<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیما اورازانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@s.nima.orazani</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:11:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>نیما اورازانی</title>
            <link>https://virgool.io/@s.nima.orazani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روانشناسی مثبت گرا به مثابه یک فریب</title>
                <link>https://virgool.io/@s.nima.orazani/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8-barpetq4l8wj</link>
                <description>واقع گرایی حزن انگیز: تفکر و افسردگیصرف نظر از بستر تاریخی ای که منجر به ظهور و رشد سریع روانشناسی مثبت گرا (positive psychology) شد همواره باید به این پرسش دامن زد که آیا اینهمه تاکید بر عواطف مثبت و مثبت اندیشی سبب نوعی کوری و غفلت نسبت به بخشی از واقعیت نمی شود؟ بگذارید طور دیگری مسأله را طرح کنم. اگر ساختارهایی (از جمله خانواده و مدرسه) که در آن رشد، زندگی و کار می کنیم از رهگذر نادیده گرفتن نیازهای بنیادین روانشناختی ما از جمله عاملیت (agency) و خودتعیین گری (self-determination) سبب غم/ناراحتی/خمودگی/افسردگی مان شوند در این صورت آیا مثبت اندیشی سبب کوری مان نسبت به این ساختارهای معیوب نمی شود؟ آیا رویکرد روانشناسی مثبت بیماری نهفته در ساختارها را از رهگذر بیمار نامیدن افرادی که به این ساختارهای معیوب واکنش نشان می هند به آنها برون فکنی نمی کند؟ آیا روانشناسی مثبت خواسته یا ناخواسته سبب تداوم این ساختارهای معیوب نمی شود؟ آیا نباید این به اصطلاح «بیماری» را واکنشی سالم به ساختاری معیوب تلقی کرد؟ در چنین وضعیتی پناه بردن به راه کارهایی که از سوی روانشناسی مثبت عرضه می شود به چه معنا خواهد بود؟ هایدی دخترک عاشق طبیعت را به یاد بیاورید که مجبور به کوچ اجباری به شهر و به همین دلیل دچار افسردگی شد (من فعلا از نقد روایت رمانتیزه شده ای که این داستان ها از زندگی روستایی عرضه می کنند و معنای نهفته در آن صرف نظر می کنم). روانشناسی جریان غالب به راحتی و بی هیچ تاملی سازوکارهای دفاعی شخصیت هایدی را ضعیف می شمرد و بلافاصله سعی می کند تا به او راه های «انطباق» و «سازگاری» را «آموزش» دهد. به عبارت دیگر روانشناسی جریان غالب بی هیچ معطلی سراغ فرد می رود بی آنکه وی را به مثابه سوژه ای در گفتمان های موجود معنا کند و نه «فردی» که «متاثر از محیط» است.آنچه روانشناسی جریان غالب در انجام آن تعلل نمی کند برچسب زدن به فرد، بیمار تلقی کردن او، قرار دادن بار تغییر بر دوش او، برخورد از موضع قدرت با او (تو بیاد این و آن مهارت را که من به تو آموزش می دهم یاد بگیری) و در نهایت «طبیعی» خواندن این است که انسان سالم و رشد یافته باید توانایی انطباق با محیط را داشته باشد. و چقدر طنین این رویکرد به ذهن مدرن ما آشناست. بالاخره ما هم سوژه ی همین گفتمان هستیم یعنی گفتمان مدرن. می شود به هایدی آموخت که مثبت اندیش باشد و دائم سویه های مثبت زندگی شهری را در ذهن خود تکرار (بخوانید نشخوار) کند. این همان روانشناسی ای است که در نسبت با وضع موجود منفعلانه عمل می کند. در حقیقت چنین روان شناسی ای عاملیت سوژه را نادیده می گیرد و وی را تبدیل به موجودی منفعل در برابر شرایط می کند. این روانشناسی به دلیل کوری اش نسبت به ساختارها وضع موجود را طبیعی تعریف می کند و آنکه توانایی انطباق با آن را نداشته باشد بیمار تلقی می کند. تناقض روانشناسی مدرن اینجاست که حتی همواره با مبانی خویش وفادار نمی ماند. برای مثال عاملیت و خودتعیین گری انسان در محل کار تا حد بسیار زیادی نادیده گرفته می شود. در محل کار این اوست کن باید از این نیازهای بنیادین خویش درگذرد و به عبارت مارکس به از خودبیگانگی (self-alienation) تن در دهد.اما می توان رهیافتی مبتنی بر روانشناسی انتقادی به این مسأله برگزید. روانشناسی انتقادی همان چیزی را که روانشناسی جریان غالب بیماری می نامد واکنش سالم سوژه به ساختاری معیوب تلقی می کند. اینجاست که متناقض وار «بیماری» حاکی از «سلامت» است. آنکس که در ساختار حل و از خود بیگانه نشده و هنوز برای حفظ عاملیت و خود تعیین گری اش در مبارزه با ساختارها توانش را از دست می دهد هنوز یک توانایی برایش باقی مانده و آن توانایی بیمار شدن است و این همان توانایی ای است که روانشناسی جریان غالب از وی می گیرد. از این جهت شخص به اصطلاح «سالمی» که در ساختار معیوب بی مشکل زندگی می کند بیمار است چون از خود بیگانگی اش به وی امکان بیمار شدن نمی دهد. مدرنیته تا آنجا که بتواند سوژه ی رام تربیت می کند. در این بستر است که روانشناسی انتقادی جای سالم و بیمار و تعاریف ناظر به آنها را باژگونه می کند. پژوهش هایی که در دهه ی ۸۰ میلادی توسط الوی و آبرامسون ذیل عنوان واقع گرایی حزن انگیز (depressive realism) انجام شدند به روش های گوناگون نشان دادند که افراد افسرده در مقایسه با دیگران از واقع بینی بیشتری هم نسبت به خود و هم نسبت به محیط برخوردارند. اگر چه به این پژوهش هااشکالاتی وارد شده اما باید دو نکته را همواره در نظر داشت: نخست اینکه بسیاری از دیگر یافته های موجود در روانشناسی هم دچار مشکلاتی کم و بیش مسأله هستند و دوم اینکه چون چنین یافته هایی گفتمان غالب در روانشناسی را به چالش می کشد حمله علیه آن هم جدی تر خواهد بود. به هر تقدیر خواستم به مخاطب در باب روانشناسی مثبت گرا هشدار دهم.</description>
                <category>نیما اورازانی</category>
                <author>نیما اورازانی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jan 2021 09:34:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کودکی ۱۱ ساله دست به خودکشی می زند؟ رویکردی مبتنی بر روانشناسی انتقادی</title>
                <link>https://virgool.io/@s.nima.orazani/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%DB%B1%DB%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF%DB%8C-ezf35jm1xntu</link>
                <description>طبیعتا وارد حوزه ای که در آن تخصص ندارم - روانشاسی بالینی - نخواهم شد. البته راستش را بخواهید به چنین رویکردهایی که نگاه آسیب شناسانه دارند با احتیاط بسیار باید نگریست. اما چرا؟ در ذیل به چند دلیل اشاره می کنم تا نشان دهم در تصویری کلی و از بالا نگاه های آسیب شناسانه نه تنها از حل مساله برنمی آیند بلکه اتفاقا رسیدن به راه حل را به تاخیر می اندازند.نخست. تبیین های آسیب شناسانه ی روانشناختی معمولا از ساده ترین راه هایِ تبیینِ چنین وقایعی هستند. ذهنِ تنبل افراد وقتی با چنین اخبار ناگوار و کم بسامدی دچار می شود بسیار مستعد این است که به ساده ترین تبیین متوسل شود. تبیین های آسیب شناسانه نیز یکی از این تبیین ها هستند. دلیل دوم بدبینی من به تبیین های آسیب شناسانه ی روانشناختی این است که بار عمل و تقصیر را بر دوش ژن، فرد، خانواده و خلاصه آن دسته از اموری می گذارد که در نهایت تغییر سیستماتیکی را طلب نمی کنند. در این رهیافت فرد، خانواده و هرآنچه در درون او یا در نزدیکی او هستند مقصراند و نه ساختاری که چنین شرایط بدی را برای شهروندانش رقم زده است. پس اگرچه تبیین های آسیب شناسانه ی روانشناختی ممکن است اما باید بسیار موشکافانه مورد بررسی قرار بگیرند.دوم. باید به این توجه داشت که برای بعضی از کودکان شبکه ی اجتماعی ای که از دوستان خود دارند مهم ترین یا از مهم ترین چیزهایی است که در زندگی دارند. برای کودکی که در منزل نه وسیله ی بازی دارد، نه به دلیل کرونا توانایی بیرون رفتن از خانه را دارد حلقه ی دوستانش همان چتر حمایتی روانشناختی است که همواره از آن استفاده می کرده است تا خود را در برابر ناملایمات یک زندگی فقیرانه محافظت کند. از این جهت باید گفت هویت اجتماعی کودک و جایگاهی که در گروه همسالان دارد در سلامت او نقش بسیار جدی ای را ایفا می کند.سوم. اما نکته ی مهم دیگر اینکه در بستر اجتماعی ای که در آن زندگی می کنیم با چند فرآیند مواجهیم. یکی اینکه «تصویری» از حداقلی از رفاه برای ما ترسیم می شود. من فعلا به درستی یا نادرستی این تصویر کار ندارم. اما برای ما در این زمانه دست کم «تصویر» داشتن یک گوشی هوشمند لوکسی به نظر نمی آید. خوب خواهید گفت برای عده ای امری لوکس است. با شما موافقم. اما توجه کنید در بستر بزرگ اجتماعی ای که در آن زندگی می کنیم آن فرد فقیر با این تصویر مواجه است که بسیاری گوشی هوشمند دارند. پس «تصویر»ی از حداقلی از رفاه وجود دارد که او از آن محروم است. الان می توان به نحو قابل دفاعی چنین ادعا کرد که دیگر گوشی هوشمند داشتن امری طبیعی و فراگیر است.چهارم. اما طبیعتا این محرومیت تنها به نداشتن یک گوشی هوشمند ختم نمی شود. این محرومیتْ محمدِ ما را از چه چیزهایی محروم می کند؟ از مشارکت در یک فعالیت جمعی که دیگر همسالان او در حال انجام او هستند. ما به این وضعیت می گوییم حذف اجتماعی یا همان social exclusion. پژوهش های روانشناسی اجتماعی عصب نگر نشان می دهند که وقتی ما انسان ها تجربه ی حذف اجتماعی را از سر می گذرانیم همان منطقه ای از مغزمان شروع به فعالیت می کند که وقتی دردمان می گیرد. تو گویی وقتی به لحاظ اجتماعی از فعالیتی که دیگران در حال انجام آن هستند به کناری نهاده می شویم کسی دارد ما را کتک می زند. عضویت اجتماعی از نیازهای بنیادین انسان است که وقتی از آن کنار گذاشته می شود چنین واکنشی نشان می دهد. (همین جا بگویم که در پژوهش های روانشناسی اجتماعی برای القای حس حذف اجتماعی در شرکت کنندگان تنها کافی است از وی بخواهند تا وارد یک بازی بسیار ساده ی کامپیوتری شود. در این بازی دو یا سه شخصیت انیمیشنی در حال پاس دادن یک توپ به یکدیگر هستند و شرکت کننده هم یکی از بازیگران است. چندین نوبت توپ بین شخصیت های انیمیشنی پاسکاری می شود ولی به شرکت کننده پاسی داده نمی شود. همین کافی است تا در شرکت کننده حس حذف شدگی اجتماعی پیدا شود. دقت کنید که با چنین فعالیت پیش پاافتاده ای ما بزرگسالان احساس حذف شدگی می کنیم. حال تصور کنید محمد ما از جمع دوستانش حذف شده است آنهم به خاطر یک گوشی هوشمند که از نظر او خیلی ها ان را دارند و داشتنش عادی است)پنجم. بگذارید اندکی هم از یکی از مفاهیم روانشناسی سنتی که این روزها مد هم هست  استفاده کنم. محمد ما برای مواجهه با عاطفه ی منفی ای که تجربه می کند مجهز به چیست؟ طبیعتا مهارت های هیجانی را می توان آموزش داد. اما آیا همان مدرسه ای که تا پیش از کرونا محمد ما به آن می رفته اهمیتی برای چنین موضوعی قائل بوده است؟ نظام آموزش و پرورش ما درگیر ریاضی و فیزیک و دینی و خلاصه مسائلی است که بیشترشان در بزرگسالی به هیچ درد محمدها نمی خورد اما آنچه واجب است اصلا جایی در نظام آموزشی ندارد یا دست کم جایی بسیار اندک را به خود اختصاص داده است. پس آن نهادهایی که قرار بوده است هوش عاطفی و هیجانی شهروندانش را عمق ببخشند مشغول کار دیگری بوده است.ششم. بگذارید نهیبی هم به خودمان بزنیم. ما که در تربیت فرزندانمان نقش ایفا می کنیم چه کرده ایم تا به کودکانمان ارزش های والای زندگی را منتقل کنیم؟ آیا کنش های ما والدین به فرزندانمان در عمل نشان می دهند که در سبک زندگی مان دستاوردهای مادی و اجتماعی مهم اند یا رشد شخصیتی و اخلاقی یا تلاش در مسیر عدالت اجتماعی و فداکاری برای دیگری و ارزش هایی از این دست؟ به عبارت دیگر ما در همین فرآیند اجتماعی کردن فرزندانمان است که به آنها اهمیت مسائل را منتقل می کنیم. البته من در این توهم نیستم که ما در مقام فرد عاملیت بالایی داریم. نه، اما اینگونه هم نیست که در برابر محیط دست و پایمان کاملا بسته باشد. ما هم می توانیم روایت های خودمان را بیافرینیم و این روایت ها را دائما در عمل تکرار کنیم تا فرزندانمان در همین خرده فرهنگ های مخالف با جریان غالب هنجارهای خود را بیافرینند.</description>
                <category>نیما اورازانی</category>
                <author>نیما اورازانی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Oct 2020 14:56:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دینداران غیرحکومتی در مهاجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@s.nima.orazani/%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-xpefz8mwy5bt</link>
                <description>الف. شکی نیست که تعداد زیادی از مهاجران مقیم کانادا زخم های عمیقی را بر تن و روان خویش دارند. این زخم ها از سوی حکومت دینی ایران به آنها تحمیل شده است. این عده به دلایل روانشناختی کاملا قابل فهم، معمولا از دین و دینداری - دست کم به معنای مرسوم آن - گریزانند.ب. در عین حال هستند دیندارانی که به همان دلیلی مهاجرت کرده اند که بسیاری دیگر، یعنی برای داشتن یک زندگی با ثبات (هم به معنای اقتصادی آن و هم به معنای سیاسی آن)، توانایی برنامه ریزی برای آینده ی خویش و فرزندانشان، تحصیل در دانشگاه های خوب، بهره مندی از آزادی های مدنی (برای مثال عرضه ی خوانش های مدرن تر از دین و دینداری) و ...پ. این دینداران اما همان ظاهری را دارند - البته نه همیشه - که حکومت دینی ایران تبلیغ می کند. همان باورهایی را دارند - البته نه در همه ی موارد - که حکومت دینی ایران برای سرکوب مخالفانش به آنها متوسل می شود. اما آیا می توان تنها به صرف شباهت علیه عده ای پیشداوری و تبعیض داشت؟ت. در عین حال نباید فراموش کنیم که هستند عده ای که در لباس دینداری - و البته در لباس مخالف دین هم - کارشان به قول سعدی در پوستین خلق افتادن است و از این آن خبر گرفتن (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل). اینگونه است که در تعاملات روزمره، عده ای هرگونه دینداری که بعضی از ظواهرش شبیه دینداری به سبک حکومت است را - مثلا حجاب داشتن یا در مراسم عزاداری حسین بن علی شرکت کردن - مساوی می دانند با حامی حکومت بودن یا مبلغ ایدئولوژی وی بودن. دقت کنیم که هستند کسانی که واقعا چنین هدفی را دنبال می کنند. اما پرسش اینجاست که آیا همه ی دینداران از این دست هستند؟ اگر گرایشمان این است که به این پرسش پاسخ «بله» بدهیم در همان دامی گرفتار شده ایم که نامش پیشداوری و تبعیض است.ث. نکته ی دیگری که بخشی از زخم خوردگانِ از حکومتِ ایران را به نوعی وادار به واکنش هایی می کند که نمونه های افراطی آن را در درگیری های هر ساله ی عزاداری محرم در تورنتو می بینیم نوعی احساس اضطراب است. ما که از حکومتی دینی زخم خورده ایم گاه این اضطراب و تشویش را داریم که مبادا اینان در اینجا هم دست بالا را بگیرند. همین اضطراب عده ای را به تشویق به رفتارهایی می کند که در فیلم هایی که دست به دست می شوند می بینیم. در حقیقت خشونت یا ایجاد مزاحمت برای برگزاری مراسم دینی تا حدی از همین حس اضطراب نشات می گیرد.ج. این را هم بیفزایم که عده ای از مهاجران چنین می گویند که برای رهایی از همین نمادهای مذهبی مهاجرت کرده اند و وقتی دوباره همین نمادها را در کشور میزبان می بینند تو گویی کسی در گوششان می گوید: «seriously»؟ هر چه نمادهای مذهبی که برای عده ای نماد سرکوب است بیشتر در مجامع عمومی دیده شوند حس اضطراب و شاید خشم و نفرت بیشتر می شود و اینگونه عده ای واکنش نشان می دهند.چ. اما آن دیندارانی که نه با حکومتند و نه در ضمیر خویش «خواهان حسینیه کردن کاخ سفید» هستند، آیا آنها هزینه ی ظلم حکومت و اضطراب آن زخم خوردگان را نمی دهند؟ به این هم اضافه کنید نوع تصویری که از مسلمانان و مسلمانی در رسانه های اینجا وجود دارد. تنها کافی است نگاهی به اخبار یا سریال ها و فیلم های نتفلیکس بیندازید تا دریابید که تصوری که از مسلمانان و مسلمانی عرضه می شود خلاصه می شود به فردی که الله اکبر می گوید و خود یا مکانی را منفجر می کند. جالب و بهتر است بگویم دردناک اینحاست که از آشنایی که به راستگویی اش باور دارم می شنیدم که دیدنداران مهاجر از سوی گروه های حامی حکومت تحت فشارند که رفتار و دینداری خویش را مطابق میل و سلیقه ی آنان تنظیم کنند. وضع تراژیک دینداران غیرحکومتی اینگونه است که از همه سو در فشارند. از آن سو متهم به طرفداری از حکومت هستند و از این سو متهم به سرکشی از روایت حکومت از دینداری. ح. شنیده ام از افرادی که می پرسند چرا اینان مرز خود را با حکومتیان روشن نمی کنند. این پرسش را که می شنوم یاد این می افتم که همین انتظار را حکومت ایران دائما از این و آن دارد تا مرزهای خود را با این و آن روشن کنند. ما آنجا می گوییم که «تو کیستی که از من بخواهی مرزم را با هر که تو می گویی تعیین کنم» پس اینجا هم منصفانه نیست که از دیگران چنین چیزی بخواهیم. علاوه بر این همه ی ما در ایران عزیزانی داریم که می خواهیم برای دیدنشان قادر به رفت و آمد به ایران باشیم. آیا چنین درخواستی واقعا همدلانه و معقول به نظر می رسد؟خ. از نظر من بسیاری از ما مهاجران می توانیم با سعه ی صبر، اعتمادسازی، خارج شدن از comfort zone خویش و گفتگو در باب چیزهایی که معمولا آنها را به سکوت برگزار می کنیم خط های باریک و ظریفی که بین گروه های مختلف اجتماعی وجود دارد را تا حدی بازشناسایی کنیم و اینگونه هم از رنج خود و هم از رنج دیگران بکاهیم. </description>
                <category>نیما اورازانی</category>
                <author>نیما اورازانی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Sep 2020 04:40:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کسی هزینه ی تحریم های اقتصادی را می پردازد؟ گزارشی از یک پژوهش (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@s.nima.orazani/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%AF-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%DA%98%D9%88%D9%87%D8%B4-%DB%B1-m26oz8zuxrvr</link>
                <description>صرف نظر از گرایش های سیاسی که این روزها گویا بر هر چیز دیگری سایه افکنده اند، می توان برای بررسی اثر تحریم های اقتصادی (economic sanctions) به داده ها رجوع کرد. در این نوشتار کوتاه من به بررسی اثر تحریم های اقتصادی بر وضعیت حقوق بشری کشورهای تحریم شده می پردازم. اما مهم تر از آن قصدم معرفی رویکرد علمی (scientific) و پژوهش‌محور (research-based) به موضوعات سیاسی است. چیزی که در رسانه ها یا از آن خبری نیست یا بسیار اندک است. می توان از سر نفرت از این و آن با تحریم ها موافق یا مخالف بود، اما عقده گشایی سیاسی یکسره با کار پژوهشی  بیگانه است. این روزها اولی مد است و دومی کمیاب. تاریخ تحریم های آمریکا علیه ایران به سال ۱۹۷۹ میلادی و اشغال سفارت آمریکا در ایران به دست دانشجویان پیرو خط امام بازمی گردد.وقتی می گویم تاثیر تحریم های اقتصادی بر حقوق بشر منظورم از حقوق بشر عبارت است از کشتارهای فراقانونی (extrajudicial killings، در کشورهایی که مجازات اعدام دارند، کشتن انسان ها در بعضی موارد در مقام مجازات کاری قانونی است)، ناپدید شدن شهروندان (disappearance)، تعداد زندانی های سیاسی (political prisoners) و شکنجه (torture) می باشد. پِکسِن (۲۰۰۹) داده های حقوق بشری مربوط به ۹۵ کشور تحت تحریم را از سال ۱۹۸۱ تا ۲۰۰۰ جمع آوری و تحلیل کرد. پس از تحلیل داده ها وی به نتایج زیر دست یافت:۱- اعمال تحریم های اقتصادی وضعیت حقوق بشر در کشورهای تحریم شده را (در مقایسه با قبل از تحریم) بدتر می کند.۲- تحریم های چندجانبه (multilatral sanctons) وضعیت حقوق بشر را در مقایسه با تحریم های محدود (restricted sanctions) و پیش از اعمال تحریم ها وخیم تر می کنند.۳- با ادامه ی تحریم ها وضعیت حقوق بشر در کشورهای تحریم شده (در مقایسه با قبل از تحریم ها) بدتر می شود. به عبارت دیگر اینگونه نیست که اوضاع حقوق بشر تا جایی افت کند و بعد به صورت خط ثابت باقی بماند. با ادامه ی تحریم ها وضع حقوق بشر دائما خراب و خراب تر می شود.۴- کشورهایی که تحت تحریم های همه جانبه هستند در مقایسه با کشورهایی که تحریم نیستند ۱۱۵ درصد افزایش در ناپدید شدن شهروندان، ۶۴ درصد افزایش در کشتارهای فراقانونی، ۵۷ درصد افزایش در زندانیان سیاسی و ۶۱ درصد در افزایش شکنجه را تجربه می کنند. در این محاسبات دموکراتیک بودن کشورها، رشد ناخالص داخلی و متغیرهای دیگر کنترل شده اند. دقت کنید که این نتایج در مقایسه با وضعیت قبلی کشورهای تحت تحریم به دست آمده اند. بنابراین این استدلال که هر از گاهی می شنویم که «مگر اوضاع قبل از تحریم ها گل و بلبل بود؟» از این جهت گمراه کننده است که وخیم تر شدن اوضاع را در مقایسه با گذشته نادیده می گیرد. در حقیقت ادعای مخالفان تحریم این نیست که گذشته خوب بوده و بعد از تحریم ها بد شده. نکته ی مهم وخیم تر شدن اوضاع حقوق بشر نسبت به گذشته است.اما چرا پس از اعمال تحریم ها اوضاع حقوق بشر به طور کلی در کشورهای تحت تحریم بدتر می شود. یکی از دلایل این است که با محدود شدن منابع مالی، نخبگان سیاسی و حاکمان که منابع مالی کشور را در دست دارند همان اندک منبعی که قبل از تحریم ها به مردم اختصاص می دادند را به خود و نزدیکان و متحدان داخلی و خارجی شان اختصاص می دهند. شهروندان که وضع اقتصادی شان از پیش بدتر شده به اعتراض برمی خیزند و حکومت هم که به دلیل اعتراض ها و تحریم ها احساس تهدید می کند دست به نقض حقوق بشر بیشتری می زند تا هم به شهروندانش و هم به تحریم کنندگان خارجی ثابت کند که کنترل اوضاع را در دست دارد.</description>
                <category>نیما اورازانی</category>
                <author>نیما اورازانی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Aug 2020 11:51:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاملات نابهنگام</title>
                <link>https://virgool.io/@s.nima.orazani/%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85-rdpzuwnnu23c</link>
                <description>منطق (Logic) حاکم بر رسانه ها (Media) بالاخص رسانه های دیداری (Visual) اغلب نه بازتاب حقیقت ( یونانی آلتیا ἀ –λήθεια و به لاتینی وریتاس - Veritas) - که البته از آن مفاهیم مناقشه برانگیز است - بلکه عرضه ی تصویری ( Image) است منطبق با سیاست های بنیادین رسانه، خواه این رسانه متعلق به جمهوری اسلامی باشد، یا من و تو، یا بی بی سی یا ایران اینترنشنال یا ...ما در رسانه ها با تصویری از جهان مواجهیم آنگونه که اصحاب رسانه می خواهند. از یاد نبریم که در بسیاری از رسانه ها تعداد بیننده ها یا همان Rating نقش بنیادینی ایفا می کند. و مگر نه اینکه اعتقاد بر این است که اگر تصویری که رسانه از جهان عرضه می کند خریدار - بخوانید بیننده - نداشته باشد «فایده ای» ندارد. این واژه ها را سرسری نخوانید: «خریدار»، «فایده» و ...این واژه‌ها در پارادایم خاصی طرح می شوند و معنا می یابند.پس رسانه رتبه بندی یا Rating برایش مهم است. «حقیقت» نه تنها باید عرضه شود بلکه نحوه ی عرضه ی حقیقت باید «جذاب» (Attractive) هم باشد. اما برای که؟ خواهید گفت برای مخاطب (Audience). کدام مخاطب؟ با کدام سلیقه (Taste) و مذاق؟ به زبان متفکران انتقادی (Critical thinkers) برای کدام سوژه (Subject)؟Wanderer above the Sea of Fog (German: Der Wanderer über dem Nebelmeer), also known as Wanderer above the Mist or Mountaineer in a Misty Landscape, by the German Romantic artist Caspar David Friedrichاما تصور نکنید که این سوژه است که رسانه را می سازد. نه، رسانه در عین اینکه خود را تا «سطح» - به تعابیر دکارتی از زبان دقت کنید - سوژه فرو‌می کاهد (Reduce) اما در عین حال از او استعلا (Transcendence) می یابد. به این معنا که برای خوراندن «حقیقت» به ما خود را آنگونه که ما می پسندیم عرضه می کند.ما نیز در توهمی روشن‌فکرانه تصور می کنیم که رسانه ها را ارزیابی می کنیم. در حالی که تمایل داریم آن رسانه که ما را در مقام سوژه بازتاب می دهد «حقیقت» بیانگاریم.بیرون جهیدن از این سوژه، اما، سخت است. ما زمانی به تقرب به حقیقت - اگر وجود داشته باشد - نائل می شویم که سوژه ی کنونی را - بخوانید «خودمان» را - انکار کنیم. اما کجاست معیارهایی که حاکی از انکار «خود» باشد؟ کیست که چنین معیارهایی را تعیین کند؟ تناقض و دشواری در همین انکار نهفتن است. همین «خود» است که بیش و پیش از همه امکان نفی خود را دارد.از این حیث «خود» تا دشمن خویش نگردد تقرب به حقیقت امکان نمی یابد. به عبارت دقیق تر حقیقت آنجا امکان ظهور می یابد که خودِ فربهِ ما عقب نشینی می کند و آنکه «ناخود» می پنداریم رخ می نماید.t.me/pendarha</description>
                <category>نیما اورازانی</category>
                <author>نیما اورازانی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jul 2020 13:45:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادشاهی خواهان و مدافعان جمهوری اسلامی: این دو قلو و روانشناسی اجتماعی شان</title>
                <link>https://virgool.io/@s.nima.orazani/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D9%82%D9%84%D9%88-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%86-zxzpa65zz4vw</link>
                <description>طرفداران شورمند نظام پادشاهی و نظام سیاسی فعلی  ایران بیش از آنکه بدانند شبیه هم هستندیکی از علائق روانشناسان اجتماعی و سیاسی پژوهش در مورد فرایندهای روانشناختی ای که افراد طی می کنند تا به باورهای سیاسی خود برسند صرف نظر از اینکه باورهایشان درست باشد یا نادرست. من در این نوشته می کوشم به تعدادی از فرایندها و ویژگی هایی اشاره کنم که هم آنها که شورمندانه از پادشاهی خواهان (از واژه ی سلطنت طلبی استفاده نمی کنم چون نمی خواهم بار منفی آن بر خواننده تاثیر منفی بگذارد) دفاع می کنند و هم مدافعان سرسخت نظام سیاسی جمهوری اسلامی (به دلیل مشابه از واژه ی رژیم استفاده نمی کنم) در آن با یکدیگر مشترک اند.۱- هر دو به دلیل یا دلایل موجه و ناموجه به شدت از دیگری متنفرند و این تنفر توانایی تحلیل کم و بیش بی طرفانه را از آنها گرفته است.۲- هر دو گروه تصویری کاملا سیاه از دیگری عرضه می کنند. از دید پادشاهی خواهان در سال های پس از انقلاب هیچ رخداد مثبت و خدمتی نمی توان سراغ گرفت و از دید مدافعان جمهوری اسلامی هیچ رخداد مثبت و خدمتی در دوران پهلوی ها نمی توان سراغ گرفت.۳- هر دو گروه دست اندرکار تحریف تاریخ یا دست کم ارائه ی تصویری کج و معوج از دیگری اند. کافی است نگاهی به شبکه های من و تو، ایران اینترنشنال و صدا و سیمای جمهوری اسلامی بیندازید تا متوجه شباهت آنها شوید. هر دو در حال تحریف تاریخ (به نسبت های مختلف البته) برای غلبه بر دیگری است. ۴- هر دو گروه برای تشخیص درستی یا نادرستی مطالبی که می شوند به خود گفته ها نمی اندیشند. در عوض به این فکر می کنند که آیا اگر فلان گفته درست یا نادرست باشد آیا طرف مقابل می تواند از آن سوء استفاده کند یا نه. اگر بتواند پس آن گفته حتما نادرست است و اگر نتواند و به ضررش تمام شود حتما درست است. مثلا اگر کسی بگوید محمدرضا شاه فلان جا را ساخت و آباد کرد یا فلان جا در زمان او آباد شد به جای بررسی این گفته به این فکر می کنند که اگر این نکته را تایید کنم به نفع رقیب خواهد شد پس باید به هر قیمتی تلاش کنم تا این واقعیت را انکار کنم. طرفداران جمهوری اسلامی هم بسیاری اوقات همین کار را می کنند.۵- هر دو گروه برای درستی یا نادرستی مطالب به بی اعتبار کردن گوینده یا برعکس اعتباربخشی بی دلیل روی می آورند. اگر کسی حرفی زد که از نظر آنان به سود دیگری بود سریع دست به کار برچسب زدن به وی می شوند. برایش پرونده سازی می کنند که فلانی وابسته به فلان جا و فلان جاست تا بلکه بتوانند اینگونه، توجهات را از گفته ی او که تصور می کنند به ضررشان است به چیزهای دیگر و حاشیه ای جلب کنند.۶- هر دو گروه، طبقه بندی (Categorization) افراد برایشان بسیار مهم است. به همین دلیل یکی از نخستین کارهایی که انجام می دهند این است که با قرار دادن طرف مقابل در یک طبقه ی خاص (مثلا طرفدار رژیم یا سلطنت طلب) تکلیفشان را با وی مشخص می کنند. اگر در طبقه ی آنها قرار گرفت او خودی (ingroup یا درون گروه) و خوب است و نظراتش قابل شنیدن، اما اگر در طبقه ی مورد علاقه ی آنها قرار نگرفت او بیگانه (outgroup) است. سریع او را تخطئه می کنند و نیازی به شنیدن نظراتش نمی بینند.۷- تفکرشان از پیچیدگی های شناختی (Cognitive complexity) کمی برخوردار است، به این معنا که پیچیدگی های روانشناختی افراد یا پیچیدگی های جامعه شناختی موقعیت ها را یا نمی بینند یا انکار می کنند. مثلا نمی توانند بپذیرند که فلان فرد سیاسی که اصلا مورد علاقه ی آنها نیست همزمان می تواند هم خدماتی کرده باشد و هم خیانت هایی. به این معنا تصوری طیفی (Continuum) از آدم ها و موقعیت ها ندارند، بلکه تفکر سیاه و سفیدی (Black&amp;White thinking) دارند.۸- هر دو گروه، خودآگاهی (Self-awareness) کمی دارند، یا به عبارت علمی تر فراشناخت (Meta-cognition) ندارند. به این معنا که نمی توانند یا خیلی سخت می توانند بر نحوه ی تفکر خود نظارت (Monitoring) کنند. ما انسان ها می اندیشیم و بر مبنای اندیشه مان به باورهایی می رسیم. اما کار دیگری هم می توانیم بکنیم و آن این است که به این فکر کنیم که چگونه می اندیشیم و چه چیزهایی بر تفکرمان تاثیر می گذارند. معمولا افرادی که از هر دوی این جریان های سیاسی شورمندانه دفاع می کنند توانایی فراشناخت ندارند. ۹- هر دو گروه دچار سوگیری (Bias) ای هستند به نام zero-sum. به این معنا که در اغلب موارد تصور می کنند برد دیگری مساوی است یا باخت آنها. مثلا آنان که طرفدار جمهوری اسلامی هستند به دلیل همین سوگیری تصور می کنند اگر حنی یک بار هم بپذیرند که در دوران شاه خدماتی صورت گرفته است دیگر بازی را به حریف باخته اند. عین همین سوگیری را طرفداران پادشاهی دارند. در حقیقت بیشتر موقعیت ها را همچون الاکلنگ می بینند. بالا رفتن یک طرف مساوی با پایین آمدن طرف دیگر است.۱۰- به شدت گرفتار سوگیری تایید هستند (Confirmation bias) هستند. به این معنا که تنها سراغ دلائل و مستنداتی می روند که باور آنها را تایید می کند. از مستنداتی که خلاف باورشان باشد یا دوری می کنند یا آنها را به نحوی تحریف می کنند که با باوری که دارند در تضاد و تناقض نیفتد.جالب نیست؟ این دو گروه به نوعی در دو سر طیف سیاسی قرار دارند. همواره در حال بحث و جدل و بعضا فحاشی علیه یکدیگرند و تلاش می کنند خود را از دیگری متمایز (Differentiation) کنند. با اینهمه در نکاتی که برشمردم بسیار به هم شبیه اند بدون اینکه خود بدانند. البته نکات دیگری هم هست که مجال گفتن شان نیست.تذکر: اگر چه بعضی از این مشکلات و سوگیری ها مختص این دو گروه نیست اما در این دو گروه از شدت و حدت بیشتری برخوردار است. نکته ی دیگر اینکه اینطور نیست که همه ی افراد این دو گروه از همه ی این ویژگی ها برخوردار باشند. </description>
                <category>نیما اورازانی</category>
                <author>نیما اورازانی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jul 2020 08:28:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرانه ها: سوزن به حباب (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@s.nima.orazani/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%DB%B1-nlpsacji94fg</link>
                <description>روانشناسان هر از گاهی - بله هر از گاهی و نه همیشه - توصیه به نظارت ‌بر خود (Self-monitoring) می کنند. اما از آنجا که خود هم جنبه ی فردی (Individual) دارد و هم جنبه ی اجتماعی (Social)، پس می توان نظارتِ بر خود را هم شامل نظارت بر خودِ فردی دانست و هم بر خودِ جمعی. در این سلسله نوشتارها تجربه ها و برداشت های شخصی ام را - مثبت و منفی - از نظارت بر خود جمعی مان به اشتراک می گذارم. منظورم از این «خود» جمعی جمعِ مهاجران است. اگر بخواهم باز هم دقیق تر بگویم منظورم از جمع مهاجران مهاجرانی است که من از زمان مهاجرت با آنها تعامل داشته ام یا به هر طریقی امکان مشاهده ی رفتارهایشان را داشته ام. دیگر اینکه، این تجربه ها از این حیث که تجربه ی شخصی من هستند مهم نیستند، بلکه از این حیث می توانند مفید باشند که راهی بگشایند به سوی به پرسش کشیدن تجربه ای که ما به مثابه مهاجر از خود جمعی مان داریم. مهاجرت هم همچون دیگر پدیده های انسانی تبعات جامعه شناختی و روانشناختی بسیاری دارد: دینداری، عدم اعتقاد دینی، ملاحظه کاری، دوست یابی، تنهایی، بُر خوردن در جامعه ی کشور میزبان، جدا افتادن از آن و منزوی شدن در آن، تربیت فرزند، زن بودن، مرد بودن، کار، تحصیل، شریک زندگی یافتن، طلاق گرفتن و ...در این نوشته ها اگرچه این سو و آن سو ناخنکی می زنم به یافته های روانشناسان، اما فضای کلی مهاجرانه ها از همان ضرب المثلی الهام گرفته است که «یک سوزن به خودت بزن، یه جوال دوز به دیگری». قصدم ورزیدن با خودمان است. یک درون نگری جمعی (Collective introspection). دیگران هم اگر دوست داشتند و وقت کردند از تجربه ی خودشان بگویند و بنویسند. باشد که از هم بیاموزیم. آیا با مهاجرت ما از ریشه هایمان به ناگزیر کنده و جدا می شویم؟اما بعد ...مهاجرت انرژی زیادی از انسان می گیرد مگر عده ی اندکی که شرایط مالی بسیار خوبی دارند که البته آنها هم ناگزیرند دردسرهای ناشی از بوروکراسی مهاجرت را تحمل کنند. برای بقیه اما مهاجرت فرایندی توانفرساست. پول، زمان، و از همه مهم تر انرژی روانی بسیار زیادی می طلبد. روانشناسان اجتماعی نشان داده اند که هر چه برای به دست آوردن چیزی سختی های بیشتری تحمل کنیم آن چیز را بیشتر دوست خواهیم داشت. دلیل آن هم این است که پیش خود می اندیشیم «قاعدتا باید ارزشش را داشته باشد، وگرنه مگر دیوانه بودم که برای به دست آوردنش این همه تقلا کردم؟». همیشه هم آگاهانه این کار را نمی کنیم. گویی مکانیسم های دفاعی (Defense mechanism) روانشناختی مان دست اندرکار توجیه (Rationalization)‌ کاری هستند که برای آن بسیار تلاش کرده ایم.این دقیقا کاری است که بعضی از ما مهاجران می کنیم. مثلا اگر به کشور الف مهاجرت کرده ایم به جد می کوشیم تا همان کشور را بهترین یا یکی از بهترین کشورها برای مهاجرت معرفی کنیم. وقتی هم کسی از مثلا نظام بیمه ای آن کشور یا جاده های نامناسبش انتقاد می کند چنان واکنشی نشان می دهیم که بیا و ببین (شاید هم نیا و نبین بهتر باشد)، مخصوصا اگر منتقدکننده تازه به آن کشور مهاجرت کرده باشد یا داخل ایران باشد. انگار انتقاد به کشوری که بدان مهاجرت کرده ایم انتقاد به خود ما و همه ی آن فرایندهای طاقت فرسایی است که برای مهاجرت طی کرده ایم. گاه شنیده ام که به فرد منتقد گفته می شود «خوب اگر راضی نیستی چرا اصلا مهاجرت کردی؟». در این گونه موارد انتقاد از یک یا چند مساله را به معنی نارضایتی کامل و تمام عیار می گیریم و حکم بازگشت فرد منتقد به وطن را یک سویه صادر می کنیم. در بعضی از ما هم این تلقی نهان وجود دارد که چون از کشوری مهاجرت کرده ایم که در بسیاری از امور اوضاع نابسامانی دارد، دیگر حق انتقاد از کشوری که به آن مهاجرت کرده ایم را نداریم. البته نوع واکنش مان به انتقاد ها به عوامل دیگری هم دارد، مثلا اینکه نیت منتقد را چگونه ارزیابی می کنیم، او را خودی می دانیم یا غیرخودی، او را مذهبی می دانیم یا غیر مذهبی و ...طبیعتا اینکه ما برای به دست آوردن چیزی بسیار تلاش می کنیم لزوما به معنی با ارزش بودن یا با ارزش شدن آن نیست. گاه کنش بین ما و محیط، ما را به این نتیجه سوق می دهد که اتفاقا آن چه برایش عمیقا تلاش کرده ایم چندان هم ارزشش را نداشته است. این چیز می تواند هر چیزی باشد از جمله مهاجرت، مدرک دانشگاهی، ازدواج و ... نمی دانم چرا عده ای از ما شجاعت مهاجرت داشته ایم اما چندان شجاعت انتقاد به پدیده ی مهاجرت را نداریم یا دست کم بازگویش نمی کنیم.</description>
                <category>نیما اورازانی</category>
                <author>نیما اورازانی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 15:22:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قوه ی قضائیه، عدالت توزیعی و عدالت رویه ای</title>
                <link>https://virgool.io/@s.nima.orazani/%D9%82%D9%88%D9%87-%DB%8C-%D9%82%D8%B6%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%87-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B9%DB%8C-%D9%88-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-sf1jvexo8jvq</link>
                <description>داستان فرضی زیر را بخوانید.سوزان، دختر کوچک همسایه، در اتاقِ هالِ خانه شان نزدیکِ میزی که رویِ آن یک گلدان قرار داشت مشغولِ بازی با اسباب بازی هایش بود. مادرش برایِ آبیاریِ گل هایِ حیاطِ پشتی از منزل خارج می شود و لحظاتی بعد به خانه برمی گردد. برای اینکه از سلامت سوزان مطمئن شود نگاهی به هال می اندازد و گلدانی که قبلا روی میز بود را شکسته و تکه تکه روی زمین می بیند. مادر بالافاصله سراغ سوزان می رود و او را به دلیل شکستن گلدان تنبیه می کند (سر او داد می کشد، او را به اتاقش می فرستد یا با دست به پشت او می زند).گُلد و همکارانش (۱۹۸۴) کودکان ۷-۶ و ۱۱-۱۰ ساله را به دو گروه تقسیم کردند. برای گروه نخست داستان بالا را تعریف کردند. برای گروه دوم اما داستان اندکی فرق می کرد. تنها فرق داستان این بود که گربه ای نیز در کنار سوزان و نزدیک میز مشغول بازی با اسباب بازی های خود بود. در داستان دوم هم مادر گلدان شکسته را می بیند و بدون معطلی سراغ دخترش سوزان می رود و او را تنبیه می کند.گُلد و همکارانش پس از اتمام داستان، نظر کودکان را در مورد (۱) عادلانه بودن رفتار مادر و (۲) مقصر بودن سوزان جویا شدند. کودکانی که در گروه دوم بودند (داستانی که در آن گربه ای در کنار سوزان مشغول بازی بود) نه سوزان را مقصر می دانستند و نه مجازات مادر را عادلانه ارزیابی می کردند. چرا؟ چون مادر بدون بررسی احتمال های ممکن (شاید گربه گلدان را شکسته بود) سوزان را تنبیه کرده بود. در این داستان مجازات همان عدالت توزیعی(distributive justice) است (مجازات چیزی است که بین خطاکاران توزیع و تقسیم می شود) و فرایندی  که مادر طی می کند تا خطاکار را تشخیص دهد عدالت رویه ای (procedural justice) یا فرایندی است (مثلا آیا مادر قبل از تنبیه سوزان احتمال اینکه گلدان را گربه یا کس دیگری شکسته باشد در نظر گرفته است یا نه؟). کودکان ۷-۶ و ۱۱-۱۰ ساله توانایی تشخیص این نکته را داشتند که مادر عدالت رویه ای را رعایت نکرده و برای اینکه به تصمیم نهایی خود برسد (در این مورد مجازات سوزان) همه ی احتمال های ممکن را در نظر نگرفته و به همین دلیل نتیجه ی قضاوت او را عادلانه ارزیابی نمی کردند. حال از خود می پرسیم آیا شهروندان بالغ ایرانی (که از کودکان ۷-۶ یا ۱۱-۱۰ ساله ی این آزمایش قدرت درک و تحلیل بیشتری دارند)‌ در پرونده های فسادی که در قوه ی قضاییه بررسی می شود (از جمله پرونده ی اخیر اکبر طبری و غلامرضا منصوری و ...) باور به عدالت رویه ای دارند؟ آیا شهروندان چنین تصور می کنند که همه ی افرادی که امکان دخالت در چنین فسادهای عظیم و گسترده ای را دارند مورد تحقیق قرار می گیرند؟ آیا تمامی احتمالات در این پرونده ها بررسی می شود؟‌ جالب اینجاست که طبق تحقیقات موجود در روانشناسی عدالت (psychology of justice) و روانشناسی مشروعیت (psychology of legitimacy) اگر فرایند طی شده از سوی مقامات مسوول عادلانه ارزیابی نشود (نبود عدالت رویه ای): (۱) نتایج تحقیقات و احکام صادره از سوی افکار عمومی پذیرفته نمی شوند (نبود عدالت توزیعی) و (۲) مقاماتی که در مقام قضاوت قرار دارند مشروعیت خود را از دست می دهند. اگر مقامات قوه ی قضائیه در پی جلب اعتماد شهروندان هستند که یکی از بنیاد های انسجام اجتماعی (social cohesion) است باید به پرسش های بالا بیندیشند. پرسش هایی که کودکان ۷-۶ و ۱۱-۱۰ ساله توانایی پاسخ دادن به آن را دارند (اینکه آیا روال طی شده در رسیدن به مجازات ها عادلانه است یا نه).@pendarha </description>
                <category>نیما اورازانی</category>
                <author>نیما اورازانی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2020 11:16:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسوولیت فردی در بستر اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@s.nima.orazani/%D9%85%D8%B3%D9%88%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-yk6pixxqr8ob</link>
                <description>اخیرا مطلبی خواندم به قلم خانم ندا رضوی زاده استادیار جامعه شناسی جهاد دانشگاهی مشهد با عنوان &quot;ایرانی‌ها با افغانستانی‌ها‌ چگونه برخورد کردند؟&quot;. با خواندن نوشته ی ایشان مطالبی به ذهنم آمد که با خود ایشان به اشتراک می گذارم تا اگر صلاح دیدند در کانال خود منتشر کنند. من به طور خلاصه به چند نکته که در تحلیل ایشان غایب است اشاره می کنم، نکاتی که از نظر من جا داشت به آنها اشاره و پرداخته شود از آن جهت که در تحلیل موضوعی که انتخاب شده نقش ایفا می کنند.۱- در عنوان نوشته می خوانیم «ایرانی ها با افغانستانی ها چگونه برخورد کردند» و نه «ایران با افغانستانچگونه برخورد کرد». وقتی عنوان را دیدم در ذهنم افراد ایرانی تداعی شد و منتظر بودم با شاخص هایی کهحاکی از نحوه ی برخورد شهروندان ایرانی با افغانستانی هاست مواجه شوم. این در حالی است که اطلاعاتی که مورد استناد قرار گرفته اند بیشتر اختصاص دارد به سیاست های مهاجرپذیری ایران به عنوان یک کشور و ترجیح شهروندان افغانستانی برای مهاجرت به ایران. از نظر من عنوان مقاله با محتوای آن همخوانی ندارد. به عبارت دیگر سیاست های ایران به عنوان یک کشور می تواند مبتنی بر مهاجرپذیری باشد اما این لزوما حاکی از نحوه ی برخورد مثبت یا منفی «ایرانیان» با مهاجران افغانستانی در مقام شهروندان یک کشور نیست.  ۲- دو عامل نزدیکی جغرافیایی ایران به افغانستان و زبان مشترک و به تبع آن عناصر فرهنگی مشترک بین آن دو (دست کم در مقایسه با دیگر کشورها) نادیده گرفته شده اند. برای مثال اردن بیشتر ین جمعیت آوارگان فلسطینی را در خود جای داده است.  ۳- عامل امنیت کشورهای مقصد مهاجران افغانستانی در نظر گرفته نشده است. برای مثال پاکستان به لحاظ امنیتی در مقایسه با ایران در مجموع وضعیت نامطلوب تری داشته است. برای مثال طبق طبقه بندی World Economic Forum در سال ۲۰۱۹ ایران در شاخص امنیت رتبه ی ۷۷ را به خود اختصاص داده در حالی که پاکستان رتبه ی ۱۲۳ از میان ۱۲۸ کشور را داراست.۴- بعد از اتمام جنگ و روی کار آمدن هاشمی رفسنجانی و آغاز سیاست های آزادسازی اقتصاد نیاز به کارگرارزان افزایش پیدا کرد و همین می تواند عامل مشوقین برای انتخاب ایران به عنوان مقصد مهاجرت باشد.۵- در بخشی از نوشته به درستی به این نکته اشاره شده است که «... مرور خبرها در خلال دهه‌هایی که ایرانیان میزبان همسایگان افغانستانی خود بوده‌اند، حاکی از قتل، غارت، جنایت، عملیات تروریستی، و خشونت سازمان‌یافته علیه افغانستانی‌های مقیم ایران نیست.» پرسشی که می توان طرح کرد این است کهچرا نویسنده معیارهایی چنین حداقلی را برای تحلیل انتخاب کرده است. برای مثال می شد به تبعیض ها پیشداوری های ایرانیان علیه شهروندان افغانستانی پرداخت (سیاست های وضع شده از سوی دولت مبنی بر اینکه مهاجران افغانستانی حق تحصیل دارند یا ندارند، حق جابجایی آزادانه به شهرهای مختلف را دارندیا ندارند، تحت چه شرایطی از سوی ایرانیان به کار گرفته می شوند و ...) و از آن دیدگاه به تحلیل رفتار ایرانیان با مهاجران افغانستانی پرداخت. البته ناگفته نماند که سیاست های دولت هم که در بالا به آنها اشاره شد بر رفتار شهروندان با مهاجران تاثیر می گذارد.- در جای دیگر می خوانیم «.. ایرانیان نیز درحد وسع اقتصادی و فرهنگی خود در یکی از پرآشوب‌ترین مقاطع تاریخ‌شان، آغوش گرم و پذیرایی برای این همسایگان رنج‌کشیده داشته‌اند.» گمان کنم آن مناقشه و تنش همیشگی ای که جامعه شناسان با آن مواجهاند (شاید هم من با آن مواجهم و آن را به جامعه شناسان نسبت می دهم) اینجا هم خود را نشان می دهد.اینکه از سویی انسان ها تا حدی محصول شرایط فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ای هستند که در آن رشد می کنند و از سویی افرادی هستند با میزانی از عاملیت و اختیار که از شرایط فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی خود فراتر می روند و با این عوامل تعریف نمی شوند. من اعتراف می کنم که خودم خیلی اوقات نمی توانم آن مرزی که اولی به پایان می رسد و دومی آغاز می شود را شناسایی کنم اما ترجیحمی دهم بیشتر تکیه بر دومی کنم بالاخص در مواردی چنین که پای مهاجران در میان است. اگر بخواهم با استفاده از یک مثال افراطی موضعم را روشن کنم زمانی که خرید و فروش برده در جنوب آمریکا شیوه ی مالوف بوده است و اکثریت چنین می کردند بودند عده ای که چنین رسمی را برنمی تافتند و بردگان را به شمال فراری می دادند.من نگران اینم که چنین تحلیل هایی - که به حق نگران بیماری خودحقیرپنداری ما ایرانیان است - ناخواسته نوعی آسودگی اخلاقی در ما ایرانیان ایجاد کند مبنی بر اینکه «خوب ما که با توجه به شرایط موجود خوبیم و سهم خود را ادا کرده ایم. پس دیگر چه انتظاری از ما دارید؟» شخصا نمی دانم آن مرزی که هم از اعضای جامعه حمایت می کند و هم در راستای آگاهی بخشی بیشتر آنها را بی پرده نقد می کند کجاست. شاید دغدغه ی نوشته ی خانم رضوی زاده اولی باشد (بالاخص با در نظر گرفتن این نکته که اگر اشتباه نکنم نوشته ی ایشان مدت اندکی پس از فراگیر شدن یک نظرسنجی که نظر ساکنان تهران را در باب مهاجران افغانستانی نشان می داد چاپ شد) در حالی که من از دومی سخن می گویم.حتی با در نظر گرفتن ملاحظاتی که مطرح کردم همچنان می توانم با نوشته ی ایشان تا حدی همدل باشم.آنچه به سختی می توانم با آن همدلی کنم از دست دادن یک فرصت است. فرصتی که پس از قتل جورج فلوید در آمریکا در بسیاری از کشورها به وجود آمد تا مشکلات خود را طرح و به آن رسیدگی کنند. ما هم می توانیم چنین کنیم بالاخص در سایه ی انتشار نظر ساکنان پایتخت درباره ی مهاجران افغانستانی. باید ازنیروی اجتماعی ای که هم اکنون در بسیاری از کشورهای دنیا به وجود آمده حداکثر استفاده را کرد تا گرایش های نژادپرستانه یا ضدمهاجرتی را از حالت کمابیش مسکوت به درآورد و سیاستمداران و شهروندانرا مسوولیت پذیرتر و آگاه تر کرد. این فرصتی است که مقاله آن را نادیده گرفته است وشاید بی انصافی نباشد اگر بگویم تا حدی خلاف جهت هم رفته است.</description>
                <category>نیما اورازانی</category>
                <author>نیما اورازانی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2020 06:51:56 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>