<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سیدسجادحسینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@s_sajad</link>
        <description>نویسنده | من عاشق دانه های ناز انارم و نوشتن...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:56:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1715566/avatar/Sl50RU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سیدسجادحسینی</title>
            <link>https://virgool.io/@s_sajad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خلاصه داستان بینوایان</title>
                <link>https://virgool.io/@s_sajad/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-ipel8hfqukwr</link>
                <description>نقاشی روی جلد اثر: دارین آشبیهوگو می‌گوید:می‌خواهم همه‌ی حماسه‌های بشری را در یک حماسه برتر و نهایی در هم آمیزم، حماسه ای که در آن سیر از بدی به نیکی، از بیدادگری به دادگری، از خطا به صواب، از شهوت به وجدان، از تباهی به زندگی، از ددمنشی به وظیفه شناسی، از دوزخ به بهشت، از عدم به خدا را عرضه کنم.هوگو نوشته: این کتاب درامی است که شخصیت نخست آن خداوند است. انسان شخصیت دوم آن است.بینوایان، ویکتور هوگوبینوایان تمام آن‌چه یک آدم از یک کتاب را می‌خواهد دارد. حکمت، قصه، تذکر، تاریخ...بینوایان برای من تمرین بود. تمرین دست‌گرفتن یک رمان بی‌نظیر کلاسیک و خواندنش. معمولن کلاسیک‌ها خیلی اذیت می‌کنند تا تمام شوند. ترجمه فوق‌العاده جناب پارسایار این لطف را داشت که کتاب روان باشد. اما خود بینوایان...بینوایان یک رستاخیز اخلاقی است. زندگی ژان‌والژان نمایش یک زندگی انسانی و الهی از شقاوت مطلق به رستگاری است. یک درام تمام عیار. همه این‌ تعریف‌ها و تمجید‌ها کنار، بینوایان یک امتیاز خاص دارد. لااقل برای من! هوگو شبیه داستایوفسکی است. البته درست‌ترش این است که ادبیات روسیه و خاص‌تر داستایوفسکی و تولستوی متن‌شان شبیه هوگو است. همان حسی را که هنگام خواندن شیطان تولستوی داری، در تمام بینوایان داری..پدرسرگیِ تولستوی را که می‌خوانی از عمل پرنس کاساتسکی، عذاب وجدان داری! انگار خود تویی! می‌دانید انگار شمای مخاطبی که کتاب را خواندی، جای شخصیت خودت را می‌بینی...اصلن بحث شخصیت‌پردازی و خلق درست شخصیت در داستان و تکنیک نیست؛ مسئله یافتن نسبت خودت است با اثر هوگو!مسئله این است که خودت را در کجای بینوایان پیدا می‌کنی؟!خلاصه داستان:پوستر مینی سریان بینوایان اثر Tom Shanklandژان‌والژان، یک فقیر بدبخت است که برای سیر کردن شکم بچه‌ای، یک‌بار دست به دزدی نصف قرص نان می‌زند و به همین دلیل به زندان می‌افتد. نوزده سال در زندان با اعمال شاقه و بعد آزاد می‌شود. در تمام این مدت، مسئول زندان، شخصی به نام ژاور، سایه‌ی سنگین خود را روی ژان‌والژان حفظ کرده و بار‌ها او را به خاطر فرار دست‌گیر کرده و پیش‌بینی می‌کند بعد از آزادی به زودی مرکتب جرمی شده و باز زندانی می‌شود. پس از آزادی در سفری بی مقصد، به شهر دِین می‌رسد. در شهر شایعه شده که زندانی محکوم به اعمال شاقه در شهر است و مردم به خاطر وحشت، به او جا نمی‌دهند. عالی‌جناب میریل، اسقف شهر دِین، شب در خانه محقر خود، به ژان‌والژان جای خواب و غذا می‌دهد. عالی‌جناب بی‌ین‌وُونو، اسقف دین، که چهره بسیار روحانی و تأثیر گذاری است، برخوردی بسیار محترمانه و بسیار دور از انتظار با زندانی محکوم به اعمال شاقه از خود ابراز می‌کند. لطف آقای اسقف باعث می‌شود ژان‌والژان، نیمه شب قاشق و چنگال های نقره را بدزدد و بی‌سر و صدا از خانه اسقف فرار کند. صبح، هنگامی که پلیس مردی فراری را به همراه نقره‌جات مخصوص دست‌گیر کرده سر میز صبحانه ، بر اسقف وارد می‌شود. اسقف اعلام می‌کند که شکایتی ندارد و خودش نقره‌جات را به او داده و برای اطمینان شمعدان‌های نقره روی شومینه را هم می‌آورد و می‌گوید: دوست من این‌ها را جا گذاشتی...؛ برخورد عجیب اسقف که ذهن ژان‌والژان را پر از سوال کرده، با جوابِ عالی‌جناب مریل رو به رو می‌کند که: من روح تو را در مقابل این نقره‌جات خریدم و تو را از بند شیطان آزاد کردم. دوست من تو متعلق به خدایی. ساعتی بعد، زندانی محکوم به اعمال شاقه، از شهر رفته و در مسیر سفر خود به کودکی برمی‌خورد به نام پُتی‌ژِروِه که ناخواسته پایش را روی سکه پنج سویی او می‌گذارد و در جواب کودک که سکه را مطالبه می‌کند و او را دزدمی‌خواند، پرخاش می‌کند و کودک گریان فرار می‌کند. ژان‌والژان، ساعتی زیر سایه درخت استراحت می‌کند و بعد وقتی سکه را به طور اتفاقی می‌بیند، ماجرا را می‌فهمد و عذاب وجدان می‌گیرد. قانون او را به خاطر تکرار خطایش، دزدی، محکوم به حبس ابد کرده و تحت تعقیب قرار می‌دهد. مجبور می‌شود فکر کند و برای اولین بار پس از سالها گریه‌اش می‌گیرد. مدتی طولانی دنبال کودک می‌گردد بدون این که او را پیدا کند تا خطای ناخواسته را جبران کند. هدیه اسقف براستی بر او تأثیری ژرف می‌گذارد.در همین گیر و دار چهار پسر جوان با چهار دختر زیبا و ساده آشنا می‌شوند و چهار زوج را تشکیل می‌دهند. تولومیس، از همه باهوش‌تر است و معشوقه‌ای دارد به نام فانتین، که بسیار زیباست و بسیار ساده‌لوح. پس از مدت‌ها زندگی در کنار هم، روزی پسران به درخواست دختران که از آن‌ها می‌خواستند تا با هدیه‌ای غافل‌گیرشان کنند، دختران را به رستورانی برده، پس از صرف ناهار، هر کدام از پسران از معشوقه‌ی خود می‌خواهد تا چشمش را ببندد، سپس پسران بیرون می‌روند. وقتی دختر‌ها چشمشان را باز می‌کنند هم چنان منتظرند تا این که بعد از ساعتی خدمتکار رستوران به دستور پسران، نامه‌ای را که رویش عنوان غافل‌گیری دارد به دختر‌ها می‌دهد. مضمون نامه چنین است: ما خانواده‌هایی داریم که منتظرمان هستند. از دوستی با شما لذت بردیم، دیگران را جایگزین ما کنید. حالا که این نامه را می‌خوانید ما ساعتی است که به سمت شهرها و خانه‌هایمان در حرکتیم. آن موقع فانتین از تولومیس، یه دختر دارد به نام اُفرازی.فانتین و تولومیسفانتین مجبور می‌شود برای گذارن زندگی به مُونتروی‌سورمِر برود و در راه، در مون‌فِرمِی کودکش را به خانواده‌ای می‌سپارد تا در قبال سرپرستی و تیمار او، ماهانه مبلغ چند فرانک دریافت کنند. فانتین می‌گوید نام کودکش کوزت است. در مونتروی‌سورمر در کارخانه‌ای که آقای مادلن، راه‌انداخته، مشغول می‌شود. پیرزن فضولِ کارگاه زیورآلات که سرکارگرِ فانتین است، متوجه می‌شود فانتین، ماهانه مبلغی را به همراه نامه‌ای به جایی می‌فرستد. می‌فهمد فانتین کودکی نامشروع دارد. آقای مادلن نشان افتخار را که به دلیل کارآفرینی برای مردم شهر به او می‌دهند رد می‌کند و مردم او را قانع می‌کنند تا شهردارشان شود. همین وقت، از اداره پلیس پاریس، بارزسی جدید به شهر فرستاده می‌شود؛ بازرس ژاور. رابطه آقای بازرس و شهردار خوب است تا این که شهردار محبوب روزی هنگام عبور از کوچه‌ای می‌بیند مردی نیاز به کمک دارد. ژاور هم حاضر می‌شود. چرخ کالسکه‌ی آقای فوشلوان، در رفته و کالسکه افتاده روی او. شهردار به زیر کالسکه می‌رود و با زور فوق العاده‌اش فوشلوان را نجات می‌دهد. ژاور متوجه می‌شود شباهت عجیبی بین مادلنِ شهردار و ژان‌والژانِ فراری است. آقای مادلن کالسکه‌ی فوشلوان را خریده، خسارتش‌ را می‌دهد و او را که پایش شکسته و دیگر نمی‌تواند با کالسکه کار کند به صومعه‌ای در پاریس معرفی می‌کند تا آن‌جا باغ‌بان شود. ژاور با شهردار، ملاقات می‌کند و از او می‌پر‌سد که آیا تا به حال نام ژان‌والژان را شنیده؟آقای مادلن، که همان ژان‌والژان است، هویتش راکتمان می‌کند. ژاور از او می‌خواهد به دلیل شک بی‌جا او را بازخواست کند که مادلن نمی‌پذیرد. فانتین در بهبوهه‌ای که مادلن می‌ترسد شناسایی شود، توسط پیرزن به عنوان بدکاره و دروغگو لو می‌رود و بدون اطلاع دقیق مادلن از کارخانه اخراج می‌شود.تناردیه، صاحب مسافرخانه‌ای در مون‌فرمی که سرپرستی کوزت را پذیرفته چون مقاومتی در قابلِ درخواستِ مکررِ پولِ بیش‌تر از فانتین نمی‌بیند هر ماه نرخ را بالا می‌برد. فانتین به خاطر خوشبختی کوزت بیش‌تر کار می‌کند و تمام درآمد خود را وقف زندگی کوزت می‌کند، با این خیال که کوزت در کمال خوش‌بختی بزرگ می‌شود. در حالی که تناردیه، کوزت را مثل یک خدمت‌کار در مسافرخانه به کار می‌گیرد. تناردیه سال‌ها قبل در جنگ واترلو که ناپلئون در آن حضور دارد، پس از شکست ناپلئون، بین جنازه‌ها، لاشه اسبی را کنار میزند تا به سرقتش برسد و ناخواسته جان سرهنگی را نجات می‌دهد که از سرداران به نام ناپلئون بوده و از او نشان بارونی گرفته؛ سرهنگ بارون پُونمرسی. پونمرسی نام تناردیه را به خاطر می‌سپارد و وعده می‌دهد که روزی این لطفش را جبران کند.فانتین، موهای خود را می‌فروشد، بعد دندان‌هایش را و بعد تر تنش را و پولش را برای تناردیه می‌فرستد. ژاور روزی فانتین را دست‌گیر می‌کند. به شکایت مردی که به دروغ از آزار و اذیتش توسط فانتین گفته. فانتین و آقای مادلن در اداره پلیس با هم اتفاقی برخورد می‌کنند و فانتین می‌گوید که وضع بد امروز او مقصری جز مادلن که او را اخراج کرده و با انبوهی از بده‌کاری‌ها رهایش کرده ندارد. فانتین مریض می‌شود. بستری می‌شود. آقای مادلن خبر دست‌گیری کسی که ظاهرا ژان‌والژان است و هم‌چنین برگزاری دادگاه او را دریافت می‌کند. ژاور به محل دادگاه رفته است تا شاهد ماجرا باشد. مادلن فانتین را در بیمارستان تنها می‌گذارد و برای کار مهمی شهر را ترک می‌کند. قبل از رفتن، ماجرای کوزت را از فانتین می‌شنود و قول می‌دهد کوزت را از چنگ تنادریه رها کرده و نزد فانتین بیاورد. مادلن، تمام ثروت عظیم خود را که بانک لافیت سپرده، دریافت می‌کند و همراه چند چیز در جعبه‌ای در جایی چال می‌کند. مادلن در دادگاه ژان‌والژان به عنوان شهردار محترم مونتروی‌سورمر حاضر شده و مردی را که دادگاه اصرار دارد به عنوان محکوم فراری معرفی کند، نجات می‌دهد. مادل اعتراف می‌کند نام واقعی‌اش ژان‌والژان است. ژاور او را دست‌گیر می‌کند. وقتی باهم به شهر بازگشته و بر بالین فانتین حاضر می‌شوند، فانتین در احتضار بوده و فقط فرصت می‌کند از آقای مادلن بخواهد کوزت را از دست تناردیه نجات دهد. فانتین می‌میرد.کوزتژان‌والژان باردیگر به کشتی‌هایی که محکومان به اعمال شاقه در آن زندگی می‌کنند برده می‌شود. روزی سربازی که از کشتی به آب می‌افتد را نجات می‌دهد و کسی نمی‌بیند او از آب بیرون آمده باشد. روزنامه‌ها می‌نویسند زندانی محکوم به اعمال شاقه، پس از نجات یک سرباز، در آب غرق شد.کوزت، شبی سرد که برای آوردن آب به رودخانه، رفته و سطل آب سنگین را حمل می‌کند مردی را می‌بیند که مهرمندانه، کوزت را یاری می‌کند. مرد شب را در مسافرخانه تناردیه می‌گذراند و صبح از تناردیه می‌خواهد در قبال پول، کودک را با خود ببرد. تناردیه قبول می‌کند. هزار فرانک. مسافر پول را می‌دهد و تناردیه خوش‌حال از این که از دست کوزت راحت شده، به این فکر می‌کند که چرا کوزت را به مبلغ بیش‌تری نداده. بعد از مدتی تعقیب، مرد را با کوزت پیدا می‌کند. مرد در مقابل تناردیه می‌ایستد. تناردیه دست از پا دراز تر برگشته و شایعه می‌کند مردی که پول هنگفتی داشت، بچه را دزدیده. ژاور مسئله را می‌فهمد. به مسافرخانه رفته، بوی ژان‌والژان را استشمام کرده و سپس تناردیه را که یک باج‌گیر است به دست قانون می‌دهد. تناردیه بدبخت می‌شود.ژاور در پاریس مشغول می‌شود. تا این که روزنامه ها که عکس ژان‌والژان را چاپ می‌کنند به عنوان متهم فراری؛ زنی به پلیس اطلاع می‌دهد مردی مشکوک به همراه دختر بچه‌ای در فلان مسافرخانه هستند. ژاور دیر می‌رسد و ژان‌والژان و کوزت می‌گریزند. در پس کوچه‌های پاریس، ژان‌والژان از دیواری بالا می‌رود و وارد یک صومعه می‌شود. در دِیر زنان روحانی؛ آن‌جا فوشلوان را ملاقات می‌کند. فوشلوان کوزت را دختر برادر و مادلن را برادرش، آقای فوشلوان معرفی می‌کند. ظاهر فوشلوانِ تازه وارد که شبیه پیرمرد‌هاست باعث می‌شود تا مادر روحانی اجازه دهد هر دو فوشلوان به عنوان باغ‌بان در دیر بمانند. ژاور ناکام می‌ماند.کوزت در دیر در میان زنان روحانی بزرگ می‌شود. سال‌ها بعد آقای فوشلوان به همراه کوزت دیر را ترک می‌کنند و در یکی از خانه‎های پاریس در کوچه پلومه ساکن می‌شوند. هر روز عصر برای گردش به باغ لوگزامبرگ می‌روند. در یکی از این باغ‌گردی‌ها کوزت و پسری به نام ماریوس هم دیگر را می‌بینند و دل به یک‌دیگر می‌بازند. آقای فوشلوان دیگر تن به باغ‌گردی نمی‌دهد.ماریوس پونمرسیماریوس، پدربزگ پول‌داری دارد که بورژوا است. پدربزرگ، آقای ژیلنرمان، دختری داشته که یک سرهنگ با او ازدواج کرده و در واترلو، زخمی شده و پس از شکست ناپلئون و مرگ خانم ژیلنرمان، تنها پسرشان، ماریوس پیش پدربزرگش زندگی می‌کند. پدر ماریوس حق دیدار با فرزندش را ندارد. این فرمان پدربزرگ است که اگر نقض شود ماریوس از ارث محروم می‌شود. ماریوس فقط در زمان احتضار پدر، با او ملاقات می‌کند. سرهنگ بارون پونمرسی. ماریوس بعد از بزرگ شدنش روزی در کلیسا از آقای مابوف می‌شوند که پدرش مرد بزرگی بود و روزهایی که ماریوس به کلیسا می‌رفته از پشت ستون، ماریوس را تماشا می‌کرده. ماریوس، منقلب، پدرش را کاوش می‌کند. روزی که در خانه پدربزرگ نام پدرش را با افتخار می‌برد و درجه بارونی پدرش که به او ارث رسیده را رسما مورد تفاخر قرار می‌دهد، پدربزرگ او را بیرون می‌کند. ماریوس کمک‌های مخفی خاله‌اش را رد می‌کند و در کمال فقر در مسافرخانه‌ای ساکن می‌شود. در کافه‌ای دوست پیدا می‌کند و در آرزوی پیدا کردن کسی است که پدرش وصیت کرده، او را پیدا کند و به او کمک کند. کسی که جان پدرش را در واترلو نجات داد، مردی به نام تناردیه؛ماریوس در فقر با کوزت آشنا می‌شود. وقتی فوشلوان از این آشنایی با خبر می‌شود و احساس ترس می‌کند که شاید کسی آن‌ها را شناسایی کند دیگر به باغ نمی‌روند و کوزت و ماریوس هم‌دیگر را نمی‌بینند. روزی کسی در اتاقش را می‌زند. دختری به نام ِاپونین که هم‌سایه‌ی ماریوس است و نامه‌ای غرق در بوی توتون و با غلط املایی، به نام مستعار، به دست ماریوس می‌رسد. نامه مربوط به پدر دختر است که از بی‌نوایی شدید درخواست کمک کرده. ماریوس مبلغی را که برای خودش ذخیره کرده با سخاوت به دختر می‌دهد. این دختر ماریوس را در باغ می‌دیده و به او علاقه دارد. اپونین، فرزند تناردیه و همسایه دیوار به دیوار ماریوس در مسافرخانه بوده. عشق کوزت ماریوس را نسبت درک هر چیزی حتا آشنایی با همسایه کر و کور کرده. روزی اپونین نامه‌ای را که پدرش خواسته به ثروتمندی بدهد، به خانه می‌ورد. اپونین نامه را به فوشلوان می‌دهد. اپونین ماریوس را از آمدن یک مهمان خاص مطلع می‌کند. فوشلوان در مسافرخانه با تناردیه و خانواده‌اش ملاقات می‌کنند. تناردیه و فوشلوان هم‌دیگر را می‌شناسند اما بروز نمی‌دهند. فوشلوان می‌گوید پول زیادی همراه ندارد و عصر بازمی‌گردد و پول زیادی برای تناردیه می‌آورد. ماریوس که از سوراخ دیوار شاهد تمام این مناظر بوده و فوشلوان را دیده، او را تا خانه‌اش تعقیب می‌کند تا آدرس کوزت را یادبگیرد. تعقیبش بی نتیجه می‌ماند. وقت بازگشت می‌فهمد تناردیه، با ارازش اوباش پاریس که رفقایش هستند قرار می‌گذارد عصر یک گوشمالی حسابی به فوشلوان بدهند. بی معطلی، پیش پلیس رفته و مسئله را با بازرسی که نامش ژاور است در میان می‌گذارد. ژاور به جهت این که ماریوس وکالت خوانده و اهل قانون است به او اعتماد نموده، دو اسلحه پر به او می‌دهد تا قبل از رسیدن پلیس اگر خوف خطری داشت، شلیک کند. با شلیک ماریوس پلیس وارد صحنه جرم می‌شود. ماریوس باز‌می‌گردد. هنگام عصر فوشلوان به مسافرخانه می‌آید. ژوندرت، نام مستعاری که نامه‌ی فوشلوان را امضا کرده بود، خودش را معرفی می‌کند. من تناردیه هستم. دنیا سر ماریوس خراب می‌شود. رفقای ارازل به فوشلوان حمله می‌کنند. فوشلوان، روی دستش داغ می‌گذارد و همه را سرکوب می‌کند. ماریوس که صحنه را از همان روزن بزرگ دیوار نگاه می‌کند، از مداخله دست می‌کشد. شلیک ماریوس، تناردیه را گیر می‌اندازد که پدرش خواسته او را بیابد و دینش را ادا کند. از طرفی اگر وا نهد، پدر کوزت سرنوشتی نامعلوم دارد. ماریوس دخالت نمی‌کند. ژاور باز هم دیر می‌رسد. فوشلوان، بار دیگر از چنگش می‌گریزد. اما ژاور، تناردیه را زندانی می‌کند.گاوروش، بچه لات پاریس به مسافرخانه می‌رود. می‌خواهد مثل همیشه که هر چند وقت یک‌بار سری به پدر و مادرش می‌زند، آن‌ها را ببیند که متوجه می‌شود، پلیس آن‌ها را گرفته. گاوروش برادر اپونین است. اپونین سر و کله‌اش پیدا می‌شود. آدرس کوچه پلومه را به ماریوس می‌دهد. ماریوس نامه‌ای عاشقانه برای کوزت می‌نویسد و از لای نرده‌ی شکسته باغ زیر سنگی روی نیمکتِ باغ می‌گذارد. کوزت که دیگر به لوگزامبورگ نمی‌رود، مشغول گردش در باغ است که نامه را می‌بیند و می‌خواند. می‌فهمد این همان پسر است. بدون این که نامش را بداند. می‌فهمد این علاقه دو‌طرفه است. ماریوس مدتی بعد، شب‌ها وقتی همه خوابند به باغ می‌رود و ماریوس که از لای نرده شکسته به باغ می‌آید، با او ملاقات می‌کند.آنژولراس، رفیق ماریوس یکی از جمهوری‌خواهان آن سال‌هاست. آن‌ها در تدارک مقدمات یک انقلاب هستند. پاریس ملتهب است. کوزت و ماریوس از هم جدا می‌شوند. اپونین از دور مراقب همیشه‌گی ماریوس است. ماریوس که با کوزت قرار گذاشته اگر روزی او را نداشت بمیرد، با این جدایی و بی‌خبری و رفتن کوزت از خانه کوچه پلومه، زندگی در نظرش تمام شده و به سنگر انقلابیون می‌پیوندد. گاوروش، اپونین و ژاور، که فکر می‌کرده ژان‌والژان را در آن شلوغی و شورش خواهد یافت و لباس مبدل پوشیده، در سنگر هستند. گاوروش، ژاور را به آنژولراس لو می‌دهد که یک پلیس است و نفوذی. آنژولراس ژاور را با دستان بسته در سنگر به تیرکی می‌بندد. حملات سخت‌تر می‌شود. ماریوس که هدف حمله‌ گلوله قرار می‌گیرد سالم می‌ماندو اپونین خودش را سپر بلای ماریوس می‌کند و از ماریوس می‌‌خواهد بعد از جان دادنش، پیشانی او را ببوسد و نامه ای را که در جیبش دارد و برای ماریوس است بردارد.جلسه یاران آنزولرواس(جمهوری‌خواهان انقلابی)کوزت قبل از رفتن از خانه کوچه پلومه، نامه‌ای برای ماریوس می‌نویسد که پدرش خواسته به انگلستان بروند. چرا که پاریس درشرایط مناسبی نیست. تا قبل از سفر در کوچه لوم‌آرمه خانه شماره 7 ساکن می‌شوند. نامه را پنهانی زیر سنگ و روی نیم‌کت می‌گذارد تا ‌ماریوس مطلب را بداند. اپونین که از دور عاشقانه‌های کوزت و ماریوس را می‌بیند، نامه‌ را برمی‌دارد. این نامه بعد از جان دادن اپونین به ماریوس می‌رسد.ماریوس گاوروش کوچولو را می‌فرستد تا نامه‌ای را از سنگر به لوم‌آرمه ببرد و به دست کوزت برساند. فوشلوان، نامه را از گاوروش می‌گیرد و بدون اطلاع کوزت و خدمت‌کار که خواب بوده‌اند به سنگر می‌رود. ژاور ژان‌والژان را می‌بیند. حدسش درست بود. تا نزدیک به سقوط سنگر، فوشلوان در جنگ دخالتی نمی‌کند الا این که ماریوس را  زیر نظر دارد. آنژولراس درخواست فوشلوان را مبنی بر خلاص کردن ژاور می‌پذیرد. در شلوغی سنگر، فوشلوان ژاور را آزاد می‌کند و تیر هوایی شلیک می‌کند تا کسی متوجه آزادی ژاور نشود. ژان‌والژان که از ماریوس خوشش آمده، می‌داند کوزت دیگر یک پشتیبان خوب دارد و به‌نظرش دیگر کار ناتمامی ندارد تا از ژاور بگریزد. آدرس لوم‌آرمه را به ژاور می‌دهد. ژاور در کمال تعجب دور می‌شود. سنگر نفس‌های آخر را می‌کشد. آنژولراس که فرماندهی سنگر را دارد کشته می‌شود. ماریوس تیر می‌خورد. زخمی است که بی‌هوش شده و در خانه پدر بزرگ هوش می‌آید.فوشلوان ماریوس را وقتی زخمی می‌شود به درون فاضلاب بزرگ پاریس می‌برد. تقریبا یک روز کامل در فاضلاب به سمت رود سن‌دی حرکت می‌کند. ماریوس تمام این مدت را بی‌هوش بوده. در دهانه خروجی فاضلاب به سمت رود سن‌دی با دری میله‌ای روبه‌رو می‌شود. مردی کلید این در را دارد و کنار در ایستاده. مرد کلید‌دار همان تناردیه است که در تاریکی ایستاده و مردی را مشاهده می‌کند که پر از لجن است و ظاهرا کسی را کشته و بدنش را حمل می‌کند تا اگر جسدش در فاضلاب پیدا شد گیر نیفتد. او به سمت نور می‌آید. در روشنایی ناچیز دهانه، ژان‌والژان را می‌شناسد اما ماریوس را نه. تناردیه می‌گوید هرچه به دست آورده ای نصف نصف، جایش من در را برایت باز می‌کنم. فقط تکه ای از لباس ماریوس را پاره می‌کند. در را باز می‌کند. فوشلوان خارج می‌شود بلافاصله ژاور او را دست‌گیر می‌کند.ژاور قبل از بیرون آمدن ژان‌والژان، از دهانه فاضلاب، دنبال تناردیه بوده. ژان‌والژان هم قبلا در جیب ماریوس کاغذی را یافته که: جسدم را برای پدربزرگم ببرید در فلان کوچه.ژاور، ژان‌والژان را دست‌گیر‌ می‌کند. ژان‌والژان می‌خواهد مرد را به خانه پدر بزرگش ببرد. ژاور قبول می‌کند. همه سوار کالسکه مخصوص در راه هستند. ژاور به ژان‌والژان می‌گوید که ماریوس را در سنگر دیده و می‌شناسد اما آدم مرده نمی‌تواند مجازات شود و برای همین بردنش برای پدر بزرگش اشکالی ندارد. اهالی خانه یادشان نیست چه کسی ماریوس را آورده. بعد از تحویل ماریوس، ژان‌والژان خود را در اختیار ژاور می‌گذارد و درخواست می‌کند تا برای خداحافظی به خانه برود و بعد به زندان. ژاور به کالسکه‌چی دستور می‌دهد برود به کوچه لوم‌آرمه شماره 7. وقتی کالسکه ایستاد. ژاور و متهم پیاده می‌شوند. ژاور کالسکه را می‌فرستد. بعد ژان‌والژان را راهی خانه می‌کند. ژان‌والژان از پنجره راه‌پله چشمش به کوچه می‌خورد اما ژاور را نمی‌بیند. ژاور برای همیشه می‌رود.همان شب ژاور استعفایش را تقدیم می‌کند. ژاور عوض می‌شود. ژاور از درون متلاشی می‌شود. تمام اعتقادش نابود شده.ژاور خود را در رود غرق می‌کند.ماریوس پس از چند روز با کمک دکتر به هوش می‌آید. پدربزرگ خوش‌حال شده، دیگر مخالفتی با عقاید سیاسی نوه‌اش نمی‌کند. کوزت در بی‌هوشی ماریوس به خانه پدربزرگ سر می‌زده. ماریوس کوزت را می‌خواهد. هنوز کاملا خوب نشده که پدربزرگ با ازدواج کوزت و ماریوس موافقت نموده آقای فوشلوان ششصد هزار فرانک را که ادعا نموده، تمام دارایی کوزت است، به ماریوس و کوزت می‌دهد. در کلیسا ازدواج‌ آن‌ها ثبت می‌شود.ماریوس درخواست کوزت مبنی بر زندگی کردن فوشلوان همراه آن‌ها را می‌پذیرد. فوشلوان راغب نیست. فردای عروسی، فوشلوان و ماریوس با هم دیدار می‌کنند. در حای که بزرگ‌ترین دغدغه ماریوس بعد از کوزت، پیدا کردن کسی است که جانش را نجات داده و بعد کسی که جان پدرش را نجات داده، با فوشلوان صحبت می‌کند. فوشلوان می‌گوید نام واقعی‌اش ژان‌والژان است و زندانی فراری و محکوم به اعمال شاقه که نوزده سال از زندگی‌اش را در کشتی زندانیان بوده. یک‌بار برای گذران زندگی نان دزدیده و حالا نمی‌خواهد برای گذران زندگی نام بدزدد. او مردی شریف شده و دیگر در قبال کوزت مسئولیتی ندارد. فقط می‌خواهد از دیدار با کوزت محروم نشود... همین!ماریوس با بی‌میلی قبول می‌کند کوزت و ژان‌والژان با هم دیدار کنند. هر شب مدتی کوتاه، ژان‌والژان در اتاقی در طبقه اول که خالی از اسباب و اساسیه است با کوزت دیدار می‌کند. بعد از چندی که ژان‌والژان می‌فهمد آن‌ها، ماریوس و کوزت، از ششصد هزار فرانکی که دریافت کرده‌اند استفاده نمی‌کنند و فقیرانه روزگار می‌گذرانند. فوشلوان متوجه دیدگاه ماریوس می‎‌شود. ماریوس اتفاقی پرونده‌ای را مطالعه می‌کند از خالی شدن ششصد هزار فرانک از ثروت بانک لافیت. به دزدی ژان‌والژان مشکوک است و از مال دزدی استفاده نمی‌کند!ژان‌والژان آرام آرام حضورش کم‌رنگ می‌شود. مدتی کوزت را نمی‌بیند و بسیار تنها می‌شود. بیمار می‌شود و در انتظار مرگ...دیدار تناردیه و ماریوسروزی مردی که خود را تنار معرفی می‌کند، نامه‌ای جهت ملاقات با ماریوس می‌فرستد. نامه بوی همان توتون را می‌دهد. با همان غلط املایی‌ها. ماریوس مرد را به حضور می‌پذیرد. مرد می‌آید تا اطلاعاتی را که به نظرش مفید است بفروشد. ماریوس تناردیه را می‌شناسد. هویتش را آشکار می‌کند و بعد می‌گوید رازت را هم می‌دانم: ژان‌والژان دزد است چون ثروت یک کارخانه‌دار به نام مادلن را دزدیده و آدم‌کش است چون ژاور مأمور پلیس را به قتل رسانده. تناردیه می‌گوید: اولن ژان‌والژان همان مادلن است و دومن ژاور خود‌کشی کرده. تنارردیه اسناد را نشان می‌دهد. حرفش درست است؛ تناردیه ادامه می‌دهد: یک‌سال پیش بعد از جریان شورش، مردی در فاضلاب پاریس مرده‌ای را که تمام پولش را سرقت کرده بود و او را کشته بود به من برخورده. او همان ژان‌واژان است. سند این حرف تناردیه تکه لباس مرد مرده بود. ماریوس لباسش را آورد. لباس با تکه‌ای که تناردیه داشت کامل می‌شود. ماریوس می‌فهمد ژان‌والژان جانش را نجات داده. پولی برای ادای دین پدرش به تناردیه می‌دهد و او را از خانه بیرون می‌کند.ژان‌‌والژان غرق در بوسه می‌شود.کوزت و ماریوس به سمت لوم‌آرمه حرکت می‌کنند. زمانی که بالای سر ژان‌والژان می‌رسند دکتر به ماریوس می‌گوید دیر آمدید، کارش تمام است. ماریوس از ژان‌والژان معذرت‌خواهی می‌کند. ژان‌والژان می‌گوید: مردن که چیزی نیست، زندگی نکردن هولناک‌تر است. ژان‌والژان در حالی که روی صندلی خود رها شده و ماریوس و کوزت دستانش را بوسه می‌زنند جان می‌دهد.صفحه آخر</description>
                <category>سیدسجادحسینی</category>
                <author>سیدسجادحسینی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2024 10:22:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی جُستار</title>
                <link>https://virgool.io/@s_sajad/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D9%8F%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-zo8j8wn3anpf</link>
                <description>درباره‌ی جُستار | قسمت سوم: یک نکته ظریف!گفتیم که جُستار آزمودن یک ایده است. حالا می‌خواهیم به تعریف جامع‌تری از جُستار بپردازیم:جُستار  روایتِ تلاشی است برای آزمودن یک ایده، در قالب یک تأمل، پیرامون یک موضوع خاص که منجر به صدور نظرِ خاصِ نویسنده‌اش درباره آن موضوع می‌شود.مشخصن در این تعریف ما رخداد را داریم. روایت از یک تلاش. تلاش برای آزمودن ایده، همان مجموع رخداد‌های ماست که روایت را می‌سازد. این‌جا می‌توان ادعا کرد که در واژه‌ی &quot;روایی&quot; در عبارتِ &quot;جُستارِ روایی&quot; ، قید احترازی نیست، بل قید توضیحی است. چرا که روایی بودن نوعی از جُستار نیست، تا با این قید، جُستار‌های روایی را از جُستار‌های غیر روایی جدا کرد. جُستار، لااقل به معنایی که ارائه شد، نمی‌تواند روایی نباشد. هم‌چنین است، واژه &quot;شخصی&quot; در عبارتِ &quot;جُستارِ شخصی&quot;؛ چراکه هر جُستاری، روایتی است مختص به فرایند پرداخت و تأمل و اندیشیدن و آزمودن یک ایده و موضوع، که مختص به نویسنده‌ی آن جُستار است و اساسن، هیچ‌گاه جُستار، به شخصی و غیر شخصی تقسیم نمی‌شود تا با قید شخصی بخشی از آن را متمایز ساخت. زیرا یک روایت را به بی‌نهایت شکل می‌توان نوشت و هر کدام از این بی‌نهایت، منحصر به فرد است و البته غیر قابل تقلید؛ ضمن آن‌که هر نویسنده‌ای به شیوه‌ای منحصر به فرد می‌نویسد و فکر می‌کند و حتا نگاه می‌کند و درکش از جهان نیز کاملن شخصی است. قید شخصی، یک قید توضیحی است.جلال‌آل‌احمد در &quot;غرب‌زدگی&quot; و &quot;درخدمت و خیانت روشنفکران&quot;، نظرات شخصی اش را گفته. روایت فکرش را آورده است. این هر دو کتاب، جُستارند. ماریو‌بارگاس‌یوسا در &quot;چرا ادبیات؟&quot; روایت ذهنی خودش راجع به پدیده ادبیات را ثبت کرده. حتا شاید بتوان صراحتن گفت &quot;تأملات و مجادلات&quot; اثر داستایفسکی بزرگ، جُستار‌های او پیرامون مسائل مهم ادبیات روسیه در زمان خودش است. یک‌بار دیگر به کتاب‌خانه خود نگاهی بیندازید، احتمالن کلی جُستار دیگر هم پیدا می‌کنید. خب با این حساب ممکن است بگویید، هر نوشته‌ای که تأملی فلسفی یا غیر فلسفی درباره یک موضوع باشد، جُستار به حساب می‌آید. باد گفت، بحث در بابِ جنس جُستار، گذشت. اما جُستار فصل‌هایی هم دارد که آن را از مقاله و کتاب‌های فلسفی و... جدا می‌کند. یکی از مهم‌ترینِ آن‌ها نوع خاص پرداخت موضوع است. معمولن پرداخت در جُستار لحن خشک ندارد. طنز آمیز است، تعلیق دارد، سرگرم‌کننده است، چشم اندازی گسترده به موضوع دارد و از همه بیش‌تر، در هیچ چهارچوبی محدود نمی‌شود. نشانِ ادبیات بی‌قرار را به همین خاطر است که بر سینه دارد.ضمن این‌که پرداخت مقاله و امثال آن، یک فرم خاص تکرار شوند است، حتا با جملاتی مشخص و عباراتی سلیس و قوانینی محکم و زبانیِ علمی؛ اما شما وقتی غرب‌زدگی جلال را دست می‌گیرید، یک کتاب ادبیات می‌خوانید. اگر‌چه مثل داستان‌های جلال، سرگرم نمی‌شوید، اما همان حسِ تعلیق را دارید. این تفاوت اساسی و مهم جُستار است. اتفاقن جُستار لحن خاص خود را دارد. در عین اتقان و استحکام‌ش و در عین طنز بودن‌ش.پ.ن: در ستایش جُستار فقط اشاره به همین نکته کافی بود که: جُستار تجلیِ بستر بودن ادبیات است برای گسترش فکر و اندیشه؛ شاید هم روش، شاید هم...پایان، سیدسجادحسینی</description>
                <category>سیدسجادحسینی</category>
                <author>سیدسجادحسینی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Apr 2024 10:39:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌‌ی جُستار</title>
                <link>https://virgool.io/@s_sajad/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D9%8F%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-ybhxwrsl0btl</link>
                <description>درباره‌ی جُستار |قسمت دوم: چطور جستار یک فرم روایی می‌شود؟!اگر بخواهیم جُستار را داخل در ادبیات روایی بدانیم، به ناچار باید بین تمام گونه‌های ادبیات روایی و جُستار، یک &quot;چیز&quot; واحد و مشترک بیابیم. منطقیون این &quot;چیز&quot; مشترک میان چند شیء را، جنسِ آن‌ها می‌نامند. بعد این چند مقوله هم‌جنس، با &quot;چیز&quot;هایی از هم متمایز می‌شوند، به نام فصل؛ بعدتر جنس با فصل، نوع را تشکیل می‌دهند. در ادبیات روایی،  جنس مشترک میان همه‌ی گونه‌های روایی، خودِ روایت است.سواد روایت | اچ.پورتر ابوت | صفحه ۴۰ |نشر اطرافحالا روایت یعنی چه؟ اچ.پورتر ابوت، توی &quot;سواد‌ روایت&quot; می‌گوید روایت به زبان ساده عبارت است از: (بازنمایی یک رخداد یا مجموعه رخداد). درواقع آن‌چه ذاتِ یک جمله‌ی غیر روایی را به یک جمله‌ی روایی تبدیل می‌کند، رخداد یا اتفاق است. &quot;گربه‌ی من کک دارد&quot; یک جمله‌ی توصیفی است و &quot;گربه‌ی من را کک گزید&quot; یک روایت. همه‌ی گونه‌های ادبیات روایی جنس‌ش روایت است. یعنی همه، به نوعی بازنمایی یا گزارش یا بیانِ یک رخداد یا اتفاق یا مجموعه‌ای از رخدادها و اتفاقات است. گونه‌های مختلف روایی بنا بر نوع پرداخت، موضوع، عناصر موجود در آن و...الخ، که فصلِ اختصاصی هر گونه به شمار می‌روند، از یک‌دیگر جدا و متمایز می‌شوند و فرم‌های روایی مختلف به‌وجود می‌آیند. اگر بخواهیم جُستار را درست بفهمیم، باید تعریف درستی از جُستار داشته باشیم. تعریفی در چهارچوب درست و منطقی که مو لای درزش نرود. قبل‌تر گفته‌شد همه روی تعریفِ &quot;نظرات شخصی نویسنده درباره موضوعی&quot; اتفاق نظر دارند. سوال اساسی و مهم این است که جُستار چطور می‌تواند با این تعریف، جزئی از خانواده ادبیات روایی باشد؟ پر واضح است که این تعریف، یعنی نظرات شخصی نویسنده، مطالبی است از جنسِ &quot;گربه‌من کک دارد&quot;.نظرات یک آدم، توصیفاتی است درباره‌ی یک شیء یا احکام ذهنیِ او یا نهایتن استدلال‌های اوست؛ اتفاقی در کار نیست. جُستار طبق این تعریف، خالی از اتفاق و رخداد است. پس یا جُستار جزئی از ادبیات روایی نیست یا این تعریف، ناقص است.   برگردیم به معنایِ ریشه‌یِ جُستار در فرانسه: تلاش کردن و کوشیدن و آزمودن. جُستار اصالتن آزمودن است. آزمودن یک ایده!!! اتفاق کجایش است؟ اتفاق تغییر نظرِ نویسنده است در سیر اندیشه‌ای که روی موضوع دارد و ثبت این اندیشه که نامش، می‌شود جُستار...ادامه دارد...</description>
                <category>سیدسجادحسینی</category>
                <author>سیدسجادحسینی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Apr 2024 09:03:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی جُستار</title>
                <link>https://virgool.io/@s_sajad/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D9%8F%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-sfqqg9uxrkvc</link>
                <description>درباره‌ی جُستار | قسمت اول: جای مقدمه...اشاره: این یادداشت، متنی است حوصله سر بر، درباره‌ی جُستار که درونیاتِ مغشوشِ نویسنده را نشان می‌دهد!!!جُستار را بیش‌تر به ناداستان بودن‌ش می‌شناسند. ناداستانی نو. ناداستانی که در ایران تازه مورد توجه قرار گرفته است. فرم روایی جدیدی که البته نویسنده‌گان غربی جستارنویس هم هنوز سر حدود و ثغورِ دقیق‌ش چه دعواها که ندارد. در ایران که البته مقوله‌ای است نوظهور و هنوز جمال‌زاده‌ای ایرانی‌ش را تعریف نکرده برای‌مان. البته هم غرب‌زدگیِ حضرت جلال را می‌توان جُستار خواند هم آثار شاهرخِ مسکوب را. اما جستار را تقریبن همه به &quot;نظرات شخصی نویسنده در مورد موضوعی&quot; تعریف کرده‌اند. این قدر متیقَن همه تعریف‌های جُستار است. این در باب تعریف جُستار...در باب تاریخ‌چه‌ی جُستار اگر قدرکی تتبع بفرمائید، می‌رسید به لغتِ رساله در فارسی، اِسِیْ (essay) در انگلیسی، که برگرفته از فرانسه‌یِ کهنِ essai است. ترجمه امروزی‌اش هم می‌شود: essayer به معنای تلاش کردن و کوشیدن و آزمودن؛  اگر قبول کنیم که جُستار به معنای امروزی‌اش، برداشتِ شخصیِ نویسنده است از زندگی و مفاهیم، یا همان نظراتِ شخصیِ..الخ، باید از لوازمات این تعریف هم سخن گفت. از جمله باید درباره‌ی ماهیت این فرم و از جمله‌تر درباره‌ی فرایند جُستار نویسی حرف زد.</description>
                <category>سیدسجادحسینی</category>
                <author>سیدسجادحسینی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Apr 2024 20:59:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شازده کوچولویی که من دیدم!</title>
                <link>https://virgool.io/@s_sajad/%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-xccyk3wlcicc</link>
                <description>من خیلی خیالاتی هستم. البته اگر بشود اسمش را گذاشت خیالات.. نمیدانم. اصلا بگذارید یک نمونه‌کوچک‌ش را که داغ داغ است بیاورم.چند ثانیه بعد از تایپ عنوان این متن، یک‌دفعه یادم افتاد صدای تک بوق کتری برقی حدود بیست دقیقه پیش آمده بود و من که غرق حرف زدن با جناب شخصیت داستانی در ذهنم بودم، آب‌جوش  و چایی و هل را حواله بعد تر دادم. بعد یک‌هو پریدم که ای وای چایی و رفتم آشپزخانه و بیاییم. وقت هایی که تنها باشم کل خانه یک چراغ روشن دارد و قوری کلی چایی. حالا تا بروم چایی بگذارم و بیاییم مابقی متن را بنویسم، کلی هم با دوسنت‌اگزوپری سر ماجرای شازده کوچولو حرف زدم. توی ذهنم؛ البته!شما هم فکر می‌کنید من خیالاتی هستم؟ شاید.اصلش می‌خواستم از شازده کوچولو بنویسم. شازده کوچولوی ذهن من، به بزک شده‌گی این عکس هایی که گوگل داردشان، نیست. ساده تر است. اما شالش زمخت و خشک است. عین دم روباه و عین همان عکس های گپگوگل. چمن هایی که توی ذهنم سبز می‌شود، هرجا که پا می‌گذارند، بلند و شاه‌انه نیست. کوتاه تر است. ولی کمی سبز تر. این شازده کوچولو، اول‌ها همین بود که گفتم. با روباه توی پس‌کوچه های ذهنم قدم می‌زدند. بیش‌تر هم شب‌ها؛ نمی‌دانم چند بار شاهکار اگزوپری را خوانده ام. یک کتاب دیگر هم دارد. زمین انسان ها. دوستش دارد، اما نه به اندازه شاهکارش. من عمیقن، از بن جان، معتقدم، نویسنده یک جا در ادبیات حق دارد مستقیم حرف بزند. بدون هیچ پرده ای. کاملن ظاهر و نمایان و واضح و پرخون و پر رنگ؛ در تقدیم کردن کتاب. کوتاه اما مهم؛ من اگر جای اگزوپری بودم، در تقدیم کردن کتاب خیلی فکر می‌کردم. همیشه با اگزوپری این دعوا را خواهم داشت که تقدیم کردنت بد بوده. چرا ننوشتی:«تقدیم به شازده کوچولو هایی که هر روز ده‌تاشان به ما سلام می‌کنند»؟ چرا مستقیم به گل سرخ خودت تقدیم نکردی تا حتی اگر هیچ‌وقت هم ندید تو ثابت کرده باشی سر ماندنت و رفتنش هستی؟! حیف فرصتی که از دست دادی؛دعوایم که با شازده تمام می‌شود، به حرف های خودم فکر می‌کنم. به این که اگزوپری گفته، به بچه‌ها، که کتاب را به پدر و مادر ها تقدیم کنند! و ناگهان، یک دانگ با صدای بم پر، ناقوس بزرگ |چرا|ی ذهنم تکان می‌خورد.‌.ما همه شخصیت هایی هستیم که اگزوپری نیاورده؟! ما جای کدامیم؟! گل؟ شازده‌کوچولو؟ یا روباهی که همه دوست داشتن هایش را داد به کسی و آن کس، گمش کرد و روباه هرچه گشت، پیدایشان نکرد؟!بر می‌گردم سمت شازده کوچولوی ذهنم. سمت تصویری که از اولین خوانش کتاب تا حالا قاب شده به دیوار |خوانده‌ام| های ذهنم. قابی است حالا که زمان قیمتش اش کرده و گاه‌گداری دستمالی می‌کشم رویش تا زنده بماند و تازه شود. قابی که غروب است، شالی که زرد است، مثل پاییز؛ گوش هایی که تیز است و نارنجی؛ چمن لطیف سبز؛ هیکل  پسر بچه‌ای که کنار روباهی نشسته و پشتش به من است..توی همین گیر و دار وسط خنکای ذهنم نشسته‌ام که یاد شازده کوچولوهایی می‌افتم که کنار بعضی‌هاشان زندگی کرده ام. یاد شازده کوچولویی که چند روز پیش تولدش بود. و با تأخیر تبریک‌ گفتم. این شازده کوچولو ها را خیلی دارم. بچه‌هایی که وسط وانفسای زندگی و گرداب روزمرگی، یک‌بار دیگر آرزو می‌کنم بیش‌تر و زودتر هم‌دیگر را ملاقات کنیم و یک‌دل سیر بنشینم پای حضور جان‌دار پر خلوص‌شان؛ و باز یاد شازده کوچولویی که من دیدم. شازده ای که سفینه‌اش هراب شد و هیچ‌وقت برنگشت به سیاره‌اش تا گل سرخش را دوباره ببیند. بعد به خودم ‌میگویم چطور است یک زنگی بزنم و سراغی بگیرم از شازده‌مان! بعد تر به پیامکی رضا می‌دهم و سعی می‌کنم عین آدم هایی که اگزوپری گفته کتاب را تقدیم‌شان کنید، نباشم..ای وای چایی ام!</description>
                <category>سیدسجادحسینی</category>
                <author>سیدسجادحسینی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jul 2023 21:16:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا سوژه های مذهبی ابدن نمی‌گیرند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@s_sajad/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D9%88%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-sbs8qgdsth42</link>
                <description>اگر اهل پرسه زدن در میان قفسه های کتاب کتاب‌فروشی ها باشید حتمن دیده اید که قفسه های کتاب مذهبی، که مشخصن کتاب‌هایی با موضوعات و سوژه های مذهبی دارند، مشتری کم‌تری دارند. یا لااقل اگر مشتری پر و پا قرصی هم برای این دسته پیدا کنید، به حسب وظیفه و &quot;ما باید کتاب بخوانیم&quot; و این‌ها کتاب مذهبی می‌خوانند. به این گمان که خواندن کتاب مذهبی تبلیغ است؛ یا خرید کتاب با سوژه مذهبی که احتمالن نویسنده اش طلبه هم هست، و باز خود نویسنده هم از سر وظیفه و جنگ در جبهه فرهنگی قلمی زده، حمایت از فرهنگ است و کتاب‌خوانی به فرموده، مهم است و چه و چه و چه!خب این‌ها هست و این یک واقعیت نمایان.اما تخصصی و حرفه‌ای نگاه کنیم. قطعن قسمتی از کتاب هایی که در حوزه ادبیات و به خصوص ادبیات روایی چاپ می‌شود، همین دسته کتاب ها است. رضای امیرخانی یک جایی می‌نویسد: (چاپ کتاب در ایران سیزده برابر آمریکا راحت‌تر است.) در مملکت ما چاپ کتاب آن‌طور ها هم که می‌گویند سخت نیست. در سال‌های اخیر هم بسیار دیده‌ایم آدم های خر حزب‌اللهی که از سر احساس وظیفه پوتین به پا و چفیه به گردن و شیش جیب پوشیده، آمده اند در جبهه کتاب رزم کنند. دست آخر هم اباطیلی چاپ می‌کنند و می‌شوند چهره فرهنگی که -خیر سرشان- فلان تیراژ کتاب چاپ کرده ایم و همین می‌شود، رزومه و کارنامه که چند صباحی بعد توی فلان دانشگاه، یا فلان ارگان یا فلان موسسه حقوق یا مفت نفتی بگیرند. جنابان عالیان، نماینده ولی فقیه، نماینده نهار رهبری، دبیرکل، و...؛ و حمایت از این کتاب ها که یک ضدفرهنگ اساسی است، بماند، شبهه اشکال شرعی هم دارم که حرمت نداشته باشد. در مدت زمان کوتاه نگاه کنیم، طرف با خرید و تبلیغ و جشن و مسابقه از این کتاب ها کار فرهنگی کرده و حمایت از نویسنده بد بخت که چقدر احتمالن ناشر چاپیده باشدش و با چندرغاز درصد از فروش، دهانش را بسته باشد. این در حالی است که پخشی خوب برود کتابش و ناشرش حرفه ای باشد و نویسنده اش، خر شانس!!!در یک برهه بلند مدت زمانی نگاه کنی، خیلی تفاوت معامله است. اثری که ارزش هنری اش پایین بوده را با تعریف‌ها و تمجید‌های مکرر و بعضن مشمئز کننده، غالب چهار نفر کرده ای تحت عنوان کتاب ادبی عالی؛ و این یک دروغ است. اهلش، می‌دانند، اتصاف این حضرات تازه کتاب‌خوان به صفت &quot;دوستداران ادبیات عامه پسند&quot; نوعی فحش ادبی است، به معنای این که این قشر محترم را به اسافل اعضایشان حواله کرده‌اند. کتاب هایی که خالی از تکنیک و روح هنری است؛ همین جا دفع دخل مقدر کنم. همه این مطالب را قلم نزدم تا برسم به بحث جنجالی و نامیرایی که همیشه نقل محافل ادبی و روشن‌فکری است. مهم بودن تکنیک یا محتوا و مضمون؛ تکنیک خیلی مهم است. شما جلو مهمان‌تان میوه کیلیویی خدا تومن را توی پلاستیک زباله می‌گذارید و بعد احتجاج کنید که قالبش را بی‌خیال، مضمونش مهم‌تر است؟ عقل سلیم حکم می‌کند به سنخیت ظرف و مظروف؛ حواسم هست بحثم یواش یواش دارد خیلی طلبگی می‌شود؛ هنرمند تعریف دارد. هنر هم؛ اثر هنری هم.هنرمند آیینه است. آن‌چه آیینه بازمی‌تاباندش، حقیقتی است در عالم که هنرمند درکش کرده. اثر هنری تصویری است که آیینه نشان می‌دهد. و هنر، فرایند آیینه‌گی کردن است.نویسنده هنرمند است. مضمون کتابش حقیقتی است که به خاطرش کتاب می‌نویسد. اثر هنری کتابش است و آیینه اش تکنیک ها و ابزار های نوشتن.هرچه هنرمند تکنیک را بهتر شناخته باشد، می‌تواند توانایی بیش‌‌تری داشته باشد در آیینه‌گی کردن. اصل آیینه‌گی هنرمند به معنویتش است. به بزرگی روح و وسعت وجودی هنرمند است. اما تکنیک وسیله ای است تا کمک کند به آیینه.محتوا آن‌چیزی است که مخاطب برداشت کرده. مضمون آن‌چه نویسنده نگاشته و فرم مجموعه ای از تکنیک ها که قالبی می‌شود برای مضمون. حس حماسی یا ژست حکمت از یک مضمون واحد با دو شاعر و در واقع با دوفرم و تکنیک مختلف همان اثر محتوا است.تصور کنید سعدی سروده باشد:( خدا کشتی آنجا که خواهد برد / اگر ناخدا جامه بر تن درد)؛ بعد از خواندن این شعر مخاطب، دستی به ریش می‌کَشد و ژست حکمت می‌گیردش. حالا همین را اگر فردوسی بسراید. -قبل از خواندن شعر بیایید تصویر مجسمه سفید فردوسی را در حالی که کتابی قطور در دست دارد و ابروانی سخت در هر فرورفته و جدی، با آن لباسی که باد تکانش می‌دهد و ریش مردانه و عمامه ای که قسمتی از آن بیرون زده و مثل تاج روی سرش است تصور کنید_ و حالا اگر فردوسی باشد خواهد گفت: (برد کشتی آن جا که خواهد خدای / وگر جامه بر تن درد نا خدای) ؛ حس‌تان حماسی می‌شود. لحن‌تان بر جدیتش افزوده می‌‌شود. احتمالن کمرتان صاف می‌شود و استوار تر می‌نشینید. این ها همه اثر جادویی فرم است. و فرم یعنی جعبه ابزاری از تکنیک.حالا چرا سوژه های مذهبی ابدا نمی‌گیرند؟ چون درواقع خلق درستی ندارند. شما تصور کنید نویسنده ای بیاید و یک موضوع مهم مثل ایثار یا شجاعت یا ... را فقط به شخصیتی در داستانش نسبت دهد. شما چه نسبتی بین خودتان با آن شخصیت پیدا می‌کنید؟ چه ارتباطی عمیق و معنادار ژرفی می‌تواند بین شما و شخصیت داستان برقرار شود؟ معلوم است که هیچ. ماریو بارگارس یوسا صراحتن دریک جایی توی &quot;چرا ادبیات؟&quot; می‌نویسد فقط کتاب می‌خواند تا در زندگی دیگران زندگی کند. ادبیات آمده تا عرض زندگی ما را زیاد کند. آمده است تا بشر بتواند جای دیگران زندگی کند.حالا به عنوان مثال، نویسنده ای که بدون آموزش و تمرین و از سر وظیفه آمده تا بنویسد، را مسلح کنید به تکنیک. به مثلا تکنیک &quot;نگو، نشان بده&quot; ؛ کولاک می‌کند. دیگر در تمام متن شما اثری از شعار زدگی نمی‌بینید. جای همه این سخنرانی کردن ها  وسط متن که حالا دیگر نیست، شما شخصیتی را دیده اید که جانش را به خاطر کسی که ممکن است حتی از او بدش بیاید به خطر انداخته تا مثلن جان یک نفر انسان را حفظ کند. شما شجاعتی نخوانده اید. هیچ اثری از کلمه ایثار در متن نمی‌بینید. هیچ سخنی، مطلقا، هیچ سخنی درباره حسن ایثار و قبح خودپسندی نخوانده اید. اما کتاب که تمام شد شما با مسئله ای به نام ایثار یا شجاعت یا... درگیر شده اید.جزء آثار بسیار خوب جناب تولستوی و ترجمه ناب جناب حبیبیتولستوی در &quot;پدرسرگی&quot; طوری از &quot;پرنس‌کاساتسکی&quot; می‌نویسد که کتاب که تمام شد، بار سنگین گناه را بر دوش خودت حس می‌کنی. جلال &quot;در سنگی برگوری&quot; جوری از بچه‌دار نشدنش نوشته که کتاب را که زمین گذاشتی ترس برت می‌دارد. من مخاطب می‌خواهم ببینم. به من نشان بده. نگو فلان چیز خوب است. فلان چیز را میخواهم ببینم. مشکل ادبیات مذهبی امروز همین تکنیک است.همینگوی هر چه نوشته تجربه کرده. جلال همین‌طور. جمشکل ادبیات هم امروز، کتاب ضعیف است. کتاب زرد. کتابی که ارزش ادبی ندارد. اگر هم جذاب است دلیل ثانویه دارد. امنیتی است، جذاب است. عاشقانه است، همه می‌پسندند. مذهبی است، عده ای وظیفه خود می‌دانند مشتری اش باشند. و مشکل اساسی تر از این حرف ها، پدیده حباب هنری است که بازار هنر را به رخوت می‌اندازد.فرصتی اگر باشد از حباب هنری هم خواهم نوشت.امضا، سجاد8تیر402</description>
                <category>سیدسجادحسینی</category>
                <author>سیدسجادحسینی</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2023 12:25:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>″نا″. همین!</title>
                <link>https://virgool.io/@s_sajad/%E2%80%B3%D9%86%D8%A7%E2%80%B3.-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86!-rm7mlzcflgo9</link>
                <description>″نا″؛ ضمیر متصل است؛ به معنای ما؛″نا″؛ جمع جمع نشده ای که اگر جمع شده بود..نستعلیق برای من همیشه با بقیه فرق داشته است. هر کلمه و هر حرفش. حرف الف ابتدای حروف است و بی آلایش تر و استوار تر. گاهی توی کلمه های نستعلیق، کوچک می‌شود. کوچک شدنش هم برای این است که زیبایی بیافریند؛ نون هم قشنگ است. نون اول نحن است. اول ما و اول ″نا″. اول نامیرا هم هست و اولین حرف اولین کلمه یکی از سوره های قرآن؛اولین چیزی که همیشه از شهیدصدر به ذهنم می‌آمد، حلقات بود. حلقه اول تا سوم. ولی این‌بار، من در حلقه چهارم با شهید پیوند خوردم! از حلقه چهارم هم می‌گویم. اما اول از شهید صدر!اول° اول° میکنم که به زبان بی‌زبانی بگویم صدر، یعنی اول؛ و صدر، اول یک راه بود. راهی که سکه‌ ثانیه های زندگی‌اش را خرجش کرد تا پا بگیر؛اولین استاد اصولم مردی بود که شباهت بسیاری به شهید صدر داشت. ریش های موج دار، صورت پهن و گرد و سبزه، و عمامه نجفی که به قبای تیره‌ای که می‌پوشید هم خیلی می‌آمد. ارادت زیادی هم به شهید داشت. از خاطراتش با حلقات شهید صدر هم می‌گفت برای‌مان. آن روز ها من همه تصورم از صدر، چهره ای بود مثل سایر چهره های شاخص. یک‌بار هم با امام‌موسی‌صدر اشتباهش گرفتم. ولی حلقه چهارم کتاب‌خوانی مبنا، بهانه شد، برای خواندن ″نا″.کتاب زندگی شهید سیدمحمدباقرصدر به قلم مریم برادران. این چند روز که کتاب را می‌خواندیم، نا با من همه جا آمد، سر کلاس، پاتوق، توی ماشین، مهمانی و.. . من هم به‌اش دل داده بودم. اگر نکته ای به ذهنم میرسید کنارش با قرمز ریز می‌نوشتم. قرمز هم رنگ خون است. اصلش شهید، اولین چیزی که چشمش را می‌گیرد همین خون قرمز است. همین خونی که بعد ترها مثل سطر های کتاب پر رنگ می‌شود و زرشکی‌تر. بچه های حلقه این چند روز خیلی زحمت کشیدند. کنار هم، کلی نکته یادگرفتیم و کلی کنار هم صفا‌ کردیم. از فرم و تکنیک و قلم بگیر تا جلد و آلبوم و.. ؛ هرچه به فصل های آخر نزدیک می‌شدیم، هوای کتاب غم‌ناک می‌شد. غروب می‌کرد. راستش غمناک هم ″نا″ دارد. بوی ″نا″؛ بوی خیسی، بوی خون. بوی خون توی فصل های آخر دماغ را آزار می‌دهد. خصوصا اگر عقب هم افتاده باشی و مجبور شوی فصل های آخر را پشت سر هم بخوانی؛ کتاب که تمام شد، خیره شدم به ″نا″ی وسط جلد؛ به تا شدگی بالای جلد کتاب و بعد به نشانکی که کنار کتاب بود و برای همیشه کنارش می‌ماند تا با کتاب بشوند ″نا″. بازش کردم و تندی، یک‌بار دیگر، مقدمه خانم برادران را خواندم. راست می‌گویند آنچه از جان بربیاد بر جان می‌نشیند. با مقدمه‌اش خیلی صفا کرده‌ بودم. یک لحظه دوست داشتم به جای خانم برادران بودم. و به جای ایشان، با فاطمه خانم صدر دیدار می‌کردم و جلوی پای ایشان تمام قدر می‌ایستادم. با سری خمیده به پایین. مبادا از عزت و احترام چیزی کم گذاشته باشم..دوست داشتم شهیدصدر را ببینم، همان که آن‌همه وقت نداشت و در عالم کتاب غرق می‌شد که وقتی عکسش را می‌گرفتند دوربین را نگاه‌ نمی‌کرد. همان که رویای ″نا″ شدن در ذهنش داشت. همان که حوزه نجف تنهایش گذاشت و اگر تنها نمانده بود احتمالا حالا امام‌صدر بود. همان که هم پدر بود، هم شاگرد، هم مرجع، هم استاد، هم برادر، هم متفکر، هم صبور؛ دوست داشتم دستش را ببوسم. و بعد تمام قد باز جلوش بایستم. همان که حالا در رویاهایم، دارم صدای خوش‌آمد گویی و مهمان‌نوازی‌اش را به لهجه شیرین عراقی‌اش می‌شنوم. همان که لبخند ملیح و وقار بلند استادانه‌اش مرا مبهوت خود کرده.چرت خیالاتم که پاره شد. کتاب را با آداب و وسواس همیشه‌گی گذاشتمش توی کتاب‌خوانه. حساب کردم، چون کتاب ها دیر به دستم می‌رسید و از حلقه جا می‌ماندم، از پاتوق، زود تر، ″نا″ را گرفتم. بعد پست باز ″نا″ را آورد با مابقی کتاب های حلقه. حالا وقتش بود ″نا″ی دوم را هدیه کنم به دوستی که اگرچه من نمیتوانم محمدباقرش باشم، او همیشه در حکم امام‌موسی بوده برای من.امضا، سجاد.</description>
                <category>سیدسجادحسینی</category>
                <author>سیدسجادحسینی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Dec 2022 12:21:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای دوستی که تو باشی..</title>
                <link>https://virgool.io/@s_sajad/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-z0sof41gnqw3</link>
                <description>بعد از عکس گرفتن روی پاکتش نوشتم: برای دوستی که تو باشی..برای دوستی که تو باشیشاید اگر فردا وقت داشتی و همدیگر را میدیدیم، قرار بود اینهارا به تو بگویم..قرار بود بگویم این آهنگ زمینه خوشی که در زندگی من پخش میشود، و برای تو در ثانیه هایت جاری است، سکوت و سکون اوقات مرا میشکند. من میدانی که قرار بوده است شاعر شوم. عادت به طفره رفتن دارم و از پس پرده حرف زدن و کنایه گفتن؛ عادت دارم حرف اصلیم را گل درشت توی بشقاب جلوی کسی نگذارم. برای همین اولش دست به دامن آرایه میشود قلمم و بعد از کلی مقدمه، یک‌هو میبینم این رهی که پیموده ام به ترکستان انجامیده. اصلش حرفم یه چیز دیگر بود. حرفم درباره حال آن آهنگ زمینه بود. راستش را بخواهی با هزار نگاه و با هزار فکر جور واجور و هزار دلیل و نادلیل و منطق و فلسفه و غیره و غیره، هزار بار از هر طرفی که میتوانستم سرک بکشم، به این آهنگ زمینه خیره شدم و کاویدمش. در خودم میجستمش؛ و میجویمش هر لحظه و هر ساعت. که آیا جوهره اش در من هست؟ من مرد این میدانم یا نه؟! اصلش من آمده ام تا بلبل باشم و با حنجره ام شیدایی و عاشقی ام را نمایش دهم؟! زبان بی‌زبانی شوم برای ناشناخته جذابی که مرا سالهای سال است در احاطه خود داشته؟! یا...؟میبینی نمیتوانم از خودش بگویم. از اطرافش چرا، میشود گفت. از خودش نه!اصلا از خودش بیا بگذریم.  و فعلا از این که پاسخ این جست و جو و کاویدن  را چه داده ام. قدر و اندازه من نیست که بگویمش و زبانش شوم. هرچند حاضرم به لکنت زبانش باشم. میدانی راستش زبانش تویی، همانی است که گفتی قبل و بعدش کسی این طور نیست، همین حس و حالی که خمارمان میکند و میکشدمان وسط آن جمع روشن و محفل گرم؛ زبانش همین حال خوش است. همین که در جواب ″چرا قرآن؟″ من گفتی: ″چرا قرآن نه؟!″ و من اگر میگویم مشتاقم به شنیدن و تو اشکال میکنی که خوبش را بشنو و دست  بکش از ناقص هایش ، میگویم من فقط میخواهم ملزم باشم به شنفتن. و شنیدن و ملزم شدنم با همان که میگویی ناقص است و.. فقط انگار محقق میشود. من با خودم رودربایستی ندارم. چرا دروغ؟ اصلش این که من عسلی مثل این نغمه نچشیده ام. همان ناقص، من مطمئنم که مرا به کمال میبرد. چون مرا التزامم میبخشد. مرا جلو میکشد.و تو نمیدانی که من با ارزش ترین چیز هایم را اصلا قادر نیستم بروز بدهم. دم دستی اگر باشد چرا؛ ولی هرچه عمقش بیشتر، غبطه به اهلش بیشتر و این حال دیگرگونه من بیشتر و سنگینی سینه ام بیشتر. خدایم میداند و خودم که چه میگویم. که چه له لهی میزنم برای این چیزی که در تو میبینم. تو ابدا اصالت نداری؛ من هم و دیگران هم. اگر اصالتی در آیینگی کردن تو  باز میتابد، از همان نغمه ای است که برای من در زمینه زندگی پخش میشود و برای تو اصل ماجراست. من نمیتوانم این ها را به تو نگویم. تو در این وادی حرف مرا مطمئنم که الان هم قبول نکنی بعد خواهی کرد. نمیدانی چقدر مشتاقم به این حقیقتی که در تو میبینم. میدانم زمانش میرسد برایم. کی میرسد را نه! من پاسخ سوال هایم را مثبت داده ام. من رویاییش را دیده ام. و بدان من تمام رویا هایم را زندگی کرده ام، هرچند با جان دادن در انتظار فرارسیدن فصل وصلش. دوستدارت؛  و الباقی عند التلاقی!سجادو الباقی عند التلاقی را هم انداختم ته نامه..</description>
                <category>سیدسجادحسینی</category>
                <author>سیدسجادحسینی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Nov 2022 23:46:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک، برای چه کسی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-odmvoxyenwcq</link>
                <description>نویسنده ها همیشه اولین کسی هستند که با قصه هایشان مواجه می‌شوند. یک فرایند چند ماهه طولانی و بسیار سخت؛ آنهایی که پیرنگ می‌نویسند حداقلی ترین چیز ها را درباره داستانشان می‌دانند. آنها که نمی‌نویسند که اصلا هیچ؛ اولین مواجهه با شخصیت خیلی گنگ است. کم کم آشنایی و اخت شدن با شخصیت؛ دیوانه وار زندگی خیالی با شخصیت و... حسی را برای نویسنده می‌سازد. یک حس بسیار جالب که لذت درکش فقط برای نویسنده است. و البته تمام زجر و سختی خلق و نوشتنش هم. اما مخاطب؛ سهیم است در لذت خواندن و انس گرفتنی چند ساعته یا چند روزه با داستان و شخصیت. در مقابل نویسنده که ماه ها با ″او″ زندگی می‌کند سهم ناچیزی است. نوشتن زندگی کردن است. حتی موقع اشک ریختن برای شخصیت ها؛ و تجربه زندگی مجازی و خیالی با کسی، که البته برای هیچ نویسنده ای خیالی نیست. ولی خیالی هم هست. انگار هم هست و هم نیست.فکر کن یک شب با شخصیت اصلی که تازه دچار یک سوگ شده یا از تصادفی هولناک جان سالم به در برده یا چیزی را برای همیشه از دست داده بیایی خانه؛ چراغ هایی که فقط یکی‌شان روشن می‌شود، در یخچالی که باز می‌شود و بعد از یک نگاه خیره بسته می‌شود، بدون خارج شدن چیزی، لم دادن روی کاناپه ای، مدام چک کردن صفحه گوشی، کز کردن و گرد شدن روی کاناپه، خوابیدن و سکوت مطلق اتاق که فقط با صدای بوق ماشینی از کوچه شاید شکسته شود و...؛ این ها تنها بخشی از همه آن چیزی است که نویسنده گوشه ای از آن را باز می‌تاباند.اشک برای چه کسی؟! شاید شخصیت خیالی داستانی که مخلوق توست،شاید یک شخصیت واقعی که شخصیتت اقتباس شده‌اش باشد،و شاید حتی یک مخاطب خاص،چه سوال مزخرفی!!اشک، برای چه کسی؟! </description>
                <category>سیدسجادحسینی</category>
                <author>سیدسجادحسینی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Aug 2022 20:05:54 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>