بود. خواهرهایم اسمم را باران گذاشته بودند و من خیلی لجم می‌گرفت. هرموقع ناراحت می‌شدم، سه‌تایی می‌گفتند: سحر می‌خواد گریه کنه و با صدای بلند از شماره سه به یک معکوس می‌شمردند. سه، دو، نرسیده به یک من می‌زدم زیر گریه.بگذریم... همین چندوقت پیش به ‌اصرار یک‌روز نگهش داشتم. صبح رفتم سر کار ولی با یک عشق وصف‌ناشدنی عصری به خانه برگشتم. بعد از مدت‌ها خانه‌ام بوی مامان می‌داد. خانه را تمیز کرده بود، شام درست کرده بود. باورم نمی‌شد، نمی‌دانستم چه بگویم؟ خیلی خجالت کشیدم. وقتی می‌آید و می‌رود تا چند روز اثرش همه‌جا هست. دلم نمی‌آید جانمازش را بردارم و جابه‌جا کنم. وقتی چادر نمازش را تا می‌کنم و در کشو می‌گذارم، هر بار که در کشو را باز می‌کنم، بغضم می‌گیرد. رایحه عطرش از چادر نماز بلند می‌شود.همیشه دلم برایش تنگ است، همیشه! حتی وقتی کنارم نشسته است.پ‌ن: عکس‌ها واقعی هستند و میز چیده شده، از هنرنمایی‌های مادر جان است.</description>
                <category>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</category>
                <author>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</author>
                <pubDate>Thu, 09 Sep 2021 12:31:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به این دیوار می‌شه تکیه کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mohamadi/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-%D8%AA%DA%A9%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-yn0fkm1r9xeg</link>
                <description>خونه دیواریحالا از کجا بگم؟آهان! خوب یادمه نزدیک عروسیم بود و دنبال خونه می‌گشتیم. افتاده بود وسط بهمن ماه و جهاز نصف و نیمه  من، معطل بین زمین و هوا که کجا بذارم‌شون. رفتیم به بنگاه‌های مختلف توی محله‌مون سر زدیم. من هم دلم می‌خواست مثل خیلی از دخترها نزدیک مامانم باشم. ولی چشم‌تون روز بد نبینه! این‌قدر خونه‌های عجیب و غریب با متراژهای بد و بدقواره دیدیم که خدا می‌دونه. بارون می‌اومد و من ناخودآگاه زدم زیر گریه. کلی کار سرم ریخته بود، هیچ‌کدوم ازین خونه‌هایی که نشون‌مون می‌دادند رو دوست نداشتم.بهم گفت: الان دقیقاً برای چی گریه می‌کنی؟همون‌طوری که دماغم مثل ترب قرمز شده بود و صدام بریده بریده بود، گفتم: اعصابم خرده. دو هفته است داریم دنبال خونه می‌گردیم، پس چرا پیدا نمی‌کنیم؟ این جاهای درب و داغون چیه به من نشون می‌دن؟ من این‌ها رو نمی‌خوام. می‌خوام جهاز بچینم توش. حسابی قاطی کرده بودم. آقای املاکی رفته بود بیرون، به یکی دیگه زنگ بزنه تا قرار بذاره بریم و صدباره یک‌جای داغونه دیگه هم ببینیم. این‌قدر جاهای چپل و چلاق نشونت می‌دادند که سرت گیج بره و به اونی که نباید راضی بشی!وا رفته بودم روی مبل بنگاه و قیافم والذاریات می‌خوند. اون آقاهه هم گیر کرده بود، فکر کنم هیچ‌کس جوابش رو نمی‌داد. همسر گرامی از روی بی‌حوصلگی و استیصال موبایلش رو درآورد و رفت تو دیوار. پنج شش دقیقه‌ای بی‌هدف اون تو چرخید. یهو گفت: پاشو پاشو! اگر تا آخر این هفته خونه پیدا نکنم، تو من رو راهی اون دنیا می‌کنی. پاشو ولش کن این جا رو. خودم یکی پیدا کردم.من که جاخورده بودم و با چشم‌های متعجب و گرد شده نگاهش می‌کردم، پرسیدم، چی؟ صفحه رو باز کرد تا ببینم. باورم نمی‌شد! همون خونه‌ای بود که می‌خواستم. دل‌باز، نوساز با پارکینگ و آسانسور. معجزه شده بود؟ قیمتش عالی بود. یک آگهی شیک نشسته بود اونجا دست به سینه تا ما کلیک کنیم روش. زنگ زد و قرار گذاشت برای فردا صبح. دیگه نگم تا خونه رو دیدم دلم رو برد. نگم که صاحب‌خونه خوبی هم داشتم و ارتباطمون خانوادگی شد.  دو سال توی اون خونه نشستیم. یک‌سال بعد باز هم از توی دیوار گشتیم و خونه هم خریدیم. ولی این‌دفعه اشتباه نکردیم. نرفتیم به کس و ناکس رو بندازیم و هزار جا رو الکی ببینیم. راحت نشستیم توی خونه و فقط توی دیوار چرخیدیم و نهایت سختی‌اش زنگ زدن و وقت قرار بود.همین الان که دارم می‌نویسم، تو خونه‌ای هستم که دیوارهاش رو دیواری‌ها برداشتند تا ما بتونیم داخلش رو ببینیم و انتخابش کنیم. تو خونه‌ای که به واسطه دیوار خریدیمش.من توی دیوار خونه اجاره کردم، خونه خریدم، ماشین خریدم، ماشین فروختم، یک لپ‌تاپ خوشگل، نو و مامانی هدیه گرفتم و جالب‌تر از همه اینکه امسال خودم هم یکی از آجرهای دیوار شدم. من هم خیلی دلم می‌خواد این مسیر رو برای یک عده دیگه شبیه به خودم، هموار کنم.اسمش دیواره؛ ولی الان می‌دونم هدف اصلی‌اش اینه که دیوارهای محدودیت رو از دور و بر کسب‌وکارها جمع کنه و توی یک قاب خوشگل به همه نشون‌شون بده.دیوار جان تولدت مبارک. امیدوارم مثل دیوار چین با ابهت، بزرگ، زیبا و ماندگار بشی. بهانه‌ای شد که من هم توی پویش از دیوار بگو شرکت کنم.</description>
                <category>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</category>
                <author>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Aug 2021 15:44:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لینکدین، فیس‌بوک نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mohamadi/%D9%84%DB%8C%D9%86%DA%A9%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%81%DB%8C%D8%B3-%D8%A8%D9%88%DA%A9-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-tft147gp48ej</link>
                <description>یک سؤال؟به نظر شما می‌شود با کت‌وشلوار به استخر رفت یا با گرم‌کن و کفش ورزشی در مجلس عروسی حاضر شد؟ واضح و مبرهن است که خیر.چرا؟ زیرا هرکدام از این‌ لباس‌ها به‌تناسب محیط و نوع کاربردشان، مورد استفاده قرار می‌گیرند. در واقع هر مجلسی آداب مختص به خودش را دارد. این مرزبندی‌ها به اشکال گوناگون، در تمامی جوانب زندگی ما وجود دارند؛ حتی نحوۀ ارتباط گرفتن و ادبیات صحبت‌کردن، در یک جمع خودمانی با یک جلسه کاری هم زمین تا آسمان باهم فرق دارند.این روزها که بسیاری از روابط در شبکه‌های اجتماعی شکل می‌گیرد، تصویری که باید از خودمان در هر کدام از شبکه‌های اجتماعی بسازیم، به فراخور هر پلتفرم متفاوت است.شبکه‌های اجتماعی، مثل: لینکدین، توییتر، فیس‌بوک و اینستاگرام با اهداف مختلفی وارد فضای آنلاین شده‌اند. پس آن چیزی که از خودمان در هر کدام از این‌ها به نمایش می‌گذاریم، بایکدیگر فرق دارند و بالتبع زبان و نحوۀ حضور ما نیز متفاوت خواهد بود.تجاوز از حدود ارتباطی در شبکه‌های اجتماعی گوناگون، به روش‌های مختلفی به نسبت قوانین آن شبکه اجتماعی، محدود می‌شود تا حضور تمامی کاربران را امن‌تر کند. ارتباطات نامناسب و یا حضور نادرست در هر شبکۀاجتماعی، مثل این است که وصلۀ ناجور به لباسمان بدوزیم.در این بلاگ‌پست می‌خواهم در مورد لینکدین بگویم. از بایدها و نبایدهایی که باید در این شبکۀ اجتماعی به آن‌ها توجه کنیم. لینکدین چیست؟لینکدین یک شبکۀ اجتماعی حرفه‌ای است که در پنجم ماه می سال ۲۰۰۳ راه‌اندازی شد. این شبکۀ اجتماعی به جویندگان کار اجازه می‌دهد، رزومه خودشان را به کارفرمایان برای درخواست شغل ارسال کنند. از سال ۲۰۱۵، بیشتر درآمد این شرکت، از طریق فروش دسترسی به اطلاعات اعضاء به استخدام‌کنندگان و متخصصان فروش بود. از دسامبر ۲۰۱۶، این شرکت، تابعه شرکت مایکروسافت شد. از دسامبر سال ۲۰۲۰، لینکدین دارای ۷۶۰ میلیون عضو ثبت شده از ۱۵۰ کشور بود.چرا باید از لینکدین استفاده کرد؟پروفایل هر فردی در لینکدین، شبیه به یک بیلبوردی تبلیغاتی است که کاربران می‌توانند از طریق آن، تجربیات، نقاط قوت و ارزش‌های فردی خودشان را برجسته کنند. لینکدین برای افراد جویای کار، منابع مفیدی را فراهم می‌کند و با ارائه اطلاعات به استخدام‌کنندگان، حلقۀ اتصال را بین کارفرما و کارجو بازی می‌کند.اما متأسفانه پس از گذشت دو دهه از فعالیت این شبکه اجتماعی، خیلی از کاربرها هنوز از آداب و اصول حضور در لینکدین و حتی روش صحیح استفاده آن را نمی‌دانند. چرا آداب معاشرت در لینکدین مهم است؟لینکدین یک بستر فعالیت برای کسب‌وکارهاست که پر از مشتریان، شرکاء، کارفرمایان یا فروشندگان بالقوه است. اما هر روز می‌بینیم که افراد زیادی در لینکدین، مرتکب اشتباهاتی می‌شوند که نه‌تنها وقتشان را تلف می‌کنند، بلکه اعتبار خودشان را نیز خدشه‌دار می‌کنند. این افراد با اشتباهات لینکدین را کثیف می‌کنند و باعث می‌شوند محتواهایی که موردنیاز افراد است، به‌سختی قابل رویت باشد. برای اینکه چنین اتفاقی برای ما نیافتد، ضروری است که آداب و روش‌های مناسب برای حضور در لینکدین را یاد بگیریم.چه‌کارهایی در لینکدین انجام دهیم؟درخواست‌های ارتباط را شخصی‌سازی کنیم.اولین و مهم‌ترین نکته‌ای که باید رعایت کنیم، شخصی‌سازی درخواست‌های ارتباطی است. اگر از افرادی که درخواست ارتباط می‌دهیم، بپرسیم که آیا ما را می‌شناسند و یا توضیح دهیم که چرا باید با ما ارتباط برقرار کنند، به‌احتمال زیاد درخواست ما را می‌پذیرند.این نکته به‌ویژه هنگام ارتباط با افرادی که هرگز ملاقات نکرده‌ایم، بسیار مهم است. بسیاری از افراد در لینکدین از درخواست ارتباط از سمت غریبه‌ها، بدون پیام شخصی و قبلی استقبال نمی‌کنند.بر اساس الگوریتم‌های لینکدین، اگر تعداد زیادی از افراد با کلیک بر روی &quot;من این شخص را نمی‌شناسم&quot; به دعوت ما پاسخ دهند، در نهایت حساب کاربری ما توسط لینکدین محدود می‌شود. در نتیجه ما ملزم خواهیم بود که آدرس ایمیل هر شخصی را که هرگونه دعوت‌نامه لینکدین را برای او ارسال می‌کنیم، بدانیم. در واقع ارسال بی‌رویه پیشنهاد به افراد ناشناس از سمت لینکدین، قابل‌قبول نیست و بعد از مدتی گسترش شبکۀ ما را بسیار کاهش می‌دهد.اگر به همین نکته توجه کنیم، موفقیت خود را تا حد زیادی افزایش می‌دهیم. فقط به این دلیل که اکثر کاربران به این نکته اهمیت نمی‌دهند. پس رعایت کردن آن، ما را به‌گونه‌ای متفاوت نشان خواهد داد. پیام خوشامدگویی ارسال کنیم.وقتی کسی دعوت به عضویت در شبکه ما را قبول می‌کند، همان‌طور که از شخصی در خانه خود استقبال می‌کنیم، یک پیام خوشامدگویی شخصی برای او ارسال کنیم. بسیاری از افراد با اینکه در لینکدین فعال هستند، نمی‌دانند که این کار منجر به ایجاد لینک می‌شود. در حقیقت برای ایجاد ارتباط قوی‌تر با ارتباطات خود باید به حضور آنها علاقه نشان دهیم.به پیام‌ها سریع پاسخ دهیم.پاسخ سریع به پیام‌ها، مانند چک کردن به‌موقع ایمیل‌هایمان مؤثر است. تأخیر در پاسخ به ایمیل، تا یکی دو روز قابل‌قبول است، اما پاسخ‌دادن به پیامی در لینکدین، نباید بیش از یک روز طول بکشد.پروفایل لینکدینهدر حرفه‌ای داشته باشیم.بسیاری از کاربران، انواع تصاویر نامناسب را برای استفاده در هدر پروفایل لینکدین خود انتخاب می‌کنند. به‌یاد داشته باشیم، لینکدین یک شبکۀ تجاری حرفه‌ای است و تصویر ما نیز باید نشان‌دهندۀ حرفه‌ای بودن ما باشد. از گذاشتن تصویر‌های دونفره، چندنفره، حیوان، اشیاء، مناظر و یا پروفایل بدون تصویر دوری کنیم.تصویر پروفایل شناسنامه ما در لینکدین است.تصویر پروفایل به‌صورت دایره‌ای نشان‌داده‌شده است که باید روی سر، چشم‌ها و لبخند ما متمرکز شود. پس یک تصویر واضح که رو به دوربین است و ترجیحاً پس‌زمینه ساده با رنگ مناسب، بهترین انتخاب است. تصویر‌های غیرحرفه‌ای می‌توانند به اعتبار و برند شخصی ما آسیب برسانند و همچنین از برقراری ارتباط افراد با ما جلوگیری کنند.به طور منظم محتوا پست کنیم.ارسال منظم محتوا در لینکدین، به ما کمک می‌کند تا حرفه‌ای‌تر به نظر برسیم و اعتبار خود را افزایش دهیم. حضور مداوم همراه با محتوای مرتبط و مناسب با کسب‌وکار ما در لینکدین، می‌تواند مخاطبین هدف را درگیر کرده و نرخ ارتباط آن‌ها را با ما افزایش دهد. اگر زمان‌بندی درست در ارسال پست‌ها داشته باشیم، بیشتر دیده می‌شویم.بهتر است برای پست‌ها، از موضوعاتی که برای مخاطبان هدف ما دارای ارزش باشد. استفاده کنیم. این موضوعات می‌تواند در مورد منابع انسانی، نحوه معرفی یک محصول، تجربه در حوزه کاری خودمان، اینکه چه چالش‌هایی در حرفۀ ما وجود دارد یا محتوای آموزشی باشد. همچنین می‌توانیم با ارسال مقاله‌ در لینکدین فعالیت خود را بهبود دهیم.اطمینان حاصل کنیم که به‌روزرسانی‌ها و مقالاتی که ارسال می‌کنیم، برای ارتباطات ما جالب یا مفید خواهد بود. برخلاف فیس‌بوک یا توییتر، لینکدین مکانی برای ارسال مطالب شخصی نیست. پس باید محتوای ما کاملاً به کسب‌وکار و شغل ما مرتبط باشد.درخواست‌های توصیه را شخصی‌سازی کنیم.همیشه درخواست‌هایمان را برای توصیه‌ها (recommendations) شخصی کنیم. پیام‌های پیش‌فرض برای بسیاری از توابع لینکدین وجود دارد. اما من توصیه نمی‌کنم که از آن‌ها استفاده کنیم. بهتر است پیام‌ها، از جمله درخواست‌های توصیه را شخصی‌سازی کنیم و با قلم خودمان بنویسیم. این‌کار می‌تواند این حس را به مخاطبین ما بدهد که برای ایشان، اهمیت قائلیم.روابطمان را گسترش دهیم.از طریق تعامل منظم با کاربران، روابط لینکدین خود را پرورش دهیم. اتفاقاتی که در حوزه کاری ما یا موقعیت شغلی ما می‌افتد، حتماً با دیگران به اشتراک بگذاریم. (به‌عنوان‌مثال موقعیت جدید و غیره)به ارتباطات، پیام مناسبی ارسال کنیم. این فرصت‌ها به ما امکان می‌دهد با افراد بیشتری ارتباط ایجاد کنیم و روابط بالقوه خودمان را نیز تقویت کنیم. از این طریق افرادی که ما را نمی‌شناسند، شاید وجه اشتراکی در کار و شغل با ما پیدا کنند.میزان تعامل خود را با کاربران بالا ببریم.لینکدین در صفحه اعلان خود محتواهایی که می‌تواند برای ما جالب باشد و یا برخی رویدادها را پیشنهاد می‌کند. با درگیرشدن در محتوای ارتباطات خودمان مانند: لایک کردن، به اشتراک‌گذاری و نظر دادن درباره پست‌های آن‌ها، روابطمان را گسترش دهیم.در تعاملات باهوش باشیم.در زمان ارتباط با کاربران با ارسال پیام‌هایی متناسب با نیازهای فردی آن‌ها، میزان ارتباط با مخاطبین‌مان را رشد دهیم. برای مثال، اگر با محتوایی روبرو شدیم که مورد علاقه شخصی خاص در شبکه ارتباطی ماست و یا ارزشمند است (به‌خصوص مشتری یا دوستانمان)، در یک پیام خصوصی برای او ارسال کنیم.پیج لینکدین‌مان را حرفه‌ای نگه‌داریم.به‌یاد داشته باشیم، لینکدین، فیس‌بوک نیست. وقتی می‌گویم آن را حرفه‌ای نگه‌داریم، منظورم این است که لینکدین فضای صحبت در مورد مسائل غیرتجاری، خانوادگی، سیاسی و خصوصی نیست.لینکدین یک شبکه اجتماعی برای کسب‌وکارهاست و کاربران انتظار دارند، همه‌چیز آن نیز حرفه‌ای باشد. این بدان معنی است که هیچ تصویری از وعده‌های غذایی یا حیوانات خانگی ما در آن نباید به‌اشتراک گذاشته شود. فیس‌بوک، توییتر و لینکدین همه شبکه‌های اجتماعی عالی هستند، اما درک تفاوت‌ میان آن‌ها مهم است.افراد را معرفی کنیم.سرانجام، در اینجا بهترین روش لینکدین آورده شده است که می‌تواند سرمایه اجتماعی خوبی را برای ما ایجاد کند:ارتباطاتمان را به یکدیگر معرفی کنیم.اگر خودمان را یک خواستگار تجاری در نظر بگیریم و در پیشنهاد دادن به افراد مرتبط و از راه صحیح پیش‌قدم شویم، قانون متقابل به جریان می‌افتد و اغلب افراد به ما پاسخ مثبت می‌دهند. برخی ارتباطشان را به ما معرفی می‌کنند و از همین راه، شبکه ارتباطی ما به روشی کاملاً شخصی، گسترده می‌شود.تا اینجا در مورد کارهایی که به داشتن یک پیج حرفه‌ای در لینکدین، به ما کمک می‌کند، اشاره کردم. در لینکدین نبایدهایی هم وجود دارد که در پست بعدی‌ام، با شما به اشتراک خواهم گذاشت.منبع: Topdogsocialmedia</description>
                <category>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</category>
                <author>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jun 2021 10:52:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سئو رو از کجا شروع کنیم؟ مسیر شغلی یک سئوکار چطوریه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mohamadi/%D8%B3%D8%A6%D9%88-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%BA%D9%84%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A6%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%87-rxksaxvtk7nm</link>
                <description>مسیر شغلی یک سئوکارهمیشه گفتم باز هم می‌گم، محتوا پادشاست. ولی اگر محتوا رو یک آدم شیک‌پوش و کت‌و‌شلواری در نظر بگیریم، قطعاً سئو نقش کفش‌هاش رو بازی می‌کنه. اون‌وقت محتوایی که سئو نشده باشه، انگار که این آدم خوش‌تیپ پابرهنه است.در چند سال اخیر هم بیشتر کسب‌و‌کارها برای اینکه از قافله عقب نیوفتند، به هول‌و ولا افتاده‌اند تا رنگ‌و لعابی به سایتشون بدن و سری توی سرها دربیارند. فهمیدن که باید دیجیتال‌مارکتینگ راه بندازند، چهار تا محتوای متنی بریزند توی سایتشون و یا شبکه‌های اجتماعی‌شون رو نونوار کنند، تا مثلاً با دنیای تکنولوژی هم‌گام باشند.اما ماجرا به همین راحتی‌ها هم نیست. امروزه بیش از یک‌میلیارد سایت در دنیا وجود داره که هر کدومشون برای دیده‌شدن در صفحات نتایج گوگل، یاهو، بینگ و بقیه موتورهای جستجو، باید تو سرهم بزنند، بلکه یک‌لحظه از بین تودۀ سایت‌ها سرشون رو بالا بیارن و دیده بشن.برای همین هم در این نوشته می‌خوام کمی در مورد سئوی دوست‌داشتنی و کلاه به‌سر براتون بگم. که چی بود؟ کی بود؟ و قراره چی بشه.خیلی‌ها نیاز دارند بدونند که مسیر شغلی سئوکارها چطوره؟ البته سئو کلاه‌سفید! ما با کلاه‌خاکستری و کلاه‌سیاه و اینا هیچ‌کاری نداریم?اگر به سرتون زده سئوکار بشید، بد نیست در مورد مسیر شغلی این حوزه هم بدونید.سرزمین عجایب SEOبه گفته سایت مدیوم تقریباً 93٪ از کل ترافیک وب از طریق موتورهای جستجو تأمین می‌شه و هر ساله افراد بیشتری برای پیدا کردن اطلاعات، محصولات و خدمات، با کلنگ سرچ میوفتن به جون اینترنت. برای همین هم سئو کمک می‌کنه، اون گنجی که دنبالش هستن رو زودتر پیدا کنن. پس سئو یه‌جورایی مثل نقشۀ گنج برای افراد، در پیدا کردن پاسخ به سوالاتشون هست.شرکت Borrell Associated در سال 2008 پیش‌بینی کرده بود که سایت‌ها، در سال 2016 حدود 65 میلیارد دلار برای سئو (و 80 میلیارد دلار در سال 2020) هزینه خواهند کرد. اما نکته شگفت‌انگیز اینه که در سال 2020 نتیجه سه‌برابر بیشتر از پیش‌بینی اون‌ها بود.سئو واقعاً یک صنعت منحصربه‌فرد هست که در چند سال اخیر، تغییرات زیادی رو به خودش دیده. اوایل ظهور سئوکارها با کارهایی مثل پرکردن کلمات‌کلیدی در صفحات وب و ایجاد لینک کلاه‌سیاه در سایت می‌تونستند نتایج خوبی به دست بیارند. ولی از زمانی‌که موتورهای جستجو در بررسی محتوای صحیح و باکیفیت هم‌جهت با نیازهای مخاطبین هوشمندتر شدن، سئو خیلی پیشرفت کرده و یک سئوکار باید دستی در مهارت‌های فنی، استراتژیک، خلاقانه و تحلیلی هم داشته باشه. در حقیقت سئو، کاری فراتر از رتبه‌بندی صرف یک سایت در نتایج جستجوی گوگل شده.آنالیز و تحلیل داده‌هاسئوکارها دقیقا چه‌کار می‌کنند؟اگر بخواهیم سئو رو از ملغمه دیجیتال‌مارکتینگ جدا کنیم، به طور خلاصه نقش یک متخصص SEO، ایجاد ترافیک و تبدیل نتایج جستجوی ارگانیک (بدون هزینه) است. در واقع وظایف یک سئوکار فعالیت‌های زیر رو در برمی‌گیره:تحقیق و اولویت‌بندی کلمات کلیدینظارت بر روند جستجونظارت بر الگوریتم‌های موتور جستجوتجزیه‌وتحلیل صفحات وب و بهبود عملکردتولید ایده‌های محتواییبهینه‌سازی سرعت سایتاطمینان از اینکه موتورهای جستجو به طور موثر در صفحات وب می‌خزند و اون‌ها رو ایندکس می‌کنند.اندازه‌گیری میزان بازدید از سایت، تعامل و معیارهای تبدیل آنسئوکارها با چه کسانی کار می‌کنند؟ثابت شده که سئوکار یک آدم چند بعدی هست که تقریباً در تمام جنبه‌های یک سایت درگیر می‌شه. متخصصین سئو فرصت‌هایی طلایی برای کار در تیم‌های مختلف دارند. اما با افراد زیر بیشتر از همه در ارتباطند.طراحانکپی‌رایترهاتولیدکنندگان محتوامهندسین نرم افزارمدیران پروژهبرای مثال، یک سئوکار ممکنه که با نویسنده‌های متنی همکاری داشته باشه تا اون‌ها بتونند، بهترین کلمات‌کلیدی رو در نوشته‌هاشون استفاده کنند. یا بر اساس سرچ، کلمات و موضوعاتی که افراد با اون‌ها به سایت می‌رسند رو برای تولیدمحتوای متنی، به دست نویسند‌گان محتوا برسونند و ...مسیر شغلی یک سئوکار چیست؟در سطح ابتدایی، معمولاً سئوکار در جنبه‌های اصلی SEO درگیر می‌شه. ولی با کسب تجربه بیشتر، می‌تونه استراتژیست بشه و برنامه‌ریزی کنه و در نهایت مدیریت یک تیم سئو رو بر عهده بگیره.هیچ مسیر ساده شغلی در SEO وجود نداره و نوع شرکتی که در اون کار می‌کنیم، خیلی روی این مسئله تاثیر داره. مثلاً شاید فقط برای یک مجموعۀ خاص کار سئو رو انجام می‌دیم و یا در یک مجموعه‌ای خدمات سئو رو به مجموعه‌های بی‌شماری ارائه می‌دیم. برای مثال، سئــولب یا شرکت‌های مشابه به اون پروژه‌های سئو قبول می‌کنند. این شرکت‌ها صفرتا صد خدمات سئو رو ارائه میدن و هم اینکه خودشون سئوکار حرفه‌ای پرورش می‌دن. یکی از خوبی‌های مجموعه‌های حرفه‌ای اینه که در آموزش سئو، به‌روز هستند و مدام خودشون رو آپدیت می‌کنند.Search Engine Optimizationهفت‌خوان سئوسئوکاران در قسمت‌های مختلفی از پروژه‌ها درگیر می‌شن. بسته به کارهایی که بر عهده‌شون هست، می‌تونند نقش‌های مختلفی رو بازی کنند و در هر نقش مهارت‌های مختلفی رو یاد می‌گیرند.کپی رایتر یا Seowriterنویسنده SEO وظیفه تحقیق و نوشتن مطالب جذاب و مناسب رو در سایت دارد. بستگی داره که مطالب سایت چه هستند. مقالات وبلاگ، توضیحات محصول، کپی تبلیغاتی، مطالب آموزشی برخی از انواع مطالبی هست که در سایت‌ها گذاشته میشه. متقاضیان باید سوابق نوشتاری یا روزنامه نگاری داشته باشند و درک خوبی از تحقیق در مورد کلمات کلیدی هم داشته باشند.متخصص فنی سئومتخصص فنی سئو، وظیفه ایجاد و حفظ زیرساخت سئو سایت رو به عهده دارد. افرادی که علاقه دارند در زمینه فنی سئو کار کنند، باید با کدگذاری اولیه (HTML ،CSS و Javascript) آشنا باشند و همین‌طور به عناصر فنی سئو مثل: robots.txt، نقشه‌های سایت، نشانه‌گذاری طرح، تغییر مسیرها، برچسب‌های hreflang و متاتگ‌ها و ... آشنا باشند.متخصص سئولوکالمتخصص سئولوکال وظیفه هدایت ترافیک به مشاغل کوچک و متوسط ​​رو از طریق جستجوی محلی به عهده دارد. به طور معمول، این نقش بر مدیریت لیست کسب‌‌وکارهای محلی و توسعه استراتژی‌های محلی سئو در داخل و خارج از سایت متمرکز می‌شه. افراد علاقه‌مند باید با SEO محلی و هم‌چنین تجربه استفاده ازGoogle My Business ،Yelp و سایر فهرست‌های مشاغل محلی آشنا باشند.بازاریابی موتورهای جستجوبهینه‌سازی موتور جستجو و بازاریابی موتور جستجو (SEM) اغلب با هم اشتباه می‌شن، ولی در عمل خیلی باهم فرق دارند. در مورد تفاوت های SEO و SEM باید گفت که SEM یاSearch Engine Marketing) ) بسیار گسترده‌تر است و SEO یا (Search Engine Optimization) زیرمجموعۀ آن است. در حالی‌که بسیاری از متخصصان SEM فقط در جستجوی پولی تخصص دارند، شما می‌تونید برای مدیریت هر دو جنبه SEM و SEO و هم‌چنین تبلیغات کلیکی PPC آموزش ببینید و تجربه کسب کنید. تسلط بر Google AdWords ،Bing AdWords و تجزیه و تحلیل‌های مختلف وب برای این موقعیت ضروریه.مشاور بازاریابی تجاریتعدادی از متخصصان بهینه‌سازی موتورهای جستجو، به مشاوران حرفه‌ای بازرگانی و یا مشاوران بازاریابی تبدیل می‌شن. یادتون باشه که کار به عنوان مشاور ارتباط مداوم با مشتری رو برای ارائه راه‌حل و شناخت نیازهاشون می‌طلبه. برنامه‌ریزی در اجرای جستجوها و فعالیت‌های بازاریابی، سنجش و اندازه‌گیری میزان اثربخشی استراتژی‌های موجود، از جمله وظایف یک مشاور بازاریابی تجاری است. به طور خلاصه، اگر ایده‌پرداز و استراتژی‌محور باشید،  شغل مشاوره یک کار ایده‌آل برای شماست.بازاریاب دیجیتالبازاریابان دیجیتال یا همون دیجیتال‌مارکترها، معمولاً انواع بازاریابی آنلاین، از جمله SEO ،SEM ،PPC و هم‌چنین رسانه‌های اجتماعی را مدیریت می‌کنند. به این معنی که باید بتونید استراتژی‌های بازاریابی، استفاده از SEO، برنامه‌ریزی محتوا رو درک کنید. استفاده از شبکه‌های اجتماعی رو به عنوان بخشی از استراتژی‌های طولانی‌مدت در نظر بگیرید و با استفاده از تجزیه و تحلیل و مدیریت داده‌ها، کار با سیستم‌عامل‌های تبلیغاتی رو پیاده‌سازی کنید.تحلیل‌‎گر بازاریابیتجزیه وتحلیل داده‌ها، قسمت بزرگی از بهینه‌سازی سایت است. به عنوان یک تحلیل‌گر بازاریابی، مسئولیت‌های اصلی شما استفاده از اعداد برای ردیابی عملکرد موجود سایت، شناسایی ضعف‌های موجود، شناخت فرصت‌های جدید، پیش‌بینی و گزارش‌گیری بر مبنای داده‌هاست.بازاریاب محتوابازاریابی محتوا برای سئوکارانی مناسبه که به جای رتبه و لینک، محتوا را ترجیح می‌دن. بازاریابان محتوا به تولید محتوای وب، وبلاگ، مطالب تبلیغاتی، فیلم، گرافیک، گزارش و سایر مطالب و از همه مهم‌تر مهارت SEO نیاز دارند.مدیر سئو یا همون سئومسترمدیر SEO یا همون سئومستر، به دانش بهینه‌سازی موتورهای جستجو، تیمی از تحلیل‌گران، مدیران داده، متخصصان سئو، استراتژیست‌های محتوا، کارشناسان فناوری و غیره نیاز دارد. مدیران سئو بر بهینه‌سازی موتورجستجو و ظرفیت‌های اون باید اشراف کامل داشته باشند. اما به طور مستقیم بر یک تیم و استراتژی‌های بازاریابی نظارت می‌کنند. کارآفرینشروع کار در حوزه سئو به مرور شما رو حرفه‌ای می‌کنه و می‌تونید عنوان خودتون رو متخصص بهینه‌سازی موتورجستجو بذارید. اگر چیزی برای ارائه به کسب‌وکارها دارید به صورت قراردادی کار کنید. اگر هم دلیل کافی برای راه‌اندازی شرکت مستقل دارید، در طولانی مدت می‌تونه براتون سودآور باشه.فعالیت‌های یک سئوکار چیست؟چطوری سئوکار شیم؟خوشبختانه، روش‌های زیادی برای کسب مهارت در حوزه سئو وجود داره. یادتون نره برای متخصص شدن در هر کاری اول باید شاگردی کنید تا اوستا بشید. سئو هم از این قاعده مستثنی نیست. باید آموزش ببینید. خدا رو شکر دوره‌ها و مجموعه‌های خوبی هم در ایران وجود داره که می‌تونیم ازشون استفاده کنیم. از منابع و دوره‌های خارجی هم به صورت آنلاین می‌شه استفاده کرد.در حال حاضر سئو به عنوان بخشی از بازاریابی‌دیجیتال آموزش داده می‌شه و خیلی از سئوکاران گواهینامۀ گذروندن دوره رو هم دریافت می‌کنند.واقعیت اینه که از یک سئوکار حرفه‌ای توقع می‌ره تا در تجزیه‌وتحلیل داده‌ها، بازاریابی، ری‌سرچ، نوشتن محتوای وب، HTML، ایجاد لینک، تجزیه و تحلیل رقبا و تحقیقات کلمات‌کلیدی مهارت داشته باشه. تخصص در استفاده از ابزارهای جستجوگرها مثل: Moz ،AHref، اسکریمینگ فراگ و بقیه ابزارها رو هم که خودتون بهتر از من می‌دونید.برای انجام کار SEO نیازی به داشتن پیش زمینه کدگذاری یا فنی یا مدرک خاصی ندارید. روش‌های مختلفی برای ادامه کار در سئو وجود داره:گواهی SEO دریافت کنید.گواهینامه جستجوگرها رو دریافت کنید.اصول موتورجستجو رو یاد بگیرید.آموزش سئو فنی ببینید.به سئو داخلی سایت مسلط بشید. به سئو خارجی (Off-page Seo) اشراف پیدا کنید. تسلط بر الگوریتم‌های موجود در نتایج موتور جستجو تسلط پیدا کنید.اگر شما هم نکته‌ای به نظرتون رسید، در کامنت با ما به اشتراک بگذارید.</description>
                <category>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</category>
                <author>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 12:11:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار پیدا کردن برای همه راحت نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mohamadi/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-qruj1sc4nmuv</link>
                <description>وقتی در مورد بی‌کاری یا پیدا کردن کار صحبت می‌کنیم، ذهنمان بیشتر مواقع به سمت آدم‌هایی شبیه به خودمان کشیده می‌شود. در حالی‌که بسیاری از مشاغل خیلی هم شناخته شده نیستند و زیر لایه‌های عظیم قواعدی که کارفرماها برای استخدام می‌گذارند، له می‌شوند.استخدام برخی مشاغل که کارفرماها فقط با اعلام یک شماره تلفن یا موبایل، فرد مورد نیاز را به کار دعوت می‌کنند و دقیقاً معلوم نیست چه کسی را برای انجام چه کاری، با چه میزان حقوق و در چه فضایی استخدام می‌کنند. در بیشتر مواقع فرد جویای کار تا زمان جذب هیچ‌گونه اطلاع قبلی از استانداردهای کاری و فضایی که با آن مواجه می‌شود ندارد. از آن‌جایی که عموم افراد هم اطلاعات درستی در مورد قوانین و استانداردهای مورد نیاز برای این دست کارها را ندارند، نمی‌توان به درستی بازار این‌گونه مشاغل را بررسی کرد.با توجه به اینکه پلتفرم‌های کاریابی آنلاین در چند سال اخیر ظهور کرده‌اند، الحق والانصاف نقش حلقه اتصال بین جویندگان کار و کارفرما را به خوبی ایفا کرده‌اند، اما نکته اینجاست که این پلتفرم‌ها بیشتر تمرکزشان روی جذب و معرفی مشاغل طبقه‌ای خاصی بوده است و جای خالی کارهایی در آن‌ها دیده می‌شود که در ادامه بیشتر در موردشان خواهم گفت. شاید خود ما در بسیاری مواقعی به آن‌ها نیاز پیدا کرده‌ایم اما به فضای کاری حقوق و شرایط کارشان بی‌تفاوت بوده‌ایم.مشاغلی که مد نظرم هستند مانند: پرستاری در خانه، نگهداری از افراد معلول یا سالمند، نظافت‌چی، نگهبان ساختمان، پیک موتوری خیاط سر‌ی‌دوز یا کارگر روز مزد، کمک آشپز، پیتزا زن و ... هستند که مشاغل پایه نامیده می‌شوند. با اینکه اپلیکیشن‌ها برای ارتباط مشاغل پایه و افراد نیازمند به دریافت این‌گونه خدمات قدم‌هایی برداشته‌اند، اما همچنان روی درو دیوار آگهی استخدام درخواست کار، برای جذب این دست  کارها را زیاد می‌بینیم. گاهی هم کارفرماها لطف می‌کنند و با صرف هزینه ناچیز در نیازمندی‌های روزنامه همشهری، آگهی استخدام را چاپ می‌کنند.در اینجا چند مسئله به وجود می‌آید!سطح دانش برخی از افراد جویای کار، به چه میزان است؟میزان دسترسی این افراد به اینترنت، چقدر است؟کارمندان مشاغل پایه با اپلیکیشن‌ها و وب‌سایت‌هایی که به معرفی کارفرما و کارجو می‌پردازند، چقدر آشنایی دارند؟نکته اصلی‌تر اینکه با چه روش‌هایی غیر از فضای آنلاین، می‌توان در دسترس این‌گونه افراد بود؟ چندبار به طور اتفاقی با برخی از کارجویان خدماتی برخود داشته‌ام و متوجه شدم که مثلاً برای کارهایی مثل: بنایی یا نظافت منزل همچنان منتظر معرفی شدن از طرف آشنایان و دوستان خود هستند و اصلاً با فضای اینترنت آشنا هم نیستند.مشاغل پایه دارای چالش‌های دیگری نیز هستند. از آن‌جایی که قوانین کار برای مشاغل شناخته شده و سطح بالا و متوسط، هنوز هم به درستی اعمال نمی‌شود و در شرکت‌های کوچک و بزرگ کارمندان همچنان از حقوق و خود بی‌خبر هستند، نمی‌توان توقع داشت که افراد مشاغل خدماتی و پایه‌ای از قوانین و مقررات و وظایف کارفرما نسبت به خود اطلاع داشته باشند.شاید متوسط درآمد یک برنامه‌نویس و منشی یا کارمند بازاریابی و فروش را بدانیم و به صورت تقریبی حدس بزنیم یا متوجه شده باشیم که روش جذب و استخدام آن‌ها در چندسال اخیر به شرایط قانون کار نزدیک شده است، اما مشاغل پایه با مشکلاتی دست و پنجه نرم می‌کنند که امکان دارد، از دید افراد قانون‌گذار یا مراجع ذی‌صلاح پنهان مانده باشد.راه حل چیست؟همه این‌ها را گفتم تا به اینجا برسم که چند وقت پیش، دوستی در مورد سایتی صحبت می‌کرد که به طرز جالبی به مشاغل پایه پرداخته و از طریق همین وب‌سایت شرایطی در نظر گرفته که طبق قواعد خاصی، نیروهایی را می‌توان برای خدمات‌دهی استخدام کرد.در بین مجموعه‌هایی که هر کدام گوشه‌ای از جامعه مشاغل را پوشش می‌دهند، پلتفرم‌هایی که مشاغل با درآمدهای پایین را زیر پرو بال خود گرفته‌اند و چنین فضایی برای کارها و حرفه‌های کم  درآمد به وجود آورده‌اند، بسیار موثر است.وب‌سایتی که گفتم سامانه استخدامی بانی‌کار هست که به شکل متفاوتی به جذب و استخدام کارجویان مشاغل پایه، سر و سامانی داده و باعث شده که به میزان چشم‌گیری درخواست‌های مناسب و هدف‌محور سمت این‌گونه مشاغل بیاید.پیش از این برای کارهای خدماتی و نظافت و یا بهره‌گیری از خدمات پرستاری و یا خیاطی و .. به سختی می‌توانستیم فردی را با کیفیت مورد نظرمان پیدا کنیم. این سایت و سایت‌های مشابه ارتباطی دو سویه را بین کارجو و کارفرما و تحت نظارت به همراه آگاه سازی ایجاد می‌کنند که باعث می‌شود، هر دو سر این ارتباط در یک نقطه به هم نزدیک شوند.از یک سمت کارجو به راحتی می‌تواند خود را از طریق این پلتفرم معرفی کند و از سمت دیگر کارفرما یا جوینده متخصص در این حوزه است که این امکان را دارد تا از طریق جستجو در این وب‌سایت‌ها، افراد مورد نظر خود را جستجو کرده و کار را به آنها بسپارد.ناگفته نماند همانطور که در ابتدای نوشته‌ام نیز اشاره کردم، در شهرهای بزرگ تا حدودی این مشکل مرتفع شده، اما در شهرها و استان‌هایی که هنوز خیلی با کسب و کارها یا فضای آنلاین ارتباط نزدیک ندارند، همچنان کمافی‌السابق مشکل برقرار است. شاید به همین دلیل است افراد کارجو با تخصص در مشاغل پایه، در جستجوی کار به شهرهای بزرگ سرازیر می‌شوند.فکر می‌کنم باید برای این مشاغل و افراد جوینده این حوزه‌ها، ضمن آگاه سازی و آموزش مهارت‌های استفاده از اینترنت و سایت‌های این چنینی، آنها را با حقوق و استانداردهای کاری و همچنین فضای ایده‌آل کارشان آشنا کنیم. با آموزش و آگاه‌سازی این جویندگان و همین‌طور توسعه خدمات آنلاین در شهرهای کوچک و بزرگ، می‌توان قدمی در راه بهبود فضای کسب و کار و دیده شدن این طبقه از مشاغل برداشت.</description>
                <category>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</category>
                <author>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Feb 2021 21:20:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو خود حجاب خودی!</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mohamadi/%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C-r2mgoxotqtgk</link>
                <description>از خودمون صادقانه بپرسیم، که اگر کفش‌های هجده سالگی پدرمون رو با مد روز همون وقت‌ها به پا کنیم، یا لباس‌های از مد افتاده و یا پوسیده مادرمون رو بپوشیم، آیا لذت می‌بریم؟  می‌دونین منظورم چیه؟ یک سری افکار مربوط به زمان خودش بوده و الان دیگه تاریخ مصرفشون گذشته!اگر درون خودمون رو جستجو نکنیم، ریشه‌ خیلی از افکار، رفتار و اشتباهاتمون رو پیدا نمی‌کنیم. اگر با نیم‌نگاهی که به اخلاقیات و قانون‌مداری داریم، خودمون رو به روز نکنیم، محکوم به زندگی کردن و مردن مثل انسان‌های عصر حجر هستیم! پس خوبه یک نگاه به اطرافمون بندازیم و ببینیم که واقعاً چه کسی داره خود واقعیش رو زندگی می‌کنه؟ چه کسی داره آرزوهای مادرش رو زندگی می‌کنه؟ چه کسی داره رد پای پدرش رو دنبال می‌کنه و یا داره خلاف مسیر اون حرکت می‌کنه!حقیقت اینه که نه باید خلاف والدین باشیم و نه باید مثل اون‌ها زندگی کنیم. باید یک فیلتر برای افکار و سنت‌هامون بگذاریم. اون افکار، نگرش و کارهایی که هنوز برامون کارآمد هستند رو استفاده کنیم و اون چیزهایی که ازشون دیگه جواب نمی‌گیریم رو تغییر بدیم و از نو بسازیم! باید شروع کنیم خودمون رو زندگی کنیم.یک آدم عاقلی چه خوب گفته: انجام یک کار تکراری و انتظار نتیجه متفاوت داشتن دیوانگی است... اگر شیوه پدر، مادر، خواهر یا برادرت رو در زندگی دنبال می‌کنی، این دیوونگیه ...! اگر دوست نداری مثل کسی باشی و خلاف اون‌ها هم بری باز اشتباهه! تو فقط و فقط باید مسیر خودت رو بری، خودت که لنگه هم نداری! باید خودت رو بکاوی، اون چیزهایی که اذیت می‌کنه رو از روح و روانت بکشی بیرون، نگاهشون کنی، درکشون کنی.. دوست داشتنی‌هات رو بزاری روبروی خودت و بهشون لبخند بزنی، بیشتر به علاقه‌مندی‌هات فضا بدی. خلاءهات رو ببینی و ریشه‌یابی کنی تا خودِ بهتر بسازی!تا نخونیم، تا با دقت نبینیم، تا جستجو نکنیم و قدمی برای خودمون برنداریم، توی تفکرات نسل‌های گذشته گیر می‌کنیم! با تفکر و سنت‌های دست و پاگیر مردسالاری و زن سالاری هم نمی‌تونیم دنیایی متوازن و زیباتر برای خودمون بسازیم...! اگر می‌گم برای خودمون قدمی برداریم، منظورم این نیست که حتماً باید بیل گیتس یا وارن بافت باشیم‌! نه! شاید یک عکاس، یک نقاش، یک نویسنده، یک نجار و یا یک باغبون باشیم! ولی خودمون باشیم! مسیر من و مسیر تو فقط برای ماست و نه هیچ کس دیگه...منظورم از تغییر و به روز بودن، نصب تمامی شبکه‌های اجتماعی روی موبایل نیست که خصوصی‌ترین اتفاقات زندگی‌مون رو برای همه به نمایش بگذاریم. نه!حرف من یک چیز دیگه هست!باید این تغییر رو باید از منشاء شروع کنیم و منشاء همه این تغییرات قطعاً خودمون هستیم! زن و مرد ندارهدرسته که این روزها زن‌ها نقل مجلس هستند و درباره اون‌ها بیشتر می‌نویسند. در این هیر و بیر هم بسیاری داعیه دفاع از حقوق زنان سر می‌دهند، ولی واقعیت اینه که اتفاقات ناخوشایند فقط برای زن‌ها نیوفتاده! برای همین هست که خیلی از آقایون عزیز، وقتی می‌شنوند که به خانم‌ها اجحاف شده، هیستریک می‌شوند. چون به مردها هم بسیار اجحاف شده! در واقع نقش‌هایی که برای ما از زمان‌های گذشته تعریف کرده‌اند، دیگه پاسخگوی نیازهای روحی و روانی‌مون نیستند و زن و مرد هم نداره ...برای خیلی از مردها هم اتفاقات ناخوشایندی مخصوصاً در کودکی افتاده. همین که از سنین کم بهشون تلقین می‌کنند که مرد شدی، ولی شانه‌های کوچک اون‌ها طاقت فشار مسئولیت و باری که روی دوششون گذاشته میشه، رو نداره!  تو مردی، نباید از ناراحتی‌هات بگی، مرد غصه‌هاش رو پشت در می‌گذاره! مرد باید کار کنه و زن و بچه رو باید تامــین کنه! نتیجه این نگاه و تربیت هم میشه پدران و پسرانی که با ترس‌های زیاد، از زیستن واقعی ترس دارند. هر کاری می‌کنند تا فقط بتونند خانواده‌شون رو تامین کنند. یک سیکل مداوم و تمام‌نشدنی از اتفاق‌های ناخوشایند که از آموزش‌های نادرست و زندگی عقب رانده شده، خوراک می‌گیرد.پسری بچه‌ای که در کودکی مجبور شده زودتر از وقتش مرد باشه! خودش نوازش نشده! تجربه نداره! خوب آموزش ندیده! و حالا باید پدر باشه، همسر باشه. جامعه بهش آموزش نداده و باید از خودش بزنه، زندگی رو تجربه نکنه، چون وقت نداره و باید مایحتاج افراد دیگه رو تامین کنه...زنان که جای خود دارند. ازدواج‌های زودهنگام و اجباری، بدون آگاهی. مادر شدن‌هایی بدون مادری دیدن، پذیرفتن مسئولیت در کودکی و نتیجه هم که واضح و مبرهن است، پرورش نسلی با افکار رشد نیافته و نابالغ! چون این نسل در دست مادران و پدرانی نابالغ بزرگ شده‌اند! کسانی که تمامی آرزوهای خودشون رو در فرزندانشون می‌بینند! خرده هم نمی‌شود گرفت، اون‌ها تلاش کردند بهترین‌ها برای فرزندانشون باشه، اما وُسع فکری و میزان آگاهی‌شون بیشتر از این نبوده.این جملات براتون آشناست نه؟-         من نتونستم درس بخونم، ولی تو بخون!-         من دلم می‌خواست مهندس بشم، ولی شرایطش رو نداشتیم!-         یا مادرم به من خیلی سخت می‌گرفت، ولی تو آزادی!-         من خیلی زود ازدواج کردم از زندگی هیچی نفهمیدم و در نتیجه شنیدن این حرف تو سی و چند ساله میشی و از متاهل بودن حالت بهم می‌خوره و ...بزرگ شویمما برای بزرگ شدن به قد 180 و وزن هشتاد کیلو نیاز نداریم! جسم و غریزه بدون دخالت ما رشد می‌کنند. هر چی کمتر بهشون دست بزنیم، طبیعی‌تر و سالم‌تر! ولی روح و روان فرق دارند، باید به صداشون گوش بدیم، باید حرف‌هاش رو بشنویم! باید خواسته‌هاش رو تحلیش کنیم! دقیقاً از همون چیزی که ازش می‌ترسیم، باید با آن روبرو بشیم. شاید ترسناک باشه و واقعیت اینه که اون خود ما هستیم! اون خود من و خود تو هستیم که خیلی وقته خاکش کردیم و مثل مرده شده. طبیعیه که حالا می‌ترسیم باهاش روبرو شیم. نبش قبر میخواد تا ببینیمش....این چند وقت کتابی رو مطالعه می کردم به نام &quot;زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند&quot;، اسم کتاب اول کمی من رو ترسوند، اما زمانی که شروه به خواندن کردم، احساس می‌کردم خودم بازیگر نقش اول داستان هستم. لحظه به لحظه‌اش رو می‌فهمیدم و حس می‌کردم. در زمان خواندن بسیاری از صفحات این کتاب، اشک ریختم! از ترس‌ها، از ناپختگی‌ها، از شجاعت‌های یک زن که در بسیاری از مواقع نادیده گرفته میشه و همیشه مجبور شده نقابی بزنه که دوست‌داشتنی و خواستنی‌تر جلوه کنه!کلاریسا پینکولا استس، نویسنده خلاق این کتاب تمام دنیا رو زیر پا گذاشته و داستان‌هایی که بین مردم و مخصوصاً زنان در دوران کهن رواج داشته رو پیدا کرده و از بین اون‌ها قصه سفر زنانگی رو بیرون کشیده. هر قصه مربوط به یک قسمت از شخصیت یک زن نوشته شده. شجاعت، حمایت، مادری کردن، خامی، زنانگی و ... نویسنده در این کتاب افسانه‌هایی که به صورت واقعیت در قالب سنت‌های ماندگار در زندگی زنان در طول تاریخ جاری شده و همچنان هم وجود دارد رو بیان کرده و به طور مفصل اون‌ها رو به روش روانکاوی یونگ تحلیل کرده. به تمامی دخترها پیشنهاد می‌کنم که این کتاب رو مطالعه کنند.دلم می‌خواد یک روزی برسه که هرکدوم ما دنیای خودمون رو بسازیم. وقتی سر به عقب برمی‌گردونیم به جای اینکه به کوله‌باری از کارهای نکرده و یا احساس گناهی که از جامعه و اطرافیانمون می‌گیریم چون طبق استانداردهاشون انتخاب نکردیم، توشه‌ای از روزهای پر از زیستن، شناختن، تجربه کردن، حرکت در مسیر رشد فردی و دستیابی به خود واقعیمون رو اندوخته باشیم و دلِ سیر زندگی کرده باشیم.</description>
                <category>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</category>
                <author>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jan 2021 21:08:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>10:37 دقیقه</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mohamadi/1037-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-vbtb0wkt3bph</link>
                <description>به ساعت ماشین نگاه می‌کردم، ساعت 10:37 دقیقه صبح بود. هوای آفتابی زمستانی روز 8 دی ماه 1386!کنار جاده پر برف بود و من چقدر از دیدن این منظره لذت می‌بردم. همه چیز خوب بود ولی نمی‌دانم چرا شدید دلشوره داشتم. آنتن موبایلم هم رفته بود. ماشینی با سرعت از کنارمان رد شد، یک آن ماشین تکان سختی خورد و صدای جیغ کوتاهی آمد، دیگر چیزی نفهمیدم...چشم که باز کردم، غیر از سیاهی چیزی نمی‌دیدم. احساس می‌کردم کسی تلاش می‌کند از توی ماشین مچاله شده که به سقف روی زمین افتاده بود، مرا بیرون بیاورد. بالاخره موفق شد و همانطور که از پشت کمرم را گرفته بود، از توی ماشین مرا بیرون آورد و آرام روی زمین خواباند. نور چشمانم را می‌زد. هشیار شدم. تا چشمم کار می‌کرد بیابان بود، بیابان برفی با هوای طوسی پر از ابرهای تیره رنگ و سرد!نمی‌دانستم کجا هستم؟ هیچ چیز یادم نمی آمد! سعی کردم بایستم، یک آن احساس کردم لب درّه‌ای ایستاده‌ام و هر لحظه امکان دارد سقوط کنم.چشم‌هایم درست نمی‌دید، با پشت دستانم روی چشمانم کشیدم و با بهت دیدم که دستم خونی شد! همانطور که کنارم ایستاده بود و مرا ورنداز میکرد، تلاش میکرد خاک لباس‌هایم را بتکاند، صورتش را دم گوشش آورد و چیزی را زمزمه کرد:همه چیز ایستاد. زمین ایستاد. زمان ایستاد. نفسم بالا نمی‌آمد. فقط گوش‌هایم صدای باد و خاکی که در هوا پخش می‌شدو با صدای ضربان تند قلبم، به هم آمیخته شده بود را می‌شنید. به وضوح احساس می‌کردم تیکه‌ای از قلبم کنده شده و یا شاید حفره‌ای بزرگ در آن ایجاد شده که دیگر پر نمی‌شود...با این‌که رمقی نداشتم دو زانو روی خاک نشستم. برای اولین بار در زندگیم با صحنه‌ای مواجه شدم بودم که همیشه از فکر کردن به آن، وحشت داشتم، ولی حالا همان ترس‌ها جلوی چشمانم واقعی‌تر از هر چیز دیگری جان می‌گرفت.نمی‌دانم چقدر زمان برد تا دور برم پر از آدم شد. یک نفر تلاش می‌کرد لیوان آبی را به لبانم نزدیک کند و من امتناع می‌کردم ☹رویم را برگرداندم و با صورت روی خاک خوابیدم. حالت خلسه داشتم. نمی‌فهمیدم خوابم یا بیدارم! به شانه‌هایم دست انداخت و بلندم کرد. حتی نا نداشتم نگاهش کنم.یک صورت آشنا به صورتم نزدیک شد، آرام دستش را روی سرم دست کشید و دستم را گرفت تا بلندم کند. مادرم بود. من را به سمت آمبولانس می‌برد.روی صندلی نشستم. لحظه‌ای متوجه شدم، من تنها نیستم. همه آنجا بودند. هیچکس حرفی نمی‌زد و همه مات و مبهوت و وحشت زده هم‌دیگر را نگاه می‌کردند. برادرم آرام دستش را دور شانه‌ام حلقه کرد، سرم را به سمتش برگرداندم، لب‌هایم می‌لرزیدند و تازه از شوک بیرون آمده بودم. اشک‌هایم جاری شدند، توانستم با هق‌هق بگویم، باورم نمیشه...سرم را با دستش به سمت شانه‌اش هدایت کرد. زیر لب گفتم: من دیگه بابا ندارم.</description>
                <category>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</category>
                <author>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Dec 2020 15:44:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهــــمان ناخوانده</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mohamadi/%D9%85%D9%87%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-fqlgmudcgx9h</link>
                <description>دستش رو زده بود زیر چونه‌اش، با دقت صفحه مشخصات محصول رو اسکرول می‌کرد. بین انتخاب رنگ صورتی و من گیر کرده بود. آخرش گفت: همین آبیش خوبه. همین رو بخر برام. صداش رو لوس کرد و دقیقاً توی صورت من از پشت شیشه لبخند زد.وقتی سفارش ثبت شد. من از طبقه‌بندی کالاها در انبار خارج شدم. توی اون یک هفته هر کسی نگاهی به من می‌انداخت و چک می‌کرد. یکی لیبل ها رو می‌چسبوند. اون یکی کارت گارانتی رو امضا می‌کرد. گذاشته شدم داخل جعبه مقوایی و در ادامه موندم توی اون جعبه. فقط سرو صدا می‌شنیدم که شکستنیه، با احتیاط حملش کن.سوار موتورم کردن و فکر کنم ساعت شش بعد ازظهر روز 25 بهمن، پیک حامل من زنگ یک خونه رو زد. وارد شد، سوار آسانسور شد، دوباره در باز شد، صدای دخترونه‌ای اومد و تشکر کرد. تحویلم گرفت و در رو بست.به یک نفر دیگه آروم گفت: بزار سوار آسانسور بشه بره و لبخند ریزی زد. تا صدای در آسانسور اومد یک جیغی زد و در جعبه رو باز کرد. یک آن نور چشم‌هام رو زد! جیغ‌های ریز می‌کشید و بپربپر می‌کرد. عاشق رنگم شده بود. با احتیاط بغلم می‌کرد و نازم می‌کرد. زیر و روم رو بررسی کرد و یک‌بار هم من رو گذاشت روی قلبش.قبل از من یک هواوی رو 5 سال نگه داشته بود. گویا سلیقه‌اش در نگهداری گوشی موبایل بین دوستاش مثال‌زدنی بود. حداقل شانس آوردم گیر یکی افتادم که مراقبم هست.من کادوی ولنتاینش بودم. یک گوشی redmi note 8 شیائومی، به رنگ آبی نفتی!با دقت تمام برچسب‌ها رو جدا کرد و با کمک یک آقایی من رو رجیستر کرد. همه بند و بساطم رو پهن کرده بود کف اتاق. در اولین مرحله اکانت گوگلش رو نصب کرد و یک‌عالمه اطلاعات اومد داخل حافظه‌ی من.دونه دونه تمام اکانت شبکه‌های اجتماعیش رو نصب کرد. اینستاگرام، توییتر، لینکدین، ویرگول و گوگل آنالتیکز. یکسری اپلیکیشن‌های پرکاربردش رو هم نصب کرد مثل: اسنپ فود، دیجی‌کالا، موتن رو، پادگیر کست‌باکس، اسکایپ، کافه بازار، فیدیبو و دو تا اَپ پرداخت پول.از همون‌جا فهمیدم گویا سرو کارش با من زیاده، که این‌قدر با دقت همه چی رو نصب و دسته‌بندی می‌کنه! نور صفحه‌ام رو زیاد کرد و آلارم رو هم رو روی هفت صبح تنظیم کرد. آهنگ زنگم یک آهنگ راک هست که عاشقشه، هرچند همیشه سایلنتم می‌کنه.گویا کلاً پادکست و موزیک زیاد گوش میده! چون زود برام یک هندزفری هم خرید. من رو به همه چی و همه جا وصل می‌کنه. میشه گفت یکی از مهم‌ترین بخش‌های زندگیشم. خانم مذکور دیجیتال مارکتر هستن. همکارهاش یک شیرینی سنگین هم ازش گرفتن بابت خرید من ☹مهمان ناخوانده‌ای به نام کروناتازه داشتیم بیشتر باهم آشنا می‌شدیم، که از اخبار تلویزیون گرفته تا شبکه‌های اجتماعی در بوق و کَرنا دمیدند، کرونای وحشتناکی که چین رو کن‌فیکون کرده وارد ایران شده. کرونای منحوس با یک مسافر وارد ایران شده. همه جا کرونا. اینجا کرونا. اونجا کرونا. دنیا کرونا. این دیگه چه کوفتی بود؟همه همکارهاش با هم گیج و مات بودند. می‌گفتند: یعنی ما هم مثل چین می‌شیم؟ همشون با یک پاتیل الکل میومدن سر کار و دوتا دوتا ماسک می‌زدند. برنامه‌ها و مراسم‌ها رو یکی بعد از دیگری تعطیل می‌کردن. اون هم می‌ترسید مثل همه.توی یک شرکت IT کار می‌کرد. مدیرشون گفت: دورکارتون می‌کنیم. از 4 اسفند دور کار شد!آغاز دورکاریاولین حرکتش در روز اول دورکاری به مناسبت ورود مهمان ناخوانده، این بود که اسم اکانت توییترش رو به کویید 19 تغییر داد و نوشت تا همتون رو نکشم بی‌خیال نمی‌شم :)ما ماندیم و خودش و اون یک نفر دیگه به نام Mone در قرنطینه خانگی. هر روز صبح بلند می‌‌شد. با یک لیوان قهوه، نون و حلوا شکری، می‌نشست برای کار. من رو Hotspot می‌کرد و با لپ‌تاپ مشغول کار می‌شد.صبح تا ساعت یک به طور مداوم کارتولید محتوا برای وب‌سایت، لینکدین و اینستاگرام و کلی تماس واتزاپیساعت یک الی دو ناهار و استراحتنیم ساعت بازی و سرک کشیدن به اینستاگرام، توئیتر و پیج شخصی خودش توی لینکدین· بعد از ظهرها دوباره کار و تماس‌های هماهنگی، کار بیشتر با لپ‌تاپعصری تا ساعت 8 کلاس‌های آموزشی و پادکست و یا کتاب صوتیآخر شب‌ها پیاده‌روی و گاهی سلفی‌های یهویی با همسر و چک کردن قدم‌هایشانساعت دوازده به روی حالت هواپیما بودم تا هفت صبحوقتی می‌نوشت یا مطلبی رو منتشر می‌کرد، بعد از لپ‌تاپ دوباره با صفحه‌نمایش من هم چکِش می‌کرد. گاهی در حین کار چندین بار صفحه لینکدین و سایت رو کنترل می‌کرد. مدام ویس می‌فرستاد. با چند نفر خیلی تماس می‌گرفت و در مورد همه‌چی باهاشون صحبت می‌کرد. از تبلیغات گرفته تا انتشار رپورتاژ! با افراد مختلف هماهنگ می‌کرد و کلی کار که خیلی خاطرم نیست.اوایل ورود کرونا خیلی استرس داشت و مدام اخبار کرونا رو توی اینستاگرام دنبال می‌کرد. ولی یواش یواش از سرش افتاد. تمام مدت اخبار و اطلاعات و معرفی فیچرهای کاری‌شون رو در لینکدین و سایت منتشر می‌کرد. به صورت مداوم در حال ترجمه بود. وقت‌هایی که خیلی خسته می‌شد، یک بازی خیلی خنگ سرش رو گرم می‌کرد. فکر کنم اسمش گلمراد بود. وقتی هم عصبانی می‌شد، می‌رفت توی کلش آف کلنز و چند تا اتک می‌زد و حرصش رو خالی می‌کرد.چند وقت بعد یک رفیق دیگه هم برام خرید که مثل یک مامان، قد و وزن، میزان فعالیتش رو براش اندازه می‌گرفت! نرم‌افزارش رو هم روی من نصب کرد. صبح‌ها قبل از هرکاری اون رو هم به دستش می‌بست و روزی چندبار چک می‌کرد که چقدر در خونه فعالیت داشته.وقتی کار خونه داشت، مثلاً آشپزی یا تمیزکاری می‌کرد، من رو وصل می‌کرد به تلویزیون و پادکست گوش می‌داد. پادکست مورد علاقه اش channelb , Bplus و اپیتومی بوکه. هر از گاهی کلاس‌های صوتی رهنما کالج رو هم گوش می‌داد. خیلی وقت‌ها دوتایی با Mone به پادکست گوش می‌دادن و بعدش هم مفصّل در موردش صحبت می‌کردن.ســــبکی نوزندگیش حال و هوای تازه‌تری به خودش گرفته بود. وقت‌های آزادش رو با پادکست، کتاب، نقاشی، کلاس‌های آموزشی، بازی، کار روزمره خونه و آشپزی پر می‌کرد. خودش با خنده می‌گفت: کرونا من رو باسواد کرده. یادمه یک‌سری دوره آنلاین رو با تردید در مورد دیجیتال‌مارکتینگ خریده بود. همش غُر می‌زد که این کرونا چه بلایی سرمون آورده؟ اما بعد خیلی مرتب کلاس‌هاش رو شرکت می‌کرد. در تمامی کلاس‌ها کنار هم بودیم. با من همه جا بود و ولی فیزیکی هیچ‌جا نبود. ما در طول روز سه مدل با هم سر و کار داشتیم. فهمیده بودم از شروع کرونا:مرتب من رو ضدعفونی می‌کنه.قابم رو چندبار در هفته می‌شوره.بیرون از خونه اگر مجبور نباشه، اصلاً به من دست نمی‌زنه.روزهایی که خلوت‌تر بود برای خودش سرگرمی جور می‌کرد. مثلاً:تماس‌های تصویری با مامانسرچ اخبار در مورد کروناسفارش از اسنپ فود در زمان‌های بی‌حوصلگینقاشی و سیاه‌قلمخرید از اسنپ مارکتشاپینگ در دیجی کالا و بانی مدپیدا کردن ناخن‌کار و نظافتچی در آچارهپیدا کردن فیلم‌های جالب برای تماشا با Moneقوانین نانوشته نگهداری از منو بعد از یک مدت فهمیدم، کلاً در ارتباط با من عادت‌های خاصی داره و خیلی هم روشون پافشاری می‌کنه!هیچ‌وقت نمی‌گذاره شارژم به ته برسه و تا بیست درصد می‌شم، من رو به شارژ می‌زنه.شب‌ها محاله من رو به شارژ بزنه و ول کنه به حال خودم. می‌دونه من فَست شارژم.در یک‌ساعت شارژ به من سر می‌زنه تا به محض اینکه فول شدم، شارژر رو جدا کنه.من رو در یک جیب مخصوص داخل کیفش می‌گذاره و وسایلش روی سرم تلنبار نمی‌کنه.من رو در جاهای خیلی گرم، خیس و یا نامرتب نمی‌گذاره.چطوری بیشتر با هم دوست بمونیم!در حال رانندگی، تلفن ناسا هم جواب نمی‌ده.در خیابون به ندرت من رو از کیفش درمیاره.بیشتر خودش زنگ می‌زنه تا بهش زنگ نزنن. (از زنگ تلفن بدش میاد)پیام‌هایی که دوست داره رو همیشه و خیلی زود جواب میده.پیام‌هایی که دوست نداره رو، نخونده پاک می‌کنه.افراد مزاحم رو بلاک می‌کنه.در هنگام خوردن و تماشای فیلم، تلفن جواب نمی‌ده.به مامانش و Mone بیشتر از همه زنگ می‌زنه.هر روز آب و هوا رو از گوگل چک می‌کنه.زیاد از ویز استفاده می‌کنه.تمام اخبار جدید رو سرچ می‌کنه.هر چی دلش می‌خواد نگهداره، توی سیو مسیج تلگرامش می‌فرسته.هر چی براش جالب باشه برای Mone هم ارسال می‌کنه.و شوخی شوخی من و اون 10 ماهه که رفیق گرمابه و گلستانیم. کلی با هم خاطره بازی کردیم و بارها به خاطر انتخاب من به عنوان هدیه از Mone  تشکر کرده. یادم رفت بگم همیشه Mone من رو آپدیت می‌کنه نه سحر! ? https://virgool.io/p/fqlgmudcgx9h/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8Cvirgool.io. </description>
                <category>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</category>
                <author>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Dec 2020 17:06:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چـَـــــــکمه</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mohamadi/%DA%86%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%DA%A9%D9%85%D9%87-o3tnuahdb3a9</link>
                <description>اگه درست یادم مونده باشه، آخر پاییز سال 86 بود. اون روز، از اولش یه حسی داشتم. آدم‌ها بیش از حد بهم توجه نشون می‌دادن. توی مترو تقریباً همه نگاهم می‌کردن و منم شدیداً احساس شاخ بودن بهم دست داده بود. با خودم گفتم عجب سلیقه‌ای دارم، که همه این‌طوری میخکوب می‌شن و ازم چشم برنمی‌دارن. این‌قدر تعداد افرادی که برمی‌گشتن و با دقت بهم نگاه می‌کردن، زیاد بود که چند بار خودم رو توی آینه نگاه کردم، تا بفهمم چه اتفاقی افتاده که همه نگاه می‌کنن و لبخند می‌زنن؟با اینکه زمستون نشده بود، برف پاییزی باریده بود و هوا سوز سردی داشت. کف زمین هم کمی یخ‌زده بود. تیکه‌های برف گوشه‌های پیاده‌رو یا کنار دیوارها مونده بود. با غرور راه می‌رفتم و قدم‌هام رو می‌شمردم. مثل کبک برای خودم می‌خرامیدم. دروغ نگم، توی تمام شیشه‌ مغازه‌های طول مسیرم، خودم رو برانداز کردم.بالاخره رسیدم شرکت. نشستم پشت میز کارم و پاهام رو انداختم روی هم! به نظرم خیلی شیک میومد. ما خانم‌ها وقتی یک چیزی می‌خریم از سر تا پامون رو هم باید متناسب با اون سِت کنیم. من هم از این قاعده مستثنی نیستم و به صورت خودکُشان، سر تا پام رو نونَوار کرده بودم. ولی این یکی فرق داشت چون گرون خریده بودم و تقریباً نصف حقوقم رو بالاش داده بودم، برای همین هم خیلی بهِش عزت می‌گذاشتم.بالاخره همکارم مریم که باهم تمام پاساژها رو زیر رو کرده بودیم اومد. هنوز از راه نرسیده پام رو از زیر میز نشونش دادم. غش کرد از خنده، که وای سحر! عالیه! خیلی خوشگله عزیزم. مبارکت باشه.گرم بود، داخلش خیلی نرم بود. خیلی حس خوبی داشتم. شاید من از اون دست آدم‌هایی باشم که چیزهای کوچیک، خیلی راحت خوشحالم می‌کنه.روز کاری شروع شد و یواش‌یواش کارها ریخت رو سرم و خیلی شلوغ شدم. تحصیل‌دار شرکتمون محمدعلی از راه رسید و من کارهاش رو بهش دادم و رفت. تا ظهر این‌قدر کار داشتم که از پشت میزم بلند نشده بودم و یک فنجون چای هم نخورده بودم. حدودای ظهر بود که برگشت. پسر شیطونی بود و سربه سر همه می‌گذاشت. گاهی وقت‌ها هم زیرکانه دست می‌گذاشت روی نقطه ضعفمون و ما کلی حرص می‌خوریدم. پشت موتور و توی سرما، نوک دماغش و صورتش قرمز شده بود. یک آن دلم سوخت. چون شرکتمون کوچیک بود، آبدارچی نداشتیم. برای همین بلند شدم تا هم به بهانه چای ریختن برای اون، یک کم خستگی در کنم و برای خودم هم یک فنجون بریزم. همین‌که از پشت میز بلند شدم و به سمت آبدارخانه رفتم، یک آن دیدم صدای پِقِ خنده اومد! سرم رو که برگردوندم، دیدم پهن شده کف زمین و قهقهه می‌زنه! با تعجب نگاه کردم که چی شده که یهو اینطوری غش کرده از خنده!!! بند رفته بود و جوری می‌خندید که نمی‌تونست حرف بزنه. یک کم عصبانی شدم و گفتم مسخره به من می‌خندی؟ مریم، نیما، علی و بقیه بچه‌ها هم زمان به سمت من برگشتند. یک آن شرکت منفجر شد از صدای خنده.تحصیلدارمون یا همون محمدعلی گفت: خانم محمدی، چکمه نو مبارک :) گفتم  کوفت، این خنده داره! چکمه که نه، اسمش بوته. گفت: حالا که این‌قدر ذوق داشتی چرا مارکش رو نَکَندی؟ یک آن مثل کیم آب شده وا رفتم! دهانم باز مانده بود. نمی‌فهمیدم چی می‌گه. ناخودآگاه برگشتم و پشت پام رو نگاه کردم. یک تیکه مقوای ده سانتی سبز رنگ، از پشت بوت آویزون بود؟همچنان که مات مبهوت به اون مارک سبز نگاه می‌کردم. یادم افتاد چرا توی تاکسی و مترو و خیابون ملّت نگاه می‌کردند و لبخند می‌زدند. فهمیدم که لبخند نبوده، پوزخند بوده ?</description>
                <category>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</category>
                <author>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Dec 2020 12:31:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بذار نوشته‌ات باد بخـــوره!</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mohamadi/%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D9%80%D9%80%D9%80%D9%88%D8%B1%D9%87-vhszzmbxadks</link>
                <description>چند وقتیه که حسابی به سرم زده روی نوشتن محتوا تمرکز کنم و بقیه کارهام رو رها کنم! من روزنامه‌نگاری خوندم و قواعد نوشتاری رو از همون دوران دانشجویی یاد گرفتم. ولی الان نمی‌شه به دانش چند ماه پیش اکتفا کرد، چه برسه به سال‌ها پیش! برای همین هم چند روز پیش برای اینکه دانش خودم رو در مورد محتوا به‌روز کنم، بیل و کلنگم رو برداشتم و افتادم به جون گوگل! ببینم مطلبی یا هر چیزی در مورد یک محتوای اصولی و جدید پیدا می‌کنم یا نه!اولین کلنگ رو با جستجوی عبارت &quot;اصول یک بلاگ‌پست حرفه‌ای&quot; زدم...بین نتایج گوگل، وبینار اصول نوشتن یک بلاگ‌پست حرفه‌ای از نیما شفیع‌زاده هم بود!خوبه، یک چهره آشنا! آخه چند وقت پیش هم یک هدیه جذاب ازش گرفته بودم، به نام مجموعه کتاب‌های کالبدشکافی شبکه‌های اجتماعی که خیلی هم این هدیه بهم چسبید.نیما شفیع‌زاده، یک بلاگر خوش‌ذوق و باسواد هست که وقتی مطلبی رو منتشر می‌­کنه، مطمئنی رفته همه چیز رو در مورد اون مطلب شـخم زده و تمام جزئیاتـش رو بررسی کرده! مثلاً وقتی در نیماتودی چرخ می­‌زنی، به نکاتی برمی‌خوری که باورت نمیشه!!! با خودت می­گی مگه امکان داره کسی باشه که به این نکات ریز، اینقدر توجه کنه؟از اونجایی که کمی تنبل هستم، ترجیح دادم جای خوندن یک مطلب فیلم ببینم. نیاز داشتم در مورد نوشتن و تولید محتوا، کمی ذهنم مرتب و دسته‌بندی بشه. فکر می‌کنم وقتی چیزی رو اصولی یاد می‌گیرم، مخیَّله‌ام خلوت میشه و تازه می‌تونم قلم به دست بگیرم.بریم ببینیم داخل وبینار چه خبر بود؟یک سرو گردن بالاتر از بلاگ پست‌های قبلی‌ات بنویس!چه تیتر جالبی! خوشم آمد. با این تیتر پرت شدم وسط وبینار و تا انتها دیدمش. می‌تونم بگم صفر تا صد قسمت­‌های اصلی یک بلاگ‌پست حرفه‌ای، قواعد نوشتن محتوا، همینطور نحوه انتشار بلاگ‌پست و یکسری نکات زیرپوستی که بیشتر ماها نادیده می‌گیریم یا از دستمون در میره رو هم یادآوری کرده بود. در واقع به همه اون چیزهایی که من فکر می­‌کنم یک بلاگر حتماً باید بدونه، اشاره کرد! ظریف‌کاری­‌های نوشتنِ یک محتوای اصولی رو، با دقت کنار هم چید.از کجای بلاگ‌پست شروع کرد؟از اونجایی که می‌ترسی بنویسی! یا اونجایی که می­‌خواهی شروع کنی، ولی نمی­‌دونی چی بنویسی و کلی چیزهای دیگه. مثلاً:در مورد ساختار یک بلاگ‌پست و اهمیت اوندر مورد بدنه بلاگ‌پست حرفه‌ای از عنوان تا جمع‌بندیدر مورد ویراستاری و قواعد دستور زبان فارسیاینکه بهتره چه عکسی رو برای نوشته‌ات انتخاب کنی؟از چه کانال‌هایی به اشتراک بگذاری؟چطوری یک پست قدیمی رو بازیافت کنی؟ و...نه انگار اینطوری نمی­شه! دلم نمی‌خواد بیشتر بگم تا اگه علاقه‌مند بودین، خودتون وبینار رو ببینین.نیما شفیع‌زاده با صحبت‌هاش دلگرمم کرد!اون گفت: &quot;این وبینار به درد اون کسایی که دلشون می‌خواد بنویسن، هم می‌خوره.&quot;منظورش به من هم بود. به همه ماهایی که دلمون می‌خواد بنویسیم.اون گفت اینقدر باید بنویسی تا خوب بنویسی. اون گفت باید نوشته‌هات باد بخوره! ? عاشق این جمله شدم. دیدی بعد از چند روز که میری سراغ نوشته‌ات، ایرادهایی می‌­بینی که اصلاً متوجه شون نشده بودی؟ می‌خواست بگه بعد از چند روز که به نوشته‌ات سر میزنی، مثل یک خواننده جدید بررسی‌اش می‌کنی و بهتر می‌تونی اصلاحش کنی.هر مطلبی که می‌خونم یا می‌بینم با قبل از خوندنم کلی فرق می‌کنم. مثل چراغی که در تاریکی روشن می‌کنی، همه چیز رو برام فول.اچ.دی (FULL HD) می­‌کنه و بهِم دید میده! این وبینار هم از این قاعده مستثنی نبود و بعدش حالم خیلی بهتر بود.راستی تا یادم نرفته این رو هم بگم که در ابتدای وبینار اومده بود، که این محتوای تصویری رو چه کسانی بهتره ببینن.این وبینار مناسب چه کسانی هست؟اون‌هایی که راجع به داشتن بلاگ شخصی‌ فقط یک اطلاعاتی دارن و حالا تمایل دارن که برای برند شخصی یا کسب‌و‌کارشون شروع به نوشتن بلاگ‌پست کنن.کسانی که بلاگ‌پست‌هایی برای برند شخصی یا کسب‌و‌کارشون نوشته‌ان و حالا می‌خوان اصول بلاگ‌پست‌نویسی حرفه‌ای رو بیشتر بدونن و بهترشون کنن. یا اینکه بلاگ‌پست‌های جدیدشون رو براساس این اصول بنویسن تا در جهت برندینگ شخصی‌اشون یا کسب‌و‌کارشون قدمی بردارن.این وبینار مناسب چه کسانی نیست؟کسانی که باور دارن بازاریابی محتوایی، فرایندی کوتاه‌مدته و نیازی به «صبر» نداره.کسانی که باور دارن می‌شه یک‌شبه راه صدساله (نوشتن و انتشار بلاگ‌پست مستمر) رو رفت.منابع خوب رو به اشتراک بگذاریم!من هر جا که منبع خوبی در حوزه‌هایی که خودم بهـــشون علاقه دارم ببینم و یا مطالعه کنم، به اشــتراک می‌گذارم. به قول قدیمی‌ها صدقه دانش، انتشار و یاد دادنش هست. شما هم این چرخه رو ادامه بدین و اگه با چنین مطالب و یا محتواهایی برخورد می­‌کنین، حتماً به اشتراک بگذارین.</description>
                <category>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</category>
                <author>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Oct 2020 13:14:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگورهایتان را بچینید!</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mohamadi/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%86%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%AF-xk018vusol3p</link>
                <description>امروز حالم جور دیگری بود. هوا یک حسی داشت، قلقلکم می‌داد. یک کم رطوبت، یک کم باد، خیابان نیمه مرطوب، بوی چوب نمناک و برگ‌های رنگی، بوی عود چوب صندل! آره دلم یک جوری بود.  این وقت‌ها دختر 20 ساله درونم جیغ می‌زند و با جوراب‌های قرمز پشمی و پولیور گشاد زرد رنگش بالا و پائین می‌پرد. آنجا قایم شده، همیشه کارش همین است. نمی‌دانم چرا این‌قدر ذوق زده است :)هوا سردتر شده و دیگر شب‌ها نمی‌شود درها و پنجره‌ها را باز گذاشت. سرما از زیر دَر آرام آرام می‌خزد و می‌نشیند کنارم. باید بخاری‌ها را چاق کنیم.از سر خیابان که می‌آمدم، جلوی میوه‌فروشی پر بود از انار، انگور و نارنگی. پسته هم که گرانتر از همیشه با لبخندی شیرین خودنمایی می‌کرد. انگورهای یاقوتی را که نگو! همیشه چنان آب دهانم را راه می‌اندازد که فکر می‌کنم، اگر الان یکی از آن دانه‌های شیشه‌ای را نخورم، دنیا تمام می‌شود. اما انارها را نمی‌دانم چرا، رنگ پوست بیشترشان پریده بود؟ انگار موقع چیدن خیلی ترسیده بودند! امان از عطر این نارنگی‌ها! مثل همیشه خودمانی و هوس‌انگیز! فکر نکنم که مزه‌شان در هفتاد سالگی هم برایم کهنه شود. نارنگی همیشه برای من فرق دارد! هر سال وقتی اولین پَر نارنگی را مزه می‌کنم، از تابستان پرتم می‌کند به وسط پائیز.همه‌اش زیر سرِ این پائیز است، می‌دانم!جانمی جان! دستانم از بلاتکلیفی نجات پیدا می‌کنند. دیگر مثل پاندول ساعت، کنار کیفم تکانشان نمی‌دهم. خانه پیدا کرده‌اند. در جیب‌هایم پنهانشان می‌کنم. پاهایم را هم دیگر بی‌هوا روی زمین، روی برگ‌ها نمی‌گذارم. قول می‌دهم. هر چند کلاً سر به هوا هستم، اما قبول کن که این روزها فرق دارد. پائیز همیشه فرق دارد. غش می‌کنم برای این برگ‌ها! طنازی می‌کنند آخر! از سبزی به قرمزی، از قرمزی به زردی، سمفونی رنگ راه انداخته‌اند؟ می‌دانی رنگین‌کمان که همیشه نباید در آسمان باشد، به نظر من رنگین‌کمان می‌تواند هر جایی باشد. می‌تواند همه چیز را رنگ‌آمیزی کند. مثلاً پائیز را ببین...بوی عطرش، جای پایش، رد دامنش! همه روی درخت‌ها می‌ماند. لَوَند است این پائیز! هیچ جایی را از قلم نمی‌اندازد. رنگ و رویش ست شده برای یک قرار عاشقانه!کارش را بلد است. دست می‌برد به داخل روحت و از زیر خروارها خاطره چند تا را جدا می‌کند، گرد و غبارشان را فوت می‌کند و می‌گذارد در قاب به یادماندنی‌ها.خودش نمی‌داند چه می‌کند با من، هر وقت که می‌آید! به هر کجا می‌خواهد مرا می‌برد!می‌برد به حیاط خانه پدری‌ام!از لابه‌لای دیگ‌های جوشان رُب توی حیاط و دَبه‌های سیر و ترشی که بیرون از پستو، کنار حیاط چیده شده‌اند رد می‌شود، با دامنش کلی خاطره بر می‌دارد و می‌نشیند روی شانه‌های من!منی که با دمپایی‌های بزرگ و تابه‌تای مادرم، دور دیگ رب در حال غلغل کردن، می‌چرخم و کف‌گیر بزرگتر از خودم را در دیگ فرو می‌برم. مهم‌ترین واقعه زندگی‌ام در حال وقوع است، مادرم کیمیاگری می‌کند. گوجه‌های شسته را لِه می‌کند و در دیگ می‌اندازد! باید آن قدر روی آتش بمانند و غلغل کنند تا ژله‌ای شوند و اکسیر جادویی آماده شود. همان اکسیری که باعث شده هیچ غذایی، دست‌پخت مامان نشود.هنوز هم بوی عطرش که با بوی حیاط شسته شده و میوه‌های چیده شده کنار حوض درهم شده‌اند، مرا مدهوش می‌کنند.بغضی در گلویم مانده!نمی‌دانم از شادی آن روزهاست یا از غصه نداشتنشان؟ از غصه نبود آن روزها، یا مادرم که دیگر موی سیاهی ندارد. شاید هم از دلتنگی پدرم که دیگر ندارمش.روی بالکن ایستاده و با دقت عینکش را روی صورتش جابجا می‌کند! با آن خنده‌های شیرینش از مادرم دلبری می‌کند و می‌گوید:به‌به! چه می‌کنی خانوم؟بابا دوست نداشت تنهایی کاری را انجام دهد. هیچ وقت دوست نداشت تنها باشد. کمی لوس بود. می‌مُردم برایش وقتی ناز می‌آورد. چشمانش برق می‌زد، وقتی برایش چای می‌ریختم در استکان‌های براق مادرم با آن قندهای انبری هم اندازه. بیلچه و اَره‌اش را برمی‌دارد و با صدایی کمی بلند اعلام می‌کند که می‌خواهد صفایی به موهای پریشان درخت توت حیاط بدهد...مامان می‌گوید: کچلش نکنی‌ها، حیاط زشت می‌شود. برگ‌ها را هم یک گوشه حیاط بریز...بابا دور و بر درخت می‌چرخد. کمی نوازشش می‌کند. می‌گوید می‌خواهم دستی به سرو رویت بکشم! از شاخه‌های خیلی بلند و کمی خشک شروع می‌کند به بریدن، با نیم نگاهی به مادرم می‌پرسد: این‍طوری خوبه خانوم؟  این شاخه را چی؟ و تک تک تائید می‌گیرد تا دختر خوشگل ساکن حیاطمان را آرایش کند.وقتی یادش می‌کنم زمان از دستم می‌رود، پدرم پائیـــــــزی بود! متولد 10 آذر! اولین خرید پائیزی‌اش با انار شروع می‌شد. آخر مادرم عاشق انار است.از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. از آن باران‌های تند و ریز می‌بارد که رد پایشان مُوَرب روی پنجره می‌ماند. اولین باد پائیزی که می‌وزید، مامان دیگر مثل تابستان لباس‌های شسته شده روی بند را به حال خود رها نمی‌کرد! هر یک ربع یک‌بار، پرده را به کناری می‌زد تا مطمئن شود، باران نمی‌بارد یا بادی نمی‌وزد...  وسواس بود، دلش نمی‌خواست باد لباس‌های تمیز و مرطوبش را پخش و پلا کند.  سرش همیشه با گلدان‌هایش گرم بود، الان هم همین‌طور است! گلدان‌های سفالی شمعدانی‌اش! با آن گل‌های قرمز کوچک و خِنگشان. با حوصله می‌نشیند کنار هر کدام از گلدان‌ها، دست می‌کشد روی برگ‌هایشان. با دقت به هر کدام به اندازه‌ای خاص آب می‌دهد و قربان صدقه‌شان می‌رود. فکر می‌کنم مامان با پاِئیز هم‌زاد بوده، آخر دامنش را با برگ‌های شمعدانی‌ها سِت کرده است. گفتم که پدرم هم پائیزی بود!دلم می‌گیرد :( خیلی دلم می‌گیرد! آخر این روزها دیگر کسی شمعدانی نمی‌خرد! اصلا دیگر شمعدانی ندیده‌ام! انگار همان‌جا در آن حیاط، همه‌شان جامانده‌اند. همه از این گلدان‌های بزرگ شیک می‌خرند. گویا شمعدانی‌ها را فقط در خاطرات آن خانه می‌شود پیدا کرد.باز هم آمد این پاییز!از پشت پنجره به گلدان‌هایم نگاه می‌کنم! که کمی بی‌حال‌تر شده اند، کِز کرده‌اند. فکر کنم باید برایشان ژاکت بخرم. سردشان می‌شود. مثل خودم که هنوز پیراهن‌های تابستانی‌ام را روی هم می‌پوشم. آخر هنوز فرصت نکرده‌ام، لباس‌های گرمم را دم‌دست بگذارم. آن موقع‌ها، چانه‌ام را لب پنجره تکیه می‌دادم و طولانی مدت حیاط را تماشا می‌کردم و مادرم را که همیشه در حیاط بود. ولی حالا پشت پنجره از قد من خیلی کوتاه‌تر شده، شاید هم من بزرگ شده‌ام! این‌قدر بزرگ که موهایم یک در میان سپید شده‌اند و صورتم دیگر خیلی بی‌خط نیست.آن موقع ها فکر می‌کردم مادرم خیلی بزرگ است. آن‌قدر بزرگ که در دنیا جایش نمی‌شود! حیاط خانه به نظرم بزرگ‌تر بود! همه جا بزرگتر بود. من از سر تا ته حال را مثل زمین فوتبال می‌دویدم، حالا من از آن موقع‌های مادرم بزرگ‌ترم! سرتاسر حال خانه‌ام را با شش قدم، فقط با شش قدم طی می‌کنم.چه دلی می‌برد این پائیز!از کجا یاد کنم؟ از روزهای مدرسه و بوی کلاس‌های معطر به نارنگی و نون پنیر! یا حیاط دانشگاه و نگاه‌های شجاعانه‌تر برای پیدا کردن یک دوست؟از قایم شدن در پناهگاه‌های دبستان، یا فرار از ترس ناظم که با چوب وسط حیاط راه می‌رفت؟ از قرارهای میدان انقلاب برای گشت‌و‌گذار در کتاب فروشی‌هایی شلوغ و پر از دانشجو یا از خوردن ساندویج فلافل با سُس خَردل و نوشابه کوکا!از مسیرهای کوتاه خانه بگویم که به عشق حرف زدن با همدیگر، دورترشان می‌کردیم یا از ایستادن‌های سر خیابان و لرز ریزی که از سرما به تنمان می‌افتاد. از هم دل نمی‌کَندیم! ادامه حرفهایمان هم با آن تلفن‌های سبز و شماره‌گیر پر سرو صدایش، ادامه پیدا می‌کرد.  همیشه دیرم می‌شد و من هیچ‌وقت آدم نشدم!مزه‌اش فرق دارد این پائیز!مزه زنجبیل و دارچین می‌دهد. نه؟مزه صداهای آدم‌هایی که تارهای صوتی‌شان بین هوای تابستان و زمستان گیر کرده و محتاج دم‌نوش است تا باز شود. مزه تردیدهایم را دارد پاییز، که بلاتکلیف نمی‌دانم لباس گرم بپوشم یا نه!مزه آن لحظه‌های وسط خیابان، با رعد و برق‌های خوشگل یهویی، دلت غنج می‌رود که خیابان گردی کنی، اما آب از سر و رویت راه می‌افتد. از آن باد و باران‌هایی که دستانش را روی صورتت می‌کشد و موهایت را بهم می‌ریزد! می‌دانم که می‌دانی چه می‌گویم.دلهره، عشق، کمی خجالت دارد پائیز!نه به سردی زمستان و نه به داغی تابستان، نه به حال و هوای بهار آتش پاره، فرق می کند پائیز! خوشمزه است، لَوند است. خاطره‌بازی می کند!در را که باز می‌کنی، یواشکی از لابه‌لای موهای بلوند و مسی‌اش با آن مژه‌های بلند نگاهت می‌کند. وقتی می‌آید، بوی چای تازه دم کرده با دارچین هوای خانه را پر می‌کند... پاییز هر سال برایم تکرار می‌شود، اما من تمام عمر در بیست پاییز اول عمرم، سیر می‌کنم. تو می‌دانی چرا؟</description>
                <category>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</category>
                <author>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Oct 2020 12:51:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از میهمانت خوب پذیرایی کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mohamadi/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%86-f2lmtypp5fru</link>
                <description>هر نوشته، مانند خانه‌ای است که برای ورود میهمانت آراسته‌ای! کلمات آن، مانند میوه‌هایی تازه و رنگارنگ هستند که روی میز چیده ای و آماده اند برای خورده شدن! کنایه ها و شعرهای ادیبانه آن، چای تازه دم کرده‌ای است که بوی هل و دارچین آن، فضا را پر کرده است و تصاویری که انتخاب می‌کنی، همانند پنجره‌هایی رو به باغ هستند که نسیم، پرده‌هایش را به آغوش می‌کشد! و تو که با آغوشی باز پذیرای میهمان می‌شوی!خانه باید بوی گرمی و صداقت بدهد، بوی عطر چوب! محتوا هم باید از دل برآید تا به دل بنشیند.اگر محتوایی که می‌نگارید از هر نوعی، مانند: داستانی، روایی، علمی یا آگاه‌سازی و... باشد، اما ارزشی را برای مخاطب به ارمغان نیاورد، با دلخوری خانه‌تان را ترک خواهد کرد. به عنوان میزبان می‌بایست هر آنچه که دارید را در طبق گذاشته و به بهترین شکل ممکن ارائه دهید. خواننده خود انتخاب خواهد کرد که باز هم به خانه شما سر بزند یا نه؟حتماً به یاد دارید که در سال‌های گذشته، آدم‌هایی رو استخدام می‌کردند که تراکت پخش کنند، یا سر کوی و بازار فریاد بزنند تا شما رو به خرید از فروشگاه یا صرف یک وعده غذا، در رستورانی خاص دعوت کنند. اما الان کمتر کسی در کوچه و بازار فریاد می‌زند تا از شما بخواهد، محصول و یا خدمتی را خریداری کنید.این روزها روش‌های جدیدتری برای معرفی و آگاه سازی مخاطبان ابداع شده است. یکی از مهمترین این روش‌ها، تولید محتواست. محتوا انواع گوناگون دارد، مانند: محتوای نوشتاری، محتوای بصری یا شنیداری که از طریق این روش‌ها، شما با محصولات خدمات و یا هرچیزی که قرار است بدانید، آشنا می شوید.توی این بازار داغ که همه می‌گویند محتوا پادشاه است، می‌خواهم بر اساس تجربه خودم، کمی در مورد نحوه نگارش محتوا بنویسم و در واقع به سوالات زیر پاسخ دهم: چطوری خوب بنویسم؟ چه قدر بنویسیم؟ با چه زبانی بنویسیم؟ برای چه کسی بنویسیم؟ چطور با کیفیت بنویسیم؟ چگونه مبتنی بر سئو بنویسیم؟در دورانی که افراد دیوانه‌وار، صفحات وب و موبایل را بالا و پایین می کنند، می‌بایست با ظرافت و دقت محتوایی با کیفیت آماده کنید تا در میان انبوه نوشته‌ها، تصاویر و فیلم ها دیده شوید.پس برای خوب نوشتن بهتر است، موارد زیر در خاطر داشته باشید: زبان مخاطب را پیدا کنید. نیاز او را بشناسید. به سوال‌های مشتری پاسخ بدهید. با قلم روان و مطابق با فهم مخاطب بنویسید. از استعاره و کنایه‌های ثقیل و دور از ذهن خودداری کنید. آنچه می‌نویسید با آنچه مخاطب می‌خواند، یک معنا دهد. موضوع مشخص باشد. محتوا فراز و فرود داشته باشد. حتماً لینک و یا اطلاعات دسترسی در آن وجود داشته باشد. دسته بندی مخاطب و سن او در نظر گرفته شود. از توهین و تمسخر به فرهنگ‌ها و افراد دوری شود. از به کار بردن کلمات زننده خودداری شود.و...چقدر بنویسیم؟بیشتر افرادی که در حوزه تولید محتوا فعالیت می‌کنند، بر این باور هستند که تولید محتوا برای وب سایت باید یک مطلب طولانی باشد تا نرخ ماندگاری خواننده را در صفحه افزایش دهد. تا حدودی این حرف درست است، اما مطلب باید جایی تمام شود که هر آنچه که لازم می دانید و مرتبط با موضوع شماست در آن آورده شود و اگر به اطاله کلام کشیده شود، چشم مخاطب خسته خواهد شد.خوب است برای نوشتن محتوای جامع و طولانی، از تیترها و مطالبی استفاده شود که در عین عمیق بودن به اندازه ای جذاب نوشته شود که چشمان مخاطب متن را رها نکند. فقط نوشتن محتوای طولانی که صفحه بالا و پایین شود و مخاطب پس از یک نگاه سرتاسری متن را رها کند، یعنی شما در جذب مخاطب از طریق محتوا موفق نبوده‌اید.همه ما کتاب‌های داستانی قطور خوانده ایم که نفسمان را در سینه حبس می‌کردیم و قلبمان تندتند می‌زد تا صفحه را ورق بزنیم و ببینم آخر ماجرا به کجا می‌رسد! پس محتوا باید به میزانی جذاب باشد که خواننده خودش متن را دنبال کند...برای نوشتن محتوای باکیفیت بهتر است با قلمی روایی و داستانی بنویسید و از تمثیل استفاده کنید، تا فهم متن برای مخاطب آسان‌تر شود. برای خوب نوشتن، بسیار مطالعه کنید، جستجو کنید و از مراجع خوب و شناخته شده استفاده کنید، تا اعتماد مخاطب را با ارائه یک محتوای با ارزش به دست آورید.هر نویسنده‌ای شخصیتی دارد!نوشته شما نمادی از شخصیت شماست! خودتان باشید و راحت بنویسید. به مرور سبک شما متعلق به خودتان خواهد بود و شناخته خواهید شد. نگارش به شیوه خودتان منحصر به فرد خواهد بود. نترسید که بر خلاف جهت آب شنا می‌کنید.نمی‌دانم دکتر حسین قندی را می شناسید یا نه! او پدر علم خبرنگاری ایران بود، همان کسی که تیتر زد:شاه رفت!امام آمد!نفت گران شد!از آنجایی که تیتر در محتوا شما را به ادامه خواندن بیشتر ترغیب می کند، به دیدگاه دکتر قندی در مورد تیتر زدن در محتوا، گذری می زنم. دیدگاه او در مورد تیترنویسی از قرار زیر است:-         در تیترنویسی تنوع داشته باشید، اما هر فنی که در تیترنویسی به کار می رود، باید بتواند تیتر را خواندنی، برجسته و در عین حال دلنشین کند.-         ایجاد هیجان در تیتر به‌منظور جنجالی کردن مطلب نیست، بلکه تیتر باید خواننده را به وجد آورد و چشم او را روی تیتر نگه دارد و او را به‌سمت خواندن مطلب هدایت کند.-         نقش تیتر هدایت‌گری خواننده به‌سوی متن است و این هدایت‌گری باید توام با جذابیت، تازگی و اقناع باشد.-         آنجا که تیتر بر معنا قرار می‌گیرد، واژه ها و کلمات نقش اساسی دارند.-         تیترنویس باید بر زبان مورد استفاده‌اش مسلط باشد، واژه‌های تازه و با طراوت را بشناسد و همچنین جایگاه و کاربرد آن‌ها را بداند.-         و نکته آخر اینکه تسلط بر واژه‌ها، دقت در درست‌نویسی و کلید موفقیت در تیترنویسی و نگارش محتواست.با چه زبانی بنویسیم؟فرهنگ و ادبیات ایران را بشناسید! بسیاری از افرادی که تولید محتوا می‌کنند، از دانش روز و نحوه نگارش افراد نویسنده در اقصی نقاط دنیا، خط می گیرند. یادتان نرود ما ایرانی هستیم و قلم، فرهنگ، زبان و دوست داشته‌های ما با بسیاری از افراد در دنیا متفاوت است. پس محتوای شما باید برای مخاطب ایرانی نوشته شود!عرق فرهنگی، ملی و شناختن زبان فارسی، کنایه‌های ادبی و اشعار شعرای نامدار می‌تواند در تولید محتوای باکیفیت به شما ایده‌های خوبی بدهد. تقلید نکنید. قلم خودتان را بزنید.همه ما می‌دانیم، آنچه از دل برآید بر دل نشیند!گاهی وقت ها نوشته‌هایی را خوانده ام که نویسنده تلاش کرده تا خلاقیتی را در آن بروز دهد، اما اگر توجه کنید به راحتی در می‌یابید خلاقیت تلاش کردنی نیست! خلاقیت قلمی است که به واقع بر اساس خوب دیدن، خوب شنیدن، خوب خواندن و شناخت خواننده از مخاطب و تسلط بر موضوع نگارش، حرکت می‌کند. پس برای تسلط بر نگارش:کتاب شعر و ادبی و داستانی زیاد بخوانید.از شعر و ادبیات پارسی بدانید.با فرهنگ اقوام ایرانی آشنا باشید.تمثیل های ادبی بخوانید.با داستان های کوتاه ادبی و رایج بین مردم آشنا باشید.ویراستاری را یاد بگیرید.برای چه کسی چگونه بنویسیم؟تمام خوانندگان تهرانی نیستند. ما در ایران شیرازی داریم، لُر داریم، تُرک داریم، مازَنی و سارَوی داریم! چشمهایتان به قومیت‌ها باشد.بدانید برای کدام طبقه اجتماعی، از کدام گروه سنی و از کدام طبقه فرهنگی می‌نویسید!شکسته نویسی خوب است، اما نه آنقدر که فهم آن برای خواننده مشکل شود. قواعد شکسته‌نویسی را حتماً مطالعه کنید.برای متون علمی، آگاه‌سازی و یا معرفی محصولات با مشخصات فنی به هیچ وجه شکسته نویسی نکنید، زیرا به مرور شکسته نویسی قلم شما را شلخته و دانشتان را کم می کند و زمانی که نیاز به نوشتن با دستور زبان فارسی دارید، به مشکل خواهید خورد.با ادبیات نگارشی فارسی دوست شوید.ساده نوشتن هنر است!استادی داشتم در دانشگاه حرفی زد که در خاطرم نقش بسته است. گفت آن کسی که بسیار می‌داند، دانش خودش را به ساده‌ترین شکل ممکن به تو انتقال می‌دهد! پس فکر نکنید اگر از کلمات سنگین و یا اصطلاحات انگلیسی بیش از حد و لغات ناشناخته بین عموم استفاده می‌کنید، جذاب است. شما فقط برای افراد برند و شناخته شده و آشنا به این نوع اصطلاحات نمی‌نویسید. محتوای شما باید برای طیف عظیمی از مخاطبین، قابل فهم و درک باشد تا آگاه‌سازی اتفاق بیوفتد.شما برای گوگل نمی‌نویسید، برای آدم های زنده می نویسید! گوگل زمانی رتبه محتوای شما را بالا می برد که مخاطب شما را انتخاب کند.الگوریتم رقص گوگل را شنیده اید؟ هیئت ژوری گوگل محتوای شما را آزمایش می‌کند. در ابتدا محتوای شما را در رتبه های بالا نمایش می‌دهد و بر اساس رفتار کاربر و عکس العمل‌های مخاطبان، جایگاه شما در گوگل ارتقا می یابد یا افت می‌کند. دقیقاً مثل رقصنده ای حرفه‌ای که به راحتی با آهنگ های مختلف می‌تواند بسیار مسلط و متوازن برقصد. محتوای شما هم در زمانی که از طرف خوانندگان زیاد دیده شود، انتخاب شود، خوانده شود و مخاطب پاسخ هایش را دریافت کند و همچنین نسبت به طول محتوا، زمان مناسبی برای خواندن مطلب در صفحه سپری کنند، گوگل به مرور کیفیت محتوای شما را درک کرده و رتبه مناسبی را به شما اختصاص خواهد داد.زیاد کتاب بخوانید!برای نوشتن محتوا در هر حوزه‌ای نیاز به دانش آن حوزه وجود دارد. حتی داستان‌نویس ها، برای داستان‌نویسی می‌بایست به تاریخ، ادبیات و شرایط سیاسی اجتماعی دوره ای که در آن زندگی می‌کنند، اشراف داشته باشد. زیرا نویسنده باید بتواند فضای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی، نوع پوشش و گویش را در دوره روایت داستان به درستی به نگارش درآورد.نوشتن محتوا در حوزه های دیگر نیز از این قاعده مستثنی نیست و نویسنده می‌بایست در مورد هر موضوعی که می ‌گارد اشراف، داشته باشد.خواندن کتاب‌های مرتبط با حوزه مورد علاقه شما و یا کسب و کاری که در آن فعالیت می‌کنید و هم چنین گوش دادن به پادکست، ذهن شما را باز می‌کند و دید سیصد و شصت درجه در تحلیل موضوعات و بررسی آنها به شما می‌دهد. همین‌طور با خواندن کتاب و نوشته‌های نویسندگان خوب و معروف، دایره لغات شما افزایش پیدا کرده و از تکرار مکرّرات نجات پیدا می کنید.خواندن به شما کمک می‌کند تا سبک نویسندگی خودتان را پیدا کنید و به مرور موضوعات خلاقانه‌تر، تیترهای جذاب‌تر و تمثیل‌های زیباتر در ذهنتان ماندگار شود. خواندن شعر نیز باعث می‌شود تا برخی از مطالب را به وسیله شعر خیلی کوتاه‌تر بیان کنید و محتوایتان را با استفاده از شعر و ضرب‌المثل‌های قدیمی غنی‌تر کنید.خواندن نگاه شما را تغییر می‌دهد و دریچه‌های جدیدی را بر روی شما می‌گشاید که تا قبل از آن ندیده بودید. زاویه دید نویسندگان مختلف نمایانگر زاویه دید دسته های مختلف از مردم است و به شما کمک می‌کند با نوع نگاه و تفکر مخاطبان آشنا شوید.خوب نگاه کنید!اگر برای شبکه های اجتماعی، محتوای بصری و متنی تولید می‌کنید، روزانه با افراد جامعه از طیف‌های مختلف سر و کار دارید. پس برای برقراری ارتباط اثربخش و بر جای گذاشتن یک اثر خوب باید بدانید، خوب نگاه کردن چگونه است؟ به اطراف کنجکاوانه نگاه کنید. ریزه کاری‌ها را ببینید، به رفتارهای مردم در انتخاب محصول و خدمات و وسواس‌هایشان دقت کنید. این باعث می‌شود در تولید محتوای بصری و متنی از خلاقیت بیشتری بهره ببرید و از جایی شروع کنید که خیلی ها حتی به آن توجه نکرده‌اند.از نوشتن نترسید!نمی‌دانم شما هم شنیده‌اید یا نه؟ ونسان ونگوک نقاش معروف، سال‌ها نقاشی نمی‌کرد، اما در سال‌های آخر عمرش نزدیک به بیست و یک هزار تابلو را نقاشی کرد. از میان هزاران اثر او فقط چند تا از آن‌ها بسیار معروف شده است.پس نترسید و زیاد بنویسید تا نوشتن را یاد بگیرید. نترسید و به احساستان، چشم‌هایتان و قلمتان اعتماد کنید. هیچ‌کس مثل شما نیست. هیچ کس مثل شما نمی‌بیند و کسی مانند شما نمی‌شنود. اینقدر باید بد بنویسید تا خوب نوشتن را یاد بگیرید.و در آخر مبتنی بر سئو بنویسید!اگر مواردی که گفته شد را در نوشتن محتوا رعایت کردید، می‌بایست محتوای شما برای صفحات وب، مبتنی بر قواعد سئو ویرایش شود.این را گفته‌ام و باز هم تکرار می‌کنم، حتی اگر بهترین سئوکاران مطلبی را سئو کنند، امّا آن مطلب از جذابیت‌های لازم برای درگیر کردن خواننده برخوردار نباشد، نمی‌تواند در رتبه‌های بالای گوگل جایگاه بدست آورد.متن بی‌کیفیت با سئوی خوب، مانند لباسی است که به دست بهترین خیاط دوخته شده و با زیورآلات بسیار زیبا تزئین شده، اما جنس پارچه بی‌کیفیت و زشت است و هر چقدر هم گران باشد، شما را مجذوب خود نخواهد کرد.در انتها مواردی را که برای نگارش مبتنی بر سئو باید رعایت کنید، را برایتان می آورم:-         برای موضوع خاص با توجه به کلمات کلیدی رتبه دار بنویسید.-         از کلمات کلیدی بی‌جا و بی ربط استفاده نکنید.-         متن‌های مبتنی بر سئو بیش از 300 کلمه هستند و هر چه مطلب جذاب تر و طولانی‌تر باشد، راحت‌تر می‌توان به سوالات موجود پاسخ داد.-         حتماً از تیتر استفاده کنید و تیترها را در جایگاه‌های مناسب بگذارید.-         هر پاراگراف سیصد کلمه‌ای، بهتر است تیتر مرتبط داشته باشد.-         قواعد نگارشی را رعایت کنید و درست بنویسید.-         از زیرعنوان‌ها و لینک دهی‌های درست استفاده کنید.-         از تصاویر مرتبط با متن استفاده کنید.اگر برای وب سایت می نویسید، افزونه‌هایی برای بررسی سئو هستند که بسیار به شما در ویرایش مبتنی بر سئو کمک می کنند، که تگ‌ها، متا تگ‌ها، توضیحات متا و عنوان‌های اصلی و فرعی را درست به کار برید. اما یادتان باشد، زمانی سئو بر روی متن تاثیرگذار است که محتوا در ذات خود جذاب، عمیق، آگاهی‌دهنده و ناب باشد.برای یادگیری قواعد شکسته‌نویسی، کتاب علی صلح‌جو پیشنهاد می‌شود.</description>
                <category>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</category>
                <author>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Aug 2020 16:44:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پلی میان مردم دنیــــــــــــا !!!</title>
                <link>https://virgool.io/mappub/%D9%BE%D9%84%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D8%A7-ljeyqre5ycfq</link>
                <description>خبرهای جدید رو که شنیدین. تحریم پشت تحریم! ایران هم که خدا رو شکر چون نفت خیزه، اکثر درآمد ارزی اش از طریق فروش نفت تامین میشه. حالا با احتساب نفروختن بنزین و کسب و کارهایی که لنگ لنگان دارن پیش میرن و کلی مجموعه تولیدی که نیمه فلج هستن و یکسری استارت آپ هایی که هنوز نوپا هستن و جون نگرفتن چه باید کرد؟خیلی کارهــــــــــا!!!ایران کشوری با پیشنیه طولانی و تمدنی 2500 ساله است. هرکدوم از سلسله هایی که در ایران حاکم شده ان، شعرا، ادبا و هنرمندان و حتی مردم عادی اثری از خودشون به جا گذاشته ان. بناهای تاریخی که بنا نهاده شده ان، قصرها، مکان های باستانی، کلیساها و مساجد و صدها بنای تاریخی باستانی و مکان گردشگری که هم برای خود ما بسیار جذاب و دیدنی هستن و هم میتونن گردشگران زیادی رو از سراسر دنیا جذب کنن. غیر از مکان هایی که گفتم خود زیست بوم ایران، پر از مکان های زیبای جنگلی، دریاچه ها، کوهستان ها و کویرهاست و خیلی ها علاقه دارن که به این جاهای بکر و زیبا برن، نفسی تازه کنن و از جلوه های طبیعی لذت ببرن.یکسری از مجموعه ها و استارت آپ ها هم هستن که در این زمینه مشغول به کار شده ان و فعالیت های جالبی انجام داده ان. برای اینکه بتونیم در این زمینه بهتر عمل کنیم به ملزوماتی نیاز داریم.- کشف و شناخت آثار باستانی، بناهای تاریخی ، فرهنگی هنری- معرفی و محتوای مرتبط و کامل برای هر کدام از این مکان ها- معرفی شرایط بازدید- راه های دسترسی و مکان یابی برای گردشگران- فراهم کردن تسهیلات برای دریافت بلیط یا اطلاع از زمان بندی بازدیدها- اطلاع رسانی از نحوه رود گردشگران به این مناطق چون گاهی وقت ها برخی از این مکان ها به تجهیزات خاص سفر نیاز دارن و خیلی کارهای دیگه که باید در این زمینه انجام شه.حالا اگه همین صنعت گردشگری مکان محور هم باشه و با استفاده از تکنولوژی های روز خودش رو آپدیت کنه خدمات بیشماری رو می تونه برای توریست ها و گردشگران فراهم کنه. اگه با دقت نگاه کنین متوجه میشین که مکان از اجزائ لاینفک صنعت گردشگری هست. چون با استفاده از سرویس زیرساخت نقشه و فناوری های مکان محور میشه...- مسیرهای گردشگری جدید تعریف کرد!- تورهای عمومی یا سفارشی‌ ایجاد کرد و به این ترتیب سبک جدیدی از ارائه خدمات به گردشگران رو تجربه کرد!-  مکان های گردشگری و بناهای باستانی و تاریخی رو معرفی کرد!-  برای اردو زدن یا پیک نیک، مکان یابی کرد!-  وسایل مورد نیاز و ساعت های حضور در هر مکان گردشگری و یا تاریخی رو از طریق اپلیکیشن اعلام کرد، تا بازدید کننده ها بتونن راحت تر برنامه زمانبدی خودشون رو داشته باشن!-  راه های دسترسی به تسهیلاتی مثل محل اقامت، سرویس های حمل و نقل، بازارهای خرید صنایع دستی رو معرفی کرد!-   محل رستوران ها و سرو غذاهای محلی و یا سوغات های محلی رو معرفی کرد!-  پارکینگ و خدمات تعمیرات اتوموبیل رو در شهرهای ناشناس بهشون نمایش داد!-  خدماتی مثل جایگاه های سوخت و خرید لوازم ضروری رو به گردشگران معرفی کرد!-  یا مترجم گویش ها و زبان های محلی رو براشون در اپلیکیشن طراحی کرده و ده ها خدمت که باعث میشه تجربه سفر دلپذیرتری رو داشته باشن!-  در زمین حفظ محیط زیست و حل کردن معضل نازیبایی این محل ها به دلیل ریختن زباله فرهنگ سازی کرد.با استفاده از نقشه و مکان محور نمودن صنعت گردشگری در قالب اپلیکیشن ها و برنامه های گوناگون می شه خدمات و تسهیلات رو در اختیار کاربران و گردشگران قرار داد. ما انواع گردشگری داریم که هر کدوم در نوع خودش میتونه ثروت رو به این کشور سرازیر کنه. اینجا گریزی می زنم به سایت الی گشت چون طبقه بندی خوبی در مورد انواع گردشگری داره و خوندنش خالی از لطف نیست.انواع مختلف گردشگری- اکوتوریسم (Eco-tourism)گونه‌ای از گردشگری است که در آن گردشگران برای دیدار از مناطق طبیعی نامسکون و دست‌نخوردهٔ جهان سفر می‌کنند و به تماشای گیاهان و پرندگان و ماهی‌ها و دیگر جانوران می‌پردازن. در اکوتوریسم صرفاً دیدار مطرح نیست بلکه آموزش محیط زیست و نفع‌رسانی به جوامع محلی و غیره ضروری و واجب است.به این‌گونه از گردشگران که از طبیعت زنده بازدید می کنن، نام اکوتوریست یا بوم گردشگر داده شده‌. بسیاری از کشورها بخش هنگفتی از درآمد خودشون رو از بوم گردشگران خارجی تأمین می‌کنن. در ایران توسط فرهنگستان معادل طبیعت‌گردی نام‌گذاری شده‌ که با توجه به ظهور زمین‌گردشگری در چند دهه اخیر در ایران و جهان این واژه با معادل‌سازی طبیعت‌گردی صحیح نیست و بهتره که اکوتوریسم رو معادل بوم گردشگری قرار بدیم.- گردشگری اخلاقی (Ethical Tourism)گردشگری اخلاقی یکی دیگه مفاهیم صنعت گردشگری است. مفهوم گردشگری در یک مقصد مشخص که به مسائل اخلاقی می پردازه . برای مثال بی عدالتی اجتماعی، حقوق بشر، رفاه حیوانات و یا محیط زیست از جمله نقاط توجه گردشگری اخلاقی است.- گردشگری محیط زیست (Environmental tourism)گردشگری که در محیط های طبیعی اتفاق می افته و تاکید بر فهمیدن و حفظ محیط طبیعی داره.- ژئوتوریسم(Geo tourism)مفهوم دیگه ای در بین مفاهیم صنعت گردشگری و توریسم است که ویژگی جغرافیایی یک مکان رو مد نظر داره. از محیط طبیعی گرفته تا میراث تاریخی، زیبایی شناسی، فرهنگ و رفاه ساکنان اون رو هم در بر می گیره. (بر پایه تعریف مجله نشنال جئوگرافیک)- گردشگری طبیعت (Nature Tourism)سفر مسئولانه به مناطق طبیعی، که محیط زیست رو حفظ می کنه و رفاه مردم محلی رو بهبود می بخشه. (منبع: پارک تگزاس و حیات وحش)- گردشگری مبتنی بر طبیعت(Nature-based tourism)اصطلاح گسترده ای که تمام تجارب مفاهیم صنعت گردشگری رو در محیط های وحشی و طبیعی در بر می گیره. گردشگری مبتنی بر طبیعت شامل تمام اشکال گردشگری هست که از محیط های طبیعی نسبتا دست نخورده با جاذبه های مختلف و محیط های اولیه، تشکیل شده. این مفهوم از صنعت گردشگری می تونه شامل فعالیت های فکری، هیجانی و غیرمخربی باشه که به نوبه خود می تونه شامل اکوتوریسم و گردشگری حفاظتی (conservation tourism) نیز بشه.- گردشگری فقر زدا (Pro-poor Tourism)گردشگری که نتیجه اون افزایش سود خالص برای مردم فقیر در یک مقصد گردشگری هست.- گردشگری مسئولانه (Responsible Tourism)گردشگری که منافع جوامع محلی رو به حداکثر ظرفیت اون برسونه؛ عوامل منفی اجتماعی یا محیطی رو به حداقل برسونه و به مردم محلی کمک کنه تا فرهنگ هایی که در معرض خطر انقراض، زیستگاه ها و گونه های جانوری و محیطی رو حفظ کنن.- گردشگری پایدار(Sustainable Tourism)گردشگری که تاثیرات اقتصادی، اجتماعی و زیست محیطی کامل و جامعی برای زمان حال و آینده خود به همراه داشته باشه. به نیازهای بازدیدکنندگان، صنعت های مختلف، محیط زیست و جوامع میزبان نیز رسیدگی می کنه. البته کسانی که در رشته گردشگری و جهانگردی تحصیل می کنن، در منابع مختلف تعریف متفاوتی رو برای این نوع مفهوم صنعت گردشگری پیدا خواهند کرد. هر چند که مجموع مفاهیم هر یک از این تعاریف، یکسان هست.- گردشگری حیات وحش (Wildlife tourism)از دیگر مفاهیم صنعت گردشگری است که ارتباط نزدیکی با حیات وحش و طبیعت رو فراهم می کنه.اصول اکوتوریسماکوتوریسم در مورد ادغام حفاظت، جوامع مختلف و سفرهای پایدار است. این مفهوم در بین مفاهیم صنعت گردشگری به این معنیه که افرادی که در فعالیت های اکوتوریسمی شرکت می کنن، باید اصول اکوتوریستی زیر رو بپذیرن و رعایت کنن:به حداقل رساندن اثرات فیزیکی، اجتماعی، رفتاری و روانی در مکانی که به آن وارد می شن.ایجاد آگاهی و احترام نسبت به محیط زیست و فرهنگ منطقه مورد نظر.ارائه تجربیات مثبت برای هر دو طرف بازدید کننده و میزبان.ایجاد کننده مزایای مالی مستقیم برای حفاظت مکان گردشگری.تولیدمزایای مالی هم برای مردم محلی و هم برای صنایع کوچک و تولید کنندگان خصوصی.تجربیات به یاد ماندنی را برای بازدیدکنندگان به وجود می آورد. در نتیجه به افزایش حساسیت افراد نسبت به محیط زیست اطرافشون، فرهنگ مورد بازدید و اجتماع میزبان، کمک می کنه.طراحی، ساخت و بهره برداری از تأسیساتی که کمترین اثر رو در محیط به جای بگذاره.حقوق و اعتقادات معنوی مردم بومی در جامعه بازدید شونده رو به رسمیت بشناسه و با همکاری اون ها برای ایجاد توانمندسازی افراد کار کنه. https://corp.map.ir/%da%af%d8%b1%d8%af%d8%b4%da%af%d8%b1%db%8c-%d9%87%d9%88%d8%b4%d9%85%d9%86%d8%af-%d8%af%d8%b1-%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d9%87%d9%88%d8%b4%d9%85%d9%86%d8%af/  https://corp.map.ir/%da%af%d8%b1%d8%af%d8%b4%da%af%d8%b1%db%8c-%d9%85%da%a9%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ad%d9%88%d8%b1/ </description>
                <category>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</category>
                <author>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2019 14:13:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نان بپز بیار!</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mohamadi/%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%BE%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1-beulaqqjeixo</link>
                <description>وقتی نان می خواهیم، بهم نگو رفتم نانوایی بسته بود، برو نان بپز بیار :)این جمله رو همیشه آقای ظهوری می‌گفت، اولین مدیرم.یه زمانی من توی انجمن دارت ایران کار می‌کردم و هم‌زمان هم دانشجو بودم، اولین تجربه کاریم بود. اونجا خیلی چیزها رو یاد گرفتم. سحرخیزی، متعهد بودن و تیمی کار کردن و تکرو نبودن رو. می‌گفت شرکت، خونه تونه. کار نباید لنگ بمونه، شاید تو نتونی مثل همکار متخصصت اون کار رو انجام بدی ولی جاش رو خالی نگذارین. منظورش این بود باید  آچار فرانسه باشین.همیشه وقتی می‌خواست بهت کار بسپره می‌گفت: فلان چیز رو برای کارمون نیاز داریم. اگه می‌گفتیم بلد نیستم. جواب می داد برو فلان جا و فلان قسمت، بخون، ببین، می‌فهمی چیکار کنی! بهت سرنخ می داد.و تو می‌رفتی ته قضیه رو درمیاوردی و یاد می‌گرفتی. جوری که هیچ کسی اونطوری بهت یاد نمی داد. می‌گفت من کاری باهاتون می‌‍کنم که کسی بهتون نه نگه و اعتماد به نفستون بالا بره. می‌گفت شما همتون قدرت انجام و یادگیری بالا برای کارهای مهم و سخت رو دارین ولی خودتون نمی دونین و از دریچه کوچیک به خودتون نگاه می کنین. خودش هم همین‌طوری بود. باورش این بود که تو موفق نمی‌شی مگر کسی به تو اینه بگه. از همون موقع‌ها به بعد خیلی وقتا شد که خیلی چیزها رو بلد نبودم، نشنیده بودم، ندیده بودم و نمی‌دونستم، ولی این دیگه نه آزارم میداد و نه خجالت می‌کشیدم. توی یادگیری خودم رو با کسی مقایسه نکردم. چون این رو فهمیدم که هر کدوم از ماها روش‌های گوناگونی رو برای یادگیری انتخاب می‌کنیم. یکی زیاد می‌خونه، یکی باید عملی انجام بده، یکی بیشتر شنیداریه، یکی باید ببینه تا یاد بگیره، یکی سریع می‌فهمه و هرکی مدل خودش رو داره. یه جاهایی تو می‌لنگی و بقیه قوی‌ترن و یه جاهایی تو خوب هستی و بقیه آرزوشونه اونطوری باشن.یه کار جالبی دیگه‌ای که می کرد تو رو پرت می کرد وسط ماجرا، مثل منجنیق! باید دست و پا می‌زدی تا انجامش بدی! ولی بعد از اتمام ماجرا قهرمانی می‌شدی واسه خودت. یعنی دقیق حرف سرخپوست‌‍ها رو عملی می کرد که میگن: &quot;همه چیز اونوره ترسه! باید بری توی دل ترس و انجامش بدی.&quot;صبح که بیدار شدم تمام خاطرات اون روزها از ذهنم گذشت، سال 84 بود یادش بخیر...خوبه آدم با یه مدیر این‌طوری کار کنه. اون‌وقته که در عین عمیق بودن چندکاره هم میشی و کاری برات نشد نداره. البته الان هم من چندتا همکار و مدیر و دوست خوب در کنارم دارم که من رو پرت کردن وسط یه ماجرای تازه...</description>
                <category>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</category>
                <author>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Oct 2019 14:36:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما می‌خواهیم مشکلی را حل کنیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@s.mohamadi/%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%AD%D9%84-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-kmrcmj5w0ni1</link>
                <description>هر چیزی که از اولش خوب نیست! کلی مشکلات وجود داره، کاستی داره، باید هی خراب شه! هی درست شه! تا بشه اون چیزی که قرار بشه. باید ایرادهاش دربیاد. با دقت بررسی اش کنی، مشکلاتش رو برطرف کنی تا به اون استانداری که دوست داری برسه! توی مسیرت هم چاله و پرتگاه، پستی، بلندی، سختی، مقاومت و کلی انتقاد هم وجود داره، ولی تو باید پیش بری، بسازی تا بالاخره اون ایده رو به انجام برسونی نه به سرانجام :) فرایند ساختن، رشد دادن، رشد کردن، ادامه داره و تمامی هم نداره. شرکت بنز هنوز هم ایده های جدید مطرح می کنه و هر بار محصولی متفاوت رو روانه بازار می کنه و روی همون محصول باز هم کار میکنه تا بتونه بهترین در نوع خودش باشه.تمامی این مفاهیم از دل استاندارد سازی میاد بیرون، یعنی چی؟ یعنی هرچیزی که ارائه می کنیم،چه محصول، چه خدمت، چه دانش و یا هر چیز دیگه، روز به روز کیفیتش بهتر بشه و بتونه مسئله ای رو به بهترین شکل ممکن حل کنه. یعنی راه رو کوتاه کنه، یعنی در فرایند انجام هر کاری سریع تر بشیم. استانداردسازی در هر کاری که می کنیم، زمان رو کوتاه کرده و بهره وری رو بالا میبره، همتون بهتر از من می دونین.ژاپنی ها استراتژی ای به نام کایزن دارن که یکسری قواعد خاص داره. این قاعده ها خیلی ساده، قدم به قدم و روزمره هستن و باعث میشن اون اتفاق خوبه در کارها بیوفته، اونا میگن وقتی کاری رو شروع میکنی باید کارهای زیر رو انجام بدی- نگید چرا نمیشه. فكر كنين چگونه مي تونین اون رو انجام بدین.- نگران وجود مشکل نباشین. همين الان براي رفع اون اقدام کنین.هیچوقت راضي نباشين. باور داشته باشين كه هميشه راه بهتري هم وجود داره.نگران اشتباه کردن نباشین، بلافاصله سعی کنین مشکل رو برطرف کنین.هیچگاه دنبال كمال مطلوب نگردين. اگر 60% از تحقق هدفتون اطمينان دارين دست به كار شین.همیشه براي حل ریشه ای مشكلات 5 بار از خودتون بپرسين چرا؟(گمبا) محل واقعي رويداد خطاست. سعي نكنين از دفتر كار خودتون مشكلات رو حل كنين.در محل حاضر باشین.هميشه براي حل مشكل از داده و اطلاعات كمي و به روز استفاده كنين.براي حل مشكل بلافاصله به دنبال هزينه كردن نباشين. از خردتون استفاده كنين. اگر عقلتون به جايي نرسین، از همكارانتون بپرسین و از خرد جمعي استفاده كنين.هيچ وقت جزئيات مسئله را فراموش نكنين. ريشه بسياري از مشكلات بزرگ در همین نكات ريزه و جزئیاته .حمايت مدير ارشد، بايد مشهود و ملموس باشه. مدیر ارشد با حرف کاری رو پیش نمی بره.براي حل مسائل هر جا كه امكان اون وجود داره از واگذاري اختيار به زيردستان ابا نكنين.هيچ وقت به دنبال مقصر نگردين.هيچ گاه عجولانه قضاوت نكنين.مديريت ديداري و انتقال اطلاعات بهترين ابزار براي حل مسئله به صورت گروهي است.ارتباط يك طرفه دستوري از بالا به پايين مشكلات سازمان را پيچيده تر مي كنه. مديريت ارشد بايد با لايه هاي پايين تر مجموعه ارتباط دو جانبه داشته باشه.انسان ها توانايي ­هاي بیشماری دارن. از الگوهاي چند مهارتي و غني سازي شغلي براي شكوفا شدن اون ها استفاده كنين.کارهایی رو انجام بدین كه براي سازمان شما ارزش افزوده ايجاد مي كنه.فراموش نكنين  كه 5 ت، پايه و بنيان ايجاد محصولي با كيفيت است.از الگوهاي كار گروهي در حل مسائل محيط كارتون رو استفاده كنين.حذف مودا یا (اتلاف) فرآيندي تمام نشدنی است. هيچ وقت از اين كار خسته نشیناین چرخه رو مدام تکرار کنین.این دقیقا همون کاریه که باید برای استاندارد سازی استفاده بشه و مطمئنا نتیجه اش باورنکردنی خواهد بود.بچه ها ما توی کشوری زندگی می کنیم که در یک دوره زمانی با بی کیفیتی شدید محصولات، خدمات و پشتیبانی روبرو بوده ایم و تصویر ذهنی مون هم بر همین اساس خیلی خراب شده. از من و شماها این داستان شروع میشه، هیچ کسی از بیرون نمی تونه مساله ما رو حل کنه. ما هستیم که تغییر می دیم،  درست می کنیم، میسازیم و دوباره اعتماد سازی می کنیم. این روزها انتقاد کردن راه حل نیست. باید کار کرد. باید حل کرد.من سعی کردم این تفکر رو سرلوحه خودم قرار بدم. شاید کمی و کاستی داشته باشیم، ولی روزانه باید تلاش کنیم تا خودمون رو به سطح استاندارد نزدیک کنیم. هر روز بتونیم مسئله ای از کسب و کارها رو حل کنیم .با ارائه خدمات و محصولات و سرویس های با کیفیت اعتماد سازی کنیم و همه دوستانمون رو در مجموعه های دیگه هم به این تفکر دعوت کنیم . تا روزی که برای مثال زدن از موفقیت از شرکت‌های خودمون بگیم.  از مدیرانمون، از فرهنگ سازمانی مون، از نحوه کارکردن و ارائه محصولاتمون. تا روزی که  خیلی دور هم نیست، افتخار کنیم که از سرویس های خدمات و محصولات ایرانی استفاده می کنیم.روز استاندارد که فقط یک نامگذاری ساده است. استاندارد سازی رو فرهنگ خودمون قرار بدیم تا فقط یک نام نمونه.</description>
                <category>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</category>
                <author>Sahar Mohamadi | سحر محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2019 14:39:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>