<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سعید صالح</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sa33dsaleh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 02:38:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/259144/avatar/WqbI6o.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سعید صالح</title>
            <link>https://virgool.io/@sa33dsaleh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>امروز آخرین روز جهان است</title>
                <link>https://virgool.io/@sa33dsaleh/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xqhvsxlfbpkh</link>
                <description>منتظر اتوبوس آخر بود.از یک ساعت و نیم پیش، کوله‌پشتی و تمام وسایلش را جمع کرده بود و کنار پنجره‌ی کوچک اتاق گذاشته بود. پنجره در اصل فقط دریچه‌ای برای ورود اندکی نور به اتاق بود و هیچ نمایی به بیرون نداشت. جلوی پنجره، دیوار بلندِ ساختمان روبه‌رویی بود که تمام، آجر‌های پررنگ قرمز بود. شاید اگر صورتش را در کنار پنجره قرار میداد برگ‌های درخت گردوی همسایه‌ را هم می‌توانست ببیند. هوا خاکستری بود و ابرهای سیاه که سراسر آسمان را گرفته بودند، مانع رسیدنِ همان اندک نور به اتاق می‌شدند. در گوشه‌ی کناری اتاق، همانطور که دست‌هایش توی جیب شلوار کتان سرمه‌ای رنگش بود ایستاده بود. نمیخواست به دیوار تکیه بدهد و همچنین انقدر کف اتاق خاک گرفته بود که فکر نشستن هم نمی‌کرد. هوای ابری یک قطره باران هم نداشت. سوز سرما به داخل اتاق وارد نمیشد اما او بسیار سردش بود. برای بار چندم وسایلش را چک کرد. تمام جیب‌های کوله‌اش را باز و بسته می‌کرد و از وجود وسایلش سر جای خودشان اطمینان حاصل می‌کرد. ساعت آنالوگ قدیمی و زنگ زده‌اش را نگاهی کرد و ۲۵ دقیقه زودتر از رسیدن اتوبوس به سمت ایستگاه حرکت کرد. در راهِ رسیدن به ایستگاه هیچ کسی را ندید و به هیچ‌کس لبخند نزد و برای هیچ‌کس دست تکان نداد. از اتاق تا ایستگاه ۷ دقیقه راه بود. ۱۸ دقیقه زودتر در ایستگاه حاضر شد و روی صندلی نشست. ایستگاهِ اتوبوس اکنون تنها سرپناه او بود. دوباره تمام وسایلش را چک کرد. وسایل زیادی همراهش نبود اما هرچه که داشت تمام زندگی‌اش بود. به همین دلیل با هربار مطمئن شدن از حضورِ وسایل دقیقا سرجای خودشان احساس آرامش می‌کرد. ۱۰ دقیقه قبل از رسیدن اتوبوس، زمانی که دیگر برای انجام هرکاری غیر از به انتظار نشستن، دیر بود؛ به ساعت آنالوگی قدیمی‌اش نگاه کرد که خوابش برده بود. حالا دیگر به همه‌چیز شک داشت، به زمانِ به انتظار ایستادنش در اتاق، به ۱۰ دقیقه‌ی باقی‌مانده، به اتوبوس آخر، به آخرین سرپناهش. فکر کرد که اتوبوس آخر شاید تا الان رفته باشد یا شاید تا ساعت‌ها بعد نیاید. فکر کرد که برگردد به اتاق خاک گرفته، بنشیند روی زمین، خاک تمام لباسش را در برگیرد یا حتی دراز بکشد کف اتاق. فکر کرد که سرش را از پنجره بیرون بیاورد و برای اولین بار نه فقط برگ‌های درخت، بلکه خود درخت را ببیند. اما دیگر دیر شده بود. حالا نه به اتاق می‌توانست فکر کند نه به ایستگاه و نه به اتوبوس آخر. دوباره تمام وسایلش را چک کرد اما این‌بار هیچ‌چیز سر جایش نبود. باران باریدن گرفته بود و او حتی سرپناهی هم نداشت.ساد </description>
                <category>سعید صالح</category>
                <author>سعید صالح</author>
                <pubDate>Fri, 03 Sep 2021 19:48:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خونه، پرِ نور واسه بیداری، پرِ سایه واسه خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@sa33dsaleh/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%90-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%90-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-jd8l8nomzjid</link>
                <description>خانه ما قدیمی است. یعنی پدربزرگم مانند تمام خانواده‌های ایرانی که یک زمانی یک جایی یک زمین به چه وسعت داشته‌اند و مفت فروخته‌اند و اگر بود وای و اگر بود چه‌ها که نمی‌شد؛ سال‌ها پیش به‌جای خونه خریدن، تصمیم می‌گیره خونه‌ای بسازه؛ با پولش می‌تونسته غرب تهران، سمت تجریش و هرجای دیگه‌ای که الان آدم وقتی از خیابوناش رد میشه همیشه باد خنکی به صورتش می‌خوره خونه رو بسازه. اما می‌بینه شرق آب‌وهوای خوب، خونه‌های ساخته شده بیشتر و نمای کوه هم داره که خیلی قشنگه. ساختِ یه خونه سه طبقه رو شروع می‌کنه که تو ساختمونای اطرافش بلند به حساب میومده. الان که عکسای اون موقع رو می‌بینم خودش یه پا بام بوده، یعنی شما تا دور دست‌ها رو می‌دیدی، و انصافا که دیدن نمای کوه و آسمان تمیز و خانه‌های یک‌طبقه که تا افق ادامه داشتن حس قشنگی بوده. معماری عجیب ساختمان‌های به نسبت قدیمی، یعنی بعد از دورانِ حیاط با حوض و اندرونی؛ باعث شده خونه‌‌ی ما تا دلتون بخواد فضای پِرت داشته باشه، دیوارها به قطر تنه‌های درخته و به تنها چیزی که فکر نشده استفاده درست از فضا بوده. این اوستای بنا که آقای چمنی نامی بوده، وسطِ دو تا سالن برداشته یه دیوار کشیده که سالن‌ها رو از هم جدا کنه، آشپزخونه رو در دورترین نقطه گذاشته، و هیچ فضای کاملا خصوصی رو درست نکرده. کلن هم هرجایی که تونسته آجر و گچ استفاده کرده. به تمام این دلیل‌ها شما هر تغییری که بخوای توی ساختار خونه بدی، به مشکل می‌خوری.من توی این خونه به دنیا اومدم و برادرم و تمام خاله و دایی‌هام هم همینجا بزرگ شدند. خونه ۳ طبقه است و از ابتدا کل خونه دست خودمون بوده. برای همین من با مفهوم همسایه‌ و طبقه بالایی و طبقه پایینی خیلی آشنایی ندارم. بعد از یه مدت که دایی‌هام ازدواج می‌کنند و از خونه میرن، طبقه‌ی اول مادربزرگم عذراخانم زندگی می‌کنه و طبقه دوم ما زندگی می‌کنیم و طبقه سوم خالی می‌شه. برای همین من همیشه بدون اینکه به صدای بلند فکر کنم شروع به ساز زدن می‌کردم و حتی منتظر بودم که عذراخانم از در خونه وارد بشه، خیلی آروم که انگار من متوجه ورودش نشم به صدای ساز زدنِ من گوش بده و بعد از تموم شدنش دستِ ریزی بزنه و بگه: «خیلی قشنگ زدی، من خیلی تنبلی کردم که ساز یاد نگرفتم، سعید اندفعه باید بم یاد بدی» بعدش هم من چندتا آهنگی که دوست داره رو بزنم و با هم همخونی کنیم.در گذر زمان خیلی از کلمات و عبارات معنی خودشون رو از دست میدن یا عوض میشن؛ ولی یکی از کلماتی که برای من هیچ‌وقت جایگزینی نداشته و با هر بار شنیدنش یاد یک مجموعه‌ی خاص و مشخص از اتفاقات میوفتم، کلمه «خونه» است؛ چون شاید اون آرامشی که توی خونه داشتم رو هیچ‌وقت نتونم تجربه کنم، شاید جای دیگه نتونم نه برای خودم بلکه برای یکی که منتظر شنیدن صدای منه آواز بخونم، شاید هیچ‌وقت صدای به‌هم خوردنِ درِ ساختمون به طور حتم نشانِ اومدنِ عزیزی به خونه نباشه، شاید دیگه وقتی دیر برگردم، هیچ‌وقت به کسی نگم که پشت در رو نندازه، شاید .. شاید کلمه‌ی دیگه‌ای نباشه که با شنیدنش دلم خالی بشه و تو چشمام حلقه‌ی اشکی جمع بشه. ساد </description>
                <category>سعید صالح</category>
                <author>سعید صالح</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 20:34:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای پروانه‌های نیمه‌جان یا حتی بی‌جان</title>
                <link>https://virgool.io/@sa33dsaleh/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-a2if3jx0zxme</link>
                <description>هر روز که از خواب پا میشد، کنار پنجره یک پروانه‌ی مرده می‌دید.وقتی که چشمش رو باز می‌کرد تا از جاش بلند شه، تمام خستگی روزهای قبل رو همچنان با خودش حمل می‌کرد. نورِ آبیِ قبلِ طلوع، از پنجره به تمام اتاقش وارد می‌شد و از درزهای پنجره‌ی چوبی قدیمیش نسیم خنکی به داخل اتاق میومد. پنجره با وجود اینکه قابش زوار در رفته بود و سطح چوبش از حالت صیقل‌زده خارج شده بود و ممکن بود با دست کشیدن روی کناره‌های اون، تکه‌های ریز چوب توی دست فرو بره، اما با چنان صلابتی در مقابل اتاق و دنیای بیرون از اتاق ایستاده بود که انگار دروازه‌ی سنگی هزارساله‌ای در یکی از کاخ‌های پادشاهان گذشته باشه. ساعت انقدر زود بود که انگار هیچ موجود زنده‌ای هنوز چشماش رو باز نکرده باشه. اون هر روز که از خواب پا می‌شد کنار پنجره یک پروانه‌ی مرده می‌دید و هیچ‌وقت براش سوال نبود که این پروانه از کجا میاد و چرا دقیقا هردفعه مقابل پنجره‌ی چوبی، وقتی که نور آبی تمام اتاق رو گرفته و نسیمِ خنک بدن آدم رو به لرزه میندازه؛ به حالت نیمه‌جان یا حتی بی‌جان اونجا افتاده. از پنجره، در سمت راست یک درخت تنومند چنار، در سمت چپ و دور دست درختان انبوه صنوبر که برگ نیمی از آنها به حالت ابلق در اومده بود و وقتی که باد میومد برگ‌های درخت‌ها چنان تکانی می‌خوردند که صداشون تا اتاق هم میومد؛ در میانه، مسیر خاکی که تا بلندی تپه‌ی روبه‌روی اتاق ادامه داشت، دیده می‌شد. زمین مملو از علف‌های خودروی سبز بود، از اون علف‌هایی که وقتی پا روشون میذاری رنگ به کفش میدهند و بوی مخصوص خودشون رو در فضا پخش می‌کنند. عجیب بود که از دیدن یک پروانه‌ی مرده، هر روز قبل از طلوع دقیقن مقابل پنجره‌اش تعجب نمی‌کرد. خسته‌تر از آن بود که دنبال دلیل آن بگردد یا اصلا علت مرگ پروانه را پیدا کند. نفسش سنگین بود و نگاهش سنگین‌تر. شاید یک روز که خواست از خواب بیدار شود، دقیقا همان موقع که باد در برگ‌های ابلق درختان صنوبر می‌پیچد و نسیمِ خنک از درزهای پنجره وارد اتاقِ تقریبا خالی از وسایلش میشد، دقیقا همان‌موقع که نور آبیِ قبل از طلوع تمام فضای اتاق را پر کرده و پروانه‌ی کوچک سرمه‌ای رنگ به صورت بی‌جان در مقابل پنجره افتاده بود، دیگر توانش به حمل خستگی‌ روزهای قبل نمی‌رسید و به صورت نیمه‌جان یا حتی بی‌جان در کنار پنجره‌ی چوبی قدیمی میوفتاد.ساد </description>
                <category>سعید صالح</category>
                <author>سعید صالح</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jul 2021 14:23:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال می‌کنم تمام خواب‌هایم را گم کرده‌ام، می‌شنوی؟</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C-x2wcmibkepdq</link>
                <description>از تشنگی از خواب بیدار شدم.چشمام هیچ‌جا رو نمی‌دید، با احتیاط به سمت آشپزخونه حرکت کردم. با ولع تمام بطری آب رو سر کشیدم و انقدر آب یخ بود که از شدتِ دردِ دندونام، چشمام رو بستم. بم گفته بود که میترسم چشمام رو ببندم، بی‌دفاع میشم. گفتم من از یه چیز بترسم کور شدنه ولی جلوی تو چشمام رو می‌بندم. اصن حواسش نبود، فک کنم به مصاحبه‌ای که فردا عصر ساعت ۷ و نیم داشت، فکر می‌کرد. اصلا توجه نکرد که وقتی من میگم چشمام رو جلوی تو می‌بندم یعنی چی. یهو بحث رو عوض کرد و بدتر از همه این بود که حرفی که زد مرتبط با مصاحبه‌اش نبود؛ یه موضوع دیگه بود که یعنی من هم نمی‌فهمیدم داره به چی فکر می‌کنه. این آفتاب لعنتی باعث شده بود تمام پوست بدنم قرمز بشه و شروع کنم به عرق کردن، پشت سرم به خارش افتاده بود و کلافه شده بودم. اون همچنان داشت راجع به موضوعی که من فک نمی‌کردم داره بش فکر می‌کنه صحبت می‌کرد و من کم‌کم متوجه می‌شدم که حالم داره بد میشه دستم رو انداختم به سمتش که از افتادنم جلوگیری کنم و با دست به دهنم اشاره کردم که از فرط خشکی سفید شده بود، نمی‌تونستم حرف بزنم. دستم بش نرسید و افتادم زمین. از تشنگی از خواب بیدار شدم.چشمام رو باز کرده بودم و به سقف نگاه می‌کردم، داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم که می‌ارزه خوابم رو خراب کنم و از سرِ جام بلند شم که آب بخورم یا چشمام رو ببندم و تلاش کنم که دوباره به خواب برگردم. کم خوابیده بودم. در بهترین حالت در ۷۲ ساعت گذشته ۱۵ ساعت خوابیده بودم و امروز هم اگه از لحظه‌ای که خوابم برد تا لحظه‌ای که قراره بیدار شم رو حساب کنم، چیزی حدود ۴ ساعت و ۳۷ دقیقه زمان داشتم. از اونجایی که میگن وقتی آدم خواب می‌بینه یعنی اینکه خیلی خواب عمیقی نداشته، ناراحت‌تر هم بودم که چرا انقدر کم می‌خوابم. لیوانی که از دیشب روی میز کنار تختم جامونده رو میتونم با حرکت یک دست بردارم و لاجرعه سر بکشم. ولی می‌دونم که اون اگه باعث سردرد و تشنگی بیشتر نشه به رفع عطش من کمکی نمی‌کنه. یخ‌هایی که از چند ساعت پیش داخلش انداخته بودم، حالا کاملن آب شده بودند، و اگر من در چنین وضعیتی نبودم، نوشیدنی مطلوب و دلنشینی می‌شد برای زمانی که دیگه درست مزه تند و تلخش رو نمی‌فهمی و با یه دست، لیوان رو به نرده‌ی جلوی بالکن تکیه دادی و با دست دیگه سیگاری می‌کشی. هوا، هوای تابستونه اما شب خنکیه. بادی میاد و عرقِ روی پیشنونیم خشک می‌شه. آخرِ لیوان رو سر می‌کشم که حالا مزه‌ی مشخصی هم نداره. لیوان رو پر می‌کنم و از استیصال مجبور میشم روی صندلی بشینم و تکون اضافی نخورم. ته گلوم خشک شده و انگار نفسم بالا نمی‌آد. با دومین دم و بازدم دیگه هوایی از گلوم خارج نمی‌شه. دستم رو میکوبم روی سینه‌م که نکنه چیزی گیر کرده باشه. با آخرین تلاش‌هام نفس عمیقی می‌کشم اما انگار هوایی وارد نمی‌شه. نه دم و نه بازدم. ناخودآگاه سرم روی میز میوفته و چشمام بسته میشه. از تشنگی از خواب بیدار میشم.ساد </description>
                <category>سعید صالح</category>
                <author>سعید صالح</author>
                <pubDate>Thu, 20 May 2021 11:35:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتهای این تباهی، انتهای این هوای بد</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF-vbqy7qiw7zrq</link>
                <description>«چند دقیقه دیگر راه داریم؟»زن با بی‌میلی وقتی داشت از پنجره، غروبِ نه‌چندان دل‌انگیزِ خورشید را نظاره می‌کرد پرسید. عصرِ پاییز یک سال غم‌انگیز. اتوبان خلوت است، چون کمتر کسی است که این موقع سال، این روز از هفته به سفر برود. تریلی‌ها و کامیون‌های بزرگ جاده را به تسخیر درآوردند. سواریِ آنها چون ماشینِ اسباب‌بازی کوچکی در میان سواران بزرگتر در حال جولان‌دادن بود. مرد نه اینکه نشنیده باشد، اما او هم چندان میلی به پاسخ دادن نداشت و زیر لب با آهنگی که در ماشین گذاشته بود هم‌خوانی می‌کرد. یک لحظه هم سکوت برقرار نمی‌شد، صدای آهنگ و بوق‌های اتوبوس‌هایی که در حال سبقت گرفتن از همدیگر هستند و مدام تلاش می‌کنند که خط ۱ اتوبان را در اختیار خود داشته باشند و همخوانی آرامِ مرد با آهنگ‌ها، مانند موسیقی متن فیلم یا حتی صدای خیابان و یا کافه که به صورت ممتد در جریان هستند و شما دیگر متوجه نمی‌شوید که یک صدایی دارد می‌آید، در ماشین طنین انداز بود. زن نگاهش را از پنجره برنگرداند. انگار که او هم منتظر پاسخی از طرف مقابل نبود. هوای سرد بیرونِ ماشین، پنجره‌ها را تا مرز یخ‌زدن برده بود و بخار، تمام شیشه‌ها، به غیر از دو شیشه بزرگِ جلو و عقب ماشین را گرفته بود. هر دو با پالتو و کاپشن‌هایی که برای بیرون رفتن بود داخل ماشین نشسته بودند، بخاری حالِ زن را بسیار به هم می‌زد. ترکیب هوای گرم مصنوعی که از چند دریچه‌ی کوچک، مستقیم به صورتت می‌خورد و بوی مطبوعی هم ندارد با این غروب سرد و دودی که از ماشین‌های اطراف مدام به داخل ماشین می‌آید حال هرکسی را بد می‌کند. زن اما دچار ماشین‌زدگی هم شده بود. حالا اگر ذوق حرف زدن هم داشت، نای حرف زدن نداشت. خورشید انگار قصد پایین آمدن نداشت، سنگین شده بود، نور سرخ و نارنجی قبل از غروب خودش را از دست داده بود و رنگ زرد خاکستری مایل به مرگی را به خود گرفته بود. اینجا بود که زن با تمام وجود می‌خواست بگوید که ماشین را کنار بزنند، دوربین را از صندوق عقب بردارد و با خیال راحت به عکاسی از این مرثیه‌ی مرگ‌ نور بپردازد. پایه‌ی دوربین، باتری دوم، حافظه اضافه و هرچیزی که نیاز باشد همراهش بود. احتمالا در نظرش جای مناسب یکی از این پارکینگ‌های کنار اتوبان بود که حالا به دلیل خلوتی، هیچ وانت یا فروشنده‌‌ای هم نیست که میوه‌های شهرهای مختلف، عروسک، توپ یا هر نوع وسیله‌ی به درد نخور دیگری را بفروشد. چون نور کم بود، دوربین را روی سه‌پایه می‌گذاشت، دریچه‌ی دیافراگم را می‌بست و سرعت شاتر را تا جایی که می‌شد کم می‌کرد. با عبور هر وسیله‌ی نقلیه از کنارشان باد شدیدی به صورتش می‌خورد و موهایش به شدت به هم می‌ریخت. عکس‌های زیبایی میشد. اما حیف که نه نای حرف زدن داشت و نه علاقه‌ای به حرف زدن. مرد همچنان در حال زمزمه با آهنگ بود: «تیرهای چوبی از روی شونه‌های بردگان غروب می‌کنددر این سراسر غرق تباهی آفتاب و آفتابگردانو مزرعه‌های سرگردان غروب می‌کند .. » و سکوتی تلخ برقرار بود در میان این همه هیایو.ساد - فروردین ۰۰ ‌</description>
                <category>سعید صالح</category>
                <author>سعید صالح</author>
                <pubDate>Tue, 20 Apr 2021 12:48:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آقای نوری، میوه‌فروش خیابان گاراپیدی</title>
                <link>https://virgool.io/@sa33dsaleh/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AF%DB%8C-ovsu6gfcqce6</link>
                <description>آقای نوری فوت کرد.احتمالن برای شما که تصوری از کیستیِ آقای نوری ندارید، این خبر بسیار سطحی و معمولی به‌نظر میاد. برای من هم؛ نه به شدت شما اما تعلقی هم به آقای نوری نداشته‌ام. آقای نوری در ذهن من تصویری به نسبت کلی و مبهم دارد و این تصویر نه که مربوط به شخص خودش باشد، بلکه مربوط به فضایی می‌شد که در ذهن من ساخته بود.آقای نوری میوه‌فروش سرکوچه‌مان بود، دقیقن سر کوچه. نه اندکی آنورتر و یا اندکی اینورتر. من که بچه بودم و گاهی هوس کاهو یا فلفل دلمه‌ایِ سبزِ بزرگ می‌کردم که به صورت خام یا سرخ‌شده همراه غذا بخورم، مادرم که وقت برای رفتن به میوه‌فروشی‌های دورتر نداشت، به خودم می‌گفت بروم و از آقای نوری خرید کنم. هیچ‌کدام از اعضای خانه‌ی ما از آقای نوری خرید نمی‌کرد. او در یک کلام گران‌فروش بود. مطیع قیمت خاصی نبود و قیمت‌ها توسط شخص خودش تنظیم می‌شد. به این دلیل و همچنین غرغرو بودن و اخلاق تنگ و خشکش، اقبالش از خانه‌ی ما دور شده بود. اما آقای نوری در ذهن من صرفن یک میوه‌فروش پیر و گران‌جان نبود. از صبحِ بسیار زود مغازه‌اش را باز می‌کرد و تا ساعت ۱۲ شب یک سره باز بود. وقتی زمان به غروب نزدیک میشد، چراغ بزرگ پرنوری را جلوی مغازه‌اش روشن می‌کرد. نور مغازه‌اش تا میانه‌های کوچه روبه‌رویی که خانه ما هم در آنجا بود می‌آمد. از بچگی در خاطرم هست، وقتی دیروقت به خانه باز می‌گشتیم، نشانه‌ی رسیدن به خانه، چراغ پرنور آقای نوری بود که خودش به تنهایی روی صندلیِ جلوی مغازه نشسته بود. و به راستی که نمی‌دانم به چه نگاه می‌کرد یا آن موقع شب منتظر کدام مشتری بود که بیاید هندوانه، خیار یا سیب بخرد.این اواخر پسرش هم به کادر مغازه اضافه شده بود. پیرمرد دیگر از نزدیک‌های غروب روی صندلی می‌نشست و به ماشین‌ها نگاه می‌کرد اما هیچ‌وقت نشد که چراغ مغازه‌اش تا قبل از ۱۲ خاموش شود.چند وقت پیش که حدود ساعت ۱۰ به سمت خانه بازگشتم، کوچه و خیابانِ اصلی در تاریکی عجیبی فرو رفته بودند. چراغ‌های خیابان روشن بودند، اما انگار نور نداشتند. کوچه از ابتدا تا انتهایش تاریک بود. صندلی و پیرمرد سرجایش نبودند. آقای نوری فوت کرده بود. حالتی عجیب من را فرا گرفت. من به آقای نوری تعلقی نداشتم، آن هم در وضعیت کنونی که «مردن» واژه‌ای سبک تلقی می‌شود که به راحتی به هرکس می‌شود نسبت داد. من از مرگِ چراغ متاثر شده بودم. چراغی که جانشینِ پیرمرد یا همان پسرش، دیگر تا ساعت ۱۲ منتظر نمی‌ماند تا روشن نگهش دارد. تصویر آقای نوری در ذهن من نه یک شخص گران‌جان‌ بود و نه یک پیرمرد غرغرو؛ چراغی بود که هرچقدر هم دیرهنگام از پنجره‌ی خانه بیرون را نگاه می‌کردی، پرقدرت کوچه را روشن نگاه می‌داشت.ساد - بهمن ۹۹. </description>
                <category>سعید صالح</category>
                <author>سعید صالح</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jan 2021 00:25:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای همزمان شدن حادثه‌ها، شاید اتفاقی شاید هم نه</title>
                <link>https://virgool.io/@sa33dsaleh/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D8%AF%D8%AB%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%D8%8C-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%87-aajn5pwyjbdi</link>
                <description>من ۱۰ صبحِ امروز فلکه چهارم تهرانپارس بودم. بعد مجبور شدم برگردم خونه و با ماشین به سمت میدون آزادی حرکت کنم. فلکه چهارم دو نفر رو دیدم که وقتی از ماشین پیاده شدم به حالتی که انگار می‌خوان سوالی بپرسن به من نگاه کردن و بعد حرکت کردند و رفتند. برای همین مشخصاتشون کامل یادم موند. نفر اول تیشرت زرد با یه خط مشکی که از کتف چپش شروع شده بود و تا پایین لباسش ادامه داشت با موهای کوتاه و قهوه‌ای تیره؛ نفر بعد کاپشن چرم مشکی با موهای ژل‌زده. بعد از اینکه رسیدم خونه، وسایلی که می‌خواستم رو برداشتم و بعد از چند دقیقه دوباره حرکت کردم. صبح جمعه‌ای که فرداش هم تعطیله، خلوتِ خلوت، هوا به نسبت تمیز و خنک به صورتی که دلت نمیاد پنجره رو بسته نگه‌داری ولی در عین‌حال وقتی پنجره بازه باد که می‌پیچه احساس سرما می‌کنی. از چهارراه ولیعصر که رد شدم، جلوی میدون انقلاب پر ماشین پلیس بود، ناخودآگاه سرعتم رو کم کردم و محتاط‌تر رانندگی کردم. میدون رو که داشتم رد می‌شدم جلوی خط عابر دو نفر رو دیدم که میخوان از خیابون رد شن و باعث ایست کامل ماشین شدن. نفر اول تیشرت زرد و موهای قهوه‌ای و دومی با کاپشن چرم. نگاهی به نفر اول کردم، مطمئن شدم که همون دو نفر صبحن.یاد داستانی که توی سریال شرلوک نقل میشه میوفتم:«  دورزمانی در بازار بزرگ بغداد تاجری بود. یک روز غریبه‌ای را دید که با تعجب به او نگاه می‌کرد؛ او می‌دانست که غریبه همان &quot;مرگ&quot; است. وحشت‌زده و حیران از بازار گریخت و کیلومترهای زیادی تا رسیدن به سامرا طی کرد مطمئن از اینکه مرگ قادر به پیدا کردنش نخواهد بود. اما در آخر، وقتی به سامرا رسید، چهره‌ی عبوس مرگ را دید که منتظر او ایستاده بود. تاجر گفت: (بسیار خوب،من تسلیم شدم. اما به من بگو امروز صبح هنگامی که مرا در بغداد دیدی چرا متعجب شدی؟!) مرگ گفت:( چراکه قرار من با تو، امشب در شهر سامرا بود.)  »ساد </description>
                <category>سعید صالح</category>
                <author>سعید صالح</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jan 2021 12:52:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رو ضرب‌آهنگِ قلبت می‌شنوم ..</title>
                <link>https://virgool.io/@sa33dsaleh/%D8%B1%D9%88-%D8%B6%D8%B1%D8%A8%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF%D9%90-%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%88%D9%85-ipg0va3fu4qn</link>
                <description>«آقای هاشمی شما اینجا چیکار میکنی؟ به سلامتی برگشتید دوباره؟» آقای هاشمی از پنجره‌ی اتوبوس خودش رو پرت می‌کنه بیرون. من سریع سرم رو برمی‌گردونم ببینم چه اتفاقی براش افتاده. مردم تو اتوبوس همه حمله‌ور میشن به سمتی که من وایسادم، انقد شلوغ میشه که دارم زیر دست و پا له میشم .. نفس نمی‌تونم بکشم دیگه. سرمو میارم بالا داد می‌زنم میگم: چه خبرتو…صدای آلارم گوشیم به حداکثر خودش می‌رسه. از خواب میپرم. یادم باشه حتما زنگ موبایلم رو عوض کنم تا دوباره توی خوابم آقای هاشمی از پنجره‌ی بی‌آرتی خودشو پرت نکنه بیرون. مدت زیادیه که نتونستیم با دوستام دور هم جمع بشیم، برای همین بعضی شب‌ها تا دیروقت با همدیگه یه بازی آنلاین می‌کنیم و از طریق یه برنامه (discord) با هم در لحظه حرف می‌زنیم. انقد خوش گذشته بود که یهو دیدم ساعت ۳ نصف  شب شده؛ برای همین به سختی از خواب پاشدم. توی همون تخت موبایلم رو برمی‌دارم، اول تلگرام رو چک می‌کنم که کسی پیام ضروری نداده باشه بعدش کانالهای خبری رو سریع بررسی می‌کنم. هنوز پنج دقیقه وقت دارم، اینستاگرام رو باز می‌کنم، نمی‌دونم چه خبره شب می‌خوابی صبح پا می‌شی دو سه نفر ازدواج کردند، دو سه نفر بهم زدند. این‌دفعه عکسای مراسم عقد یکی از دوستای دبیرستانم رو دیدم. فیلم لایو مراسم عقد دیشبشون هم گذاشتند. به‌خاطر کرونا دیگه نمیشه عروسی گرفت. چی بود اون عروسی اون همه خرج بشه بری یه باقالی‌پلو با ژلهِ پرتقالی بخوری و برگردی؛ همه هم همیشه ناراضی. عکس‌ها رو گذاشتن تو اینستا منم الان با خیال راحت از تو تخت با گوشیم از دور به همه سلام می‌کنم و تبریک میگم.دست و صورتم رو می‌شورم، یه لیوان شیر و کیک سریع می‌خورم و حرکت می‌کنم به سمت محل کار. دولایه ماسک، دو سری دستکش و اسپری الکل رو برمی‌دارم. انگار وارد میدان جنگ می‌خوام بشم. کارت اتوبوس رو می‌زنم و دعا می‌کنم خلوت باشه. کیف پول و موبایل و تمام وسایلم رو می‌ذارم تو کیفم و تمام تمرکزم روی اینه تا جایی که می‌تونم دست به جایی نزنم. من قبل از کرونا عادت داشتم توی راه کتاب بخونم، اما حالا دیگه نمیشه این کارو کرد. رفتم سراغ پادکست گوش دادن؛ چندتا پادکست پیدا کردم که یکیش تو حوزه تکنولوژی اخبار روز رو میگه، یکی هم مقالات علمی دنیا رو به صورت خلاصه توضیح میده. چند تا کتاب صوتی هم خریدم. هدفونم هم بی‌سیمه ومی‌تونم بدون این که موبایلم رو از تو کیفم در بیارم به پادکست گوش بدم. تجربه‌ی فوق‌العاده‌ایه، هر صبح که این حسِ راحتی رو تجربه می‌کنم با خودم می‌گم چرا قبلا این کار رو نکرده بودم. قبلنا مجبور بودم گوشی رو توی جیبم بذارم همیشه هم استرس دزدیده شدنش رو داشتم، هدفونِ بلند و جاگیرم رو از زیر پیرهنم رد می‌کردم، یک دستم کتاب و دست دیگه کیفم رو می‌گرفتم؛ تازه اگر جای نشستن هم نداشتم مدام در حال تلو خوردن بودم. اما الان مثل راسل کرو تو فیلم «ذهن زیبا»  از پنجره نگاه معناداری به خیابان می‌کنم و صدا توی گوشم پخش میشه.به شرکت می‌رسم و مشغول به کار می‌شم. بعد از دو ساعت پشت میز نشستن، چشمای نیمه‌بسته‌ام با پیام ساعتم باز میشه: «یک لیوان آب بخور و پاشو تکونی به خودت بده». ساعتم با برنامه‌ی «مراقبت از سلامتی» که داره، یاد‌آوری می‌کنه آب بخورم. هم‌زمان ضربان قلبم رو داره اندازه می‌گیره. یک لحظه‌ سکوت عجیبی تمام وجودم رو فرا می‌گیره. تپشِ ضربانِ دستم روی ساعت رو حس می‌کنم. حس قشنگیه. مثل این می‌مونه که یه نفر دستت رو محکم توی دستش گرفته باشه. خیلی وقته نتونستم کسی رو بغل کنم .. مثل قدیما محکم با دوستام دست بدم. خیلی وقته انقدر نزدیک به کسی نبودم که ضربان قلبش رو حس کنم. کاش بعد از اینکه گفت پاشو برو آب بخور، ازم می‌پرسید: « خوبی؟ .. می‌خوای یکم با هم حرف بزنیم. چه لباس قشنگی پوشیدی. میدونم دوران سختیه .. می‌دونم همه‌چی اونجوری که می‌خوای جلو نمی‌ره .. بیا بشین دستت رو بده من .. با من حرف بزن، من به همه‌ی حرفات گوش می‌دم.» به خودم می‌آم، یه لیوان آب میخورم و برمی‌گردم سر کار.زمان برگشت به خونه است. ستِ دوم دستکش‌ها رو دستم می‌کنم .. هدفونم رو می‌ذارم و وارد اتوبوس می‌شم. ساعتِ برگشت معمولا خلوت‌تره. قبلا با دوستام برنامه‌‌ی فوتبال داشتیم، اما الان دیگه نمی‌ریم. یه برنامه ورزشی نصب کردیم، شبیه شبکه اجتماعی هم هست، میتونی آمار ورزش کردن دوستات رو ببینی و باهاشون حرف بزنی. آمار من از همه خراب‌تره حتما این هفته باید بیشتر توی خونه ورزش کنم. اگه این برنامه و ترس از آبروریزی ورزش نکردن جلوی دوستام هم نباشه دیگه هیچ انگیزه‌ای برای ورزش کردن ندارم. می‌رسم خونه دیگه خسته‌تر از اون حرفام که غذا درست کنم. از رستوران محبوبم با تخفیفی که بهم پیامک داده بود غذا سفارش میدم و منتظر لحظه‌ی شیرین رسیدن غذا میشم. تو این فاصله اینستا رو چک می‌کنم، بعدش تلگرام رو باز می‌کنم و برای مامانم یه پیام صوتی می‌فرستم ولی نمی‌گم که چقدر خسته‌ام. خیلی وقته نتونستم ببینمش، دلم شدید تنگشه. سریع جواب می‌ده و یه پیام ویدیویی می‌فرسته. نمی‌دونم اگه الان نمی‌تونستم انقدر راحت صورتش رو ببینم و باش حرف بزنم چقدر ناراحت می‌شدم. کاش یک برنامه‌ای بود که می‌تونست بوی مامان رو هم منتقل کنه. با هم کلی حرف می‌زنیم. حالم بهتر میشه. غذام رو میخورم و خیلی سریع خوابم می‌بره.  آخ یادم رفت زنگ موبایلم رو عوض کنم.#روایتگرباش </description>
                <category>سعید صالح</category>
                <author>سعید صالح</author>
                <pubDate>Tue, 29 Dec 2020 21:42:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای حرف‌های کوچکی که انتظار نداریم</title>
                <link>https://virgool.io/@sa33dsaleh/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-wacrinwop886</link>
                <description>این چند وقت انقد اتفاقات عجیب برام افتاد که باعث شد کلی حس‌های مختلف و جالب رو تجربه کنم. آخرین چالشی که داشتم و هنوز هم باش درگیرم مربوط به پیدا کردن روزنه‌ای برای رفتن به سفارت بود. جزئیاتش رو نمی‌خوام الان بگم ولی شرح حال چهارشنبه (دو روز پیش) رو بخوام بگم اینطوریه که، با هزار بدبختی و کلی واسطه‌شدن سفیر و افراد دیگه برای لیست محدودی از دانشجو‌ها امکان رفتن به سفارت آمریکا تو دبی فراهم شده بود. خود این مجوز کلن یه هفته نمی‌شد که صادر شده بود و همه در تکاپو برای جمع کردن مدارک و خروج از کشور و اینا بودیم. پرواز پنجشنبه شب قرار بود باشه و من چهارشنبه صبح پاشدم که برم تست کرونا بدم و مدارکم رو از دانشگاه بگیرم. ساعت ۶ صبح پا شدم و آماده برای رفتن به آزمایشگاه بودم که دیدم سفیر خبر داده پروازها لغو شده و امکان رفتن نیست؛ با هزار ناامیدی و شک و ابهام رفتم آزمایش رو دادم و بعدش به سمت دانشگاه حرکت کردم. تمام مدت این حس رو داشتم که وقتی همه‌چی کنسل شده برای چی اصن من دارم میرم مدرکم رو بگیرم.. برای چی یک روز مونده به پرواز همه‌چی کنسل میشه .. برای چی اصن تست دادم و مدام به آینده‌ای که واقعن هیچ ایده‌ای ازش نداشتم فکر می‌کردم. من چون فارغ‌التحصیل شده بودم کارت دانشجویی نداشتم و حراست دانشگاه در ورودِ افراد بسیار سخت‌گیره. همینطور که داشتم خودم رو می‌خوردم و بسیار عصبانی بودم، جملاتی رو آماده کرده‌بودم که اگه نذاشتن وارد دانشگاه شم به صورت هجومی به حراست بگم. با ابروهای در هم رفته و ناراحت رسیدم جلوی سردر؛ گفتم:( سلام من کارت ندارم، فارغ شدم می‌خواس.. ) حراست گفت:( سلاام کی فارغ شدی شما؟) گفتم:( همین شهریور) حراست با خنده‌ای گفت: ( به به .. آقا مبارک باشه .. موفق باشی بفرمایید تو)من اصن خشکم زد، ناخودآگاه لبخندی به لبم اومد و گفتم ممنونم. وارد که شدم اصن فراموشم شد که واسه چی اومدم و چرا انقد ناراحت بودم. یه لحظه وایسادم و به اینکه آموزش دانشگاه کدوم سمته فکر کردم و دوباره حرکت کردم. هیچ تفاوتی توی وضعیت من پیش نیومده بود، همه‌چی به‌هم‌ریخته بود و من همچنان داشتم کاری رو می‌کردم که فایده نداشت؛ ولی انگار یه باری از روی دوشم برداشته شده بود، بارِ ناراحت بودن. انگار یه فضای سنگینی روی دوش من بود و باید  با خودم اینور اونور می‌کشیدمش. شنیدنِ جمله‌ای که انتظارشو نداشتم از کسی که اصلن انتظارش رو نداشتم حال من رو از این رو به اون رو کرد. نه جمله‌ی امید‌بخشی بود و نه کمکی به وضعیت من می‌کرد. ولی تغییری که در من ایجاد کرد خیلی زیاد بود.به نظرم کلن وقتی آدم انتظار نداره، همه‌چی جور دیگه‌ایه. همونطور که وقتی حواسش نیست و انتظار نداره کسی ازش عکس بگیره، عکسش یه قشنگی دیگه‌ای داره. همونطور که وقتی انتظار نداره کسی حالشو بپرسه با دیدن یه پیام ساده &quot;سلام چطوری&quot; خوشحال‌تر میشه. به‌نظرم کلن آدمی که انتظار نداره باری که به دوش می‌کشه سبک‌تره.. نمیدونم انگار یه جورِ معصومانه‌ای بی‌دفاعه. اگه بتونیم همین جمله‌های ساده رو بگیم، کمک‌هایی کنیم که هرچند کوچیک باشن؛ میتونیم حال دوستامون رو، حال غریبه‌ها رو، حال آدما رو خیلی بهتر کنیم. ساد </description>
                <category>سعید صالح</category>
                <author>سعید صالح</author>
                <pubDate>Sat, 26 Dec 2020 02:16:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای نگاه‌کردن‌های طولانی</title>
                <link>https://virgool.io/@sa33dsaleh/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-kkapcmzbufsl</link>
                <description>همه‌جا تاریک شد. به ساعت گوشی نگاه کردم، ساعت ۱:۴۷ دقیقه بامداد بود. در خانه تنها بودم و منتظر کسی نبودم که چراغی برایم بیاورد. با نور گوشی به‌طور ناخودآگاه به سمت پنجره آشپزخانه رفتم تا نگاه کنم برق تمامی خانه‌ها رفته یا نه. سکوتی مطلق جاری بود. خیابان در خاموشی عجیبی فرو رفته بود، روی شیشه ماشین‌ها شبنم نشسته بود و با هر بار نفس کشیدن حجم زیادی از هوای سرد را تنفس می‌کردم. طبقه سومِ آپارتمان روبه‌رویی از گوشه‌ی پرده‌ی سبزرنگِ بلندِ یکی از اتاق‌ها صورت دختری را دیدم که سرش را به دو دست خود تکیه داده بود و به خیابان نگاه می‌کرد. ناخودآگاه یاد آخرین خداحافظیم افتادم. قرص ماه کامل بود، نمی‌دانم یک ماه، یک سال یا حتی چندین سال پیش بود. هوای سرد زمستانی باعث شده‌بود پاهایم تا زیر زانو یخ بزند. فکر کردم کاش کفش بهتری می‌پوشیدم یا حتی با هر بادی که می‌وزید می‌گفتم کاش چندین جوراب روی هم پوشیده بودم. خیابان بزرگی بود و فضا را نور ماه روشن‌تر از هر چراغ دیگری کرده بود. « این هوا، هوای قبل از برفه؛ آسمون رو نگاه کن» تو گفتی. من به شدت سردم بود و نمیدانم به دلیل سوز هوا بود یا چیز دیگر، اما اشک در چشمانم حلقه بسته بود، به چشم هایت نگاه می‌کردم. گمان نمی‌کنم که تو فکر می‌کردی این آخرین دیدارمان باشد. خاطره‌ای مبهم را یادآور شدی که من اصلن در خاطرم نبود، گفتی چقدر دلت تنگ است و من در همان حال فکر می‌کردم چقدر دلتنگِ لحن صدایت خواهم شد.. سکوت بین کلمات، اوج گرفتن در شروع هر جمله و هیجان حرف زدنت. تو فکر نمی‌کردی که این آخرین دیدارمان باشد اما من در تلاش برای حفظ کردن تمام حرکات صورتت بودم. پنجره را بستم، لباس کمی تنم بود و سردم شده بود. نوک انگشتانم بی‌حس شده بود و ترس از سرماخوردن ضعیف‌ترم کرده بود. ساعت خوابم به شدت به هم ریخته بود و خوابم نمی‌برد. هیچ کاری نداشتم و کسی نبود که با او حرف بزنم. تنها که هستم لب از لب باز نمی‌کنم. هیچ حرفی نمی‌زنم. آهنگی نمی‌خوانم و با اشیای داخل خانه صحبت نمی‌کنم. گاهی وقتی زیاد تنها می‌شوم صدای خودم هم یادم می‌رود. شمعی پیدا می‌کنم و چراغ گوشی را خاموش می‌کنم. اکنون همه‌چیز حتی آرام‌تر از قبل هم هست، به قدری که صدای سوختن شمع را می‌شنوم. چشم‌هایم را می‌بندم و فکر می‌کنم ... متوجه گذر زمان نیستم، با شنیدن صدای کشیده شدن جارو روی زمین توجهم به خیابان جلب می‌شود. پتویی دور خود می‌پیچم و پنجره را باز می‌کنم. در خیابان تنها یک نفر با جارویی در دست جولان می‌دهد. هر سمت و سوی که بخواهد جارو را می‌کشد و از سر کوچه به جمع‌آوری زباله‌ها مشغول است. نمی‌دانم آهنگی گوش می‌دهد یا به صدای جاروی خود عادت کرده. من اگر بودم قطعه تکنوازی پیانویی می‌گذاشتم. پیانویی که همیشه آروز داشتم بلد باشم بنوازم. صدای جارو نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود و من متوجه می‌شوم زمان زیادی را به انتظار نشسته‌ام. باد سردی میآید، چشم‌هایم را می‌بندم؛ حال اگر برق هم بیاید من متوجه نخواهم شد. پتو را محکم به دور خود می‌پیچم، سرم را به دو دست خود تکیه می‌دهم و به خیابان نگاه می‌کنم. صدای جارو محو می‌شود و سکوتی مطلق جاری.ساد. </description>
                <category>سعید صالح</category>
                <author>سعید صالح</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 15:53:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای چند ثانیه نفس عمیق کشیدن با چشمان بسته</title>
                <link>https://virgool.io/@sa33dsaleh/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-horsfyllkkzs</link>
                <description>سه تا پرتقال کال و سبز رو جمع کرده بود توی دستش. یکی از پرتقال‌ها به نسبت بزرگ بود و دوتای دیگه کوچیک‌تر. اون دوتا کوچیکا توی دست چپش بود و با دست راستش پرتقال بزرگتر رو داشت بو می‌کرد. آستینِ کاپشن آبی نفتی یا سرمه‌ایش، تا بند دوم انگشتاش اومده بود. کلن هم البته کاپشن گشادش بود، شایدم اصن واسه خودش نبود چون به نسبت زیپ بزرگ و زمختی داشت، و همچنین جیب‌های اوریب و عریضی داشت که به نظرم دستش توش گم میشد. هوا سرد بود و باد شدیدی میومد، من کاپشنم رو کامل بسته بودم و صورتم رو توی یقه‌م مچاله کرده بودم که از سوز سرما در امان بمونه، ولی اون کاملن برعکس، حتی به نظرم پیرهنِ به نسبت نازکی هم زیر کاپشن گشادش پوشیده بود، کفشای بزرگی داشت که گِلی شده بود و  تا ۳ سانت بالای پاچه شلوارِ لیِ پر‌رنگش هم گِلی بود. همینجور که داشت رد می‌شد، نفس عمیقی کشید و تماام بوی پرتقال رو انگار با خودش برد. مثل خمیازه که میگن تا یکی می‌کشه همه شروع می‌کنن به خمیازه کشیدن، یه‌جوری نفس کشید منم بی‌اختیار نفس عمیقی کشیدم .. ثانیه دومی که داشتم هوا رو می‌کشیدم تو، عطر پرتقالش رو بوییدم .. آخ عجب بویی .. چه طراوتی .. می‌بینی وقتی پوست پرتقال رو میبری یه ذرات ریزی تو هوا پخش میشه .. بعد دستت رو نگاه میکنی می‌بینی رنگِ پرتقال رو گرفته به خودش حالا سبز یا نارنجی .. بعد دیگه دستت هم خوش‌بو میشه. کلن مرکبات به‌نظرم خیلی جذابن، یه ادکلن هم داشتم با تم مرکبات و بوی غالب لیموی زرد؛ هر وقت حالم بد میشد میرفتم اینو بو می‌کردم؛ حیفم میومد مصرفش کنم به‌نظرم مثل یه‌چیزی بود که نباید تموم می‌شد یعنی قدرتش توی کامل بودنش بود، توی حسی بود که بعد از هربار برداشتنش سنگینیش رو لمس کنی. خیلی گشتم عینش رو پیدا کنم، اون مدل رو همه جا می‌زد ناموجود، به‌جاش بوی یه گل یا گیاه بنفش رو داشتند؛ ولی من عطر لیمو و پرتقال رو دوست داشتم. میخواستم بش بگم ببخشید خیلی پرتقالِ کالِ سبز رنگتون خوش‌بوعه، شما هم از بوی مرکبات خوشتون میاد مخصوصن با بوی غالب لیموی زرد؟ چشماش رو بسته بود و همینجور داشت بو می‌کشید. از سوال پرسیدن منصرف شدم و غرق در آرامش و تناسب میان چشم‌های بسته و دهانش شدم. وقتی رد شد زیپ کاپشنم رو کمی باز کردم ...  نمی‌دونم ..  شاید هنوز ذرات ریز پوستِ پرتقالش توی هوا معلق بود. ساد پرتقال‌های کال سبز. سال‌ها پیش. </description>
                <category>سعید صالح</category>
                <author>سعید صالح</author>
                <pubDate>Thu, 22 Oct 2020 12:49:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالا که حالم خوب نیست برای تو می‌نویسم.</title>
                <link>https://virgool.io/@sa33dsaleh/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-fstsvm6pknka</link>
                <description>زنگ زدم، پیغام هم گذاشتم؛ اما انگار پیغام‌هایت را نمی‌خوانی. همان بهتر که گوش نکنی، صدایم گرفته بود و شاید بغض داشتم. برفِ چند روز پیش هنوز در خیابان‌ها باقی مانده و رفت‌وآمد را سخت کرده است. نمی‌دانم فرصت کردی به شهر نگاهی بیندازی یا نه. همه‌چیز سیاه و سفید است، خیابان‌ها و ساختمان‌ها کامل سفید‌پوش شده‌اند، مردمان تمامی پالتوهای بلندِ مشکی با چتر‌های تیره‌رنگ دارند که مبادا لباس‌هایشان رنگ سفیدی بگیرد. راستی هنوز صندوق پستت را چک می‌کنی؟ چند ورق کاغذ هم به نشانی‌ خانه‌ات ارسال کردم، می‌دانم که عاشق نامه بودی. بوی جوهر خشک شده روی کاغذِ کاهی را خودم هم دوست دارم. رنگ جوهرم هم سبز انتخاب کرده‌ام، همان رنگ مورد علاقه‌ات. دور بودم از تو. اما خودم را رساندم به خانه‌ات، تمام مسیر را پیاده آمدم و چتر همراهم نبود. من هم، همرنگ خیابان شدم، برف سنگینی روی تمام لباسم نشسته بود و موهایم به رنگ سفید درآمده بود. در ۵ قدمی خانه‌ات همسایه‌ات مرا دید و گفت: (او امروز نخواهد آمد.) گفتم منتظر می‌ایستم. گفت:( فردا هم؛ فردا هم نخواهد آمد.) گفتم منتظر می‌ایستم. ساد </description>
                <category>سعید صالح</category>
                <author>سعید صالح</author>
                <pubDate>Tue, 15 Sep 2020 15:07:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای موهای آزاد در هوا</title>
                <link>https://virgool.io/@sa33dsaleh/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%88%D8%A7-pnvomtmnxkoa</link>
                <description>باد شدیدی میومد.موهاش باز بود و داشت سیگار می‌کشید. یه آهنگی گذاشته بود و از جایی که من بودم فقط یکم صدای پیانوش به گوشم می‌رسید. باد انقد شدید بود که موهاش رو پخش می‌کرد رو صورتش. هر پکی که میخواست به سیگار بزنه قبلش مجبور بود موهاش رو بذاره پشت گوشش. به نظر سختش میومد منم اگه جاش بودم می ترسیدم آخه اگه وقتی سیگار رو می‌کشید و باعث می‌شد توتونش بسوزه اگه حتی یه تار مو هم بش می‌خورد ممکن بود بسوزه، بعد دیگه خدا میدونه اون یه تار مو بخوره به یه تار دیگه و همینجوری دنباله‌دار دونه دونه موهای بلندش رو بسوزونه، مثل آتیش بزرگی که اونطرف‌تر چند نفر روشن کرده بودن، اگه صدای اون آهنگشون رو یکم کمتر می‌کردن شاید می‌فهمیدم که ادامه صدای پیانوش چی هست. جالبه صدای پک زدنش به سیگار رو می‌شنیدم ولی آهنگ رو متوجه نمی‌شدم؛ البته یکی می‌گفت این صدای سیگار که میاد برای اون کاغذ سیگاره بعضی از سیگارا اصن مثل اینکه مدلشون صدا داره، شبیه فیلما که طرف سیگار که می‌کشه، صدای سوختنش همه‌جا رو می‌گیره. باد همینجور داشت میوزید و موهاش بیشتر از قبل پخش شده بود توی هوا. من اصن نمی‌شناختمش ولی می‌خواستم برم به اسم کوچیک صداش کنم، بگم معلوم نیست چرا انقد باد میاد. اون هم همینجور که داره موهاش رو میبره پشت گوشش بگه اینجا همیشه باد میاد، نیومده بودی مگه تاحالا اینجا. منم که خب دفعه اولم بود ولی نمیشد بگم آره .. الکی گفتم نه ولی فک‌کنم اندفعه بادش از همیشه شدیدتره. گفت نه، پس اگرم بودی حواست نبوده. دیگه زبونم بند میاد. کش سرم رو باز میکنم میگم بگیر موهات رو ببند. موهاش رو میبنده ولی دیگه سیگارش تموم شده و مثل اینکه خیلی بش نیاز نداره. با خودم میگم، ولی موهاش که پخش میشد تو هوا قشنگ‌تر بود. دیگه نه صدای پیانو میاد، نه آهنگ اونا، نه پک زدنش به سیگار. موهاش هم بستس یا شایدم باد قطع شده.. نمیدونم.ساد </description>
                <category>سعید صالح</category>
                <author>سعید صالح</author>
                <pubDate>Thu, 10 Sep 2020 14:19:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من امروز تمام شدم.</title>
                <link>https://virgool.io/@sa33dsaleh/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%85-vy8guvfhercr</link>
                <description>من امروز بعد از خوردن آخرین جرعه‌ی لیوان ویسکیِ تقلبی که سازنده آن به احتمال بالا الکل سفید یا همان اتانول را با توجه به استانداردها و قواعدی که خودش را در آن زمینه استاد می‌نامد با موادی دیگر (که رنگ مطلوب را به شیشه بدهد و طعم آن را از دیگر انواع نوشیدنی‌ها جدا کند) قاطی کرده است، تمام شدم.دقیق‌تر بخواهم بگویم ساعت ۴:۳۷ دقیقه بامداد یک شب گرم تابستانی از یک ساعت و نیم قبل‌تر ۳ قطعه یخِ مستطیلی که نمیدانم زمانِ گذاشتنِ دقیق آن در فریزر کی بوده را داخل لیوان ریخته‌ بودم؛ گرمای زیادِ هوا باعث آب شدن هرچه سریعتر یخ‌ها می‌شد. کولر خاموش بود و پنکه‌ی سقفی روی دور آرام خود بدون صدا درحال حرکت بود. تنها صدایی که به گوش می‌رسید کارگرهایی بودند که ساعت ۳:۰۷ دقیقه بامداد مشغول اتمام ساختمان نیمه‌تمامی بودند که حدس می‌زنم عقب افتادنِ بیش‌از اندازه‌ی ساختن آن باعث ایجاد فشارِ روحی و عصبی به صاحب ملک آن شده بود. در طول روز اگر پیاده، مسیر شرقی کوچه‌ای که خانه‌ی ناتمام در آن قرار دارد را طی می‌کردید، مردی میانسال با موی کم‌پشت، ریش و سبیل تراشیده شده و پیراهن نازکی که توی شلوار پارچه‌ایِ بدون اتوی خود کرده بود را می‌دیدید که مدام سیگاری می‌کشد و بعد از خاموش شدن آن تنها کاری که می‌کند روشن کردن سیگار بعدی است. پدرم می‌گوید این فشار آدم را می‌کشد، از همسایه‌ی دوران جوانی خود می‌گوید که مَردِ خانه به دلیل این مشکلات، زن، بچه، خانه و زنده‌بودن خود را ترک گفته بود. من نگران مرد میانسال شده بودم. خانه‌ی نیمه‌تمام دقیقن بخواهم بگویم روبه‌روی خانه‌ی ما می‌شود. نه همین‌طور حدودی بگویم روبه‌روی هم هستند، نه، دقیقا روبه‌روی خانه‌ی ماست حتی در ارتفاع، عرض و تعداد واحد‌ها هم درست شبیه به هم هستند. زندگی برعکس طول و عرضِ یک ساختمانِ نیمه‌تمام، تعریف دقیقی ندارد. از میان صحبت‌های یکی از کارگرها که نزدیک درب ورودی ما نشسته بود و احتمالن با خانواده خود تلفن صحبت می‌کرد فهمیدم پولش تمام شده‌است. مدتی هست که سیر غذا نخورده و تمام فکرش گذران این دوران است، به آینده توجهی ندارد. آینده برای او تمام شده بود با اینکه هنوز شروع نشده است. مکث‌هایی میان هرکلمه‌ی خود می‌کند که انگار تمام انرژی و قدرتش تمام شده باشد.من امروز بعد از خوردن آخرین جرعه‌ی ویسکی تقلبی که سه قطعه‌ی مستطیلی یخ در آن آب شده بود تمام شدم. اما ساعت ۴:۳۷ دقیقه بامدادِ یک شب گرم تابستانی، من از صدای اس‌ام‌اسِ برداشت ۱۵ هزارتومان از حسابم توسط بانک از خواب بیدار شدم و هر چه گشتم ساختمان نیمه‌تمامی که روبه‌روی خانه خودمان باشد، مرد میانسال یا کارگری که صدای سکوتِ بین کلماتش همچون وزنه‌ی سنگینی سرم را تا مرز انفجار ببرد، پیدا نکردم. نمیدانم شاید ساختمان‌ نیمه‌تمام، مرد‌ میانسال و آن کارگر هم تمام شده بودند.ساد </description>
                <category>سعید صالح</category>
                <author>سعید صالح</author>
                <pubDate>Tue, 08 Sep 2020 19:29:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تو نامه می‌نویسم ای عزیز رفته از دست.</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-fheobtmfvugx</link>
                <description>من عاشق هرگونه از لوازم‌التحریرم. یعنی قشنگ عشق می‌کنم برم تو شهر‌کتاب و مغازه‌ها فقط خودکار و دفتر‌ها رو نگاه کنم. تو این بین، از بچگی ارادت خاصی به خودنویس داشتم. بچه که بودم، بابابزرگم به مناسبت گرفتن معدل ۲۰ دوم ابتدایی (که خب خیلی هنری نبود) به من یه خودنویس داد. یه خودنویس تمام استیل با نوک طلایی و جوهر پمپی. ما تازه سال چهارم ابتدایی اگه ۵ تا املا پشت سر هم ۲۰ می‌شدیم، می‌ذاشتن که با خودکار بنویسیم. گرفتن همچین خودنویسی تو اون سن برای من به قدری عزیز بود که حتی نمی‌تونستم درست تشکر کنم،‌فقط بابابزرگم رو بغل کرده بودم. نمیدونم .. مثل یه حسِ اعتماد کردن می‌مونه، انگار تو هنوز لایق داشتن همچین چیزی نیستی ولی یه نفر می‌دونه که تو اینو باید داشته باشی.ما قدیما که دور هم جمع می‌شدیم، معمولا یه بازی دسته‌جمعی می‌کردیم. من برای اینکه خودنویسِ نازنینم گم نشه، بردم گذاشتمش زیر یکی از مبل‌ها. سرگرم بازی شدیم و آخر شب من یادم رفت که خودنویس رو بردارم. فردا که از خواب بیدار شدم، مامانم اومد خودنویس رو بم داد و گفت که بابابزرگم اینو پیدا کرده و گفته اگه سعید دوست نداشت کاش یه چی دیگه می‌گرفتم براش. اون سردی که بعد از شنیدن این جمله بم دست داد رو هنوز هم که دارم اینا رو می‌نویسم حس می‌کنم. هیچی نمی‌تونستم بگم، حتی برای مامانم هم نمی‌تونستم درست توضیح بدم. انقد ناراحت و خجالت‌زده بودم که تا مدت‌ها نمی‌خواستم با بابابزرگم رو‌به‌رو بشم. زمان گذشت و من هیچی نگفتم، اونم هیچی نگفت. دو سال بعدش بابابزرگم فوت کرد. من هیچ‌وقت حسرت این رو نخوردم که ای کاش اون‌کار رو نمی‌کردم، ولی هنوز بعد از ۱۳ سال حسرت می‌خورم که چرا روز بعدش نرفتم دوباره سفت بغلش کنم، بگم نمیدونی که چقد این برام عزیزه، نمیدونی که وقتی نگاهش میکنم چقد حس خوبی بم دست می‌ده. نمیدونی که ...ساد </description>
                <category>سعید صالح</category>
                <author>سعید صالح</author>
                <pubDate>Tue, 08 Sep 2020 19:01:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنگ درِ خانه به صدا در آمد.</title>
                <link>https://virgool.io/@sa33dsaleh/%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%AF-qx99ndhus2ok</link>
                <description>ساعت نزدیک به ۱۱ صبح یک روز سرد زمستانی است. هوا به دلیلِ ابری که سراسر آسمان را گرفته خاکستری و حتی متمایل به سیاه است. صدای زنگ، در سکوتِ خانه بسیار بلند به نظر می‌رسد. تنها صدایی که به گوش می‌رسد، عبور چرخ ماشین‌ها روی خیابانِ باران‌خورده‌ است. من منتظر تماسش بودم؛ به همین دلیل شب گذشته خواب خوبی نداشتم. تا دیر وقت بیدار بودم، شام نخورده بودم و هم‌اکنون به صورت نشسته روی تخت، در حالی که سرم تا مرز انفجار  می‌رود در حال حدس زدنم که چه کسی این موقع روز زنگِ در را می‌زند. از شدت سردرد دندان‌هایم را به هم می‌فشارم و چشم‌هایم را می‌بندم. اعتقادی به قرص سردرد ندارم، اصلا من تا مدت‌ها تعریفی از سردرد نداشتم، دردِ انتزاعی که مانند زخم یا شکستگی نیست که دلیلش را بدانی. حال در سرم تمام دردهای عینی و ذهنی مانند کارخانه‌ای واقع در شهری کوچک و صنعتی فعالیت می‌کنند. صداهای بلند آزارم می‌دهند و تکان که می‌خورم سرم مانند آژیر خطر شروع به اخطار دادن می‌کند. اکنون دیگر ذهنم هم شاکی شده است و حتی یادم نمی‌آید منتظر تماس چه کسی بودم، برای چه این موقع روز در خانه هستم و شب گذشته چند پاکت سیگار کشیدم. صدای موتوری که از کنار پنجره عبور می‌کند مانند تیری از سرم می‌گذرد، پتو را کنار می‌زنم و با سرعت به سمت آشپزخانه می‌روم، آبی به صورتم می‌زنم، یک لیوان شیر پرچرب ۳ درصد که یادم نمی‌آید چند روز پیش درِ آن را باز کرده بودم می‌خورم، از خیس شدن پایم متوجه می‌شوم که پنجره‌ی باز آشپزخانه باعث شده تمام فرش خیس شود، سمت راست سرم فریادی می‌زند، مجبور می‌شوم روی همان فرش خیس بشینم و سرم را با دست می‌گیرم، در همین حین یادم میآید منتظر تماس چه کسی بودم و حال دراز کشیده‌ام کف آشپزخانه. کوچکترین تکان، شدتِ سردرد را افزایش می‌دهد؛ زنگِ درِ خانه بار دیگر به صدا در می‌آید. کاش یادم نمی‌آمد منتظر تماس چه کسی بودم یا حتی دیشب چند پاکت سیگار کشیدم، دوباره زنگ در به صدا در می‌آید، من هنوز حدس نمی‌زنم چه کسی است. تکانی می‌خورم و سردردم بدتر می‌شود. رعد و برق می‌زند و باران شروع به باریدن می‌کند، زنگ در دوباره به صدا در می‌آید و دیگر در سرم غوغایی است، سکوتی در خانه وجود ندارد و من در این لحظه تمام اتفاقات را به خاطر می‌آورم، میدانم چه کسی‌ست که در می‌زند و این موقع روز چرا در خانه هستم. روی فرشِ خیس آشپزخانه خوابیده‌ام و دیگر تکان نمی‌خورم. سردردم تمام شده، زنگ در بار دیگر به صدا در می‌آید اما من دیگر صدایی نمی‌شنوم.ساد </description>
                <category>سعید صالح</category>
                <author>سعید صالح</author>
                <pubDate>Tue, 08 Sep 2020 18:38:36 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>